رفتن به مطلب
Added by Amir

Serenity

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    349
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Serenity در 25 بهمن 1396

Serenity یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

9,290 بار تشکر شده

درباره Serenity

  • درجه
    نویسنده

اطلاعات تماس

  • yahoo
    master137997@yahoo.com

مشخصات کاربر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

34,645 بازدید کننده نمایه
  1. اعتراف نامه

    اعتراف می کنم به راحتی و با یه اشاره کوچیک، متوقف شدم و تسلیم! آفرین به خودم ...
  2. سلام.

    احوال شریف؟!

    سایه تون سنگین شده

    خبری ز دوستان نمیگیرید :  )

    هرجا هستیدخوب وخوش وسلامت.

     

    1. Serenity

      Serenity

      سلام فاطمه خانم

      من عالیم؛ عالی باشید.

      این چه حرفیه؟ به یادتونم ...

      :gol:

    2. fatemehzare

      fatemehzare

      همیشه عزیز:)

      موفق باشی داداشم.

  3. به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    قطار بوسان 9 / 10 اگه دنبال هیجان و دو ساعت طوفانی هستید، حتما پیشنهادش می کنم!
  4. هـلنا | Serenity

    سخن نویسنده: سلام. اینم از قسمت آخر هلنا قبل از کنکور. دوستان برای موفقیت من و همه ی کنکوری های عزیز، دعا کنید. لطفا تاپیک نقد هم فراموش نشه. فعلا بدرود ... 44 از قدرت چه می خواستم؟ لباس فاخر و غذای لذیذ؟ ثروت انبوه یا ملک و مال؟ من همه ی این ها را داشتم. از قدرت فقط یک چیز می خواستم؛ سرور همه بودن؛ به همه دستور دادن. اول کار خیال کردم مارتین، حیله ای در سر دارد و می خواهد با به قدرت رساندنم، حیله اش را پیاده کند. اما روز های پایانی را با اشتیاق سپری کردم؛ هیچ کس به اندازه ی خود من اشتیاق نداشت. برای لورا هم تعریف کردم، اما او، بیشتر به فکر اتفاق عجیبی بود که در خانه افتاده بود. دلیل ماورا را هیچ وقت نمی فهمیم و من هم نفهمیدم. در آن چند روز، به توصیه ی مارتین، در خانه ماندم تا روز موعود فرا رسد. می توانست فرصت خوبی باشد برای آنکه راز اتفاق پیش آمده را کشف کنم. نمی دانستم تعجب کنم یا اینکه خوشحال باشم؛ در آن چند روز هیچ اتفاق ترسناکی نیفتاد. همه چیز در آرامش بود. شب ها زود می خوابیدم و هنگام طلوع، با ندای گنجشکان، بیدار می شدم. لورا هم در آن چند روز، عادی تر و مهربان تر رفتار می کرد. شاید هر دویمان باورمان شده بود که ماورا، شیطان و یارانش، کاری به انسان قدرتمند ندارند؛ اینکه آن ها می دانستند من چه کسی هستم و دیگر جرئت عرض اندام نداشتند. این تصورات، بچگانه به نظر می رسیدند؛ تا روز معرفی ام به مردم هم خیال می کردم بچگانه اند؛ اما وقتی آن جمعیت انبوه را دیدم که زیر پایم، جلوی محیط بانی، منتظر بودند تا اربابشان را بشناسند، باورم شد که شیطان هم از امروز، از من خواهد ترسید. باید سوگند نامه را تکرار می کردم؛ جملات زیبا و سرشار از اخلاقیات انسانی که اگر واقعا در هر جامعه ای اجرا می شد، آن جامعه گلستان می شد و آدمی را نیازی به بهشت موعود نبود. پیشوا می خواند و من جمله به جمله، بخش به بخش، تکرار می کردم: « سوگند یاد می کنم که از مقام و قدرتم، برای رسیدن به اهداف شخصی خود استفاده نکنم. سوگند یاد می کنم که همواره و در هر موقعیتی، مصلحت مردم خویش را بر منفعت خود ترجیح دهم و با تمام توان و اخلاص، برای رساندنشان به آرامش، رفاه و امنیتی که حقش را دارند، تلاش کنم. در پایان، سوگند یاد می کنم که جز به قصد رضای خداوند، قدمی بر ندارم و جز دستورات عیسی، پسر مریم، عمل نکنم. » بعد از تمام شدن این