رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

a.s_kazemi

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

42 بار تشکر شده

درباره a.s_kazemi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    موسیقی
    رمان
    نقاشی و طراحی
    ورزش‌های رزمی
    تیر اندازی
    فیلم‌های سینمایی یا سریال خارجی
    خِرسَم :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

444 بازدید کننده نمایه
  1. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    چشممو باز کردم ک دیدم اون یکی پسره که برخلاف این یکی قیافه شیطونی داشت داره با خنده نگام میکنه.چشماش از شیطنت برق میزد. نیوشا هم که اصلا انگار تو این دنیا نبود.اون دختره هم به بیرون زل زده بود. آروم چشممو چرخوندم به سمت بیرون که دیدم دقیقا تو بالاترین نقطه‌ایم.یه لحظه قلبم ریخت.احساس سرگیجه و تهوع بهم دست‌ داد. میخواستم خودمو کنترل کنم ولی با توقف یهویی چرخ‌وفلک یه جیخ خفیف کشیدم.توجه همه بهم جلب شد.خودمم حس میکردم که رنگم با گچ دیوار یکی شده.نیوشا نگاهی به قیافم انداخت و بعد با نگرانی گفت: - رها؟؟حالت خوبه؟؟چت شد یهو؟؟ ولی من جوابشو ندادم..نفسای کش‌دار می‌کشیدم و مشتمو بیشتر می‌فشردم. قلبم به شدت تیر می‌کشید و احساس ضعف میکردم.انگار تمام عضلات بدنم داشتن شل میشدن. اون چند نفرم داشتن با نگرانی نگام میکردن. نیوشا- رها آجی تروخدا یه چیزی بگو. نگاهم افتاد به دستم...انقدر فشار داده بودم که کبود شده بود.وقتی بازشون کردم از کف دستام خون چکید.ناخنام فرو رفته بودن تو دستم.نیوشا با دیدن وضعیتم رنگش پرید. دستمو گذاشتم روی قلبم...دیگه حتی نمی‌تونستم درست نفس بکشم.کم کم داشتم به خس‌خس میوفتادم که اون دختر روبه همون پسر خوشگله گفت: -آرتام میخوای همینطوری نگاه کنی؟؟ پس اسمش آرتامه!آرتام که داشت با شوک نگام میکرد به خودش اومد و تکونی خورد.سریع اومد سمتم و منو وسط کابین خوابوند.نیوشا هم که تقریبا میخواست با صدای بلند بزنه زیر گریه ولی فقط آروم اشک میریخت. از لمس دستش به بدنم معذب شدم ولی کاری هم نمی‌تونستم انجام بدم.انقدر درد داشتم که به هیچی فکر نمی‌کردم.قلبم به شدت تیر می‌کشید و بدنم یخ کرده بود.کمی بعد آرتام با عصبانیت و کلافگی گفت: -اَه...این لعنتی چرا حرکت نمی‌کنه؟؟ و بعد چشمام گرم شد و صداها دورتر و دورتر... *********** با خستگی آروم چشمامو باز کردم...تمام بدنم درد میکرد و چشمام تار میدید.کمی بعد همه چیز واضح شد...من وسط زمین بودم و همه جمع شده بودن دورم.رادوینم با عصبانیت سعی داشت دورمو خلوت کنه.بقیه بچه‌ها هم کلافه و نگران گوشه‌ای ایستاده بودن.و اما...این آرتام بود که بالای سرم نشسته بود و تا چشمای بازمو دید نفس راحتی کشید. یهو نیوشا که بالای سرم گریه می‌کرد با جیغ روبه رادوین گفت: -چشماشو باز کرد. همین باعث شد که رادوین با شتاب بیاد سمتم و منو سفت در آغوش بگیره.تا حالا انقدر نگران و ناراحت ندیده بودمش.تو چشماش اشک نشسته بود و صداش میلرزید: -دختره کله شق...بخاطر اینکه منو نگران کردی و تا حد مرگ منو ترسوندی نمی‌بخشمت...خیلی احمقی. دستمو آوردم بالا و منم بغلش کردم...از اینکه باعث غمش شده بودم از دست خودم عصبی بودم.اشک جلوی چشممو گرفت...با صدای ضعیفی گفتم: -ببخشید. رادوین-هیسسسسسس...هیچی نگو...اصلا راه نداره. و منو بیشتر به خودش فشرد.خدایا...چرا من همیشه باعث نگرانی و دردسرم؟ اولین قطره اشکم از چشمم سرازیر شد.رادوین منو از خودش جدا کرد و سریع اشکمو پاک کرد. -دیگه نبینم گریه کنی...بجای این ننه من غریبم بازیا بیشتر مواظب خودت باش...امروز به اندازه کافی مردم و زنده شدم. با شرمندگی سرمو انداختم پایین.همیشه با این رفتاراش شرمندم می‌کرد. کمی بعد دورمون خلوت شد و فقط خودمون موندیم.البته اونایی که تو کابین باهامون بودن هم حضور داشتن.همه بچه‌ها شروع کردن تیکه انداختن و مزه پرونی تا حال و هوام عوض بشه. مهیار- ای خدا...این بندتم که هی فرت فرت مردمو علاف خودش میکنه...یه بار دستش میشکنه...یه بار غش میکنه.... خندم گرفت...راست میگفت...همین یه ماه پیش دستمو از گج درآوردم...امان از حواس پرتی... رادوین وقتی دید حالم خوبه و اصرار به موندن دارم همرو به رستوران دعوت کرد...البته آرتام اینا میخواستن برن ولی به اصرار رادوین و بچه‌ها قبول کردن با ما بیان.رادوین بخاطر من خیلی از ارتام تشکر کرد. وقتی وارد رستوران شدیم رادوین یهو غیبش زد...ولی بعد حدود ۱۰ دقیقه با یه پلاستیک حاوی باند و بتادین و...برگشت.داشتم با تعجب نگاش میکردم که نشست کنارم و دستامو گرفت...با این کارش سوزشی توی کف دستم حس کردم.تازه متوجه زخم دستام شدم.با خونسردی کارشو شروع کرد و بعد با حوصله دورش باند پیچید.بچه‌های اول یکم مسخرم کردن ولی بعد هرکی مشغول صحبت با کناریش شد.
  2. a.s_kazemi

