رفتن به مطلب
Added by Amir

Alef_ariafar

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

581 بار تشکر شده

درباره Alef_ariafar

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    کتاب، فیلم،عکاسی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

749 بازدید کننده نمایه
  1. معرفی و نقد رمان گیلانا | Alef_ariafar

    من از این پست خبر نداشتم و دیشب متوجه شدم وگرنه پست جدید رو نمی گذاشتم با عرض پوزش
  2. معرفی و نقد رمان گیلانا | Alef_ariafar

    واقعا، واقعا واقعا از اینکه این همه برای من وقت گذاشتید نهایت تشکر رو دارم، هم برای رمان و هم برای قسمت نقد، شاید همین نقد شما باعث شد من برگردم و دستی به سر و روی این رمان بکشم چون این رمان خیلی وقت پیش تایپ و کامل شده و من الان دارم به صورت تکه تکه روی سایت قرار میدم ای کاش کنکوری نبودم و وقت این رو داشتم که به تک تک نکته هايي که اشاره کرده بودید پاسخ بدم،ولی مطمئن باشید که نظراتتون رو پیاده خواهم کرد فقط در این حد بگم که اگر با ادامه ی رمان همراه بشيد جواب بعضی از مجهولات رو خواهید گرفت و در مورد اشکالات همونطور که گفتم، سعی در رفعشون خواهم کرد
  3. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: هر چه به مامان شیرین اصرار کردم جلو بنشیند راضی نشد. در مسیر خانه ی آقابزرگ بودیم. وای که چقدر خوب بود ، اینکه من و گیلانا به هم محرم شده بودیم! از همان اول به خاطر اعتماد خودش آن پشنهاد را مطرح کرده بودم. دو روزی می شد که به رودسر آمده بودیم و تنها چیزی که می توانست خوشی مرا از درون نابود کند ، نگفتن هویت واقعی ام به خانواده ی گیلانا بود. چقدر خجالت کشیدم وقتی به پدرش گفتم مادر و پدرم را در یک سانحه از دست داده ام. هر چند بودن گیلانا در کنارم دنیایی بود ... پدر گیلانا رو به روی خانه ای قدیمی پارک کرد. گیسو اولین نفری بود که از ماشین پایین پرید. مادر گیلانا هم از آن طرف. خودش هم از سمت گیسو پیاده شد و مانتوی زرد رنگش را که بالا رفته بود پایین کشید. نگاه خیره ام را که حس کرد لبخندی به رویم زد. لبخندی که می دانستم خالی از استرس نیست. گیسو زنگ در خانه را فشرد و هر پنج نفر ، وارد خانه شدیم. گیلانا گفته بود آقابزرگ به این دور همی های هفتگی خیلی اهمیت می دهد ... خودش که بیشتر وقت ها به خاطر تهران بودن معاف بود اما بقیه باید می آمدند. دست کوچکش را گرفتم. وارد خانه شدیم. مشغول معرفی افراد خانواده اش شد. آخرین نفرات ، دو پسر عمویش بودند. سپهر و سروش ... سروش مثل قبل ، گرم دست داد اما هر کاری کردم نتوانستم از سردی کلام سپهر چشم پوشی کنم. برایم جالب بود که آقابزرگ برخورد گرمی با من داشت. نیم ساعتی نظاره گر بحث بقیه بودیم تا اینکه گیلانا با عذر خواهی ، رو به من اشاره کرد برویم. -بیا ... می خوام کل خونه رو بهت نشون بدم... این خونه سراسر خاطره است ... وارد اتاقی شدیم. یک تخت دو نفره داخل اتاق بود ، رو تختی کاملا سنتی و با طرح ترمه بود. یک قاب عکس بزرگ رو به روی تخت نصب شده بود. صندوقچه ای هم گوشه ی اتاق قرار داشت. ناخودآگاه به سمت عکس جذب شدم. شناختن پدر و مادرش ، عمو و بقیه ی بزرگتر ها زیاد کار سختی نبود ... همگی در قالب جوانتر خود بودند ... پنج بچه ی قد و نیم قد هم پایین سفره ی هفت سین نشسته بودند. نگاهم به وسط عکس افتاد ... آقابزرگ بود و آن یک نفر ... خدای من! خودش بود! نگاهی به گیلانا انداختم. لبخند تلخی زد. -مادربزرگمه! فهمیده بود که به چه کسی خیره شده بودم. خودش بود ... پیرزن رویاهایم ... کسی که مدتی بود مرا در خواب رها نمی کرد ... اما حتی در این عکس هم خیلی جوانتر از کسی بود که من در خواب می دیدم ... حالا که فکر می کردم پیرزن اصلا به گیلانای من شباهتی نداشت. -مامان بزرگت ... کِی ... ؟ -این آخرین عیدی بود که مامان جون پیشمون بود ... -اسمش چی بوده؟ روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید. -نازخاتون اما ... همیشه گیلانا صداش می کردن! اخم روی پیشانی ام حاصل از گیج شدن بود. -مثل اینکه بعد از ازدواجش به همه میگه گیلانا صداش کنن ... وقتی من به دنیا اومدم آقاجونم به خاطر عشقی که نسبت بهش داشت و اینکه من در همون بدو تولد بهش شبیه بودم ، اسممو می ذارن گیلانا ... جلویش زانو زدم. برایش گفتم. از کابوسم ... از اینکه پیرزن اصرار دارد نامش گیلانا نیست ... -عجیبه! آخه مامان جون چرا باید تو خواب تو بیاد؟ دستی به صورت نگرانش کشیدم ... آنقدر نگران شده بود که پشیمان شدم از گفتن ماجرا ... دوست نداشتم نگرانش کنم. -بیخیال ، چیزی نیست ... بلند شدم. -خوب؟ قرار بود خونه رو نشونم بدی ... بلند شد و به سمت صندوقچه رفت و بازش کرد. می دانستم نگران است. -اممم ... این صندوقچه هم مال مامان جونه البته یه چیزایی هست که آقابزرگ هیچ وقت به اما اجازه نداده بهشون دست بزنیم اما ... با دیدن کاور چیزی که از صندوقچه بیرون آورد ، لبخندی روی لبم نشست. خودش هم خندید. -این آلبوم ها هم صفایی دارن ... کنارش نشستم و مشغول نگاه کردن به آلبوم ها شدم. برایم عجیب بود که در بیشتر عکس های خانواده ی گیلانا ، پسری بی نهایت شبیه گیسو است ... ورق زدم. عکس جالبی بود. همان پسر بچه ، پشت یک تاب ایستاد بود. چهار بچه ی دیگر که همگی کوچکتر از او بودند ، روی تاب نشسته بودند. دیدن گیلانا با آن موهای فر در حالی که از ته دل می خندید ، لبخند به لبم آورد. لپ هایش در عکس گل انداخته بودند. -اون روز خیلی شیطونی کردیم ... اونقدری که هر پنج تامونو دعوا کردن ... اول تاب بازی کردیم ، تمام ظهر بیرون بودیم و هیچ کدوم ناهار نخوردیم ، تنها چیزی که خورده بودیم میوه هایی بود که مامان جون برامون آورده بود ... بعد از اون رفتیم یه قسمت حیاط که چمن نبود و حسابی گِل بازی کردیم ... شاید به اندازه ی نیم متر زمینو کندیم ... دلمون می خواست گنج پیدا کنیم. (خندید و دستی به صورت پسر بزرگ کشید و لبخندش غمگین شد) ... همه مونو دعوا کردن مخصوصا من که سر تاپا گل شده بودم ... از نگاه مامان آتیش می بارید اما رادان نگذاشت مامان دعوام کنه ، خودش لباسامو عوض کرد و گلای سر و صورتمو پاک کرد. -رادان ... ؟ -برادرم بود ... اشک که در چشمانش حلقه زد ، و سرش را پایین انداخت ، انگار تیری در قلبم فرو کردند. آلبوم ها را کنار گذاشتم و به طرفش رفتم. شانه هایش را گرفتم و او را در آغوش گرفتم. چند نفس عمیق کشید. -ببخشید ... سرش را بالا آورد و نگاهم کرد ، انگار که تازه پی به موقعیتمان برده ، فهمید باید خجالت بکشد! -زشته! یک تای ابرویم بالا رفت. -ببخشید؟ اینکه من زنمو بغل کردم زشته؟ الان که دیگه محرم شدیم! نگاهش را به پشت سرم دوخت ... چقدر از تماشای لپ های گل انداخته اش لذت می بردم. آلبوم ها را داخل صندوقچه برگرداند. -بریم ... هنوز بقیه ی خونه مونده! در حالی که می خندیدم پشت سرش راه افتادم. -تور خونه گردی راه انداختی. خندید و در اتاق دیگری را باز کرد. عملا هیچ چیزی در اتاق نبود و اگر یک طرف اتاق کمد دیواری نبود ، هر چهار دیوارش هم کاملا سفید می شدند. اما فضای اتاق با وجود پرده ی آبی رنگ و فرش قدیمی دنجی خاصی داشت. -این اتاق ، مال بچگیمونه ، زمانایی که خونه ی آقاجون اینا می موندیم من و گیسو و مامان جون اینجا می خوابیدیم ... سروش و سپهر ، رادان و آقابزرگ هم تو اتاق رو به رویی. از آن اتاق هم بیرون آمدیم و اینبار گیلانا مرا از دری ، به حیاط پشت خانه برد. همان تابی که در عکس کودکی اش دیده بودم هنوز در حیاط بود اما حالا بیشتر رنگ سفید ، جایش را به زنگاره داده بود. نگاهش به دور تا دور حیاط بود. -تمام اینجا واسه من خاطره است ... به سمت قسمت جلو راه افتادیم. حیاط جلویی پر بود از بوته های گل رز که حالا خالی بودند اما در کل به خاطر وجود گل و گیاه ، فضای مطبوعی داشت. روی چمن های حیاط نشست و با لبخند به من خیره شد. -نمیشینی؟ کتم را بالا زدم و روی چمن ها نشستم. هوا سرد بود اما گیلانا بود و بی احتیاطی هایش در برابر سلامتی اش. صدای سروش از پشت سرم آمد. -می بینم که خلوت کردین! گیلانا خندید. لحن سروش کاملا شیطنت آمیز و دوستانه بود. به ما که رسید ، زانو زد و دو فنجان که از هر دو بخار بیرون می آمد را جلویمان گرفت. -مرسی ... سری برای تشکر گیلانا تکان داد. -از کجا فهمیدی اینجاییم؟ -اولا چون هر چی صداتون زدیم نبودید ... بعدشم به خاطر اینکه در حیاط پشتی باز بود ... متهم همیشه یه مدرکی به جا می ذاره ... در جواب شوخی سروش ، مشتی به بازویش زد. -بی مزه! انگار داشتیم چیکار می کردیم. یک لنگ از ابروی سروش بالا رفت. -خدا رو شکر که کاری نمی کردین پس! گیلانا: با دیدن چهره ی سروش که شیطنت در چشمان مشکی رنگش موج می زد و لبخند نامحسوس کیارش سری که به طرف دیگر چرخیده بود فهمیدم چه سوتی جالبی داده ام! سکوت را ترجیح دادم چون چیزی نبود که حتی بشود با خاک انداز هم جمعش کرد! -خوبی سروش؟ قهقهه ی هر دو که به خاطر تغییر کاملا محسوس موضوع بود مرا قرمز کرد. -خیلی منحرفین ... ! کمی از چایم نوشیدم و اصلا به روی خودم نیاوردم که زبانم به بدترین نحو ممکن سوخت! سروش که بلند شد ، زیر چشمی به کیارش نگاه کردم ... حالا نوبت او بود که با شیطنت به من چشم بدوزد. -بله! چشم غره ای نثارش کردم بلکه دست از این نگاه شیطنت آمیزش بردارد و با لحن خودش و با کمی حرص تکرار کردم. -بله! * از اتاق بیرون آمدم تا کمی آب بخورم. موهایم روی سر شانه هایم رها شده بودند. گیسو مدام غلت می زد و می دانستم خوابش نمی برد. مادرم به رسم مهمانوازی ، کیارش را روی تخت گیسو خواباند و گیسو روی یک تشک توی هال خوابیده بود. به اتاق که برگشتم ، در همان تاریکی هم می توانستم تشخیص بدهم چشمان کیارش باز است. انگار همگی بیدار بودند! چون چند لحظه بعد با شنیدن صدای اذان ، منتظر ماندم و طولی نکشید که صدای در ورودی خانه را شنیدم. صدای در نشان می داد پدرم برای وضو گرفتن به حیاط رفته. کیارش روی تخت نشست. و چند لحظه بعد او هم بلند شد. صدای مکالمات آرامش با پدرم را می شنیدم. حدود ده دقیقه بعد به اتاق برگشت. -بیداری؟ -اوهوم! -پایه ای بریم بیرون؟ با ذوق روی تخت نشستم. صدای خنده اش را در تاریکی شنیدم. صدای تق کوچک همزمان شد با روشن شدن چراغ. -پس پاشو. دستی به موهایم کشیدم و لباس هایش را به دستش دادم. یعنی که : برو بیرون عوضشون کن! -لباس گرم می پوشیا! در جوابش فقط خندیدم. و پنج دقیقه ای آماده شدم. از اتاق که بیرون آمدم ، مادر و پدرم داخل آشپزخانه بودند و مثلا آرام حرف می زدند اما می دانستم همین پچ پچ هم نمی گذارد گیسو بخوابد ، اینکه گیسو پتو را روی سرش کشیده بود هم نشان می داد تلاش می کند بخوابد. با پدر و مادرم خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم. عجیب بود که امروز بارانی نبود ... اگر چه آسمان ابری بود و احتمال داشت بعدا باران بگیرد. کنار دریا که نگه داشت ، لحظه ای چشمانش را بستم ... دلم نمی خواست تفریحش را خراب کنم و چیزی نگفتم. پیاده شدیم و مشغول پیاده روی در ساحل. امواج بلندی که به ساحل می آمدند ، خاطرات تلخی را برایم تداعی می کردند. از دریا فاصله گرفتم تا آب این هیولای عظیم به پایم نخورد. کیارش با تعجب نگاهم کرد اما چیزی نگفت و متعاقبا از ساحل فاصله گرفت. حسابی که پیاده روی کردیم ، روی سنگ کوچکی نشستم. کیارش نگاهی به من انداخت. -می خوام یه تنی به آب بزنم! قبل از اینکه بتوانم با نه گفتنم مخالفتم را اعلام کنم ، پیراهنش را از شلوارش در آورده بود. اخم روی صورتم ناشی از نگرانی ام بود اما چیزی نگفتم. اما اگر زیاد پیش می رفت حتما به او می گفتم برگردد ، از همین حالا هم لرزه به اندامم افتاده بود که می شد با سردی هوا توجیهش کرد. -سرد نیست؟ پیراهنش را در آورد. نگاهم را دزدیدم و به دریا دوختم. نه اینکه خجالت کشیده باشم ، می ترسیدم آنقدر به او چشم بدوزم که آخر سر ، اویی که مرد است از دید زدن من خجالت بکشد!! -نه ، هوا به این خوبی! حالا کافی بود من دکمه های پالتویم را باز کنم که اعتراض هایش از سر گرفته شوند! مشغول دعا کردن بودم که حداقل شلوارش را در نیاورد چون این مورد مطمئنا مرا خجالت می داد! وقتی دیدم مشغول بالا زدن پاچه هایش است در دلم خدا را شکر کردم! -شلوارت خیس میشه که! -واسه همینه که تو ماشین یه شلوار دیگه گذاشتم. لعنتی فکر همه جایش را هم کرده بود! به طرف آب رفت ... اول تا قوزک در آب بود ... جلوتر رفت ... حالا ساق پاهایش هم در آب بودند ... جلوتر ... زیر زانو ... جلوتر ... نیمه های رانش ... خاطرات در ذهنم جان می گرفتند و زنده و زنده تر می شدند ... با دیدن موج بلندی که به طرف ساحل می آمد ، طاقت نیاوردم و جیغ کشیدم. -کیارــش! بیا عقب! کیارش به طرفم برگشت اما هنوز قدم برنداشته ، موج بلند به ساحل رسید. جیغ زدم و به طرف آب دویدم ... موج که پایین رفت ، کیارش را ندیدم ... دست بر دهان گذاشتم. خیسی اشک بود یا باران می بارید؟؟ خدایا رادان بس نبود؟؟ کیارش: صدای آب در گوشم پیچیده بود ، چشمانم تار می دید و قدرت نفس کشیدن نداشتم ، دستی که بازویم آمد و مرا کشید. صدای آب محو شد. اما هنوز توانایی نفس کشیدن نداشتم .. -کیارش؟ فشاری به شش هایم وارد شد. -لعنتی جواب بده ... گیلانا بود که گریه می کرد؟ فشار بعدی کار ساز بود. آب زیادی از شش هایم بیرون زد. حالا که مجرای تنفسم باز شده بود ، با سرفه بقیه ی آب مزاحم را بیرون کردم. دست زیر گردنم آمد و مرا به حالت نیم خیز بلند کرد. -دیوونه ... چقد ... چقدر بهت گفتم ... نرو ؟ یک کلمه می گفت و یک هق می زد. چشمانم که تا حالا تار می دید ، مثل لنز یک دوربین فوکوس کردند و تصاویر واضح شدند. دست را گرفتم. -من خوبم ... -خوبی؟ ... نزدیک بود ... بمی ... ری . لبخند کم جانی زدم و دست به سرش کشیدم. -حالا که زنده ام! مشت آرامی به سر شانه ام زد که به خاطر کم شدن انرژی ام ، مرا به عقب هل داد.. -خیلی بدجنسی ... داشتم از نگرانی می مردم ... -نگرانم شدی؟ چشمانش گرد شد. -معلومه! -چرا؟ چشمان خوش رنگش باز تر شد و لبخند کمرنگی ناشی از گیج شدن زد. -یعنی چی؟ -یعنی اینکه اگه می بینی فکر و ذکرم تو شدی ، اگه بابت سلامتیت نگرانم به خاطر اینه که دوستت دارم ... لبخندش پررنگتر شد. -اگه بگم منم همینطور ول می کنی؟ نگاه شیطنت آمیزش داشت کار دستم می داد اما کم نیاوردم. -نه خیر! -منم دوستت دارم! نگاهش را از من گرفت و به دور دست ها خیره شد. انرژی ام برگشته بود! جلو رفتم و بوسه ای روی گونه اش کاشتم ... گیلانا: قلبم دیوانه وار در سینه ام می کوبید و نفسم حبس شده بود. شوک بود؟ نبود؟ ... دوست داشتن که می گفتند این بود؟ حس می کردم قلب بی جنبه ام ظرفیتش را ندارد ... در توانش نیست این همه عشق و علاقه را در خودش جای دهد ... وگرنه این همه کوبش به سینه ام به خاطر چه بود؟ -بریم؟ سر تا پات خیسه ... لبخند روی صورتش کمرنگ نمی شد. زیر نگاهش در حال آب شدن بودم. لعنتی این طور که نگاهم می کنی ذره ذره آب می شوم! -کیارش؟ -من اینجام ، اونی که تو داری نگاش می کنی و کیارش صداش می زنی من نیستم! این یعنی به من نگاه کن! -بریم! خندید. -تا وقتی نگاهم نکنی جایی نمیرم! از کوره در رفتم و ناخودآگاه به سمتش برگشتم. -کیارش هوا سرده ... سرما می خوری ... آنفولانزا می گیری .. بلند شو بریم. برای لحظه ای آرزو کردم از قالب کیارش خندان در آید و به قالب رستمی بداخلاق برگردد. من طاقت نگاه کردن در آن مذاب به رنگ شب را نداشتم که داشت مرا از درون به آتش می کشید. -باشه بریم ... کل مسیر برگشت دستم را گرفته بود ... او در حال غرق شدن بود و دستانش گرم و دستان من سرد و یخ. به ماشین که رسیدیم ، بلوزش را پوشید و شلوار اضافه را هم پایش کرد و بعد سوار شد. بخاری را روشن کرد. دستانم را به دریچه چسباندم به امید اینکه از آن حالت در بیایند. ضبط ماشین را روشن و ترکی پلی کرد. قسم به عشقمون ، قسم همه ش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم نگاهش کاملا روی من بود و من همچنان ذره ذره آب می شدم. می دانستم سرخی گونه هایم نه به خاطر باد گرم بخاری است و نه بخاطر خجالت ... به خاطر حس عجیبی بود که این روزها با بودن کیارش داشتم و حالا ، بعد از به زبان آوردنش ، واقعیت ماجرا برای قلبم آشکار شده بود. راستی چی شد؟ چجوری شد؟ اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست ، تا کم شه از جرم خودم بالاخره به من رحمی کرد و نگاهش را از من گرفت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی که از گوشه چشم می دیدمش ، استارت زد و راه افتاد. -می خوام ببرمت یه جای توپ! -کجا؟ نیم نگاهی به من انداخت و دوباره چشم به خیابان دوخت. -کله پاچه رو که می خوری؟ نگاهم کرد ... انگار انتظار داشت بگویم : وی ، چندش ... یا جملاتی مثل این اما به جایش ذوق کردم. -آخ جون ... نمی دونی چقدر هوس کرده بودم! -عاشق اینم که تو غذا خوردن سوسول بازی نداره .. پس پیش به سوی کله پاچه! کیارش: در زندگی ، لحظاتی ، ساعت هایی ، روز هایی ، هست که دوست داری زمان متوقف شود و تو تا ابد در آن لحظه حبس شوی ... برای من ... تک تک لحظات آن سفر اینگونه بود ... دوست داشتم آن سفر نه روزه ، تا ابد تکرار شود اما حیف ... حیف که زمان می گذرد و به خواسته ها ما توجهی نمی کند ... روزگار می چرخد و به میل باطنی ما کاری ندارد ... مطابق سلیقه ی خودش ، سرنوشتت را رقم می زند! برگشت به تهران همزمان شده بود با اتمام آن زمانی که باید پول حساب های تسویه شده را به شادی می دادم. از خودم راضی بودم ، خوب عمل کرده بودم و از بین پنجاه نفر ، چهل و یک نفر تسویه کرده بودند. نفس عمیقی کشیدم و وارد کافی شاپ غزال شدم. محل قرار هایم با کامران و شادی. آن روز فقط شادی آمده بود. مثل همیشه مکالمات از طرف من کاملا خشک و رسمی بودند. -این سهمت. چک پول به مبلغ دویست میلیون ریال نوشته شده بود. سری تکان دادم و چک را داخل کیف چرمی مدارک و پولهایم گذاشتم. -کار بعدیت ... کاغذ مربعی شکل کوچکی را روی میز به طرف من سراند. -این آدرس خونه ی یکی از نوچه هایِ ... فقط اینو بدون که طرف رقیب ماست اسم رئیسشم سیاوشه ... باید بری پیشش و مجابش کنی که رئیسشو باید ببینیم ... آقامنصور گفت اگه این کارو هم به بهترین نحو انجام بدی ، رسما میای جای بهادر. سری تکان دادم. این بهترین موقعیت بود و من ، می دانستم چطور کسی که آدرسش مقابلم بود را مجاب کنم. بدون خداحافظی از کافی شاپ بیرون آمدم. نفس عمیقی کشیدم تا بعد از استنشاق آن همه دود ، اکسیژنی به ریه هایم برسانم. سوار ماشین شدم و به سمت آدرسی که شادی به من داده بود راندم. پیدا کردن آن خانه زیاد سخت نبود. اما برای ورود به ساختمان باید از سدی به نام نگهبان رد می شدم. با گفتن اینکه یکی از همکاران آقای خالقی هستم ، با تعجب سری تکان داد و راه را برایم باز کرد. چند ضربه به در خانه زدم. صدای مردانه ای به گوش رسید: -کیه؟ -لطفا درو باز کنید ، از طرفِ ... از طرف آقا منصور اومدم. در باز شد. مردی با لباس های راحتی ، در حالی که با تعجب به من نگاه می کرد توی درگاه ایستاده بود. -بفرما ... وارد خانه اش شدم. نامرتبی خانه قابل چشم پوشی نبود. تمام کانتر از ظروف کثیف و پوست های خالی تنقلات پر بود. حتی نیمی از کاناپه ها هم کثیف و پر از خورده های تنقلات بود. روی یکی از کاناپه های نسبتا تمیز نشستم. مرد هم رو به رویم نشست. پوزخندی روی لبش بود. -چی می خوای؟ -من اینجام چون می خوام یه دیدار با رئیست داشته باشم ... پوزخند صدا داری زد. -رئیس من وقت دیدن جوجه تازه کار ها رو نداره ، برو با بزرگترت برگرد ... اینبار من پوزخند زدم. مطمئن بودم ، شادی هم نمی تواند به این روش کسی را مجاب کند! اسلحه ام را بیرون آوردم و در حالی که لبخند می زدم ، به پشت کاناپه تکیه دادم. -این جوجه تازه کار ، زیاد حوصله ی جر و بحث نداره! ترس در چشمانش هویدا شده بود. -با ... باهاش چیکار داری؟ -اینش دیگه به تو مربوط نیست ... من من می کرد اما هنوز سعی می کرد موضعش را حفظ کند. -من که نمی تونم ... همینجوری کسی رو ببرم پیش آقا سیاوش ... ابروهایم را بالا دادم. -اگه بهت شلیک کنم چی؟ با اینکه ترسیده بود ، اما پوزخند زد. -تو شلیک نمی کنی! بلند شدم و رو به رویش ایستادم. -راست میگی! صدا خفه کن را از داخل جیب کتم در آوردم و روی اسلحه نصب کردم. -اما الان شلیک می کنم! سکوت کرده بود و با ترس به اسلحه خیره شده بود. -آدرس رئیست؟ -ام ... نمی تونم بگم! -خیلی خوب ، بهت صادقانه میگم ، دردش خیلی زیاده . پایش را نشانه گرفته بودم. -باشه ... باشه ... نگاهی به اطراف انداختم ، از کنار تلفن خانه اش ، کاغذ و خودکاری برداشتم و برایش پرت کردم. دستش آشکارا می لرزید ، آدرس را یادداشت کرد و دستش را دراز کرد. آدرس را گرفتم و نگاهش کردم. شماره ی شادی را گرفتم. -بله؟ -کیارش هستم ، می خوام آدرسی که بهت میگمو چک کنی ... -بگو. آدرس را برایش گفتم. -به بچه های اصفهان میگم همین الان برن. -اگه اشتباه بود حتما بهم خبر بده تا به این بچه یه درس حسابی بدم. چشمانش گرد شد. تلفن را قطع کردم و مقابلش نشستم. گیلانا: مشغول بازی با حلقه ی نقره ای رنگم بودم. حلقه ای که وقتی رودسر بودیم ، کیارش به عنوان حلقه ی نامزدی به دستم کرده بود. -خانم زادمهر. سرم را بلند کردم و به منشی نگاه کردم. -بفرمائید ... سری تکان دادم و وارد مطبش شدم. با دیدنم اول ابروهایش بالا رفت و بعد ، لبخندی زد. -گیلانا خانم ؟ خوب هستید؟ سری تکان دادم. -بفرمائید ... به کاناپه اشاره کرد. روی کاناپه نشستم و کوله را هم روی پایم گذاشتم. -خوب؟ امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه. -نه ... نه ... راستش مشکل نیست ... من به تازگی نامزد کردم. لبخندش پررنگ تر شد. -ولی یه مساله هست که مثل خوره افتاده به جونم ... یک دستش را زیر چانه اش گذاشت. به زبان آوردنش چقدر سخت بود! سکوتم که طولانی شد او به صحبت آمد. -گیلانا خانم ، من توی این اتاق صرفا یک دوست و شنونده ام ، کاری به آشنایی قبلیمون نداشته باشید و راحت حرفتون رو بزنید ... نفس عمیقی کشیدم تا برای گفتن حرفم نفس کم نیاورم! * از مطب دکتر سعیدی بیرون آمدم. نگاهم که به تابلوی رو به رو افتاد ، ناخودآگاه ، اسمی آشنا در ذهنم آمد. دیدن تابلوی مطب شوهر کیمیا ، مرا به یاد خود کیمیا انداخته بود. شماره ای از او نداشتم که تماس بگیرم اما حتما از تیدا شماره را می گرفتم. دلم برایش تنگ شده بود. از مطب بیرون آمدم و به سمت خوابگاه رفتم. کیمیا: همانطور که از پنجره به منظره بیرون خیره بودم ، مشغول نوشیدن چای بودم که در این هوا حسابی می چسبید. دست دیگرم را روی شکم نه چندان برجسته ام گذاشتم. چند هفته ی اول ، حسابی برایم سخت بود. اما حالا جانم به جانشان وصل بود. "جانشان"! هر دویشان! با وجود خواهر های دوقلوی تیرداد و خواهر و برادرهای سه قلوی خودم ، جای تعجبی نداشت. صدای زنگ آیفون لبخند به لبم آورد. اما با دیدن دختر جوانی که در مانیتور دیدم اخم کردم. -کیه؟ تیرداد هم در کنارش آمد. -ماییم عزیزم. باز کن که امروز مریض خوشگله مو آوردم ببینی! دستم به سمت دکمه رفت و به زور دکمه را فشردم. دختر که شال سبز رنگی روی سرش بود ، اول وارد شد. می دانستم یکی از بیماران تیرداد است ، عادتش را می دانستم اما ... نمی دانم چرا وجود این دختر حس حسادت را در من شعله ور کرده بود. در خانه را باز کردم. اولین نفر دختر بود که به گرمی با من روبوسی کرد ، بعد از آن تیرداد بوسه ای روی گونه ام کاشت و وارد خانه شد. با دیدن کسانی که پشت سر تیرداد بودند تعجب کردم. مرد جوانی پشت سر تیرداد بود که دختر کوچولویی هم در بغلش بود. تیرداد با دست اشاره کرد اول مرد وارد شود. -کیمیا خانم ، ایشون امیرحسین هستن ، اون خانم هم همسرشون نازنین و این کوچولویی که می بینی ، مریض خوشگله ی من ، نغمه است. -خیلی خوش اومدید! مرد با تشکر وارد شد. تیرداد وارد شد و با شیطنت وارد شد و همانطور که در را می بست گفت: -من که می دونم با دیدن مامان نغمه چقدر حرص خوردی ... قیافه ی عصبانی ام همه چیز را نشان می داد و جای پنهان کاری نبود. حرصم را با زدن مشتی به بازویش نشان دادم. می دانست حساستر شده ام و مطمئنا نقشه اش بوده تا مرا اذیت کند. -دارم برات آقا تیرداد! همانطور که در حال سر و کله زدن با تیرداد بودم و او می خندید ، وارد آشپزخانه شدیم و وسایل پذیرایی از مهمان هایمان را آماده کردیم. -نغمه چه مشکلی داره؟ تیرداد مشغول ریختن چای در استکان ها بود. -تومور داره ، سه هفته دیگه وقت عمل داره ... با شنیدن مشکل نغمه ، روی صندلی نشستم. اشکی روی گونه ام چکید. -بمیرم براش! تیرداد لبخندی زد و همزمان اخم کرد. -خدا نکنه ، برو مامان خانمی ... از آشپزخانه بیرون آمدیم. می دانست به این کلمه حساسم ، اما به خاطر اینکه در دید نازنین و همسرش قرار گرفته بودیم ، نتوانستم حقش را کف دستش بگذارم. کنار نازنین نشستم. نغمه هم انگار کم کم از خواب بیدار می شد . -خوب هستید؟ نازنین و همسرش هر دو زودجوش بودند و خیلی زود ، با هم گرم گرفتید. به خاطر غافلگیر شدنم ، شامی که پخته بودم فقط به اندازه ی خودم و تیرداد بود ، برای همین تیرداد غذا سفارش داد و پیشنهاد کرد که شام را در تراس بخوریم. با اینکه هوا سرد بود اما همه موافق بودند ، از طرفی هوای تراس آنچنان سرد نبود. با صدای زنگ موبایلم ، از جا بلند شدم. -ببخشید ... به طرف موبایلم رفتم و با دیدن نام تماس گیرنده لبخندی روی لبم نشست. -به به ... گیلانا خانم! -سلام کیمیا خانم بی معرفت! -حالا من بی معرفتم ، تو چرا سراغ نمی گیری؟ لحنش رنگ و بوی شیطنت گرفت ، مثل آن دوران هر چند کوتاهی که با هم در ایران بودیم. -آخه عزیزم ... نمی دونی که ... از وقتی نامزد کردم سرم خیلی شلوغه ... دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدای جیغم خفه شود. -چـــی؟ نامزد کردی؟ با کی؟ صدای خنده اش را از آن طرف خط شنیدم. -با یکی از همکارام تو شرکت ... کیارش رستمی ... -ای جونم ... عکسشو بعدا برام بفرست ببینم چه شکلی هست؟ -باشه ، دیگه چه خبر؟ آقا تیرداد خوبه؟ نینیت چطوره؟ -نینی نه! نینی ها! اینبار او بود که جیغ کشید. -دو قلو دارـــــــی؟ آنقدر با هیجان و بلند جیغ زد که گوشی را کمی فاصله دادم. -آروم دیوونه ، آره. -وویی ... عزیزم ، سلام گرم خاله رو به لوبیاهات برسون ... از لفظی که برای صدا زدن کودکانم به کار برده بود خنده ام گرفت. -دیوونه! بعد از پایان تماس ، با لبخند به عکسش نگاه کردم. مطمئن بودم این آقا کیارش هر که هست ، خیلی آدم خوش شانسی است!
