رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

nilla66

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    71
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,891 بار تشکر شده

درباره nilla66

مشخصات کاربر

  • علایق
    عاشق نوشتن و پروژه های تحقیقاتیم و آزمایشگاهم وبدون آدامس نمیتونم زندگی کنم.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,804 بازدید کننده نمایه
  1. nilla66

    عاشقم باش | nilla66

    هفت سالم بود بالای درخت گردو مشغول چیدن گردوهای نرسیده بودم، آن موقع ها عمو حشمت بخاطرافسردگی خاله زیبا شیراز را برای اقامت انتخاب کرده بود و من وقتی بطور ناگهانی پاشا را در تهران آن هم درست وسط حیاط خانه مان دیده بودم از بالای درخت خودم را بر روی اغوش پسری لاغر وچهارده ساله پرتاب کردم که آن بیچاره ی از همه جا بی خبر هم ترسیده بود و هم تعادلش را از دست داده بود من هم همانند ماری بر روی گردن و بدنش تاب خورده بودم، همه ی اینها مزید بر این بود که باهم بر استخری که پراز آب بود سقوط کنیم فقط بدبدختی اینجا بود که قبل از پردین در آب پیشانی پاشا به لبه استخر برخورد کرد و استخرمان رنگش قرمز شده بود. از جیغ ها وفریاد های من به قدری ترسیده بود که بیچاره دردش را رها کرده بود و مرا آرام میکرد....هنوز هم جای زخمش بر روی پیشانی اش بود، مثل اینکه اوهم با یاد آوری این خاطره به عمق آن روز ها فرورفته بود چرا که جای زخمش را مالشی داد و لبخندی بر لبهایش نشست ،لب گزیدم و ادامه ی برنامه ها را برایش بازگو کردم....کل وقت امروزم را با یاد آوری عشق و عاشقی های کودکانه ام سپری کردم و گه گداری هم گذرا کارم را انجام میدادم کاری که مربوط به شرکت بودرا می گویم. کارهایم همیشه ناقص می ماند و من مجبور بودم پرونده ها را همیشه با خود به منزل بیاورم و اینگونه بود که خوش به حالم می شد چرا که شنبه ها به بهانه ی آوردن پرونده ها دوباره میدیدمش.....آسمان شب چقدر عاشق است..دلش هزار تکه شده بر دور معشوق.....آسمان هم مثل من عاشق است انگار....پر پر شدن رسم عاشقی است اما شیرین و گواراست و بر دل مینشیند.....لرزه هایی که بر پله ها افتاده است خبر از بالا آمدن آرزو را میدهد...طولی نمیکشد که اندام لاغر با شکم نخودی اش در چارچوب در ظاهر میشود: نیومدی که، شام چسبید بدجور! لوبیا پلو بود دستپخت ملیحه جون....._خدا این ملیحه جونو واسه جنابعالی نگه داره که این نخودتو مدیون اونی....._قوربون این فسقل نخودم بشم من مثل بچه ام بهش دل بستم توصیه میکنم هرچه زودتر نخود دار بشی خواهر دیگه وقتشه... از حرف آرزو خنده ام گرفت...بالاخره از پنجره دل کنده ام و روتختم نشستم ارزو در حالیکه به عسلی کنار تختم تکیه داده بود گفت: رویا گشنه ات نیست؟ ناهارتم که نخوردی..._ تو ازکجا فهمیدی؟....._ناسلامتی قُلِتَما اینم ندونم که باید بمیرم...از وقتیکه داری میری شرکت کم اشتها که نه بی اشتها شدی اگه اینجوری پیش بری با پدر صحبت میکنم دیگه نزاره بری شرکت...._ ارزو!.. _ارزو بی ارزو! من همیشه پشتتم اما تاوقتی که به خودت اسیب نزنی عشق یکطرفه تو به پاشا واست سمه!....._یک طرفه؟...._از رویاهات بیا بیرون! بچه نیستی تو.احساس شما بهم متقابل نیست...خواهرِ دوستم تو شرکت اونا کار میکرد میگفت همه ی خانومای شرکتشون از زیر دستش رد شدن! میفهمی یعنی چی؟ خواهرم ، اول راهی برگرد از این عشق.......یعنی پاشای من با دخترهای دیگه رابطه داشت؟ تنهاچیزیکه از حرف های آرزو ذهنم را بهم ریخت همینجای کلامش بود مگر چیزه مهمه دیگری هم گفته بود این ضبط صوت ضدعشق!یک حسی ته دلم می گوید دروغ است من لحن حرف زدن و راه رفتن پاشارا در محل کار یک به یک کاویده ام....او کوه غرور است به صدتای دخترانی همچون کارمندان شرکتش محل سگ هم نمیزارد چه برسد به رابطه ، آرزو خواسته مرا دلسرد کند موضوع فقط همین است آری همین است....بر روی تختم دراز کشیدم و روبه آرزو گفتم: _ انگار زیادی خوردی زده به سرت، پاشو...پاشو چراغو خاموش کن میخوام بخوابم _ وا....الان میخوای بخوابی؟ تا زه سر شبه ها... _خسته ام ، چشام رو صورتم سنگینی میکنن... با آهی که از نهادش بیرون میدهد به سمت کلید چراغ میرود تا آن را همانند ذوق من خاموشش کند...تاریکی اتاق بهانه ای شد تا با اشک های داغم که از درون خونم را میجوشاندند خودم راخالی کنم..نفس کم می آوردم در این هق هق های بی صدای شبانه ام....دردناک تر از گریه ی بی صدا در دل شب خاموش کردن صدای هق هق با گاز گرفتن گوشه ی لحاف است تا مبادا کسی از غرش بی صدای درونت باخبر شود.....اوج تنهایی یعنی همین... یعنی کسی نباشد تا همدم اشک هایت شود...میدانم روزی این هجران به سر میرسد.. میدانم روزی همان میشود که من میخواهم ، راه زندگی بالاخره بامن همراه می شود میدانم.......
  2. nilla66

