رفتن به مطلب
Added by Amir

fateme.k

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    114
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

434 بار تشکر شده

درباره fateme.k

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    خــــدا همه کسم...
    بابای گلـــــــم...
    مامان مهربونم...
    داداش دیوونه ام!
    دوستــــــــــای باحالم...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

568 بازدید کننده نمایه
  1. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت یازدهم: قطرات اشک به سرعت به روی گونه های مردانه اش مسیر خود را یافتند مدت ها بود که دیگر جمله"مرد گریه نمی کند"برایش از هر جوک یا لطیفه ای خنده دار تر شده بود.دستی در موهایش کشید و دلش رفت برای دختر ملوس آن روز هایش؛غم در دلش خانه شد و دلش رفت برای شادی هایی کنار دختری مهربان در خاطرات گذشته اش،لب هایش لرزید و دلش رفت برای نامی گم شده در برو بیای دنیا،نامش را گفت و دلتنگ شد،نامش را گفت و رفت...رفت به کوچه پس کوچه های روز های گذشته.در آغوشی سراسر عشق،آغوش که اکنون از یخ سرد تر شده است.لبانش لرزید دلش کمی گفت گو می خواست با او،اویی که شاید نبود اما همیشه می شنید و آرامش می کرد. -ترانه..خانومی حال و احوام و نمی پرسی؟ولی بذار برات بگم!ترانه حالم مثل یه بچه است.یه بچه ای که گفتی همین جا بمون زود بر می گردم،خانومم سال هاست همین جا منتظرم.به دل نگیر عزیزم بچه است خب زود باور هم هست دیگه...حال و روزم و فهمیدی گلم؟ صدای غرش آسمان همان مقدار کم نیرویی که برایش مانده بود را هم به تاراج می برد.از روی مبل سر خورده و روی زمین سرد نشست و در خود مچاله شد.گویی دیگر چیزی برایش نمانده دیگر امیدی برای ادامه ندارد.ادامه ای بدون او.اویی که از بودنش،از ماندنش،از همیشگی بودنش می گفت. -می بینی خانومی داره بارون می یاد.اون موقع ها خیلی بارون رو دوست داشتی ولی...ولی من الان از این قطره ها متنفرم!می دونی چرا؟گیرم که بارون هم اومد،همه جا رو هم شست،هوا هم عالی شد.فایده اش برای من چیه؟آخه هوای دل من بدون تو پس است! صدای خنده های از ته دل عشقش گریه اش را بیشتر می کرد،یاد آوری آغوش داغ و سوزان عزیزترینش تنش را لحظه به لحظه سرد و سرد تر می کرد.دل تنگ شده بود.شاید برای او یا شاید هم برای خاطرات او.خودش هم نمی دانست مدت ها بود که دیگر هیچ چیز نمی دانست. -ترانه دل تنگم!نمی دونم شاید برای تو،شاید هم برای دیروز هایی که با تو گذشت.گلم!از همین جا صدات می زنم،تو از اونجا بغلم کن.دل تنگتم خانومی.دلتنگ خودت و خاطراتت... چشم های سرخ شده از اشک و بی خوابی های این مدت را بسته و سرش را به لبه کاناپه تکیه داد.اشک های سرکش و لجباز بدون آن که اجازه ای بگیرند از حصار مژه هایش خارج شده و گونه اش را خیس می کردند از حضور خود تا به او یادآوری کنند بعد از اویی که رفت دیگر هیچ از آن مرد گذشته نمانده است. -ترانه خسته ام.خیلی!خیلی سخت خوابم می بره،مثل دیشب،امشب...هر چه قدر تمرکز می کنم صدات یادم بیاد و نمی شه!ترانه آرزو می کنم کاش بودی فقط اندازه یک"شب به خیر"کوتاه الکی...کاش بودی! صدای هق هق مردانه اش سکوت سرد و غمگین خانه را شکست!سکوتی مملو از گریه،غم،اشک،سختی و تلخی!سکوتی پر از نبودن،نماندن،تنها شدن و تنهایی کشیدن.سکوتی لبریز از نبودنش،نخندیدنش،اشک نریختنش،حرف نزدنش...سکوتی مملو از نبود او! -ترانه هنوز هم من و یادت هست یا نه؟ترانه خیلی عوض شدم.برات بگم؟نگران،منتظر،تنها،عصبی،بهانه گیر این روز ها همه این ها من هستم.ترانه بیا!بیا و آرومم کن.بیا آرومم کن... دفتر صورتی را چنگ زده و برداشت.برداشت و به اغوش کشید تا روز های گذشته را به آغوش بکشد،روز هایی که او نیز در آن ها بود.شاید این گونه حس می کرد او را به آغوش کشیده.آغوشی که هنوز هم بعد از سال ها طعم شیرین مانند عسلش زیر دندان هایش مانده بود. -خیلی احمقم،نه؟خب من هم آدمم دیگه.گاهی دلم تنگ می شه حتی برای این که نیمه شب یواشکی شماره ات رو بگیرم و بشنوم"مشترک مورد نظر شما مدت هاست که خاموش می باشد"آدمم دیگه،احمقم،دلم تنگ می شه...حتی برای تلخ ترین جمله سال! دفتر از دستش افتاد.دستانش را دو طرف سرش قرار داده و به او اندیشید به خاطره ای دور اما نزدیک "-آرمین خسته شدم! دخترک غمگین را به آغوش کشیده و چانه اش را روی موهایش قرار داد: -این انتقام لعنتی نه تنها آرومم نکرد... صدای دخترک می لرزید مانند قلب پسری که با هر حرف،نگاه و یا لبخند او می لرزید: -تازه مثل خوره افتاده به جونم! بغضش شکست بغصی که شاید برای سن و سال این دختر بیش از حد بزرگ است: -داره ذره ذره جونم و می مکه! سرش را به سینه مرد این روز هایش تکیه داده و دستانش را دور کمر او قفل کرد: -دارم کم می یارم... لباس پسرک را چنگ زده و خود را بیشتر به او فشار داد تا احساس امنیت کند: -اگه تو نبودی تا حالا مرده بودم.. -آروم باش خانومم! و حلقه دستانش را دور کمر ظریف دخترک محکم تر کرده و او را به خود چسباند: -آرمین؟ -جان آرمین؟! انگشت کوچک دستش را جلو آورد: -قول بده،هیچ وقت تنهام نذاری! سرعت اشک های روی گونه اش افزایش یافت گویا با یکدیگر مسابقه گذاشته اند: -حتی اگر خودم خواستم هم نرو...قول؟ انگشتش را در انگشت دخترک قفل کرده و روی موهایش زمزمه کرد: -قول..." حالش بد بود به وسعت خواستن ترانه اش.ترانه اش دیگر او را نخواسته بود ولی او هیچ گاه بهترینش را تنها نگذاشته بود.شاید در ظاهر رفته بود اما هیچ گاه ترانه اش را تنها نگذاشته بود هرچه باشد او بعد از ویران شدنش هم یک مرد بود و مرد است و قولش! -ترانه زندگی برام خیلی سخته!خیلی سخته ادای محکم بودن رو در بیاری وقتی که توی خودت فرو ریختی؛خیلی سخته به اجبار لبخند بزنی وقتی که توی قلبت گریه می کنی؛خیلی سخته همه به خوشبختیت حسرت بخورن وقتی که خودت می دونی کم آوردی؛خیلی سخته همه فکر کنن تو خوابی اما کل شب با بالشتت حرف بزنی و گریه کنی؛خیلی سخته که زندگی کنی ولی خیلی وقت باشه که واسه خودت مرده باشی.ترانه،خانومم،گلم بی تو همه چیز سخته... دفترچه را از روی زمین چنگ زد.صفحه های خوانده شده را رد کرده و مشغول خواندن شد:
  2. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت دهم: وارد باغ شده و در را پشت سرم به آرامی بستم.عطر گل های رنگی باغ حس خوبی را به انسان منتقل می کرد نفس عمیقی کشیده و با آرامش به سمت سالن حرکت کردم.ترکیب رنگی گل ها خیلی خوب از آب در آمده بود و برای این شاهکار هنری بی نظیر به خودم تبریک می گفتم.به نزدیکی سالن که رسیدم صدایم را روی سرم انداختم: -اهالی خونه گل سر سبدتون رسید! پشت در شیشه ای ایستاده و با زور و حرص کف های بندی اسپرتم را در آوردم.در را باز کرده و وارد سالن شدم.سالن خالی بود به سمت آشپزخانه که مخفی گاه خاله مهری بود حرکت کرده و در پیشگاه در به ناهار خوردن اعضای خانه خیره شدم.آهی کشیده و کیف و پلاستیک خرید هایم را روی سرامیک هایی که از تمیزی برق می زد انداخته و با خنده گفتم: -بابا راضی به این همه زحمت نبودم.لازم نبود صبر کنید منم برسم. خاله مهری در حالی که از خنده سرخ شده بود بشقاب خالی را برداشته و مقداری پلو در آن ریخت.بابا صندلی کنارش را بیرون کشیده و اشاره کرد کنارش بنشینم.لبخندی زده و به سمت صندلی رفتم.روی صندلی نشسته و با غم به بشقاب غذایم خیره شدم.آهی کشیده و مظلومانه به اجزای صورت تک تک اعضای خانواده ام خیره شدم.روی چهره تپل و سفید خاله مهری متوقف شده و گفتم: -خاله من معده ام بیشتر از این حرف ها گنجایش داره! مامان خندید و بشقابم را برداشته و مشغول کشیدن غذا برایم شد.لبخندی زده و در حالی که دکمه های مانتو سورمه ای و گشادم را باز می کردم با لحنی لات منشانه گفتم: -آخ قربون ننه چیزفهم خودم. -درد! به آرامی خندیدم.مشغول خوردن فسنجان های ملس و معروف خاله شدم.با سنگینی نگاهی سرم را بلند کردم.مامان طلبکارانه به صورتم خیره شده بود: -هوم؟ -مگه نگفتم لباس هات و اول در بیار و بعد بیا؟ خندیدم و با آرامش مشغول خوردن شدم: -بی خیال مادر من! -بدبخت اونی که تو رو باید بگیره.