رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Yegane98

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    74
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Yegane98 در 25 مرداد

Yegane98 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

605 بار تشکر شده

11 دنبال کننده

درباره Yegane98

آخرین بازدید کنندگان نمایه

629 بازدید کننده نمایه
  1. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  2. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    . دوستان خیلی خوشحال میشدم اگر می تونستم در صفحه ی نقد نظراتتون رو ببینم درباره ی روند داستان و اینکه آیا رمان به اندازه ی کافی جذاب هست یا باید تغییراتی درش ایجاد کنم. نقد و بررسی رمان دختری از جنس شب
  3. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  4. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  5. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  6. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  7. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  8. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  9. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل پنجم: تا وقتی که ساعت سه نشد خانه را ترک نکردم که اولین نفری نباشم که به آنجا می رسم. بردن ماشینم را در نظر گرفتم اما نمی خواستم بیشتر از آن چیزی که بقیه فکر می کردند خودنمایی کنم پس تصمیم گرفتم با دوچرخه برم. مامان خداحافظی کرد و گفت تا می توانم لذت ببرم. وقتی به ملبری لین رسیدم، خیابان از ماشین ها و دوچرخه ها پر شده بود. وقتی وارد خانه شدم شخصی بهم سلام داد اما به دلیل شلوغی نمی توانستم بگویم چه کسی. لبخندی روی لب نشاندم که نشان دهم در حال لذت بردن هستم اما درونم در حال آتش گرفتن از این واقعیت بود که بعد از این قرار است چه کار کنم؟ همه لیوان نوشیدنی در دست داشتند پس به سمت آشپزخانه رفتم تا یکی برای خودم بریزم. بیرون از پنجره، می توانستم گروه دیگری از جمعیت را ببینم که اطراف استخر بودند. بعضی شنا می کردند و بعضی دختر ها هم در حیاط آفتاب می گرفتند. خانه ی آریل کوچک تر از ما بود اما اندازه ی استخرش باید دو برابر باشد. تمام چیزی که آرزو می کردم این بود که مانع از حضورم در مهمانی نشود. شک داشتم با وجود مردم زیادی که در اطراف بودند این کار را بکند. در حالی که به بررسی حیاط پشتی از پنجره ادامه می دادم جرعه ای از نوشیدنی میوه ای ام را می نوشم. متوجه مسابقه ی والیبالی در چمن ها می شوم. من هیچوقت به دنبال ورزش نبودم اما گروهی از دخترهایی که آن ها را از مدرسه می شناختم در حال تماشای بازی بودند. شاید حرف زدن با آن ها تلاش خوبی بود. شبیه دخترهایی به نظر می رسیدند که می توانستم با آن ها کنار بیایم. جمعیت را کنار می زنم تا راهم را برای رفتن به سمت زمین والیبال باز کنم. پنج دختری که از آشپزخانه زیر نظر داشتم هنوز حرکتی نکرده بودند. وقتی نزدیکشان شدم، یکی از دخترها برگشت. او موهای قرمز کوتاهی داشت که به خاطر پوست نسبتا خوبش به او می آمد. در حالی که به جایی روی چمن ها اشاره می کردم پرسیدم:« میشه بشینم؟» می دانم که واقعا نیازی به پرسیدن نبود اما نمی خواستم مزاحم گروهشان بشوم. دختر مو قرمز لبخندی می زند و بقیه ی آن ها نگاهشان را به سمت من تغییر می دهند. - اشکالی نداره. اسمت میلاست درسته؟ در حالی که روی زمین می نشستم سرم را تکان می دهم. با لبخند بزرگی می گوید:« من کایام. این ها هم اِم، اَنیا، کالی و پاتریک هستن.» برای همه دست تکان دادم:« سلام.» از آنجایی که همگی در جوابم لبخند زدند به نظر دختر های خوبی بودند. کمی به گروهشان نزدیک تر شدم و آن ها به نظر می رسید مشکلی نداشته باشند. کایا توضیح می دهد:« ما داشتیم پسرها رو تماشا می کردیم.» به زمین بازی اشاره کرد:« به نظرت کدومشون جذاب ترن؟» در حالی که پسرهای آن طرف تور را نگاه می کردم می گویم:« امم...» آن ها همگی بدن هایی عضلانی داشتند و لباس هایشان را در آورده بودند. پسری با موهای بلوند به سمت چمن ها می دود تا به توپ ضربه بزند و نگاه من در مال او قفل می شود. کارتر. حرارت به گونه هایم هجوم می برد. به این نمی توانست معنی خاصی برای من داشته باشد اما خدایا او خیلی جذاب بود. کایا با ناراحتی می گوید:« اوه... فهمیدم. دیگه چیزی نگو.» سپس به سمت بقیه ی دوستانش می چرخد:« میلا به کارتر رای میده. این اونو در راس قرار میده.» با صدای بلند فریاد زدم:« چی؟ من حتی به سوالت جواب ندادم.» کایا شانه ای بالا می اندازد:« حتی نیازی نبود.» همه ی آن ها خندیدند و برای یک لحظه انگار که به من می خندیدند. کمی دیگر با آن ها نشستم اما تمام کاری که انجام می دادند صحبت کردن درباره ی پسرهایی بود که من نمی شناختم. کمی احساس غریبی کردم. وقتی پسرهایی که در زمین بازی بودند تصمیم به استراحت گرفتند من هم بلند شدم و ترکشان کردم. دخترها حتی به زحمت متوجه شدند. آریل را در کنار استخر دیدم در حالی که به داخل بر می گشتم. به نظر می رسید که او حتی متوجه حضور من نشده بود که به خاطرش ممنون بودم. ما برای سال ها با هم حرف نزده بودیم اما من نمی دانستم او چه فکری می کرد اگر که می فهمید یک بازنده در استخر پارتی اش شرکت کرده است. من با فکر اینکه او برای بردن جایگاه بهترین میزبان مهمانی خوش آمد گویی سرگرم حرف زدن با دوستانش بود احساس آرامش می کردم. او احتمالا فرصتی برای اینکه درگیر من شود نداشت. چون نمی دانستم چه کاری انجام دهم، تصمیم گرفتم دوباره لیوانم را پر کنم. پرش که کردم، چرخیدم که چیزی محکم خوردم. نوشیدنی ریخت و تمام لباس سفیدم را پر از مایع قرمز کرد. با وحشت به پایین نگاه کردم. خبر خوب این بود که کف سفید خانه ی رایت ها هیچ آسیبی ندیده بود اما به جایش من خیس شده بودم. شخصی گفت:« متاسفم.» سر بلند کردم که ببینم با چه کسی برخورد کرده بودم و خودم را در حالی یافتم که به چشمان آبی کارتر هایز خیره شده بودم.
