رفتن به مطلب

ati_heureux

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    236
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط ati_heureux

  1. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سلام دوست جوووونیا من اومدم تا ادامه ی رمانم رو بذارم و به امید خدا تا اخر تابستون کلک این رمانو بکنم . البته اگه سایت دوباره فیلتر نشه دوستتون دارم بسی زیاد سرش را بیشتر به شانه ام می فشارد و می گوید : من که این نظرو ندارم . سرش را می بوسم و می گویم : چه نظری داری ؟ سرش را بالا می گیرد . در قهوه ای بی نقص چشمانش گم می شوم . چشمانش بی شک جادو دارند . این را از همان روز اولی که در آن کافه دیدم اش دریافتم . با لبخند دم می زند : چشمام زشتن . تک خنده ای می کنم . نمیدانست همین چشمانی که ادعا داشت زشت هستند چه بلایی بر سر من آورده اند . دلم می خواهد منکر شوم
  2. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    به حرفش لبخندی می زنم . دلم برای نارنجی اتاقمان که هر وقت پا در آن می گذاشم خوشبختی را لمس می کردم تنگ است ولی عمرا حاضر نیستم آن را با آغوشی که سخاوتمندانه دیشب نثار وجودم کرد ؛تعویض کنم . عمرا بوسه هایش را به احدی بدهم . چشم به نهال منتظر میدوزم و می گویم : تو که آرتامو می شناسی . از رنگ روشن خوشش نمیاد . ابرویی بالا می اندازد و روی پاف تخت می نشیند و با شیطنت می گوید : خب بگو ببینم مامان نشدی ؟ لبخند غلیظی می زنم و می گویم : کی وقت کردی این همه بی حیا بشی ؟ شانه ای بالا می اندازد و می گوید : یعنی نشدی ؟ کوسن گرد تخت را به سمتش پرت می کنم و می گویم : معلومه که نشدم .
  3. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با لیوان شربتی که نهال به سمتم می گیرد تشکر زیر لبی می کنم و آن را از دست اش می گیرم . جرعه ای از محتویات خنک داغ لیوان را می نوشم و از همان جایی که نشسته ام گلشید را که مشغول چمدان بستن است را تماشا می کنم . نمیدانم چه قدر طول می کشد که گلشید چمدان به دست از اتاق خارج می شود و می گوید : من وسایلم جفت و جور شد . اگه می خوای بریم که توام به کارات برسی. سری تکان می دهم و از جایم بر می خیزم که نهال معترض می گوید : کجا دارید میرید ؟ ناهار بمونید دیگه . گلشید گونه ی نهال را می بوسد و می گوید : مرسی نهالی . فردا تو بیا اونجا کل روزو پیشم بمون . نهال برایش چشمکی می زند و باشه ی پر ذو
  4. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    لبم را از داخل می گزم که سرش را بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و آرام لب می زند : استرالیا خوبه واسه خاطره ساختن ؟ نفس کش آمده ام را مهار می کنم و گردنش را می بوسم و آهسته می گویم : اهوم ...عالیه . گونه ام را می بوسد و سرش را عقب می کشد و نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و می گوید : پس آماده شو که اول بریم محضر سهامو به نامت بزنم بعد بریم دنبال کارای مسافرتمون. کنجکاو ابرو در هم می کشم و می گویم : آرتام ؟ جرعه ای از چای یخ کرده اش را می نوشد و می گویم : بله ؟ دلم می خواهد مثل تمام زن ها از اینکه جانم خطابم نکرده است خرده بگیرم ولی لبخند محوی به رویش می زنم و می گویم
  5. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سری تکان می دهد که نمیدانم آن را چه معنا بکنم . زیر چشمی نگاهش می کنم . ظاهر جدی اش مرا به فکر فرو می برد . آرتام با داشتن چنین پدری چگونه زندگی کرده است ؟ قاشقی از حلیم را به سمت دهانم می برم که صدایش بلند می شود . - میدونی گلشید ؟ گاهی اوقات سخته بخوام بگم دختر شیرینی نیستی . اگه یه روز دختر داشتم دلم می خواست شبیه تو باشه . درک می کنم که چرا پسرم عاشقت شده . می فهمم چرا تونسته به خاطرت از همه چیزای زندگیش بزنه . چیزی که نمی فهمم اینه که چه طوری میتونه بهت اعتماد کنه . با شک ادامه می دهد : اصلا اعتماد کرده ؟ شانه ای بالا می اندازد و جرعه ای از چایش را می نوشد . از این بحث سن
