رفتن به مطلب
Added by Amir

ati_heureux

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    247
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد ati_heureux در 6 مرداد 1396

ati_heureux یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,263 بار تشکر شده

درباره ati_heureux

اطلاعات تماس

  • yahoo
    atefeh.fallahpour@yahoo.com

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی کشیدن - موسیقی-کتاب خوندن و صد البته نوشتن-فیلم دیدن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,826 بازدید کننده نمایه
  1. فابرکستل | ati_heureux

    به حرفش لبخندی می زنم . دلم برای نارنجی اتاقمان که هر وقت پا در آن می گذاشم خوشبختی را لمس می کردم تنگ است ولی عمرا حاضر نیستم آن را با آغوشی که سخاوتمندانه دیشب نثار وجودم کرد ؛تعویض کنم . عمرا بوسه هایش را به احدی بدهم . چشم به نهال منتظر میدوزم و می گویم : تو که آرتامو می شناسی . از رنگ روشن خوشش نمیاد . ابرویی بالا می اندازد و روی پاف تخت می نشیند و با شیطنت می گوید : خب بگو ببینم مامان نشدی ؟ لبخند غلیظی می زنم و می گویم : کی وقت کردی این همه بی حیا بشی ؟ شانه ای بالا می اندازد و می گوید : یعنی نشدی ؟ کوسن گرد تخت را به سمتش پرت می کنم و می گویم : معلومه که نشدم . چشم هایش را ریز می کند و مرموزانه می پرسد : یعنی واقعا اتفاقی بینتون نیافتاده ؟ میدانستم برایش جای تعجب دارد . برای من هم داشت . اینکه سومین روزی بود که زنش بودم و او هیچ تمایلی برای گسترش رابطه امان نداشت برایم عجیب بود . برای آرتامی که در دوران دوستی امان با یک تلنگر مرز ها را رد می کرد این برخوردها زیادی عجیب بود . شانه ای بالا می اندازم و می گویم : با اینکه باور نمی کنی ولی نیافتاده . با خنده روی پاف جا به جا می شود و می گوید : فکر کنم بعد از ازدواج با تو رسم عابدانه و زاهدانه رو پیش گرفته . اینم شانس توئه . به حرفش می خندم که خواهرانه لب می زند : همه چی بینتون اوکیه ؟ به وقایع دلخراش دو روز قبل فکر می کنم . همه چیز که آنقدر ها هم اوکی نبود ولی حداقل خوبی اش این بود که هر دو شب را در آغوشش خفتم . به ریتم منظم و گاهی نا منظم قلبش گوش دادم و صدای نفس هایش را در سلول به سلول وجودم ضبط کردم . لبخند محوی می زنم و می گویم : همه چی بینمون اوکیه . با خشنودی سری تکان می دهد و می گوید : زندگی توی این خونه چطوره ؟ با حرفش تک خنده ای می کنم و می گویم : حس می کنم دارم توی کاخ سلطنتی دیو و دلبر زندگی می کنم . با حرفم خنده ای سر می دهد و می گوید : حالا دیو کیه ؟ آرتام یا باباش ؟ با خنده دم می زنم : صد در صد باباش . کمی می خندد و همان طور که با دست چتری هایش را مرتب می کند لب می زند : خیلی بد خلقه ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : بد خلق هست ولی توی ظاهر سعی می کنه نشون نده . حداقل جلوی آرتام که اینطوریه . میدونی خودشم نمیدونه دلش میخواد با من چه طوری رفتار کنه . درک کردنش سخته نهال . انگار توی این خونه یه چی سر جاش نیست . نهال متفکر نگاهم می کند و کمی در جایش جا به جا می شود و لب می زند : یعنی حس می کنی آرتام داره چیزیو ازت مخفی می کنه ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : نمیدونم فقط میدونم که آرتام یه چیزی توی زندگیش هست که اصلا دوست نداره من بدونم . البته که خودشم منکرش نمیشه . در سکوت نگاهم می کند که با استرس لب می زنم : دیشب ...دیشب سر شام یه چیزی شنیدم . یکی از خدمتکارای خونه داشت به اون یکی می گفت خدا میدونه این یکی کی بچه اشو پس بندازه بره . پدر و پسر از زن گرفتن شانس ندارن . نهال اخم ظریفی میان پیشانی اش می نشاند و می گوید : تو فکر کنی منظورش آرتام و باباش بوده ؟ دستی میان موهایم می کشم و می گویم : من نمیدونم دیگه باید به چی فکر کنم . از جایش بر می خیزد و نزدیکم می نشیند و دستم را می گیرد و با مهربانی لب می زند : گلشید جون اینا طبیعیه . استرس بعد از ازدواج واسه خیلیا پیش میاد . شکر خدا شوهرتم که با قلدری مفهوم نامزدیو نیست و نابود کرد . این که شب و روز پیششی توی استرست بی تاثیر نیست . من مطمئنم جز یه رابطه ی خراب پدر و پسری هیچ چیز دیگه ای نیست . خودتو اذیت نکن . نظر منو بخوای بشین واسه مسافرت چند روز دیگه ات برنامه بچین . لبخندی به رویش می زنم و می گویم : واسه اونم استرس دارم . معترض دم می زند : نباید داشته باشی . به قیافه ی معترضش چشم میدوزم و می خندم . مسافرت چند روز دیگر گرچه قوت قلب خوبی برایم محسوب می شود ولی ندانسته های این خانه عمرا از گلوی دل بیچاره ام پایین نمی رود . دستی به موهایم می کشم و سعی می کنم بیخیال ولوله ای که در دلم به پاست بشوم . دست نهال را می کشم و از جایم بر می خیزم . شاید نشان دادن این کاخ وحشتناک به نهال کمی فکر مرا اسوده بگذارد . آرتام نگاه خندانم را به چهره ی کلافه اش میدوزم . دستی روی بازوی برهنه که با آستین تیشرت سفید رنگش مزین گشته است می کشم . میدانم این پروازی که مرز های شانزده ساعت را نیز فتح کرده است طاقتش را به طاق رسانیده . با لمس بازویش به سمتم باز می گردد و خسته لب می زند : خیلی مونده تا برسیم ؟ لبخندی به رویش می زنم و موهای آزادش را نوازش می کنم و می گویم : الاناست دیگه بشینه . ابرویی بالا می اندازد و سرش را روی شانه ام می گذارد . پیشانی اش را می بوسم و لب می زنم : خسته شدی کوچولو ؟ خودش را به کوچه علی چپ می زند و می گوید : نه اصلا . ناخوداگاه خنده ی آرامی سر می دهم و می گویم : از چشات معلومه راست میگی . عکس العملش را نمی بینم ولی صدای خندانش در گوشم می پیچد . - مگه چشام چه شکلیه ؟ آهسته زیر گوشش لب می زنم : خمار ، خسته ، خوشگل. به حرفش لبخندی می زنم . دلم برای نارنجی اتاقمان که هر وقت پا در آن می گذاشم خوشبختی را لمس می کردم تنگ است ولی عمرا حاضر نیستم آن را با آغوشی که سخاوتمندانه دیشب نثار وجودم کرد ؛تعویض کنم . عمرا بوسه هایش را به احدی بدهم . چشم به نهال منتظر میدوزم و می گویم : تو که آرتامو می شناسی . از رنگ روشن خوشش نمیاد . ابرویی بالا می اندازد و روی پاف تخت می نشیند و با شیطنت می گوید : خب بگو ببینم مامان نشدی ؟ لبخند غلیظی می زنم و می گویم : کی وقت کردی این همه بی حیا بشی ؟ شانه ای بالا می اندازد و می گوید : یعنی نشدی ؟ کوسن گرد تخت را به سمتش پرت می کنم و می گویم : معلومه که نشدم . چشم هایش را ریز می کند و مرموزانه می پرسد : یعنی واقعا اتفاقی بینتون نیافتاده ؟ میدانستم برایش جای تعجب دارد . برای من هم داشت . اینکه سومین روزی بود که زنش بودم و او هیچ تمایلی برای گسترش رابطه امان نداشت برایم عجیب بود . برای آرتامی که در دوران دوستی امان با یک تلنگر مرز ها را رد می کرد این برخوردها زیادی عجیب بود . شانه ای بالا می اندازم و می گویم : با اینکه باور نمی کنی ولی نیافتاده . با خنده روی پاف جا به جا می شود و می گوید : فکر کنم بعد از ازدواج با تو رسم عابدانه و زاهدانه رو پیش گرفته . اینم شانس توئه . به حرفش می خندم که خواهرانه لب می زند : همه چی بینتون اوکیه ؟ به وقایع دلخراش دو روز قبل فکر می کنم . همه چیز که آنقدر ها هم اوکی نبود ولی حداقل خوبی اش این بود که هر دو شب را در آغوشش خفتم . به ریتم منظم و گاهی نا منظم قلبش گوش دادم و صدای نفس هایش را در سلول به سلول وجودم ضبط کردم . لبخند محوی می زنم و می گویم : همه چی بینمون اوکیه . با خشنودی سری تکان می دهد و می گوید : زندگی توی این خونه چطوره ؟ با حرفش تک خنده ای می کنم و می گویم : حس می کنم دارم توی کاخ سلطنتی دیو و دلبر زندگی می کنم . با حرفم خنده ای سر می دهد و می گوید : حالا دیو کیه ؟ آرتام یا باباش ؟ با خنده دم می زنم : صد در صد باباش . کمی می خندد و همان طور که با دست چتری هایش را مرتب می کند لب می زند : خیلی بد خلقه ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : بد خلق هست ولی توی ظاهر سعی می کنه نشون نده . حداقل جلوی آرتام که اینطوریه . میدونی خودشم نمیدونه دلش میخواد با من چه طوری رفتار کنه . درک کردنش سخته نهال . انگار توی این خونه یه چی سر جاش نیست . نهال متفکر نگاهم می کند و کمی در جایش جا به جا می شود و لب می زند : یعنی حس می کنی آرتام داره چیزیو ازت مخفی می کنه ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : نمیدونم فقط میدونم که آرتام یه چیزی توی زندگیش هست که اصلا دوست نداره من بدونم . البته که خودشم منکرش نمیشه . در سکوت نگاهم می کند که با استرس لب می زنم : دیشب ...دیشب سر شام یه چیزی شنیدم . یکی از خدمتکارای خونه داشت به اون یکی می گفت خدا میدونه این یکی کی بچه اشو پس بندازه بره . پدر و پسر از زن گرفتن شانس ندارن . نهال اخم ظریفی میان پیشانی اش می نشاند و می گوید : تو فکر کنی منظورش آرتام و باباش بوده ؟ دستی میان موهایم می کشم و می گویم : من نمیدونم دیگه باید به چی فکر کنم . از جایش بر می خیزد و نزدیکم می نشیند و دستم را می گیرد و با مهربانی لب می زند : گلشید جون اینا طبیعیه . استرس بعد از ازدواج واسه خیلیا پیش میاد . شکر خدا شوهرتم که با قلدری مفهوم نامزدیو نیست و نابود کرد . این که شب و روز پیششی توی استرست بی تاثیر نیست . من مطمئنم جز یه رابطه ی خراب پدر و پسری هیچ چیز دیگه ای نیست . خودتو اذیت نکن . نظر منو بخوای بشین واسه مسافرت چند روز دیگه ات برنامه بچین . لبخندی به رویش می زنم و می گویم : واسه اونم استرس دارم . معترض دم می زند : نباید داشته باشی . به قیافه ی معترضش چشم میدوزم و می خندم . مسافرت چند روز دیگر گرچه قوت قلب خوبی برایم محسوب می شود ولی ندانسته های این خانه عمرا از گلوی دل بیچاره ام پایین نمی رود . دستی به موهایم می کشم و سعی می کنم بیخیال ولوله ای که در دلم به پاست بشوم . دست نهال را می کشم و از جایم بر می خیزم . شاید نشان دادن این کاخ وحشتناک به نهال کمی فکر مرا اسوده بگذارد . آرتام نگاه خندانم را به چهره ی کلافه اش میدوزم . دستی روی بازوی برهنه که با آستین تیشرت سفید رنگش مزین گشته است می کشم . میدانم این پروازی که مرز های شانزده ساعت را نیز فتح کرده است طاقتش را به طاق رسانیده . با لمس بازویش به سمتم باز می گردد و خسته لب می زند : خیلی مونده تا برسیم ؟ لبخندی به رویش می زنم و موهای آزادش را نوازش می کنم و می گویم : الاناست دیگه بشینه . ابرویی بالا می اندازد و سرش را روی شانه ام می گذارد . پیشانی اش را می بوسم و لب می زنم : خسته شدی کوچولو ؟ خودش را به کوچه علی چپ می زند و می گوید : نه اصلا . ناخوداگاه خنده ی آرامی سر می دهم و می گویم : از چشات معلومه راست میگی . عکس العملش را نمی بینم ولی صدای خندانش در گوشم می پیچد . - مگه چشام چه شکلیه ؟ آهسته زیر گوشش لب می زنم : خمار ، خسته ، خوشگل.
  2. فابرکستل | ati_heureux

    با لیوان شربتی که نهال به سمتم می گیرد تشکر زیر لبی می کنم و آن را از دست اش می گیرم . جرعه ای از محتویات خنک داغ لیوان را می نوشم و از همان جایی که نشسته ام گلشید را که مشغول چمدان بستن است را تماشا می کنم . نمیدانم چه قدر طول می کشد که گلشید چمدان به دست از اتاق خارج می شود و می گوید : من وسایلم جفت و جور شد . اگه می خوای بریم که توام به کارات برسی. سری تکان می دهم و از جایم بر می خیزم که نهال معترض می گوید : کجا دارید میرید ؟ ناهار بمونید دیگه . گلشید گونه ی نهال را می بوسد و می گوید : مرسی نهالی . فردا تو بیا اونجا کل روزو پیشم بمون . نهال برایش چشمکی می زند و باشه ی پر ذوقی می گوید . چمدان گلشید را از دستش می گیرم و بعد از تشکر از نهال از خانه بیرون می زنم . به یک دقیقه نکشیده گلشید نیز از خانه بیرون می زند و کنار دستم می نشیند . کمی نیم رخ مغموم اش را بر انداز می کنم و سپس بی هیچ حرفی ماشین را روشن می کنم و به سمت مقصدی که هنوز نمیدانم کجاست به راه می افتم . طاقتم حرف نزدن هایش را تاب نمی آورد و خودش را به طاق می کوبد و زبانم را باز می کند . - نمی خوای حرف بزنی ؟ پنجره را پایین می دهد . طره ی بازیگوش موهایش که ارادت خاصی به آن دارم در هوا برای خودش تاب می خورد . سرش را به زیر می اندازد و می گوید : تو به جای منم حرف زدی دیگه . چشم بر هم می فشارم . از لحن سردش متنفرم . برای گلشیدی که در حالت معمول از سر و کول من بالا می رود این رفتارها زیادی سنگین است . آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : شوخی کردم باهات . با افسوس نگاهم می کند و لب می زند : ولی اصلا شبیه شوخی نبود . لب هایش را بر هم می فشارد و ادامه می دهد : تو جدی گفتی . با انگشتان دستم بر روی فرمان ضرب می گیرم و می گویم : تو دعوا حلوا خیرات نمی کنن . یه چیزی گفتم همین طوری . نگاهش را به روبه رویش میدوزد و کفری لب می زند : دعوا ؟ من داشتم باهات حرف می زدم . دعوایی در کار نبود . مکث می کند و با عجز می نالد : خوشت میاد هر روز اشکمو در میاری ؟ حداقل واسه یه چیز درست و حسابی باهم این طوری رفتار کن نه هر چیز مسخره ای که دستت میاد . نگاهم را به صورت ملتهب اش میدوزم. صورت اش داد می زند که هر آن احتمال بارش را در خودش دارد . ابرو در هم می کشم و می گویم : پس به نظرت قضیه ی اس ام اس دادن اون مرتیکه ی کثافت یه چیز مسخره است ؛آره ؟ اینکه زنم از الان داره قید میکنه یه شبایی رو حاضر نیست توی خونه ی من بمونه برات خنده داره؛ آره گلشید ؟ با دهانی باز نگاهم می کند و آهسته لب می زند : قضیه ی شایانو دیشب حل کردیم . با فریاد می گویم : اسم اون مرتیکه رو تو دهنت نیار . اون آدم هیچ وقت واسه من حل نمیشه . می بینم که با فریادم چگونه به در می چسبد . در دلم لعنتی بر خودم که این گونه افسار صدایم از دستم در رفت می فرستم . فکر می کردم ادامه می دهد و برای راضی کردنم به هر چیزی متوصل می شود ولی تنها عکس العملی که نشان می دهد سکوت است . انگار هر چه برای ناراحت نکردن اش بیشتر تلاش می کنم کمتر موفق می شوم . ماشین را گوشه ی خیابان پارک می کنم و کمربندم را باز می کنم و به سمتش می چرخم . می بینم که در بیشتر فاصله از من نشسته است . حس می کنم تمام اعضای در ماشین در وجودش فرو رفته است . آهسته لب می زنم : گلشید . انگار منتظر یک تلنگر بود چون بلافاصله قطره ی درشت اشکی روی گونه اش سر می خورد . دستش را می گیرم . از سرمای دستانش می ترسم . مگر من تا چه حد بلند فریاد زده بودم ؟ با دیدن حال و روزش از خودم بدم می آید . دستش را می فشارم و دم می زنم : گلم منو نگاه کن . می بینم که بغضش می شکند . با گریه در آغوشم می خزد و دستش را دور گردنم حلقه می کند . مثل کودکی که اسباب بازی اش را از او گرفته اند در آغوشم زار می زند . موهای نمایان شده اش را می بوسم و آهسته زیر گوشش لب می زنم : ترسوندمت کوچولو ؟ سرش را روی شانه ام می گذارد و با هق هق می گوید : تو گفتی به من اعتماد داری . موهایش را نوازش می کنم و می گویم : دروغ نگفتم . سرش را از شانه ام جدا می کند و با گریه لب می زند : دروغ گفتی . هنوزم داری میگی . چرا با زنی که بهش اعتماد نداری ازدواج کردی ؟ صورت خیس اش را با دست قاب می گیرم و می گویم : من بهت اعتماد دارم فقط نمی خوام اون مرتیکه توی هیچ جای زندگیت باشه . دست هایم را از صورتش کنار می زند و می نالد : نیست ....می فهمی نیست ؟ چشم هایم را بر هم می فشارم و آرام لب می زنم : باشه قبول ؛ نیست . تمومه . دیگه بحثشو پیش نمی کشم . با اشک چشم از من می گیرد و به رو به رویش خیره می شود . از داشبورد ماشین جعبه ی دستمال کاغذی را بیرون می کشم و به سمتش می گیرم و می گویم : بسه دیگه گریه نکن . با بی میلی یک عدد دستمال کاغذ بر میدارد و بر صورتش می کشد . نیم رخ گریان و ملتهب اش در دلم بلوا به پا می کند . با انگشت گونه اش را نوازش می کنم و با لحن ملایمی می گویم : قهری ؟ بینی اش را بالا می کشد و می گید : میشه بریم خونه ؟ بی توجه به حرفش دوباره لب می زنم : قهری کوچولو ؟ آهسته لب می زند : نیستم . کلافه نگاهم را به خیابان میدوزم و می گویم : هستی دیگه . زیر چشمی می بینم که چانه اش می لرزد . دستم را از شدت عصبانیتی که تنها منشاش خودم هستم مشت می کنم . صدای بغض دارش در گوش هایم زنگ می زند . - میشه دیگه سرم داد نزنی ؟ نگاهم را به چشمانش میدوزم . حتی انقدر جرات ندارم که در حضورش ابراز پشیمانی کنم . حتی نمی توانم این پشیمانی را به چشمانم انتقال دهم . ادامه می دهد : اگه ازم ناراحتی ...اگه تصمیمی گرفتم که ازش خوشت نمیاد یه لطفی بهم بکن و فقط باهام حرف بزن . وقتی داد میزنی من نمی تونم حرفاتو بفهمم . سری تکان می دهم و می گویم : قبوله . سرش را در گریبانش فرو می کند .استارت ماشین را می زنم و پر می شوم از احساسی که جز ندامت بویی نمی دهد . گلشید با لبخند به نهالی که دارد با نگاهش ریز به ریز اتاق را آنالیز می کند ؛ می نگرم . صندل های پاشنه بلندم را از پای در می آورم و رو تخت می نشینم . نهال با شوخی ابرویی بالا می اندازد و می گوید : قبول کن رنگه نارنجیه اتاق ما خیلی قشنگ تر بود .
  3. سلام عاطفه جونم... خوبی؟

