رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Yegane98

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    74
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Yegane98 در 25 مرداد

Yegane98 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

605 بار تشکر شده

11 دنبال کننده

درباره Yegane98

آخرین بازدید کنندگان نمایه

586 بازدید کننده نمایه
  1. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    رایکا: موهای خیسم را به بالا جمع می کنم و در حوله ی سفید می پیچم. نفس عمیقی می کشم و در آینه به برآمدگی سینه ام در تیشرت چسب مشکی خیره می شوم. دیشب به طرز احمقانه ای برایم غیرواقعی به نظر می رسید. دستور رئیس و تهمت برایان و آن طور جدا شدن از آیدل. اما وقتی امروز صبح پلک هایم را باز کردم و نگاهی به فضای ناآشنای اطرافم دوختم فهمیدم که بدبختانه ثانیه به ثانیه ی دیروز کاملا واقعی بود. لبه ی تخت یک نفره جا می گیرم و برای اولین بار از لحظه ورودم به اتاق، اطراف را از نظر می گذرانم. دو تخت تک نفره ای که یکی از آن ها متعلق به من بود دو گوشه ی اتاق قرار داشتند و در فضای خالی میانشان قالیچه ای رنگ و رو رفته پهن شده بود. کمد دو دری رو به روی تخت ها قرار گرفته داشت که یک دسته اش کنده شده بود و شرط می بستم هر بار برای بازکردنش باید دردسر می کشیدم. تنها چیزی که می تواست باعث جلوه ی اتاق بی روح و دیوار های سفید ترک خورده اش باشد، گلدانی بود که روی میز دراور کوچک قدیمی قرار داشت. می توانستم رایحه ی پخش شده ی گل های یاس درونش را در هوای اتاق احساس کنم. ساکم را از کنار تخت بالا می کشم و لباس های در همم را بیرون می ریزم. صدای برخورد جسمی سخت به کف پارکت شده ی اتاق، نگاهم را به اسلحه ی افتاده روی زمین خیره می کند. هم زمان با دراز کردن دستم برای برداشتن اسلحه، فکم منقبض می شود. تمام حواسم به قدری جمعش می شوند که دیگر چیزی نمی شنوم و جز آن نمی بینم. حس عجیبی درونم به حرکت در می آید. بدنه ی سردش که میان انگشتانم فشرده می شود، بی اراده پلک هایم را می بندم. در تک تک سلول های بدنم کشش غریبی از تمایلاتی نا آشنا احساس می کنم. چیزی در گوشه و کنار مغزم مرا به فشردن بدنه ی اسلحه ترغیب می کند. بغضی غیر منتظره به گلویم چنگ می اندازد. دلم برای احساس اسلحه در کمر شلوارم تنگ شده بود. برای از دست رفتن هدفی که لزوم وجود اسلحه را از بین می برد. من دوست نداشتم قرار گرفتن در جمع این دخترانی را که برای رسیدن به هدفشان از سلاحی جز سلاحی که من داشتم استفاده می کردند و غیرقابل تحمل تر موقعیت من در اینجا بود که برخلاف همیشه مرا از همراهی دوست صمیمی ام بی نیاز می کرد. دوست صمیمی که با وجود محبوس بودن خاطراتم، احساستم فریاد می زدند تمام زندگی ام را در کنارش گذرانده ام. بند انگشتانم از شدت فشار سفید می شوند. بدنه ی اسلحه را رها می کنم و می گذارم دوباره روی زمین بیفتد. با دو دست سرم را می پوشانم. تنها باید تحمل می کردم. مهم نبود که چقدر طول بکشد در نهایت دوباره باز می گشتم. به همان وظیفه ی قبلی ام و در کنار رئیسی که قسم به محافظتش را خورده بودم. قبل از آن تنها کاری که باید می کردم ثابت کردن خودم به او بود. او باید می فهمید که می تواند به من اعتماد کند. دوست صمیمی ام را دوباره به درون ساک بر می گردانم با این تفاوت که این بار در تهش، زیر انبوهی از لباس هایی که کمتر استفاده می کردم، جا سازی می شود. صدای تقه هایی بر در اتاق، به دستانم برای بستن زیپ ساک و پرت کردنش در کنار تخت سرعت می بخشد. با باز شدن در، شخص پشت آن بدون آنکه از من انتظاری برای دعوت داشته باشد، نیمه بدنش از بین چارچوب پدیدار می شود. شورت لی زغال سنگی و تاپ سفیدش با هوای نسبتا سردی که خبر از نزدیک بودن کریسمس می داد هماهنگی نداشت. موهای لخت طلایی رنگش را با کشی از پشت بسته بود و پوست سفیدش بدون هیچ آرایشی صاف و بی نقص به نظر می رسید. - لارا؟ لحن مرددش را با تکان سر پاسخ می دهم. دستش را بالا می آورد تا با انگشت شصت به پشت سرش اشاره کند و دسبتند چرمش در اثر حرکت سریع تکان می خورد. - استفانی طبقه ی پایین منتظرته. بدنش را عقب می کشد و بدون آنکه فرصتی برای جواب دادن بدهد در دوباره بسته می شود. حوله را از سرم می کشم و موهای نم دارم اطراف گردنم را می پوشانند. می دانم که فرصتی برای خشک کردنشان ندارم. با برداشتی که در اولین برخورد با استفانی داشتم حدس می زدم که از من خوشش نیاید. مخصوصا به خاطر آیدلی که طرف من را گرفته بود و او را تهدید کرده بود. پس نباید در مدت اقامتم در اینجا بهانه ای به دستش می دادم. می بینمش که پشت کانتر ایستاده بود و دفتری مقابلش قرار داشت. موهای فرفری سیاهش را با گیره ای نارنجی هم رنگ تاپ نایلونی به بالا بسته بود. با دیدنم، نگاه بی تفاوتی حواله ام می کند و طعنه می زند:« منتظر کارت دعوتی؟» آب دهانم را قورت می دهم و با قدم های محکم به سمتش می روم. نگاهش با دقت بیشتری در چهره ام دوخته می شود. دفتر جلد مشکی اش را به سمتم سر می دهد و به سرعت مشغول توضیح می شود:« ساعت کاریمون از شیش با تاریک شدن هوا شروع میشه و گاهی تا سه صبح ادامه پیدا می کنه. به دخترا بر اساس مهارت و چهره اشون وظایف مختلفی از سرو مشروب تا رقص روی استیج داده میشه. عده ای هم بیرون از اینجا مشغول به کار میشن.» با گیجی نگاهش می کنم:« بیرون؟» گوشه ی لبش کش می آید. می توانم نگاه تمسخر آمیزش را پشت چشمان تیره اش ببینم. - تو خیابون کار میکنن. نگاهش را می گیرد و با رضایت می گوید:« البته این بیشتر به عنوان مجازات براشون به حساب میاد و همچنین برای اون دسته از زنای بالای سی ساله که دیگه کسی حاضر نیست پول زیادی براشون اینجا خرج کنه.» لبانم را می گزم و سعی می کنم حرف نامربوطی از دهانم خارج نشود. او جوری درباره ی آن ها حرف می زد که انگار کالای معیوبی بودند که دیگر استفاده ای برایش نداشتند. غیرقابل تحمل تر قبول این واقعیت بود که این حرف ها از دهان کسی بیرون می آید که خودش هم از جنس آن ها بود. یک زن. - وظیفه ی تو به عنوان دستیار من، پیروی کامل از دستورات منه. لحن سنگین و خشکش را با مکثی طولانی می آمیزد تا مطمئن شود جایگاهش را به من ثابت کرده باشد. نگاه خیره و تیزش به دنبال تایید من می گردد. تجربه ی من ثابت کرده بود جنگ رو در رو در چنین شرایطی که حریفت در جایگاه بالاتری قرار دارد و به مراتب تسلط بیشتری بر همه چیز دارد نتیجه ای نخواهد داشت پس باید صبر می کردم تا در موقعیتی مناسب تر کنترل اوضاع را در دست بگیرم. امروز تنها کاری که از من بر می آمد تایید او پیروی از دستوراتش بود همان طور که خودش می گفت ولی من می دانستم که این جنگ به همین جا ختم نمی شد. ابدا ختم نمی شد. - متوجه شدم. رنگ تهدیدآمیز نگاهش از خود راضی می شود و من می توانم رگه های خوشنودی را به وضوح ببینم. - خوبه. امشب پشت این میز کار می کنی. باید خودتو خیلی زود با شرایط وفق بدی. اولین تیرهای پرتاپ شده به سمتم را می بینم. حداقلش این است که از من نخواسته بود در وسط آن سکوی نیم دایره شکل با چسبیدن به میله ی فلزی وسطش، نمایش اجرا کنم. پلک هایم را روی هم می فشارم. همه چیز درست می شد. فقط باید صبر می داشتم. وقتی همه چیز به حالت اول برگشت اولین کسی که پشیمان می شد استفانی بود. و من باید مطمئن می شدم کسی که پشیمانش می کرد خود من باشم.
  2. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    اولین چیزی که توجهم را جلب می کند سکوی بزرگ و نیم دایره شکلی است که در وسط سالن تاریک با نورهای کم سوی رنگی قرار گرفته بود. میله ای در وسط نیم دایره تا سقف تعبیه شده بود و مرا به یاد کلوپ های معمولی و دختران رقاص مشغول به کار در آن ها می انداخت. در پایین سکوی مرتفع میز مخصوص سرو مشروبات الکلی به آن چسبیده بود که پشت آن چندین صندلی پایه دار قرار داشت. متعجب از سالن خالی از جمعیت به سمت آیدل می چرخم. سرش را نزدیک گوشم می آورد:« روز تعطیلی دختراست.» نگاهم را این بار به پشت سکو می دوزم. کانتری شبیه به همان طبقه ی بالا، مقابل قفسه های پر قرار گرفته بود با این تفاوت که طبقات آن برخلاف طبقه ی بالا پر از انواع مختلف مشروبات و نوشابه های الکلی بود. چند قدم به سمت سکو می روم. پشت کانتر کسی نایستاده بود. نگاهم را به راهروی باریکی که بعد از سالن قرار گرفته بود می دوزم. تابلوی بزرگ نقاشی شده ای کل عرض و طول دیوار را پوشانده بود. در سمت چپ تابلو دری قرار داشت. آیدل مستقیما به سمت کانتر می رود و آرنجش را به آن تکیه می دهد. نگاهش را به عقربه های ساعت گران قیمت مشکی رنگش می دوزد. در حالی که او به نظر می رسد منتظر ایستاده باشد؛ من به سمت اتاق می روم و دستگیره اش را می چرخانم. از میان در نیمه باز نگاهم را به داخل می دوزم. راحتی چرم مشکی رنگی در گوشه ی دیوار تعبیه شده بود و میزی خالی در کنارش قرار داشت. روی کف چوبی زمین، قالیچه ی قرمز رنگی با طرح گل های شیپوری پهن شده بود که هماهنگی خاصی با کاغذ دیواری هم رنگش داشت. آب دهانم را قورت می دهم و همزمان که عقب می روم در را دوباره می بندم. با شنیدن نزدیک شدن صدای پاهایی، بی اراده نزدیک به آیدل می ایستم. انگار که او می توانست امنیت لازم را برایم تامین کند. لبخند دوستانه اش با باز شدن در محو می شود. زن لاغر اندامی که به نظر می رسید سی سال یا بیشتر داشته باشد، وارد اتاق می شود. لباس کوتاه زرد رنگش به نظر می رسید از مراکز دست دوم فروشی خریداری شده باشد. پوست رنگ پریده اش در قاب موهای فر خورده ی سیاهش، جلوه پیدا کرده بود. نزدیک تر که می شود می توانم بوی ادکلن ارزان قیمتش را احساس کنم. نگاهش را به آیدل می دوزد و در یک ثانیه حالت مغرور چهره اش محو می شود. به سرعت مقابل آیدل می ایستد و چشمان قهوه ای رنگ ریزش برق می زنند:« قربان... شنیده بودم قراره بیاین اما نمی تونستم باور کنم.» احترام آمیخته با اضطراب در لحنش موج می زند. انگار حالا می توانستم جایگاه آیدل را در میان تمام زیردستان گروه دامیز احساس کنم. آن ها با او مانند زمان هایی که من در مقابل رئیس می ایستادم رفتار می کردند. البته که رفتار متفاوت آیدل چنین وضعیتی را ایجاد می کرد. دیگر هیچ اثری از آن حالت دوستانه در چهره اش دیده نمی شد. نگاهش جدی بود و ابروهای در هم گره خورده اش هر مخالفتی را در نطفه خفه می کردند. - اگر شنیده بودی دارم میام پس دلیلشم به خوبی می دونی. لبانم را با نوک زبان تر می کنم. نگاه زن برای اولین بار روی من می لغزد. به نظر می رسید تازه متوجه حضور شخص دیگری هم شده باشد. وقتی به خوبی بر اندازم می کند دوباره به آیدل چشم می دوزد:« این همون دختره؟» سکوت آیدل تاییدی بر سوالش است. می فهمم که نوبت من رسیده بود. کمی از حالت دفاعی که پشت آیدل گرفته بودم بیرون می آیم و سری تکان می دهم:« من لارام.» نگاهش به من کاملا متفاوت با آیدل بود. می توانستم رگه های تحقیر را در چشمان تیره اش ببینم. زن بالا تنه اش را به لبه ی پیشخوان تکیه می دهد:« همون محافظی که تنزل پیدا کرده.» نیشخندش با دیدن تنگ تر شدن گره ی ابروهای آیدل محو می شود. آیدل قدمی به جلو بر می دارد تا مستقیما نگاه هشدار آمیزش را در چشمان زن بدوزد:« اگر حتی یک ذره باهوش باشی می فهمی که این وضعیت نمی تونه برای اون دائمی باشه. جای تو بودم بیشتر مراقب حرف هام می بودم.» سیب گلوی زن را می بینم که از ترس حرکت می کند. لبانم را روی هم می فشارم. آیدل سعی داشت با تهدید او کمک کند تا مدتی را که قرار بود اینجا سپری کنم سخت نگذرانم اما من مطمئن نبودم که این واکنش نتیجه ی عکس نداشته باشد. - البته. این بار با احتیاط بیشتری به من چشم می دوزد:« با من بیا. اتاقت طبقه ی دومه. اینجا محل کارمونه.» از نگاهم می فهمد که قبلا متوجه این موضوع شده بودم. حالت چهره اش جوری بود که انگار تلاش می کرد نیشخند تمسخر آمیزش نمایان نشود. آیدل به سمتم می چرخد. دستش روی بازویم می نشیند و دوباره همان لبخند دوستانه ی آشنا را می بینم. - حرف هام رو فراموش نکن لارا. سر تکان می دهم. نگاهم را به کفش هایش می دوزم. این لحظه را دوست نداشتم. رها شدنم در مکانی ناآشنا و ناخوشایند. آن هم بدون آیدلی که بتواند در لحظات سخت راهنمایی ام کند. انگشتانم بی اراده بند مچش می شوند:« من... می تونم بهت زنگ بزنم... درسته؟» این بار هر دو بازوهایم را میان دستانش می فشارد:« معلومه لارا. هر وقت که خواستی من برای کمک کردن به تو حاضرم.» لبانم را روی هم می فشارم:« ممنونم... به خاطر... تمام کارهایی که کردی برام... واقعا ممنونم.» دستانش که از روی بازوهایم کنده می شوند سر پایین می اندازم. - می بینمت لارا. مهم نیست چقدر طول بکشه... می بینمت. نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم طرحی شبیه به لبخند روی لبانم ترسیم کنم:« مطمئنم که همینطوره.» باید همینطور می بود. من باید بر می گشتم. با تصویری کاملا متفاوت با چیزی که در ذهن تک تک آدم های آن عمارت بود. آیدل می چرخد تا از در خارج می شود. زن با لبخندی عمیق همراهی اش می کند. با ساکی که کنار پایم رها شده بود در وسط اتاق می ایستم و نگاهم را به دیوار های لختی که اطرافم را احاطه کرده بودند می دوزم. این تنها یک شروع بود. یک شروع برای چیزی که می خواستم به آن تبدیل شوم. مهم نبود چقدر سخت باشد یا زمان ببرد، در نهایت من به آن عمارت بر می گشتم و به چشمان برادرزاده ی رئیس خیره می شدم تا او بفهمد که نقشه ی کثیفش برای بیرون انداختن من از عمارت، هیچوقت کارساز نبوده است. دندان هایم را روی هم می فشارم. او تاوان تمام این روزها را می داد. *** دانای کل: تصاویر گرفته شده را میان انگشتانش می فشارد. نخ قهوه ای نصفه در ظرف شیشه ای کنار دستش می سوخت. سمت دیگر در سینی فلزی شیرینی های گردویی کنار فنجان قهوه ای که رایحه اش در عطر تلخ لباس او گم شده بود قرار گرفته بودند. - چیزی فهمیدی؟ مرد درشت هیکل عذرخواهانه سر تکان می دهد. نفس عمقش را رها می کند و گره ی ابروهایش در هم می رود:« بیشتر از این صبر کردن برای لارا جایز نیست. اینطور پیش بره سازمان اطلاعات متوجه مشکوک بودن قضیه میشه.» مرد دستان در هم گره شده اش را که با احترام مقابل برآمدگی شکمش نگه داشته بود، از هم باز می کند و قدمی به جلو بر می دارد:« چه دستوری میدین؟» مکثی طولانی می کند. لبان باریکش در اثر انقباض فکش از همیشه باریک تر دیده می شدند. - لارا رکن اصلی نقشه ی ماست. اگر اون کسی نباشه که آریان رو نابود می کنه؛ تمام تلاش من در طی این سال ها هدر میره. - ولی ما هنوز کس دیگه ای رو برای پیش بردن نقشه داریم. مرد مسن با نا رضایتی سر تکان می دهد:« نه. اون شخص باید لارا باشه. باید حتما اون باشه.» نخ نیم سوز را بر میدارد و میان انگشتانش به بازی می گیرد:« متاسفانه باید ریسک کنیم.» انگشتانش به دور بدنه ی قهوه ای رنگ سیگار فشرده می شوند:« دو نفر از بهترین هامونو بفرست دنبالش و قبل از اون به جاسوسمون توی لندن اطلاع بده تا محلشو پیدا کنه.» مرد درشت هیکل با نگاهی حیرت زده به او چشم می دوزد:« اما این خیلی خطرناکه. اگر مثل سازمان اطلاعات ما هم این احتمالو در نظر بگیریم که اون ممکنه متحد آریان شده باشه ممکنه نه تنها اون دونفر بلکه کل نقشه و عملیات رو به خطر بندازیم.» نگاه مرد مسن بالا می آید. - من لارا رو تعلیم دادم. اون بمیره هم متحد آریان نمیشه. یک چیزی اتفاق افتاده و من باید ازش سر در بیارم. اما... لبانش روی هم فشرده می شوند:« علی سمایی نباید چیزی رو متوجه بشه. می فهمی؟ اون و سازمان اطلاعات نباید این رو بفهمن.» مرد دیگر مخالفتی نمی کند. با تکان سر تاییدش را نشان می دهد و از اتاق بیرون می رود. خاکستر های سیگار در اثر فشار ها مداوم روی سطح میز را پوشانده بودند. صندلی را می چرخاند و به بیرون چشم می دوزد. همزمان که انگشتانش به دور دسته ی فنجان قهوه گره می زند فکر می کند" قرار نبود اینقدر طول بکشد." *** دوستان خیلی خوشحال میشدم اگر می تونستم در صفحه ی نقد نظراتتون رو ببینم درباره ی روند داستان و اینکه آیا رمان به اندازه ی کافی جذاب هست یا باید تغییراتی درش ایجاد کنم. نقد و بررسی رمان دختری از جنس شب
  3. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    *** دانای کل: نگاهش را در نورهای کم طبقه ی دوم، به کاناپه ی کرم رنگی که به دیوار تکیه داده شده بود می دوزد. میز شیشه ای مقابل کاناپه بطری های مختلف نوشیدنی را در خودش جا داده بود. جوزف سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود و لیوان نیمه پر ویسکی میان انگشتانش فشرده می شد. قدمی به جلو بر می دارد و روی راحتی تک نفره ی کنار کاناپه جا می گیرد. نگاه بی رنگش را به پلک های بسته ی جوزف می دوزد. بوی ویسکی ترغیبش می کند تا لیوانی برای خودش پر کند. - چرا این کارو کردی؟ نیشخند لبانش را کش می آورد. او می دانست که جوزف می فهمد. چند تکه یخ در لیوان نوشیدنی اش می اندازد و پاهایش را روی هم می اندازد. - تو چی فکر می کنی؟ جوزف تکیه ی سرش را می گیرد و چشمانش را باز می کند. مستقیم با همان نگاه بی تفاوت همیشگی اش به او خیره می شود. - فکر کردم اما نفهمیدم. برای همین از تو می پرسم... چرا این کارو کردی؟ نیشخندش محو می شود. رگه های خشم در نگاهش نمایان می شود اما جوزف همچنان قصد گرفتن نگاه خونسردش را از او نداشت. محتویات لیوانش را یک نفس می نوشد و تقریبا روی میز می کوبد. - چون نمی خواستم بیشتر از این منو بی مصرف بدونی. می خواستم آتوهایی که دکتر ازت داشت رو گیر بیارم و بهت ثابت کنم من بیشتر از اون چیزیم که تو فکر می کنی. جوزف دستش را به سمت شیشه ی دایره شکل دراز می کند. در برابر تمام خشم و نفرتی که در لحن برایان موج می زد نگاهی بی احساس تحویلش می دهد و لیوان او را پر می کند. برایان دوباره محتویاتش را یک نفس سر می کشد. انگار که الکل می توانست به او کمک کند تا درد درونش را تسکین دهد. شکستش را فراموش کند. برنامه های نابود شده اش را درست کند. - تو برادرزاده ی منی برایان. حتی خودت هم نمی تونی بفهمی که چقدر برای من مهمی. پس هیچوقت... هیچوقت... احساس بی مصرف بودن نکن. لحن جدی جوزف، بهت را جایگزین خشمش می کند. او هیچوقت انتظار شنیدن این کلمات نرم را از دهان کسی که به سختی او را عمویش می دانست نداشت. - دکتر آدم آسونی نیست. نمی تونی بدون برنامه حمله ای بهش بکنی. نباید این کارو بدون در اطلاع گذاشتن من می کردی. پوزخند دوباره روی لب برایان می نشیند. این بار نوبت اوست که لیوان جوزف را پر کند. - چرا این کارو با اون کردی اگر می دونستی که بی گناهه؟ جوزف لیوانش را می گیرد و جرعه می نوشد:« تو چرا اونو متهم کردی؟» لبخند موذیانه ی برایان روی لبش پررنگ تر می شود. همیشه می دانست که دور زدن جوزف کار آسانی نیست. - و چرا فکر می کنی که من این کارو کردم؟ آرشام و دافنه بودن که اصرار می کردن. جوزف سرش را به سمت او می چرخاند و نگاه سخت و نافذش را به چشمان او می دوزد:« چون بعد از من تو تنها کسی هستی که می تونی آدم های این عمارتو مثل عروسک خیمه شب بازی کنترل کنی.» عسلی نگاه برایان رنگ می گیرد. با ملایمت به جلو خم می شود و گوشه ی لبش بیشتر کش می آید:« یعنی داریم رقابت می کنیم؟» جوزف نگاهی عاقل اندر سهیفه حواله اش می کند:« نمی فهمی برایان؟ من با تو هیچ رقابتی ندارم چون بعد از من این تو هستی که صاحب همه چیزم میشی.» نگاه برایان رنگ بی خیالی می گیرد. خودش را به عقب پرت می کند و لیوان نوشیدنی اش بالا می گیرد:« حالا حالا ها دو دستی دنیا رو چسبیدی.» به شوخی خودش که به فارسی ادا شده بود می خندد و جرعه ی دیگری از لیوانش را می نوشد. جوزف که به لودگی هایش عادت داشت حتی لبخند هم به شوخی صریح برایان نمی زند. با همان نگاه خونسرد و جدیت سابقش به نقطه ای نا معلوم چشم می دوزد:« شاید بر خلاف چیزی که فکر می کنی زودتر از همیشه مرگ پیدام کنه.» برایان بی اهمیت، تکه ای شکلات تلخ از ظرف مخصوص اسنک ها بر می دارد و شانه ای بالا می اندازد:« به هر حال... امشب متوجه شدم که تو چقدر به لارا اعتماد داری.» جوزف در سکوت دوباره لیوانش را پر می کند. - هر کسی جای اون بود با یک لحظه تردید تو جونشو از دست می داد اما درباره ی لارا... تو تنها اونو فرستادی به پاد. و مطمئنم نقشه داری که اداره ی اونجا رو بهش بدی نه اینکه مثل یکی از اون دخترا باهاش رفتار بشه. پس... خیلی بهش اعتماد داری و... براش ارزش قائلی. از جایش بلند می شود. در حالی که قصد رها کردن لیوان را نداشت به سمت پنجره ی نیمه باز سالن کوچک می رود و پشت به برایان می ایستد. - اون کاری نکرده بود جز بازیچه ی تو شدن. برایان چشمانش را ریز می کند و به سمت او می چرخد:« پس... چرا فرستادیش؟» قامت جوزف در آباژور های کم سوی سالن مانند شبح سیاهی دیده می شد. - احساس کردم که این روزها مثل قبل نیست. اون ضعیف شده. گیج شده. هدفشو گم کرده. این تنها راه برگردوندنش به خود قبلیش بود. باید مدتی فاصله بگیره و به جایی تبعید بشه که بیشترین سختی رو بکشه. باید روی پای خودش بایسته. باید دوباره قوی شه. فقط پاد می تونه اونو به خود قبلیش برگردونه. لبخند برایان محو می شود. آب دهانش را قورت می دهد به جای مزه ی تلخ شکلات، تلخی نا خوشایند دیگری حس می کند. - منظورت... تبدیل شدنش به یک ربات بی احساس و وفاداره؟ همونطوری که قبلا بود؟ جوزف با حرکتی سریع به سمت او می چرخد. نگاهش را در چشمانش او قفل می کند و ابروهایش در هم می روند:« مگر وفاداری از احساس سرچشمه نمی گیره؟ تو اشتباه می کنی برایان. اون به من وفاداره و روزی به تو وفادار خواهد بود. اگر می خوای قدرتت رو حفظ کنی همیشه زیر دستاتو به خودت مطمئن نگه دارد. همیشه حمایتشون کن نه اینکه به خیانت متهمشون کنی. تنها اینطوریه که حاضر میشن بدون هیچ اجباری جونشون رو فدای تو کنن. اهمیتی نداره که چقدر هدف تو درست باشه؛ اونا برای رسوندن تو به هدفت با همه ی وجود تلاش می کنن چون اونا بهت وفادارن. این ربات بودن نیست. این وفاداری از حس عشق و احترام و اعتماد منشاء می گیره. تو جانشین من هستی برایان. سعی کن خانواده اتو کنار خودت نگه داری. خانواده ی تو همین آدم هایی هستن که توی این عمارت با یک اشاره ی تو جونشون رو می بازن. این آدم ها مال توان. بعضی موقع ها می تونی اونا رو قربانی اهداف بلندت کنی اما باید دقت داشته باشی که نمی ارزه بعضی هاشون قربانی تو بشن چون خیلی با ارزشن. برای من لارا... یکی از همون هاست.» سینه ی جوزف عمیقا بالا و پایین می رود. دیگر لبخندی روی لب های برایان نمی نشیند. تنها حجمی بی اندازه از بهت و گیجی به خاطر لحن سرزنش وار جوزف احاطه اش کرده بود. جوزف به او نزدیک می شود و دستش روی شانه اش می نشیند:« لارا روزی وفادار ترین سرباز تو میشه برایان... بازیش نده... اعتمادشو جلب کن.» موج سردرگمی برایان با دور شدن جوزف محو می شود. پوزخند دوباره روی لبش می نشیند. اگر که عموی او ذره ای از نقشه های برایان خبر داشت شاید هیچوقت برای پس زدنش تردید نمی کرد. شاید جوزف آنقدری هم که نشان می داد زیرک نبود. و شاید هم... می دانست ولی می خواست نادیده بگیرد. این بار ته مانده ی شیشه را سر می کشد و پلک هایش را روی هم می فشارد. باید دوباره تلاش می کرد اما این بار... نباید گندی به برنامه هایش می خورد. *** رایکا: نگاهم را از شیشه ی بخار گرفته به خیابان باریک و تاریک می دوزم. ظاهر خانه های فرسوده و قدیمی می توانست توضیحی برای تاریکی و نبودن اثری از چراغ های گران قیمت باشد. شهردار مطمئنا ترجیح می داد بودجه اش را برای جایی با ارزش تر صرف کند. آسمان این منطقه هم به نظر می رسید سیاه تر از هر جای دیگر لندن باشد. تپش های قلبم کند می شوند انگار که در یک ثانیه به آن حجمی سنگین وصل کرده باشند تا پمپاژ هایش را متوقف کنند. درد را نادیده می گیرم و عمیق نفس می کشم. می توانم پشت پنجره ی بسته ی ماشین هم بوی خاک نمناک را حس کنم. ماشین که متوقف می شود؛ نوک یخ زده ی انگشتان در هم گره شده ام را بند بارانی نازک مشکی رنگ و بلندم می کنم تا جایی که میتوانم پارچه اش را مچاله می کنم. نگاهم با ابهام کوچه ی خلوت را رصد می کند. چیزی در وجودم نمی گذاشت پایم را از ماشین بیرون بگذارم. انگار که در امن ترین نقطه ی دنیا قرار گرفته باشم و خروج از آن احمقانه ترین عمل ممکن باشد. گرمایی آشنا را که پشت دستان در هم فرو برده ام احساس می کنم نگاهم را از کوچه و تاریکی معذب کننده اش می گیرم و به سمت آیدل سر می چرخانم. با نگاه دوستانه ی همیشگی اش سعی داشت بگوید تا نگران نباشم. فشار خفیف دستش، برای یک ثانیه آن حس آشفته ی درونم را محو می کند. لبان خوش فرمش شکل لبخند می گیرند و بعد صدایش را می شنوم:« از پسش بر میای.» "بر می آمدم؟ چطور می توانستم در برابر تمام اعتمادی که در چشم هایش موج می زد بگویم من به توانایی هایی که او درونم می دید، اطمینان نداشتم؟" سر پایین می اندازم. گفتنش هیچ فایده ای نداشت. او در حال حاضر نمی توانست کاری جز همین اعتماد دادن ها و لمس های آرامش بخش دوستانه برایم کند؛ حتی با وجود دانستن تفکرات آزار دهنده ی ذهنی ام. پس در جوابش لبخند می زنم و متقابلا دستش را می فشارم. از ماشین پیاده می شود تا ساکم را از صندلی عقب بردارد. در نبودش پلک هایم را روی هم می فشارم و نفس هایم را منظم می کنم. قسمت بزرگی از وجودم تصویر تاریکی از روزهایی که قرار بود در آینده بگذرانم برایم ترسیم می کرد و قسمت دیگری که بزرگ هم نبود اما به اندازه ی کافی و یا حتی بیشتر از حد لازم نیرومند، راه های ممکن برای گرفتن انتقام را طرح می زد و نام های اول لیست سیاهش هم برایان و آرشام بودند. با به یاد آوردن تمسخر نگاه برایان، درد یکباره نا پدید می شود. چیزی درونم نهیب می زند و موجی از عصبانیت به خروش در می آید. مهم نبود چقدر سخت یا غیرممکن به نظر می رسید اما من تمام تلاشم را برای برگشتن می کردم. به خاطر تمام دردی که کشیدم و تمام تحقیری که تحمل کردم، باید موفق بر می گشتم. انگشتانم به دور دستگیره ی در گره می شوند. محکم بازش می کنم و از امن ترین نقطه ای که ذهنم در دنیا ساخته بود، خارج می شوم. قطرات باران شدت گرفته بودند. بی اهمیت به سرمایشان که مانند تکه های یخ مایع روی موهایم می ریختند با پشت پا به در ماشین می کوبم تا بسته شود. آیدل با ساک مشکی رنگم که در دستش گرفته بود مقابلم می ایستد. باران موهای روشن زیتونی رنگش را به هم چسبانده بود و قطراتی را روی پوست صورتش به جا گذاشته بود. دستم را برای گرفتن ساک دراز می کنم اما او کنارم می ایستد و یک دستش را حائل کمرم می کند:« با هم میریم تو. یک سری توضیحاتی هست که باید بشنون.» ابروهایم با استفهام در هم می روند:« کیا؟» با فشار خفیفی که به کمرم وارد می کند می فهماند که برای گرفتن جوابم باید تا داخل همراهی اش کنم. مصرانه بند ساک را میان انگشتانش می فشارد و من که زیر قطرات سرد باران کم کم به لرزه افتاده بودم بارانی خیسم را به بیشتر به دور خود می پیچم و قدم هایم را با او هماهنگ می کنم. کوچه ی باریک بر خلاف خیابان های دیگر لندن در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود که حتی در این ساعت از شب برایم غیرقابل درک بود. در های زنگ زده و کوچک ساختمان های آجری و کهنه، نوید یکی از فقیر ترین محله های لندن را می داد که مشخصا آمار بالای جرم و جنایت را شامل می شد و این خودش ثابت می کرد دلیل انتخاب اینجا برای ساخت مرکز روسپی گری دامیز عاقلانه بود. منطقه ی فقیر و مردم بی اهمیتش برای دستگاه قضایی و پلیس مسئولیتی ایجاد نمی کردند یا حداقل اینطور احساس می شد که آن ها مسئولیتی نداشته باشند برای تلاش جهت پاک کردن جنایاتی که می توانست امنیت ساکنین فقیر لندن را تامین کند. در همه جای دنیا این فاصله ی طبقاتی باعث نادیده گرفتن ارزش های انسانی می شد. آیدل مقابل در کوچک سیاه رنگی می ایستد. ساختمان دو طبقه را که با تابلوی رنگ رفته ای به نام بار خرس سفید[1]مزین شده بود بررسی می کنم. حداقل وضعیتش بهتر از سایر ساختمان های اطرافش به نظر می رسید. آیدل در ترک خورده ی شیشه ای را به داخل می فشارد و به من اشاره می کند تا به دنبالش وارد شوم. سالن خفه و نیمه روشن با کف پوش های شکسته ی زرد و قهوه ای و دیوار های زخمی و کثیف کرم رنگ می توانست توضیحی برای عدم وجود حتی یک مشتری باشد. میز بلند بار در فاصله ی معقولی از در ورودی قرار گرفته بود و قفسه های پشت میز نیمه خالی بودند. تنها چند شیشه مشروب بی کیفیت با فاصله از هم یک طبقه اش را پوشانده بودند. نفس می کشم و بوی ناخوشایند الکل و پوسیدگی را احساس می کنم. ابروهایم با نارضایتی در هم می روند:« مطمئنی اینجا پاده؟» با فشار دست به سمت دری در گوشه ی سالن هدایتم می کند:« اینجا فقط یکی از شعبه های پاده.» قدم هایم متوقف می شوند و نگاه حیرت زده ام را به آیدل می دوزم. شعبه؟ پاد تا این حد گسترده بود که شعبه داشته باشد؟ دوباره به اطراف سالن نمور چشم می دوزم. ظاهرا رئیس من را به بدترین شعبه فرستاده بود. - به من گوش بده لارا. به سمت آیدل می چرخم. دستش روی دستگیره ی در قرار گرفته بود ولی ت**** برای چرخاندنش نمی کرد و جدیت در نگاهش موج می زد:« دلیلی که رئیس به اینجا فرستادت دقیقا نمی تونه تنبیه باشه.» لبانم نیمه باز می شوند. تکان کجی به سرش می دهد تا حرفش را اصلاح کند:« حداقل همه اش نمی تونه به این خاطر باشه.» دستم از روی بازویش سر می خورد:« منظورت چیه؟» - طبق توضیحاتی که رئیس به من درباره ی موقعیت جدید تو داده، از امروز به عنوان دستیار استفانی دیپ مشغول به کار میشی. ابروهایم در هم گره می خورند:« کی؟ بیشتر توضیح بده.» دستش از دستگیره ی در جدا می شود:« لارا رئیس هیچوقت مستقیما به چیزی اشاره نمی کنه اون همیشه توی لفافه حرف هاشو می زنه وقتی تو رو به عنوان دستیار مدیر این شعبه به اینجا فرستاده نه به عنوان یکی از اون دخترایی که زیر دستش کار می کنن خواسته بهت یک فرصت داده باشه.» چشمان گرد شده ام هم نمی توانست بیانگیر میزان شگفت زدگی ام باشد. - لارا این فرصتی برای تویه تا بتونی هم خودت رو بین تمام افراد وابسته به دامیز مطرح کنی و هم دوباره اعتماد رئیس رو به دست بیاری. اگر به جای تو بودم از این موقعیت ناخوشایند به نفع خودم استفاده می کردم. توی دنیای بی رحم ما اونی میتونه زندگی کنه که اشتباهات رو تبدیل به فرصتی برای صعود کنه و من میدونم که تو ظرفیتش رو داری. رئیس هم میدونه. نگاهم با گیجی اطراف سالن می چرخد:« توقع داری... اینجا رو به بهترین شعبه ی پاد تبدیل کنم؟» - برای همین گفتم که سخته. و مطمئن باش با توجه به اطلاعاتی که از استفانی دیپ به دست اوردم اون آدمی نیست که چنین اجازه ای رو به راحتی به تو بده. یعنی برای رسیدن به اون هدف اول باید اونو کنار بزنی. آیدل شانه هایم را می فشارد و در چشمانم خیره می شود:« اما تو از پسش برمیای. مطمئنم که تواناییشو داری. بهت هیچ شکی ندارم.» موج اعتماد واریز شده ی آیدل به سمتم هم نمی توانست حالم را خوب کند. هنوز می توانستم بوی نامطبوع را زیر بینی ام احساس کنم. به تندی سر تکان می دهم:« امکان نداره. من نمی تونم.» دوست داشتم تا می توانستم از این مکان خفه و گرفته به داخل ماشین فرار کنم. اما شانه های گیر افتاده ام میان دستان آیدل فرصت هر حرکتی را می گرفت. او که انگار می توانست آشفتگی درونم را ببیند محکم تر از قبل شانه هایم را می فشارد و با نگاهش تلاش می کند آرامم کند:« لارا. بهم اعتماد کن. وقتی میگم تو میتونی پس مطمئن باش که میتونی. به روزی که با موفقیت برمی گردی و توی چشم تمام اون کسایی که با تهمت هاشون نشونه ات گرفته بودن زل میزنی فکر کن.» تصویر برایان دوباره مقابل چشمانم ظاهر می شود. نفس عمیقی می کشم و چشمانم را می بندم. اگر الان جا میزدم هیچ تضمینی برای برگشتن به آن عمارت نداشتم. - من... تمام تلاشمو می کنم تا خواسته ی رئیس رو انجام بدم. لبخند رضایت امیزی می زند و نگاهش را به اطراف می چرخاند:« این بار تنها سرپوشی برای سالنیه که طبقه ی پایینه. باید انتظار دیدن بدتر از این هم داشته باشی.» دستگیره را که می چرخاند، صدای خفه ای از آهنگی تند می شنوم. نگاهم به پله های سیمانی دوخته می شود که به پایین پیچ خورده بود. نورهای مخفی که در سقف کوتاه بالای پله ها تعبیه شده بود خاموش بودند و به همین دلیل برای جلوگیری از زمین خوردن باید دستم را بند لباس آیدل می کردم. کم کم نگاهم به تاریکی عادت می کند. با هر قدمی که به پایین بر می داشتیم صدای آهنگ واضح تر می شد. دست دیگرم که به دیوار گرفته بودم حرکت می دهم و می گویم:« دلیل مخفی کردن اینجا به عنوان یک بار معمولی چیه؟» صدایش با جدیت در کنار گوشم می پیچد:« قانون جرایم جنسی مصوب پارلمان انگلستان سال 2003؛ ماده ی 55: عمل شخصی که مسئول نگه داری، مدیریت، همکاری در جهت ایجاد یک سازمان روسپی گری است، جرم به شمار می آید.» دهان نیمه باز مانده و قدم های متوقفم را که می بیند لبخند می زند. - دکتری یا وکیل؟ شانه ای بالا می اندازد و به راهش ادامه می دهد:« کسی که عنوان دست راست رئیس کل دامیز رو داره باید تواناییش هم داشته باشه که این شامل داشتن هر نوع اطلاعات حقوقی و پزشکی و مدیریتی و تجاری و خیلی چیزای دیگه میشه.» به در فلزی که در تاریکی اتاقک، رنگش مشخص نبود می رسیم. آب دهانم را قورت می دهم و آیدل با چرخاندن دستگیره جلو تر از من وارد می شود. صدای آهنگ به اوج خودش رسیده بود. راهروی باریکی را که در انتها به یک سالن بزرگ روشن با نورهای رنگی می رسید، ادامه می دهم و با دیدن چیزی که مقابل چشمانم بود برای یک ثانیه متوقف می شوم. [1]. White bear bar
  4. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    آرشام نزدیک به در اتاقم ایستاده بود و تنها نظاره گر دنیل و جرالد بود تا کارشان را به پایان برسانند. به آرامی پشت او می ایستم. با احساس حضورم لبخندش رنگ می گیرد و صدایش در گوشم می پیچد:« اومدی چون نگران بودی؟» بی تفاوت ترین نگاهم را تحویلش می دهم و می گویم:« اومدم تا مطمئن بشم کارت رو درست انجام بدی.» لبخندش محو می شود اما می توانم رگه های تمسخر را در چشمان تیره ی سیاهش ببینم. - درسته... پس خوب تماشا کن. نگاهش را به سمت دو محافظ می دوزد و کف دست تیکه زده اش به دیوار را درون جیب شلوارش فرو می برد. دنیل به نظر از گشتن اتاق من که رئیسش به حساب می آمدم چندان راضی به نظر نمی رسید. درحالی که کشوهای میز آرایش کوچک سفید رنگم را بیرون می کشید، نفسی از سر کلافگی می کشد. وسایلم را با دست جا به جا می کند و دوباره کشو را به داخل می فشارد. وقتی دو محافظ سر گردان در وسط اتاق می ایستند. آرشام تکیه اش را از چارچوب در می گیرد و قدم به داخل اتاق می گذارد. نگاه سردرگمم به سمت او کشیده می شود. حالت مشتاقانه ای در چهره اش بود که سعی داشت پنهانش کند. به سمت میز تحریر گوشه ی دیوار می رود و قالیچه ی یک در یک را سر راه خودش کنار می زند. تلاش می کند کشو را بیرون بکشد و زمانی که متوجه قفل شدنش می شود با حرکت چشم اشاره ای به من می کند. با همان ابروهای در هم به سمتش می روم و کلید را از زیر چراغ خوابم بیرون می کشم. قبل از آنکه بتوانم حرکتی برای باز کردن قفل بزنم، کلید را از میان انگشتانم بیرون می کشد و در قفل می چرخاند. با باز کردن کشو، نگاه تیره اش برق می زند و چشمان من روی پوشه ی زردی که در کف کشو قرار داشت ثابت می ماند. با دست آرام پوشه را خارج می کند و درحالی که لبخند می زد رو به من در هوا تکانش می دهد:« شاید باید روی مهارت های مخفی کردنت کار کنی.» می توانم سنگینی نگاه مبهوت دو محافظ را احساس کنم. اما مطمئن بودم شدت شوکی که به خود من وارد شده بود ده برابر بیشتر از هر کس دیگری در اتاق بود. آب دهانم را قورت می دهم. آرشام برای رساندن پوشه به دست رئیس با نهایت سرعت از در می گذرد و پله ها را پایین می رود. نوک انگشتانم به لباس مشکی کرپم می چسبند و لرزششان در اثر فشاری که وارد می کنند بیشتر می شود. هنگامی که دنیل و جرالد اتاق را در سکوت ترک می کنند انگار که تمام نیروی پاهایم به یک باره از میان رفته باشند روی زمین می افتم. صدای نفس زدن هایم در اتاق خالی می پیچد. " نمی توانست درست باشد. امکان نداشت. من چنین کاری نکرده بودم. این تمامش یک توطئه بود... تمامش یک... نقشه ی پلید بود." وحشت نگاهم را می پوشاند. "اگر که رئیس باور نمی کرد... اگر که اعتمادش را... از دست می دادم... اگر..." دستم را به لبه ی میز می گیرم و تلاش می کنم نیرو را به پاهایم بر گردانم. به سرعت از اتاق خارج می شوم و پله ها را به پایین می دوم. همه ی افراد دور میز غذا خوری جمع شده بودند. این بار نه تنها دستانم، بلکه تمام بدنم به لرزش می افتد. اولین نگاهی که توجهم را جلب می کند، متعلق به دافنه است. انگار که می توانستم صدای شادی تک تک سلول های بدنش را بشنوم. برایان با ابروهایی که در اثر تمرکز در هم فرو رفته بودند و دستانی که به نظر قصد جدا نشدن از سینه اش را داشتند به منی که هنوز پاهایم می لرزیدند نگاه می کند. صدای آرشام که در فاصله ی نزدیکی با صندلی رئیس ایستاده بود بلند می شود:« این به نظر میاد غیر قابل اجتناب باشه.» آب دهانم را قورت می دهم و با قدم هایی نا مطمئن به میز نزدیک می شوم. حرکت لبانم را حس می کنم که کلماتی مانند "مال من نیست" را زمزمه می کند اما صدایی از گلویم خارج نمی شود. ترس فلجم کرده بود. - توضیحی داری لارا؟ صدای رئیس مانند ناقوس مرگ زنگ می زند و در گوشم می پیچد. در آن نمی توانستم هیچ ردی از اعتماد ببینم. - من... این... درست نیس... من... این کارو... نکردم. دافنه به نرمی جواب می دهد:« اما وجود پوشه توی اتاق تو چیز دیگه ای رو ثابت می کنه.» نگاهم می چرخد و روی برایان سر می خورد. بند بند وجودم از او تقاضای کمک داشت و مطمئنم که چشمانم مانند اشعه ای قدرتمند این را برایش خوانا می کرد اما او هیچ واکنشی نشان نمی دهد و تنها ابرویی برایم بالا می اندازد. باور نمی کردم. بعد از تمام آن حرف هایی که زده بود، کارهایی که کرده بود، چیزهایی که برایم خریده بود فکر می کردم بیش تر از این ها طرفم را بگیرد. بعد از تمام آن احساسات نامفهومی که نسبت به او داشتم. بعد از تمام آن روزهایی که در کنارش خندیدم؛ حالا اینطور بی اهمیت، مانند رباتی که ذره ای احساس درونش موج نمی زد، تنها خیره ام شده بود. دستم را مشت می کنم. چه انتظاری داشتم؟ واقعا توقع کمکش را داشتم آن هم بعد از حرف هایی که به او زده بودم؟ کسی مچ دستم را می فشارد. انگار که گرما به تمام تنم سرازیر می شود. سر می چرخانم. آیدل با نگاهی که رنگ اعتماد داشت و لبانی که روی هم فشرده می شد، فشار خفیف دیگری به مچم وارد می کند. - درستش می کنیم. نگران نباش. برای اولین بار از لحظه ی پیدا شدن آن پوشه در کشوی میزم، می توانم آرام شدن روند نفس کشیدنم را احساس کنم. متقابلا به دستش چنگ می زنم و این بار با صدایی بلند تر می گویم:« کار من نبود. من نمی دونم اون پوشه چطور سر از اتاقم در آورده. اما کار من نبود.» بی اراده به سمت برایان چشم می دوزم. نگاهش روی گره ی انگشتان در هم قفل شده ی من و آیدل خیره بود و نا رضایتی از تمام صورتش پیدا بود. رئیس در حالی که پشت به من روی صندلی اش نشسته بود، به آرامی از جایش بلند می شود. با قدم هایی محکم نزدیکم می شود تا جایی که عطر تلخش را در ریه هایم احساس می کنم. وقتی مستقیم مقابلم می ایستد سرم را پایین می اندازم چون تحمل خیره شدن در نگاه تیز و برنده اش را نداشتم. کفش های گران قیمت چرمش، در دو قدمی ام متوقف می شود. پوشه کنار پایم روی زمین می افتد و از صدای برخوردش با زمین شانه هایم بالا می پرند. سکوت سنگینی سالن بزرگ پذیرایی را در بر گرفته بود. - توضیح بده. لحن یخ زده اش با سرمای بزرگ ترین کوه های یخی دنیا برابری می کرد. - من... کاری... نکـ.... - به چشمام نگاه کن. لرزشم از شوک صدای برنده اش متوقف می شود. دست آیدل رها می شود و سرم آرام بالا می آید. چشمان تیره اش وحشت را به درونم سرازیر می کنند. مانند شمشیر برنده ای که هر لحظه بیشتر به گلویم فشرده می شد. لبانم برای بیرون ریختن کلمات حرکت می کنند اما تنها صدای خفه ی نامفهومی از دهانم خارج می شود. دیگر تحمل نگاهش غیر ممکن شده بود. - همین امشب وسایلتو جمع کن. دهانم نیمه باز می ماند اما او بدون توجه ادامه می دهد:« میری به پاد[1].» این بار حتی نگاه دافنه هم حیرت زده می شود. سنگینی سکوت سالن انگار که بیشتر عمیق می گیرد. به نظر می رسید هیچکس انتظار چنین چیزی را نداشت. حسی به من می گفت این قرار بود بدتر از هر تنبیه مرگی برایم باشد. - آیدل همراهیش کن. زانوهایم سست می شوند و آیدل دستش را بند بازویم می کند. رئیس بی توجه با همان قدم های بلند مسلط دور می شود. می خواهم دست آیدل را پس بزنم و به سمت رئیس بدوم تا دوباره برای اثبات بی گناهی ام تلاش کنم که آیدل کمرم را محکم می گیرد تا متوقفم کند. صدایش در گوشم می پیچد:« نه لارا... فقط بدترش می کنی.» دیگر حتی آیدل هم نمی تواند سر پا نگه ام دارد. روی زمین می افتم و درد در تمام تنم می پیچد. من نمی دانستم پاد کجا بود و اهمیتی هم نمی دادم. تنها چیزی که باعث این حالت رقت انگیزم شده بود از دست دادن اعتماد رئیس بود. اعتماد کسی که حاضر بودم جانم را برای محافظت از او بدهم. صدای کوبیده شدن پاشنه های کفش دافنه روی زمین هم نمی تواند باعث شود نگاه از کف پوش های سرامیکی بگیرم. عطر شیرین گران قیمتش در بینی ام می پیچد و بعد صدای نرم زنانه اش بلند می شود:« بهت گفته بودم روزی مثل سگ از این خونه پرت میشی بیرون. خوش حالم که دارم اون روزو به چشم می بینم... داری جایی میری که هر روزش آروزی مرگ کنی... این هم بیشتر خوش حالم می کنه.» او که دور می شود آیدل دوباره برای بلند کردنم تلاش می کند. تیر کشیدن قلبم بیشتر می شود. انگار که یک کوه از اندوه رویش سنگینی می کرد. - بلند شو لارا. بازویم را می فشارد و مجبورم می کند دوباره روی پاهایم بایستم. با دست دیگرش شانه ام را می فشارد. نگاه از کف پوش ها می گیرم و سرم بالا می آید. برایان گیلاس نیمه پرش را مقابلش روی میز رها کرده بود و مانند تمام این مدت، نگاه خیره اش یک لحظه هم از من گرفته نمی شد. آرام صندلی اش را عقب می دهد و از جایش بلند می شود. با قدم هایی سنگین از میز فاصله می گیرد و به سمتم می آید. از کنارم که می گذرد نیم رخم را به سمتش می چرخانم تا دور شدنش را تماشا کنم. نرسیده به پله ها متوقف می شود. دستش را روی نرده های چوبی می فشارد و صدایش در گوشم می پیچد:« بهت هشدار داده بودم.» مکثی می کند و پله ها را بالا می رود. حجمی از کلمات آشنا در گوشم زنگ می زنند. - خیانت کار واقعی اون کسی نیست که واقعا خیانت میکنه... اون کسیه که خیانت کار نشون داده میشه... نفسم بند می آید. - تنها یک ثانیه زمان میبره که از جایگاهت به پایین سقوط کنی... دستم را به یقه ی لباسم بند می کنم تا با کشیدنش راه ورود اکسیژن را باز کنم. - لارا؟ چه ات شده؟ لـــارا؟ صدای آیدل انگار که از کیلومتر ها دور تر شنیده می شد. به صندلی که جلوی دستم بود چنگ می زنم. لبانم زمزمه می کنند:« اون گفته بود سقوط می کنم... اون... اون... باعثشه... کار... خودشه.» جای خالی اش را در شب گذشته به یاد می آورم. به لباس آیدل چنگ می زنم:« اون... اون دیشب یک کاری کرد... اون نبود... اون تو اتاقش نبود... اون این پوشه رو دزدیده.» آیدل به نظر می رسید که گیج شده باشد. مچ هایم را میان دستانش می فشارد و سعی می کند آرامم کند:« لارا... نفس بکش... آروم باش و حرف بزن.» حالا دیگر تکیه به صندلی هم نمی تواند نگه ام دارد. صدای آشنای تهدید آمیز دوباره در سرم می پیچد. - اگر به بازی هایی که پشت پرده ی اون عمارت شکل می گرفت توجه می کردی می تونستی بفهمی اونی که بارها از سقوط نجاتت داد کیه... من... یا رئیست... دست مشت شده ام را به پشتی صندلی می کوبم و صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم اما هیچ دردی احساس نمی کنم. - کار اونه... اون این نقشه رو کشید... دافنه و آرشام کمکش کردن... کار خودشه... آیدل با هراس دست مجروحم را از صندلی دور می کند و از پشت تنم را میان بازوهایش قفل می کند. - لارا... نکن... آروم باش دختر. با آرنج به شکمش می کوبم. اما او هنوز مصرانه نگه ام داشته بود. - می دونستم... اون این کارو کرده. - آروم باش لارا... بذار درباره اش حرف بزنیم. تلاش می کنم با تمام نیروی باقی مانده ام بازوهای قفل شده ی آیدل را پس بزنم و به سمت پله ها بروم:« من باید رئیس رو ببینم. باید براش توضیح بدم...» آیدل تکانی شدید به بدنم وارد می کند و مرا به سمت خودش می چرخاند. مستقیم نگاهش را در چشمان وحشت زده ام می دوزد و مچ هایم را می فشارد:« عقلتو از دست دادی؟ می خوای به رئیس چی بگی؟ می دونی اوضاع بدتر میشه؟» با ضربه ای مچ هایم را رها می کند و من به عقب تلو می خورم. - می دونی رئیس با خیانت کارا چیکار می کنه؟ تنها نگاهش می کنم. - بعضی ها محکوم به مرگ میشن و بعضی ها محکوم به دیدن مرگ کسایی که دوستشون دارن... میان موهایش دست می کشد. کلافگی از تک تک اعضای صورتش مشخص بود. - اما تو... رئیس مرگتو نخواست... - مــــن کـــاری نکردم. - مهم نیست تو کاری کردی یا نه. مهم اینه که در نظر رئیس کاری کرده باشی یا نه. و الان به نظرش کاری کردی. کف دستم را به پیشانی ام می فشارم. اشک هایم هر لحظه ممکن بود روی گونه هایم سرازیر شوند. - لارا... رئیس مرگ تو رو نخواست. با اینکه پاد بدترین جاییه که برای تو میشناسم اما این نشون میده رئیس زنده می خوادت. این خودش یک فرصته برای تو... الان با توضیح دادن نمی تونی چیزی رو حل کنی. همه ی کسایی که اینجان علیه توان... بعدا... می تونی این اتهامو برطرف کنی. اما الان... فقط اطاعت کن. پلک هایم را روی هم می فشارم. - چرا... تو... طرف منی؟ نگاهش می کنم و او مکث می کند. - تو... چرا بهم اعتماد می کنی؟ سکوتش که طولانی می شود می فهمم قصد جواب دادن ندارد. تکیه ام را از میز می گیرم و به سمت پله ها می روم. - کجا میری؟ یک دستم را به نرده ها و دست دیگرم را به دیوار می فشارم و با خستگی جواب می دهم:« نگران نباش. قرار نیست برم پیش رئیس. باید... وسایلمو جمع کنم.» به در بسته ی اتاق برایان که میرسم مکثی می کنم. با وجود شخصیتی که او در ظاهر نشان می داد هیچوقت تصور نمی کردم چنین بازی کثیفی راه بیندازد. صدای قدم های تندی را از پشت سر می شنوم. می چرخم و با دیدن اسکارلت که نفس نفس می زد می ایستم. - لارا؟ چه خبر شده؟ دنیل و جرالد چی دارن میگن؟ تنها نگاهش می کنم. چه جوابی داشتم؟ نمی توانستم از او هم انتظار اعتماد داشته باشم وقتی تمام محافظین و افراد عمارت به من به چشم یک خیانت کار سارق نگاه می کردند. نزدیکم می شود و می خواهد مچم را لمس کند که عقب می کشم. با لبان نیمه باز و نگاه متحیر خیره ام می ماند. نفس عمیقی می کشم و دوباره راهم را به سمت اتاقم ادامه می دهم. ساکم را از داخل کمد بیرون می کشم و لباس هایم را درونش پرت می کنم. کشوهایم را خالی می کنم و با همه ی توان حضور اسکارلت را در اتاق نادیده می گیرم. - لارا... من باور نمی کنم که تو این کارو کرده باشی. به سمتش می چرخم. در نگاهش می توانستم بخوانم که تا حدودی حقیقت را می گفت. بی تفاوت می پرسم:« چرا؟» لبانش را روی هم می فشارد:« تو هیچوقت... بعد از اون همه ت**** که برای به دست آوردن اعتماد رئیس کردی... امکان نداره کاری کنی که تلاشت هدر بره.» پوزخند روی لبم می نشیند. این بار کفش هایم را از پایین کمد خارج می کنم و بی اهمیت به اینکه ممکن است لباس هایم را کثیف کند، آن ها را رویشان می اندازم. - و من... دیدم... آرشام از اتاقت بیرون اومد. دست از بستن ساک می کشم. با ابروهایی در هم به سمتش بر می گردم و نگاهش می کنم. - تو چی گفتی؟ کمی عقب می رود. انگار که از رنگ نگاهم می ترسید. - من... فقط... فکر نمی کردم چیز مهمی باشه... برای همین بهت نگفتم. مقابلش می ایستم و فریاد می زنم:« تو اشتـــــباه کردی لعنتی.» مردمک چشمانش لغزان می شود. لبانش را با نوک زبان تر می کند و سعی می کند مچم را بگیرد:« من... فکر نمی کردم تو... توی دردسر بیفتی.» با حرکتی سریع مچش را پس می زنم. می توانستم شعله های خشم را حس کنم که درونم زبانه می کشید. کسی پیدا شده بود تا تمام عقده هایم را سرش خالی کنم. - جدی؟ یا اینکه تو هم شریک اونا توی بیرون انداختن منی؟ چشمانش گرد می شوند. دستانش در هوا خشک می شوند. لبانش را باز می کند تا چیزی بگوید اما هیچ کلمه ای بیرون نمی آید. - همینه نه؟ تو هم با اونا نقشه کشیدی... سرش را به سرعت تکان می دهد. دوباره سعی می کند دستانم را بگیرد:« لارا من هیچوقت به تو خیانت نمی کنم. نمیفهمم درباره ی چی حرف می زنی. کدوم نقشه؟ کی برات نقشه کشیده؟» عقب می روم. کش را از روی موهایم می کشم و از شدت عصبانیت نفس نفس می زنم. - پس تو هم فکر می کنی دزدین اون پوشه کار من بوده؟ نگاهش با آشفتگی اطراف اتاق می گردد:« یعنی... تو میگی برات نقشه کشیده بودن؟ کی برات نقشه کشیده بود؟» حرف آیدل را به یاد می آورم. درست بود که نمی توانستم برادرزاده ی رئیس را متهم کنم. هر چقدر هم که سزاوارش باشد. دوباره به سمت ساکم افتاده روی زمین می روم. یک مشت وسایل دیگری که باقی مانده بود درونش می چپانم و زیپش را می کشم. - لارا... این... درسته که... داری میری به پاد ؟ جوابش را نمی دهم اما او از سکوتم تاییدم را می فهمد. دسته ی ساک را روی شانه ام می اندازم و از اتاق خارج می شوم. - لارا... به سرعت به سمتش می چرخم. به نظر هنوز قصد دنبال کردنم را داشت. - دنبالم نیا اسکارلت. در جایش می ایستد. چشمان سبزش از همیشه غمگین تر بودند. اما دردی که امروز به من وارد شده بود احساس دلسوزی ام را برای او در هم کوبیده بود. زمزمه ی لبانش را می شنوم:« چقدر شبیه قبلت شدی.» توجهی به حرفش نمی کنم و این بار نگاهم را به در بسته ی اتاق رئیس می دوزم. چیزی شبیه سنگ راه گلویم را بسته بود. دستم را مشت می کنم و انگار تازه می توانم درد استخوان های ضرب دیده را احساس کنم. من تلاشم را می کردم. من دوباره اعتماد رئیس را به دست می آوردم. دندان هایم را روی هم می فشارم. انتقام این بازی کثیف را از آرشام و برایان هم می گرفتم. همچنین اهمیتی نداشت که دافنه چه نظری درباره ی من داشت یا کدام رفتارم باعث چنین دشمنی میانمان شده بود اما باید به او ثابت می کردم که هیچوقت نمی تواند من را از این عمارت بیرون بیندازد. اینجا خانه ی من بود و رئیس خانواده ی من. نمی توانستم هیچ کدامشان را از دست بدهم. با دست سالمم، بندهای بلند ساک را می فشارم و به سمت پله ها می روم. آیدل به نظر می رسید که منتظر من جلوی در ایستاده باشد. به سمتش می روم و او بی حرف ساک را از دستم خارج می کند. وقتی کنارش در ماشین جا می گیرم صدای بلند رعد و برق بلند می شود. نگاهم را به بیرون می دوزم و ساختمان بزرگ عمارت و باغ بزرگ تر اطرافش از میان پنجره ی پوشیده در قطرات باران، هر لحظه بیشتر محو می شدند. آیدل را مخاطب قرار می دهم:« پاد [2]کجاست؟» مکثی می کند و بعد صدایش موجی از سرما درونم سرازیر می کند:« سازمان روسپی گری دامیز.» بند بند انگشتانم از فشرده شدن به دستگیره ی در به درد می افتند. دافنه حق داشت. مردن بهتر از زندگی بود که رئیس مرا محکوم به آن کرده بود. [1] . POD .[2]Prostitution Organization of Dummies :POD
  5. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    رایکا: شانه ی مشکی رنگ را آرام روی موهایم می کشم و در آینه به صورتی کمرنگ لب هایم خیره می شوم. صدایش را از پشت سر می شنوم که مانند تمام این یک ساعت غرولند کنان بلند می شود:« ولی باید به من می گفتی.» نیم رخم را به سمتش می چرخانم و نفسم را با خستگی به بیرون فوت می کنم. - اسکارلت... من از قبل برنامه رفتن نریخته بودم. کاملا یهویی بود. دستانش را به سینه می چسباند و از حالت گرفته ی چهره اش می خوانم که قرار نبود بی خیال ادامه دادن این بحث بشود. - می تونستی یک یادداشت بذاری. دو دستم را به کمر می زنم و مقابلش می ایستم:« معذرت بخوام تمومش می کنی؟» یک دستش را در هوا تکان می دهد و عقب می رود:« من برای خودم نمیگم. رئیس باید خبر می داشت. تو که نمی خوای به اعتماد اون با این نافرمانی خدشه ای وارد کنی؟» سری به نشانه ی تایید تکان می دهم:« تو راست میگی. دفعه ی بعد حواسمو جمع می کنم.» در حالی که کش موهایم را می بندم به سمت در اتاق می روم که صدایش متوقفم می کند. - و لارا... به سمتش سر می چرخانم. حالت چهره اش جدی تر از همیشه به نظر می رسید. - لطفا مراقب اطرافت باش. ابرویی بالا می اندازم و دوباره سر تکان می دهم. از اتاق که خارج می شوم سعی می کنم رفتار عجیب و غیرطبیعی اسکارلت را از ذهنم بیرون کنم و از پله ها پایین می روم. با دیدن رئیس، برایان و دافنه که دور میز نشسته بودند و بنگرزی[1]را که به عنوان شام سرو شده بود می خوردند، سرعت قدم هایم کند می شوند. زمانی که نگاهم به آرشام ایستاده پشت صندلی دافنه می افتد که نیشخند پلید و معنا داری تحویلم می داد، سعی می کنم سرعتم را برای زودتر گذشتن از آن میزی که عذاب دهنده هایم، مطمئنا به جز رئیس، اشغالش کرده بودند افزایش دهم. - هی تازه وارد؟ پلک هایم را روی هم می فشارم و به اجبار در نزدیکی در خروجی می ایستم. لعنت به او و صدای کوفتی عذاب آورش. - جایی میری با این سرعت؟ مانند همیشه سعی می کنم نقاب لبخند دارم را روی لب بنشانم و به سمتشان می چرخم. سری به نشانه ی احترام برای رئیس خم می کنم و به برایانی که با نگاه آزار دهنده اش مستقیما به من خیره شده بود چشم می دوزم. - چرا به ما ملحق نمیشی لارا؟ دوست داشتم که کاش می توانستم لحن به ظاهر دوستانه ی مودبش را نادیده بگیرم. اما تنها رد لبخندم را پررنگ تر می کنم:« احساس گرسنگی نمی کنم. شما ادامه بدین.» می خواهم به سمت در برگردم که باز صدایش بلند می شود:« تعارف نکن هانی. می دونم که از دیروزه چیز زیادی نخوردی؟» او نگران تغذیه من بود؟ باید باور می کردم؟ لبخند کج روی لبش را دوست نداشتم. می خواهم به راهم ادامه بدم که این بار صدای رئیس را می شنوم:« بشین لارا.» می دانستم که دیگر توان رد کردن ندارم. با قدم هایی آرام به میز نزدیک می شوم و نرسیده به میز می ایستم. باید میان صندلی خالی کنار دافنه و یا برایان یکی را انتخاب می کردم و مطمئنا نشستن در کنار دافنه را با آن چشم غره های نفرت آلودش به برایان ترجیح می دادم. هنگامی که روی صندلی خالی جا می گیرم می توانم نفس عصبی دافنه را بشنوم که رها می شد. دختر جوان خدمتکار به سرعت ظرف مقابلم را پر می کند و عقب می رود. نمی دانستم زیر نگاه های سنگین و معذب کننده ی برایان می توانستم لقمه ای هم از گلویم پایین بفرستم یا نه اما می خواهم شانسم را با برداشتن چنگال امتحان کنم که صدای برایان دوباره بلند می شود:« اوه راستی دیشب کجا بودی؟» برای یک لحظه انگار که زمان متوقف می شوند. همه دست از خوردن می کشند و نگاه هایشان را به برایان می دوزند. مانند انسان های گیج و منگ به لبخند کج برایان خیره می شوم. آرنج های چسبیده به میزش را پایین می آورد و چنگالش را در ظرفش می گذارد:« نیمه های شب اومدم اتاقت اما توی تختت نبودی.» آب دهانم را قورت می دهم. نمی توانستم کلماتش را درک کنم. تا جایی که به یاد داشتم آن تخت خالی که برایان حرفش را می زد متعلق به خود او بود. - من متوجه نمیشم... دیشب... جایی نبودم. ابرویی بالا می اندازد و سر تکان می دهد:« پس ممکنه اشتباه من بوده باشه.» لیوان پایه بلند حاوی محتویات قرمز رنگ را بلند می کند و همان طور که میان لبانش می گذارد می توانم کش آمدن لبخندش را ببینم. بار دیگر برای برداشتن چنگال تلاش می کنم که این بار صدای آرشام را می شنوم:« اما تا جایی که من فهمیدم دیشب چیز با ارزشی از ویلایی که نزدیک ویلای شما بود دزدیده شده...» دافنه دیگر دست از خوردن کشیده بود و رئیس همچنان نگاهش پایین و به ظرف نیمه پر غذایش خیره بود. به سمت آرشام سر می چرخانم تا در دفاع از خود چیزی بگویم اما او فرصتی نمی دهد:« چطوره که همون شبی که تو توی تختت نیستی از ویلایی که نزدیکی همون منطقه است و از قضا متعلق به گروه دامیزه چیزی دزدیده میشه؟» حالا حتی می توانم نیشخند دافنه را نیز ببینم. انگار فرصتی که مدت ها دنبالش می گشت ناگهانی و غیر منتظره نصیبش شده بود. - همیشه می دونستم... سگی که زیاد شکمش سیر بشه آخرش دستی که بهش غذا میده رو گاز می گیره. نفس هایم عمق می گیرند. بالا و پایین رفتن ها ی سینه ام از شدت حیرت، واضح می شوند. نگاهم به رئیس دوخته می شود. همچنان با آرامش غذا می خورد و انگار که هیچ حرفی تا چند ثانیه ی پیش رد و بدل نشده بود. اما آرشام به نظر نمی خواست به این آسانی دست بکشد:« اون شب کجا بودی؟» این بار مستقیما به او چشم می دوزم:« من... واقعا نمی فهمم درباره ی چی صحبت می کنین... من توی رخت خوابم بودم. اتفاقا اون کسی که توی اتاقش نبود بـ....» - پس انکار می کنی؟ ابروهایم با گیجی در هم می رود. این بار دافنه ادامه ی بحث را می گیرد:« اگر که احتمال غیبت دیشبت رو در نظر بگیریم پس تو می تونی مظنون باشی.» لبه ی میز به قدری میان انگشتانم فشرده شده بود که هر ثانیه انتظار شکستنش را داشتم. - من کاری نکردم... من اون شب... - من به لارا اعتماد دارم. صدای محکم رئیس جلوی هر مخالفتی را می گرفت اما دافنه نمی خواست به این زودی فرصتی که به چنگش آمده بود از میان انگشتانش بلغزد. - اگر بهش اعتماد داری دستور بده اتاقشو بگردن. لحن دافنه به محکمی صدای رئیس بود. اولین بار بود که می دیدم درباره ی چیزی اینطور مقابل رئیس می ایستاد. سکوت برای چند ثانیه کل سالن را در بر می گیرد. صدای موذیانه ی برایان بلند می شود:« تو درست میگی جوزف. لارا ثابت کرده که لیاقت اعتماد رو داره. من ممکنه اشتباه کرده باشم.» نگاهش می کنم. هنوز گره ی انگشتان کشیده اش به دور لیوان پایه بلند محکم بود و نیشخند همیشگی را روی لب داشت. چشمانم را ریز می کنم. نمی دانستم این بار چه بازی جدیدی راه انداخته بود. صدای آرشام نرم اما با همان رگه های موذی آشنایش بلند می شود:« اما به نظر من بهتره اتاقش تفتیش بشه. نه به خاطر مظنون بودنش به خاطر تردیدی که الان توی ذهن هممون هست.» تیز نگاهش می کنم. از جنس لبخند های برایان روی لبان باریکش بود. رئیس همچنان سکوت کرده بود اما من نمی توانستم تحمل گذر حتی یک ثانیه شک را در نگاهش داشته باشم. - من مشکلی ندارم. رئیس... بهشون اجازه بدین. نگاهش بالا می آید و برای اولین بار از شروع این مکالمه ی تنش وار در چشمانم دوخته می شود. نمی توانستم از نگاهش چیزی بخوانم اما می توانستم مطمئن باشم که هیچ شکی درونش نبود. احساس آرامش می کنم. صندلی را عقب می دهم و بلند می شوم. رو به روی آرشام می ایستم و در چشمان ریز شده ی مطمئنش خیره می شوم:« می تونی این کارو بکنی.» سرش به سمت رئیس می چرخد و منتظر دستور می ماند. با اشاره ی دست رئیس سری خم می کند و به سمت پله ها می رود. دو محافظی که جدیدا نام هایشان را یاد گرفته بودم از محل پستشان خارج می شوند و آرشام را دنبال می کنند. برایان ته مانده ی نوشیدنی اش را تمام می کند و دوباره نگاهش را به من که همچنان در نزدیکی میز ایستاده بودم می دوزم. دافنه با اشتهای بیشتری مشغول خوردن محتویات بشقابش بود و لبخندش به نظر می رسید که پاک نشدنی باشد. - برو دنبالش. با صدای رئیس سری به نشانه ی اطاعت خم می کنم و پله ها را بالا می روم. [1] . Bangers: نوعی غذای مخلوط که با سیب زمینی و سوسیس مخصوص سرخ شده در پیاز درست می شود.
