رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

maryamalikhani

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    376
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد maryamalikhani در 23 بهمن 1396

maryamalikhani یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,146 بار تشکر شده

درباره maryamalikhani

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,678 بازدید کننده نمایه
  1. نقد و معرفی رمان جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    سلام, سلام, سلام, خدمت هر دو دوست خوب و نازنینم. بسیار, بسیار سپاسگذارم بابت نقدهای خوبتون. چندتا سوال داشتید که سعی می کنم بدون اینکه داستان لو بره جوابتونو بدم. اولا تمام سعیمو می کنم از نکته نظراتتون استفاده کنم و بهتر بنویسم و دوم اینکه پرسیدید آیا هدف خاصی داشتم؟ بله دوست خوبم. طرح اولیه این قصه به سال ها پیش برمیگرده و برام تداعی بخش بهترین لحظات عمرمه که این قصه رو به صورت نمایشنامه می نوشتم و با یکی از دوستای خوبم حتی بعضی از صحنه هاشو اول اجرا می کردیم و بعد قلم می زدم که متاسفانه اون نسخه ها الان در دسترسم نیست و من مجددا دارم پارت به پارت اونو می نویسم. یک مورد دیگه در باره عشق کورکورانه . بله صحیحه روژان دچار این عشقه ولی بعدها وقتی مشخص میشه آراز روژان رو از کجا می شناسه و چرا با خودش می جنگه تا عاشق این دختر نشه و در واقع عشق حقیقی بین اون ها شکل می گیره , روژان هم پخته تر میشه ولی اینکه چرا به جرم قتل توی زندانه وقتی مشخص میشه که باید پارت های زیادی رو بخونید تا بهش برسید در مورد اینکه از قسمت های مربوط به ایل خوشتون اومده , خیلی خوشحالم که این اتفاق همون طور که انتظار داشتم حداقل برای یکی از نویسندگان خوبمون افتاده و تونستم رضایتشو جلب کنم و باید بگم در پارت های دیگه هم, باز به همون ایل بر می گردیم و سعی می کنم گویش کردی هم به کار ببرم تا قصه ملموس تر بشه. در نهایت باز هم از هردوتون ممنونم بابت همراهی و نقد خوبتون و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.
  2. سلام مریم بانوی عزیز

    روز بخیر و خسته نباشی

    نقدم رو توی تاپیک نقد گذاشتم اما فکر کنم بدلیل مشکلی که توی سایت پیش اومد پاک شده باشه.

    نقدم رو قبل از اون ندیدی؟

    1. maryamalikhani

      maryamalikhani

      سلام دوست گلم.

      ممنونم که زحمت کشیدی . متاسفانه ندیدم و نمی دونم کدوم رمانو زحمت کشیدی و نقد کردی چون به من اعلام کردن رمان جای مادرم زندان نیست قراره نقد بشه و نباید فعلا پست ارسال کنم. خیلی دوست داشتم نظراتت رو میخوندم . اگر زحمتت نمیشه با عرض شرمندگی لطف کن و دوباره زحمت ارسال نقدت رو بکش . بی نهایت ازت ممنونم . 

    2. BeNNeT

      BeNNeT

      همون رمان جای مادرم زندان نیست

      شرمنده که دیر شد

      چون متاسفانه نسخه ای از نقد رو خودم ندارم سعیمو رو میکنم تا آخر هفته باز نقدت رو توی تاپیک بفرستم