  10. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل چهارم: من و جی پی دیگر بعد از آن روز زیاد موقع ناهار با هم حرف نمی زنیم. نه اینکه در مواقع عادی می زدیم. او به من می گفت که نگاهم قابل خواندن است و بعد دوباره سعی کرد بحث نرفتنم به مهمانی را پیش بکشد. نمی توانم کاری جز تحویل دادن یک نگاه عجیب غریب به او کنم. چرا او نمی خواست من بروم؟ بعد از آن سکوتش با این تصور که می خواست برایم رئیس بازی در آورد بیشتر عصبی ام می کرد. همان طور که گفتم ما هیچوقت دوستان خوبی نبودیم. آن هفته در وقت ناهار اعلامیه ای را که دوشنبه آمده بود، به یاد آوردم و تمام زمانم را صرف خیال پردازی درباره ی چطور پیش رفتن استخر پارتی کردم. نمی دانستم چه چیزی بپوشم پس چهارشنبه کمی خرید با ساعتم- که به نظر می رسید با ایمپلنت جدید بهتر هم شده باشد- انجام دادم و یک بیکینی سفارش دادم. سفارشم پنجشنبه با پست رسید و وقتی امتحانش کردم عالی به نظر می آمد. یک بند چرمی روی شانه داشت و از پارچه ی نقره ای زرق و برق دار درست شده بود. حتی یک روپوش سفید جذاب هم با آن دریافت کرده بودم. به مامان درباره ی استخر پارتی گفتم و او حتی خوش حال تر از من به نظر می رسید. در شانزده سالگی بالاخره در اولین مهمانی عمرم شرکت می کنم! هیجان او حتی مال من را بیشتر می کند. بعد، ما قابلیت جدید زنگ زدن را در ایمپلنت هایمان امتحان کردیم. او یک طرف سالن ایستاد و من در طرف دیگر. این شگفت انگیز بود که چطور می توانستیم صدای یک دیگر را در ذهن هایمان بشنویم اما هنوز هم باید بلند حرف می زدیم تا نتیجه دهد. جمعه شب، بابا برایم مقاله ی جدیدی درباره ی روزهای قدیم فرستاد. خیلی فریبانه به نظر می رسید اگر که از آن صرف نظر می کردم پس به ایمپلنتم گفتم که آن را با صدای بلند برایم بخواند. وقتی با بی خیالی روی تیوبی که در استخرمان بود شناور بودم، به مقاله که درباره ی تاریخچه ی تلفن ها بودم گوش دادم. مقاله تمام شد و من می خواستم به ایمپلنتم دستور دهم تا چیز دیگری پخش کند که صدای متفاوتی در سکوت شنیده شد. ساعتم را بررسی کردم تا ببینم چه چیزی پخش می کند اما هیچی روی صفحه اش ندیدم. سپس با دقت گوش دادم که ببینم صدا چه می گفت. - به استخر پارتی نرو. به حدی غیرمنتظره بود که روی تیوب کمی تلو خوردم. صدا می گوید:« میلا...» حالا به قدری وحشت کرده بودم که داخل استخر افتادم. در قسمت عمیق نبودم اما باز هم در حالی که بالا می آمدم هوا را بریده بریده نفس می کشیدم. تقریبا فریاد زدم:« چی؟» نگاهم را به اطراف حیاط دوختم اما کسی را ندیدم. روی صدا تمرکز کردم که کاملا غیرمنتظره مانند صدای جی پی بود اما در حقیقت صدای جی پی نبود که در سرم شنیده می شد. با صدای بلند پرسیدم:« کی اونجاست؟» اما کسی جواب نداد. نکته ی عجیب این بود که اگر کسی واقعا در سرم بود تنها توضیحی که می توانستم بدهم این بود که با تماس گرفتن ارتباط برقرار کرده باشد اما من اول باید به تماس جواب می دادم. به علاوه وقتی من و مامان امتحانش کردیم، یک زمینه ی ثابت وجود داشت که اطلاع می داد در حین تماس هستید. این بار احساسش نکردم. خودم را خشک کردم و به سمت اتاقم رفتم. شاید تنها تصورش کرده بودم. شاید این راهی بود که ناخودآگاهم با جی پی موافقت کند. اما نمی تواند اینطور باشد وقتی که هنوز دوست دارم به استخر پارتی بروم. فکر کردم که به پدر درباره اش بگویم اما اگر که فقط تصور من باشد اطلاعاتش را به هم می ریزد. تصمیم گرفتم فعلا این قضیه را پیش خودم نگه دارم. *** روز شنبه بود و ساعت سه، دیر تر از هر زمان دیگر سر می رسید. کل روز را به امتحان کردن مدل موهای مختلف گذرانده بودم که متاسفانه زمان زیادی برای فکر کردن درباره ی تصمیمم می داد. قسمتی از وجودم با جی پی موافق بود می خواست که از مهمانی بگذرم اما بعد به این فکر کردم که این می توانست فرصتی برای پیدا کردن چند دوست واقعی باشد. تصمیم گرفتم که اعتمادم را از دست ندهم اما هنوز نمی دانستم که با موهایم چه کار کنم. باید بالا ببندمش یا پایین رهایش کنم؟ نمی خواستم طوری درستش کنم که انگار دار خودنمایی آپگریدم را می کنم اما با این حال همه کارتر را تشویق کرده بودند وقتی این کار را انجام داده بود. شاید در مهمانی همه فکر کنند که آپگرید من هم به همان باحالی است. نمی توانم مطمئن باشم. تصمیم گرفتم موهایم را بالا ببندم اما جوری که بتوانم هر وقت لازم بود به راحتی پایین رهایشان کنم اگر که نگاه های خیره ی عجیبی دریافت کردم. به ساعتم گفتم تا جدید ترین مدل ها را نشان دهد و صفحه ی مجازی بزرگی مقابل صورتم نمایش داده شد. قبل از آنکه یکی را انتخاب کنم، چند نمونه از طرح ها را با نگاه رد می کنم. صدایی در ذهنم گفت:« من موهاتو پایین ترجیح میدم.» ابتدا فکر کردم که این صدای تبلیغاتی سایتی است که در آن بودم، طی چند روز گذشته به آن عادت کرده بودم اما بعد متوجه شدم این همان صدایی است که در استخر شنیده بودم. بلند فریاد زدم:« تو کی هستی؟» - فقط یک دوست. - دوست؟ اگر که واقعا یک دوست بودی از سرم بیرون می رفتی. کی هستی؟ - میتونی منو پارکر صدا بزنی. - چطور وارد سرم شدی؟ اگر در حال تماس با تو باشم باید بهم اطلاع داده بشه. چه خبره؟ صدا می گوید:« من راه های خودمو دارم.» در سکوت که مختصری که به دنبال می آید، یک دقیقه وقت می گذارم تا بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن بود. من باید در حال تصور صدا باشم درست است؟ این شبیه به صدای ساختگی کامپیوتری نیست و من هم از آنجایی که صدای زمینه ی ثابت تماس را نمی شنیدم پس در حین تماس نبودم. شاید اشتیاقم برای نیاز به یک دوست دیوانه ام کرده بود. به پارکر می گویم:« من نیازی به دوست ندارم.» در حالی که می دانم یک دروغ واضح است. - از سرم برو بیرون. پارکر حرف دیگری نزد پس حدس زده ام که باید رفته باشد. داشتم موهایم را بالا می دادم که تصمیم گرفتم آن ها را پایین ببندم. سپس فرشان می دهم تا کمی حجم بگیرند.
