رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mohadeseh.f

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    406
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    12

آخرین بار برد Mohadeseh.f در 30 آذر

Mohadeseh.f یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,537 بار تشکر شده

درباره Mohadeseh.f

  • درجه
    همکار انجمن

اطلاعات تماس

  • Website URL
    http://ghalbhayehblack.blogfa.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    اسمـــــم؟مــحـــدثه!

    عشقـــــــــم؟خـــــدا!

    مغــــــرورم؟اره!

    چـــــــــــرا؟چون خـوشم میـآد

    بات گـــــــرم میگیرم؟بـآحـآلـی!

    از بغضیـــــــــآ متنفرم؟خودشـــــون خواستــــن!

    بعضیـــــــــــآ رو فراموش کردم؟حافظــــــــه خودمه!

    مثل بچــــه هام؟دوس دارم!

    لجبـــــــازم؟بـه تــــــــــو هیچ ربطی نداره!

    از مـــــن خوشت نمیاد؟بــــــــه درک!

    قــــــــــراره مثل تو باشم؟نـــــــــوچ!

    باهـــــــــام حال نمیکنی؟هـــــــــــری!

    جنبــــــــه؟دارم!

    جـــــــــــاتون؟تــــــو قلبم!

    و در آخــــــــــر

    عااااااااااااااشقتونم به مـولـآ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

