رفتن به مطلب
Added by Amir

Lunatic

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,666
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

تمامی مطالب نوشته شده توسط Lunatic

  1. سلام سلام خوبین؟ خوشین؟ میبینم به آخر تعطیلات رسیدیم تاپیک مشاعره ها تکراری نشده؟ نوبت هرچی هم باشه الان نوبت مشاعره با اشعار فروغ فرخزاده می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
  2. داستان کوتاه | عاشقانه

    درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم . تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید . مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡
  3. داستان کوتاه | اجتماعی و درام

    درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم . تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید . مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡
  4. دیالوگ های کارتونی

    خب خب خب من اومدم بایه تایپیک دیگه خیلی سری برم سراصل مطلب... این دوستان هی میان دیالوگ ماندگار میزنن مگه فقط فیلم بزرگونه هادیالوگ ماندگار پاره؟ کارتون های بچگونه هم دیالوگ ماندگارداره ماهم اینجامیخوایم ثابتش کنیم پس بریم که داشته باشیم
  5. منم یکی از اون ۱۱ تام بچه های ما نداشتن مدرسه فوتبال پا گرفتن تو زمین خاکی، تو مدرسه، تو پارک یاد نگرفتن از معلم اروپایی بالا اومدن با گل کوچیک و روپایی...» آی‌اسپورت- مدتی به جام‌جهانی مانده بود که امیر تتلو خواننده جوان، از همانها که زیرزمینی‌شان می‌نامند لباس سپید ملی را پوشید و خواند: «منم یکی از اون یازده تام» در آن روزهای خوف و رجا عجیب به دلمان نشست، وقتی از عقاب می‌گفت که «کم نداشتیم عابدزاده ها رو» یاجادوگر و خسرو حیدری را ستایش می‌کرد که «از جنوب تا انزلی من علی کریمی و خسرو حیدری کم ندیدم» امیر آن روزها مثبت بود و خواستنی. لابد همین بود که سردار آزمون بلافاصله برایش استوری گذاشت که «عاشقتم» آن روزها هنوز او و طارمی بخاطر حمایت از آتنا اصلانی از امیر فحش نخورده بودند؛ دوست داشتن آن امیربرخلاف این یکی کار راحتی بود. بازیکنان پرسپولیس قبل از بازیهای سخت و نفس‌گیر با ملودی‌های لطیف و مخملی او ذهنشان را آرام می‌کردند. همخوانی‌شان در اتوبوس تیم دیدنی‌ست: «تو بهم دادی آرامشو حالا که دل من باهاته.. شکر» آرامش آن روزها همسایه دیوار به دیوار امیر بود و امروز فرسنگ‌ها از او دور است. جوانی که خودرو و خودجوش «ستاره» شد اما آداب ستارگی را نیاموخت، دیگران هم قدمی برایش برنداشتند جز آنکه منفعتی طلب ‌کردند. یکی تماشاگر برای تیمش می‌خواست، دیگری توجه جوانان را و آن یکی حضور یک سلبریتی و فلش عکاسان را. نه فرهاد کاظمی روی چمن و نه وحید شمسایی در سالن، رک و صریح به او نگفتند که شروع