    عاشقم باش | nilla66

    باورم نمیشد تیپمان هم یکی بود انگار او برای من خلق شده بود.عینک دودی اش را از صورت استخوانی اش کنار زد و مرا در اقیانوس چشمان مشکی تیله ای اش غرق کرد.با سلامی که با آن صدای رسا و بمش کرد مرا از قعر آن اقیانوس رهایی بخشید. لبخند زدم و با صدایی که اگر آرزو کنارم بود حتما مرا میکشت جواب سلامش را دادم. خنده ای بر روی لبهای خوش فرم مردانه اش نشست که باعث شد دندان های مروارید گونش را به نمایش بگذارد..او از لحن من خنده اش گرفته بود اما برای من اهمیتی نداشت مهم این بود که روزش را با لبخند آغاز کرد آن هم لبخندی که من باعثش بودم. ماشین را قفل کردم و پایا پای با پاشایم وارد شرکت شدیم. من منشی خود پاشا بودم ، با سفارشاتی که پدر به عمو حشمت، پدر پاشا کرده بود توانستم بدون گزینش و سروکله زدن با دلقک های دختر نما، به اینجا بیایم. منشی پاشا یک ماهی بود که ازدواج کرده بود و پنجشنبه ها خیلی سختش بود که سر کار بیاید پس پنجشنبه هایش را من پر کردم تا هم او به زندگی اش برسد هم من....عطر تلخ پاشا شیرینی عطرم را پوشش داده بود جنس عطرش گرم بود و تلخ...فضای آسانسور مملو از عطرش بود که من با جان دل آن را به اعماق وجودم فرستادم....ایستادن در کنار این مرد قلبم را از سینه میکند هوای مرداد ماه هم نمیتوانست دستان سردم را گرم کند...بالاخره به طبقه ی آخر این برج رسیدیم..طبقه ی بیستم جایی بود که فقط من بودم و پاشا..در باز شد و بنابر وقار مردانه اش کناری ایستاد تا اول من وارد شوم.... نگهبانی که جلوی در بود با ریموتی قفل در را باز کرد و سپس خودِ در را... ابتدا من و پشت سر من هم پاشا وارد سالن شدیم میزی بزرگ که متعلق به من بود و دقیقا درست روبروی در اتاق پاشا بود.... پوشه ها را بر روی میز گذاشتم و مشغول مرتب کردن پروژه هایی که به دستم سپرده شده بود شدم آنهارا به ترتیب اولویت بندی کرده بودم تا امروز بدست پاشا برسانم.. نگاهی به من کرد و چند قدمی نزدیکم شد و گفت: همه ی اینارو خودت مرتب کردی؟ _ بله، آفرین به من، مگه نه؟..._بــــله آفرین ، فقط دخترخوب خودتو انقدر خسته نکن من هنوز هم نمیتونم درک کنم یعنی شرکت به اون بزرگی که در اختیار پدرته جایی واسه تو نداشت؟..._هزار بار پرسیدی منم گفتم که دوست نداشتم همکارای پدرم اینجوری فکر کنن که من با پارتی رفتم شرکت پدرم!..._ نکه اینجا با پارتی نیومدی؟.....خدای من حالا باید درجواب این چه میدادم تا غرور له شده ام را بیشتر از این نابود نکرده ام....زبان در دهان چرخاندمو گفتم: با پارتی اومدمو منشی شدم! اگه میرفتم شرکت پدرم حتما مدیر عاملی چیزی بودم من خیلی فروتنم آقای والا زاده!...._بله خانوم رزم آرا...