10,987 بازدید کننده نمایه
  1. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    از لجش تصمیم گرفتم کلا پیاده برم خونه، با این که می دونستم دهن خودم عنایت میشه ولی ارزشش رو داشت، اون عذاب می کشید!!! وارد خیابون شدم و کولم و جا به جا کردم و اون یکی بندش رو هم کردم توی دستم تا راحت باشم؛ همینطوری با لبخند بدجنس به راهم ادامه می دادم که یهو یه ماشین جلوم وایساد، قلبم تند تند می زد، خواستم قشنگ چند تا فش ناموسی خوشگل ببندم به خیکش که با دیدن رهام جلوی خودم رو گرفتم و با جیغ گفتم: من _ حیوون با این رانندگیت، این چه وضعشه؟ بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت پیش اون پسره، برگشتم سمتشون و نگاهشون کردم! من _ بابا از جون من چی می خواید؟ حالا که اینطور شد اصلا محل سگم بهتون نمی ذارم، شده مملکت به باد بره... بعد بی توجه شروع کردم به راه رفتن، پسرای لات و لوت بدجوری نگاهم می کردن، بذار نگاه کنن تا جونشون دراد! صدای قدم پشت سرم می شنیدم، سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم دوتاشون حالا دنبالم راه افتادن، چشم غره ای رفتم بهشون و دوباره برگشتم و به راهم ادامه دادم، به من چه اصلا... برای خودشون بد میشه! با این وضعی که من دارم آبروی خودشون بر باد میره... مانتو و شلوار تنگ من بدجور توی چشم بود. قدم هام رو تند تر کردم و تقریبا با دو راه می رفتم، نفسم بند اومده بود و خیلی خسته شده بودم... توی یه کوچه پیچیدم و وایسادم، خم شدم و دستم و گذاشتم روی زانوهام و نفس عمیق کشیدم؛ تا صدای پاهاشون اومد بلند شدم و برگشتم به سمتشون و با نفس نفس گفتم: من _ شما عوضیا چی از جون من می خواید؟ رهام بدون اینکه نگاهم کنه گفت: رهام _ خیلی بد دهنید خانم براتی... ما دوستانه داریم با شما حرف می زنیم! پوزخندی زدم و گفتم: من _ من اینطوریم، نمی تونی تحمل کنی دور و برم نباش. نفسش رو فوت کرد بیرون که اون یکی یارو پناهی اومد جلو و گفت: پناهی _ فکر کنم ما زبون هم دیگه رو بهتر بلد باشیم. فقط نگاهش کردم که بعد از زدن یه لبخند ملیح گفت: پناهی _ گویا شما موفق شدید با دوسته پسرتون تماس بگیرید! یه تای ابروم رو انداختم بالا و پوزخندی روی لبم نقش بست، حرف زدنش رو تو رو خدا. من _ به شما ربطی داره؟ دستش رو برد به سمت دکمه کتش و بستش، نگاهم به نگاهش بود که متقابلا ابروش رو انداخت بالا و گفت: پناهی _ انگار یادتون رفته شما باید همه چی و به ما گزارش بدید. با صدای بلند گفتم: من _ چی؟ نفهمیدم... چیشد؟ رهام اومد نزدیک و گفت: رهام _ خانم براتی سیاوش به شما چی گفت؟ ولی من لج کرده بودم، خودشونم اینجا ریز ریز کنن اصلا بهشون حرفی نمی زنم، یکمی با تمسخر نگاهشون کردم و گفتم: من _ فکر کردید من با شما همکاری می کنم؟ برای من کاری نداره سه سوته بفروشمتون!
  2. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    کلافه از خونه اومدم بیرون و دوباره شماره سیاوش رو گرفتم، شروع کرد به بوق خوردن... نفس تازه ای گرفتم و امیدوار شدم که یهو جواب داد. سیاوش _ جانم؟ خیلی آروم حرف می زد، با صدایی بلند گفتم: من _ سیاوش معلوم هست کجایی؟ چرا هرچی زنگ می زنم جواب نمیدی؟ اومدم خونه هم نبودی! سکوت شد و بعد از چند ثانیه گفت: سیاوش _ هانا من خونه بابام هستم، مهمون داریم... نتونستم بیام! با عصبانیت گفتم: من _ تو یعنی نباید به من خبر می‌دادی؟ تند تند گفت: سیاوش _ عزیزم بعدا بهت زنگ می زنم، ببخش من و خداحافظ. زرت گوشی رو قطع کرد، با عصبانیت گفتم: من _ اه، گندت بزنن. پام و کوبیدم روی زمین و کولم و جا به جا کردم و راه افتادم سمت خونه، دیگه اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم... از کوچه که خارج شدم همینطوری با اخم راه می رفتم که یهو یکی جلوم سبز شد! پوکر نگاهش کردم و گفتم: من _ آقا اشتباه سبز شدی اینجا، باغچه گل و بلبل اون طرفه... بفرما اون ور سبز شو! عینکش رو از روی چشمش برداشت و چشمای قهوه ای روشنش رو به نمایش گذاشت و گفت: آقاهه _ خانم براتی؟ بی حوصله گفتم: من _ خودم هستم... امرت؟ لبخند خیلی کمرنگی زد و یه تای ابروش و داد بالا، از اون خدای غرورا بودا... اصلا یه چیزی! آقاهه _ من سروان پناهی هستم، میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ یکم نگاهش کردم و بعد خیلی ریلکس گفتم: من _ نه! بعد آروم از کنارش رد شدم، یکم راه رفتم ولی یهو وایسادم و برگشتم دیدم وایساده... صداش زدم: من _ هی آقا؟ سریع برگشت، فکر کرد پشیمون شدم... من _ با این قیافت جلو یه دختر سبز نشو، بنده خدا از خوشی ذوق می کنه! بعد تیک خندی زدم و برگشتم و به راهم ادامه دادم... لامصب جذاب بود خوب... نمی دونم چرا هرچی خوشگله ریخته توی این اداره پلیس، یه عمر فکر می کردم توی این فیلما اینجورین! صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنیدم، خر که نبودم... حس ششم من خیلی قویه و حدس می زنم که کی دنبالم راه میفته کی راه نمیفته!
  3. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    بچه های دانشگاه با تعجب به ما نگاه می کردن... یهو یه چیزی از پشت خورد بهم که برگشتم و دیدم بله حراست محترمه! اوه اوه این یارو هم هست که به خونم تشنست... نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم: من _ مشکلی پیش اومده؟ نگاهی پر غرور بهم انداخت و گفت: آقاهه _ مثل اینکه مشکلی پیش آوردی. یه برو بابایی نثارش کردم و از کنارش گذشتم، حالا مامور وظیفه شناس شدن برای من... تا دیروز هیچ کاری نمی کردنا حالا آدم شدن! رهام خیلی عصبی بود جوری که رگای پیشونیش زده بود بیرون... ل*با*م رو روی هم مالیدم و چشمام و ریز کردم تا زیر نظر بگیرمش، در همون حال گوشیم رو در آوردم و شماره سیاوش رو گرفتم، همش می گفت در دسترس نیست و این اعصابم رو بیشتر از همه چی بهم می ریخت... نکنه کار این پلیسای عوضی باشه؟ نگاهی به دور و برم کردم... فعلا الان حراست روی من کلید کرده و نباید دست از پا خطا کنم! یه دختر چادری رو دیدم داره می دوئه سمت رهامی که داره میره داخل سالن، ابروم و انداختم بالا و گوشیم و بردم روی دوربین و مشغول فیلم گرفتن شدم... به به عجب فیلمی، عجب لبخند های خجول و مهربونی! ابروم و انداختم بالا و خودم و زدم به بیخیالی و گوشیم و گذاشتم توی جیبم و به سمت سالن راه افتادم، یک پدری من از تو در بیارم! سریع از هم جدا شدن و رهام راه افتاد سمت کلاس... کلاس تقریبا که نه ولی خالی بود برای همین سریع واردش شدم و گفتم: من _ بگو سیاوش کجاست؟ کولش رو پرت کرد روی صندلی و گفت: رهام _ به ارواح خاک پدرم خبر ندارم. با عصبانیت گفتم: من _ پس تو چجور پلیسی هستی؟ دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت: رهام _ خواهش می کنم آرومتر... صدام رو آوردم پایین و گفتم: من _ ببین اگه سیاوش تا امروز پیداش شد که هیچ وگرنه آبرو برات نمی ذارم. کلافه نشست روی صندلی و گفت: رهام _ خانم براتی، امکان داره چون دیروز بازداشت شده پدرش اون رو از بیرون رفتن یا آفتابی شدنش این اطراف منع کرده باشه... نگران نباشید! در کلاس و محکم بستم و گفتم: من _ پس چرا میگی سر یکی رو کرده زیر آب؟ سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت: رهام _ خوب ممکنه همچین کاری بکنه، با اون سابقـ... پریدم میون حرفش و گفتم: من _ سیاوش این طور آدمی نیست! بعد بی حال و غمگین نشستم صندلی کنارش و با غم خاصی که حاصل نبود سیاوش بود گفتم: من _ سیاوش خیلی مهربونه، انقدر مهربونه که حتی آزارش به یه مورچه هم نمی رسه چه برسه به آدم! سکوت کردم، حالا بینمون فقط سکوت بود و سکوت. دوباره شماره سیاوش و گرفتم و بازم اون جمله لعنتی... با اعصابی داغون دستم و گذاشتم زیر چونم و مشغول تکون دادن پاهام شدم... نیم نگاهی به رهام انداختم که به یه نقطه خیره شده بود و دستاش رو درهم گره کرده بود. روی انگشتش علامت صلیب بود و از مچ خالکوبی شروع می شد، واقعا این خالکوبیش برای من جای تعجب داره، با اینکه پیرهن آستین بلند پوشیده بود ولی با یه نگاه پر از دقت می فهمی خالکوبی داره. من _ این خالکوبی و اون ادعای مومنی زیاد با هم جور در نمیاد! سریع دستش رو قایم کرد و گفت: رهام _ شما بذاریدش به پای یه اشتباه. خواستم حرف بزنم که در کلاس باز شد و سوگند و بهادر وارد شدن، یه تای ابروم و انداختم بالا و به بهادر نگاه کردم... یه زمانی در حد دوهفته شاید با بهادر رفیق بودم! همون موقع ها سوگند چه قدر می گفت بی ریخته. سوگند با تعجب به ما نگاه می کرد، حتی بهادر... بالاخره به خودشون اومدن و سوگند اومد نشست صندلی کناریم و آروم گفت: سوگند _ پس سیاوش کو؟ شونم و انداختم بالا و گفتم: من _ نیومده امروز. آهانی گفت و خودش رو جمع و جور کرد... نیم نگاهی بین سوگند و بهادر رد و بدل کردم و پوزخندی زدم... سوگند حسابی شرمنده شده بود! من _ میگن تو اون دنیا یه جایی هست که دوستا بعد از بد گفتن از دوست پسرای مردم نمیرن تو کارشون! به معنای واقعی سوگند لال شد، دیگه جرات نمی کرد خودش رو توجیه کنه. یکم دیگه بین سکوت گذشت تا اینکه من بلند شدم، اصلا امروز حوصله دانشگاه رو نداشتم... کولم رو برداشتم و از کلاس زدم بیرون. با قدم های تند راه می رفتم و دوست داشتم سریع تر از این دانشگاه بزنم بیرون... همونم شد و تا رسیدم به خیابون دوییدم سمت ایستگاه بی آر تی. خودم رو به زور چپوندم توی اتوبوس و مجبوری وایسادم... هوف همیشه متنفر بودم از این اتوبوس های بی آرتی... سه چهارتا صندلی می ذاره هیچکسی نمی تونه بشینه. انقدر این اتوبوس پر و خالی شد که داشتم دیوونه می شدم، بالاخره به مقصد رسیدم و کلافه پیاده شدم و با دو شروع کردم به دوییدن، وارد کوچه شدم و کلید و از توی کولم در آوردم و در و باز کردم و رفتم داخل، از پله ها بالا رفتم و در ورودی رو هم باز کردم... وارد که شدم خونه سوت و کور بود! داد زدم: من _ سیاوش؟ صدایی نیومد، انگار خونه نبود... درمونده شروع کردم به گشتن خونه، هیچ خبری نبود، می خواستم بزنم زیر گریه!
  4. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    گوشیم و از کنار برداشتم و نگاهی بهش انداختم، سیاوش فقط بهم پیام داده بود اونم یه پیام عاشقانه... دوباره یاد اون موضوع لعنتی افتادم! لبم و به دندونم گرفتم و مشغول کندن پوستاش شدم. کلم و محکم بلند کردم و کوبیدم روی بالشت... حسابی باید فردا ته و توی این کار و دربیارم! من آدمی نیستم که زود گول بخوره. *** آدامسم رو باد کردم و با دیدنش سریع از روی نیمکت پریدم پایین و بدو بدو به سمتش رفتم... با دیدن من اول تعجب کرد ولی بعد سرش و انداخت پایین. من _ فکر کنم چشمات ایراد پیدا کرده... نگاهم می کنی ولی زبون نداری حرف بزنی! نفس عمیقی کشید و گفت: رهام _ خانم براتی اینجا زشته! خواست بره که بازوش رو گرفتم که سریع جداش کرد و گفت: رهام _ رعایت کنید. رفتم جلوش وایسادم، نگاهش افتاد به زمین... بله فیض ببر، شلوارلی تنگ و مانتوی کوتاه پوشیدم بایدم پایین و نگاه کنی! من _ ببین منو، سیاوش چرا امروز نیومده؟ چرا هرچی به گوشیش زنگ می زنم جواب نمیده؟ سریع سرش رو بلند کرد ولی به من نگاه نکرد و به پشت سرم نگاه کرد و گفت: رهام _ این و من نمی دونم، شما باید بدونید. یقش رو گرفتم و صورتم و نزدیک صورتش کردم که سعی کرد عقب بکشه، با اون چشمای وحشیم که حالا پر از خط چشم بود زل زدم به چشماش و گفتم: من _ گوش کن برادر، وای به حالت اگه بفهمم بلا ملا سرش آوردی، اون از حرفای چرت و پرت دیروزتون اینم از امروز! سریع خودش رو کشید عقب و با قیافه ای قرمز گفت: رهام _ من حرفایی که دیروز زدم حقیقت بود... الان برید ببینید داره سر کدوم جوون و زیر آب می کنه! با عصبانیت راه افتاد که داد زدم: من _ هوی کجا؟ تو که دوست نداری پتت و بین این همه آدم که دارن نگاهمون می کنن بریزم روی آب؟ هان؟ وایساد... صدام و کمی آوردم پایین تر و گفتم: من _ من آبرو مابرو حالیم نیست، یهو دهن و باز می کنم و تمام آمارت و می ریزم وسط! بچه های دانشگاه با تعجب به ما نگاه می کردن... یهو یه چیزی از پشت خورد بهم که برگشتم و دیدم بله حراست محترمه! اوه اوه این یارو هم هست که به خونم تشنست... نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم: من _ مشکلی پیش اومده؟ نگاهی پر غرور بهم انداخت و گفت: آقاهه _ مثل اینکه مشکلی پیش آوردی. یه برو بابایی نثارش کردم و از کنارش گذشتم، حالا مامور وظیفه شناس شدن برای من... تا دیروز هیچ کاری نمی کردنا حالا آدم شدن! رهام خیلی عصبی بود جوری که رگای پیشونیش زده بود بیرون... ل*با*م رو روی هم مالیدم و چشمام و ریز کردم تا زیر نظر بگیرمش، در همون حال گوشیم رو در آوردم و شماره سیاوش رو گرفتم، همش می گفت در دسترس نیست و این اعصابم رو بیشتر از همه چی بهم می ریخت... نکنه کار این پلیسای عوضی باشه؟ نگاهی به دور و برم کردم... فعلا الان حراست روی من کلید کرده و نباید دست از پا خطا کنم! یه دختر چادری رو دیدم داره می دوئه سمت رهامی که داره میره داخل سالن، ابروم و انداختم بالا و گوشیم و بردم روی دوربین و مشغول فیلم گرفتن شدم... به به عجب فیلمی، عجب لبخند های خجول و مهربونی! ابروم و انداختم بالا و خودم و زدم به بیخیالی و گوشیم و گذاشتم توی جیبم و به سمت سالن راه افتادم، یک پدری من از تو در بیارم! سریع از هم جدا شدن و رهام راه افتاد سمت کلاس... کلاس تقریبا که نه ولی خالی بود برای همین سریع واردش شدم و گفتم: من _ بگو سیاوش کجاست؟ کولش رو پرت کرد روی صندلی و گفت: رهام _ به ارواح خاک پدرم خبر ندارم. با عصبانیت گفتم: من _ پس تو چجور پلیسی هستی؟ دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت: رهام _ خواهش می کنم آرومتر... صدام رو آوردم پایین و گفتم: من _ ببین اگه سیاوش تا امروز پیداش شد که هیچ وگرنه آبرو برات نمی ذارم. کلافه نشست روی صندلی و گفت: رهام _ خانم براتی، امکان داره چون دیروز بازداشت شده پدرش اون رو از بیرون رفتن یا آفتابی شدنش این اطراف منع کرده باشه... نگران نباشید! در کلاس و محکم بستم و گفتم: من _ پس چرا میگی سر یکی رو کرده زیر آب؟ سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت: رهام _ خوب ممکنه همچین کاری بکنه، با اون سابقـ... پریدم میون حرفش و گفتم: من _ سیاوش این طور آدمی نیست! بعد بی حال و غمگین نشستم صندلی کنارش و با غم خاصی که حاصل نبود سیاوش بود گفتم: من _ سیاوش خیلی مهربونه، انقدر مهربونه که حتی آزارش به یه مورچه هم نمی رسه چه برسه به آدم! سکوت کردم، حالا بینمون فقط سکوت بود و سکوت.
  5. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    با چشمم اشاره کردم به هاله، برگشت یه نیم نگاه به هاله انداخت و گفت: پسره _ به شما ربطی داره؟ سیاوش اومد جلو که دست گذاشتم روی سینش و مانعش شدم و گفتم: من _ ببین بچه سوسول تا نزدم دندونات بریزه توی حلقت گورت و گم کن، یه بار دیگه ببینم دنبال هاله راه افتادی شلوار به پات نمی ذارم، اوکی؟ بعد نگاهی خشمگین به سرتاپاش انداختم، متعجب برگشت سمت هاله و گفت: پسره _ هاله این چی میگه؟ هاله آروم برگشت و با قیافه ای رنگ پریده به من نگاه کرد و با تته پته گفت: هاله _ س... سلام آبجی! پسره که حالا دوهزاریش افتاده بود سریع دمش رو گذاشت روی کولش و دفرار، هاله با حسرت به رفتنش خیره شد. سیاوش _ عه پس آبجیت اینه؟ چه کوچولو. برگشتم سمت سیاوش و جدی گفتم: من _ سیاوش جان می تونی تشریف ببری! جلوی خندش رو گرفت و یه خداحافظی کرد و سریع سوار ماشین شد و رفت. برگشتم سمت هاله و با تشر گفتم: من _ برو... سریع با قدم های تند جلوتر از من راه افتاد و منم پشت سرش، امروز فشار عصبی روم خیلی بود... در خونه رو باز کرد و خواست زودتر بره توی خونه که کولش رو کشیدم و با داد گفتم: من _ کجا؟ زد زیر گریه و گفت: هاله _ آبجی غلط کردم! عصبی گفتم: من _ غلط رو که کردی... دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: من _ گوشیت! اشکاش رو با دستای لرزونش پاک کرد و گفت: هاله _ توی خونست! نگاه خشمگینم و دوختم به جیبش و گفتم: من _ خونست آره؟ هاله روی اعصاب من نرو. رفتم سمتش و به زور گوشی رو از توی جیبش در آوردم و گفتم: من _ کی این غلطا رو یاد گرفتی آخه هان؟ گوشی می بری مدرسه؟ من با تمام کثافت بازیام این گ... ها رو نمی خوردم، کی بهت یاد داده؟ با قدم های تند وارد خونه شدم که دویید سمتم و با گریه گفت: هاله _ گه خوردم، غلط کردم... ببخشید! داد زدم: من _ این و ازت می گیرم که یاد بگیری تو این سن دیگه این غلطا رو نکنی. مامان با هول در اتاقش رو باز کرد و با چادرنماز اومد بیرون و گفت: مامان _ چیشده؟ چه خبرتونه؟ گوشی رو جلوی پای مامان پرت کردم و گفتم: من _ تحویل بگیر مامان خانم، هی بگو به هاله گیر نده اینم نتیجش... هاله همینطور یه گوشه وایساده بود و گریه می کرد، مامان نیم نگاهی دلخورانه به هاله انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت: مامان _ الگوش وقتی تو باشی همین میشه دیگه. پوزخند صدا داری زدم و گفتم: من _ مادر من هزار دفعه گفتم من اگه با سیاوشم فقط و فقط اینه که می خوایم با هم ازدواج کنیم. با تشر گفت: مامان _ پس چرا نمیاد خواستگاری هان؟ با داد گفتم: من _ چون من نذاشتم، دارم درس می خونما... نگاه حرصی بهم انداخت و سکوت کرد، صدای گریه های هاله روی مخم بود، با عصبانیت سرش داد زدم: من _ از جلو چشمام گمشو! با دو رفت سمت مامان و خواست گوشیش رو برداره که جیغ زدم: من _ دست بزنی به گوشی دستت و قلم می کنم. با ترس دستش رو کشید و رفت توی اتاق، سرم حسابی درد گرفته بود... مامان همون جوری نشست روی زمین و گفت: مامان _ ای خدا من از دست اینا چیکار کنم؟ آبرو برای من نذاشتن... خودت به فریادم برس. چشمام رو توی حدقه چرخوندم و راه افتادم سمت گوشی هاله و برش داشتم و رفتم توی اتاق، هاله با ورودم سریع اشکاش رو پاک کرد و مشغول عوض کردن لباساش شد... هیربود خوابیده بود و قربونش برم اصلا نفهمید ما انقدر داد و بیداد کردیم. لباسام رو عوض کردم و بی حوصله رفتم روی تختم و گوشی هاله رو گذاشتم زیر تشکم و چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم! تمام مدتی که خواب بودم خواب حرفای رهام و می دیدم، حسابی اعصابم بهم ریخته بود... با اینکه پاییز بود ولی حسابی عرق کرده بودم و همین باعث شد سریع از خواب بیدار شم و بیتابی کنم.
