رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Reyhanh

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    628
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد Reyhanh در 13 فروردین

Reyhanh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,207 بار تشکر شده

درباره Reyhanh

  • درجه
    کاربر فعال

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    بهزاد لیتو(:
    سنتور...
    موسیقی...
    بیخیالی...
    روانپزشکی...
    ودر اخر خودم (((((((:

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,624 بازدید کننده نمایه
  1. دلم برات تنگ شده انجمن عزیز...:heartbreaking:دوسال با هم بودیم ولی برای من خیلی کمه خیلی...

  2. سلام عچقوم چه خبرا :starplucker:

    خبر نگیریا:abnabat:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. heliya-L
    3. Reyhanh

      Reyhanh

      باز تو یکی مثل منو داری رمانتو بخونه من چی بگم خخخ هیشکی نمیخونه:t(1):

    4. heliya-L

      heliya-L

      دلسرد نشو! ادامه بده. یکم بری جلوتر مطمئنا مخاطب جذب میکنی.

  3. Reyhanh

    ساحره ها | Reyhanh

    -دایی لطفا حرف الکی نزن عشقم! مگه یادت نیست؟ چشم هامو ریز کردم و گفتم: -چیو یادم نیست؟ سرشو تکون داد و گفت: -یعنی تو کوروش رو یادت نیست؟ با یه مکث کوتاه گفتم: -چرا یادمه! چطور؟ +مگه نشنیدی؟ -خب چیو؟ +اه دیونه کوروش خودکشی کرده! چشم هام از تعجب گرد شد و نوک انگشت هام یخ کرد! یعنی چه؟ این چی گفت؟! -هـــــــــا! چی میگی؟ کوروش واسه چی خودکشی کرده؟ زیبا آهی دردناک کشید و با توپ و تشر بهم گفت: -بعد از اینکه تو ولش کردی بیچاره داغون شده...! چند وقت افسردگی حاد گرفته بوده! چند روز پیش هم خودکشی کرده، ولی خدا را شکر زنده مونده! مگه تو خبر نداری؟ چشم هام دیگه داشت از حدقه میزد بیرون! آب دهنمو قورت دادم و گفتم: -دروغ میگی زیبا! اون کوروشی که من میشناختم مغرور تر از این حرفا بود! سرسخت تر از این چیزا بود... خوده، خوده ...خودش بود که همیشه بهم میگفت من به خاطر هیچ دختری خودمو خورد و کوچیک نمیکنم پس... زیبا پرید وسط حرفم و گفت: -وقتی یه مرد عاشق میشه...عشقش هم واقعی باشه، ولی عشقش ترکش کنه؛ دیوونه میشه! میفهمی دیوونه... واقعا درکش برام سخت بود! سرمو انداختم پایین و گفتم: -خب تقصیر خودش بود! اون میدونست من حساسم اما بازم با لعیا میگشت! بعدشم که... آه عمیقی کشیدم و ادامه دادم: -من عاشقش بودم خودش خراب کرد! زیبا زد رو شونه ام و گفت: -تو عاشقش نبود! از این مطمئنم... من دوستمو بیشتر از خودش میشناسم... *** اصلا نفهمیدم چی خوردم! و چطوری رسیدم به دانشگاه... از وقتی زیبا بهم اون حرفا رو زد عذاب وژدان بدی گرفتم... بیخیال کلاس بعد از ظهرم شدم و سوار ماشین شدم... اونقدر اعصابم خورد بود و اونقدر ناراحت بودم که حد نداشت! کافی بود یه نفر اعصابمو از اینی که هست بدتر کنه، اون وقته بود که... پوفی کشیدم و به سرعت از دانشگاه بیرون اومدم! طبق معمول ترافیک سنگین بود، تو این هاگیر واگیر هم که افتاب چنان میتابید که نگو! اینقدر حرصم دراومده بود که دلم میخواست داد بزنم! ولی بدبختانه نمیشد که! سرمو گذاشتم رو فرمون و چشم هامو بستم! دوباره حرف های زیبا راجبه کوروش اومد سراغم... یاد اولین باری که کوروش رو دیدم افتادم... انگار همین دیروز بود! برلی اولین بار با زیبا وارد دانشگاه شدیم... من-وای...زیبا، چه قدر باحاله... زیبا-اهوم...بالاخره به آرزمون رسیدیم.. لبخند مکش مرگمایی زدم و گفتم: -بریم بالا... زیبا هم لبخند مکش مرگمای دیگه ای زد و مثل کلاس اولی ها رفتیم داخل دانشگاه...
  4. Reyhanh