  4. درود برشما:flowersmile:

    رمان شمابرای نقدتوسط تیم نقدانتخاب شده وشماتازمانی که نقدرمان به پایان نرسه اجازه ارسال پست جدید ندارید

    (رمان گیلانا)

  5. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: اگر همان موقع پرستار لعنتی نمی رسید حسابی از تماشای آن گونه های گل انداخته لذت می بردم. حرف هایش آرامش را به من باز گردانده بود. آخرین برگه را که گرفتم به اتاق برگشتم. لباس هایش را عوض کرده بود و پاهایش از تخت آویزان بود. با دیدن من انگار دنیا را به او هدیه کرده باشند لبخندی زد. -کارام تموم شد؟ چشمانم را برایش باز و بسته کردم تا به او اطمینان دهم از محیط بیمارستان راحت شده. از روی تخت پایین پرید و کوله اش را برداشت. کیفی که به من داده بودند را برداشتم و از اتاق بیرون آمدیم. بعد از تشکر کردن از آرسام ، از بیمارستان خارج شدیم. دیر نبود اما ترافیک آنقدر سنگین بود که ساعت از ده و نیم گذشت ، گیلانا که با هم اتاقی هایش تماس گرفت گفتند مسئول خوابگاه در ورودی را بسته و رسما اجازه ی ورود به کسی نمی دهد! نگران نگاهم کرد. -حالا چیکار کنم؟ نگاهی به صف ماشینها کردم. -چیو؟ -امشب نمی تونم برم خوابگاه ... کجا برم آخه؟ با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. اما معنی نگاهم را نفهمید. -خونه ی من پس چیه؟ رنگ به رنگ شد. نمی دانستم خجالت کشیده یا ترسیده ... -زشت نیست؟ اینبار یک ابرویم را بالا دادم. -چه زشتی داره؟ اگه می ترسی باید بگم کاملا حست بیخوده! با دیدن اخم های در هم کشیده ام ، چشمانش گرد شد. -نه به خدا! چرا حرف تو دهنم می ذاری! من فقط میگم زشته ... همین! داخل فرعی پیچیدم تا ترافیک را دور بزنم. حالا که مقصدم به جای خوابگاه گیلانا خانه ی خودم بود راحتتر می شد از شر ترافیک خلاص شد. با لحن نه چندان دوستانه ای جوابش را دادم. -هیچم زشت نیست! رو برگرداند و به بیرون خیره شد. -خیله خوب ... بد اخلاق! * از ماشین پیاده شد و نگاهی به حیاط خانه انداخت. اینجا در واقع خانه ی من نبود ... کاش می توانستم به او این واقعیت را بگویم اما محدودیت های شغلم این سکوت را ایجاب می کرد. -خوش اومدی ... کوله ی زرد و مشکی را که مقابل پاهایش گرفته بود ، از دستش گرفتم و وارد خانه شدم. به درختان تنومند حیاط خانه نگاه می کرد. -چه خونه ی بزرگی داری ... لبخندی زدم و مشغول باز کردن قفل در ورودی شدم. -نمی ترسی؟ با این حرفش بی اراده قهقهه زدم. لحنش کاملا ترسیده و متعجب بود. برگشتم سمتش. با تعجب به من نگاه می کرد. -جدی میگم! خیلی ترسناکه. لبخندی زدم و اشاره کردم وارد شود. -واسه من که ترسناک نیست ... همانطور که کفش هایش را در می آورد مشغول بررسی داخل خانه شد. -اویــی ... داخلش ترسناکتره! دستم را پشت کمرش گذاشتم و به داخل هلش دادم. -برو تو شیطون ... ناسلامتی چراغا خاموشه ... چراغ ها را روشن کردم. با قیافه ای که نشان می داد قانع نشده ، به تاریکی راهرویی که به اتاق ها منتهی می شد نگاهی کرد. کوله و کیف بیمارستان را روی کاناپه گذاشتم و به آشپزخانه رفتم. یخچال تقریبا خالی بود ... بیشتر شب ها از بیرون سفارش غذا می دادم اما با وضعیت فعلی گیلانا غذای خانگی بهترین چیز برایش محسوب می شد. -سوپ می خوری؟ روی کاناپه نشست و سری به نشانه ی تایید تکان داد. -واقعا تنهایی نمی ترسی؟ باز هم خندیدم ... ول کن نبود! نمی دانم چرا خانه ام را انقدر ترسناک می دانست. -نمی دونم چرا گیر دادی به ترسناک بودن خونه ی من ... باور کن بیشتر شبا انقدر خسته م که روی کاناپه خوابم می بره و یک درصدم به ترسناک بودن خونه فکر نمی کنم. -ولی به نظر من شبیه اون خونهه است تو فیلم کانجرینگ! با همان مواد غذایی محدودی که در خانه بود ، مشغول درست کردن سوپ شدم. بعد از گذاشتن دیگ روی شعله ی کم ، به اتاق خوابم رفتم. یکی از تیشرت های راحتی ام را از داخل کشو در آوردم و یک شلوار که به خاطر تنگ بودنش نمی پوشیدم را هم برداشتم و به سالن برگشتم. لباس ها را به دستش دادم. با تعجب نگاهی به لباس ها و بعد نگاهی به من انداخت. -به نظرت اینا اندازه ی من میشه؟!! خندید و تیشرت را بالا گرفت. عرض شانه اش با تخفیف یک و نیم برابر عرض شانه ی گیلانا بود. -عیب نداره عوضش خیلی راحته! نگاه عاقل اندر سفیهی نثارم کرد و تیشرت را پایین گرفت. همانطور که به سمت آشپزخانه می رفتم گفتم: -چاره ای نداری! برو تو یکی از اتاقا و لباسات رو عوض کن ... نمیشه که با اینا بمونی .. گیلانا: تیشرت که چهار برابرم بود! شلوار را هم با کشیدن کش دور کمرش اندازه ی کمرم کردم. ظاهرم مثل بی خانمان ها شده بود. لباس هایم گشاد بود و به تنم زار می زد! شام را با شوخی های کیارش خوردم ... جالب بود که شخصیتش کاملا متفاوت با زمانی بود که او را به عنوان رستمی می شناختم! بعد از خوردن شام یکی دو ساعتی پای برنامه های تلویزیون بودیم ، دقیقا رو به روی هم نشسته بودیم. جالب بود که کیارش با بودن من در خانه اش انقدر راحت برخورد می کرد ... خبری از نگاه های خریدارانه نبود ... چیزی که می توانست به شدت مرا معذب کند. -گیلانا؟ چشم های نیمه بسته ام را کامل باز کردم. لبخندی روی لب کیارش نشست. -برو تو اتاق من بگیر بخواب ... خوابی! -نه ... خوبم! خندید و از جایش بلند شد و به سمتم آمد. دستم را گرفت. -چرا تعارف می کنی؟ چشمای خمارت همه چیزو لو میده ... مرا به اتاقی برد و رو تختی را کنار زد. روی تخت خواباندم و پتو را تا نیم تنه ام بالا کشید. -من تو هالم اگه نصف شب احساس کردی حالت بده کافیه صدام بزنی ... خوابم سبکه و گوشام تیز ... میام پیشت ... سرم را بالا و پایین کردم. لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. تمام تخت بوی عطرش را می داد. به پهلو خوابیدم و پتو را تا زیر گردنم بالا کشیدم. پرده ی اتاق کنار رفته بود و تراس اتاق مشخص بود. وزش باد باعث تکان خوردن سایه های بیرون می شد. چرخیدم و روی پهلوی مخالفم خوابیدم و چشم هایم را روی هم گذاشتم. * صبح که بیدار شدم کیارش خواب بود. لباس هایم را عوض کردم و خواستم آرام از خانه خارج شوم اما به محض پایین بردن دستگیره ی در صدایش متوقفم کرد. -کجا؟ به سمتش برگشتم. روی کاناپه نشسته بود و با تعجب نگاهم می کرد. -کلاس دارم! تعجبش بیشتر شد. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. -می رسونمت ... -نمی خواد ... تو این مدت خیلی خسته شدی ... نگاهی به من انداخت و بی توجه به حرف هایم به اتاقش رفت. آماده شدنش خیلی طول نکشید ، مرتب و آراسته برگشت. پیراهن سورمه ای رنگ به تن و شلواری به همان رنگ به پا کرده بود. کت اسپرت مشکی هم تنش کرده بود. موهایش را هم مثل همیشه بالا زده بود اما آن چند تار لجباز مثل همیشه توی پیشانی اش افتاده بود. -تو خجالت نمی کشی ؟ همانطور که کفش هایم را می پوشیدم با تعجب نگاهش کردم. -واسه چی؟ -داشتی دزدکی می رفتی؟ خندیدم. لحنش شاکی بود اما ساختگی بودنش کاملا آشکار بود. کفش های مشکی رنگش را پوشید و صاف ایستاد. من برای پوشیدن کفش هایم نشسته بود. دومین لنگه را هم گره زدم. -به خدا چون خیلی خسته بودی می خواستم بی خداحافظی برم ...تو این مدت خیلی بهت زحمت دادم . به طرف ماشینش رفت و اخم کرد. -دیگه از این حرفا نزنیا! زحمت چیه؟ سوار شدیم. با استفاده از ریموت در حیاط را باز کرد و از خانه خارج شدیم. آهنگ تقریبا شادی پلی کرد تا خواب آلودگی اول صبح از سر هر دویمان بپرد. چی مگه تو دنیا مث این آرامش چشماته مات توام وقتی می بینم خنده رو لبهاته مثل تو کی می تونه منو آروم کنه با حرفاش غیر تو کی تونست بهم ثابت کنه دوسم داش؟ شیشه ی سمت خودش را خیلی کم پایین کشید. اکسیژن سرد زمستان را به ریه هایم فرستادم. تویی اون کسی که باید از زمان گذشت و دید همه ساعتا رو وقت رفتنت عقب کشید ولوم را بالاتر برد. چشمانم را بستم و در معنی آهنگ غرق شدم. کیارش: پیاده که شد ، قبل از اینکه در را ببندد خم شد. -بعد کلاس نیا دنبالم. -چرا؟ -باور کن اگه بیای ناراحت میشم ... به محض اینکه کارت تو شرکت تموم شد برو خونه و استراحت کن. دستی به موهایم کشیدم. -باشه؟؟ -باشه ... تو هم به محض اینکه کلاسات تموم شد برو خوابگاه ، مرخصی امروزتو هم رد می کنم. خندید. -به خدای آقای ارنواز آخرش میگه گور بابای دوستِ دخترم ... اخراجم می کنه. خندیدم و بعد از اینکه با نگاهم بدرقه اش کردم راه افتادم. جلوی کافی شاپ نگه داشتم و وارد شدم. عینک آفتابی ام را از روی چشمم برداشتم. با دیدنشان ، به سمت میزی که نشسته بودند رفتم. به اجبار با هر دو دست دادم . رو به رویشان نشستم. -گفته بودید کارم دارید؟ شادی دستش را که در دست کامران بود ، آزاد کرد. و کیفی روی میز گذاشت. -آره ... نمی دونم آقا مصنور چی تو وجودت دیده که فکر می کنه به درد باند ما می خوری ... به هر حال ... زیپ کیف را باز کرد و یک پوشه از داخلش بیرون کشید. -تو این پوشه اسامی کسائی که بهمون بدهکارن نوشته شده ... میری سراغ تک به تکشون و بدهیمون رو می گیری . پوشه را از دستش گرفتم. -خوب؟ پوشه ی دیگر بیرون آورد. -اینا هم اسامی یه سری آدم دیگه است که باید بری ازشون جنس بگیری ... این جنسایی که می گیری مربوط به گروه بهادر میشه که فعلا به من سپرده شده تا زمانی که یه سرگروه خوب براش پیدا بشه ... بهادر! همان پسری که به خاطر دزدیدن گیلانا و کیمیا ارنواز به زندان افتاده بود. حدس می زدم منصور قصد دارد مرا جایگزینش کند اما می خواهد هوش و ذکاوتم در این شغل را بسنجد. پوشه ی دوم را هم از دست شادی گرفتم. -دیگه؟ -دو هفته دیگه یه چنین موقعی باید با نتایج رضایت بخش اینجا باشی در غیر این صورت قید موندن تو اکیپ رو بزن! پوزخند مزین صورتم شادی را عصبانی کرد. -لبخند ژکوند تحویل من نده! -چــــشم! هر دو پوشه را برداشتم و از کافی شاپ بیرون آمدم. هیچ چیز مثل این خونسردی بیش از حدم ، زمانی که می خواستم ، نمی توانست خون دیگران را به جوش آورد. به شرکت رفتم و رسما استعفا دادم. قراردادم با شرکت هنوز سر جایش بود اما من نیازی به ماندن در آن شرکت نداشتم. از ساختمانش که بیرون آمدم لبخندی روی لبم نشست ... چقدر خوب بود که دیگر مجبور به تحمل بی نظمی های کارمندان این شرکت نبودم. گیلانا: -آخه چرا؟ لبخندی به رویم زد. لب ورچیده بودم. چرا باید استعفا می داد؟! بی نظمی هم شد دلیل؟ -قیافه تو اونجوری نکن ... بالاخره یه کار پیدا می کنم. نفس عمیقی کشیدم و آخر یخ در بهشتم ام را با سر و صدا خوردم. لیوان پلاستیکی خالی شده را روی صندلی پارک ، بین خودم و کیارش قرار دادم. کیارش هم لیوان خالی شده را روی لیوان من قرار داد. لرزی به تنم افتاد. -اینم آخر و عاقبت یخ در بهشت خوردن تو چله ی زمستون گیلانا خانم. -خوب هوس کرده بودم! خندید اما چند ثانیه بعد نگاهش جدی شد. مستقیم نگاهش نمی کردم اما از گوشه چشم تغییر حالتش را دیدم. -سرما نخوری دوباره. دست هایم را به هم چسباندم. واقعا سرد بود! -عیب نداره می ارزید! نگاهش همچنان نگران بود. کم کم داشتم زیر سنگینی نگاهش آب می شدم. -بریم تو ماشین ... داری می لرزی ... -سردم نیست این لرزشم طبیعیه! یه چیز سرد خوردیم خوب. اخم کرد. -خیلی لجبازی ... نکنه دوباره باید بلای چند هفته پیش سرت بیاد؟ دستم را گرفت. نمی دانم چه عادتی شده بود برایش که مرا کشان کشان هر جا می خواست ببرد؟ حرفم را بلند برایش گفتم. -بس که لجبازی و با پای خودت نمیای مجبورم دیگه! -باشه بابا میام! نگاه های متعجب بعضی از مردم داخل پارک مرا معذب کرده بود. -دیوونه ای به خدا! خندید و دست هایش را داخل جیب هایش برد. -کیارش؟ -جانم؟ خوب بود که کیارش همیشه محکم حرف می زد! حتی موقع جانم گفتن هایش ... ! -هفته ی دیگه مرخصی بین ترمیمه! -یعنی چی؟ خندیدم. -یه جور مرخصی که من تو هر ترم به خودم میدم و میرم رودسر! شروع کرد به خندیدن. -می خواستم بگم تو هم بیا! بابا دیشب بهم زنگ زد ... یه جورایی از اینکه من و تو به هم محرم نیستیم راضی نیست و از طرفی می خواد بیشتر راجع بهت بدونه. اخم کرد. دلیلش را نفهمیدم اما به پدرم حق می دادم که نگران آینده ی دخترش باشد. -کی می خوای بری؟ -فردا کلاسم شیش تموم میشه ، معمولا با یه اتوبوس که ساعت هشت حرکت می کنه میرم ... اما اگه تو بیای ... باقی حرفم را خوردم. می خواستم بدانم تصمیم خودش چیست اگر چه بعید می دانستم نه بگوید! -فردا شیش دم دانشگاهتونم! لبخندی زدم. بوی جوجه کبابی که از آن طرف خیابان می آمد دیوانه ام کرد. -وای چه بویی... کیارش که هنگام راه رفتن ، به سنگفرش پارک نگاه می کرد ، سرش را بالا آورد. -می خوای بریم شام بخوریم؟ خندیدم. -نیکی و پرسش؟ همانطور که از خیابان رد می شدیم لبخند زد. -خوبه که تو غذا خوردن تعارف نداری! طعنه بود یا تعریف؟ هر چه بود مرا خنداند!
