رفتن به مطلب

ati_heureux

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    236
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

ati_heureux آخرین باز در روز 6 مرداد 1396 برنده شده

ati_heureux یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,291 بار تشکر شده

10 دنبال کننده

درباره ati_heureux

اطلاعات تماس

  • yahoo

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی کشیدن - موسیقی-کتاب خوندن و صد البته نوشتن-فیلم دیدن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,687 بازدید کننده نمایه
  1. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سلام دوست جوووونیا من اومدم تا ادامه ی رمانم رو بذارم و به امید خدا تا اخر تابستون کلک این رمانو بکنم . البته اگه سایت دوباره فیلتر نشه دوستتون دارم بسی زیاد سرش را بیشتر به شانه ام می فشارد و می گوید : من که این نظرو ندارم . سرش را می بوسم و می گویم : چه نظری داری ؟ سرش را بالا می گیرد . در قهوه ای بی نقص چشمانش گم می شوم . چشمانش بی شک جادو دارند . این را از همان روز اولی که در آن کافه دیدم اش دریافتم . با لبخند دم می زند : چشمام زشتن . تک خنده ای می کنم . نمیدانست همین چشمانی که ادعا داشت زشت هستند چه بلایی بر سر من آورده اند . دلم می خواهد منکر شوم
  2. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    به حرفش لبخندی می زنم . دلم برای نارنجی اتاقمان که هر وقت پا در آن می گذاشم خوشبختی را لمس می کردم تنگ است ولی عمرا حاضر نیستم آن را با آغوشی که سخاوتمندانه دیشب نثار وجودم کرد ؛تعویض کنم . عمرا بوسه هایش را به احدی بدهم . چشم به نهال منتظر میدوزم و می گویم : تو که آرتامو می شناسی . از رنگ روشن خوشش نمیاد . ابرویی بالا می اندازد و روی پاف تخت می نشیند و با شیطنت می گوید : خب بگو ببینم مامان نشدی ؟ لبخند غلیظی می زنم و می گویم : کی وقت کردی این همه بی حیا بشی ؟ شانه ای بالا می اندازد و می گوید : یعنی نشدی ؟ کوسن گرد تخت را به سمتش پرت می کنم و می گویم : معلومه که نشدم .
  3. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با لیوان شربتی که نهال به سمتم می گیرد تشکر زیر لبی می کنم و آن را از دست اش می گیرم . جرعه ای از محتویات خنک داغ لیوان را می نوشم و از همان جایی که نشسته ام گلشید را که مشغول چمدان بستن است را تماشا می کنم . نمیدانم چه قدر طول می کشد که گلشید چمدان به دست از اتاق خارج می شود و می گوید : من وسایلم جفت و جور شد . اگه می خوای بریم که توام به کارات برسی. سری تکان می دهم و از جایم بر می خیزم که نهال معترض می گوید : کجا دارید میرید ؟ ناهار بمونید دیگه . گلشید گونه ی نهال را می بوسد و می گوید : مرسی نهالی . فردا تو بیا اونجا کل روزو پیشم بمون . نهال برایش چشمکی می زند و باشه ی پر ذو
  4. سلام عاطفه جونم... خوبی؟

    تقریبا ۱۱ روزی میشه که توی فابرکستل پست نذاشتی! درسته دیر دیر آنلاین میشم اما این به این معنی نیست که من نگاه نکنم ببینم پست گذاشتی یا نه! چیزی شده؟ کمکی ازم ساخته هست؟ خجالت نکشیااا... :flowersmile::hanghead:

