رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

hadis1675

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    257
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد hadis1675 در 21 اسفند 1395

hadis1675 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,779 بار تشکر شده

درباره hadis1675

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,541 بازدید کننده نمایه
  1. سلام..

    با عرض پوزش چند ارسال شما رو توی بخش اخبار بخاطره قدیمی بودن پاک کردم.

    بابت کم شدن ارسال هاتون منو ببخشید:gol:

  2. سلام حدیث.

    خوبی دختر؟

    پیدات نیست.

    منتظر جوابتم.

  3. چهارگانه | Hadis1675

    به خیال اینکه تو باتلاقی گیر افتاده باشم، ترس وجودمُ فرا گرفت و میخواستم داد بزنم و کمک بخوام. احساس میکردم یک چیز سنگین مانع حرکت پام میشه. اینقدر، در چند لحظه به خودم تلقین کرده بودم که در باتلاق گیر کردم که با هزار سلام و صلوات، با وحشت به پایینُ نگاهی انداختم. نگاه کردن من همانا و باز شدن دهانم از تعجب، همانا! این نیروی تلقین واقعا قدرتمند بود. راستی راستی باورم شده بود، که نزدیکِ تو باتلاق غرق شم. از این به بعد تا چیزی رو به چشم نبینم، باور نمیکنم! یک حیوون تنبل کوچیک ساق پامُ محکم گرفته بود. چند ثانیه نگاهش کردم. الهی... سرش رو هم به زانو هامُ چسبونده بود و با قیافه ی آروم، مظلوم و چشمای گرد مشکیش طوری نگاهم کرد که ته دلم غنج رفت. از دیدنش هم تعجب بود که همراهم شده بود و هم دل ضعفه براش! مشخص بود کمی ترسیده و شایدم سردش بود، که میلرزید. از پام جداش کردم و تو بغلم گرفتمش. رو به بچه ها که یکم ازم دور شده بودند، با صدای بلند گفتم: بچـــه ها... ایــــنو همونطور که تو آغوشم بود، دستانمُ بالا آوردم تا نگاهشون بهش بیفته. رها به محض دیدنش، نزدیک شد. دستاشو بهم زد و گفت: خدای من... هاله این حیوون های خوشگلُ از کجا پیدا میکنی؟ نوازش کنان با لب های غنچه شده، ادامه داد: چقدرم که نرم و دوست داشتنیـــه. آبتین شانه ای بالا انداخت و گفت : این دیگه چه جونوریه؟ جواب دادم: تنبل یا اِسلو فرزین هم جلو اومد و متعجب گفت: به نظر بچه میاد! گفتم: اره...کوچیکه! رها خطاب به تنبل با حالت بچگونه ای گفت: پدر و مادرت کجان کوچولو؟ تنبل بیچاره از دیدن چهار چهره ی متعجب خیره بهش، ترسیده بود و هیچ واکنشی نشون نمیداد. فقط ابرو هاش آهسته خم شد و حالتی شبیه به گریه به صورتش بخشید. آبتین کمی به عقب رفت و گفت: شاید زبون مارو نمیفهمه. بزارین من امتحان کنم. هاله... اینوری بگیرش منو ببینه. تنبلُ به طرف آبتین گرفتم تا هم او و هم خودم از کاری که آبتین میخواست انجام بده، سر در بیاریم. آبتین چند لحظه فکر کرد و سپس بشکن زنان شروع به ادا، اصول در آوردن کرد. مثلا میخواست با تصویر یا همون پانتومیم اعضای خانواده رو نشون بده! برای مادر، ادای روسری سر کردن، همراه کلی ناز و عشوه با چشم و ابرویش، درآورد. پدر رو هم شخصی نشون میداد که کنترل تلوزیون دستشه و با کلافگی، مدام در حال عوض کردن کانال هاست. بیشتر از اون که کوچولو توجه کنه، ما از خنده داشتیم، ریسه میرفتیم! حتی فرزین هم که هیچوقت به این مسخره بازیا اهمیت نمیداد، لبخند رو لبش نقش بسته بود. شاید اونم تو درونش در حال خندیدن به آبتین بود! کسی چه میدونست؟ رها با خنده گفت: آبتین فکر نکنم بفهمه ها... به من هم حس فیلسوف ها دست داد. خندمُ قطع کردم و گفتم: مگه اینا هم تلوزیون دارن آبتین؟! آبتین همینطور که ادای دخترونه درمی آورد، با غمزه گری، گره روسری فرضی شُ شل کرد و گفت: اوا خواهـــر... از کجا میدونـــی؟ همه میخندیدم اما با حرکت آخرش، به یکباره صدای خندمون گوش آسمونُ کر کرد. فرزین جلوی صورتشو گرفته و چشماشُ بسته بود و از خنده شونه هاش میلرزید. رها هم رو ولو شد و منم اگه تنبلُ در آغوش نگرفته بودم، از خنده درختا رو گاز میگرفتم! فرزین خودشُ سریع جمع و جور کرد و خطاب به آبتین گفت: میخوای مسخره بازی دربیاری، حیوونُ بهونه نکن... آبتین به شان همیشگی اش برگشت و سرش رو تکون داد و گفت: ببینید برا یه جونور چیکارا که نکردیما! لحظه ای حواسم جمع شد و رو بهشون گفتم: بچه ها یه لحظه ساکت! به چشمای گرد کوچولو نگاه کردم. اونم مشتاقانه بهم خیره شده بود. تنبل ها ذاتا، حیوون های دوست داشتنی و بی آزاری بودند. سعی داشتم به هیچی جز اون فکر نکنم. تمرکزم که بالا رفت، چندین تصویرتو ذهنم نقش بست. کوچولو با دو تا تنبل دیگه... شاید مادر و پدرش بودند... تصاویر بعدی که بهم القا میشد، حاکی از این بود، که شاید گم شده. کوچولو تنها سرگردون بود و دور خودش میچرخید... رو به بچه ها که منتظر و کنجکاو به من نگاه میکردند، گفتم: دقیق نمیتونم بگم ولی فکر کنم پدر و مادرشو گم کرده! فرزین نگاهی به اطراف انداخت وگفت : هاله ببین میتونی ردی، نشونی، چیزی ازشون پیدا کنی؟ با اینکه برام سخت بود و هنوز واضح نمیتونستم چیزی رو بفهمم، ولی باز سعی کردم انجامش بدم. دوباره به کوچولو که خمیازه ای کشید، خیره شدم و دنبال خانه ای، جایی تو ذهنم گشتم! زیاد که تمرکز میکردم و تو افکارم غوطه ور میشدم، گوشه ی سرم سوزش بدی پیدا می کرد. با همه ی این اوصاف، نقش های مبهمی دیدم و گفتم: بچه ها یه درخت... یه درخت کاج قدیمی! آبتین: اینجا تا چشم کار میکنه، درخت کاج قدیمی هست! رها: نشونه ی خاصی نداره هاله؟ به عکس دقت کردم و گفتم: چرا...کنارش یه تخته سنگ بزرگِ که پایینش پر از خزه هست و یک بوته ی گل سرخ! رها بلافاصله گفت: دنبالم بیاین...تو راه یه بوته ی گل سرخ بیشتر ندیدم! سرمُ چند بار تکون دادم تا حالت منگی ام از بین بره. وقتی زیاد به خودم فشار میاوردم، تا چند ثانیه باید به جایی خیره میموندم تا به حالت طبیعیم برگردم. کوچولو هنوز تو بغلم بود. با اینکه بچه بود، اما وزنش تقریبا زیاد بود! دستام خسته شده بودند. آخی گفتم که آبتین سریع کوچولو رو که حالا تقریبا خوب بود، ازم گرفت. آبتین: خوبی هاله؟ بدش به من! سنگینه برات منم از خدا خواسته قبول و تشکری کردم. رها رفت و ما هم پشت سرش راه افتادیم. حدود یه ربع بعد، به درخت کاجی با مشخصات تو تصویر رسیدیم. تا بوته ی گل سرخ رو نگاه کردم ،گفتم: همیــنه رها... نزدیک تنه ی درخت شدم و به لابه لای شاخه هاش نگاهی انداختم. با صدای بلند گفتم: آهــــــای کسی اینجا نیست؟ نجوایی شنیدم که میگفت: بــلــــــه؟ دنبال صاحب صدا گشتم اما بی فایده بود. چیزی مشخص نبود! گفتم: دنبال چند تا تبنل میگردیم! باز همون صدا به آرومی گفت: از بــــرای چــــه؟ گفتم: یک بچه تنبل تنها پیدا کردیم. دنبال پدر و مادرشیم. یه چیزی بالای درخت تکون خورد. با حرکتش شاخ و برگ ها به کناری رفت و یه حیوون تنبل دیگه که به شاخه ای آویزون شده بود، استتارش رو بهم زد. خیلی کند، سرش حرکت کرد و پایینُ نگاه کرد، اما با دیدن بچه تنبل با سرعت زیادی از درخت پایین اومد و در آن واحد به زنی موحنایی با صورت گرد، ابروهای نازک، چارقد قهوه ای و لباس پشمی همرنگ پوست خودش، خاکستری، تبدیل شد. کوچولو که خواب سبکی داشت، با شنیدن صدای اون زن از خواب بیدار و چهرش از هم باز شد و دستاش رو به طرفش دراز کرد! زنه خیلی اروم و با طمانینه گفت: بـــیــــا بـــغــــلم فربـــد کـــوچــــولو! خـــــیـــلی دنــــبالت گشــــتــیم... و صحنه آهسته و اسلوموشن، بچه شو از آبتین گرفت و در آغوش کشید. این یک جمله و گرفتن بچه اش، خیلی به درازا کشید. نه به اون پایین اومدن سریع از درخت، نه به الان! تحمل این حد از کندی سرعت، واقعا صبر ایوب میخواست! زنه رو به من گفت: خیلـــی مچـــکرم کـــــه پیــــداش کـــــردیــن! قبل از تموم شدن جملش، تو ذهنم صد ها بار خودم بهش خاتمه داده بودم. دلم میخواست هر چه قدر جمله ی اون طول کشید، صحبت های من سرعتشُ جبران کنه. برای همین با تناقض، خیلی سریع گفتم: خواهش میکنم. فرزین از فرصت استفاده کرد و گفت: شما میدونید مرز فصل کجاست؟ دوباره اسلوموشن شروع شد. زنه فربدُ بوسید و گفت: بــــــله... سمتی رو نشون داد و ادامه داد: از اون طـــــــرفـــه... 500 قـــــدم جلـــوتره... خیــــلــی دور نـــیست همینطور که حرف میزد، چهار تامون به دهنش چشم دوخته بودیم. واقعا آروم بود، واقـــعا! خونسردیش، منی رو که همیشه عجله داشتم و خونگرم بودم، کفری میکرد. دستامُ مشت کرده بود و بهم میزدم تا جمله اش تموم شه. به نظر من ضربان قلب این افراد، خیلی خیلی کند بود. صبر من به حدی نبود که بتونم درکشون کنم. دوست داشتم سرم رو به درخت بکوبونم! آبتین هم دست به کمر ایستاده بود و با پاهاش ضرب گرفته بود. اونم طاقت نمی آورد. کاملا درکش میکردم. اما فرزین با آرامش خاصی، از جنس همون زنه، رو بهش جواب داد: خیلــی مـتشکرم خانم. با همون لحن، خطاب بهمون گفت: بچه ها زود باشیــن! شک نکنم، خصوصیات تنبل ها، رو ناخودآگاهش تاثیر گذاشته بود. نگاه معنی داری به آبتین انداختم. اونم معنی رفتارمُ فهمید و زد زیر خنده. فرزین از هم صحبتی با تنبل ها، مثل خودشون شده بود. فرزین مصداق این جمله شده بود؛ کمال همنشین در من اثر کرد. صدای خنده ی من و آبتین، فرزین رو کنجکاو کرد و دوباره با همون لحن گفت: چـــی شده؟ سوالش نه تنها بی جواب موند وخندمونُ کم نکرد، بلکه باعث خنده ی بیشتر ما شد. من که قهقهه میزدم. رها هم با دیدن ما، شروع به خندیدن کرد. حالا نمیدونم فهمیده بود یا بی دلیل میخندید. راست بود که میگفتن خنده، خنده میاره...
  4. چهارگانه | Hadis1675