  6. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: چهار انگشتم را داخل جیب شلوار گرمکنم کرده بودم و انگشت شستم آزاد بود.تماشای نشستن برف روی زمین آرامشبخش بود. صدایش که به مراتب آرامتر از باران بود و دانه ها که با رقص زیبایی در باد روی تن زمین جا خوش می کردند را دوست داشتم. دست دراز کردم و دانه ای که روی دستم نشست را نگاه کردم. طولی نکشید که دانه ی برف آب شد. چقدر دوست داشتم کنارم باشد اما حیف که قوانین خوابگاه این اجازه را نمی داد که تا دیر وقت بیرون باشد. جواب اس ام اسم آمد. -یلدای تو هم مبارک. لبخندی زدم و موبایل را از همان فاصله روی تخت اتاقم پرتاب کردم و هوای سرد را به داخل ریه هایم فرستادم. چند دقیقه ای همانجا فرستادم و بعد به اتاق برگشتم. روی تخت دراز کشیدم و شروع به مطالعه ی کتابی کردم ، چشمانم که گرم شد کتاب رو روی پاتختی گذاشتم و روی پهلو خوابیدم. همان زن بود. پوست چروکیده و گیسوان بلندی به رنگ شب ... به سمت دریا می رفت و من عقب نشینی می کردم ... صدایش کردم ... التماسش کردم اما حتی برنگشت که نیم نگاهی به من بیندازد ... اینبار متفاوت صدایش زدم. -گیلانا؟ برگشت و با خشم نگاهم کرد. -اسم من گیلانا نیست! به سمت دریا دوید ، به سمتش دویدم ، همان موج بلند آمد ... هر دو به ساحل پرت شدیم ... من آب به ریه هایم رفت و او جسد بیجانش به ساحل برگشت ... به طرفش رفتم و سرش را در آغوش گرفتم ... -خانم؟ سردی پوستش تنم را لرزاند! چشم باز کردم. و سر جایم نشستم. این چه کابوسی بود که به جانم افتاده بود؟ چرا مدام باید خواب گیلانا را در آن حالت می دیدم؟ دستی به گردنم کشیدم. مثل دفعه ی قبل تمام تنم از استرس خیس شده بود. دوشی گرفتم و زودتر از معمول از خانه بیرون آمدم. امروز گیلانا کلاس داشت و من حتما باید به شرکت سر می زدم. با دیدن ماشین سفید رنگ و از آن بدتر دیدن سرنشینش دندان غروچه ای کردم.ماشین را داخل پارکینگ گذاشتم و به خاطر دوباره خراب بودن آسانسور از پله ها وارد طبقه ی همکف ساختمان شدم. -آقای سهرابی دوباره چه مشکلی برای آسانسور پیش اومده؟ -خرابه آقا... سری تکان دادم و مسیر راه پله را در پیش گرفتم. -کیارش؟ صدای زنانه مرا متوقف کرد. اما برنگشتم. صدای کفش های پاشنه بلندش را که هر لحظه نزدیکتر می شد می شنیدم. وقتی کفش هایش روی پله ای که ایستاده بودم قرار گرفت آرام آرام سرم را بالا آوردم. پوزخندی زینت دهنده ی صورتم بود. -شادی! -من و کامران اینجاییم به خاطر اینکه آقا مصنور خواسته باهات یه همکاری داشته باشیم ... خوب می دونی اینجا جاش نیست با هم حرف بزنیم ... بیا بریم تو ماشین ... همچنان با پوزخندم به صورتش خیره بودم. جالب بود که آنقدر وقیحانه به من خیره نگاه می کرد. -من کار دارم ... باید منتظر بمونید ... عصبانی به من خیره شد. -انقدر کارت واجبه که من و کامران باید منتظر بمونیم؟ -هر کاری تو دنیا از حرف زدن با تو واجبتره! عصبانی بود ، عصبانر تر شد اما به فشردن فکّش اکتفا کرد. می دانست که در مورد رفتارم کاملا حق دارم. -تا یک ساعت دیگه برمی گردیم ... لطفا کارهای واجبت تموم شده باشه! جمله ی آخرش طعنه آمیز بود. در حالی که با هر قدمش ، صدای کفشش در راهرو می پیچید ، از ساختمان خارج شد. کار زیادی نداشتم ، در واقع هیچ کاری نداشتم اما دلم می خواست به شادی بفهمانم چقدر پست و حقیر است و به همین دلیل دیدارمان را به تعویق انداختم. بعد از گذشتن یک ساعت و نیم ، صدای اس ام اسی که از طرف کامران آمد ، نشان داد برگشته اند. وسایلم را برداشتم و از شرکت خارج شدم. چقدر دلم برای اداره مان تنگ شده بود. نظم آنجا کجا و نظم اینجا ... دستی به موهایم کشیدم و از ساختمان خارج شدم. ماشین کامران آنطرف خیابان پارک شده بود. به طرفش رفتم و سوار شدم. هر دو نیم نگاهی به من انداختند و بعد ، کامران بی هیچ حرفی راه افتاد. -میشه سریعتر توضیح بدید دقیقا برای چی اینجام؟ شادی به طرف من برگشت و چشمان سبز رنگش را به من دوخت. -آقا منصور از زرنگیت خوشش اومده ، از اینکه جاه طلبی خیلی لذت برده و به همین خاطر به من و کامران پیشنهاد داده که یه مدت باهات کار کنیم. -جالبه ... نمی دونستم کامرانم باهاتون همکاری می کنه! شادی پشت چشمی برایم نازک کرد و ادامه داد. -ببین خیلی چیزا هست که تو ازشون خبر نداری و تا موعد مقرر که آقا منصور بگه هم خبردار نخواهی شد ... می مونه اون چیزایی که الان باید بدونی ... باند ما از اون چیزی که فکرشو بکنی خیلی بزرگتره ... تو هر زمینه ای که بگی هم دستی داریم! بخوام خلاصه بگم ، هر کدوم از این شاخه ها نیاز به یه سرگروه داره ... در کل این سرگروه ها چهار نفر هستن ... و اون چهار نفر به طور مداوم با آقا منصور در ارتباطن ... همین که بدونی من و کامران هم جز اون چهار نفریم کافیه برای اینکه بفهمی به عنوان زیردست ، باید از قوانین ما تبعیت کنی! نیشخندی تحویلم داد. -اما کارِ تو ... از اونجایی که آقا منصور خیلی به این باند حساسه حتی واسه افراد خرده ریزش هم حساسیت به خرج میده و آدمای عادی رو انتخاب نمی کنه ... تو رو به عنوان یکی از زیر دست های من انتخاب کرده. حالا کاملا لبخند می زد. دندان نما و پیروزمندانه. -خوب؟ جواب کوتاه من لبخندش را تبدیل به اخمی غلیظ کرد و لبخند را به لب من آورد! گیلانا: نفس عمیقی کشیدم و کلاسورم را بستم. این ترم که تمام می شد به یک کلاسور نیاز داشتم! تار و پودش بیرون زده بود! کلاسور را داخل کوله ام جا دادم و کوله را با خستگی روی دوشم انداختم. یک شنبه ها نفرت انگیز بودند! از ساعت هشت صبح تا دوازده و از ساعت دو تا شش کلاس داشتم ... تمام انرژی مرا این روز مسخره می گرفت. لخ لخ کنان راهروی دانشگاه را طی کردم.آب دهانم را فرو دادم ... این گلو درد لعنتی دیگر چه بود؟!! احتمالا اثرات در سرما ایستادن چند شب بود ... چند روزی بود که احساس می کردم بیحالم اما اهمیتی نمی دادم. -خانم زادمهر؟ با بیحالی برگشتم و به کسی که مرا صدا زده بود نگاه کردم. شهاب بینا بود. یکی از همکلاسی هایم .. -میشه خواهش کنم جزوه ی هفته ی قبل استاد سامی رو بدید؟ کوله را از روی دوشم انداختم و کلاسور را بیرون کشیدم. -بفرمائید. کل هفته ی قبل غیبت کرده بود اما از آن پسرهای درسخوان روزگار بود. نمی دانم چرا کل کلاس برای جزوه های ناقصشان به سراغ من می آمدند؟ -ممنون ... تا فردا به دستتون می رسونم ... چشمانم را برایش باز و بسته کردم و دوباره مسیرم را پیش گرفتم. همقدم با من شد. -می خواید برسونمتون؟ خیلی خسته به نظر میاید؟ چند لحظه ای به چشمان قهوه ای رنگش خیره شدم. اصولا خسته که می شدم خنگ می زدم و طول می کشید تا حرف های دیگران را تجزیه و تحلیل کنم. بیحالی سرماخوردگی قریب الوقوعم هم به این امر کمک می کرد. -خانم زادمهر؟ -بله؟ ... نه ممنون خودم میرم ... سری تکان داد و از کنارم رد شد. ای کاش درخواستش را قبول می کردم! بیحالتر از آن بودم که بتوانم برگشت با اتوبوس را تحمل کنم. به آنطرف خیابان رفتم ... یک عالم ماشین شخصی جلو پایم ترمز می زد اما دریغ از یک ماشین زرد رنگ! ... نصحیت های مادر که مدام می گفت "سوار شخصی نشی!" در گوشم زنگ می زد و حتی خستگی هم نمی توانست مانعم شود. باز هم منتظر ماندم. با ترمز زدن ماشین نقره ای رنگی که رینگ هایش به شدت برایم آشنا بود سرم را بالا آوردم. با دیدن آن یک جفت تیله ی مشکی که لبخندی هم روی صورت صاحبش بود دلم می خواست بال در بیاورم! سوار شدم و شیشه سمت خودم که به اندازه یک سانت (که احتمالا برای تهویه ی هوا پایین آمده بوده) را بالا دادم. -علیک سلام ... با صدای گرفته ام جواب دادم. -سلام! با شنیدن صدایم برگشت و با تعجب نگاهم کرد. -خوبی؟ سرم را به صندلی تکیه دادم و به نشانه ی نفی به طرفین تکانش دادم. -سرماخوردی؟ اینبار در جهت بالا به پایین سر تکان دادم! -سرماخوردگی نطقتم کور کرده؟ برگشتم و با لبخندی بیجانی نگاهش کردم. در چشمانم دقیق شد. -چشمات قرمزه دختر ... سرم را دوباره تکیه دادم و چشمانم را بستم. -مال خستگیه . ماشین که متوقف شد سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. جلو آمد و پشت دستش را به پیشانی ام زد. این اولین باری نبود که مرا لمس می کرد اما نمی دانم چرا گونه هایم رنگ گرفت و کمی سرم را عقب کشیدم. لحن خندان بود. -تب داری! پیاده شد. با چشمانم دنبالش کردم. وارد یک سوپر مارکت شد و چند لحظه بعد با آب معدنی برگشت. باز و بسته شدن در ماشین که همزمان شد با ورود سرما به ماشین لرزه به تنم انداخت. شیشه ی سمتم را تا نیمه پایین کشید و در آب معدنی را باز کرد. کمی آب کف دستش ریخت و بعد بی توجه به صورت رنگ به رنگ شده ی من ،آب را به پیشانی و گونه های ملتحبم زد. دست بردم و شیشه را بالا کشیدم. -نکن گیلانا تب داری ... -سردمه ... شیشه را پایین کشید. خواستم لجبازی کنم اما شیشه از سمت من بالا نرفت. با تعجب نگاهش کردم. لبخندی روی صورتش بود. -قفل کودک خیلی چیز خوبیه! وقتی دیدم چاره ای جز تسلیم شدن ندارم زبانم را برایش در آوردم و رویم را برگرداندم. باز هم دست مرطوبش به سمتم آمد و صورتم را نم دار کرد. -خوبم ... -نیستی ! ماشین را روشن کرد و راه افتاد. باز هم سرم را تکیه دادم و چشمانم را بستم ، وقتی ماشین متوقف شد چشمانم را باز کردم اما به جای دیدن ساختمان خوابگاهمان با تابلوی درمانگاه رو به رو شدم. -عمرا! بی توجه به من کمربندش را باز کرد و پیاده شد ، ماشین را دور زد و به سمت من آمد ، در را باز کرد و دستم را کشید. از ماشین که پیاده شدم ، دزدگیر را زد و دوباره شروع به کشیدنم کرد. -کیارش! من خوبم ... متوقف شد و با چشمانی که برق می زد به من نگاه کرد. نگاهش مرا معذب می کرد ... سرم را پایین انداختم . می دانستم اولین باری است که اسمش را صدا می زنم. چند لحظه بعد دوباره شروع به کشیدنم کرد. -اگه فکر می کنی با این ترفندا بیخیال میشم کاملا در اشتباهی! زورم هیچ رقمه به آن دستان نیرومند که دست کوچک مرا گرفته بود نمی رسید. به ناچار کنارش راه افتادم. -حالا شدی دختر خوب! کیارش: عصبانی بودم ... از وقتی پرستار رو به گیلانا گفته بود "تمام تنت مخصوصا ریه هات عفونت کرده"! سریع او را به بیمارستانی رسانده بودم تا آنجا بهتر به او رسیدگی کنند تمام مسیر در سکوت طی شده بود ... هم من عصبانی بودم و هم او متعجب. نگاهی به صورتش انداختم. به خاطر مسکن هایی که در سرمش تزریق کرده بودند در خواب عمیقی بود. پشت دستم را به پیشانی اش زدم. هنوز هم تب داشت. صندلی کنار تختش را کشیدم و رویش نشستم. چقدر در خواب معصوم شده بود. تنها صدایی که سکوت اتاق را می شکست تیک تیک ساعت بود که نه و چهل و یک دقیقه را نشان می داد. صدای موبایلش را از داخل کوله اش شنیدم. کوله ی زرد و مشکی را باز کردم و موبایل را در آوردم. تماس از طرف فردی به نام آزیتا برقرار شده بود. از اتاق بیرون رفتم و جواب دادم. -الو گیلا کجایی دختر؟ -سلام ... با شنیدن صدایم سکوت کرد. -ببخشید ... من ... با موبایل دوستم تماس گرفته بودم ... فکر کنم خط رو خط شده. -نه ... این موبایل گیلاناست ... -چی؟؟ شما کی هستید؟ نفس عمیقی کشیدم و با فوت بیرونش دادم. از من چیزی به هم اتاقی هایش نگفته بود. -من نامزدش هستم! سکوتش نشان می داد تا چه حد تعجب کرده. -چرا حرف الکی می زنید آقا ؟ گیلانا نامزدش کجا بود؟ لطفا بهم بگید دوستم کجاست می خوام باهاش حرف بزنم ... -خانم محترم من نامزد گیلانا هستم و حال گیلانا خوب نیست ... الان هم بستری شده ... اگه دلتون می خواد می تونید بیاید و بهش سر بزنید ... بعد از گفتن نام بیمارستان قطع کردم. همانجا روی صندلی راهرو نشستم. از دور پزشکی نزدیک می شد ، سراسیمه وارد اتاق گیلانا شد. می دانستم این زن دکترش نیست. دکتر بالای سرش ایستاده بود و با تعجب نگاهش می کرد ... چهره ی زن به طرز عجیبی آشنا می زد اما اینکه کجا دیده بودمش؟ نمی دانستم! -کاری دارین؟ با تعجب رو به من کرد. -شما ... ؟ -من چی؟! -با گیلانا نسبتی داری؟ پس او را می شناخته! -بله ... نامزدشم ... لبخندی روی لبش نشست. -تبریک میگم ... بی وفا خبر نداد! من تیدا کیافر هستم ... دوست گیلانا ... -خوشبختم ... همچنین آرامی گفت و دوباره رو کرد به گیلانا. -چی شده؟ -میگن ریه هاش عفونت کرده ... با تعجب دست بر دهانش گذاشت. -وای... چرا؟ -یک هفته ای میشه سرما خورده و اهمیتی بهش نداده ... سری تکان داد. -من الان برمی گردم ... یه خبر به همسرم بدم که امشب دیرتر میرم خونه ... می مونم پیشش ... -لازم نیست ... من خودم اینجا هستم ... -بودن من خیلی مفیدتره چون هم دکترم و هم یه خانمم ... سری تکان دادم و شانه هایم را بالا انداختم. یعنی "هر طور خودت راحتی"! چند دقیقه بعد از رفتن خانم دکتر دوست هایش هم رسیدند. بماند که پرستار بخش حسابی از دست ملاقات کننده های گیلانا عصبی شده بود ، اما با وساطت دوستش پرستار بیخیال شد. دوست هایش حسابی نگران بودند و از طرفی به هزار زور مسئول خوابگاه را راضی کرده بودند که این ساعت بیرون بروند و باید خیلی زود برمی گشتند ... بعد از رفتنشان من ماندم و خانم دکتری که مدام دست به شکمش می کشید. ناخودآگاه نگاهم به شکمش که کمی برجسته شده بود افتاد اما سریع نگاهم را گرفتم و به گیلانا دوختم. -باردارید؟ -بله! -چرا با این وضع اینجا موندید؟ من که گفتم پیشش هستم. -گیلانا زمانی که داداشم رو گروگان گرفته بودن خیلی به زن داداشم کمک کرد ... مدام پیشش بود تا تنها نباشه ... موندن من یه جور جبرانه. علت آشنا بودن چهره اش روشن شد. این دختر را در بیمارستان دیده بودم ... چرا از شباهت اسمش به شوهر کیمیا ارنواز زودتر پی به نسبتشان نبرده بودم؟ گیلانا که تکان خورد بلند شدم و به سمتش رفتم. چشمان کهربایی اش را باز کرده بود و با حالتی گنگ به اطراف نگاه می کرد. گیلانا: کمی طول کشید تا به یاد بیاورم کجا هستم. بیمارستان بودم ... یادم آمد که با کیارش آمدم ... چشمانم را که چرخاندم بالای سرم دیدمش. دستش را روی بالشت زیر سرم گذاشته بود. -خوبی؟ با باز و بسته کردن چشمانم جوابش را دادم. احتمالا سنگینی چشمانم اثر مسکن هایی بود که در سرمم تزریق کرده بودند چون به محض وصل شدن سرم احساس خواب آلودگی به سراغم آمد. کسی از گوشه ی اتاق بلند شد و به سمتم آمد. با دیدن چهره اش لبخند کمرنگی زدم. -احوال گیلانا خانم بی وفا؟ -خوبی مامان خانم؟ نینیت خوبه؟ -من خوبم ... نینی هم خوبه ... چشمان آبی خاکستری اش را ریز کرد و با عصبانیتی ساختگی در چشمانم خیره شد. -سوال اینه که گیلانا خانم نامزد کرده حالش چطوره؟ لبخند بیجانم پررنگ شد. -به خدا هنوز به هیچ کس نگفتیم ... شکلکی برایم در آورد. -من نمی دونم ... شیرینی منو که باید بدی ... اگه به کیمیا بگم مطمئنم از اون سر دنیا بلند میشه میاد که شیرینی شو بگیره! باز هم لبخند زدم و به کیارش نگاه کردم. چشمانش نگران بود. -شیرینی می خوان! خندید. -بذار حالت خوب بشه تمام دوستات رو دعوت کن شام بدیم ... با استفهام نگاهش کردم. -خواب بودی ، دو سه تا از هم اتاقی هات هم اومدن و اونا هم خبر دارن ... دستم را به پیشانی ام زدم.بی شک بچه های خوابگاه مرا می کشتند! -تا کِی اینجام؟ کیارش اخمی غلیظی کرد. از همان اخم هایی که او را به رستمی بداخلاق تبدیل می کرد. -تا وقتی عفونت کاملا از تنت خارج بشه. نگاهی به تیدا کردم که با لبخند به کیارش نگاه می کرد. اما کیارش با اخم به من خیره شده بود. -بداخلاق نباش دیگه! من از کجا باید می دونستم که سرماخوردگی نیست؟ سری تکان داد و دستی به موهایش کشید. برای اولین بار تمایل دست کشیدن در آن موهای مشکی رنگ درونم به وجود آمد! * سه روز کامل در بیمارستان بستری بودم. کیارش تمام مدت کنارم بود. امشب قرار بود مرخص شوم. نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقم که پنج و سه دقیقه را نشان می داد کردم. دکترم ساعت شش می آمد. تمام این سه روز یا کیارش در کنارم بود یا تیدا ، حتی آرسام هم چند باری به من سر زد. بچه های خوابگاه هم هر سه روز ، وقت ملاقت می آمدند و سربه سرم می گذاشتند البته بماند که روز اول هر چهار نفر با چهره های مثلا دلخور وارد شدند و مجبور شدم وعده ی یک شام درست و حسابی را بدهم تا دست از سرم بردارند. نگاهی به کتاب های کنارم تختم انداختم. تمام این ها را کیارش می آورد و برایم می خواند ... شب ها صدایش به من آرامش می داد و مانند لالایی که یک مادر برای کودکش می خواند مرا خواب می کرد ... حس می کردم دارم به این مرد عادت می کنم ، وابسته می شوم ... به بودنش ... به محبت های بی دریغش ... به نگاه هایی که هر وقت در نگاه من گره می خورد مزین به لبخند می شد و من چقدر این عادت و وابستگی را دوست داشتم. دوست داشتنش حسی جدید بود ... قابل توصیف نیست ... کیارش هنوز به من نگفته بود دوستم دارد ... انگار قفل بر دهانش زده بود ... اما رفتارش نشان می داد که دوستم دارد و من ... من هم می دانستم که دوستش دارم. در اتاق باز شد. باز هم مثل همیشه لبخندی به رویم زد. -یه خبرِ .... نه چندان خوب برات دارم. لب ورچیدم. نکند امشب هم مهمان بیمارستان بودم؟ خرج بیمارستانم کمی نگرانم می کرد ... حدس می زدم پول بیمارستان را کیارش پرداخت کرده باشد اما باید با اولین حقوقم پولش را پس می دادم. -دکترت ساعت هشت میاد! -نکنه مرخص نشم؟ من خسته ام ... می خوام برم ! به نق زدن های بچگانه و قیافه ی در هم رفته ی من خندید. -دست من نیست عروسک ... منم دوست ندارم رو این تخت ببینمت. نزدیکم آمد و روی صندلی کنار تختم نشست و یکی از کتابها را برداشت. -تا اون موقع یه جوری خودمونو مشغول می کنیم. کتاب را باز کرد و شروع به خواندن شعری که به صورت تصادفی آمده بود کرد. -دیشب گویا دوباره خودم را در خواب دیدم: در آسمان پر می کشیدم ... نمی دانم چقدر برایم خواند اما می دانم تمام مدت میخ صورتش بودم. کتاب را بست و با لبخند نگاهم کرد. لبخندش خاص بود ... ! سرم را پایین انداختم و مشغول بازی کردن با پتویی که روی زانوهایم کشیده بودم شدم. -گیلانا؟ آنطور که کیارش صدایم زد! ... سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. -بـ ... بله؟ -یکم تو حرف بزن! ابروهایم بالا رفت و با تعجب به چهره اش که نه جدی بود و نه خندان نگاه کردم. -تمام این چند روز همه ش من حرف زدم ... برات شعر خوندم ... کتاب خوندم ... از علایقم گفتم ... انگار جامون برعکس شده ... تمام مردا از پرحرفی خانماشون می نالن و من تشنه ی شنیدن دو جمله! راست می گفت! تمام این چند روز او حرف می زد. نه اینکه دوست نداشته باشم با او حرف بزنم ... اتفاقا دوست داشتم به صدایش گوش کنم! -خوب ... منتظر نگاهم کرد. آرنجش را به تخت تکیه داد و دستش را زیر چانه اش گذاشت. خنده ام گرفت. -چی بگم؟ لبخندش تلخ شد. دلم نمی خواست اینگونه ببینمش. -آدم اگه از مصاحبت یه نفر لذت ببره نیاز به پرسیدن این سوال نداره ... کم کم دارم به این فکر میوفتم که عجولانه عمل کردم ... حس می کنم حسم کاملا یک طرفه است ... از روی صندلی بلند شد و پشت به من از پنجره به بیرون خیره شد دست هایش را هم پشتش گرفت. به زانوهایم خیره شدم. -نه ... مطمئن باش اینجوری نیست ... اگه حست یه طرفه بود مگه دیوونه بودم که قبولت کنم؟ ... بعدشم اینکه می بینی تو این مدت اونی که پرحرفی کرده تو بودی ... به این خاطره که من ... دوست دارم صداتو بشنوم ... سرم را بالا آوردم ، با دیدن چهره ش که لبخند کمرنگی داشت سرخ شدم. چه حرفهایی هم زده بودم! دوباره سرم را پایین انداختم. صدای قدم هایش را می شنیدم که به من نزدیک می شد. سرم را تا آخرین حد ممکن در یقه ام فرو برده بودم.