  3. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی /پارت ۳۹ همه چیز زندگی, عجیب است. شادی های کوچکش چه زود خراب می شود و رنگ غم به خود می گیرد.و غم های بی شمارش , به یک نگاه و یک لبخند , رنگ می بازد.یک هفته است که از آن سفر اجباری ,برگشته ام ,اما هنوز , محبوب قلبم را ندیده ام. با وجود هدایای بی شماری که برای رفع کدورت و برطرف کردن دلخوری آن روزش, برایش فرستاده ام, هنوز هیچ کدام از نامه هایم راجواب نداده . حتی به فکرم رسید تا با خرید یک جفت کفش زنانه شیک, همراه با کارت تبریکی به بهانه نزدیک شدن سال نو با عنوان"سال نو مبارک سیندرلا ",برداشتن کفش های اسپرتش را , برای خرید کفشی که سایز پاهاش باشد, جبران کنم. اما باز هم اعتنایی نکرده بود و نامه ام بی پاسخ مانده بود. تنها راه ارتباطم با او در طول این مدت ,افشین و ژیلا بودند که هرزگاهی دست و پا شکسته خبر سلامتی و گذران اموراتش را از آن ها می گرفتم. و هربار با سفارش فراوان , از ژیلا می خواستم تا حواسش به او باشد. با برخورد دستی که به شانه ام می خورد, از حال و هوایی که در آن غرق شده ام بیرون می آیم. _حواست کجاست؟ به نظر بهم ریخته میایی پسر جون! پرنیان دست در جیب بغل کت خوش دوخت و مارکدارش می کند و پیپ خاکستری رنگ و مخصوصش را, بیرون می آورد و مشغول روشن کردن آن, با فندک طلای طرح اژدهایش می شود. _امشب مراسم مهمی توی دربار برگزار میشه. درسته که همیشه فقط افراد خاص, به این طور مهمانی ها دعوت می شدن. ولی امشب , فقط برگزیدگان علیاحضرت , دعوتنامه ورود دارن. حوصله شنیدن حرفهای تکراری و همیشگی اش را ندارم. مثل تمام دفعاتی که با بی میلی کامل به همراهش در مراسم و مهمانی های درباری , شرکت می کردم. این بار هم افسارم را به دستش داده ام و با او راهی دربار هستم. بی تفاوت به حرفهایی که شنیده ام, کمی شیشه اتومبیل بنزی, را که در صندلی عقبش نشسته ام, پایین می کشم تا هوای تازه را به جای بوی تند پیپ پرنیان , وارد ریه هایم کنم. اتوموبیل در مسیر خلوت جاده , به سوی سعد آباد , پیش می رود و پرنیان نطق ناقصش را با پکی که به پیپش میزند از سر می گیرد. _امشب دختراعیان و اشراف زیادی ,به این مهمونی دعوت دارن که از نظر من , یکی از اون یکی موجه تره. و مطمئنم همشون دعا می کنندکه همای سعادت روی شونه شون بشینه و پسر پرنیان بزرگ به همسری انتخابشون کنه. دود پیپش را حلقه, حلقه , از گلو بیرون می دهد و دست روی زانویم می گذارد. _من ازت می خوام که حواستو خیلی جمع کنی. قدر خودت و موقعیتت رو بدون .خودت می دونی که من انقدر قدرت و ثروت دارم که به قول تیمسار بدر, اونقدر به شخص علیحضرت نزدیکم, که حتی اگر یکی از شاهزاده ها رو هم برای تو خواستگاری کنم, ایشون با کمال میل قبول خواهند کرد. اینارو گفتم که بدونی هرکسی لایق یدک کشیدن نام فامیل تو نیست. پس خوب حواستو جمع کن. عمیق و محکم نگاهم می کند و ادامه می دهد. _امشب می تونی انتخابت رو بکنی. اما دلم می خواد انتخابی کنی که باعث سربلندی و افتخار من باشی. صورت شاهزاده ها را در کنار صورت چون ماه سوگند, در کنار هم مجسم می کنم و بی اختیار از این مقایسه بی جا چهره در هم می کشم. کاش جرات داشتم و می گفتم که انتخابم را کرده ام. اتوموبیل از میان درختان بلند کاخ سعدآباد عبور می کند و نزدیک ورودی می ایستد. راننده مخصوص پدرم از پشت رول پیاده می شود و در عقب ماشین را برای پیاده شدنمان باز می کند. دو نگهبان با لباس مخصوص و دستکش سفید ,جلوی در ایستاده اند و مانند ورودی اصلی , بار دیگر دعوتنامه هایمان را چک می کنند. با خواندن نام پرنیان, تا کمر خم می شوند و ما را به داخل دعوت می کنند. سالن ویژه مدعوین پر از مهمان های خارجی و ایرانی ست . اما هنوز خاندان سلطنتی وارد جایگاه مخصوص نشده اند. با سرلشگر ادهم , که درست رو به رویم روی مبل نشسته و مشغول صحبت است. دست می دهم و احوالپرسی می کنم. به محض دیدنم , کلامش را قطع می کند و از جا بر می خیزد . _به, به, پس امشب بهنام عزیز من هم اینجا تشریف دارن؟ همیشه از دیدنم به وجد می آمد و شاید دلیلش این بود که خودش با وجود آنکه چهار بار صاحب فرزند شده بود, اما هنوز هم در حسرت داشتن یک پسر, که به قول خودش حافظ نسل و وارث ثروتش باشد, می سوخت. دستش را می فشارم و به رویش لبخند می زنم. _دیدار شما برای من سعادتیه! لبخند می زند و هر دو هم زمان با شنیدن صدای مارشی که نمایانگر ورود خاندان سلطنتی به جایگاه ویژه می باشد, به آن سو ,بر می گردیم. حواسم کاملا به سوی جایگاه است تا ببینم کدام یک از اعضای خاندان, امشب در این مراسم حضور دارند. اولین کسی که وارد جایگاه می شود, ملکه مادر است و پس از آن خود ملکه حضور پیدا می کند و برای حضار دست تکان می دهد. یک لحظه سرم را می چرخانم و تصویری را می بینم که بهت زده برای لحظاتی فقط خیره, خیره نگاه می کنم. به چشمانم برای صحت, آنچه می بینند, اعتماد ندارم. بی توجه به هیاهوی جمعیت که از حضور شاه به وجد آمده اند ,فقط یک نقطه را نگاه می کنم. آیا درست می بینم؟ این سوگند من است که در کنار پرنیان جا خوش کرده است؟ و این نگاههای پلید پرنیان است که این طور کاوشگرانه سراپای او را ور انداز می کند؟ قلبم لحظه ای از تپش می ایستد و بدنم شل می شود. خودم را در میان جمعیت گم و گور می کنم. کاش کور بودم.لحظه ای از آرزویم نگذشته که کور می شوم.پرده اشک به قدری چشمانم را تار کرده که دیگر حتی جلوی چشمم را هم نمی توانم ببینم. چشمانم تار می شود و از پسرک تخس مادام گیلیان , فالگیر مخصوص ملکه مادر, می خوام تا دستم را بگیرد و کمکم کند تا از آن جهنم بیرون روم.