  6. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    اصلا جوابم و نداد و مطمئنم که محاله ببرتم خونه، پوفی کشیدم و دست به سینه نشستم تا وقتی که رسیدیم به یه رستوران! از جام تکون نمی خوردم و سیاوش هم همینطور. سیاوش _ پیاده شو دیگه! لجوجانه گفتم: من _ بهت گفتم من و ببر خونه. کامل برگشت به سمتم و گله مند پرسید: سیاوش _ الان چرا داری دعوا می کنی هانا؟ چرا امروز رو بدتر زهرمارمون می کنی؟ چیزی نگفتم و فقط به جلو خیره شدم... یکی دو دقیقه گذشت که بالاخره پیاده شدم و جلوتر رفتم توی رستوران، نشستم پشت یکی از میزا و سیاوش هم بعد یه دقیقه اومد! نشست پشت میز و سفارش صبحانه داد. دستاش رو به هم قفل کرد و گفت: سیاوش _ هانا؟ فقط نگاهش کردم که لبش پایینش رو گاز گرفت و گفت: سیاوش _ من با بابام رابطه زیاد خوبی ندارم برای همینه که هیچ وقت نذاشتم ببینیش! یه تای ابروم و انداختم بالا و گفتم: من _ یعنی چی؟ زل زد توی چشمام و گفت: سیاوش _ حالا که انقدر اصرار داری، باشه قبول... یه روز می برمت خونمون و با بابام رو به روت می کنم، فقط دلم نمی خواد که فکر کنی من قپی اومدم و مثل پسرای سوسول و علاف بهت وعده بعید الکی دادم. خیالم یکم راحت شد... نه از اینکه سیاوش راست میگه، از اینکه می تونم برم باباش رو ببینم و بفهمم واقعا چه خبره(انگار به همین راحتیاست) لبخندی زدم و گفتم: من _ این و بدون سیاوش من هیچ وقت به تو شک ندارم ولی... گارسون اومد و وسایل صبحانه رو چید و من حرفم نصفه و نیمه موند، بعد از اینکه وسایل و گذاشت و رفت سیاوش سریع گفت: سیاوش _ ولی چی؟ نفس عمیقی کشیدم و لبخندم و پررنگ کردم و گفتم: من _ هیچی، بخوریم که من خیلی گشنمه! یکم نگاهم کرد که من نگاهم رو گرفتم و سعی کردم بی توجه باشم به همه چی! بعد از خوردنمون رفتیم یکم گشتیم ولی بازم حرفای اون پسره روی مخم بود و باعث میشد هر دقیقه یک بار توی ذهنم یادآوری بشه. ساعت نزدیکای 2 و اینطورا بود که من و رسوند خونه، سرکوچه بودیم که نگاهم به هاله افتاد که داره با قدم های تند مظطرب وارد کوچه میشه، سریع به سیاوش گفتم: من _ وایسا. وایساد و نگاهم به پسر سوسولی افتاد که داره دنبال هاله میره و صداش می کنه و هاله هی با ترس این ور و اون ور و نگاه می کنه! آمپرم حسابی چسبیده بود... خاک بر سر هاله با این سلیقش! بی توجه به کنجکاوی های سیاوش از ماشین پیاده شدم و داد زدم: من _ هوی پسر. هاله وایساد ولی برنگشت، مطمئنم سکته رو زده... پسره برگشت و از دیدن من با تعجب ابروش رو انداخت بالا و با صدایی نه چندان دخترونه گفت: پسره _ با منید؟ یه تای ابروم و انداختم بالا، سیاوش هم از ماشین پیاده شد... رفتم سمت پسره و گفتم: من _ آره با توام خواهر، ببینم دنبال ایشون راه افتادی؟
  7. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    سرم و تکون دادم و بعد از امضا و چرت و پرت و تعهد و نصیحت از کلانتری زدم بیرون... ولی من آدمی نبودم که سیاوش رو تنها بذاره! تمام یک ساعت و بیرون از کلانتری منتظرش نشستم و به حرفای اون جوجه بسیجی فکر کردم، هی من میگم چرا سیاوش انقدر با باباش سنگین رفتار می کنه نگو بابائه خلافکاره، این نشون میده که خوده سیاوش همچین آدمی نیست؛ من مطئنم که سیاوش من همچین آدمی نیست! در همین حین رهام و دیدم که از کلانتری زد بیرون و عینک آفتابی خفنش رو گذاشت روی چشمش و بی توجه به من از جلوم رد شد... کاش یه زیر پایی براش می گرفتم! به سمت اون ور خیابون رفت... همینجوری بهش نگاه می کردم که با صدای سیاوش برگشتم و جیغ زدم: من _ سیاوش! حالا خوبه تازه تعهد دادم، زود پریدم توی بغلش که خندید و کمرم روگرفت! چرخیدم که از سر شونه سیاوش نگاهم به نگاه خیره رهام افتاد، بعد از تکون دادن سرش به عنوان تاسف سوار ماشینش شد و گازش و گرفت و رفت. از بغل سیاوش اومدم بیرون و گفتم: من _ دلم برات تنگ شده بود. لپم و کشید و با مهربونی گفت: سیاوش _ دو ساعت هم و ندیدیم خانمی! اصلا نفهمیدم چی گفت چون تمام این مدت محو صورتش بودم... سیاوش خیلی مهربون و به روز بود، به نظر من که این خلافکار نیست! کلافه سرم و تکون دادم و گفتم: من _ چیزه، کلاس که پرید حداقل برسونم خونه... چشماش و ریز کرد و گفت: سیاوش _ مامانت نمیگه چرا الان اومدی؟ لبخند هولکی زدم و گفتم: من _ آخ آره... پس چیکار کنیم؟ آستین هاش رو درست کرد و از توی کولش عینکش رو در آورد و زد به چشمش و گفت: سیاوش _ میریم صبحانه بخوریم عشقم! لبخند زدم و دستاش و گرفتم و راه افتادیم سمت ماشینش، سربازه یه جوری نگاهمون می کرد که فکر کنم تا الان آدم ندیده، معلوم بود که تازه سربازه! من _ هان؟ یه جوری بهش توپیدم که بدبخت نگاهش رو گرفت و اصلا حرف نزد، سیاوش خندید و گفت: سیاوش _ چرا با همه دعوا داری؟ ریلکس گفتم: من _ چون دوست دارم، مشکلیه؟ خندش رو خورد و گفت: سیاوش _ نه عزیزم. جلوی خندم و گرفتم و سوار ماشین شدم، توی طول راه همش پوست لبم و می کندم! سیاوش نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: سیاوش _ هانا خوبی؟ بدونه اینکه نگاهش کنم گفتم: من _ چرا بد باشم؟ سیاوش _ آخه هروقت استرس داری اینجوری پوست لبات و می کنی! برگشتم نگاهش کردم و گفتم: من _ سیاوش؟ چرا هیچوقت بابات رو بهم نشون نمیدی؟ متعجب برگشت نگاهم کرد و گفت: سیاوش _ حالا چیشده گیر دادی به بابای من؟ ل*با*م رو روی هم فشردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم: من _ مگه من و تو قرار نیست با هم ازدواج کنیم؟ تو اصلا من و به بابات نشونم ندادی. لبخند مهربونی روی لبش نشوند و گفت: سیاوش _ چشم، نشونت میدم عزیزم. نفس عمیقی کشیدم و روم و برگردوندم سمت پنجره و چشمام و باز و بسته کردم، نزدیک بود گند بزنم. نکنه واقعا اون بسیجی راست بگه؟ نکنه سیاوش هم خلافکار باشه؟ وای خدا چه ذهنم درگیر شد! سیاوش _ ببینم تو دوباره رژ قرمز زدی؟ کی زدی که من نفهمیدم؟ یواشکی با دستم شروع کردم به پاک کردن رژ که سریع دستم و کشید و گفت: سیاوش _ بخوابونم دهنت؟ چند دفعه گفتم نزن؟ عصبی برگشتم سمتش و گفتم: من _ هنوز اسمت نیومده تو شناسنامم که انقدر غیرتی میشی روما... گفته باشم من از آدمای اینجوری بدم میاد، هر کاری دلم می خواد می کنم! یکمی نگاهم کرد و بعد دلخور نگاهش رو گرفت، بدجور زده بودم توی پرش... شونه ای انداختم بالا و به رو به رو خیره شدم، هر چه قدرم که دوستش داشته باشم اصلا این رفتاراش رو نمی تونم تحمل کنم. مخصوصا الان که ذهنم با اون حرفای پسره درگیر شده کلا قاطی کردم، دستم و گذاشتم روی پیشونیم و گفتم: من _ من و ببر خونه.
  8. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    بلند شد و آب معدنی رو از روی میز برداشت و گرفت توی دستش، بالا سر من وایساد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: رهام _ دیروز سیاوش کجا رفته بود دقیقا؟ از این سوالش تعجب کردم، سرم و گرفتم بالا و نگاهش کردم... به من نگاه نمی کرد و به یه نقطه ای نزدیک به صورتم نگاه می کرد! خیلی ریلکس گفتم: من _ به توچه! فکش جابجا شد و سریع تکون خورد و گفت: رهام _ به من همه چی ربط داره... باید به من بگی دیروز سیاوش کجا بوده. بی حوصله نگاهم و ازش گرفتم و نگاه به ناخنای لاک زدم کردم... خوب الحمدالله خشک شدن، با خوشحالی دستم و کردم توی کیفم و آیینم رو کشیدم بیرون... رژ قرمزم رو هم در آوردم و مشغول زدن شدم، نشست روی صندلی و بعد از کشیدن پوف طولانی زیر ل**ب گفت: رهام _ لااله ال الله! رژم و با آیینم گذاشتم توی کیف و دست به سینه شدم و گفتم: من _ حضورت ناراحتم می کنه، شرت رو کم کن. در حالی که دستاش مشت شده بود گفت: رهام _ ببین خانم براتیـ... پریدم وسط حرفش و گفتم: من _ نخیر تو ببین جوجه بسیجی، من و آوردن اینجا بعد یهو تو جلوم سبز میشی و چهارتا سوال بیخود می کنی، دلیل اینا چیه هان؟ بدون اینکه نگاهم کنه با لحن آرومی گفت: رهام _ منم می خوام این و بهتون بگم؛ دلیل اینکه شما رو گرفتن یک برای اینکه دو نا محرم باهم بودید و دو اینکه... به خاطر اینه که شما به سوالای ما جواب بدید! یه تای ابروم و انداختم بالا و گفتم: من _ چه سوالی؟ نفس عمیقی کشید و گفت: رهام _ شما می دونید شغل سیاوش چیه؟ خیلی عادی گفتم: من _ آره، توی شرکت باباش کار می کنه. ابروش و انداخت بالا و ادامه داد: رهام _ شما می دونید که دقیقا توی شرکت باباش چی تولید یا صادر و وارد میشه؟ بی حوصله گفتم: من _ لوازم بهداشتی و از این آرایشی ها تولید می کنن و اصلا این سوالا برای چیه؟ سرش رو کرد سمت راست و لبش رو گزید، دوباره برگشت سمت من و بازم نگاهم نکرد... نفس عمیقی کشید و گفت: رهام _ طبق تحقیقات ما از سه سال پیش تا الان پدر سیاوش جنس قاچاق می کنه، از لوازم آرایشی بگیر تا قاچاق دختر! چشمام گشاد شد و گفتم: من _ چی؟ زر نزن بابا... اینا اصلا همچین آدمایی نیستن. اخماش رفت توی هم و گفت: رهام _ خواهشا احترام خودتون رو نگه دارید خانم براتی، ما سه ساله که روی این پرونده کار کردیم و هیچ چیزش غلط نیست، شما از این ماجرا خبر داشتید؟ دستم و گذاشتم روی پیشونیم، بی اهمیت به سوالش پرسیدم: من _ سیاوش چی؟ اونم همچین کاری می کنه؟ اونم بی توجه به سوال من ادامه داد: رهام _ شما می دونستید؟ دستم و از روی پیشونیم برداشتم و با تشر گفتم: من _ توام اسکل می زنیا، می دونستم الان ازت همچین سوالی می پرسیدم؟ فقط سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت: رهام _ ما هنوز نمی دونیم که سیاوش همدست باباش هست یا نه، چیزی دستگیرمون نشده... برای همین ما از شما می خوایم که بفهمید. تک خندی زدم و گفتم: من _ فکر کردید من انقدر عوضیم که اون رو بفروشم؟ نفس عمیقی کشید و گفت: رهام _ مطمئن باشید این فقط برای خود سیاوش خوبه، اینکارتون کمک به خود سیاوشه... به حرفام فکر کنید! ساکت شدم و فقط با اخم نگاهش کردم، خیلی شوکه شده بودم از حرفاش... من سیاوش رو می شناسم، محاله همچین کاری بکنه. بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم: من _ تو واقعا پلیسی؟ وایساد و نیمه برگشت سمت من، پیرهن سفید چهاخونه ای تنش بود که عضلاتش رو به خوبی نشون می داد، صداش دوباره ملایم شد و گفت: رهام _ بله، یه پلیس مخفی که باید بین خودمون بمونه... با بدجنسی گفتم: من _ از کجا می دونی که من دهنم قفله؟ یه لحظه شوکه شدنش رو حس کردم، آب دهنش رو قورت داد و گفت: رهام _ شما برای جون خانوادتون و سیاوش سکوت می کنید. پوزخند صدا داری زدم و بلند شدم رفتم سمتش، نفسش رو فوت کرد بیرون و من جلوش وایسادم، آروم گفتم: من _ من بخوام یکی رو ضایع کنم هیچی برام مهم نیست آقای نوری! مردمک چشماش لرزید که من و نگاه کنه ولی نکرد، نفس های بلند می کشید... سریع از کنارم رد شد و از اتاق زد بیرون... خندیدم ولی در یه آن نیشم بسته شد، سیاوش! توی همین فکرا بودم که در باز شد و دختر پلیسه اومد تو و گفت: دختر _ وسایلت رو بردار، تو آزادی! کولم و برداشتم و از اتاق زدیم بیرون... رو کردم سمت دختره و گفتم: من _ پس سیاوش چی؟ اون آزاد نمیشه؟ فهمید منظورم دوست پسرمه که سریع گفت: زن پلیس _ یک ساعت دیگه.