    تقریبا ۱۱ روزی میشه که توی فابرکستل پست نذاشتی! درسته دیر دیر آنلاین میشم اما این به این معنی نیست که من نگاه نکنم ببینم پست گذاشتی یا نه! چیزی شده؟ کمکی ازم ساخته هست؟ خجالت نکشیااا... :flowersmile::hanghead:

    من فابرکستل میخوااام!:(

  4. فابرکستل | ati_heureux

    لبم را از داخل می گزم که سرش را بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و آرام لب می زند : استرالیا خوبه واسه خاطره ساختن ؟ نفس کش آمده ام را مهار می کنم و گردنش را می بوسم و آهسته می گویم : اهوم ...عالیه . گونه ام را می بوسد و سرش را عقب می کشد و نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و می گوید : پس آماده شو که اول بریم محضر سهامو به نامت بزنم بعد بریم دنبال کارای مسافرتمون. کنجکاو ابرو در هم می کشم و می گویم : آرتام ؟ جرعه ای از چای یخ کرده اش را می نوشد و می گویم : بله ؟ دلم می خواهد مثل تمام زن ها از اینکه جانم خطابم نکرده است خرده بگیرم ولی لبخند محوی به رویش می زنم و می گویم : این سهام داره از کی به من انتقال داده میشه ؟ لب هایش را با زبان تر می کند و می گوید : یکی از شرکام داره سهامشو میفروشه . ترجیح دادم سهام شرکتم بین خانواده بمونه . سهام مال اونه . آهانی می گویم و از جایم بر می خیزم و می گویم : پس من برم آماده بشم . سری برایم تکان می دهد و با نگاهش بدرقه ام می کند . از پله ها بالا می روم و در دلم نقشه می کشم این خوشبختی را چگونه صرف زندگی ام کنم . آرتام از شرکت هواپیمایی هم گام با گلشید بیرون می آیم . پروازمان برای هفته ی بعد بود . یک مسافرت یک هفته ای به سیدنی . در این که کارهای شرکت یکباره بر سرم خراب شده بودند حرفی نبود ولی دلم می خواست حتی اگر شده به فاصله ی یک هفته گلشید را از آن خانه دور کنم . دلم می خواست به او ثابت کنم که قدرت خوشبخت کردنش را دارم . با دستی که دور بازویم حلقه می شود از پشت عینک آفتابی ام چشمان خوش فرمش را نگاه می کنم و می گویم : خب کجا بریم ؟ لب هایش را جلو می دهد و با مهربانی لب می زند : میشه یه سر بریم خونه ی نهال؟ سری تکان می دهم و می گویم : برای چی ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : می خوام وسایلمو بردارم . اینجا هیچی دم دستم نیست . باشه ای می گویم و سوار ماشین می شوم . طولی نمی کشد که کنار دستم جای می گیرد . کولر ماشین را روشن می کنم و در دلم لعنتی به این هوای جهنمی می فرستم . صدای گلشید ملودی وار در گوشم نجوا می شود . - آرتام ؟ ماشین را از پارک خارج می کنم و دم می زنم : جانم ؟ لبخندی به رویم می زند و می گوید : از نظر تو که مشکل نداره من بعضی شبا پیش نهال بمونم ؟ میدان را می پیچم و می گویم : چرا اشکال داره ! از به بعد شبا پیشه من می مونی . جایی که باید باشی . با خنده می گوید : رسما اسیر گرفتیا . زیر چشمی نگاهش می کنم و می گوم : تا زمانی که من هستم دلیلی نداره شبا پیشه کسی دیگه ای بمونی. دستم را می فشارد و آهسته لب می زند : ولی نهال فرق داره . نهال همیشه تنهاست . سه سال من پیشش زندگی کردم . برام کمتر از گلرو نیست . نامردیه الان تنهاش بذارم . دستش را می بوسم و می گویم : نظرمو پرسیدی نظرمو گفتم . اگه داری صاف و مستقیم میگی که باید در هفته چند شبیو پیش نهال بمونی باید بهت بگم که شده درای خونه رو قفل کنم روی حرفم وایمیستم . می بینم که از لحن جدی ام جا می خورد . من در این مورد با هیچکسی شوخی نداشتم . پشت چراغ قرمز می ایستم که صدای مغموم اش در گوشم می پیچد . - چرا جبهه میگری خب ؟ با دست روی فرمان ضرب می گیرم و می گویم : جبهه نگرفتم . خواستم از الان بدونی که توی کل روز آزادی . هر جا میخوای برو ولی شب خونه ی کسی نمی مونی . جز خونه ی من حق نداری جای دیگه ای شبو صبح کنی . فکر نکنم خواسته ام نامعقول باشه . پکر لب می زند : چرا نامعقوله ! با سبز شدن چراغ پایم را روی گاز می گذارم و ماشین را به حرکت وا میدارم . دلم نمی خواست امروز را هم همانند دیشب به کامش زهر کنم ولی نفهمیدن چنین چیزی برایم قابل درک نیست . لپش را می کشم و با لحنی که سعی دارم دوستانه باشد می گویم : مامانت آداب شوهر داری شبانه بهت یاد نداده ؟ ابرو در هم می کشد و نگاهش را به معنی چیستی در چشمانم میدوزد که با لبخند شیطنت باری می گویم : دیشب استثنا تونستی پشت کنی بخوابی . من که همه شب اینقدر زود نمی خوابم . چشم بر هم می فشارد و با خنده ای که سعی دارد کنترلش کند ؛ معترض می گوید : خیلی بی ادبی . زیر چشمی نگاهش می کنم و می گویم : چه انتظار دیگه ای داری ؟ دم عمیقی می گیرد و می گوید : یعنی به خاطر همچین چیزی واقعا نمی خوای بذاری من پیش نهال بمونم ؟ با دیدن ترافیک ترمز می زنم و کامل به سمتش می چرخم با جدیت می گویم : این یکی از هزاران دلیلمه .اصل ماجرا اینه گلشید . وقتی زن منی حق نداری خونه ی کس دیگه ای بمونی. اگه قراره رسم و رسوم دوران مجردیو پیش بگیری به من بگو تا منم به سبک قدیمیم زندگی کنم . بیخیال شالی که روی موهایش سر می خورد می شود و با ناراحتی لب می زند : داری منو تهدید می کنی که اگه یه کار خلاف میلت انجام بدم پای هر زن کثافتیو به زندگیم باز می کنی ؟ طره ای از مویش را به بازی می گیرم که سرش را عقب می کشد . چشم بر هم می فشارم و می گویم : اگه حس کنم جات خالیه چرا که نه . جاتو توی هر جای زندگیم خالی کنی گلشید یه طوری پرش می کنم . مثلا تخت خوابمو با دوست دخترای سابق ، اوقات فراغتمو با دوستایی که اصلا ازشون خوشت نمیاد ، تفریحامو با آدمایی که ازشون مسلما متنفر خواهی بود ... میان حرفم می پرد و با بغض می گوید : منظورتو رسوندی . لازم نیست ادامه بدی . نگاهم را به چشمانش که پر از اشک شده اند میدوزم . دلم برای تیله های گریانش می گیرد . از اشکی که بی وقفه روی گونه اش سر می خورند عصبی می شوم . قرار نبود امروز هم اشکش را در بیاورم . با باز شدن خیابان تمام حرصم را بر سر پدال گاز خالی می کنم . تا رسیدن به خانه ی نهال نه او حرف می زند نه من . با ترمز زدنم جلوی خانه ی نهال با صدایی گرفته می گوید : میای داخل یا همین جا منتظر می مونی ؟ به گربه ای که سعی دارد از دیوار بالا برود نگاهی می اندازم و می گویم : میام داخل . بی هیچ حرفی از ماشین پیاده می شود . کلافه به دنبالش روان می شوم . زنگ در را می زند که صدای پر شور و حال نهال در فضا پخش می شود . با لحنی که انگار نه انگار چندی پیش صاحبش را رنجانده ام با نهال خوش و بش می کند و می خواهد که در را باز کند . صدای تقه ی در که در فضا می پیچد دستش را دور بازویم حلقه می کند و آهسته لب می زند : حرفات یادم نمیره ولی نمی خوام نهال چیزی بفهمه . به سیاست اش لبخند محوی می زنم . فکر کردم موش کوچولو با دیدن نهال لحظه ای تاب نیاورد و همه چیز را کف دست رفیق شفیق اش بگذارد . با پدیدار شدن نهال گلشید لبخند غلیظی که تصنعی بودنش را فقط خودم درک می کنم به رویش می زند و خودش را در آغوشش رها می کند . به دعوت نهال وارد خانه می شوم . نهال برایم از تک تک لحظات خنده داری که در این خانه داشته اند می گوید ولی گوش های من فقط در این اندیشه فرو می روند که چرا صدای خنده های واقعی گلشید را شنوا نیستند ؟
  5. فابرکستل | ati_heureux

    سری تکان می دهد که نمیدانم آن را چه معنا بکنم . زیر چشمی نگاهش می کنم . ظاهر جدی اش مرا به فکر فرو می برد . آرتام با داشتن چنین پدری چگونه زندگی کرده است ؟ قاشقی از حلیم را به سمت دهانم می برم که صدایش بلند می شود . - میدونی گلشید ؟ گاهی اوقات سخته بخوام بگم دختر شیرینی نیستی . اگه یه روز دختر داشتم دلم می خواست شبیه تو باشه . درک می کنم که چرا پسرم عاشقت شده . می فهمم چرا تونسته به خاطرت از همه چیزای زندگیش بزنه . چیزی که نمی فهمم اینه که چه طوری میتونه بهت اعتماد کنه . با شک ادامه می دهد : اصلا اعتماد کرده ؟ شانه ای بالا می اندازد و جرعه ای از چایش را می نوشد . از این بحث سنگین و بی مقدمه استرس در جانم می نشیند . لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : آرتام به خاطر اینکه تو بهش چیزیو میدی که هیچ وقت نداشته تا این حد دنبالته . تو برای چی دنبال آرتامی ؟ به خاطر پول ؟ لبخند گسی نا خوداگاه روی لبم می نشیند . چه کلیشه ی مزخرفی بود حرفش . یعنی هیچ دختری حق نداشت عاشق مردی که از نظر مالی از او بالاتر است بشود ؟ یعنی تمام این حرف های به خاطر پول است ؟ به چشمانش نگاه می کنم . بی اعتمادی و نفرت را در نی نی چشمم تشخیص می دهم . سر به زیر می اندازم . سکوت را ترجیح می دهم . هر چه نباشد او پدر آرتام است . با دستش روی میز ضرب می گیرد و می گوید : حرفتو نخور گلشید ! هر چی می خوای بگو . سر بالا می گیرم و تیپ رسمی اش را برانداز می کنم . صورت گردش با آن موهای کم پشت و جوگندمی با ابهت تر شده است . برای مردی به سن او زیادی خوش پوش است ولی منی که میدانم این مرد منشا تمام دردهای شوهر فعلی من است زیادی منفور به نظر می آید . لب می گشایم و همان طور که با قاشقم بازی می کنم ؛ می گویم : اینکه شما به من اعتماد ندارید برام قابل درکه ولی این ننگو دیگه به آرتام نچسبونید . پوزخندی می زند و می گوید : جالبه . از تمام حرفام فقط اونجایی که گفتم آرتام ممکنه بهت اعتماد نداشته باشه ناراحتت کرده . برات مهم نیست بهت گفتم دنبال پول پسرمی ؟ لبخندی به رویش می زنم و می گویم : قبل از اینکه عروستون بشم حرفاتونو زدید . اون موقع در لفافه گفتید الان دارید واضح میگید . کاریشم نمیشه کرد . من ترجیح میدم به خوده آرتام ثابت کنم که دنبال پولش نیستم نه به پدرش . ریشخندی به رویم می زند و می گوید : اگه واقعا اینطوره امروز قبول نمی کنی اون سندو امضا کنی . آب دهانم را قورت می دهم و دم می زنم : اون سند رو امضا می کنم چون دلم نمی خواد حرف آرتام پیشه خانواده ی من دوتا بشه ولی اینم توی محضر قید می کنم که اگه یه روزی خدای نکرده دیگه نخوام با آرتام زندگی کنم اون سهام به خودش برگرده . لبخند کجی می زند و می گوید : منصفانه است . با افسوس نگاهش می کنم . نمی فهمیدم چگونه می تواند اینقدر نسبت به خوشبختی پسرش بی اعتماد باشد . با بلند شدن صدای قدم های آرتام سرم می چرخانم و نگاهم را به راه پله میدوزم . با دیدن ظاهر آراسته اش در آن کت و شلوار سورمه ای رنگ لبخند بی جانی رو لبم نقش می بندد . شاید آرتام هم نفهمد که مرا به چه جهنمی برای زندگی دعوت کرده است . لبخند ملایمی تحویلم می دهد و کنار دستم می نشیند و می گوید : چرا بیکار نشستی ؟ بخور دیگه . لبخندی به رویش می زنم و می گویم : میل ندارم . ابرو در هم می کشد و می گوید : چرا ؟ شانه ای به معنای نمیدانم بالا می اندازم . می خواهد مخالفت کند که صدای پدرشوهر مهربانم بلند می شود . - هفته ی بعد باید بری کیش . آرتام جرعه ای از چایش را می نوشد و لاقید دم می زند : جمله اتو اصلاح می کنم باباجون . فکر کنم منظورت این بود " هفته ی بعد باید برم کیش پسرم "... آره ؟ ریشخندی به روی آرتام می زند و می گوید : این تو بودی که دوست داشتی بزرگترین سهام دار شرکت باشی . حالا هم وقتشه مسئولیت علایقت رو به عهده بگیری . دست اش را بر روی دستم می گذارد و می گوید : منم دقیقا همینو میگم . من که نمی تونم از زیر مسئولیت گلشید شونه خالی کنم ؛ می تونم ؟ گذشته از اینا من و گلشید هفته ی بعد ایران نیستیم . من و آرش شایسته همزمان با تعجب به چهره ی آرتام خیره می شویم . آرتام لبخندی به رویم می زند و می گوید : قرار بود سورپرایز باشه ولی از الان خودتو با اخلاقای بابام وقف بده . توی حال زدن آدما براش یه نوع سرگرمیه . جمله هایش در ظاهر لباس شوخی به تن داشتند ولی برای منی که آرتام را می شناختم میدانستم حرف هایش تا چه حد نیش دار و کنایه دار است . هر چه نباشد آرتام من آدم شوخ طبعی نیست . لبخند تصنعی می زنم . فرصت حرف زدنم با صدای نه چندان دوستانه ی شایسته ی بزرگ نابود می شود . - اگه اراده ی کنترل شرکتیو که من براش جوونیمو گذاشتم رو توی خودت نمی بینی بهتره بهم بگی تا یه فکر اساسی بکنم . دارم کم کم به این نتیجه می رسم که کامران مدیر عامل لایق تریه . پوزخند نیش دار آرتام قلبم را به طپش وا میدارد . هر لحظه احتمال طوفان را می دهم . - متاسفانه کامران صاحب چهل درصد سهام اون شرکت نیست . سکوت وحشت انگیزی که میانشان برقرار می شود بیشتر از همه مرا می ترساند . من به خوبی از عصبانیت های طوفان وار آرتام خبر دارم . میدانم پای عصبانیت هیچ چیز و هیچکس حالی اش نمی شود . با بلند شدن آرش شایسته از پشت میز و نگاه معنا داری که نصیب جفتمان می کند قلبم در دهانم می تپد . بی شک پدر ترسناکی برای آرتام بوده است . صدای آرتام مرا به خودم می آورد . - عادت می کنی عزیزم . به پوزخندی که گوشه ی لبش جا خوش کرده است نگاه می کنم . تکه ای از کالباس برش داده شده را در دهانش می گذارد . صورتش را برانداز می کنم . جدا عادت می کنم ؟ من که نمی توانم اینگونه تصور کنم . لب هایم را بر هم می فشارم و با شک می پرسم : تو عادت کردی ؟ برای یک لحظه دست از جویدن می کشد . نگاهش را به چشمانم میدوزد و لقمه اش را قورت می دهد و آهسته لب می زند : من ترجیح دادم فرار کنم. البته بعد از اینکه مطمئن شدم نمیشه عادت کرد . نگاهم را به میز میدوزم . در شرایط عادی اشتهای عظیمی برای این سفره ی رنگارنگ داشتم ولی حالا ...! لبم را می گزم و می گویم : توی این خونه چه خبره آرتام ؟ با مکث جواب می دهد : خبری نیست کوچولو . یه پدر بی عاطفه و یه پسر ناخلف کلیشه ی هر خونه ایه . ابرویی بالا می اندازم و می گویم : ولی توی خونه ی ما هیچ وقت از این خبرا نبود . به سمتم متمایل می شود و هر دو دستم را می گیرد و بوسه ای بر آنها می زند و می گوید : گلشید اولین بار که دیدمت بهت گفتم نمی تونی منو راحت بشناسی ولی نگفتم اصلا جایی برای شناختن من نیست ولی حالا دارم بهت میگم برای شناختن پدر من هیچ انرژی ای خرج نکن . پدر من در عین شباهتی که به من داره زمین تا آسمون با من فرقشه . نمی تونی از پدر من انتظار یه پدرشوهر معمولی رو داشته باشی . میدونم اون چند دقیقه ای که باهاش تنها بودی بی نصیبت نذاشته . پدر من از زن جماعت متنفره حتی بیشتر از اون چیزی که نشون میده . تا یه سال پیش اینو نمی فهمیدم ولی حالا می فهمم زندگی با زنی که یه ذره دوستت نداره یعنی چی . خصوصا اگه از دستشم بدی . دلم نمی خواست دوران نامزدیمون توی این خونه بگذره . فقط به خاطره توئه که اینجام . دستم را مجدد می بوسد و ادامه می دهد : دلم خواست حداقل یه چیز ازدواجت مثل بقیه دخترا باشه . همین که یه خانواده ی شوهری بد داری جای امیدواری داره. لبخندی به رویم می زند و می گوید : من از این خونه متنفرم گلشید . همه ی مردم به خاطر خاطره هاشون از یه مکان متنفر میشن ولی من از این خونه متنفرم چون هیچ چیزی توش ندارم که منو به اینجا بند کنه . تو تنها چیزی هستی که منو به این خونه وصل میکنه . متاسفم که اینجا آوردمت . نمی تونم شرایطو تغییر بدم . نمی تونم به اینکه آخر هفته ها ببینمت راضی بشم . دیگه نمی تونم گلشید . دستش را می بوسم و با عشق در چشمانش زل می زنم . ترجیح می دهم در جواب حرف هایش چیزی نگویم . لبخند پر ذوقی می زنم و می گویم : می خوای منو کجا ببری ؟ خنده ای می کند و می گوید : هر جا که تو دوست داشته باشی . با مکث نگاهش می کنم و می گویم : هر جا که تو باشی سرای من است . لبخند کجی برایم می زند و فشار خفیفی به نوک بینی ام می آورد و با مهربانی لب می زند : بیشتر نظرم روی استرالیا بود . البته اگه توام دوست داشته باشی . از فرط تعجب ابرویی بالا می اندازم و می گویم : استرالیا ؟ لب هایش را جمع می کند و سریع لب می زند : فقط یه نظر بود . هر جا تو بخوای می ریم . لبخندی می زنم و می گویم : نه منظورم این نبود . تو فکر یه مسافرت کوچیکتر بودم . پیشانی ام را می بوسد و می گوید : دوست دارم برات خاطره بشه . لب هایش را از پیشانی ام به سمت گونه ام هدایت می کند و آهسته لب می زند : می خوام هیچ وقت فراموشش نکنی . لب هایش پایین تر می آیند و گردنم را لمس می کنند . با صدایی که هر لحظه آرام تر می شود ادامه می دهد : می خوام برای جفتمون خاطره بشه .
  6. فابرکستل | ati_heureux