سوگند نامه ی کوتاه، پیشوا درودی بر من فرستاد و تاج زیبای طلایی را که با نگین های قرمز مزین شده بودم، روی سرم نهاد؛ گردن بند صلیب طلایی رنگم را که نماد پیروی از عیسی بود، به گردنم آویخت و سپس، دستش را بالا برد و گفت: « ای مسیح مقدس! از تو می خواهم که حاکم ما را حفظ کنی و او را در تنگنا ها یاری نمایی. » مردم پشت سرش تکرار کردند و جمعیت برای سخرانی ام ساکت شد. لبخند زدم، اما این باعث نشد از اضطرابم کم شود. دعای آن ها و سوگند نامه شان، حس خوبی به من داده بود. اما نمی دانستم چه بگویم و از کجا شروع کنم. همه منتظر بودند تا محیط بان جدیدشان، اولین محیط بان زن محیط، نطق کند. لورا کنارم ایستاده بود. نگاهش که کردم، با لبخند و اشاره، خواست شروع کنم و ترسی نداشته باشم. صدایم را صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم به جای خیره شدن به جمعیت انبوه مردم، به دور دست خیره شوم: « به نام خداوند آفریدگار آسمان ها و زمین و به نام عیسی مسیح مقدس؛ کسی که شرافت مندانه زندگی کرد و با ظلم، به صلیب کشیده شد و به آسمانش عروج کرد؛ کسی که فرهنگ و منشی به جای نهاد، که نمادی از روشنایی، قدرت و اخلاق و تعهد یک انسان، نسبت به پروردگار خویش است. » شروع صحبتم خوب پیش رفت. نفسی تازه کردم و نگران* به جمعیت، ادامه دادم: « شما امروز، سرزمین پدرتان و مادرتان را به من سپردید؛ با آنکه بسیاریتان از من تنفر دارید و عده ای تان، هنوز گمان می کنید من همان غریبه ی شومی ام که آمدنم به محیط، از اول هم اشتباه بود. همه ی شما مورد احترام و محبت من و برادران و خواهران منید؛ حتی آن ها که مرا دیو می نامید، مقصر مرگ عزیزانتان در جنگ اخیر می شناسید و به خونم تشنه اید. اما خواهشی دارم؛ به خاطر خداوند و به خاطر خودتان و خانواده هایتان، تنهایم نگذارید و کاری کنید با کمکتان، محیط را به همان جایی تبدیل کنم، که آرزوی همه ی ماست. دست به دست هم دهیم، دشمنی ها را کنار بگذاریم و یکپارچه، برای شکستن کسانی قیام کنیم که مایه ی ذلت آدمیتند و خفت انسانیت. زیر این پرچم خورشید، اتحادمان را حفظ کنیم و از تفرقه بر حذر باشیم؛ چرا که تفرقه، به هر شکل و در هر زمان و مکانی، شوم است و خانمان سوز. » باورم نمی شد که این منم؛ مثل موعظانی سخن می کردم که سال ها کارشان این بوده؛ آن هم بی تمرین و تکرار قبلی. بعد از حرف هایم، مردم ندای پیروزی سر دادند و همگی تعظیم کردند. من نیز تعظیم کردم و با لبخند، پاسخ ادای احترامشان را دادم. مردم کم کم پراکنده شدند. آن روز به مبارکی این اتفاق، تمام دکان های تغذیه، ضیافت برپا کردند و جشن و سرور گرفتند. محیط بانی و جلوی آن، پر از گلریزه های سرخ بود. مارتین حسابی گل کاشته بود؛ می گفت مهمانی بزرگی در محیط بانی ترتیب داده و باید هر چه زودتر خود را آماده کنم. به پایین محیط بانی، خانه ی جدیدم، رفتم. لورا جلوی در ایستاده بود. وقتی آمدم، انگار تشنه ی دیدنم بود و هرگز هم سیراب نمی شد. با لبخند، خوب وراندازم کرد: « در این لباس زرد و این تاج زیبا، فرشته شده ای؛ فدای فرشته ی زیبایم بشوم! » با لبخند به آغوشش رفتم و در گوشش خواندم: « لورا جان! زین پس مادر یک محیط بانی؛ مادر یک پادشاه. خودت را برای این مسئولیت سخت آماده کرده ای؟ » گونه هایم را گرفت و نوازششان کرد: « من مادر هلنا هستم؛ در هر زمان و هر مکان و هر جاه و مقام. » محیط بان شدن، در همان روز اول، مثل عسل شیرین بود؛ نه به خاطر چیزی که منتظرش بودم؛ نه به خاطر قدرت؛ به خاطر پیمان و اتحادی که با مردمم بستم و شروع دوباره ی یک زندگی شاد، در کنار مادری حقیقی ... * در حالی که جمعیت را می دیدم.
  5. سلام سارا خانم