  4. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۵ تمام محتویات چمدانم را بیرون ریخته ام تا آن طلسم لعنتی را پیدا کنم. با دیدنش , باز به یاد شب آخر آن خانه متروک می افتم و باز همان تصویر وحشتناک , جلوی چشمانم جان می گیرد. طوق , از دستم بر زمین می افتد و بدنم شروع به لرزش می کند. بعد از ترک آن مخدر مرگ زا , لرزش دستهایم آنقدر زیاد شده است که دیگر از آن کلافه شده ام. مخصوصا در چنین موقع هایی که ترس و اضطراب , یک جا به سراغم می آید. _چرا انقدر اینجارو ولو کردی دختر؟ آنقدر ترسیده ام که حتی صدای مادرم.را هم نمی شناسم. و از ته دل جیغ بلندی می کشم و از چمدان فاصله می گیرم و به سمت صدا رو بر می گردانم. وحشتم را که می بیند , به صورتش می زند و انگشتش را میگزد. _وای خدا مرگم بده. چت شده دختر؟.چرا دیوونه بازی در میاری؟ همچین جیغ کشیدی بند دلم پاره شد. خوله زری خونه نبود. بچه ام از ترس , پس میوفتاد. دست روی قلبم می گذارم که از شدت تپش هایش , بلوزم تکان می خورد. _یه هو ناغافل می پری توی اتاق تاریک ,نمیگی آدم زهره ترک میشه؟ دستش را به نشانه خاک بر سرت, در هوا تکان می دهد.و سر می جنباند. _خدا می دونه چه غلطی کردی که حال و روزت اینه! باز متلک هایش را شروع کرده است و من اصلا در شرایطی نیستم که تحمل شنیدن حرفهایش را داشته باشم. آهسته , طوری که متوجه نشود , طوق حاوی طلسم را زیر یکی از لباس های بیرون افتاده از چمدان , سر می دهم. تا آن را از نگاهش مخفی نگه دارم. به باقی لباس ها چنگ می زنم و تند, تند آن ها در چمدان می چپانم. _مامان خواهش می کنم ول کن. الان اصلا حوصله این دری وری هارو ندارم. اگر کاری نداری برو .بذار من به کارم برسم. حرفم به مذاقش خوش نمی آید . تابی به سر و گردنش می دهد و غر غر کنان به سوی آشپزخانه برمی گردد. _واه, واه, واه,نسلتون ور بیوفته ایشالله که انقدر چشم سفید و نمک نشناسید!تره به تخمش میره, حسنی به باباش! باباتون چه تاجی به سرم زده که حالا بچه هاش بزنن؟ در اتاق را می بندم تا بیشتر از این صدای غرو لوندهایش , اعصابم را بر هم نریزد. شاید حق با زری بود. بیشتر از نباید , این روزها ,که دوران نقاحتم را می گذارنم , اینجا بمانم.با زری مشکلی ندارم. فقط نمی توانم حضور شوهرش را در خانه تحمل کنم. چراکه می دانم حرفهایش بیشتر از زخم زبان های مادرم ,آزارم می دهد. دوباره طوق را از زیر لباس ها بیرون می کشم و نگاهش می کنم. دلم می خواهد به حرف امیر حسین گوش دهم و آن طلسم نفرینی را ,از بین ببرم. اما حس خاصی گوشه ای از وجودم, وسوسه ام می کند ,که شاید روزی , همین گردنبند منفور , گره ای از کارم باز کند. نفس عمیقی می کشم و باز آن را ته ساک, جا ساز می کنم. و در این فکرم که وقتی زری بر می گردد, همراهش بروم یا نه؟
  5. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۴ غمزده به امیر حسین نگاه می کنم. به امیر حسینی که جز یک صدای گرم و آرام بخش چیزی از او باقی نمانده. دلم از این همه بی مهری روزگار پر از گلایه می شود. _خودت چی امیر؟ تا کی می خوای اینجوری زندگی کنی؟ دستی روی سازش می کشد. از پس همان چشم فرورفته هم می توانم غمش را ببینم. _من دیگه امیر حسین نیستم. یه نوازنده دوره گردم که تنها همدمم سازمه… سبک که باشی , سفر برات آسون تره! بغض کرده ام . از اینکه باعث شده ام زندگی اش در اوج جوانی , این طور بگذرد , شرم دارم. شاید حق با سید بود . من نباید بر می گشتم. _کاش نیومده بودم امیر. من باعث شدم امید ذره, ذره آب بشه. من زندگی تو و خودمو امیدو داغون کردم. رو به روی می نشیند و معصومانه نگاهم می کند. نگاهی که این روزها , نمک زخمم شده است. _تو چه تقصیری داری دختر؟ من وقتی زندگیمو باختم که دستم به خون عشقم آلوده شد. امید هم وقتی کنار نشستو و نگاه کرد تا تو از زندگیش بری , همون موقع نابود شده بود. چه تو توی زندگی ما بودی ,چه نبودی , تقدیرمون همین بود. هرکسی خودش تقدیرشو رقم میزنه. نمی توانم مانع از ریزش اشک هایم شوم. این بغض کهنه بدجور بر گلویم پنجه می کشد. _امیر حسین امشب خیلی دلم گرفته. یه کم برام می خونی؟ روی سیم های سازش دست می کشد. رد اشک را که بر صورتش می بینم , دلم یرای آن همه معصومیت آتش می گیرد.در صدایش دردی ست که امشب محزون تر از همیشه می خواند. نشسته ام من و ، شکسته های دل ، شکسته و رسوا ، غریبم و تنها خدا خدا دلم گرفته ، دلم گرفته جهان پُر از غمه ، یه دشت ماتمه ، برای زندونه شراره های غم ، درون سینه ام ، یه عمره مهمونه آه ای خدا ببین ، ببین آبرویم دگر ز غم ، شکسته در گلوم رها کن از مستی ، دلی که بشکستی شکسته دل صدا نداره ، صدا نداره دلی که خاموشه ، دگر نمی جوشه ، درین جهان بها نداره بها نداره نه شوق و تمنّایی ، نه حسرت و فردایی که دگر ز جهان دلم گرفته ، دلم گرفته رها کن از مستی ، دلی که بشکستی شکسته دل صدا نداره ، صدا نداره دلی که خاموشه ، دگر نمی جوشه ، درین جهان بها نداره بها نداره اشکش را با کف دست پاک می کند و بابت آخرین دل نگرانی هایشب از هم سفارش دارد. _لیلا تو هنوز اون گردنبندی رو که اون جادوگر بهت داده بود, داری؟ کمی فکر می کنم. یادم می آید که روز آخر ته چمدان جاسازش کردم , به گمان اینکه شاید روزی به کارم بیاید. _دارمش. چطور مگه؟ سیگاری را با سیگارش روشن می کند و به دستم می دهد. _از خودت دورش کن. لیلا هر چیزی که مربوط به اونا میشه از خودت دور کن. فقط من می دونم حمیدرضا چه جور جونوریه… تمام اون تشکیلات داره با جادوگری های اون زنیکه اداره میشه. تا می تونی ازشون دور باش. نذار بچه هاتو آلوده کثافت کاری هاشون بکنن. ته دلم خالی میشود از شنیدن حرف هایی که بوی خوشی ندارد. _تو چی می دونی امیر؟ نقاب کلاهش را به سمت پشت سرش می چرخاند و لبهایش را جمع می کند. _اون آشغال می دونست بچه دار نمیشه. همیشه دنبال این بود که بتونه از خودش یه رگ و ریشه ای داشته باشی که بعد از وجود نحس خودش اون تشکیلاتو اداره کنه. ساره هم می خواست اون بچه مال خودش باشه اما چون تیرش به سنگ خورده بود , دنبال نابود کردن بچه حمیدرضا بود. یاد معجونی که ساره برایم درست کرده بود تا سقط جنین کنم افتادم. _مواظب کیاوش باش. اونا نمونه ها رو توی بیمارستان عوض کردن پس با کیانوش کاری ندارن ولی موفق نشدن کیاوشو نابود کنن. پس حمیدرضا هنوز یه وارث داره که برای اون جادوگر خطر بزرگی محسوب میشه!
  6. سلام خانم علیخانی عزیز

