رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Saina_khanom

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    39
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

211 بار تشکر شده

درباره Saina_khanom

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    نوشتن و طراحی زندگیمه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

637 بازدید کننده نمایه
  1. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    ............ خسته ، ولو شدم روی کاناپه . به زندگی عادی ام فکر میکردم به غیر از دانشگاه و درس و یک تفریح کوچیک هیچ اتفاق خاصی تو این دوره از زندگی ام اتفاق نمی افتاد . یک هیجان میخواستم یک اتفاقی که فکرمو به خودش درگیر کنه یک چیزی مثل عشق. بهش اعتقاد ندارم ها عاشق بودن ، وجود نداره ولی چون همه ازش تعریف میکنند میخوام حسش کنم . میخوام بفهمم معنی این کلمه رو . مثل افسرده هایی که از زندگی سیر شده باشند گوشه ی کاناپه جمع شدم و به اینده فک کردم آینده ای که گنگ ترین کلمه ی ممکن برای من هست .آینده ای که هیچ پیش بینی ای براش ندارم . نصف زندگیم به ساده ترین. شکل ممکن گذشت یعنی بقیش هم همینجوری ادامه پیدا میکنه ؟ چشمم رو بستم خواستم اینده امو تصور کنم که با صدای زنگ خونه همه سعی ام به هدر رفت . ...... از تو آیفون نگاه کردم مامان خانوم بود میدونستم اگه درو باز کنم باز دلخوری های همیشگی شروع میشه .دلخوری که نه ،بهونه های الکی که اخرش به دعوا ختم میشه .میدونستم کلید داره پس بیخیالش شدم و به سمت اتاقم رفتم و زیر پتو مچاله شدم. برعکس اکثر مادر و دختر ها که باهم رابطه دوستانه دارند، منو مادرم نمیتونستیم هم دیگه رو رو برای یک روز تحمل کنیم . اهی کشیدم و بیخیال فکر کردن بهش شدم . بیخیال فکر کردن به زندگی ... چشم هام رو بستم و چیزی جز خواب تو اون موقع نمیتونسنت من رو از اون مشغله های فکری جدا کنه...
  2. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    بعد یک مدت یک دختر از فضای مجازی بهم نزدیک شد و اون حرفایی که من اون روز به اون دختر زدم رو تحویل خودم داد .ولی من واقعن به اون حس داشتم و حالاا فهمیدم ک همش نقشه اون بوده تلافی ای که با اون میکنم کنار .فقط خواستم این هارو بگم که خانم قاضی تو رای صادر کردش تجدید نظر کنه. دهنم از تعجب وا موندهبود حرفی برای گفتن نداشتم.من چیکار کردم؟هان؟چجوری اینکارو کردم.صورتم از ناراحتی مچاله شده بود _نترس نمیخواد برای این معذرت خواهی کنی انقدر به خودت فشار نیار +میدونی!من.... _گفتم که نمیخواد +نه،من..... _اوم باش بخشیدمت .بیا بریم داخل ویلا تازه حالت خوب شده نذاشت حرفی بزنم و زودتر از من حرک کرد ناچار دنبالش رفتم. حرف هاش تو گوشم می‌پیچد حرفی برای توجیه کارام نداشتم اون هم الان . اخه چی بهش بگم ؟؟؟ بگم من با یک قضاوت بچگانه اینکارو کردم ؟ نمیدونم چرا این موضوع انقدر برام مهم شده بود ، با هر بار دیدن پرهام احساس گناه میکردم .نمیذونم چرا اینقدر بزرگش کرده بودم کارم رو ولی خب نمیتونستم خودم رو قانع کنم که کارم اونقدرا هم بد نبوده.. من به شخصه از دروغ بدم میاد .نه که دروغ نگم،نه .. دروغ اگه نگی که نمیشه ولی دروغ به کسایی که برام مهم هستند سخت عذابم میده... تا موقع برگشت دیگه سر این بحث با پرهام باز نشد و منم چیزی نگفتم . خلاصه ، یک خاطره ی نسبتا خوب تو دفتر خاطراتم ثبت شد ....
