رفتن به مطلب

Alef_ariafar

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    109
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

Alef_ariafar آخرین باز در روز آبان 11 برنده شده

Alef_ariafar یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

588 بار تشکر شده

7 دنبال کننده

درباره Alef_ariafar

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    کتاب، فیلم،عکاسی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. اسمت چقدر اشناست...:) فکر کنم یه ذره بشناسمت.. عجب

    1. Alef_ariafar

      Alef_ariafar

      منو؟ من اینجا میومدم رمان می گذاشتم می رفتم، کسی منو نمی شناسه

  2. ادمین چشم به راهیم که اسم نودهشتیا رو از چنگ آدمای دزد در بیاری

    1. Amir

      Amir

      سلام وقتتون بخیر , ممنونم از لطف شما که هنوز به سایت سر می زنید 

      به نظرم هرچقدر با اسم ما فعالیت کنن برای ما دارن تبلیغ میکنن ! وگرنه هر ادم عاقل و هر وبمستر دیگه ای بود و توی این چند سال برند خودش رو زده بود الان هزار قدم جلوتر بود ! 

  3. تو رو خدا اینجا رو سر پا کنید

    زورم می گیره وقتی می بینم یه دزد داره از اسم نودهشتیا استفاده می کنه

    کمکی خواستید منم هستم :)

    1. madhkhlfzadh7

      madhkhlfzadh7

      منم با شما موافقم! اینجا خیلی طرفدار داره

    2. hunter.
    3. Hadiseh

      Hadiseh

      اصلا نمیشه اینجوری دید که نودهشتیا شکوهشو از دست داده خواهش میکنم کاری کنید ما همگی پشتتون هستیم :rose:

  4. من از این پست خبر نداشتم و دیشب متوجه شدم وگرنه پست جدید رو نمی گذاشتم با عرض پوزش
  5. واقعا، واقعا واقعا از اینکه این همه برای من وقت گذاشتید نهایت تشکر رو دارم، هم برای رمان و هم برای قسمت نقد، شاید همین نقد شما باعث شد من برگردم و دستی به سر و روی این رمان بکشم چون این رمان خیلی وقت پیش تایپ و کامل شده و من الان دارم به صورت تکه تکه روی سایت قرار میدم ای کاش کنکوری نبودم و وقت این رو داشتم که به تک تک نکته هايي که اشاره کرده بودید پاسخ بدم،ولی مطمئن باشید که نظراتتون رو پیاده خواهم کرد فقط در این حد بگم که اگر با ادامه ی رمان همراه بشيد جواب بعضی از مجهولات رو خواهید گرفت و در مورد اشکالات همونطور که گفتم، سعی در رفعشون خواهم کرد
  6. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: هر چه به مامان شیرین اصرار کردم جلو بنشیند راضی نشد. در مسیر خانه ی آقابزرگ بودیم. وای که چقدر خوب بود ، اینکه من و گیلانا به هم محرم شده بودیم! از همان اول به خاطر اعتماد خودش آن پشنهاد را مطرح کرده بودم. دو روزی می شد که به رودسر آمده بودیم و تنها چیزی که می توانست خوشی مرا از درون نابود کند ، نگفتن هویت واقعی ام به خانواده ی گیلانا بود. چقدر خجالت کشیدم وقتی به پدرش گفتم مادر و پدرم را در یک سانحه از دست داده ام. هر چند بودن گیلانا در کنارم دنیایی بود ... پدر گیلانا رو به روی خانه ای قدیمی پارک کرد. گیسو اولین نفری بود که از ماشین پایین پرید. مادر گیلانا هم از آن طرف. خودش هم از
  7. درود برشما:flowersmile:

    رمان شمابرای نقدتوسط تیم نقدانتخاب شده وشماتازمانی که نقدرمان به پایان نرسه اجازه ارسال پست جدید ندارید

    (رمان گیلانا)