    مشاعره

    یک نفس بودن و نابود شدن در خور این غم و این ماتم نیست
  3. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    قسمت سوم: قرار بر این شد که همه بریم شرکت رادوین و از اونجا بریم شهربازی. شهربــــــــــــــازی!!!!!فکرشم خنده‌داره که یه گروه آدم بزرگ و گنده پاشن برن شهربازی...ولی خب...جالب و سرگرم کننده هم هست.مخصوصا اگه مهیار و مهسا هم باشن. بعد یه ربعی رسیدم جلوی شرکت...ولی در کمال تعجب دیدم همه بچه‌ها جلوی شرکت جمع شدن.سریع یه گوشه پارک کردم و رفتم سمتشون.توجه نیوشا بهم جلب شد و روبه بچه‌ها گفت: نیوشا-خانم بلاخره اومد...رها جان صبر می‌کردی برات فرش قرمز پهن کنیم. - سلام...چی شده؟؟دیر کردم؟؟منکه زود اومدم. نیما خندید و یکی زد تو سر نیوشا: نیما- نبابا ما زود اومدیم...خواهر خل من داره فیلم بازی میکنه. نفس راحتی کشیدم و روبه رادوین گفتم: - پس چرا نمیریم؟؟ رادوین- خو منتظر تو بودیم دیگه. نگاهی به جمع انداختم..نیما و نیوشا که بچه‌های خاله نرگسن.مهیار و مهسا هم بچه‌های دایی ارسلان.ارشیا هم تک فرزند عمو فرهاد.ایلیا و الناز هم بچه‌های عمو فرزاد.عــــه!!!پس ماهان کو؟؟ماهان تنها پسر عمم بود که به تازگی از فرانسه اومده بود...از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم. -رادوین پس ماهان کو؟؟!! رادوین-گفت نمیتونه بیاد. تقریبا میشه گفت پکر شدم...آخه چراااااا؟؟ مهسا-خب حالا نمی‌خواد دپرس شی...بپر بریم. سری تکون دادم و بعد همه رفتیم سمت ماشینامون...نیما و نیوشا با ماشین نیما...مهیار و مهسا هم باهم...ایلیا و النازم باهم...رادوینم که ماشین نیاورده بود سوار ماشین من شد و ارشیا هم که تنها اومده بود. همه حرکت کردیم به سمت مقصد. *********** جلوی شهر بازی توقف کردیم و وارد شدیم.بعد از اینکه کمی چرخیدیم سوار تونل وحشت شدیم...خیلی حال داد...نیوشا و الناز از اول تا آخر جیغ زدن و منو مهسا سربه سرشون میذاشتیم.بعدم به پیشنهاد ایلیا رفتیم و بستی خوردیم.خیلی چسبید...منکه دوبل خوردم(خخخ). بعد از اینکه چندتا چیز دیگه هم سوار شدیم مهیار با ذوق نگاهی به چرخ‌وفلک انداخت گفت: مهیار-واااااااای...من میخوام برم چرخ‌وفلک. همه موافقت کردن...ولی من...نگاهی به چرخ‌وفلک عظیم و بزرگ مقابلم انداختم...همیشه از ارتفاع میترسیدم...حتی وقتی میرفتم شرکت پیش رادوین نزدیک پنجره نمیشدم. ایلیا-چی شد؟؟بیا بریم دیگه.. بعدم مهلت ندادن و منو با خودشون بردن...خدایا خودت به دادم برس. وقتی بلیط گرفتیم تو صف منتظر موندیم تا نوبتمون برسه. تو هر کابین پنج نفر حق سوار شدن داشتن.اول مهیار مهسا و ارشیا با چند نفر دیگه رفتن.بعد ایلیا و الناز و رادوین و نیما هم با یه نفر دیگه رفتن.موندیم منو نیوشا.با ترس و لرز با نیوشا سوار کابین شدیم.تو کابین دوتا پسر و یه دختر بود که بنظر دوست بودن.منو نیوشا هم گوشه نشستیم.