  6. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    *** دانای کل: با هر قدمی که بر می داشت صدای پاشنه های ده سانتی کفش هایش، سکوت راهرو را در هم می شکست. به در بسته ی اتاق که می رسد، لبان سرخش شکل لبخند می گیرند. انگشتان کشیده ی لاک زده اش دستگیره را به نرمی پایین می کشند و قدمی به داخل بر می دارد. فرش کوچک مربع شکل صدای پاشنه های کفشش را خفه می کند. لبانش بیشتر کش می آیند و به تخت نزدیک می شود. لبه ی تخت جا می گیرد و نگاهش را به شخص خوابیده روی آن می دوزد. دستش را آرام دراز می کند تا روی گونه هایش بکشد اما قبل از اینکه نوک انگشتانش به پوست او تماسی پیدا کند، دستی به سرعت مچش را چنگ می زند. نگاه غافلگیرش به چشمان باز شده ی پسر خیره می شود و دوباره لبخند می زند:« فکر می کردم خواب باشی.» پسر در جایش می نشیند و با جدیت می گوید:« فکر می کردم عادت در زدنو قبل از وارد شدن به اتاق کسی یاد گرفته باشی.» لبخندش پررنگ تر می شود:« به هر حال به نظر نمی رسه که تو نیازی بهش داشته باشی.» سرش را نزدیک صورت پسر می کند تا جایی که لبان سرخش در دو سانتی لبان او قرار بگیرند:« دلم برات تنگ شده بود برایان.» برایان با همان جدیت به چشمان آبی او خیره می شود در حالی که همچنان انگشتانش مچ او را در گره ی محکم خود می فشردند:« اینم عادت بدیه که باید ترکش کنی.» زن جوان بدون ناراحتی، دست آزادش را به دور بازوی درشت برایان حلقه می کند:« تو منبع تمام عادت های بدمی.» نگاه برایان از چشمان او گرفته می شود و به دست کشیده و حلقه شده ی دور بازویش دوخته می شود. لبان زن جلو تر می آیند و قبل از هر تماسی، برایان عقب می کشد. ابروهایش در هم می روند اما لحنش نرم تر می شود:« این کارو نکن دافنه.» حرکت سرش متوقف می شود. نگاهش با نا امیدی به جدیت چشمان عسلی برایان خیره می ماند. لبان سرخش مرتعش می شوند و کلمه ای مانند "چرا" از میان آن ها بیرون می افتد. برایان پلک هایش را روی هم می فشارد و سیب گلویش آرام حرکت می کند:« اون عموی منه دافنه.» فشار انگشتان زن بیشتر می شوند. گاهش را به پایین می دوزد و به نرمی عقب می کشد. اما برایان متوقف نمی شود:« اون همون کسیه که جونتو نجات داد.» - تمومش کن. کلمات به سرعت و با خشونت بیرون می ریزند. به سرعت از روی تخت بلند می شود و دامن کوتاه لباسش چین بر می دارد. میان موهای بلند شکلاتی رنگش دست می کشد و پاشنه ی کفش هایش را روی زمین پارکت شده می کوبد:« اینقدر این موضوع رو به من یادآوری نکن.» نفس های عصبی کش دارش با هر حرکت سینه، مشخص بود. - تو خودت قبول کردی کنارش بمونی. هیچ اجباری نبود. دافنه سرش را می چرخاند و موهایش موج بر می دارند تا اطراف صورتش را بپوشانند. رنگ آبی نگاهش دریایی می شود و آرام لب می زند:« چون اون زمان هنوز تو رو ندیده بودم.» برایان دستی به گردنش می کشد و از جایش بلند می شود. مقابل او می ایستد و دستانش را به شانه های باریک او بند می کند:« دافنه... من دوست دارم. اما... فقط به عنوان زنی که نامزد عمومه.» پلک می زند. دستان برایان از روی شانه هایش می افتد. قطرات شور برق زیبایی به چشمان غمگینش بخشیده بودند. کف دستش را بلند می کند و روی سینه ی برایان می نشاند. لبانش که مانند خطی باریک شده بود از هم باز می شوند:« کافیه. همین که اون ته ها یک حسی شبیه به دوست داشتن باشه، کافیه.» برایان به چشمان او خیره می شود و می فهمد هر کلمه ای به زبان آورد نمی تواند او را از تصمیمش به دوست داشتن برایان برگرداند. تنها نفس عمیقی می کشد تا عطر گران قیمت دافنه ریه هایش را پر کند و عقب می رود. پشت به او از پنجره ی بزرگ اتاقش به باغ نیمه سرسبز بیرون چشم می دوزد و صدای پاشنه کفش هایش را می شنود که به سمت در اتاق می رود. دافنه در میان راه مکثی می کند و دوباره به سمت او سر می چرخاند. چشمانش را ریز می کند و با تعلل می پرسد:« اون مردی که اون شب توی هتل دیدی...» برایان نیم نگاهی پرسشگر به سمتش می اندازد و دافنه بیشتر توضیح می دهد:« همون شبی که اتفاقی هم دیگه رو توی هتل ماندریان دیدیم.» به سرعت نگاه می گیرد و دوباره به بیرون چشم می دوزد. دستانش را در جیب شلوارش فرو می رد و زمزمه وار می گوید:« اون چی؟» دافنه مکثی می کند و مردد می گوید:« فقط برام آشنا بود.» مکث برایان طولانی تر می شود. دستانش در جیب شلوار مشت می شوند. - فکر نمی کنم. اون یکی از سرمایه گذار های جدید شرکته. برای چند ثانیه سکوت حاکم می شود و بعد صدای به هم خوردن در نشان از خروج دافنه می دهد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهش بی اراده روی کوله ی قرار گرفته ی کنار دیوار خشک می شود. به سمتش می رود و زیپش را به سختی باز می کند. نگاهش روی در بسته ی اتاقش می لغزد و دستانش برای بیرون کشیدن پوشه ی زرد رنگ حرکت می کنند. کوله را دوباره می بندد و با قدم هایی سریع به سمت در اتاق می رود تا قفلش کند. با کلافگی میان موهایش دست می کشد و پوشه را روی میز تحریر سفید رنگ می کوبد. پوشه ی زرد رنگی را خارج می کند و با حرکات سریع دست محتویاتش را بیرون می کشد. مموری هشت گیگ و کاغذ های تایپ شده ی به هم دوخت شده را میان دستانش می فشارد. نگاهش روی کلمات کاغذ می لغزند و با ندیدن آن چیزی که انتظار داشت ردیف دندان هایش را روی هم می فشارد. با حرکت دست وسایل روی میزش را به سمتی هول می دهد و با صدای شکستن چراغ مطالعه ی مشکی رنگ، مشتی به میز می کوبد. تلاشش بی نتیجه مانده بود و نقشه اش بیهوده بود. چشمانش به کوله ی افتاده روی زمین و پوشه ای که در کنارش قرار داشت خیره می شود. سینه اش از شدت نفس زدن های متوالی بالا و پایین می رفت. بارها و بارها میان موهایش چنگ می زند و با لگدی به پایه ی صندلی آن را روی زمین می اندازد. عضلات قدرتمند بازوهایش، با فشرده شدن کف دست هایش به لبه ی میز بیشتر نمایان می شدند. لبان به هم چسبیده اش با به یاد آوردن تصویر لارا حالت نیمه باز می گیرند. کلماتش در گوشش می پیچد. - من قسم خوردم به وفاداری. نه به شما یا هر کس دیگه ای. من به رئیس قسم خوردم. - من تحمل هیچ خیانتی رو ندارم. هرکسی... فرقی نمی کنه اون کی باشه... - حتی اگر برادر زاده ی رئیس باشه... کوچک ترین حرکتی انجام بده که معنای خیانت داشته باشه چه جاسوسی، چه توطئه... چه احساسی... - من ساکت نمیشینم. نگاهش آرام می گیرد. لبش آرام کش می آید و دوباره حالت نیشخند می گیرد. پوشه ی زرد رنگ را بر می دارد و فشار دستانش را از لبه ی میز می گیرد. می چرخد و از اتاق خارج می شود. پله ها را که تا پایین طی می کند، نگاهش را به بار مخصوص گوشه ی سالن می دوزد. کنار آرشامی که روی یکی از صندلی ها جا گرفته بود می نشیند. لیوان مخصوصش را با مایع طلایی رنگی که درونش تکه های یخ شناور بود پر می کند و نیم نگاهش را به آرشامی که تمام توانش را به کار گرفته بود تا حضور او را نادیده بگیرد می دوزد. - بذار برات پرش کنم. آرشام سرش را می چرخاند تا با خیره شدن در نگاه عسلی برایان، منظورش را از این صمیمت ناگهانی درک کند و وقتی چیزی نمی فهمد دوباره سر می چرخاند و جرعه از محتویات لیوانش را می نوشد. - نیازی نیست. برایان ابرویی بالا می اندازد و لبخند دوستانه ای روی لب می نشاند:« این روزها به نظر بیشتر از قبل اینجا وقت می گذرونی.» نیشخندی مانند همان هایی که برایان از سر تمسخر می زد روی لب های آرشام می نشیند. برایان بی اهمیت نیمی از محتویات لیوانش را به گلو می فرستد و با نوک انگشتانش بدنه ی یخ زده و شیشه ای لیوان را می فشارد. - تو بیشتر از اون چیزی که نشون میدی می تونی باشی. ابروهایش در هم می رود. این بار نگاهش با استفهام به برایان دوخته می شود. برایان راضی از جلب شدن توجه او ادامه می دهد:« من می تونم به تو چیزی بیشتر از اونی که جوزف داده بدم.» لبان باریکش کش می آید و این بار تک خنده ای می کند:« تو؟... شاید فراموش کردی که تو فقط برادرزاده ی رئیسی.» برایان شانه ای بالا می اندازد:« اگر علاقه ای به شنیدن پیشنهادم نداری؛ فراموشش کن.» پایه ی لیوان روی میز شیشه ای کوبیده می شود و با حرکتی صندلی را برای بلند شدن عقب می دهد. قبل از اینکه به اندازه ی کافی دور شود صدا آرشام متوقفش می کند. - پیشنهادت چیه؟ لبانش رنگ لبخند می گیرند. او می دانست که آرشام میان مردابی از گل دست و پا می زد و بر خلاف آن چیزی که نشان می داد برای بیرون آمدن به کمک نیاز داشت. دوباره در جایش می نشیند و نگاهش را به سمت او می چرخاند. - جوزف درباره ی دزدیده شدن چیز با ارزشی از ویلای مخفی دامیز در ساتند او سی حرف می زد. آرشام لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد و با نگاهی حیرت زده به سمت برایان می چرخد. نمی توانست باور کند او داشت گزارش محرمانه ی جلسه ی نیم ساعت پیش را می داد. آن هم برایانی که به خاطر برادرزاده ی رئیس بودن همیشه متکبرانه و خودخواهانه رفتار می کرد و تا به امروز هیچوقت هم صحبتش نشده بود. - من فکر می کنم سارق رو پیدا کردم. نفس های عمیقش سکوت را می شکست. او منتظر شنیدن ادامه ی حرف های برایان بود. - و قراره تو این فرصتو داشته باشی تا به همه لوش بدی. آب دهانش را قورت می دهد. لبانش با گیجی زمزمه می کنند:« درباره ی چیز حرف می زنی؟» برق خطرناکی در نگاه برایان می درخشد:« میدونی آرشام... شاید تو بهتر از هرکسی حرفی که الان قراره بزنم رو درک کنی...» برایان شیشه ی نوشیدنی را در لیوان او خم می کند و یک ابرویش را بالا می اندازد:« دزد حتما نباید دزد باشه تا کسی که اونو دستگیر می کنه پاداش بگیره.» چشمان آرشام برای تمرکز ریز می شوند. برایان دستانش را در هم گره می زند و ساعد هایش را روی میز شیشه ای می فشارد. دیگر اثری از لبخندش باقی نمانده بود. تنها هشدار جدی بود که عسلی نگاهش را تیره می کرد. پوشه ی زرد رنگی را که کنارش روی میز قرار داده بود به سمت آرشام سر می دهد. لبانش از هم باز می شوند و صدای هشدار آمیزی از میانشان شنیده می شود:« دزد اون کسیه که مدرکی علیه اش پیدا شه.» دستش بلند می شود و روی شانه ی آرشام می نشیند. نگاه آرشام به پوشه خیره بود و لبخند موذیانه ی برایان روی لبش برگشته بود. - من این اجازه رو به تو میدم که تصمیم بگیری کی دزد واقعی باشه. برایان دور می شود و میان راه برای آخرین بار به نیم رخ جدی و متفکر آرشام خیره می شود. او می دانست که آرشام تصمیم به "دزد شناختن" چه کسی می گرفت. انگشتانش روی نرده ها چوبی فشرده می شوند و لبانش خطاب به تصویر درون ذهنش زمزمه می کنند:« این چیزی بود که خودت باعثش شدی.» ***
  7. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    هنذفری را در گوشم جا به جا می کنم و در تلاش برای هماهنگ کردن سرعت قدم هایم به ریتم آهنگ گوش می سپارم. آسمان نیمه روشن صبحگاهی و نسیم خنک حس خوبی درونم ایجاد می کرد. کلاه سوویشرت ورزشی که روی موهایم کشیده شده بود با هر حرکت عقب می رفت. با حس سوز سرما، زیپ نیمه باز را تا آخر می کشم و تارهای چسبیده به پوست عرق کرده ی پیشانی ام را با دست کنار می دهم. نگاهم را به پایین و کفش های ورزشی ام می دوزم. نفس زدن هایم با دیدن قرار گرفتن یک جفت کفش ورزشی دیگر در کنارم، متوقف می شود. سرعتم کم می شود و هنذفری را از گوش هایم خارج می کنم. با همان لبخند خاص همیشگی که گوشه ی یک لبش بالا می رفت دستانش را به حالت دویدن دو طرفش مشت کرده بود. - نمی دونستم اهل ورزشی. چشمان شیطنت آمیزش حتی در این ساعت از صبح هم برق خودشان را حفظ کرده بودند. لبانم را روی هم می فشارم و می خواهم دوباره هنذفری را به گوش هایم برگردانم که انگشتان گره خورده اش باز می شوند و روی مچم می نشینند. نگاهش می کنم تا منظورش از این حرکت ناگهانی را بفهمم. به عادت همیشه شانه هایش را بالا می اندازد:« گفته بودم دوست ندارم وقتی با کسی حرف می زنم بهم بی توجهی کنه.» رد انگشتانش روی پوست سرد دستم، کم کم داغ می شد و به سوزش می افتاد. به سرعت مچم را از زیر دستش بیرون می کشم و قدم هایم را سریع تر می کنم. می توانم صدای کشیده شدن کف کفش های ورزشی اش را روی زمین آسفالت شده بشنوم که دنبالم می کرد. - میشه بگی چطور شده که یهویی از دیشب بداخلاق شدی؟ در جایم می ایستم و به سمتش می چرخم. او هنوز منتظر گرفتن جواب سوالش بود. آرام نزدیکش می شوم. تصویر اخم های در همم انگار که برایش غیرقابل هضم بود. دستی به کمرش می زند و به نگاه خیره اش ادامه می دهد. مقابلش که قرار می گیرم دستی به کلاه سوویشرت می کشم تا از روی موهایم پایین بیفتد. - من محافظ شخصی شما هستم. سری به نشانه ی دانستن تکان می دهد. - اما قبل از اون... رئیس محافظ ها و وفادار به رئیسم. انگار که چیزی تکراری شنیده باشد تابی به چشمانش می دهد. اما من ادامه می دهم:« من قسم خوردم به وفاداری. نه به شما یا هر کس دیگه ای. من به رئیس قسم خوردم.» رنگ چشمانش انگار که تیره تر می شوند. جدیت نگاهش را پر می کند. - من تحمل هیچ خیانتی رو ندارم. هرکسی... فرقی نمی کنه اون کی باشه... می توانم حس کنم آن امواج دوستانه پراکنده می شدند. تیز نگاهش می کنم:« حتی اگر برادر زاده ی رئیس باشه... کوچک ترین حرکتی انجام بده که معنای خیانت داشته باشه چه جاسوسی، چه توطئه...» شمرده تر از قبل می گویم:« چه احساسی...» دستش از روی کمرش می افتد و چشمانش تنگ می شوند. - من ساکت نمیشینم. گره ی کوچکی میان ابروهایش ایجاد شده بود. صدایش را می شنوم که با تعلل زمزمه می کند:« داری تهدیدم می کنی؟» نفس عمیقی می کشم:« من فرصت میدم به اون فرد... فقط اگر برادرزاده ی رئیس باشه... اما با تکرار شدن اون حرکت... چشمامو نمی بندم.» منتظر می مانم تا در نگاهش تاثیر لازم حرف هایم را ببینم. اما چشمان ثابت سردش نمی گذاشت احساسش را بخوانم. او فهمیده بود درباره ی چه چیزی حرف می زدم؟ او فهمیده بود من در کنار دافنه دیده بودمش؟ آرام عقب می روم. مطمئنا فهمیده بود. دیگر نیازی به توضیح بیشتر نبود. - تو وفاداری؟ رگه های تمسخر صدایش از عقب رفتن متوقفم می کند. - تو وفادار نیستی. احمقی... پلک می زنم. - بارها و بارها تلاش کردم بهت بگم رئیس واقعیتو بشناس اما... هیچ وقت تصمیم درستی نگرفتی. بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم... تو اصلا باهوش نیستی... تو احمقی... لحنش طوری بود که برای یک ثانیه باعث به هم ریختن تمام معادلاتم شد. آب دهانم را قورت می دهم و او به تهدید ادامه می دهد:« خیانت کار واقعی اون کسی نیست که واقعا خیانت میکنه... اون کسیه که خیانت کار نشون داده میشه...» چشمانم را ریز می کنم. کلماتش به نظر ساده نمی رسیدند. - مواظب خودت باش لارا... تو شاید رئیس محافظ ها باشی اما هنوزم یک تازه واردی... تنها یک ثانیه زمان میبره که از جایگاهت به پایین سقوط کنی... اگر به بازی هایی که پشت پرده ی اون عمارت شکل می گرفت توجه می کردی می تونستی بفهمی اونی که بارها از سقوط نجاتت داد کیه... من... یا رئیست... نفسم بند آمده بود. نگاهش آنقدر سرما و جدیت داشت که برای یک لحظه واقعا لرزم گرفته بود. هیچوقت نمی توانستم تصور کنم برادرزاده ی همیشه لبخند به لب و شوخ رئیس بتواند با چنین نگاهی خون را در رگ هایم منجمد کند. - از امروز... خودتی و خودت... اما من می تونم از همین لحظه اون روزی رو ببینم که چطور از پرتگاه به پایین می افتی. سیب گلویم بی اراده حرکت می کند. نوک انگشتان یخ زده ام با لرزش گوشی، هنذفری را رها می کنند تا روی زمین بیفتد. به نام آیدل که روی صفحه نقش بسته بود چشم می دوزم. این وقت صبح تماس گرفته بود؟ برای پس گرفتن تمرکز از دست رفته ام چند بار پلک می زنم. تماس را که وصل می کنم صدایش در گوشم می پیچد:« لارا؟» صدایش آنقدر آشفته به نظر می رسید که اضطراب وجودم را بگیرد. - چی شده؟ - زود راه بیفت. باید برگردی. صدای لرزان خودم را می شنوم:« چرا؟» به سرعت می گوید:« فقط برگرد همین الان. رئیس می خواد ببیندت.» تماس که قطع می شد آرام گوشی را پایین می آورم و نگاهم را به برایانی که با چشمان ریز شده و دقیق نظاره ام می کرد می دوزم. لبانم مردد از هم باز می شوند:« باید همین الان برگردم.» در سکوت به حالت ها نگرانم چشم می دوزد و بعد از رها کردن نفسش به سمت ویلا بر می گردد:« وسایلتو جمع کن. بر می گردیم.» بدون حرفی دیگر می چرخد و وارد ساختمان می شود در حالی که نگاه من نمی توانست از قدم های تندش گرفته شود. تمام راه در سکوت ناخوشایندی که میانمان حاکم بود طی می شود. او ذره ای از درجه ی سرمای نگاه و حالت تهدیدآمیز چهره اش کم نکرد و من هم ترجیح می دادم تمام مسیر را درحالی که سرم را به شیشه تکیه داده بودم نگاهم را به بیرون از پنجره به بیرون بدوزم تا از هر نوع تماس چشمی با او اجتناب کنم. عصبی کننده ترین قسمت ماجرا آهنگ تندی بود که برایان بی اهمیت به اخم های در همم برای پخش شدن انتخاب کرده بود و من هر ثانیه بیشتر از قبل احساس کر بودن می کردم. با ورودمان به باغ آشنا، بی اراده نفس آسوده ام را به بیرون می فرستم. عذاب آور ترین دقایق زندگی ام با متوقف شدن ماشین به پایان می رسند و من با آخرین سرعت ممکن وارد عمارت اصلی می شوم. به محض باز شدن در های ورودی، نگاه مستقیمم از ره پله هایی که به طبقه ی بالا می خورد گرفته می شود و به سمت راست سالن بزرگ ورودی دوخته می شود. سه جایگاه در میز دوازده نفره پر شده بود و رئیس در راس آن با دستانی که زیر چانه اش گره زده بود نظاره گر من بود. نمی توانستم نگاهش را بخوانم. اما احساس خوبی از آن دست گیرم نمی شد. قدم های مستعطلم به داخل سالن و سمت میز کشیده می شوند. نامزد زیبای رئیس در پشت رئیس ایسئتاده بود و دست هایش به تکیه گاه صندلی اش چسبیده بود. نیشخندی نامفهوم با دیدن من روی لبش می نشیند که باز مرا به فکر می اندازد که واقعا چه چیزی باعث این همه نفرتش از من شده بود؟ آرشام در صندلی سوم کنار آیدل جا گرفته بود و با نگاه نافذ و بی احساسش خیره ام بود. به میز که می رسم سری خم می کنم و با وجود موج اضطرابی که درونم جریان داشت برای زل زدن به چشم های رئیس تلاش می کنم. یک ابرویش بالا می رود و دستان گره خورده ی زیر چانه اش باز می شوند. انگشتان دافنه از پشت صندلی کنده می شوند و این بار روی شانه اش می نشینند. صدایش را می شنوم که با لحنی سرما زده بلند می شود:« برگرد به اتاقت دافنه.» چشم هایش را می چرخاند و این بار با حالتی منزجر به من چشم می دوزد. اما مخالفتی نمی کند و صدای پاشنه های ده سانتی کفش هایش روی زمین سنگی بلند می شود. وقتی او در پیچ پله ها نا پدید می شود نگاهم دوباره به چشمان رئیس دوخته می شود. - کجا بودی؟ سوالش کمی زیادی محکم بود. لبان چسبیده ام را باز می کنم و جواب می دهم:« ساوتند آن سی.» با همان چهره ی بی حالتی که چیزی از آن خوانده نمی شد دوباره می پرسد:« چرا؟» مردد می شوم برای جواب دادن. فکر می کردم که او از سفر کوچک من و برادر زاده اش خبر داشته باشد. - به خاطر من. نگاه ها می چرخد و این بار همگی متوجه برایان می شود. او با همان نیشخند آشنایی که تا قبل از مشاجره ی بینمان همیشه روی صورتش بود کنارم می ایستد و در حالی که به جلو هم می شود دستانش را به لبه ی میز چوبی مستطیل شکل می گیرد. - یادم رفت بهت بگم. نیشخندش پررنگ تر می شود و رئیس با سردترین نگاه ممکن به او خیره می شود. برایان ادامه می دهد:« البته دلیلی برای گفتن نبود. اون محافظ شخصی منه. می تونم هرجایی بخوام ببرمش.» رئیس بی توجه به لحن از خود راضی برایان می گوید:« چرا اونجا؟» برایان دستانش را از میز جدا می کند و در جیب های کت چرم نازکش فرو می برد:« بیخیال جوزف. اینطوری نگام نکن. لرزم می گیره.» لودگی برایان تغییری در لحن رئیس ایجاد نمی کند:« چرا اونجا؟» برایان با همان ژست بی خیالش طول میز را طی می کند:« تو که خودت می دونی. همنشینی هر ساله که با دوستای قدیمی کالجم.» رئیس نگاهش را نافذ می کند. انگار که می خواهد عمق وجود برایان را رصد کند. ارتباط چشمی اشان چند ثانیه ای طول می کشد تا جایی که رئیس نگاهش را می گیرد و به من می دوزد:« تو رئیس محافظ هایی. باید بهتر از هر کسی بدونی که بی خبر ترک کردن عمارت تخلف محسوب میشه.» می دانستم اشاره به این موضوع که برایان قول خبر دادن به او را داده بود چیزی را تغییر نمی دهد پس تنها با پشیمانی سر خم می کنم:« بله رئیس.» چشمان یخ زده اش روی آرشام و تعدادی دیگر از محافظان می لغزد. آن ها انگار که معنای نگاه رئیس را می فهمند و به سرعت از جایشان بلند می شوند تا سالن را ترک کنند. برایان به سرعت روی اولین صندلی خالی در سمت چپ جای می گیرد و با لبانی کج شده نیشخندی تحویل آیدل که مقابلش نشسته بود می دهد. انگشتان در هم گره زده ام را بیشتر می فشارم و با حرکت دست لوکاس که صندلی کنار برایان را به اشاره ی رئیس برایم بیرون می کشد، با تردید رویش می نشینم. سرمای نگاه رئیس انگار که بیشتر از هر زمان دیگری می توانست تنم را به لرزه بیندازد. برایان با بی خیالی پشتش را به صندلی تکیه داده بود و با دستانی گره زده به سینه منتظر بود تا کسی بحث را شروع کند. آیدل نفس عمیقی می کشد و دستش را میان موهایش فرو می برد:« توی موقعیت بدی قرار گرفتیم.» لوکاس با همان نگاه جدی و بی اعتماد همیشگی اش حالت چهره ام را زیر نظر می گیرد. آیدل نفسش را به بیرون می فرستد و با یک دستش روی میز ضرب می گیرد:« امروز حوالی سه صبح یکی از ویلاهای دکتر سرقت شده.» ابروهایم در هم می رود:« ویلا؟» سر تکان می دهد:« درسته. ویلای خارج از لندنش. همونی که بیشتر اطلاعات محرمانه و اسناد رو درش نگه داری می کنه و برای مسائل امنیتی و سیاسی به اسم خودشم نیست.» - اما... چطور؟ اینطور جایی نباید سخت محافظت بشه تا غیرقابل نفوذ باشه؟ - این چیزیه که همه ی مارو شکه کرده. کسی که واردش شده مهارت فوق العاده ای داشته. برایان با ته مایه های همان نیشخندی که به نظر غیرقابل پاک کردن از روی لبش بود با دستانی گره زده رو میز به جلو متمایل می شود:« اما این چطور مارو تو موقعیت سختی قرار میده؟» این بار رئیس مستقیما به او چشم می دوزد:« متاسفانه ویلا در شهر ساوتند آن سی واقعه. همون جایی که تو و لارا در لحظه ی وقوع سرقت حضور داشتین.» آیدل ادامه ی حرف را می گیرد:« و متاسفانه دکتر به نوعی این موضوعو فهمیده و حالا حتی بیشتر از قبل به ما شک داره. اون فکر می کنه که ممکنه ما این سرقتو ترتیب داده باشیم تا به اون اسناد محرمانه دست پیدا کنیم و بتونیم تشکیلاتو به طور کامل در کنترل بگیریم.» دستانم را به لبه ی میز بند می کنم و شوکه می گویم:« اما این احمقانه است. اون چطور ممکنه چنین فکری کنه؟» رئیس نگاهش را به نقطه ای نامعلوم می دوزد و لب می زند:« یک پادشاه همیشه تحت تاثیر توطئه های اطرافیان تشنه ی قدرتشه؛ اهمیتی نداره چه قدر وزیر اون وفادار باشه چون در آخر قربانی خواهد شد.» زمزمه می کنم:« کسی به اون درباره ی ما هشدار داده؟» جوابی که از رئیس نمی گیرم نگاه مستالم را به آیدل می دوزم. قبل از آن که تواند جوابی بدهد صدای برایان بلند می شود:« طوری که من احتمال میدم اون شخص برنارده.» به سرعت چهره ی سرد و بور مرد مسنی را که در جلسه ی رئسا دیده بودم به یاد می آورم. قدیمی ترین و قدرتمند ترین دشمن رئیس. رئیس به تکان سری اکتفا می کند و دوباره با نگاهی که هیچ چیز از آن فهمیده نمی شد از پنجره ی بزرگ رو به روی میز، به بیرون چشم می دوزد. پلک هایم را روی هم می فشارم:« حالا باید... چیکار کنیم؟» مکث عمیق رئیس با صدای هشدار دهنده و محکمش خاتمه می یابد:« سارقو پیدا کنیم.» نگاهش مستقیم به برایان دوخته می شود:« اسنادو پس بگیریم.» و روی من سر می خورد:« به دکتر تسلیمش کنیم.» سیب گلویم بی اراده حرکت می کند. در نگاه یخ زده ی رئیس هیچ ردی از اعتماد یا شک نبود. نا خوانا و نا مفهوم مثل خط میخی باستان. با حرکت پا صندلی را عقب می دهد و از جایش بلند می شود. به دنبال او همگی می ایستیم و منتظر می شویم تا با همراهی لوکاس از میز فاصله بگیرد. تا زمانی که در پیچ پله ها نا پدید شدند می توانستم سنگینی نگاه بی اعتماد لوکاس را احساس کنم. برایان از ظرف میوه ای که وسط میز قرار داشت سیبی بر می دارد و با گازی بزرگ نگاه عجیب تمسخر آمیزش را به من می دوزد. نیشخندش به نظر هیچوقت قصد محو شدن نداشت. وقتی او هم دور می شود انگار تازه می توانم نفس بکشم. پلک هایم را روی هم می فشارم و دوباره روی صندلی ام می افتم. آیدل پوشه های رنگی مقابلش را مرتب می کند و با دیدن نگاه ثابت من به جایی در پایین میز، به سمتم می آید و دستش را روی شانه ام می گذارد. سر بلند می کنم. در چشمان خاکستری اش و لبخند کش دار مهربانش تنها صمیمت را می شد دید. نه مانند لوکاس تردید، نه مانند برایان تمسخر و نه مانند رئیس ابهام. - نگران نباش. همه چیزو درستش می کنیم. سر تکان می دهم. فشار دوستانه ی انگشتانش، موج آرامش را در وجودم به جریان می اندازد. با نگاه دور شدنش را دنبال می کنم و نفس عمیقی می کشم. هیچ از این وضعیت خوشم نمی آمد. اصلا خوشم نمی آمد.
  8. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    با فرو ریختن قطره ای سرد روی پوست پشت دستم، سر بلند می کنم و نگاهم را به آسمان تاریکی که تکه های تیره ی ابر در آن شناور بودند می دوزم. قطره ی بعدی روی نوک بینی ام می ریزد. صدای نا راضی آنجلا را در کنار گوشم می شنوم:« لعنتی. بارون گرفت.» جیکوب گیتارش را از روی پایش بر می دارد و در کیف مخصوصش فرو می برد. به دنبال بقیه از جایم بلند می شوم و با شدت گرفتن باران، دستانم را بالای سرم می گیرم. کاتیا در تلاش بود شن های خیس چسبیده به جین کیل سیتی[1] اش را با حرکت دست جدا کند و سوفیا[2] که لباس چین دار سبز رنگش تا حدودی اضافه وزنش را پوشانده بود مشغول چنگ انداختن به بازوی آنجلا بود تا به کمک او از جایش بلند شود. لبخندی روی لبم می نشیند اما با حس حضوری آشنا پشت سرم، آرام محو می شود. دستی گرم مچم را می گیرد و بعد صدای نرمش را کنار گوشم می شنوم:« بریم جای ماشین.» با حرکتی سریع مچم را پس می کشم و به تکان سر اکتفا می کنم. خطرناک بود. امشب برایان برایم از هر چیز دیگری خطرناک تر بود. و من امشب آنقدری ضعف داشتم که تسلیم احساسات مبهم و تارنمای درونم شوم. از ساحل که فاصله می گیریم به اصرار برایان برای رفتن، از بقیه خداحافظی می کنم. آنجلا در آغوشم می گیرد و کاتیا به دست دادن اکتفا می کند. جیکوب با همان سرخوشی همیشگی اش چشمکی حواله ام می کند. فکر می کردم آشنا شدن با جمع دوستان برایان آزار دهنده باشد اما به نوعی از جدا شدن از آن ها ناراحتم می کرد. اما خوشحال بودم که هیچ کدامشان اصراری به رد و بدل کردن شماره نداشتند. در موقعیت حساسی که داشتم ایجاد ارتباطات جدید و شخصی برای خودم و گروه خطرناک بود ولی برایان نا امید به نظر می رسید. ترجیح می دهم اهمیتی به احساساتش ندهم و جلو تر از او به سمت ماشینی که در خیابان مقابل رستوران چینی پارک بود راه می افتم. برایان در حالی که در تلاش بود قدم هایش را با من هماهنگ کند، کتش را درآورده بود و بالای سرش مانند چتری گرفته بود تا مانع از قطرات باران شود. - هی... در عکس العملی بی اراده قدم هایم را تند تر می کنم و لب می گزم. او که از حرکتم به نظر می رسید گیج شده باشد با صدای بلند تری این بار اسمم را صدا می زند و وقتی جوابی نمی گیرد بازویم را می کشد. سرعتم کند می شود و او می تواند کنارم بایستد. اخم هایش در هم رفته بود و قطرات باران از نوک بینی اش پایین می ریخت. - هیچ معلومه چته؟ نمی دانستم. امشب همه چیز کمی غیرعادی بود. امشب حواس من، برایان، آهنگ، دریا، شعله های آتش و قطرات باران همگی غیرعادی بودند. امشب انگار که صفحه ای از یک رمان عاشقانه بود نه زندگی من. امشب انگار که صحنه ای از یک فیلم درام بود نه خاطرات من. انگار می فهمد که هیچ چیز نمی فهمم. نگاهش را می گیرد و به سمت ماشین می رود. کتش را روی صندلی عقب پرت می کند و در شاگرد را برایم باز می کند. قدم هایم را روی آسفالت خیس خیابان سر می دهم و آرام روی صندلی قرار می گیرم. کنارم که می نشیند نگاهم روی تار های خیس چسبیده به پیشانی اش می لغزد. نگاه متمرکزش به خیابان نیمه روشن، برق خاصی داشت. برقی که عوض کردن مسیر خیرگی ام را غیرممکن می کرد. خیابان را که به راست می پیچد، انگار که متوجه سنگینی نگاهم می شود. نیم رخ متعجبش را به سمتم متمایل می کند و من بالا رفتن ابروهایش را می بینم:« چیه؟» پلک می زنم و با گرفتن نگاهم، کمربند را می کشم تا در قفل جایش بندازم. گوشه ی لبانش کش می آید و من می دانم که باید منتظر شنیدن یک مشت طعنه ی بی معنا و حرصی از دهانش باشم. - همینه که تو همه ی شعرا حرف از بارون و خیابون خیسه. مثل اینکه تاثیر گذاره. نفس عمیقی می کشم و نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم:« همینه که میگن آدمای خودپسند توهمی ان.» صدای خنده اش بلند می شود. - هانی هنوز دو تا دیگه از کارایی که باید انجام بدی مونده. به نفع خودته نرم تر رفتار کنی. واقعا برایان نفهمیده بود که امشب من نرم بودم؟ اگر که نفهمیده باشد چه خوب است. تمام چیزی که می خواستم نفهمیدن او بود از گیجی بی اندازه ی امشبم. - چرا سعی نمی کنی با آنجلا دوست بشی؟ دختر خوبیه. لحنش جدی بود. برای مطمئن شدن از کلماتش نگاهش می کنم و وقتی می فهمم جدی می گوید نگاهم رنگ بهت می گیرد. چرا سعی داشت برای من دوست پیدا کند؟ برایان واقعا چطور شخصیتی داشت؟ چرا نمی توانستم او را بفهمم یا درک کنم؟ باید تمامش می کردم. تمام این ارتباطات پیچیده ای که او برای جفتمان ایجاد کرده بود را من باید تمام می کردم. این شرط بندی مسخره و ادامه دادن به بودن در کنار او، باید تمام می شدند. - دلیلی برای این کار وجود نداره. تغییر رویه ی ناگهانی ام او را وادار به سکوت می کند. این طور بهتر بود. من از آن شب لعنتی کازینو تا این شبی که به خاطر یک شرط بندی احمقانه مجبور به همراهی او بودم هر روز به خاطر برایان بیشتر از قبل گیج می شدم. بهترین کار برای پایان دادن به این پیچیدگی ها رها کردن این رشته ی نازکی بود که یک سرش را برایان به هرسویی که دلش می خواست می کشید. اما قبل از آن، باید به تمام شک های درونم پایان می دادم. ماشین که متوقف می شود به سرعت پیاده می شوم و به سمت در ورودی می روم. بین راه لحظه ای مکث می کنم و به سمتش می چرخم. نگاهش متعجب می شود و منتظر می ماند تا بفهمد چه قصد داشتم بگویم. - باید حرف بزنیم. در ماشین را می بندد و چند قدم نزدیکم می شود. مقابلم که می ایستد دستانش را در جیب کتش فرو می برد و با همان نیشخند موذیانه اش منتظر می ماند. با جدیت در چشمانش خیره می شوم:« روزی که من برگشتم...» چشمانش ریز می شوند و نیشخندش کمرنگ. انگار که به یاد آوردن خاطره ی آن روز را دوست نداشت. اما من بی توجه ادامه می دهم:« به من گفتی رایکا. می خوام بدونم چرا؟» برای چند لحظه تنها سنگینی نگاه نامفهومش هست که نصیبم می شود. دیگر همان اثر کمرنگ نیشخند هم محو شده بود. - چرا بعد از این همه مدت می پرسی؟ چرا؟ باید می گفتم که خودم هم نمی دانم؟ باید می گفتم که این روزها وحشت زده تر از هر کسی هستم؟ که چقدر مشتاقم بدانم آن دستمال اسم دوزی شده لحظه ای که چشم باز می کنم پیش من چه کار می کرد؟ او درک می کرد؟ او پاسخ سوال هایم را می داد؟ تردیدم را می بیند. چشمانش دقیق می شوند و لحنش محکم:« برای تو چه اهمیتی داره؟ من اشتباه می کردم. تو اون کسی که من فکر می کردم ممکنه باشی نیستی.» - چرا فکر کردی که من می تونم اون شخص باشم؟ باید می گفتم این روزها چقدر آشفته ام؟ که چقدر شک دارم به خاطر حادثه ای که برایم اتفاق افتاده است؟ قدمی به سمتم بر می دارد:« چرا کنجکاو شدی؟ یعنی... به هویت خودت هم شک داری؟» او باید آگاه می شد که داشتم؟ لحن تمسخر آمیزش را با دوختن نگاهم به پایین پاسخ می دهم. نمی خواستم در چشمانم بخواند که داشتم. نمی خواستم با آن نگاه نافذ سوزانش تا ته وجودم را بخواند. - چرا ساکت شدی؟ پلک هایم را روی هم می فشارم:« من یک دستمال دارم که اسم رایکا روش دوخته شده.» با تعلل سر بلند می کنم و می بنیم که ابروهایش با استفهام در هم رفته است. نگاهش دیگر نمی خواست در وجودم رسوخ کند. تنها با گیجی بر اندازم می کند. - دستمالی که من بهت دادم؟ برای یک ثانیه نفسم بند می آید. انگار حیرت را در چشمانم می خواند که رنگ نگاهش گیج تر از قبل می شود. - درباره ی چی داری حرف می زنی؟ به سرعت سعی می کنم بهانه ای پیدا کنم. - اوه... آره... می خواستم... بهت پسش بدم. گیجی جایش را به تردید می دهد. آب دهانم را قورت می دهم و سعی می کنم از نگاه مستقیم به چشمان شکاکش اجتناب کنم. - چرا از رایکا پرسیدی؟ لبانم را با نوک زبان تر می کنم. احمقانه بود. من واقعا یک احمق بودم. چرا فکر می کردم ممکن است هویت دیگری داشته باشم؟ آن هم زمانی که تمام اطرافیانم من را به نام لارا می شناختند. جایی برای تردید نبود. من تنها حماقت کرده بودم. - امشب درباره اش از آنجلا چیزایی شنیدم. فقط کنجکاو بودم. تمام آن آشفتگی درونم انگار که در یک ثانیه محو می شود. حیرت و تردید در چشمان او هم کمرنگ می شود. جایش را ابروهایی در هم می گیرد و لبانی که عبوسانه زمزمه می کنند:« تمایلی ندارم درباره اش حرف بزنم.» از کنارم می گذرد و من از پشت قدم های بلند محکمش را دنبال می کنم که وارد ویلا می شود. برای چند ثانیه مکث می کنم و بعد پشت سر او وارد می شوم. سالن تاریک را بدون زحمت دادن به خودم برای روشن کردن چراغ ها تا راه پله و اتاقم طی می کنم و کمرم را به در بسته تکیه می دهم. کاش راهی برای رها کردن همه چیز و برگشت به لندن داشتم. اگر که راهی بود هیچ ثانیه ای را برای رفتن هدر نمی کردم. بی اراده قفل در را می چرخانم و به نگاهم را به چوب سفیدش می دوزم. امشب فهمیده بودم که جایی برای بیشتر گیج کردن خودم نبود. باید قوی می شوم و محکم. این تنها راه برگشتن به خود قبلی ام بود. همانی که توصیفش را از اسکارلت شنیده بودم ولی بیشتر از هرچیزی با آن شخصیت احساس غریبی داشتم. روی تخت دراز می کشم و پلک هایم را روی هم می فشارم. باید می خوابیدم قبل از آنکه بیشتر دیوانه شوم. با احساس خشکی در گلویم، روی تخت جا به جا می شوم و نگاه تار خواب آلودم را به میان تاریکی می دوزم. سنگینی پلک های نیمه بازم کمتر که می شود، پاهایم را از تخت آویزان می کنم و به سمت در می روم. دستگیره را که می کشم با یاد آوری قفل بودنش، اخمی می کنم و بی حوصله قفل را می چرخانم تا باز شود. یک دستم را به دیوار می گیرم تا به سرپا ماندم در تاریکی، کمک کند و به سمت راه پله ها می روم. خانه در سکوت و خاموشی فرو رفته بود. بطری آب را که از داخل بخچال بر می دارم یک نفس تا نیمه اش را سر می کشم و کمی هشیار تر می شوم. نگاهم را به اطراف می دوزم و چشمان عادت کرده به تاریکی ام، می تواند سایه ی اشیاء را تشخیص دهد. در یخچال را که می بندم بطری به دست از پله ها بالا می روم. قبل از آنکه به اتاقم برسم، در نیمه باز اتاق رو به رویش توجهم را جلب می کند. بی اراده مسیر قدم هایم تغییر می کنند و به سمت در نیمه باز کشیده می شوند. از میان فضای خالی به درون اتاق چشم می دوزم. آباژور روشن با نور ضعیفش تا قسمتی از تخت دست نخورده ی خالی را نشان می داد. ابروهایم در هم می رود. با دست در را بیشتر به داخل می فشارم و با قدم های نا مطمئن وارد اتاق می شوم. اثری از برایان نبود. شقیقه ام را با ناخن می خارانم و از اتاق خارج می شوم. نگاهم را اطراف راهرو می چرخانم. احمقانه بود اگر که الان به او زنگ می زدم؟ به سرعت سر تکان می دهم و با سریع ترین سرعت ممکن به اتاقم بر می گردم. من یک احمق نبودم و قرار نیست دوباره اشتباه کنم. روی تخت که دراز می کشم گوش هایم را برای شنیدن هر صدایی تیز می کنم. نمی دانم چقدر می گذرد که پلک هایم دوباره سنگین می شوند. :kill City.1 یکی از مارک های معروف شلوار جین [2] . Sophia
  9. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل پنجم: تا وقتی که ساعت سه نشد خانه را ترک نکردم که اولین نفری نباشم که به آنجا می رسم. بردن ماشینم را در نظر گرفتم اما نمی خواستم بیشتر از آن چیزی که بقیه فکر می کردند خودنمایی کنم پس تصمیم گرفتم با دوچرخه برم. مامان خداحافظی کرد و گفت تا می توانم لذت ببرم. وقتی به ملبری لین رسیدم، خیابان از ماشین ها و دوچرخه ها پر شده بود. وقتی وارد خانه شدم شخصی بهم سلام داد اما به دلیل شلوغی نمی توانستم بگویم چه کسی. لبخندی روی لب نشاندم که نشان دهم در حال لذت بردن هستم اما درونم در حال آتش گرفتن از این واقعیت بود که بعد از این قرار است چه کار کنم؟ همه لیوان نوشیدنی در دست داشتند پس به سمت آشپزخانه رفتم تا یکی برای خودم بریزم. بیرون از پنجره، می توانستم گروه دیگری از جمعیت را ببینم که اطراف استخر بودند. بعضی شنا می کردند و بعضی دختر ها هم در حیاط آفتاب می گرفتند. خانه ی آریل کوچک تر از ما بود اما اندازه ی استخرش باید دو برابر باشد. تمام چیزی که آرزو می کردم این بود که مانع از حضورم در مهمانی نشود. شک داشتم با وجود مردم زیادی که در اطراف بودند این کار را بکند. در حالی که به بررسی حیاط پشتی از پنجره ادامه می دادم جرعه ای از نوشیدنی میوه ای ام را می نوشم. متوجه مسابقه ی والیبالی در چمن ها می شوم. من هیچوقت به دنبال ورزش نبودم اما گروهی از دخترهایی که آن ها را از مدرسه می شناختم در حال تماشای بازی بودند. شاید حرف زدن با آن ها تلاش خوبی بود. شبیه دخترهایی به نظر می رسیدند که می توانستم با آن ها کنار بیایم. جمعیت را کنار می زنم تا راهم را برای رفتن به سمت زمین والیبال باز کنم. پنج دختری که از آشپزخانه زیر نظر داشتم هنوز حرکتی نکرده بودند. وقتی نزدیکشان شدم، یکی از دخترها برگشت. او موهای قرمز کوتاهی داشت که به خاطر پوست نسبتا خوبش به او می آمد. در حالی که به جایی روی چمن ها اشاره می کردم پرسیدم:« میشه بشینم؟» می دانم که واقعا نیازی به پرسیدن نبود اما نمی خواستم مزاحم گروهشان بشوم. دختر مو قرمز لبخندی می زند و بقیه ی آن ها نگاهشان را به سمت من تغییر می دهند. - اشکالی نداره. اسمت میلاست درسته؟ در حالی که روی زمین می نشستم سرم را تکان می دهم. با لبخند بزرگی می گوید:« من کایام. این ها هم اِم، اَنیا، کالی و پاتریک هستن.» برای همه دست تکان دادم:« سلام.» از آنجایی که همگی در جوابم لبخند زدند به نظر دختر های خوبی بودند. کمی به گروهشان نزدیک تر شدم و آن ها به نظر می رسید مشکلی نداشته باشند. کایا توضیح می دهد:« ما داشتیم پسرها رو تماشا می کردیم.» به زمین بازی اشاره کرد:« به نظرت کدومشون جذاب ترن؟» در حالی که پسرهای آن طرف تور را نگاه می کردم می گویم:« امم...» آن ها همگی بدن هایی عضلانی داشتند و لباس هایشان را در آورده بودند. پسری با موهای بلوند به سمت چمن ها می دود تا به توپ ضربه بزند و نگاه من در مال او قفل می شود. کارتر. حرارت به گونه هایم هجوم می برد. به این نمی توانست معنی خاصی برای من داشته باشد اما خدایا او خیلی جذاب بود. کایا با ناراحتی می گوید:« اوه... فهمیدم. دیگه چیزی نگو.» سپس به سمت بقیه ی دوستانش می چرخد:« میلا به کارتر رای میده. این اونو در راس قرار میده.» با صدای بلند فریاد زدم:« چی؟ من حتی به سوالت جواب ندادم.» کایا شانه ای بالا می اندازد:« حتی نیازی نبود.» همه ی آن ها خندیدند و برای یک لحظه انگار که به من می خندیدند. کمی دیگر با آن ها نشستم اما تمام کاری که انجام می دادند صحبت کردن درباره ی پسرهایی بود که من نمی شناختم. کمی احساس غریبی کردم. وقتی پسرهایی که در زمین بازی بودند تصمیم به استراحت گرفتند من هم بلند شدم و ترکشان کردم. دخترها حتی به زحمت متوجه شدند. آریل را در کنار استخر دیدم در حالی که به داخل بر می گشتم. به نظر می رسید که او حتی متوجه حضور من نشده بود که به خاطرش ممنون بودم. ما برای سال ها با هم حرف نزده بودیم اما من نمی دانستم او چه فکری می کرد اگر که می فهمید یک بازنده در استخر پارتی اش شرکت کرده است. من با فکر اینکه او برای بردن جایگاه بهترین میزبان مهمانی خوش آمد گویی سرگرم حرف زدن با دوستانش بود احساس آرامش می کردم. او احتمالا فرصتی برای اینکه درگیر من شود نداشت. چون نمی دانستم چه کاری انجام دهم، تصمیم گرفتم دوباره لیوانم را پر کنم. پرش که کردم، چرخیدم که چیزی محکم خوردم. نوشیدنی ریخت و تمام لباس سفیدم را پر از مایع قرمز کرد. با وحشت به پایین نگاه کردم. خبر خوب این بود که کف سفید خانه ی رایت ها هیچ آسیبی ندیده بود اما به جایش من خیس شده بودم. شخصی گفت:« متاسفم.» سر بلند کردم که ببینم با چه کسی برخورد کرده بودم و خودم را در حالی یافتم که به چشمان آبی کارتر هایز خیره شده بودم.
  10. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل چهارم: من و جی پی دیگر بعد از آن روز زیاد موقع ناهار با هم حرف نمی زنیم. نه اینکه در مواقع عادی می زدیم. او به من می گفت که نگاهم قابل خواندن است و بعد دوباره سعی کرد بحث نرفتنم به مهمانی را پیش بکشد. نمی توانم کاری جز تحویل دادن یک نگاه عجیب غریب به او کنم. چرا او نمی خواست من بروم؟ بعد از آن سکوتش با این تصور که می خواست برایم رئیس بازی در آورد بیشتر عصبی ام می کرد. همان طور که گفتم ما هیچوقت دوستان خوبی نبودیم. آن هفته در وقت ناهار اعلامیه ای را که دوشنبه آمده بود، به یاد آوردم و تمام زمانم را صرف خیال پردازی درباره ی چطور پیش رفتن استخر پارتی کردم. نمی دانستم چه چیزی بپوشم پس چهارشنبه کمی خرید با ساعتم- که به نظر می رسید با ایمپلنت جدید بهتر هم شده باشد- انجام دادم و یک بیکینی سفارش دادم. سفارشم پنجشنبه با پست رسید و وقتی امتحانش کردم عالی به نظر می آمد. یک بند چرمی روی شانه داشت و از پارچه ی نقره ای زرق و برق دار درست شده بود. حتی یک روپوش سفید جذاب هم با آن دریافت کرده بودم. به مامان درباره ی استخر پارتی گفتم و او حتی خوش حال تر از من به نظر می رسید. در شانزده سالگی بالاخره در اولین مهمانی عمرم شرکت می کنم! هیجان او حتی مال من را بیشتر می کند. بعد، ما قابلیت جدید زنگ زدن را در ایمپلنت هایمان امتحان کردیم. او یک طرف سالن ایستاد و من در طرف دیگر. این شگفت انگیز بود که چطور می توانستیم صدای یک دیگر را در ذهن هایمان بشنویم اما هنوز هم باید بلند حرف می زدیم تا نتیجه دهد. جمعه شب، بابا برایم مقاله ی جدیدی درباره ی روزهای قدیم فرستاد. خیلی فریبانه به نظر می رسید اگر که از آن صرف نظر می کردم پس به ایمپلنتم گفتم که آن را با صدای بلند برایم بخواند. وقتی با بی خیالی روی تیوبی که در استخرمان بود شناور بودم، به مقاله که درباره ی تاریخچه ی تلفن ها بودم گوش دادم. مقاله تمام شد و من می خواستم به ایمپلنتم دستور دهم تا چیز دیگری پخش کند که صدای متفاوتی در سکوت شنیده شد. ساعتم را بررسی کردم تا ببینم چه چیزی پخش می کند اما هیچی روی صفحه اش ندیدم. سپس با دقت گوش دادم که ببینم صدا چه می گفت. - به استخر پارتی نرو. به حدی غیرمنتظره بود که روی تیوب کمی تلو خوردم. صدا می گوید:« میلا...» حالا به قدری وحشت کرده بودم که داخل استخر افتادم. در قسمت عمیق نبودم اما باز هم در حالی که بالا می آمدم هوا را بریده بریده نفس می کشیدم. تقریبا فریاد زدم:« چی؟» نگاهم را به اطراف حیاط دوختم اما کسی را ندیدم. روی صدا تمرکز کردم که کاملا غیرمنتظره مانند صدای جی پی بود اما در حقیقت صدای جی پی نبود که در سرم شنیده می شد. با صدای بلند پرسیدم:« کی اونجاست؟» اما کسی جواب نداد. نکته ی عجیب این بود که اگر کسی واقعا در سرم بود تنها توضیحی که می توانستم بدهم این بود که با تماس گرفتن ارتباط برقرار کرده باشد اما من اول باید به تماس جواب می دادم. به علاوه وقتی من و مامان امتحانش کردیم، یک زمینه ی ثابت وجود داشت که اطلاع می داد در حین تماس هستید. این بار احساسش نکردم. خودم را خشک کردم و به سمت اتاقم رفتم. شاید تنها تصورش کرده بودم. شاید این راهی بود که ناخودآگاهم با جی پی موافقت کند. اما نمی تواند اینطور باشد وقتی که هنوز دوست دارم به استخر پارتی بروم. فکر کردم که به پدر درباره اش بگویم اما اگر که فقط تصور من باشد اطلاعاتش را به هم می ریزد. تصمیم گرفتم فعلا این قضیه را پیش خودم نگه دارم. *** روز شنبه بود و ساعت سه، دیر تر از هر زمان دیگر سر می رسید. کل روز را به امتحان کردن مدل موهای مختلف گذرانده بودم که متاسفانه زمان زیادی برای فکر کردن درباره ی تصمیمم می داد. قسمتی از وجودم با جی پی موافق بود می خواست که از مهمانی بگذرم اما بعد به این فکر کردم که این می توانست فرصتی برای پیدا کردن چند دوست واقعی باشد. تصمیم گرفتم که اعتمادم را از دست ندهم اما هنوز نمی دانستم که با موهایم چه کار کنم. باید بالا ببندمش یا پایین رهایش کنم؟ نمی خواستم طوری درستش کنم که انگار دار خودنمایی آپگریدم را می کنم اما با این حال همه کارتر را تشویق کرده بودند وقتی این کار را انجام داده بود. شاید در مهمانی همه فکر کنند که آپگرید من هم به همان باحالی است. نمی توانم مطمئن باشم. تصمیم گرفتم موهایم را بالا ببندم اما جوری که بتوانم هر وقت لازم بود به راحتی پایین رهایشان کنم اگر که نگاه های خیره ی عجیبی دریافت کردم. به ساعتم گفتم تا جدید ترین مدل ها را نشان دهد و صفحه ی مجازی بزرگی مقابل صورتم نمایش داده شد. قبل از آنکه یکی را انتخاب کنم، چند نمونه از طرح ها را با نگاه رد می کنم. صدایی در ذهنم گفت:« من موهاتو پایین ترجیح میدم.» ابتدا فکر کردم که این صدای تبلیغاتی سایتی است که در آن بودم، طی چند روز گذشته به آن عادت کرده بودم اما بعد متوجه شدم این همان صدایی است که در استخر شنیده بودم. بلند فریاد زدم:« تو کی هستی؟» - فقط یک دوست. - دوست؟ اگر که واقعا یک دوست بودی از سرم بیرون می رفتی. کی هستی؟ - میتونی منو پارکر صدا بزنی. - چطور وارد سرم شدی؟ اگر در حال تماس با تو باشم باید بهم اطلاع داده بشه. چه خبره؟ صدا می گوید:« من راه های خودمو دارم.» در سکوت که مختصری که به دنبال می آید، یک دقیقه وقت می گذارم تا بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن بود. من باید در حال تصور صدا باشم درست است؟ این شبیه به صدای ساختگی کامپیوتری نیست و من هم از آنجایی که صدای زمینه ی ثابت تماس را نمی شنیدم پس در حین تماس نبودم. شاید اشتیاقم برای نیاز به یک دوست دیوانه ام کرده بود. به پارکر می گویم:« من نیازی به دوست ندارم.» در حالی که می دانم یک دروغ واضح است. - از سرم برو بیرون. پارکر حرف دیگری نزد پس حدس زده ام که باید رفته باشد. داشتم موهایم را بالا می دادم که تصمیم گرفتم آن ها را پایین ببندم. سپس فرشان می دهم تا کمی حجم بگیرند.