    تنهایی شب |Reyhanh

    بعد چند ثانیه ی کوتاهی سکوت بینمون بود گفتم: -سها! نمیدونم چرا، ولی حنانه تا حالا بهم نگفته بود! حتی یه بار هم بهم نگفت عاشق شده... سها دارم دیوونه میشم! تو جای من نیستی که بفهمی، که بفهمی خواهری که هر روز جلوی چشم هاته با دختری دوسته که تو هر روز توی دانشگاه میبنیش و اصلا بهم محل نمیدن! سها سخته بفهمی این هنه مدت حتی خواهرت بهت نگفته، چی تو دلشه! یعنی تا این حد غریبه ام براش؟ پلک هامو بستم، قطره اشکی از چشمم سرازیر شد... دیگه اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن. و بدون خجالت و بی صدا راه خودشون رو پیدا میکردن و بیرون می اومدن! نمیدونم چه قدر گریه کردم؛ چه قدر گذشت، یک ساعت، دو ساعت یا نیم ساعت... ولی با صدای زنگ خونه به خودم اومدم. نگاهی به سها انداختم، با آرامش بهم نگاه کرد و رفت در رو باز کرد! بی هیچ حرفی در خونه رو باز کرد و رفت بیرون، منم از جام بلند شدم ولی سرم به شدت گیج رفت! زمین و زمان دور سرم میچرخیدن، نتونستم روی پاهام باستم و افتادم روی زمین. کم کم پلک هام افتاد روی هم و رفتم در دنیایه بیخبری! **** با سوزش بدی توی دستم چشم هامو بی هوا باز کردم، یه کم دیدم تار بود! اما دیدم که خوب شد با دو تا دریای طوفانی مواجه شدم! اون دریا ها طوفانی بود ولی نه از روی خشم و عصبانیت بلکه از روی نگرانی! پلک هامو چند بار باز و بسته کردم... این دفعه با قیافه ی نگران حنا وسها روبه رو شدم. حنا-ریحانه خوبی؟ نگاهی بهش کردم و سرمو تکون دادم! زد زیر گریه دستمو بردم سمت چشم هاش و اشک هاشو پاک کردم! با صدای محکم و زیبایه یه نفر دیگه سرمو برگردونم! و دوباره حس تعجب اومد سراغم. انگار متوجه نگاه های خیره ام شد. -زیاد کنجکاوی نکن من همون پسره هستم که توی دانشگاه و جلوی در خونتون دیدش! یا بهتره بگم ساشا بردار سها! پوزخندی زدم و دستمو گذاشتم روی سرم. ساشا-میشه دستتو بدی بهم تا سرمو از دستت دربیار؟ نگاهی بهش کردم و دستمو گذاشتم در اختیارش. خیلی با دقت سرمو از دستم دراورد و یه پنبه گذاشت روی دستم و از جاش بلند شد.
  5. Reyhanh

    یک دروغ شاخدار بگو

    دارون اینقدر شلوغه!! گم شدم توش!! (دارون اسم شهرمونه)
  6. Reyhanh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    لب دریا، آتیش و ماهی کبابی
  7. Reyhanh

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    نوووچ یه چیز شیرین؟؟؟
  8. Tell me بگو به من
  9. Reyhanh

    چیزی که نفر قبلی میگه می خوای یا نمی خوای ؟

    نه خواب؟؟؟
  10. Reyhanh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    همین الان یه خبر خوب بهش برسه
  11. Reyhanh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    یکی بیاد تو زندگی که از ته دل دوستش داشته باشه (:
  12. Reyhanh