    درگیری آبتین و فرزین شدت گرفته بود. ولی جالب اینجا بود که فرزین فقط از خودش دفاع می کرد. نه حمله ای میکرد و نه قصد تهاجم داشت. اما آبتین عصبانی تر از این حرف ها بود که بخواد چیزی بفهمه. خونسردی و حرکات فرزین، حسابی خشمگین و عصبی اش میکرد و فقط به خالی کردن غیظ و حرصش، به هر نحوی، اکتفا می کرد. من و رها حتی نمیدونستیم، چیکار باید کنیم! طرف کدومُ بگیریم؟ ضربان قلبم، از هیجان بالا رفته بود. از بچگی از دعوا و کتک کاری میترسیدم. دستمُ رو دهنم گذاشته بودم و با واهمه نگاهشون میکردم. میون زد و خوردشون، ناگهان فرزین با دست سالمش، آبتین رو پس زد و هل محکمی داد که باعث شد، آبتین چند قدمی به عقب برداره تا روی زمین نیفته! فرزین برای محافظت از خودش، این کارُ کرد ولی آبتین که انتظار همچین حرکتی رو، نداشت، نفس زنان، دستاشُ مشت کرد و سرشُ بالا گرفت و نگاه غضبناکی بهش انداخت. رگه های خون تو چشماش، متورم شده بود و شدت خشمش رو نشون میداد! فرزین که دید، آبتین بهش نگاه میکنه، از قصد، پوزخندی زد. با این کارش، دستان مشت شده ی آبتین، باز و از شدت حرارت سرخِ سرخ شده بود. تو اون لحظه، آبتین واقعا ترسناک شده بود. دیر فهمیدم ولی به نظرم، هدف فرزین هم از کارهاش، همین بود. عصبانیت بیش از حد آبتین رو میخواست! وگرنه سیلی و این رفتار،هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت. آبتین که چهره اش از غیظ، درهم و قرمز شده بود، فریاد کشان، با دو دست گلوله ی آتیشی رو، با سرعت به طرف فرزین پرتاب کرد. وقتی که تا این حد، عصبانی میشد، نیرو و قدرتش چندین برابر افزایش پیدا میکرد و کسی جلودارش نبود! گلوله، با شتاب، به کتف آسیب دیده ی فرزین اصابت کرد و اونو چندین قدم، به عقب برد و در آخر، درخت پشت سرش بود، که از افتادنش رو زمین جلوگیری کرد! فرزین که با شدت به درخت خورده بود، روی زمین نشست و زخم کتفش که سر باز کرده و خون ازش جاری شده بودُ، گرفت. لبش ُبَرچید و صورتش از درد مچاله شد. جیغ خفه ای کشیدم و با رها، سریع به سمتش رفتیم. خیلی مرد بود، که با اینکه زخمش دوباره باز شده بود، فریادی نمیزد. این درجه از درد، تاب و توان بالایی میخواست. بدون کمک ما، خودش روی پاهاش ایستاد و با صدای بلند و خش دار، رو به آبتینی که پشتشُ بهش کرده بود، گفت: آبتین، چرا گفتی نمیتونم؟ چرا پس الان تونستی؟ آبتین تا خودت نخوای هیچ چیز عوض نمیــشه! آبتین، سرشُ به عقب چرخوند و نیم رخش مشخص شد. نفس نفس میزد و بی حرکت، به حرف های فرزین،گوش سپرده بود. فرزین زخم کتفشُ، با دستاش محکم گرفت تا خونش بند بیاد و ادامه داد: آبتین، تو خیلی قدرتمندی! نزارناامیدی کل وجودتو بگیره مَــرد... نفس عمیقی کشید و علاوه بر آبتین، منو رها رو هم خطاب قرار داد و گفت: با شما دوتا هم هستم. خطر از بیخ گوشمون گذشته! چرا به این فکر نمی کنید که شاید الان، هیچکدوممون زنده نبود؟! ما شانس دوباره داریم. تا زنده ایم باید تلاش کنیم. وظیفه ما تموم کردن این ماموریته. چه با طوطی، چه بی طوطی! در برابر مرگ اونم مسئولیم. نباید بزاریم خونش پامال شه. خون اون و بقیه کسایی که هیچ گناهی نداشتند و ندارند؛ ولی زندگیشونو پای هدفشون گذاشتند! به خودتون بیاین. اگه قرار بود هر کسی اینقدر زود ناامید بشه، که دنیا، اینی که میبینید، نبود! من راهمُ ادامه میدم. هر کسی خواست، همراهم بیاد؛ هر کسم نخواست، خود داند... سمت کوله اش رفت و از زمین بلندش کرد، اما چون زخمی بود، نمیتونست راحت روی کولش بزاره. رها بی معطلی، ازش گرفت و گفت: بدش به من. برات میارم. با سنخرانی فرزین، نور امیدی، هر چند کمرنگ، تو قلبم درخشید. به خاطر قولم به پرنیا هم که شده بود، باید همراهش میرفتم. از یه جا نشستن و افسوس خوردن که بهتر بود! باید تمام سعیمو باید میکردم. اما تو دلم گفتم آبتین چی میشه؟! با شک، به طرفش رفتم. نگاهش، مات، به درخت رو به روش بود. آروم گفتم: حالت خوبه آبتین؟ انگار که از هپروت درش آورده باشم، سرشُ چند بار تکون داد و دستشُ به صورتش کشید و گفت: آره... آره... خوبم بااحتیاط و صدای کم جونی، گفتم: نمیای؟ با این اتفاقاتی که افتاده بود، نمیدونستم قبول میکنه بیاد یا نه! مردد، بهش چشم دوخته بودم که لحظه ای نگاهمون به هم گره خورد و خیلی محکم گفت: میــام. از اینکه، آبتینم همراهمون میومد، واقعا خوشحال شدم و انرژی گرفتم. اصلا دوست نداشتم یکیمون کم شه. سلول های تنم از شادی بالا و پایین میپریدند ولی به یه لبخند کوچیک به آبتین بسنده کردم. با هم به طرف رها و فرزین که برای رفتن، آماده شده بودند، رفتیم. آبتین چشمانشُ به جایی جز فرزین دوخت و با شرمندگی گفت: معذرت میخوام... دستت چطوره؟ فرزین که موشکافانه نگاه میکرد، با این حرف آبتین، چهرش از هم باز شد و با همون دست زخمیش، رو شونه ی آبتین زد و گفت: خوبه داداش... و مردونه هم رو بغل کردند. با رها، در حال کیــف کردن، از صحنه ی قشنگی که به وجود اومده بود، بودیم. نه به چند دقیقه پیش و دعوای سختشون و نه به الان و آشتی کردنشون... راه افتاده بودیم و یکی دو ساعتی میشد، که توی جنگل، سرگردون میچرخیدیدم. رو به فرزین گفتم: فرزین میدونی داریم کجا میریم؟ فرزین: نزدیک ظهره و خورشید دقیقا بالا سرمونه... احتمالا داریم به سامر لند نزدیک میشیم! رها خودشو بهمون رسوند و گفت: آره...سیمرغم میگفت از کلبه تا مرز 800 قدم بیشتر نیست. واحد مسافت تو این سرزمین، قَدَم بود و خبری از متر و کیلومتر نبود. حالا معلوم نبود، منظورشون دقیقا از قدم چی بود! خوب منطقیش اینه که، قدم های هر کس با کس دیگه فرق داره و در ضمن، سیمرغ که قدم نمیزد! شاید قدم از نظر اینا، چیز دیگه ای بود... راه رفتن تو شُل و گِل های جنگل و بالا، پایین رفتن از صخره ها، هم با اینکه سخت بود و کل هیکل آدم با آشغال و برگ یکی میشد، ولی از یه طرف لذت بخش هم بود. این ماموریت که واسه من، هم فال بود و هم تماشا. اگه الان مامان منو میدید، حسابی سرم غر میزد که چرا لباساتو کثیف کردی... از سنت خجالت بکش... یکم خانومانه رفتار کن... مادر کجایی که دخترت، مجبوری باید کثیف بشه! به آسمون نگاه کردم. یعنی الان مامان داره چیکار میکنه؟ دلم خیلی براش تنگ شده... در حال تماشای آسمون بودم که کم کَمَک، ابرهای پنبه ای تیره رنگ، جلوی نور خورشیدُ گرفتند. هوا گرفته شد و از لای شاخ و برگ برافراشته ی درختان، میشد تشخیص داد که ابر بارون زا هستند. بعد از چند لحظه ای هم، بارون شروع به باریدن کرد و بوی نم خاک بلند شد. آبتین معترض، آسمونُ نگاه کرد و گفت: همینُ کم داشتیم! با بارش بارون، خاک خیس میشد و حرکت برامون سخت تر. کلاه شنلمُ رو سرم انداختم. در حال راه رفتن تو گل و لای، بودم که ناگهان، حس کردم، قدم برداشتن برام، سنگین شده. فکر کردم تو چاله ای، گلی، چیزی گیر کردم. پامُ محکم تر، تکون دادم اما فرقی نکرد و باز گام برداشتن برام دشوار بود. از ترس اینکه شاید تو باتلاق گیر کرده باشم، جرعت نکردم، پایین رو نگاه کنم. میخواستم جیغ بکشم اما صدام در نمیومد... ______________________________________________________ دوستان خوشحال میشم نظرتونو راجبش بدونمااا خصوصی من منتظر شماست
  5. چهارگانه | Hadis1675