  6. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    سلام عشقای دله من وااای این چه مصیبتی بود ؟ اخه دلشون میاد سایت به این خوبی رو فیلتر کنن ؟ به خدا که من غمم گرفته بود چه طوری هزار صفحه ی ورد البته با فونت درشت رو دوباره پست کنم . این ها به کنار چه جوری دوستای خوبمو پیدا کنم البته بماند که پرنیان گوگولی منو یافت و من یکم قوت قلب گرفتم . خب امشب این پستو داشته باشید قول نمیدم امشب دوباره پست بذارم شایدم گذاشتم نمیدونم ولی فردا کلی پست خواهم گذاشت . دوستتون دارم هوارتا - برای چی گریه می کنی ؟ سوال هم می پرسید ؟ با گریه هق می زنم : از دست بی اعتمادیات خسته شدم . بی تفاوت لب می زند : خسته ترم میشی ولی بالاخره خ
  7. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با بهت در چشمانم خیره می شود و آهسته لب می زند : بالا چه خبر بود ؟ لبخند تمسخر آمیزی می زنم و می گویم : خبری نبود ! فقط کامرانو روشن کردم که بدونه با تمام برادریش خبر نداره خواهرش درگیر یه عشق یه طرفه است . البته اینم گفتم که نامزدشم از این موضوع خبر داره . از شدت تعجب ابرو بالا می اندازد و می گوید : همه چیو به کامران گفتی ؟ در چشمانش خیره می شوم و می گویم : به نظرت کیهانه اینقدر احمق هست که بگه اون آدم منم ؟ لب هایش را بر هم می فشارد و با حرص می گوید : به عنوان تنبیه کردن من ، منو پیش کامران خراب کردی آره ؟ عقب عقب می روم و با خنده ی عصبی می گویم : به نظرم که مجازات
  8. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    - ستایش این بچه چشه ؟ یه مدته خیلی دپرسه . چیزیشه ؟ نگاه درمانده ی ستایش از چشمان من به چشمان کامران منتقل می شود و آرام لب می زند : نمیدونم والا . کامران ابرویی بالا می اندازد و مشغول به سیخ کشیدن جوجه ها می شود . با اشاره ی ستایش که کناری ایستاده است به سمتش می روم و آرام لب می زنم : چیه ؟ چی شده ؟ دم عمیقی می گیرد و تیشرت سورمه ایش را کمی به سمت پایین می کشد و می گوید : به نظرم بهتره بری با کیهانه صحبت کنی . با پوزخند می گویم : من چه حرفی با اون سبک سر دارم بزنم ؟ دستانم را می گیرد و می گوید : به خاطر کامران باهاش صحبت کن . دختره گناه داره . دله دیگه آرتام ؛ دست خو
  9. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    کنار دست آرتام روی مبل می نشینم و صحبت های بزرگتر ها را گوش می دهم . به پدر آرتامی که به خاطر پسرش نیز شده سعی دارد خوش برخورد باشد در دلم احسنت می گویم . هنوز دقیق نمیدانستم مشکل این دو نفر با یکدیگر چیست ولی می توانستم حس کنم که پسرش را بیش از آن چه نشان می دهد دوست دارد . از کجا معلوم ؟ شاید روش ابراز علاقه ی او نیز همانند پسرش متفاوت است . با به صدا در آمدن زنگ گوشی آرتام نگاهم روی گوشی ای که در دستش است می چرخد . نمیدانم وهم است یا خطای دید هر چه هست چشمانم تنها اسمی که می بینند مهناز است . با دست شانه ام را می فشارد و همان طور که از جایش بر می خیزد لب می زند : کاریه عزیزم . باید جواب بدم
  10. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    فارغ از اطرافیان دست در دست او از پله ها بالا می روم . شمعدانی های نقره فامی که گوشه به گوشه ی خانه است این مکان را بیشتر از همیشه تبدیل به یک کاخ کرده است . با باز شدن دری از جانب آرتام لبخندی روی لب می نشانم و می گویم : اینجاست ؟ چشمکی برایم می زند و می گوید : اینجا رو که با سلیقه ی من چیدن ولی اتاق بعدیمونو می تونی کاملا با سلیقه ی خودت بچینی . بوسه ای بر روی گونه اش می نشانم و وارد اتاق می شوم . طبق چیزی که انتظار داشتم ست طوسی رنگی چشمم را می زند . میدانستم به رنگ های روشن علاقه اندارد . به نظرم با این طوسی کمرنگ نیز در نوع خودش شاهکار خلق کرده است . نگاهم روی تخت دو نفره می نش