  11. Yegane98

    دختری از جنس شب | yegane98

    .
  12. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل سوم: من و جی پی در سکوت پشت میز غذاخوری نشسته بودیم. هر روز به همین شکل است. او گاهی دهانش را جوری باز می کند که انگار می خواهد چیزی بگوید اما هیچوقت حرف نمی زند. امروز، او نگاهش را پایین به سمت غذایش نگه داشته بود. گذاشتم چشمانم اطراف سالن غذاخوری سرگردان شوند. متوجه چندتا از بچه ها شدم که از میزهایی که کمی با ما فاصله داشت به من زل زده بودند و اشاره می کردند. پسری که در میز کناری ام نشسته بود در حالی که دستش را در بینی اش فرو برده بود با سرگرمی به من خیره شده بود. حتی پسر نابغه ای که در کلاس ریاضی پشت سر من می نشیند نگاهش را به رویم قفل کرده است. باید به خاطر ایمپلنت جدیدم باشد. آن با آبی کمی درخشان تر از سایرین در پشت گردنم می درخشید. به طور ناگهانی دستانم را بالا بردم و کش مویم را کشیدم تا موهایم بتوانند ایمپلنت را بپوشانند. مطمئن نبودم چطور به نظر می رسید که تصادفی این کار را انجام دادم در حالی که نگاه معذبم به سرعت در سالن حرکت می کرد. ترجیح می دادم به هرجایی نگاه کنم جز گروه بچه هایی که به من زل زده بودند. جی پی می گوید:« درباره ی اونا نگران نباش.» در حالی که به سمت او بر می گشتم می پرسم:« چی؟» - اونا حسادت می کنن. اونا هم آپگرید رو می خوان. سرم را تکان می دهم که انگار متوجه هستم اما واقعا نمی دانستم که آن ها چرا مجبور به اشاره کردن و زل زدن بودند. می پرسم:« آپگرید تو چی؟» - هنوز ندارمش. یادت نیست؟ درست بود. جی پی جزوی از گروه کنترل این برنامه بود. کار کردن در ماهون همیشه امتیازاتش را ندارد. آن ها به افرادی احتیاج داشتند که خارج از جریانات بدون امتحان کردن تولیدات روی خودشان و بازخورد متعصبانه، مواظب اطلاعات باشند. جی پی قبلا همزمان با من آپگریدها را دریافت می کرد اما نه از زمانی که به عنوان کارآموز مشغول کار کردن با آن ها شده بود. ما برای چند دقیقه ی دیگر هم در سکوت نشستیم. همیشه صحبت های کوتاهی بین ما هست- اگر که صحبتی هم باشد. من درباره ی اتفاقی که دیروز برایم افتاد فکر می کنم و اینکه چه معنایی می توانست داشته باشد. پس از ناهار جی پی مستقیم به سمت دفترکار ماهون می رود. این قسمتی از برنامه ی کارآموزی است که او نیمه ی دوم ساعت مدرسه را جیم بزند و هنوز برای کار کردن در آنجا قبولش داشته باشند. فکر می کنم شاید او می توانست به خاطر من بررسی در این باره انجام دهد. شجاعانه می پرسم:« تو به اطلاعات من دسترسی داری درسته؟» معمولا من چیزهای خصوصی مثل این را با او در میان نمی گذاشتم اما تنها راه دیگر، پرسیدن از پدرم بود و من نمی خواستم نگرانش کنم. او در حالی که پشت گردنش را لمس می کرد سر تکان داد. انگشتانش با ملایمت ته موهای تیره اش را لمس می کنند و تیشرتش در قسمت سینه به دور عضلات غیرمنتظره اش تنگ می شود. برای مدتی طولانی، من فکر می کردم که او این کار را انجام می دهد تا مطمئن شود که ایمپلانتش هنوز آنجاست یا چیزی شبیه به آن اما فهمیده بودم که این فقط حرکتی از روی عادت بود. - می تونی مال منو امروز بررسی کنی؟ می تونی مطمئن بشی که همه چیز درسته؟ او با صدایی مخلوط با رگه های هشدار پرسید:« چرا؟ چیزی درباره ی ایمپلنت درست نیست؟» به احساسی که بعد از بیدار شدنم درونم ایجاد کرده بود فکر کردم. نمی توانم مطمئن باشم اما گاهی اوقات احساس درستی ندارد. دروغ می گویم:« نه. من فقط میخوام که مطمئن بشم بعد از اون سرعت تند قلبم دیروز، همه چیز مرتبه.» وقتی که صدای بلند خنده و تشویق از سمت دیگر کافه تریا بلند می شود، جی پی فرصتی برای جواب دادن پیدا نمی کند. هر دو به کارتر هایز که با گروه دوستانش خوش و بش می کرد نگاه کردیم. کارتر شاید جذاب ترین و محبوب ترین هم پایه ای من باشد پس وقتی می گویم با دوستانش خوش و بش کرد منظورم کل گوشه ی سالن غذاخوری بود. همه دور او جمع می شوند اما من نمی توانستم ببینم چه خبر بود. حتی چند نفر از پسرهای مشهور پایه های بالاتر هم دور میزش جمع شده بودند.. من نمی توانستم کاری جز خیره شدن به او کنم. اگر در این مدرسه تا این حد طرد شده نبودم شاید می توانستم شانسی با او داشته باشم. تنها نگاه کردن به او از داخل نرمم می کرد و دلم را می لرزاند. آریل رایت[7]، بازویش را چسبید و طوری به او لبخند زد که انگار خداست. دندان هایم را با آزردگی روی هم فشردم. من و آریل زمانی دوست بودیم. بعد از اینکه اولین ایمپلنتم را گرفتم او همه را علیه من کرد. این به گذشته وقتی پایه اول بودم بر می گردد اما هنوز هم نمی توانم از او متنفر نباشم وقتی که می بینم چطور موقعیت اجتماعی ام به حالت قبل بر نمی گردد. من نمی دانم تمام این تشویق ها برای چیست تا وقتی که کارتر بر می گردد و من متوجه نور آبی می شوم که از پشت گردنش می درخشید. آن درخشان تر از مال هر کس دیگریست به جز من. چطور او یک آپگرید به دست آورده بود؟ جی پی سوال پرسیده نشده ام را جواب می دهد:« انتخاب چرخشی. اون یکی از منتخب های چرخشی ما برای آزمایش بتا بود.» چشمانم را باریک می کنم:« من متوجه نمیشم. من هم آپگرید رو دارم. چرا همه اونو تشویق می کنن و منو نه؟» جی پی تنها سرش را تکان می دهد انگار که این چیزیست که نمی خواهد برای من توضیح دهد. در همان لحظه ساعتم وز وز می کند و تمام سالن در سکوت فرو می روند. همه به دستگاه هایشان چسبیده بودند و من فورا می فهمم که این یک پیام دسته جمعی است. پدر درباره ی ویژگی جدید آپگریدم به من گفته بود پس امتحانش می کنم. با ذهن به ساعتم می گویم که پیام را برایم بخواند و صدای ساختگی کامپیوتری وارد سرم می شود. با هیجان می گوید:« کی تفریح زیر نور خورشید رو دوست نداره؟ هیچ کس.» کارتر با تعجب از وسط سالن غذاخوری فریاد می زند:« داره توی سرم پخش میشه.» همه دوباره شروع به تشویقش می کنند. صدای کامپیوتری دوباره پخش اعلامیه را ادامه می دهد:« این شنبه در ساعت سه بعد از ظهر برای استخر پارتی به ما ملحق بشین. خیابان 1113 مالبری لین. به هیچ کس و همه کس خوش آمد گفته میشه.» مالبری لین. من این آدرس را می شناختم. اینجا خانه ی آریل رایت بود. لب پایینم را گاز می گیرم و تلاش می کنم تا اعلامیه را درک کنم. آریل همه را به خانه اش دعوت می کرد؟ من می دانم که او گاهی اوقات مهمانی می گیرد اما قصدش از دعوت همه چیست؟ این راهیه که می خواهد با آن محبوبیتش را بیشتر کند؟ جی پی می گوید:« به نظر گیج شدی.» توضیح می دهم:« نمی فهمم چرا آریل همه رو به مهمونیش دعوت میکنه.» جی پی جوری به من نگاه می کند که انگار این کاملا مشخص است:« مهمونی خوش آمدگویی.» اوه آریل تلاش می کرد تا امتیاز دختر پیشاهنگ را ببرد تا همه به او به عنوان نماینده ی مهمونی سال دومی ها رای بدهند. باید بگم که من این کار را نخواهم کرد. من در مراسم احمقانه ی "من ملکه ی دنیا هستم" او هم شرکت نمی کنم. اما با این حال او گفت همه دعوت هستند. خیلی ها آنجا خواهند بود و اگر بین آن ها باشم ممکن است کمک کند کمی هم امتیاز اجتماعی در مدرسه نصیب من شود. شاید نشان دادن اینکه من آنقدر هم بد و متفاوت نیستم کمک کند بقیه بیشتر مرا دوست داشته باشند حتی اگر قبل از آن ها آپگریدها جدید می گیرم. علاوه بر آن من هیچوقت در بیکینی وحشتناک به نظر نمی رسم. چشمان قهوه ای جی پی با جدیت به چشمان من خیره می شوند:« حتی فکرشم نکن.» افکار درون سرم باید روی صورتم نمایان شده باشند. در حالی که می دانم دقیقا درباره ی چه چیزی صحبت می کند با بی گناهی می پرسم:« درباره چی؟» می گوید:« این قرار نیست اون ها رو بیشتر از این شبیه تو کنه.» بحث می کنم:« این نمی تونه اون ها رو کمتر از این شبیه من کنه.» - دارم بهت میگم که نباید بری. حرارت صورتم را می گیرد و ناگهان من بیشتر از هروقت دیگری می خواهم بروم. - تو چیکاره ای که بهم بگی چیکار کنم؟ جی پی اشاره می کند:« آریل تا حدی دشمن اصلی تویه.» چشمانم را برایش تنگ می کنم:« تو چی درباره این قضیه می دونی؟» او دستانش را به حالت دفاع بالا می آورد:« هی... من فقط دارم سعی می کنم که دوست خوبی باشم.» - دوست؟ من هیچ دوستی ندارم. به همین خاطر من باید به این استخر پارتی لعنتی برم. با عصبانیت از جایم بلند می شوم و یک راست سالن غذاخوری را طی می کنم تا ظرف هایم را بازیافت کنم. چرا جی پی فکر می کرد که این حق را دارد به من بگوید چه کاری انجام دهم؟ وقتی بعد از انداختن سینی در سطل آشغال برگشتم، چشمانم به طور مختصر با مال کارتر برخورد کرد. او با لبخندی نصفه نگاهش را برگرداند. گونه هایم آتش گرفت و در حالی که دور می شدم گذاشتم موهای آزادم صورتم را بپوشانند سپس تا جایی که می توانستم به سرعت از سالن غذاخوری خارج شدم. [7] . Ariel Right