  8. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: اگر همان موقع پرستار لعنتی نمی رسید حسابی از تماشای آن گونه های گل انداخته لذت می بردم. حرف هایش آرامش را به من باز گردانده بود. آخرین برگه را که گرفتم به اتاق برگشتم. لباس هایش را عوض کرده بود و پاهایش از تخت آویزان بود. با دیدن من انگار دنیا را به او هدیه کرده باشند لبخندی زد. -کارام تموم شد؟ چشمانم را برایش باز و بسته کردم تا به او اطمینان دهم از محیط بیمارستان راحت شده. از روی تخت پایین پرید و کوله اش را برداشت. کیفی که به من داده بودند را برداشتم و از اتاق بیرون آمدیم. بعد از تشکر کردن از آرسام ، از بیمارستان خارج شدیم. دیر نبود اما ترافیک آنقدر سنگین بود که ساعت از ده و نیم
  9. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: چهار انگشتم را داخل جیب شلوار گرمکنم کرده بودم و انگشت شستم آزاد بود.تماشای نشستن برف روی زمین آرامشبخش بود. صدایش که به مراتب آرامتر از باران بود و دانه ها که با رقص زیبایی در باد روی تن زمین جا خوش می کردند را دوست داشتم. دست دراز کردم و دانه ای که روی دستم نشست را نگاه کردم. طولی نکشید که دانه ی برف آب شد. چقدر دوست داشتم کنارم باشد اما حیف که قوانین خوابگاه این اجازه را نمی داد که تا دیر وقت بیرون باشد. جواب اس ام اسم آمد. -یلدای تو هم مبارک. لبخندی زدم و موبایل را از همان فاصله روی تخت اتاقم پرتاب کردم و هوای سرد را به داخل ریه هایم فرستادم. چند دقیقه ای همانجا فرستادم و بع
  10. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: دم صبح بود که ناگهان از خواب پریدم. عادت داشتم هر وقت زود بیدار می شدم درس می خواندم. کتابی در آوردم و شروع به خواندن کردم. ساعت هفت که شد آماده شدم و از خانه بیرون آمدم. با دیدن ماشین نقره ای رنگ کیارش که کمی دورتر از خوابگاه پارک شده بود تعجب کردم. به سمت ماشین رفتم. خودش بود. ساعدش را روی چشمانش گذاشته بود و سرش را به صندلی تکیه داده بود. با ضربه ای که به شیشه زدم از جا پرید. مرا که دید لبخندی زد. در طرف مخالفش را باز کردم. -سلام ... چرا اومدی اینجا؟ همانطور که چشم های خسته اش را می مالید جواب داد. -می دونستم امروز کلاس نداری اومدم دنبالت ... سوار شدم و در را بستم. -لازم
  11. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: با شنیدن صدای جدی و گرفته اش تعجب کردم . راهنما زدم و نگه داشتم. دستگیره ی در را کشید. -کجا؟ نگاهش برزخی شد. در را کمی به عقب هل داد. -دارم میرم! -صبر کن ... ناراحت شدی؟ من که چیزی نگفتم ... فقط خواستم به شام دعوتت کنم ... همین! -به چه دلیل؟ مگه من و شما چه سنخیتی با هم داریم که شما منو به شام دعوت کنید؟ نگاه عصبانی اش لبخند به لبم آورد ... همانجا ، با دیدن آن نگاه مغرور که به خاطر احتمال سواستفاده از طرف من آتشین شده بود ، به خودم اعتراف کردم که چقدر این دختر را دوست دارم ... شنیده اید که می گویند مردها عاشق می شوند تا شانه هایشان تکیه گاهی برای او که دوستش دارد شود؟ تا
  12. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: یک چشمم را باز کردم و لعنت فرستادم به خورشید که مستقیما در چشم من می تابید. نمی دانستم سروش چطوری در این اتاق روشن می خوابد. بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم. با دیدن سروش که گوشه ی کاناپه ی اتاق مچاله شده بود از جا پریدم. کِی آمده بود؟ احتمالا نیمه شب ... نگاهی به گیسو انداختم. هنوز خواب بود. کلاس داشتم و هر طور بود باید می رفتم ... در کمد اتاق سروش را باز کردم ، می دانستم حتی اگر بیدار شود ، نمی تواند مرا ببیند. شروع کردم به لباس عوض کردن. وسایلم را برداشتم و آرام از خانه ی سروش جیم زدم. کلاسورم خوابگاه بود و آنروز مجبور شدم برای جزوه برداری چند ورقه از بچه ها بگیرم. بعد از ات
  13. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: با شنیدن صدای ویبره ی موبایلم نگاهم را از روی کاغذ ها به موبایلم سوق دادم. یک اس ام اس از طرف سروش داشتم. -می تونی حرف بزنی؟ خم شدم و موبایل را که کمی دوتر بود ، از روی میز برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن جواب. -آره . چطور مگه؟ منتظر جوابش شدم اما به جای جواب دادن زنگ زد. -سلام . -سلام گیلا خوبی؟ -خوبم مرسی ... چی شده؟ -کلاس که نداری؟ -نه ... سر کارم .. برا چی؟ -راستش آقابزرگ حالش بد شده ... همه الان تو راهن که بیان تهران ... گفتم بیای ببینیش ... -چی؟ آقابزرگ ؟ چی شده؟ -از اون شب هی می گفت سرم درد می کنه ... امروز کلا حالش بد شد ... الانم آوردمش بیمارستان ...
  14. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    گیلانا: از شدت عصبانیت نفس نفس می زدم. آبرویم جلوی عالم و آدم رفته بود ... بدتر از همه آقای رستمی ، همکارم بود که مرا در چنین وضعیتی دیده بود ... خدا می دانست چه فکری راجع به من و خانواده ای که در آن بزرگ شده بودم کرده ... لابد پیش خودش گفته یک مشت دهاتی بی آبرو ... نفس عمیقی دیگری کشیدم ... بطری آب معدنی که جلویم گرفته شد ، با تعجب به سمت آقای رستمی برگشتم. -تمیزه! بطری را از دستش گرفتم. -می خواید براتون بازش کنم؟ وقتی صدای باز شدن در بطری را شنید به دستم نگاهی انداخت جواب سوالش را گرفت. داشتم آب می شدم ... آن بی ابرویی چیز ساده ای نبود! جرعه ای آب نوشیدم و در بطری را بستم. منتظر بو
  15. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    کیارش: دو هفته تمام شده بود! امروز باید می آمد ... در اتاقم نیمه باز بود. با ورودش سرم را بالا آوردم. سلامی به خانم سرمدی کرد و به سمت اتاقشان راه افتاد. مشغول انجام دادن کارهایم شدم. آنروز تمام مدت در شرکت ماندم تا ساعت چهار که موبایلم زنگ خورد. بدون اینکه به اسم تماس گیرنده نگاه کنم جواب دادم. -بله؟ -سلام عزیزم ... با شنیدن صدای شادی ، اخمی کردم. خوب بود که چهره ی مرا نمی دید! -خوبی هانی؟ -خوبم . سرِ کارم. این یعنی کارت را بگو! -خوب هانی زیاد مزاحمت نمیشم خواستم بگم آقا منصور اوکی داده ... توجهم جلب شد. -بالاخره؟ -اوهوم ... -کِی هست؟ -پس فردا راه میوفتیم ، ماشینتو ه
×
×
  • اضافه کردن...