رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

maryamalikhani

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    435
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد maryamalikhani در 22 آبان 1397

maryamalikhani یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,360 بار تشکر شده

درباره maryamalikhani

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,545 بازدید کننده نمایه
  1. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندانم نیست/پارت 72 آراز _رودخونه زیر این برف خیلی خوشگل شده ولی هوا بدجور سرده. من که دارم می لرزم.میشه برگردیم راجر؟ نگاهی به دانه های درشت برف که چون سیل غصه ها بر سرم می بارد می اندازم. با آنکه اعتراف به اشتباه سخت است اما دلم می خواهد اعتراف کنم.هیچ کس از رابطه من با سیلویا و اتفاقاتی که میانمان افتاده ست خبر ندارد. دلم می خواهد مثل گناهکاری که نزد پدر روحانی اعتراف به گناه می کند و سبکبال از کلیسا بیرون می آید ، در برابر چشمان سیاه روژان زانو بزنم و به تمام اشتباهاتم اعتراف کنم و پاک و پاکیزه به محضر عشق بروم. اما افسوس که من پسر بزرگ اتابک خان کرندی هستم و این خون و نسبت خونی مرا اینچنین عصیانگر و پر غرور به پیش می تازاند! پالتو ام را از تنم بیرون می آورم و آن را روی شانه های سیلویا می اندازم و تا نزدیک ماشینش ،همراهی اش می کنم. لبخند روی ل**ب های باریکش، نشان از رضایت کامل او در برابر این موضوع دارد اما سعی می کند برایم دلبری کند. خودش را به من می چسباند و دستش را دور کمرم حلقه می کند.قبل از اینکه سوار ماشین شود، پالتو را از دوشش بر می دارد و روی شانه هایم می اندازد. _زودتر بپوشش عزیزم. اینجوری حتما سرما می خوری… فکر سرماخوردگی ام است و لابد خبر ندارد تنم چون کوره ای داغ می گدازد. _خودت پیشنهاد هواخوری و پیاده روی کنار رودخونه رو دادی. یادت رفته؟ با ناز چشمکی می زند و مثل پرنده ای باران خورده ،می لرزد و در خودش جمع می شود. و پشت فرمان اتومبیلش می نشیند. چشمکی می زند و با ناز کلاه کاپشنش را بر می دارد و تابی به موهای تابدار و بلوندش می دهد. _گمون نمی کردم انقدر سرد باشه. خواستم قبل از سفر یه کم با هم تنها باشیم. هیچی ،حتی سرما هم نمی تونه این لحظات عاشقانه دو تا عاشق رو قبل از سفر ماه عسل بهم بزنه. از لحظات عاشقانه که حرف می زند، یاد نگاه پر از حرف روژان در شب عروسی ام می افتم. یاد لحظه ای که از سوی کامران به رقص دعوت شد و در مقابل چشمانم تمام غرور و حثیتم را یک جا بر باد رفت. چشمانم دید و ذهنم به خاطر سپرد که تا مشت وا کنی پرنده پر خواهد زد" پالتو را می پوشم و قبل از اینکه استارت بزند سرم را از شیشه اتومبیلش داخل می برم و تا به خود بیایم ل**ب های سردم را شکار می کند. برای بار اول است که از برخورد گرمای لبهایش به روی ل**ب های سردم مرتعش می شوم و چندش می کنم. سرش را به پشتی صندلی اش تکیه می دهد و با چشمانی خمار نگاهم می کند. _بی صبرانه منتظرم که سفرمون شروع بشه عزیزم! به رویش لبخند می زنم. از آن اولبخندهایی که عر وقت حرفی برای گفتن ندارم ، به دادم می رسد تا خودم را از جواب دادن چیزی که نمی خواهم خلاص کنم! نمی خواهم این ساعات کوتاهی که تا رفتن روژان باقی مانده ، با بی هودگی تلف کنم.برایش دست تکان می دهم و به سوی اتومبیلم می روم. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده که هنوز از آنچه دیده و شنیده ام گیج ام. هرچیزی را می توانم باور کنم به جز اینکه حلقه اتصال میان من و روژان ، یک قلب تپنده باشد که با هر تپش، خون مرا به رگ هایش جاری کند. شب که می شود، باز تمام غم دنیا به جانم می ریزد ،باز مالیخولیای جدایی به سراغم می آید و باز نگاههای پر از حرف روژان ، آفت افکارم می شود. در اتاقش را می زنم و باز او را می بینم که در زیر نور چراغ مطالعه ،همچنان مشغول خواندن رکسانه و اسکند است کنارش می نشینم و می پرسم: _هنوز تمومش نکردی؟ امشب همه چیز تغییر کرده است.حتی طرز نگاهش! دیگر نه از آن نارضایتی خبری هست و نه آرامش همیشگی… زیر چشمی نگاهم می کند و بلند ، بلند میخواند: _ و اسکندر عشق تمام لحظات رکسانه می‌گردد اماصد افسوس که اسکندر تنها به تصرفاتش می‌اندیشد و وظیفه ای که خدایان بر عهده او گذاشته اند برای رسیدن به آخر دنیا! و رکسانه در این میان قربانی یک عشق است! رکسانه پا به پای اسکندر به هند می‌رود! باران‌های سیل آسا را تحمل می‌کند! پیکر‌های بیجان کشته‌ها را می‌بیند! درد و رنج سر بازان و شورش آنها با اسکندر را می‌بیند! در سختی‌ها در کنار اسکندر و در خوشی‌ها همچون بیگانه ای با او رفتار می‌شود! دست هایم را روی گوشم می گذارم _بس کن روژان. چه موقع این گرو کشی هاست؟ نگاهم نمی کند و باز می خواند، می خواند تا دیوانه ترم کند _و اسکندر در این میان شخصیتی دو گانه دارد. زمانی دلپذیرترین رفتار را با رکسانه دارد و زمانی او را از خود می‌راند.رکسانه زجر می‌کشد.دورویی می‌بیند.نیرنگ‌هارامی‌چشد.جفای عشقش را می‌بیند.اما در این میان رکسانه باز هم رکسانه است. می دانم می خواهد این قصه را تا کجا بخواند. بغضی که در گلو دارد، صدایش را می لرزاند و پنجه بر قلب من می کشد. _تمومش کن روژان. نه تو رکسانه ای نه من اسکندر! تمومش کن. _کتاب قشنگیه. دوستش دارم.پر از لحظلات با شکوهه عشقه! رکسانه از هند ناامید بازمی‌گردد..اسکندر خسته از جنگ و زخم خورده از شورش سربازانش به سوی ایران باز میگردد.و اینبار باز رکسانه به دور از رفتار‌های درباری یک ملکه در کنار اسکندر و با پای پیاده از کویر می‌گذرد.به ایران باز می‌گردد. اما.این بار اسکندر به دلیل مصالح کشور گشایی زخم جان فرسایی به روح رکسانه وارد می‌کند.اسکندر به شوش رفت و در آنجا با "استاتیرا" دختر کوروش ازدواج می‌کند. کتاب را از دستش می کشم و آن را به سمت دیوار پرت می کنم. دیگر نه طاقت شنیدن دارم و نه خورد شدن در زیر آن نگاه پر خواهش. _گفتم تمومش کن، چرا حرف حالیت نمیشه؟ جون همگی ما در خطره، دنبال چی میگردی؟ از جونم چی می خوای روژان؟ سکوت می کند و من آن قدر خودم را در برابر سکوتش عاجز می بینم که مجبور به رفتن می شوم.
  2. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت 71 روژان خداحافظ ؛شاید سخت ترین واژه ای باشد که روزی به اجبار از دهان عاشقی برآید، اما به زبان که آمد، دیگر باید رفت و این همان تلخ ترین قسمت ماجراست. رفتن کار سختی ست وقتی پای رفتن نداشته باشی، وقتی تنهایی و جاده ،کابوس های بزرگ زندگی ات باشد. و من بدجور اسیر غربت جاده ها شده ام. از من قول گرفته است تا فراموشش کنم تا باور کنم چیزی به نام عشق هرگز میان ما وجود نداشته! و من خودم را مجبور کرده ام تا تمام این دروغ بزرگ را بی کم و کاست باور کنم اما هرچه می کوشم نمی توانم باور کنم که فرزندش را هم نمی خواهد! همه جای اتاقم را با حسرت نگاه می کنم کاش لااقل مجبور نبودم بدون خداحافظی بروم. از دیشب که با هم صحبت کرده ایم و قول و قرار رفتنم را گذاشته ایم از خانه رفته است تا کسی متوجه رفتنم نشود! اما من ،نام این رفتن را فرار از حقیقت گذاشته ام. رفته است تا شاهد رفتنم نباشد، رفته است تا سوختنم را در جشن دلدادگی رقیب نبیند، رفته است تا از پای افتادنم را در مقابل چشمهایش شاهد نباشد ،رفته است تا هیچ کس زن و فرزندش را بدرقه نکند. رفته است تا حتی دل نگرانی هایش را هم با کسی تقسیم نکند! تنها چیزهایی که اجازه دارم همراهم ببرم وسایل ضروری ام است که در کیفم می توانم آن ها را جای دهم تا مبادا کسی متوجه رفتنم شود! یک بار دیگر همه جای اتاق را با دقت نگاه می کنم و تمام لحظات خوشم را که با او در این اتاق گذرانده ام با وسواس کنار هم می چینم و به خاطر می سپارم تا همدم تنهایی هایم شود! انگشت اشاره ام را تا می کنم و قطره اشکم را که بی توجه به سماجتم برای نگه داشتنش، از چشمم جاری می شود ،پاک می کنم. طبق قراری که با آراز گذاشته ام ، قبل از رفتنم به فرودگاه باید به آدرسی که از او گرفته ام بروم تا یک زن را ملاقت کنم و آدرس و کلیدهای ویلای ساحلی او را در ترکیه از او بگیرم. در اتاقم را که می بندم با آنا مواجه می شوم که قصد خروج از اتاقش را دارد و تا پا به راهرو می گذارد با هم سینه به سینه می شویم. نگاهم می کند و گوشه های لبش را پایین می کشد و با تکان دادن سرش می پرسد:کجا؟ لبخندی مصنوعی می زنم و خودم را مجبور به پنهان کردن حال زارم می کنم _میرم بیرون یه هوایی عوض کنم ، یه کم هم برای خودم خرید کنم.چیزی تا سال نو نمونده. شانه هایش را بالا می دهد و انگار که از بی خیالی ام کفرش بالا آمده، طور خاصی نگاهم می کند _کدوم عید؟ چقدر تو بی خیالی روژان… حال و روزمون رو نمی بینی؟ واقعا به نظرت الان موقع خرید و عید گرفتنه؟ حق با اوست. کدام عید ؟ وقتی قرار است امشب من راهی غربت شوم و آراز راهی سفر ماه عسل؟ اما او از دل بی قرار من چه خبر دارد؟ _وقتی آراز به فکر ماه عسل رفتنشه، ما چرا باید ماتم بگیریم؟ منتظر جوابش نمی شوم و آنقدر سریع آن خانه و ساکنینش را ترک می کنم که نمی فهمم کی به آدرسی که از آراز گرفته ام می رسم.در خانه باز است و هیچ کس را آنجا نمی بینم. در می زنم و چون جوابی نمی شنوم ،وارد خانه می شوم. به نظرم با وجود کوچک بودنش و فاصله ای که تا مرکز شهر دارد ، جای دنجی می آید. کیفم را روی میز کوچک نهار خوری می گذارم و بلافاصله چشمم به دسته کلیدی که زیر آن تکه کاغذی قرار دارد می افتد. دسته کلید را بر می دارم و تای کاغذ را می گشایم "کلیدها رو بردار و به آدرسی که بهت میدم برو" ناگهان مشامم پر از عطر حضورش می شود. تمام این خانه بوی صندل سوخته می دهد. بی اختیار نگاهم به سوی تختخواب دو نفره ای که زیر پله های منتهی به اتاقک شیروانی ست و با روتختی ساتن قرمز پوشیده شده، کشیده می شود. نکند؟ نه، نه، نه… امکان ندارد محبوب من قدم به خانه ای گذاشته باشد که متعلق به یک زن است. مغزم را برای فکر مظنونش متهم به خاموشی می کنم. محبوب من اهل خ*یانت نیست! باصدای باز و بسته شدن در ،قلبم ناگهان فرو می ریزد. و به صوی صدا بر می گردم. آراز آهسته و سریع داخل می شود و در را پشت سرش می بندد. مثل همیشه تمام لباس هایش به رنگ مشکی است. اما حالا حس می کنم تا وقتی آن چشم های پر رمز و راز و خواستنی پشت تیرگی شیشه عینک دودی ،پنهان است مرا از هرچه سیاهی ست بیزار می کند. کمرش را به دیوار نزدیک پنجره تکیه می دهد و مثل اینکه نگران چیزی باشد ، گوشه پرده تیره و ضخیم پنجره را کنار می زند و بیرون خانه را ورانداز می کند. و لحظه ای بعد انگار که کمی آسوده شده باشد ، پرده را می کشد و پشت یکی از صندلی هایی که از پشت میز ناهارخوری بیرون کشیده می نشیند. اینکه بی دغدغه وارد این خانه شده ، دوباره افکارم را مشوش می کند. قرار بود بیایم از زنی که مشخصاتش را داده بود کلید و آدرس بگیرم و فورا خودم را به فرودگاه برسانم. دیشب بی خداحافظی خانه را ترک کرده بود و حالا نمی دانستم باید از این حضور ناگهانی شاد باشم یا غمگین؟ نگاهی زیر چشمی به جای خالی دسته کلیدی که روی میز بود می اندازد _کلیدها رو برداشتی؟ صدایی خش دار از ته گلویم بالا می آید _بله نمی دانم نگاهم می کند یا نه ،حالا آن عینک تیره می شود بلای جانم. _پس معطل چی هستی؟ چرا نرفتی فرودگاه؟ عجیب است که من پای رفتن ندارم و او بی قرار جدا شدن! _پس کو اون زنی که گفتی باید کلید ها رو ازش بگیرم ؟ عینکش را از چشم بر می دارد و ناگهان زیر سرمای نگاهش یخ می زنم _برنامه عوض شده ، کلید ها رو که برداشتی. آدرس هم خودم بهت می دم. زودتر آماده شو که بری می خواهم بگویم: آنچه گرم گرم در سینه ام برای تو می کوبد دل است که تو با این زمحریر نگاهت چنان آهن قراضه ای در خود مچاله اش کردی! _فکر کردم اومدی برای خداحافظی با دو انگشت شست و اشاره گوشه چشم هایش را می مالد و غریبانه نگاهم می کند. _خداحافظ! …خوبه؟ راضی شدی؟ حالا پاشو زودتر راه بیوفت تا دیر نشده برو فرودگاه. نمی دانم باید در برابر تمام حماقت هایی که مرتکب شده ام به خودم بخندم یا بر این همه بی کسی و تنهایی اشک بریزم؟ رو به رویم نشسته است و در جواب همه دلتنگی هایم می گوید: خداحافظ! و حتی کلامی از فرزندش نمی گوید. شاید هم نمی داند من بیچاره به یک سفارش کوچک هم سرخوش داشتنش می شوم ، که آن را هم دریغ می کند! تمام شد!از دست دادمش ، به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک زدن ، سخت ست ؛ ولی انگار باید بگویم: "خداحافظ" .خداحافظ، تمام آن چه دارایی ام بودی دراین روزگار سخت ، خداحافظ. کیفم را از روی همان میزی که پشتش نشسته است ،به سوی خود می کشم و با سردی که در کلامم موج می زند ،میگویم:"خداحافظ" و خودم را به دست جاده های غربت می سپارم