    سلام عشقای دله من وااای این چه مصیبتی بود ؟ اخه دلشون میاد سایت به این خوبی رو فیلتر کنن ؟ به خدا که من غمم گرفته بود چه طوری هزار صفحه ی ورد البته با فونت درشت رو دوباره پست کنم . این ها به کنار چه جوری دوستای خوبمو پیدا کنم البته بماند که پرنیان گوگولی منو یافت و من یکم قوت قلب گرفتم . خب امشب این پستو داشته باشید قول نمیدم امشب دوباره پست بذارم شایدم گذاشتم نمیدونم ولی فردا کلی پست خواهم گذاشت . دوستتون دارم هوارتا - برای چی گریه می کنی ؟ سوال هم می پرسید ؟ با گریه هق می زنم : از دست بی اعتمادیات خسته شدم . بی تفاوت لب می زند : خسته ترم میشی ولی بالاخره خود کرده را تدبیر نیست . می خواستی زنم نشی . سرم را از سینه اش جدا می کنم و با چشمان پر از اشکم به چشمانش زل می زنم . آشکارا می بینم که میان لب هایش فاصله می افتد . چه می خواهد بگوید را نمیدانم ولی به راحتی می توانم حدس بزنم که جز نیش زدن کار دیگری ندارد . لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : امشبو فقط به خاطر اینکه اولین شبیه که پیشمی می گذرم ولی گلشید دفعه ی بعدی نمی تونی با گریه هات خرم کنی . دفعه ی بعد به دو تا داد و فریاد راضی نمیشم . با اشک هق می زنم : چیه ؟ دفعه ی بعد می زنی توی گوشم ؟ موهای خیس شده از اشک را از روی صورتم کنار می زند و همان طور که میان موهایم دست می کشد لب می زند : بیخیال خوشگلم من طرفدار حقوق زنام . اونی که دفعه ی بعد کتک می خوره تو نیستی . چشم بر هم می فشارم و می گویم : دوست داشتن من کافی نیست آرتام ؟ هوم ؟ به درک بذار یه نفر دیگه هم دوستم داشته باشه . من که فقط توی بد اخلاقو دوست دارم . به چشمانم زل می زند و می گوید : از کجا معلوم اخلاق خوب اون تو رو از من نگیره ؟ با حرص از آغوشش بیرون می آیم و می گویم : اونی که باید حرص بخوره منم نه تو . دختری که دوستت داره چپ و راست داره جلوی من راه میره. یه بار بهت گفتم اگه بازم مثل مجنونا نگات کنه چشاشو از کاسه در میارم ؟ لاقید لب می زند : الان گفتی دیگه . چپ چپ نگاهش می کنم و با حرص می گویم : من فردا میرم خونه ی خودمون . لاقید تر از قبل می گوید : تو غلط می کنی . عصبی چهره ی بی تفاوتش را از نظر می گذرانم و رو به بالا دراز می کشم و پتو را تا روی سرم بالا می برم . از فضای گرم و خفقان آوری که ایجاد کرده ام دلم می خواهد خودم را بکشم . احتمالا پشت کردن به او بهترین گزینه ی ممکن بود ولی دلم نمی خواست همین شب اول بنای قهر کردن را بگذارم . حداقل این گونه می توانستم خودم را گول بزنم که من با او قهر نیستم . با کشیده شدن پتو از روی سرم با لجاجت به دنبال پتوی دلبندم می گردم . با اسیر شدن دستانم در دست او با حرص می گویم : ول کن دستمو . گند زدن به اولین شب زندگیم باهات بس نبود حالام نمیذاری بخوابم ؟ صورتش را نزدیک صورتم می آورد و آرام لب می زند : صبر منم اندازه داره گلشید . همین طور که میدونی اندازه ی صبرم خیلی کمه . یه عذرخواهی می کردی الان به اینجا نمی رسیدیم . با بهت نگاهش می کنم و می گویم : من باید عذر خواهی کنم ؟ در چشمانم خیره می شود و می گوید : با توجه به اینکه معشوقه ی جنابعالی کاممو زهر کرده بد نیست یه عذرخواهی کنی . از لفظ معشوقه حرصی می شوم و می گویم : واقعا باور داری اون معشوقه ی من بوده ؟ لب هایش را به لبانم نزدیک می کند و آهسته می گوید : من فقط به این باور دارم که اگه یه بار دیگه سمتت بیاد شکمشو پاره می کنم ؛ همین . لبانش که بر لبانم می نشیند به جای آرامش کفری تر می شوم . صورتم را کنار می کشم و با حرص می گویم : نکن . بازویم را محکم در دست می گیرد و می غرد : از اینکه پسم بزنی بدم میاد . از الان تمرین کن که برات عادت بشه تا تحت هیچ شرایطی منو پس نزنی . با عصبانیت نگاهش می کنم و می غرم : زورگو . پشتم را به او می کنم و گوشه ترین قسمت بالش را برای خفتن انتخاب می کنم . می فهمم که بیخیال بالش خودش می شود و سرش را روی بالش من می گذارد . دستش که دور کمرم حلقه می شود می خواهم لب به اعتراض بگشایم ولی دستان زندگی بخش اش زبان تلخش را از یادم می برد . تقلا می کنم تا واکنش نشان ندهم ولی کم می آورم در برابر از این احساس خوشایندی که بند بند وجودم را تسخیر کرده است . دستم را در دستی که دور کمرم پیچک شده است قفل می کنم و شاید این دست ها بتوانند دردی را که امشب بر قلبم نهاد را پاک کنند . *** با دستی که میان موهایم می رقصد چشمانم را می گشایم . گردن خشک شده ام اولین آلارم های دردناکش را در گردن بیچاره ام پخش می کند . با قیافه ای جمع شده به پهلو می چرخم و قیافه ی خواب آلود آرتام را نظاره می کنم . دلم برای چشمان پف کرده و موهای ژولیده اش می رود . این ورژن از او را کمتر دیده بودم . به رویش لبخند کمرنگی می زنم . من کینه به دل گرفتن از او را بلد نیستم . نگاهم روی ساعت دیواری اتاق می چرخد . عقربه هایی که روی عدد نه ساکن شده اند اعلام می کند که اولین شب مشترکم را با آرتام گذرانده ام . صدای بم شده اش در گوش هایم مثل یک ترنم خوش آهنگ پخش می شود . - نمیدونستم اینقدر خوابت سبکه . نمی خواستم بیدارت کنم . کش و قوسی به بدنم می دهم و می گویم : صبح بخیر . پیشانی ام را می بوسد و می گوید : باید برم شرکت امروز کوچولو . لب هایم را جمع می کنم و می گویم : نمیشه نری ؟ لبخند محوی به رویم می زند و با طعنه می گوید : بمونم اینجا تا دوباره مثل دیشب زیر و رو بکشی ؟ مشتی به سینه اش می زنم و می گویم : مطمئنی اونی که زیر و رو میکشه منم ؟ از تخت پایین می آید و می گوید : شک ندارم . می خواهم اعتراض کنم که فرصت نمی دهد و دم می زند : تا من یه دوش بگیرم تو هم لباس بپوش بریم پایین صبحانه بخوریم . سری تکان می دهم که ادامه می دهد : اصلا یه کاری کن . تو برو پایین منم یه دوش می گیرم لباس می پوشم میام پیشت . به ناچار سری تکان می دهم و به نقطه ای خیره می شوم . صدای شرشر آب نگاهم را از نقطه ی نامعلومی که به آن زل زده ام منحرف می کند و باعث می شود از داخل آینه نگاهی به چهره ی ژولیده ام بیاندازم . چه کسی فکر می کرد من هم یک روز این گونه جلوی آرتام حضور بیابم ؟از تخت پایین می آیم و به سمت دست شویی می روم . از سرامیک های درخشان و وسایل نویی که در دست شویی است راحت می فهمم که این سرویس بهداشتی به تازگی در این اتاق ساخته شده است . شانه ای بالا می اندازم و صورتم را می شویم . آخرین لباسی که در کمد است را بیرون می کشم . با دیدن تیشرت قرمز رنگ و شلوارک جین کوتاه قیافه ام جمع می شود . در خوشگلی لباس شکی نیست ولی اینکه آرتام چه واکنشی با پوشیدن این لباس جلوی پدرش نشان می دهد بی شک جای بحث دارد . تیشرت را از روی رگال بر میدارم و با شلوار جینی که دیشب بر تن کرده بودم آن را می پوشم . موهایم را آزاد رها می کنم و از اتاق خارج می شوم . استرس را در بند بند وجودم حس می کنم . با هر پله ای که پایین می روم صدای آرش شایسته را که با مستخدم خانه هم صحبت است را بهتر می شنوم . با دیدن من لحظه ای مکث می کند . احتمالا دیدن من را بی آرتام نمی توانست تصور کند . نگاه خیره اش باعث می شود با استرس لب بزنم : سلام . صبح بخیر . انتظار دوری نیست که مثل تمامی پدر شوهرانی که از عروسشان خوششان نمی آید جوابم را ندهد و مشغول خوردن حلیم تازه و داغش بشود . بر خلاف تمام انتظارات لبخند محوی که میدانم فرمالیته است بر لب می نشاند و می گوید : صبحت بخیر دخترم . بیا بشین صبحانه بخور . لبخند پر استرسی می زنم و رو به رویش می نشینم . خدمتکار جوان خانه برایم حلیم در پیاله می ریزد . معذب رو به او دم می زنم : زحمت نکشید خودم می ریزم . لبخند نمکینی به رویم می زند و پیاله ی سرخابی رنگ را جلویم می گذارد و می گوید : نوش جونتون . با لبخند تشکر کرده و رفتنش به سمت آشپزخانه را تماشا می کنم . چشم از راهی که رفته است می گیرم و بر روی میز به دنبال شکر پاش می گردم . صدای بلند آرش شایسته از جا می پراندم . -معصومه شکر بیار . با تعجب نگاهش می کنم که خودش لب می زند : چون من قند دارم معمولا کسی توی این خونه سر میز صبحانه شکر نمیاره . ابرویی بالا می اندازم و می گویم : مامان منم قند داره . البته خیلی خفیف . قاشقی از حلیمش را می خورد و می گوید : مرض بدیه . دائم باید مراقب بود . با گذاشته شدن شکر پاش بر روی میز از معصومه تشکر می کنم و همان طور که کمی از آن را قاطی حلیمم می کنم لب می زنم : ایشالا زودتر خوب بشید .
  7. فابرکستل | ati_heureux