  13. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    فصل دوم: وقتی به خانه نزدیک شدم، بلافاصله شروع به امتحان تکنولوژی جدیدم کردم. پدر گفت که این یکی محدوده ی بیشتری را شامل می شود پس در حالی که نزدیک ورودی ساختمان می شدم چند دستور کوتاه دادم. در ورودی زود تر از آن چه پیش بینی می کردم باز شد و من با فکر اینکه چقدر عالی بود لبخند زدم. همان کار را روی در ساختمان هم امتحان کردم و به نتیجه ی مشابهی رسیدم. وقتی از در گذشتم مادرم پرسید:« چطور پیش رفت؟» در سالن منتظر من ایستاده بود و یکی سینی شیرینی در دستش نگه داشته بود. در حالی که یک شیرینی از سینی اش بر می داشتم گفتم:« خوب بود.» آن ها گرم و خوشمزه بودند. تلاش کردم مادرم را با صورت پودری و دستان خمیری تصور کنم. جوری که در روزهای قدیم آشپزی می کردند. پدر همیشه درباره اش به من می گفت. اما در حقیقت من تا به حال پودری ندیده ام پس نمی دانم چطور تصورش کنم. پدر می گفت که مردم عادت داشتند با مواد اولیه غذا بپزند. حالا تمام غذاهایی که به داخل خانه تحویل داده می شوند و همه چیز بسته بندی شده است. ما می توانیم شیرینی هایی سفارش دهیم که پخته شده اند اما مادرم دوست دارد خودش بپزد پس تنها چیزی که سفارش می دهد خمیر یخ زده است. من فکر می کنم که اگر تمام مواد اولیه به او داده شود مامان آشپز خوبی می شود اما در حقیقت من نمی توانم او را حتی در حال مالیدن کره ی بادام زمینی به تکه ی نان ببینم. این کاری بود که مردم در روزهای قدیم انجام می دادند. این به نظر من رفتاری لذت بخش است. مامان می گوید:« خوبه که اینطوری میشنوم.» در حالی که جلو تر ایستاده بودم هردو با هم به سمت آشپزخانه می رویم. او به خاطر کوچک تر بودن یک پایش که ناشی از شکستگی در بچگی بود آهسته تر راه می رود. من آن موقع کوچک بودم اما هنوز هم آن روز را به روشنی به خاطر دارم. آن روزی بود که من برای اولین بار ایمپلنت را دریافت کردم و او با من در حال پذیرایی بازی می کرد که تلفن زنگ زد. او به طبقه ی بالا رفت تا خصوصی صحبت کند و چند دقیقه ی بعد در حالی که می دوید برگشت که در بالای پله ها سکندری خورد و موقع سر خوردن به سمت پایین پایش شکست. دوست ندارم بیشتر از این درباره اش صحبت کنم چون از آنجایی که آن موقع بچه بودم و با او تنها، هیچ ایده ای نداشتم که چطور به او کمک کنم و این حادثه برایم خیلی دلخراش است. صدای مادرم مرا از خاطرات بیرون کشید:« منظورم اینه که من انتظار نداشتم چیزی اشتباه پیش بره. هیچوقت نمیره. اما فقط میخوام مطمئن بشم که همه چیز درسته.» مادرم در حال حاضر آپگرید جدیدش را دریافت کرده بود. با خودم فکر کردم که آیا او هم چیز عجیبی احساس کرده بود؟ اما می دانستم که اگر کرده بود چیزی می گفت. - آره مامان. همه چیز مثل همیشه خوب بود. مادرم با تعجب فریاد زد:« میلا!» به سرعت چرخیدم تا با او رو به رو شوم:« چی شده؟» به آرنجم اشاره کرد:« چه اتفاقی برای بازوت افتاده؟» خراش روی بازوی راستم را لمس می کنم:« اوه.» با خجالت اعتراف می کنم:« از روی دوچرخه ام افتادم. برنامه ی آهنگ منو ترسوند.» مامان با صدای بلند می خندد:« بار اول منم ترسوند.» امروز شنبه است پس مدرسه ندارم. به تندی با چشمانم در یخچال را بررسی می کنم تا ببینم چه چیزی برای خوردن داریم. یک ستون روی در داریم که نشان می دهد چه چیزهایی در یخچال داریم و یکی دیگر برای اینکه فهرست چیزهایی که نداریم و یکشنبه قرار است به محموله ی خوار و بارمان بیاید را نشان دهد. بابا درباره ی اینکه چطور مردم در روزهای قدیم به خواروبار فروشی می رفتند تا برای خودشان خرید کنند حرف می زد. می توانی باورش کنی؟ حالا یخچالمان بررسی می کند چه چیزی داریم و دستور می دهد که هر هفته به ورودیمان فرستاده شود. یخچال تنها موارد عادی را سفارش می دهد اما ما خودمان می توانیم موارد دیگری به لیست اضافه کنیم مثلا اگر قرار بود مهمانی بگیریم- اگر که واقعا چیزی مثل مهمانی داشتیم. به سرعت کارکرد یخچال را امتحان کردم. ما معمولا آبمیوه پرتغال نداریم پس به یخچال دستور دادم که به فهرست اضافه اش کند. انجامش داد. سپس به سمت یخچال رفتم و یکی از ظرف های ناهارم را برداشتم. آن را به گاز چسباندم و با ذهنم درجه ی حرارت و زمانش را تنظیم کردم. ما هنوز نمی دانیم که یخچال غذایمان را خودش مستقیما می فرستد یا چیزی شبیه به آن که به نوعی باعث شرمندگی است اما به نظر نمی رسد که کار سختی باشد پس زیاد اهمیتی نمی دهم. این می توانست کمک بزرگی کند اگر که شما ناتوان یا چیزی شبیه به آن بودید. برگشتم و مادر را دیدم که به من نگاه می کرد. سینی شیرینی هایش روی اپن قرار گرفته بود و او در حال جویدن یکی از آن ها بود. بعد از اینکه قورتش داد گفت:« جی پی اونجا بود. درسته؟» طوری که انگار او یکی از احمقانه ترین سوال های دنیا را پرسیده بود جواب دادم:« خب... آره.» مامان ابروهایش را بالا برد. به تلخی گفتم:« مامان... میشه تمومش کنی؟ من و جی پی به زحمت دوست به حساب میایم. هر دوی ما بازنده ایم و اینم خوب میدونیم اما این باعث نمیشه که با هم کنار بیایم.» مامان برای سال ها ما را تشویق به بودن کنار هم می کرد هیچ فرقی نداشت که چند بار برایش توضیح دهم او نمی خواست بفهمد که حتی اگر من و جی پی برای وقت ناهار کنار هم می شینیم دقیقا دوست به شمار نمی آییم. من عاشق این هستم که دوستانی داشته باشم و جزوی از یک گروه بزرگ بشم اما ندارم. بعضی موقع ها فکر می کردم که حاضرم در عمل هر کاری کنم تا این اتفاق بیفتد. هرچیزی که بشود جز ریسک روی ناپدید شدن پدرم. با به حساب آوردن آن می دانستم که وارد شدن به گروه آریل[6]امکان ناپذیر می شود. مامان اطمینان می دهد:« اوه عزیزم. تو یک بازنده نیستی.» خوشبختانه گاز به موقع زنگ زد تا اطلاع دهد ناهارم آماده است پس لازم نبود که به مادرم توضیح دهم تا چه حد یک بازنده بودم. غذایم را تقریبا به داخل گلویم پرت می کنم تا نیازی نباشد صحبت کنم. - آروم تر میلا. این راه سالمی برای غذا خوردن نیست. چشمانم را برایش می چرخانم و او این حرکت را نشانه ای دانست که اذیت کردنم را تمام کند. به جایش اعلام کرد که برای آب تنی به استخرمان می رود. بعد از آنکه خوردنم تمام شد، ظرفم را در بازیافت انداختم و به سمت اتاقم رفتم تا تکنولوژی جدیدم را امتحان کنم. اول دوش را امتحان کردم و متوجه شدم که چقدر سریع به درخواست تغییر درجه ی دما پاسخ داد. پدر به تازگی تراشه های جدیدی به کل برنامه های خانه به عنوان بخشی از آزمایش بتا اضافه کرده است بنابراین حالا همه ی ما و کل خانه با هم سازگاریم. ساعتم همچنان به مچ دستم متصل است. پس به آن دستور دادم که آهنگ جدیدی پخش کند تا بتوانم به این ویژگی جدید عادت کنم. وقتی شروع به پخش در سرم کرد کمی بالا پریدم اما این بار آماده بودم. درحالی که دوش می گرفتم به آهنگ گوش کردم. این آهنگ مورد علاقه ام بود. چشمانم را بستم و با آهنگ همخوانی کردم و بعد درست برای یک لحظه ی کوتاه چیزی غیرعادی شنیدم. انگار که کسی اسمم را صدا می زد. به طور ذهنی به آهنگ گفتم که متوقف شود. در میان صدای آب بلند گفتم:« مامان؟ تو بودی؟» در انتظار جوابش به دقت گوش سپردم اما چیزی نشنیدم. فهمیدم که آهنگ صدای متفاوتی دارد وقتی در سرم پخش می شود با زمانی که از طریق اسپیکر شنیده می شود. [6]. Ariel
  14. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    توضیح نویسنده: این، داستانی خیالی است. اسم ها، شخصیت ها، مکان ها و حوادث ساخته ی تخیل نویسنده هستند و هرگونه به ذهن خطور کردن اشخاص واقعی، چه زنده و چه مرده، موسسات تجاری، وقایع و محل ها کاملا اتفاقی است. فصل اول هوشیاری ام را به موقع به دست می آورم تا وحشت کنم. نمی توانم چیزی ببینم و ناگهان هر محرک عصبی در بدنم شدیدا فعال می شود. در حالی که دستانم را برای رسیدن به پدرم دراز کرده ام بدنم به لرزه می افتد. - بابا. گریه می کنم. می دانم که او در همین جاست. در حالی که تلاش می کنم کسی را پیدا کنم تا مرا به واقعیت برگرداند، بازوانم شلاق وار به نوسان در می آیند. لحظه ای بعد، دستانی را احساس می کنم که به مچ هایم بند می شوند. صدای پدرم را می شنوم که می گوید:« چیزی نیست.» در حالی که نفس کم آورده ام زمزمه می کنم:« بابا.» چندین بار پلک می زنم تا تصویر اتاق به مرکز بینایی ام بگردد. نور کامپیوتر ها شبحی از پدرم را مشخص می کند. پدرم در حالی که که مرا به شکمش نزدیک می کند، می گوید:« میلا[1]...» او خیلی بلند به نظر می رسد؛ زیرا که او ایستاده است و من هنوز نیمه نشسته و خمیده روی میز هستم. - میلا... تو حالت خوبه. این همه سر و صدا برای چیه؟ تو میلیون ها بار این کارو انجام دادی. حق با اوست. من باید خوب باشم. این بیستمین باری است که در طی ده سال گذشته آپگِرِید[2] می شدم. هیچوقت قبلا با چنین احساس عجیبی بیدار نشده بودم. چه می شود اگر این بار فرق داشته باشد؟ در حالی که برای احساس راحتی سرم را به بدن پدرم می فشارم، تنفسم را آرام می کنم. اشک هایم را که به دلیل وحشتی که احساسش می کردم ولی توان توضیحش را نداشتم سرازیر بود، فرو می خورم. من اشک نمی ریزم. پدر برای اطمینان دادن به من که همه چیز خوب خواهد بود، دستانش را در موهای سیاهم فرو می برد. جی پی[3]از گوشه ی اتاق می گوید:« سرعت قلبش یک ذره تند شده اما حالش خوب به نظر میرسه.» او کارآمور پدر است. یا حداقل تا حدی می شود گفت. جی پی با من به مدرسه می رود اما دو سال بزرگ تر است. او در یک برنامه ی کارآموزی که آنجا درباره ی دستور کار موسسه ی ماهون[4]فهمیده بود، ثبت نام کرده است در حالی هنوز به مدرسه می رود. این قرار است که از دوره ی کالجش کم کند.. البته که مانیتور سرعت قلب تنها یک اقدام احتیاطی است. هیچ کس واقعا به آن احتیاج ندارد. از زمانی که شش سالم بود آن را لازم نداشتم تا الان. پدر در حالی که از من فاصله می گرفت تا با نگاه کردن به صورتم واکنشم را در نظر بگیرد می پرسد:« حالت خوبه میلا؟» یک دستم را به سرم می فشارم و جواب می دهم:« آره... احساس خوبی دارم. نمی دونم تمام اون کارها برای چی بود. متاسفم.» پدر اصرار می کند:« متاسف