رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Niki Sharifi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    52
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

406 بار تشکر شده

درباره Niki Sharifi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

581 بازدید کننده نمایه
  1. Niki Sharifi

    انتخاب رمان محبوب

    من به"ati_heureux " پیام دادم و گفتم که به خاطر مشکلاتی، نمیتونم شرکت کنم و خودم ازشون خواستم که رمانم رو از توی تاپیک حذف کنن. چون یه مشکلاتی برام پیش اومده که نه تنها فرصت نقد ندارم، بلکه فرصت نوشتن رمانم رو هم به سختی پیدا میکنم. آدم نمیتونه همه ی مشکلاتش رو بگه تا بقیه بهش حق بدن. فقط میتونم بگم که خیلی دوست داشتم پای ثابت این تاپیک باشم ولی نتونستم. همین. بهرحال ازتون عذر خواهی میکنم.
  2. Niki Sharifi

    غیر معمولی | Niki Sharifi

    شروع به خوندن ادامه ی خاطرات کردم-سه چهار روز از ماجرای اون روز گذشت و من کم کم یادم رفت که کتابی از متین گرفتم و گذاشتمش تو قفسه ی کتاب هام. حدودای یک نصفه شب بود. داشتم کتاب خسرو و شیرین رو میخوندم که صدای تقه ای از طرف پنجره شنیدم. فکر کردم گنجشکی، چیزیه که داره به پنجره نوک میزنه. برای همین ، همونطور که لیوان چاییم توی یه دستم بود، کلوچه ای رو که توی پیش دستی گذاشته بودم رو هم توی اون دستم گرفتم و رفتم لب پنجره تا همونطور که چایی میخورم یکمی از کلوچه ام رو ریز کنم و برای پرنده بریزم. قبلا هم چند باری به گنجشکی که میومد کنار پنجره ی اتاقم غذا داده بودم. کلوچه رو با دندونم نگه داشتم و در پنجره رو باز کردم. همونطور که با چشمم دنبال گنجشک میگشتم، کلوچه رو به دستم دادم. یه دفعه صدای پیس پیسی از پایین به گوشم رسید! به پایین نگاه کردم. نور چراغ کوچیکی که جلوی در خونمون بود، تا حدودی پایین رو روشن کرده بود. چشمام گرد شد. متین این وقت شب اینجا چیکار میکرد؟! یهو یاد خودم افتادم و از جلوی پنجره کنار رفتم. نگاهی به خودم کردم. به خاطر سرمای پاییز، یه بلوز آستین بلند یشمی و یه شلوار مشکی تنم بود. موهام رو هم طبق معمول پشت سرم بافته بودم. خدا رو شکر کردم که وضعیت لباسم بد نبوده. کلوچه و لیوانم رو روی میزم گذاشتم و دوباره رفتم دم پنجره. سرمو از پنجره بیرون بردم و آروم گفتم-شما اینجا چیکار میکنی؟ سرشو تکون داد-چی؟! از پنجره خم شدم و یکم بلند تر گفتم-میگم اینجا چیکار میکنی؟ با دستاش، به حالت پانتومیم یه جسم مستطیل رو تو هوا مجسم کرد-کتاب... کتابی که اون روز بهت دادم رو میخوام... آهانی گفتم و دستم رو تو هوا تاب دادم-یه دقیقه صبر کن. رفتم و از توی کتابخونم کتابشو برداشتم. برگشتم لب پنجره و کتابو از پنجره بیرون آوردم و نشونش دادم. با خنده سرشو به نشونه ی تایید تکون داد-خودشه. خوندیش؟ سعی کردم با حالت پچ پچ، بلند حرف بزنم-نه، من از این چیزا خوشم نمیاد. -بگو از مخالف این رژیم بودن و دیدن حقیقت میترسم! بهم بر خورد. نفس گرفتم تا جوابشو بدم که گفت-خواهشا کتابمو بده من برم. بهتره با آدمی که ترجیح میده عین کبک باشه هم کلام نشم. دیگه واقعا عصبانی شدم. تو یه لحظه سرم داغ شد و انگشتام به لبه ی پنجره فشار آوردن و دست دیگه ام نا خودآگاه بالا رفت و محکم اومد پایین و متعاقباً، کتاب با شدت پرت شد پایین... -آخ! صدای دادشو که شنیدم هینی کشیدم و تا کمر از پنجره خم شدم-چی شد؟ خم شده بود و دستش روی سرش بود. نگران شدم و با استرس و بدو بدو از اتاقم بیرون رفتم وهمونطور که به سمت در میرفتم مواظب بودم سر و صدایی ایجاد نکنم که مامان اینا بیدار بشن. سریع به در حیاط رسیدم و درو باز کردم. متین دقیقا جلوم بود. نگاهی به صورت از درد جمع شده اش کردم-چی شد؟! نگاهی به پنجره ی اتاقم کرد و نگاهی به من انداخت که حالا جلوش بودم.-کتابش همچین خوش دست بود ها! خندم گرفت ولی زود جمعش کردم. دستم رو به سمت سرش بردم و گفتم-خم شو ببینم چی شد. دست از ماساژ دادن سرش برداشت و بدون اینکه خم بشه گفت-آبشو کشید چلو شد! هیچی نشد بابا. با شک نگاهی به سرش کردم و گفتم-بذار برم یه باندی، یخی، چیزی بیارم. تک خنده ای کرد-نه بابا باند چیه؟! نمیخواد. خم شدم و کتابشو از رو زمین برداشتم. دستی بهش کشیدم تا خاک روش بره. کتابو بهش دادم و گفتم-مطمئنی چیزی نمیخوای؟ دوباره دستی به سرش کشید-نه. تو چرا تا الان بیداری؟ -کتاب میخوردم... وای نه! (سرمو تکون دادم)ببخشید، کتاب میخوندم. با ته خنده ای گفت-کتابو با چایی میخوردی؟! لبخندی زدم. انگار لیوان چایی و تو دستم دیده بود-نه. کتابو میخوندم. چایی رو با کلوچه میخوردم. آهانی گفت. نگاهی به داخل خونه کردم و گفتم-ببخشید که تعارف نمیکنم بیای تو. خانواده خوابن. لبخندی زد-نه اختیار داری. ان شاءلله یه وقت دیگه. شما ببخشید که این وقت شب اومدم. گفتم شاید اگه روز بیام خانوادت فکر کنن... حرفشو قطع کردم-بله، متوجهم. اگه کاری نداری، خدافظ. دستشو بالا برد-نه. بازم ببخشید. خداحافظ. در فلزی سفید رنگ خونه رو بستم. خواستم برگردم تو خونه که یهو چیزی یادم اومد. رفتم دم در و درو باز کردم-آقا متین... چند قدمی از خونه دور شده بود که با شنیدن صدام سرشو بگردوند-بله؟ دستی به بازوم کشیدم و یه قدم جلو رفتم-خواستم بگم، من نمیترسم. فقط دلیلی برای مخالفت نمی بینم. و مطمئن باشید هر وقت اون دلیلو ببینم، از شما جلوتر قدم بر میدارم. چیزی نگفت. منم منتظر جوابش نموندم. شب بخیر سریعی گفتم و رفتم تو خونه." سرمو از روی دفتر بالا آوردم که نگاهم به علیرام افتادکه دستشو زده بود زیر چونش و با لبخند خاصی نگاهم میکرد. متوجه نگاهم که شد، رو مبل جا بجا شد و لبخندش رو کمرنگ کرد. صدای زنگ مسیج موبایلم، توجهمو به خودش جلب کرد. سپیده مشخصات ماشین علیرام رو پرسیده بود. منم هر چی یادم بود رو بهش مسیج دادم. ببخشیدی به علیرام گفتم و ادامه ی خاطره رو خوندم: -چند روز بعد، تو راه برگشتن از دانشگاه بودم که با شلوغی خیابون مواجه شدم. مردم باز تظاهرات کرده بودن و مامور ها هم سعی داشتن جلوشون رو بگیرن. من توی پیاده رو، سمتی بودم که مردم ایستاده بودن و مقصدم پشت سر سرباز ها بود.یعنی باید از کنار سرباز ها رد می شدم. میخواستم زود تر خودم رو از اون شلوغی بیرون بکشم. برای همین به سرعت تو پیاده رو، به سمت جلو حرکت میکردم. مردم خلاف جهت من حرکت میکردن و باعث کم شدن سرعتم میشدن. تو همین گیر و دار بودم که صدای شلیک گلوله باعث شد ناخودآگاه جیغ بزنم. صدای گلوله این روز ها تو خیابون ها شنیده میشد، اما من تا اون زمان به اون نزدیکی نشنیده بودمش. همونطور با ترس به مسیر خودم ادامه میدادم. دیگه مردم عادی فرار کرده بودن و فقط خود تظاهر کننده های اصلی و سرباز ها تو خیابون بودن.فقط نمیدونستم که من اون وسط دارم چیکار میکنم؟! یه دفعه چشمم به سبحان و نیره افتاد میخواستم برم سمتشون که متین جلوم ظاهر شد. برای اینکه صداش بهم برسه بلند گفت-تو اینجا چیکار میکنی؟ اومدی تظاهرات؟ منم مجبور شدم داد بزنم-نه. میخوام برم خونه. از دانشگاه میومدم که اینجا گیر افتادم. نگاهی به سرباز ها انداخت و یه چیزی گفت که به خاطر سرو صدا نشنیدم.-چی؟ آستین ژاکتمو گرفت و منو دنبال خودش کشید-میگم بیا من می برمت.
  3. Niki Sharifi