    با بهت در چشمانم خیره می شود و آهسته لب می زند : بالا چه خبر بود ؟ لبخند تمسخر آمیزی می زنم و می گویم : خبری نبود ! فقط کامرانو روشن کردم که بدونه با تمام برادریش خبر نداره خواهرش درگیر یه عشق یه طرفه است . البته اینم گفتم که نامزدشم از این موضوع خبر داره . از شدت تعجب ابرو بالا می اندازد و می گوید : همه چیو به کامران گفتی ؟ در چشمانش خیره می شوم و می گویم : به نظرت کیهانه اینقدر احمق هست که بگه اون آدم منم ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و با حرص می گوید : به عنوان تنبیه کردن من ، منو پیش کامران خراب کردی آره ؟ عقب عقب می روم و با خنده ی عصبی می گویم : به نظرم که مجازاتت کاملا عادلانه بود . می چرخم و با ابروانی گره خورده وارد حیاط می شوم . با دیدن مهرانی که بادبزن به دست مشغول کباب کردن جوجه ها است دم عمیقی می گیرم . فقط دلم می خواهد امروز زودتر تمام شود . دستی میان موهایم می کشم و به سمت جمعیت به راه می افتم . گلشید روی تخت می نشینم و دستی بر روی ، روی تختی طوسی رنگش می کشم . نگاهم را دور تا دور اتاق می چرخانم . دلم از دیوارهای خالی اش می گیرد . اتاق خودم با آن دیوارهای رنگارنگ روحم طراوات می بخشید ولی این دیوارهای سفید و خالی دلم را آزرده می کرد . اگر بنا باشد که سه ماهی را در اینجا بگذرانم باید فکری به حال این دیوار ها بکنم . نگاهم از دیوار به سمت آباژوری که روی میز عسلی کنار تخت است کش می آید . تنها روشنایی اتاق به یمن وجود یک آباژور کوچک است . طپش های قلبم را که یکی در میان اعلام می کنند از امشب صفحه ی جدیدی در زندگی ام باز می شود گاهی لبخند و گاهی گزش های پی در پی لبم را همراه می شوند . نمیدانم پدر چگونه رضا داد که از امشب پیش آرتام بمانم . وقتی این قضیه را به مادر گفتم مادرم حق داد . گفت دیگر همسر رسمی اش هستم ولی عقیده داشت که پدرم چنین تفکری ندارد و اعتقادش بر این است که این سه ماه را باید در خانه ی خودش باشم . نمیدانم مادر بنده خدایم چگونه در آن جمعیت پدرم را راضی کرد . هر چه هست مهم این است که امشب در این خانه ، همراه با آرتام شبم را صبح می کنم . کلافه روی تخت جا به جا می شوم و منتظر آرتام می نشینم . کاش به او نمی گفتم که عادت دارم شب ها موقع خواب یک لیوان آب بالای سرم باشد . صدای دینگ اس ام اس گوشی ام باعث می شود کمی کش بیایم و گوشی ام را از روی میز عسلی قاپ بزنم . با دیدن اس ام اسی که از طرف شایان آمده است قلبم دیگر نمی تپد . چرا فکر می کردم بیخیال من شده است ؟ برای خواندن اس ام اسش دو دل می شوم . بخوانم ؟ نخوانم ؟ دستم روی صفحه می لغزد و اس ام اسش را باز می کند . بازشدن اس ام اس همراه می شود با باز شدن در توسط آرتام. نمیدانم چرا ولی از شدت اضطراب گوشی از دستم می افتد و روی پارکت سر می خورد و جایی نزدیکی پای آرتام زحمت توقف را به خودش می دهد . آرتام لبخندی به رویم می زند و همان طور که خم می شود رو به من می گوید : اگه سلاخ خونه می بردنت حاضرم قسم بخورم اینقدر استرس نداشتی . دوست دارم بگویم این وحشت به خاطر یمن وجود او نیست ولی نمی گذارد دهان باز کنم . نگاه برنده اش بر روی صفحه ی گوشی ام همه چیز را خراب می کند . چشم بر هم می فشارم تا قیافه ی برزخی اش را نبینم . با کوبش لیوان آب بر روی میز عسلی چشم می گشایم و قیافه ی سرخ از خشم اش را برانداز می کنم. با جدیت نگاهم می کند و با لحنی که به زعم خودش سعی دارد آرام باشد می گوید : این مرتیکه ی کره خر چرا هنوز به تو اس ام اس میده ؟ کلافه لب می زنم : نمیدونم آرتام ! اصلا نخوندم اس ام اسشو . دستی به ته ریش اش می کشد و با لحن برنده ای می گوید : چرا این عوضی توی بلاک لیست تو نیست ؟ می خواهم لب باز کنم که از کوره در می رود و با صدای بلندی می گوید : منتظر بودی شب عقدت برات پیام تبریک بفرسته و آروزی خوشبختی برات بکنه ؟ آرام می نالم : آرتام ... دسش را در هوا تکان می دهد و محکم می گوید : نمی خوام چیزی بشنوم گلشید . فقط میدونم این خط وامونده فردا عوض میشه . منتظر عکس العملی از جانب من نمی ماند و گوشی را روی عسلی پرت می کند که به لیوان آب برخورد کرده و نیمی از آب درون لیوان را بر روی عسلی سرازیر می کند . نگاهم از لیوان آب به سمت آرتامی که مشغول تعویض لباس هایش است کش پیدا می کند . به جای شلوار مشکی و کتانش یک شلوار ورزشی می پوشد و بی آنکه لباس دیگری به تن کند با بالا تنه ای لخت روی تخت می خزد . از اینکه شب اولمان به خاطر یک اس ام اس ناچیز به این وضعیت افتاده است تمام اعصابم دچار تنش می شود . چه فکر می کردم چه شد . دست ام میان موهایم می لغزد . با چین و چروک رو تختی مشغول بازی می شوم و به این فکر می کنم که حالا چگونه باید این وضعیت را سر و سامان دهم . نگاهم را به آرتام کوک می زنم . چون پشت من خوابیده است نمی توانم بفهمم قصد خوابیدن دارد یا صرفا برای تنبیه من پشت کرده است . دستم را به سمت شانه اش می برم ولی صدای خشن اش میان راه متوقفم می کند . - پاشو برو لباساتو عوض کن می خوام بخوابم . دلم از این همه بی رحمی اش می شکند . چرا من باید تقاص خبط و خطای شایان را پس میدادم . چشمان پر شده ام را به سقف میدوزم که مبادا اشک هایم سرازیر شوند . از جایم بر می خیزم و از میان سه چهار دست لباسی که در کمد است یکی را که راحت تر به نظر می آید به تن می کنم . به سمت دست شویی به راه می افتم و صورت آرایش شده ام را با صابون می شویم . نگاهم را از آینه به چشمان دلخورم میدوزم . بی شک چشم هایم ابری هستند . دستم را دو طرف سینک می گذارم و چشم از قیافه ی درهمم می گیرم . از دست شویی خارج می شوم و آرام روی تخت می خزم . آباژور را که نمیدانم از کجا خاموش می شود را با زحمت خاموش می کنم و به پهلو می چرخم . کاش بفهمم خواب است یا بیدار . واقعا می خواست اولین شب زندگی مشترکمان را این گونه برایم زهر کند ؟ به آرامی لب می زنم : آرتام ؟ سکوت تلخش خرده های دلم را بیشتر از پیش له می کند ولی از رو نمی روم . اجازه نداشت شبی را که من برایش رویا پردازی ها کرده بودم را این گونه به آتش بکشد . دستم را به سمت بازویش می برم و می گویم : قهر کردی ؟ دم عمیقی که می گیرد روزنه ی امیدی را در دلم روشن می کند . در جایم نیم خیز می شوم . در این ارتفاع می توانستم چشمان بازش را تشخیص دهم . دستم را به سمت موهایش می برم و شقیقه اش را نوازش می کنم و آرام لب می زنم : نکن اینطوری . یه امشبو اینکارو نکن . با صدای غیر قابل انعطافی دم می زند : مطمئنی اونی که داره کاری می کنه منم ؟ شانه اش را می بوسم و می گویم : مگه من چیکار می کنم ؟ سکوت آزار دهنده اش را با گرفتن یک دم عمیق آزار دهنده تر می کند . چشمانش را می بندد و با لحنی که ملایمت سرش نمی شود لب می زند : حوصلمو سر نبر گلشید . خوابم میاد . کلافه نگاهش می کنم . جدی جدی قصدش این است که از همین شب اول بساط قهر کردنش را پهن کند . روی تخت جا به جا می شوم و مظلومانه می گویم : امشب اولین شبیه که پیشتم . واقعا می خوای با قهر کردن و پشتتو به من کردن بخوابی ؟ دستش را به زیر بالش هدایت می کند و طعنه وار می گوید : اولین شب و آخرین شب نداره گلشید . هر شبی که حس کنم به مردی غیر از من حسی داری همین اش و همین کاسه است . با دهانی باز نگاهش می کنم و معترض می نالم : نگو که همچین حرفیو باور داری . سکوت مایوس کننده اش مهر تایید را به حرف هایش می زند . با بغض سر جایم دراز می کشم . دلم می خواهد من هم به او پشت کنم و به حال خودم بگریم ولی قهر کردن او آن هم در اولین شب ازدواجمان به اندازه ی کافی بد بود . رو به او به پهلو می چرخم . قطره ی اشکی از چشمم سر می خورد و تیغه ی بینی ام را پشت سر می گذارد و روی بالش می چکد . خدایا بگو این کارش شوخی است ! بگو قصد ندارد با این تفکرات وحشتناک کل شب را پشت سر بگذارد . لبانم را بر هم می فشارم . من چگونه باید به این فاصله راضی می شدم ؟ آن هم در شرایطی که میدانستم مال من است . روردبایستی را کنار می گذارم و از پشت در آغوشش می کشم . قطره های بی امان اشک صورتم را خیس می کنند . از این همه بی تفاوتی اش لجم می گیرد . اشک هایم را با دست آزادم پاک می کنم و سرم را به تنش می چسبانم . گونه ی ترم وادارش می کند که دست از قهر کردنش بکشد و با تعجب به سمتم بچرخد . نگاه متعجب اش را به صورتم میدوزد و می گوید : داری گریه می کنی ؟ از سوال بی جایش حرصی می شوم . دلم می خواهد بر سرش فریاد بکشم ولی مگر می توانستم این توجه اش را ندید بگیرم ؟ با اشک هایی که به یمن وجودش قوت گرفته اند در آغوشش می خزم . طول می کشد ولی بالاخره دستش دور کمرم حلقه می شود ولی لحنش همچنان بی ملایمت باقی می ماند .
  8. سلام... فکر کردم وظیفمه به عنوان یک دوست در این موقعیت همچین کاری بکنم!:wub::wetkissf:

     

    زندگي رسم خوشايندي است.
    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
    پرشي دارد اندازه عشق.
    زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
    زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
    زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
    زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
    زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
    زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
    زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
    زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
    خبر رفتن موشك به فضا،
    لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

    زندگي شستن يك بشقاب است.


    زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
    زندگي "مجذور" آينه است.
    زندگي گل به "توان" ابديت،
    زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
    زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

    هر كجا هستم ، باشم،
    آسمان مال من است.
    پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچهاي غربت؟

    من نمي دانم 
    كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
    و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
    گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
    چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
    واژه ها را بايد شست .
    واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

    چترها را بايد بست.
    زير باران بايد رفت.
    فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
    با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
    دوست را، زير باران بايد ديد.
    عشق را، زير باران بايد جست.
    زير باران بايد با زن خوابيد.
    زير باران بايد بازي كرد.
    زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
    زندگي تر شدن پي در پي ،
    زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

    رخت ها را بكنيم:
    آب در يك قدمي است.

    روشني را بچشيم.
    شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
    گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
    روي قانون چمن پا نگذاريم.
    در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
    و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
    و نگوييم كه شب چيز بدي است.
    و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

    و بياريم سبد
    ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

     

  9. فابرکستل | ati_heureux

    - ستایش این بچه چشه ؟ یه مدته خیلی دپرسه . چیزیشه ؟ نگاه درمانده ی ستایش از چشمان من به چشمان کامران منتقل می شود و آرام لب می زند : نمیدونم والا . کامران ابرویی بالا می اندازد و مشغول به سیخ کشیدن جوجه ها می شود . با اشاره ی ستایش که کناری ایستاده است به سمتش می روم و آرام لب می زنم : چیه ؟ چی شده ؟ دم عمیقی می گیرد و تیشرت سورمه ایش را کمی به سمت پایین می کشد و می گوید : به نظرم بهتره بری با کیهانه صحبت کنی . با پوزخند می گویم : من چه حرفی با اون سبک سر دارم بزنم ؟ دستانم را می گیرد و می گوید : به خاطر کامران باهاش صحبت کن . دختره گناه داره . دله دیگه آرتام ؛ دست خوده آدم که نیست . خودتو ببین . اگه پارسال بهت می گفتیم تو این موقع زن گرفتی همونو صف می کردی با چوب می زدیمون ولی حالا عاشق شدی . دل اونم برای تو رفته . تا اینجاشو تو مقصر نیستی ولی اگه فکرتو از سرش نندازی اون موقع کم لطفی تو بوده . برو داخل باهاش صحبت کن . بی حوصله لب می زنم : توی همچین روزی زنمو ول نمی کنم برم با اون حرف بزنم . می خواهم راهم را بکشم و بروم که دستم را می گیرد و می گوید : اگه با اون حرف نزنی این زنه تو که بیشتر از همه اذیت میشه . می خواهم اعتراض کنم که حق به جانب ادامه می دهد : گلشید تا این جا با خوب و بد تو ساخته آرتام ولی از این به بعد نوع سازگاریش عوض میشه . اگه تو روی اون غیرت داری اونم یه چیزی به نام حسادت توی وجودش داره که از غیرت تو دردسر ساز تره . دیگه تو شوهره اونی . توقع نداشته باش با معشوقه های تو ساز سازگاری کوک کنه . امروز وقتشه که پای کیهانه رو از زندگیت ببری . مجبوری به خاطر گلشید کیهانه رو راضی کنی که دیگه دوستت نداشته باشه . کلافه در چشمان سبزش زل می زنم . حق این را داشت که مرا این گونه مواخذه کند ؟ طلبکار براندازش می کنم و می گویم : گلشید با خوب و بد من می سازه . پوزخندی تحویلم می دهم و دست هایش را به سینه می زند . طره ای از موهای خرمایی و رنگ نشده اش را به پشت گوشش می فرستد و با افسوس می گوید : از خواب خرگوشی بیدارشو آرتام . همین الانشم کلی نگفته داری که باید به گلشید بگی. خواهشا ذهنشو سمت یه زن دیگه هدایت نکن . کیهانه توی چشم تو یه مهره ی بی ارزشه ولی توی چشم اون دختره بیچاره مثل خاره . از اینا گذشته اگه بند این علاقه رو نزنی دیگه نمی تونم کامرانو دست به سر کنم . نمی تونم به خاطر یه آدم ترسو که جرات نداره یه الف بچه رو سر جاش بشونه به مردی که دوستش دارم دروغ بگم . می خواهم لب باز کنم و در دفاع از خودم چیزی بگویم که سریع از کنارم رد می شود و جای در حوالی کامران و گلشید می ایستد . نگاهم را به گلشیدی که خوش حال و مسرور با کامران بنای شوخی را باز کرده است کشیده می شود . بی شک گلشید نقطه ضعفی است که دلم نمی خواهد کسی پا روی آن بگذارد . چشم از گلشید می گیرم و به سمت ساختمان گام تند می کنم . میدانستم کجای این خانه می توانم این سبک سر احمق را بیابم . به سمت اتاقی که از امشب اتاق مشترک من و گلشید می شود ؛ می روم . دستگیره در را به سمت پایین فشار می دهم . صدای تقه ی باز شدن در با چرخیدن در بر روی پاشنه ای همزمان می شود . نگاه بارانی کیهانه اولین چیزیست که در نگاهم بیتوته می کند . دلم برای اشک هایش نمی سوزد . تنها سوزشی که در دلم احساس می کنم برای این است که ممکن است این سبک سر احمق خدشه ای به رابطه ی معلق من و گلشید وارد کند . در را می بندم و روی صندلی پا تختی جا خوش می کنم . نگاه ترسیده اش به من می فهماند که هنوز از من حساب می برد . بی تفاوت نگاهش می کنم و می گویم : این نمایش برای چیه ؟ لب هایش را بر هم می فشارد . میدانم که دارد حرصش از من را بر سر دندان و دهان بیچاره اش خالی می کند . چشم بر هم می فشارد و می گوید : تو چه جوری ادعا می کنی عاشق گلشیدی ؟ هوم ؟ مگه میشه عاشق باشیو و حال یه نفر مثل خودتو نفهمی ؟ کلافه لب می زنم : به جای زیر سوال بردن احساسات من دست از این تلقینی که هر روز به خودت می کنی بکش . تو عاشق من نیستی ولی من عاشق یه نفرم . اگه کسی جرات کنه و اونو ازم بگیره نمی تونی باور کنی چه کارایی ازم بر میاد . با چشمان پر اشکی نگاهم می کند و با بغض لب می زند : همیشه فکر می کردم هیچ وقت کاری نمی کنم که تو ناراحت بشی ولی الان که حال و روز خودمو می بینم تازه می فهمم که ناراحتی خودم مهمتره . نه اینکه دیگه دوستت نداشته باشما ....نه ...چون خیلی دوستت دارم نمی تونم بذارم یه دختر از من پایین تر تو رو ازم بگیره . اگه فکر کردی کوتاه میام ... میان حرفش می پرم و در همان حال از جایم بر می خیزم و به سمتش می روم و با غیض می گویم : تو جدا خیلی احمقی . هنوز نمی تونی باور کنی که گلشید منو از تو گرفته ؟ تازه امروزم رسمیش کرد . رسما... عرفا... شرعا... زنم شد . مکثی می کنم و ادامه می دهم : رو اعصاب من پا نذارد کیهانه . اون روی سگ من بالا بیاد من دیگه کامرانم نمی شناسم . پاتو از زندگیم بکش بیرون . نظر منو می خوای بچسب به سیاوش . با اون راحت تر می تونی توهم انتقامتو فراموش کنی. در چشمانم خیره می شود با حرص لب می زند : یه روز شرعا ... عرفا ... رسما ... روی این تخت باهات می خوابم . یه روزی بالاخره میاد که عاشقم میشی . پامو از زندگیت نمی کشم بیرون . اولین بار تو پاتو از گلیمت درازتر کردی . می خواستی کاری نکنی عاشقت بشم . تو پاتو توی قلب من گذاشتی . اگه می تونی پاتو بکش بیرون . چشم بر هم می فشارم و در یک حرکت با عصبانیت یقه ی پیراهن آستین سه ربعش را می گیرم و با خشونت از تخت جدایش می کنم و در صورتش با لحن خشن و آرامی که سعی دارم از دیوارهای این اتاق تجاوز نکند ؛ لب می زنم : بچه پررو شدی کیهانه . دو بار به روت خندیدم فکر کردی چه خبره . گرگ تر از تو توی زندگیم اومد و رفت ؛ تو بین اونا گوسفندی . نذار مثل گوسفند باهات رفتار کنم . اگه کاری کنی که گلشید روت حساسیت پیدا کنه تیکه تیکه ات می کنم . با وحشت به چشمانم خیره می شود . دهان باز می کنم تا ادامه تهدید هایم را بگویم که در اتاق به یکباره باز می شود و قامت فردی را که حضورش در این ثانیه به نوبه ی خود می تواند فاجعه ی قرن باشد را به تصویر می کشد . دست هایم آرام آرام از یقه ی کیهانه جدا می شود و در عوض چشمانم قفل می شوند در چشمان مشکی فام کامران . نگاه متعجبش مثل یک حیوان موذی به جانم می افتد . درست مثل آدمی که در لبه ی دنیا ایستاده است و برای نیافتادن تقلا می کند به دنبال یک راه چاره برای توضیح این اوضاع اسف بار می گردم . صدای کامران مثل شلیک یک گلوله مرا در جایم می پراند . - چه خبره ؟ خبری که نبود ؛هر چه بود اشتباه در اشتباه بود . امان از دست ستایش با این راهکار های مزخرفش . در سکوت به چشمانی که هر لحظه رنگ تعجب درشان می میرد و نوزاد خشم هر لحظه بیشتر در آن قد می کشد ؛ چشم میدوزم . در اتاق را محکم می بندد و به سمت من می آید و با لحنی که دوستانه نیست می پرسد : آرتام ...اینجا چه خبره ؟ برای اولین بار در زندگی ، حرف هایم کم می آیند . نمیدانم چرا ولی حس می کنم حین کشتن کسی مچم را گرفته اند . چشم بر هم می فشارم و می گویم : داشتم با کیهانه صحبت می کردم . چشم هایش را ریز می کند و به نگاه اشک آلود خواهرکش نگاه می کند و با طعنه می گوید : ولی این طور به نظر نمی اومد . دستی به شقیقه ام می کشم و کمی از هر دویشان فاصله می گیرم . نگاه ملامت گر کامران از روی من سر می خورد و نوازشگرانه بر پیکر نحیف کیهانه می نشیند . با ملایمت رو به کیهانه دم می زند : چی شده گلم ؟ چانه ای که می لرزد شلیک بغض اش را در فضا پخش می کند . سرش را به سینه ی کامران می چسباند و با تمام قوا زار می زند . صدای عصبی کامران که مخاطبش جز من کس دیگری نیست در گوشم طنین می اندازد : مرد حسابی اینجا چه خبره ؟ اگر در تمام زندگی ام یک چیز از آرش شایسته آموخته باشم این است که همیشه خودم را انتخاب کنم . طلبکار نگاهش می کنم و با طعنه می گویم : داشتم خواهرتو روشن می کرد که از احساسات مسخره اش بگذره . ترس نگاه کیهانه و تعجب دو چندان چشمان کامران بخت برگشته جری ترم می کند که زودتر این قضیه را فیصله دهم . صدای کامران با نوایی متعجب در گوشم می پیچد : یعنی چی این حرف ؟ چشم بر نگاه ملتمس کیهانه می بندم و با طعنه دم می زنم : اینقدر دم از برادری می زنی ولی نفهمیدی خواهرت عاشق شده . تعجب می کنم ! حتی ستایشم میدونه ولی تو هنوز بی خبری . لبان گزیده کیهانه را شکار می کنم و ادامه می دهم : داشتم بهش می گفتم که از علاقه های یه طرفه بگذره . فکر کنم تو راحت تر بتونی متقاعدش کنی . بالاخره من پیش تو درس پس میدم . کامران کیهانه را از خودش جدا می کند و با تردید می پرسد : تو عاشق کی شدی ؟ با پوزخند محوی موقعیت اسف بار کیهانه را تماشا می کنم . میدانستم آنقدری عقل در کله اش دارد که اسم مرا به زبان نیاورد . میدانستم و میدانست که کامران روی ناموس حساس است و طاقت اینکه خواهرش مردی را که حکم برادرش را دارد را دوست داشته باشد ؛ ندارد . خصوصا که آن مرد به تازگی برچسب تاهل نیز بر پیشانی اش خورده است . هر چه نباشد کامران با شخصیت و با ناموس تاب چنین چیزی را ندارد و گفتن این مسله حتی کامران را نیز دیوانه می کند . کیهانه چشم بر هم می فشارد و می گوید : نمی شناسیش . کامران با بهت نگاهم می کند . دست هایم را به حالت تسلیم بالا می برم و همان طور که به سمت در می روم با پوزخند می گویم : خواهر و برادرمو با هم تنها میذارم . نگاه مملو از غصه ی کیهانه را ندید می گیرم و از اتاق خارج می شوم . پله ها را دو تا یکی پایین می روم . با دیدن ستایشی که مضطرب پایین پله ها ایستاده است ابروانم در هم می روند . می خواهد لب باز کند و راجع به اتفاقات مزخرف چند دقیقه ی پیش بپرسد که پیش دستی می کنم و با خشم می گویم : یه عادت گندیو از همون بچگیت داشتی اونم این بود که فکر می کردی اگه یه روز توی زندگی یه نفر فوضولی نکن دنیا به آخر میرسه . این کیهانه نیست که داره گلشیدو حساس میکنه . تویی ستایش . خیلی ناراحتی از اینکه داری این قضیه رو پنهون میکنی برو به کامران همه چیزو بگو . به لطفت چند دقیقه ی پیش موقعیتشم برات جور کردم .
  10. فابرکستل | ati_heureux