  7. گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: دم صبح بود که ناگهان از خواب پریدم. عادت داشتم هر وقت زود بیدار می شدم درس می خواندم. کتابی در آوردم و شروع به خواندن کردم. ساعت هفت که شد آماده شدم و از خانه بیرون آمدم. با دیدن ماشین نقره ای رنگ کیارش که کمی دورتر از خوابگاه پارک شده بود تعجب کردم. به سمت ماشین رفتم. خودش بود. ساعدش را روی چشمانش گذاشته بود و سرش را به صندلی تکیه داده بود. با ضربه ای که به شیشه زدم از جا پرید. مرا که دید لبخندی زد. در طرف مخالفش را باز کردم. -سلام ... چرا اومدی اینجا؟ همانطور که چشم های خسته اش را می مالید جواب داد. -می دونستم امروز کلاس نداری اومدم دنبالت ... سوار شدم و در را بستم. -لازم نبود بیای دنبالم ... استارت زد و مثل همیشه با احتیاط از پارک بیرون آمد. -می دونم! -مرسی! لبخندی به رویم زد. -دیشب یه خواب خیلی بد دیدم ... می خواستم مطمئن شم حالت خوبه ... -چه خوابی؟ -ولش کن ... تعریف نکنم بهتره ... همین که الان دارم می بینمت کافیه ... زیر چشمی نگاهش کردم. اخم کوچکی روی پیشانی اش بود. موبایلم که مثل همیشه داخل جیب شلوارم بود لرزید. درش آوردم و با دیدن نام سروش با تعجب جواب دادم. -سلام... -سلام گیلانا خوبی؟ -خوبم ... چیزی شده؟ نگران بودم. تماس این موقع صبح نگرانی هم داشت. -چیزی نشده ... سپهر امروز صبح می خواد عمل کنه ... گفتم اگه می خوای بیا بهش سر بزن ... حتی الانم قبول نکرد مامان و بابا بفهمن ... دلم یه جورایی برا تنها بودنش سوخت ... حداقل تو رو ببینه ... آدم تو این شرایط خانواده شو که ببینه روحیه می گیره ... با دست به کیارش علامت دادم نگه دارد. -بیمارستان خودتونه؟ -آره ... کیارش با تعجب نگاهم می کرد ، اسم بیمارستان را که آوردم نگاهش نگران شد. -من خودمو می رسونم ... همین که قطع کردم منتظر نگاهم کرد. -سروش بود ، سپهر می خواد عمل کنه ، بهم خبر داد که برم بش سر بزنم ... سروش: در اتاق که باز شد ، من و سپهر سر برگرداندیم. با دیدن گیلانا و کیارش که شانه به شانه ی هم وارد اتاق شدند احساس خشمی در من غلیان کرد. نتوانستم به گرمی به کیارش سلام کنم ... به بهانه ی سر زدن به یکی از بیماران دیگرم از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم. دست چپم که هنوز بانداژ دورش بود را محکم به دیوار کوبیدم. درد جانکاهی به دستم رخنه کرد ... کمرم را به دیوار تکیه دادم و آرام سر خوردم و روی زمین نشستم. بانداژ سفید رنگ حالا قرمز شده بود. صدای کسی که مرا پیج می کرد از داخل راهرو به گوش می رسید. "دکتر زادمهر به اتاق عمل" مدام تکرار می شد. درد دستم خیلی زیاد بود ، به هر زوری بود بلند شدم و به اتاق دکتر حقیقت رفتم. -کجایی پسر نیم ساعته دارن پیجت می کنن ... تو که همیشه منظم بودی به عمل برادرت که رسید اینجوری شدی ؟ دست چپم را بالا آوردم تا جوابش را بدهم اما دکتر حقیقت با نگرانی به سمتم آمد. -چیکار کردی با خودت؟ -چیزی نیست ... پانسمانش می کنم و میرم اتاق عمل ... دکتر حقیقت چشمانش را ریز کرد. -با این دست ؟ همین الان به دکتر فرخی خبر میدم به جای تو بره ... حالت خوب نیست و از یه طرف دستتم آسیب دیده ... ممکنه به خاطر اینکه برادرته نتونی تمرکز کنی ... صدایم بیحالی درونی ام را نشان می داد. -نه دکتر ... ناسلامتی پزشکم ... اگه نتونم آرامشم رو حفظ کنم که به درد لای جرز دیوارم نمی خورم ... -همین که گفتم ... تلفن را برداشت و به دکتر فرخی خبر داد که باید برای عمل حاضر شود. -دکتر حقیقت ... بی توجه به من که داشتم حرف می زدم زیر بغلم را گرفت و مرا به سمت تخت اتاقش برد. به زور مرا خواباند و پتویی رویم کشید. -همینجا می مونی ... نیم خیز می شوم و در برابر تصمیم دکتر حقیقت مقاومت می کنم. -دکتر ، سپهر! -سپهر چیزیش نمیشه ... حداقل نه وقتی که تو علمش نکنی! بخواب همینجا ...من میرم و دو سه دقیقه دیگه میام ... چشمانم را ماساژ می دهم تا خستگی از چشمانم رخت ببند بی خبر از اینکه سنگینی چشمانم به خاطر خونریزی دستم است. در همان حالت کم کم خوابم می برد ... حق را به دکتر حقیقت می دهم که با عمل کردن سپهر در لحظه ی آخر مخالفت کرد. * چشم که باز می کنم ، خیسی پیشانی ام توجهم را جلب می کند. دست می برم به سمت پیشانی ام ... چیزی رویش گذاشته اند. یک حوله ی نیمه خیس است . دست راست به سرم وصل است و دست چپم را گچ گرفته اند. نگاهی به سرم می کنم. حدس می زنم آرامبخش هم داخلش باشد ... با نگاه کردن به ساعتم از جا می پرم. پنج ساعت است که خوابیده ام ... آنژیوکت را با بی احتیاطی از دستم خارج می کنم ، جلوگیری از خونریزی با آن دست گچ گرفته شده غیر ممکن است اما خونریزی دستم آخرین چیزی است که در این لحظه اهمیت دارد. از اتاق دکتر خارج می شوم و به سمت بخش می دوم. پیدا کردن اتاق سپهر زیاد سخت نیست چون گیلانا و کیارش بیرون اتاق نشسته اند. انتظار دارم درباره ی غیبت بی موقع ام سوالی بپرسند اما به جای سوال پرسیدن گیلانا رو به من زمزمه می کند: -هنوز بیهوشه ... دستی به پیشانی ام که هنوز نم دارد می کشم و آرام کنار دیوار سر می خورم. گیلانا: بی شک اگر هر موقعیت دیگری بود به خاطر نشستنش در راهروی بیمارستان هشداری به او می دادم اما حالش را درک می کردم. نگران برادرش بود ... آنقدر نگران بوده که دستش را شکانده ... حین عمل سپهر زمانی که دکتری به من گفت بیهوش شده به او سر زدم و حتی زمانی که تب کرد حوله ای خیس روی پیشانی اش گذاشتم و برگشتم سراغ سپهر. احساس می کردم همین روز هاست که آقای ارنواز علیرغم دوستی من با کیمیا عذرم را بخواهد ... دست کیارش که روی شانه ام نشست ، سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. -برو تو نمازخونه یکم استراحت کن ... -نمی تونم برم ... نگرانشم ... چرا بهوش نیومده؟ اینبار سروش جواب داد. -طول می کشه تا بهوش بیاد ... عمل سختی بوده و مطمئنا وقتی بهوش بیاد تا چند ساعت هوش و حواس درست و حسابی نداره ... به خاطر دردشم ممکنه هی بهش دارو تزریق کنن و این بیحالی و خوابش رو تشدید کنه ... بلند شدم و به طرفش رفتم. -سروش برگرد و استراحت کن ... هنوزم حالت بده ... با چشمان خسته اش به من نگاهی کرد. تیله های مشکی رنگ و خسته اش را به من دوخته بود. زمزمه وار جواب داد. -خسته نیستم! بلند شدم و همانطور که به دنبال تابلو نمازخانه می گشتم راه افتادم. به نمازخانه که رسیدم با پشت پا زدن کفش هایم را در آوردم و با اکراه گوشه ای دراز کشیدم و کوله ام را هم زیر سرم گذاشتم. کم کم احساس کردم خوابم برد. بیشتر حالت خواب و بیداری بود ... چون در عین خواب بودن صداهای اطرافم را می شنیدم. -گیلانا؟ از جا پریدم. کیارش نگران نگاهم کرد. -چته؟ چرا اینجوری بلند شده؟ -چیزی شده؟ -نه بابا ... خواستم بگم سپهر بهوش اومده ... یه نیم ساعتی میشه ... کوله ام را با یک حرکت روی شانه ام انداختم و مشغول پوشیدن کتانی هایم شدم. -حالش چطوره؟ -همونطور که سروش پیشبینی کرده بود به خاطر ماده ی بیهوشی زیاد حواسش جمع نیست ... بیشتر داره هذیون میگه. بلند شدم و به طرف اتاق سپهر راه افتادم. وارد اتاقش شدم. سروش کنارش نشسته بود و دستش را گرفته بود. با دیدن من لبخندی زد. چرا می گفتند حواسش سر جایش نیست؟ مرا که شناخته بود. -خوبی گیلا؟ لبخندش را جواب دادم و آنطرف تختش ایستادم. کیارش هم پایین تخت ایستاده بود. -من خوبم ... تو چته که تو اوج جوونی قلبت بازیش گرفت؟ -فعلا که دادیم تعویض روغنش کردن! هر سه نفر به شوخی اش خندیدیم. -به خدا دیوونه ... تو این موقعیت هم دست بردار نیستی؟ سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و نوچ بامزه ای کرد. -من امروز عصر کلاس دارم اما مطمئن باش بهت سر می زنم. چشمانش را باز و بسته کرد. با کیارش از بیمارستان خارج شدیم. بیچاره شده بود سرویس شخصی ام! کیارش: اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم اگر چه روبه رویی مثل آیینه با من ولی چشمام بَسَم نیست برای سیر دیدن با دیدن گیلانا که از آنطرف خیابان می آمد صدا را کم کردم. سوار ماشین شد. دانه های برف روی موهایش و پالتوی مشکی رنگش خودنمایی می کردند. اما قشنگترین دانه ، آنی بود که روی مژه ی بلندش جا خوش کرده بود. خم شدم و با احتیاط دانه را برداشتم. هنوز سر جایم برنگشته بودم توی دستم آب شد. به جسم عقب نشینی شده اش نگاهی کردم و خندیدم. -این چه طرزش بود؟ ترسیدم ... صدایش بیشتر به خجالت زده می خورد تا ترسیده. لبخندی زدم و راه افتادم. -بهت گفته بودم خودم میرم ... -منم بهت گفتم مشکلی با اینکه بیام دنبالت ندارم! لب ورچید. -من برا خودت میگم وگرنه کی از اینکه بکی بیاد دنبالش بدش میاد؟ به قیافه ی مظلوم نمایش خندیدم. -خوب پس چرا هی بحث الکی می کنی؟ شکلکی نثارم کرد و آهنگ را عوض کرد. -چرا؟ -صدای ابی عصبیم می کنه! با تعجب نگاهش کردم. -خوب چیه؟ اگر خنده ام نمی گرفت مطمئنا در همان حالت متعجب به او خیره می ماندم. اما نمی دانم چه چیزی در وجودش داشت که مرا مدام به خنده وا می داشت. اخم کرد. -چرا می خندی ... من نمی دونم چرا هر چیزی که میگم تو می خندی ... کم کم دارم شک می کنم دیوونه ام! لبخندم را جمع و جور کردم. -دست خودم نیست وقتی پیشتم ناخودآگاه لبخند به لبم میاد. اخمش جایش را به لبخند کوچکی داد. -پس مشکل از منه نه تو! خندیدم. همچنان مشغول رد کردن آهنگ بود تا به آهنگ دلخواهش برسد. -ای بابا! دست را عقب کشید. خندیدم و آهنگ های قدیمی را رد کردم. -بیا اینم آهنگهای نسل شما! ابروهایش را بالا برد. -مگه چند سالته بابا بزرگ؟! -سی و یک سال ناقابل ... اختلاف سنیمون کم نیست اما آنچنان زیادم نیست! یک تای ابرویم را بالا انداختم. -نه سال زیاد نیست؟ -اگه به نظرت زیاده چرا اومدی سراغ من؟ -آ آ ! نشد ... من نگفتم زیاده از تو سوال پرسیدم ... لبخندش را کنترل کرد و رویش را برگرداند. -به نظر من مشکلی نداره! -چرا؟ -چون تا وقتی دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن اینجور چیزا بی معنی میشه ... راهنما زدم و نگه داشتم. با تعجب به سمتم برگشت. -هنوز که به بیمارستان نرسیدیم! لبخندم را که دید خندید. -چرا اینجوری نگام می کنی؟ -یه بار دیگه اون چیزی که گفتی رو تکرار کن. -هنوز بیمارستان نرسیدیم؟ لبخندش شیطنت آمیز بود و از آن دو جام عسل شیطنت می بارید. -اذیت نکن گیلانا ... فکر نکن نفهمیدم زیر زیرکی بهم ابراز علاقه کردی! باز رویش را برگرداند. -به همین خیال باش ... -خرجش دو کلمه است! -تو یک درصد فکر کن من زودتر از تو پیشدستی کنم تو گفتن اون جمله . -خانما مقدمترنا ... -چاییدی ... لحن کوچه بازاری اش مرا به خنده انداخت. هر از گاهی این اصطلاحات را به کار می برد و می دانستم فقط برای شوخی از آنها استفاده می کند. به بیمارستان رسیدیم. اولین جای پارک را شکار کردم. خسته بودم. صبح که تمام مدت عمل سپهر سرپا ایستاده بودم و بعد از آن هم سری به شرکت زدم و یکی از خرده فرمایش های منصور را انجام داده بودم. بعد از اینکه گیلانا به سپهر سر زد او را به خوابگاه رساندم . به خانه که رسیدم با همان لباس های بیرون روی کاناپه دراز کشیدم و همانجا خوابم برد. گیلانا: -الی یه فال توپ بگیر ببینم چیکار می کنی. قشنگ بگیرا! الهام چشم غره ای نثار فاطمه کرد. از گوشه چشم دیدم که آزیتا روی دست نسترن که داشت به سمت انارها می رفت زد. الهام دیوان حافظ را باز کرد. -بذارید اول واسه این گیلو خره یه فال بگیریم که داره میره قاطی مرغا! مخفف اسمم را شاید با تخفیف گیلا حساب می کردم اما گیلو؟! پس گردنی نثار الهام کردم. -بسم الله الرحمن الرحیم! -مگه می خوای قرآن بخونی؟ تا جایی که می دونم برای گرفتن فال حافظ یه سری شعر می خونن ... -خفه شو خوب اگه بلد بودم می خوندمشون ... نسترن پوست تخمه را جایی نزدیک ظرف پوست ها انداخت و جواب الهام را داد. -یه چیزایی تو همین مایه هاست فکر کنم ... ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی ... آنچنان با حس می خواند که لحظه ای در دلم آفرین به او گفتم. -به شاخه نباتت قسم ... آقا بقیه شو بلد نیستم! آفرینم را پس گرفتم! اینش را که من هم بلد بودم! پوست تخمه ی بعدی را هم همان حوالی ظرف پرتاب کرد. -بخون الی جون مهم اصل قضیه است. آزیتا دست نسترن را که روی زانویش تکیه داده بود کنار زد. -راحتی؟ -بودم ... پوزیشنمو بهم زدی ... الهام سری تکان دادم و اینبار واقعا قصد کرد فال بگیرد. -اووووووف بچه ها ببینید چی اومد! همه به طرف الهام و کتاب در دستش هجوم آوردند. -اوفی. -جوووووون. کنجکاو شدم ببینم چه در آن کتاب لعنتی نوشته که واکنش های اینها اینگونه است. کتاب را از دست الهام کشیدم. بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعل ات دردی آشامم هنوز سرخ و سفید شدم اما به خواندن ادامه دادم. غزل را که خواندم رو به بچه ها که با لبخند های معنادار به من خیره شده بودند گفتم: -چتونه بابا؟ اینو الان اگه به یه معلم ادبیات بدید میگه اینجا لب استعاره از عشق الهیه جام و باده هم منظورش رسیدن به خداست ... خلاصه یه جوری معنویش می کنن فضا رو! کتاب را بستم و به دست الهام دادم. نسترن نالید. -چرا بستیش؟ بابا می دادی ما هم می خوندیم ... -لازم نکرده ... اصن الی جون یکی واسه این نسترن بگیر ببینم برا خودش گور به گورش چی میاد؟ الهام همانطور که به من خیره بود صفحه ای از کتاب را باز کرد و به دست نسترن داد. -قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر .... اِ این خوب نیست ... بیا یکی دیگه بگیر. نسترن کتاب را به الهام بازگرداند. الهام کتاب را گرفت و باز صفحه ی دیگری برایش باز کرد و دوباره به دستش داد. -آنکس که به دست جام دارد .... اینم خوب نیست جون الی یه خوب بگیر. -بمیری نسترن این که نشد فال گرفتن! -قبول نیست واسه این گیلو لب و اینا میاد به من که هنوز یار ندارم فراق و جدایی میوفته! همگی به دست های قفل شده روی سینه اش و لب های غنچه شده اش خندیدیم. شکلاتی از داخل سفره ی کوچکمان برداشتم. -شکلاتا همیناست؟ داخل ظرف شکلات فقط ده دوازده دانه شکلات بود. نسترن نالید. -بابا کیلو سی هزار تومن بود. آزیتا خندید و پس گردنی نثارش کرد. -خسیس خوب من که گفتم از اون کیلو پونزده تومنیه بخر ... -برو بابا انقدر بدمزه ان اونا که نگو ... مزه ی زهرمار قاطی شده با تف میده ... صدای زنگ اس ام اس موبایلم توجهم را جلب کرد. موبایلم را برداشتم. -یلدات مبارک خانمی! همین! کیارش اهل لوس بازی های بچگانه نبود ... رفتارش پر از غرور بود و در عین حال علاقه اش را در رفتارش ، نه در کلامش نشان می داد. جوابش را با "یلدای تو هم مبارک" دادم و موبایل را کنار گذاشتم. بچه ها همچنان مشغول کل کل بودند ، بلند شدم و وارد اتاقمان شدم. از این ساختمان که در هر طبقه چهار واحد داشت ، فقط دو واحد در هر طبقه تراس داشتند که خدا را شکر واحد ما یکی از آن دو واحد طبقه بود. پالتویم را از روی چوب لباسی برداشتم و به تن کردم. وارد تراس شدم. حضور بقیه ی بچه ها را هم در کنارم حس کردم. برف از آسمان ، سخاوتمندانه روی زمین می نشست و زمین را یکدست سفید پوش و عروس مانند می کرد. نسترن دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد. احتمالا قصدش از این حرکت این بود که دانه برفی روی زبانش بنشیند! سری تکان دادم و به چراغ های شهر خیره شدم. آرامش شب را دوست داشتم ... نفس عمیقی کشیدم ... بخارش در آن هوای سرد خودنمایی کرد و چند لحظه بعد محو شد.
  8. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: با شنیدن صدای جدی و گرفته اش تعجب کردم . راهنما زدم و نگه داشتم. دستگیره ی در را کشید. -کجا؟ نگاهش برزخی شد. در را کمی به عقب هل داد. -دارم میرم! -صبر کن ... ناراحت شدی؟ من که چیزی نگفتم ... فقط خواستم به شام دعوتت کنم ... همین! -به چه دلیل؟ مگه من و شما چه سنخیتی با هم داریم که شما منو به شام دعوت کنید؟ نگاه عصبانی اش لبخند به لبم آورد ... همانجا ، با دیدن آن نگاه مغرور که به خاطر احتمال سواستفاده از طرف من آتشین شده بود ، به خودم اعتراف کردم که چقدر این دختر را دوست دارم ... شنیده اید که می گویند مردها عاشق می شوند تا شانه هایشان تکیه گاهی برای او که دوستش دارد شود؟ تا او که دوستش دارد به او تکیه کند؟ من همینجا مطمئن شده بودم که انتخابم چه کسی است ... -خانم زادمهر چرا عصبانی میشید؟ من باهاتون حرف داشتم ... برای همین گفتم برای شام ببرمتون تا همونجا حرفامو بهتون بگم از ماشین پیاده شد و در همان حال گفت: -علاقه ای به شنیدنشون ندارم! می خواستم بیخیال شوم تا همینجا هم غرورم را زیر پا گذاشته بودم و پیش قدم شده بودم اما ... این دل لعنتی اجازه ی نرفتن نداد . پیاده شدم و دنبالش رفتم ... -خانم زادمهر . خانم زادمهر ... دوان دوان خودم را به او رساندم ، گوشه ی پالتویش را گرفتم. با عصبانیت برگشت و پالتو را از دستم کشید. -بله آقای رستمی؟ -تو رو خدا اجازه بدید توضیح بدم ... مثل اینکه دچار سوتفاهم شدید ... نکنه فکر کردید قصد سواستفاده دارم؟ با چهره ای که معلوم بود همچنان عصبانیست به من خیره شده بود اما چیزی نگفت. -خواهش می کنم با من بیاید ... بذارید من حرفمو بزنم ... مردد بود اما چهره اش نشان می داد نرم شده. ولی سکوتش همچنان پا برجا و مشغول بازی کردن با پوست لبش بود. -میاید؟ راه افتاد. نمی دانم چه چیزی در وجودش بود که به غرورم مجال فرمان دادن نمی داد. در عوض ، کیارشی را نشان داده بودم که هیچ کس سالها ندیده بود. سوار ماشین شد اما کل مسیر در سکوت گذشت. به رستورانی که تازگی ها پیدا کرده بودم رفتم. محیط آرامی داشت که با روحیه ی من سازگار بود. جلوتر از من حرکت می کرد ، از پله ها بالا رفتیم ، میزی که گوشه ای بود را نشانش دادم. به سمتش رفت ، پالتوی مشکی رنگش را روی صندلی گذاشت و نشست. چند لحظه بعد منو را آوردند. انتخاب کردنش زیاد طول نکشید. منو را بست. -من جوجه می خورم. منو را بستم. نگاهش کردم. اخم کمرنگی روی صورتش بود. وقتی سنگینی نگاهم را احساس کرد ، نگاهم کرد. -میشه بپرسم چه کاری با من داشتید؟ ساعدهایم را روی میز گذاشتم و انگشت هایم را به هم قفل کردم. -یکم سخته گفتنش اما ... نگاه خیره اش مرا کلافه کرده بود. تحمل آن نگاه را نداشتم. خندیدم. البته بیشتر شبیه پوزخند بود. نگاهم را از چشمانش گرفتم. -الان که فکرشو می کنم گفتنش خیلی سخته ... سرم را بالا آوردم و در آن چشمان کهربایی خیره شدم. -مدتی میشه که حس کردم به شما علاقه مندم! به وضوح دیدم که چشمانش گرد شد و نفسش حبس!! گیلانا: شنیدن جمله اش شوکه کننده بود. می دانستم چشمانم گرد شده اما توان اینکه به حالت عادی برشان گردانم را نداشتم. حس می کردم مغزم بیشتر از هر زمان دیگری نیاز به اکسیژن دارد اما هیچ اکسیژنی مطلقا به مغزم نمی رسید ، شاید به خاطر نفس حبس شده ام بود و شاید هم به خاطر اینکه تمام اعضای بدنم مثل من شوکه شده بودند و توانایی حرکت کردن نداشتند تا بتوانند خون رسانی کنند. دستش را جلوی صورتم تکان که داد ، از آن حالت بیرون آمدم ، چشم هایم به حالت عادی برگشتند. چند بار پلک زدم و لیوان آبی که جلویم گذاشته بودند را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. -خانم زادمهر؟ نگاهش کردم. دو تیله ی مشکی رنگش به من خیره شده بود ... هنوز هم باورش سخت بود ... اینکه به من گفت به من علاقه مند است ... سرم را پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه در می آمد جوابش را دادم. -بله؟ -خوبید؟ با بالا و پایین کردن سرم جوابش را دادم. -ببینید .. من نه قصد سو استفاده دارم و نه از اون مدل پسرهایی که یه نفرو واسه دو روز می خوان ، امروز عاشقن و فرداش فارق ... شما اولین کسی هستین که واقعا یه حس خاص نسبت بهش دارم ... الانشم خیلی برام سخت بود اینکه بخوام به یه نفر درباره ی احساس واقعیم بگم اما ... دستی به موهایش کشید. -راستش من می خواستم یه مدت با هم باشیم و شناخت بیشتر از همدیگه پیدا کنیم ... دوستی نه! دوستی رابطه ای که آخر و عاقبتی نداره ... من قصدم از شروع این رابطه شناخت بیشتره ، و در ضمن مطمئن باشید با پدرتون هم صحبت می کنم پس همونطور که گفتم نمی تونیم اسمشو بذاریم دوستی یه جور نامزدیه منتهی بدون محرمیت که البته این بیشتر به نفع شماست تا من ... می فهمید که چی میگم؟ نمی دانستم باید چه جوابی به او بدهم. مطمئن حرف می زد . اعتماد به نفس خاصی در حرف هایش داشت و از طرفی خود حرف هایش نظرم را جلب کرد ... من هم در این مدت حس کرده بودم که از او خوشم می آید اما علاقه مند ؟ ... صدایم همچنان گرفته بود. -میشه یه مدت به من وقت بدید تا ... صدایم را صاف کردم. -تا فکر کنم؟ چشم هایش را باز و بسته کرد. غذاها را که آوردند ، بهانه ی سکوت کردنم هم جور شد! سروش: نگاهی به استخوان های باند پیچی شده ی دستم انداختم. آرام آرام شروع به باز کردن بانداژ شدم. این کار نتیجه ی مشت زدنم به دیوار بود. در واکنش به خبر خواستگاری جناب رستمی! فکرش را نمی کردم انقدر زود دست به کار شود ... عصبانی بودم از دستش ... اما بعد که فکر کردم ... وقتی گیلانا مرا مثل برادر خودش می داند چطور می توانم برای اینکه به عشقم برسم او را مجبور به چنین وصلتی کنم؟ من گیلانا را دوست داشتم از خیلی وقت پیش اما او همیشه مرا به چشم یک پسر عمو یا برادر می دیده ... بانداژ را داخل سطل آشغال زیر میزم انداختم. -دکتر زادمهر؟ سرم را بالا آوردم و به منشی ام نگاه کردم. -دکتر حقیقت باهاتون کار دارن ... سری تکان دادم. از اتاق بیرون رفت. با احتیاط پانسمان قدیمی را از روی زخم برداشتم و به هر زحمتی که بود دوباره پانسمانش کردم. بانداژ را هم دور مچم پیچیدم و بعد از صاف کردن روپوش سفید رنگ از اتاقم بیرون رفتم. دکتر حقیقت درباره ی جراحی یکی از بیمارانم با من صحبت کرد. شیفتم تمام بود. لباس هایم را پوشیدم و از بیمارستان خارج شدم. خوب بود که سپهر مانده بود. اینکه خانه ام به یک باره خالی شد احساس بدی به من می داد اما حضور برادرم ، عدم حضور بقیه را کمتر برجسته می کرد. به خانه که رسیدم با لبخندی از من استقبال کرد. -خوبی داداش؟ دستی به شانه اش زدم و سوییچ و کیف پولم را روی میز انداختم. آهی کشیدم. -می گذره! خندید البته خنده اش بیشتر شبیه پوزخند بود. -چقدر بهت گفتم تا دیر نشده بهش بگو! -من سکوت کردم به همون دلیلی که تو تا حالا برای گیسو سکوت کردی! -ماجرای من و گیسو فرق می کنه سروش ... اولا گیسو هنوز بچه است و دوما من قبل از اینکه بخواد بره دانشگاه بهش میگم ... دیگه تصمیم با خودشه به قولا مرگ یه بار شیونم یه بار ... جوابش یا مثبته یا منفی اما تو انقدر دست دست کردی که یکی پا پیش گذاشت ... سکوت کردم. -گیلانا راضی بود؟ -ناراضی نبود! اونشب که عمو ازش پرسید نظرت چیه گفت پسر بدی نیست. نفس عمیقی کشید. -بهش بگو! با تعجب به سپهر نگاه کردم. -چیو بهش بگم؟ حالا که پسره حتی با عمو هم حرف زده؟ حالا که حتی آقابزرگ رو هم راضی کرده؟ -اینجوری حداقل حسرت اینو نداری که هیچ وقت بهش نگفتی ... -من همیشه دلم می خواست حسمون دو طرفه باشه ... زمانی که آقابزرگ حرف ازدواجمونو پیش کشید می تونستم موافقت خودمو اعلام کنم و بهش بگم دوستش دارم اما چشماش ... لعنتی وقتی مظلومانه بهم خیره شد و گفت من تو رو مثل رادان می دونم ... چطوری می تونستم بهش بگم؟ اینبار سپهر آهی کشید. -اما تو به گیسو بگو ... نذار مثل من بشی ... وقتی جوابی از او نشنیدم ، نگاهش کردم. خیره شده بود و اخم روی صورتش نشان دهنده ی فکر کردنش بود. -کِی می خوای برا عملت دست به کار بشی؟ همین الانشم خیلی دیره ... نفس عمیقی کشید. -کارای مغازه رو سپردم به حمید ...دانشگاه رو هم ... مامان و بابا خبر ندارن اما این ترم رو مرخصی گرفتم ... می تونی همین امروز و فردا کارامو جور کنی؟ دستی به پشت گردنم کشیدم و سرم را تکان دادم. وضعیت قلب سپهر چندان جالب نبود و هر چه زودتر عمل می کرد بهتر بود. کیارش: تابلوی سبز رنگ که رویش نام تهران نوشته شده بود را که رد کردم ، لبخندی به لبم نشست. بسته ی دوم را هم به صاحبش رسانده بودم ... با رساندن اولی نظر منصور حسابی جلب شد اما این محموله خیلی ارزش داشت. با کامپیوتر ماشین ، با گیلانا تماس گرفتم. صدای همیشه شادابش در ماشین پیچید. -سلام ... -سلام فندق خانم ... خوبی؟ -خوبم ! -تهرانم خانم ... آماده شو بریم بیرون . -نمی خواد الان خسته ای! -من شما رو ببینم خستگی کلا از تنم رخت می بنده ... لباس بپوش بیست دقیقه دیگه جلو در خوابگاهتونم ... -باشه . بیست دقیقه نشده رو به روی ساختمان ده طبقه ی خوابگاه بودم. وقتی از در خوابگاه بیرون آمد ، نیازی به بوق زدن برای دیدنم نبود ، آنقدر ماشین نقره ای رنگ قابل تشخیص بود که سریع به طرفم آمد و سوار شد. لبخندی روی لبش بود. -سلام ... خیره نگاهش می کردم اما او به جلو خیره شده بود. دستم پیش صندلی اش بود. نگاهم کرد. -نمی خوای راه بیوفتی!؟ لبخندی زدم. -بذار یه دل سیر نگات کنم دلم برات تنگ شده بود ... سرش را پایین انداخت و صورتش رنگ به رنگ شد. -راه بیوفت! خندیدم و استارت زدم. -خوب گیلانا خانم کجا بریم؟ -بریم یه جای خلوت ... هوس کردم کمی سر به سرش بگذارم. -جای خلوت؟ به این زودی؟ ما تازه ده روزه .. کوله اش که با شدت تمام به دستم اصابت کرد مرا به خنده انداخت. -بی ادب! -خودت گفتی؟ -من منظورم این بود که از جاهای خیلی شلوغ خوشم نمیاد بریم یه جایی که خلوت باشه ... -چشم! نگاهم به جاده بود اما از گوشه چشم می دیدم که در حال دید زدنم است. گیلانا: مشغول بررسی کردنش بودم. تا رانندگی می کرد فرصت خوبی برای من فراهم شده بود که نگاهش کنم.چند تار از موهای لخت و مشکی رنگش مثل همیشه توی صورتش ریخته بود که هر از گاهی دستی به آنها می کشید و صافشان می کرد. چشمانش به رنگ شب بودند ... مانده ام به عنوان یک پسر این همیشه مژه برای چه می خواست؟! با اینکه مژه های خودم بلند و فر بودند اما یک دهم مژه های کیارش هم نمی شدند ... -خوبم؟ چشمانم گرد شد. پس از گوشه چشم حواسش به من بوده. نگاهم را از او گرفتم و به سمت مخالف دوختم. -بدک نیستی! قهقهه اش ، لبخندی به لبم آورد اما سرم را به طرفش بر نگرداندم. -خوبه بدک نیستم و سه ساعت بهم خیره شده بودی! سرم را نچرخاندم فقط لحظه ی چشمانم را به طرفش برگرداندم و برایش شکلکی در آوردم. نتیجه اش هم قهقهه ی شدیدترش بود. با متوقف شدن ماشین به طرفش برگشتم. -اینجا کجاست؟ کمربندش را باز کرد. -پیاده شو خانم .. آوردمت یه جای عالی ... همانطور که در ماشین را باز می کردم نگاهی به اطراف انداختم. تا چشم کار می کرد کوه بود و چند مغازه ی جگرکی . -اینجا کجاست؟ -پاتوق من! پالتویم را کشید ، دنبالش راه افتادم. با اینکه چندان خلوت نبود اما ساکت تر بودنش نسبت به داخل شهر هویدا بود . -چقدر باصفاست .. -صبر کن تا برسی اون بالا ... تعجب کردم. حتی در لحنم هم تعجبم مشخص بود. -یعنی می خوایم بریم بالا؟ برگشت و نگاهم کرد. -می خوای همین پایین بمونی؟ -نه نه ... خوب بود که اهل پوشیدن هیچ کفشی به جز کفش اسپرت نبودم ... بالا رفتن از کوه تقریبا در سکوت گذشت. بیشتر او حرف می زد. نمی دانم چرا از او خجالت می کشیدم. بعضی جاها که بالا رفتن برایم سخت می شد ، به هر نحوی که تماس کمتری با من برقرار کند کمکم می کرد ... اینکه به هم محرم نبودیم خوب بود! ذره ذره به وجودش و به بودنش عادت می کردم و این خیلی بهتر از این بود که در یک آن ، یک غریبه بشود محرمت ... به خاطر محرم نبودنمان خیلی رعایت می کرد و من عاشق با درک بودنش شده بودم ... در همین ده روزی که به اصطلاح نامزد کرده بودیم ، حتی یک بار هم او را به اسم صدا نزده بودم ... اما کیارش صبور بود ... با من راه می آمد و صبر می کرد ... حسابی در افکارم غرق شدم بودم . سنگی زیر پایم لغزید و اگر کیارش مرا به موقع نگرفته بود مطمئن بودم آسیب جدی می دیدم. به خاطر اتفاقی که در شرف افتادن بود نفس نفس می زدم. -مواظب باش دختر ... کمکم کرد بنشینم . آب معدنی که داخل کوله ام بود را برداشت و مقداری از آب را کف دستش ریخت و بعد به صورتم زد. -رنگ به رخسار نداری ... دستش روی گونه ام ثابت ماند. با لبخندی در چشمانم خیره شده بود. کیارش: کت مشکی رنگم را روی کاناپه انداختم و خودم هم روی کاناپه دراز کشیدم. بودن در کنار کسی که دلت با اوست بهترین حس دنیا بود این وسط چیزی که مرا اذیت می کرد هویتم بود ... من برای مسائل امینتی حق گفتن کلمه ای حتی به مادرم را هم نداشتم ... خیلی دلم می خواست به او و خانواده اش بگویم اما نمی شد ... شغلم این اجازه را نمی داد که چیزی بگویم ... وقتی پدرش در مورد خانواده ام سوال کرد ، دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد و دروغ نگویم اما مجبور شدم همان چیزی که به همه گفته بودم را بازگو کنم. گفته بودم پدرم از آن تهرانی ها پولدار بود اما در تصادفی او و مادرم فوت کردند. ابراز تاسف مادرش مرا هزار بار شرمنده کرد. راضی کردن پدربزرگش از همه چیز سخت تر بود. او سرسختانه روی ازدواج گیلانا با سروش پافشاری می کرد اما آخر سر من و گیلانا او را راضی کردیم ... به محض اینکه گیلانا شناخت بیشتری از من پیدا می کرد به هم محرم می شدیم ... چقدر دلم می خواست سریعتر این ماموریت لعنتی تمام شود ... حالا آریا را می فهمیدم. اینکه می گفت بعد از اینکه دلش را به رها باخت به یک باره تمام هیجاناتش فروکش کرد ... اینکه به یکباره دلش زندگی با آرامش در کنار رها را طلب کرد ... چقدر دلم برای آریا می سوخت ... تمام مدت در استرس زندگی می کرد ... رها می گفت دوستش ندارد و من متنفر بودم از این خودخواهی های این دختر ... از اینکه بهترین دوستم را به قلبش راه نمی داد ... قلب این دختر از سنگ بود! از روی کاناپه بلند شدم ... زندگی خودم به کنار ... معضلات آریا حسابی مرا کلافه و عصبی کرده بود و تنها راه حلش یک دوش آب سرد بود. * زنی با موهای فر و مشکی بلند ... در تاریکی به سمت دریا قدم بر می داشت ... زیر لب اسمی را صدا می زد ... زن نفس نفس می زد اما نمی ایستاد ... دستش به سمت دریا دراز شده بود ... به سمتش می دویدم تا کمکش کنم اما دست مرا پس زد ... دستش چروکیده اش سرد بود ... سردتر از یک تکه یخ ... باز هم به طرفش رفتم اما اینبار به دریا رسیده بود ... موجهای بلندی به ساحل می رسید ... عقب کشیدم اما زن وارد آب شد ... فریاد زدم: -خانم ... اما زن بی توجه به فریاد من وارد آب شد ... جلوتر رفت ... تا نیم تنه داخل آب بود ... موج بلندی به سمت ساحل می آمد ... عقب گرد کردم و از دریا فاصله گرفتم ... وقتی سرم را برگرداندم تا ببینم چه به سر زن آمده اثری از او نبود ... چند لحظه بعد با موج بلندی بعدی ، جسمی به ساحل آمد ... به طرفش رفتم و موهایش را کنار زدم با دیدن صورتش بی جانش وحشت به تمام جانم رخنه کرد ... -گیلانا!؟ چشمانم را باز کردم و دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم. این چه کابوسی بود ... ؟ چرا گیلانا در خواب این همه سالخوره شده بود و من هنوز جوان بودم؟ دستی به موهایم کشیدم ... تمام تنم خیس بود. پاهایم را از تخت آویزان کردم. چرا زن داخل خوابم ... یا همان گیلانای سالخورده تا این حد پیر بود ... مدام کسی را صدا می زد اما نمی شنیدم ... صدای امواج در خوابم به من اجازه ی شنیدن نام گمشده ی زن را نمی داد ... دلم نمی خواست زن داخل خوابم را گیلانا صدا کنم. از تخت پایین آمدم. آبی به دست و صورتم زدم تا التهابم را کمتر کند. نگاهی به بالشتم انداختم. به وضوح خیس بودنش را می دیدم. پنجره ی اتاقم را باز کردم. هوای سرد به داخل خانه را پیدا کرد. نفس عمیقی کشیدم و وارد تراس اتاق شدم. صدای الله اکبر آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند ... چقدر زیبا بود که آن موقع صبح تنها صدایی که به گوش می رسید صدای موذن بود. به اتاقم برگشتم تا نمازم را بخوانم ... کمک بگیرم. احتمالا دلیل کابوس دیدنم فکر و تشویش قبل از خوابم بوده ... سر سجاده از خدا کمک خواستم ... برای اینکه بتوانم گیلانا را نگه دارم ... برای اینکه خودش سرنوشتم را به نحوی که می داند پیش ببرد ... سجاده را جمع کردم و داخل کشوی لباس هایم قرارش دادم. همیشه احتمال اینکه منصور یا افرادش بخواهند وارد خانه شوند را می دادم و به همین خاطر سجاده و قرآنم را همیشه داخل کشو، زیر لباس ها می گذاشتم.