  3. maryamalikhani

    چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی/پارت ۴۷ سوگند را که در جمع خانواده ام می بینم که کنارش پدرش نشسته و به حرفهای پرنیان گوش می کند، نفس ام در سینه گیر می کند. نگاه پر تمنای پرنیان به محبوبم ، رگ و ریشه ام را می سوزاند. یاد اعتراف به دوست داشتنم قبل از رفتنم از ایران می افتم و شاهد گرفتن افشین و ژیلا برای صداقت کلامم تا شاید راضی اش کنم به دلخوری اش پایان دهد و برای بدرقه ام به فرودگاه بیاید، اما نیامد! یاد نامه های بی جوابم و تلفن های بی پاسخم می افتم و ناگهان دلم از فکری که در مغزم عبور می کند،می لرزد. "نکند دوستم نداشته باشد؟"نه، نه، نه… امکان ندارد، چنین چیزی محال است. من وقتی اراده به خواستن چیزی می کنم که بدانم مال من است! اشتباه نکرده ام ، این دختر مال من است ،چون اراده کرده ام که دوستش بدارم! خودم را به جمع آن ها می رسانم. امروز علاوه بر بهدخت و بهزاد ، بهناز نیز به اجازه و خواست پدرم در این مهمانی حضور دارد که هرچند نشان دهنده این است که پرنیان قصد صلح دارد اما اینکه او را از حضور شوهرش در تمام جمع های خانوادگی مان منع کرده نمی تواند نشانه خوبی باشد و به قول معروف این فقط در باغ سبزی ست که پرنیان به مادرم نشان داده تا به موقع بتواند دهانش را ببندد و نقشه شومش را عملی کند. لبخند زشت پرنیان را که کنج لبش می بینم ، تصمیمم برای دور کردن سوگند از آن جمع، جدی تر می شود. باید بهترین راه را انتخاب کنم. شاید گاهی اوقات بهترین راه همان راهیست که دشمن در پیش گرفته! نگاهم را روی تک تک نفرات حاضر در بحثی که پدرم پیش گرفته، می چرخانم و آن را روی صورت پروین ثابت می کنم.حق با پرنیان است ، بهترین راه برای محک زدن محبت زنان، همان برانگیختن حس حسادتشان است و حالا وقتی بود که من به اعتراف دوست داشتن از جانب محبوب، سخت محتاج بودم! چشمکی به پروین می زنم و با اشاره سر به صندلی خالی کنارم،بی آنکه بویی ببرد ناخواسته او را وارد بازی ام می کنم.صدای خنده پروین که بلند می شود ، پرنیان اولین کسی ست که بابت این سبک سری ، طعنه ای نثارم می کند. سوگند آرام به نظر می رسد و این آرامشش نمی گذارد تا به حس درونی اش پی ببرم. با عذر خواهی پروین مجبور به ترک آن ها می شوم اما هنوز تمام حواسم پیش سوگند است. انتهای سالن پذیرایی باز هم کنار پروین می نشینم و سعی می کنم تا حواس سوگند را معطوف این سوی سالن کنم. همین که از کنار پدرش بلند می شود، با چشم مسیر حرکتش را دنبال می کنم، به سمت در خروجی که نزدیک می شود، لبخندی از رضایت روی لبهایم نقش می بنند و به نظرم می آید که تیرم کاملا به هدف خورده است. پروین را به بهانه ای دست به سر می کنم و با پای سر به سمت حیاط می روم.سوگند را از دور می بینم که روی نیمکت زیر درخت نارون نشسته.آهسته از پشت سر به او نزدیک می شوم و همین که نیم رخ تر شده با اشک هایش را می بینم، بی اختیار دستم هایم دور گردنش حلقه می شود و به روی صورتش از پشت سر خم می شوم _ چی شده که تنهایی اومدی اینجا؟ از سخنرانی حضار خسته شدی سوگند خانم؟ ابروهای باریک و بورش در هم گره می خورد و تا کنارش می نشینم ، خودش را کمی روی نیمکت جا به جا می کند تا از من فاصله بگیرد. -اومدم بیرون یه کم هوا بخورم. حالا می‌شه لطف کنی یه خورده بری اون طرف‌تر؟ زیادی احساس صمیمیت بهت دست داده! خنده ام می گیرد از این حالت بچگی که هنوز در وجودش آثارش باقی ست و خوشحال می شوم از اینکه نقشه ام کار خودش را کرده. بلند می خندم اما حاضر نیستم خواسته اش را برای جا به جا شدنم اجابت کنم و از کنارش تکان بخورم. -وقتی جای به این خوبی دارم برای چی برم اون طرف‌تر مگه دیوونه‌ام؟ خودم را بیشتر به او نزدیک می کنم انگار به گرمای این نفس ها که به صورتم می خورد ، سخت محتاجم تا یخ قطور قلبم را با هرمش ذوب کنم. و دوباره دستم به دور گردنش جا خوش می کند و او را به سوی خود می کشم و سرش را به سینه ام می چسبانم تا صدای نفس هایش با آهنگ ضربان قلبم یکی شود. شوق دوست داشتنش رنگی از حیا به خود می گیرد و می گوید -دستت رو از دور گردنم بردار اگر کسی ببینتمون چی فکر می‌کنه؟ صدایش را نمی شنوم. فقط می خواهم نگاهش کنم. بیچاره دلم! کاش از دلم خبر داشت و می دانست اگر تمام دنیا هم به تماشای این منظره بنشینند،و اگر رسوای عالم هم شوم باز هم دل آن را ندارم که نگاهش نکنم -هیچی! میگه خوش به حال پسره عجب شانسی داره که تونسته زیر درخت بید مجنون یه همچین دختر خوشگل و حسودی رو که چشمای خمارش از شدت حسادت خیس شده رو بغل کنه! از اینکه متوجه اشک‌هایش شده ام ،کمی دلخور به نظر می آید. -بهتره خودت رو مسخره کنی. نگاه حسرت بار و پر تمنایم را به سراپایش می دوزم و می گویم: -تو اگه واقعا نمی‌خواستی دلبری کنی پس چرا انقدر به خودت رسیدی؟ صورتش از عصبانیت سرخ می شود و در نظرم او را زیباتر جلوه می دهد -آخه مگه من خبر داشتم که تو اینجایی؟ اگه می‌دونستم امکان نداشت بیام. تند و تیز که جوابم را می دهد تازه یادم می افتد که چقدر دلم برای این حاضر جوابی ها و رفتارهای کودکانه اش تنگ شده است. موهای صاف و شلاقی اش را فر کرده و به روی شانه ریخته است انگشتم را در پیچ و تاب گیسویش می چرخانم و مشغول بازی کردن با حلقه موهای فر شده اش می شوم و بو*س*ه‌ای به آن می زنم. -واقعا؟ حالا راستش رو بگو به خاطر من نمی‌اومدی یا به خاطر پروین جان؟ بوی موهایش در مشامم بوی گند زاری مرطوب را تداعی می کند.بلافاصله جوابم را می دهد -چه ربطی به پروین داره؟ ل**ب پایینم را با شیطنت گاز می گیرم و از دیدن برق حسادت در چشمانش ابروهایم بالا می پرد. دلم دیگر طاقت پنهان کردن این راز را ندارد. باید فاش کنم ، قصه این دلداگی را! -چون می‎خواد جای تورو بگیره ولی نمی‌دونه که تو با اون چشمای خمارت چه بلایی به روز من مغرور آوردی که دیگه هیچ کس نمی‌تونه جات رو بگیره؛ فقط خدا می‌دونه توی این چند ماه دوری، تو با دل من چه کردی؟ آه می کشم حالا وقتش است تا همه چیز را بگویم و خودم را خلاص کنم. تا دیر نشده باید سدی بر روی احساس پرنیان ببندم و گرنه این سیل بنیان مرا زودتر از هرکس دیگری خواهد کند! -حتی تو هم نمی‌فهمی توی قلب من چه خبره، راستش می‌خواستم همین امشب با پدرت صحبت کنم اما فعلا صلاح اینه که یه کم صبر کنیم. عمیق و گیرا نگاهش می کنم تا شاید دردم را بفهمد. با پشت دست، گونه‌اش را نوازش می کنم و همین طور که از جا بلند می‎شوم ،حرف آخرم را می زنم تا بیشتر از آن غرورم در زیر تمنای نگاهش آب نشود. -تموش می‎کنم! بهت قول میدم دیگه از هم دور نمی‌شیم.
  4. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/ پارت ۶۹ روژان وقت حرف زدن که می شود، نفسم در سینه بند می آید. وقت حرف زدن که می شود، آنقدر در سیاهی چشمانت خودم را گم می کنم که تمام حرف هایم یادم می رود. وقت حرف زدن، لال می شوم و سراپا گوش! که تو بگویی و من به جان اجابت کنم! مانده ام که چه طور باید از این خانه و دلبستگی هایش دل بکنم و باز آنچه که تو می خواهی بخواهم. از تمام تعلقاتم که بگذرم از این گوشه دنج حیاط، از این خلوتگاه عاشقانه مان نمی توانم دل بکنم. امشب حتی شمع های روشن روی این سنگ سفید هم انگار با چشمانت هم دست شده اند تا در این خانه پاگیرم کنند. دلم می خواهد پا بگذارم روی تمام قانون های دنیا و بگویم: نه! نمی روم… بی تو هیچ جا نمی روم.حتی دوست دارم پا را از این هم فراتر بگذارم و بگویم:طاقت این را ندارم که تماشاچی این نمایش تلخ باشم. چشمانم کور شود بهتر از آن است که تو را دست در دست سیلویا ببینم .من حتی نمی خواهم دروغکی هم مال کس دیگری باشی! صدای گرم و مردانه آراز که زیر گوشم زمزمه وار نامم را تکرار می کند، مرا از دنیایی که در آن سلطان قدرت شده ام، بیرون می کشد _وژان…روژان؛ حواست به من هست؟ چی می خواستی بگی؟ زودتر حرفت رو بزن و برو. می خوام تنها باشم. هوای خلوت کردن به سرش زده است و من دلم می خواهد تمام مدت باقی مانده تا رفتنم ،هر لحظه حضورش را حس کنم و چه تضاد خنده داری پیش رویم است!قلبم را در مشت می گیرم و یک جمله می گویم: _چرا با عروست نرفتی پس؟ نفرت دارم از بردن نام عروس! اما نمی دانم چرا امشب با تکرار آن خودم را شکنجه می دهم. آراز دستش را از روی زانویش آویزان می کند و نفس آه مانندش را با صدا بیرون می دهد. _دنبال من راه افتادی که این چرت و پرت ها رو ردیف کنی؟ نگاهش نمی کنم تا جرات از دست رفته ام را بیابم. _نمی خوام برم.من از اینجا تکون نمی خورم. اصلا چرا باید اولین نفر من باشم؟ می خوام آخرین نفر باشم! تا آخرش همین جا کنار تو باشم! نچی می گوید و سری تکان می دهد _خواهشا دوباره شروع نکن روژان، من حرفم رو زدم دیگه هم تکرارش نمی کنم. پس فردا سرت رو میندازی پایین و مثل یه دختر خوب میری ترکیه. همون جا می مونی با کسی هم ارتباط برقرار نمی کنی تا بیام دنبالت. روشن شد؟ روبه رویش می ایستم و پا می کوبم. _تو رو قسم به همین خاک خواهرت نذار من برم. نمی تونم برم. به خدا نمی تونم مثل فنر از جا بلند می شود. چانه ام را محکم در دستش می گیرد و از لابه لای دندانهایش که از خشم به روی هم می ساید ، فریاد می زند _تو اصلا می دونی خواهر من کیه که منو به خاکش قسم می دی؟چی پیش خودت فکر می کنی؟ تو مالک من نیستی روژان. بهت گفتم نباید بهم وابسته بشی ، چرا توی کله ات فرو نمیره؟ چیزی که بین ما گذشته، هزار و یک دلیل داشته ولی حتی یکیش هم عشق نبوده. این گروه هنوز پابرجاست.من هنوز آراز هستم. پس حرف روی حرف من نمیاری. تو منو فراموش می کنی بعدش هم میری دنبال زندگیت! حرف از عشق که می زند زبانم بند می آید. خیره می شوم به شعله های رقصان روی سنگ سفید وبرای چند لحظه فقط سکوت می کنم. _چطور فراموشت کنم؟ الان می گی فراموشم کن؟ الان؟ کلافه دستی لای موهایش می کشد و پشت به من می ایستد.چشم هایش که از چشم هایم دور می شود. بازهم برای حرفی که می خواهم بزنم مردد می شوم. درد عجیبی ست این عشق یک طرفه! _اَه…، روژان خواهشا دوباره شروع نکن. الان و قبل و بعد نداره. من نمی فهمم تو چرا همیشه ساز مخالفت کوکه؟ جان رفته باز به تنم باز می گردد تا یادم بیاید که هستم و با خود چه کرده ام. تا حقم را از دنیایی که رسمش با من فقط نامردی ست بگیرم. _برم که چی بشه؟ توی غربت دق کنم؟ من راهی نشده ،ماه عسلت شروع میشه. خودم بلیط هاتونو دیدم. اینم جزء نقشه ست؟ بازیه؟ دست در جیب جین سیاهش می کند و با خشم به سویم بر می گردد. گره ابروهایش مثل همیشه در هم است و دندان روی لبهایش می فشارد. _حدت رو نگه دار روژان! هنوز هم با وجود اتفاقی که افتاده اگر اراده کنم نابودت می کنم نه تو و نه هیچ کس دیگه نمیتونه جلوی خواست من وایسته. در مقابل حمایتی که ازت می کنم ، طاقت گستاخی ندارم! زود از اینجا برو تا اون روی سگم بالا نیومده. در یک لحظه تصمیم را می گیرم باید تکلیف خودم و دلم را روشن کنم. باید بدانم قدم در چه راهی گذاشته ام. _به خاطر این گروه حاضری تا کجا پیش بری؟ برای حفظش حاضری از چی بگذری؟ اگر برم باید از من بگذری! نمی خوام بیایی دنبالم. گفتی فراموشت کنم، پس فراموشم کن و دیگه دنبالم نیا! نفس مانده در سینه اش را بریده بریده بیرون می دهد و مثل کسی که دنبال گم شده ای می گردد، سراپایم را ورانداز می کند. _اگر لازم باشه این کار رو می کنم. پشتش را به من می کند و به سوی در خروجی می رود. به من پشت می کند و به گمانم که به تمام آرزوهایش پشت می کند. حالا دیگر نمی دانم این من هستم که به خودم دروغ می گویم تا باور کنم که دوستم دارد یا اوست که برای دلش نقش بازی می کند تا دوست نداشتم را به قلبش بقبولاند. صدایم بی اراده بلند بلند می شود _از بچه ات چی؟ از اونم می گذری؟