از استرس دستام یخ کرده بود و عرق سردی بدنمو خیس کرده بود. یه لحظه سرمو بلند کردم و به اون چند نفر نگاهی انداختم.ولی با دیدن یکی از اون پسرا که زل زده بود به من جا خوردم. یه پسر قدبلند با هیکلی ورزیده و پوست سفید...با چشمای نافذ مشکی و لب و دهان متناسب.یه بلوز مردونه سرمه‌ای پوشیده بود که آستیناشو تا آرنج تا زده بود.با یه جین مشکی و کفشای اسپرت سرمه‌ای.موهاشم به بالا حالت داده بود. یه پاشو انداخته بود روی اون یکی و خیلی ریلکس زل زده بود به من و براندازم می‌کرد.یکم معذب شدم و خودمو جمع و جور کردم. نیوشا ساکت به بیرون نگاه می‌کرد و منتظر بود تا چرخ‌وفلک راه بیوفته.ولی من تو دلم دعا می‌کردم که راه نیوفته...ولی فایده نداشت. با اولین حرکتی که کرد ناخودآگاه دست نیوشا رو گرفتم و فشار دادم.ولی نیوشا فکر کرد از هیجانه و بهم خندید.ولی...نمی‌دونست که من واقعا حالم بده و دارم می‌میرم. چشمامو محکم بسته بودم و دستامو مشت کرده بودم و فشار میدادم.از ترس به خودم می‌لرزیدم.من واقعا تا حد مرگ از ارتفاع می‌ترسیدم.
  4. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    قسمت دوم: جلوی شرکت رادوین از تاکسی پیاده شدم..بارون تقریبا شدت گرفته بود برای همین با عجله وارد ساختمون شدم..یه ساختمون ۲۰ طبقه با نمای شیشه‌ای. وارد آسانسور شدمو دکمه طبقه ۲۰ رو فشردم...وقتی رسیدم مسیر مدیریت رو در پیش گرفتم و به آقای شریفی سلامی کردم(منشی). طبق معمول بدون هماهنگی و در زدن یهویی وارد اتاق شدم.. -سلـــــــــــام بر برادر گرام. با لبخند از پشت میزش بلند شد و اومد سمتم. -سلام بر خواهر عزیز...کم پیدایی..قبلا هر روز اینجا تلپ بودی ولی حالا باید برات دعوت‌نامه بفرستم؟؟ خندیدم و گفتم: -حالا خوبه هر روز تو خونه ریخت همو می‌بینیماااااا. رفتم و روی تک مبل کنار میزش نشستم. -خب؟چیکارم داری؟؟همیشه بزور بیرونم می‌کردی ولی حالا خودت دعوتم کردی! رادوین اومد و روی مبل مقابلم نشست...کمی برای گفتن حرفش مردد بود: -رها؟؟..نمی‌خوای برای قلبت فکری کنی؟؟ پوووووفففففف...بازم بحث همیشگی...دیگه داره کفرمو درمیاره... -چیه؟؟دوباره چی شده که گیر دادی به من؟؟ -من فقط نگرانم...نمی‌خوام اتفاق بدی برات بیوفته. -هه...اگه قرار بود اتفاقی بیوفته تو این ۵ سال میوفتاد. -ولی اتفاق اتفاقه...از کجا معلوم بدتر نشی؟؟همین الانشم داری دارو مصرف میکنی. -من دلیلی برای پی‌گیری این موضوع نمی‌بینم. چشماش رنگ غم گرفت...صداش کمی لرزید. -حتی من؟؟مگه من آدم نیستم؟؟ سکوت کردم و سرمو انداختم پایین. -خیلی بی‌انصافی رها...به فکر هیچی نیستی...حتی منی که برادرتم. سرمو بلند کردم و با بغض گفتم: -یعنی انقدر از وضعیتم خسته شدی؟؟منکه هزار بار بهت گفتم به مراقبت احتیاجی ندارم. کلافه بهم نگاه کرد...کمی هم نگران بود...خب حق داشت...تا الانم خیلی اذیتش کرده بودم. -ببین رها...دوست ندارم همچین فکرایی تو ذهنت پرسه بزنه...