  11. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    نزدیک ویلا که می شویم صدای آهنگ و جیغ های از سر شادی را می شنوم. سرعتم کم می شود و نگاهم را به اطراف می دوزم. مقابلم در قسمتی از ساحل که نزدیک به ویلا بود، چندین آتش روشن بود و جمعیتی سرخوش مشغول رقصیدن در کنار هم بودند. نگاه استفهام آمیزم را به برایان می دوزم که اهمیتی نمی دهد. به اجبار سرعت قدم هایم را با او هماهنگ می کنم تا عقب نمانم و به جمعیت نزدیک می شویم. با دیدن برایان صدای جیغ و خنده هایشان بلند تر می شوند. قبل از اینکه متوجه بشوم، دختری قد بلند با کت چرم مشکی رنگی که روی تاپ طوسی پوشیده بود در حالی موهای روشن بلندش اطراف گردن باریکش رها شده بود به سمت برایان هجوم می برد و خودش را در آغوشش پرت می کند. گروهی از پسران با دیدن این صحنه می خندند و برای خوش آمد گویی نزدیکمان می شوند. برایان کمر دختر را نوازش می کند و او را با دست عقب می کشد تا با نگاه به چشمان تیره اش به او لبخند بزند. مردد پشت برایان می ایستم و نگاه کنجکاوم را به جمعیت می دوزم. - هی آنجلا[1]... چقدر خوشگل تر شدی. دختر انگشتانش را دور مچ برایان قفل می کند و نگاهی به من می اندازد. مانند خود برایان شیطنت از نگاهش می بارید. با آرنج ضربه ای به شکم برایان می کوبد و با لحن بامزه ای می گوید:« چه دختر خوشگلی گرفتی.» چشمک برایان باعث می شود گره ی انگشتانش محکم تر شوند. ابرویی بالا می اندازد و سرش را کج می کند تا منی را که پشت برایان ایستاده بودم بهتر ببیند:« من مورد علاقه اشم.» چشمانم گرد می شوند. این بار با صدای بلندتری می خندد. لحنش با نمک ولی شیطنت آمیز بود:« دوست دختر سابق مورد علاقه اشم. هیچ کی رو به اندازه ی من دوست نداره.» دستش را به سمتم دراز می کند:« آنجلا...» سر تکان می دهم و دستش را می فشارم:« لارا...» این بار نوبت مچ من می رسید که میان انگشتانش فشرده شوند:« خیلی خوبه که هستی. ما دخترا با کمبود نفر مواجه بودیم.» به سه دختری و پنج پسری که می خندیدند نگاهی می اندازم و متوجه منظورش می شوم. پسری که کت مشکی رنگی روی لباس چسبش پوشیده بود جلو می آید و با حرکت دست سعی می کند آنجلا را کنار بزند:« تا از پرحرفی سرشو درد نیاوردی برو عقب.» این بار پسر دستم را می گیرد و با حرکتی نمایشی تا کمر خم می شود:« جیکوب[2]...» سری به آشنایی تکان می دهم و نگاه گیجم را به برایان می دوزم که میان دوستانش احاطه شده بود اما تمام حواسش به من بود. لبخندی می زند و دوباره مشغول صحبت می شود. آنجلا دستم را می کشد و مجبورم می کند میان جمعیت قدم بزنم. با دخترها آشنا می شوم در حالی که مجبور بودم برای تک تکشان توضیح دهم دوست دختر برایان نیستم و فقط یک دوست معمولی هستم. انگار هیچ کدامشان نمی توانستند باور کنند و هر بار با شوخی مرا دست می انداختند. صمیمت عجیبشان احساس خوبی درونم ایجاد می کرد. انگار سال ها بود مرا می شناختند و مانند یکی از خودشان با من رفتار می کردند. آنجلا مانند نسخه ی جنس مخالف برایان بود. همان قدر بی خیال و بازیگوش با لحنی که گاهی مرموز و گاهی شیطنت آمیز می شد. پس عجیب نبود که چطور مورد علاقه ی برایان قرار داشت. "چه کسی خودش را دوست نداشت؟" پاهایم را در آغوش می گیرم و رو به دریا روی شن ها می نشینم. چانه ام به زانوهای جمع شده در شکمم فشرده می شود و نگاهم موج های خروشان را دنبال می کند. تاریکی شب و سیاهی دریا تفکراتم را به سمت آن منفی های آزار دهنده سوق می دهند. نفس عمیقی می کشم و صدای خنده ی گروهی که از پشت سرم می آید مجبورم می کند سر بچرخانم و نگاه خیره ام را به آن ها که ظاهرا به یکی از جک های برایان می خندیدند بدوزم. آنجلا با دیدن نگاهم چشمکی می زند و از جایش بلند می شود تا به سمتم بیاید. می دانستم که با این فاصله گرفتن، ذهنیت یک دختر جامعه گریز و خسته کننده را در آن ها ایجاد کرده بودم اما هیچ تمایلی به کم کردنش نداشتم. آنجلا کنارم جا می گیرد و با شانه اش ضربه ای به شانه ام می کوبد:« هی... دریا برات جذاب تر از ماست؟» سعی می کنم لبخند دوستانه ای روی لبم بیاورم:« اینطور نیست... فقط... ذهنم مشغوله.» سری به نشانه ی فهمیدن تکان می دهد و مانند من نگاهش به دریا دوخته می شود:« من اون طرز نگاهو می شناسم.» متعجب به سمتش سر می چرخانم. گوشه ی لبانش آرام کش می آیند:« اونطوری که برایان نگاهت می کنه انگار که می خواد جلوی ماشینی بپره که قراره به تو بخوره.» ابروهایم با گیجی در هم می روند. رنگ نامفهوم نگاهم را که می بیند دستم را میان انگشتان گرمش می گیرد و ادامه می دهد:« شاید هرکسی نتونه اینو بفهمه... اما من برایانو خیلی خوب میشناسم. من تنها دختری بودم که دوستیمون به یک سال کشید.» آب دهانم را قورت می دهم. هیچ علاقه ای به شنیدن جایگاه خاص او در میان دخترانی که برایان با آن ها رابطه داشت در خودم نمی دیدم اما او بی توجه دوباره می گوید:« ما همو می فهمیدیم. شاید اگر خاطرات گذشته ی برایان نبودن ما بهترین زوج دنیا می شدیم.» از گوشه ی چشم نگاهش می کنم. حسرتی عمیق در کلماتش دیده می شد. لبانم بی اراده تکان می خورند:« کدوم خاطرات؟» این بار به جای دریا چشم به من می دوزد:« همون خاطراتی که مربوط به رایکا میشه.» حیرت نگاهم را می پوشاند. رایکا... اسمی که این زیاد آن را می شنیدم. همان کسی که برایان اصرار داشت من را او بخواند. دستمال صورتی رنگی را به یاد می آورم که از لحظه ی باز کردن چشمانم در جیبم بود. حروف نخ دوزی شده ی رویش مقابل چشمانم ظاهر می شوند. به سرعت می پرسم:« رایکا کیه؟» شانه هایش را بالا می اندازد و مانند من بازوانش را به دور زانوهایی که در آغوشش جمع کرده بود حلقه می کند:« برایان مستقیما چیزی درباره اش نمیگه... اما فقط می دونم اون دختریه که توی خاطرات بچگی برایان نقش پررنگی داشت.» با تاکید می پرسم:« بچگی؟ خاطرات بچگی؟» میان موهایم دست می کشم و مردد می گویم:« اما چطور... کسی رو که توی بچگی می شناخت تا الان که بزرگ هم شده براش با ارزش باقی می مونه؟» لبخندی محزون روی لب هایش می نشیند:« این سوالیه که منم دارم. نمی دونم اون دختر کجاست و چرا از هم جدا شدن اما... خیلی دوست دارم ببینمش.» با مهربانی نگاهم می کند:« مطمئنا باید شخص خاصی باشه که تونسته تمام حواس برایانو حتی بعد از این همه سال متوجه خودش نگه داره.» بود؟ نمی دانم اما مطمئنا خاص بود که برایان نمی توانست فراموشش کند. دستش روی شانه ام می نشیند:« من نمی دونم تو هم احساسی متقابل به برایان داری یا نه اما امیدوارم تو کسی باشی که بتونی اون دختر و خاطراتشو از ذهنش پاک کنی.» از جایش بلند می شود. نگاهم روی شن هایی که بین انگشتان پایم گیر کرده بود خشک می شود. "احساس متقابل؟ " تصویر دافنه که در ذهنم پدیدار می شود ابروهایم در هم می رود. "من نه اما شاید دافنه کسی باشد که این توانایی لازم برای خوب کردن برایان را داشته باشد." دست دراز شده اش را به سمتم می گیرد تا به کمکش بلند شوم. به سمت جمعیت که می رویم کنار خودشان جایی برایمان باز می کنند. بین دختر ها می نشینم و جیکوب گیتار به دست چشمکی حواله ام می کند. لبخندی در جوابش می زنم. کاتیا[3]، دختری که با شوخی هایش جایگاه بامزه ترین بعد از برایان و آنجلا را داشت مشتی به بازوی جیکوب می کوبد:« برامون بزن.» بقیه با تشویق و دست موافقتشان را اعلام می کنند. جیکوب گیتار را روی پاهایش جا به جا می کند و پس از کمی مکث با حرکت انگشتانش تار ها را به صدا در می آورد. پاهایم را در آغوشم جمع می کنم و تیزی چانه ام را روی زانوهایم می فشارم. نگاهم خیره به شعله ها باقی می ماند و صدای جیکوب بلند می شود. I have been in love and been alone عاشق بودم و تنها I have traveled over many miles to find a home مایلها سفر کردم تا سرپناهی پیدا کنم There’s that little place inside of me مکان کوچکی در درونم هست That I never thought could take control of everything که هیچوقت فکر نمی کردم که همه چیز رو تحت کنترل خودش بگیره نگاهم از شعله های آتش گرفته می شود و آرام بالا می آید. تصویر چشمان روشنش حالا در میان تاریکی شب و تشعشعات آتش تیره به نظر می رسید. But now I just spend all my time ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم With anyone who makes me feel the way she does که منو با احساسش یک سو کرده ‘cause I only feel alive when I dream at night چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم Even though she’s not real it’s all right اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست دستم به پایین لباسم مشت می شود و پارچه ی نرم آن میان انگشتانم فشرده می شود. نگاهش آرام از زمین به سمت چشمان من حرکت می کند. با احساس فرو ریختن چیزی در دلم، تنفسم کند می شود. ‘cause I only feel alive when I dream at night چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم Every move that she makes holds my eyes هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه And I fall for her every time ومن هربار دوباره عاشقش می شوم I’ve so many things I want to say خیلی چیزا دارم که می خوام راجع بهشون حرف بزنم پل ارتباطی نگاه هایمان متزلزل می شود. چشمان او هم حرف داشت اما من نمی توانستم به خیره شدن ادامه دهم. جیکوب آهنگی ویران کننده برای امشب انتخاب کرده بود و من هر ثانیه بیشتر از قبل احساس سقوط داشتم. انگار که در لبه ی پرتگاهی ایستاده بودم در حالی که پاهایم به لرزه افتاده بودند و این لرزه ها بیشتر از هرچیزی زمینه ی پرت شدنم به عمق سیاهی را فراهم می کردند. امشب من گیج تر از هر وقت دیگری بودم. من دستمالی را داشتم که نام رایکا روی آن دوخته شده بود. من کسی بودم که به محض ورود به آن عمارت توسط او رایکا خطاب شده بودم. تمام معادلاتم به هم ریخته بود و حالا... امشب از همیشه وحشت زده تر بودم. I’ll be ready when the perfect moment comes my way و خودم رو برای اون لحظه مناسب آماده می کنم که همه چیز بر وفق مرادمه I had never known what’s right for me هیچوقت نفهمیدم که راه درست کدومه ‘til the night she opened up my heart and set it free تا اون شبی که اون قلبش رو روی من باز کرد و اون رو آزاد کرد But now I just spend all my time ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم With anyone who makes me feel the way she does که منو با احساسش یک سو کرده بیشتر از قبل در خودم جمع می شوم و تلاش می کنم نگاهم را به نقطه ای دور از او بدوزم. شاید به موهای بور آنجلا که در اثر شعله های آتش رنگ گرفته بود. نفس عمیقی می کشم و تا انتهای آهنگ موج احساسات گیج کننده ای که درونم حرکت می کرد را سرکوب می کنم. صدای تشویق دست ها که بلند می شود، لبخندی مصنوعی روی لب می نشانم و با بقیه همراه می شوم. جیکوب از کار خودش راضی به نظر می رسید اما نمی دانست که با این انتخاب نامناسب آهنگ، باعث چه کلافگی درون من شده بود. Angela .[1] Jacob .[2] [3] . Katia
  12. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل سوم: من و جی پی در سکوت پشت میز غذاخوری نشسته بودیم. هر روز به همین شکل است. او گاهی دهانش را جوری باز می کند که انگار می خواهد چیزی بگوید اما هیچوقت حرف نمی زند. امروز، او نگاهش را پایین به سمت غذایش نگه داشته بود. گذاشتم چشمانم اطراف سالن غذاخوری سرگردان شوند. متوجه چندتا از بچه ها شدم که از میزهایی که کمی با ما فاصله داشت به من زل زده بودند و اشاره می کردند. پسری که در میز کناری ام نشسته بود در حالی که دستش را در بینی اش فرو برده بود با سرگرمی به من خیره شده بود. حتی پسر نابغه ای که در کلاس ریاضی پشت سر من می نشیند نگاهش را به رویم قفل کرده است. باید به خاطر ایمپلنت جدیدم باشد. آن با آبی کمی درخشان تر از سایرین در پشت گردنم می درخشید. به طور ناگهانی دستانم را بالا بردم و کش مویم را کشیدم تا موهایم بتوانند ایمپلنت را بپوشانند. مطمئن نبودم چطور به نظر می رسید که تصادفی این کار را انجام دادم در حالی که نگاه معذبم به سرعت در سالن حرکت می کرد. ترجیح می دادم به هرجایی نگاه کنم جز گروه بچه هایی که به من زل زده بودند. جی پی می گوید:« درباره ی اونا نگران نباش.» در حالی که به سمت او بر می گشتم می پرسم:« چی؟» - اونا حسادت می کنن. اونا هم آپگرید رو می خوان. سرم را تکان می دهم که انگار متوجه هستم اما واقعا نمی دانستم که آن ها چرا مجبور به اشاره کردن و زل زدن بودند. می پرسم:« آپگرید تو چی؟» - هنوز ندارمش. یادت نیست؟ درست بود. جی پی جزوی از گروه کنترل این برنامه بود. کار کردن در ماهون همیشه امتیازاتش را ندارد. آن ها به افرادی احتیاج داشتند که خارج از جریانات بدون امتحان کردن تولیدات روی خودشان و بازخورد متعصبانه، مواظب اطلاعات باشند. جی پی قبلا همزمان با من آپگریدها را دریافت می کرد اما نه از زمانی که به عنوان کارآموز مشغول کار کردن با آن ها شده بود. ما برای چند دقیقه ی دیگر هم در سکوت نشستیم. همیشه صحبت های کوتاهی بین ما هست- اگر که صحبتی هم باشد. من درباره ی اتفاقی که دیروز برایم افتاد فکر می کنم و اینکه چه معنایی می توانست داشته باشد. پس از ناهار جی پی مستقیم به سمت دفترکار ماهون می رود. این قسمتی از برنامه ی کارآموزی است که او نیمه ی دوم ساعت مدرسه را جیم بزند و هنوز برای کار کردن در آنجا قبولش داشته باشند. فکر می کنم شاید او می توانست به خاطر من بررسی در این باره انجام دهد. شجاعانه می پرسم:« تو به اطلاعات من دسترسی داری درسته؟» معمولا من چیزهای خصوصی مثل این را با او در میان نمی گذاشتم اما تنها راه دیگر، پرسیدن از پدرم بود و من نمی خواستم نگرانش کنم. او در حالی که پشت گردنش را لمس می کرد سر تکان داد. انگشتانش با ملایمت ته موهای تیره اش را لمس می کنند و تیشرتش در قسمت سینه به دور عضلات غیرمنتظره اش تنگ می شود. برای مدتی طولانی، من فکر می کردم که او این کار را انجام می دهد تا مطمئن شود که ایمپلانتش هنوز آنجاست یا چیزی شبیه به آن اما فهمیده بودم که این فقط حرکتی از روی عادت بود. - می تونی مال منو امروز بررسی کنی؟ می تونی مطمئن بشی که همه چیز درسته؟ او با صدایی مخلوط با رگه های هشدار پرسید:« چرا؟ چیزی درباره ی ایمپلنت درست نیست؟» به احساسی که بعد از بیدار شدنم درونم ایجاد کرده بود فکر کردم. نمی توانم مطمئن باشم اما گاهی اوقات احساس درستی ندارد. دروغ می گویم:« نه. من فقط میخوام که مطمئن بشم بعد از اون سرعت تند قلبم دیروز، همه چیز مرتبه.» وقتی که صدای بلند خنده و تشویق از سمت دیگر کافه تریا بلند می شود، جی پی فرصتی برای جواب دادن پیدا نمی کند. هر دو به کارتر هایز که با گروه دوستانش خوش و بش می کرد نگاه کردیم. کارتر شاید جذاب ترین و محبوب ترین هم پایه ای من باشد پس وقتی می گویم با دوستانش خوش و بش کرد منظورم کل گوشه ی سالن غذاخوری بود. همه دور او جمع می شوند اما من نمی توانستم ببینم چه خبر بود. حتی چند نفر از پسرهای مشهور پایه های بالاتر هم دور میزش جمع شده بودند.. من نمی توانستم کاری جز خیره شدن به او کنم. اگر در این مدرسه تا این حد طرد شده نبودم شاید می توانستم شانسی با او داشته باشم. تنها نگاه کردن به او از داخل نرمم می کرد و دلم را می لرزاند. آریل رایت[7]، بازویش را چسبید و طوری به او لبخند زد که انگار خداست. دندان هایم را با آزردگی روی هم فشردم. من و آریل زمانی دوست بودیم. بعد از اینکه اولین ایمپلنتم را گرفتم او همه را علیه من کرد. این به گذشته وقتی پایه اول بودم بر می گردد اما هنوز هم نمی توانم از او متنفر نباشم وقتی که می بینم چطور موقعیت اجتماعی ام به حالت قبل بر نمی گردد. من نمی دانم تمام این تشویق ها برای چیست تا وقتی که کارتر بر می گردد و من متوجه نور آبی می شوم که از پشت گردنش می درخشید. آن درخشان تر از مال هر کس دیگریست به جز من. چطور او یک آپگرید به دست آورده بود؟ جی پی سوال پرسیده نشده ام را جواب می دهد:« انتخاب چرخشی. اون یکی از منتخب های چرخشی ما برای آزمایش بتا بود.» چشمانم را باریک می کنم:« من متوجه نمیشم. من هم آپگرید رو دارم. چرا همه اونو تشویق می کنن و منو نه؟» جی پی تنها سرش را تکان می دهد انگار که این چیزیست که نمی خواهد برای من توضیح دهد. در همان لحظه ساعتم وز وز می کند و تمام سالن در سکوت فرو می روند. همه به دستگاه هایشان چسبیده بودند و من فورا می فهمم که این یک پیام دسته جمعی است. پدر درباره ی ویژگی جدید آپگریدم به من گفته بود پس امتحانش می کنم. با ذهن به ساعتم می گویم که پیام را برایم بخواند و صدای ساختگی کامپیوتری وارد سرم می شود. با هیجان می گوید:« کی تفریح زیر نور خورشید رو دوست نداره؟ هیچ کس.» کارتر با تعجب از وسط سالن غذاخوری فریاد می زند:« داره توی سرم پخش میشه.» همه دوباره شروع به تشویقش می کنند. صدای کامپیوتری دوباره پخش اعلامیه را ادامه می دهد:« این شنبه در ساعت سه بعد از ظهر برای استخر پارتی به ما ملحق بشین. خیابان 1113 مالبری لین. به هیچ کس و همه کس خوش آمد گفته میشه.» مالبری لین. من این آدرس را می شناختم. اینجا خانه ی آریل رایت بود. لب پایینم را گاز می گیرم و تلاش می کنم تا اعلامیه را درک کنم. آریل همه را به خانه اش دعوت می کرد؟ من می دانم که او گاهی اوقات مهمانی می گیرد اما قصدش از دعوت همه چیست؟ این راهیه که می خواهد با آن محبوبیتش را بیشتر کند؟ جی پی می گوید:« به نظر گیج شدی.» توضیح می دهم:« نمی فهمم چرا آریل همه رو به مهمونیش دعوت میکنه.» جی پی جوری به من نگاه می کند که انگار این کاملا مشخص است:« مهمونی خوش آمدگویی.» اوه آریل تلاش می کرد تا امتیاز دختر پیشاهنگ را ببرد تا همه به او به عنوان نماینده ی مهمونی سال دومی ها رای بدهند. باید بگم که من این کار را نخواهم کرد. من در مراسم احمقانه ی "من ملکه ی دنیا هستم" او هم شرکت نمی کنم. اما با این حال او گفت همه دعوت هستند. خیلی ها آنجا خواهند بود و اگر بین آن ها باشم ممکن است کمک کند کمی هم امتیاز اجتماعی در مدرسه نصیب من شود. شاید نشان دادن اینکه من آنقدر هم بد و متفاوت نیستم کمک کند بقیه بیشتر مرا دوست داشته باشند حتی اگر قبل از آن ها آپگریدها جدید می گیرم. علاوه بر آن من هیچوقت در بیکینی وحشتناک به نظر نمی رسم. چشمان قهوه ای جی پی با جدیت به چشمان من خیره می شوند:« حتی فکرشم نکن.» افکار درون سرم باید روی صورتم نمایان شده باشند. در حالی که می دانم دقیقا درباره ی چه چیزی صحبت می کند با بی گناهی می پرسم:« درباره چی؟» می گوید:« این قرار نیست اون ها رو بیشتر از این شبیه تو کنه.» بحث می کنم:« این نمی تونه اون ها رو کمتر از این شبیه من کنه.» - دارم بهت میگم که نباید بری. حرارت صورتم را می گیرد و ناگهان من بیشتر از هروقت دیگری می خواهم بروم. - تو چیکاره ای که بهم بگی چیکار کنم؟ جی پی اشاره می کند:« آریل تا حدی دشمن اصلی تویه.» چشمانم را برایش تنگ می کنم:« تو چی درباره این قضیه می دونی؟» او دستانش را به حالت دفاع بالا می آورد:« هی... من فقط دارم سعی می کنم که دوست خوبی باشم.» - دوست؟ من هیچ دوستی ندارم. به همین خاطر من باید به این استخر پارتی لعنتی برم. با عصبانیت از جایم بلند می شوم و یک راست سالن غذاخوری را طی می کنم تا ظرف هایم را بازیافت کنم. چرا جی پی فکر می کرد که این حق را دارد به من بگوید چه کاری انجام دهم؟ وقتی بعد از انداختن سینی در سطل آشغال برگشتم، چشمانم به طور مختصر با مال کارتر برخورد کرد. او با لبخندی نصفه نگاهش را برگرداند. گونه هایم آتش گرفت و در حالی که دور می شدم گذاشتم موهای آزادم صورتم را بپوشانند سپس تا جایی که می توانستم به سرعت از سالن غذاخوری خارج شدم. [7] . Ariel Right