  5. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۸ آراز برق اشک را که در چشمان سیاه روژان می بینم، این بازی شروع نشده برایم به پایان می رسد. برد یا باخت چه فرقی می کند؟ من بازیکن اجباری این بازی هستم. نه راه پس برایم مانده و نه راهی در پیش دارم. این بازی گرچه برایم دو سر باخت است ،اما ناگزیرم و این ناچاری ام را انگار هیچ کس نمی فهمد. قصد راهی کردن روژان را دارم و به او سپرده ام که با هیچ کدام از شبکه های اجتماعی با هیچ کدام از بچه های گروه علی الخصوص من ، ارتباط برقرار نکند. امشب شب آخری ست که می توانم برای شب بخیر شبانه به اتاقش بروم اما چند ساعت قبل از ساعت خاموشی به اتاقش رفته و در را به رویخودش قفل کرده است.در که می زنم ، از زیر در اتاق ، کاغذی تا شده را به بیرون سر می دهد و با صدای بلند می گوید: _لطفا برو آراز. می خوام تنها باشم. کاغذ را از زیر در بر می دارم و بی حرف ، به سوی اتاقم رهسپار می شوم. تای کاغذ را باز می کنم.دستخطش را می بینم و با خواندن آن ،اولین چیزی که ذهنم را درگیر خودش می کند، تاثیر کلماتی ست که بر کاغذ سفید نقش بسته است. "امشب همه چیز رو به راه است .همه چیز آرام آرام است .باورت می شود؟ دارم با خودم تمرین می کنم تا یاد بگیرم شبها بی انتظار آمدن تو بخوابم اما "با یاد تو "نگرانم نشو!همه چیز را یاد می گیرم ! حتی راه رفتن در این دنیا را ، آن هم بدون تو ،یاد می گیرم که چطور بی صدا گریه کنم ، تا برایت دردسر نشود ،یاد می گیرم که هق هق گریه هایم را چطور با بالشم خفه کنم، نگرانم نشو ، قول می دهم همه چیز را زود یاد بگیرم دارم تمرین می کنم تا قبل از رفتن یاد بگیرم چطور با تو باشم بی آنکه تو باشی! یاد می گیرم ،نفس بکشم بدون تو…… و به یاد تو! یاد می گیرم ،چگونه نبودنت را با رویایت و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم . نگرانم نشو،همه چیز را خوب تمرین کرده ام ! یاد می گیرم، که بی تو بخندم یاد می گیرم بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت بغضم را خالی کنم.و قسم می خورم که دیگر عاشق نشوم و دل نبندم به کسی که دوستم ندارد! همه چیز را یاد می گیرم به جز فراموش کردنت! که هرگز توان آن را نخواهم نداشت. مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم… *** روی زمین می نشینم کمرم را به دیوار سرد اتاق تکیه می دهم. دستم را روی پیشانی ام می گذارم و با پشت دست دیگرم اشک هایم را از صورتم پاک می کنم. تک تک کلماتتکان دهنده ، نامه اش مانند ضربات پتک آهنران در مغزم می کوبد. نگاهم به سوی ساعت شنی روی میزم که آخرین دانه هایش در حال ریزش است، کشیده می شود. انگار هیچ کس دردم را نمی فهد. انگار هیچ گوشی طاقت شنیدن غصه هایم را ندارد. من با خودم و دل این دختر چه کرده ام ؟عجب شبی ست امشب.کوبش های قلبم آنقدر محکم شده است که انگار ضربان این تکه گوشت خونین را در حلقومم احساس می کنم .انگار راه نفسم بندآمده ،انگار اشک هایم به سرخی چشم های تو در آمده اند. از جا بلند می شوم . ساعت شنی ام :را وارونه می کنم. و پشت کاغذش می نویسم خم ابروانت ای مه" دل خسته ام شکسته برحاسدان چه باشد "خم قامتی شکسته کاغذ را از زیر در اتاقش به داخل سر می دهم و همان جا ، پشت همان در بسته ، به انتظارش می ایستم. اخلاقش را می دانم ، مثل همیشه ، کم طاقت است و کم صبر! چند لحظه بعد،با عصبانیت در را می گشاید. با وجود تاریکی اتاق و راهرو ، می توانم چشمان پف کرده اش را خوب ببینم. _چی از جونم می خوای؟ مگه نگفتی برو؟ دارم میرم دیگه… دیگه باید چی کار کنم؟ حتما باید بمیرم تا تو خیالت راحت بشه؟ صبر می کنم تا حرف های نگفته اش را بزند. صبر می کنم تا قلبش را سبک کند با گفتن حرف هایی که قلبم را با آن ها نشانه می رود. _اصلا مگه امشب عروسیت نبود؟ تو اینجا چی کار می کنی آقای داماد؟ عشق و ازدواج واسه ما گناهه ، برای تو که نیست، تو آرازی ، تو همه کاره مایی ، پس برو.راحت دنبال زندگیت . دست از سرمون بردار تا ما هم زندگی کنیم. صدای فریادهایش، همه را بی خواب می کند. گرچه بعید می دانم اصلا کسی به خواب رفته باشد. در تمام اتاق ها باز می شود و تا به خود بجنبم ، در میان همه اعضای گروهم احاطه می شوم. به چشم های سرخ آنا نگاه می کنم، انگار او هم امشب با اشک هایش مهمانی گرفته است دستم را کلافه در هوا تکان می دهم. _بچه ها شما چتونه؟ ما باهم حرف زدیم ،قول و قرار گذاشتیم. همگی با نقشه من موافقت کردید. حالا این چه مسخره بازییه که راه انداختید؟ چرا هیچ کدوم نمی فهمید این ازدواج سوریه؟ همه سر به زیر انداخته اند به جز شاهرخ که چند قدم به سویم می آید و نگاهش را به نگاهم می دوزد. _ازدواج، ازدواجه، سوری و غیر سوری هم نداره آراز جان! قانون هم قانونه، چه برای ما، چه برای تو، قرار ما این نبود …، چرا قسمت های خوبش سهم توست ، اما فرار و بدبختی و فلاکتش سهم ما؟ کامران با خشم دست او را از پشت می کشد . _دری، وری نگو شاهرخ، انگار امشب زیادی کشیدی مغزت پوک شده که چرت و پرت سر هم می کنی! مشت محکمی به دیوار می کوبم . انگشت اشاره ام را رو به آن ها می گیرم و فریاد می زنم. _اگر مخالف بودید، چرا موافقت کردید؟ من تا لجن توی این کثافت فرو رفتم اونوقت شما حرف از خوشی و تفریح می زنید؟ من دارم با جونم بازی می کنم تا شماها آسیب نبینید، کجای این بازی قشنگه؟ هر کدومتون که هودشو مرد این میدون می دونه، با کمال میل حاضرم جامو باهاش عوض کنم. سکوت مرگ میانمان می نشیند . دیگر نمی توانم در این فضای مسموم نفس بکشم بیش از آن طاقت نگاههای پر درد روژان را هم ندارم. دلم هوای ته باغ را کرده است.از پله ها با عجله پایین می روم و پشت سرم.روژان روانه می شود. به سویش بر می گردم. _کجا دنبال من راه افتادی؟ ل**ب پایینش را زیر دندان می گیرد و سرش را پایین می اندازد _باهات کار دارم _چه کاری؟ تمام این آتیش ها از گور تو بلند میشه. فعلا حوصله هیچ کدومتون رو ندارم. برگرد توی اتاقت.
  6. maryamalikhani

    سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل نوزدهم/پارت ۱۳۰ گاهی اوقات ،تمام عمرت را می دوی تا به حقیقت برسی اما وقتی به آن می رسی، دلت می خواهد همه چیز را وارونه ببینی.! وقتی صفحات زندگی ام را ورق می زنم، میبینم صفحه به صفحه اش پر است از حماقت های جسورانه من!اعتمادهای بی دلیل و کورکورانه ام و دلبستگی نسنجیده ام تمام هستی ام را یک جا به یغما برد و حالا این من هستم که باید زندگی ام را از صفر شروع کنم. باید لیلای دیگری شوم تا بتوانم در واویلا بازار زندگی باز هم سرپا بایستم. از صبح منتظر زری هستم. میدانستم که خواسته یا ناخواسته درگیری من با مانی و خانواده اش دامن او را هم خواهد گرفت.یاد صدای گریه اش از پشت تلفن که می افتم، دلم ریش می شود. خدا از سر تقصیرات این قبیله هزار رنگ نگذرد که آتش کینه شان اینطور دودمانمان را برباد داده. زری پشت سر هم زنگ در را می فشارد و تا در را باز می کنم ،.گریه کنان خودش را در آغوشم رها می کند. _بدبخت شدم لیلا! بچه هام در به در شدن… نمیخواهم بفهمد که نمی توانم روی پا بایستم. روی کاناپه کنار در که دستم را به لبه آن تکیه گاه کرده ام می نشانمش و خودم کنارش می نشینم بغلش می کنم و دست به سر و صورتش می کشم. اشک هایش را از صورتش با کف دست پاک می کنم و او را روی مبل نزدیک به در می نشانم. سری از روی تاسف تکان می دهم. طاقت دیدن اشک هایش را ندارم.برایش از سماور برقی که روی میز عسلی کنار مبلمان گذاشته ام چای میریزم. چند حبه قند درشت در لیوان چاییش می اندازم و مشغول هم زدن آن می شوم. _چاییتو شیرین می کنم عزیزم . بخور بذار فشارت بره بالا. رنگ به صورتت نمونده قربونت برم. باز داغ دلش تازه می شود و شروع به فین فین می کند. _لیلا آخه این چه مصیبتی بود که سرمون هوار شد؟ من تا حالا خیال می کردم مانی آدمه چه می دونستم این تخم جن زندگیمو داغون می کنه! لیوان چای را مقابلش می گیرم . _ببخشید دیگه چیزی توی خونه برای پذیرایی ندارم. کلافه دستم را پس می زند. _ول کن تورو خدا لیلا. توام خیال می کنی من اومدم مهمونی خاندان سلطنتی. دو روزه بچه ام رو شیر ندادم. اصلا چند وقته دیگه شیرم رو نمیخوره. صدای ضجه اش بلند می شود. _دو روزه از سامی خبر ندارم. از خدا بی خبرها بچه هامو ازم گرفتن. گوشه روسری اش را عقب می کشد و صورت کبودش را نشانم می دهد. _اینم از سر و صورت خودمه . می بینی به چه روزی افتادم؟ چقدر بهت گفتم دست بردار تا زندگی منم به باد ندادی؟ بفرما! اینم آخر و عاقبتمون! خودتو در به در کردی ، منم بدبخت! حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟ بغض در گلو نشسته ام با دیدن صورت کبود زری ، باران می شود و از چشم هایم پایین می آید. دست به لبه مبل می گیرم و روی پاهای لرزانم می ایستم و فریاد می زنم _به من نگاه کن… خیال می کنی من حال و روزم بهتر از توست؟ فلج شدم زری، فلج شدم… دیگه نمیتونم یه قدم راه برم. شیش ماهه در به در خونه مردم هستم. کدومتون حتی یه زنگ به من زده حالمو بپرسه؟ یه قرون پول ته کیفم نیست که باهاش بتونم برم دکتر ، شدم صدقه خور مردم ، تو اینا رو می فهمی که درد دلت رو آوردی اینجوری سرم آوار می کنی؟ دو دستی بر سرش می کوبد و طوری ضجه می زند که دندان های زردش تمایان می شود و توی ذوقم می زند _خدا از سر تقصیرشون نگذره. تو چرا به این روز افتادی مادر مرده؟ نفس بریده خودم را روی مبل می اندازم. _دیگه چه فرقی می کنه. من فقط نگران بچه هام هستم. خدا خیر بده به آهو. مادرش برام از دکتر وقت گرفته قراره غروب بیان دنبالم. به خدا فقط به خاطر بچه هام قبول کردم که باهاشون برم وگرنه من دیگه خودمو تموم شده می دونم. دستش را رو به روی صورتش تکان می دهد و آه می کشد _آخ، آخ, آخ ، لیلا تو اگه بدونی تمام این بدبختیها از کجا سرمون آوار شده! دو طرف دستش را گاز می گیرد و خیلی جدی می پرسد _لیلا راست می گن تو فال میگیری؟ آره ؟ ز می زنم به نگاه منتظرش و مات می مانم که او ماجرای فال گرفتن مرا از کجا می داند؟ _کی بهت گفته من فال می گیرم؟ یک جرعه از چای شیرینش می نوشد و چپ چپ نگاهم می کند _چه فرقی می کنه؟ تو مارو نامحرم می دونی ولی من از همه کارهات خبر دارم . پاهایم شروع به ضعف رفتن می کنند و بی اختیار مشغول مالیدن آن ها می شوم. _مثل من بی کسی و بی پولی نکشیدی. نامردی ندیدی که اینطوری ادعا می کنی _توام نامردی ندیدی لیلا. هرچی کشیدی از خریت خودت بوده. خودتو عقل کل می دونی ولی یه بچه هم می تونه سرتو کلاه بذاره. موضوع پول چیه؟ تو با حمیدرضا چی کار کردی که اینجوری به خاک سیاه نشستیم؟ حرف های زری را که می شنوم بی اختیار لرزش پاهایم شروع می شود. _کدوم پول؟ _خودتو به خریت نزن لیلا. تو پول های حمیدرضا رو ورداشتی با خودت آوردی بعدش هم اونو به پلیس لو دادی اونپقت خیال کردی اگر بیایی ایران دیگه دستش بهت نمیرسه؟ حرف آن پول های باد آورده و بدبختی هایی که به خاطرش کشیدم و از دست دادنش ،حالم را دگرگون می کند. آن هم در زمانی که هیچ پولی برای امرار معاش نداشتم. _پولی در کار نیست. هرچی بود مال خودم بود اما همه اش به باد فنا رفت. من اگر پول داشتم اینجا توی خونه مردم چی کار می کردم. چد سرفه می کند و با لذت باقی چایش را سر می کشد. _از بس احمقی لیلا. به خاطر هیچ و پوچ بی چاره مون کردی . لااقل عرضه نگهداری از پول ها هم نداشتی. میدونی پول ها رو کی از چنگت در آورد.؟ متعجب نگاهش می کنم.انگار آمده است تا تمام باورهایم را عوض کند. _اون زنیکه آرایشگر دستش با حمیدرضا توی یه کاسه بود . امیر و مانی هم همین طور. حمیدرضا از مانی خواسته بوده تا واست نقش عاظق دلداده رو بازی کنه. آره جونم! نمی دونی بدون گند زدی به زندگی همه مون! ب چشم های از حدقه بیرون زده نگاهش می کنم و آب دهانم را با زحمت پایین می دهم. _چی میگی تو زری؟