    غیر معمولی | Niki Sharifi

    قسمت بیست و هشتم دفترو گذاشتم روی میزم و لبخندی زدم-چاییتون سرد نشه. سری تکون داد و فنجون چایش رو از روی میز برداشت. نگاهش به ظرف بلور مملو از شیرینی ای افتاد که روی میز بود. نیم نگاهی به من کرد که گفتم-چای رو تلخ میخورین؟ فنجونش رو پایین آورد-آره. فنجون به دست رو به روش نشستم و شیرینی ای از روی میز برداشتم-من تاحالا هیچ نوشیدنی ای رو تلخ نخوردم. یکی از شیرینی های سپه سالاری(یه نوع شیرینی) رو برداشت و گذاشت دهنش و بعدش یکم از چاییش رو نوشید. فنجون چاییمو یه نفس نوشیدم و گذاشتمش روی میز. روی حالات صورتش زوم کرده بودم و نمی دونم چرا دلم میخواست نظرش رو راجع به شیرینی ها بدونم. شیرینی هایی که سپیده هر بار با دیدنشون ازم میپرسه از کدوم قنادی میخرمشون و من یه لبخند به بی خبریش میزنم. بدون هیچ حالت خاصی چاییش رو خورد و فنجونش رو گذاشت روی میز. منم دیگه زوم کردن رو جایز ندیدم . پشت میزم نشستم و دفتر رو باز کردم. دنبال صفحه ای که باید میخوندم میگشتم که صداش رو شنیدم-محمدطاها که زور و صبر پختن چنین چیزی رو نداره! تو پختیش؟ انگشتم روی ورقه های دفتر خشک شد. از کجا فهمید خونگیه؟! با لبخند محوی گفتم-آشپزی و شیرینی پزی مگه زور و صبر میخواد؟ کارشناسانه گفت-البته که میخواد. آدم باید زورش زیاد باشه که با این همه مشغله ی دنیای امروز بره سر آشپزی. آشپزیم نه، شیرینی پزی. استنتاجش برام جالب بود-و صبر برای چی؟ دستش رو تو هوا تاب داد و با غیض گفت-به نظرتو چندین ساعت رو تو مطبخ موندن و زحمت کشیدن برای پختن چیزی که دیگران در نهایت خونسردی ظرف چند دقیقه میخورنش و اثری ازش به جا نمیذارن صبر نمیخواد؟! از یه طرف بهش حق میدادم! راست میگفت. نفس عمیقی کشیدم و با لذت گفتم-ولی من وقتی تو آشپزخونه غذا یا شیرینی میپزم، بیشتر از اینکه زور بزنم و زحمت بکشم، بهم خوش میگذره! ابرو هاش رو بالا انداخت و لبخندی زد-پس تو اینا رو پختی! چی میگه پس این محمدطاها که همیشه ناله میکنه از دست خواهر زاده ی بی هنرش که آشپزی بلد نیست؟! لبهام رو روی هم فشردم. اگه به محمدطاها بگه، کل ت**** که تو این چندساله کردم نقش برآب میشه! یه شیرینی دیگه خورد و با شیطنت گفت-فکر کنم اینطوری میگه که خواستگارای احتمالیتو بپرونه! ولی این دفعه خودم پته شو میریزم رو آب! نا خودآگاه گفتم-نـــه اینطوری پته ی منو میریزین رو آب! گوشه ی لبش رفت بالا. با انگشت اشاره اش انتهای ابروش رو خاروند و با صدایی که انگار داره با خودش حرف میزنه، حساب کرد-اگه من بگم تو شیرینی پزی بلدی پته ات ریخته میشه رو آب، پته ی اینکه شیرینی پزیت خوبه ریخته میشه رو آب... ابروهاش بالا رفت و لبخند خاصی زد-یعنی کسی نمیدونه تو شیرینی پزیت خوبه! نفس گرفتم تا حرفی بزنم که گفت-اون محمدطاهای کم عقل فرق شیرینی خونگی و بیرونی رو نمیفهمه؟... یه لحظه صبر کن ببینم... محمدطاها راست میگه که تو آشپزی بلد نیستی؟! یعنی فکر میکنه غذا درست کردن هم بلد نیستی؟! با شک گفتم-شما که بهش نمیگین؟ سوالمو نشنیده گرفت-چرا بهش نمیگی؟ لبخند بدجنسی اومد رو صورتش-نکنه برای پروندن خواستگار های احتمالیت این کارو میکنی؟ این چقدر به خواستگار فکر میکنه! لبخندی به حدس بامزه اش زدم-نه. من نمیخوام زیر بار مسئولیتش برم. حالت استفهام آمیز صورتش بهم فهموند که باید بیشتر توضیح بدم. چرا نمیتونه از همین جمله منظورمو بفهمه و چرا منو مجبور به زیاد حرف زدن میکنه؟! طوری که انگار دارم با یه بچه حرف میزنم، شمرده شمرده گفتم-من آشپزی رو دوست دارم ولی فقط بعنوان یه سرگرمی. نمیخوام مسئول غذا پختن باشم و آشپزی کردن مثل یه وظیفه برام باشه و مجبور به رفتن تو آشپزخونه بشم. اونوقت حس خوبی که برای این کار دارم از بین میره و دیگه موقع آشپزی بهم خوش نمیگذره. متوجه شدین؟ سرشو تکون داد-کاملا. اگه متوجه نمیشدی که به عقلت شک میکردم! -پس، به محمدطاها نمیگین دیگه؟ یکم فکر کرد. گوشه ی لبشو خاروند. حرکاتش دیگه داشت میرفت رو اعصابم ولی از اونجایی که من تو مطبم و در جایگاه روانشناسیم هستم، نباید به این راحتیا عصبانی بشم! با کنایه گفت-من مثل تو اهل برملا کردن راز های دیگران نیستم. حافظم منظور کنایه اش رو جلوی چشمام آورد و دهنم تلخ شد از تلخی لحنش. بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم-فکر کنم قبلاً جواب اون کارم رو به بدترین نحوه ی ممکن دادین. با چشمای درشت شده و ابرو های بالا رفته تک خنده ی متعجبی کرد-بدترین نحوه ی ممکن؟ انگار تعریف من و تو از بدترین خیلی متفاوته. یادت رفته که اون روز تو پارک چی شد؟ نگاهم رو روی صورتش ثابت کردم-یادم نرفته. نشون به اون نشون، که بهتون گفتم من با اجازتون، پرونده تون رو با دونفر از همکار هام مطرح کردم. شما فکر کردین منظورم از همکار هام، استاد هامه ولـ... حرفمو قطع کرد-ولی تو گفتی که زندگی منو کردی نقل مجلس دوستات. مدافعانه صدام بالا رفت-نقل مجلسی در کار نبود.من فقط سوژه ی پایان نامه ام رو باهاشون به اشتراک گذاشتم. بهرحال، اشتباه یا درست، شما تلافی تون رو کردین. سر من داد زدین و هرچی که به دهنتون اومد رو بار من کردین... با هر کلمه ای که میگفتم، چشماش گرد تر میشد و ابرو هاش بالا تر می رفت.-ازاینکه من یه روانشناس احمق و بی دست و پا هستم و حتی نمیدونم که نگه داشتن راز مراجعم چقدر مهمه بگیر، تا اینکه از اولشم نباید زیر بار چرت و پرت های محمدطاها و خزعبلات من میرفتین و آبروتون رو بازیچه ی دست یه دختر بچه ی بی ادبِ بی فرهنگِ نفهمِ... پرید وسط حرفم-من اینا رو گفتم؟! اخم ریزی بین ابرو هام افتاد. مکثی کردم و با همون اخم، ولوم صدام رو پایین آوردم و جدی گفتم-نه. من توقع داشتم که اینا رو بگین! اینا حداکثر حد عصبانیتی بود که باید در برابر من دچارش میشدین. ولی شما خیلی بدتر از این رفتار کردین. صداش یه ته خنده ی متعجبی داشت-واقعا تو ترجیح میدادی من توی پارک به اون بزرگی و شلوغی داد و بیداد کنم و آبروت رو ببرم تا اینکه... نمیخواستم اون جمله رو دوباره از زبونش بشنوم. پریدم وسط حرفش-تا اینکه اونطوری بهم نگاه کنین و بگین... خیلی ساده گفت-واقعاً که... به چشمای مشکیش خیره شدم و حافظه ی تصویریم با وجدان همیشه بیدارم دست به دست هم دادن و سنگینی نگاه اون روزشو جلوی چشمم آوردن. و چه وجدان پرکاری دارم که به یادآوری نگاه سنگینش قناعت نکرد و تفاوت لحن ساده ی امروزش رو با لحن پر تاسف و ناراحت اون روزش رو هم به رخم کشید. نگاهم رو از چشماش گرفتم و دفتر مامانم رو بی حرف اضافه ای باز کردم.
  4. Niki Sharifi