  3. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    گوشه ی الاچیق نشستم و نگاهمو به اسمون دوختم و گفتم +میخواستم بگم که _چی ؟ +میخواستم بگم که بخاطر اتفاق اون شب _خب +میخواستم بگم که _کشتی خودت رو ولش کن +هووف میخواسم بگم اولا ببخشید دوما واقعن مرسی بخاطر کمکت انقدر تند گفتم که خودمم نفهمیدم اصلا چی گفتم به پرهام خیره شدم که با تغجب به من نگاه کرد و پقی زد زیر خنده _انقدر برات گفتن این دو تا حرف سخته؟؟؟داشتی خودتو میکشتی دختر +بالاخره گفتم راستی چطور شد که برگشتی؟ _تقریبا رسیده بودم ویلا که گوشی و کیفت رو دیدم و به این فکر کردم که چجور میخوای برگردی .دیگه برگشتم و اومدم دنبالت و ... +آها کاش زود تر میفهمیدی .خب من برم دیگه _سایه +هوم _هوم چیه بگو جانم +اوووه . دور بر ندار _باشه باشه نزن منو ،یک دقیقه بشین ، نمیخوام یک سو تفاهم انقدر ادامه داشته باشه. +چی ؟ _روز اول ،تلفن، برخوردت +شروع نکن _یک دقیقه بشین طوری نمیشه +باشع حرفی نزدم تا شروع کنه به دلیل سازی های الکی اش که منو قانع کنه ولی نخیر من هیچ وقت گول حرفات رو نمیخورم .منتطر بهش چشم دوختم کع شروع کرد ... قضیه من و اون دختر اونجوری که فکر میکنی نیست . اون با دوست پسرش به مشکل برخورده بود و دعوا و خلاصه یک سری مساله که خیلی خواهش کرد و گریه و این حرف ها که یک مدت جلوی دوست پسر سابقش که حتی قرار نامزدی هم گذاشته بودند من نقش دوست پسرش رو بازی کنم تا اون رو حرص بده به امید اینکه دوباره بر گرده . از این نقش بازی کردن ها یک مدت گذشت و دوست پسر سابقش یا یک نفر دیگه نامزد کرد ومن که دیدم ادامه دان این کار بی فایده هست ازش خواستم تا این بازی رو تموم کنه ولی اون قبول نمیکرد و هر دفعه به یک بهونه ای میخواست که دوباره نقش بازی کنیم و من هم خسته شده بودم اون روز همون روزی که تو حرفامون رو شنیدی ازش خواستم که این بازی مسخره رو تموم کنه.
  4. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    صورتم خیس اشک شده بود و میلرزیدم و اون بارون هم حالم رو بدتر میکرد .صدای ترمز بلندی که اومد من رو بیشتر از قبل ترسوند دستام رو محکم روی گوشم گرفتم و با تمام توانم دویدم . که دستی محکم دور شونه هام حلقه شد و وحشت زده برگشتم و محکم زدم تو گوشش و با دیدن صحنه ی رو به روم نفهمیدم چیکار کنم و صدای بلند پرهام تو گوشم پیچید _داری چیکاری میکنی چرا وای نمیسی هر چی صدات میکنم چرا انقدر یک دنده ای اگه من نمی رسیدم میخواستی چیکار کنی؟؟ دیگه صداش رو نمیشنیدم ،چشم هام سیاهی رفت و دستم رو به کت پرهام گرفتم تا نیفتم و فقط صدا زدن اسمم اخرین چیزی بود که شنیدم . .... چشم هام رو باز کردم که چهره ی تار رها و نگار رو بالای سرم دیدم. چند بار پلک هام رو بستم و باز کردم تا تونستم واضح ببینمشون . الان پنج روزه از اومدنمون میگذره جز اون شب و غرغر های رها و نگار و بقیه چیز ها خیلی خوب بود و بهمون خوش گذشت.ولی با یاد اوری تو گوشی ای ک به پرهام زدم و نجات به وقتش و رسوندن من به درمونگاه اگه عذرخواهی و تشکر ازش نکنم خودم رو شرمنده میدونستم . به سمت حیاط ویلا رفتم اخه تو این مدت ، هر روز این موقع تو الاچیق انتهایی ویلا بود .