من برای تو جونمم میدم و هیچ وقتم از مراقبت از تو خسته نمیشم...پس حرف اضافه نزن. از حرفاش حس خوبی بهم دست داد...هیچ چیزی بهتر از این نیست که یکی رو داشته‌ باشی که واقعا براش مهم باشی. *********** وارد ویلا شدم و ماشینمو پارک کردم.نگاهی به باغ و حیاط انداختم...مثل این ۵ سال سوت و کور بود.خب معلومه...خونه‌ای که توش مادر و پدر نباشه هیچ گرمایی نداره...سرد و بی‌روحه. ولی رادوین تا جایی که ممکن بوده گرم نگهش داشته...با مهربونی و محبت. وارد خونه شدم و راه اتاقمو در پیش گرفتم...از پله‌های مارپیچ رفتم بالا تا رسیدم به طبقه دوم.رفتم ته راهرو...آخرین اتاق سمت راست که یه در بزرگ قهوه‌ای سوخته بود مال من بود.مقابلشم یه در مشابه بود که اونم اتاق رادوین بود. وقتی وارد اتاقم شدم اولین کاری که کردم خوردن قرصام بود...بعدم یه دوش حسابی...و بعدشم پوشیدن یه لباس مناسب برای گشت و گذار با بچه‌ها. یه جین مشکی پوشیدم با یه مانتوی کرمی روشن که تا زانوم بود و دور یقه و آستینش مشکی بود.بعدم موهای پرکلاغی بلندمو که تا گودی کمرم بود بالای سرم بستم.نشستم روی صندلی میز توالتم و یه رژ قرمز کمرنگ به لبای قلوه‌ایم زدم و بعدم یه ریمل به مژه‌های بلندم که چشمای آبی تیرمو درشت‌تر نشون میداد.یه شال مشکی‌ام انداختم سرم و گوشیمو انداختم تو جیب مانتوم.کفشای اسپرت آدیداس مشکیمم پوشیدم و خواستم از اتاق برم بیرون...ولی لحظه آخر چشمم روی عسلی ثابت موند...به قرصام...ولی سرمو با بی‌خیالی تکون دادم و از اتاق زدم بیرون. بعد از اینکه از خونه خارج شدم رفتم سمت پارکینگ و سوار آئودی تی‌تی‌اس قرمز رنگم شدم و مسیر محل قرارو در پیش گرفتم.
  5. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    قسمت اول: *رها* با خنده رو به مهیار گفتم: - واقعا راست میگی؟؟مرگ من؟؟ چشاشو چپ کرد. مهیار- آره بابا...پسره چلغوز روبه روی من داره به خواهرم درخواست دوستی می‌ده. کنجکاو گفتم:خب؟؟بعدش چی شد؟؟ مهیار- هیچی دیگه...مهسا اون لحظه به مرز انفجار رسید...بستنیشو خالی کرد رو سر پسره بخت برگشته...وااااای نبودی قیافشو ببینی...عین چی از عصبانیت نفسای تند می‌کشید و پره‌های دماغش باز و بسته می‌شد...مهسای نامردم که بعد اون کارش از کافی شاپ زد بیرون...من موندم و اون گوریل...برای اینکه جو تکمیل بشه،قهوه داغمی که تازه برام آورده بودنو خیلی ریلکس خالی کردم رو سرش که بستنی مهسا درجا آب شد...منم که پرررو...قبل از اینکه فلنگو ببندم بهش گفتم:سرما نخوری عمووو. از خنده دیگه اشکم سرازیر شده بود...دلمو گرفته بودم و پخش زمین شده بودم...اینارو انقدر با آبو تاب تعریف می‌کرد که از خنده روده بر شدم...این خواهر برادر هیچ وقت بزرگ نمیشن.از وقتی یادم میاد سوژه خنده و مسخره بازی بودن. مهیار که دید وضع خرابه و از خنده دارم خفه میشم بطری آبی به سمتم گرفت و با حالت مثلا نگرانی گفت:بپا نترکی دختر..