رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

yaldazeyaee

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    22
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

236 بار تشکر شده

درباره yaldazeyaee

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    اول ازهمه یارهمیشگیم خدا
    دوم مادرم تاج سرم
    سوم نوشتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

935 بازدید کننده نمایه
  1. yaldazeyaee

    زندگی ادامه دارد | yaldazeyaee

    وارد سالن شدم چشم چشم کردم که ببینمش که موفق هم شدم ردیف سوم از سمت چپ روی دومین صندلی نشسته بود رفتم به سمتش وبالای سرش ایستادم و گفتم -اقا جانیار بدون خواهرت خوش می گذره؟ سرش رو از توی پرورنده ی دستش گرفت بالا و با لبخند جواب داد جانیار – بلاخره اومدی منتظر بودم که بیایی کنارم بشین برات جا گرفتم گنارش نشستم و گفتم -رحیمی به چه دلیلی داره سر زده میاد بیمارستان من کلی پرونده ی مطالعه نشده دارم که باید تا اخره هفته بهشون رسیدگی کنم جانیار سری به معنی موافقت تکان داد و حرفه منو ادامه داد جانیار – والا منم یک مریض دارم که عملشه فوقه سنگین باید غده ی سرطانی رو از سرش بیاریم بیرون الانم دارم تا وقت هست مطالعه می کنم رحیمی هیچوقت وقت نشناس نبوده و بی دلیل جلسه نمیذاره حتما دلیل موجهی -والا چی بگم انشا الله که خیره جانیار – یلدا ببین این مرده سرطانش ارثیه هم پدرش و هم برادرش داشتند این بیماری رو خدا کمکشون کنه به نسل دیگشون سرایت نکنه چون خیلی خطرناکه به گفته ی خودشون برادرش هم مرده نتونستند درمانش کنن -خدا کمکت کنه که بتونی براش کاری انجام بدی با این حرف جانیار حسابی رفتم توی فکر یعنی مریضی منم ارثیه ؟اگرارثیه کی داشته؟ دارم دیونه میشم وقتی یاد حرف های دکتر می افتم بیشتر و بیشتر نا امید میشم از خودم دیگه امیدی به ادامه ی این زندگی ندارم . جونیم به درس خوندن و غم گذشته دیگه بقیه عمرم مهم نیست. بی تفاوتم و این بی تفاوتی احساس قدرت مندی بهم میده درسته که از وقتی عوض شدم با همه بد شدم اما من این عوض شدن رو تا پای جنون دوست دارم کل جلسه رو توی فکر بودم و زیاد از حرف های دکتر رحیمی سر در نیاوردم ولی موضوع جلسه در باره ی بی مسئولیتی بعضی از مسئولان بوده که چقدر ازشون انتقاد می کنند. جانیار متوجه شد که توی فکرم اما چیزی نپرسید همیشه این اخلاقش رو دوست دارم که موقعیت سنجه. ظهر بعد از نهار با جانیار به خونه رفتیم که بلاخره توی ماشین دلیل اینکه توی فکر بودم رو پرسید جانیار – بگو ببینم دخترم چرا تو فکری -من؟ من توی فکر نیستم جانیار- می خوای شکلات برات بخرم تا بگی؟ -فقط خستم همین توی فکر عمله فردامم جاینار – تو گفتی و منم باور کردم -اون دیگه مشکل خودته می خوای باور کن می خوای باور نکن جانیار – معلومه که باور نمی کنم -خب نکن جانیار- واقعا که دختر پرویی -میدونم احتیاجی به گفتن تو نیست جانیار- بگذریم راستی تو برای سمینار امریکا ثبت نام میکنی؟ -سمینار امریکا؟ جانیار- بله سمینار دکتر رحیمی از دکتر ها یی که تو یه 3 سال 150 تا عمل سنگین داشتن و با موفقیت انجام دادن کار شون رو خواسته که برای سمینار امریکا ثبت نام کنن . خب من و تو می تونیم ثبت نام کنیم من که میرم ثبت نام کنم تو رو هم با خودم میبرم چون تو لیاقت این فرصت طلایی رو داری که خودت رو به همه ثابت کنی. -باشه بهش فکر میکنم حالا این سمینار کی هست؟ جانیار- توی ابان ماهه از هر بخش جراحی هم یک نفر میان از کل کشو فقط بیمارستان ما چون رشت خوبی در 5 سال داشته انتخاب شده حدود 10 نفر می شیم که بریم. -خوبه منم میام مدار کم هم خونه تو عه امشب اما دشون میکنم که فردا باهم بریم ثبت نام کنیم. جانیار – باشه . دیگ رسیدیم به خونه در رو با ریموت باز کردیم و داخل شدیم. جانیار – شب باهم بریم برای دختر عمو کادو بخریم. از ماشین پیاده شدیم روبه جانیار کردم و گفتم -فکر اومدن منو به اون تولد از سرت بیرون کن. جانیار در رو باز کرد و رفت داخل منم پشت سرش رفتم و کفش هام رو از پاهام در اوردم جانیار – تا کی می خوای از اون خانواده دوری کنی میدونی عمه عزل چقدر هواتو کرده و سراغت رو می گیره پدرت نمیتونه هیچ کاری بکنه ما همه طرف توئیم. تو دیگ نباید از داریوش خان فرار کنی همینطور ک با حرف هات بهش می فهمونی ک ازش نمی ترسی باید عمل هم بکنی -از این ها گذشته من نه از داریوش خان میترسم نه از خانوداه اش من فقط می خوام یه زندگی بدون دردسر داشته باشم. رویه کاناپه نشستم و ادامه دادم خودت هم می دونی که من از جشن و عروسی شلوغی خوشم نمیاد پس نیومدنم به نفع خودمه نه کسه دیگ ای جانیار هم روبه روم یه مبل نشست و گفت -من نمیگم بیا از اول تا اخر مهمونی بشین دو ساعت اخر هم که بریم خوبه ما وقتی میریم که همه خود مونی هستیم و غریبه ای بینمون نیست مثل همه ی مهمونی هایی ک می ریم. -باشه ولی اگر با اون مرد بحثم شد حق نداری بگی تو کوتاه بیا این 29 سال به اندازه ی 100 سال خفه شدم دیگه نمی تونم. جانیار- توی جوری رفتار کن که اصلا داریوش خانی وجود نداره نا دیدش بگیر تا خودش بفهمه اهمیتی به خودش و حرف هاش نمیدی. الان هم برو یکم استراحت کن ک شب بعد از مطب باید بریم خرید . -باشه بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم واقعا دیگ نمیدونم از دست جانیار چیکار کنم. اون برام هم حکم پدر هم دوست و هم برادر بزرگ تر رو داره نمی تونم نسبت بهش بی اهمیت باشم. درحال فکر کردن به جانیار بودم که لباس هام رو عوض کردم و رویه مبل نشستم . وای فای موبایلم رو روشن کردم و وارد تلگرام شدم .. رزیتا برام یک ویدیو فرستاده بود دانلودش کردم . فیلم شروع شد یه دختر و پسر دست در دست هم کنار ساحل قدم میزدن شروع به حرف زدن کردند دختر – من دوستت دارم نمیزارم هیچوقت از دستم بری پسر – اما من دوستت ندارم دختر – چرا؟ پسر – چون عاشقتم دیوونه یه خاطره از گذشته های دور اومد تو ذهنم -من دوستت دارم نمیزارم هیچوقت از دستم بری -اما من دوستت ندارم -چرا؟ -میشه بحثو تموم کنی حوصله ندارم ....
  2. سلام عزیزم.