ورزش قهرمانی، آنهم فوتبال در حد لیگ برتر با مختصات بدنی و سنی‌اش جور در نمی‌آید. هیچکس به پادشاه نگفت لخت است، شاید هم گفتند و به خرجش نرفت. هرچه بود امیر قصه ما شوخی شوخی همه چیز را جدی گرفت. از رفاقت با صادقیان شروع کرد تا یک روز ناگهان سر تمرین پرسپولیس آفتابی شد. اولین سیلی را از حقیقت همان بعد از ‌ظهر گرم خورد آنجا که با سگرمه‌های درهم درخشان مواجه شد تا روزنامه گل تیتر بزند «تتلو از تمرین پرسپولیس اخراج شد» تا امیر بخواند «خیلی جاها شدیم خسته و کوچیک» هرچند کمی آنسوتر نقل قول مبالغه‌آمیز صادقیان به چشم می‌خورد که«فوتبال داش امیرم بد نیست» شاید همین دایه‌های مهربان‌تر از مادر نگذاشتند امیر به جایگاه حقیقی‌اش برگردد و بگوید آقا نادر بریم؟ امیر ماند و دن کیشوت‌وار با آسیاب‌های بادی ذهنش جنگید و هر روز بیشتر از قبل دشمنان خیالی جست. یک روز مسلمان را به فحش بست، روز دیگر بیرانوند را. به خیالش ایراد از رنگ سرخ است و رنگ عوض کرد و ۸ قرمز گذاشت و ۷ آبی برداشت. غافل از آنکه ایراد کار جای دیگری است. امیر آنچنان تنها شده بود که از مردمان بی‌عشق گفت که کبوترا رو پر دادند. نگرانی دوستانش را شنید اما اهمیت نداد «میگندیوونه شدی روزی ۷،۸ تا پست رو اینستا» همان پستهای بی‌نظم و قاعده که از مقوله حجاب تا کیک زرد را شامل میشد. انگار باید درباره همه چیز صاحب‌نظر باشد و همین باعث سقوط سریعترش شد. یک مشاور رسانه‌ای، یک مدیا منیجر کمترین چیزی بود که امیر میخواست تا تبدیل به چیزی نشود که امروز است! هرچند خودش هم بی‌تقصیر نیست؛ «نه حوصله‌ی نصیحت دارم، نه سَر در میاره کسی از کارم» شاید ما هم مقصریم که هنرش را نداشتیم از چهره‌ای که ۴ میلیون سرمایه اجتماعی فقط در اینستا دارد بهره ببریم. در غرب تمام رسانه‌ها بسیج می‌شوند تا جوانکی مانند جاستین بیبر را پروموت کنند، ما اینجا با استعدادهای خودساخته‌مان هم خوب تا نمی‌کنیم. هرچه هست امروز امیر مقصودلو به جایی رسیده که نباید. با مواضع رادیکال و افراطی، با توهین به همه کس و همه چیز، تیشه به ریشه محبوبیتش زده است. گاهی هم که زورش به کسی نرسیده نشتری برداشته و کالبدش را خال فراوان کوبیده تا امروز همان کسی که می‌خواست سفیر صلح باشد، هیبتی شبیه خدای جنگ پیدا کند! او که میخواند «نفسامون وصله جدا ممکنه که خفه شیم» حالا می‌گوید من از همه بیزارم. او که یک روز غصه اسطوره هایی را می‌خورد که «بابی‌لطفی خدافظی کردن؛ آقا مهدوی کیا و علی آقا کریمی» امروز با الفاظ رکیک به شجاعی میتازد که چرا از آنها حمایت کرده است. کاش به اینجا نمی‌رسیدی امیر، کاش هنوزم یکی بودی که یک ماه به جام جهانی مانده با سر افراشته می‌خواندی؛ «ما هممون پشت همدیگه با شعار یا زهراییم ما همه کل ایران امسال یکی از اون ۱۱ تاییم»
  6. ~*~آقا امیر تولدتون مبارک~*~