    تلافی کن

    مرسی که همینجوری به یادمون بودین
  5. Niki Sharifi

    اتاق تنهایی

    دیگه احتیاط لازم نیست، شکستنی ها شکست... هر جور مایلید حمل کنید!
  6. Niki Sharifi

    اتاق تنهایی

    این روز هایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیالی، به شادی، به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست، اما... چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش".
  7. Niki Sharifi

    اتاق تنهایی

    گاهی چیزی برای از دست دادن ندارم لم میدهم و به بدبختی هایم لبخند میزنم مردم فکر میکنند هیچ مشکلی ندارم اما زندگی بدون مشکل فقط خواب است آدم که نمیتواند همیشه بخوابد! (چارلی چاپلین)
  8. Niki Sharifi

    غیر معمولی | Niki Sharifi

    قسمت بیست و هفتم ******************************* سپیده دستی به کمرش زد-ولی من میگم این روش مخ زنی، مردونه است! حنانه با خنده گفت-وا مگه لباسه که مردونه زنونه داشته باشه!؟ پنچریشو میگیری اونم بهت شماره میده دیگه! دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم-خب یاد گرفتی؟ سپیده- آره بابا . خودت که میدونی من حافظه ی تصویریم خوبه... ولی خودمونیم، تو پنچری گرفتن رو از کجا بلد بودی؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم-نکنه تو فکر کردی من کل اون هفده سالی رو که تو خونه بودم فقط کتاب خوندم؟! بلند شدم و خاک سر زانو های شلوار جین مشکیمو تکوندم-من الان یه پا مکانیکم واسه خودم خانوم! سوار آسانسور شدیم و رفتیم تو مطب من. درواقع تا چند دقیقه پیش من داشتم تو پارکینگ ساختمون به سپیده پنچری گرفتنو یاد میدادم. همه ی مراجع کننده های امروز رو کنسل کرده بودم. به منشیم، خانوم شاکری یا همون غزل هم گفته بودم امروز نیاد. تا دو ساعت دیگه علیرام میومد و سر راه دفتر خاطرات رو هم از محمدطاها می گرفت. خب، وقتی شرطو بردم، یه روز کامل به حنانه بگم چیکار کنه؟ اولین کار اینه که باهاش میرم سینما! چون حنانه از سینما رفتن متنفره! بعدشم یه صبح تا ظهر به کارش میگیرم تا دکور اتاقمو عوض کنه که کمرش ناقص شه! آهان داشت یادم میرفت! مجبورش میکنم ده صفحه از شاهنامه رو برام بخونه! کتابی که ازش متنفره! شبم میبرمش جایی که دوست داره! شهربازی. تا خستگی روز از تنش در بره! بله یه همچین آدم مهربونی هستم من! سپیده یه دور صورتشو تو آینه چک کرد- خوب شدم حالا؟ نگاهی بهش کردم، پالتوی آجری خز دار که فیت تنش بود و قدشم تا وسطای رونش بود، شال ضخیم مشکی ، شلوار جذب مشکی، نیم بوت های چرم پرزدار مشکی که قسمت جلوش دو تیکه می شدو تیکه ی جلوش آجری بودو کیف دستی ست نیم بوتش. نگاهم رو روی صورتش چرخوندم. موهای فِرِش رو فرق وسط باز کرده بود، سایه ی مات آجری، طلاییش هم به چشمای عسلیش میومد، رژ گونه و رژلب مات آجریش هم قشنگ رو صورتش نشسته بودن. ترکیب رنگو ببین! چه حوصله ای داره این سپیده ها! من فکر کنم این یه جوراب که میخره، میره مانتو و پالتو و کیف و کفش و شال و شلوار ست واسه اون جورابو میخره! حنانه-خوبی بابا. سخت نگیر. من-خب دیگه، یادتون باشه وقتی اومد بالا یکی از چرخای ماشینشو پنچر میکنین. بعدش... سپیده-بعدش من یه کمک میخواین میگم و غمپز و رو کم کنی و کف بُری! حنانه بشکن زد-ایول. ما میریم پایین تو کافی شاپ اونور خیابون. هر وقت اومد یه میس بنداز. ************************** علیرام-بفرمایید اینم دفتر... با عرض معذرت، این پست یکمی کوتاه شد. ایشالله تو پستای بعدی جبران میشه
  9. Niki Sharifi