  5. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    وااای خدا انقدر سریع از ماشین بیرون اومدم که کیفم و گوشیم رو جا گذاشتم و هیچ پولی ندارم. واااای مگه از این بد تر هم میشه. با گفتن این حرفم بارون نم نم که در حال باریدن بود کمی شدت گرفت . خدا قربونت برم حالا من یک چیزی گفتما ، تو به دل نگیر . سری به نشونه ی تاسف برای خودم تکون دادم و بی هدف در حال حرکت بودم . اخه کی میگه زیر بارون هوا عاشقونه هست .هنوز سرما نخوردن تا عشق و عاشقی از سرشون بیفته . نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت از این راه رفتن های بی هدفم گذشته بود و بارون تمام لباسم رو خیس کرده بود و میدونستم یک سرما خوردگی بدی در انتظارم هست . اصلن نفهمیدم دلم از چی پر بود که صورتم گرم شد از اشک هایی که بی وقفه در حال باریدن بود با دیدن یک جای امن از بارون، بهش پناه بردم و تکیه امو به معازه ی بسته دادم . _خانم برسونیمت سرم و بالا اوردم و با دیدن صحنه ی رو به روم ترس به اعماق وجودم نفوذ کرد . ماشینی که سه تا پسر داخلش بودند با لحن حال بهم زنی تکرار میکردند _خانم خوشکله گم شدی؟ سوار شو برسونیمت ناز نکن دیگه سوار شو حرفاشون رو مخم رژه میرفت بلند شدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم +خفه شید با همتون هستم حالم از اون صدای نحستون به بههم میخوره گورتون رو گم کنید _عصبی میشی خوشکل تر میشی عزیزم _خفه شووو دست بر دار نبودند و سرعتم رو تند کردم و جوری که در حال دویدن بودم و نفس نفس میزدم که با سرعت من ماشین هم، پا به پام حرکت میکرد و صدای اون ها هی میپیچید تو گوشم .
  6. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    ........... +بله _کجایی تو دختر ؟مگه قرار نشد دو ساعته بیای +راه رو گم کردم نگار همش دور خودم میپیچم _آدرس بده بیام دنبالت آدرس رو پرسیدم و به نگار گفتم .تماس را قطع کردم . هووف این چه وقت گم شدن بود .آبروم جلو بچه ها رفت یک آدرسم نمیتونی درست پیدا کنی . چشمم و بستم و سرم رو به شیشهه ماشین زدم .شارژ گوشیم هم که تموم شده بود . عصبی شده بودم از این وضع و ویتامین آهنگ خونم هم کم شده بود . دستمو سمت ضبط ماشین بردم و بعد از روشن کردنش صدای خواننده ماشین رو پر کرد **** (در بند تو گر باشم در دربندم دیوانه ی تو گشتمو هی میخندم دیوانمو مجنونمو دل عاشقتم من تا ابد به عهد خود پابندم دل دلدادم کن از قفس آزادم کن مسئله ام ساده ام کن پیوسته یادم کن دل دلدادم کن از قفس آزادم کن در جنت این حوا را لیلای این آدم کن من مرد میدان هستم زخمی ز پیکار هستم در جمع یاران هستم فرزند ایران هستم من مرد میدان هستم رستم دستان هستم در جمع یاران هستم حامد پهلان هستم حامد پهلان_مسئله)*** با این آهنگ هی میخندیدم اخه تو این وضع دلم میخواس برقصم ،باید از این به بعد یکم آهنگ شاد برای خودم بذارم که اینجوری با یک بار شنیدن اینجور آهنگ ها جوگیر نشم . همینجوری تو حالت نشسته تو ماشین در حال رقصیدن بودم که چشمم به چشم های تعجب زده ی بیرونِ ماشین گره خورد... سریع خودمو جمع کردم یک دستی به شالم کشیدم و به رو به رو خیره شدم .در ماشین باز شد و داخل ماشین نشست و پقی زد زیر خنده . با تعجب بهش نگاه کردم . +چته تو ؟ _خیلی عجیبی ها +چطور؟ _نه به اون آهنگ های غمگینی که گوش میدی و میری تو حس نه به رقصیدنت تو این شرایط با این حرفش دوباره زد زیر خنده +اصلنم اینطور نیست .من کی رقصیدم هان ؟ چه وضعیه مگه ؟ خودم دوست داشتم بیرون باشم بهونه آوردم . لازم نبود تو بیای .