    Happy birthday mr president
  7. :19::19:قوربونت بشم من تولد گذشتت مبارک.

    یک بهار به بهار های قبلیت اضافه شد امیدوارم بهار خوبی باشه برات:kissing:

    دلم برات یه اتم شده

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام

      مرسی جانا ^_^:heart:

      منم دلم برات تنگه:/:heart:

  8. مصاحبه با نویسندهٔ عزیز انجمن dokhtar_abi

    بشتابییییید
  9. مصاحبه با نویسندهٔ عزیز انجمن Hipasos

    چرا هیچ مشارکتی نمی بینم چرا هیچ مشارکتی نمی بینم چرا هیچ مشارکتی نمی بینم چرا هیچ مشارکتی نمی بینم
  10. :dnc:خبر خوشی که به دستم رسید و باعث شد خستگی این مدت بعد از امتحانا و از تنم خارج بشه، اول شدنم توی استان بود

    :19::19::19:

    دعاکنید داستانام کشوری هم رتبه بیاره

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. marjoosh

      marjoosh

      ان شاءالله عزیزم:heart:

    3. .mahdiyeh.
    4. minoii

      minoii

      مبارکه عزیزمممم انش الله که رتبه هم میاری 

  11. درود و عرض ادب خدمت خانواده نودهشتیا. تصمیم داریم که برای انجمن یک تقویم ماهانه تشکیل بدیم . در این تاپیک ما مناسب ها رو اعلام می کنیم و گاهی برای برخی از مناسب ها مسابقات ضمیمه می کنیم تا اون تاریخ موندگار تر بشه . قوانینی که باید پس از این رعایت کنید رو پایین براتون ذکر می کنم . در صورتی که قوانین زیر رو نادیده بگیرید اخطار دریافت می کنید . ایجاد هرگونه تاپیک با محتوای مناسبت مذهبی،مناسبت تاریخی،تبریک تولدو...ممنوع می باشد. تاپیک ذیل حذف شده و استارتر اخطار می گیرد . ایجاد هرگونه تاپیک با محتوای مسابقات فرهنگی،هنری،ورزشی و...بدون اطلاع قبلی ممنوع می باشد. تاپیک ذیل حذف شده و استارتر اخطار می گیرد . از ایجاد هرگونه تاپیک تکراری و متفرقه پرهیزکنید. از ارسال هرگونه پستی در زیر این پست پرهیزکنید. آخرهرماه سوژه های جمع آوری شده تیتری در تاپیک قرار می گیرد . برای قرار دادن سوژه های خوبه خصوصی بنده پیام ارسال کنید. با آرزوی بهترین ها برای شما دوستان عزیز
  12. عفرین سقوط کرد | مانداناخاتمی

    عفرین سقوط کرد. باید بگویم اصلا اندوهگین نشدم و مانند بقیه مدعیان حقوق بشر، سوگوار ارزشها نشدم. به هیچ وجه هم نگرانِ افتادن آخرین برگ ِ خشک از درخت خزان زدهٔ انسانیت و شرافت نیستم. منتظر قضاوت همان یک سطر از تاریخ هم نیستم. اهمیتی هم ندارد که همهٔ جنایت ها و ناکامی های زمانم را در جمله‌ای خبری و پیش پا افتاده بنویسد تا آیندگان نچ نچی ناقابل خرجمان کنند و عبرت بگیرند. چه بسا نوشدارویی اختراع کنند تا مرگ فجیع این همه سهراب جوان و عاشق را به نوشیدن شربت قند و عسل تبدیل کند. باید بگویم آسوده ام. همین. شاید چون فکر می کنم زندگی فاصله‌ای ست بین دو کابوس. و شاید کودکان عفرین در فاصلهٔ این کابوس رویای زندگی را ببینند. خیلی کوچک بودم که رویایی را دیدم. رویایی روشن از قتل عام مردمی که در کوچه و خیابان بدست افراد ناشناسی تیر باران می شدند. کسی این مردم را نمی شناخت کسی هم قاتل ها را نمی شناخت. مثل این بود که ادمهایی را مثل مجسمه و مترسک در گوشه ای از نقشه گذاشته اند و ناگهان ماشینهای جنگی آدمهایی نقاب زده را به میان انها پیاده کردند تا جنایت را تعریف کنند. یادم هست آدمهایی که هدف تیر قرار می گرفتند فریاد نمی زدند. حتی فرار هم نمی کردند. شاید هم موقع مردن نفس راحتی هم می کشیدند و بعد جنازه هاشان آنقدر می ماند تا بعد از کشتنِ اخرین آدم، بولدوزر همهٔ خیابان را از جنازه ها پاک کند و بعد از مدتی کسانی بیایند تا از شرافت و حقوق آدمها دفاع کنند و اشک بریزند و شمع و عود حرام کنند. من بین آخرین جنازه ها بودم. لای آدمهایی که ناگهان تیر خورده و به زمین افتاده بودند و با بولدوزر پشت تپه ای ریخته بودند. من زیر جنازه ها بودم. خودم را به مرگ زده بودم و کپه کپه جنازه روی من می ریخت. پدرها و مادرها و همکلاسی هایم ساکت و خاموش با زخمهایی که خشک شده بودند برسرم می ریختند. بدون هیچ زخم و جراحتی درد داشتم و خونین بودم. تنها چیزی که از آن رویا به یاد دارم ارامشی بود که از مردنی اینچنین نصیبم شده بود. باور کرده بودم تنها راه خلاصم از این همه وحشت این است که بمیرم. اکنون چهل سال از آن رویا میگذرد. حالا من روحی آزادم. چرا که یکبار همراه بقیه مردم در قتل عامی وحشیانه کشته و با بقیه جنازه ها در مکانی دور از شهر خاک شدم. من ازادم و تنها مفهوم جاودانهٔ بشر این است که هیچ قدرتی نمی تواند یک روح آزاد را تیرباران کند. پایان
  13. بی تفاوت | فروغ فرخزاد