    انتخاب رمان محبوب

    اول از همه، سلام و خداقوت به نویسنده ی خوبمون، مریم خانوم. این اولین نقد منه، پس اگه یکم زیاده روی یا کم کاری کردم به بزرگی خودت ببخش عزیزم. 1.اسم رمان یکم گنگه هنوز به نظرم. چون فقط اسم اون اتاقه است. ولی فکر میکنم اون اتاق قراره بعدا مهم بشه، نمیتونم بهش خرده بگیرم. بهرحال اسم ساده ولی جالبی داره رمانت. 2.جلد رمان: چرا جلدت رو صفحه ی اول نیست؟ به نظرم جلدش قشنگه. هم به خاطر دریایی که توی اسم و جلد رمان هست، هم بخاطر تم رنگش که به تم رمانت میخوره. یه حس غمی رو به آدم میده. 3.خلاصه: من با اینکه بیشتر منتقد ها و نویسنده ها معتقدن نباید از اسم شخصیت ها توی خلاصه رمان استفاده کرد مخالفم. به نظرم خواننده باید بدونه با کی طرفه! ولی به نظرم نباید توی خلاصه تا این حد داستان رو باز میکردی. 4.مقدمه: خیلی روان و دوست داشتنی بود. اگه خودت نوشتیش باید به خاطر قلم خوبت بهت تبریک بگم. (هرچند، در هر صورت باید برای نوشتن رمان به این خوبی به قلمت آفرین بگم.) 5.از نظر فراز و نشیب هم رمانت خوب بود. البته اون اوایلش، یعنی تا حدود های قسمت سی، به نظرم اون جور که باید به اتفاقات آب و تاب ندادی. مثلا میتونستی اون پنج دفعه خواستگاری بهنام رو ، یا همون خواستگاری اولش رو یه طوری بنویسی که خواننده قشنگ تحت تاثیر قرار بگیره. ولی اون قسمت فرار سوگند خوب بود. اون تضاد احساساتش که بین رفتن و نرفتن مونده بود جالب بود. ولی بازم میتونست بیشتر و بهتر باشه. البته نه خیلی زیادی که دیگه رمان لوس بشه! بهرحال به نظر من رمانت تا قبل از فرار سوگند و بهنام یه جورایی رو یه خط جلو میرفت و من به شخصه بالا پایین شدنی توش حس نمیکردم. ولی با بقیش حال کردم! 6.دیالوگ و مونولوگ: از نظر مونولوگ که خیلی خوب بودی. تم نوشتنت که ادبی بود بهتر میتونست جدیت و غمگین بودن رمان رو به رخ بکشه. و چه بهتر که دیالوگ هات رو محاوره ای کردی. به نظرم ارتباط برقرار کردن باهاش راحت تره. از نظر بیان حالات قبل از دیالوگ ها، یه جاهایی، مخصوصا برای بهنام، خوب عمل میکردی. ولی یه جاهایی خیلی بی حس دیالوگ ها گفته میشدن. که به نظرم جا داره اینو ترمیمش کنی. مونولوگ هات هم به اندازه بودن و خوب میتونستن کاری کنن که خواننده با واکنش های شخصیت ها ارتباط برقرار کنه. 7. علامت ها و اشتباهات: خیلی جاها نقطه نمیذاشتی آخر جمله هات. در ضمن، استفاده از چند تا علامت تعجب یا علامت سوال در آخر جمله ها درست نیستش عزیزم. غلط املایی زیاد داشتی. بهتره ویرایششون کنی. مثلا: لحجه، درست نیس، لهجه درسته. یا: پیشباز-پیشواز بوغ_بوق حدث_حدس تحدید_تهدید عصف بار_اسف بار پله کان_پلکان و چند تای دیگه که یادم نمیاد. راستی، یه سری کلمات رو هم اشتباه استفاده کرده بودی. مثلا به جای نوشتن (با چشمای خمار آلود بهم خیره شده بود) باید بگی(با چشمای خمار بهم خیره شده بود). یا: (مغمومانه نگاهم میکرد. ) این درست نیست. (مغموم نگاهم میکرد.) این درسته. 8.توصیف مکان و ظاهر: من خودم خیلی تو این قضیه می لنگم و هرکی رمانم رو نقد میکنه به همین موضوع اشاره میکنه. برای همین درکت میکنم! ولی الان مامورم و معذور! باید بگم، توصیف ظاهرت خوب بود. مخصوصا ظاهر سوگند که یواش یواش به خورد خواننده داده بودیش. ولی توصیف مکانت خیل سریع بود. مخصوصا توصیف اتاق دریا. ولی ویلای رامسر بهنام، علل الخصوص اتاق دریا، خیلی غیر قابل باور بودن. مخصوصا تو اون دوره! قیافه ها هم یکمی، زیادی خوب بودن! البته این کاریه که اکثر نویسنده ها میکنن. مثلا چشمای شخصیت اصلی رمان منم رنگیه ولی تو یکم شورش کردی به نظرم. البته این نظر منه. 9.شخصیت پردازی: شخصیت پردازیت خوب بود. ولی من به شخصه نتونستم با هاش ارتباط برقرار کنم. بهنام که کلا رو اعصابم بود! این پسره انگار مشکلی چیزی داره! سوگند هم یه جاهایی خیلی بچه و ننر میشد که میخواستم کلشو بکوبم تو دیوار! بهرحال شخصیت سوگند قابل تصور و ملموس تر از بهنام بود. 10.زاویه ی دیدت خوبه. به نظرم بهترین زاویه ی دید رو انتخاب کردی چون خودت گفتی که جلد دوم رمانت از زبون شخصیت مذکر داستانه. بنابراین دانای کل یکم جلد دوم رو لو میداد. 11.نمیتونم بگم ایده ی رمانت نوئه. ولی تک و توک مثل این وجود داره. و البته تو هم خوب بهش پر و بال دادی. 12.باور پذیری: یکم برای من سخته که باور کنم اون مقدار آزادی برای سوگند اون هم توی بیست، سی سال پیش وجود داشته. شخصیت خودشم همینطور. مثلا اون اتفاقی که توی مهمونی اوایل داستان سر شرط بندی براش افتاد. من اگه به جاش بودم ، صدسال سیاه تو روی پسره نگاه نمیکردم چه برسه به اینکه برم تو کارخونش! 13.ژانرت هم به محتوای رمانت میخورد. امیدوارم از حرفام دلخور نشده باشی. به امید بهتر شدن رمانت
  10. Niki Sharifi

    معرفی و نقد رمان غیرمعمولی | Niki Sharifi

    سلام. خوشحالم که افتخار اولین نقدت رو داشتم. بابت تعریفاتت باید بگم ممنون، نظر لطفته. و نقد هات: 1. کلا من با توصیف ظاهر خیلی مشکل دارم. قبلا که بدتر بودم. الانم سعی میکنم بیشتر روش کار کنم. 2. منظورت رو دقیق متوجه نمیشم. اگه منظورت اون قسمت هاییه که چند تا ستاره گذاشتم و رفتم یه لوکیشن دیگه، باید بگم که این یه جورایی مدل نوشتن منه. چون یه جاهایی به نظرم اگه اون سکانس رو ادامه بدم آبکی میشه و هیچ تاثیری جز کسل کردن خواننده نداره. اگه منظورت چیز دیگه ایه بگو تا توضیح بدم. 3.فکر بدی نیست. خودمم نگران فراموش شدن این کاراکتر هستم. باید یه فکر اساسی براش بکنم. 4. اتفاقا از این به بعد نقش محمدطاها بیشتر میشه. مخصوصا که بحث داغ زن گرفتنش هم اومده وسط! خوشحال میشم بعد از یه مدت بازم به رمانم سر بزنی و ببینی ایراداتش برطرف شده یا نه. ممنون بابت توجهت.
  11. Niki Sharifi