  11. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    دوستای عزیزم سلام عیدتون مبارک . متاسفانه برای من تبرک 97 هم از بین رفت و 96 در روزای اخر بازم یکی از عزیزای منو گرفت . سال اصلا خوبی برای من نبود فقط امید دارم امسال سال خوبی باشه و دیگه کسیو از دست ندم . امشب تا جایی که بشه پست میذارم چون رمان به شدت عقب افتاده . ایشالا سال خوبی براتون باشه . نقدم یادتون نره گلشید از آینه ی بغل ماشین به چهره ی خندانم می نگرم . لباس کالباسی رنگم صورتم را شفاف تر از هر زمانی کرده است . باد که میان موهای آزادم می رقصد خوشبختی را برای بار هزارم در چند ساعت اخیر برایم یادآور می شود . چشمانم را می بندم و دستم را از پنچره بیرون
  12. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با دقت صورتم را کنکاش می کند و می گوید : خب حالا شرایط شما چیه کوچولو ؟ لبخندی به رویش می زنم و می گویم : یه عمر دوستم داشته باش . چشم هایش را ریز می کند و می گوید : همین ؟ متفکر نگاهش می کنم و می گویم : همیشه هم مال من باش . ضربه ای به نوک بینی ام می زند و می گوید : غیر از اینم نیست . با عشق نگاهش می کنم و دم می زنم : خب تو ؟ در جایش جا به جا می شود و می گوید : همین که من الان اینجام یعنی همه ی شرایط منو قبول کردی . می خندم و غرق می شوم در احساس خوشی که تمامش امشب مال من شده است .مشت آرامی به بازویش می زنم و آرام با خنده لب می زنم : بچه پررو . در چ
  13. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    گلشید با صورتی برافروخته کت کاربنی رنگم را که با شلوارش ست است را می پوشم . به نهالی که به آشفتگی هایم می خندد با حرص نگاه می کنم و می گویم : نخند نهال . قلبم داره توی دهنم میزنه . نهال یقه ی شومیز بنفش رنگ اش را مرتب می کند و با خنده می گوید : نمی فهمم واقعا دلیل این همه استرس چیه ! دستی میان موهایم می اندازم و با اضطراب می گویم : می ترسم مشکلی پیش بیاد . روی تخت خواب تک نفره ام می نشیند و همان طور که کفش های پاشنه بلند و بادمجانی رنگش را به پا می کند دم می زند : چه مشکلی آخه ؟ گلرو هم که به خاطرت از خر شیطون اومد پایین ؛ اومد اینجا . مامان و باباتم که راضین . با توجه ب
  14. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با خشم دم می زنم : دیگه هیچ وقت اینطوری صداش نکن . به زودی قراره شوهرم بشه ؛ دوست ندارم راجع بهش هیچکس این طوری حرف بزنه . در سکوت با خشم نگاهم می کند . شال افتاده ام را روی سرم می کشم و ادامه می دهم : اومدم اینجا که ازت بخوام توی خواستگاریم باشی . این که بیای یا نه به خودت مربوطه . من توی هر شرایطی با بچگیم پیشت بودم گلرو . هیچ وقت تنهات نذاشتم . اون موقع که بچه ام بودم اگه تو یه کار خلاف میل مامان و بابا انجام میدادی من همش طرف تو رو می گرفتم . تویی و دنیای خودت . نمیگم اگه نیای نمی بخشمت ولی تا عمر دارم یاد می مونه که توی بهترین شب زندگیم پیشم نبودی . نگاه آخر را به او می اندازم
  15. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    گلشید با استرس به نهال خیره می شوم . شال سرخابی رنگ اش استرس ام را تشدید می کند . همان طور که نگاهم میخ چشمان اوست به جان انگشتان بیچاره ام می افتم . صدای تق تق شکستن انگشتان من با ضربی که نهال روی فرمان ماشین گرفته است حالم را بیشتر دگرگون می کند . نهال معترض دم می زند : ای بابا سلاخ خونه که داری نمیری ! خونه خواهرته دیگه . بدو برو بالا خبر خوبه رو بهش بده بعد بریم برای تو لباس بخریم . سرم را به زیر می اندازم و ناخن های لاک خورده ام را برانداز می کنم . کاش مادر بعد از شنیدن خبر خواستگاری آرتام از من نمی خواست که خودم شخصا با گلرو حرف بزنم . دستی میان موهایم می کشم . صورتم خیس غرق