من جواب رادوینو چی بدم اونوقت؟ انقدر خندیدم که آخر نفس کم آوردم.وقتی آروم شدم رو به مهیار گفتم:جای من اون وسط خالی بوده...عجب صحنه‌ای رو از دست دادماااااا. مهیار: آره اگه بودی یه لیوان شیرموز می‌دادم دستت بی‌کار نمونی...شاید توهم فیض می‌بردی. خندیدم و سرمو به علامت تأسف براش تکون دادم. طولی نکشید که مهسا رو دیدم... داشت میومد سمتمون. وقتی رسید رو بهش گفتم:خواهر شنیدم امروز حسابی حال یه آقایی رو گرفتین. با بیاد آوردنش خندید و گفت: آره بابا پسره بی‌فرهنگ.حقش بود اون وسط حالشو می‌گرفتم. - نه که نگرفتی. مهیار- حرفا میزنیااااا...اگه ولش می‌کردی اون وسط پسره رو خوار و ذلیل می‌کرد. مهسا چشم غره‌ای به مهیار رفت و با غیض گفت:من برای همچین موضوع پیش پا افتاده‌ای انرژیمو هدر نمیدم. - خب حالا...بیاین بریم که از خستگی دارم با کله میرم دیار باقی. مهیار یهو با کنجکاوی پرسید: رها؟؟تو فلجی؟؟ با گیجی گفتم: چی؟؟! مهیار: میگم مگه فلجی که داری با کله میری؟؟خو با پات بروو. با حرس یکی زدم به بازوش و گفتم:زهرمااار...نمکدون. داشتیم می‌رفتیم سمت سراتوی مهیار که یهو مهیار برگشت سمتم و گفت: مهیار-عه!...دیدی چی شد؟؟یادم رفت بهت بگم...رادوین زنگ زد گفت بری شرکت پیشش...کارت داره. با تعجب گفتم- چرا به خودم زنگ نزد؟ مهیار-جواب ندادی. گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و نگاهی به صفحش انداختم. -اوه اوه...۵ تماس بی‌پاسخ...گوشیم سایلنته. مهیار- از الان بهت بگم ما نهار قورمه سبزی داریم. با گیجی گفتم:چه ربطی داره؟؟!! مهیار-یعنی اینکه نمی‌تونم برسونمت...باید با کله برم خونه. مثل خودش کنجکاو پرسیدم:مهیار؟؟تو فلجی؟؟ مثل اینکه حواسش نبود چون پرسید:چی؟؟چرا؟؟ مثل خودش گفتم: خو مگه پا نداری که می‌خوای با کله بری؟! چشم‌غره‌ای بهم رفت و بعد با حرس گفت: خیلی پررویی. خندیدم و گفتم: اونکه شما بودی. مهیار- برو برو دیرت میشه...بدو...د یالا دیگه. بعد هولم داد سمت خروجی دانشگاه. - واااا چته؟؟ انگار داره منو از خونش پرت می‌کنه بیرون. مهیار- برو حرف نزن...دهنت کف میکنه. خندیدم و بعد خدافظی از دانشگاه اومدم بیرون. بارون داشت نم‌نم می‌بارید...همیشه عاشق بارون بودم و هستم...حس خیلی خوبی بهم دست میده...
  6. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    قسمت اول: *رها* با خنده رو به مهیار گفتم: - واقعا راست میگی؟؟مرگ من؟؟ چشاشو چپ کرد. مهیار- آره بابا...پسره چلغوز روبه روی من داره به خواهرم درخواست دوستی می‌ده. کنجکاو گفتم:خب؟؟بعدش چی شد؟؟ مهیار- هیچی دیگه...مهسا اون لحظه به مرز انفجار رسید...بستنیشو خالی کرد رو سر پسره بخت برگشته...وااااای نبودی قیافشو ببینی...عین چی از عصبانیت نفسای تند می‌کشید و پره‌های دماغش باز و بسته می‌شد...مهسای نامردم که بعد اون کارش از کافی شاپ زد بیرون...من موندم و اون گوریل...