    «دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد...آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟» «البته شام می‌خوریم، اما بعد...» و او با خون‌سردی گفت: «بعد هر طور که دلت می‌خواهد رفتار کن.» «من این‌جا نمی‌مانم.» و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌کند، چیزی خواسته باشد. «اما او خندید، خنده‌اش رنجم می‌داد، چون می‌دانستم که همه چیز را در من می‌خواند.» «البته اگر بخواهی، می‌روی.» من بی‌آن‌که خودم بخواهم التماس می‌کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب می‌کرد، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن اوجِ بی‌نیازی پایین آمده باشد. آهسته گفتم: «نه، اگر تو بخواهی می‌مانم...و در غیر این صورت...» نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌که می‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنایه‌آلودی گفت: «من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی... تو می‌دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.» میز کوچکش را جلو کشید. «شراب خوبی هم در خانه داریم.» من می‌دانستم که تسلیمم و ت**** نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می‌ترسیدم که تا مرحله ی زنِ حساب‌گری تنزل کنم. در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر می‌کرد به شوخی گفت: «آن‌هایی که با زبان‌شان به آدم فحش می‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش می‌کنند.» و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد. شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمه ی ملایمی شعله می‌کشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همه ی دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌کرد. و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم. «آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟» و او با خون‌سردی گفت: «دوستِ کوچکِ من نوشیدنی‌ات را بخور، آن‌وقت می‌رویم در آن اتاق دراز می‌کشیم و من برای تو قصه می‌گویم.» سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌هایش می‌سوخت. حس کردم که پلک‌هایم داغ و سنگین می‌شوند. رویایی روی پیک‌هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌کند... پایان
  14. بی تفاوت | فروغ فرخزاد

    وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ی ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. «می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!» مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.» وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمه ی «شما» بین من و خودش دیواری بکشد. آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن. آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی‌آن‌که خودم توجهی داشته باشم تکرا رکردم: «با این ترتیب.» و صدای او را شنیدم: «حالا می‌توانیم شروع کنیم.» ادامه دارد...
  15. اشعار هنری لانگ فلو

    بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد که بدشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند
  16. بی تفاوت | فروغ فرخزاد