از فردا این شیرین کاری ها رو واسه فامیل های بابات نکنی ها! بوسی در هوا برایش فرستادم و به سمت بابا برگشتم که با لبخند مشغول خوردن بود.همیشه آرام بود و این آرامشش همه را آرام می کرد.قاشق و چنگالم را روی بشقاب گذاشته ور در حالی که نوشابه ام را مزه مزه می کردم میز را از نظر گذراندم.دست و دور دهان تیام از خورش سیاه سیاه ده و دانه های برنج به آن چسبیده بود.به آرامی خندیده و رو به بابا گفتم: -بابا این فک و فامیل هات می مونن اینجا؟ -تا وقتی خونه قدیمی آماده بشه آره عزیزم! آن روز خوشحال بودم.خوشحال از آن که خانواده ای می آینده که چشم به راهشان بودم.خانواده ای که هیچ گاه ندیده بودمشان.خانواده ای که دلم می خواست بیایند و ای کاش نمی آمدند.ای کاش آن روز ها همیشه از صفحه زندگی ام حذف می شد.تا آن روز غمی نداشتم یا اگر داشتم انقدر کوچک بود که در برابر دریای خوشی هایم مانند جویی باریک بود.تا آن روز بودم؛چون در آغوش پدرم امنیت را حس می کردم.تا آن روز زنده بودم چون نوازش های مادرم آرامم می کرد.تا آن روز بودم چون با خنده های برادرم غم عالم را فراموش می کردم.تا آن روز زندگی می کردم چون دایه ای داشتم که کم نگذاشته بود از مادر.تا آن روز می خندیدم چون دلیلی داشتم؛چون خانه و خانواده داشتم؛چون عشق داشتم.کسانی را داشتم که در تلخی ها پناهم دهند من تا آن روز دارا بودم و از آن روز به بعد ندار تر از تمامی فقرا شدم. با صدای باز شدن در سالن سرش را از روی دفتر بلند کرد.نیم نگاهی به ساعت انداخت دو ساعت از لحظه ای که شروع به خواندن دفتر کرده بود می گذشت.دستی به روی چشمان نم دارش کشیده و به امیر خیره شد که با چهره ای پکر و ناراحت وارد خانه شده بود.به ارامی سلامی کرده و جواب شنید.امیر خودش را روی کاناپه انداخته و نیم نگاهی به دفتر و سپس قهوه نیمه خورده انداخت: -قهوه ات و نخوردی! -گذشت زمان و متوجه نشدم. سری تکان داده و دوباره به دفتر خیره شد.آخرین جملات دفتر با خودکاری آبی و با خطی درهم نوشته شده بود دقیقا معکوس با نوشته های ابتدایی نوشته هایی صورتی رنگ و خوانا.ابرویی بالا انداخته و رو به آرامین با صدایی گرفته گفت: -مشخصه تکه آخر و بعد این جریانات نوشته! و سپس دستش را به سمت لیوان بزرگ قهوه دراز کرده و کمی از آن را چشید: -سرده! -رفته بودی بیمارستان؟ سرش را به نشانه مثبت تکان داد .لیوان را روی میز گذاشته و از جایش بلند شد.کت مشکی اش را برداشته و به سمت راه پله حرکت کرد.دلش نمی خواست حرفی بزند.یعنی نمی توانست حرفی بزند.برایش سخت بود از رفتن گفتن؛رفتن دختری که برایش کم از خواهر نداشت.خواهری مملو از خواهرانه های منحصر به فرد. -نگفتی؟! عقب گرد کرد.حالش گرفته بود و بغض گره شده درون گلویش اذن سخن گفتن را به او نمی داد.آهی کشید: -اگه می خوای برای اخرین بار برو دیدنش! -آخرین بار؟ دیگر جای ماندن نبود به سرعت از پله ها بالا رفته و او را با خروار خاطرات تلخ و شیرین و غم هایی بی پایان تنها گذاشت.او ماند و خاطراتی از جنس لطیف اما برنده عشق.او ماند و یاداوری روز های تلخ و شیرین گذشته.او ماند و او.او ماند و اکنونی مدیون به گذشته.دفتر از دستش افتاد،چشمان داغش را بسته و به پشتی مبل تکیه داد.با صدای آرامی چشمانش را گشود تیک تیک و ضربات بی امان قطره های ریز باران به شیشه.باز هم باران و چه قدر متنفر بود از این قطرات گاه داغ و گاه سرد آب که برای او فقط و فقط یاد اور تلخی ها بود.زبان به لبانش کشید و به آرامی زمزمه کرد: باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست نمی فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست نمی فهمم یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود نمی دانم کجــــای این لجـــــن زیباست بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست وباران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
  3. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت نهم: نیم نگاهی به نوشته های در هم و برهمی که هیچ از آن سر در نمی آوردم انداخته و با کلافگی وسایلم را در کیف چرمی انداختم.از روی صندلی های فلری و خشک بلند شدم،صورتم از درد جمع شد تنم بعد از دوساعت نشستن خشک شده بود.زیرلب به این درس و معلم سخت گیرش غرغر کرده و به سمت مراقب اخمو حرکت کردم. -خسته نباشید! دلم می خواست به جای این دو کلمه بسیار محترمانه چندتا کلمه وصف حالم را بگویم.زن عینکی که فرق مقنعه اش کج شده و موهای فر و عرق کرده اش به پیشانی کوتاه و سبزه اش چسبیده بود برگه را گرفته و سری برایم تکان داد.با بی حالی از حوزه امتحانی خارج شدم.هوای گرم و دم خرداد ماه مطبوع تر از هوای داخل اتاق بود.نفس عمیقی کشیده و با لبخندی که همیشه بر لب داشتم به سمت اکیپ بچه هایی رفتم که مشغول چک کردن سوالات با یکدیگر بودند.سری برای بچه ها تکان داده و سوفیا را به دنبال خود کشیدم: -عه..بی شعور دارم سوال چک می کنم! -به من چه! محکم با دستش به پشت گردنم کوبیده و با خنده گفت: -فهمیدی ربطش و یا توضیح بدم؟ -نه مرسی! طبق عمول دیدن پاساژ های اطراف مدرسه و حرف های بی سر و ته با سوفیا من را از فکر به فرمول های خسته کننده هندسه دور کرد: -بیا یه چند تا مغازه دیگه رو هم ببینیم؛بعد تصمیم بگیر! نیم نگاهی به مانتو زرشکی انداختم.رنگش زیاد جالب نبود،دوخت و مدلش هم برای توصیف در یک کلمه...افتضاح!با خستگی گفتم: -وای من دیگه دارم می میرم.ترانه بمیره بریم خونه ...خواهش! -کوفت! و من را به دنبال خود از مانتو فروشی گران فروش خارج کرده و مثل مادر بزرگ ها شروع به غرولند کردن کرده و مرا به دنبال خود می کشید. بین حرف های یک ریز سوفیا چشمم به ساعتی مردانه و زیبا افتاد..پشت ویترین شیک مغازه ایستاده و مشغول دید زدن ساعت ها شدم.سوفیا که متوجه بی توجهی ام شده بود رد نگاهم را دنبال کرد: -کلک نکنه دوست پسر یافتی و به مانمیگی ها؟ها؟ها؟ -حتما... و بی توجه به دوست دیوانه ام وارد مغازه شدم.سوفیا نیز مانند جوجه اردک زشت پشت سرم وارد مغازه شد.تن صدایش را آرام کرده بود! -پس چرا به ساعت ها زل زدی؟ -چشمم رو گرفت... فروشنده دختر همانطور که مشغول رد کردن آهنگ ها بود سلامی زمزمه کرد و پاسخ شنید.سرش را بلند کرده و با لبخندی مهربان پرسید: -خب عزیزم مدلی مد نظرتون هست؟ لبخندی زدم: -راستش اون ساعت پشت ویترین رو می خوام ببینم!ردیف دوم،استیل مشکی... -باشه گلم! بعد از خرید ساعتی که هنوز نمی دانستم به چه کسی بدهم از مغازه و سپس از فروشگاه خارج شدیم. -این همه پول برای چی دادی واسه این ساعت؟ -شاید بعدا بدم به شوهرم ! پخ زد زیر خنده و در حالی اشک از چشمانش جاری شده بود گفت: -واقعا متاسفم برای خودم که دوستی به این کند مغزی دارم ! -برو بابا! و به سمت خروجی حرکت کردم.از خواب نمی توانستم روی پاهایم بایستم اما با جیغ نسبتا بلند سوفیا برق از سرم پرید: -عه اون مانتو رو ببین...خیلی خوشگله بی حوصله سرم را برگرداندم. فوق العاده بود،همگام با سوفیا به مغازه رفتم و سایز خود را پرو کردم.مانتو سورمه ای قجری تا دو وجب زیر زانو.چرخی جلوی سوفیا زدم: -اووم..فکر کنم عالیه! خندیدم و درب اتاق را بستم مانتو را تعویض کرده و همان را خریدم.و دوباره به سمت خروجی حرکت کردم تصمیم داشتم به پدرم زنگ بزنم تا به دنبالمان بیاید که با صدای مظلوم سوفیا متوقف شدم: -ترانه؟ -هوم؟ سرش را کج کرد.موهای مشکی لختش روی پیشانی سفید و بلندش ریخت.مشکوک نگاهش کردم: -چرا قیافه ات و مثل گربه شرک می کنی؟ -بهتر از تو ام خر شرک! با صدای بلندی خندیدم: -خب حالا بگو چی می خوای؟ -می گم حالا که مانتو خریدیم باید کیف و کفش و شال هم بخریم! اخمی کردم و به سوی مغازه بزرگ کیف و کفش رفتم و در همان حال گفتم: -لال بمیری! به سرعت کیف و کفش سورمه ای را خریده و خرید شال را به عصر موکول کردم.موبایلم را درآورده و به دنبال شماره بابا گشتم: -چه کار می کنی؟ - به بابا زنگ بزنم بیاد دنبالمون خسته ام! خندید و من را کشان کشان به سمت ایستگاه اتوبوس برد: -راستی عصر کلاس کنکور رو میای؟ -میام حاضری میزنم و میرم خرید با تعجب ابرویی بالا انداخت و چشمان درشتش را به صورت بی تفاوتم انداخت: -خرید؟ -شال دیگه! -آهان. روی صندلی های خشک و رنگ و رفته ایستگاه نشسته و نفس عمیقی کشیدم: -آخه دختر تو چرا کلاسا رو نیمای؟ خندیدم و با شیطنت گفتم: -میدونی که خوشم نمیاد! -پس چرا ثبت نام میکنی به اتوبوس زرد رنگی که نزدیک می شد خیره شدم: -خب معلومه به زور مامانم.... -بمیرم واسه بابات که این پول ها رو می ریزه تو شکم گاو! خندیدم و بعد از زدن کارت وارد اتوبوس شدم،حتی یک جای خالی هم پیدا نمی شد،گرما و بوی تن آدم ها حس بدی به تمام وجودم تزریق می کرد.لب مقنعه ام را جلوی دهان و بینی ام گرفته و به دیوار اتوبوس تکیه دادم.سوفیا هم در حالی که اه و پیف می کرد کنارم ایستاد! -گاو عمه اته! -منظورت عمه خودته دیگه...هوم؟ چشم غره ای به چهره ملوس و آرامش رفتم.با صدای بلندی خندیده و بحث را تغیر داد: -حالا این عمه هات کی میان؟ -فردا صبح زود! گرسنگی،تشنگی و در نهایت خستگی آستانه تحملم را به صفر رسانده بود.آهی کشیده و سرم را به دیوار تکیه دادم.چشمانم را بسته و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم: -سوفی خدا لعنتت کنه! -عه..چرا؟ با بی حالی جوابش را دادم: -اگه می ذاشتی بابا بیاد دنبالمون الان رسیده بودیم! خندید.آرام و ریز و دیگر هیچ نگفت و در تا پایان راه به پچ و واپچ های زنان و مردان خسته در اتوبوس گوش سپردم.نزدیک کوچه پیاده شدم.سوفیا دو ایستگاه جلو تر از من رفته بود.بند کولی را گرفته و کیفم را به دنبال خود به روی زمین می کشیدم.جلوی درب بزرگ و سورمه ای خانه ایستادم.دستم را روی زنگ فشرده و به دیوار تکیه دادم.بدون حرفی در با صدای تیک باز شد.
  4. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت هشتم: با صدای پچ پچ آرامی سعی در باز کردن چشمانش کرده بعد از چندبار پشت سرهم پلک زدن هوشیاری اش را کاملا به دست آورده و به دیوار خاکستری اتاق خواب امیر چشم دوخت.بعد از مدت ها به خواب آرامی فرو رفت؛اکنون که فهمیده بود ترانه چرا او را تنها گذاشته بود به آرامشی وصف نشدنی رسیده بود؛حالا که فهمیده بود عزیز ترینش متوجه بی گناهی او شده غرق در دنیای آرامی شده بود که سال ها برای رسیدن به آن در باتلاق سر درگمی دست و پا زده بود. در اتاق به آرامی باز شده و امیر در درگاه در نمایان شد،لبخندی مملو از آرامش زده و با لحنی آرام زمزمه کرد: -چه قدر می خوابی پسر؟ نگاهی به پنجره نیمه باز انداخته و با نوری که به درون اتاق نفوذ کرده بود اخمی کرده و از جایش بلند شد: -خسته بودم! امیر خندید و روی تخت نشسته و او پس از انداختن نیم نگاهی وارد سرویس بهداشتی شده و چندبار با آب سرد به صورتش زد: -وقتی اومدی لندن چندبار دیدمش! سرش را بیرون آورده و با تعجب به امیر خیره شد؛ادامه داد: -ترانه رو می گم. دوباره به داخل سرویس بازگشته و چندبار دیگر مشت پر شده از آب سرد را به صورت داغش زد: -داغون شد با رفتنت،منتظر بود بری پیشش و بهش ثابت کنی همه اون صحنه ها دروغه،بری و اون عصر بارونی رو از تقویم زندگیش پاک کنی.ولی تو رفته بودی،خیلی دیر شده بود.نابود شد،ویرون شد اما...اما دوباره بلند شد،دوباره از اول شروع کرد،خودش و ساخت.سعی کرد فراموشت کنه نشد؛اون با فکر به تو نفس می کشید،با فکر به این که تو هم زیر همبن آسمون سیاه نفس می کشی زندگی می کرد. -بعضی چیز ها نه فراموش می شن و نه تکرار!فقط مثل خوره می افته به جونت و ذره ذره از خونت رو می مکه.عشق من و ترانه از اون دسته بود! از سرویس خارج شده و مشغول شانه زدن موهایش شد: -ترانه نابود شد،کاری که رفتن تو باهاش کرد مرگ پدرش باهاش نکرد!افسرده شد.می خواست این غم و به روش نیاره ولی از درون له شد.دیگه ترانه همون ترانه قبلی نبود.دیگه نمی خندید.دیگه شوخی هاش هرکسی رو کلافه نمی کرد؛برعکس شد دختری که به کار کردن بی وقفه پناه برده بود.از آموزشگاه رفت... -پس...پس کجا کار می کرد؟ امیر دستی از روی بی حوصلگی درون موهایش کشید و ادامه داد: -تو خونه مردم،پرستاری،نظافت..هرکاری آرمین!هرکاری...دیگه حواسش به آدمای اطرافش نبود.چون دیگه ترانه ای نبود که اطرافیانش باشند. با بهت و ترس به امیر خیره شد،امیری که با بی رحمی ار ترانه می گفت و به دل بیمار او فکر نمی کرد: -اطرافیانش هم خیلی زود رفتند.رفتند و ترانه تنها بود...تنها تر هم شد! -نه! امیر از جایش بلند شده و به سمت در رفت،متوقف شده و به سمت آرمین برگشت: -این ها رو بهت هیچ وقت نگفتم تا داغون تر نشی! از اتاق خارج شده و ادامه حرفش را آرام تر از نجوا های قبل بیان کرد: -اما الان لازمه! و او ماند و افکار مصمومی که به سمتش هجوم آورد،افکاری که فقط و فقط او را متهم می کرد.ترانه اش منتظر بوده و او به این جا آمده،جایی که نامی از ترانه نباشد،جایی که اسمش در کنار اسم او نباشد.ترانه اش بی کس شده و او آمده این جا تا کنار خانواده اش باشد،خانواده ای که این روزگار ترانه اش را از آن محروم کرده بود.او آمده این جا تا امکانات برای فراموش کردن تنها عشقش باشد و عشقش با مشکلاتی بزرگ تر از توان دختری بیست و چند ساله دست و پنجه نرم می کرده است.او آمده و عشقش مانده؛او امده و عزیز ترینش را تها گذاشته،او امده و عمرش را نادیده گرفته... با صدای در خروجی حیاط از جایش بلند شده و از پنجره ماشین امیر را در حال خروج دید.نفسش را بیرون فرستاده و به طبقه پایین رفت.دو دفتر یکی صورتی و دیگری مشکی روی میز جا خوش کرده بودند.آهی کشیده و به آشپزخانه رفت.قهوه جوش را زیر شیر آب گرفته و دستگاه را به برق متصل کرد،دکمه قرمز را فشرده و داخل یخچال به دنبال قرصی گشت تا کمی آرامش کند.قرص را بدون آب فرو داده و روی صندلی چرم میز آشپزخانه نشست.صدای ترانه در گوشش پیچید. "-بمیرم براش -عه...ترانه چند بار بگم این حرف و نزن! -آخه نمی دونی که چی شده؟! پسر به سمتش برگشته و با اخمی که چاشنی صورتش شده بود زمزمه کرد: -هر اتفاقی هم که بی افته تو نباید این حرف و بزنی!خب؟ -بچه پررو! خندید و به بررسی نقاشی های دخترک مشغول شد.با لبخندی ناشی از تحسین هنر عزیزترینش زمزمه کرد: -حالا چی شده نقاش کوچولو؟ -... -ترانه؟ -... -قهری خانومی؟ -... به سمت دخترک اخمو برگشت،چانه اش را گرفته و سرش را به سمت خودش برگرداند.پیشانی به پیشانی دختر چسباند: -مگه نگفتم قهر نداریم؟ -... -مگه نگفتم ناراحتی قهر نمی کنی می آی بغلت می کنم! -خیلی رو داری! خندید و پیشانی دخترک را بوسید: -حالا نمی گی چی شده؟ دخترک جیغی از خوشحالی کشیده و پرید و روی پاهایش نشست،با هیجان مشغول تعریف کردن شد: -وااای نمی دونی که..." با صدای قهوه ساز از فکر خارج شده و لیوان بزرگی را برای خود پر از قهوه کرد.به سالن رفته و در حالی که قهوه داغ و تلخش را مزه مزه می کرد مشغول خواندن دفتر صورتی شد و با خواندن هر سطر از ان دست خط آشنا غرق در خوشی شد...
  5. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت هفتم: سرش را پایین انداخت،چه قدر این مدت دلتنگ بود و نمی دانست.شاید هم می دانست و خودش را به ندانستن می زد.کیف ترانه را پایین کشیده و به اجزای درونش خیره شد.با دیدن برگه مچاله شده اخم ریزی کرد،حس بدی نسبت به برگه داشت.به آرامی کاغذ مچاله شده ای که به شکل توپ در آمده بود بیرون کشید و تای به هم ریخته را باز کرد.دست خط برایش نا آشنا و نوشته آشنا بود.آشنایی برآمده از گذشته اش گذشته ای که حالش را مبهم و آینده اش را نابود کرده بود.شروع به خواندن کرد،کلمه به کلمه،سطر به سطر.خواند و اشک ریخت،خواند و بغض کرد،خودش را نفرین کرد که یکبار هم نخواست از ترانه بپرسد چرا؟!خودش را لعنت کرد برای دوری چندیدن ساله از او.اویی که خودش بود. گریه اش قطع شده بود.برگه را در کیف انداخت و به نقطه ای نا معلوم در برابرش خیره شد.باورش سخت بود،برگشتن برگه زندگی اش در آنی در آن عصر بارانی غیرقابل باور بود.همه چیز در ذهنش رنگ باخت،نفرتی که سعی می کرد از ترانه در دلش به وجود آید،دود شد و به هوا رفت.بی تفاوتی که سال ها برایش تلاش کرده بود مانند سدی شیشه ای شکست و از بین رفت.دلی که تمام این روز ها برای سنگی شدنش از همه چیزش گذشته بود اکنون مانند بیماری در تب نبود او می سوخت. سر به زیر افتاده اش را بلند کرده و به مردی آشنا خیره شده.