    در صورت تمایل به نقد شدن رمان شما توسط تیم نقد، لطفا تا پایان دوره نقد پست جدیدی در رمان « جای مادرم زندان نیست» نفرستید.

    1. maryamalikhani

      maryamalikhani

      سلام. بله حتما منتظر نقد گروه هستم و تا اعلام نقد پست نخواهم گذاشت. متشکرم از لطف و عنایت شما.

  7. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست /پارت ۲۷ از میان صورتهای غریبه , نگاهم روی انگشتری که در انگشت میانی, دست چپ آرار قرار دارد, سر می خورد. طرح عجیبش فکرم را درگیر خود کرده است. دایره ای که در آن , سه علامت شبیه چشم در هم , فرو رفته. متوجه سنگینی نگاهم می شود و دستش را به سمت دست دیگر , زیر میزی که دورتا دور آن , مهمان های مخصوصش نشسته اند, پنهان می کند. آهسته تنه ای به من که در صندلی کناری اش نشسته ام , میزند و با اشاره چشم می پرسد: _کجایی؟ دهانم را نزدیک گوشش می کنم و با صدایی شبیه به پچ, پچ, لب می زنم. _شما دارید چی کار می کنید. درست مثل همیشه ,انگشت شستش را روی لبش می کشد. انگار با این کار تمرکز پیدا می کند. نگاهش را به دور و ور می چرخاند و چشمانش را تنگ می کند و بی آنکه جلب توجه کند, حرفش را می زند. _از پشت میز بلند شو. بازی تا چند دقیقه دیگه شروع میشه. جاتو با آنا عوض کن . تا آخر بازی, همون جا می شینی تکون هم نمی خوری. عادت کرده ام بی چون و چرا از تمام دستوراتش اطاعت کنم. از جا بند می شوم , اما صدایی با خنده می پرسد: _آقای راجر مگه قرار نیست این بانوی زیبا امشب با ما بازی کنند؟ با اخم, آراز را نگاه می کنم و با همان حالت صورتم رابه سوی صدا ,که رو به روی آراز, در انتهای میز بزرگی که دورش نشسته ایم , نشسته, بر می گردانم. قبل از اینکه دهان باز کنم ,صدای پر صلابت آراز در گوشم طنین انداز می شود. _خیر آیان. این بانوی زیبا, یکی از بهترین دوستانم هستند که امشب , افتخار دادند , مهمون اختصاصی من باشند و البته امیدوارم از این به بعد همیشه کنارم , حضور داشته باشند. حس می کنم , هر چهار غریبه , با نگاههایی پر ابهام , سراپایم را ور انداز می کنند.رو که به سوی آراز بر می گردانم, دستش را برای بدرقه, به سویم دراز می کند. _متشکرم دوشیزه بِنِت. معنی این همه ,رنگ و ریا را نمی فهمم. جایم را با آنا عوض می کنم. نازی رو به روی سیلویا هاتسون معروف نشسته و کامران و شاهرخ در کنار ,آیان و کریستین کورت جای می گیرند.ورق ها چیده می شود و این بازی مسخره شروع می شود. در تمام طول بازی به چهره های مزحکشان نگاه می کنم و با تمام جلال و جبروتی که برای خود بر هم زده اند. در نظرم احمق هایی , جاه طلب , جلوه می کنند.از هیچ کدامشان خوشم نیامده. مخصوصا آیان که در تمام مدت , با آن نگاههای سنگینش , معذبم کرده است . آراز با نگاههایی مرموز, همه چیز را زیر نظر دارد و تنها کسی ست که لب به نوشیدنی های چیده شده بر روی میز, نزده است. سیلویا تکه موی خوش رنگش را از روی پیشانی کنار می زند. و با مشت آرام روی میز می کوبد. _لعنتی! امشب اصلا شانس با من نیست! آراز لبخند کجی تحویلش می دهد. _اوه! سیلویای عزیزم . یعنی دیگه نمی خوای بازی کنی؟ عزیزم؟ آیا درست شنیدم؟ آراز او را عزیز خطاب کرد؟ با نفرت, به زن زیبا رو نگاه می کنم و برای یک لحظه تمام زیبایی هایش در نظرم کریه می آید. با عشوه ای خاص دستش را در هوا می چرخاند و از پشت میز بلند می شود. _نه, امشب هرچی باختم کافیه! باید برگردم. شب خوبی داشته باشید دوستان. پشت سرش آیان , بلند می شود و با نگاهی مغموم به ورق های روی میز , او هم عزم رفتن می کند. _فکر کنم منم امشب شانس زیادی ندارم. بهتره دیگه بازی نکنم. آراز با لبخندی پیروزمندانه , بر می خیزد. ابرو بالا می دهد و می پرسد: _خب دوستان .ظاهرا باید بپرسم , کسی هست که بخواد ادامه بده؟ صدای خنده سایرین بلند می شود و هیچ کس برای ادامه بازی اعلام رضایت نمی کند و اولین مهمانی که در آن شرکت داشتم به همین سادگی و با رفتن مهمان ها در حال تمام شدن بود. آخرین مهمان را که بدرقه می کنیم , به جز من و آراز هیچ کس در کازینو حضور ندارد. نگاهی پرسشگر به آراز که روی کاناپه لم داده و پاهایش را بر روی میز شیشه ای مقابلش دراز کرده و بر هم انداخته , می کنم. _پس چرا همه بچه ها رفتن؟ گره کرواتش را شل می کند و مقداری از آب میوه ای که روی میز قرار دارد می نوشد. _چون امشب همه آزادند هر طور دوست دارند شبو بگذرونن. فقط توی این شب هاست که مقرراتی برای آزادی هاشون وجود نداره! گنگ نگاهش می کنم. به نظر خسته می آید. معنی حرف هایش را نمی فهمم .