    خیلی ممنون از اینکه پرش کردید؛ 

    راستش شگفت زده شدم! هم از جهت خوب و هم بد.

    خوب، به خاطر اینکه بخشی از رمان رو به عنوان بخش دوست داشتنیتون گفتید، که برام جالب بود.

    و از جهت بد به خاطر بکار بردن عبارت « کش دادن » که راستش انتظارش رو نداشتم.

    نمی دونستم توضیحی بدم یا نه، اما خواننده ی قدیمی رمان هستید و شاید کم لطفی باشه اگه ساده از کنارش بگذرم.

    سیر رمان، از همون اول، هیچ ربطی به فصل اول نداشت و مشخصا یه پیام واحد از این کار داشتم؛ هلنا گذشته ی تاریکش رو دور ریخته و فقط سعی در حفظ خاطرات زیباش رو داره.

    داخل فصل دوم با شخصیت های زیاد و متفاوتی مواجهیم. برای توضیح و توصیف اینها، اصلا جالب نمی دونم که تو چند جمله از زبان هلنا خلاصه بشن.

    از نظر خودم تنها چیزی که داخل رمان، زیاده روی هم درش میتونه جواب بده، شخصیت پردازیه.

    سیر رمان در این فصل، بخش مهمی از شخصیت پردازیش رو تشکیل میده؛ ضحاک، مایکل، آرامیس، مارتین، آلفرد و ... شخصیت هایی بودن که نقطه شباهت های کمی با هم داشتن و باید کم کم و به مرور زمان، به خواننده فهمونده بشن.

    راستش من فکر می کنم زمانی کش دادن رو بکار ببریم که نویسنده فقط بخواد رمانش قطور و طولانی بشه؛ نه ازش هدفی باشه  نه سیر منطقی رو دنبال کنه.

    با این حال قرار نیست هزار و یک شب داشته باشیم؛ سیر رمان و چیزی که داره پیش میره، مقدمه ایه که همه ی شخصیت های موجود رو به نتیجه ای می رسونه. اگه این مقدمه و این سیر نباشه، خواننده یقینا خواهد پرسید که چرا و به چه دلیل فلان شخصیت، فلان جا، این کارو کرد؟ 

    هنوز خیلی طولانی نشده. برای خواننده ی رمان در حال تایپ نسبتا طولانی مثل هلنا، صبور بودن و عدم عجله برای پایان واقعا مهمه.

    سرتونو درد نیارم. نگفتم اینا رو که تو عمل انجام شده بذارم و بگم بجنبید برید بخونید؛ 

     تا همینجاشم کمک زیادی در این مسیر کردید؛ وظیفه بود که شفاف سازی کنم.

    سعی کنید از رمان لذت ببرید؛ من از طولانی شدن رمانم خوشم نمیاد، بنابراین هیچ اتفاق اضافی و غیر مهمی رو بسط نمی دم.

    با همه ی این تفاسیر مختارید.