مردی که بانی آشنایی با ترانه بود،مردی که در روز های خوب و بد برایش برادری کرد.مردی که از تمام به اصطلاح مرد های این دنیا مرد تر بود،اویی که برادر نداشت در کنار آن مرد طعم برادری را چشید.طعم حمایت شدن،همدرد داشتن،حس حضور کسی که به او تکیه کند.آهی کشیده و از جایش بلند شد.با گام هایی نا موزون به سمت مرد رفت. -خوبی؟! سرش را به چپ و راست تکان داده و جلو تر از امیر به راه افتاده و امیر نیز پشت سرش حرکت کرد.سوار ماشین مشکی رنگ امیر شده و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.با صدای در متوجه سوار شدن امیر شد.با همان چشم های بسته و در حالی که اخمی روی پیشانی اش نقش بسته بود زمزمه کرد: -من و برسون خونه ام! -با این حالت؟ حوصله نداشت،حوصله جواب پس دادن به دیگران،حوصله این که کسی نگرانش شود.برایش مهم نبود در خانه بماند و پیک پیک از ان زهرماری بخورد.برایش آن دفتر صورتی و آن پرونده مشکی مهم بود.هر چه به او مربوط می شده برایش مهم بود.هر چیز که بتواند از احساسات او سر در بیاورد. -باید چیزی رو بر دارم. -خیلی خب می ریم بر می داریم و بعد می آی خونه من...باشه؟ نفسش را صدا دار بیرون داده و هیچ نگفت،دلش می خواست با آرامش برگردد به گذشته اش.مگر او چه کرده بود که جوابش این بود؟مگر چه کرده بود که باید از عشقش جدا می شد؟مگر گناهش چه بود که باید چشم می بست به روی تمام خواسته هایش؟مگر او با دیگران چه فرقی داشت؟تحملش بیشتر بود؟سخت تر بود؟مگر جنس قلب او از سنگ بود؟مگر او انسان نبود؟مگر خدا او را نمی دید؟التماس هایش را نمی شنید؟خرد شدنش را نمی فهمید؟ صدای خوانند حالش را بدتر می کرد.دلش می خواست چیزی نبیند،نشنود،نفهمد در یک کلام دلشش می خواست بمیرد...همین! Hello, it's me I was wondering if after all these years you'd like to meet To go over everything They say that time's supposed to heal ya But I ain't done much healing کجا بود آن روز هایی که با لبخند های مهربان همه کسش چشم می گشود؟شب هایی که با خیره شدن به تصویر زیبای او به خواب می رفت؟کجا بود نفس هایی که با عطر تن عزیزش در امیخته شده بود؟کجا بود قلبی که فقط به یاد او می تپید؟کجا بود آغوشی که از تمام دلتنگی هایش استقبال می کرد؟کجا بود دختری که با او سرخوشانه می خندید؟کجا بود دختری که با او بی دلیل شاد بود؟دختری که لبخند را به لبانش هدیه کرده بود.کجا بود زنی که با او طعم عشق را چشیده بود؟زنی که با او دیوانه می شد و دیوانگی می کرد.کجا بود زنی که به او آرامش مطلق را،آغوشش را هدیه داده بود؟کجا بود او؟کجا بود همه کسش؟کجا بود عشقش؟کجا بود عزیزش؟کجا بود ترانه اش؟ Hello, can you hear me I'm in California dreaming about who we used to be When we were younger and free I've forgotten how it felt before the world fell at our feet شیشه ماشین را پایین داده و به قطرات باران اجازه داد صورتش را خیس کنند؛نفس عمیقی کشیده تا به کمک هوای خنک هنگام غروب لندن بغض چندین ساله اش را فرو دهد؛هوا گرگ و میش بود و ا.و از این هوا متنفر بود از این باران حالش به هم می خورد.از هر چه به او مربوط بو.د بدش می آمد و از همه چیز بیشتر از خودش متنفر بود شاید خودش تنها کسی بود که با هربار دیدن خود در آینه یاد او می افتاد؛جای خالی او در کنارش این سال ها توی ذوق می زد،تنهایی اش این سال ها منفور بودنبودش این سال ها نه تنها از عشق ریشه دارشان نکاسته بود بلکه او را شیدا تر و مجنون تر می کرد و خودش مانند لیلی تمام عیار ناز می کرد و نازش خریدار داشت،خریداری عاشق تر از تمام عاشقانه های جهان! There's such a difference between us And a million miles Hello from the other side I must have called a thousand times To tell you I'm sorry for everything that I've done But when I call you never seem to be home آهی عمیق کشید و به یاد روز های اول افتاد روز هایی دور و نزدیک،لحظاتی مبهم و واضح،لحظاتی تلخ و شیرین،خاطراتی جا افتاده مانند شراب صد ساله و نو مانند جوانه عشقی تازه مانده دختر در حالی که در میان دفتر های فانتزی و رنگی به دنبال گزینه ای مناسب می کشت به سمت پسرک برگشته و با ذوقی آشکار گفت: -خوبه نه؟ و دفتر قرمز با طرح خرسی که خوابیده بود به پسرک گرفت،ابرویی بالا انداخته و به آرامی خندید: -بی ذوق! و به طرف دفتر ها برگشت،او چه می دانست که تمام زندگی این مرد است؟دو دفتر صورتی را برداشته و دوباره به سمت مرد آرزو هایش برگشت: -این دو تا چطورن؟ با کنجکاوی به دفتر های صورتی ساده که متنی روی آن نوشته شده بود خیره شده و پرسید: -دو تا؟ به سمت فروشنده برگشت و سرش را تکان داد،با لحنی جدی جواب داد: -اوهوم یکی تو یکی هم من! -بعد باید با اینا چی کار کنیم؟ دختر خندید و از فروشنده خواست دفتر ها را حساب کند با لحنی مهربان گففت: -خاطراتمون و می نویسم! و شلیک خنده مرد به آسمان رفت..." Hello from the outside At least I can say that I've tried To tell you I'm sorry for breaking your heart But it don't matter it clearly doesn't tear you apart anymore لبخندی زد به یاد تمام خنده های تهی از غم آن روز هایش؛به یاد تمام حس های خوب ان روز ها،به یاد لحظاتی مملو از عشق.به یاد لحظه هایی پر از او.اویی که آن قدردر دلش بزرگ شده بود به اندازه دنیایش اویی که می پرستیدش به اندازه دینش اویی که با رفتنش دین و دنیایش را باخته بود،قمار بزرگی بود.نابودش کرده بود.امیر به آرامی شیشه را بالا داده و با صدایی گرفته گفت: -سرما می خوری! Hello, how are you It's so typical of me to talk about myself I'm sorry I hope that you're well Did you ever make it out of that town where nothing ever happened It's no secret that the both of us Are running out of time -به نظرت خوب میشه؟ -امیدوارم! سرش را به شیشه عرق کرده تکیه داد،دلش کمی آرامش می خواست کمی امیدواری.دلش کمی...فقط کمی او را می خواست.فقط او!اویی که این سال ها دوری اش جان به لبش رسانده بود.اویی که با رفتنش ویران کرد تمام این مرد را،اویی که با نبودش تیر خلاص زد به آرزو های یک مرد! So hello from the other side I must have called a thousand times To tell you I'm sorry for everything that I've done But when I call you never seem to be home Hello from the outside At least I can say that I've tried To tell you I'm sorry for breaking your heart But it don't matter it clearly doesn't tear you apart anymore -به نظرت من و می بخشه؟ -مگه تو چه کار کردی؟ آهی کشید از بن جانش.او چه کرده بود؟چه کرده بود با عشقش؟چه کرده بود با او؟چه کرده بود با خودش؟ Ooooohh, anymore Ooooohh, anymore Ooooohh, anymore Anymore -تنهاش گذاشتم؟ -اون تو رو نخواست!سعی نکن حالا که دوباره دیدیش خودت و آزار بدی! نفسش را بیرون فرستاد: -فکر می کرد من بهش خیانت کردم! -نباید باهات حرف می زد؟ چشمانش را بست حالش بد بود. -اون شکننده بود...خیلی Hello from the other side I must have called a thousand times To tell you I'm sorry for everything that I've done But when I call you never seem to be home Hello from the outside At least I can say that I've tried To tell you I'm sorry for breaking your heart But it don't matter it clearly doesn't tear you apart anymore :ماشین رو به روی در بزرگ خانه اش متوقف شد،دستش را به سمت دستگیره در برد که دستان گرم امیر متوقفشان کرد.سرش را به سمت امیر برگرداند -تو بدتر اونی! بدون حرف از ماشین پیاده شد و وارد خانه شد.بعد از برداشتن دفتر صورتی و دفتر مشکی به طرف ماشین امیر برگشت و سوار شد.در مسیر رفتن به خانه امیر هیچ نگفت و هیچ نشنید.به خودش قول داد حتما همین امشب این دفترچه را بخواند همین الانش هم خیلی دیر شده بود و باید بعد از کمی استراحت بدون فوت وقت شروع به خواندن می کرد.با رسیدن به خانه امیر سعی کرد دیگر فکری نکند و خودش را به دست خوابی عمیق و سنگین سپرد.
  6. مشاعره باکلمات انگلیسی !