نباش میلا. اگر چیزی درباره ی این برنامه اشتباه باشه ما باید بدونیم قبل از اینکه منتشرش کنیم.» قسمتی از وجودم احساس افتخار می کند که پدر رئیس مدیریت تکنولوژی در شرکت ماهون است. این یعنی من بعد از دومین آزمایش، جدید ترین آپگرید را برای تراشه ی درون سرم به دست آوردم. این بار به جای یک نرم افزار به روز رسانی شده یک سخت افزار تکامل یافته بود. در هر حال به این معنی نبود که باید قسمتی از درونم برش بخورد. تراشه در حقیقت در قسمت خارجی بدن قرار می گرفت. کاملا مطمئن نیستم که چگونه کار می کند. اما می دانم که اگر به ته گردن هرکس نگاه کنید جایش را می بینید. هر کس که من دیده بودم یکی داشت اما پدر می گفت کسانی هنوز بیرون از شهر هستند که پولش را ندارند و یا نمی خواهند یکی داشته باشند. اما من نمی توانستم بفهمم که چرا یک نفر نباید این را بخواهد. من حدس می زنم که آن ها باید از توطئه ی دولت یا چیزی شبیه به آن بترسند که مثلا ایمپلَنت[5]میتواند افکار را بخواند اما این واقعا همه ی افکار را در بر نمی گرفت تنها دستوراتی را که به دستگاه هایتان می دهید شامل می شد. و غیر از آن پدر می گفت راهی برای ذخیره کردن دستوراتی که ما می دهیم نیست. پس شبیه به این نیست که یک نفر ذهن ما را نظارت کند و بر علیه ما از آن استفاده کند. علاوه بر آن، ایمپلنت ها محدوده ی کوتاهی دارند. مثلا اگر من بخواهم در خانه به ترموستات دستور دهم که حرارت را زیاد کند ابتدا باید با ساعتم ارتباط برقرار کنم تا بتوانم به سیگنال به آن دوری دسترسی پیدا کنم. با این حال شدیدا به دنبال این بودم که تمام کارهایی که می توانستم با آپگرید جدیدم بکنم بفهمم. در عین حال از آن خوشم نمی آمد. اول اینکه این من را از سایر هم کلاسی هایم جدا می کرد. از آنجایی که پدرم در ماهون کار می کرد و ما توانایی مالی اش را داشتیم میان هم کلاسی هایم اولین نفری بودم که ایمپلنتی را دریافت می کردم که من را به اینترنتی از همه چیز متصل می کرد. دوستانم حسادت می کردند به اینکه چطور می توانستم بدون حرکت دادن حتی یک انگشت با خانه و دستگاه هایم ارتباط برقرار کنم. پس تصمیم گرفتند که مرا به بیرون از جمع خودشان پرت کنند. جی پی تنها کسی است که می توانم او را ببینم چون که او هم شرایط مشابهی دارد. پدر او هم برای ماهون کار می کند. اما من نمی توانستم او را دقیقا دوست خود بدانم زیرا که هیچ چیز مشترکی جز حرفه ی پدرهایمان نداشتیم. اما مطمئنا نمی توانم هیچ کدام از این چیزها را به پدرم بگویم. اینکه بگذارم بداند تا چه حد از شغلش متنفرم آن هم به این دلیل که هیچ دوستی ندارم می توانست ناراحتش کند. و من می دانم که داشتن آخرین آپگرید نمی تواند باعث شود بقیه بیشتر از آن چیزی که الان هستند از من متنفر شوند. پس من نشانش نمی دهم. و علاوه بر آن، من احساس خوبی داشتم. این می توانست به خاطر عصب هایم و آپگرید جدید باشد. به اجبار لبخند می زنم:« واقعا حالم خوبه بابا. نمی تونم صبر کنم که به خونه برسم و ببینم که این ورژن جدید چه احساسی داره.» پدر در جواب لبخند می زند و من می توانم جی پی را از گوشه ی چشمم ببینم که خودش را مجبور به لبخند زدن می کند. جی پی به ظاهر از کلماتم مطمئن نیست اما پدر به نظر می رسد باورم کرده باشد و این تمام چیزیست که الان اهمیت داشت. پدر بوسه ی سریعی روی پیشانی ام می نشاند:« باشه. توی خونه می بینمت. دوست دارم میلا.» - من هم دوست دارم بابا. از روی میز می پرم و به کیفم چنگ می زنم. روی شانه ام آویزانش می کنم. قبل از آنکه بروم، به سمت بقیه ی افراد داخل اتاق دست تکان می دهم:« خداحافظ.» آسانسور را تا رسیدن به طبقه ی همکف سوار می شوم و در کنار خیابان نزدیک به فواره قدم می زنم. فواره بزرگترین محوطه ی محصور در وسط شهر است که مردم زیادی آنجا هم دیگر را ملاقات می کنند. ساختمان های شرکتی بسیار بزرگی اطرافش را احاطه کرده است اما در طبقات پایین آن ها کافه ها و فروشگاه ها قرار دارد. گروه های زیاد از مردم همیشه در طول لبه های فواره می نشیند. متوجه تعدادی بچه های آشنا از مدرسه می شوم که در نزدیکی آن قرار گذاشته بودند. موهای طلایی و لبخند جذاب با نمک ترین پسری که در گروه نشسته بود دلم را می لرزاند. او کارتر بود. فکر نمی کنم که متوجه من شده باشد اما روی زمین خم می شوم تا قفل دوچرخه ام را باز کنم و می گذارم موهایم صورتم را بپوشاند تا لازم نباشد با چشمان همکلاسی هایم برخورد کنم. می توانستم از ماشینی که پدرم چند سال پیش برایم خریده بود استفاده کنم اما دوچرخه ام را ترجیح می دادم. این بهترین روشی بود که می توانستم کمی ورزش کنم. پدر به من می گفت که سال ها پیش مردم باید ماشین هایشان را با دست به حرکت در می آوردند همانطور که من این کار را با دوچرخه ام می کردم اما حالا ماشین ها خود کار شده اند. پدر حتی می گفت مردم زمانی نیاز داشتند به کلاس بروند و گواهی نامه ی رانندگی بگیرند که به نظر من احمقانه می آید. پدر داستان های زیادی به من درباره ی روز های گذشته می گوید که وقتی او جوان تر بود اوضاع چگونه بود. وقتی من بچه بودم. او به من درباره ی مقدار خیلی زیادی انرژی که مردم استفاده می کردند و باعث بالا رفتن درجه ی هوای جهان شده بود می گفت. اسمش را گرمای جهانی گذاشته بودند. احمقانه است؛ نه؟ اما حالا دیگر شبیه آن روزها نیست. حدس می زنم در جایی خیلی دور مردم بالاخره متوجه شدند که اوضاع نیاز به تغییر کردن دارد. و این طعنه آمیز است. با اینکه ایمپلنت ها به ما کمک کرده اند تا از شر چیزهای مادی زندگی خلاص شویم، مردم بیشتر فعال و درگیر مسائل شده اند. مثلا ما برای هرکسی که بخواهد به صورت آنلاین آموزش ببیند امکانات کامل داریم اما هیچ کس نمی خواهد کاملا منزوی شود یا تنها درس خواند پس دیگر این را انجام نمی دهیم. و حتی با وجود اینکه ماشین هایی داریم که ما را به همه جا ببرند اما بیشتری ها ترجیح می دهند مثل من دوچرخه سوار شوند اگر مقصدشان زیاد دور نباشد چون این کار برایمان انرژی ذخیره می کند. قصد ندارم زیاده گویی کنم اما داستان های پدر همیشه مجذوبم می کرد. با سرعت آرام برای برگشتن به خانه پدال می زنم. زیاد دور نیست تنها چند مایل کوتاه. علاوه بر نگرانی من برای قبل، به خاطر استفاده از تکنولوژی جدید پدر هم که برای دومین بار رویم آزمایش شده بود نگران بودم. پس در راه رفتن به خانه، چند فوت وفن روی ساعتم امتحان کردم. بدون یک کلمه حرف، GPS را بالا آوردم و گذاشتم تا خانه هدایتم کند. بالافاصله متوجه شدم که ارتباط برقرار کردن چقدر راحت تر به نظر می رسد و زمان پاسخ هم کوتاه تر شده است. البته که من به نقشه ی GPS احتیاجی ندارم چون راه رفتن به خانه را یاد دارم. به منظره ی مقابلم چشم دوختم. حالا ساختمان های بلند شهر پشت من قرار گرفته اند و می توانم توربین های بادی را که در دوردست می چرخیدند ببینم. سوسوهای چراغ، پهنه های آفتابگیر یکی دو خانه ای را که دیده می شدند، از چشم می انداخت. تصمیم گرفتم برنامه ی جدیدی را روی ساعتم امتحان کنم و بگویم که آهنگی بفرستد. ناگهان چیزی سخت به سرم ضربه زد. آنقدر سخت که پرت شدم و دوچرخه به سمت پیاده رو سر خورد. دستانم را به سمت پایین گرفتم اما نتواستند جلوی سقوطم را بگیرند. پوست آرنجم خراشید. سوزش داشت اما چیزی نبود که به آسانی درست نشود. صدای کوبنده ی درون سرم متوقف نشد. چشمانم را محکم فشردم تا کوبش سنگین قابل تحمل شود اما به نظر می رسید نتیجه ای نداشته باشد. فکر کردم بسه. دقیقا همانطور صدای کوبش درون سرم به ملودی آرامی تبدیل شد. اوه. بعد از یک ثانیه فهمیدم که چه اتفاقی داشت می افتاد. البته که پدرم مختصرا به من درباره ی این جنبه ی آپگرید قبل از اینکه وارد اتاق شوم گفته بود. چرا دقیق تر گوش نداده بودم؟ او گفته بود که به جای پخش صوتی درون اسپیکرهای ساعتم، این از طریق ایپملنت جوری کار می کند که انگار آهنگ در سر من پخش می شود. واقعا هوشمندانه بود اما می توانستم از کمی اخطار قبلی استفاده کنم که مثلا:« میلا اگر احساس کردی که سرت در حال ترکیدنه، نگران نباش. فقط به خاطر آهنگه.» با این فکر چشمانم را می چرخانم و بعد کمی به خودم می خندم که به خاطر آهنگ اینقدر ترسیده بودم. دوباره سوار دوچرخه ام می شوم و می گذارم که موسیقی در سرم بلند تر شود. در حالی که به سمت خانه رکاب می زدم، فکر کردم که آهنگ واقعا خیلی عالی بود. این چیزی فوق العاده بود باید از رویش برای امتحانم نکته برداری کنم. 1. Mila 2. :Upgrade ارتقا. (توضیح مترجم: به دلیل نوع داستان ترجیحا عیناً انگلیسی کلمه استفاده می شود.) [3] . JP [4] . Mahone [5] . Implant: جای کاشت.( توضیح مترجم: اصطلاحی به کار رفته از جانب نویسنده است پس ترجیحا عیناً انگلیسی کلمه استفاده می شود.)
  15. Yegane98

    درون سرم | Yegane98

    نام رمان: درون سرم ( in my head ) نام نویسنده حقیقی: Alicia Rades نام مترجم: yegane98 کاربر انجمن نودهشتیا موضوعداستان: تخیلی، رمانتیک خلاصه داستان: میلا دختری دبیرستانی و معمولیست که در دورانی پیشرفته از زمان زندگی می کند. جایی که تمام نیاز های مردم با تکنولوژی توسعه یافته ی مخصوصی به سادگی تامین می شود. میلا که در تمام طول زندگی اش هیچ دوست واقعی نداشته مانند همیشه در تنهایی خودش به سر می برد که با دریافت تکنولوژی جدیدی که هرکسی نمی تواند آن را داشته باشد، اتفاق عجیبی برایش می افتد...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×