    من شخصیت های فصل اول رو رها نکردم. ( با توجه به اشارتون به ویلیام و مادرش ) 

    بازم تشکر بابت وقت گذاشتنتون ...

    من تا کنکور نیستم. موفق باشید و عبادات قبول و خداحافظ ...

    :gol:

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Serenity

      Serenity

      تشکر از لطفتون.

      یادمه یه بار تو صندلی داغ ازم پرسیدن کدوم فصل رو بیشتر دوست دارم و من گفتم فصل دوم! تموم که شد، دلیلشو متوجه خواهید شد.

      درسته حالا منظورتونو متوجه شدم. حق با شماست و قبول دارم.

      یه کم صبر و تحمل داشته باشید؛ به زودی به مرحله ای میرسم که سخت ترین قسمت برای من برای نوشتن و احتمالا مهیج ترین قسمت برای خواننده است.

      اتفاقات تلخ، شاد، غیر قابل پیش بینی ....  ( فضای رمان سراسر غم نخواهد بود ) 

      وعده نمی دم اما اگه فصل اول رو با اشتیاق می خوندید، ادامه ی این فصل احتمالا مشتاق ترتون کنه.

      ممنون ... بدرود 

      :gol::)

    3. LoveHell

      LoveHell

      ویرایش کردم شاید بهتر باشه دوباره بخونید :)

      یه چیز دیگ هم خواستم همینجا بهتون بگم.. راستش دیدم پرسشنامه رو برای رمانتون پر کردید و یه جا توصیف صحنه های اکشن رو به عنوان نقطه ضعف رمان در نظر گرفتید، خواستم بگم این اصلا نقطه ضعف نیست اتفاقا خیلیم خوبه، اینکه بخواید صحنه ی جنگ رو توصیف کنید راستش به نظر شخصیه من تا همینقد که توصیف میکنید عالیه بیشتر از این نیاز نیست و همینجوری ادامه بدید :angel2:

    4. Serenity

      Serenity

      چشم حتما مطالعه می کنم

      توصیفات بیشتر از این نمیشه، خلاقانه تر میشه و بهتر.

      :)

       

  6. بهترین متنی که دیدین

    توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم. طبق عادت همیشگی مجله رو ورق زدم تا به جدول رسیدم خواندم سه عمودی یکی گفت بلند بگو گفتم یک کلمه سه حرفیه از همه چیز برتر است حاجی گفت: پول تازه عروس مجلس گفت: عشق شوهرش گفت: یار کودک دبستانی گفت: علم حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه گفتم: حاجی اینها نمیشه گفت: پس بنویس مال گفتم: بازم نمیشه گفت: جاه خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه مادر بزرگ گفت: مادرجان، "عمر" است. سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار ديگری خندید و گفت: وام یکی از آن وسط بلندگفت: وقت خنده تلخی کردم و گفتم: نه اما فهمیدم تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید ! هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش کشاورزبگوید: برف لال بگوید: حرف ناشنوا بگوید: صدا نابینا بگوید: نور و من هنوز در فکرم که چرا کسی نگفت: " خدا  " «صادق هدایت»
  7. اعتراف نامه

    اعتراف می کنم که پیشرفت اندکم تو دنیای نویسندگی رو مدیون بستر سازی اینجام؛ افرادش، امکاناتش و شرایطش ... ازش ممنونم.
  8. سلام سلین خانم؛

    تولدتون رو تبریک می گم.

    همچنین براتون در کنکور آرزوی موفقیت، و رتبه و رشته ی خوب رو می کنم.

    همیشه سالم، رو به جلو و شاد باشید ...

    :gol::)

    1. selin

      selin

      سلام علی آقا:gher:

      خیلی خیلی ازتون ممنونم، لطف کردین:gol2:

      منم برای شما آرزوی موفقیت و سلامتی رو دارم، امیدوارم زندگی بر وفق مرادتون باشه.