اما حس می کنم من هم باید بروم. آن گلاهگیس دست و پا گیر و خسته کننده را از سرم بیرون می کشم و به روی میز می اندازمش. دستمالی از کیف دستی ام , بیرون می آورم و جلو آیینه قدی انتهای سالن رنگ و لعاب صورتم را پاک می کنم. از اینکه ساعتها کس دیگری بوده ام, احساس خستگی می کنم. آراز سرش را به کناپه تکیه داده و چشمانش را بسته است. آهسته کیفم را از کنارش بر می دارم و سمت در می روم. نمی دانم کجا, اما وقتی همه رفته اند, مجبورم , آنجا را ترک کنم.نزدیک در که می شوم. صدای آراز در جا میخکوبم می کند. _کجا؟ به سویش رو بر می گردانم . چشمانش نیمه باز است و با علامت سر و دست , سوالش را تکرار می کند. لب پایینم را با بی تفاوتی بالا می دهم. _گفتی امشب همه آزادند, منم باید برم دیگه… پوزخندی می زند و به کفش های مشکی پاشنه دارم که از وقتی پوشیدمشان , پا درد امانم را بریده, می اندازد _پس توام اهلشی؟ متوجه منظورش نمی شوم اما دوست ندارم بیش از این مثل کسی که از دنیا بی خبر است نگاهم کند . _بله هستم. برای اولین بار است که می بینم لبخندش مبدل به خنده ای کوتاه و آهسته می شود. _جالبه . با قیافه ای حق به جانب جوابش را می دهم. _چیش جالبه؟ به سمت میز مقابلش نیم خیز می شود و سوییچ اتوموبیلش را بر می دارد و به سویم می اندازد. _برو ماشینو روشن کن. میریم خونه!
  8. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۳ زیر اپن سنگی آشپزخانه امیر حسبن نشسته ام و و دستهایم را روی زانو ,از مچ آویزان کرده ام. دلم برای بچه هایم تنگ شده است. امیر حسین گوشه حال نشسته و مشغول تمیز کردن سازش است. شماره زری را می گیرم و بعد از دو بوق ,جواب می دهد. _جانم… بلافاصله جوابش را می دهم. _چطوری قلمبه من؟ غش, غش می خندد. _وای لیلا خدا تو رو نکوشه لاغری من. یه جوری میگی قلمبه انگار من صد کیلو ام؟ از بس که خودت لاغری همه رو گرد و قلمبه می بینی. صدای داو و فریاد کیانوش و کیاوش از پشت تلفن به گوشم می رسد و دلم ضعف می رود برای ,یک لحظه شنیدن صدایشان. کیاوش با هیجان از زری می پرسد: _خاله؟خاله؟ لیلاست؟مامان منه؟ پانزده روز است که ندیدمشان و خدا می داند که چقدر دلم برای غربت و تنهایی و بی کسی , بچه هایم می سوزد. زری سریع جوابش را می دهذ. _آره خاله جون . میخوای باهاش حرف بزنی؟ زری گوشی را به دهانش نزدیک می کند. _لیلا میخوای با کیاوش و کیانوش حرف بزنی؟ صدای فریاد سامی بلند می شود که می گوید:" منم می خوام حرف بزنم. " _گوشی رو بده بهش… از همین پشت تلفن هم می توانم خنده اش را تجسم کنم. صدایش شاد است و قلبم را آرام می کند. _سلام. مامان لیلا تو کجایی؟ _سلام. قربون اون صدات برم. خوبی مرد من؟ آب دهانش را محکم قورت می دهد و با همان شادی کودکانه اش جوابم را می دهد. _مامان من خیلی پسر خوبی بودم. تو نبودی اصلا کسی رو اذیت نکردم. کیانوشم پسر خوبی بود. برامون جایزه میخری؟ از این همه پاکی و مهربانی اش , گریه ام می گیرد. _حتما, یه جایزه خوب براتون می گیرم. _آخ جون. لیلا؟ سامی هم میگه من جایزه می خوام ولی اون پسر خوبی نبوده همش زری رو اذیت می کنه… صدای فریاد و دعوا و مرافعشان با صدای جیغ , جیغ های زری در هم می پیچد. زری گوشی را می گیرد و خنده کنان می پرسد: _میبینی؟ یه لحظه آروم و قرار ندارن . جایزه هم می خوان پدر صلواتی ها…بیچاره مامان از دستشون آسایش نداره. همش میگه لیلا کی برمیگرده؟. این بچه هاش پدر منو در آوردن. پوز خند می زنم. _زری. فردا دیگه نمیخواد بیایی پیشم . می خوام بر گردم خونه. حالم خوبه . از این به بعد خونه باشم راحت تر هستم. چیش غلیظی نثارم می کند. _بیای که چی؟ باز با مامان جنگ و دعوا کنی؟ بمون تا حالت رو به راه بشه دیگه… _نمی تونم. گفتم که میام خونه. کمی مکث می کند . انگار دارد به حرفی که می خواهد بزند فکر می کند. _پس بچه هاتو بردار, یه چند روزی بیا خونه ما. من قراره تا موقع زایمان خونه خودم باشم . توام که باشی خیالم راحت تره… از پیشنهادش یکه می خورم. نگاه امیر می کنم که مشغول کوک کردن سازش است و آهسته لب می زنم. _حالا ببینیم خدا چی میخواد. اگر کاری نداری. خداحافظ. _باشه. فعلا تلفن را قطع می کنم و نگاهم روی ساز امیر بیشتر متمرکز می شود. _با خودت برده بودیش سر خاک لیلا؟ سرش را همان طور پایین نگه می دارد. _صدامو خیلی دوست داشت. سازش را زیر بغل می زند و از روی میز تلویزیون, چیزی را بر می دارد و به سمتم می آید. _لیلا می خوای بری؟ شرمنده تمام خوبی هایش هستم. خوبی هایی که هیچ وقت نگذاشت تا برایش , چیزی را جبران کنم. _رفتنی باید بره دیگه. مشتش را باز می کند وچیزی را نشانم می دهد , که دلم را زیر و رو می کند. _بیا لیلا. این یه قرآن جیبی کوچیکه گذاشتمش توی این گردنبند چرمی. بنداش گردنت . دیگه اون عجوزه نمی تونه اذیتت کنه. فقط هیچ وقت از خودت دورش نکن. به گردنبند قلبی که یادگار امید است چنگ می زنم. راست می گویند که همه چیز در زندگی آدم , تکرار می شود.
  9. طراحی جلد رمان های در حال تایپ