    هر چهار نفرمون، پریشان حال و زار یک گوشه نشسته بودیم. صحت حرف های آرین، برای دومین بار، بهمون ثابت شده بود. دنبالش راه افتاده بودیم و به قسمتی از جنگل رسیدیم و دیدیم، چند تا پر سبز، که مشخص بود مال سیمرغه، همونجایی که آرین نشون داد، رو زمین پخش شده. تشخیص اینکه گرگ ها بی رحمانه از بین برده بودنش، آسون بود. سیمرغ نحیف کجا و پنجه های قدرتمند گرگ های سنگ دل و ستمگر، کجا! با مرگ سیمرغ، حسابی محزون و مایوس شده بودیم. نبودن سیمرغی که باهامون همسفر بود، سخت اندوهگینمون میکرد. دلم گرفته بود و بغضی راه گلو مُ سد کرده بود. دلم برای خودش و ناز و اداهاش تنگ میشد. اول کاری ضربه ی بدی خورده بودیم. در واقع میشد گفت، کاملا خودمونو باخته بودیم. یعنی راهی هم نداشتیم. به علاوه ی عذاب وجدان مرگ سیمرغ، نه راه پس مونده بود و نه راه پیش! اگر برنمیگشتیم یه جور، اگر برمیگشتیم یه جور ناجور! سیمرغ رو از دست داده بودیم. بیشتر از همه رها، بهم ریخته بود. شاید به خاطر اینکه تو همین مدت کم، خیلی باهاش اُخت گرفته بود! سیمرغ به خاطر ضعف و بی لیاقتی ما، جونشو از دست داد. این وظیفه ای بود که به ما محول شده بود و نتونستیم از پسش بربیایم. همه ی در ها به رومون بسته شده بود. مغزم دیگه برای فکر کردن کشش نداشت. سرم از این همه اتفاق بدی که تقریبا توی نصف شبانه روز، به وقوع پیوسته بود، در حال انفجار بود. از این بدتر و ناگوار تر هیچ وقت، هیچ جا، برای هیچکسی، اتفاق نمی افتاد. همونطور که از غم و اندوه برگ های تو دستمُ نصف می کردم و سعی داشتم عقده هامو با پاره کردنشون، رفع کنم، نالون گفتم: حالا چیکار کنیم!؟ آبتین که سمت درختی نشسته بود، دستشو به صورتش کشید و گفت: چمچاره... خراب کردیم...خـــراب رهای پریشون هم با درموندگی گفت: باید تا آخر عمرمون همین جا بشینیم... همه چی تموم شد! سرشو با دستاش گرفت و باز شروع به گریه ای بی صدا کرد. حالت صورت آبتین جدی تر شد و گفت: باید خودمونو گم و گور کنیم. با صدایی که از ته چاه در میومد، گفتم: هر جا بریم، مسخرمون میکنن! همین اول کاری نتونستیم از پسش بربیایم... سیمرغ کجایـــی که بدبخت شدیم... رها نالید : هـِــــی خــــدا ناگهان فرزین مشتشو بهم کوبید و داد کشید: بــــس کــــنید دیـگــه! من که تا حالا، صدای بلندشُ نشنیده بودم، یک لحظه، واقعا ازش ترسیدم. از یک آدم آروم، همچین دادی، بعید بود! جذبه و حرکتش سه تامونُ تو شک برد و وادار به سکوت کرد. نگاه هامون با چشمای متعجب، به طرفش چرخید! من که ***که ام هم گرفت. هِـــع فرزین با اخم، نگاه گذرایی به هرکدوممون کرد و گفت: تا کی میخواید ناله کنید؟! خجـــالت بکشـــید! بچه که نیستید. چرا اینقدر راحت، خودتونو باختید؟ آبتین با خونسردی گفت: داداش کارمون از خجالت گذشــته! فرزین: دلیل نمیشه که بشینیم حسرت بخوریم. میون ***که ام، گفتم: خوب چیکار کنیم؟ چاره هِـــع دیگه داریم؟! هـِـع رها همون طور که سرشو به درخت پشتش تکیه میداد، گفت: حق با هاله س. کاری دیگه از دستمون برنمیاد... بغض کرد و ادامه داد: ما مسئول مرگ سیمرغیم! ما کشتیمش... تنها کسی که میتونست ملکه رو نجات بده. با این حرفش منم بغضم گرفت! اسم ملکه که اومد، از این که دیگه نمیتونستیم، کاری براش انجام بدیم؛ تمام تنم یخ کرد. من بهش قول داده بودم. پرنیای عزیزم هر روز، حالش بدتر از قبل میشد. قطره اشکی از چشم چپم، تا روی لبم سُر خورد. دلواپس پرنیا و آشفته ی این بودم که بهمون اعتماد کرده بودند و ما چی؟! تنها امیدشونو، ناامید کرده بودیم. فرزین رو به رها گفت: آره ما مقصریم! ولی باید جبران کنیم... نشنیدین که میگن؛ خوش است درد که باشد امید درمانش درازنیست بیابان که هست پایانش... آبتین وسط حرفش پرید و گفت: حرف از امید و جبران میزنی؟ اونوقت چطوری جبران کنیم؟ آهـــا... فهمیدم... باید یه طوطی سبز پیدا کنیم و برش گردونیم پیش خان ارسلان. بگیم طوطی تون لال شده. هیچی نمیگه! ما هم راه مونو پیدا نکردیم و برگشتیم! صداشو کلفت کرد و ژستی شبیه به خان ارسلان گرفت و ادامه داد: خان ارسلانم بگه:« فرزندانم، شما تلاش خودتان را کردید.» و بعدش راحت ولمون کنه... بسه فرزین... تا کِی شعار؟ دستشُ رو هوا چرخوند و گفت: دیگه هیچکاری نمیتونیم انجام بدیم... نِ می شـه! حرف های آبتین، طنز تلخ بود. منم مثل اون فکر میکردم. دیگه کاری از دستمون بر نمی اومد. تو همین فکر ها بودم که ناگهان، فرزین، تو چشم بهم زدنی، از کنارمون رد شد و سیلی محکمی به آبتین زد! آبتین که شوکه شده بود، از کوره در رفت و داد زد: هــــوی چتــــه؟ من و رها هم، تو شک این کار فرزین بودیم. واسه چی اخــه؟ مثل اینکه فاز های جدیدی از فرزین، داره افتتاح میشه! فرزین به درختی تکیه داد و با خونسردی تمام گفت: حقت بود! چهره آبتین از خشم سرخ شد و تو یه حرکت از جاش بلند شد و با حرص و فریاد، گفت: حالا نشـونت میدم کــی حقشه! دستانش هم مثل صورتش سرخ و آماده هجوم بردن، بود. فرزین، اصلا انگار نه انگار که براش فرقی داشته باشه، آسوده و با فراغ بال گفت: تو هیچ کاری نمیتونی بکنی... و پوزخندی روی لبش، نقش بست. با این حرفش آبتین مثل بمب منفجر شد و به سمتش یورش برد و لحظه ای بعد با هم گلاویز شدند. عصبانیت آبتین، حتی از جذبه ی فرزین هم ترسناک تر بود. راست بود که میگفتند عصبانیت آدم های شوخ، خوف برانگیزه! ***کم یادم رفته بود اما باز تجدید شد. هِــع... تو این اوضاع، فقط دعوای این دو تا رو کم داشتیم... ________________________________ دوستان سلام امیدوارم تا اینجا ی داستان، مورد قبولتون بوده باشه برای اطلاع از قسمت های جدیدی که میزارم گزینه دنبال کردن این پایین رو بزنید. و پسندیدم یادتون نره...
  6. واسه نفر قبلیت یک اسم همسر انتخاب کن

    حیدر
  7. از چی نفر قبلیت خوشت میاد؟

    ارشد بودنش
  8. مینداختمش تو کوره اجر پزی
  9. دوست داشتی نفر قبلی چی کاره ات بود

    عستم دوست باحالم
  10. فک میکنی نفرقبلی چن سالشه؟؟!!!

    هزار و خورده ای
  11. اگه یک لپ لپ بخری و نفر قبلی از توش در بیاد ؟

    میزاشتمش تو فریزر نمیدونم چرا دوست دارم
  12. به عکس پروفایل نفر قبلی نمره بده

    23
  13. اگه قرار بود نفر قبلیتو بکشی با چی می کشتیش؟؟

    با موچین ممکنه بپرسید چطوری؟ به این صورت که میکردم تو چشمش و چشماش که تخلیه شد سپس بدنشو سوراخ سوراخ میکردم با همون
  14. آهنگ مورد علاقه نفر قبلیو دوست داری؟

    نه کمک کن از فرزین و اسرایی دو تا عشق کنار هم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×