  9. گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: یک چشمم را باز کردم و لعنت فرستادم به خورشید که مستقیما در چشم من می تابید. نمی دانستم سروش چطوری در این اتاق روشن می خوابد. بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم. با دیدن سروش که گوشه ی کاناپه ی اتاق مچاله شده بود از جا پریدم. کِی آمده بود؟ احتمالا نیمه شب ... نگاهی به گیسو انداختم. هنوز خواب بود. کلاس داشتم و هر طور بود باید می رفتم ... در کمد اتاق سروش را باز کردم ، می دانستم حتی اگر بیدار شود ، نمی تواند مرا ببیند. شروع کردم به لباس عوض کردن. وسایلم را برداشتم و آرام از خانه ی سروش جیم زدم. کلاسورم خوابگاه بود و آنروز مجبور شدم برای جزوه برداری چند ورقه از بچه ها بگیرم. بعد از اتمام کلاس به سمت شرکت رفتم. مطمئن بودم اگر به خاطر کیمیا نبود آقای ارنواز صد بار مرا اخراج کرده بود! همین که وارد شدم ، خانم سرمدی گفت آقای رستمی تاکید کرده به محض ورودم به اتاقش بروم. وسایلم را داخل اتاقمان گذاشتم و برگشتم. احتمال می دادم می خواهد مثل همیشه بهانه بگیرد! یا جمله ی معروف " ما اینجا به خاطر کار کردن پول میدیم نه به خاطر کار نکردن " را تحویلم دهد. لبخندی به افکارم زدم و تقه ای به در زدم. -بفرمائید ... در اتاق را باز کردم. با دیدن من ابروهایش را بالا انداخت. ای خدا! حوصله ی جر و بحث نداشتم ... ! -بفرمائید ... خدا جان شکرت! مثل اینکه قصد دعوا نداشت. روی صندلی نشستم. -با من کار داشتید؟ -بله راجع به کنفرانسمون بود ... می خواستم ببینم ... کارش که تمام شد. بلند شدم. -راستی خانم زادمهر؟ منتظر نگاهش کردم. -حال پدربزرگتون چطوره؟ -بهتره ... کیارش: بهانه ی دیگری نداشتم تا در اتاق بماند. با آن چشمان کهربایی اش ، منتظر نگاهم می کرد. -کار دیگه ای با من ندارید؟ -نه می تونید تشریف ببرید ... اینبار او بود که ماند. -آقای رستمی؟ نگران بود. در چشمانش این نگرانی را می دیدم. -اتفاقی افتاده؟ -به نظرتون از پسش بر میام؟ ... آخه من یه دانشجوی بی تجربه ام ... لبخند اطمینان بخشی به رویش زدم. -مطمئن باش! -آقای رستمی؟ -بله؟ سکوت کرد و لبش را گاز گرفت. سرش را پایین گرفته بود و با دستانش بازی می کرد. دلم نمی خواست مرا از آن جام عسل محروم کند! می خواستم به او بگویم سرت را بالا بگیر تا بتوانم چشمانت را ببینم! -ممنون از اینکه بهم کمک می کنید ... نفس عمیقی کشیدم. -خواهش می کنم ... باز خواست نیم خیز شود که حرف من متوقفش کرد. -خانم زامهر؟ -بله؟ -پدربزرگتون کدوم بیمارستان هستن؟ -امــــم ... راستش ... نمی دونم! -چی؟! -نه ... یعنی اسمشو نمی دونم ... یه لحظه صبر کنید به پسر عموم زنگ بزنم ... تلفنش را در آورد و با پسر عمویش تماس گرفت. -سلام سپهر خوبی؟ -........... -خواب که نبودی؟ -..... - عیب نداره خواب زیاد خوب نیست! ببین سپهر اسم بیمارستانی که آقابزرگ توش بستریه رو می دونی؟ -......... - مرسی موبایلش را داخل جیب شلوارش جا داد . -بیمارستانِ ....... ! -من عصر بهشون سر می زنم ... با چشمان گرد شده نگاهم کرد. -نه ! تعجب کردم. -چرا؟ -آخه ... می دونید ... آقاجون سکته کرده و مطمئنم که به خاطر منه ... از طرفی من اونشب سوار ماشین شما شدم ... اینه که میگم یه وقت دردسر نشه ... ممکنه فکر بدی راجع به ما بکنن ... "ما" ... چه لفظ قشنگ به کار برد! گوشه ی ابرویم را بالا بردم. -خوب من میام تا فکر بدی نکنن! سو تفاهمات برطرف میشه! -نه تو رو خدا! خندیدم. قیافه اش مثل دختر بچه ها شده بود ... انگار که کار بدی انجام داده بود و نمی خواست پدر و مادرش بفهمند. -قسم نده! من سر ساعت ملاقات بیمارستانم ... با حرص برگه هایش را برداشت و "خیلی ممنون"ی گفت و رفت. سروش: با سر و صدایی که از بیرون اتاق می آمد از خواب بیدار شدم. تخت خالی بود و گیسو و گیلانا در اتاق نبودند. دست و رویم را شستم و از اتاقم بیرون رفتم. گیسو ، مادرم ، زن عمو و عمه در آشپزخانه مشغول کار بودند. سلامی به همگی کردم. پدرم ، سپهر هم مقابل تلویزیون نشسته بودند. کنار سپهر نشستم و دستی به شانه اش زدم. برگشت و لبخندی به رویم زد. -گیلانا کجاست؟ گیسو همانطور که لیوانی شیر به دستم می داد گفت: -صبح رفت سر کار ... سری تکان دادم و لیوان را با تشکر از دستش گرفتم. مطمئن بودم مادرم به او سفارش کرده. -عمو نادر پیش آقابزرگه؟ پدرم نگاهش را از تلویزیون نگرفت اما جوابم را داد. -آره ... ساعت هشت اومد ... لیوان خالی شده را روی میز گذاشتم. نگاهی به ساعت دیواری کردم. به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم. -میری بیمارستان؟ نگاهی به سپهر که در درگاه بود انداختم. -آره ساعت دوازدهه ، عمو نادر خسته شده ... -منم باهات میام ، سر راهت منو برسون بازار ... تعجبم را که دید ، خندید. -چته؟ -آخه ما مردا رو چه به بازار؟ -می خوام یه دست لباس راحتی بخرم ، انقدر با عجله اومدیم که هیچی با خودم نیووردم ، مُردم بس که با شلوار جین تو خونه نشستم ... پدرم در اومده ... -خوب آماده شو ... نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت. شروع کردم به خندیدن ، به سوتی خودم. خودش هم خندید. سپهر را رساندم و جایم را با عمو نادر عوض کردم. آقابزرگ بیدار بود و تمام چند ساعت را با هم حرف زدیم. ظهر هم همگی آمدند و به او سر زدند. جالب ترین کسی که به ملاقات آقابزرگ آمد ، همان پسری بود که آن شب گیلانا را با خود برد. کیارش رستمی. می گفت همکار گیلاناست و به آقابزرگ گفت فکر بدی راجع به نوه اش نکند ... -جریان این بود ... خانم زادمهر خیلی دختر مغروریه و از پس خودش بر میاد ... مطمئن باشید اهل این جور کارا نیست ... و در لحنش ، چیزی را نباید ، دیدم ... شنیدم و خواندم! او یک جور خاص از گیلانا تعریف می کرد ... شیفتگی لحنش را اگر عاشق نبودی نمی فهمیدی اما ... من عاشق بودم و از آن مهمتر ... عاشق همان دختر بودم! ساعت ملاقات که تمام شد ، پدرم گفت به جای من می ماند. سوییچ ماشین را به او دادم که برای برگشت مشکلی نداشته باشد. خودم با سپهر یا عمو نادر می رفتم. -آقا کیارش؟ داشت در راهروی بیمارستان به سمت در خروجی می رفت ، با شنیدن صدای من ، برگشت و نگاهم کرد. خودم را به او رساندم و هم قدم با او راه رفتم. -میشه راجع به یه مساله باهاتون صحبت کنم؟ چشمانش را ریز کرد. -بفرمائید ... نگاهش دوستانه نبود. ناخودآگاه خندیدم ... احساس خطر کرده بود و نسبت مرا با گیلانا می دانست ... -اینجا که نمیشه ... من پیشنهاد می کنم ، بریم تو ماشین شما ، و بریم به سمت شرکتتون که سر راه گیلانا رو هم سوار کنیم ، تو راه من مساله رو بیان می کنم ... -بفرمائید ... با دست اشاره کرد که جلوتر بروم. به سپهر و عمو گفتند بروند و سوار ماشینش شدم. گیلانا: تمام مدت حواسم به بیمارستان بود. ساعت چهار بود که شنیدم از شرکت رفته ... تا زمانی که ساعت کاری تمام شود ، من هم مثل آقابزرگ دو سه باری سکته زدم! ساعت هفت از شرکت بیرون آمدم. با دیدن ماشینش که مقابل شرکت پارک شده بود ، تعجب کردم. البته بیشتر تعجبم به خاطر سرنشینی بود که کنارش نشسته بود. سروش ؟ چرا داخل ماشین رستمی؟ توان حرکت کردن نداشتم اما وقتی سروش اشاره کرد ، مجبور شدم قدم بردارم. -سـ ... سلام ... -سلام ... سوار شو ... سوار ماشین رستمی شدم. رستمی برگشت و نگاهی به من کرد. -سلام خانم زادمهر خوب هستید؟ چرا ماتتون برده؟ -انتظار دیدن شما رو نداشتم ... احتمال می دادم که به ملاقات آقابزرگ رفتید زنده نباشید ... بعدشم با دیدن سروش تو ماشین شما تعجب کردم آخه ... با دیدن لبخندی که روی لب هر دو نفر بود ، تعجب کردم. نگاهی بین هم رد و بدل کردند و لبخندشان پررنگ شد. -میشه بپرسم به چی می خندید؟ رستمی که رسما ترکید ، سروش هم شانه هایش می لرزید. -قبل از اینکه بیای ، داشتم به کیارش جان می گفتم چقدر آدم کنجکاوی هستی و احتمالا کلی سوال تو ذهنت درست میشه . کیارش جان؟؟؟ کنجکاو ؟؟ گور خودت را کندی سروش خان ... شما کی رفیق شدید که "جان" تنگ اسم همدیگر می گذارید و من خبر ندارم؟ در جوابش چیزی نگفتم و به مناظر بارانی خیره شدم. با احساس سنگینی نگاهی ، سرم را بالا آوردم ... رستمی از داخل آینه ی ماشینش به من نگاه می کرد ، نگاهم را از او گرفتم و به سروش دوختم. او به بیرون خیره بود و متفکرانه ، دستش را زیر چانه اش گذاشته بود. همچنان سنگینی نگاه رستمی را حس می کردم. مقابل آپارتمان سروش ما را پیاده کرد. تشکری کردم و پیاده شدم. سروش هم با او دست داد . -حتما بهم خبره بده ... چشمانش را به نشانه ی تفهیم بست و باز کرد. منتظر به سروش نگاه می کردم. او هم پیاده شد و تا زمانی که رستمی دور شد ، نگاهش کرد. بعد از آن رو کرد به من. -بریم وارد خانه که شدیم ، بوی غذا مرا مست کرد ... ای کاش خانواده ام تهران زندگی می کردند تا هر شب از این بوها می آمد! -ای جان ... چه کردید ... سروش لبخند به لب وارد آشپزخانه شد. صدای اعتراض مادرم را شنیدم. -سروش ناخنک نزن! در حالی که چند خلال سیب زمینی در دستش بود و می خندید از آشپزخانه بیرون آمد. -آخه خاله نمی دونی که ... ناخنکه یه چیز دیگه است ... خندیدم و به اتاق رفتم تا لباس هایم را عوض کنم. لباس هایم را عوض کردم و روی تخت سروش دراز کشیدم. ساعدم را روی چشم هایم گذاشتم. تقه ای به در اتاق خورد. -بله؟ -بیام تو؟ -بیا ... سروش وارد اتاق شد و لباس هایش را برداشت. با دیدن من که روی تخت دراز کشیده بودم تعجب کرد. -چرا اینجا خوابیدی؟ -خسته م ... یک دستش لباس بود ، با دست آزادش شروع کرد به کشیدن من ... -پاشو ببینم تنبل خانم ... -اااااا سروش ... هر چه کردم نشد ، حداقل یک سر و گردن از من بلند تر بود و زورش هم زیاد بود. مرا روی کاناپه ، کنار گیسو انداخت. -عمو این دخترت خیلی تنبله ها ... زبانم را برایش در آوردم و به تلویزیون نگاه کردم. نمی دانم چرا این مرد ها از تماشای فوتبال خسته نمی شدند؟؟ به آشپزخانه رفتم تا به مادر و زن عمویم کمک کنم. آنها هم از خدا خواسته ظرف سبزیجات سالاد را مقابلم گذاشتند. -عمه نوشین کجاست؟ -سرش درد می کرد خوابید. سروش که حالا لباس هایش را عوض کرده بود دوباره به آشپزخانه آمد و اینبار قصد ناخنک زدن به سالاد را کرد. چاقو را مقابلش گرفتم. -جرات داری به اینا دست بزن! با چشمان گرد شده دستش را کشید و همانطور که می خندید ، به سمت ظرف سیب زمینی ها رفت. -مامان سیب زمینی ها رو بپا ... اما سروش زرنگتر بود. تا مادرم به خودش بجنبد چند سیب زمینی برداشت و از آشپزخانه جیم زد. صدای مکالمه ی او و سپهر را می شنیدم. -کجا و کجاس؟ -منچستر و رئال ... -ایول ... به آشپزخانه برگشت و از داخل یکی از کابینت ها یک پلاستیک پر از تخمه در آورد. -خاله اینا رو تنها می خوری؟ سروش همانطور که مشغول ریختن تخمه ها داخل ظرف های کوچک بود جواب مادرم را داد. -آره خاله ... مگه ماهایی که تنها زندگی می کنیم دل نداریم؟ -منظورم اینه که این همه؟ خندید. -آره خاله ... اتفاقا تنها که باشی سریعتر تموم میشه! کیارش: صدای موبایلم را شنیدم اما زیر دوش بودم ... کف های روی سر و صورتم را شستم و سریع از حمام بیرون آمدم. نگاهی به موبایلم انداختم. شماره ناشناس بود. طولی نکشید که دوباره تماس گرفت. -بله؟ -سلام کیارش... می شناسی؟ صدای آن طرف خط آشنا بود و مشغول گشتن در بایگانی ذهنم بودم اما ... -نه متاسفانه شما؟ -منصور هستم ... با شنیدن نامش رادارم به کار افتاد. -بله بله ... سلام آقا منصور خوب هستید؟ ببخشید به جا نیووردم ... از لحن چاپلوسانه ام عقم گرفت ... اما چه می شد کرد که مجبور بودم . -بهت زنگ بزنم تا شخصا این خبر رو بهت بدم ... یه ماموریت خیلی مهم برات دارم ، می خوام آدرسی که بهت میدم رو یادداشت کنی ... کاغذ و خودکاری جور کردم و همانطور که گوشی را با شانه ام نگه داشته بودم گفتم: -خوب؟ -.... آدرس را که گفت اضافه کرد: -ساعت هشت برو ، اونجا یکی به اسم سینا منتظرته ، بقیه ی چیزا رو اون برات توضیح میده. دستم را مشت کردم و در هوا فشردمش. -باشه ... -خداحافظ. قبل از اینکه جواب بدهم قطع کرده بود. از روش هایی که قبلا برایم تعیین کرده بودند ، شماره ای که با آن تماس گرفته شده بود را به بچه های اداره دادم و مشغول خشک کردن موهایم شدم. در فکر حرفی بوم که سروش به من زده بود. گیلانا: دلم می خواست خودکشی کنم! دانشگاه ، کار ، بیمارستان و از همه بدتر ، نگاه های خیره ی آقابزرگ که روی من یا سروش قفل می شد. بدتر از آن پدرم بود که مدام با چشم و ابرو اشاره می کرد فعلا با این وضع آقابزرگ در هیچ موردی با او بحث نکنم. یک هفته گذشت ، البته آقابزرگ را روز چهارم مرخص کردند و از بیمارستان رفتن راحت شدم. با خستگی خمیازه ای کشیدم و جزوه را بستم. درس خواندن با این وضع فایده ای نداشت. از اتاق بیرون آمدم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم. ساعت یک و نیم بود و خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. از وقتی آقابزرگ مرخص شده بود اتاق سروش در اختیارش بود و با بقیه ی خانم ها در اتاق مهمان خانه می خوابیدیم ، مرد ها هم روی کاناپه شب را سر می کردند. چون همه خواب بودند ، تاپ و شلوارکی تنم بود. موهایم را هم باز گذاشته بودم. بی سر و صدا یک لیوان نسکافه درست کردم و لیوان را که از آن بخار می آمد همانجا در آشپزخانه گذاشتم. پاورچین پاورچین به اتاق رفتم تا جزوه ام را بیاورم اما هنگامی که به آشپزخانه برگشتم ، لیوانم خالی بود و سروش در حال لبخند زدن به من. از روی حرص ، جزوه ام را به کتفش کوبیدم. -مال من بود! -ولی عجیب چسبید! -نامرد! این آخری را زیر لب گفتم و دوباره مشغول درست کردن نسکافه شدم. -بشین من درست می کنم ... نگاهی به سروش کردم. -آخه نه که خیلی کار سختیه ... به زور جلوی خندیدنش را گرفت که صدایش بقیه را بیدار نکند. -خوب اگه سخت نیست چرا انقدر غر می زنی؟! چپ چپ نگاهش کردم و خودم را روی صندلی رها کردم. چند دقیقه بعد لیوان مشکی رنگ که بخار از آن بیرون می زد را مقابلم گذاشت. -بفرمائید مادموازل . دست سردم را دور بدنه ی گرم لیوان گرفتم. -مرسی. مقابلم نشست و دستش را زیر چانه اش گذاشت. -چرا بیداری؟ جزوه را نشانش دادم. -داشتم درس می خوندم. تو چرا بیداری؟ -من خوابم نمی برد ... -خوب چرا نیکافه خوردی؟! صدای سپهر در عین آرام بودن ، مرا از جا پراند. -اگه گذاشتین مردم بخوابن... سروش خندید و جواب برادرش را داد. -مردم خوابشون نمی بره به ما ربطی نداره ... سپهر با یک حرکت لیوان را از دستم بیرون کشید و مزه مزه اش کرد ، و بعد ، تمام محتویاتش را یک جا خورد. معترض شدم. -انگار امشب قسمت نیست من بدبخت نسکافه بخورم ... سروش دوباره بلند شد و با یک لیوان دیگر برگشت. برای اینکه کس دیگری بیدار نشود و لیوانم را نقاپد ، همان موقع که سروش لیوان را دستم داد ، نصف محتویاتش را نوشیدم که البته نتیجه اش چیزی جز سوختن زبانم نبود! کیارش: نگاهی به آدرس انداختم. درست آمده بودم. پیاده شدم و با چشم دنبال بوتیکی که منصور آدرسش را به من داده بود گشتم. واردش شدم و سراغ سینا را گرفتم. همان کسی که از او سوال پرسیدم سینا بودم. -کیارشی؟ سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. رفت و چند لحظه بعد با یک کیف دستی برگشت. کاغذ کوچکی هم در دستش بود. -تا سه شنبه صبح باید خودتو برسونی آبادان ،اونجا این کیف رو به یکی به نام شاهین تحویل میدی و پولا رو ازش می گیری ، صد میلیون ... کیف را گرفتم. آدرس را هم گرفتم و تا کردم و داخل جیب کتم گذاشتم. بدون هیچ حرف اضافه ای از مغازه بیرون آمدم. کِی این ماموریت لعنتی تمام می شد؟ به امید دستگیری تک تک افراد این باند که مثل کلونی روز به روز رشد می کردند و از بین بردن رئیسشان کارم را ادامه می دادم. از پله های پله برقی پایین رفتم تا سریعتر از پاساژ بیرون رفته باشم. با دیدن گیلانا زادمهر که مقابل یک مغازه ایستاده بود ترمز کردم. -خانم زادمهر؟ سرش را بالا آورد و با دیدن من چشمانش گرد شد. -آقای رستمی؟ سریع به خودش آمد. -سلام! با لبخند جوابش را دادم. گیسو زادمهر در همان مغازه مشغول خرید کردن بود. البته یک پسر هم همراهشان بود که روز ملاقات پدربزرگشان هم دیده بودمش. -شما چرا نمی رید داخل؟ چشمانش را تاب داد. -از خرید خوشم نمیاد ... بیشتر دوست دارم نگاه کنم اما گیسو ... کلافه پوف کرد . لحظه ای نگاهش به کیف افتاد و بعد مسیر نگاهش را تغییر داد. -می خواید با من بیاید؟ اگر فکر می کنید خسته شدید؟ گیلانا: دوست داشتم قبول کنم اما از طرفی درست نبود و از آن مهمتر گیسو با گیوتین سرم را می زد. نگاهی به گیسو و سپهر انداختم. سپهر صبورانه مشغول نظر دادن به گیسو بود و گیسو .... از او نگویم بهتر است. چهل دقیقه ای می شد در آن مغازه می چرخید و تا الان فقط یک تیشرت پسندیده بود. من نمی دانم مگر لباس خانه هم پسندیدن دارد؟ بخر و بیا بیرون! -خانم زادمهر؟ سرم را به طرف رستمی برگرداندم. -امــــــم ... -خوب اگه می خواید بیاید ... -باشه نگاه آخر را به گیسو و سپهر انداختم. همان لحظه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. رو به رستمی گفتم: -فقط یه لحظه صبر کنید من به خواهرم بگم ... خودم را بیحال نشان دادم و وارد مغازه شدم.دستم را روی دلم گذاشته بودم. -گیسو جون ... من یهو حالم بد شد ... گیسو نگران نگاهم کرد. -وای ! الان میریم ... -نه نه نمی خواد ... آقای رستمی رو دیدم ... منو تا یه جایی می رسونه ، تو هم که سپهر رو داری ، راحت به خریدت برس! گیسو با شنیدن نام رستمی ابرویش را بالا انداخت و بدجنسانه نگاهم کرد. -برو! سپهر نگران نگاهم می کرد. -می خوای همراهش بریم؟ گیسو همانطور که به سمت رگال بر می گشت جواب سپهر را داد. -نه سپهر جان ، خوب میشه چیزی نیست! سپهر مردد نگاهم کرد. -خوب ... برو ... از مغازه بیرون آمدم. رستمی راه را باز گذاشت تا من اول بروم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود که این یک ماه اخیر من و رستمی انقدر با هم برخورد داشتیم! به فضای آزاد که رسیدیم ، به سمت رستمی برگشتم. -آقای رستمی شما تشریف ببرید من خودم میرم! یک تای ابرویش را بالا انداخت و چیزی نگفت. -آقای رستمی؟ -راه بیوفت! این چرا پسرخاله شد؟! -من خودم میرم ... مجبور شدم اونجا به خواهر و پسر عموم بگم با شما میام ... خودم میرم ... بند کوله ام را کشید. -راه بیوفت ...زشته! تقلا کردم بند کوله ام را از دستش در بیاورم. مجبور بودم کج راه بروم. -ول کنید ... زشت اینه که شما منو خرکش کردید! با شنیدن اصطلاح کوچه بازاری که به کار برده بودم خندید اما بند را ول نکرد. -اِ آقای رستمی؟ ماشین نقره ای رنگش را دیدم. چراغ هایش خاموش روشن شد. بالاخره بند کوله ام را رها کرد. -سوار شو ... خواستم راهم را بکشم اما با دیدن چهره ی جدی و اخمویش ، مطمئن شدم اگر مجبور شود ، اینبار بند کوله کشیدن که سهل است ، خودم را می کشد. به ناچار سوار ماشینش شدم. ماشین را از پارک در آورد و ضبط را روشن کرد. -منو هر جا که می دونید مسیرتون نمی خوره پیاده کنید خودم میرم ... نیم نگاهی به من انداخت و نیش گازی داد. -قرار نیست برسونمت خونه! -چی؟! پس می خواید کجا برید؟ ترسیده بودم ... من که از این مرد شناخت زیادی نداشتم. باز هم نیم نگاهی به من انداخت و بعد به روبه رویش نگاه کرد. -می خوام همکار خوبم رو به شام دعوت کنم ... رادارم فعال شد! "همکار خوبم"؟ دعوت به شام؟ بوی خوبی به مشام نمی رسید. مرد ها اهل لطف کردن بی چشم داشت نبودند ... تا همین جا هم خیلی اشتباه کرده بودم که به او اعتماد کردم. -بزنید کنار!