    کنار دست آرتام روی مبل می نشینم و صحبت های بزرگتر ها را گوش می دهم . به پدر آرتامی که به خاطر پسرش نیز شده سعی دارد خوش برخورد باشد در دلم احسنت می گویم . هنوز دقیق نمیدانستم مشکل این دو نفر با یکدیگر چیست ولی می توانستم حس کنم که پسرش را بیش از آن چه نشان می دهد دوست دارد . از کجا معلوم ؟ شاید روش ابراز علاقه ی او نیز همانند پسرش متفاوت است . با به صدا در آمدن زنگ گوشی آرتام نگاهم روی گوشی ای که در دستش است می چرخد . نمیدانم وهم است یا خطای دید هر چه هست چشمانم تنها اسمی که می بینند مهناز است . با دست شانه ام را می فشارد و همان طور که از جایش بر می خیزد لب می زند : کاریه عزیزم . باید جواب بدم . سری برایش تکان می دهم و رفتن اش را نظاره می کنم و به این می اندیشم که با یک فرد مهناز نام چه رابطه ی کاری می تواند داشته باشد ؟ آرتام وارد حیاط خانه می شوم و با بی میلی دایره ی سبز رنگ گوشی را لمس می کنم . بی تعلل صدای ملایمش در گوشم می پیچد . - سلام پسرم . از این ژست های مادرانه بی شک متنفرم . لب هایم را بر هم می فشارم و بی مقدمه می گوید : فردا وکیلت سر وقت اونجا هست ؟ کمی مکث می کند و لب می زند : آره اونجاست . نمی فهمم چرا نخواستی خودم اونجا باشم . با پوزخند می گویم : چون دوست ندارم زنم تو رو ببینه . با صدای بغض آلودی می گوید : تا این حد باعثه خجالتتم ؟ بی درنگ می گویم : بیشتر از این حرفاست منتها دارم خودخوری می کنم . می خواهم قطع کنم که لب می زند : مبارک باشه امیرم . ایشالا خوشبخت بشی . چشمانم را بر هم می فشارم و بی هیچ حرفی تماس را خاتمه می دهم . گوشی را در دستم می فشارم و به سمت خانه گام تند می کنم . با دیدن گلشیدی که آمدنم را نظاره می کند سعی می کنم تشویش درونم را به صورتم انتقال ندهم. نگاه از چشمان گلشید می گیرم و می گویم : چیزی می خوری بگم برات بیارن ؟ سری تکان می دهد و می گوید : نه گشنه ام نیست . موهایش را می بوسم . می بینم که کمی در خودش جمع می شود کاش می فهمید خجالت هایش مرا جری تر می کند برای سر به سر گذاشتن اش . آرام زیر گوشش دم می زنم : قبل از اینکه زنم بشی بچه پررو بودی . چی شد یهو خجالتی شدی ؟ با چشمانی که می خندند در چشمانم زل می زند و می گوید : شاید به این خاطره که اون موقع فقط خودمون دو نفر بودیم . با شیطنت نگاهش می کنم و آهسته از قبل زیر گوشش می گویم : واسه ی تنها شدن دوباره مون بی قرارم . در چشمانم زل می زند و سپس با خنده سرش را به زیر می اندازد . دستم را دور شانه اش می اندازم و در آغوشش می کشم . همان طور که روی مبل نشسته ام به راه پله هایی که ردی از پدر را در خود دارند چشم میدوزم . می بینم که از بالای راه پله ها تصویر در آغوش کشیدن گلشید را نظاره می کند . به چشمانم زل می زند و پوزخند کمرنگی به لب می نشاند . کاش می توانستم گلشید را مجاب کنم که با هم این سه ماه را در خانه ی سابقم زندگی کنیم . گر چه میدانستم که آن خانه به زودی به فروش می رود ولی خب ایده ی خریدن یک خانه ی دیگر هم بد نبود . لعنت به هر چه رسم و رسوم است . چه میشد همین امروز مراسم عروسی امان برگزار می شد ؟با صدای کامران که دعوتمان می کند تا به حیاط برویم و در کباب کردن جوجه ها یاری اش دهیم دست در دست گلشید از جایم بر می خیزم و به سمت حیاط می روم . جمع جوان و هشت نفره ای که در حیاط است رسما کلا سکوت خانه را در هم شکسته است . به لبخندی که بر روی لبان گلشید از سر به سر گذاشتن های سیاوش و کامران است لبخند رضایت بخشی روی لبانم حک می شود . حداقل خوش حالم که او از موقعیتش راضی است . مقابل مهران و گلرو روی مبلمان وسط حیاط می نشینیم . نگاه پر از طعنه ی گلرو پوزخند هویدایی را روی لبانم نقش می بندد . با کامرانی که گلشید را فرا می خواند تا دست از تنبلی و تازه عروس بودنش بکشد و به او کمک کند ؛ گلشید از جایش بر می خیزد و به سمت کامران می رود . طولی نمی کشد که مهران هم به جمع یاری رسان های کامران می پیوندد و من می مانم گلرویی که انگار چیزی از من طلب دارد . خودم را جلو می کشم و پیراهن بلند و آبی اش را رصد می کنم . دست هایم را بر روی زانوانم می گذارم و با لحن طعنه داری می گویم : چیزی شده ؟ کاری کردم ؟ چشمانش را ریز می کند و می گوید : به خودت شک داری ؟ لبخند تمسخر آمیزی می زنم و می گویم : بالاخره از قید و بند رسمی صحبت کردن خلاص شدیم . در چشمانم زل می زند و می گوید : من ترجیح میدادم تو همون شما باقی بمونی . با خنده سر تکان می دهم و می گویم : ولی از شانس خوبت شدم دومادتون . چپ چپ نگاهم می کند و آهسته طوری که گلشید را متوجه خودش نکند با طعنه لب می زند : واقعا موندم گلشید توی تو چی دیده که زنت شده ! با خنده نگاهش می کنم و با مکث می گویم : اگه قرار بود تو هم ببینی الان به جای گلشید تو باید زنم می بودی . با لحن آرام و حرصی دم می زند : حدتو بدون ! تکیه ام را به صندلی می دهم و پایم را روی پا می اندازم و می گویم : اگه ندونم تو نشونم میدی ؟ بیخیال گلرو جون ...گلشید ناراحت میشه با شوهرش اینقدر بد حرف می زنی . در سکوت و با خشم نگاهم می کند . طولی نمی کشد که لب باز می کند و می گوید : تو خواهر منو دوست نداری . لبخندم را قورت می دهم و با با صدای محکمی می گویم : آره حق با توعه دوستش ندارم... عاشقشم . پوزخندی به حرفم می زند و تمسخر آمیز می گوید : بهت نمیاد ژست عاشقا رو بگیری . خودم را مجددا به جلو می کشم و همان طور که گلشید را بر انداز می کنم که چگونه با کامران مشغول به سیخ کشیدن جوجه ها است می گویم : تو هم بهت نمیاد خواهر خوبه ی داستان باشی . باز این حرفا رو نهال بزنه یه چیزی ولی تو حق نداری منو بازخواست کنی . با حرص می گوید : مراعاتو گلشیدو نمی کنما . سعی کن درست حرف بزنی . پوزخند غلیظی می زنم و می گویم : تو خواهر خوبیه ی داستان من و گلشید نیستی گلرو . اگه خواهری کردن بلد بودی همون بار اولی که گلشید آلوده ی من شد باید می کشیدیش عقب نه الان که زنمه . در چشمانم براق می شود و لب می زند : اشتباه کردم پای گلشیدو به شرکتت باز کردم . قیافه ی متعجبی به خودم می گیرم و می گویم : گلرو تو هنوز توی اون نقطه موندی ؟ اگه عواطف خواهرانه ات فروکش می کنه بدون باعث و بانی آشنایی من و گلشید تو نیستی . راحت تر بخوام بگم گلشید باعث و بانیه اینه که تو توی شرکت من شروع به کار کردی . متعجب نگاهم می کند که ادامه می دهم : سعی کن از این ژست مزخرفت استعفا بدی گلرو . اون موقع که قصدم بازی کردن باهاش بود باید اینجوری جلوم در میومدی نه الان که اون بازی دیگه یکی از حقیقتای زندگیمه . دلم نمی خواد به علاقه ای که به خواهرت دارم اهانت کن . گلشید ماله منه گلرو چه تو بخوای چه نخوای . عصبی می خندد و لب می زند : خواهر من اسباب بازی تو نیست که ماله تو باشه . از جایم بلند می شوم و می گویم : آره اسباب بازیم نیست خوده زندگیمه . رقیب می طلبم گلرو . بینم کی میتونه از من بگیرتش . این گوی و این میدان . نگاه از چشمان سبز رنگ و عصبانی اش می گیرم و به سمت گلشید می روم و رو به کامران دم می زنم : خوب از زن من کار می کشیا . سیخ را حمله وار به سمت می گیرد و با شوخی دم می زند : از زنت دارم کار می کشم از تو که نمی کشم غر می زنی . لبخندی می زنم که ستایش از پشت دستش را روی شانه ام می اندازد و رو به کامران با خنده می گوید : کی فکرشو می کرد این قلدر اینقدر زن دوست از آب در بیاد ؟ کامران چشمکی برای گلشیدی که با خنده نگاهم می کند می زند و می گوید : گول حرفای ستایشو نخور گلشید . ستایش داره مراعاتتو میکنه . میخواد نفهمی چه جنس بنجلی بهت انداختیم . صدای خنده ی گلشید که فضا را پر می کند می بینم که کیهانه مثل برق و باد از جایش بر می خیزد و با گام هایی تند از مهلکه می گریزد . نگاهم به سمت کامرانی که با ابروانی جمع شده رد گذر کیهانه را می نگرد کش می آید و به دنبالش صدای متعجبش که مخاطبش ستایش است در گوشم می پیچد .
  11. فابرکستل | ati_heureux