  9. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    از اتاق رفت بیرون و من لوچام رو آویزون کردم و نشستم روی یکی از صندلی ها، بلند گفتم: من _ اونجور که می دونم پشت این دیوارا یه خبراییه، هشتاد تا آدم نشستن ببینن من چه غلطی می کنم، حالا من خواستم دستم و بکنم تو دماغم... لامصب جرات نمی کنم که. پوفی کشیدم و کولم رو انداختم روی میز و درش رو باز کردم، گشتم و گشتم که بالاخره لاک خوشگل زرشکی رنگم رو پیدا کردم، کوله نیست که... بازار شامه. دست چپم رو گذاشتم روی میز و شروع کردم به لاک زدن، با دقت و ظرافت... خبرمرگشون پیداشون هم نمی شد ببینم چه غلط اضافی می خوان بکنن اه اه! دست چپم تموم شد، گرفتمش بالا و فوتش کردم و رفتم سراغ دست راستم، روی این یکی دست بیشتر تمرکز کردم چون نمی تونستم زیاد روش کنترل داشته باشم... یهو در باز شد و یه نفر داخل شد، جون بابا چه بوی خوبی داره عطرش، به خودم زحمت ندادم حتی سرم رو بلند کنم... لاکم بیشتر مهم بود تا اون آدم! صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم و بعد فهمیدم که نشسته. بیخیال اون داشتم برای خودم لاک می زدم که بالاخره انگشت آخریم هم زدم و دستم و بلند کردم و فوت کردم که نگاهم افتاد به یه جفت چشم سبز و قفل شد روش! چشمای سبزی که حقارت توش موج می زد. من _ تو اینجا چه غلطی می کنی؟ دست به سینه شد و گفت: رهام _ این و من باید از تو بپرسم، تو اینجا چیکار می کنی؟ با این که هنوز توی شوک بودم ولی گفتم: من _ یادم نمیاد ننه بابام بهم گفته باشن به تو جواب پس بدم. لبخند ملیحی زد و گفت: رهام _ لازم باشه خودت که هیچی، ننه بابات هم بهم جواب پس میدن. آتیش گرفتم از این حرفش ولی به روی خودم نیاوردم و فقط نگاهش کردم، یه تای ابروم و انداختم بالا و بی اهمیت به حرف قبلیش گفتم: من _ ببینم جوجه بسیجی، با دختر گرفتنت الان اینجایی؟ لبخندش دندون نما شد که به جذابیش بیشتر افزون شد، زل زد توی چشمام و گفت: رهام _ نه اصلا، من خودم اینجا همه کارم! فکم داشت می چسبید به میز ولی من آدمی نیستم که زود برای همه چی وا بده و ادای ندید بدیدا رو دربیاره، این دفعه نوبت من بود که حرصش رو دربیارم، لبخند ملیحی زدم و متقابلا زل زدم توی چشمای سبزش و گفتم: من _ خوب خوشبحالت جناب پلیس! نگاهش رو سریع گرفت و بشکنی زد و گفت: رهام _ برای همین الان اینجایی، هوش خیلی زیادت... ولی(نگاه حقیرانه ای به سر و وضعم انداخت و ادامه داد) حیف که این هوش، نصیب همچین آدمی شده! نیشخندی زدم و گفتم: من _ اینا رو ول کن، تو همونی نیستی که تا دیروز نگاه به چشمای آدم نمی کرد؟ همکلام نمی شدی و با حجب و حیا بودی! چیشد؟ نکنه تو هم در راه شیطان قرار گرفتی برادر؟ شوکه شد، انتظار نداشت انقدر واضح به روش بیارم، کم کم نگاهش کشیده شد پایین و گفت: رهام _ من هیچ فرقی نکردم، همونم که هستم ولی... با شیطان همنشین شدن شاید یه تاثیراتی هم داشته! منظورش من بودم کثافت؛ تکیه دادم روی صندلیم و پاهام و دراز کردم و گفتم: من _ زود تر زرت و بزن، شرت رو کم کن!
  10. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    جیغ زدم: من _ سیاوش بیشعوره خره نفهم! دویید توی اتاق و جوراباش و برداشت و نشست روی زمین و مشغول پوشیدن شد، با عصبانیت جلوی آیینه خط چشمم رو درست کردم و گفتم: من _ تازه بهت گفتم زود بیدارم کن... خودتم خواب موندی؟ وای استاده این دفعه واقعا چیزمون می کنه! بی توجه به غر غر های من پشت سرم وایساد و از توی آیینه مشغول درست کردن موهاش شد، مقنعم رو صاف کردم که یهو دستم و کشید و گفت: سیاوش _ بدو دیر شد! نزدیک بود بیفتم روی زمین و مثل عن بخش شم ولی خداروشکر خودم رو کنترل کردم و خطر رفع شد! نفهمیدیم با چه سرعتی از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. به ساعت ماشین نگاه کردم و لبم رو گزیدم، سیاوش با سرعت میروند ولی بازم دیر می رسیدیم، نگاهم رو از ساعت گرفتم و یهو ماشین وایساد، چراغ قرمز... سیاوش با عصبانیت زد روی فرمون و من با عصبانیت نفس های عمیق می کشیدم! لعنت تو این شانس بــوق(دارای فش های مثبت 25)؛ شیشه‌ی سمت سیاوش به صدا در اومد و بعد صدای "وای" گفتن سیاوش، سریع سرم رو برگردوندم و سکته زدم... گشت ارشاد این موقع صبح؟ خدایا من و نابود بفرما. سیاوش نیم نگاهی به من انداخت و به دستور پلیسه ماشین رو حرکت داد و یه گوشه پارک کرد، دستم و گذاشتم روی پیشونیم و سیاوش از ماشین پیاده شد، اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم، بعد از چند دقیقه دوباره در ماشین باز شد و سیاوش با عصبانیت گفت: سیاوش _ پیاده شو هانا! پوفی کشیدم و پیاده شدم، اصلا ترسی از گشت ارشاد نداشتم فقط برام کلاس مهم بود و آبروی مامان! پلیسه یه نگاه به من انداخت و گفت: پلیس _ باید بیایید کلانتری. زارت، دیگه چی؟ اخمام رفت توی هم و گفتم: من _ ببخشید ما چه جرمی مرتکب شدیم؟ یه زن که پلیس بود اومد سمتم و اون یکی گفت: پلیس _ معلوم میشه. زنه دستش رو گذاشت پشتم و مجبورم کرد حرکت کنم، سیاوش درمونده نگاهم کرد که بیخیال ازش نگاه گرفتم، مجبورش کردن با ماشین خودش بیاد البته با یه مامور! نشستم توی ماشین پلیس و پوف کشیدم، کولم و گذاشتم روی پام و تا خود کلانتری حرص خوردم. وقتی رسیدیم بعد از کلی حرف و نصیحت به سیاوش 2 ساعت بازداشتی خورد، یکمی عجیب بود برام بدون هیچ مدرک و شناسنامه و چیزی، حتی به خانواده هامون هم خبر ندادن اون وقت سیاوش بیچاره! زنه دوباره من و به سمت جایی هدایت کرد، مونده بودم کجا دارن می برنم... می خواستن کولم رو بگیرن ولی نذاشتم، من و انداختن توی اتاق که حاوی یه میز و دوصندلی بود، با هیجان گفتم: من _ عه از اینا که توی فیلماست! اخمای زنه، البته فکر نکنم زن باشه... سنش کم می زنه، خلاصه اخماش حسابی در هم بود، نخوریمون باحیا!
  11. Mohadeseh.f