    با سلام در خواست جلد دارم برای رمان جای مادرم زندان نیست لیک عکس اول :https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=/imgres%3Fimgurl%3Dhttps://www.jailupourelle.com/media/catalog/product/cache/1/image/9df78eab33525d08d6e5fb8d27136e95/9/7/9782290127360/-9782290127360-31.jpg%26imgrefurl%3Dhttps://www.jailupourelle.com/les-ombres-de-la-nuit-13-poison-eter-bfb495.html%26h%3D1051%26w%3D650%26tbnid%3DOGHDAdkpRyRkbM%26tbnh%3D286%26tbnw%3D176%26usg%3D__CmwUzyVBtayp_w1RPlPtqCVpVNs%3D%26docid%3DFPgc7DOffGxG5M&ved=2ahUKEwii3bu99-TcAhXSDuwKHX7ZD5AQ8g0wAHoECAMQAw&usg=AOvVaw3qi4yK62jRYH3gT-2wtSZq لینک عکس دوم:https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=/imgres%3Fimgurl%3Dhttps://i.pinimg.com/736x/ff/4e/72/ff4e72917af99d72e14a90566427a439.jpg%26imgrefurl%3Dhttps://www.pinterest.com/Mikey573/the-vampire-diaries/%26h%3D1010%26w%3D736%26tbnid%3DAAnGkrg9yIi3LM%26tbnh%3D263%26tbnw%3D192%26usg%3D__B-b6WxXp---dldK3yWM3dinJwnw%3D%26docid%3DDT0OfoGNdlP1nM&ved=2ahUKEwjCwLT5-OTcAhUysaQKHbgvB4cQ8g0wAHoECAQQAg&usg=AOvVaw2w6YcQ77PscUdpyv8IzdXg میخوام اگر ممکنه عکس دوم زیر عکس اول و روی نوشته ها قرار بگیره . نام رمان شبیه مهر روی صفحه بخوره و اگر امکانش هست کل عکس ها پشت میله زندان باشند خیلی, خیلی ممنونم . لینک رمان http://forum.98ia.org/topic/25510-جای-مادرم-زندان-نیست-maryamalikhani/
  10. سلام

    تبریک برای تاپیک نقد رمان جدید

    موفق باشی بانو :gol:

    1. maryamalikhani

      maryamalikhani

      سلام. ممنونم عزیزم. منتظر نقدهای خوب همه دوستان همچین شما دوست عزیزم هستم.

      منم برات آرزوی سربلندی و موفقیت دارم.