الان هم که اومدی ماشینت رو ببر . من خودم میام. با این حرفم از ماشین پیاده شدم . که بعد من پرهام از ماشین پیاده شد و گفت _بچه نشو .این وقت شب تنهایی میخوای چیکار کنی .تو که آدرس هم بلد نیستی .یک دنده نباش بیا سوار شو +من خودم میفهمم چجوری از خودم مراقبت کنم ، نیازی به کمک تو هم ندارم .لازم نکرده نگران من باشی . برو با این حرفم سمت مخالف ماشین حرکت کردم که طولی نکشید صدای روشن شدن ماشین و دور شدنش به گوشم رسید . با تعجب برگشتم و به سمت جای خالی ماشین نگاه کردم. وای خاک تو سرت دختر ،چرا حرفاتو مزه مزه نمیکنی اول،حالا میخوای چیکار کنی؟ مشتی به پیشونیم حواله کردم و گفتم اخه تو چرا انقدر لجبازی . پرهام الهی بمیری نمیشد دو بار دیگه خواهش میکردی بخدا قبول میکرما
  7. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    _حس ادم تغییر نمیکنه .چه تو دنیای واقعی . چه مجازی اگه یکی رو دوست داشته باشی یعنی دوستش داری.. من دوستت داشتم چرا یهو اینجوری شدی ؟ +ولی من دوستت نداشتم و ندارم و نخواهم داشت همش حرف بود . همش عاشقانه مجازی بود همش دروغ بود ،حسی نسبت به تو نبوده و نیست....دیگه مزاحمم نشو ... سریع گوشی رو خاموش کردم.و خطی که باهاش به پرهام پیام میدادم رو بیرون اوردم و خط ثابتم رو گذاشتم . چشم چرخوندم تا پرهام رو ببینم روی راه پله ها نشته و با تعجب به گوشیش خیره شده. لبخندی از سر خوش حالی زدم و رفتم مانتو بلند مشکی ام رو پوشیدم و خواستم با ماشین یکی بچه ها بیرون برم. ماشین رها که انقدر تصادف کرده که چیزی از ظاهرش نمونده. ماشین روزبه ک ب جونش بسته است. نگار و پوری ام ک گفتند با ماشین پرهام اومدن. من که نمیرم منت اون رو بکشم ک سوییچ بده. رفتم تا به نگار بگم . +برو دیگه نگار _خودت چرا نمیری؟ +یک کاری خواستم حالا ها ،اصن نخواستم _باشه بابا قهر نکن ،صبر کن تا بیام نگار بعد از چند دقیقه سوییچ به دست اومد. _مواظب ماشینش باش ، گفتم دو ساعته بر می گردونی. +باوشه ،فعلا _بسلامت... ...
  8. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    _اسم خوانندش؟ +میلاد بابایی.آهنگش هم حس خواستن تو هست . _قشنگه +تا چند وقت پیش که از این مدل آهنگ ها خوشت نمیومد ،حالا چی شده که میگی قشنگه!؟ _نظر آدم ها عوض میشه... میتونم سوال ازت بپرسم؟ +نه _چرا؟ +یکی کم هست ، دو تا بپرس _چرا انقدر آهنگ غمگین گوش میدی؟ +دوست دارم _دلیل داره؟ +ربطی به تو داره ؟ _همه مثل هم نیستن +اتفاقا تو شدید مثل اونایی _اشتباه فکر میکنی راجع به من +هه!نه بابا نتونست جوابی بده چون گوشیش زنگ خورد ،سری به نشونه ی تاسف تکون داد و ازم دور شد ... آخه چطور میتونند دروغ به این بزرگی بگه .خودم شنیدم که چجوری حرف میزد ،الان اومده نصیحت میکنه ،شده استاد اخلاق .یکی نیست بگه برادر من تو اول خودت رو درست کن بعد برو به دیگران یاد بده که چجوری راجع بهت فکر کنند ،چی فک کرده با خودش که اینجوری خودشو به کوچه ی علی چپ میزنه ... گوشیم رو برداشتم و خطی که باهاش به پرهام پیام میدادم رو گذاشتم تو گوشی و با همون شخصیت مجازی بهش پیام دادم . +باید فراموشم کنی چشم چرخوندم و پرهام رو دیدم تو راه پله ها که با شنیدن صدای پیام تماسشو بعد از گفتن یک حرفی قطع کرد. _یعنی چی که باید فراموشت کنم؟کجا بودی این مدت ؟ چرا بی خبر رفتی ؟ چرا جواب پیام هام رو نمیدادی؟ +من حرفم رو زدم _همین؟به این آسونی؟اون حرفات چی شد ؟ باید به من توصیح بدی . +بایدی ،وجود نداره .تو مگه مجازی رو نمیشناسی،؟گفتن اون حرف ها خیلی ساده هست ..ادم ها تو دنیای واقعی نمیتونند بهم اعتماد کنند ،مجازی که جای خود دارد...