اما اگه تو شرکتتون به آبدارچی احتیاج داشتین یه ندا به من بدین خودم یه تنه غلام رزم آرای بزرگ هستم.....با حرفش خنده ام گرفت، روزیکه با پدر راجع به این موضوع بحثم شده بود را به یاد دارم..او هم همین را به من گفت...اینکه همه آرزوی پاک کردن سرامیک های شرکتش را دارند...حق هم داشت شرکت با آن بزرگی و جلال آرزوی هر مهندسی بود اما من در جواب پدر هم همان را گفتم که به پاشا گفته بودم آن روز هم آرزو هوایم را داشت و حمایتم کرده بود تا اینکه هردو بالاخره توانستیم پدر را راضی کنیم تا حداقل روزهای پنجشنبه را به شرکت بیایم...هفته ای یک روز! اما این یک روز برایم به اندازه ی یک عمر ارزش داشت.من شش روز هفته را به هوای پنجشنبه هایش زندگی میکردم......پاشا پشت میزش بود و در اتاقش را بخاطر من باز گذاشته بود پرونده هارا زیر بغل زدم و با تقه ای که به در زدم وارد اتاق شدم صدایم را صاف کردم و گفتم: اینا پرونده هایی هستن که گفته بودین اولویت بندی شون کنم....نفس گرفته بودم تا ادامه ی حرفم رابزنم که با آن صدای رویا کشش حرفم را قطع کردو گفت: اینجا که کسی نیست فقط منو تواییم پس راحت باش رسمی صحبت نکن با من رویاجان!....رویا جان؟؟ این پاشا بود که اسم مرا گفت آن هم با آن جان گفتنش که مرا هزار بار جانم بخشیدو جانم گرفت؟...ناخن هایم را در دستم فرو کردم تا هم مطمئن شوم که هنوزهم جانی بر تن دارم و هم بتوانم ذره ای از ذوق قل قل گرفته در خونم را فروکش کنم! سکوت بیشتر از این جایز نبود اما من میدانستم که الان صدایم از شدت استرسی که گرفته ، لرزشی داشت که موبایل روی میزِ پاشا داشت! معذرت خواهی کرد و موبایلش را پاسخ داد و من این فرصت را غنیمت شمردم و پشت بر او لبخندی از ته دل بر روی لبهایم مهمان کردم، با خداحافظ گفتن او متوجه تمام شدن مکالمه اش شدم برگشتم و ادامه دادم: این همون پروژه ی پاساژ هست که چهل درصدش برای آقای سازگاره.. از اونجایی که هم ایشون برای شرکت مهمن و هم اگه پاساژ زود تر پی ریزی بشه حتی میشه پیش فروشش کرد سودش برای ما مهمه پس من اینو تو اولویت قرار دادم البته اگه شما هم صلاح بدونی...._تا وقتی که شما هارو کنار نزاشتی من هیچی رو صلاح نمیدونم... رویا من همون پاشایی هستم که از رو درخت گردو سقوط کردی روش! این همه شما گفتنت دیگه چیه دختر!.....
  3. سلام نیلا جان خسته نباشی

    راستش من واقعا شرمنده ام اما از فردا قراره بریم مسافرت منم فکر نمی کنم بتونم نقد کنم.اما ایشالا پنج شنبه که برگشتم حتما نقد ها رو انجام می دم.بازم میگم واقعا شرمنده ام