    انتخاب رمان محبوب

    اسم رمان: غیر معمولی نویسنده: اینجانب! لینک رمان تو امضام هست ولی بازم مینویسم. http://forum.98ia.co/topic/9533-غیر-معمولی-niki-sharifi/ (لینک رمان غیرمعمولی/نیکی شریفی) http://forum.98ia.co/topic/11173-غیرمعمولینیکی-شریفی/ (لینک صفحه ی نقد رمان غیر معمولی/نیکی شریفی) ممنون که به فکر بالا رفتن کیفیت رمان ها هستین
  12. Niki Sharifi

    معرفی و نقد رمان غیرمعمولی | Niki Sharifi

    چشم. زودتر میزارم. کمبود نت هم معضلی شده واسم!
  13. Niki Sharifi

    غیر معمولی | Niki Sharifi

    قسمت بیست و ششم یه نقد یا نظر چیزی از شما کم نمیکنه ولی میتونه یه چیزایی به رمان من اضافه کنه. پس لطفا تا صفحه ی نقدم کپک نزده یه سری بهش بزنید! ********************** حنانه عکس مهسا رو پرت کرد به سمتم-این دیگه چیه بابا! قیافش تصادفیه! پس فردا دختر دایی ، پسردایی تحویلت میده، لولـــو! نگاهی به عکسی که تو دستش بود کردم. بیچاره قیافش خوب بود که! نگاهی به قیافه ی خودش کردم و جمله ای رو که از دو ساعت پیش تا حالا یکسره تکرارش میکردم رو به زبون آوردم: -حنانه واقعا نمیخوای به محمدطاها فکر کنی؟! خندید-خفه شو! خندیدم-باشه! نگاهش افتاد به یکی از عکسایی که روی زمین بود-عکس این زهره رو چرا گذاشتی اینجا؟ گازی به سیب قرمزم زدم-چشه مگه؟ -این مگه همون زهره سرمدی تو دانشگاه نیست؟ -چرا خودشه. دستشو تو هوا تاب داد-بابا این دختره تو دبیرستان هفت تا پسرو رو یه انگشتش میچرخوند! این زن زندگی نیست! سیبمو زمین گذاشتم و مدافعانه گفتم-چه ربطی داره؟! علیرام هم کلی دوست دختر داره ولی... حنانه یه تای ابروش رو داد بالا-ولی چی؟ واقعا ولی چی؟! لب هام رو روی هم فشردم. -ولی آدمه! اخم ریزی بین ابرو هاش افتاد و تن صداش پایین اومد-اونی که احساسات بقیه براش بازیچن و ارزش ندارن آدم نیست. بهم بر خورد. برخلاف ولوم آروم و جدی اون، من مدافعانه صدام رو بالا می بردم-براش ارزش داره. وقتی ماجرای اون دوتا دوست دخترشو شنید خیلی منقلب شد. حنانه چشماشو ریز کرد-فکر میکنی این انقلاب درونی باعث میشه که دیگه با دختری بازی نکنه؟ دست به سینه شدم-مطمئنم! انگار اونم مطمئن بود به حرفاش چون گفت-شرط میبندی؟ با اطمینان گفتم-میبندم. سر چی؟ گوشه ی لبش بالا رفت-هرکی برد، اون یکی باید یه روز کامل به حرفش گوش بده و هرکاری گفت بکنه! یه تای ابرومو انداختم بالا-قبول. فقط از کجا بفهمیم کی برده؟ چند لحظه گذشت. مثلا میتونیم یه دختری رو بفرستیم جلو تا ببینیم علیرام چیکار میکنه! از حالت خبیث چشماش فهمیدم باهام هم عقیده اس-تو هم به همونی که من فکر میکنم فکر میکنی؟ حنانه با نیمچه خنده ای گفت-تو به چی فکر میکنی؟ من-اول تو بگو. ابرو هاش رو بالا انداخت-نوچ اول خودت! چشمام رو گردوندم-اصلا باهم...یک، دو، سه! با هم دو تا جمله ی متفاوت گفتیم: من-سپیده رو بفرستیم سراغ علیرام! حنانه-خودت پا پیش بذار واسه علیرام!!! دادم رفت هوا و زدم تو بازوش-خفه شو! بعد از کلی تو سر و کله ی هم زدن نقشه ی من اوکی شد. عکسای سوژه های ازدواج محمدطاها رو از کف اتاقم جمع کردیم و رفتیم که مخ سپیده رو بزنیم! بدبختیم یکی دوتا نیست که! واسه یکی زن پیدا کن واسه اون یکی دوست دختر! لابد از فردا هم باید زنبیل به بغل بیوفتم دنبال شوهر واسه حنانه و سپیده! نه سپیده نه! سپیده باید زن محمدطاها بشه! حالا بایدِ باید که نه، ولی اون گوشه ی ذهنم نگهش میدارم! ************************* سپیده-عمـــــرا!!! حدس میزدم! چشمامو ریز کردم و عین مامانا با یه حالت تهدید آمیز گفتم-یا دوست دختر علیرام میشی یا میری زن محمدطاها میشی! چشمای حنانه و سپیده گرد