برای اینکه جَو تکمیل بشه،قهوه داغی که تازه برام آورده بودنو خیلی ریلکس خالی کردم رو سرش که بستنی مهسا درجا آب شد...منم که پرررو...قبل از اینکه فلنگو ببندم بهش گفتم:سرما نخوری عمووو. از خنده دیگه اشکم سرازیر شده بود...دلمو گرفته بودم و پخش زمین شده بودم...اینارو انقدر با آبو تاب تعریف می‌کرد که از خنده روده بر شدم...این خواهر برادر هیچ وقت بزرگ نمیشن.از وقتی یادم میاد سوژه خنده و مسخره بازی بودن. مهیار که دید وضع خرابه و از خنده دارم خفه میشم بطری آبی به سمتم گرفت و با حالت مثلا نگرانی گفت:بپا نترکی دختر..من جواب رادوینو چی بدم اونوقت؟ انقدر خندیدم که آخر نفس کم آوردم.وقتی آروم شدم رو به مهیار گفتم:جای من اون وسط خالی بوده...عجب صحنه‌ای رو از دست دادماااااا. مهیار: آره اگه بودی یه لیوان شیرموز می‌دادم دستت بی‌کار نمونی...شاید توهم فیض می‌بردی. خندیدم و سرمو به علامت تأسف براش تکون دادم. طولی نکشید که مهسا رو دیدم ... داشت میومد سمتمون. وقتی رسید رو بهش گفتم:خواهر شنیدم امروز حسابی حال یه آقایی رو گرفتین. با بیاد آوردنش خندید و گفت: آره بابا پسره بی‌فرهنگ.حقش بود اون وسط حالشو می‌گرفتم. - نه که نگرفتی. مهیار- حرفا میزنیااااا...اگه ولش می‌کردی اون وسط پسره رو خوار و ذلیل می‌کرد. مهسا چشم غره‌ای به مهیار رفت و با غیض گفت:من برای یه موضوع پیش پا افتاده انرژیمو هدر نمی‌دم. - خب حالا...بیاین بریم که از خستگی دارم با کله میرم دیار باقی. مهیار یهو با کنجکاوی پرسید: رها؟؟تو فلجی؟؟ با گیجی گفتم: چی؟؟! مهیار: میگم مگه فلجی که داری با کله میری؟؟خو با پات بروو. با حرس یکی زدم به بازوش و گفتم:زهرمااار...نمکدون. داشتیم می‌رفتیم سمت سراتوی مهیار که یهو مهیار برگشت سمتم و گفت: مهیار-عه!...دیدی چی شد؟؟یادم رفت بهت بگم...رادوین زنگ زد گفت بری شرکت پیشش...کارت داره. با تعجب گفتم- چرا به خودم زنگ نزد؟ مهیار-جواب ندادی. گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و نگاهی به صفحش انداختم. -اوه اوه...۵ تماس بی‌پاسخ...گوشیم سایلنته. مهیار- از الان بهت بگم ما ناهار قورمه سبزی داریم. با گیجی گفتم:چه ربطی داره؟؟!! مهیار-یعنی اینکه نمی‌تونم برسونمت...باید با کله برم خونه. مثل خودش کنجکاو پرسیدم:مهیار؟؟تو فلجی؟؟ مثل اینکه حواسش نبود چون پرسید:چی؟؟چرا؟؟ مثل خودش گفتم: خو مگه پا نداری که می‌خوای با کله بری؟! چشم‌غره‌ای بهم رفت و بعد با حرس گفت: خیلی پررویی. خندیدم و گفتم: اونکه شما بودی. مهیار- برو برو دیرت میشه...بدو...د یالا دیگه. بعد هولم داد سمت خروجی دانشگاه. - واااا چته؟؟ انگار داره منو از خونش پرت می‌کنه بیرون. مهیار- برو حرف نزن...دهنت کف میکنه. خندیدم و بعد خدافظی از دانشگاه اومدم بیرون. بارون داشت نم‌نم می‌بارید...همیشه عاشق بارون بودم و هستم...حس خیلی خوبی بهم دست میده...
  7. a.s_kazemi