    تولدت مبارک.:loveshower:

    ان الله سال خوبی داشته باشی .

  3. yaldazeyaee

    معرفی و نقد رمان زندگی ادامه دارد |yaldazeyaee

    سلام خدمت دوستای گلم بنده برای تصور بهتر ش ttp://uupload.ir/files/knip_img_20170226_190353.jpg جانیار http://uupload.ir/files/yo3j_img_20170226_190348.jpg اهورا http://uupload.ir/files/hnn0_img_20170226_190344.jpg اردلان
  4. وقتی برای اولین بار دیدمش....

    هرگز فکرش راهم نمی کردم

    که او

    همان کسی ست که بعد ها

    بارها برایش بمیرم

    1. shiva75

      shiva75

      :daghon:حالت چطوره یلدا جونم؟بهتری؟

    2. yaldazeyaee

      yaldazeyaee

      افتضاحم شیوا

  5. گشته حال اینده

  6. yaldazeyaee

    زندگی ادامه دارد | yaldazeyaee

    وارد سالن شدم چشم چشم کردم که ببینمش که موفق هم شدم ردیف سوم از سمت چپ روی دومین صندلی نشسته بود رفتم به سمتش وبالای سرش ایستادم و گفتم -اقا جانیار بدون خواهرت خوش می گذره؟ سرش رو از توی پرورنده ی دستش گرفت بالا و با لبخند جواب داد جانیار – بلاخره اومدی منتظر بودم که بیایی کنارم بشین برات جا گرفتم گنارش نشستم و گفتم -رحیمی به چه دلیلی داره سر زده میاد بیمارستان من کلی پرونده ی مطالعه نشده دارم که باید تا اخره هفته بهشون رسیدگی کنم جانیار سری به معنی موافقت تکان داد و حرفه منو ادامه داد جانیار – والا منم یک مریض دارم که عملشه فوقه سنگین باید غده ی سرطانی رو از سرش بیاریم بیرون الانم دارم تا وقت هست مطالعه می کنم رحیمی هیچوقت وقت نشناس نبوده و بی دلیل جلسه نمیذاره حتما دلیل موجهی -والا چی بگم انشا الله که خیره جانیار – یلدا ببین این مرده سرطانش ارثیه هم پدرش و هم برادرش داشتند این بیماری رو خدا کمکشون کنه به نسل دیگشون سرایت نکنه چون خیلی خطرناکه به گفته ی خودشون برادرش هم مرده نتونستند درمانش کنن -خدا کمکت کنه که بتونی براش کاری انجام بدی با این حرف جانیار حسابی رفتم توی فکر یعنی مریضی منم ارثیه ؟اگرارثیه کی داشته؟ دارم دیونه میشم وقتی یاد حرف های دکتر می افتم بیشتر و بیشتر نا امید میشم از خودم دیگه امیدی به ادامه ی این زندگی ندارم . جونیم به درس خوندن و غم گذشته دیگه بقیه عمرم مهم نیست. بی تفاوتم و این بی تفاوتی احساس قدرت مندی بهم میده درسته که از وقتی عوض شدم با همه بد شدم اما من این عوض شدن رو تا پای جنون دوست دارم کل جلسه رو توی فکر بودم و زیاد از حرف های دکتر رحیمی سر در نیاوردم ولی موضوع جلسه در باره ی بی مسئولیتی بعضی از مسئولان بوده که چقدر ازشون انتقاد می کنند. جانیار متوجه شد که توی فکرم اما چیزی نپرسید همیشه این اخلاقش رو دوست دارم که موقعیت سنجه. ظهر بعد از نهار با جانیار به خونه رفتیم که بلاخره توی ماشین دلیل اینکه توی فکر لودم رو پرسید جانیار – بگو ببینم دخترم چرا تو فکری -من؟ من توی فکر نیستم جانیار- می خوای شکلات برات بخرم تا بگی؟ -فقط خستم همین توی فکر عمله فردامم جاینار – تو گفتی و منم باور کردم -اون دیگه مشکل خودته می خوای باور کن می خوای باور نکن جانیار – معلومه که باور نمی کنم -خب نکن
  7. yaldazeyaee

    reza1378 جان!تولدت مبارک

    مرسی از شیوا جان که این تایپ رو زدن حتما جبران میشه
  8. yaldazeyaee

    reza1378 جان!تولدت مبارک

    تولدت مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک رضا جان
  9. امروز تولده یکی ازبهترین هاست:gol:

  10. yaldazeyaee

    مشاعره با کلمات بی نقطه ای

    اهورا
  11. دوست های خجالتی و خوبی ک ازپشت خنجر میزنند

  12. yaldazeyaee

    مشاعره با اسم دختر

    هانیه
  13. yaldazeyaee

    چه رشته ای میخونید؟

    انسانی
  14. yaldazeyaee

    خاطرات روزانه

    امروز با دوستم بحث کردم ناراحتم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×