    تحویل جلد رمان

    تقدیم شما نویسندگان عزیز @Sevda13 @mahtab1406 @HaStI- @N.DR @nafas70 @monemisgc @asal.p @Mahdiyh @Narges.Esfand @nafas70 @roro_nei30
  12. سلام محدثه خانم

    احوال شما؟ خوب هستید؟

    چه خبرا؟ ایام به کامه؟ زندگی خوبه؟

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Mohadeseh.f

      Mohadeseh.f

      خداروشکر ان شاءالله بهتر میشید و موفق تر

      چه رشته ای قبول شدی؟

      آرتمیس چرا باهاش در ارتباطم، توی اینستا... مثل اینکه میره دانشگاه

    3. Serenity

      Serenity

      سلامت باشید

      من مهندسی صنایع می خونم دانشگاه کاشان. شما چی میخونید؟ 

      به آرتمیس خانم سلام برسونید بگید یه سر بیان انجمن بد نیست

      خوشحال شدم :gol::)

       

    4. Mohadeseh.f

      Mohadeseh.f

      چه عالی موفق باشی عزیزجان

      من حسابداری، ترم 3 هستم

      چشم حتما

      منم همینطور عزیزم

  13. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    سیاوش رفت توی اتاق و حاضر و آماده بعد از چند دقیقه اومد بیرون، با تعجب نگاهش کردم و گفتم: من _ کجا میری؟ اومد سمت من و با لبخند خم شد ساعتش رو از کنار من که روی عسلی بود برداشت و گفت: سیاوش _ بابام کارم داره، میرم یه سر دیدنش... برای شب چی بگیرم؟ شونم رو انداختم بالا و گفتم: من _ هرچی دوست داشتی، فقط زود بیا سیاوش! پیشونیم رو بوسید و از خونه رفت بیرون، نفس عمیقی کشیدم و روی همون مبل دراز کشیدم و روی شکم خوابیدم، الان خیلی خواب می چسبه. تا خواستم بخوابم صدای زنگ در خونه اومد، یعنی سیاوشه؟ ولی سیاوش که کلید داره... به زور بلند شدم و با فش به جد و آباد طرف رفتم سمت در و بازش کردم، با دیدن زن رو به روم با تعجب نگاهش کردم، اونم سرتا پای من رو از نظر می گذروند! با اخم گفتم: من _ بفرمائین! متوجه بشقاب توی دستش شدم، چند تا شیرینی توش بود... زنه با کنجکاوی گفت: زن _ ببخشید آقا سیاوش هستن؟ تکیه دادم به در و با جدیت گفتم: من _ شما؟ خنده مصنوعی کرد و گفت: زن _ من همسایه کناری هستم، نذر شیرینی داشتم گفتم بیارم براشون، شما زنش هستید؟ اوه اوه از این همسایه فضولاست، یه تای ابروم و انداختم بالا و بشقاب رو از دستش کشیدم و بی توجه به سوالش گفتم: من _ قبول باشه. بعد زرت در و کوبیدم به هم؛ به شیرینی ها نگاه کردم... دانمارکی بودن، یکی برداشتم و دهنم رو مثل اسب آبی باز کردم و شیرینی رو خوردم! بقیشم رو هم گذاشتم روی اپن و دوباره رفتم روی مبل دراز کشیدم، این دفعه خوده سیاوش هم پشت در باشه بلند نمیشم باز کنم. با صدای شکستن شیشه از خواب پریدم و با ترس به سیاوش که هول کرده بود نگاه کردم. با صدای خواب آلودی گفتم: من _ چیشده سیاوش؟ نشست روی زمین و گفت: سیاوش _ ببخشید عزیزم، از دستم افتاد. با چشم های نیمه باز به لیوان شیشه ای که روی زمین خورد شده بود نگاه کردم و گفتم: من _ اشکال نداره. بعد کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم، یکم منگ خواب بودم... به سمتش رفتم و گفتم: من _ ساعت چنده؟ در حالی که شیشه ها رو جمع می کرد گفت: سیاوش _ ساعت 9 و نیم شب! با تعجب دستی توی صورتم کشیدم و گفتم: من _ خیلی وقته اومدی؟ با لبخند سرش رو تکون داد و گفت: سیاوش _ دلم نمیومد بیدارت کنم. سرم رو تکون دادم و خمیازه بلند بالایی کشیدم، چشمام دیگه کاملا باز شده بود... دستم رو گذاشتم روی معدم و گفتم: من _ خیلی گشنمه سیاوش، چی گرفتی؟ اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: سیاوش _ به نظرت چی گرفتم؟ بی حال گفتم: من _ کوفت! خندید و دستم رو گرفت و نشوندم روی صندلی، رفت سمت یخچال و چند تا ساندویچ در آورد و گذاشت روی میز، لیوان و نوشابه هم آورد و خودشم نشست، ساندویچ سرد گرفته بود! مشغول خوردن شدیم که صدای زنگ گوشیش در اومد، پوفی کشید و گوشیش رو عصبی پرت کرد روی میز، با تعجب لقمم رو قورت دادم و گفتم: من _ چرا جواب نمیدی؟ کاغذ ساندویچش رو کشید پایین و گفت: سیاوش _ بابامه، حوصلش رو ندارم. خواستم چیزی بگم ولی با خودم فکر کردم که به من ربطی نداره دخالت کنم، برای همین به ادامه ی غذا خوردنم پرداختم... رفتارای سیاوش خیلی عصبی شده بود و همش می رفت توی فکر، خیر سرمون نشسته بودیم با هم فیلم ببینیم ولی انگار نه انگار. کلافه خمیازه ای کشیدم و به ساعت که 2 نصف شب رو نشون می داد خیره شدم و گفتم: من _ سیاوش من میرم بخوابم، فردا هم دانشگاه داریم یادت نره بیدارم کنی! روی موهام رو بوسید و به روم لبخند زد، سریع بلند شدم و رفتم توی اتاق سیاوش و پهن شدم روی تختش، خودش روی کاناپه می خوابید... می دونم کارمون خیلی مسخرست، تا خونه‌ی طرف اومدم ولی، بیخیال بابا، الان خواب رو بچسب!
  14. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    بعد از تموم شدن حرفم از جلوی چشمای غمگینش رد شدم و از آشپزخونه رفتم بیرون، نشستم روی مبل و عصبی دستم و کردم لای موهام. اخمام رو حسابی کشیدم توی هم و به رو به روم زل زدم، بعد از چند دقیقه کنارم روی مبل نشست و گفت: سیاوش _ تو به من اعتماد نداری؟ در همون حالت جوابش رو دادم: من _ دارم ولی داری یه کاری می کنی از بین بره. با صدای آرومی گفت: سیاوش _ قسم می خورم اگه از اون موقع که تو گفته باشی من ل**ب به اون کوفتی زده باشم... یا حتی اگه یه زنگ به بیژن زده باشم. سرم رو تند تند تکون دادم و برگشتم جدی نگاهش کردم، توی چشماش زل زدم و گفتم: من _ می دونی یه اخلاقی دارم، اینکه هرکی رو که خیلی دوستش داشته باشم حتی دیوونش هم باشم، یه حرکت اضافی یا چرتی ازش ببینم از چشمم میفته! مات نگاهم می کرد، معلوم بود از حرفام گیج شده... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من _ فقط اون بطری رو سریع از اونجا دور کن. سرش رو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید، مثل اینکه خیلی رفته بود توی فکر حرفم... بعد چند دقیقه بلند شد و رفت بطری رو برداشت و درش رو باز کرد و همه رو خالی کرد توی سینک ظرف شویی بعد بطریش رو انداخت توی سطل آشغال، نفس عمیقی کشیدم و سیاوش همون جا که توی آشپزخونه بود زنگ زد غذا سفارش داد، بلند شدم رفتم توی اتاق و کلیپسم رو برداشتم و موهام رو بالا بستم چون گرمم شده بود و داشتم کلافه می شدم! وقتی غذا رو آوردن آروم صدام زد و من رفتم بیرون، جوجه بود. نگاهی به سیاوش انداختم، قیافش گرفته و ناراحت بود... لبم رو با زبونم تر کردم و نشستم کنارش روی مبل، غذا رو گرفت سمتم که آروم گفتم: من _ سیاوش؟ نگاهم کرد، آروم گفتم: من _ اینطوری نباش. یکم نگاه نگاهم کرد و بعد آروم گفت: سیاوش _ میشه ازت یه سوال بپرسم؟ سرم رو تکون دادم و منتظر نگاهش کردم... یکم این دست و اون دست کرد و بالاخره گفت: سیاوش _ واقعا با من ازدواج می کنی؟ شوکه شدم، اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم: من _ مگه تو به من شک داری؟ لبخند تلخی زد و گفت: سیاوش _ نه اصلا، ولی می ترسم که... از دستت بدم. دستام رو توی هم پیچوندم، آدمی نبودم که قول الکی بدم! من _ تا جایی که خوب باشی و باهام صادق باشی، حتما باهات ازدواج می کنم چون می دونی که بهت علاقه دارم. چشماش برق زد و خندید، یکی از غذاها رو گرفت سمتم و گفت: سیاوش _ بخور عشقم! اخم نمکینی بهش کردم و مشغول خوردن غذا شدم... بعد از اینکه ناهار رو خوردیم من به شدت خوابم گرفته بود!
  15. Mohadeseh.f

    دختر شرور | Mohadeseh.f

    رفتم سمتش و یه ماچ آبدار ازش گرفتم و دوییدم سمت اتاق، تاب و شلوارنود سانتیم رو برداشتم و پرت کردم توی کولم و بعد از خداحافظی با مامان از خونه رفتم بیرون و با خوشحالی سوار ماشین سیاوش شدم، اونم با لبخند راه افتاد. روم نمی شد به مامان بگم میرم خونه سیاوش برای همین به دروغ می گفتم رفتم پیش سوگند، توی راه هم با سوگند هماهنگ کردم. سیاوش جدا از خانوادش زندگی می کرد ولی همیشه بهشون سر می زد، یه خونه 100 متری نقلی خوشگل مُشگل داشت، دیزاینش همه مشکی بود و واقعا خفن بود و من عاشقش بودم! تا رسیدیم سریع لباسام رو عوض کردم، من اصلا اعتقاد نداشتم به محرم و نامحرمی! جلوی آیینه وایسادم و یه چرخ زدم، موهام رو باز کردم که بلندیش تا روی باسنم می رسید، چشمای آبی داشتم و ابروهای کشیده هشتی، دماغ متناسبی داشتم و ل**ب های قرمز خدادادی! خب حق داره سیاوش عاشقم بشه، اون زودتر از من لباسش رو عوض کرده بود و الان بیرون از اتاق بود... سریع از اتاق رفتم بیرون و گفتم: من _ سیاوش من گشنمه، ناهار چیزی نداری؟ رفتم توی آشپزخونه که دیدم داره چایی درست می کنه، برگشت و با لبخند نگاهم کرد... محو جمال من شده بود(نمی دونم از اعتماد به نفس زیادش دیگه چی بگم!)اومد سمتم که لبخند نمکینی زدم... دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: سیاوش _ چرا با من همچین کاری می کنی؟ شیطون و تخس زل زدم توی چشماش و گفتم: من _ چون دوست دارم! خندید و روی چشمام رو بوسید و عقب گرد کرد، رفتم سمت یخچال و بازش کردم و ازش آویزون شدم... چشمام و گردوندم تا چیزی پیدا کنم، نگاهم به بطری ویسکی افتاد، با اخم بطری رو در آوردم و گفتم: من _ سیاوش این چیه؟ برگشت و به بطری توی دستم نگاه کرد، با صدای آرومی گفت: سیاوش _ به خدا برای بیژنه! با عصبانیت کوبوندمش روی زمین و گفتم: من _ واسه بیژن آره؟ مگه نگفتم با بیژن نگرد؟ همون طور که تو گفتی من با لاله نگردم. دستاش رو برد بالا و گفت: سیاوش _ با پدرش دعواش شده بود دیشب اومد پیش من، اصلا روم نشد بهش بگم برداره ببره بطریش رو! خشمگین غریدم: من _ تو می دونی من دختری نیستم که به همه چیز گیر بدم، اصلا کاری به کارای دیگت ندارم ولی ازت دو تا چیز خواستم توی این یه سال، یکی اینکه اصلا دست به این کثافتا نزنی دو اینکه دوستیت با بیژن رو تموم کنی، در خواست زیادی بوده؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×