  11. اسم کتاب : جای مادرم زندان نیست نویسنده : maryamalikhani کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه داستان: روژان خان زاده ایست اصیل که در پی یک دعوای قومی و قبیله ای از سرزمین مادری اش کوچ میکند و اما در این میان ناخواسته وارد گروه و دسته ای میشود که زندگی اش را به کلی متغییر می سازد و عشق همیشه شروعی دوباره برای زندگی نیست! لینک رمان:http://forum.98ia.org/topic/25510-جای-مادرم-زندان-نیست-maryamalikhani/#
  12. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۲۶ آراز تریای هتل دلمار , هر لحظه شلوغ و شلوغ تر می شود. در میان جمعیت چشم می چرخانم اما هنوز دخترها را نمی بینم. شاهرخ کنار آیان، پر آوازه ترین تاجر اسلحه نشسته است و با او مشغول خوش و بش می باشد. متوجه نگاهم که می شود , با اشاره دست از او می خواهم تا به این سوی مجلس بیاید. سرش را نزدیک گوشم پایین می آورد. _چرا دخترها انقدر دیر کردن؟ صدایش را صاف می کند و دستی به سبیل قیطلانی و بلندی که پشت لبش چسبانده ام می کشد و می گوید. _با آنا در ارتباطم. نزدیک هتلن . چیزی نمونده برسن هتل. سر تکان می دهم و از او دور می شوم. با وجود زخمی که زیر چشمم برای خودم درست کرده ام , حرکت دادن اعضای صورتم کمی باید, با احتیاط تر باشد . این زخم, طرح انتخابی ست که به عنوان آقای راجر همیشه آن را بر صورتم یدک می کشم. سفارش یک موکای تلخ می دهم و پشت یکی از صندلی های تریا , پشت میزی که مخصوص خودم است و طوری قرار دارد که به کل سالن احاطه داشته باشم, می نشینم. سرم را که بالا می گیرم, دخترها در حال ورود به تریا هستند. نفس راحتی می کشم و سعی می کنم از پشت چهره های گریم شده شان آن ها تشخیص دهم. آنا گلاه گیس بلوند فریبنده ای بر سر دارد و با آن لنزهای خاکستری و مکاپ تیره اش بی شک یکی از دلفریب ترین زنان این مجلس خواهد بود. پشت سرش نازی با موهای قرمز کوتاه با دکلته ای مشکی به داخل سرک می کشد و در میان نگاههای موشکافانه حضار , پر غرور قدم بر میدارد و پشت میزی که برایش تعیین کرده ام کنار کریستین کورت میلیاردر, با یک لبخند پر احساس می نشیند. آهسته , طوری که به جز آن ها کس دیگری متوجه نشود. انگشت شستم را به نشانه موفقیت نشانشان می دهم. گارسن جوان , قهوه را روی میزم می گذارد و همین که کنار می رود, روژان را می بینم که با کلاه گیسی سیاه که با مدل مصری کوتاه شده است,تا وسط سالن پیش آمده. نگاهش می کنم و فورا متوجه نگاهم و آنچه می خواهم به او بگویم می شود و بی آنکه جلب توجه کند در صندلی کنارم جای می گیرد. _قهوه میل دارید بانو؟ پر گلایه نگاهم می کند. _واقعا این مسخره بازی ها لازم بود؟ به صورتش دقیق می شوم. ابروهای مشکی و پر پشتش را به قطر یک نخ, باریک کرده اند و با مژهای بلند و مصنوعی خماری چشمش بیشتر جلب توجه می کند. لبهای قلوه ای و کوچکش , غرق در رژ لب سرخی ست که , برای بوسیدنش, سخت وسوسه ام می کند. ابرو بالا می برم و سفارش یک موکای دیگر می دهم . _از چی دلخوری؟ جای تو بودم به جای این اخم ها , از شب به این خوبی لذت می بردم .چون ممکن با مهمونی بعدی فاصله زیادی داشته باشه. گوشه لب پایینش را زیر دندان می گیرد. و نگاهی به دکلته بازش می اندازد. _به عمرم از این مزخرفات نپوشیده بودم. به راستی که آنا در طراحی لباس و چهره , همتا ندارد. دکلته قرمز, در کنار این پوست سفید و براق , چقدر او را خواستنی تر نشان می دهد. فنجان قهوه ای را که گارسون روی میز گذاشته به سمتش کمی سر می دهم. _اتفاقا خیلی هم بهت میاد. نکنه انتظار داشتی برای مهمونی هم همون شلوار شیش جیب کوتاهو بپوشی؟ سرش را با دلخوری به سوی دیگری می گرداند و با چشمانی گرد شده سعی می کند, هیجانش را در صدایش کنترل کند. _ببینم اون مرتیکه کامران بی شعور نیست؟ سرم را بر می گردانم و کامران را در حال بوسیدن سیلویا هاتسون زیبا , می بینم. ته ریشش را مدلی خاص کوتاه کرده و کلاه گیسی با موهای کوتاه که روی پیشانی اش چتری دارد, در سرش خودنمایی می کند . نفسم را با غیض بیرون می دهم. _کامران همیشه غیر قابل کنترله. لطفا سرتو برگردون و دیگه کسی رو اینطوری نگاه نکن. هیچ کس نباید بفهمه که ما همدیگه رو می شناسیم. مانده ام تا آخر شب چطور باید مراقب رفتارهای این دختر آریایی و تخس باشم تا مبادا نقشه هایم را نقش بر آب کند. تا پایان شب چیزی باقی نمانده و کم , کم باید برای حضور در کازینو آماده شویم. جایی که قرار است با بچه های گروهم , سیلویا, کریستین و آیان , بر سر یک میز بنشینم و بر سر هر آنچه می خوام با آن ها معامله کنم.
  13. سلام دوست خوبم. ممنون بابت لایک هات. خوشحال میشم اگر انتقاد و پیشنهادی داشتی بهم اعلام کنی .

    موفق باشی گلم

    1. _mitzah_

      _mitzah_

      سلام مریم جان. خواهش میکنم...:gol:

      توی تاپیک نقدتون میگم^_^

    2. maryamalikhani

      maryamalikhani

      ممنونم خانمی.:loveshower:

  14. سلام دوست خوبم.

    ممنونم بابت لایک هات و اینکه رمان های منو دنبال می کنی . خوشحال میشم اگر نظری یا انتقادی در مورد هر کدوم داشتی بهم اعلام کنی.

    برات آرزوی موفقیت دارم.