    1. nilla66

      nilla66

      دشمنت شرمنده عزیزم حسابی خوش بگذره.....ممنون که خبر دادی

  4. nilla66

    عاشقم باش | nilla66

    پدرعاشقم که نه طاقت دلهره های همسرش را داشت و نه طاقت بحث کردن با دخترش را روبه من گفت: باباجون ، با اسَد برو خیال منم راحته....امروز هرطور که شده بود باید با ماشین خودم میرفتم...باید به پاشا ثابت میکردم که من آن منه سابق نیستم..بزرگ شدم، به قول پدرم خانوم شدم....پس راهی به جز جنباندن زبانم همچون مته در ذهن پدر را نداشتم: آخه بابا، آقا اسد که قراره شما رو تا شرکت ببره الانم که کلی دیر شده تا بیاد منو برسونه بعد برگرده شمارو ببره شرکت که شب شده شما با این همه سابقه ی درخشانتون....همینطور داشتم به گفتن ادامه میدادم که دستی که مطعلق به آرزو بود بر روی دهانم نشست و سد خروج حروف از دهانم شد...._آرزو: ای وای! بابا تروخدا باشه ای بگینو خلاصمون کنین الان مغزمونو رنده میکنه این ! مامانی بخدا این طوریش نمیشه موبایلشم که همیشه روشنه تند تند بهش زنگ میزنیم.....الهی من به فدای این خواهر یگانه ام بشم که هرچقدر هم که بر من میپرید همیشه در جمع هوایم را داشت..با نگاه هایی مشتاق به مادرم مینگریستم چرا که اگر او نه بگوید پدرهم راضی نخواهد شد.مادر درحالی که میز را جمع میکرد گفت : نمیدونم والا..منکه از پسه شما بر نمیام ، این شما و این باباتون هر چی که اون بگه....مادر پاسِ گل را به پدر داد، حالا نگاه های پرالتماس نظاره گر تک تک کلماتی بود که از نهاد پدر بلند می شد: چندتا شرط داره.....با آن سابقه ی درخشانم نگفته میدانستم که شروط پدر چیست اما هرچی که بود من قبولشان داشتم فقط امروز باید خودم رانندگی می کردم .. پس دستانم را به هم گره کردم وگفتم: هرچی که بگین قبوله!..._قدم اول موفقیت اینکه اول خوب گوش کنی بعد خوب متوجه بشی، آخرسر بگی قبوله ، چشم بسته همه چی رو قبول نکن دختر! _چشم اما شما پدرمی هرچی که بگی به روی چشمم بابایی....._دخترم باید قول بدی که حتما کمربندتو ببندی، سرعت رو هم فراموش کن و مهم تر از همه با کسی کل ننداز! فکر کنم اتفاق چندسال پیش درس عبرتی شده باشه برات!......_بله ..قول میدم..مثل یه دختر خوب که لایق رزم آرا باشه میرم و میام....._آفرین حالاهم برو دیرت شد.... _خدافظ ...مامانی من رفتم...._درپناه خدا دخترم......... باشوقی که داشتم پله هایی که منتهی به حیاط شمالی خانه میشد را دوتا دوتا طی کردم به سرعت خودم را به عروسکم که در پارکینگی در انتهای حیاط، پارک شده بود رساندم. دوسالی میشد که با آن شاهکارم دیگر حتی به آن نزدیک هم نشده بودم. با دیدن چراغ های تابه تایش یاد آن روز افتادم خوب یادم است لحظه ای را که با ماشین به پرواز در آمدم و آغوش مرگ که به زندگی ام چشمک میزد را لمس کردم. همه اش تقصیرِ آن پسره بی عرضه بود که مسخره ام کرد وگرنه من انقدراهم خرمغز نیستم...چندباری سرم را تکان دادم تا از آن حالو هوا بیرون بیایم فقط یک ساعت فرصت داشتم تا به موقع خودم را به شرکت برسانم پس بدون هیچ فوت وقتی پشت فرمان جهیدم و با فشار پدال به سرعت از حیاط خانه خارج شدم خیابان هارا یکی پس از دیگری طی کردم تا درنهایت نمایان شدن تابلوی شرکت مهندسی والا زاده به من نشان میداد که دیگر وقت پارک کردن این عروسک است. با بوقی کوتاه به نگهبان خسته نباشیدی گفتم و وارد پارکینگ شرکت شدم، کیفم را به همراه چند پوشه که در صندلی کنارم گذاشته بودم را برداشتم و پیاده شدم که ماشین قرمز رنگی که همه ی وجودم را به آتش میکشید وارد و کنار ماشین من متوقف شد...لحظه دیگر برای من بی معنا بود چرا که دیگر جریان نداشت. خودم را نیشگونی گرفتم تا ببینم هنوز جانی در این بدن دارم یا نه که با ، باز شدن در ماشین و نمایان شدن قامت بلند پاشا مرا مطمئن کرد که دیگر منی وجود ندارد.کت و شلوار مشکی با آن پیراهن سرمه ای که همه ی دگمه هایش بسته بود و اما به طرز خفه کننده ای عضلات سینه ستبرش را به نمایش گذاشته بود این تیپ او با کراوتی که هم رنگ پیراهنش بود تکمیل شده بود..........
  5. nilla66