    strawberry(توت فرنگی)
  7. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت ششم: با حرکت نوازش گونه دستانی در میان مو هایش به سختی چشمانش را باز کرده و به اتاق سراسر سفید خیره شد،نسیم ملایم از پنجره نیمه باز وارد اتاق شده و پرده بی روح سفید را به حرکت در آورده بود،سرش را برگرداند و به انی خیره شد.دختری که با چشمان نگرانش به پزشک میانسال خیره شده و دستانش را در خرمن موهای او حرکت می داد.گویا هنوز چشم های نیمه باز این مردی که تا این حد برایش دلواپس بود را ندیده و متوجه هشیاری او نشده بود: -چیزی نیست؛فشار عصبی بیش از حد بهشون وارد شده...نگران نباش دخترم! پزشک با پایان دادن به سخنش سر از برگه هایی که در آن چیزی یاد داشت می کرد برداشت،سریع چشم هایش را بست.حوصله این که پزشک جویای حالش شود را نداشت.پزشک به انی خیره شده و آرام گفت -همسرته؟!... انی چیزی نگفته و فقط سرش را با شرم پایین انداخت.مرد میانسال لبخند معنا داری زده و ادامه داد: -بیشتر هواش و داشته باش.فشار عصبی که بهش وارد شده زیاده! و سریع از اتاق خارج شد.چشم هایش را باز کرده و با دو تیله مهربان آبی مواجه شد.آهی کشید: -حالش خوبه؟! قطره اشکی از گوشه چشم دخترک فرو افتاد.در دل پیش خود بد ترین فکر ها را کرد.دلش شور می زد،شور ترانه اش را.شور دخترکی که طعم خوشی را به او چشانده بود؛آرامش را در آغوشش به او هدیه داده بود.زندگی را برایش معنا دار کرده بود.اخم هایش به شدت در هم رفت سکوت انی حالش را بد تر که هیچ افتضاح می کرد.سوالش را دوبار تکرار کرد و انی بدون پاسخ از اتاق خارج شد.در تعجب مانده بود و فقط ذهنش اطراف ترانه می چرخید. از روی تخت بلند شده و با گام هایی بلند و سریع خود را به پشت شیشه سرد رساند دستش را روی شیشه قرار داده و دلش پر کشید برای گرفتن دستان ظریف او؛دلش پر کشید برای چشیدن طعم لبان او،برای لمس دوباره آغوش او؛برای دیدن خنده های بی ریایش،حرف های بچه گانه اش؛نجوا های عاشقانه اش.بغض کرد و به عقب برگشت با دیدن دختر ناشناخته ای که با حرف هایش گذشته را برایش مرور کرده بود غم چهره اش عیان شد.دخترک چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت.بی تفاوت باز هم به ترانه خیره شد،جسمش آن جا بود اما روحش...نه! "-آرمین؟ -هوم؟! -آرمین؟ -بله؟ -آرمین؟ پسر جوان به سمت دخترک برگشت که با لحنی دلنشین نامش را می خواند.لبخندی زده و زمزمه وار گفت: -جانم؟! -دوستت ندارم! پسر بلند خندید و با شیطانی در حالی که دست روی شانه های دختر می انداخت با لبخندی مهربان گفت: -می دونم! دختر با شتاب به سمتش برگشت،لبخندش کش آمد: -عاشقمیــی -نه...! پاسخش انقدر جدی بود که پسرک متوقف شود،تازیانه باران بر تنشان در آن پارک خلوت که هر ازگاهیی صدا های آرامی شنیده می شد آن ها را نشانه رفته و خیسشان می کرد: -چی؟! دختر لبخندی زد و جلو تر رفت اما پسر...با بهت و نا باوری بر جایش ایستاد بود دخترک در حالی که می رفت فریاد کشید: -آخه دیوونه اتم! و پا به فرار گذاشت" چه قدر آن روز ها دور بود،روز هایی که دلش محکم بود به حضور کسی که تنهایش گذاشت،خیالش تخت بود از حمایت های عزیزی که رفت و او را بدون حامی گذاشت،همه وجودش آرام بود از حضور آرامش بخش ترین آفریده خداوند،تنش گرم بود از گرمای عشق عاشق ترین عاشق جهان،اشک هایش از سر شوق بود به خاطر حضور شوق برانگیز ترین موجود کره خاکی،چه دور بود آن روز ها...آرام از اتاق دور شد و به سمت راهرو رفت...حالش بد بود.مانند کودکی که گم شده و بهانه مادرش را می گیرد دلتنگ ترانه اش بود. در حالی که از بیمارستان خارج می شد امیر را دید،کیف ترانه را گرفته و به سمت خروجی بیمارستان رفت.بی توجه به ماشین پارک شده کنار در ورودی پیاده در پیاده رو های خیس از باران قدم برداشته و به دنیای سال ها پیش باز گشت.دنیایی متفاوت با این دنیایش!مگر این هم دنیا بود؟این خود جهنم.خود خود جهنم! مردمی که با چتر هایی در دست به سمت منزل هایشان می دویدند با تعجب به او می نگریستند.گویی او عقلش را از دست داده است که زیر رگبار بی رحمانه باران به آرامی قدم می زند و کیفی زنانه بر دست گرفته.دلش روز های بارانی را می خواست که به اجبار ترانه به پیاده روی می رفتند زیر اشک های باران او برای ترانه می گفت و ترانه اشک می ریخت.اشک می ریخت از بازی نا برابر دنیا.او می گفت اینک پایان تلخی هایمان است و ترانه از نگرانی های بی پایانش می گفت. -ترانه ام!دلم تنگه برات خانومی.کجایی ببینی تنها شدم؟ترانه خانومم برگرد به خدا قسم جبران می کنم.دیگه تنهات نمی ذارم فدات شم.اگه دیگه بهم گفتی خائن بازم می مونم!اگه گفتی ازم متنفری بازم عاشقت می مونم!اگه خواستی بری دنبالت میام پا به پات،سایه به سایه!ترانه خانومم رفتی...گلم رفتی و پشت سرت و ندیدی.ندیدی خرد شدن مردی رو که می پرستیدت،رفتی نابود شدنم و توی نبودت ندیدی.رفتی و داغ بودنت و به دلم گذاشتی. با دیدن پارک خلوت و تاریکی که هیچ موجود زنده ای در ان نبود به سمتش رفته و روی نیمکتی نشست.تنش خیس شده بود خیس از بغض ترکیده آسمان.لرز بر جانش افتاده و تن داغش از سرما می لرزید.بغضش طاقت فرسا بود.اشک هایش سرتق بود.نفس هایش بریده بریده بود.بدنش یخ زده بود.گلویش خشک شده بود. -ترانه از این بارون متنفرم،هر چی که دوست داشتی برام حرام شد،اسمت ممنوعه شد،فکرت رویا شد خانومم!خودم و عذاب دادم که توی فکر و خیالم دور و بر سایه ات نپلکم.ترانه از خودم متنفرم خودی که یادگاری تو ام خودی که تو ساختی.ترانه خواستم فراموشت کنم نشد.با قانون شکنی یواشکی می نشستم یه گوشه عکس هات و می دیدم و برای مرگ عشق تازه ام اشک می ریختم.یادگاری هات و در می آوردم و دونه دونه زنده می کردم خاطراتی رو که بعد رفتنت زنده به گورشون کرده بودم...ترانه بازم قانون شکنی کردی اومدی وسط قلبم...آخ ترانه بغضش شکست.دست را مشت کرده و کمی خم شد.تک و توک انسان هایی که او را می دیدند یا بی تفاوت به راهشان ادامه می دادند و یا حالش را جویا می شدند و وقتی سکوت پاسخشان بود می رفتند.می رفتند و فکر نمی کردند چه شده که این مرده این طور شکسته!این طور اشک می ریزد.نمی گفتند و می رفتند همانطور که ترانه اش چیزی نگفت و رفت! -ترانه! نفس عمیقی کشید.حالش بد بود.خیلی بد! -ترانه! بغض کرد.بغضی سنگین و بزرگ در وجودش! -ترانه! صدایش رفته رفته بلند می شد و او صدا می زد! -ترانه! نجواهاش به فریاد تبدیل شده بود...صدا زد...بلند! -تـــــرااانـــه!
  8. فکر می کنید نفر قبلی متولد چه ماهیه؟