  10. گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: با شنیدن صدای ویبره ی موبایلم نگاهم را از روی کاغذ ها به موبایلم سوق دادم. یک اس ام اس از طرف سروش داشتم. -می تونی حرف بزنی؟ خم شدم و موبایل را که کمی دوتر بود ، از روی میز برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن جواب. -آره . چطور مگه؟ منتظر جوابش شدم اما به جای جواب دادن زنگ زد. -سلام . -سلام گیلا خوبی؟ -خوبم مرسی ... چی شده؟ -کلاس که نداری؟ -نه ... سر کارم .. برا چی؟ -راستش آقابزرگ حالش بد شده ... همه الان تو راهن که بیان تهران ... گفتم بیای ببینیش ... -چی؟ آقابزرگ ؟ چی شده؟ -از اون شب هی می گفت سرم درد می کنه ... امروز کلا حالش بد شد ... الانم آوردمش بیمارستان ... -بیمارستانی که خودت توش کار می کنی؟ -راستش وقتی حالش بد شد انقدر عجله داشتم که بردمش اولین بیمارستان سر راهم ... بیمارستانِ ...... می دونی کجاست؟ همان بیمارستانی بود که تیدا در آن کار می کرد. -آره آره ... من سریع خودمو می رسونم ... وسایلم را جمع کردم . از بابت مرخصی گرفتن مشکلی نداشتم چون ساعت کاری صبح رو به پایان بود. دربست گرفتم اما به خاطر شلوغ بودن خیابانها تقریبا یک ساعت بعد به بیمارستان رسیدم. به محض وارد شدنم سروش را دیدم. به طرفش رفتم. سرش را پایین گرفته بود و به کفش هایش خیره شده بود. کفش های مرا که دید سرش را بالا گرفت. -سلام... -کجاست؟ بلند شد و راه افتاد. نیمه ی راه تیدا را دیدم. با دیدن من لبخندی زد و به سمتم آمد. -سلام مامان خانومی ... لبخندش پررنگ تر شد و دستم را فشرد. -سلام گیلانا خانم شیطون ... چه خبر؟ خدا بد نده اینجا چیکار می کنی؟ -راستش بابابزرگم حالش بد شده ... -آخی ... ببینم نکنه آقای زادمهر بابا بزرگ توِ؟ -مریضته؟ -نه ... ولی مریض آرسامه ... هر سه نفر راه افتادیم به سمت اتاق آقابزرگ . با خواندن نام CCU ضربان قلبم بالا رفت. یعنی در این حد حالش بد بود که او را به بخش مراقبت های ویژه برده بودند؟ کیارش: سر و صدا امانم را بریده بود. برای راحت شدن از شر سر و صدا ، به دستشویی رفتم و در را هم پشت سرم قفل کردم. خسته شده بودم از این مهمانی ها و پارتی ها که هیچ هدفی را دنبال نمی کردند ... شیر آب را باز کردم و مشت مشت آب به صورتم پاشیدم. با همان دست های خیس موهایم را شانه زدم. تصمیم گرفتم به شادی بگویم حالم خوب نیست و می خواهم بروم ... از سرویس بهداشتی بیرون آمدم. به طرف مهسا ، دوست شادی رفتم. -مهسا ... شادی رو ندیدی؟ برگشت و نگاهم کرد. -نه ... نمی دونم کجاست ... فکر کنم رفت یکم نوشیدنی بخوره ... نگاهم به سمت بار رفت. آنجا نبود. به ناچار شروع کردم به گشتن در اتاق ها. یکی یکی در اتاق ها را باز می کردم و هر از چند گاهی هم با صحنه های نه چندان خوشایند رو به رو می شدم. کاش قدرتش را داشتم که تمام این انگل های اجتماع را پشت میله ها بیندازم. در اتاقی را باز کردم اما با دیدن صحنه ی رو به رو ... قدرت تکان خوردنم را از دست دادم. پسر با عصبانیت به طرفم برگشت تا چیزی بگوید اما با دیدن من ، تعجب کرد. نفس نفس می زدم و با عصبانیت به شادی خیره شده بودم ... -تف به روت! این آخرین حرفی بود که قبل از رفتنم از آن اتاق به زبان آوردم. با عصبانیت به سمت در خروجی سرازیر شدم. چیزی نگذشت که صدای شادی را شنیدم. -کیارش؟ کیارش؟ تو رو خدا ... برگشتم و سیلی محکمی به دهانش زدم تا نام خدا را با آن زبان نجس نیاورد. -خفه شو ... اومدی دنبالم که چی بشه؟ -کیارش بذار برات توضیح بدم ... پیراهن و شلوار که تنش بود نشان می داد با چه عجله ای لباس پوشیده! -چیو توضیح بدی بی ناموس؟ چیزی هم مونده که بخوای توضیح بدی؟ دستش را که دور بازویم گرفته بود با عصبانیت از خودم باز کردم و سوار ماشینم شدم. قبل از اینکه بخواهد در را باز کند قفل مرکزی را زدم و راه افتادم. قبل از خروجم از باغ، جلوی ماشین ظاهر شد. دستانش را دو طرفش باز کرده بود تا راه مرا سد کند. شیشه را پایین کشیدم. -شادی برو کنار ... برو اگر نری از روت رد میشم! چون ارزش زنده بودنم نداری! نمی دانم در لحنم چه چیزی شنید که دستانش را دو طرفش انداخت و از سر راهم کنار رفت. به محض خروجم از باغ ، لبخندی روی لبم نشست! خدا را شکر ... بهانه ام جور شده بود! عصبانی بودم؟ اصلا! تمام چیزی که جلوی شادی نشان داده بودم نقابی بود برای خوب بازی کردن نقشم! ضبط ماشین را روشن کردم و شیشه ها را پایین کشیدم تا اکسیژن سرمای پاییز را به ریه هایم هدیه کنم. کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم روزی که بختم باز بشه بی یار بشه اون که اومد به خوابم شهزاده ی رویای من شاید تویی اونکس که شب در خواب من آید تویی تو ... گیلانا: چیزی از لبم باقی نمانده بود بس که پوستش را جویده بودم ... با دیدن پدر و مادر و خواهرم که از دور می آمدند ، استرسم بیشتر شد ... وقتی به ما رسیدند ، نگاهم به سمت پدرم کشیده شد. نگاهم کرد ... دلم می خواست در نگاهش شماتت باشد ... عصبانیت ... هر چیزی غیر از آرامشی که با نگاهش به من تزریق کرد با زیر لب گفتن : خوبی بابا؟ با سروش دست داد. -چطوره؟ -چیزی نیست ... یه سکته ی خفیف بوده ... سروش نامرد! به من گفته بود چیزی نیست ...! با چشمان گرد شده نگاهش کردم. -چته؟ -تو که به من گفتی چیزی نیست .. خندید ... -خوب چیزی نیست! -سروش؟ بابا حرف ما را قطع کرد. -اجازه میدن ببینیمش؟ سروش نگاهی به ساعت مچی مشکی رنگش انداخت. -تقریبا نیم ساعت دیگه ساعت ملاقاته ... اون موقع می تونید ببینیدش ... بابا کجاست؟ بابا نگاهش را به انتهای راهرو دوخت. -بابات جای پارک گیرش نیومد ... گفت میره پارکینگ طبقاتی خیابون بالایی ... از دور عمه نوشین و عمو ، زن عمو و در آخر سپهر را دیدم که به سمت ما آمدند. چشمان عمه نوشین قرمز بود. رو به پدرم کرد. -بابام کجاست نادر؟ -سروش میگه نیم ساعت می تونیم ببینیمش ... عمه روی یکی از صندلی های سالن نشست. -بمیرم برا بابام ... سروش عمه چش شد؟ -عمه جان یه سکته ی ناقص ... عمه نوشین با دست محکم به صورتش کوبید. -خاک به سرم ... نگاهی به گیسو انداختم. او هم در حال جمع و جور کردن لبخندش بود! با مدلی که عمه نوشین به صورتش کوبید ... ! کنار گیسو نشستم. -عمو پویا کجاست؟ -دخترش مدرسه داشت مجبور شد بمونه ... عمه با عمو شاهرخ اومد ... سپهر بین من و برادرش نشست. -اگه بدونی چند کیلو آبغوره حروم شد ... کل این چند ساعت کنار گوشم داشت فین فین می کرد ... نگاهی به چهره اش انداختم که به عمه نوشین خیره شده بود. لب پایینم را گاز گرفتم تا نخندم ... انگار رسم است در شرایط جدی ، سوژه ی خنده بیشتر فراهم می شود! به سپهر نزدیکتر شدم. -چه خبر؟ منظورم را فهمید. -فعلا که کار می کنه! شاید یهو هوس کرد بایسته! -سپهر! -چیه؟ خندید. سروش خم شده بود . آرنج هایش را به زانوهایش تکیه داده بود و نگاهش بین ما می چرخید. -چی شده؟ سپهر به سمت برادرش برگشت. -هیچی بابا گیلانا جریانو فهمیده ... بش میگم شاید قلبم هوس کرد دیگه نزنه! سروش چشم غره ای نثار برادر کوچکترش که می دانستم برایش جان می دهد کرد و بعد به من نگاه کرد. -ولش کن ... مخش مشکل داره . کیارش: -خانم سرمدی لطفا به خانم زادمهر بگید بیان تو اتاقم ... تلفن را سر جایش گذاشتم. کنفرانس بهانه ی خوبی برای بیشتر دیدنش شده بود! در اتاق باز شد اما به جای گیلانا زادمهر خانم سرمدی وارد شد. -آقای رستمی ... مهلت ندادید جوابتونو بدم . خانم زادمهر امروز مرخصین ... -چی؟ -مثل اینکه حال پدربزرگشون بد شده و امروز نیومدن ... دستی به موهایم کشیدم. -مطمئنید؟ -بله خودشون صبح زنگ زدن و هماهنگ کردن ... تمام آن روز با حوصلگی تمام کار کردم و شب ، با خستگی از شرکت بیرون رفتم. از شدت خستگی چندین بار نزدیک بود تصادف کنم. وقتی به خانه رسیدم ، با دیدن کسی که مقابل در خانه ام بود ، دندان هایم را روی هم فشردم و ریموت در را زدم . در باز شد اما او کنار نرفت تا بتوانم ماشین را داخل ببرم. نزدیکم آمد و تقه ای به شیشه زد و اشاره کرد که شیشه را پایین بکشم. بی حوصله نگاهش کردم. -کیارش؟ اومدم معذرت خواهـ ... پایم را روی گاز فشردم و وارد خانه شدم. ریموت را زدم تا در بسته شود اما او وارد شده بود. از پورشه پیاده شدم و با دست به سمت در اشاره کردم. -گمشو بیرون تا زنگ نزدم به پلیس! گفتن این جمله برای خودم خنده دار بود! -کیارش تو رو خدا ... ببین ... من و کامران با هم دوست معمولی بودیم ولی وقتی تو بهم پیشنهاد دادی تازه فهمیدیم عاشق ... -بیرووووووون. فریادم اندامش را به لرزه انداخت... اشک در چشمانش حلقه زد. -عیب نداره ... من اومدم تا توضیحاتمو داده باشم! اما در واقع برای یه چیز دیگه اینجام ... از اونجایی که آقا منصور کاری به روابط بین ما نداره هنوزم مشتاق اینه که تو رو تو گروهش داشته باشه ... دستم را بین موهایم کشیدم و همانجا نگهش داشتم. چند لحظه چشمانم را بستم تا عصبانیتم را فرو دهم ... -شماره ای چیزی نداری؟ بالاخره یه جوری باید با هم در ارتباط باشیم! -خوب ... راستش من شماره ی تو رو بهش دادم و ... اونا اگه کاری داشته باشن تماس می گیرن .. ولی بقیه ی مواقع اون شماره خاموشه ... سرم را به نشانه ی تفهیم تکان دادم اما چشم هایم هم چنان بسته بود. آرام آرام پلک هایم را از هم جدا کردم و چشم در چشم آن دو تیله ی سبز رنگ شدم. -باشه! چشمانش هنوز نم داشت. -نمی خوای چیزی بم بگی؟ -چرا ... به سلامت! قطره ای روی گونه اش چکید و بی هیچ حرفی از خانه ام خارج شد. چقدر خوب بود که دیگر مجبور به تحمل این عطی شیرین نبودم! گیلانا: سروش بیمارستان مانده بود اما بقیه آمده بودیم خانه ی سروش. اولین باری بود که به خانه ی مجردی اش پا می گذاشتم ... البته دلیلی هم نداشت که قبلا اینجا آمده باشم ... من و گیسو در اتاق سروش نشسته بودیم. دکور اتاقش سورمه ای رنگ بود. روی تخت ، به پشت خوابیده بودم و به سقف خیره بودم. گیسو هم دستش را زیر سرش گذاشته بود و به من خیره شده بود. -عاشق آبجیت شدی؟ مشت آرامی به بازویم زد. -زهرمار ... -آخه می بینم نیم ساعته همینجوری بهم خیره شدی گفتم شاید دلتو بردم ... -آخه مگه تو تحفه ای؟ ابرویم را برایش بالا انداختم و نیشخندی زدم. -نیستم؟ نشست و چپ چپ نگاهم کرد. -قرصای خودباوریتو کمتر مصرف کن ... نگاهی به کل اتاق انداخت. -وای گیلا اگه با سروش ازدواج کنی اینجا خونه تون میشه؟ با شنیدن چیزی که اتفاق افتادنش را محال می دانستم چشمانم گرد شد. -گیسو خفه! خندید. سپهر وارد اتاق شد. -خواهریا خلوت کردید ... سر جایم نشستم. سپهر هم لبه ی تخت نشست. -خلوتمونو به هم زدی ... زبانش را برایم در آورد و نیم نگاهی به گیسو انداخت. نگاهم به سمت گیسو کشیده شد. لپ هایش قرمز شده بود! ای جانم ... ! -گیسو عزیزم دو دقیقه ما رو تنها می ذاری؟ گیسو با چشمان گرد شده و لبخندی شیطنت آمیز اتاق را ترک کرد. -نکن! سپهر که داشت مسیر رفتن گیسو را نگاه می کرد به طرف من برگشت. -چی؟! -بذار لاقل کنکورشو بده ...گیسو تازه اول راهه ... خیلی بچه است ... دستی به موهایش کشید. نمی دانم چرا ناخودآگاه ذهنم به سمت رستمی کشیده شد که این عادت را داشت. -می ترسم ... با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. -از چی؟ -از اینکه بره دانشگاه و ... عاشق بود و می ترسید از دستش بدهد ... -خوب ... از طرفی من هم دلم نمی خواست خواهرم درگیر عشق و عاشقی شود و مسیر زندگی اش تغییر کند. منظورم از این تغییر این بود که اگر ازدواج کند و درگیر شود ممکن است نتواند از زندگی اش آنقدری که باید استفاده کند.سپهر منتظر نگاهم می کرد تا حرفم را کامل کنم. -بذار حداقل بعد کنکورش ... سرش را تکان داد. -باشه ... سروش: ساعت دو شب ، بابا آمد تا من به خانه بروم و استراحتی بکنم. آرام کلید زدم و وارد شدم. عمو نادر و سپهر روی کاناپه خوابیده بودند. به سمت اتاقم رفتم. در را گشودم. گیلانا و گیسو در کنار هم خوابیده بودند ... چقدر هر دو زیر آن نور کم معصوم و زیبا به نظر می رسیدند ... به هزار زور ، لباس هایم را از کمد در آوردم و عوض کردم. گیلانا در خواب غلتی زد و به طرف من برگشت. چشمانش بسته بود و موهای مشکی رنگش روی صورتش ریخته بود. نگاهی اجمالی به گیسو انداختم ... او هم مثل خواهرش ، صورتش با موهای مشکی رنگش پوشیده شده بود با این تفاوت که موهای او لخت بود اما من ... همیشه عاشق این موهای فر و حالت دار بودم ... نزدیک رفتم و موهایش را از روی صورتش کنار زدم. لحظه ای به خودم آمدم و سریع از اتاق بیرون رفتم. باقی مانده ی غذایی که حدس می زدم کار مادرم یا زن عمو باشد را خوردم. به اتاقم برگشتم ... رخت خوابی نداشتم که بخوابم اما در اتاق من یک کاناپه ی تک بود که می شد رویش خوابید. می دانستم در اتاق دیگر خانه که دو تخت دارد ، مادرم ، زن عمویم و عمه خوابیده اند. دیدن این دو خواهر که کنار هم خوابیده بودند ، مرا به گذشته ها برد. پسرک ده ساله به آسمان پر ستاره خیره شده بود و ستاره ها را می شمرد. برادر کوچکترش مدام دستش را می خاراند ... نگاهی به دست برادرش انداخت. به اندازه ی یک گیلاس باد کرده بود ... خیلی آرام طوری که بقیه بیدار نشوند پرسید: -چی شده؟ برادر کلافه نگاهی به برادر بزرگترش انداخت. -فکر کنم کار پشه هاست ... برادر بزرگتر بلند شد و اشاره ای به پشه بند کرد. برادر کوچکتر شانه ای بالا انداخت. -حتما یه راهی برای داخل اومدن پیدا کردن ... صدای خاراندان ، توجه هر دو را جلب کرد. نگاهی به دختر بچه ای که از همه کوچتر بود انداختند. در خواب لپ هایش را می خاراند. لب های غنچه ای و قرمز رنگش جمع شده بود. -فکر کنم گیسو رو هم زده ... پشه ی عوضی! با شنیدن آن حرف زشت ، برادر بزرگتر به سمت پسر بچه برگشت. پسر بچه سرش را پایین انداخت. -ببخشید ... آخه طاقت ندارم ببینم اذیت میشه ... برادر بزرگتر لبخندی زد و دوباره نگاهش را به گیسو دوخت. -دوستش داری؟ دوباره به برادرش نگاه کرد. پسرک سری تکان داد. -خیلی! برادر بزرگتر سرش را چرخاند اما اینبار نگاهش به دختر بزرگتر بود که در کنار خواهرش خوابیده بود. پسر کوچکتر با تعجب نگاهی به برادرش انداخت. -تو هم گیلانا رو دوست داری؟ و زمزمه ی پسرک را خدا شنید: -خیلی!