  7. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۷ روژان چشم هایم را می بندم و با هر بار باز و بسته شدنش، هجوم بی امان خاطرات، بر خاطرم می .نشیند. امان از آن شب سرد، امان! دنباله لباس بلندم را در دست می گیرم و مثل شاهزاده ای از اصل ، دور مانده، و در میان هل هله مهمانان، از پله های عمارت پایین می آیم. آنقدر غم دارم که چشمان پف کرده از فرط گریه ام ،کم مانده تا دست دلم را رو کند. آراز دستش را به سویم دراز می کند تا به جمع مهمان هایش بپیوندم و باز مرداد داغ دستهایش ، زمستان دستهایم را پایان می بخشد.با آنکه هنوز همه چیز برایم ممنوع است، با آنکه همچنان محکوم هستم به پنهان کردن آتش عشقی که میانمان شعله ور است ، اما من حتی به این عشق پنهانی هم دلبستگی خاصی پیدا کرده ام. چشم هایم را محکم روی هم فشار می دهم و یادم می آید، که می گفت:دوست داشتن همیشه گفتن نیست، گاه سکوت است و گاه نگاه، و من در این شب بی ستاره ،با سکوت نگاهش می کنم تا بداند چقدر دوستش دارم. می داند؛ خوب هم می داند که من تنها از گوشه چشمش و آن نگاه زخمی ،پرواز می کنم به آسمان پر راز و آواز دنیا و به خاطرش تمام ردپاهای مادینگی و غریزه ام را بر شنهای ساحل تنتش پاک کرده ام تا بانوی بی ردپای دریای دلش باشم و تن داده ام به اینکه هیچ کس نباید بفهمدکه من، عبور کرده ام از سایه سار فانوس عشق.! آراز چشمکی می زند و پیش دستی که تکه بزرگی از کیک بریده این جشن منحوس در آن قرار دارد مقابلم می گیرد و لبخند محوش ، جایگیزن گره عمیق ابروهایش می شود. _نمی خوای کیک بخوری، خب نخور، ولی با این چشم های ورم کرده ،یه جوری نگاه نکن که انگار به مسلخ آوردنت! کامران با فاصله کمی کنارم نشسته و تا حرف از دهان آراز بیرون می آید، سری تکان می دهد و آرنجش را روی شانه ام می گذارد و سرش را از پهلو به سرم می چسباند و به آراز که رو به رویمان دست به کمر ایستاده اشاره می کند. _رییس راست میگه دیگه، چیه از سر شب انقدر قیافه گرفتی؟ می خوای همه چیز لو بره؟یه ذره دیگه ادامه بدی، گندش در میاد. آخه تو چته دختر؟ می خوای تمام نقشه هامونو به باد بدی؟ مگر می شود با حضور سیلویا در کنار سلطان رویاهایم وانمود به خوب بودن کنم؟ چه انتظار نا به جایی ست که بخواهند قلب نا آرامم را آرام کنم . آن هم امشب! شبی که آراز را دست در دست آن دخترک شیطان صفت دیده ام .از همان لحظه ورودشان به مجلس ، از همان وقتی که محبوبم در رخت دامادی ، کنار او ایستاد، نفس بریده ام دیگر بالا نمی آید. کامران گمان می کند که من گروه را در حال فروپاشی می بینم و از ترس به دام افتادنمان قالب تهی کرده ام اما چه خبر دارد از نگرانی هایم؟ چه خبر دارد از رازی که پنچه بر گلویم انداخته؟ چه خبر دارد از هجرتی که به زودی محکوم به آن خواهم شد؟ آراز با آن کت و شلوار خاکستری ،.که قالب تنش شده است، رو به رویم ایستاده و نگاه پر تمنایش ، طوفانی در موج های سرگردان دلم می اندازد. وقتی اخم هایش دوباره در هم فرو می رود ، می فهمم که گذاشتن آرنج کامران به روی شانه ام به مذاجش خوش نیامده، چشم هایش را ریز می کند و چینی به بینی اش می اندازد . _انتظار من ازت خیلی بیشتر از این حرف ها بود روژان ، با این کارهات داری روحیه همه بچه ها رو خراب می کنی . امیدوارم سیلویا بویی نبره وگرنه … کامران یک لنگه از ابروهایش را به همراه گوشه لبش پایین می دهد دستم را می گیرد و از جا بلند می شود و مرا هم مجبور به ایستادن می کند.درد پاهایم از سر شب به خاطر پوشیدن آن کفش های پاشنه دار ورنی ،امانم را بریده است ، اما از اینکه با آن سر و وضع هم رنگ جماعت شده ام و به خیال خودم ، همان طوری هستم که آراز دوست دارد،شکایتی ندارم! کامران با سر اشاره ای به گروه موسیقی که از سوی آراز دعوت شده اند، می کند و ناگهان صدای موسیقی بلند می شود. _هیچ کس هیچی نمی فهمه رییس، بهت قول می دم همه چیز عین نقشه جلو میره. من نمیذارم این روباه ماده زندگی همه مارو به لجن بکشه همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد، سیلویا با آن لباس تور سفید دنباله دارش خودش را به آراز می رساند و با بلند شدن صدای موزیک قصد رقصیدن با او را می کند و من در میان تمناهای خاموش خودم و نگاههای پر حرف آراز ، به رقصیدن با کامران ، تن می دهم.آراز تند و تیز نگاهم می کند اما ، نور سالن که کم می شود ،رد نگاهش را هم گم می کنم. دلم از جا کنده می شود وقتی دست سیلویا روی شانه های آراز جا خوش می کند و دستهای او را روی کمر باریکش که در حال پیچ و تاب دادن به آن است، محکم می کند. نفسم می گیرد وقتی سرش را روی سینه او می گذارد و خودش، را در آغوش محبوب من گم می کند. کامران دستش را دور کمرم حلقه می کند و مرا به خودش می چسباند . اشکم آرام از گوشه چشمم سر می خورد و پایین می ریزد. دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم: این قرارمان نبود! قرار نبود قلبم در یغمای سرمای زمستان یخ بزند در زیر این همه سردی! قرار نبود حتی همین زمستان نگاهت را هم از من بگیری! قول داده بودی آرزوهایم را بر آورده سازی و حالا آرزوی من این است…. آرزوی من این است که روز های طولانی ،در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی. آرزوی من این است یا فراموشت کنم و یا مثل غم های بی پایانم هر شب تورا در آغوش گیرم . آرزوی من این است که تو سرپناهم باشی ، آرزوی من این است که همسفرم شوی در سکوت مرگبار جاده های رو به هجرت. آرزوی من این است که دیگر از سفر چیزی نگویی و یاری ام کنی در این جنون بی قانون !…بگو، رااست بگو؛ مرد برآورده کردنش هستی؟ نگاهم بی اختیار سمت لبهایش می رود که روی ل**ب های سرخ از رژ ل**ب سیلویا می نشیند و حس می کنم ، بختم به سیاهی رنگ پیراهنم شده است. و بی اختیار ذهنم مرا به سوی آن شبی که در میان شمع ها دیدمش ، می کشاند. کاش شهامت آن را داشتم تا بگویم در بطن خسته من، نیمی از وجود تو در حال شکل گرفتن است ودر من جانی برای جان دادن به او باقی نمانده
  8. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۶ آراز عجب شبی ست این بلندترین شب سال!برای مردی که تمام شب های زمستانی اش به بلندای یلدا گذشته است؟ و آیا باید امشب یلدا را مبارک بدانم ، وقتی حضورت مبارک ترین اتفاق زندگی شده و کاری کرده تا یلدا برایم چون چشم بر هم زدنی بگذرد؟ همه داشته های من تو را برای همه نداشته هایم می خواهد! برای تمام شب های بی مهتابی که بی تو گذشت، برای قلبی شکسته که پر از نفرت و انتقام بود و به یمن قدم هایت سبزینه ای نو در آن کاشته شد! کاش می دانستی با حضورت تمام شب های من ،یلداست اما این زیباترین یلدای سالهای عمرم ، با غم تلخ نگاهت، به تلخی زهر بر کامم می نشیند و نفسم را تنگ می کند. در اتاق روژان را برای شب بخیر شبانه می کوبم و لای در را آهسته باز می کنم. پشت میز تحریر نشسته و در زیر نور چراغ مطالعه ، مشغول خواندن رکسانه و اسکندر است. منتظر اجازه اش نمی شوم و پا به اتاقش می گذارم و در را پشت سرم می بندم. و به آن تکیه می زنم. _پاشو لباست رو عوض کن ،بیا ته باغ، باهات کار دارم. سرش را بالا نمی آورد و خودش را سخت، مشغول مطالعه نشان می دهد. _میشه بذاریش برای فردا؟ اخم هایم بدجور در هم گره می خورد. جلو می روم و کتاب را روی دستش می بندم و با اخم نگاهش می کنم. _هزار دفعه بهت گفتم: وقتی باهات حرف می زنم ، حواست به من باشه. تو هنوز یاد نگرفتی روی حرف من حرف نزنی؟ کی میخوای چشم گفتن رو یاد بگیری؟ غمگین نگاهم می کند. آب دهانش را قورت می دهد و می گوید: _الان آماده میشم ، تا ده دقیقه دیگه میام پایین. به دیوار ته باغ تکیه می زنم و منتظرش می مانم. صدای قدم هایش که می آید، قلبم از حضورش، پر حرارت می شود.نزدیک می شود و نفسم در آتشکده احساسم ، به شماره می افتد. شروع شورش های قلبم ، با تپش های مکررش قفسه سینه ام را بالا و پایین می برد . رو به رویم می ایستد و شنل سیاهش را به دور خودش محکم می کند و منتظر شنیدن حرف هایم می شود. روژان؛ازت انتظار دارم خوب حرف های امشب منو گوش کنی و دقیقا همون طوری که ازت می خوام و انتظار دارم رفتار کنی. بهم قول میدی؟ سرش را پایین می اندازد و با نوک کفش هایش مشغول بازی با سنگ ریزه های جلوی پایش می شود. _از کسی که تموم شده انتظار انجام کاری نداشته باش. نه اینکه نخواد، نمی تونه… از اینکه هنوز در چشمانش معصومیت کودکی اش را حفظ کرده، دلم می لرزد و آهنگ جوانی را در دلم کوک می کند اما کم، کم حس می کنم لحظه ها در میان شور حضورش بی درنگ از پی هم می گذرند و من به خط پایان نزدیک و نزدیک تر می شوم. روژان اولین نفریست که باید از گروهم خارجش کنم تا از آسیب دور بماند.حرفی که می خواهم بزنم ، بارها بر زبانم می آید و آن را قورت می دهم اما چه کنم که فرصت ها اندکند و غم من بسیار .،دستی روی ل**ب های خشکیده ام می کشم و نگاهم روی ل**ب های کوچکش ثابت می ماند و از عطش می سوزم اما یادم می آید که عطش تشنگی ام از چنین ظرف اندکی سیراب نمی شود چراکه سخت است از دریای تو نوشیدن و بی تاب نگشتن و چشم فرو بستن از این همه آرامشی که در نگاه تو خفته.اما چه باید کرد وقتی تقدیر مان چنین مقدر است و لحظه ی وداع آمده . و تو چه می دانی که تنها امید وصل توست که مرا تسکین می دهد. انگشت شستم را روی ل**ب پایینم می کشم و از زیر چشم نگاهش می کنم. _حرف از تموم شدن نزن روژان. فقط بهم قول بده . قول بده روژان. ناگهان طاقتش تمام می شود و در مقابل چشمانم فرو می ریزد. امشب عجب شبی ست! چه یلدای غریبی شده است این یلدای تمام نشدنی. دستهایش را از شنل بافتنی اش بر می دارد و مشت هایش را بهم گره می زند و پی در پی آن ها را به سینه ام می کوبد. _لعنتی از جونم چی می خوای؟ چرا ازم قول میگیری؟ چرا بهم دروغ میگی؟ من دوستت دارم دیوونه. می فهمی؟ تو اصلا از دوست داشتن چیزی می فهمی؟ دلم می خواهد بگویم:این شنیدنی ترین نغمه زندگی ام است که بر زبان تو جاری گشته ، اما آهی پر حسرت ، راه گلویم را بند می آورد. محکم در آغوشش می کشم. سرم را بالا می گیرم تا حتی با قانون جاذبه هم بجنگم و نگذارم اشکی که در چشم هایم نشسته، فرو ریزد. _نگو روژان. خواهش می کنم نگو. تو نباید منو دوست داشته باشی. وجود من برای تو خطرناکه. باید تا می تونی از من دور بشی. کبودی زیر چشمت رو یاد رفته؟ همیشه باید یاد زخم هایی که از من خوردی باشی و خودتو ازم دور نگه داری. ازم دور شو روژان… دور شو… خودش را از آغوشم جدا می کند، برای لحظه ای حس می کنم، نیمی از وجودم کنده شد و دارد از من دور می شود. اشکش را با کف دست پاک می کند و رو به رویم می ایستد. _من نمی تونم. نمی تونم ازت دور بشم من عشقم رو دو دستی تقدیم سیلویا یا هر کس دیگه ای نمی کنم که به قول خودت جون بقیه نجات پیدا کنه. من نمی ذارم تو قربونی این گروه لعنتی بشی! اصلا بذار همه چی از هم بپاچه، به درک ! هیچ کس برام مهم نیست. بذار تاوان بدیم، بذار نابود بشیم. مگه تو کی هستی که همیشه می خوای یک تنه جلو دنیا وایستی!؟ نفسش را با آه بیرون می دهد و می زند آن حرفی را که ریشه ام را می زند! _می دونم دوستم نداری، می دونم که من به چشمت فقط یه بچه ام که هیچ کاری از دستش بر نمیاد. می دونم ازدواجت با من هزارتا دلیل نگفته داره که هیچ کدومش عشق نیست. اما برام مهم نیست. تو هرچقدر که دوستم نداشته باشی، من دوستت دارم. نمیذارم خودتو نابود کنی. نمی ذارم! یقه بلوزش را محکم چنگ می زنم و او را به . سمت خودم می کشم اما انگار به جای من، اوست که گلویم را با حرف هایش می فشارد. _گوش کن روژان، دیگه نمی خوام یه کلمه از حرف هایی که از دهنت در اومد رو بشنوم. تو فقط همون کاری رو انجام می دی که من ازت می خوام. فریادش بلند می شود. _چی کار باید بکنم؟ چیه؟باز هم می خوای بهم زهر بدی؟ باشه. قبوله. به خدا این بار با کمال میل تا قطره آخر اون زهر رو می خورم اما نمی ذارم جلوی چشمام مال کس دیگه بشی! دستم را محکم جلوی دهانش نگه می دارم تا بیشتر از آن با آتشفشان حرف هایش، مذابم نکند. _هیش… نمی خوام هیچی بگی. فقط ساکت میشی و به حرف های من گوش میدی. اشک داغش که دست سردم را تر می کند، بی اختیار دستم شل می شود و پایین می افتد. سکوت می کند و غمزده نگاهم می کند.نگاهش نمی کنم تا بتوانم حرفم را بزنم و خودم را از این عذاب خلاص کنم. عذاب نگاه کردن به یک جفت چشم زیبای نم دار! _دو روز بعد از جشن ازدواج من و سیلویا تو ازاینجا میری. من تمام کارهای مهاجرتت رو آماده کردم. میری ترکیه و همون جا منتظر می مونی تا بیام دنبالت .نه به کسی از این قضیه چیزی میگی و نه از من چیزی می پرسی. هیچ کس نباید بدونه تو کجایی و چه ارتباطی با من داری. نگاهم می کند و غربت نگاهش دقیقا زخم دلم را هدف می گیرد. _فهمیدی بهت چی گفتم؟ می تونی تنهایی رو تحمل کنی؟ خودش را لای شنلش می پیچد و ل**ب های لرزانش را زیر دندان می گیرد. _تنها نیستم!
