رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Reyhanh

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    693
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد Reyhanh در 10 آبان

Reyhanh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,609 بار تشکر شده

درباره Reyhanh

  • درجه
    کاربر فعال

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    فقط بهزاد لیتو(:

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,229 بازدید کننده نمایه
  1. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    رفتم جلوی ایینه و یه کم مرطوب کننده به صورتم زدم. خب بزار یه کم خودمو وارسی کنم. صورتی که مثل برف سفیده و از بس سفید بودم بهم میگفتن سفید برفی! چشم هایی قهوه ای، که یادمه وقتی بچه بودم همیشه مامان بزرگم بهم میگفت آهو! دماغمم نه عملیه و نه خیلی کوچیک. لب هامم عادیه. یه کم که خودمو وارسی کردم رفتم و لباس پوشیدم و بعدم موهامو خشک کردم و دم اسبی بستمشون. دلم برای ارایش تنگ شده بود اما نمیخواستم حالشو نداشتم ارایش کنم یعنی دو دل بودم! تو حال و هوای خودم بودم که یه نفر درو با شدت باز کرد و اومد تو اتاق. اون شخص هم کسی نبود جز... دارا! من-هوشَ وحشی! چته؟ مگه اینجا هم مثل طویله ی خودته؟ +ای بیشعور با بردار بزرگ ترت درست صحبت کن! -دارا میزنم لهت میکنم همش دو سال ازم بزرگتری که البته بگم عقلت اندازه بچه دوماهه هم نیست! +اولا دوسال نه و دوسال و سه ماه و ده روز و سه ساعت! دوما وقتی میبینم آدم روبه روم یه نوزاد ده روزه است اخلاقم مثل اون میشه! حرصم خیلی دراومده بود از روی میزم شونه ام رو برداشتم و پرت کردم سمتش که زارت خورد تو سرش. اخ بلندی گفت و دستشو گذاشت رو سرش. -دایی میکشمت. +میخواستی زبون درازی نکنی! حالا هم بکش عزیزم! دارا ایشی کشید و گفت: -وخیز بیا پایین! همه منتظرتیما! از جام بلند شدم و رفتم بیرون. رفتم تو اشپز خونه مامان و بابا نشسته بودن رو میزو منتظر من بودن. دارا زودتر من اومد و نشست کنار بابا. سلامی دادم و منم نشستم. اخ که چه قدر گشنمه. پریناز قرمه سبزی درست کرده بود منم که عشق قرمه سبزی واسه خودم برنج کشیدم و افتادم به جون غذا مثل این قحطی زده ها میخوردم که مامان با تشر گفت: -دایانا! آروم تر بخور! لقمه ی تو دهنمو قورت دادم و گفتم: -ببخشید. سعی کردم اروم تر بخورم که بابا گفت: -دایانا امشب بهترین لباست رو بپوش و یه کم به خودت برس و سعی کن امشب رو مثل یه دختر خوب اروم و متین باشی! نگاهی به بابا انداختم. خدا میدونه امشب چه برنامه ای واسم چیده! اب دهنمو قورت دادم و چشمی گفتم.
  2. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    خیلی خوابم میومد خمیازه ای کشیدم و زنگ خونه رو زدم. صدای پریناز تو آیفون پیچید. -بفرمایید داخل خانم. در با صدای تیک باز شد؛ با خمیازه ی دیگه ای طول حیاط رو طی کردم و رفتم تو خونه. همین که کفش هامو دراوردم مامان گفت: -کجا بودی؟ سرمو اوردم بالا و گفتم: -مامان، بزار برسم! بعد شروع کن! مامان-صد هزار دفعه بهت گفتم که میری دانشگاه با خودت ماشین ببر که اینقدر دیر نیایی! پوفی کشیدم و مقنعمو دراوردم و طبق معمول انداختمش رو زمین که باز صدا مامان بلند شد. -دایانا! مگه ده هزار بهت نگفتم لباساتو تو اتاقت دربیار؟ با حرص مقعنمو برداشتم و راه اتاقمو در پیش گرفتم. مامان-دایانا از فردا ماشین با خودت میبری الانم برو یه دوش بگیر بعد شام مهمون داریم. باشه ای زیر لب گفتم و رفتم تو اتاقم. در اتاقمو که باز کردم احساس کردم وسط جمعه بازارم! لباسام همه پخش پلا بود و یه جای تمیز تو اتاقم پیدا نمیشد پوست چیپس و پفک ها هم که از هفته ی پیش کف اتاقم بود. با حرص مقنعمو انداختم رو زمین و با صدای بلند پریناز رو صدا زدم. -پـــــریـــــنــــاز! پریناز با هول اومد بالا. -بله خانم؟ +کمکم کن اتاقمو جمع کنم. -چشم خانم. +اول از اشغالا شروع کن منم لباس های چرک رو جدا میکنم. باشه ای گفت و مشغول شد منم عزمم رو جمع کردم و شروع کردم به تمیز کردن... حدود یک ساعت بعد اتاقم مثل دسته ی گل شده بود لباس های چرکم خودش یه کوه بود! چه طور طی یه هفته این همه لباس کثیف کردم خدا میدونه! -پریناز این لباس ها رو ببر پایین. +چشم. رفت سمت لباسا که تازه فهمیدم لباس های دانشگاهم تنمه و اونام حسابی بوی عرق میدن. سریع دراوردمشون و دادم دست پریناز. خودمم پریدم تو حموم و یه دوش سریع گرفتمو امدم بیرون.
  3. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    بالاخره یه عده از اونایی سوار بودن پیاده شدن و ما سوار شدیم. همین که نشستم نهال گفت: -اهایی دایانا غش نکنی بیفتی رو دستمون؟ ایشی کشیدم و گفتم: -تو خودتو دریاب! نهال شونه ای بالا انداخت که یهو زیبا دستشو گذاشت رو دستم، دستاش حسابی سرد بود. من-زیبا! چته؟ چرا یخ کردی؟ زیبا-میترسم! پقی زدم زیر خنده و گفتم: -اوف بابا نترس فوق الی اخرش دوتا جیغ میزنی راحت میشی! زیبا چشم غره ای بهم رفت و منم براش زبون دراوردم. باد خنکی صورتمو نوازش داد، همین موقع هم همون پسره نشست کنارم. اه از هر چی بدت بیاد سرت میاد! پوفی کشیدم و سعی کردم خودمو بزنم به کوچه ی علی چپ! زیادم موفق نبودم! اصلا نمیدونم چرا چند وقته احساس میکنم یه نفر دنبالمه! پوف دیگه ای کشیدم که بالاخره ترن هم راه افتاد و از اول تا اخرش زیبا اونقدر جیغ زد که شک کردم حنجره اش سالم باشه! مطمئن بودم زیبا به محض پیاده شدن به ابمیوه احتیاج داره! چون الان حسابی فشارش افتاده! ترن که ایستاد زودتر همه پیاده شدم و رفتم برای زیبا یه ابمیوه خریدم و دوباره مثل جت برگشتم سمتش. زیبا طبق معمول بیحال نشسته بود رو نیمکت. زهرا-زیبا ده هزار بار بهت گفتم تو که میترسی سوار نشو! نهال-منم بهش گفتم اما مگه تو اون گوشش حرف جا میشه؟ من-خب بسه دیگه...زیبا بیا اینو بخور بهتر شی. زیبا ابمیوه رو گرفت و نی زد توش. یادمه زیبا اول دبیرستان وارد مدرسمون شد. به خاطر مغرور بودنش کمتر کسی باهاش دوست میشد! اما من حسابی تو مدرسه محبوب بودم و همه دوست داشتن بهم نزدیک بشن. اما من کم کم شیفته ی اخلاق زیبا شدم و طی مدت یکسال زیبا شد بهترین دوستم. زیبا کاملا با من متفاوته. من بسیار شیطون وبازیگوش و زیبا خیلی اروم و مغرور. *** ساعت هشت بود که بالاخره دست از شهربازی کشیدیم هم اکنون در راه بازگشت به خانه هستم! متاسفانه خونه ی ما از زیبا اینا خیلی دور تره و از هم جدا شدیم. اتوبوس هم که شلوغ پوفی کشیدم و گوشیمو دراوردم و یه کم نت گردی کردم. اتوبوس که ایستاد زودتر همه پیاده شدم و راه خونه رو در پیش گرفتم...
  4. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    -دایانا! با همون دهن بازم گفتم: -بله!؟ +چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ نگاهی به نهال کردمو و گفتم: -نکنه تو هم فکر کردی علم غیب دارم؟ خب عزیزم معمولا جمعه ها پارک شلوغه دیگه. زیبا-حالا اینا را بیخیال با این صف طولانی وسیله ها چیکار کنیم؟ زهرا-کاری نداره زیبا خانم، اونجا را نگاه کن اون تاب برقی کوچلوعه اون به دردت میخوره اصلا اون خوراک توعه! هم به درد سنت میخوره هم غش نمیکنی! زیبا زد تو شونه ی زهرا و گفت: -خیلی بیشعوری. من-خب بسه اول بریم بلیت بخریم تا ببینیم چی میتونیم سوار شیم. نگاهی به نهال انداختم و گفتم: -ییا بریم نهال. نهال باشه ای گفت و پشت سرمون راه افتاد. باجه ی بلیط فروشی غلغله بود! وایسادیم ته صف. نهال دختر دایی زهرا بود و زهرا هم دختر همسایه ی زیبا. دختر های خوبی بودن، بیشتر جاها هم باهم میرفتیم؛ در کل پایه ی همه چی هستن! با جلو رفتن جمعیت از افکارم بیرون اومدم. به باجه که رسیدیم واسه چند از وسیله ها بلیط گرفتیم. نهال-خب بریم سوار کدوم وسیله بشیم؟ نگاهی به وسیله ها کردم و گفتم: -بریم ترن. +اون وقت نمیترسی؟ نگاهی بهش انداختمو و گفتم: -اینو باید از خودت بپرسی. شونه ای بالا انداخت و گفت: -خواهیم دید. زیبا-اه خیلی شلوغه فکر نکنم تا صبحم نتونیم سوار شیم. زهرا-چه قدر غر میزنی دختر! خب صبر کن! سرمو تکون دادم و از توی کیفم تلفونمو دراوردم. و طبق معمول یه پیامک از یار همیشگی خودم یعنی همراه اول داشتم! بدون اینکه پیام رو بخونم حذفش کردم. چند نفری که روی ترن سوار بودن هی جیغ میزدن و رو مخ بودن! پوفی کشیدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم. پاهام درد گرفته بود از بس که ایستاده بودم! تو این شلوغی افتاب هم وقت گیر اورده بود چنان میتابید که نگو! داشتم زیر لب غر غر میکردم که یه پسره اومد وایساد پشت سرم. برگشتم و بهش نگاه کردم وقتی چشمم بهش افتاد نزدیک بود سکنه کنم! اخه این همون پسره بود که ظهر دیدمش و یهو غیب شد! یعنی تا الان دنبالم کرده؟ نه بابا مگه تو کی هستی که یکی دنبالت کنه! پوزخندی به افکار پوچ خودم زدم و سرمو برگردوندم. دنبال کننده های عزیز! با عرض معذرت قسمت اخرش یه کم بد شده بود تغییرش دادم.
  5. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    به محض اینکه نشستیم گوشی زیبا زنگ خورد. من-کیه؟ -ننه ی فرانکیه! خب دختر بزار گوشیمو در بیارم. ایشی کشیدم و به فضای رستوران نگاه کردم خیلی هوا گرم بود و با وجود این جمعیت گرم تر هم شده بود! پوفی کشیدم و به پسرایی که کنارمون نشسته بودن نگاه کردم. یکیشون خیلی قیافش داغون بود چشم هایی خمار که زیر هر دو تا چشماشم گود رفته بود، رنگ صورتشم به سفیدی میزد؛ گوشه ی لبشم پاره شده بود و خونش خشک شده بود! لباس هاشم که اصلا نگم داغون بود یه سویشرت ابی رنگ و رو رفته با یه لباس سبز ابی خیلی داغون و کثیف! انگار که مدت ها شکنجه شده باشه. اون یکی پسره اما کاملا اتو کشیده با یه دست کت و شلوار رسمی. صداشون میومد گوش هامو تیز کردم و به حرفاشون گوش کردم. پسر داغونه-باید هر چه زودتر از شهر دورشون کنیم! -چطوری؟ هنوز پیداشون نکردیم! +مگه شما افرادتون رو توی شهر پخش نکردین؟ -چرا! اما انگار غیب شدن! +ما باید اونو زودتر پیدا کنیم... ! مشتاق بودم که ادامه ی حرفشون رو بشنوم که پسر داغونه نگاهی بهم انداخته و حرفاشون رو اروم تر زدن! بیا اینم از شانس من! برگشتم سمت زیبا که بالاخره خانم هم تلفنشون تموم شد! -خب؟ +خب به جمالت! -خب کی بود؟ +نهال و زهرا. -خب؟ +هیچی گفتن ترافیک سنگینه خودشون یه چیزی میخورن بعد تو پارک همو میبینم. -اوکی. +اه چرا نمیان سفارش بگیرن؟ شونه ای بالا انداختم و مشغول ور رفتن با گوشه ی شالم شدم. چند دقیقه ای که گذشت که یه گارسون با عجله اومد و سفارشمون رو گرفت طبق معمول من یه پیتزا مرغ سفارش دادم و زیبا مرغ سوخاری. *** تا اوردن سفارشمون رستوران یه کم خلوت شد اما همچنان اون دو تا پسر نشسته بودن و سر سختانه مشغول صحبت کردن بودن! زیبا-چی میگن از صبح تاحالا؟ +من چه میدونم؟ دیگه علم غیب ندارم که! زیبا ایشی کشید و گفت: -مردم از گشنگی چرا نمیارن غذا رو؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم: -صد دفعه بهت گفتم من علم غیب ندارم! چشم غره ای بهم رفت منم خیلی جدی نگاهش کردم و رومو برگردوندم سمت پسرا. یعنی چی دارن میگن؟ حتما پلیسن و میخوان یه نفر رو دستگیر کنن! اما پلیسا معمولا هم دیگه رو توی یه جای خلوت میبینن و صحبت میکنن! مشکوک به نظر میرسیدن! اه اصلا به من چه سرت تو لاک خودت باشه. با اکردن سفارشمون از افکارم اومدم بیرون و مثل قحطی زده ها شروع به خوردن کردم. *** زیبا-عه اومدن. نگاهی به پشت سرم انداختم زهرا و نهال بشاش و خندان به سمتمون میومدن. زیبا-میزاشتین سال دیگه میومدین! نهال-نه دیگه دلمون براتون سوخت گفتیم گناه دارن بریم شادشون کنیم. من-بله دیگه فقط دو تا دلقک کم داشتیم! زهرا-اوف بابا بزار برسین بعد بزنین تو سر کله هم! بعد اومد کنارم و گفت: -چطو پطوری دایی جونم؟ چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: -پونصد هزار بار بهت گفتم اسمم دایاناست نه دایی! بابا گناه نکردم که مخفف اسمم میشه دایی! زیبا-خب حالا! الان بریم کجا؟ نهال-بریم شهربازی دلم لک زده واسه جیغ جیغ های دایانا روی ترن! من-نهال خانم دارم برات حالا که انداختمت روی سالتو میفهمی! نهال-خواهیم دید! زبونمو براش دراوردم و دستور حرکت زیبا به سمت شهربازی راه افتادیم. ***
  6. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    وقتی به بیرون پارکینگ رسیدیم انگار نه انگار که چیزی شده باشه فلنگو بستیم و از دانشگاه زدیم بیرون. همین که از دانشگاه بیرون اومدیم پقی زدم زیر خنده. زیبا-زهر مار، دختره ی دیوونه. لبخند ملیحی زدم و گفتم: -دیوونه عمه ی گرانقدرته عزیزم. چشم قره ای بهم رفت منم زبونمو براش دراوردم. من-اخ اخ من به مامانم گفتم تا ساعت هفت کلاس دارم که! زیبا به ساعت مچی توی دستش نگاه و کرد و گفت: -اوف تازه ساعت یکه! کو تا هفت! یه نگاهی بهش کردم و یهو گفتم: -امروز زهرا و نهال کلاس ندارن؟ +نه چطور؟ بشکنی زدمو و گفتم: -ایول... زنگ بزن بهشون بگو اگه کاری ندارن بیان بریم دَدَر. شونه ای بالا انداخت و گوشیشو دراورد و زنگ زد بهشون. منم سرمو انداختم پایین و زل زدم به موازئیک ها؛ سرمو که بالا اوردم اون ور خیابون یه پسره رو دیدم زل زده بود بهم. نگاه کردنش عادی نبود! پسره پوزخندی زد و یهو میون جمعیت گم شد! با تعجب دنبالش گشتم که صدای زیبا باعث شد از نگاه کردن به اون ور خیابون منصرف شم. -دایی گفتن همین نزدیکیان. انگار اونام نهار نخوردن، گفتم بیان باهم نهار بخورم. برگشتم و بهش نگاه کردم. زیبا-دایی؟ حالت خوبه؟ سرمو تکون دادم و گفتم: -بریم کدوم رستوران؟ نگاهی بهم انداخت و گفت: -همون همیشگی دیگه! باشه ای گفتم و دنبالش راه افتادم. *** وارد رستوران که شدیم یه لحظه احساس کردم ملت از قحطی فرار کردن! خیلی شلوغ بود یعنی اصلا شلوغ نبود! شــــــــلــــــــوغ بود! همه ی صندلی های و میز ها پر بودن جز یه میز که چهار تا صندلی خالی داشت اما، دو تا پسر نشسته بودن روش. ایشی کشیدم و گفتم: -چرا اینقدر شلوغه؟ زیبا همون طور که به ملت گشنه زل زده بود گفت: -نمیدونم! فهمیدی به منم بگو. +زیبا جای خالی نیست اصلا مجبوریم پیش اون پسرا بشنیم. نگاه عاقل اند سیفی بهم انداخت و گفت: -برو بابا من که عمرا بشنیم کنار پسرا. اخلاق زیبا خوب تو دستم اکمده بود یه دختر مغرور که هر کس تو خیابون بهش تیکه مینداخت اصلا توجه نمیکرد. برخلاف زیبا من یه دختر شیطونم که اگه کسی بهم تیکه بیندازه یا اذیتم کنه میکشم. بگذریم بالاخره با هزار بدبختی زیبا رو راضی کردم و رفتیم پیش پسرا. مقنعمو رو سرم درست کردم و سعی کردم صدام جدی باشه. -سلام...ببخشید میشه من و دوستم کنار شما بشنیم؟ یکی از پسرا سرشو اورد بالا و گفت: -بله مشکلی نیست. تشکری کردم و نشستم رو صندلی و زیبا رو هم به زور کنار خودم نشوندم.
  7. آیلین یه خبرررر خوب