  11. گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: از شدت عصبانیت نفس نفس می زدم. آبرویم جلوی عالم و آدم رفته بود ... بدتر از همه آقای رستمی ، همکارم بود که مرا در چنین وضعیتی دیده بود ... خدا می دانست چه فکری راجع به من و خانواده ای که در آن بزرگ شده بودم کرده ... لابد پیش خودش گفته یک مشت دهاتی بی آبرو ... نفس عمیقی دیگری کشیدم ... بطری آب معدنی که جلویم گرفته شد ، با تعجب به سمت آقای رستمی برگشتم. -تمیزه! بطری را از دستش گرفتم. -می خواید براتون بازش کنم؟ وقتی صدای باز شدن در بطری را شنید به دستم نگاهی انداخت جواب سوالش را گرفت. داشتم آب می شدم ... آن بی ابرویی چیز ساده ای نبود! جرعه ای آب نوشیدم و در بطری را بستم. منتظر بودم سوال پیچم کند اما او انگار نه انگار که مرا در چنین وضع افتضاحی دیده است ، راهش را در پیش گرفته بود ... مسیر خوابگاه را شناختم. "یه جور خاص دل به دلت دادم حواست کجاست نمی دونی تو که این همه دیوونگی واسه خاطره خاطره هاست یه جور خاص تا حالا کی جز من انقدر تو رو می خواست نزنه به سرت که دل بکنی ، بری دل بشکنی ، آخه مال منی" نگاهی به رستمی انداختم. چشمان مشکی رنگش را به رو به رو دوخته بود و به آهنگ گوش می کرد. اخم کوچکی هم مزین صورتش بود. موهایش هم هم رنگ چشمانش بود ... به طرفم برگشت ... خجالت کشیدم و سرم را برگرداندم. صدای خنده اش مرا خجالت زده کرد. -خوب بود؟ با تعجب به سمتش برگشتم. -چی؟ -قیافه ام؟ از اعتماد به نفسی که در لحنش شنیدم لجم گرفت و نفس را با عصبانیت فوت کردم. -نه زیاد!! ابروانش را بالا داد. -اکثر دخترا با نظرت موافق نیستن! -ترجیح میدم جزو اقلیت باشم! خندید. -آها ... اتفاقا عمه ی منم جزو اون اقلیتِ! نیم ساعت بهم خیره میشه ولی میگه قیافه مو دوست نداره ... این دیگر چطور آدمی بود؟! جوابی ندادم و به مناظری که پشت سر هم رد می شدند خیره شدم. -میشه بپرسم اونجا چه اتفاقی افتاده بود؟ بالاخره پرسید! کم کم داشتم شک می کردم نکند حس کنجکاوی ندارد! کیارش: نگاهی به او انداختم. می دانستم در حال تجزیه و تحلیل توضیحی است که قرار است تحویلم دهد. دلم می خواست بدانم آن پیرمرد و آن پسری که مدام می بینمش و می دانم با او نسبتی دارد دقیقا چه کاره اش هستند ... -موضوع خانوادگیه ... باور کنید ما از اون خانواده هایی نیستیم که ... امشب هم من عصبی بودم و هم آقا جون ... جرعه ای آب نوشید. ناگهان سرفه هایش شروی شد. بی وقفه سرفه می کرد. ماشین را گوشه ای نگه داشتم و نگاهش کردم ، با احتیاط دستم را جلو بردم و چند ضربه ی آرام به کمرش زدم اما وقتی دیدم سرفه هایش متوقف نشد ضربه ی محکم تری زدم. دستش را بالا آورد . -ممنون ... نفس نفس می زد. -از خفه شدنم... جلوگیری کردید ...اما حس می کنم ... ستون فقراتم نصف شد! ضربه ی محکمی نزده بودم! شاید هم با توجه به هیکل خودم قضاوت کرده بودم!! -ببخشید! -ممنون! دستم را پشت صندلی اش گذاشتم. -کاری نکردم. بی هدف نگاهی به رو به رویم انداختم و دوباره به طرف او برگشتم. بدون آنکه سوال دیگری بپرسم شروع به توضیح دادن کرد. -اون پسری که اولین بار تو بیمارستان دیدینش ... پسر عمومه ... آقا جونم اصرار به ازدواج ما داره ... حسی در درونم غلیان کرد ... حسادت؟! مالکیت؟! هر چه بود خوشایند نبود ... دندانهایم را به هم فشار دادم ... وضعیت فعلی من این اجازه را نمی داد که بخواهم دست به کار شوم و درباره ی علاقه ام به او بگویم اما با توجه به توضیحش ... نمی توانستم دست روی دست بگذارم ... در جوابش چیزی نگفتم . ماشین را از پارک در آوردم و دوباره راه افتادم... حس جدیدم را دوست داشتم! -آقای رستمی؟ نگاهش کردم. -بله؟ -میشه راجع به من فکر بد نکنید؟ لبخندی روی لبم نقش بست. -یعنی چی؟ همانطور که با بند کوله ی مشکی و زرد رنگش ور می رفت اخمی کرد. -یعنی فکر بد نکنید! ... باور کنید خانواده ی ما اینجوری نیست ... -چه جوری نیست؟ سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. با دیدن قیافه ام اخمش پررنگ تر شد. چشمان کهربایی اش تیره بودند. -اذیت نکنید دیگه... -خانم زادمهر ... باور کنید من هیچ جور بدی راجع بهتون فکر نمی کنم... -ممنون! برای عوض کردن جو ، ضبط را روشن کردم. نوای ویولون ، آرامش خاصی را ساطع کرد. "این یه حس جدید ، یکی دوباره از راه رسیده ..." گیلانا: خوابگاه ساکت بود. اگر نور موبایل الهام نبود ، می توانستم بگویم تاریکی مطلق هم بود. دستانم را زیر سرم گذاشته بودم و به ظاهر ، به بالای تختم خیره بودم اما غرق در افکارم بودم ... به خودم فکر می کردم ... به زندگی ام که چطور می توانم نجاتش دهم؟! به سروش ... به آقابزرگ که با آن پیشنهادش چطور از چند ماه پیش زندگی را برایم جهنم کرد ... دنبال راه فراری می گشتم ... نه اینکه سروش مرد بدی باشد ... اصلا! او از هر لحاظی عالی بود ... از هر لحاظی که یک دختر بخواهد برای ازدواج به او فکر کند ... خوش قیافه بود ، خوش برخورد بود ، مردانه و با متانت رفتار می کرد ... پزشک بود و وضع مالی اش خوب بود با تمام اینها یک معیار مهم را برای من نداشت! در قلب من جایی برای سروش نبود ... حداقل نه آن جایی که ... سروش را همیشه مثل برادرم دیده بودم ، مثل رادان ... حتی روز خاکسپاری برادرم ، آنقدر نسبت به او حس برادرانه داشتم که وقتی در آغوشش گریستم ، لحظه ای فکر نامربوطی از ذهنم نگذشت ... آن لحظه فکر کردم اگر رادانم رفته ، یکی مثل او اینجا مانده تا کنارم باشد ... نمی دانستم دیگران چه برداشتی از این حرکت من خواهند داشت! نفس عمیقی کشیدم ... راه فراری نبود ... یعنی تا عید باید با سروش عقد می کردم؟؟!!! باور کردنی نبود ... آقابزرگ را چه می کردم؟ می دانستم رفتار امشبم بدون مواخذه نخواهد ماند. هم از جانب پدرم و هم از جانب مادرم ... چون هر دو نفر احترام به بزرگتر به خصوص پدر و مادر را امر مهمی می دانستند ... نفس عمیق دیگری کشیدم ... چقدر خوب بود که آقای رستمی انقدر راحت نسبت به قضیه واکنش نشان داده بود ... آنقدر فکر کردم که چشم هایم گرم شد و کم کم خوابم برد. صبح با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن یک مسکن ، راهی دانشگاه شدم. کلاس دو ساعته ی صبح که تمام شد ، تصمیم گرفتم سری به تیدا بزنم. سوار اتوبوسی شدم که می دانستم از نزدیکی های بیمارستانش می گذرد. همانطور که ایستاده بودم ، موبایلم زنگ خورد. با دیدن نام پدرم ، لرزه به اندامم افتاد ... حتی لحظه ی گرفتن کارنامه هایم هم انقدر نداشتم! -جا... جانم؟ -سلام دختر بابا ... با شنیدن صدای آرامش ، نفس حبس شده ام را فوت کردم. -سلام بابایی ... خوبی؟ -من خوبم ، تو خوبی بابا؟ کم و کسر نداری؟ پول کم نیووردی؟ -نه بابا جون ، حقوقم هست ... ناسلامتی کار می کنم ... -ای جانم ... بابا جان ... از عموت شنیدم که آقابزرگت حالش بد شده ... انگار سروش به عموت گفته ... خواستم بگم تو که تهرانی بری بهش سر بزنی ... لبم را گاز گرفتم. پس قضیه را نمی دانست ... -بابایی؟ -جانم؟ -.... -گیلانا؟ -بله بابا؟ -رفتارت اصلا درست نبود! چشم هایم را بستم و به هم فشار دادم. می دانسته و به رویم نیاورده! -آخه بابا ... حرف آقابزرگ زوره ... -می دونم اما گیلا ... هر چی باشه بزرگترته ... بعدشم اون به جز صلاح شماها چیز دیگه ای نمی خواد ... تمام مسیر را به نصیحت شدن و التماس کردن گذراندم. داشتم کارت شهروندی را داخل کیف پولم می گذاشتم و از خیابان رد می شدم تا به بیمارستان بروم. -کاری نداری بابا؟ -نه بابایی ... سلام مامانی رو برسون ... قطع کردم و وارد بیمارستان شدم. کیارش: دستی به موهایم کشیدم و تمام برگه ها را عمودی قرار دادم تا در یک ردیف قرار بگیرند. به ترتیب و دسته دسته منگنه شان کردم و هر کدام را در پوشه ای جداگانه قرار دادم تا روز کنفرانس مشکلی برایمان پیش نیاید. بی نظمی این شرکت ، مثل روزهای اولش نبود و خدا را شکر ، اعصاب خوردی های من از این بابت کمتر شده بود و کمتر به کارمندانش پاپی می شدم. چیزی که بی نهایت اعصاب مرا خط خطی می کرد همین بی نظمی در انجام کار و بی نظمی در زمانبندی بود. با تلفن اتاق به خانم سرمدی گفتم به اتاقم بیاید. در که باز شد ، پوشه ها را برداشتم و روی هم چیدم. روی هر پوشه اتیکتی خورده بود که محتوایش را به طور خلاصه نشان می داد. پوشه ها را به دستش دادم. -خانم سرمدی اینا رو به آقای ارنواز بدید ، مال کنفرانس روز چهارشنبه است ... -چشم ... عقب گرد کرد که از اتاق بیرون برود. -راستی. به طرفم برگشت و همانطور که مواظب بود پوشه ها از دستش به زمین نریزند نگاهم کرد. -به خانم شریفی و آقای سعدی پور هم بگید بیان تو اتاقم ... -چشم ... چند دقیقه بعد ، خانم شریفی و آقای سعدی پور در اتاقم بودند. تصمیم داشتم آنها را هم برای کنفرانس ببرم. شیوه ی عملکرد و تمام اهداف را ذکر کردم. اما چهره ی ثنا شریفی در هم می رفت. -خانم شریفی مشکلی پیش اومده؟ -راستش من روز کنفرانس مشکل دارم ... نمی تونم بیام ... دستی به موهایم کشیدم اما ثانیه ای بعد دوباره در پیشانی ام بودند. به یک نفر خوش سر و زبان و با فن بیان بالا نیاز داشتم ... با اینکه من یک عامل نفوذی بودم و موفقیت این شرکت ذره ای اهمیت نداشت اما عادت داشتم همیشه بهترین ها را بخواهم و این شرکت و پروژه هایش هم از این قاعده مستثنا نبود. -نظرتون ... سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. -نظرتون راجع به خانم زادمهر چیه؟ دستی به صورتم کشیدم. خام و بی تجربه بود اما می شد فهمید تمام تلاشش را برای موفقیتش می کند ... -می تونید راهنمایی شون کنید و تا روز چهارشنبه همه چیز رو براشون توضیح بدید؟ این کنفرانس خیلی مهمه ، ما می خوایم به رقبامون و همچنین سرمایه گذاران و مشتری ها نشون بدیم چی تو چنته داریم ... همه چیز باید پرفکت باشه ... اگه می تونید از پسش بر میاد این گوی و این میدان ... ترس را در چشمانش دیدم اما عقب نکشید. -من چیز های لازم رو بهش میگم ... گیلانا دختر باهوش و با استعدادیه ... سری تکان دادم و مرخصشان کردم. دستم را پشت گردن خشک شده ام کشیدم تا کمی از آن حالت خارجش کنم. امروز قرار بود بابت رفتار چند شب قبلم شادی را بیرون ببرم تا مثلا از دلش در بیاورم. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. تا پایان ساعت کاری چیز زیادی نمانده بود اما من کارم تمام شده بود. بلند شدم و بعد از مطلع ساختن خانم سرمدی از اتاق خارج شدم. دکمه ی آسانسور را فشردم و منتظر ماندم. -آقای رستمی؟ با شنیدن صدایش برگشتم و نگاهش کردم. با لبخند شرمساری به من خیره شده بود. وقتی دید نگاهش می کنم جلوتر آمد. -می خواستم ازتون تشکر کنم ... یک تای ابرویم را بالا دادم. -بابت؟ -بابت ... اینکه منو ... رسوندید! ابرویم بالاتر رفت! -آها! خوب تشکر کن؟ چشمانش همان حالت سرکش همیشگی را گرفت. با این حال کلمه را به زبان آورد البته با چاشنی حرص! -ممنون! نیشخندی زدم. -خواهش می کنم. دستم را جلوی در آسانسور که داشت بسته می شد گرفتم و وارد شدم. او هم پشت سر من وارد شد. -هنوز نیم ساعتی به پایان ساعت کاری مونده ها! با حرص نگاهم کرد. شده بودم همان رستمی بد اخلاق! -می دونم! -یک بار دیگه هم بهتون گفتم ، اینجا بابت کار کردن بهتون حقوق میدن نه بابت کار نکردن! -اینم می دونم! با دندان های به هم چسبیده اضافه کرد. -آقای مفتش!! خیلی دلم می خواست زبان درازش را کوتاه کنم ... لحظه ای فکر کردم چه چیز این دختر به دل من نشسته!؟؟ -پس چرا سر کارتون نیستید؟ در آسانسور باز شد ، قبل از رفتنش رو کرد به من. -مگه یادتون رفته من پارتی دارم؟! منتظر جواب من نماند و بیرون رفت. با حرص دکمه ی P را فشردم. گیلانا: من نمی دانم چرا این رستمی همیشه علاقه داشت ابراز وجود کند؟؟ مثلا می خواست بگوید من هم در این شرکت کاره ای هستم ... حیف من که از او تشکر کردم! تمام مسیر را به حرص خوردن از دست رستمی گذراندم. آن روز به خاطر خستگی زیاد به محض رسیدن به خوابگاه ، سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. به خاطر زود خوابیدنم ، ساعت شش صبح بیدار بودم. آن روز صبح کلاس داشتم و شرکت نمی رفتم. همه ی بچه ها خواب بودند. از داخل کوله ام برگه هایی که ثنا به من داده بود را در آوردم و نگاهی به محتویشان انداختم. باورم نمی شد فرصت شرکت در یک کنفرانس برایم محیا شده. برگه ها و موبایلم را برداشتم و رفتم داخل پذیرایی سوییتمان و مشغول خواندن متنم شدم. ساعت شش و نیم بود که شکمم آلارم داد و مجبور شدم برای ساکت کردنش شیر و کیکی بخورم. دوباره برگشتم سر برگه ها و مشغول خواندن شدم. نگاهی به ساعتم انداختم. هفت و چهار دقیقه را نشان می داد. به اتاق رفتم و خیلی آرام آماده شدم. کوله ام را برداشتم و از خوابگاه بیرون رفتم. هندزفری هایم را از جیب کوچک کوله ام بیرون آوردم و همانطور که مسیر ایستگاه اتوبوس را پیاده طی می کردم مشغول آهنگ گوش دادن شدم. نیمه های کلاس همانطور که بی حوصله نکاتی که استاد می گفت را گوشه های کتابم یادداشت می کردم ، با چشمان باز چرت می زدم. وقتی استاد اعلام کرد کلاس تمام شده ، احساس کردم کل دنیا را به من داده اند. از سر جایم بلند شدم. جالب بود که با تمام شدن کلاس ، تمام حس خواب آلودگی پر کشید ! انگار خاصیت کلاس این بود که حس خواب آلودگی القا کند. بی حوصله تاکسی گرفتم تا به شرکت برسم. وارد که شدم ، با دیدن قامت رستمی ، کنار میز خانم سرمدی ، دلم می خواست عقبگرد کنم تا مرا نبینید! اما قبل از اینکه قدمی بردارم ، سرش را بالا آورد و مرا دید. -خانم زادمهر ... خوبه که اومدید ... بیاید تو اتاقم باهاتون کار دارم ... به ناچار پشت سرش راه افتادم. -لطفا درو ببندید ... در را با نیرویی تقریبا زیاد هل دادم و نیمه ی راه ، صدای شترق را شنیدم! سرش را بالا آورد و خیره نگاهم کرد. بی توجه به آن چشمان مشکی رنگ که به من خیره شده بودند ، خیلی راحت رفتم و روی صندلی اتاقش نشستم. به من چه؟ اتفاقی بود! -با من کاری داشتید؟ همچنان داشت خیره نگاهم می کرد. بالاخره نگاهش را گرفت و مشغول باز کردن پوشه ای آبی رنگ شد. - صداتون کردم تا در رابطه با کنفرانس روز چهارشنبه باهاتون حرف بزنم ... با تعجب نگاهش کردم. -چهارشنبه این هفته؟ نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت. -چهارشنبه بیست آذر! طوری تاریخ را بیان کرد که انگار با یک معلول ذهنی طرف است! -آخه شما یه جوری گفتید چهارشنبه فکر کردم منظورتون چهارشنبه ی این هفته است ... نمی دانم به چه چیزی خندید ... لحنم یا صورتم که آسودگی خاطرم را نشان می داد! کیارش: از اتاقم رفت اما بوی خاصی در اتاق ماند! فکر نکنید بوی عطر ... مطمئن بودم وضع مالی اش آنقدر خوب نیست که بخواهد عطر گران قیمتی بخرد اما ، همیشه بوی خوبی می داد ... بویی مثل گل شب بو ... نفس عمیقی کشیدم و آخرین ذرات بو را استنشاق کردم. نفسم را فوت کردم تا این افکار را بیرون کنم ... اما نمی شد ... فکرم درگیر مشکلش بود ... نکند پدربزرگش مجبورش کند با پسر عمویش ازدواج کند؟!! مشتی به میز زدم و غریدم. -لعنتی! باید دست به کار می شدم! حرکتی انجام می دادم ... از طرفی دلم می خواست فکر کنم حس او هم مانند من است از طرفی برای صبر کردن کمی دیر بود ... نمی خواستم او را از دست بدهم ... چه کسی فکرش را می کرد من؟ کیارش رستار؟ وسط یک ماموریت عاشق شوم؟ آن هم عاشق دختری که کوچکترین تطابقی با معیار های ذهنی من برای عاشق شدن نداشت ! حتی فکر کردن راجع به این موضوع هم خنده دار بود! اما ... عشق نه معیار می خواهد و نه فاکتور! خاصیتش همین بود ... نفس عمیقی کشیدم و موهایم را با دستم شانه زدم. معمولا اگر می خواستم تصور ذهنی از همسر آینده ام داشته باشم دختری با متانت را تصور می کردم ، نه اینکه گیلانا اهل سبک بازی باشد اما ... شیطنت هایش را هم داشت . ذهنم به طرف ماموریتم رفت. چقدر بابت موقعیت پیش آمده خوشحال بودم ... منصور مرا به عنوان یکی از اعضای باندش پذیرفته بود ... اما هنوز کوچترین اطلاعی راجع به باند نداشتم ... باز هم به موهایم دست کشیدم. زندگی ام شده بود شبیه کلافی گره خورده ... باید دست به کار می شدم قبل از اینکه کلاف گره کوری بخورد و تمام راه های جبران از دست برود. نفس عمیق دیگری کشیدم شاید اکسیژن به مغزم برسد و کمکی به کلافگی ام بکند. تقه ای که به در اتاق خورد مرا از افکارم بیرون کشید. -بفرمائید. با پدیدار شدن قامت آقای ارنواز در درگاه بلند شدم. -بشین ... راحت باش .
  12. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: دو هفته تمام شده بود! امروز باید می آمد ... در اتاقم نیمه باز بود. با ورودش سرم را بالا آوردم. سلامی به خانم سرمدی کرد و به سمت اتاقشان راه افتاد. مشغول انجام دادن کارهایم شدم. آنروز تمام مدت در شرکت ماندم تا ساعت چهار که موبایلم زنگ خورد. بدون اینکه به اسم تماس گیرنده نگاه کنم جواب دادم. -بله؟ -سلام عزیزم ... با شنیدن صدای شادی ، اخمی کردم. خوب بود که چهره ی مرا نمی دید! -خوبی هانی؟ -خوبم . سرِ کارم. این یعنی کارت را بگو! -خوب هانی زیاد مزاحمت نمیشم خواستم بگم آقا منصور اوکی داده ... توجهم جلب شد. -بالاخره؟ -اوهوم ... -کِی هست؟ -پس فردا راه میوفتیم ، ماشینتو هم نیاز داریم ... -باشه! -دلم برات تنگ شده ... امشب وقت داری بریم بیرون؟ دستی به موهایم کشیدم. -امشب تا هفت شرکتم ، مطمئنا بعدش خسته م. -پس من میام خونه ت ... توانایی نه گفتن به این یکی را نداشتم! شادی مهره ی مهمی برای من بود و ممکن بود با بی توجهی های من از دستش بدهم. -باشه ... -پس من هشت میام ... تا اون موقع خونه ای که؟ -آره ... تلفن را قطع کردم و دوباره مشغول کار کردن شدم. ساعت هفت ، وقتی خواستم از شرکت بیرون بروم ، در نیمه باز اتاقش توجهم را جلب کرد. به سمت اتاق رفتم. خبری از ثنا شریفی و هستی نیایش نبود ... اما گیلانا زادمهر مشغول کار بود. انگار سنگینی نگاهم را حس کرد ، چون سرش را بالا آورد و نگاهم کرد ... لبخند کمرنگی زد. -سلام آقای رستمی ... وارد اتاق شدم. زمزمه وار جوابش را دادم -سلام ... به بالای سرش رسیدم. -خوش گذشت؟ با استفهام نگاهش کردم. -رودسر که اومدین خوش گذشت؟ -آهان ... آره ... شهر قشنگی دارین ... -باز هم تشریف بیارید ... -اگه قرار باشه هر دفعه میرم دو تا خانم زیبا منو به تور درون شهری ببرن حتما میام... گونه هایش رنگ گرفت... حالا که با خودم روراست شده بودم ... می خواستم کاری کنم که اگر حسی هم ندارد ، بوجود بیاید! -تا کی می مونید؟ نگاهش را از مانیتور گرفت و نگاهم کرد. -ساعت هفته و تقریبا همه رفتن ... بهتون پیشنهاد می کنم شما هم برید ... دلتون نمی خواد که اتفاق دفعه ی قبل تکرار بشه؟ انگار دید حق با من است چون تمام پنجره ها را بست و سیستم را هم خاموش کرد . وسایلش را هم جمع کرد. اما من راه رفتنش را سد کرده بودم. -آقای رستمی؟ کنار رفتم و پشت سرش راه افتادم. به پایین ساختمان که رسیدیم ، تمایل داشتم که او را برسانم اما می دانستم شادی منتظر است ... آخرین نگاه را به او کردم و به سمت پارکینگ راه افتادم. گیلانا: -کار این پسره است! -نه! من که میگم کار اون یکی دختره است ... حالا ببین ... از اولشم مشکوک بود. نگاهی به آزیتا و نسترن کردم. یه ظرف پر از پوست تخمه جلویشان بود و لپ تاپ آزیتا هم رو به رویشان . در حال فیلم نگاه کردن بودند. سرم را پایین انداختم و مشغول مطالعه شدم. -دیدی؟! سرم را بالا آوردم و کلافه نگاهشان کردم. آزیتا متوجه نگاهم شد و خندید. -اوه اوه ... گیلا حسابی آتیشیه ... -پاشین برین تو هال ، بذارین درسمو بخونم ... همان موقع الهام در حالی که حوله ای دورش پیچیده بود وارد اتاق شد. آزیتا لپ تاپ را برد و نسترن هم تخمه ها را. نفس عمیقی کشیدم و مشغول خواندن شدم. الهام پشتش را به من کرد و با احتیاط طوری که حوله اش از روی شانه هایش لیز نخورد ، لباس هایش را پوشید. -جووووووووون ... الهام جیغی زد و نگاهی به فاطمه کرد. فاطمه خندید و نیم خیز شد. -بمیری فاطی ... فکر کردم خوابی! خندیدم. معلوم بود فاطمه حسابی فیض برده! فاطمه پاهایش را از تخت آویزان کرد و با یک حرکت پایین پرید. روی تخت ششم که متعلق به هیچکس نبود خوابیده بود. -الی عجب هیکلی داریا ... -فاطی خفه! سرم را از روی کتاب بلند کردم و نگاهی به الهام انداختم. گونه هایش گل انداخته بود. -خوبه فاطی پسر نیست ... الهام سرش را به طرف من برگرداند. -وای گیلا این فاطی از صد تا پسرم بدتره ... فاطمه دستش را دور گردن الهام انداخت و با چشمان خمار نگاهش کرد. -الی جون می خوامت ... الهام دست فاطمه را از دور گردنش باز کرد و او را هل داد. -برو گمشو ... نشان را در صفحات خوانده شده جا دادم و کتاب را بستم. به آشپزخانه رفتم و برای خودم کافی میکس درست کردم. صدای موبایلم از داخل اتاق توجهم را جلب کرد. لیوان به دست به داخل اتاق برگشتم. -سلام سروش ... -سلام گیلا خوبی؟ کارت داشتم ، باید ببینمت ... -نمی تونی از پشت تلفن بگی؟ حال و حوصله ی بیرون رفتن را نداشتم. -خوب ... باشه! راستش می خواستم راجع به قضیه ی آقابزرگ باهات حرف بزنم ... قضیه خیلی جدی تر از اونه که فکرشو بکنی گیلا ... -یعنی تا چه حد جدی؟ -تا حدی که امروز آقابزرگ اومده تهران خونه ی من ، ببینه اگه مناسبه بشه خونه ی ما اگرم نه بره یه خونه ی مناسب برامون بخره! لیوان را روی دراور اتاقمان قرار دادم و خودم روی تخت الهام نشستم. -یعنی چی؟!!! مگه نگفت تا عید وقت داریم؟ -آره اما یه جورایی ... اون تایمی که بهمون داد کشکه!!! اونا از الان ما رو نامزد می دونن ... نگاهم به رو به رویم بود اما فکرم؟! -بذار بدونن! من ... نمی ذارم این ازدواج صورت بگیره سروش ... -از من گفتن بود گیلا ... بهت گفتم من با این ازدواج مشکلی ندارم ، اما چون می دونم تو مشکل داری گفتم بهت هشدار داده باشم ، اگه می خوای این ازدواج صورت نگیره باید یه فکری اساسی بکنی ... کاری نداری؟ -نه ... قطع کردم و موبایل را روی تخت خودم پرت کردم. لیوان را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. لعنتی! تمام زبانم را سوزاند ... با عصبانیت از جایم بلند شدم و لیوان را داخل سینک ظرفشویی خالی کردم ... وسایلم را برداشتم و به حمام پناه بردم ... کیارش: تاپ زرشکی رنگ شادی روی پوست سفیدش ، هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود. شادی خم شد و گیلاس را برایم پر کرد. -بیا عزیزم ... لیوان را گرفتم و روی میز عسلی گذاشتم. شادی سرش را روی سینه ام گذاشت و دستش را دورم حلقه کرد. چشم هایم را بستم و ساعدم را روی چشم هایم قرار دادم. -چته عزیزم؟ ساعدم را برداشتم و نگاهش کردم. دستانش را دو طرف صورتم قرار داد. -چرا چشمات قرمزه؟ دستی به چشم هایم کشیدم. خیلی خوب می شد اگر شادی این عطر شیرین را استفاده نمی کرد. -چیزی نیست ... خسته ام. -می خوای بخوابی؟ خواب؟؟ خیلی دوست داشتم بخوابم اما با وجود مزاحمی مثل او؟! -آره ... خسته م ... بلند شد و دستم را کشید. -بیا بریم ... خسته ای عشقم ... آنقدر خسته بودم که یارای مقاومت نداشتم. دستان شادی گرم بود ... حدس می زدم اثرات نوشیدنی باشد. در اتاق را باز کرد و وارد شد. روی تخت دراز کشید. بی توجه به حالت لوندش روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم. نفس هایش را کنار گوشم احساس می کردم. لاله ی گوشم را آرام بوسید. چیزی نگفتم ... نفس هایش پایینتر رفت ... روی گردنم را هم آرام بوسید ... باز هم سکوت کردم ... بوسه ی ناگهانی که روی لبانم زد ، چشمانم را باز کرد. نگاهی به چشمان سبزش که در یک سانتی متری صورتم بود کردم. -می خوام بخوابم!! خندید ... از آن خنده های مستانه ... -خوب بخوابیم ... دستش را دور گردنم گذاشت و دست دیگرش را روی بازویم می کشید. رویم چنبره زد. نیم خیز شدم و آرام دستانش را باز کردم.سرش همچنان نزدیک گردنم بود. -شادی؟ آرام و زمزمه وار جواب داد. -جانم؟ -نکن! نگاهش را به من دوخت. -چیکار نکنم؟!! کلمات را اغواگرانه بر زبانش جاری می کرد. اما حرکاتش برای من ذره ای جذابیت نداشت ... -تو الان مستی! دوباره گردنم را بوسید. -بار اولم که نیست! این کاره بودنش را می دانستم! اما نمی دانستم انقدر راحت خودش را در اختیار من قرار می دهد ... -فرقی نداره ... گردنم را بوسید. بالاتر آمد و گونه ام را بوسید. احساسات مردانه ام کجا رفته بود؟ خفته بود! بیدار نمی شد! شاید هم به خاطر این بود که تمام این حرکات از روی هوس انجام می شد ...سرش را با کف دستم از صورتم دور کردم. -تو چته کیارش؟ تو دوست پسرمی ... مشکلی نداره ... کامل نشستم و دستانش را که دوباره دورم پیچیده بود ، از خودم باز کردم. -خوشم نمیاد! سر جایش خشک شد. -چی؟ از روی تخت بلند شدم و مقابلش ایستادم. با چشمان سبز رنگش به من خیره شده بود. -یعنی چی که خوشت نمیاد؟ مگه کسی هست که ؟ ... خندید و روی تخت دراز کشید. گیلانا: سر کلاس تحلیل سازه نشسته بودم. استاد درس می داد و من بی وقفه یادداشت می کردم. نگاهی به ساعتم انداختم. هشت و نیم شب را نشان می داد. قانونا ساعت کلاس تمام شده بود اما مگر استاد دست بردار بود؟؟! -استاد خسته نباشید! استاد از بالای عینک مستطیلی اش نگاهی به حمید کارگر ، یکی از پسرهای کلاس انداخت و لبخندی زد. -سلامت باشید آقا کارگر! دوباره مشغول درس دادن شد. دستم درد گرفته بود و تنم از این همه سر کلاس نشستن کوفته بود. اما به ناچار نوشتن را از سر گرفتم. مچ دستم حسابی درد می کرد ... -استاد نمازمون قضا شدا ... استاد باز هم از بالای عینکش نگاهی به کارگر انداخت. -آقای کارگر اذان رو دو ساعت پیش گفتن شما الان یادت افتاد؟ همانطور که رو به کارگر می خندیدم ، بالای ابرویم را خاراندم. استاد ربع ساعت دیگر هم درس داد و بالاخره خسته نباشید را گفت. از روی صندلی که بلند شدم تازه فهمیدم چقدر تنم خشک شده بود. کش و قوسی به بدنم دادم و کلاسورم را داخل کوله ام قرار دادم. از دانشکده که بیرون آمدم ، موبایلم زنگ خورد. انقدر خسته بودم که حوصله ی خواندن اسم تماس گیرنده را هم نداشتم. -سلام گیلا دم در دانشکده تونم ... نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن ماشین سروش ، به طرفش رفتم. اما وقتی خواستم سوار شوم ، با دیدن آقابزرگ که کنار سروش نشسته بود ، چشم هایم ناخودآگاه گرد شد و نفسم بند آمد. به ناچار سلامش کردم و سوار شدم. -خوب گیلانا جان ، من به بابات گفتم ، می خوام تو سروش رو به هم محرم کنم ... چشمانم که از زور خستگی باز نمی شد ، به اندازه ی نعلبکی درشت شد. سروش که قیافه ام را از داخل آینه دید ، زد زیر خنده. آقا بزرگ برگشت و نگاهم کرد. -چته دختر؟ -مگه نگفتید تا عید وقت داریم؟؟؟ -اون وقتی که بهتون دادم مال عقده!! -ولی آقابزرگ! -ولی نداره .... سروش از داخل آینه اشاره کرد که چیزی نگویم اما من نمی توانستم سکوت کنم. -سروش نگهدار! لحنم خیلی جدی بود و سروش اولین جایی که توانست ، ماشین را متوقف کرد. دستگیره ی در را کشیدم. -کجا؟ -دیرم شده باید برم خوابگاه ... -جایی نمیری! بی توجه به حرف آقابزرگ از ماشین پیاده شدم و منتظر تاکسی شدم. آقابزرگ پیاده شد. -کجا داری میری دختره ی چشم سفید؟ سمند زردی جلوی پایم نگه داشت. آقابزرگ دستم را گرفت. -کجا؟؟ -به خدای بالا سرمون قسم اگه دستمو ول نکنید انقدر جیغ می زنم که مردم فکر کنن مزاحمم شدید ؟ دستم را کشید و مرا به طرف ماشین سروش برد ... -ولم کــــــن ! راننده تاکسی پیاده شد. چند نفر هم به ما خیره شده بودند. -ساکت شو دختره ی خیره سر ... دستم را با قدرت از دستش بیرون کشیدم. -کسی که دلش می خواد برای زندگیش تصمیم بگیره از نظر شما خیره سر و چشم سفیده؟؟؟ عیب نداره ... مردی به طرفمان آمد و آقا بزرگ را گرفت. -آقا چیکار می کنی؟ نوه مه ... از آقابزرگ فاصله گرفتم. او تلاش می کرد خودش را از دست مرد آزاد کند ، یک نفر دیگر هم نزدیک شد و آقابزرگ را گرفت. -گیلانا برو تو ماشین ... همین الان برو وگرنه بد می بینی!!! کیارش: داری ستاره بارون می کنی شبای غمگین منو باشه قبوله هر چی که تو بگی فقط نرو شاید اشتباهم این بود که گفتم عاشقم کجا قلبمو باختم به تو؟ نفهیدم ... با دیدن جمعیتی که گوشه ای از خیابان جمع شده بودند ، ولوم را کم کردم خواستم بیخیال از کنارشان رد شوم اما لحظه ای حس کردم چهره ای آشنا را دیده ام ... ترمز را فشار دادم و بی توجه به ماشین پشت سر که برایم بوق می زد ، سر برگرداندم. اشتباه نمی کردم ... خودش بود ... از ماشین پیاده شدم و نزدیک رفتم. پیرمردی را دیدم که چند مرد گرفته بودندش ... -گیلانا برو تو ماشین ... همین الان برو وگرنه بد می بینی!!! با چشم های سرکشش در چشمان پیرمرد خیره شد. -نمیرم ... نگاهم به چهره ی پسری افتاد که قبلا در مهمانی کیمیا ارنواز او را دیده بودم. به طرف گیلانا زادمهر رفت اما به محض اینکه خواست دستش را بگیرد ، با عصبانیت دستش را پس زد. -ولم کن سروش! نگاه خیره ام را که حس کرد ، سرش را به طرف من چرخاند و با دیدن من چشمانش گرد شد ... نوعی شرمندگی در چشمانش بود ... انگار دوست نداشت در چنین وضعیتی دیده شود . ناخودآگاه جلو رفتم. -مشکلی پیش اومده خانم زادمهر؟ نگاهی به پیرمرد انداخت و بعد هم نگاهی به پسر انداخت. -نه آقای رستمی ... هیچ مشکلی نیست ... راهش را کشید و به سمت سمند زرد رنگ رفت. پیرمرد فریاد زد. -زنده ت نمیذارم ... بابات بدجوری افسارتو رها کرده ... با عصبانیت به سمت پیرمرد برگشت. -من جیوون نیستم که افسار داشته باشم شاید دخترای زمان شما اینجوری بودن اما دوره زمونه عوض شده و الان ، ما به اندازه ی پسرا حق تصمیم گیری برای سرنوشتمون رو داریم ... در چشمان کهربایی اش عصبانیت موج می زد. به سمتش رفتم. -می خواید برسونمتون خانم زادمهر؟ نگاهم کرد . -ممنون میشم! مطمئن بودم برای فرار از آن مهلکه قبول کرده. سوار ماشین که شدیم نفسش را با عصبانیت بیرون داد. -میشه زودتر راه بیوفتید؟ ماشین را روشن کردم و راه افتادم. قبل از رفتنمان صدای فریاد پیرمرد را شنیدم. -می کشمت!