  9. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    #68 جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۵ روژان عجب درد بی در مانی ست این دلبستگی! و چه کابوس جانکاهی ست وابستگی قلبی مشتاق به یک دل سنگی! یک ظرف از انارهای قرمز و خوش رنگی که نازی با دقت آن ها را دانه، دانه کرده و در ظرف بلور ریخته ، پر می کنم و به رویش نمک می ریزم و با اشتها یک قاشق از آن را در دهان می گذارم. طعم ترش انار ، را در دهانم مزه، مزه می کنم و بی اختیار به یاد شب های یلدایی می افتم که همه خانواده در خانه پدربزرگ جمع می شدیم و مادرم کاسه های انار پر از گلپر و نمک را جلویمان می گذاشت.و چه شب پر شکوهی برای همگی مان رقم می خورد. کامران صدای موزیک را بلند می کند و با صدایش مرا از رویاهایم بیرون می کشد. _روژان کجا سیر می کنی؟ کمتر بخور، پاشو یه کم باهم برقصیم ، چیه همگی سرتونو انداختید پایین شکم چرونی می کنید. زیر چشمی نگاهی به آراز می اندازم که هنوز از لاک خودش بیرون نیامده است. دست کامران را پس می زنم و خودم را عقب می کشم. _تنها کاری که بلد نیستم همینه ،متاسفانه!؛واسه هنرنماییت باید فکر یکی دیگه باشی بلند، بلند می خندد و با سر به آنا اشاره می کند. آنا بلافاصله دعوتش را اجابت می کند و بشکن زنان خودش را وسط گود می اندازد. پشت سر او شاهرخ و نازی با خنده و شوخی به جمع آن ها می پیوندند و همگی شروع به رقص و پایکوبی می کنند. آراز با لبخند نگاهشان می کند اما کاملا مشخص است که فقط جسمش در این مجلس حضور دارد! با وجود لبخند کجی که گوشه لبش گنجانده اما غمزده به نظر می آید. فکرم دوباره درگیر آن سنگ سفید و شمع های روشن رویش می شود. این چشم های مغموم انگار حرف های زیادی در خود دارد .به وسعت سینه اش حسادت می کنم . به اینکه می تواند غم هایش را در خودش بریزد و دم نزند،غبطه می خورم. اما کاش می توانستم به این پیله ای که تنگ، دور خود تنیده رسوخ کنم. او از من می خواهد که راز زناشوییمان را کتمان کنم اما من هر بار که نگاهش می کنم و یا حتی نقش چشمانش را در ذهنم تداعی می کنم ، دلم می خواهد هزاران هزار بار در حضور همه مردم دنیا ،داشتن و بودنش را فریاد بزنم. عمیق نگاهش میکنم اما سکوتش و این در خود فرو رفتنش ،سخت مرا می ترساند.به نیمه های شب که می رسیم ،مثل لشکر شکست خورده هر کداممان گوشه ای سرمان را به کاری گرم می کنیم. آراز یک بطری آب معدنی از روی عسلی کنار مبلی که روی آن نشسته می می دارد و نیمی از آن را می نوشد. آستین های پولیوش را بالا می زند و از همه می خواهد تا دور هم جمع شویم. نمی دانم چرا امشب از رنگ نگاهش می ترسم.یک جرعه دیگر از آب معدنی اش می نوشد و لبهایش را می مکند . می خواهد حرف بزند اما انگارچیزی حرف زدن را برایش سخت کرده .تک تکمان را نگاه می کند و برای چند لحظه نگاهش روی صورتم ثابت می ماند . سرش را پایین می اندازد و آرام ل**ب می زند. _نمی خوام شادی تون رو بهم بزنم بچه ها، اما متاسفانه یه اتفاق خیلی بد افتاده که برای ما فقط یه راه چاره باقی گذاشته… قلبم هوری پایین می ریزد. نمی دانم چرا نسبت به حرفی که می خواهد بزند حس خوبی ندارم شاهرخ دستی به پیشانی اش می کشد و ل**ب هایش را جمع می کند و با نگاهش از کامران می پرسد که آیا از چیزی خبر دارد؟ کامران ابروهایش را بالا می دهد و نگاهش را به نگاههای پرسشگر بقیه گره می زند. آراز بی مقدمه حرفش را مثل تیری از چله رها شده ،تند و تیز می زند _گروهمون لو رفته . نازی جیغ کوتاهی می کشد و خودش را روی مبل چرمی که جلویش ایستاده بود، می اندازد. _چی میگی آراز؟ آنا با اضطراب شروع به جویدن ناخن هایش می کند و بی اختیار می گوید:"امکان نداره" کامران حالش پریشان می شود و شاهرخ به عادت همه وقت هایی که مضطرب است ، شروع به تکان دادن پاهایش می کند. من اما ماتم برده است. نمی توانم نگاهم را از دهان آراز بر گیرم، منتظرم تا بقیه حرفش را بزند. چیزی در درونم به من نهیب می زند که آشفتگی آراز برای چیز دیگریست. چیزی که نگاهش می گوید با آنچه بر زبان می راند هنوز فرسنگ ها فاصله دارد. آراز دستی لای موهایش می کشد و سعی می کند آرامش از دست رفته میان گروه را دوباره بر گرداند . اما تلاشش بی هوده به نظر می رسد . شاهرخ طاقت نمی آورد و می پرسد _چطور همچین چیزی ممکنه؟ از کجا؟ چطوری لو رفتیم؟ کامران انگشتش را روی لبهایش می کشد و حالا اوست که به دنبال جواب سوال هایش می گردد. _ما همیشه محتاط عمل کردیم. تو از کجا فهمیدی که لو رفتیم؟ اگر لو رفتیم ،پس چرا پلیس دستگیرمون نمی کنه؟ آنا پشت دستش می زند و وحشت زده سرش را به پشتی مبل می چسباند. _دستگیر؟ وای خدای من؟ آراز آه بلندی می کشد. از جا بلند می شود و چند قدم راه می رود. رو به روی همه می ایستد و دست در جیب شلوارش می کند. قبل از اینکه حرفی بزند یک بار دیگر نگاهش را روی صورت همه می چرخاند. این بار نگاهش از همان نگاههایی ست که بدجور ته قلبم را خالی می کند. _سیلویا هاتسون یه مامور مخفیه؛سیلویا پلیسه! کامران انگشت اشاره اش را زیر دندان می گیرد و بلافاصله می پرسد _چی؟ تو مطمئنی آراز؟ _تا حالا شده به چیزی شک داشته باشم و مطرحش کنم؟ شاهرخ سرش را با دو دست می گیرد و آن را تکان می دهد. _تو از کجا اینو فهمیدی؟ روی مبلی که نشسته ام میخکوب می شوم. تمام بدنم یخ می زند و مثل مرده ای که تازه روح از بدنش خارج شده، حس می کنم که روحم سرگردان شده است. نازی کنارم نشسته و آرام آرام دستش را روی دستم می کشد. آراز انگار نمی خواهد جواب هیچ سوالی را بدهد.سرش پایین است و به فکر فرو رفته. لبهایم بی اراده باز می شود. _حالا باید چی کار کنیم؟ سرش را که بالا می آورد دوباره می شود همان آراز همیشگی. تمام اقتدارش را در نگاهش می ریزد و دستهایش را از جیبش بیرون می کشد و زیرکانه نگاهمان می کند. _نگران هیچی نباشید. سیلویا با ما بازی کرده، پس ماهم باهاش بازی می کنیم . ما باید این بازی رو همون جوری که اون می خواد ادامه بدیم. کامران بلافاصله سر تایید تکان می دهد _چه نقشه ای داری رییس؟ آراز چند قدم جلو می آید. و درست بالای سرم می ایستد. حالا دیگر نمی توانم چشمانش را ببینم و حرف های نگفته اش را بخوانم. _سیلویا به من پیشنهاد ازدواج داده. من پیشنهادش رو قبول می کنم تا طبق نقشه اش جلو بره. اما اون نمی دونه که ،همیشه آس برنده دست منه. من بهش فرصت می دم تا مثل یه مامور وظیفه شناس کارشو انجام بده و در عوض ازش زمان می خرم تا یکی یکی مهره هامو از بازی بیرون بکشم لبخندی از رضایت روی لبهای کامران می نشیند. _پس یهنی کیش و مات! آرامش انگار در حال بازگشت به گروه است . دیگر حتی خودم هم صدای نفس هایم را نمی شنوم. آراز هنوز پشت سرم است و من حالا می دانم چرا آنجا ایستاده. نگاهم نمی کند تا جان دادنم را در گرداب چشم هایش نبیند! نگاهم نمی کند تا او اسکندر بماند و من رکسانه
  10. maryamalikhani

    سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    #133 سراب رد پای تو/فصل نوزده/پارت ۱۲۹ روی صندلی دادگاه در خودم مچاله می شوم . نمی دانم حکم قاضی چیست ولی خیلی چیزها برایم روشن شده است. از آن زمان که سر و کله حمیدرضا و خانواده اش به زندگی ام باز شد، آرامش و خوشبختی ام مثل دو اسیر کت بسته درگوشه ای دور زندانی شدند. امید که چشم هایش را به رویم بست، درهای دنیا به رویم بسته شد. تمام دارایی ام پایمال خوش باوری ام شد و امیر حسین در هیاهوی تلخ زندگی ، تنهایم گذاشت و به جای همه این ها مانی آمد! مانی آمد تا زخم عمیق دلم را ببندد. مانی آمد تا رفیق تمام تنهایی هایم شود. مانی آمد که شریکم شود. شریک بی کسی هایم. مانی آمد تا قوت پاهای لرزانم شود. مانی آمد… ؛پوشه کاغذیی را که در دست دارم به سینه می چسبانم و اشکم را از روی صورتم پاک می کنم.به خاطر طلاقم از حمیدرضا و ازدواجم با مانی از سوی خانواده ام ترد شده بودم و چاره ای نداشتم جز اینکه خودم دنبال کارهایم باشم. لرزش پاهایم آنقدر شدید شده بود که برای راه رفتن و ایستادن مجبور می شدم دستم را به دیوار تکیه گاه کنم و یا اینکه کسی دستم را بگیرد و راه ببرد. انگار افیونی که از سوی مانی نصیبم شده بود ، بسیار قوی تر از چیزی بود که به مرهمت حمیدرضا ، تمام جوانی ام را نابود کرد.از دور آزاده و مادرش را می بینم که بلند، بلند با هم حرف می زنند و به سمت اتاق دادگاه می آیند. همین که مرا می بینند ، آزاده سگرمه هایش را در هم فرو میبرد و فحش رکیکی نثارم می کند. _آخه تو چی از جون داداشم می خوای آشغال؟ چرا دست از سرش برنمیداری؟ واسش زن گرفتیم بدبخت، حالا تو هی خودتو توی این دادگاه ها اسیر کن ببینم چی گیرت میاد؟ پوزخند می زنم. اصلا انگار نشنیده ام که می گوید برای مانی زن گرفته اند! _مانی خودش زنه، لازم نبود واسش زن بگیرید ، باید شوهرش می دادید! حاج خانم به سمتم حمله می کند و یقه مانتو ام را چنگ می زند. _ببین زنیکه من ننت نیستم که دهنتو باز کنی هر چرتی خواستی به بچه ام بگی منم وایستم و تماشات کنم. همچین می زنم توی دهنت که راه خونت رو پیدا نکنی! با وجود تمام بدبختی هایی که بر سرم آوار کرده است و کتک مفصلی که از او و دخترش خورده ام ، اما آن لحظه آرزو کردم کاش مادرم بود! کاش من هم مثل مانی کسی را داشتم که اینگونه برای بودنم بجنگد و جلوی هر کسی سینه اش را سپر کند. به خاطر حکم پزشکی قانونی برای ضرب و شتم ،شکایتی که از آن ها کرده بودم در مرحله اول به نفع من تمام شده بود اما تا حکم نهایی هنوز زمان زیادی مانده بود و من به شدت به مبلغ دیه ای که قرار بود از آن ها بگیرم نیاز داشتم. به چشم های به خون نشسته حاج خانم نگاه می کنم و دلم می خواهد تا باز هم به رویم دست بلند کند تا مبلغ دیه بالاتر رود و گره مشکلم باز شود. دیگر برایم مهم نیست که این پول ها ، پول های کثیف مانی ست. برایم مهم نیست صدقه، دیه، اسمش هرچی که می خواهد باشد ,باید آن را بدست آورم تا خودم و بچه ها را از آن همه فلاکتی که نصیبمان شده نجات دهم. به خاطر مشکل پاهایم دیگر نمی توانم در خانه های مردم کار کنم و تنها راه در آمدم ، همان فال هایی ست که برای احمق های خوشبختی گم کرده ای که سراغم می آیند می گیرم! آزاده خودش را به ما می رساند و دست های مادرش را از یقه ام جدا می کند. _ولش کن مامان. بی کاری با این عجوزه دست به یقه می شی ، این مار خورده افعی شده. از خداشه تو دست روش بلند کنی بتونه پول مفت ازمون بگیره.! دست حاج خانم را می کشد و همراه خودش می برد. به خاطر شکایت من وکیل گرفته اند و حالا برای صحبت کردن با او آمده اند تا از حکم قاضی با خبر شوند. حوصله یکه به دو کردن با آن ها را ندارم. پاهایم بدجوری ضعف می رود و غمگینانه پله های زیاد دادگاه را نگاه می کنم که وقت رفتن باید با مشقت از آن ها پایین بروم.