  9. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    اینم از اکیپ ما ،دو به دو یک گوشه از ویلا در حال حرف زدن هستند و هیچکی نمیگه من اینجا تنهایی دلم میگیره .حوصله ام سر رفته بود و جز یار همشگیم ، آهنگ هام چیزی نداشتم . آهنگ مورد علاقم رو پلی کردم و چون کسی نبود ،صداش رو تا آخر بالا بردم ... *** (کسی به جز تو توی دلم نیست تو خاطراتم عشق تو کم نیست هر جا که رفتم باز تو رو دیدم باز تو رو خواستم باز نرسیدم دوباره فکرت مث همیشه خیاله محضه تموم نمیشه دوباره دستم خط خطی کرده اسمتُ روی بخار شیشه از این حس خواستن تو همین احساس نداشتن تو از این شب و روزای تکراری دلگیرم از این حس همیشه خواستن تو همین احساس نداشتن تو از این شب و روزای تکراری دلگیرم تو توی راهی من توی راهم باز یه تفاهم دوباره با هم من فکر موندن تو فکر رفتن جدایی از کی از خودت یا من مونده از راه و خسته از خونه م گیج و سرگردون من یه دیوونه م خسته از این شهر غرق تردیدم فاصله کم نیست دیر فهمیدم از این حس خواستن تو همین احساس نداشتن تو از این شب و روزای تکراری دلگیرم از این حس همیشه خواستن تو همین احساس نداشتن تو از این شب و روزای تکراری دلگیرم آهنگ حس خواستن تو_میلاد بابایی)*** چند بار پشت سر هم همین آهنگ رو گذاشتم ،هر روز شاید بیشتر از صد بار گوش میکردم این آهنگ رو .در حال زمزمه کردن آهنگ با خودم بودم که صدای پرهام رو شنیدم
  10. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    _به سایه خانم ، چه عجب +علیک سلام خانم _سلام خوش خواب به بچه ها سلام کردم ،پوریا و رها و نگار و کامی. روزبه و فریبا. چشم چرخوندم تا شمارش بچه ها رو کامل کنم که پرهام رو ته سالن دیدم که تکیه اشو به مبل داده و چشم هاش رو بسته به سمتش رفتم . اون وضع خوابیدنش اگه بیشتر از این ادامه پیدا میکرد معلوم نبود بعد از بیدار شدنش چه بلایی سر گردنش می اومد . صدام رو یکم اروم کردم و گفتم +هی تو ،بیدار شو اینجوری گردن درد میگیری ،برو تو اتاق خواب ،بخواب .هی تو هیچ واکنشی نشون نداد ، اصلا به من چه ،کم کم در حال دور شدن ازش بودم که صداش به گوشم رسید _خواب نیستم +پس چرا خودت رو به خواب زدی ؟ _حوصله شلوغی رو رو ندارم +خوبی تو؟ _خیلی زیاد +خب پس مزاحم خلوتت نمیشم عقب گرد کردم و منتظر جوابش نشدم .کنار بچه ها نشستم .رها چه با ذوق در حال تعریف کردن بچگیمون بود و چه خوب تمام خاطرع هامون رو یادش بود ،من به زور چند تاش رو فقط به یاد میارم. بچگی من طلایی ترین دوران زندگیم بود و با هر یاد اوری از تکه های گذشته شدیدا آرزوی عقب گرد به اون روز ها رو دارم . هیچکس از بودن ما دو تا کنار هم تو بچگی خوشحال نبود چون بدترین بلا ها رو به بدترین شکل سر تک تکشون اورده بودیم و اینم بگم جز چند نفر از جمع بچگیمون ،بچه های فامیل اجازه رفت و امد ،با من و رها رو نداشتند،اخه تاثیر گذاریمون زیاد بود و تو تربیت بچه هاشون به مشکل بر میخوردند.به خاطر همین بود که ما کمتر تو جمع خانوادگی بودیم ،اکثرا خاطراتمون ،شیطنت های بچگی دوتاییمون بود.