شد. سپیده بلند شد و رسما جیغ زد-برو بابا! هیچ کدوم. مگه مجبورم؟! حنانه ملامت گر گفت-خبرمرگت مثلا روانشناسی! اینطوری راضی میکنن طرفو؟! بی حوصله دستی به نشونه ی بروبابا براش تکون دادم-من فقط تو مطبم روانشناسم! حنانه زد پشت کمرم-برو بیرون! برو بیرون تا بیشتر از این گند نزدی! خودم راضیش میکنم. کیف چرم عسلیمو برداشتم، کت و چادرم رو انداختم رو دستم و از مطب سپیده بیرون اومدم. تو سالن انتظار هیچکس نبود. مثلا اومده بودیم تو ساعت بیکاری سپیده راضیش کنیم. اعصابم خورد بود. خوبه سه چهار روز بیشتر دوست دخترش نمیشی! حالا اگـــه باهات رفیق بشه! پسره شرکت نداره که داره، قیافه و هیکل نداره که داره، خوش خنده نیست که هست، اجتماعی نیست که هست، خداییش احترام هم سرش میشه. فقط یکم کینه ایه که اونم درست میشه! برو باهاش رفیق شو دیگه! محمدطاهارو هم که خیلیم دلت بخواد! استاد دانشگاه نیست که هست، قیافه ی مردونه نداره که داره، مسئولیت پذیر نیست که هست، مهربون نیست که هست! فقط یکم حرص دراره که چه بهتر! زیادی خوب باشه رو دل میکنی! خواستم پام رو بلند کنم و محکم زمین بکوبمش حرصم خالی شه که با دیدن کفشم منصرف شدم. نه حیفه! این همون کفش خوشگله اس که علیرام خریده. پاشنش میشکنه خراب میشه! لب هام ناخودآگاه کش اومدن. یاد وقتی افتادم که حنانه داشت برام لباس انتخاب میکرد. کلی بهم گیر داد که این کفشو از کجا آوردی و نکنه خودت میری خرید و اینا... دستی به مانتوی نسکافه ای بلندم کشیدم و روی یکی از صندلی ها نشستم. صندلی نیس که خودش یه پا مبله! چقدر من حرف میزنم امروز! صنم رو اعصاب شدیا! کم فک بزن! چند دقیقه بعد، در باز شد و حنانه با یه لبخند پیروز مندانه بیرون اومد. حنانه-دیدی گفتم خودم راضیش میکنم؟! نه بابا پس از این حنانه ام یه کارایی برمیاد! مدرکش همچین الکی نیست. واقعا روانشناس شده! بلند شدم، کت چرم عسلیمو پوشیدم و همونطور که کش چادر ساده امو روی شال مشکیم صاف میکردم گفتم-بریم پس؟ حنانه-یه تشکری چیزی؟! کیفمو دستم گرفتم و گفتم-یه سر شرطی که بستیم خودتی. به برد خودت کمک کردی من تشکر کنم؟ پوفی کرد-بریم بابا تشکر نخواستم. نگاهی به در اتاق سپیده کردم-با سپیده نمیریم؟ حنانه-نخیر. ایشون میخوان برن خونه چیتان فیتان کنن! پس انگار واقعا راضی شده! سوار ماشین من شدیم که سپیده از ساختمون بیرون اومد. دو تا ضربه به شیشه زد که حنانه شیشه ی طرف خودشو داد پایین. سپیده-پس قرارمون یادت نره ها. حنانه با حالت زاری گفت-نمیره! سپیده که خداحافظی کرد و رفت گفتم-قرار؟ حنانه-به شرطی قبول کرد بیاد که اون پیراهن کاربنیمو، کتاب سینوهه ات و کتاب بیشعوریت رو بدیم بهش! با چشمای گرد به حنانه نگاه کردم که به پاهام اشاره کرد-و همینطور این کفشهات! وای خدایا منو بگو که گفتم این دیوونه روانشناس شده! چرا انقدر ابلهی تو حنانه؟! خدایا من کتاب بیشعوریمو دوستش دارم! وای کفشها رو بگو! یه بار تو عمرم از یه چیز پوشیدنی خوشم اومدا! اونو هم دست تقدیر ازم گرفتش! نتیجه ی همه ی این تلاطم درونیم شد یه جمله با حرص-حلواتو بپزم حنانه! نیششو باز کرد-تو که آشپزی بلد نیستی! تو فکر کن بلد نیستم!
  14. Niki Sharifi

    عکس های پیشنهادی | جلد رمان

    رنگی رنگی و شاد باشه. نزدیک به هیچکدوم!
  15. Niki Sharifi

    عکس های پیشنهادی | جلد رمان

    سلام دوستان خسته نباشید. اسم رمان من غیر معمولیه که لینکش هم توی امضام هست. میخواستم یه جلدی داشته باشه که به اسم رمانم بخوره. دختر یا پسر بودن یا اشیا بودن تصویرش برام مهم نیست. فقط میخوام حس غیر معمولی ای داشته باشه. مرسی.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×