صدای پاهای کسی که تند تند پله ها را بالا می آید ، حسرتم را بیشتر می کند. سرم را که بالا می آورم، مانی روی آخرین پله دادگاه می بینم. سرش را به چپ و راست می چرخاند و با دیدن من ، کمی مکث می کند و به سویم می آید. رو به رویم می ایستد و من حس می کنم فلج شده ام. دستم را به دسته صندلی می گیرم و به زحمت روی پاهایم می ایستم. نگاه مانی از دیدنم در آن وضعیت ، رنگ ترحم به خود می گیرد و من خوب آن را حس می کنم. _خوشحالی منو اینجوری می بینی؟ آب دهانش را چنان سخت قورت می دهد که سیب گلویش بالا و پایین می رود. _من دشمنت نیستم لیلا. اومده بودم ازت خواهش کنم رضایت بدی و شکایتت رو پس بگیری . این ماجرا هرچی بیشتر کش بیاد ، به ضرر هممونه. حالم را نپرسید. حتی نگاهش را هم از من می دزدید. پس آن حرف های عاشقانه چه شد؟ خدایا این سراب برای تشنه لبی چون من ،کجا تمام خواهد شد؟ در حال سقوط هستم و پاهایم دیگر نمی تواند جسمم را تحمل کنم. به ناچار دوباره روی صندلی می نشینم. و آه می کشم.تا شاید آه های مظلومانه ام به جایی برسد. _عجب! ببخشم؟ چی رو ببخشم مانی؟ اینکه بهم دروغ گفتی؟ اینکه پای حرف هات واینستادی؟ اینکه مادر و خواهرت جلو چشم بچه هام کتکم زدن و تو خم به ابرو نیاوردی؟ کدومشونو ببخشم؟ من که داشتم زندگیمو می کردم ، من که داشتم به درد خودم می مردم ، چرا اومدی توی زندگیم؟ چی از جون من می خواستی؟ کلافه دستی لای موهایش می کشد و شروع به راه رفتن می کند. _به خدا دوستت داشتم لیلا ولی این دوست داشتن به جایی نمی رسه. ما تیکه هم نیستیم. با من خوشبخت نمیشی . چشم هایم را تنگ می کنم و به چشم های پر فریبش می نگرم. _نه! … درد تو هیچ کدوم از اینایی که میگی نیست! درد تو پول بود مانی . خیال کرده بودی من از ژاپن خروار، خروار پول آوردم که باید سهمت رو ازش بگیری، اما وقتی دیدی از این خبر ها نیست . چمدونت رو بستی و رفتی … سرش را پایین می اندازد و با نوک کفش هایش روی سنگ های کف دادگاه می کشد. _حرف مفت می زنی لیلا. من پول تورو می خواستم چی کار؟ همین که نگاهش را می دزد ، برای من کافیست تا صحت حرف هایم لااقل به خودم ثابت شود. دوباره از جا بلند می شوم و سعی می کنم خودم را به پله ها برسانم. می خواهم قبل از برگشتن مادر و خواهرش از آن جا بروم. _راستی عروسیت هم مبارک! نگاهش نمی کنم تا خجالت کشیدنش را نبینم. هنوز خیلی مانده است تا دلم معنای دوست نداشتن را بفهمد! پاهایم را روی زمین می کشم و دستم را به نرده های پله محکم می کنم.نزدیک ست با صورت روی زمین بیوفتم اما همین که به سویم خیز بر می دارد تا دستم را بگیرد، خودم را جمع و جور می کنم و فریاد می کشم _سمت من نیا… دستت به من بخوره اینجارو روی سرت خراب می کنم. از این شرمساری و ترحم هایش حالم بهم می خورد. _خواستم کمکت کنم. کمک نمی خواهم. با خودم عهد بسته ام که دیگر از کسی کمک نخواهم حتی اگر بمیرم، کمک نمی خواهم چه رسد به ترحم! _ قبلا هم می خواستی کمکم کنی یادت رفته ؟من به کمک زن های مردنما احتیاج ندارم. با زحمت دو پله پایین می روم اما صدایش که از پشت سرم شنیده می شود، بیشتر به رفتن مجبورم می کند. _تو با خودت چی فکر کردی؟ چرا یکی مثل من باید عاشق زنی مثل تو بشه؟ تقصیر من نبود، هرچی سرت اومد از حماقت خودت بود! دلم برات سوخت لیلا، خواستم کمکت کنم ولی تو لیاقت نداشتی. تو مخصوصا این دردسرها رو برام درست کردی تا منو مجبور کنی عقدت کنم، ولی کور خوندی… نمی خواهم اشک هایم را ببیند. خدا را شکر می کنم که پشت به او هستم و این باران سرازیر شده از چشم هایم را نمی بیند. دیگر پولش را هم نمی خواهم. پول آدم حقیری مثل او جز نکبت و بدبختی چیزی برایم نخواهد داشت!
  11. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    #67 جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۴ آراز تو هیچ چیز از من نمی دانی؛ نه آن وقت که مالِ هم شدیم می دانستی نه حتی الان می دانی. تو نمی دانستی وقت هایی که به مجازات محکوم می شدی من حالم بدتر از تو بود چون دیدن بغض های پیچیده در غرورت ،با دلم کاری می کرد تا از خودم بدم بیاید که با احساس دختری بیست ساله بازی کرده ام. که بلد نیستم مال کسی باشم. که نمی دانم جواب عشق ، عشق است نه دوری! که خودخواهم و با همه بدی هایم باز می خواهم در زندگی توبمانم و با ماندنم قطعا تو هستی که اذیت خواهی شد . با ماندم باعث می شوم اخم کنی،بغض کنی… و باز ،تو نمی دانستی وقتی در برابر بی تفاوتی هایم کم می آوردی و به این نتیجه می رسیدی که دوستت ندارم چرا سکوت می کردم ؟من ساکت می ماندم و فکر می کردم ،چرا نباید این همه عشق از چشم هایم معلوم باشد ،که چرا باید اوضاع جوری پیش برود که حتی یک لحظه ام شک کنی به تا این حد دوست داشتنِ من.تو نمی دانستی و من تمام شب هایی که تو حالت خوب نبود تا صبح این پهلو به آن پهلو می شدم و از غصه تنهایی دخترکی غمزده که پناه بی پناهی هایم شده بود ،خوابم نمی برد. تو نمی دانستی و من هزار شب ازدلتنگی بغض کردم،تب کردم، مردم و نگفتم حرف نزدم که مبادا این فاصله و این درد بغض بکارد در گلویت.تو حالا هم نمی دانی؛ که دلتنگی جوری درجانم رخنه کرده که تکه ای از تنم شده است. تو نمی دانی که دائم فکر کردن به خاطرات یکی که برایت نمانده،نخواسته ای که بماند ،چه حالی دارد؟ تو نمی دانی وقتی که عشقت برود و باز حس کنی با همان شدت قبل کنارت نفس می کشد، چه حالی دارد.تو هیچ وقت نمی دانی که پاک کردنِ اشک هایم با دستان خودم ،وقتی که اشک هایم به این بهانه آمدند که دستانت، روی صورتم جا خوش کند چه حالی دارد.تو نمی دانی آنکه رفته و جای پایش آنقدر محکم باشد که نگذارد هیچکس بعد او بیاد چه باختی ست! تو هیچ وقت نمی دانستی چقدر دوستت دارم تو هیچ وقت نمیدانستی ،من می توانم در اوجِ نداشتنت تا کجا در دوست داشتنت غرق شوم و باز نمیرم...! شب یلداست و مثل تمام یلداهایی که در غربت گذراندیم ، بلندترین شب زمستان را در کنار هم جشن گرفته ایم. چیزی تا ژانویه و تحویل سال میلادی هم باقی نمانده . من اما امسال بدجور در لاک تنهایی خود فرو رفته ام. بچه ها در سالن پذیرایی طبقه پایین جشن مفصلی راه انداخته اند. دو ساعت است که گوشه باغ کنار سنگ سفید مزار شیلان نشسته ام و با او درد و دل می کنم تا شاید سبک شوم. شاید آن یک مشت خاک که در زیر این سنگ سفید پنهانش کرده ام، مرهمی به روی دردم بگذارد. اگر می دانستم با گرفتن این انتقام، دنیا از من انتقام خواهد گرفت، درد سوختن برای جوانی دختری که همه چیزش را برای عشقش فدا کرد، تحمل می کردم و هرگز به جنگ دنیا نمی رفتم. هجوم این همه راز که در دلم نهفته ام دارد کم کم طاقتم را تمام می کند. صدای کشیده شدن پاهای روژان را روی برگ ها می شنوم که به این سو می آید. سرم را به کنج دیوار می چسبانم و اشک هایم را پاک می کنم. دیگر نمی خواهم مانع اش شوم. شاید برای او امشب، همان شب تقدیرش است که او را به این قسمت ممنوعه از حیاط می کشاند.در کوتاه و چوبی با صدا ،باز می شود و روژان با دیدن من مثل کسی که گم شده اش را بعد از سال ها یافته باشد، به سویم می دود. روی زانو مقابلم می نشیند و مستقیم به چشم هایم نگاه می کند. تمام برق های این قسمت حیاط خاموش است و به جز شعله شمع هایی که بر مزار شیلان روشن کرده ام ، روشنایی دیگری نیست.نگاهش سمت شمع ها می رود. بادی می وزد و شعله شمع ها را می لرزاند. رقص شعله ها روی صورت روژان،خواستنی ترش می کند.آرام ل**ب می زند. _تو اینجا بودی؟ خیلی وقته با بچه ها منتظرتیم! با وجود جسارتی که دارد اما هنوز هم از من می ترسد . خوب می داند آمدن به این قسمت، ممنوع است و جرات نمی کند تا در مورد سنگ سفید و شمع های روی آن چیزی بپرسد. زیر چشمی نگاهی به سنگ می کند و منتظر جوابم می شود. _نگرانت شدم نگران چه؟ معنای این همه نگرانی را نمی فهمم اما می ترسم با این همه نگرانی نبودنم را طاقت نیاورد و مرا برای خرفی که نی خواهم امشب بزنم ، مردد می کند. _وقتی من توی خونه هستم ، آخه نگران چی میشی؟ اینهمه نگرانی برای چیه؟ اصلا تو برای چی باید نگران من باشی؟ نگاهش می کنم و پرنده غم را می بینم که در نگاهش لانه می سازد. _دلم… دست روی بینی اش می گذارم، نمی خواهم حرفی بزند که تردیدم را بیشتر کند. دلم می خواهد پشیمانش کنم . دلم می خواهد بگویم: دست از این عشق بی فرجام بکش و برو…برو و مرا با رنج هایم تنها بگذار _هیش… نمی خواد حرف بزنی. من پونزده سال ازت بزرگ ترم . نیازی ندارم که نگرانم باشی. _نمی تونم _باید بتونی. باید بفهمی که نباید به هیچ کس اعتماد کنی. من آدمی نیستم که تو خیال می کنی. حتی به من اعتماد نکن . اعتماد و وابستگی بدجور آدم ها رو زمین می زنه… حرف گوش کن روژان. حرف گوش کن… _تو چرا انقدر خیره سری دختر؟ مگه اون دفعه بهت نگفتم نباید بیایی این طرف باغ؟ چرا تا بهت محبت می کنم، کاری می کنی که پشیمون بشم؟ اطاعت کردن بلد نیستی؟ دستش را آهسته روی سنگ کوچک و سفید مزار شیلان می کشد. و با ترس می پرسد: _اینجا چی داری که هروقت غیبت میزنه باید اینجا دنبالت بگردیم؟ آه می کشم. از آن آه هایی که خیلی حرف ها برای گفتن دارد. نمی دانم یک.شبه می توانم از این همه نگفته، حرف بزنم؟نگاهم مثل زهر تلخ می شود. پارافین های ذوب شده و منجمد شده بر روی سنگ مزار شیلان را با ناخن می کنم و کمی از مذاب این آتشفشانی که در درونم فوران کرده بیرون می ریزم. _اینجا مزار خواهرمه! هین بلندی می کشد و مردمک چشم هایش گشاد می شود. _خواهرت؟ تو چطوری خواهرت رو اینجا دفن کردی؟ ل**ب پایینم را می مکم . چه باید بگویم؟جواب این نگاه منتظر را چه باید بدهم؟ _اینجا فقط یه مشت از خاک مزارشه ، اما برای من یه دنیا آرامشه… دستش را چند بار روی سنگ می کشد . نگاهش رنگ غم می گیرد. _جوون بود؟ پس مزارش کجاست؟ چه اتفاقی براش افتاد؟ کاش می توانستم حرف بزنم. کاش می شد به او بگویم :یاشار مسبب تمام این مصیبت هاست. کاش می توانستم ل**ب باز کنم و به او بگویم دشمنان دیرینه خواهرمرا پناه داده ام و در حفظ جانشان می کوشم! کاش دردم را می فهمید. از جا بلند می شوم و خاک لباسم را می تکانم. _پاشو بریم پیش بچه ها. نمی خوام منتظر بمونن. دیگه هم نه چیزی می پرسی و نه اینجا میایی. فهمیدی چی گفتم یا از این به بعد سرتو بزنن، تهت رو بزنن ، می خوای راه بیوفتی بیایی اینجا؟ بی حرف ، دنبالم راه می افتد. مانده ام امشب چطور بایدحرفم را بزنم که طاقت بیاورد و جلوی بقیه خودش را نبازد!