    خواننده ای که نفر قبلی میگه دوست داری؟!

    نمیشناسم... پازل باند؟
  8. a.s_kazemi

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    اعلام آمادگی میکنم.. به زبان عربی
  9. a.s_kazemi

    به سوال نفر قبلی جواب بده سوالی از نفر بعدی بپرس

    مهدیه و معصومه ماشین مورد علاقت؟
  10. a.s_kazemi

    توی رمان هایی که خوندین شخصیت مرد مورد علاقتون کیه؟؟

    فرهاد_اقیانوس خورشید ماهان_بمان کنارم راشا_قرعه به نام سه نفر رادوین_در همسایگی گودزیلا آرتان_قرار نبود ارمیا_مرد یخی
  11. a.s_kazemi

    ریتم زندگی من | a.s_kazemi

    نام کتاب: ریتم زندگی من نویسنده: a.s_kazemi کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه،طنز،اجتماعی،درام،هیجانی. خلاصه کتاب: دختری شاد و سرزنده‌ام...اما...امان از آن روزی که با غرور ویرانگرت وارد زندگی‌ام شوی...و قلبم را بازیچه خود کنی...چه بسا ورودت به زندگی‌ام نقشه پلیدیست برای رسیدن به اهدافت...ولی...این قلب من است که بین عشق و نفرت‌ مردد می‌شود... نمی‌دانم...ببخشمت...یا تورا همراه خاطرات تلخم دفن کنم و به فراموشی بسپارم... بعد از تو دختری سرد و بی‌روحم...گویی که زندگی در من جریان ندارد...آری...من به تو دل بسته‌ام. گفتار نویسنده: با سلام خدمت نودهشتیای گرامی...این اولین رمانمه و من امیدوارم ازش خوشتون بیاد...سعی می‌کنم رمانمو جوری بنویسم که مورد پسندتون باشه. پس حمایتتونو ازم دریغ نکنید.
  12. a.s_kazemi

    مشاعره

    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×