    من فابرکستل میخوااام!:(

  5. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    لبم را از داخل می گزم که سرش را بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و آرام لب می زند : استرالیا خوبه واسه خاطره ساختن ؟ نفس کش آمده ام را مهار می کنم و گردنش را می بوسم و آهسته می گویم : اهوم ...عالیه . گونه ام را می بوسد و سرش را عقب می کشد و نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و می گوید : پس آماده شو که اول بریم محضر سهامو به نامت بزنم بعد بریم دنبال کارای مسافرتمون. کنجکاو ابرو در هم می کشم و می گویم : آرتام ؟ جرعه ای از چای یخ کرده اش را می نوشد و می گویم : بله ؟ دلم می خواهد مثل تمام زن ها از اینکه جانم خطابم نکرده است خرده بگیرم ولی لبخند محوی به رویش می زنم و می گویم
  6. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سری تکان می دهد که نمیدانم آن را چه معنا بکنم . زیر چشمی نگاهش می کنم . ظاهر جدی اش مرا به فکر فرو می برد . آرتام با داشتن چنین پدری چگونه زندگی کرده است ؟ قاشقی از حلیم را به سمت دهانم می برم که صدایش بلند می شود . - میدونی گلشید ؟ گاهی اوقات سخته بخوام بگم دختر شیرینی نیستی . اگه یه روز دختر داشتم دلم می خواست شبیه تو باشه . درک می کنم که چرا پسرم عاشقت شده . می فهمم چرا تونسته به خاطرت از همه چیزای زندگیش بزنه . چیزی که نمی فهمم اینه که چه طوری میتونه بهت اعتماد کنه . با شک ادامه می دهد : اصلا اعتماد کرده ؟ شانه ای بالا می اندازد و جرعه ای از چایش را می نوشد . از این بحث سن
  7. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سلام عشقای دله من وااای این چه مصیبتی بود ؟ اخه دلشون میاد سایت به این خوبی رو فیلتر کنن ؟ به خدا که من غمم گرفته بود چه طوری هزار صفحه ی ورد البته با فونت درشت رو دوباره پست کنم . این ها به کنار چه جوری دوستای خوبمو پیدا کنم البته بماند که پرنیان گوگولی منو یافت و من یکم قوت قلب گرفتم . خب امشب این پستو داشته باشید قول نمیدم امشب دوباره پست بذارم شایدم گذاشتم نمیدونم ولی فردا کلی پست خواهم گذاشت . دوستتون دارم هوارتا - برای چی گریه می کنی ؟ سوال هم می پرسید ؟ با گریه هق می زنم : از دست بی اعتمادیات خسته شدم . بی تفاوت لب می زند : خسته ترم میشی ولی بالاخره خ
  8. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با بهت در چشمانم خیره می شود و آهسته لب می زند : بالا چه خبر بود ؟ لبخند تمسخر آمیزی می زنم و می گویم : خبری نبود ! فقط کامرانو روشن کردم که بدونه با تمام برادریش خبر نداره خواهرش درگیر یه عشق یه طرفه است . البته اینم گفتم که نامزدشم از این موضوع خبر داره . از شدت تعجب ابرو بالا می اندازد و می گوید : همه چیو به کامران گفتی ؟ در چشمانش خیره می شوم و می گویم : به نظرت کیهانه اینقدر احمق هست که بگه اون آدم منم ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و با حرص می گوید : به عنوان تنبیه کردن من ، منو پیش کامران خراب کردی آره ؟ عقب عقب می روم و با خنده ی عصبی می گویم : به نظرم که مجازات
  9. سلام... فکر کردم وظیفمه به عنوان یک دوست در این موقعیت همچین کاری بکنم!:wub::wetkissf:

     

    زندگي رسم خوشايندي است.
    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
    پرشي دارد اندازه عشق.
    زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
    زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
    زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
    زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
    زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
    زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
    زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
    زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
    خبر رفتن موشك به فضا،
    لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

    زندگي شستن يك بشقاب است.


    زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
    زندگي "مجذور" آينه است.
    زندگي گل به "توان" ابديت،
    زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
    زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

    هر كجا هستم ، باشم،
    آسمان مال من است.
    پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچهاي غربت؟

    من نمي دانم 
    كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
    و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
    گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
    چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
    واژه ها را بايد شست .
    واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

    چترها را بايد بست.
    زير باران بايد رفت.
    فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
    با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
    دوست را، زير باران بايد ديد.
    عشق را، زير باران بايد جست.
    زير باران بايد با زن خوابيد.
    زير باران بايد بازي كرد.
    زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
    زندگي تر شدن پي در پي ،
    زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

    رخت ها را بكنيم:
    آب در يك قدمي است.

    روشني را بچشيم.
    شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
    گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
    روي قانون چمن پا نگذاريم.
    در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
    و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
    و نگوييم كه شب چيز بدي است.
    و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

    و بياريم سبد
    ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

     