  12. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    #66 جای مادرم زندان نیست /پارت ۶۳ روژان ما آدمهایی نبودیم" که یکی را بدرقه نکرده در را رویِ دیگری باز کنیم، که تاوان دوست نداشته شدن هایمان را از دوست داشته شدن هایِ دیگران بگیریم... ما آدمهایی نبودیم که دوستت دارم را حس نکرده رویِ زبان بیاوریم، که دستهایمان هر روز خطوطِ کف دست یکی را از بر شود و آسمانِ چشم هایمان آیینه ی هزار نفر بوده باشد. ما آدمهایی بودیم؛ که به جز لبهایمان تک تک سلول هایمان دوستت دارم را فریاد می زد، که دستهامان حافظه داشت و نقاب بی تفاوتی مان آنقدر بزرگ نبود که کفافِ پوشاندنِ دلتنگی هایمان برایِ یکی که نبود را بدهد... ما آدمهایی بودیم؛ که تنهاییمان را دو دستی چسبیده بودیم و با دوستت دارم های گفته و نداشته تنهایی کسی را عمیق تر نکرده بودیم و بی کسی را عضو جدانشدنی روزهایش... ما آدمهایی بودیم که بلد نبودند اول کسی را به بودن عادت بدهند و بعد مزه نبودن را به آنها بچشانند... ما جایگزین کردن را بلد بودیم،شاید بیشتر از هرکس ما ولی فقط دلمان نمی خواست دلمان با یکی باشد و جسممان کنارِ دیگری نفس هایِ پر از بغض بکشد، ما فقط نمی خواستیم چشم کسی جز خودمان برایِ همیشه از عشق بترسد...!" بیچاره من! بیچاره قلبم که انقدر زود خام دوست داشتن می شود! بیچاره چشم هایم که نمی دانند از این پس قرار است کارشان چشم انتظاری باشد و بس! چند بار طول و عرض اتاق قرمز را بالا و پایین می روم و به این می اندیشم که چرا مجازات نشدم؟ مجبورم اتاق را ترک کنم. می دانم که از انتظار کشیدن خوشش نمی آید و مجبور دستورش را اطاعت کنم و به اتاقش بروم. دستم را بلند می کنم تا به در ضربه بزنم, اما در باز است. و باز ،می دانم که خوشش نمی آید سرزده وارد اتاقش شوم. تمام عاداتش را از بحر شده ام. یک ضربه کوتاه می زنم و با یک تک سرفه ، به اتاقش راه باز می کنم. با وجود سرد بودن اتاقش، یک رکابی سیاه به تن دارد و روی تخت دراز کشیده و مشغول باز کردن باند دور دستش است. دیدن بازوهای عضلانی اش ، که در حال خود نمایی است ،احساسات زنانه ام را قلقلک می دهد. مثل همیشه نگاهم نمی کند و از من می خواهد تا کنارش بنشینم. نگران زخم دستش هستم. نفرین به من و حماقت هایم که تا به این حد او را دیوانه می کند که دیگر به خودش هم رحم ندارد! آخرین لایه باند را که باز می کند، دستم بی اختیار سمت دست زخمی اش می رود و آن را لمس می کنم. دستم که به دست داغش بر خورد می کند،انگار جریان برق از تنم رد می شود. زخمش هنوز تازه است و دیدنش دلم را ریش، ریش می کند _زخمت هنوز نبسته چرا بازش می کنی؟ جوابم را نمی دهد . به جای پاسخ سوالم، دستهایش دور بازوهایم حلقه می شود و مرا به سوی خود می کشد. مقاومتی نمی کنم. می خواهم با تمام وجود، امنیت محصور در این حصار محکم را حس کنم. مرا سمت خودش می کشد و حالا گرمای آن دست ها انگار به من هم سرایت می کند. انگار سلول به سلول تنم در این ضیافت دعوت دارند! ضیافت نگاهی گیرا که پایان ندارد! خودم را در او گم می کنم اما لبهایش که به لبهایم نزدیک می شوند، کم می آورم! من قادر به درک این همه خوشبختی نیستم.نفسم در فضای مه گرفته سینه ام حبس می شود. انگار دیگر قصد بالا آمدن ندارد. چه شد در من؟ نمی دانم؟… با وجود آنکه آراز از کنارم رفته، اما هنوز صدای نفس های بریده اش زیر گوشم اکو می شود.نگاهم دورتا دور اتاقش می چرخد و روی کتابخانه بزرگش ثابت می ماند. به محض اینکه آراز از حمام بیرون می آید،کلاه حوله اش رااز سر بر می دارد و موهای خیسش که به پیشانی چسبیده ،نمایان می گردد. نگاهش،مسیر نگاهم را دنبال می کند و تعجب مانده در نگاهم را کشف می کند. _به چی زل زدی؟چرا ماتت برده؟ از جا بلند می شوم و سمت کتابخانه می روم . باورم نمی شود آراز اهل خواندن چنین کتابهایی باشد.بوستان و گلستان سعدی، کلیات حافظ، هفت اورنگ عطار نیشابوری، کلیات شمس، لیلی و مجنون و … دیدن این مجموعه کامل از بهترین شعرای ایرانی مرا سخت مجذوب خود می کند.به یاد داستانهای لیلی مجنون می افتم که پدر بزرگ شب ها در چادرش برایمان می خواند _تو همه اینارو خوندی؟ لبخند می زند و با کشیدن کلاه حوله، روی موهایش، مشغول خشک کردن آن می شود _نه، واسه تزیینات گرفتمشون! _جدی؟ لبخندش عمق می گیرد . زیر ل**ب یکی از اشعار حافظ را زمزمه می کند و نزدیک کتابخانه می آید. _بچه جون آخه تو کی دیدی من کار پوچ و بی دلیلی انجام بدم ؟ _پس خوندیشون؟خوندم ولی همه شعرها رو حفظ نیستم.! نام یک کتاب را می خوانم و بی اختیار دست "سمت آن می برم، "رکسانه _این رمانه؟ _داستان زندگی اسکندر کبیره از زبون همسرش!می تونی فارسی بخونی؟ سرم را تکان می دهم و مشتاقانه کتاب را ورق می زنم. _با خودت ببرش توی اتاقت . بخونش. کتاب را می بندم و این موهبت اهدا شده از سوی او را به روی سینه می فشارم. غرق رویا می شوم حالا ,من رکسانه اش هستم و او اسکندر من! از عبور این رویا در سرم خنده ام می گیرد. اخم های آراز باز در هم گره می خورد. شاید این سلطلان قلبم به مغزم هم نفوذ کرده و فکرم را می خواند! _روژان ؛ازت می خوام هرچی بین ما اتفاق افتاده مثل دفعه قبل فراموش کنی. نمی خوام از این موضوع کسی چیزی بفهمه یا حتی فکرتو درگیر کنه! به چشم هایسیاهش زل می زنم. این چشم ها که تا همین چند لحظه قبل عاشقانه نگاهم می کرد، چطور می توانند انقدر ظالم باشند؟ چرا این نگاه سرد نمی گذارد لااقل رویای داشتنش کمی بیشتر در دلم بماند؟ آب دهانم را که با بغضم در هم آمیخته با فشار پایین می دهم. و تکان دادن بی معنای سرم، تنها پاسخ حرفش می شود. _این موضوع رو باید مثل یه راز تا ابد پیش خودت نگه داری. روژان، من نمی تونم ازدواجمون رو رسمی کنم. ازم توضیح نخواه فقط باید بدونی که اگر زنم باشی جونت محفوظه اما اگر کسی بفهمه تو زن من هستی تمام گروهم یک شبه به باد میره . من هیچ وقت زیر حرف هام نزدم اما به خاطر این ازدواج مجبور شدم پا روی خط قرمزهایی که خودم پایه گذاری کردم، بذارم و این برای من یعنی نابودی! هیچ کدام از حرف هایش را نمی فهمم و فقط به این فکر می کنم که قرمز ؛عجب رنگ مزخرفی ست که ما بینمان فاصله انداخته است. اصلا هر چیزی که تو را از من دور کند ، مزخرف است! دیگر نه خط را دوست دارم و نه قرمز را! عطر تنش را که فضای اتاق را پر کرده با تمام وجود ، می بویم و برای خودم یک قانون وضع می کنم ،او اگر نمی تواند ، من روی تمام خط قرمز های دنیا پا خواهم گذاشت تا مال من باشد!
  13. maryamalikhani

    چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی/پارت ۴۶ یک ریز حرف زدن های دختر دردانه، تیمسار مشیری کلافه ام کرده است. پرنیان با ابهت بالای مجلس نشسته و مشغول حرف زدن با تیمسار است و عجیب آنکه بر خلاف سایر مهمانی ها که همه مدعوین، علی الخصوص زنان و دختران را کاملا زیر نظر داشت، این بار بی توجه به هرکسی مشغول حرف زدن با صاحبخانه است! به بهانه جشن تولد پروین، چند خواننده معروف دعوت شده اند و هریک به نوبت ، هنرنمایی می کنند. ترانه شادی که خواننده زن، آن را با هیجان می خواند ,باعث می شود تا عده ای از دختران و پسران جوان مشغول رقص و پایکوبی شوند. احمد، دوست قدی می ام را که میان جمعیت می بینم ، گل از گلم می شکفد و با یک عذر خواهی از پروین، خودم را از شر پرگویی هایش نجات می دهم و به سمت احمد می روم.آنقدر غرق گفتگو با احمد می شوم که یادم می رود چقدر زمان گذشته است. اما حس می کنم نگاهی از پشت سر ،تمام حرکاتم را زیر نظر گرفته. سر که می چرخانم، روی نگاه یک جفت چشم آبی دریایی مات می مانم. لب هایم خود به خود به لبخند باز می شود. و پاهایم مرا به آن سو می کشاند. پروین کنار سوگند ایستاده است و همین که به سویشان می روم، چیزی را زیر گوش او زمزمه می کند . نگاهی به لباس هایم می اندازم، کت و شلوار خاکستری و یک کروات ابریشمی راه کج که با گیره نقره ای روی سینه ام محکمش کرده ام. می خواهم از آراستگی ظاهرم مطمئن شوم اما یک سال انتظار برای دیدن این همه زیبایی، تمام قانون های زندگی ام را زیر پا می گذارد. قدم پیش می گذارم و همین که نزدیکشان می شوم ، پروین دستم را می گیرد تا مرا به آن دوست زیبا ، معرفی کند.از این حماقتش خنده ام می گیرد. او در حال معرفی کردن چه کسی به من است؟ این نگاه آشنا معرفی نیاز ندارد! نگاه از نگاهش جدا نمی کنم. سکوت کرده و با نگاهش حرف های نگفته اش را می زند اما انگار از لمس دستهای من با دست پروین کمی دلخور شده است و این حسادت زنانه , چقدر برایم دلچسب است. حالا وقت آن است تا از شر این مزاحم که میان من و آن رویای شبانه روزی ام فاصله انداخته ، خلاص شوم. _پروین جان میشه خواهش کنم یه لیوان آب به من بدی؟ از اینکه می تواند کاری برایم انجام دهد، چنان به شوق می آید که فورا ، خواسته ام را اجابت می کند.از نبودش استفاده می کنم و خودم را کنار سوگند جا می دهم. هنوز صدای موسیقی بلند است و نمی گذارد تا صدایم برا به راحتی بشنود. دهانم را نزدیک گوشش می کنم و از بوی خوش عطر کلوهه اش , ریه هایم را پر می کنم و آرام و آهنگین در گوشش زمزمه می کنم. _پروین بهم نگفته بود , دوستای به این خوشگلی هم داره که امشب اینجا دعوت دارن وگرنه زودتر دعوتش رو اجابت می کردم. محو تماشایش می شوم که در آن پیراهن مشکی مثل یک پرنسس زیبا می درخشد. گردنبندی منشور مانند و هفت رنگ ، بازی یقه اش را پوشانده و روی سینه مرمرینش جا خوش کرده است . لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای سرخش می نشیند. _به منم نگفته بود قهرمان اسکی امشب اینجا دعوت داره. عجب حسن تصادفی! یک لحظه نگاهم سمت پرنیان, که هنوز همان جا نشسته و سخت مشغول حرف زدن است، کشیده می شود و اخم هایم در هم می رود. اگر جان دهم نمی گذارم آنچه را در سر دارد عملی کند. از کنایه سوگند خوشم می آید و تلخی نگاهم, جایش را به شیرینی لبخند می بخشد. _تو که هنوز زبونت درازه! انگار نمی تونی اختیارشو دستت بگیری؟ فکر نکن دست از سرت بر می دارم, باید بگی چرا نیومدی فرودگاه؟ چرا خودتو ازم قایم می کنی؟ چرا از وقتی فهمیدی عاشقتم ,ازم دوری می کنی ؟می خوای دیوونه ترم کنی؟ این هم کلامی کوتاه انقدر برایم شیرین است که نمی خواهم حالا, حالا ها تمام شود. راست می گویند که عشق دقیقا غرورت را نشانه می گیرد و تا به خاک نیندازدت بی خیالت نمی شود. کمی از من فاصله می گیرد و با اشاره چشم, پروین را نشانم می دهد که از دور با سینی که در آن یک پارچ آب و یک لیوان گذاشته در حال نزدیک شدن به ماست. فکر نمی کردم با وجود آن همه خدمه, خودش زحمت آب آوردن را عهده دار شود! اما بر خلاف انتظارم او در حال نزدیک شدن به ما بود. نباید این فرصت را از دست بدهم . باید هرچه زودتر برای نزدیکی با این محبوب فکری کنم و او را از گزند پرنیان هم برهانم. یک لیوان آب می ریزم و لاجرعه آن را سر می کشم. انگار این تقاضای نا به هنگام خیلی هم بی جا نبود. تنم آنقدر داغ است که انگار مسیر حرکت آب خنک از گلویم را کاملا حس می کنم.