    دوست

    دوست نشو
  13. Reyhanh

    تنهایی شب |Reyhanh

    حنانه نشست کنارم و آروم بغلم کرد. میتونستم لرزش شونه هاشو ببینم... برای چند ثانیه کوتاه گریه کرد و بعد رو به سها گفت: -کیان حالش خوبه؟ سها نفس عمیقی کشید و گفت: -اره الان بیمارستان بودم، ساشا بالا سرش بود؛ بهم گفته حالش خوبه... +سها منو ببر پیشش... سها دستشو کجاست روی شونه ی حنانه و گفت: -خودش میخواد نریی بیمارستان، دلش نمیخاد گریه تو رو ببینه! حنانه بلند بلند زد زیر گریه، سرشو کجاست روی پاهام و دراز کشید... سکوت بدی بینمون بود، همه توی فکر بودن... اما فکر من از همه بیشتر مشغول بود! نمیدونم چه قدر گذشت، که حنانه خوابش برد و سها شروع کرد به صحبت کردن... -میدونم الان گیج شدی! و خیلی سوال تویه ذهنت غوطه وره! کمکت میکنم تا یه جواب چند تا از این سوال ها را بفهمی... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: -درست دو سال پیش بود که کیان، پسر عموی من خیلی گوشه گیر شد. کیان یه پسر فوق العاده شر و شیطون و مهربون بود اما یه مدتی بود که خیلی گوشه گیر شده بود. خیلی پیش می اومد کیان یه گوشه مینشست و به فکر فرو میرفت و گه گاهی هم یه لبخند میزد! من نزدیک ترین فرد به کیان بودم! اما نتونستم بفهمم چه اتفاقی توی دل کیان رخ داده! روز ها همینطور میگذشت که یه روز سوار ماشین کیان بودم، همه ی سعیم اون روز خندوندن کیان بود! اما کیان انگار حواسم همه جا بود به جز من! کم کم بیخیال این شده بودم که کیان رو بخندونم که یه اتفاق افتاد، اون ور خیابون چند تا پسر مزاحم یه دختر مدرسه ای شده بودن! کیان به محض دیدن اون صحنه عصبانی شد و با سرعت به سمت اون دختر رفت و شروع کرد به کتک کاری! دختره خیلی ترسیده بود و گوشه ی لبش هم پاره شده بود! مجبور شدیم بریم پاسگاه! توی پاسگاه فهمیدم اون دختر اول دبیرستانه و اسمش حنانه است؛ اون پسرا هم نمیشناخته و میگفت یهویی اومدن و اذیتش کردن! اون روز خیلی دردسر کشیدم... ولی من اون روز متوجه نگاه های زیر زیرکی کیان به حنا شدم، و تقریبا به راز دل کیان پی بردم... تعجب کرده بودم! و یه سری خاطرات واسم پررنگ شد... اره همین دوسال پیش بود که از پاسگاه به بابا زنگ زدن! اون روز بابا خیلی اتیشی شده بود، اما وقتی با حنانه برگشت نشانه ای از عصبانیت توی چهرش نبود! ولی حنانه لبش باد کرده بود؛ بعد اون هر چه قدر سعی کردم از حنا یا بابا بپرسم چه اتفاقی افتاده نگفتن بهم و منم بیخیال شدم! دوباره نگاهی به سها کردم؛ لب هاشو با زبونش تر کرد و گفت: -برای همین هم شماره ی حنانه رو گرفتم با بتونم بیشتر باهاش حرف بزنم! چند روز بعد بهش پیام دادم، اونم از من استقبال کرد و قرار شد یه روز دیگه همو تو پارک ببینیم، حنا دختر اروم و مغروری بود! اون در عین حال بسیار زیبا هم بود! همین باعث شد تا حنا بیشتر به دلم بشینه... و کم کم از زیر زبون کیان هم کشیدم و وقتی فهمیدم کیان حنا رو دوست داره، سعی کردم با هم دوستشون کنم! و اولین کاری که کردم فرستادن خواهر کوچیک ترم به مدرسه ی حنانه برای نزدیکی بیشتر با اون، موفق هم شدم... سرتو درد نیارم...حنانه هم کیان رو دوست داشت. واسه ی همین هم قبول کرد، ببین ریحانه عشق کیان به حنا واقعیه! یه عشق حقیقی که تاحالا جایی ندیدمش. حرف های سها بغض گلمو بیشتر ! یعنی... دوساله خواهر من عاشقه! و تا حالا چیزی بهم نگفته! من خواهرشم از همه بهش نزدیک ترم! پس چرا چیزی بهم نگفت؟ یعنی من در حقش بد بودم؟ یعنی من اینقدر براش غریبه بودم؟! شاید مشکل از منه! شاید من زیادی ساکت و بیحرفت بودم و بهش توجه نمیکردم... شاید...! این شاید و باید ها داشت دیونه ام میکرد! کی فکرشو میکرد سها که من حتی یه بار هم باهاش هم صحبت نشده باشم، اینقدر به خواهرم نزدیک باشه... همه ی درد ها و همه عقده هامو توی یه آه جا کردم و بیرون فرستادم...
  14. Reyhanh

    برای نفر قبلیت چه آرزویی داری؟!

    خدا از دهنت بشنوه... غم تو زندگیش نبینه

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×