  11. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    .......... +جانم آبجی _داریم میریم شمال ، تا فردا صبح آماده باش +اووه.الان خبر میدی ؟ _دو تا لباس جمع کردن که پنج دقیقه هم نمیشه. اها ،البته تو اتاق های عادی نه اتاق تو که شتر با بارش گم میشه... +خخخخ، همیشه دوست داشتم متفاوت باشم _بله ،خیلی دیگه تفاوت شد استاااد +ولی حس اومدن نیست رها _الکی بهونه جور نکن برای من ،این یک هفته ی تعطیلات رو میخوای تنهایی تو خونه بمونی که جی بشه ؟؟؟ +میدونی که با تنهایی راحتم _من ناراحتم خااانم ،حرفم نباشه فردا صبح زود آماده باش .فعلا تا خواستم جواب بدم گوشی رو قطع کرد ،عجبا این یک هفته رو نمیتونم با خودم تنها باشم .... کفش اسپورتم رو پوشیدم و چمدون به دست به سمت رها حرکت کردم +آخه این وقت صبح؟؟؟ _سلام کردن هم که یادت رفته.سوار شو که از بچه ها عقب نمونیم به تو باشه که وسط ظهر باید حرکت کنیم. سری تکون دادم حوصله حرف زدن رو نداشتم و فقط به یک خواب عمیق احتیاج داشتم . بعد از سلام کردن به پوری سوار ماشین شدم و چشم هام رو بستم. .... توی کل راه همش خواب بودم . فکر کنم تمام بی خوابی های کل عمرم جبران شده باشه .به بیرون ماشین نگاه کردم .یک ویلا کنار دریا ،صدای امواج دریا تو این سکوت، بهترین ارامش دنیا هست .خبری از بچه ها نیست ،همه خوب میدونستن که من رو وقتی خوابم نباید بیدار کنند چون علاوه بر اینکه سر درد میگیرم به بدترین حالت ممکن عصبی میشم. از ماشین پیاده میشم و به سمت ورودی ویلا حرکت میکنم .
  12. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    گوشیمو از روی میز بر می دارم و یاد پرهام میوفتم ،فکر کنم به اندازه کافی عذاب کشیده بود .سخت به بودن این من خیالی وابسته شده بود .منِ مجازی ای که حتی نمیدونست پشت اون اسم مجازی من هستم و نبودنم ناراحتش میکرد ،من از اول هم همین قصد رو داشتم که تلافی کنم ،تلافی اون روز اولی که دیدمش و داشت با تلفن حرف میزد و چه راحت اون حرف ها رو با تلفن میگفت .الان هم چند وقته که جوابش رو نمیدم و اون هر روز بهونه نبودن من رو میگیره و من میخوام کارم رو تموم کنم و به این داستان خاتمه بدم . این چند وقت حالم بهتر از قبل بود ،بودنش برام عجیب آرامش بخش بود ، درک کردنش ،فهمیدن حالم ... نمیدونم چه حسی هست که، بااینکه جوابش رو نمیدم اما اگه سراغی از من نگیره کلافه میشم.اما بیخیال این حس ها میشم ،همش زود گذره.حتما بخاطر این هست که خیلی وقته حرف های دلم رو به کسی نگفتم و الان ینجوری باهاش احساس آرامش میکنم .اما اون، همون کسی هست که به راحتی دل یک دختر رو شکوند ، پس شکستن دل بقیه براش راحته . پس نباید بزارم اون قدری وابسته بشم که دوباره یکی من رو بشکنه. این دفعه من میخوام بشکنم ،من میخوام تلافی همه ی این تیکه های شکسته ی قلبم رو از پرهام بگیرم.از کسی که فکر کنم لایقشه.لایق درک کردن حال دیگران رو وقتی کسی رو که دوستش دارند رهاشون کنه ،بدترین حس دنیاست.باید بدونه دنیا دار مکافاته نمیشه همینجوری دل شکست و جلو رفت اون هم باید حسش کنه ....