    عاشقم باش | nilla66

    ضربه های ضعیفی که به آیینه زده شد مرا به خودم آورد، آرزو با نگرانی تصنعی دستش را بر روی پیشانی ام میگذارد و می گوید: خیلی نگرانتم رویا! داری شکل نارسیس میشی.....نزدیک آینه شدم و دقیق تر خودم را نگریستم. نارسیس دیگر چه مرضی بود. آرزو که واقف حال نگرانم شده بود دست از خنده میکشد و زبان در دهان میجنباند: خاک توسرِ بی سوادت کنم...نارسیس اسمه یه نفره! نفسی از سر آسودگی میکشم و میگویم: حالااین نارسیس خوشگله؟ ... درحالی که دستش را بر روی شانه ام میگذارد و در آینه نگاهم میکندومی گوید: والا از نظر خودش که خوشگل بود...چون طرف عاشق خودش بود...اون موقع ها که آینه نبود تا بدبخت مثل بعضیا توش محو شه واسه همین تا کمر خم میشد تا خودش رو تو آب ببینه...آخر سر هم دیوونه شد اسم این بیماری هم نارسیسمه!.... به قدر کافی استرس دیدار پاشا مرا دیوانه میکرد دیگر حوصله گزافه گویی های آرزو را نداشتم با دست اورا از خود جدا کردم و به سمت حیاط رفتم تا از پدر و مادر خداحافظی کنم.......... _اهل منزل خدافِظ..زیاد غصه دوریم رو نخورین زود بر می گردم....آرزو درحالی که سرش را تکان میداد کنارم ایستاد و گفت: تو اصلا نگران نباش تا میتونی دور باش ، بزار حالمونو کنیم..... مادرم که طاقت این جمله هارا حتی به شوخی هم نداشت روبه آرزو گفت: وا مادر این چه حرفیه شما دوتا رو با هزار زور و دعا از خدا گرفتم طاقت یه لحظه دوریتونو ندارم...رویا مادر با آژانس میری؟...._نه مادرم عروسکم داره تو پارکینگ خاک میخوره..حیفه تروخدا، با همون میرمو میام...._ای وای تا تو بری و بیای که من هزار بار میمیرم و زنده میشم!جمشید خان یه چیزی بگو!.....
  6. nilla66

    تلافی کن

    خیلی ممنوم ازتون
  7. دوستان و همراهان همیشگی ، لطفا امتیاز خودتون رو نسبت به رمان راز گردنبند با توجه به بارم بندی ، با ما به اشتراک بزارین:gol:

  8. nilla66

    انتخاب رمان محبوب

    دوستان گرامی بی نهایت ممنونم از همکاریتون عزیزان برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت دارم از ته دل دوستان لطفا بعد از مطالعه و نقد رمان امتیازتون رو در نمایه با ما به اشتراک بزارین
  9. سلام نیلا جان خسته نباشی

    من به رمان دختری از جنس شب نمره 17 رو میدم . :)

  10. سلام نیلا جان خسته نباشی

    ببخشید من نقد رمان دختری از جنس شب رو در صفحه ی نقدشون فرستادم مشکلی که نداره؟

  11. من همان آدم پر منطق و بی احساسم

    پس چرا آمدنت حال مرا ریخت بهم

  12. nilla66

    انتخاب رمان محبوب

    بنظر من اینکار درست نیست! به حدکافی این دوره طولانیه آف دادن هم به رمانهایی که ته لیستن کم لطفی میشه، چون کافیه فقط یه روز نقد و معرفی صورت نگیره همه چی کلا فراموش میشه بعد دوباره باید چقدر انرژی صرف کنیم و التماس کنیم که بیاین رمان رو بخونین و نقد کنین! بجای اینکار میتونیم جمعه ها رو لغو کنیم ،جمعه ها بره واسه استراحت
  13. دوستان گرامی سلام  لطفا امتیاز خودتون رو نسبت به رمان دختری از جنس شب رو با توجه به بارم بندی لحاظ کنین:gol:

    1. afagh7fth
    2. hadishbano

      hadishbano

      من هم امتیاز۱۷ رو به این رمان میدم!:gol:

    3. eliibanoo
  14. nilla66

    انتخاب رمان محبوب

    دوستان امتیاز دهی در نمایه یادتون نهره ممنون اغز همکاریتون عزیزان
  15. امتیاز من به دختری از جنس شب 17 هست 

    و به رمان کمی تا قسمتی چاق هم 17 :angel2:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×