  10. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    - ستایش این بچه چشه ؟ یه مدته خیلی دپرسه . چیزیشه ؟ نگاه درمانده ی ستایش از چشمان من به چشمان کامران منتقل می شود و آرام لب می زند : نمیدونم والا . کامران ابرویی بالا می اندازد و مشغول به سیخ کشیدن جوجه ها می شود . با اشاره ی ستایش که کناری ایستاده است به سمتش می روم و آرام لب می زنم : چیه ؟ چی شده ؟ دم عمیقی می گیرد و تیشرت سورمه ایش را کمی به سمت پایین می کشد و می گوید : به نظرم بهتره بری با کیهانه صحبت کنی . با پوزخند می گویم : من چه حرفی با اون سبک سر دارم بزنم ؟ دستانم را می گیرد و می گوید : به خاطر کامران باهاش صحبت کن . دختره گناه داره . دله دیگه آرتام ؛ دست خو
  11. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    کنار دست آرتام روی مبل می نشینم و صحبت های بزرگتر ها را گوش می دهم . به پدر آرتامی که به خاطر پسرش نیز شده سعی دارد خوش برخورد باشد در دلم احسنت می گویم . هنوز دقیق نمیدانستم مشکل این دو نفر با یکدیگر چیست ولی می توانستم حس کنم که پسرش را بیش از آن چه نشان می دهد دوست دارد . از کجا معلوم ؟ شاید روش ابراز علاقه ی او نیز همانند پسرش متفاوت است . با به صدا در آمدن زنگ گوشی آرتام نگاهم روی گوشی ای که در دستش است می چرخد . نمیدانم وهم است یا خطای دید هر چه هست چشمانم تنها اسمی که می بینند مهناز است . با دست شانه ام را می فشارد و همان طور که از جایش بر می خیزد لب می زند : کاریه عزیزم . باید جواب بدم
  12. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    فارغ از اطرافیان دست در دست او از پله ها بالا می روم . شمعدانی های نقره فامی که گوشه به گوشه ی خانه است این مکان را بیشتر از همیشه تبدیل به یک کاخ کرده است . با باز شدن دری از جانب آرتام لبخندی روی لب می نشانم و می گویم : اینجاست ؟ چشمکی برایم می زند و می گوید : اینجا رو که با سلیقه ی من چیدن ولی اتاق بعدیمونو می تونی کاملا با سلیقه ی خودت بچینی . بوسه ای بر روی گونه اش می نشانم و وارد اتاق می شوم . طبق چیزی که انتظار داشتم ست طوسی رنگی چشمم را می زند . میدانستم به رنگ های روشن علاقه اندارد . به نظرم با این طوسی کمرنگ نیز در نوع خودش شاهکار خلق کرده است . نگاهم روی تخت دو نفره می نش
  13. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    دوستای عزیزم سلام عیدتون مبارک . متاسفانه برای من تبرک 97 هم از بین رفت و 96 در روزای اخر بازم یکی از عزیزای منو گرفت . سال اصلا خوبی برای من نبود فقط امید دارم امسال سال خوبی باشه و دیگه کسیو از دست ندم . امشب تا جایی که بشه پست میذارم چون رمان به شدت عقب افتاده . ایشالا سال خوبی براتون باشه . نقدم یادتون نره گلشید از آینه ی بغل ماشین به چهره ی خندانم می نگرم . لباس کالباسی رنگم صورتم را شفاف تر از هر زمانی کرده است . باد که میان موهای آزادم می رقصد خوشبختی را برای بار هزارم در چند ساعت اخیر برایم یادآور می شود . چشمانم را می بندم و دستم را از پنچره بیرون
  14. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با دقت صورتم را کنکاش می کند و می گوید : خب حالا شرایط شما چیه کوچولو ؟ لبخندی به رویش می زنم و می گویم : یه عمر دوستم داشته باش . چشم هایش را ریز می کند و می گوید : همین ؟ متفکر نگاهش می کنم و می گویم : همیشه هم مال من باش . ضربه ای به نوک بینی ام می زند و می گوید : غیر از اینم نیست . با عشق نگاهش می کنم و دم می زنم : خب تو ؟ در جایش جا به جا می شود و می گوید : همین که من الان اینجام یعنی همه ی شرایط منو قبول کردی . می خندم و غرق می شوم در احساس خوشی که تمامش امشب مال من شده است .مشت آرامی به بازویش می زنم و آرام با خنده لب می زنم : بچه پررو . در چ
  15. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    گلشید با صورتی برافروخته کت کاربنی رنگم را که با شلوارش ست است را می پوشم . به نهالی که به آشفتگی هایم می خندد با حرص نگاه می کنم و می گویم : نخند نهال . قلبم داره توی دهنم میزنه . نهال یقه ی شومیز بنفش رنگ اش را مرتب می کند و با خنده می گوید : نمی فهمم واقعا دلیل این همه استرس چیه ! دستی میان موهایم می اندازم و با اضطراب می گویم : می ترسم مشکلی پیش بیاد . روی تخت خواب تک نفره ام می نشیند و همان طور که کفش های پاشنه بلند و بادمجانی رنگش را به پا می کند دم می زند : چه مشکلی آخه ؟ گلرو هم که به خاطرت از خر شیطون اومد پایین ؛ اومد اینجا . مامان و باباتم که راضین . با توجه ب
×
×
  • اضافه کردن...