    1. Rising

      Rising

      چشم حتما :t(3): ممنونم همچنین 

  15. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۲ گاهی از همه چیز بیزاری. حتی از تمام چیزهایی که روزی به آن دلبستگی داشتی. نصف کوچه باغی که بهترین لحظات عمرم را در کنار امید, گذرانده ام, آسفالت شده است و به جای باغ های خرم و آبادش , آپارتمان های سنگی و زشت , مثل قارچ های سمی , سر خاک برآورده اند. چند روزی ست که قلبم بنای ناسازگاری را الم کرده و حالا که به ته کوچه باغ رسیده ام , چقدر بی قرارتر , بر سینه تنگم می کوبد. دست روی قلبهای خشکیده روی درخت گردو می کشم و نفسم را آه مانند بیرون می دهم. حالا که امید نیست چه فرقی می کند؟ این درخت هم مثل باقی درختها از ریشه بیرونش بیاورند و جایش هرچه می خواهند بنا کنند! نگاهی به ساعتم می اندازم. آه خدایا دیر شده است. باید تا قبل از نماز ظهر خودم را به امام زاده برسانم. وقتی به امام زاده می رسم , سید گوشه اتاق کوچکش نشسته و مثل همیشه در حال قرائت قرآن می باشد. سلامی می دهم و لبه در می نشینم. سید عینک ذره بینی اش را بالا می دهد و تا چشمش به من می افتد زیر لب علیک سلامی می گوید و دوباره با صدای بلند قرآن می خواند . همانجا می نشینم تا کارش تمام شود. قرآن را که می بوسد و رحل را جلو می دهد تا از جا بلند شود, سرم را بالا می گیرم تا شاید حرفی بزند. _قبول باشه سید. گیوه هایش را ور می کشد و کلاه بافتنی سبزش را با کلاه سفیدی تعویض می کند و بی آنکه نگاهم کند جوابم را می دهد. _قبول حق, بابا جون. خودم را بر سر راهش می اندازم تا حرفم را بزنم. _ببخشید سید میدونم نزدیکه اذانه میخوای بری برای نماز , ولی من یه کم حرف دارم باهاتون. میشه صبر کنید؟ دستی به صورتش می کشد و لبه پله دوم ایوان خانه اش می نشیند و از جیب جلیقه طوسی اش , تسبیح بلند و شاه مقصودش را بیرون می کشد و مشغول انداختن دانه هایش می شود. _ببین باباجون. اینجا خونه اربابمه , خونه همه دلشکسته ها , اصلا خونه خداست . همیشه بهت گفتم اگر برای زیارت و نماز میایی قدمت روی چشم ولی از من نخواه دیگه توی هیچ کاری دخالت کنم که هنوز کمرم از همون یه مرتبه , راست نشده. دست در جیب مانتو ام می کنم و یک چک رمز دار از آن بیرون می کشم و مقابلش می گیرم. _می فهمم سید. فقط همین یه دفعه رو ازتون خواهش می کنم این امانتی رو بدید به حاج یوسف. سگرمه هایش را در هم می کشد و تسبیح را دور دستش تاب می دهد و با اخم می پرسد: _این دیگه چیه؟ اینو از کجا آوردی لیلا؟ لبخند میزنم . _مال خودمه سید. برای حاج یوسف آوردمش. به خاطر مریضی امید خونه رو فروختن و هرچی داشت خرج کرد. این حتما لازمشون میشه. اینو هر طور صلاح می دونید, بهشون برسونید ولی اسمی از من نبرید. با عصبانیت نگاهم می کند. _حاجی به عمرش از کسی پول قبول نکرده. اون اگر می خواست از این پول ها سر سفره زن و بچه اش ببره که… حرفش را می خورد و چپ, چپ نگاه دستم می کند که در حال مچاله کردن چک است. _تا اونجا که من می دونم پول لازم ندارن . توام پاشو برو دنبال زندگیت ,بذار منم به کارم برسم. بغض بر گلویم پنجه می کشد. _پول خودمه سید. شما مگه خدایی که حکم میدی و قضاوت می کنی؟ لب می گزد و زیر لب استغفراللهی می گوید. _من غلط بکنم باباجون. ولی بذار یه چیزی رو رک و پوس کنده بهت بگم. من دوبار برای کار شما قدم پیش گذاشتم ولی هر دو بار , اتفاقاتی افتاد که از کرده خودم پشیمون شدم. با حالت تاسف نگاهش می کنم. _امید همیشه می گفت :قدم شما خیره. می گفت, دست خیر دارید ولی خبر نداشت اقبال من و اون ,سیاه تر از این حرفهاست که با قدم خیر شما بشه کاری براش کرد. کیفم را سر دوش می اندازم و آهنگ رفتن می کنم. اما کلام آخر سید, آتش بر جانم می زند. _کاش اون روز پیغام حاجی رو بهت نداده بودم که پاشی بری بیمارستان. کابوس هر شبم شده , لحظه خاکسپاری امید. اشکم مثل تمام وقتهایی که نام امید را می شنوم از گوشه بینی ام راه می گیرد و آه می کشم و همان جا لبه باغچه می نشینم. _یعنی حق من نبود که حتی برای آخرین بار ببینمش؟ سر تکان می دهد. _خیلی چیزها حق هست اما صلاح نیست. یه نگاهی به خودت بنداز. تو لیلایی؟ کاش میذاشتم توی خیال اون بچه , همون لیلا باقی بمونی. شاید خودشو مقصر می دونست که همون شب از قصه دق کرد. انگار کسی با کارد و چنگال به جان قلب بیمارم افتاده است. نگاه آخر امید , مقابل چشمانم نقش می بندد و نمک این زخم لاعلاج می شود. بانگ الله اکبر که بلند می شود ,سر به سوی آسمان بر می دارم. خدایا چه می کنی با این تن خسته و این قلب زخم خورده ام؟ تاوان چه چیز را از من می گیری که این چنین در خود شکسته ام؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×