    1. Aylin.exo

      Aylin.exo

      چی؟ خصوصی بگو

  8. سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما!

    خانم نویسنده من در مقام یک کاربر قدیمی باهاتون حرفی دارم!

    یه سوال؟ چرا رمان کاترین که به نظر میاد کامل شده رو توی پست ها ارسال کردین!؟

    شما باید رمانی که کامل شده رو به صورت فایل word به یکی از مدیران ارسال میکردین تا بر روی سایت بره!

    ازتون خواهش میکنم لطفا قبل از ارسال رمان به قوانین دقت کنید!

     

    1. hhhmmm

      hhhmmm

      سلام!!!!

      منظور ریحانه خانم اینه که اگر رمانتون کامل شده می تونید به اکانت پشتیبانی نودهشتیا بفرستیدش تا روی سایت قرار بگیره. دیگه نیازی نیست که ارسالش کنید در انجمن. البته که فکر می کنم ایشون یه خورده اشتباه منظور رو رسوندن. توی قوانین نوشته نشده که شما نمی تونید بفرستید رمانتون رو به انجمن. ولی بیشتر دوباره کاری محسوب میشه. 

      اکانت پشتیبانی http://t.me/online_98ia

    2. Lunatic

      Lunatic

      @Reyhanh

      درود. شب خوش کاربر عزیز.ایشون تصمیم بر نشر پازت پارت رمان خود دارند و هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه.