  13. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل دوم: وقتی به خانه نزدیک شدم، بلافاصله شروع به امتحان تکنولوژی جدیدم کردم. پدر گفت که این یکی محدوده ی بیشتری را شامل می شود پس در حالی که نزدیک ورودی ساختمان می شدم چند دستور کوتاه دادم. در ورودی زود تر از آن چه پیش بینی می کردم باز شد و من با فکر اینکه چقدر عالی بود لبخند زدم. همان کار را روی در ساختمان هم امتحان کردم و به نتیجه ی مشابهی رسیدم. وقتی از در گذشتم مادرم پرسید:« چطور پیش رفت؟» در سالن منتظر من ایستاده بود و یکی سینی شیرینی در دستش نگه داشته بود. در حالی که یک شیرینی از سینی اش بر می داشتم گفتم:« خوب بود.» آن ها گرم و خوشمزه بودند. تلاش کردم مادرم را با صورت پودری و دستان خمیری تصور کنم. جوری که در روزهای قدیم آشپزی می کردند. پدر همیشه درباره اش به من می گفت. اما در حقیقت من تا به حال پودری ندیده ام پس نمی دانم چطور تصورش کنم. پدر می گفت که مردم عادت داشتند با مواد اولیه غذا بپزند. حالا تمام غذاهایی که به داخل خانه تحویل داده می شوند و همه چیز بسته بندی شده است. ما می توانیم شیرینی هایی سفارش دهیم که پخته شده اند اما مادرم دوست دارد خودش بپزد پس تنها چیزی که سفارش می دهد خمیر یخ زده است. من فکر می کنم که اگر تمام مواد اولیه به او داده شود مامان آشپز خوبی می شود اما در حقیقت من نمی توانم او را حتی در حال مالیدن کره ی بادام زمینی به تکه ی نان ببینم. این کاری بود که مردم در روزهای قدیم انجام می دادند. این به نظر من رفتاری لذت بخش است. مامان می گوید:« خوبه که اینطوری میشنوم.» در حالی که جلو تر ایستاده بودم هردو با هم به سمت آشپزخانه می رویم. او به خاطر کوچک تر بودن یک پایش که ناشی از شکستگی در بچگی بود آهسته تر راه می رود. من آن موقع کوچک بودم اما هنوز هم آن روز را به روشنی به خاطر دارم. آن روزی بود که من برای اولین بار ایمپلنت را دریافت کردم و او با من در حال پذیرایی بازی می کرد که تلفن زنگ زد. او به طبقه ی بالا رفت تا خصوصی صحبت کند و چند دقیقه ی بعد در حالی که می دوید برگشت که در بالای پله ها سکندری خورد و موقع سر خوردن به سمت پایین پایش شکست. دوست ندارم بیشتر از این درباره اش صحبت کنم چون از آنجایی که آن موقع بچه بودم و با او تنها، هیچ ایده ای نداشتم که چطور به او کمک کنم و این حادثه برایم خیلی دلخراش است. صدای مادرم مرا از خاطرات بیرون کشید:« منظورم اینه که من انتظار نداشتم چیزی اشتباه پیش بره. هیچوقت نمیره. اما فقط میخوام مطمئن بشم که همه چیز درسته.» مادرم در حال حاضر آپگرید جدیدش را دریافت کرده بود. با خودم فکر کردم که آیا او هم چیز عجیبی احساس کرده بود؟ اما می دانستم که اگر کرده بود چیزی می گفت. - آره مامان. همه چیز مثل همیشه خوب بود. مادرم با تعجب فریاد زد:« میلا!» به سرعت چرخیدم تا با او رو به رو شوم:« چی شده؟» به آرنجم اشاره کرد:« چه اتفاقی برای بازوت افتاده؟» خراش روی بازوی راستم را لمس می کنم:« اوه.» با خجالت اعتراف می کنم:« از روی دوچرخه ام افتادم. برنامه ی آهنگ منو ترسوند.» مامان با صدای بلند می خندد:« بار اول منم ترسوند.» امروز شنبه است پس مدرسه ندارم. به تندی با چشمانم در یخچال را بررسی می کنم تا ببینم چه چیزی برای خوردن داریم. یک ستون روی در داریم که نشان می دهد چه چیزهایی در یخچال داریم و یکی دیگر برای اینکه فهرست چیزهایی که نداریم و یکشنبه قرار است به محموله ی خوار و بارمان بیاید را نشان دهد. بابا درباره ی اینکه چطور مردم در روزهای قدیم به خواروبار فروشی می رفتند تا برای خودشان خرید کنند حرف می زد. می توانی باورش کنی؟ حالا یخچالمان بررسی می کند چه چیزی داریم و دستور می دهد که هر هفته به ورودیمان فرستاده شود. یخچال تنها موارد عادی را سفارش می دهد اما ما خودمان می توانیم موارد دیگری به لیست اضافه کنیم مثلا اگر قرار بود مهمانی بگیریم- اگر که واقعا چیزی مثل مهمانی داشتیم. به سرعت کارکرد یخچال را امتحان کردم. ما معمولا آبمیوه پرتغال نداریم پس به یخچال دستور دادم که به فهرست اضافه اش کند. انجامش داد. سپس به سمت یخچال رفتم و یکی از ظرف های ناهارم را برداشتم. آن را به گاز چسباندم و با ذهنم درجه ی حرارت و زمانش را تنظیم کردم. ما هنوز نمی دانیم که یخچال غذایمان را خودش مستقیما می فرستد یا چیزی شبیه به آن که به نوعی باعث شرمندگی است اما به نظر نمی رسد که کار سختی باشد پس زیاد اهمیتی نمی دهم. این می توانست کمک بزرگی کند اگر که شما ناتوان یا چیزی شبیه به آن بودید. برگشتم و مادر را دیدم که به من نگاه می کرد. سینی شیرینی هایش روی اپن قرار گرفته بود و او در حال جویدن یکی از آن ها بود. بعد از اینکه قورتش داد گفت:« جی پی اونجا بود. درسته؟» طوری که انگار او یکی از احمقانه ترین سوال های دنیا را پرسیده بود جواب دادم:« خب... آره.» مامان ابروهایش را بالا برد. به تلخی گفتم:« مامان... میشه تمومش کنی؟ من و جی پی به زحمت دوست به حساب میایم. هر دوی ما بازنده ایم و اینم خوب میدونیم اما این باعث نمیشه که با هم کنار بیایم.» مامان برای سال ها ما را تشویق به بودن کنار هم می کرد هیچ فرقی نداشت که چند بار برایش توضیح دهم او نمی خواست بفهمد که حتی اگر من و جی پی برای وقت ناهار کنار هم می شینیم دقیقا دوست به شمار نمی آییم. من عاشق این هستم که دوستانی داشته باشم و جزوی از یک گروه بزرگ بشم اما ندارم. بعضی موقع ها فکر می کردم که حاضرم در عمل هر کاری کنم تا این اتفاق بیفتد. هرچیزی که بشود جز ریسک روی ناپدید شدن پدرم. با به حساب آوردن آن می دانستم که وارد شدن به گروه آریل[6]امکان ناپذیر می شود. مامان اطمینان می دهد:« اوه عزیزم. تو یک بازنده نیستی.» خوشبختانه گاز به موقع زنگ زد تا اطلاع دهد ناهارم آماده است پس لازم نبود که به مادرم توضیح دهم تا چه حد یک بازنده بودم. غذایم را تقریبا به داخل گلویم پرت می کنم تا نیازی نباشد صحبت کنم. - آروم تر میلا. این راه سالمی برای غذا خوردن نیست. چشمانم را برایش می چرخانم و او این حرکت را نشانه ای دانست که اذیت کردنم را تمام کند. به جایش اعلام کرد که برای آب تنی به استخرمان می رود. بعد از آنکه خوردنم تمام شد، ظرفم را در بازیافت انداختم و به سمت اتاقم رفتم تا تکنولوژی جدیدم را امتحان کنم. اول دوش را امتحان کردم و متوجه شدم که چقدر سریع به درخواست تغییر درجه ی دما پاسخ داد. پدر به تازگی تراشه های جدیدی به کل برنامه های خانه به عنوان بخشی از آزمایش بتا اضافه کرده است بنابراین حالا همه ی ما و کل خانه با هم سازگاریم. ساعتم همچنان به مچ دستم متصل است. پس به آن دستور دادم که آهنگ جدیدی پخش کند تا بتوانم به این ویژگی جدید عادت کنم. وقتی شروع به پخش در سرم کرد کمی بالا پریدم اما این بار آماده بودم. درحالی که دوش می گرفتم به آهنگ گوش کردم. این آهنگ مورد علاقه ام بود. چشمانم را بستم و با آهنگ همخوانی کردم و بعد درست برای یک لحظه ی کوتاه چیزی غیرعادی شنیدم. انگار که کسی اسمم را صدا می زد. به طور ذهنی به آهنگ گفتم که متوقف شود. در میان صدای آب بلند گفتم:« مامان؟ تو بودی؟» در انتظار جوابش به دقت گوش سپردم اما چیزی نشنیدم. فهمیدم که آهنگ صدای متفاوتی دارد وقتی در سرم پخش می شود با زمانی که از طریق اسپیکر شنیده می شود. [6]. Ariel
  14. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    توضیح نویسنده: این، داستانی خیالی است. اسم ها، شخصیت ها، مکان ها و حوادث ساخته ی تخیل نویسنده هستند و هرگونه به ذهن خطور کردن اشخاص واقعی، چه زنده و چه مرده، موسسات تجاری، وقایع و محل ها کاملا اتفاقی است. فصل اول هوشیاری ام را به موقع به دست می آورم تا وحشت کنم. نمی توانم چیزی ببینم و ناگهان هر محرک عصبی در بدنم شدیدا فعال می شود. در حالی که دستانم را برای رسیدن به پدرم دراز کرده ام بدنم به لرزه می افتد. - بابا. گریه می کنم. می دانم که او در همین جاست. در حالی که تلاش می کنم کسی را پیدا کنم تا مرا به واقعیت برگرداند، بازوانم شلاق وار به نوسان در می آیند. لحظه ای بعد، دستانی را احساس می کنم که به مچ هایم بند می شوند. صدای پدرم را می شنوم که می گوید:« چیزی نیست.» در حالی که نفس کم آورده ام زمزمه می کنم:« بابا.» چندین بار پلک می زنم تا تصویر اتاق به مرکز بینایی ام بگردد. نور کامپیوتر ها شبحی از پدرم را مشخص می کند. پدرم در حالی که که مرا به شکمش نزدیک می کند، می گوید:« میلا[1]...» او خیلی بلند به نظر می رسد؛ زیرا که او ایستاده است و من هنوز نیمه نشسته و خمیده روی میز هستم. - میلا... تو حالت خوبه. این همه سر و صدا برای چیه؟ تو میلیون ها بار این کارو انجام دادی. حق با اوست. من باید خوب باشم. این بیستمین باری است که در طی ده سال گذشته آپگِرِید[2] می شدم. هیچوقت قبلا با چنین احساس عجیبی بیدار نشده بودم. چه می شود اگر این بار فرق داشته باشد؟ در حالی که برای احساس راحتی سرم را به بدن پدرم می فشارم، تنفسم را آرام می کنم. اشک هایم را که به دلیل وحشتی که احساسش می کردم ولی توان توضیحش را نداشتم سرازیر بود، فرو می خورم. من اشک نمی ریزم. پدر برای اطمینان دادن به من که همه چیز خوب خواهد بود، دستانش را در موهای سیاهم فرو می برد. جی پی[3]از گوشه ی اتاق می گوید:« سرعت قلبش یک ذره تند شده اما حالش خوب به نظر میرسه.» او کارآمور پدر است. یا حداقل تا حدی می شود گفت. جی پی با من به مدرسه می رود اما دو سال بزرگ تر است. او در یک برنامه ی کارآموزی که آنجا درباره ی دستور کار موسسه ی ماهون[4]فهمیده بود، ثبت نام کرده است در حالی هنوز به مدرسه می رود. این قرار است که از دوره ی کالجش کم کند.. البته که مانیتور سرعت قلب تنها یک اقدام احتیاطی است. هیچ کس واقعا به آن احتیاج ندارد. از زمانی که شش سالم بود آن را لازم نداشتم تا الان. پدر در حالی که از من فاصله می گرفت تا با نگاه کردن به صورتم واکنشم را در نظر بگیرد می پرسد:« حالت خوبه میلا؟» یک دستم را به سرم می فشارم و جواب می دهم:« آره... احساس خوبی دارم. نمی دونم تمام اون کارها برای چی بود. متاسفم.» پدر اصرار می کند:« متاسف نباش میلا. اگر چیزی درباره ی این برنامه اشتباه باشه ما باید بدونیم قبل از اینکه منتشرش کنیم.» قسمتی از وجودم احساس افتخار می کند که پدر رئیس مدیریت تکنولوژی در شرکت ماهون است. این یعنی من بعد از دومین آزمایش، جدید ترین آپگرید را برای تراشه ی درون سرم به دست آوردم. این بار به جای یک نرم افزار به روز رسانی شده یک سخت افزار تکامل یافته بود. در هر حال به این معنی نبود که باید قسمتی از درونم برش بخورد. تراشه در حقیقت در قسمت خارجی بدن قرار می گرفت. کاملا مطمئن نیستم که چگونه کار می کند. اما می دانم که اگر به ته گردن هرکس نگاه کنید جایش را می بینید. هر کس که من دیده بودم یکی داشت اما پدر می گفت کسانی هنوز بیرون از شهر هستند که پولش را ندارند و یا نمی خواهند یکی داشته باشند. اما من نمی توانستم بفهمم که چرا یک نفر نباید این را بخواهد. من حدس می زنم که آن ها باید از توطئه ی دولت یا چیزی شبیه به آن بترسند که مثلا ایمپلَنت[5]میتواند افکار را بخواند اما این واقعا همه ی افکار را در بر نمی گرفت تنها دستوراتی را که به دستگاه هایتان می دهید شامل می شد. و غیر از آن پدر می گفت راهی برای ذخیره کردن دستوراتی که ما می دهیم نیست. پس شبیه به این نیست که یک نفر ذهن ما را نظارت کند و بر علیه ما از آن استفاده کند. علاوه بر آن، ایمپلنت ها محدوده ی کوتاهی دارند. مثلا اگر من بخواهم در خانه به ترموستات دستور دهم که حرارت را زیاد کند ابتدا باید با ساعتم ارتباط برقرار کنم تا بتوانم به سیگنال به آن دوری دسترسی پیدا کنم. با این حال شدیدا به دنبال این بودم که تمام کارهایی که می توانستم با آپگرید جدیدم بکنم بفهمم. در عین حال از آن خوشم نمی آمد. اول اینکه این من را از سایر هم کلاسی هایم جدا می کرد. از آنجایی که پدرم در ماهون کار می کرد و ما توانایی مالی اش را داشتیم میان هم کلاسی هایم اولین نفری بودم که ایمپلنتی را دریافت می کردم که من را به اینترنتی از همه چیز متصل می کرد. دوستانم حسادت می کردند به اینکه چطور می توانستم بدون حرکت دادن حتی یک انگشت با خانه و دستگاه هایم ارتباط برقرار کنم. پس تصمیم گرفتند که مرا به بیرون از جمع خودشان پرت کنند. جی پی تنها کسی است که می توانم او را ببینم چون که او هم شرایط مشابهی دارد. پدر او هم برای ماهون کار می کند. اما من نمی توانستم او را دقیقا دوست خود بدانم زیرا که هیچ چیز مشترکی جز حرفه ی پدرهایمان نداشتیم. اما مطمئنا نمی توانم هیچ کدام از این چیزها را به پدرم بگویم. اینکه بگذارم بداند تا چه حد از شغلش متنفرم آن هم به این دلیل که هیچ دوستی ندارم می توانست ناراحتش کند. و من می دانم که داشتن آخرین آپگرید نمی تواند باعث شود بقیه بیشتر از آن چیزی که الان هستند از من متنفر شوند. پس من نشانش نمی دهم. و علاوه بر آن، من احساس خوبی داشتم. این می توانست به خاطر عصب هایم و آپگرید جدید باشد. به اجبار لبخند می زنم:« واقعا حالم خوبه بابا. نمی تونم صبر کنم که به خونه برسم و ببینم که این ورژن جدید چه احساسی داره.» پدر در جواب لبخند می زند و من می توانم جی پی را از گوشه ی چشمم ببینم که خودش را مجبور به لبخند زدن می کند. جی پی به ظاهر از کلماتم مطمئن نیست اما پدر به نظر می رسد باورم کرده باشد و این تمام چیزیست که الان اهمیت داشت. پدر بوسه ی سریعی روی پیشانی ام می نشاند:« باشه. توی خونه می بینمت. دوست دارم میلا.» - من هم دوست دارم بابا. از روی میز می پرم و به کیفم چنگ می زنم. روی شانه ام آویزانش می کنم. قبل از آنکه بروم، به سمت بقیه ی افراد داخل اتاق دست تکان می دهم:« خداحافظ.» آسانسور را تا رسیدن به طبقه ی همکف سوار می شوم و در کنار خیابان نزدیک به فواره قدم می زنم. فواره بزرگترین محوطه ی محصور در وسط شهر است که مردم زیادی آنجا هم دیگر را ملاقات می کنند. ساختمان های شرکتی بسیار بزرگی اطرافش را احاطه کرده است اما در طبقات پایین آن ها کافه ها و فروشگاه ها قرار دارد. گروه های زیاد از مردم همیشه در طول لبه های فواره می نشیند. متوجه تعدادی بچه های آشنا از مدرسه می شوم که در نزدیکی آن قرار گذاشته بودند. موهای طلایی و لبخند جذاب با نمک ترین پسری که در گروه نشسته بود دلم را می لرزاند. او کارتر بود. فکر نمی کنم که متوجه من شده باشد اما روی زمین خم می شوم تا قفل دوچرخه ام را باز کنم و می گذارم موهایم صورتم را بپوشاند تا لازم نباشد با چشمان همکلاسی هایم برخورد کنم. می توانستم از ماشینی که پدرم چند سال پیش برایم خریده بود استفاده کنم اما دوچرخه ام را ترجیح می دادم. این بهترین روشی بود که می توانستم کمی ورزش کنم. پدر به من می گفت که سال ها پیش مردم باید ماشین هایشان را با دست به حرکت در می آوردند همانطور که من این کار را با دوچرخه ام می کردم اما حالا ماشین ها خود کار شده اند. پدر حتی می گفت مردم زمانی نیاز داشتند به کلاس بروند و گواهی نامه ی رانندگی بگیرند که به نظر من احمقانه می آید. پدر داستان های زیادی به من درباره ی روز های گذشته می گوید که وقتی او جوان تر بود اوضاع چگونه بود. وقتی من بچه بودم. او به من درباره ی مقدار خیلی زیادی انرژی که مردم استفاده می کردند و باعث بالا رفتن درجه ی هوای جهان شده بود می گفت. اسمش را گرمای جهانی گذاشته بودند. احمقانه است؛ نه؟ اما حالا دیگر شبیه آن روزها نیست. حدس می زنم در جایی خیلی دور مردم بالاخره متوجه شدند که اوضاع نیاز به تغییر کردن دارد. و این طعنه آمیز است. با اینکه ایمپلنت ها به ما کمک کرده اند تا از شر چیزهای مادی زندگی خلاص شویم، مردم بیشتر فعال و درگیر مسائل شده اند. مثلا ما برای هرکسی که بخواهد به صورت آنلاین آموزش ببیند امکانات کامل داریم اما هیچ کس نمی خواهد کاملا منزوی شود یا تنها درس خواند پس دیگر این را انجام نمی دهیم. و حتی با وجود اینکه ماشین هایی داریم که ما را به همه جا ببرند اما بیشتری ها ترجیح می دهند مثل من دوچرخه سوار شوند اگر مقصدشان زیاد دور نباشد چون این کار برایمان انرژی ذخیره می کند. قصد ندارم زیاده گویی کنم اما داستان های پدر همیشه مجذوبم می کرد. با سرعت آرام برای برگشتن به خانه پدال می زنم. زیاد دور نیست تنها چند مایل کوتاه. علاوه بر نگرانی من برای قبل، به خاطر استفاده از تکنولوژی جدید پدر هم که برای دومین بار رویم آزمایش شده بود نگران بودم. پس در راه رفتن به خانه، چند فوت وفن روی ساعتم امتحان کردم. بدون یک کلمه حرف، GPS را بالا آوردم و گذاشتم تا خانه هدایتم کند. بالافاصله متوجه شدم که ارتباط برقرار کردن چقدر راحت تر به نظر می رسد و زمان پاسخ هم کوتاه تر شده است. البته که من به نقشه ی GPS احتیاجی ندارم چون راه رفتن به خانه را یاد دارم. به منظره ی مقابلم چشم دوختم. حالا ساختمان های بلند شهر پشت من قرار گرفته اند و می توانم توربین های بادی را که در دوردست می چرخیدند ببینم. سوسوهای چراغ، پهنه های آفتابگیر یکی دو خانه ای را که دیده می شدند، از چشم می انداخت. تصمیم گرفتم برنامه ی جدیدی را روی ساعتم امتحان کنم و بگویم که آهنگی بفرستد. ناگهان چیزی سخت به سرم ضربه زد. آنقدر سخت که پرت شدم و دوچرخه به سمت پیاده رو سر خورد. دستانم را به سمت پایین گرفتم اما نتواستند جلوی سقوطم را بگیرند. پوست آرنجم خراشید. سوزش داشت اما چیزی نبود که به آسانی درست نشود. صدای کوبنده ی درون سرم متوقف نشد. چشمانم را محکم فشردم تا کوبش سنگین قابل تحمل شود اما به نظر می رسید نتیجه ای نداشته باشد. فکر کردم بسه. دقیقا همانطور صدای کوبش درون سرم به ملودی آرامی تبدیل شد. اوه. بعد از یک ثانیه فهمیدم که چه اتفاقی داشت می افتاد. البته که پدرم مختصرا به من درباره ی این جنبه ی آپگرید قبل از اینکه وارد اتاق شوم گفته بود. چرا دقیق تر گوش نداده بودم؟ او گفته بود که به جای پخش صوتی درون اسپیکرهای ساعتم، این از طریق ایپملنت جوری کار می کند که انگار آهنگ در سر من پخش می شود. واقعا هوشمندانه بود اما می توانستم از کمی اخطار قبلی استفاده کنم که مثلا:« میلا اگر احساس کردی که سرت در حال ترکیدنه، نگران نباش. فقط به خاطر آهنگه.» با این فکر چشمانم را می چرخانم و بعد کمی به خودم می خندم که به خاطر آهنگ اینقدر ترسیده بودم. دوباره سوار دوچرخه ام می شوم و می گذارم که موسیقی در سرم بلند تر شود. در حالی که به سمت خانه رکاب می زدم، فکر کردم که آهنگ واقعا خیلی عالی بود. این چیزی فوق العاده بود باید از رویش برای امتحانم نکته برداری کنم. 1. Mila 2. :Upgrade ارتقا. (توضیح مترجم: به دلیل نوع داستان ترجیحا عیناً انگلیسی کلمه استفاده می شود.) [3] . JP [4] . Mahone [5] . Implant: جای کاشت.( توضیح مترجم: اصطلاحی به کار رفته از جانب نویسنده است پس ترجیحا عیناً انگلیسی کلمه استفاده می شود.)
  15. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    نام رمان: درون سرم ( in my head ) نام نویسنده حقیقی: Alicia Rades نام مترجم: yegane98 کاربر انجمن نودهشتیا موضوعداستان: تخیلی، رمانتیک خلاصه داستان: میلا دختری دبیرستانی و معمولیست که در دورانی پیشرفته از زمان زندگی می کند. جایی که تمام نیاز های مردم با تکنولوژی توسعه یافته ی مخصوصی به سادگی تامین می شود. میلا که در تمام طول زندگی اش هیچ دوست واقعی نداشته مانند همیشه در تنهایی خودش به سر می برد که با دریافت تکنولوژی جدیدی که هرکسی نمی تواند آن را داشته باشد، اتفاق عجیبی برایش می افتد...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×