  14. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۴ آراز باید با روژان حرف بزنم. باید یک طوری حالی اش کنم که همه این اتفاقات ناخواسته پیش آمده. باید ناچاری ام را بفهمد.باید بداند بعد ازآخرین باری که به خاطر تک روی و برداشتن آن الماس های تقلبی،قرار بود در اتاق قرمز ، مجازاتش کنم، عقوبت آن تا به امروز دامن گیرم شده است. باور این قصه در هم تنیده هنوز هم برایم دشوار است. آن روز، وقتی بچه ها را راهی کردم ، یکسره به اتاق قرمز رفتم. وقت آن بود که خودم را در برابر این عشق ، محک بزنم. روژان روی مبلمان قرمز و چرمی اتاق نشسته بود و آنقدر گریسته بود که چشمانش از فرط گریه به سرخی گراییده بود. چند بار طول اتاق را پیمودم و با خودم جنگیدم که تا دلم را راضی کنم که از خیر آن چشم های سیاه طوفانی بگذرد و همه چیز را فراموش کند اما مگر دست خودم بود؟ موهای کوتاهش کمی بلند شده بود و فر درشت آن کم، کم داشت خودش را نشان می داد. و چقدر دلم می خواست این موهای مشکی شب رنگ هرچه زودتر آن قدر بلند شود تا بتوانم رقص گیسویش را وقتی که به روی شانه هایش می ریزد، ببینم.چند دقیقه فقط نگاهش می کنم. سرش را که بالا می آورد . دوباره ابروهایم اتوماتیک وار در هم گره می خورد. _پاشو خودتو جمع و جور کن بیا اتاق من! نمی خواهد من از گریه کردنش چیزی بفهمم. سعی می کند تا وانمود کند که برای مجازات شدن آماده است. _پس مجازاتم چی میشه؟ کبودی زیر چشمش بیشتر شده است و باعث می شود تا بیشتر از خودم و رفتارهایی که به وقت عصبانیت بی اختیار از من سر میزند، بی زار شوم این را همان دیروز که با وجود آن زخم زیر چشمش ،برای دلجویی از من به اتاقم آمد، فهمیده بودم. _یک بار بهت گفتم، برای مجازات شدن توی این اتاق هیچ وقت از خودت میل و رغبت نشون نده. اینا اسمش شجاعت نیست. حماقته! به اتاقم که می رسم. یک راست پشت پنجره می روم و کمی پرده آن را کنار می زنم.باران نم نمی شروع به باریدن کرده است . به بچه ها قول داده بودم که بعد از تنبیه روژان در اتاق قرمز ، به جمع آن ها بپیوندم تا تعطیلات را کنار هم سپری کنیم ولی مگر کوبش های این قلب لعنتی می گذاشت تا لحظه ای آرام بگیرم. اتاقم کمی سرد است ولی نمی دانم این حرارتی که وجودم را در برگرفته از کجاست که صورتم از گرمای آن سرخ شده است . دست سمت یقه پولیورم می برم و آن را از سرم بیرون می کشم و روی مبل نزدیک تختخوابم، پرتش می کنم. حالا به جز یک رکابی نازک و شلوار ورزشی آدیداس،تن پوش دیگری ندارم اما باز هم این گرما رهایم نمی کند. خودم را روی تختخواب پرت می کنم. روژان که در اتاقم را می زند و قدم به اتاق می گذارد ، مشغول باز کردن باند دور دستم هستم.یک طور خاصی با بغض نگاهم می کند و مستقیم نگاهش را به دستم می دوزد. _چرا بازش می کنی؟ مگه زخمش خوب شده؟ نگاهش نمی کنم. با اشاره سر از او می خواهم که کنارم بنشیند. برای اولین بار است که بوی عطرش را انقدر عمیق، حس می کنم. اسانس سیب ترشش ،آتش جانم می شود و بیشتر احساس گرما می کنم. _این چه عطر مزخرفیه به خودت زدی؟ کمی در خودش حمع می شود و همین که آخرین لایه باند را از دستم باز می کنم ، دستش را زیر دستم می اندازد و آن را بالا می آورد. _زخمش هنوز نبسته! نباید باندش رو باز کنی. گرمای دستش که به دستم می خورد، مذابی داغ بر وجودم می ریزد. طاقتم تمام می شود. دیگر نمی توانم نگاهم را از این چشم های سیاه که مثل دو تیله براق ، می درخشد، بر گیرم. به خودم نهیب می زنم که من آراز هستم. اما صدایی از درون قلبم می گوید: نمی خواهم آراز باشم من سلطنت به کل دنیا را به مالکیت این یک جفت چشم سیاه ترجیح می دهم.حریف دلم نمی شوم و بی اختیار دستم را پشت کمرش می اندازم او را به سوی خودم می کشم و هر دو به پشت کنار هم روی تخت می افتیم. صدای نفس هایش که کنار گوشم، عمق می گیرد، نفسم را می بُرَد.به پهلو می چرخم و تنگ او را در آغوش می کشم.این بار نه به رویم چنگ می زند و نه فریاد می کشد. سرش را در سینه ام فرو می برد و نگاهش را از من می دزد. سرش را می بوسم و از نم اشکی که تنم را خیس می کند، بغض بر گلویم می نشیند و حلقه دستهایم را دور کمرش محکم تر می کنم. _آراز من… من… سرش را با دست بالا می آورم. و با فشردن ل**ب هایم به روی ل**ب هایش ، مانع از ادامه حرف زدنش می شوم.…
  15. maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست/پارت ۶۳ روژان چقدر دیگر باید صبر کنم تا دلت بلرزد برای منی که در گوشه، گوشه قلبم یک خاطره ناب از تورا بایگانی کرده ام برای روزهای مبادایی که نمی دانم از درد نبودنت باید با این دل وامانده چه کنم؟چند روز؟چند ماه؟ چند سال طول می کشد تا مهمان دلم شوی و قرن ها در آن بمانی ؟ اصلا دلت تنگ می شود برای دختری که حرف هایت را ازچشمانت می خواند ؟و شیشه دلش را به نزد سنگ سخت دلت به امانت می گذاشت تا تو آن را بشکنی و بگوید عیبی ندارد سرت سلامت!می دانم …می دانم که روزی خواهد آمد که دلت تنگ می شود برای لعنتی ترین دختری که دیوانه وار چشم هایش را به تماشای رقص موهای تو محکوم می کرد. به خداوندی خدا سوگند، روزی خواهد رسید که دلت برای تمام دیوانه بازی هایم تنگ شود! برای چشم هایم؛برای صدایم؛ برای آغوشی که بر خود حرام کرده ای . حتی برای گریه هایم دلت تنگ خواهد شد . پس مقابل آیینه ، تمام قد بایست و ایستاده برای غرورت دست بزن که قد تورو برافراشته و قامت مرا خم کرده است! ****************************************** در کابین چرخ و فلک ستاره تگزاس، نشسته ام و از ارتفاع چهل متری مشغول تماشای مناظر زیبای دالاس هستم. سرم را که بر می گردانم ، آراز را می بینم که چشم هایش را بسته و سرش را به تکیه گاه پشت سرش چسبانده. از خنده ریسه میرم وقتی دستهایش را نگاه می کنم که آنقدر آن را به صندلی فشار داده است که هر دو دستش، سفید شده. یک چشمش را تا نیمه باز می کند و پوزخند می زند. _مرض!؛چیه؟ به چی می خندی؟ از اینکه سعی می کند ترسیدنش را پنهان کند باز هم خنده ام می گیرد. _از ارتفاع می ترسی؟ گوشه چشم هایش را می مالد و گره ابروهایش را کمی باز می کند. _از بچگی فوبیای ارتفاع داشتم. نگاهش معصوم می شود و دلم از این معصومیت می لرزد. _پس چرا قبول کردی سوار چرخ و فلک بشیم؟ دودستش را در هم قلاب می کند و آن را مابین فاصله زانوهایش از هم، می گذارد و کمی به سوی من که رو به رویش نشسته ام ، خم می شود. _بچه جون، من هر مشکلی هم داشته باشم که پیش تو یه الف بچه کم نمیارم. حالا توام نمی خواد واسه من ادای ژاندارک رو دربیاری. از ترس رنگ به صورتت نمونده! لبخند می زنم و یک تای ابرویم را بالا و پایین می برم. _من چیزیم نیست الکی عیب روی من نذار. ولی تو ترسیدی. اعتراف کن بذار آروم بشی. نفسش را تند بیرون می دهد. حتی وقتی شوخی می کند آن حالت جدیت از صورتش محو نمی شود.انگار چیزی در درونش هست که سدی روی تمام دلخوشی هایش می بندد! _این دور، دوره آخره. بذار پیاده بشیم بهت می گم کی باید اعتراف کنه. اونوقت ببینم باز جرات داری بلبل زبونی کنی؟ از جایم بلند می شوم تا کنارش بنشینم. بهترین وقت است برای آنکه به قول خودش، فوبیایش را بهانه کنم و دستهایش را در دست بگیرم. تا با لمس دستهایش کمی قلب نا آرامم، آرام بگیرد. همین که کمی جا به جا می شوم و به سویش خیز بر می دارم، با نگه داشتن کف دستهایش ، رو به روی صورتم ، مرا به نشستن وادار می کند. _چی کار می کنی تو؟ بگیر بشین جون مادرت بذار تعادلمون بهم نریزه این یه دوره کوفتی باقی مونده هم تموم بشه بعد هر کاری خواستی بکن. دستورش را اطاعت می کنم. هم خنده ام گرفته و هم از دست خودم عصبانی هستم که چرا ساعت های باهم بودنمان را با این حرف شنوی هایم ، نابود می کنم؟ حالا که لااقل به قدری دلش نرم شده است که زمان های استراحت و تفریحش را با من می گذراند، پس چرا من انقدر نفهم شده ام؟ تلافی فوبیای ارتفاعش را با سوار شدن به ترن ، هوایی ، حسابی در می آورد. از ترس هوار می کشم و او می خندد. از آن خنده هایی که هیچ وقت از او ندیده ام. دلم می خواهد همین بالا از ترس بمیرم و او مثل همین چند لحظه قبل، از ته دل بخندد و آن نگاه غمگین از چشمانش رخت بربندد. _تو که گفتی فوبیای ارتفاع داری! نه به اون ترس و لرزت ، نه به این خنده هات! آستین های بلوز یقه اسکی سیاهش را بالا می زند و مرا که کنارش نشسته ام، محکم به خودش می چسباند و باز لبش به خنده باز می شود. _من بگم، تو چرا باور کردی بچه؟ گرمای تنش را که حس می کنم،خودم را بیشتر در آغوشش گم می کنم. دیگر نمی ترسم. من در وسعت این آغوش، از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم. دستش که دور کتف ها و بازویم حلقه می شود، هرچه ترس و تنهاییست ، خود به خود مثل یک حباب نازک ، می ترکد. _حالا هرچی میخوای بگو ولی من می گم ترسیده بودی! تو که نترسیدی ، پس چرا اونجوری هوار زدی؟ _به خاطر حفظ هیجان! سرم را به پهلویش فشار می دهد و من عمیق نفس می کشم تا بوی عطرش را در ریه هایم جا سازی کنم. _تو که راست میگی. کله اش رو عین مته توی پهلوی من فرو کرده، بعد میگه حفظ هیجان! ****************************************** صدای پاره شدن تابلو و جدا شدن آن از قابش ، تمام رویایم را بر هم می زند. کاش زمان به عقب بر می گشت. زیر نگاه های سنگینش در حال جان دادن هستم و او بی توجه به همه، مشغول انجام کارش است.نگاه همه گروه ،مات و متعجب به روی دستهای آراز است که به چشم بر هم زدنی ، تابلویی را که با مشقت از گالری ربوده بودیم ، نابود می کند و نوک انگشتانش را دور تا دور قاب آن می چرخاند و لبخندی روی لبش می نشیند و کف دستش را که در آن دو قطعه الماس براق می درخشد ، پیش رویمان می گیرد. _اینم چیزی که دنبالش بودیم! آنا با دهان باز مانده از تعجبش کمی به روی میز خم می شود و به سوی الماس ها ،گردن می کشد _ال… الماسه؟ آراز نگاهش را به روی چشم هایم متمرکز می کند . هنوز آنچه را دیده ام باور نکرده ام اما با دیدن الماس ها ، دارم به حرف هایی که کامران در مورد آراز می زد ، ایمان می آورم که او همیشه یک گام از بقیه جلوتر است! _چی بگم. بدید به متخصص طلا و جواهرات گروهمون تا اصل بودنشو براتون تایید کنه! پوزخند روی لبهای شاهرخ را که می بینم، دوباره فکرم به همین یک ساعت قبل پرواز می کند. همان موقع که پشت در نیمه باز اتاقش ،جان دادم تا خودم را راضی کنم برای دلجویی از او غرورم را زیر پایم له کنم و به خودم بفهمانم این من هستم که برای داشتنش باید خودم را به آب و آتش بزنم. چرا که وجود کبودی زیر چشمم برایم فقط یک معنا داشت و آن اینکه، او از عشق من بی نیاز است! آراز چند بار با دو انگشت شست و سبابه دور تا دور لبهای درشت و قلوه ای اش می کشد و الماس ها را روی میز می گذارد. _بچه ها سهم همگی توی این ماموریت محفوظه . تا یک هفته دیگه سهمتون پرداخت میشه البته به جز روژان که از این ماموریت هیچ سهمی به جز همون شیشه خورده ها که بابت بدست آوردنش خیلی زحمت کشیده ،نداره. نگاه سردش، بیشتر از حکم تلخش، دلم را هدف گرفته است. می دانم که این چشم ها حرف های زیادی برای گفتن دارد و قطعا مجازاتی سنگین تر در کمینم است. دستهای قلاب شده اش را روی میز می گذارد و من برای فرار از آن نگاه تلخ ، سر به زیر می اندازم. _فردا و پس فردا استراحت می کنیم .می خوام این دفعه تعطیلات رو باهم باشیم . میریم تگزاس . برعکس من ، نازی از شنیدن حرف های آراز، چشمانش برق می افتد . همه از این بابت راضی به نظر می رسند. به جز من که خاطراتم در حال رژه رفتن از مقابل چشمانم هستند و قلبم را نشانه گرفته اند.می دانم که رفتن تگزاس را بهانه کرده است تا با یادآوری خاطرات مشترکمان، عذابم دهد. کف دست هایش را روی میز می گذارد و از جا بلند می شود. _بچه ها جلسه تمومه . می تونید برید . فقط خواستم بدونید روژان فردا به خاطر تک روی امروز و خطایی که کرده باید بره اتاق قرمز .تا مجازات بشه!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×