    فارغ از اطرافیان دست در دست او از پله ها بالا می روم . شمعدانی های نقره فامی که گوشه به گوشه ی خانه است این مکان را بیشتر از همیشه تبدیل به یک کاخ کرده است . با باز شدن دری از جانب آرتام لبخندی روی لب می نشانم و می گویم : اینجاست ؟ چشمکی برایم می زند و می گوید : اینجا رو که با سلیقه ی من چیدن ولی اتاق بعدیمونو می تونی کاملا با سلیقه ی خودت بچینی . بوسه ای بر روی گونه اش می نشانم و وارد اتاق می شوم . طبق چیزی که انتظار داشتم ست طوسی رنگی چشمم را می زند . میدانستم به رنگ های روشن علاقه اندارد . به نظرم با این طوسی کمرنگ نیز در نوع خودش شاهکار خلق کرده است . نگاهم روی تخت دو نفره می نشیند و از آنجا به سمت میز آرایش نسبتا بزرگی سوق پیدا می کند . ظاهرا همه چیز عالی است ولی چیزی ته دلم این خوشی را کمی گس می کند . واقعا پدر من اجازه میداد من همین روز اول شب ها در کنار مردی که شوهرم خوانده می شود بمانم ؟ این ها به کنار . اگر اجازه نمیداد آرتام زیر بار می رفت؟ روی تخت می نشینم و به اطرافم خیره می شوم . در اتاق را می بندد و کنارم جا خوش می کند و می گوید : چرا اخمات رفت تو هم ؟ دوستش نداری ؟ دستپاچه لب می زنم : نه ...نه اینجا خیلی قشنگه . سری تکان می دهد و می گوید : پس ؟ آب دهانم را قورت می دهم . واقعا نمیدانستم به این حرفی که نوک زبان ام است چه واکنشی نشان می دهد . لب هایم را بر م می فشارم و می گویم : راستش ...من یکم نگرانم . لبخند کمرنگی می زند و می گوید : از تنها موندن با من می ترسی کوچولو ؟ آره ؟ خنده ی کوتاهی می کنم و بی آنکه به چشمانش نگاه کنم می گویم : نه . به خاطر اون نیست . لپم را می کشد و می گوید : پس واسه چیه ؟ لب می گزم و کمی به سمتش می چرخم و می گویم : می ترسم عصبانی بشی . دست اش را روی تخت ستون می کند و به سمت ام کش می آید . صورتش را در چند سانتی صورت ام نگه میدارد و مهربان دم می زند : قول میدم عصبانی نشم . به چشمانش زل می زنم و می گویم : اگه بابام نذاره پیشت بمونم چی ؟ به چشمانم دقیق می شود و آرام لب می زند : تو دلت می خواد پیشم بمونی ؟ دم عمیقی می گیرم و می گویم : خیلی . سرش را جلوتر می آورد و در یک سانتی لبانم ایست می کند و با صدای آرامی که بی شک به یک نجوا بی شباهت نیست ؛ دم می زند : پس مجبوره بذاره . نفس هایش که با همین یک جمله به صورتم می خورد اختیارم را از کفم می رباید . لبانم را به لبانش می چسبانم و پر می شوم از احساسی که دیگر بوی گناه نمی دهد . دستش که میان موهایم می رود سرمست می شوم از هر چه احساس خوب است و همان موقع است که نجوایی در دلم می گوید که خوشبختی بی شک همین است . لبانش را از لبانم جدا می کند و می گوید : برات چندتا دست لباس خریدم تو کمده . پاشو لباساتو عوض کن . بی خجالت به چشمانش زل می زنم . عمرا به این زودی باورم بشود که مال او شده ام .نگاه از چشمانم می گیرد و از جایش بلند می شود و به سمت کمد لباس هایش می رود . کتش را به کناری می اندازد و به سمتم می چرخد و همان طور که دکمه های پیراهنش را باز می کند رو به من لب می زند : از خونه ی ویلایی خوشت میاد یا آپارتمان ؟ نگاهم به سمت بالا تنه ای که کم کم دارد لختی اش را هویدا می کند کش می آید . لبانم را با زبان تر می کنم و می گویم : فرقی نداره . از جفتش خوشم میاد . پیراهنش را از تنش در می آورد . از لختی بالا تنه اش نمی گویم غرق خجالت می شوم ولی احساس ناملموسی در وجودم شروع به پای کوبی می کند . از کمد یک تیشرت خاکی رنگ بیرون می کشد و به تن می کند . دست اش که به سمت سگک کمربند می رود نا خوداگاه سرم را می چرخانم و نقطه ی دیگری را هدف می گیرم . حس می کنم خون تمام بدنم به سمت صورتم جهیده است . دختر خجالتی نبودم ولی این بی پروایی اش مرا وادار به عقب نشینی می کند . صدای تک خنده اش را می شنوم . وقتی از پوشیدن شلوارش مطمئن می شوم سرم را می چرخانم و بر اندازش می کنم . بی توجه به من جلوی آینه ایستاده است و مشغول مرتب کردن موهایش است . شلوار مشکی و خوش دوخت مردانه اش را حالا یک شلوار کتان مشکی پر کرده است . از آینه نگاهم می کند و لب می زند : لباساتو عوض کن بریم پایین . غیر ارادی چشمانم درشت می شوند . لبخند محوی از داخل آینه به رویم می زند و به سمتم می چرخد و روی صندلی میز توالت جاخوش می کند . این یعنی قصد رفتن ندارد . گردنش را کمی کج می کند و با همان لبخند محوی روی لب هایش می گوید : تا صبح می خوای این جوری نگام کنی ؟ سکوتم را که می بیند ادامه می دهد : یه لشکر پایین منتظرموننا . سرم را به زیر می اندازم و کت کالباسی رنگم را کمی با دست مرتب می کنم و می گویم : من با همینا راحتم . لبخند دندان نمایی به رویم می زند و می گوید : دروغ گوی بدی هستی گلشید ...خیلی بد . نگاه عاجزم را به چشمانش میدوزم که خودش پیشدستی می کند و می گوید : پاشو لباستو عوض کن بریم . می خواهم چیزی بگویم که مانع می شود و جدی می گوید : اینم بگم که نمیرم بیرون . ضربان قلبم اوج می گیرد . بحث بحث خجالت نبود؛ بحث این بود که من توقع داشتم کمی ملایم تر رفتار کند . کمی زمان به من لعنتی بدهد . من جلوی چندتا مرد عریان شده بودم که حالا توقع داشت بی چک و چانه خواسته اش را عملی کنم ؟ از جایم بر می خیزم و به سمت کمدی که نزدیکی اش است می روم و درش را باز می کنم . از میان لباس های روی رگال یک شلوار جین تیره رنگ با یک شومیز زرد رنگ انتخاب می کنم . به راحتی میشد حدس زد که این چند تکه لباس باید شاهد کمک های ستایش در سر و سامان دادن این اتاق باشند . آب دهانم را به سختی قورت می دهم و کتم را از تنم خارج می کنم . تاپ بندی و سفید رنگی که از زیر به تن دارم برای در نیامدن از تنم التماسم می کند . نگاه خیره اش جای جای تنم را می سوزاند . به سمتش می چرخم و آرام لب می زنم : میشه خواهش کنم بری بیرون ؟ بی تفاوت دم می زند : نه . چشمانم را بر هم می فشارم . میدانم که نمی توانم زیر نگاه خیره اش این لباس های لعنتی را تعویض کنم . پشتم را به او می کنم و تاپم را به عذاب از تنم بیرون می کشم و بلافاصله شومیزم را به تن می کنم . حس می کنم هر چه خون در بدن دارم حالا در میان صورتم گردش می کند . دستم را به سمت زیپ شلواری که از ساق دمپای زیبایش چشمانم را جلا می داد می برم و آن را پایین می کشم . از او نمی ترسیدم ولی خجالت کشیدنم در این حالت امری طبیعی بود . اگر او می خواست به قول خودش یخ مرا آب کند من که باشم که بخواهم جلویش را بگیرم ؟حس می کردم از خجالت کشیدنم لذت می برد . آتو دستش نمی دهم و به سمتش می چرخم . پوزخند پیدایی که گوشه ی لب اش است را ندید می گیرم و همان طور که شلوار را از تن خارج می کنم با لحنی که سعی دارم بی تفاوت باشد می گویم : کفشا کجان ؟ با چشمانش برهنگی بدنم را می درد . دستش را زیر چانه اش می زنم و با ابرو اشاره می زند : اونجا . توی کمد دیواری . سری تکان می دهم و شلوار جینم را به پا می کنم و به سمتی که اشاره کرد می روم . در کمد دیواری را باز می کنم . خوشبختانه در کمد دیواری باعث می شود از نظرش پنهان شوم . نفس حبس شده ام را بیرون می دهم و از میان سه جفت کفشی که در آنجا هست صندلی پاشنه بلند و سفید رنگی را انتخاب می کنم . در کمد دیواری را می بندم و همان طور که مشغول به پا کردن صندلم می شوم می گویم :من دیگه آماده ام . نمی خوای خونه اتونو بهم نشون بدی ؟ از جایش بر می خیزد و به سمتم می آید و می گوید : چرا . بیا بریم بهت نشون بدم . سر بالا می گیرم و در چشمانش زل می زنم . با پوزخندی که به لب دارد کمی خم می شود و همان طور که در چشمان زل زده است می گوید : آفرین . همین طوری پررو باش . من زن خجالتی خوشم نمیاد . از جایم بلند می شوم و با خنده ای به لب دارم در چشمانش زل می زنم و می گویم : این کارت یادم نمیره . دست میان موهایم می اندازد و پیشانی ام را می بوسد و با خنده می گوید : منم عمرا یادم بره . خجالت چشمانم را مخفی می کنم و جلوتر از او به راه می افتم. حس می کنم پاهایم از زور خجالتی که برای بیشتر اذیت نشدنم مخفی اش کرده ام سست شده اند . دستم را می گیرد و همگام با من از پله ها پایین می آید . ستایش با دیدنمان لبخند مهربانی می زند که با لبخند جوابش را می دهم . به کیهانه ای که خودش را سخت مشغول ور رفتن با گوشی اش نشان می دهد نگاه گذرایی می اندازم . زیر چشمی نگاه کردنش به مذاقم خوش نمی آید . اینکه هنوز نسبت به آرتام حسی داشته باشد بی شک احساس خوشایندی نیست.
  12. فابرکستل | ati_heureux

    دوستای عزیزم سلام عیدتون مبارک . متاسفانه برای من تبرک 97 هم از بین رفت و 96 در روزای اخر بازم یکی از عزیزای منو گرفت . سال اصلا خوبی برای من نبود فقط امید دارم امسال سال خوبی باشه و دیگه کسیو از دست ندم . امشب تا جایی که بشه پست میذارم چون رمان به شدت عقب افتاده . ایشالا سال خوبی براتون باشه . نقدم یادتون نره گلشید از آینه ی بغل ماشین به چهره ی خندانم می نگرم . لباس کالباسی رنگم صورتم را شفاف تر از هر زمانی کرده است . باد که میان موهای آزادم می رقصد خوشبختی را برای بار هزارم در چند ساعت اخیر برایم یادآور می شود . چشمانم را می بندم و دستم را از پنچره بیرون می برم . حس می کنم خوشبختی دستم را می گیرد و باد با من می خندد . باورم نمی شود که امروز آرزوی محالم تحقق یافت . سرم را می چرخانم و به چهره ی آرام مردی که از ابتدا برایم بوی عشق میداد می نگرم . باور نمی شود امروز مال او شدم . هنوز باورم نمی شود که از امروز هم سفر راهش ، زندگی اش ، نفس هایش ،کل زندگی اش شده ام . دلم می خواهد هزاران بار دیگر به او بله بگویم . زیر چشمی نگاهم می کند و با لبخند محو همیشگی اش لب می زند : چیو نگاه می کنی کوچولو ؟ نگاهم روی لبخندش مات می شود . هیچ وقت نفهمیدم چرا تا این حد در خندیدن خسیس است . دست آزادش را می گیرم و بالا می آورم و بوسه ای بر آن می زنم و می گویم : خیلی احساس خوشبختی می کنم . خساست را کنار می گذارد و لبخندش را تکمیل می کند و گذرا نگاهی به چشمانم می اندازد . دستش را از دستم بیرون می کشد و صورتم را نوازش می کند و می گوید : دیگه نمیذارم بری کرج . با مدرک و سند دیگه اینجا می تونم نگهت دارم . پر صدا می خندم و می گویم : باورم نمیشه . پشت چراغ قرمز می ایستد و می گوید : چیو باورت نمیشه ؟ شال از سر افتاده ام را روی سرم می کشم و می گویم : اینکه زنت شدمو . چشم هایش را ریز می کند و با خنده می گوید : اینقدر آرزوی دوری بودم ؟ سرم را به زیر می اندازم و آهسته لب می زنم : آرزوی دور نبودی . آرزوی محال بودی . هر دو دستم را می گیرد و بوسه ای بر آنها می زند و می گوید : مهم اینکه دیگه نیستم . سرم را بالا می آورم و جز به جز صورتش را می کاوم . با سبز شدن چراغ مرا از تمام رخش محروم می کند و نیم رخش را به چشمانم هدیه می دهد . با یاد آوری صفت منفوری که آن اوایل به نیم رخش نسبت میدادم لبخند عمیقی روی لبانم جا خوش می کند . مراسم عقد صبح مثل فیلم در مغزم تکرار می شود . عاقد آمد . خطبه را خواند . بر خلاف تمام عروس های این شهر یک قطره اشک نیز از چشمانم سرازیر نشد . در جواب تمام اشک های نریخته ام دلم می خواست بخندم . مگر رسیدن به مرد دلخواه آدمی جای گریه کردن هم داشت ؟ بار سوم که عاقد با تحکم گفت آیا وکیلم؟ دلم می خواست فریاد بکشم و بگویم آری وکیلی؛ تو فقط تمام کن این دوری مسخره را . فقط سند وجود او را به نام من بزن ؛ من دیگر هیچ چیزی از تو نمی خواهم . از مادر و پدری که تمام عمر را مثل کوه پشتم بودند کسب اجازه کردم و بی هیچ تردیدی بله را گفتم . شک را تا لحظه ی آخر در نگاه گلرو دیدم ولی دل عاشقم اجازه نداد حتی یک لحظه تردید گلرو درش رخنه کند . بعد از مراسم عقد همه تک به تک جلو آمدند و برای جفتمان آرزوی خوشبختی کردند . پدر آرتام گرچه چشمانش نارضایتی را موج می زد ولی با لبخند تصنعی اش جلو آمد و پیشانی ام را بوسید و تبریک آهسته ای گفت و رو به جمع گفت که امروز را همه در خانه اش مهمان او هستند . دروغ نباشد میدانستم این پیشنهاد نیز از جانب آرتام آب خورده است .صدای آرتام مرا به عالم خودم باز می گرداند . - امشب پیش من بمون . به چشم هایش زل می زنم . چشم هایش داد می زند که حرفش خواهش نیست و بیشتر یک امر در قالبی شیک و شکیل است . میدانستم از امروز زن عقدی اش حساب می شوم و احدی حق ندارد دخالت کند که چرا شب پیشش می مانم ولی نمیدانستم نظر پدر و مادرم چیست . لب پایینم را به دندان می گیرم و لب می زنم : باشه به مامانم میگم ببینم چی میگه . چپ چپ نگاهم می کند و می گوید : واسه اینکه پیش شوهرت بمونی باید اجازه بگیری . لبخندی به لفظ جدید شوهرم می زنم و می گویم : آخه من نمیدونم نظر اونا چیه که ! مگه من چندبار شوهر کردم ؟! شانه ای بالا می اندازد و لجبازانه می گوید : من نمیدونم گلشید فقط من اینو میدونم که این سه ماهو دور از من نمی مونی . حتی یه روزشو . با لبخند نگاهش می کنم و می گویم : من اعتراضی ندارم . با توقف ماشین جلوی در خانه ی پدری اش به ماه ها قبل باز می گردم . به شبی که پدر آرتام در این خانه ی کذایی مهمانی ترتیب داده بود . چه کسی فکرش را می کرد من یک روز خوش حال و خندان پا در این خانه بگذارم ؟ صدای خندان آرتام مرا به خودم می آورد . - دفعه ی قبلی که اومدی این خونه می خواستی منو ریز ریز کنی . چشمانم را ریز می کنم و معترض می گویم : شاید به خاطر این بود که طرف مقابلم خیلی پررو تشریف داشت . لپم را می کشد و آرام می گوید : طرف مقابلت نمیدونست قراره کل زندگیشو به یه جفت چشم ببازه . این را می گوید و از ماشین پیاده می شود . به دنبالش روان می شوم و وارد خانه ی پر دار و درخت شایسته ی بزرگ می شوم . نگاهم را به صورت اش که آفتاب باعث شده اخم میان ابروانش بنشیند؛ میدوزم و می گویم : تو از بچگی اینجا بزرگ شدی ؟ صورت اش را به سمتم بر می گرداند و می گوید : تا قبل از اینکه بریم ایتالیا یه جای دیگه زندگی می کردیم بعد که اومدیم ایران بابام خونه رو فروخت ؛ اینجا رو خرید . ابرویی بالا می اندازم و با لبخند دم می زنم : خونه ی خوشگلیه ولی یه چیز کم داره . لبخندی به رویم می زند و می گوید : چی ؟ لبانم را بر هم می فشارم و با ذوق لب می زنم : گل نرگس . نمیدانم چرا ولی آشکارا می بینم که قیافه اش جمع می شود . حتی نور آفتاب هم توانایی اینکه در این حد ابروانش را به یکدیگر نزدیک کند در خود ندارد . مگر من چه گفتم ؟ مگر گل نرگس حرف بدی محسوب می شود ؟ با تردید می گویم : چرا اخم کردی ؟ ابرویی بالا می اندازد و با لبخندی که انگار بوی واقعیت نمی دهد می گوید : نور آفتاب توی چشممه . آهانی می گویم و با لبخند به پدر و مادرم که به اتفاق مهران و گلرو و نهال به سمتمان می آیند می نگرم . طولی نمی کشد که فضای خانه را موجی از جمعیت می گیرد . صدای خنده های سیاوش و کامران کل خانه را برداشته است . عمرا نمی توانستم حدس بزنم که کامران هدایتی جنتلمن و مهربان در این حد شوخ طبع تشریف دارد . نگاهم را دور تا دور خانه ای که من بعد خانه ی پدر شوهر دلبندم محسوب می شود می گردانم . پرده های سلطنتی و قهوه ای رنگ خانه که با کاشی کاری های مرمرین خانه به حد زیادی همخوانی دارد مرا به یاد خانه های سلطنتی می اندازد و البته که مبلمان سلطنتی و شکیل خانه نیز بر این عقیده بی تاثیر نیست . صدای ملایم گرامافونی که بر روی صفحه خش می اندازد آرامش غیر قابل انکاری را به رگ و پی ام تزریق می کند . نگاهم به سمت ستایش روانه می شود . احساسات متضادش را که گاهی می خندید و گاهی در لاک خود فرو می رفت را نمی توانستم بگویم درک می کنم ولی حداقل میدانستم بی علت نیست . کاملا واضح است که هنوز مرگ پدرش را هضم نکرده . سیاوش انگار راحت تر از او با این حادثه ی بغرنج کنار آمده است . نگاهم بر روی دستی که دور شانه ام حلقه می شود کش می آید و از آنجا صاحب دست را نشانه می رود . به طرز راحتی مشغول پیدا کردن شماره ای که کامران از او طلب کرده در گوشی اش است . نمی توانم بگویم از اینکه در آغوشم کشیده است احساس خجالت می کنم ولی احساسی نیست که با آن راحت باشم . بالاخره شماره ای را می خواهد از گوشی می یابد و برای کامران می خواند و بعد از آن فرصت می کند و نگاهش را به چشمانم میدوزد و می گوید : چرا راحت نیستی ؟ لبخندی می زنم و می گویم : نه راحتم . سرش را نزدیک گوشم می آورد و می گوید : به نفعته راحت باشی . بالاخره قراره سه ماهو اینجا زندگی کنی . به حرفش لبخندی می زنم و می گویم : اتاقتو بهم نشون ندادی ! چشمانش را ریز می کند و می گوید : اتاقی نیست که زیاد باب دلم باشه ولی به خدمتکارا و ستایش سپردم یه اتاقیو برای من و تو آماده کنن که این سه ماهو اونجا باشیم . پس قصدش جدی است . عزمش را جزم کرده است که این سه ماه را مرا در این خانه نگه دارد . باید حدس می زدم که قبول کردن سه ماه نامزدی از طرف او عواقبی در پی دارد . یک تای ابرویم را بالا می اندازم و می گویم : خب اونجارو بهم نشون بده . از جایش بر می خیزد و می گوید : بیا بریم . طبقه ی بالاست .
  13. فابرکستل | ati_heureux