  13. گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: خیلی دوست داشتم تمام مسیر فرودگاه را پیاده طی کنم اما نمی شد ... به ناچار تاکسی گرفتم و تا هتل رفتم اما به محض جاگیر شدنم ، از هتل بیرون رفتم. تا پارکی که می دانستم در نزدیکی هتل است پیاده رفتم و بعد ، با رها رادمنش تماس گرفتم. -سلام آقا کیارش ... -سلام رها خانم ...ببخشید من مدام مزاحم شما میشم ... خواستم بپرسم می تونید خودتونو برسونید پیش آریا؟ -بله بله ... من الان آماده میشم ... دارم میرم پیش آریا ... -خیلی ممنون ... نفس عمیقی کشیدم. دور بودن از تهران ، از آن شهر شلوغ و عجیب ، حالم را بهتر می کرد. حتی سرمای شهرم را هم قشنگتر از سرمای تهران می دانستم ... نمی دانم چند دور پارک را دور زده بودم که تماسی از طرف رها رادمنش گرفته شد. -بله؟ -سلام کیارش ، کجایی ... -سلام آریا ، پارک آزادی ام ... -من تا پنج دقیقه دیگه اونجام ... -باشه ، من نزدیک ورودی پارکم ... با دیدن آریا که به طرفم می آمد دستی تکان دادم. مرا دید و با لبخند به سمتم آمد.دستش را به گرمی فشردم. -چطوری؟ -خوبم .. تو خوبی پسر؟ روی یکی از صندلی های پارک نشستیم. با دیدن موبایل سفید رنگ در دستش خندیدم. -رها خانم کجاست؟ -نخند ... مجبور شدم گوشی خودمو بهش بدم و گوشی اونو بگیرم ... چه خبر؟ -خبرا که زیاده .. دلت می خواد کدومشو بشنوی؟ کتش را صاف کرد و نفس عمیقی کشید. -به نظرم بری سراغ قضیه ببر ها بهتره ... خندیدم. -خوب راستش بالاخره موفق شدم به عنوان یه عامل نفوذی وارد باندشون بشم اما هنوز نه کار مهمی به من دادن و نه چیز زیادی ازشون می دونم ... -از طریق کی تونستی باهاشون آشنا بشی؟ -اولش یه پسر به اسم کامران و از طریق اون با شادی آشنا شدم ... ولی آریا... یه اتفاقی افتاده ... یه اتفاقی که باعث میشه اصلا نسبت به این جریانات خوشحال نباشم ... می دونی ... برعکس همیشه ، دلم آرامش می خواد ... سکوت آریا باعث شد نگاهم را از دو بچه ای که در حال دوچرخه سواری بودند بگیرم و نگاهش کنم. لبخند کمرنگی روی لبش بود. -خبریه؟ -چی؟ خندید. نفس عمیقی کشید. -منم همین درگیری ها رو داشتم ... یادت که نرفته ؟ زمانی که حس کردم رها رو دوست دارم! رنگ از رخم که پرید ، باعث شد او بخندد. -پس حدسم درست بود ، حالا کی هست؟ -چی میگی آریا؟"کی" کیه؟ دچار سو تفاهم شدی داداش! چشمانش را ریز کرد و دست به سینه نشست. لبخند اعصاب خورد کنی هم روی لبانش نقش بست. -چته؟ داشتیم در مورد کار حرف می زدیما... -اهوم ... لبخندش اعصابم را به هم ریخت. عصبی از روی صندلی پارک بلند شدم. -من اینجا اومدم تا ازت کمک بخواما ... دستی به موهایم کشیدم. آریا همچنان کاملا خونسرد و دست به سینه روی صندلی نشسته بود. -تا وقتی نتونی با خودت رو راست باشی از هیچ کس کمکی بر نمیاد! -چی میگی آریا؟ دستانش را از هم باز کرد و کف هر دو دستش را روی پاهایش گذاشت. -منم زمانی که حس کردم رها رو دوست دارم همه چیز تغییر کرد ... یهو به خودم اومدم و دیدم اون همه تنش و مشغله ی کاری که تا دیروز باهاش مشکلی ندارم شده یه معضل ، دیدم اگه به بیست سال دیگه فکر کنم همچنان دوست دارم چنین زندگی داشته باشم؟ مسلما نه! دلم یه زندگی همراه با آرامش می خواد ... در کنار اونی که دوستش دارم و اونجا بود که جواب این همه سردرگمی رو پیدا کردم ... دل من یه آینده ای رو می خواد که رها هم جزوی از اونه ... دستی به موهایم کشیدم تا چند تار آمده روی پیشانی ام را کنار بزنم. برای اولین بار در زندگی از این همه لخت بودن موهایم کلافه بودم! روی صندلی کنار آریا نشستم. -کسی هست؟ با تعجب برگشتم و نگاهش کردم. -دارم میگم از کسی خوشت اومده؟ کمی فکر کردم. اولین تصویری که در ذهنم آمد یک جفت چشم کهربایی رنگ بود و بعد ، صورت خندان صاحبش در حالی که طره ای مشکی رنگ روی صورتش افتاده بود... صدای خنده ی آریا مرا به خودم آورد... -قطعا یکی هست!! دستش را به شانه ام زد. -خوب؟ دستم برای او رو شده بود. -تو شرکتی که کار می کنم ... یه دختری هست ... متفاوته ... -خوب؟ دستش را به شوخی از روی شانه ام کنار زدم. -خوب به جمالت! انگار داره فیلم سینمایی می بینه! خندید. گیلانا: -گیلا به خدا پام درد گرفت ... دستش را کشیدم و او را به سمت ویترین مغازه ی بدلیجات فروشی بردم. -وای گیسو اون دستبنده رو ببین ... گیسو کلافه دست به کمرش زد. -تو که نمی خریش! خندیدم. معمولا عادت داشتم فقط به ویترین مغازه ها نگاه کنم و بیشتر وقت ها که بازار می آمدم دست خالی بر می گشتم. اما این دستبند بدجور چشمم را گرفته بود! دست گیسو را کشیدم و به داخل مغازه بردم. -جهنم ضرر! دستبند را خریدم و بعد از اینکه از مغازه دار گرفتمش ، بسته ی کوچک را رو به گیسو که در حال ماساژ دادن پاهایش بود گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. -این چیه؟ -یه هدیه از طرف یه خواهر خیلی خیلی گل! چشمانش برق زد و بسته را از دستم گرفت. -وای تو عشق منی گیلا ... از مغازه بیرون آمدم. گیسو همانطور که در حال ور رفتن با دستبند بود پشت سرم می آمد. -خوب؟ کجا می خوای بری؟ -تو که تا دو دقیقه پیش می گفتی توانایی راه رفتنو برای همیشه از دست دادی ... اگه می گفتی با یه رشوه ی ساده توانایی تو بدست میاری زودتر برات می خریدمش! مشتی به بازویم زد و دستبندش را داخل کیفش گذاشت. -پایه ای برای شام بریم رستوران عمه؟ لبخندی روی لبم نشست. -بریم! از آن پاساژ تا رستوران شوهر عمه ی مان راه زیادی نبود و با پای پیاده ، بعد از پنج دقیقه رسیدیم. در حالی که دستم زیر چانه ام بود و به اطراف نگاه می کردم گفتم: -یادم نمیاد آخرین بار کی اومدم رستوران ... گیسو بارانی اش را روی صندلی گذاشت و رو به رویم نشست. غذا را که سفارش دادیم ، نگاه کردن به در و دیوار را از سر گرفتم. -حالا چیکار می کنی؟ به گیسو نگاه کردم. -برای چی؟ -قضیه ی سروش دیگه! آقابزرگ که هیچ جوره راضی نمیشه ... -منم هیچ جوره از خر شیطون پایین بیا نیستم ... -ولی گیلا ... قضیه جدی تر از اونه که فکرشو می کنی! -خوب باشه! نگاهم به ورودی رستوران افتاد. با دیدن سپهر که تنها وارد رستوران می شد ، برایش دستی تکان دادم. او هم مرا دید و به سمتمان آمد. گیسو با تعجب برگشت تا ببیند من برای چه کسی دست تکان داده ام. می دانستم مغازه ی او هم نزدیک است و بعضی شب ها بعد از کار اینجا می آید. با هر دو نفرمان دست داد و کنارمان نشست. -به به ... دختر عموهای گرامی ... منتظر کسی بودید؟ -آخه پسر عموجان ... ما اگه منتظر کسی بودیم برات دست تکون می دادیم؟ یا اصلا میومدیم رستوران شوهر عمه مون؟ سرش را خاراند و در حالی که کتش را در می آورد خندید. -حرف حساب جواب نداره! دست چپم را زیر چانه ام گذاشتم. -چه خبر از ؟ هر دو ساعدش را روی میز گذاشت. -کلا تو رودسر خبر خاصی نیست! شما چه خبر؟ خندیدم. راست می گفت! -سلامتی ... غذای من و گیسو را آوردند اما سپهر تازه غذایش را سفارش داد. از گارسون خواستم قاشق و چنگال اضافه بیاورد. بعد از رفتن گارسون ، سپهر رو کرد به من. -برا چی؟ -تا غذات می رسه با من شریکی بخور ... -نه بابا ... این چه کاریه؟ لبخند بدجنسی زدم. -نترس ، دارم این کارو می کنم سیر بشی پیتزات بمونه برای من. گارسون با قاشق و چنگال برگشت. با اصرار های من ، سپهر شروع کرد به خوردن غذا ، از آن طرف ظرف من. -چرا گیسو ساکتی؟ گیسو سرش را بالا آورد و نگاهی به سپهر انداخت. سپهر با لبخند جذابی به گیسو خیره شده بود. از زیر میز به پای سپهر ضربه ای زدم. با صورت جمع شده به طرف من برگشت. -چته؟ -جلو من خجالت بکش! چشمانش گرد شد اما حاضر بودم قسم بخورم ذره ای تعجب نکرده. -از چی؟ -جلو من اینجوری به خواهرم خیره شدی! لب پایینش را گاز گرفت. -خاک به سرم ! آبجی شماست داداش؟ به خدا نمی دونستم وگرنه نگاهش نمی کردم ... ناموس داداشمون ناموس ماست! گیسو شروع به خندیدن به لحن لاتش کرد! لبخندی زدم و مشغول خوردن غذایم شدم. کیارش: نگاهم به رها و آریا بود. رها به سمت آریا خم شده بود و آریا چیز دم گوشش می گفت و صدای خنده ی رها هم هر از گاهی بلند می شد. نمی دانم آریا در حال گفتن چه چیزی بود که رها قرمز شده بود و جلوی دهانش را گرفته بود تا صدای خنده اش بلند نشود. نگاهی به دوست رها ، ساناز ، انداختم. او هم به رها و آریا نگاه می کرد. رها و آریا دقیقا مقابل من و دوست رها نشسته بودند . -رها جون چی شده؟ چیز خنده داری هست بگو ما هم می خندیم! رها و آریا نگاهی به من و ساناز انداختند و به خودشان آمدند. -ببخشید ! چهره ی مظلوم نمای رها مرا به خنده انداخت. -خدا ببخشه رها جون ما وسیله ایم. این را هم دوست رها گفت. خدا را صد هزار مرتبه شکر که از آن دختر های سبک و جلف نبود و مثل خود رها تا حدودی مغرور ، و این امر باعث می شد من با بیرون رفتن با او ، رها و آریا مشکلی نداشته باشم. متنفر بودم از آن دخترهایی که تا چشمشان به یک پسر می خورد سعی در جلب توجهش می کنند. -خوب ؟ چی می خورین؟ رها منوی دست آریا را کمی به طرف خودش کشید . -من جوجه می خورم. آریا منو را بست. -منم. در حالی که تمام اسامی را می خواندم و از بیشترشان رد می شدم خندیدم. -زن ذلیل بدبخت. -می بینمت آقا کیارش ! دور نیست اون روزی که تو هم ذلالت رو شروع کنیا! لحن آریا طعنه داشت.رها کنجکاوانه به آریا نگاه کرد و بعد نگاهی به من. -چرا اینجوری نگاهم می کنید رها خانم؟ چشمانش برق زد! دلم می خواست آریا را با دستان خودم خفه کنم! رها دختر خنگی نبود و اتفاقا خیلی زود همه چیز را می فهمید. شک نداشتم که حالا هم به چیزی مشکوک شده. چشمکی به آریا زد. -آره؟ آریا هم جواب چشمکش را داد. -آره عزیزم ... بدجورم آره ... رها که حالا به پهنای صورت می خندید به سمت من برگشت. -حالا کی هست اون دختر بدبخت؟ آریا خندید و "مثلا" حرف رها را تصحیح کرد. -خیلی بدبخت! برای فرار از نگاه های آن زوج نگاهی به دوست رها انداختم که حالا او هم با لبخند به من خیره شده بود! در دلم برای قتل آریا هزار جور نقشه می کشیدم. با همان چهره ی خشک همیشگی ام ، دستی به موهایم کشیدم و صدایم را صاف کردم. -حالا که آقا آریا دهن لقی کردن دیگه جای حاشا هم باقی نمونده! توی یه ماموریت باهاش آشنا شدم! -جوووون ... لحن رها جوری بود که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. -اسمش چیه؟ پسری که سفارش ها را می گرفت ، آمد و منوها را برداشت و سفارش هایمان را هم یادداشت کرد. بعد از رفتنش رها دوباره به من نگاهی انداخت. -آقا کیارش؟ می دانستم تا ته و توی قضیه را در نیاورد ول کن نیست. -اسمش گیلانا ست ! -وای چه اسم نازی ... یعنی چی؟ قبلا جایی معنی اسمش را خوانده بودم. -دختر زیبای گیلانی ... -ای جونم ... حالا خوشگلم هست؟ نگاهی به رها انداختم. بلکه خجالت بکشد اما همانطور به من خیره شده بود. -اگه فکر کنید این نگاهتون منو از رو می بره کاملا در اشتباهید! گیلانا: سپهر شیشه ی سمت را کمی پایین کشید. -ببخشید ، نفسم گرفته ... با نگرانی نگاهی به سپهر که دستش روی قفسه ی سینه اش بود کردم. -خوبی سپهر؟ شیشه ی سمت خودم را تا نیمه پایین دادم. سرمای هوا پوست را می گزید اما حتی من که مشکلی نداشتم هم تازه فهمیدم چقدر کمبود اکسیژن داشته ام. سپهر ماشین را نگه داشت. گیسو که پشت نشسته بود ، خودش را جلو کشید. -سپهر؟ سپهر نگاهی به من و گیسو انداخت و لبخندی روی لبش نشست. -چتونه؟ بابا نفسم گرفت ...چیز مهمی نیست. دست مشت شده اش روی قفسه ی سینه اش چیز دیگری می گفت. -پیاده شو سپهر ... نگاهی به من انداخت. چهره ی مصمم مرا که دید ، پیاده شد. جایمان را عوض کردیم. گیسو همچنان با نگرانی به سپهر نگاه می کرد. سپهر چشمانش را بسته بود. -گیلانا ، وقتی رسیدیم خونه تون من یکم می مونم تا حالم بهتر بشه. -قدمت روی چشم. اما مقصد من خانه ی مان نبود. رو به روی بیمارستان نگه داشتم. سپهر چشمانش را باز کرد و با دیدن اطرافش با تعجب پرسید: -اینجا چیکار می کنیم؟ -اومدیم تا تو بری یه آزمایشی چیزی بدی.. رنگت مثل لبو شده -من خوبم گیلا... خم شدم و در را باز کردم. -پیاده شو سپهر ... اگه چیزی نباشه که چه بهتر ... سپهر لجبازی می کرد اما به هر زوری که بود با کمک گیسو دستش را کشیدیم و او را به سمت اورژانس بردیم. موبایلم زنگ خورد با دیدن اسم مادرم جواب دادم. -جانم؟ -سلام مادر ... کجایین؟ ساعت نهه ... خیابونا خلوت شده ... به بابات بگم بیاد دنبالمتن؟ -نه مامانی ... راستش ... جریان را برایش توضیح دادم اما نگرانی اش برطرف نشد. -خدا مرگم بده ، می خوای بیام؟ -نه مامان ... ایشاالله که چیزی نیست آزمایش که داد میایم خونه. -منو بی خبر نذار . -باشه مادری . تلفن را قطع کردم و پرده را کنار زدم. در حال گرفتن نوار قلب بودند. نفس نفس زدنش نشان می داد حالش خوب نیست. -گیلانا؟ نزدیکش رفتم. -بله؟ -گیسو هنوز اینجاست؟ -آره ... چطور مگه؟ -هیچی ... -گیلا؟ -بله؟ -یه چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی؟ -آره ... منتظر به او چشم دوختم. نفس عمیقی کشید. -من بیماری قلبی دارم... با تعجب نگاهش کردم. -از کی؟ -خیلی وقته ... لطفا کسی نفهمه ... البته سروش می دونه ... -مشکلت چیه؟ خیلی جدیه؟ نگاهی به چهره ی نگرانم انداخت و خندید. -جدی که هست! راستش ... من ... نگاهم را به دستش که سرم زده بودند دوختم. -من خیلی وقته که ... گیسو رو دوست دارم. لبخندی روی لبم نشست. می دانستم! -چرا می خندی؟ -همینجوری! خندید و آرام سرم را به سمت دیگری هل داد. -بروووو ... این همینجوریت هزار تا معنی داره ... -می گفتی! خندید و نفس عمیق دیگری کشید. -ولی دست نگه داشتم ، می خوام هر وقت سروش عملم کرد ، اگر زنده موندم بیام سراغش ... پرده باز هم کنار زده شد. نوار قلبش را گرفتند. پرستار رو به من گفت: -دکتر یه ده دقیقه دیگه میاد ، اگه وضعیتش استیبل بود می تونن ببرن ... سری برایش تکان دادم و نگاهی به سپهر انداختم. از رنگ و رویش معلوم بود حالش بهتر شده. پرده کنار زده شد و اینبار گیسو کنار تخت سپهر آمد. -خوبی؟ لبخندی به رویش زد. -عالی!
  14. معرفی و نقد رمان گیلانا | Alef_ariafar

    سلام دوست عزيز ممنون بابت نقدتون، بابت روند تند يه جورايي باهاتون موافقم اما از اونجايي که این در واقع پایان رمان هونیا بود نمی خواستم حوصله ی خواننده رو سر ببرم. در حجاب سوالتون هم باید بگم تو بخش زنان نبودند امیدوارم با رمانم همراه بشيد چون هنوز کلی ماجرا مونده ( من این رمان رو کامل تایپ کردم و حالا دارم کم کم روی سایت قرار میدم، فایل تایپ شده ۵۲۵ صفحه است که تا الان ۱۵۰ صفحه ش ارسال شده)
  15. اسمتو برعکس بنویس....

    آره واقعا اسم خودم: ناتیا

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×