  16. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    لبم را می گزم و سرم را روی شانه اش می گذارم و با اشک می گویم : تو با من حرف نمی زنی آرتام . دردتو به من نمیگی . حالا واسه اینکه از دستم خلاص بشی داری ازم درخواست ازدواج می کنی ؟ سرم را می بوسد و آرام لب می زند : من تو رو می خوام گلشید . زنم شو تا بهت ثابت کنم لیاقتت رو دارم . از او فاصله می گیرم و ناباور به چشمانش خیره می شوم . ظاهر مغرور و پر صلابتش را حفظ می کند ولی برای منی که او را می شناسم به راحتی که نه ولی می توانم نگرانی را در عمیق ترین نقطه ی چشمانش بخوانم . صدایش در گوشم می پیچد . - منو نمی خوای ؟ با بغض نگاهش می کنم . کاش چشمانم یاد بگیرند اینقدر سریع بساط اشک ر
  17. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با قدم هایی محکم به سمتم می آید . از بالای پله ها بر اندازش می کنم . بی حوصلگی در نگاه اش بیداد می کند . میدانستم جلسه ی امروزش مهم بوده است . این را لا به لای تماس های این چند روزه اش فهمیده بودم . یک پله بالا می آید و بی آنکه اجازه بدهد تا سلامش کنم با صدایی که درش رگه هایی از عصبانیت مشهود است ؛ می گوید : یعنی واقعا دلم می خواد حرفت مهم باشه گلشید . به خاطرت امروز صدتا آدمو پیچوندم تا اومدم اینجا . این چه حرفیه که تو نمی تونی پشت تلفن به من بگی ؟ خوشت میاد منو از کار و زندگی بندازی ؟ در مقابل حرف هایش سکوت می کنم . سکوتم را که می بیند دو پله ی آخر را بالا می آید و می خواهد وارد خانه ش
  18. رمانای پگاه جون که کلا عشقن میدونم یکم سریع یه اتفاقاتی افتاد ولی براشون برنامه ریزی دارم و تا اخر تعطیلات سعی دارم رمان رو به اون نقطه ای که می خوام برسونم . گلرو هم بالاخره سر و کله اش پیدا میشه به زودی شاهد سوهان روح بودنش هستید . فک کنم اون فتنه منظورت کیهانه است که اونم میاد خواهر شوهر گلرو هم جای وی ای پی خودش رو داره . موارد منکراتی هم چشم رعایت می کنم . مرسی گلی جان
  19. وااااااااااااای بالاخره یکی نقد کرد اول مرسی از اینکه این صفحه رو یه نظر کردید واقعا وقتی دیدم یه نفر نقد کرده تپش قلب گرفتم فکر کردم خیلی خرابکاری کردم خب بریم سر وقت نقد شما بله اونجا رو متوجه هستم که یکم سریع جلو رفت . راستش رو بخواید یه مدت نگران این بودم که تعداد صفحات رمان بالا رفته این شد که پامو گذاشتم رو گاز . البته اتفاق خاصی برای او یه هفته در نظر نداشتم ولی در کل میشد یکم قر و فر توش اومد . در مورد ادم شدن ارتام هم باید بگم که واقعا برام سخت بود اینو ادم کنم . ادم اول یه کاری میکنه بعد مثل یه چیزی توی گل میمونه حکایت بنده است . من زیادی رو انعطاف ناپذیر بودن
  20. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    با نگاه خیره ای به چشمانم زل می زند . مکث بلند بالایش باعث می شود به فکر فرو بروم و خودم را بابت عجول بازی ام سرزنش کنم . خجالت زده دم می زنم : عذر می خوام وسط حرفتون پریدم . داشتید می گفتید . مکثش را می خورد و ادامه می دهد : آره ...مادرش فوت کرد. بعد از اون زندگی من و آرتام عوض شد . به جای نزدیکتر شدن بهم دیگه از هم یه خرده فاصله گرفتیم ولی این فاصله باعث نشد که من پسرمو نشناسم . میدونی یکم عجیبه که آدم خودشو نشناسه . آرتام از خیلی جهات شبیه منه و راحت می تونم بگم هیچ کس اندازه ی من آرتامو نمی شناسه . مکث کوتاهی می کند و ادامه می دهد : من تقریبا از همون اوایل رابطه تون در جریان بو