    با دقت صورتم را کنکاش می کند و می گوید : خب حالا شرایط شما چیه کوچولو ؟ لبخندی به رویش می زنم و می گویم : یه عمر دوستم داشته باش . چشم هایش را ریز می کند و می گوید : همین ؟ متفکر نگاهش می کنم و می گویم : همیشه هم مال من باش . ضربه ای به نوک بینی ام می زند و می گوید : غیر از اینم نیست . با عشق نگاهش می کنم و دم می زنم : خب تو ؟ در جایش جا به جا می شود و می گوید : همین که من الان اینجام یعنی همه ی شرایط منو قبول کردی . می خندم و غرق می شوم در احساس خوشی که تمامش امشب مال من شده است .مشت آرامی به بازویش می زنم و آرام با خنده لب می زنم : بچه پررو . در چشمانم زل می زند . برق نگاهش مرا یاد اولین روزی که در کافه مقابلم نشست می اندازد . دلم ضعف می رود برای برق خواستنی چشمانش . آرام طره ای از موهایم را با دست به پشت گوشم می فرستد و آهسته لب می زند : چشمات تا ابد ماله من . لبخند ملایمی به رویش می زنم . نگاه از چشمانم نمی گیرد . برای قطع نشدن این ارتباط چشمی حتی حاضر به پلک زدن نیز نیستم . دم عمیقی که می گیرد جفتمان را به خودمان می آورد . به دیوار مقابلش چشم میدوزد و می گوید : پاشو بیا بریم بیرون . از جایم بر می خیزم و به دنبالش روان می شوم . جلوتر از او از اتاق بیرون می آیم . نگاه میخ و پرسشگر همه معذبم می کند . انگار نمی دانند که جواب من چیست ! پریوش خانم مادر کامران با لبخند مهربانی لب می زند : عروس خانم دهنمونو شیرین کنیم ؟ حرف در دهانم می ماسد و جایش را به یک لبخند عمیق می دهد . لبخندم بله ای می شود و بساط تبریک را در خانه امان پهن می کند . از نگاه پدر آرتام هیچ چیزی را نمی توانستم بخوانم . نه خوش حال بود نه ناراحت . بی تفاوت بی تفاوت تبریک آهسته ای گفت . پریوش خانم که انگار حکم مادر نداشته ی مرد محبوب مرا داشت با مهربانی ذاتی اش دم می زند : خب گلشید جان شما توی اتاق بودید ما با مامان و بابا هم صحبت کردیم . اونا گفتن مهریه هر چیزی که گلشید بخواده . خودت مهریه دوست داری چندتا سکه باشه ؟ نگاهم را به چشمان مادر و پدرم می دوزم . یک هفته ای را با آن ها کلنجار رفتم ولی دست آخر به تصمیم احترام گذاشتند و گفتند خودت میدانی . گرچه میدانستم چندان به این تصمیم رضا نیستند . آب دهانم را قورت می دهم و لب می زنم : من مهریه سکه نمی خوام . می بینم که ابروان عمه ی آرتام بالا می روند . با خنده می گوید : پس چی می خوای ؟ نگاهم بر روی چشمان نگران گلرو می چرخد . من میدانستم اگر هزار سکه ام بگویم دادنش برای آرتام کاری ندارد . من خود آرتام را می خواستم و صد البته که به جدایی از او درصدی هم فکر نمی کردم . لبانم را با زبان تر می کنم . چشمان متعجب آرتام را از نظر می گذرانم و دم می زنم : به اندازه ی تاریخ تولدم جعبه ی مداد رنگی می خوام ... البته نه برای خودم . صدای خنده ی پدر آرتام اولین صدایی است که در فضا می پیچد . لب های همه به خنده باز می شود . پریوش خانم با حالت متعجبی دم می زند : یعنی چی دخترم ؟ دم عمیقی می گیرم و می گویم : یعنی اگه یه روز من و آرتام از هم جدا شدیم ... پریوش خانم میان حرفم می پرد و می گوید : خدا نکنه عزیزم . لبخندی می زنم و ادامه می دهم : اگه یه روز جدا شدیم می خوام به اندازه ی تاریخ تولدم جعبه ی مداد رنگی به بچه های بی سرپرست بده . پریوش خانم لبخندی به رویم می زند و با تردید می گوید : تصمیم قشنگیه عزیزم ولی مامان و بابا موافقن ؟ مادر لبخندی می زند و پدر جای جفتشان می گوید : اگه خودش این طور می خواد ما مخالفتی نداریم . نگاه مشکوک پدر آرتام مثل خار در چشمم می نشیند ولی صدای آرتام نگاهم را منحرف می کند . - من یه پیشنهادی دارم. مادر با لبخند به آرتام می نگرد که آرتام با لحن جدی اش ادامه می دهد : علاوه بر این جعبه های مداد رنگی می تونیم ده درصد سهام شرکتو به عنوان مهریه به اسم بزنیم . واضح می بینم که ابروان پدر آرتام در هم کشیده می شود . می خواهم لب به اعتراض بگشایم که نگاه زیر چشمی آرتام که اشاره می زند مخالفت نکنم زبانم را می برد . پدر و مادرم در سکوت به یکدیگر می نگرند . گلرو با لبخند طعنه داری رو به آرتام دم می زند : به نظر من که فکر خوبیه . لبخند زیر پوستی آرتام بیان می کند که جنگ سرد و مخفیانه ای میان گلرو و و آرتام هنوز برقرار است . بیخیال آرتام می شوم و معترض می گویم : ولی من موافق نیستم . پدر کامران با ملایمت می گوید : چرا دخترم ؟ دیگه بعد از ازدواج که تو و آرتام نداره . اگه خودش دوست داره توام مخالفت نکن . پدر که از ابتدا با تصمیمم مخالف بوده است به تایید حرف های پدر کامران می گوید : از نظر منم پیشنهاد بدی نیست . با ناراحتی به پدر می نگرم . چرا فکر می کرد مال و اموال برای من خوشبختی می آورد ؟ چرا فکر می کرد این ها برای من تکیه گاه می شود ؟ نمیدانم چگونه ولی به خودم که می آیم می بینم آن ده درصد سهام لعنتی به پیشانی مهریه ام چسبیده است . دلخور به آرتام نگاه می کنم . حق نداشت برای مهریه ی من تعیین تکلیف کند . نگاه خصمانه ی پدر آرتام را ندید می گیرم . طبق صحبت هایی که می شود قرار بر این می شود که سه روز دیگر عقد کنیم و در یک نامزدی سه ماه عروسی امان را برگزار کنیم . نداشتن جشن عقد نیز از چیزهایی بود که خودم طلب کردم . با توجه به تجربیات دیگران از نامزدی های طولانی از خیر جشن عقد گذشتم . شب پر از استرس خواستگاری ام که اگر دخالت آرتام را در خودش نداشت مسلما از شیرین ترین شب های عمرم می شد با تمام تنش هایش تمام می شود . کامران و ستایش با مهربانی هر چه تمام تر برایم طلب خوشبختی کردند . مادر کامران نیز که در مهربانی دست کمی از خودش نداشت با بوسیدن صورتم از من خداحافظی کرد و رفت . با رفتن تمام مهمان ها با دلخوری رو به پدر و گلرو دم می زنم : چرا حرف منو دوتا کردید ؟ پدر با مهربانی لب می زند : باباجون من که حرفی نزدم . پیشنهاد خوده آرتام بود . منم دیدم وقتی خودش راضیه ما چرا مخالفت کنیم . با ناراحتی لب می زنم : می تونستید به خاطر منم که شده مخالفت کنید . حرف منو دوتا کردید . گلرو پیشدستی می کند و می گوید : خله اینطوری قدرتو میدونه . با عصبانیت لب می زنم : انگار آرتام اومده بقالی جنس بخره . فکر کردی هر چی بیشتر پول بده زندگی من دوامش بیشتره ؟ دارم ازدواج می کنم ولی شما انگار فکر کردید دارید منو می فروشید . گلرو می خواهد لب باز کند که پدر آمرانه دم می زند : گلشید بسه . به حالت ناراحتی به اتاق پناه می برم . نهال نیز به دنبالم روان می شود و کنارم روی تخت می نشیند و دلسوزانه می گوید : خوشگلم تو باید این قضیه رو به آرتام می گفتی . از قبل بهش اطلاع ندادی اونم فکر کرده لابد اگه یه مهریه سنگینو قبول کنه بهتر نشون میده که چه قدر می خوادت . با ناراحتی لب می زنم : من اگه میدونستم میخواد همچین پیشنهادی بده به همون سکه راضی می شدم . باباش همین طوری از من خوشش نمیاد . الانم فکر می کنه من اومدم مال و اموالشون رو بالا بکشم . نهال دستش را دور شانه ام می اندازد و با مهربانی می گوید : عیب نداره عزیزم . مهم و تو آرتامید . مگه خدای نکرده قراره کاره شما به جدایی بکشه ؟ سهام آرتام دست خودش می مونه دیگه . تو و آرتام ندارید که . با انگشتان دستم مشغول بازی می شوم و به این می اندیشم که قرار است ظرف چند روز آینده رسما زن مردی که هرگز فکرش را هم نمی کردم بشوم و همین فکر توانایی آرام کردنم را دارد. نفس عمیقی می کشم و روحم را به سمت آینده ای که بسی شیرین به نظر می آید هدایت می کنم . آرتام دکمه های پیراهن سفیدم را باز می کنم و همان طور که گوشی ام را روی تخت می اندازم به جان دکمه های سفت و سخت پیراهنم می افتم . نیم ساعت آخر را صرف راضی کردن گلشید به مهریه ای که من پیشنهادش را داده بودم ؛ کردم . میدانستم این مهریه باب دلش نیست . قلبا دلم نمی خواست به کاری مجبورش کنم ولی راه بهتری برای تلافی کردن حرکت آن روز آرش شایسته که قصد جدا کردن گلشید از مرا کرده بود نیافتم . همین که فکر کند از این به بعد ده درصد شرکت روی هوا است ؛ برایم کافیست . گرچه باید به این قضیه عادت کرده باشد . بالاخره ده درصد سهامی که یک روز به اسم زن مورد علاقه اش زده بود حالا به دست عروسی که از آن خوشش نمی آمد و آن را یک اشتباه میدانست قرار بود بیافتد . با باز شدن یکباری در اتاق به سمت در می چرخم و صورت عصبانی پدر را نظاره گر می شوم . پیراهنم را از تن در می آورم و روی رو تختی سورمه ای رنگ اتاق می اندازم . میدانم حرفش چیست در نتیجه فقط نگاهش می کنم . با صدای خشمگینی می گوید : عزمتو جزم کردی که هر خریتی که من کردمو بکنی ؟ آره ؟ لبخند مرموزی به رویش می زنم و همان طور که روی تخت می نشینم می گویم : راه بهتری واسه اینکه تلافی کنم پیدا نکردم . با خشم می غرد : تلافی چیو می خوای در بیاری ؟ ابرو بالا می اندازم و با پوزخند می گویم : این تلافی کار اون روزت بود . بهتره یاد بگیری که دیگه نزدیک وابستگی های من نشی . دفعه بدی قول نمیدم به ده درصد راضی شم . عصبانی می خندد و می گوید : می خوای اون ده درصدی که قراره مادرت به اسمت بزنه رو یه راست به اسم گلشید بزنی ؛ آره ؟ شانه ای بالا می اندازم و می گویم : ایرادش چیه ؟ حرصی فریاد می کشد : من واسه تو درس عبرت نشدم ؟ از جایم بلند می شوم و سینه به سینه اش می ایستم و می گویم : بابا پاتو از زندگی من بکش بیرون . گلشید هیچ وقت مهناز زندگی تو نمیشه . تو با زنی ازدواج کردی که دوستت نداشت ... میان حرفم می پرد و با پوزخند می گوید : از کجا معلوم که گلشید از مهناز خطرناک تر نباشه ؟ هوم ؟ از کجا معلوم که به اسم دوست داشتنت نمی خواد مال و اموالتو بالا بکشه ؟ می خندم و می گویم : گلشید امتحان خودش پس داده . تو نگران من نباش . با افسوس می گوید : مغزت تاب برداشته آرتام . تـــاب . بی حوصله نگاهش می کنم و می گویم : داری خسته ام می کنی بابا . برو بیرون می خوام استراحت کنم . بد نیست به جای تئوری توطئه یکم به فکر عقد چند روز دیگه ی پسرت باشی . با تاسف سری برایم تکان می دهد و از اتاق خارج می شود . روی تخت خودم را رها می کنم و بعد از یک هفته نفسم را آسوده به بیرون می دهم . حالا دیگر گلشید را از هر زمانی بیشتر به خودم متعلق میدانم . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به آرامشی که این روزها دارم فکر کنم .
  14. فابرکستل | ati_heureux