  13. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    بازم یک روز تکراری .انقدر روزها برام پشت سر هم تکراری شدن که هیچ انگیزه ای به شروع کردنش ندارم ولی خب مجبورم به زندگی کردن. پدر گرامی که به خاطر شغلش اکثرا خونه نیست یا میشه گفت اصلا نیست .مامانم هم که از بچگی هیچ خاطره ای باهاش ندارم از بعد به دنیا اومدن من میره دانشگاه اصفهان و بخاطر مسافت زیاد همونجا خونه میگیره تا به درسش ادامه بده.منم تنها با یک پرستار بزرگ میشم .الان هم که همه ي وقتش رو با دوستاش سپري ميكنه و اصلا یادش نیست که دختری هم داره. بعضی وقت ها به خودم میگم من که انقدر تو این خانواده اضافی ام ، چرا به دنیا اومدم؟ نکنه اصلا به فرزند خوندگی قبولم کردند که هیچ حسی بهم ندارند .هر ماه حسابم رو پر پول میکنند ولی نمیفهمن همه چی پول،نیست. پول،نمیتونه بچگی منو برگردونه.بچگی که از خانواده خودم هیچ اثری ازشون نیست پول ،نمیتونه جای خالی اون ها رو تو تک تک لحظات زندگیم پر کنه.نمیتونه... خانواده من کلا تو تصمیم های زندگیم دخالتی نداشتن ،یا اصلا نبودند که بخوان نظر بدن ولی تنها چیزی که همیشه تاکید میکردند رشته تحصیلی و دانشگاهیم بود که به زور تونستم به سمت علایقم برم البته تو این راه نتونستم کامل موفق بشم. من عاشقانه طراحی رو دوست دارم ، همیشه کشیدن اون طرحی که تو ذهنمه توسط خودم ،روی کاغذ حالم رو خوب میکنه .بعضی وقت ها توضیح بعضی چیزهایی که تو ذهنته برای کشیدنش توسط یکی دیگه اون چیزی که میخوای نمیشه ،اصلن شبیه اون ایده ی ذهنی ات هم نیست ،ولی خب به چشم خانواده ی من طراحی یک سرگیمی هست نه یک رشته ولی برای فرار از رشته تجربی ،رشته انسانی رو انتخاب کردم و رشته الان دانشگاهیم ادبیات هست ،اون چیزی که میخواستم نشد ولی خب حداقل فکر آینده اجباری با یک رشته ای که فکرشم عذابم میداد من رو ،راضی نگه داشته از انتخابم ،هر چند هنوز هم پدرم سخت مخالفت میکنه .....
  14. Saina_khanom

    نفر قبلـــی بچه مثبته یا شیطون ؟؟؟

    شیطون
  15. Saina_khanom

    دقیقه هام | Saina_khanom

    .... +رضا،تو امشب میخوای منو دیوونه کنی؟ _به آراد گفتیم این نامزدته ،بعد تو میخواستی بری با یکی دیگه برقصی؟توقع داشتی حرفتو باور کنه؟حالا مگه چی شده؟فقط یک رقص بود +بزن کنار ،نفس بکش. الان حرف زدن فایده نداره دیگه ،ولی دیگه هیچوقت اینکارو نکن مخصوصن با اون پسر... _عه ، زشته . راستی سهیل کجاست؟ +نمیدونم ،از بعد رقص محو شد _عجب +از زهرا چخبر؟هنوز راضی به ازدواج نیست؟ _نه خواهر ، میدونی که اگه دست من بود همون 20 سالگی ام باهاش ازدواج میکردم . ولی این خانم تا درسش تموم نشه نمیخواد ازدواج کنیم . پقی زدم زیر خنده و گفتم +اره ،قشنگ یادمه که از روز اولی که دیدیش میخواستی باهاش ازدواج کنی ، حتی نذاشتی یک ساعت از دیدنش بگذره .عشق تو نگاه اول یعنی تو و زهرا . یک روزی درس اون هم تموم میشه غصه نخور _اره دیگه ، اون موقع راه فراری نداره +خدا بهش رحم کنه پس رضا لبخند خبیثانه ای زد و چیزی نگفت. .... بعد از گوش دادن به دلخوری بچه ها از اینکه چرا من یهویی محو شدم و دیگه خبری ازم نشد و چرا سیم کارتم رو خاموش کردم و .... با گرفتن شماره جدید من و عوض کردن بحث تونستم از دستشون راحت بشم. آخه توضیح دادن به همه یکم سخت هست و با ماجرای امشب اصلن حوصله ی حرف زدن راجع بهش و فکر کردن به گذشته رو نداشتم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×