  21. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    صدای تقه ای که به در می خورد باعث می شود روی تخت بنشینم و با صدایی رسا بگویم : بله ؟ با چرخیدن در روی پاشنه اش و دیدن مستخدمی که به تازگی به جمع مستخدمان خانه ی پدری پیوسته است ؛ آرام لب می زنم : چی شده ؟ نمیدانم چه از من شنیده است که هول و دستپاچه دم می زند : اگه ... اگه جسارت نباشه ...باباتون اومدن خونه ...می خوان که برین پایین پیششون . نگاهم را به چهره ی دستپاچه اش میدوزم . حاضرم قسم بخورم از گلشید محبوب دل من کوچکتر است . مگر چه گفت که فکر می کرد حرفش جسارت است ؟ سری تکان می دهم و می گویم : باشه میتونی بری . پشت سر هم سر تکان می دهد و از اتاق می گریزد . از جایم بلند م
  22. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    چشمانم را می فشارم و لبخند محوی به لحن غمگین اش می زنم و می گویم : شوخی کردم کوچولو .تا یه ساعتی پیشم بمون بعد خودم برت می گردونم . با لحنی که دوباره شارژ می شود ؛ می گوید : باشه پس می بینمت دیگه . تماس را قطع می کنم و به این می اندیشم من چه قدر می توانم پای این قول های لعنتی بمانم ؟ من مردی نبودم که چیزی را نصفه و نیمه بخواهم . من تمام گلشید را می خواستم . تمام تمامش را . از جایم بر می خیزم و به سمت حمام می روم . شاید آب سرد بتواند این افکار لعنتی را منجمد کند و به انباری تاریک مغزم بفرستد . *** از پنجره ی خانه برای ستایش دست تکان می دهد و رفتنش را نظاره گر می شوم. به یک
  23. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    از عالم خیال بیرون می آیم و می گویم : گفتم که ! توی شرکت . مادر چشم هایش را ریز می کند و دم می زند : راستشو بگو . آب دهانم را قورت می دهم . اگه راستش را می گفتم تمام سخنرانی هایی که در طی این یک ساعت من و مادر برای هم کردیم باد هوا می شود . اگه راستش را می گفتم خط باطلی بر تمام حرف های مادر که معتقد بود آنقدرها هم که گلرو می گوید شرارت از نگاهش نمی ریزد و به نظر می آید که تو را دوست دارد و فلان و فلان می کشیدم . صدای مادر مرا از جا می پراند. - گوش کن گلشید . من احمق نیستم . با یه بار دیدن یه آدم همه ی حرفای پشت سرشو ندید نمی گیرم . چشمامو بستم چون اگه یه چیزیو توی این چند وقت
  24. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    بی تفاوت لب می زند : چیزی توی زندگیم نیست که منو آزار بده . مطمئن باش . تک خنده ای می کنم و می گویم : واقعا ؟ به چشمانم زل می زند و در جواب حرفم سکوت می کند . برای عوض شدن بحث می پرسد : مامان و بابات سر شوهر گلرو هم اینقدر حساسیت داشتن ؟ با شیطنت نگاهش می کنم و می گویم : شوهر گلرو هم ؟ همچین میگی انگار شوهر منی ! انتظار دارم بخندد . توقع دارم سر به سرم بگذارد و بگوید توام بدت نمی آید ولی در کمال تعجب می پرسد : تا حالا بهش فکر کردی ؟ با تعجب می پرسم : به چی ؟ سرعت ماشین را زیاد می کند و لب می زند : به اینکه یه روز زنم بشی ؟ لب پایینم را با دندان می گزم . لبخ
  25. ati_heureux

    فابرکستل | ati_heureux

    اول از همه سلام به دوستای خوشگلم دوم به خاطر این غیبته دو هفته ای خیلی عذر می خوام و واقعا دلیل قانع کننده براش دارم . باور کنید تقصیر من نبود قضیه از این قراره که دو هفته پیش به طرز ناگهانی تلفن خونه ی ما قطع شد و بعد یه روز که وصلش کردن دیدیم ای دل غافل شماره ی خونه مون عوض شده . از اونجایی که مودم اینترنت بنده ای دی اس ال هستش و وابستگی شدیدی به خط تلفن داره من دو هفته ای میشه نت ندارم . چون من توی ورد تایپ می کنم و بعد رمان رو میذارم نشد دیگه از گوشی براتون پست بذارم . در کل شرمنده . همین طور که می بینید عنوان منتقدم رو هم ازم گرفتن که ایرادی نداره و حقم دارن من کارای دانشگام اجازه ن
×
×
  • اضافه کردن...