    گلشید با صورتی برافروخته کت کاربنی رنگم را که با شلوارش ست است را می پوشم . به نهالی که به آشفتگی هایم می خندد با حرص نگاه می کنم و می گویم : نخند نهال . قلبم داره توی دهنم میزنه . نهال یقه ی شومیز بنفش رنگ اش را مرتب می کند و با خنده می گوید : نمی فهمم واقعا دلیل این همه استرس چیه ! دستی میان موهایم می اندازم و با اضطراب می گویم : می ترسم مشکلی پیش بیاد . روی تخت خواب تک نفره ام می نشیند و همان طور که کفش های پاشنه بلند و بادمجانی رنگش را به پا می کند دم می زند : چه مشکلی آخه ؟ گلرو هم که به خاطرت از خر شیطون اومد پایین ؛ اومد اینجا . مامان و باباتم که راضین . با توجه به شناختی که من از شوهر آینده ی شما دارم پدرش عمرا جرات کنه در جوارش حرفی بزنه . دیگه چه مشکلی قراره پیش بیاد ؟ کمی ادکلن به گردن و مچ هایم می زنم و می گویم : چه بدونم نهال ؟ استرس دارم دیگه . با خنده نگاهم می کند و زیر لب می گوید : خل و چل . با ورود گلرو به اتاق و اعلام اینکه آرتام و خانواده اش آمده اند حس می کنم که قلبم می خواهد از جایش کنده شود . از آینه نگاهی به خودم می اندازم . کت و شلوار کاربنی رنگی که به تن کرده ام هیکلم را به طرز شکیلی قاب گرفته است . موهای آزادم که لاقید روی شانه ام رها گشته اند زیبایم را تکمیل کرده است ولی صورت آشفته ام به تمام ماجرا گند زده است . شبیه به دخترهایی شده ام که به زور دارند به خانه ی بخت می روند . نهال دستم را می کشد و می گوید : بیا بریم جلو در . اون گل اگه به جای دست تو ، تو دستای گلرو بره صورت واسه آرتام نمی مونه . به تلاش اش برای خنداندنم لبخند کم رنگی می زنم . با دیدن پدر در پیراهن مردانه ی یاسی رنگ لبخند پر از اضطرابی می زنم که پدرانه جواب لبخندم را می دهد . در چشمان گلرو هنوز می توانم موج نارضایتی را ببینم ولی با صحبت هایی که مادر با گلرو داشته است حداقل حفظ ظاهر کردن را یاد گرفته است . با صدای احوال پرسی پدر با مردی که نمی شناسمش و احتمال می دهم پدر کامران باشد ضربان قلبم اوج می گیرد . با دیدن زن شیک پوش و خوش چهره ای که با توجه به شباهت ظاهری می بایست مادر کامران باشد ؛ لبخند کم جانی می زنم که با ذوق در آغوشم می کشد و خندان دم می زند : خدایا شکرت بالاخره من این موجود افسانه ایو که دل پسر ما رو برده رو دیدم . از حرفش خنده ام می گیرد . واقعا افسانه ای بودم ؟ با دیدن کیهانه ای که بدتر از من رنگ به چهره ندارد لبخند کمرنگی می زنم که با من دست می دهد و روی اولین مبل کز می کند . نمیدانم چرا ولی دلم برایش می سوزد . پدر آرتام با دیدنم لبخند معنا داری می زند و دستم را می فشارد . به خوبی میدانم که این مرد عمرا آبش با من توی یک جوی نمی رود . کامران و ستایش خندان و خوش حال به سمت ام می آیند و شروع به سر به سر گذاشتنم می کنند . نفر آخر خود آرتام است که با دست گل بزرگی با رنگ های شاد به سمتم می آید . سلامی می دهد که آرام جواب اش را می دهم . دست گل را به دستم می دهد . نگاهم را بالا می گیرم و صورتش را برانداز می کنم . لب هایش هاله ای کمرنگ از لبخند را در خود دارند . نگاهم روی پیراهن سفیدش میخ می شود . برای اولین بار است که می بینم پیراهن سفید به تن کرده است . کنار کامران روی مبل دو نفره می نشیند . هنوز مات مانده ام که نهال کمرم را می فشارد و آرام زیر گوشم می گوید : حالا نمیر. برو یه جا بشین دیگه . عمه ی آرتام کنار خودش برایم جا باز می کند و با مهربانی ذاتی اش لب می زنم : بیا اینجا بشین عزیزم . دسته گل را روی میز می گذارم و کنارش جا خوش می کنم . نمیدانم خوب است یا بد ولی جایی که نشسته ام دقیقا مقابل آرتامی است که زیر پوستی برایم لبخند می زند .سرم را به زیر می اندازم . طاقت دیدن اش را در آن تیپ دوست داشتنی ندارم . لعنتی چه قدر به او سفید می آید . تا به حال ندیده بودم در هیچ جا زیر کت اش لباس سفید به تن کند . بحث های یخ آب کن شروع می شود . پدرم حسابی با پدر آرتام مشغول صحبت هستند . میدانم این بحث گرم از جانب آرتام آب می خورد . از اولتیماتوم هایش به خوبی اطلاع دارم . سرم را که بالا می گیرم لب های خندان کامران را می بینم . لعنتی می خواست اذیتم کند . می خواست سر به سرم بگذارد . با خنده برایم سر تکان می دهد که مادرش با خنده لب به اعتراض می گشاید و آرام اشاره می کند که راحتم بگذارد . صدای مادر که می خواهد بیایم و چای بیاورم ؛ استرسم را دو چندان می کند . به قدری که نهال حضورا و کامران در چت بابت این قضیه ی چای آوردن مسخره ام کردند و گفتند بی برو برگرد چایی را روی سر آرتام خالی می کنم ؛ خودم نیز به یقین رسیدم که اگر با این چای لعنتی آرتام را نسوزانم این خواستگاری ، خواستگاری نمی شود . وارد آشپزخانه می شوم و آرام و پر استرس رو به مادر می گویم : مامان من نمی تونم . مادر لبش را می گزد و با ابرو اشاره می زند که زشت است . سینی چای را بر میدارم و با دست هایی لرزان و گام هایی لرزان تر چایی را به سمت پدر آرتام می گیرم . در چشمانم نگاهی می اندازد و با مهربانی تصنعی دم می زند : ممنون دخترم . با استرس لبخند می زنم و چای را می گردانم . به کامران که می رسم زیر پوستی برایم لبخند می زند و آرام طوری که دیگران نشنوند ؛ می گوید : الانه که آرتامو از خواستگاری اومدن پشیمون کنی . لبم را می گزم تا نخندم . دست دراز می کند تا چای بردارد ولی نمیدانم که چه می شود که دستان لعنتی ام می لرزند و فنجان چای روی شلوار و سینه اش خالی می شود . با آخی که می گوید اولین نفر نهال و ستایش زیر خنده می زنند . دومین نفر شخص شخیص کامران است که با خنده آرام لب می زند : پیشگوییم یه صندلی اینور اونور شد . کل مجلس لب هایشان به خنده باز می شود . دلم می خواهد از خجالت زمین دهان باز کند و مرا ببلعد . آرام لب می زنم : وای ببخشید . با خنده نگاهم می کند و می گوید : عیب نداره . اینا نمکه خواستگاریه . دلم می خواهد سینی را بر فرق سرش بکوبم . سینی را به سمت آرتامی که هنوز ظاهر جدی اش را حفظ کرده است و تنها یک لبخند محو روی لبانش است ؛ می گیرم . می شنوم که پدر کامران با شوخی دم می زند که مواظب باشد . آرام یک فنجان چای از سینی برمیدارد و تشکر آرامی می کند . با گونه هایی گل انداخته سینی را به سمت آشپزخانه می برم که مادر با خنده زیر گوشم می گوید : دست و پا چلفتی . لبم را می گزم و به جای اولم باز می گردم . سرم را به زیر می اندازم تا خنده ی های کامران را ندید بگیرم . طولی نمی کشد که پدر آرتام اصل مطلب را ادا می کند . کر می شوم در مقابل تمام حرف های کلیشه ای . نگاهم فقط حول و حوش آرتام می چرخد . گوش هایم فقط صدای کر کننده ی قلبم را می شنود . شامه ام فقط تمنای بوی خوشش را دارد . لب هایم برای بوسیدنش گریانند . دست هایم دست های او را کم دارد . نفس هایم برای بالا آمدن ؛ محبت های زیر پوستی اش را طلب دارند . با صدای پدر به خودم می آیم . - دخترم اگه دوست دارید برید توی اتاق صحبتاتونو بکنید . من و آرتام که حرفی نداشتیم ولی مگر میشد بیخیال این شوم که به او بگویم لعنتی چه قدر لباس سفید به تو می آید ؟ مگر میشد ؟ از جایم مثل مسخ شده ها بلند می شوم . آرتام نیز به دنبالم از جای بر می خیزد و به دنبالم روان می شود . در اتاق را باز می کنم و وارد می شوم . پشت بندم پا در اتاق می گذارد . با بسته شدن در نگاهم را به نگاهی که صرف آنالیز کردن اتاق خوابم است میدوزم . نگاهی گذرایی به اتاقم می اندازد و در آخر خودم را هدف می گیرد . سر تا پایم را حسابی بر انداز می کند . چال لپ عمیق اش لبخند واقعی اش را آشکار می کند . اختیار از کف می دهم و با دو قدم بلند خودم را در آغوشش می اندازم . دستش که دور کمرم حلقه می شود استرس از جانم رخت می بندد . سرم را روی سینه اش می گذارم . بر خلاف ظاهر آرامش قلب او هم دیوانه وار به سینه اش می کوبد . موهایم را می بوسد و آرام لب می زند : چه موش کوچولوی خوشگلی شدی . سرم را از سینه اش جدا می کنم و با خنده می گویم : توام آقا گربه ی خوشتیپی شدی . به حرفم می خندد . نگاهم روی پیراهن سفیدی که به لطف رژ گونه ی من رنگ عوض کرده است می چرخد . چشمانم را بر هم می فشارم و با غصه می نالم : وای آرتام . با تعجب می پرسد : چیه ؟ اشاره ای به پیراهنش می کنم و می گویم : پیراهنت رژ گونه ای شد . سرش را خم می کند و به لباسش خیره می شود . لبخند می زند و می گوید : همینه از لباس سفید بدم میاد دیگه . از دست این عمه . با شرمندگی نگاهش می کنم که روی تختم می نشیند و با خنده می گوید : رسما منو آوردی این اتاق که آبرومونو ببری . مشت آرامی به بازویش می زنم و کنارش می نشینم و می گویم : بی انصافی نکن دیگه . به اندازه ی کافی استرس دارم . لپم را می کشد و می گوید : بله دیدم کامرانو سوزوندی . حق به جانب می گویم : حقش بود . انقدر اذیتم کرد آخر سر چایو ریختم .
  15. فابرکستل | ati_heureux

    با خشم دم می زنم : دیگه هیچ وقت اینطوری صداش نکن . به زودی قراره شوهرم بشه ؛ دوست ندارم راجع بهش هیچکس این طوری حرف بزنه . در سکوت با خشم نگاهم می کند . شال افتاده ام را روی سرم می کشم و ادامه می دهم : اومدم اینجا که ازت بخوام توی خواستگاریم باشی . این که بیای یا نه به خودت مربوطه . من توی هر شرایطی با بچگیم پیشت بودم گلرو . هیچ وقت تنهات نذاشتم . اون موقع که بچه ام بودم اگه تو یه کار خلاف میل مامان و بابا انجام میدادی من همش طرف تو رو می گرفتم . تویی و دنیای خودت . نمیگم اگه نیای نمی بخشمت ولی تا عمر دارم یاد می مونه که توی بهترین شب زندگیم پیشم نبودی . نگاه آخر را به او می اندازم و از اتاق خارج می شوم . اشک هایم را با دست پاک می کنم و رو به مهرنوش و مهران خداحافظی آرامی می گویم . بیخیال چه شده است های آن ها می شوم و صندل هایم را به پا می کنم و با سرعت از ساختمان بیرون می زنم . نهال با دیدن صورت خیس از اشکم با نگرانی از ماشین پیاده می شود و می گوید : ای بابا باز چی شده ؟ در آغوش نهال می خزم و با هق هق می گویم : چرا گلرو یه ذره منو دوست نداره ؟ معترض می گوید : بچه نشو گلشید . معلومه که دوستت داره . دوستت داره که اینقدر نگرانته . اشک هایم را از روی صورتم پاک می کند و مغموم دم می زند : عروس گریون نباش دیگه . لبخند کم جانی می زنم و به سمت صندلی شاگرد می روم . با روشن شدن ماشین رو به نهال می گویم : باید توام بیایا . با چشمانی درشت شده از تعجب می گوید : من کجا بیام دیگه ؟ معترض می گویم : باید توام واسه ی خواستگاریم بیای . تو خانواده ی منی . تو نیای کی بیاد ؟! با مهربانی نگاهم می کند و لب می زند : عزیز دلم توی خواستگاریت باید خانواده ها حضور داشته باشن نه دوستا . کلافه می گویم : گفتم که تو خانواده ی منی . به خدا نیای تا هفته ی بعد می شینم همین طوری زار می زنم . گلرو که گفت نمیاد . تو هم نیا من عین این بی کسا تنها بمونم . لبخندی به رویم می زند و می گوید : ننه من غریبم بازی در نیار حالا . لبخندی می زنم و می گویم : حرف نباشه ؛ میای . وارد خیابان اصلی که می شویم نهال دم می زند : آرتام و باباش میان فقط ؟ بیخیال شال سبز رنگی که از روی موهایم سر خورده است می شوم و می گویم : نه خانواده ی عمه اشم هستن . احتمالا ستایشم باهاشون میاد . سری تکان می دهد و با خنده می گوید : ولی قبول کن ستایش و بابای آرتام بانی خیر شدن . لبخندی می زنم و می گویم : ستایش که بدون غرض ماشینشو داد دست بابای آرتام ولی بابای آرتام کاملا مشخصه از من خوشش نمیاد . نهال خنده ای سر می دهد و همان طور که عینک دودی اش را روی بینی اش جا به جا می کند می گوید : این به اون در که گلرو از آرتام خوشش نمیاد . لبخند کم جانی به حرف نهال می زنم . ته قلبم از نبود گلرو در شب خواستگاری ام می سوزد . واقعا نمی خواهد بیاید ؟ نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به این فکر می کنم گلرو هیچ وقت حامی من نبوده است . هیچ وقت ! آرتام با دست بر روی میز ضرب می گیرم و نگاهم را به لپ تاپ میدوزم . خنکای اسپلیت هیچ تاثیری بر روی آشفتگی ام ندارد . فقط دو روز مانده است تا شبی که هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم برسد . در این یک هفته هر شب شاهد مرثیه خوانی های پدر بودم . از هر چیزی که در چنته داشت استفاده کرد تا مرا از تصمیم باز گرداند . با زور ، با محبت ، با تهدید ، با ملایمت ، با تشر ، با هر چیزی که در دست داشت برای منصرف کردنم کوشید. آخر سر نیز دست از پا دراز تر اعتراف کرد که حریف این تصمیم وحشتناک من نمی شود . نپرسیدم از گلشید که اوضاع و احوال خانه ی آن ها چگونه است . حدس زدن اش زیاد سخت نبود . گلرو رضایی با نگاه های چپ چپ و خصمانه اش حالی ام می کرد که تا چه حد از این وصلت ناراحت است . شاید هم حق داشت . گاهی اوقات در خلوت خودم ، خودم نیز اعتراف می کردم که ممکن است گلشید برای من حیف باشد . حیف باشد یا نباشد من در خودخواهی زبان زدم . من گلشید را می خواستم . چه کسی در این حد قدرت داشت که او را از دست من بگیرد ؟ گلشید خوشبختی گم شده ای بود که من او را با زحمت یافته بودم . زود دل به دل اش دادم . زود هوای ازدواج به سرم زد ولی چه کسی می توانست علاقه ی بی حد و حصر مرا به این دختر طاق بزند ؟ صدای تقه ای که به در می خورد لبخند محوی را روی لبانم جاساز می کند . مسلما باز کامران آمده است تا سر به سرم بگذارد و بگوید دیدی زودتر از من رخت دامادی را پوشیدی ؟ دیدی بالاخره دم به تله دادی ؟ لپ تاپ را می بندم و می گویم : بیا تو . با دیدن قامت زنی در درگاه لبخند از صورتم پر می کشد و جایش را به اخم هایم می دهد . مهناز وحیدی طبق راه و رسم آرش شایسته برای دیوانه کردنم داوطلب شده است . چشمان خیس اش با لب های به لبخند نشسته اش اصلا هم خوانی ندارد . سری به نشانه ی چیست برایش تکان می دهم که اشک هایش روان می شوند . میان اشک هایش می خندد و من می مانم که این تناقض را چگونه هضم کنم . بی آنکه دعوتش کنم روی صندلی کناری میزم می نشیند و آرام لب می زند : از خدام بود که خودت بهم بگی داری ازدواج می کنی . چشمانم را بر هم می فشارم و تکیه ام را به صندلی ام می دهد و با تمسخر می گویم : ولی متاسفانه کامران بهت گفت ؛ آره ؟ به چشمانم زل می زند و می گوید : از دستش عصبانی نشو . اگه نمی فهمیدم که پسرم اینقدر بزرگ شده که میخواد تشکیل خانواده بده می مردم . با بی رحمی دم می زنم : فکر نکنم از این اتفاق ناراحت می شدم . قطره ی اشکی روی گونه اش سر می خورد . نمیدانم چرا ولی مثل همیشه از دیدن اشک هایش شاد نمی شوم . ناراحتم نمی شوم . در بی حسی مطلق می مانم . به دست های چروکیده اش نگاه می کند و دم می زند : اسمش گلشید بود؛ آره ؟ در سکوت نگاهش می کنم که خودش ادامه می دهد : از ته دل امیدوارم اشتباهات منو اون جبران کنه . از ته قلبم می خوام اونقدری با اون خوشبخت بشی که یادت بره یه زمانی من چه جوری در حقت ظلم کردم . اشک هایش را با دست پاک می کند و ادامه می دهد : من اینو توی اون دختر می بینم . اون قدرت اینکه تو رو به این زندگی امیدوار کنه داره ...اون میتونه خوشبختت کنه . دست رو آدم درستی گذاشتی . به چشمان به اشک نشسته اش خیره می شوم . صورت سرخ اش روز رفتن اش را در ذهنم زنده می کند . همین اشک های لعنتی اش مرا بیست و پنج سال از زندگی کردن باز داشت . به خاطر یک اشتباه او ، من بیست و پنج سال تقاص پس دادم . لب هایم را بر هم می فشارم و آهسته دم می زنم : نیازی به تحسین تو ندارم . لبخند بی جانی می زند و می گوید : معلومه که نداری ولی همین که شبیه من و بابات نشدی واقعا جای تحسین داره . در ظاهر خیلی شبیه باباتی ولی بابای تو یه آدم ترسو بود که همیشه پشت قلدری کردنش مخفی می شد . تو جسارت اینو داشتی که پا رو ترسی که من توی دلت گذاشتم بذاری و به زنی که می خوای برسی . فقط ازت یه خواهش دارم . پوزخند تلخی می زنم و می گویم : توی موقعیتی نیستی که ازم خواهشی داشته باشی . دستی به مانتوی نیلی رنگش می کشد و شال سفید آبی اش را روی سرش مرتب می کند و می گوید : من خواهشو می کنم . میدونم که دست رد به سینه ام نمی زنی . منتظر نگاهش می کنم که ادامه می دهد : واسه اون دختر با عشقت قفس نساز . روحشو با عشقت نکش . من از چشمای اون دختر خوندم که چه قدر عاشقته .کاری نکن از دوست داشتنت پشیمون بشه . زنی که خسته بشه میذاره میره . هچکسم نمیتونه جلوشو بگیره . کمی خودم را جلو می کشم . دلم می خواهد پوزخند بزنم ولی در برابر زنی که اولین ضربه ی مهلک زندگی ام را به من زد انگار چنته ام خالی است . با حرص لب می زنم : تو خیالت راحت . گلشید جنایتی که تو در حق بچه ات کردیو با من و بچه هام نمیکنه . گلشید شبیه تو نیست . گلشید شبیه هیچکس نیست . ابرویی بالا می اندازد و با لبخند می گوید : حتما همین طوره که تو میگی . از جایش بر می خیزد و با لبخند غمگینی می گوید : کاش مجوز اینکه شب خواستگاریت پیشت باشمو داشتم . با تمسخر دم می زنم : ولی نداری . سرش را به زیر می اندازد و همان طور که از اتاق خارج می شود زیر لب می گوید : ایشالا خوشبخت بشید . صدای بستن در این تفکر را در ذهنم جان می دهد که آیا کسی که طعم خوشبختی را نچشیده است می تواند کسی را خوشبخت کند ؟ از جایم بر می خیزم و به سمت پنجره ی اتاقم می روم . خوب است که عمه همراه من می آید . خوب است که کامران را کنار خودم دارم . از دست ستایش بابت همکاری نفرت انگیزی که با پدرم داشته است عصبانی ام ولی خوب است که خواهرانه کنارم ایستاده است . چشمانم را بر هم می فشارم . شاید دیگر وقت خوشبخت زندگی کردن من هم رسیده باشد .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×