    اردیبهشت
  9. رفتی یا نرفتی؟؟

    نه... جزایر فی فی
  10. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت پنجم: بغض سنگین گره خورده درون گلویش را قورت داد،دستان لرزانش خبر از وجود متزلزل و نابود او داشت،حالش بد بود.نیازمند پایان بود دلش می خواست همه چیز تمام شود.بخوابد و دیگر چشمانش را باز نکند.بخوابد و در دنیای غفلت غرق شود در دنیایی که آن عصر بارانی حذف شود.دنیایی که در آن جدایی؛غم؛خیانت وجود نداشته باشد،جهانی مملو از بودن،عشق،خواستن... چشمانش را گشود و عکس را داخل کیف انداخت،عکسی که شیرین بود برایش به اندازه مرور خاطراتش با او و تلخ بود به تلخی جدایی از او.خدایا چه شده بود؟چرا انقدر بی تابی می کرد؟دل تنگ آغوش او بود،دلتنگ خنده های بی ریایی که لبخند دنیا را به او نشان می داد،دلتنگ بغض هایی به سنگینی درد های عزیز ترینش،عزیز ترینی که در مسیر پر فراز و نشیب زندگی بزرگ شد،با تمام درد هایش خو گرفت، با اشک های گاه و بی گاهش صمیمی شد،به بغض های بی پایان عادت کرده بود.دلش تنگ آغوشی بود که در آن همه چیز را فراموش می کرد،حتی خودش را،دل تنگ لحظاتی بود که فقط او بود...او... از روی نیمکت بلند شده و بدون حفظ تعادل به سمت ساختمان سرد و بی روح بیمارستان حرکت کرد،متنفر بود از این فضا،فضایی که جسم نیمه جان عشقش گه گاه در آن با درد نفس های بریده بریده می کشید،متنفر بود از خودش خودی که بانی اشک های معشوقه اش بود،متنفر بود از آدم هایی که یک به یک او را بهترینش را ترک کرده بودند.به آرامی به اتاقی نزدیک شد که دختری بی توجه به حضور مردی دلشکسته به خوابی عمیق فرو رفته بود.با دیدن امیر،انی و دختری که به آرامی اشک می ریخت سعی کرد خود را کنترل کند.چهره دختر سورمه ای پوش بی نهایت برایش آشنا بود،به سمتش رفته و اخمی چاشنی صورت غمگینش کرد.اخمی که بعد از رفتن او عضوی جدایی نا پذیر از چهره اش شده بود. در حالی که به ترانه اش خیرهده بود رو به دختری که بی تابی می کرد گفت: -چرا؟ دخترک به سمتش برگشت،پوزخندی مملو از نفرت زده و با لحنی تلخ گفت: -آرمین تویی؟! -آره صدایش به قدری آروم بود که گویی فقط دهانش را باز کرده و بسته است اما دختر صدایش را شنیده بود: -گم شو از اینجا برو! نگاه از همه کسش گرفته و به چهره خشمگین دختر زل زد،گریه هایش قطع شده بود: -چی؟ -گفتم گم شو برو! ابرو هایش ناخودآگاه بالا پرید؛چه آرام شده بود.در گذشته در برابر رفتار بد دیگران سکوت نمی کرد: -چی؟! -کری؟ -نه...حرف تو رو نمی فهمم! دختر نفسش را بیرون داد... -آشغال تو به این روز انداختی این دختر رو!تو که می دونستی پدرش و از دست داده.تو که می دونستی آدم ها باهاش چطور رفتار کردند تو که می دونستی جز تو کسی رو نداره!تو که می دونستی شکننده است.نامرد تو که می دونستی بعد تو تنها می شه تو که خبر داشتی وضعیتش چطوره.خیلی پستی...تا حالا کدوم گوری بودی؟تو بغل کدوم آشغالی بودی؟حالا هم برو پیش همون!همون دختر خرابی که به خاطرش این دختر رو به این حال و روز انداختی! دختر بدون توجه به حال او می گفت و او لحظه لحظه کمرش زیر بار غم هایش خم می شد: -مگه ولش نکردی؟مگه نرفتی دنبال عشق و حالت؟مگه تنهاش نذاشتی؟پس چرا الان برگشتی؟اومدی داغ دلش و تازه کنی؟اومدی زجر بدی؟اومدی داغون کنی؟آخه تو مردی؟تو نامردی...نامرد... تحمل نداشت،توان ایستادن در این فضا را نداشت،نوان شنیدن این حرف ها را نداشت.با بغض عقب گرد کرده و به سرعت از راهرو خارج شد صدای جیغ های دختر را می شنید و نمی شنید؛جلویش را می دید و نمی دید،نفس می کشید و نمی کشید،سرش گیج می رفت؛حالت تهوع به سر درد به جا مانده از مشروب های شب گذشته پیوسته و لحظه به لحظه حالش را بد تر می کرد..پاهایش می لرزید،تنش سست شده بود گویا دیگر نمی توانست وزن خود را تحمل کند.زانو هایش خم شده و سقوط کرد... -آرمـــــیـــــن... صدای فریاد آرمین،جیغ آشنای انی،سرگیجه بی پایان و نگاه متعجب اطرافیان تنها چیز هایی بود که در لحظات آخر درک کرد.بدنش روی زمین افتاده بود،امیر و انی به بالای سرش رسیدند: -آرمین؛آرمین... تمام توانش را جمع کرد،دلش فقط او را می خواست،فقط او! -ترانه... و دنیا تیره شد...مانند کابوس هایش،شب زنده داری هایش بغض هایی که فرو دادنی نبود.خوابید و در دل دعا کرد دیگر بیدار نشود،دیگر چشم نگشاید.دیگر تمام شود.خسته بود و نیازمند پایان بود،پایانی هرچند تلخ.پایانی به تلخ تمام شدنش.به وسعت نبود عشقش...هر چه می خواهد باشد فقط اتمام کار باشد.... گــــاهی وقتهــا آدمهــااز یک جایی به بعــــــداز یک روزی به بعـــــــداز یک نفــــــــــر به بعـــــددیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی نداردنه رنگ هانه خیـابانهـــانه فصلهــــــــاگاهـــــــی وقتهــــا آدمهــا از یک نفــــــــر به بعـــدفقط دلتنگند…
  11. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت چهارم: صبح پس از آن که با صدای مضطرب انی بیدار شده بود،خودش را رسانده بود به اینجا؛جایی که میعادگاه دوباره اش با او بود،اویی که تمامش بود. با بغض به دخترک رنگ پریده ای که در میان سیم ها گم شده بود خیره شده بود و زیر لب چیز هایی می گفت،چیز هایی که برآمده از گذشته اش بود،گذشته ای به شیرینی طعم عشق،گذشته ای به تلخی جدایی،به تلخی دستانی که زیر باران دستانش را رها کرده بود: -ترانه؟...گلم؟...خانومم؟ دستان سرد و ظریفش را در میان دستان گرم و مردانه اش گرفت؛خراش های نا منظم روی دستش دلش را سوزاند،ترانه اش به کجا رسیده بود؟با همه کسش چه کرده بودند؟انگشتش به آرامی روی پوست نرم دخترک حرکت می کرد،دلش برای این دستان تنگ شده بود،دستانی که روزی تمام دنیایش در آن خلاصه می شد.آه عمیقی کشید،از عمق قلب شکسته اش،به آرامی با دخترک حرف می زد،از خودش می گفت خودی که بعد از او به وجو آمده بود.خودی که شبیه گذشته اش نبود: -نفسم؟...چرا داری عذابم می دی؟چرا با خوابیدن روی این لعنتی داری جونم رو می گیری؟چرا به من فکر نمی کنی خانوم؟ترانه چرا فکر نکردی با رفتنت یه دیوونه جون می ده؟عزیزم مگه نمی گفتی من همه کس تو ام؟چرا همه کست رو بی کس داری می کنی؟...ترانه؟...عشقم؟ بوسه ای داغ و طولانی روی دست بی جان دختر زده و دست بی حالش را حائل سرش کرد،چشمانش را بست و به آسمان ابری نگاهش اجازه باریدن داد.اشک های داغ و سمج مسیر خود را بر روی گونه های سردش پیدا کرده و به مقصد می رسیدند.چیزی که او آرزویش را داشت.مقصد...پایان!سرش را بلند کرده و به صورت معصوم عزیز ترینش خیره شد،چشمان همیشه خندانش را بسته و او را در حسرت آن نگاه خاکستری نگه می داشت: -خانومی دلم برات تنگ شده،به انداره همه روز هایی که از حضورت غرق خوشی بودم.چشم انتظارتم به مقدار تمام شب هایی که با فکر به تو خوابیدم.ترانه؟...چرا؟...چرا؟...مگه من چی کار کردم خانوم؟کجای کار پام رو کج گذاشتم؟من که به غیر از تو کسی رو نمی دیدم؟چرا برات شدم خائن؟...چرا؟ صدای هق هقش با صدای آرام دستگاه های عجیب و غریب مخلوط شده و فضای نیمه روشن اتاق سراسر سفید را به غم خانه تبدیل کرده بود،سرش را بلند کرده و دستش را روی گونه های برجسته و خوش تراش مهربان ترینش قرار داد.حالش بد بود و دست خودش نبود.این درد ها برآمده از سال ها دوری بود.این اشک های بی پایان نتیجه دریای غمی بود که درون قلب سنگی اش خانه کرده بود: -ترانه؟...گلم؟...تو رو خدا چشم هات و باز کن نفسم.خانومی دل تنگتم،دلم لک زده واسه وقت هایی که خودت و به زور توی بغلم جا می دادی.روز های که فقط من بودم و تو.فقط ما... ترانه جان؟...عزیزم؟...ترانه جات بدجور کنارم خالیه بانو.نبودت نابودم کرده گلم بد ترم نکن.ترانه؟...ترانه؟... ایستاد و روی تن تنها مالک قلبش به ارامی خیمه زد،لبان داغ و پر حرارتش را روی پیشانی سرد دخترک قرار داد.با دستان لرزانش صورت غرق در خواب دخترک را قاب گرفته و چشمان اشکی اش را بست،اشک های داغش روی صورت بی حال ترانه اش را خیس می کرد و لبانش داغش می کرد.چشمانش را باز کرده و کمی از دختری که برایش می ارزید به تمام جهان فاصله گرفت؛به چشمان بسته اش خیره شده و پیشانی اش را به پیشانی دخترک چسباند: -زود پاشو گلم... با گام هایی نا موزون و سست از اتاق خارج شد،برایش مهم نبود که تمام این افراد چه آشنا و چه غریبه،چه با غم و چه با نفرت به او خیره شده بودند،فقط او بود که برایش مهم بود؛اویی که تماش بود. و اگر می رفت تمامش را از او می گرفت.بی توجه نسبت به دیگران مسیر خروجی بیمارستان را در پیش گرفت،با خوردن هوای خنک به صورتش چشمانش را بسته و هوای پاک را به ریه هایش فرستاد. صبح پس از بیدار شدن نسبت به موقعیتش تعجب کرده بود.به یاد نمی آورد شب گذشته را با دیدن چهره گریان انی و توضیح های تکه تکه اش به یاد آن شب افتاد شبی که او را تنها تر از تنها کرده بود.خودش را بی چون و چرا به بیمارستان رسانده بود،جایی که فرشته کوچکش در میان هزاران سیم و دستگاه چشمانش را بسته بود،فرشته ای که همه نگران قطع شدن صدای منظم کوبش قلب شکسته اش به سینه مملو از غم او بودند. روی نیمکتی نشسته و به رفت و آمد مردم خیره شد،به سال ها پیش برگشت،در ایران کشوری که برایش آغاز و پایان عشق بی پایانش بود.جایی که او اعتراف به عاشقی کرده و همان هم گفته بود از او متنفر است،به او گفت خائن...خائن! "-آقایی؟! -جانم خااانومی؟ موجود زیبا رو و مهربان به سمتش حرکت کرده و دستان مردانه اش را گرفت وادار شد به ایستادن.به آرامی به سمت پنجره بسته رفتند. -می بینی؟ -آره گلم... -به اندازه تمام این قطره های سرگردون عاشقتم؛به اندازه اشک های بی پایان این آسمون دوستت دارم.به اندازه قشنگی این شب بارونی عاشق اون عشقی هستم که توی دلم کاشتی،به اندازه تموم آدمایی که الان چتر هاشون رو بالای سرشون گرفتند می خوامت. چرخیده و رو به روی یکدیگر ایستادند،دستان ظریفش را دور گردن حامی اش حلقه کرده پیشانی اش را به پیشانی نبض دار مرد ترین مرد این روز هایش چسبانده و زمزمه کرد: -می خوام بهت بگم اگه یه روزی سنگ هم از آسمون بباره من کنارتم...همیشه همیشه -ترانه؟! -جانم؟! -عاشقتم.... و با لبانش ذره ذره حسش را به وجود دخترک مقاوم رو به رویش تزریق کرده و بوسید ارزشی ترین ارزشمند زندگی اش را..." با دستی که روی شانه اش نشست از فکر به گذشته هایی دور تر از خوشبختی هایی نزدیک خارج شده و به امیر خیره شد،بهترین رفیقش کسی که مانند برادر نداشته اش برایش عزیز بود.مرد سورمه ای پوش با لبخندی تلخ کنارش نشسته و کیف زنانه مشکی را روی پایش قرار داد.به آرامی گفت: -کیف ترانه اس...دوستش داد تا بدم به تو! کیف را به آرامی باز کرد.برگه ای در کیف بود به آرامی بیرون آورده و به دست خط زیبای مقابلش خیره شد و قطره های سمج اشک بود که گونه هایش را خیس کرد: "پارادوکس تلخ تر از این که تو دور ترین آدم نزدیک منی!" برگه را چرخاند،خودش بود.عکسی قدیمی از او و همه کسش،او و ترانه اش ترانه ای که با حضورش ترانه ای عاشقانه در قلبش نواخته بود...سرش را عقب برده و چشمانش را بست!
  12. i1u5_-1036.jpg