      خیلی ممنون و تشکر :gol:

  9. راجع به رمان خود چند کلمه صحبت کنید

    دلم می خواست از زندگی فرار کنم؛ ولی جایی برای فرار نبود. به نوشتن که فکر کردم، اینکه وقتی آدم توش غرق میشه، چه حسی داره، اونو راه فرار دونستم. برای فرار از زندگی، هلنا رو شروع کردم و امروز هلنا اونقدری برام اهمیت پیدا کرده که زندگیمه. ژانر مورد علاقه ی اجتماع نیست، اما ژانریه که برای اولین بار تواناییم رو توش امتحان کردم. هلنا برام رمانیه که نمی تونم یه روز تصور کنم تموم می شه و دیگه دربارش فکر نمی کنم و چیزی ازش نمی مونه که به خاطرش درگیر باشم، مدام سعی کنم دیالوگ بنویسم یا هرچی. وقتی علاقه به یه رمان، اونقدری زیاد میشه که به اندازه ی زندگی آدم براش ارزش پیدا می کنه، از تموم شدنش می ترسه؛ چون با رفتنش، چیزی به اسم زندگی هم میره ... سعی می کنم دیر آپ کنم، ولی نمی تونم؛ ای کاش می شد سالی یه پست بذارم. از یه جهتی هم، دوست دارم زود آپ کنم؛ چون همش می ترسم اتفاق بدی بیفته و نتونم به پایان برسونمش. از شروعش پشیمونم!
  10. دوس داری الان کنار کی باشی

    کنارش هستم. پس نیازی نیست آرزو کنم
  11. اول اسم کسی رو که دوسش داری رو بگو

    G S H به ترتیب اولویت
  12. یه وقتایی ام لازمه که خودتونو، آره خودتونو، بگیرید و از یه جایی بندازید بیرون؛

    چون جای شما نیست؛ زیادید. دوست داشته نمی شید و براتون هیچ ارزشی قائل نیستن.

    رفتن از اونجا، احترام به خودتونه؛ احترام به شخصیت و بزرگیتون.

    لطفا احترام خودتونو نگه دارید ...

     

    1. Reyhaneh.kh

      Reyhaneh.kh

      و شما این فکر رو کردید که دیگه اینجا جای شما نیست که پروفایل تون رو اینطوری کردید؟! 

    2. artmis

      artmis

      آقاعلی چیشده؟؟این متن برای شما صدق نمیکنه

      شما نه زیادی هستین نه بی ارزش

      دیگه واقعا دارید کم لطفی میکنید

      من شک ندارم شما مورد احترام همهههه تو انجمن هستین

      نگید که پروفایلتون به معنی رفتنتون از انجمنه!!؟

    3. Serenity

      Serenity

      نباید اینجوری می رفتم؛ باعث سو تفاهم بزرگی شد.

      دوستان به خاطر کنکور و فشردگی درسا ماه آینده نیستم

      و این پست، اصلا ربطی به اتفاقات این سایت نداشت و مربوط به یه موضوع دیگه بود.

      با این حال ممنون از اینکه به فکر بودید و پیام گذاشتید.

      :gol:

  13. هـلنا | Serenity

    43 به خانه رفتم و در را باز کردم؛ حتی قدم زدن هم، بعد از نشستن روی آن کرسی، متفاوت بود. به سمت پله ها رفتم که صدایی از پشت، متوجه ام ساخت؛ لورا بود که نگران و مضطرب، متکی به دیوار، به من خیره شده بود: « چه شد؟ ارتش حرکتش را شروع کرد؟ » - مرا ترساندی لورا. اینجا چه می کنی؟ نفسش در سینه حبس بود. لباس سبز رنگی در دست داشت. آرام آرام به سمتم آمد. دقت که کردم، یکی از لباس هایم بود. - اتاقت را مرتب می کردم. این را پیدا کردم. گفتم شاید بخواهی توضیحی دهی. با کنجکاوی به لباس خیره شدم. آن را بالا آورد و مستقیم روبه رویم گرفت. زبانم قفل شد و سرجایم، خشکم زد. لباس، پارگی بزرگی برداشته بود و پارگی اش شبیه نشان صلیب عیسی بود. لورا خیال می کرد که کار من است؛ خیال می کرد دیوانه شده ام: « هلنا، من که غریبه نیستم. هر چه که هست برایم بگو. تو عاشق این لباست بودی اما درکت می کنم. می توانی با من حرف بزنی ... اجازه ندادم ادامه دهد. - چه حرفی لورا؟ خیال می کنی من این کار را کرده ام؟ باز نمی فهمید. اتفاق دیشب، باعث شده بود که دیگر حرفم را باور نکند. - نگران نباش هلنا، با هم درستش می کنیم. با عصبانیت به سمتش رفتم و لباس را از دستش گرفتم. با دست، آن را پاره پاره کردم و به داخل حوض انداختم. لورا هم که انگار می خواست یک دیوانه را متوقف کند، سعی داشت جلویم را بگیرد. شمشیر کشیدم و خواستم در حیاط بماند. باید برای یک بار هم که شده، دلم را به دریا می زدم و به این کابوس خاتمه می دادم؛ کابوسی که این بار، صلیب مقدس عیسی را وسیله ی آزار من قرار داده بود. در را پشت سرش بستم و به صدای کوفتن ها و جیغ کشیدن هایش، توجهی نکردم. خانه سوت و کور بود و پنجره ها، کامل بسته بودند. شمشیر را با دو دست، محکم گرفتم و آرام آرام، به سمت اتاقم رفتم. در، نیمه باز بود. آن را کامل باز کردم و وارد اتاق شدم. همه چیز در حالت عادی بود، جز گردنبند صلیب طلایی ام که آویزان دیوار بود. داخل که شدم، داشت تکان می خورد؛ انگار کسی با دست آن را گرفته بود و با تمام توان، تکان تکانش می داد. نفسم را حبس کردم و با نگاهی خیره، به سمت گردنبند رفتم. سرعتش داشت کم می شد؛ داشت متوقف می شد. چند لحظه ای به آن خیره ماندم، تا کامل بایستد. پنجره ای باز نبود تا این توجیه احمقانه را بیاورم که باد، متحرکش کرده. محتمل ترین احتمال، فقط یک چیز بود؛ کسی که کنار رودخانه دیدم، نه دوستی تازه بود و نه دشمنی که آخرین ضربه اش را بزند. او دقیقا مثل یک روح بود. دوست نداشتم به این فکر کنم که از اول زندگی ام، به من چسبیده و رهایم نمی کند، اما تمام شواهد، گواهی این را می داد. در دنیای خودم بودم، که لورا ناگهانی در را باز کرد. تا مرز مرگ پیش رفته بود. آنقدر نفس نفس می زد و عرق کرده بود که از جانش می ترسیدم. در آن لحظه سعی می کردم به این فکر نکنم که هنگام آمدنم، در را اصلا نبستم که لورا بخواهد بازش کند. اشکش را پاک کرد: « معلوم هست چه می کنی؟ اگر واقعا چیزی تهدیدت کند، چرا باید تنها با آن مواجه شوی؟ هر چیزی که باشد، با هم حلش می کنیم. » با دهانی باز به زمین خیره شدم. از هیچ چیز سر در نمی آوردم؛ نه راه حلی به ذهنم می رسید و نه راه فراری. لورا خواست به حیاط بروم. می گفت نارسیس برای دیدنم آمده؛ می گفت شاید او بتواند کمکی کند و کنارم باشد. خبر نداشت که چه بین ما اتفاق افتاده. شمشیر را به کناری انداختم و از اتاق بیرون شدم. تا آن موقع چنین شرایطی را تجربه نکرده بودم؛ در زندگی ام روز هایی را داشتم، زیاد هم داشتم، که ندانم به کدام دردم فکر کنم. اما هیچگاه، اینقدر تو در تو و پشت سر یکدیگر، حمله نمی کردند. نارسیس داشت قدم می زد و مضطرب بود. حدس می زدم نگران چه باشد؛ مارتین در انجام دستور، فوت وقتی نکرده بود. ضحاک زندانی شده بود و دلیل ناآرامی او هم همین بود. از لورا خواستم در خانه بماند و بیرون نیاید. تا مرا دید، به سمتم قدم برداشت. این بار در نگاهش، نفرت عمیق تری بود. می توانست، دوباره رویم دست بلند می کرد، اما نگاه و لحن خشمگینم، حساب کار را دستش داده بود: « با چه رویی اینجا آمده ای؟ خجالت هم خوب چیزیست. » طوری سرش را تکان داد که شبیه تاسف بود. - تو حق نداری؛ حق نداری هر کار دلت می خواهد بکنی. محیط قانون دارد؛ مردمش اجازه نمی دهند یک غریبه که بی یار و بی پناه بوده و آن ها، به او زندگی بخشیده اند، این قانون را از آن ها بگیرد. پدرام هیچ جرمی نکرده هیچ، وفادارترین سرباز محیط بوده. نمی توانی این کار را کنی. چقدر رنگ عوض کرده بود. آخرین بار که به دیدنم آمد، از کتک های یاران پدرش، تمام بدنش کبود و نابود بود. من باز برایش خواهر بودم. آلفرد و من، به خاطر او، گوشت تنمان را به دهان تیز مایکل سپردیم اما او چنان سرکش شده بود، که شک داشتم ذره ای از مهر عزیزانش را در دل نگه داشته باشد. با لبخندی تلخ، سر تکان دادم. - چقدر عوض شده ای! دیگر تو را نمی شناسم. عشق، فقط عقل را ضایع نمی کند؛ قلب را از هر چیز گرانبهایی، غیر از معشوق، خالی می کند. اما این عشق نیست؛ اشتباه می کنی دیوانه. او به درد تو نمی خورد. بلافاصله پاسخ می داد. شک داشتم که قبل از حرف زدن، به ندای عقلش هم کم کمکی گوش کند. - این را تو تعیین نمی کنی؛ اختیارش را نداری. دوست نداشتم ناامید باشم یا اینکه مهرم را نسبت به او کم کنم. اما گره گرفتاری که اسیرش شده بود، دندان می خواست. قدم به قدم به سمتش رفتم. او هم بعد از آن سیلی، جسارتش را از دست داده بود. عقب عقب می رفت و می ترسید کاری کنم. اما هیچ کاری نکردم، جز آنکه هشدار دهم بداند، که طرف درست، کدام سمت است. - نمی دانم ناراحتت می کند، یا خوشحال؛ اینکه بدانی خواهر به قول خودت، عزیز تر از جانت، می خواهد بانوی اول محیط شود؛ می خواهد جای آلفرد را پر کند. طبیعی بود. مرا مانعی بزرگ بر سر راهش می دید و این خبر، یعنی این مانع، بزرگ تر از تصورات اوست. با زبانی که نمی توانست خوب کلمات را ادا کند، پرسید: « محیط بان؟ » سری تکان دادم. - آری نارسیس، محیط بان. چه کسی اختیار ندارد؟ چه کسی حق ندارد هر کار دلش می خواهد انجام دهد؟ این هایی که گفتی، هنجار هاییست که زین پس، تو باید رعایت کنی؛ نه من. همانطور رو به عقب رفت. اندکی خیره شد و سپس، با هراس، در را باز کرد و دور شد. شک نداشتم که پشیمان بود از اینکه از همان اول، از در مهربانی و احترام، داخل نشد ...
  14. سلام الی خانم. ممنون که پرسش نامه رو پر کردید.

    میشه درباره ی توصیف مکان بیشتر توضیح بدید؟ منظورتون چه نوع توصیفی از مکان های هلناست؟

     

    1. eliibanoo

      eliibanoo

      سلام خواهش میکنم وظیفمون بود پرکنیم ای کاش بچه های دیگه هم اشتیاق نشون میدادند و پر میکردند.

      ببینید جایی که داره تو دریا نگاه میکنه خیلی توصیفش خوبه یا جایی مثل محیط

      ولی یک جا یکم ضعیف بود البته از دید من فکر میکنم شایدم اشتباه بوده،الان چون همزمان سه تا رمان را میخوانم یادم نیست کدوم قسمت بود فردا میخونم و بهتون میگم کجاش بود

       

    2. Serenity

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×