      تشکر فراوان ارمیتای عزیزم♡♡

      @hhhmmm

  9. Reyhanh

    نظر سنجی کتاب صوتی

    هرگز کمدی بله البته فقط یک بار
  10. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    زل زده بودم به برگه ی امتحانیم وبرای بار هزارم استاد رو زیر لب فش دادم. اخه لعنتی چرا همش کوئیز میگری؟ مگه ما چیکارت کردیم؟ حالا خوبه اسمش کوئیزه اما از کنکورم سخت تره! آه عمیقی کشیدم و به زیبا که ته کلاس با ناامیدی زل زده بود نگاه کردم و تمام بدبختی هامو ریختم تو چشام. اونم بدتر من شد سرمو برگردوندم و زل زدم به استاد ای خدا لعنتت کن. از پشت اون عینک های ته استکانیش داشت منو نگاه میکرد! بابا تو سیصد سالته چرا نمیمیری؟ با حرص سرمو انداختم پایین و یه فکر شیطانی به سرم زد! از جام بلند شدم و برگمو سفید دادم بهش که با نگاه تاسف بارش مواجه شدم. فشی زیر لب بهش دادم و رفتم سمت میزنم یه برگه برداشتم و روش نوشتم: «زیبا هر چی نوشتی و ننوشنی برگتو بده نقشه دارم.» اروم برگه رو مچاله کردم و کیفمو برداشتم، به سمت زیبا رفتم و برگه رو انداختم رو پاش و سریع از کلاس زدم بیرون. تومحوطه منتظر زیبا بودم که بالاخره سر وکله اش پیدا شد. زیبا- باز میخوایی چیکار کنی؟ لبخند ملیحی زدم و گفتم: -به زودی خواهی فهمید! دستشو گرفتم و کشیدمش سمت پارکینگ دانشگاه. -اوی اوی دایی چیکار میکنی دستمو شکوندی! انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم: -خانم زشت نمیتونی یه دقیقه زبون به دهن بگیری؟ حرصش دراومد دستشو ول کردم و با چشم دنبال ماشینش گشتم. پیداش که کردم دست زیبا را کشیدم و رفتم سمت ماشینش. زیبا با ناباوری زل زده بود بهم. -نه دایی! نه اینکارو... دستمو گذاشتم رو دهنش که خفه شد. خب الان باید چیکار کنم؟ اهان اول تایر های خوشگل ماشینش شروع میکنم. لبخند خبیثانه ای زدم و از روی سرم گیرمو دراوردم و افتادم به جون ماشینش. خیلی سریع هر چهار تا تایرش پنچر شد اما حرص منو هنوز خالی نشده بود. نگاهی به دور برم انداختم که یهو زیبا سنگ بزرگی رو برداشت و زرت انداخت رو شیشه ی ماشینش و شیشه ی ماشینش خورد شد! با تعجب زل زدم بهش دستاشو زد بهم و گفت: -چته؟ منم ازش حرص داشتم! حالا بدو بریم. لبخندی زدم و گفتم: -الحق که دست پروده ی منی لبخندی زد و این دفعه اون دستمو گرفت و با خودش کشید.
  11. سلام بچه هااااا چطو پطورید؟ خب میدونید که رمان ساحره ها را دوباره من شروع کردم به نوشتن از شما دوستان عزیزم دعوت میکنم حتما بخونیدش :t(15)::gol2:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. Pransses

      Pransses

      نه ولی میخوام بخونم

       

       

    3. Reyhanh

      Reyhanh

      @Pransses خوسحال میشم بخونید

    4. Mhdis.Mhp

      Mhdis.Mhp

      واااییی جیییغغغ مرسیییی :wetkissf::gher:

  12. Reyhanh

    فراخوان تیم ترجمه نودهشتیا

    من نیز هستم
  13. الان دیگه ینی نمیشه یکی دیگشو ساخت ؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Reyhanh

      Reyhanh

      ولی تو انلاین بمون تا ببینم چی میشه

    3. Aylin.exo

      Aylin.exo

      نمی تونم زیاد آنلاین بمونم

      میشه اگه درست شد تو خصوصی بگی؟

    4. Reyhanh

      Reyhanh

      نمیشه ایلین نمیشههه هعییی

  14. محدثه جون تو کجایی؟ چرا اینقدر دیر به دیر میایی سایت اخه؟

    1. Mhdis.Mhp

      Mhdis.Mhp

      @Reyhanh

      سلوم ریحانه جونـــــم چطوری؟؟

      مدرسه ها ک شروع شده با رشته جدید و کار زیاد و هزار تا دردسر واقعا وقت نمیکنم بیام عشقم :t(22):

      ولی بازم هراز گاهی میام :nakhon:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×