    1. fateme.k

      fateme.k

      توی زندگی هر کسی بعضی ها هستند که نمی شه دوستشون نداشت...

      و من چه قدر این بعضی ها رو دوست دارم..مرسی گلم❤

  13. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت سوم: دستانش لرزید.شعر با صدایی آشنا در گوشش زمزمه می شد.صدایی که دیگر رویا شده بود،صدایی که در میان انبوه خاطرات تکرار نا شدنی اش گم شده بود،چشمانش را به آرامی بست.دل تنگش پر می زد برای آغوشی که در آن از خود بی خود می شد.برای چشمانی که مستش می کردند؛لبانی که در نظرش زیبا ترین نقاشی خالق جهان بود،دل تنگ بوسه های تهی از غم او شده بود،خنده های به دور از ترس و هراس،نجوا های بی ریا،دلش لک زده بود برای دستان گرمی که او را به یاد خاطرات زیبای کودکی می انداخت،چهره ای که غافلش می کرد از بدی های این کره خاکی... چشمانش را بست،برگشت به سال ها قبل،سال هایی که حتی فکر کردن به آن که عاشق شود،با لبخندی مست شود،با دیدن چشم هایی اشکی بغض کند برایش خنده دار بود.روز هایی که برای اولین بار او را دید،اویی که اصلا ندیدش یا دید و اهمیت نداد،روزی که اعتراف کرد و اعتراف شنید،روز های مملو از عاشقانه های ناب،دیوانه بازی های زیر باران،خنده های بی دلیل،پیامک دادن های شبانه و گریه های یواشکی.جلور رفت تا رسید به آن عصر بارانی قطره ای اشک لجوجانه از چشمش جسته و ردی از خود روی گونه اش به جا گذاشت. تمام لحظات مثل فیلمی درام از جلوی چشمانش می گذشت گویی که در سینما به تماشای تلخ ترین فیلم سال نشسته باشد.صدا های مبهم از آن روز بارانی در گوشش مانند ناقوس مرگ بود! "خائن...خیلی پستی...خیلی" سرش سنگین شده بود؛انگار پیک های پی در پی مشروب کار خودش را کرده بود.آهی کشید،بعد از آن عصر بارانی فیلم به پایان رسید،گویی فیلم اتمام یافته باشد،زندگی قطع شده باشد،مرده باشد.لبان لرزانش نا خودآگاه باز شد.صدای آرام و ضعیفش را حتی خودش هم نمی شنید اما آن قدر لحنش تلخ بود که بتواند به تنهایی جهانی را به ویرانه تبدیل کند! -ترانه،ترانه ام...خانومم چرا رفتی؟چرا من خائنم؟اگه من بدم پس چرا گریه می کردی؟چرا دلم و له کردی با اشکات؟چرا به فکر دل مریض من نبودی؟ سرعت اشک هایش زیاد شد،دستانش می لرزید.صفحه را رد کرد،دفترچه از آنجا شروع می شد.نوشته های به جا مانده از خودکار صورتی شاید فصل هایی گم شده از زندگی اش را فاش می کرد. -ترانه جان؛عزیز دلم چرا برام یه دلیل نیاوردی؟چرا به فکر آقاییت نبودی؟من و ندیدی خانومم!نابود شدنم رو،،له شدنم زیر بار بی رحمی اطرافیانم رو،کسایی که درد نبودت رو درک نمی کردن...ترانه! آهی بلند کشید،عمیق،طولانی،تلخ و ویران کننده.آهی که برآمده از دل آتش گرفته اش بود؛آهی که به تنهایی می توانست دنیا را به آتش بکشد. چشمانش را باز کرد،تاریکی؛مستی و گریه دست به دست یکدیگر داده بودند تا نتواند اطرافش را ببیند.همه جا تار تار بود گویی در زندانی تنگ اسیر شده باشد.چشم هایش را محکم بست و باز کرد،با دیدن mp3 سفید رنگ به سمت میز شیشه ای به هم ریخته خم شد و آن را برداشت.دکمه اش را فشرد و چند آهنگ جلو و عقب کرد و بالاخره روی آهنگی متوقف شد. صدای خواننده دلش را می سوزاند.آن قدر که شعله های سرکش آتش وجودش را می سوزاند. تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخ گل وار به پایم شکستی دفتر از دستان شل شده اش ول شد و به روی خرده های گوشی تکه تکه شده افتاد؛بدنش سست و سنگین شده بود.تحمل وزن خودش را نداشت.داغ داغ شده بود داشت می سوخت آتش گرفته بود. قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورت گری را نبود این چنینی از روی کاناپه بلند شد و تلو تلو خوران به سمت در سفید و شیشه ای سالن رفت و در را کاملا گشود.هجوم باد خنک به درون خانه آرامش کرد،باران آمده و بوی نم همه جا را برداشته بود.نفس عمیقی کشید و بی حال به جای قبلی اش باز گشت پریزاد عشق و محاسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی خود را روی کاناپه انداخت و دراز کشید،ساعدش را روی چشمان تب دارش قرار داد حتی باز کردن در سالن و ورود هوای سرد از گرمای بدنش نکاست،به خوبی می دانست این ها از اثرات مشروب است پس گلایه ای نداشت. تو دونسته بودی چه خوش باور من شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من مایعی تا گلویش بالا آمد،حالت تهوع داشت.از جایش تکان نمی خورد گویا خوابیده بود.شاید هم به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.آرزویی که برایش مانند قله والامقام آرزو ها بود. تا گفتم کی هستی؟تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو؟تو گفتی که دریا خوابی سنگین،بدون کابوس،بدون آن که با ترس از خواب پریده و عرق سرد روی بدنش نشسته باشد،بدون ان که فکرش مشغول باشد،جوری که دنیا را فلراموش کند قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی نو یه جمع عاشق تو صادق ترینی جوری که دنیا نیز او را به دست فراموشی بسپارد،هیچ یادی از او نکند،جوری که یادش برود چشمانش را بگشایدو دنیای سراسر ترس،تاریکی،جدایی و به مقصد نرسیدن را تماشا کند همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت بدنش به آرامی می لرزید،از درون داغ بود و از بیرون سرد،او چه می دانست از بازی روزگار؟چه می دانست از قربانیانی که باید فدا شوند تا به مقصد برسد قهرمان بازی.اوچه می دانست از آن که او قربانی این بازی است؟ گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب غلتی زد و سرش را در کاناپه نرم فرو کرد،سرش تیری کشید و سنگین شد،هجوم خاطرات به ذهنش غیرقابل باور بود،خاطراتی که هیچ گاه در شرایط معمول به ان ها نمی اندیشید.خاطراتی که فقط خاطره نبودند،خاطراتی مملو از زندگی،خاطراتی که آغاز و پایانش در آن بود. در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم خاطراتی که در گذشته حالش بودند و اکنون برایش گذشته ای بود که آینده اش را می ساخت،آینده ای تاریک،آینده ای که اصلا در بودنش شک داشت.آینده ای که باید به روی ویرانه های گذشته اش که حال کنونی اش بود بنا می شد. تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشق و به سر داری یانه صدا ها کم می شد،خاطرات محو می شد،گم می شد،همه چیز سیاه شده بود.چیزی نبود،تهی،خالی،پوچ،خالی از حضور ها،تهی از بودن ها و پوچ از ظواهری امیدوار کننده... تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من صدای زنگ تلفن خانه بلند شد،نای روی پا ایستادن را نداشت حتی نمی توانست خود را تکان دهد یا انی را صدا بزند تا تلفن را جواب بدهد.اطمینان داشت که انی بیدار است اما از ترس خشم آن پایش را در سالن نمی گذارد. تا گفتم کی هستی؟تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو؟تو گفتی که دریا دستش از کنار کاناپه آویزان شد،چشمان بسته اش گرم شده و گیجی و بی حالی خاصی در سرش به وجود آمده.طوری که هیچ چیز را به یاد نمی آورد.هیچ خاطره ای از گذشته نداشت.خودش بود و حالی که در ان گیج و مست بود. قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی حال خوبی دارد این که دور شوی لحظه ای از هیاهوی جماعت،لحظه ای دور بمانی از استرس های بی دلیل دنیا،لحظه ای بی معنا شود برایت تمام هراس های ابدی،حس خوبی است.شاید ماندگاری اش کم باشد اما همان هم خودش نعمتی است. همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت این که یادت برود کجای خط ایستاده ای،این که ندانی به بن بست رسیده ای،این که بی خبر باشی لب پرتگاه ایستاده ای،این که فراموش کنی راهی نیست،این که ندانی داستان درام زندگی پر فراز و نشیبت تمام شده است.این که اطلاع نداشته باشی پایان داستانت تلخ است؛خوب است و لذت بخش... هنوزم تو شب هات اگه ماه و داری من اون ماه و دادم به تو یادگاری صدای تلفن قطع شد،صدای خواننده نیز جایش را به سکوت محض خانه داد،پلک هایش سنگین و چشمتنش داغ شده است.آرام آرام در بی خبری مطلق غرق شد...
  14. آغازی بی پایان| fateme.k

    پارت دوم: با گام هایی آرام و خسته خودش را به میان سالن رسانده و وسایلش را روی کاناپه خاکی رنگ انداخت.گرمای خانه نمی توانست بر سرمای وجودش نفوذ و یخ قلب سنگی اش را بشکند.قلبی که با یک باید بروم مرد،قلبی که با سرمای یک عصربارانی یخ زد،قلبی که زخم خورد،له شد،تکه تکه شد و تکه هایش زیر پای بی رحم روزگار محو شد،نابود شد.نفسش را محکم بیرون داد و به سمت آشپزخانه رفت،تنش داغ شد درست مثل زمانی که تمام دنیایش را به آغوش می کشید؛کروات مشکی،آبی،سورمه ای بلند و نازکش را شل کرد و دکمه های ریز پیراهن سورمه ایش را باز کرد. نفس کشیدن برایش سخت شده بودوارد آشپزخانه شده و دکمه ریز زیر قهوه ساز را فشرد.روی صندلی های چرم سفید و خاکستری نشست و دستش را حائل سرش کرد.راه تنفسش تنگ شده بود.یکی می آمد و دو تای دیگری از دستش در می رفتند.چشمان اشکی اش را بست تا مانع ریزش قطراتی سرکشی شود که فقط برای او از حصار مژه هایش فرار می کردند.قطره اول ردی از خود روی گونه اش نشاند تا به او یاد آوری کند له شدن غرورش را،خرد شدن احساسش را و تمام شدن وجودش را. صدای تیک قهوه جوش نشان از آماده شدن نوشیدنی اش داشت.از روی صندلی بلند شد و لیوان بزرگ را برداشت و مایع غلیظ و داغ را لبالب لیوان پر کرد.بخاری که از لیوان بلند می شد در هوای اطراف گم می شد.مانند او که در هیاهوی اطراف محو شد.مانند او که در میان غوغای عشق و نفرت دیده نشد و در دریای خروشان حسرت و حسرت و حسرت غرق شد.غرق شد و کسی نبود که دستان تنهایش را بگیرد.تن خسته اش را به آغوش بکشد و اطمینان دهد به او برای وجودش برای حضورش. از آشپزخانه خارج شد و روی صندلی چوبی گهوارهمانند نشسته و خودش را تکان داد،عقب،جلو،جلو،عقب.لیوان را به لبان سردش نزدیک کرد.لبانی که مهر سکوت به رویش خورده بود.لبانی که هیچ گاه به آن فرصت ندادن برای گفتن،برای پرسیدن.لبانی که تقلا کردند برای ماندن،ادامه دادن و دوباره ساختن اما هیچ کس صدای لرزان خارج شده از آن را نشنید.هیچ کس به التماس هایش گوش نسپرد و کسی به نجوا هایش توجه نکرو.جرعه ای از مایع قهوه ای و داغ را چشید اما لبان سردش گرم نشد.لبانی که سال ها در حسرت لبانی آتشین مانده یود لبانی که با عقده بوسیدن محبوبش خود را اسیر حسرت ها کرد و اکنون از آن چیزی جز دریای حسرت نمانده بود. جرعه دوم را نوشید و با دست آزادش کروات را از دور گردنش کشید.با بی قراری به اطراف نگاهی انداخت خانه در سکوت و تاریکی محض غرق شده و به غیر از نور کم رنگ مهتاب چیزی آن را روشن نمی کرد.مثل دلش با یک تفاوت که او مهتابی نداشت تا قلبش را روشن کند.سکوت آزارش می داد مانند این سال هایی که ترانه ای نبود تا برایش عاشقانه هایی بخواند.جرعه دیگری سر کشید و پلک هایش را روی یکدیگر قرار داد.بار دیگر با پایش خود را جلو عقبکرد. جلو،عقب، عقب،جلو و در نهایت ساکن شد. صدای ملودی آرام موبایلش سکوت تلخ را شکست.صدای آرام پیانو دستان ظریف او را برایش تداعی کرد که با رقص روی کلاویه های سیاه و سفید آرامش بخش ترین موسیقی را برایش پدید می آورد.صدا قطع شد.مقداری از قهوه را نوشید.بازهم صدای ملودی موبایل در فضا طنین انداخت.آخرین قسمت نوشیدنی داغش را نوشید و از روی صندلی بلند شد.لیوان را روی میز شیشه ای گذاشته و موبایل را برداشت.نام امیر روی صفحه چشمک زن موبایل خودنمایی می کرد.بخش سبز رنگ را لمس کرد و موبایل را به گوشش نزدیک کرد: _الو آرمین کجایی؟ دستش را روی صورت سردش کشید.آهی کشید و با صدای آرامی و زمزمه وار پاسخ آرامی داد: _خونه... به اطراف نیم نگاهی انداخت.ساعت از دو نیمه شب گذشته بود.چه قدر زود زمان عبور می کرد.چه دور شده بود از آن عصر بارانی: _چرا صدات گرفته؟حالت خوبه؟ _خوب؟هه... پیراهنش را کاملا از تنش خارج کرد.گرمش شده بود.داشت خفه می شد گویی راه نفسش بسته شده و سدی جلویی بینی و دهانش را گرفته است: _کجایی امیر؟ _بیمارستان... ابرویش از تعجب بالا پرید،نفس عمیقی کشید و با بی تفاوتی ذاتی اش ادامه داد: _چرا؟! _ترانه... تنش لرزید،بدنش یخ زد،دیگر بی تفاوت نبود.حس کرد قلبش از کار افتاده و نمی تپد.دردی در قفسه سینه اش پیچید.دست راستش را روی قلبش گذاشت و فشار آرامی داد.پاهایش می لرزید و زانو هایش سست شده بود.بی حال روی کاناپه ول شد. _آرمین؟ لب می زد اما صدایی از دهانش خارج نمی شد.می خواست نفس بکشد و هوا را به ریه هایش بفرستد اما نمی توانست تقلا می کرد برای ذره ای اکسیژن.دست و پایش را نمی توانست تکان دهد.بدنش قفل شده بود. _آرمین؟ موبایل از دستان بی جانش افتاده و و تکه تکه شد.حالش گرفته بود و گرفته تر شد.دلش خرد شده بود و خرد تر شد.وجودش له شده بود و له تر شد.دیگر صدایی نمی شنید جز صدا هایی در هم تنیده از روهایی دور صدای خنده های اغواگرانه و گریه های مظلومانه. از روی کاناپه بلند شد.به سختی حرکت میکرد.کنار بار ایستاده وگیلاس را برداشت و در یکی از بطری های باز نشده را باز کرد.گیلاسش لبریز از مایع قرمز رنگ شد.جام را به لبانش نزدیک و لاجرعه سر کشید.صدا ها هر لحظه بلند تر می شد،بار دیگر جامش را پر کرد و در صدم ثانیه خالی.تنش کمی گرم شد.عرق سرد روی ستون مهره هایش نشسته بود.بار دیگر گیلاس را پر کرده و سر کشید.سرش سنگین شده بود.گویی تحمل وزنش را نداشت.نزدیک کاناپه ایستاد پرونده مشکی به حال خرابش دهان کجی می کرد.با خشم گیلاسش را به زمین کوبید.صدای شیشه هزار تکه شده آن قدر بلند بود که انی با ترس از پله ها پایین دوید: _چیزی شده؟ _برو بالا... انی که سال ها به بی تفاوتی این مرد عادت کرده بود هضم خشم او برایش نا شدنی بود.با ترس دو پله دیگر را پایین آمد و با گام هایی لرزان خود را به مرد بی قرار و ناخوش نزدیک کرد. _آرمین جان... -بهت گفتم برو بالا! صدای فریادش به قدری زیاد بود که انی عقب عقب برگشت و با سرعت از جلویش محو شد.تنش روی مبل پرت شد و اشک هایش با سرعت گونه هایش را خیس کرد.پرونده مشکی را چنگ زده و دفتر خاطرات صورتی را برداشت.دفتر را باز کرد.باز همان دست خط آشنا و چه سخت بود مرور گذشته هایی که گذشته... صفحه اول را زیر لب زمزمه کرد.همان شعر آشنا همانی که غریبه همیشه آشنایش برایش زمزمه می کرد: باز باران بی ترانه، گریه هایم عاشقانه، می خورد بر بام قلبم.... باورت شاید نباشد، گم شدن در خاطراتت؛ می زند سیلی به رویم... یاد ایام تو داشتن، مرده است در قلب و روحم... فکر آنکه با تو بودم... با تو بودم؛شاد بودم.... توی دشت آن نگاهت، میزند آتش به جانم....
  15. باز باران بی ترانه،
    گریه هایم عاشقانه،
    می خورد بر بام قلبم....
    باورت شاید نباشد،
    گم شدن در خاطراتت؛
    می زند سیلی به رویم...
    یاد ایام تو داشتن،
    مرده است در قلب و روحم...
    فکر آنکه با تو بودم...
    با تو بودم؛شاد بودم....
    توی دشت آن نگاهت،
    میزند آتش به جانم....

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×