    این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌آن‌که به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچ‌وقت راجع به گفته‌های او عمیقانه فکر نمی‌کردم. از این کار می‌ترسیدم و پیوسته در همة حرکات و گفته‌های او به دنبال یک اعتراف می‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌کرد. با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم: «دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟» و در آن حال دلم می‌خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجه ی کتاب‌ها ایستاد. «همه‌اش حساب می‌کنی، همه‌اش به خودت فکر می‌کنی.» و آن وقت با هیجان به‌طرف من برگشت. «بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.» آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می‌دانستم که چه می‌خواهد و چه می‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌خندد، فقط می‌خندد، فقط می‌خندد به همه‌چیز و به همه‌کس، حتی به خودش. اما من نمی‌توانستم مثل او باشم، می‌خواستم فریاد بزنم: «دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.» اما احساس کردم که قدم‌هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هایم مرا یاری نمی‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌نیازی رسیدن...آه، شاید همة سال‌های عمرم کافی نبودند و من بی‌هوده تلاش می‌کردم: بی‌هوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم. از مقابل گنجه ی کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه‌انگیز بود. «گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟» قلبم لرزید. نمی‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را به‌خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم: «این طور تصمیم گرفته بودم.» «و حالا چه‌طور؟» بیش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می‌خواستم؟ «حالا، حالا،...آه، نمی‌دانم!» شاید او همین را می‌خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌وقت او با اطمینان برخاست. «شام را با هم می‌خوریم.» من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم: «نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.» و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌گفت: ادامه دارد...
  17. نامه های فروغ فرخزاد

    نامه شماره ۲ پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یک ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت کرده ام و می خواهم بگویم که نتیجه کاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا که عصر است کاملا امیدوارم که می توانم تو را داشته باشم . پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت کردم و حالا می خواهم بگویم که مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را کاملا متقاعد کرده ام فقط چیزی که مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب کنم تا ببیمی چه قدر باید خرج کنی و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل که خیاط ها اولا نمی توانند آن طور که من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این که پولی را که می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فکر نمی کنم از 100 تومان بیشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها ( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذکر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می کنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه که اتفاقی پیش می اید پس روی هم می شود حدکثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین کردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه کنی اگر هم نمی توانی بگو تا یک قدری تجدید نظر بکنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را کنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس راستی می خواهم بگویم که پدرم امروز یا فردا حتما می اید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را که می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است که به محض آمدن او صحبت تو را پیش بکشد و هر طور شده رضایتش را جلب کند مطمئنم که راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد کردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می کنم اجازه دهید زودتر این کار خاتمه پیدا کند و این را هم بنویس که اگر فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع کنی و بعد وقت هم بخواه ، می خواهم یک طوری باشد که او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد فکر می کنم وضع ما حالا دیگر کاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا کن به خدا خیلی خوب است من که همیشه از خدا کمک می خواهم تو هم همین طور باش می دانم که موفق خواهی شد . خداحافظ تو فروغ
  18. نامه های فروغ فرخزاد

    نامه شماره 1 پرویز حتما منتظر جواب نامه ات هستی من فکر می کردم که بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فکر این که شاید تو هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ کرده ام مرا راحت نمی گذارد من نامه ی تو را خواندم درست است که از تو چنین انتظاری نداشتم ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی کرده ام از آن جهت خیالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتی که باید روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام کنی چون تا روز جمعه 5 روز بیشتر باقی نمانده و ما نمی توانیم آن همه کار را در ظرف مدت کوتاهی انجام دهیم این جواب من است موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم. خداحافظ فروغ
  19. بی تفاوت | فروغ فرخزاد

    سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم: «که چه؟ چرا به من راه نمی‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌وقت نمی‌گویی که از من چه می‌خواهی، هیچ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتی اگر کلمه ی تلخی باشد. شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهه ی مردگان از سرمای وحشت‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌هایم را به زیر انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!» نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌رنگ و باریک بود و دسته ی عینک رابا هیجان می‌فشرد، سینه‌اش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند - خاموشی «زندگی» را می‌نگریست و چانه ی محکم و لب‌های لرزانش، و نمی‌دانم چرا بی‌هوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم. او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های کشیده‌اش به سوی من می‌امد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!» سرم را با بی‌اعتنایی نومیدانه‌ای تکان دادم. «چه چیز را بگویم چه چیز را؟» به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم: «قضیه خیلی یک‌طرفی است نه، من اشتباه می‌کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.» آن‌وقت او دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های من و روی صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه‌ها و پیشانی من مالید و در همه ی این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می‌گرفت. «اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطراف‌مان، و دیگران را هم ببینیم.» «عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخرة کلمات تنظیم کنیم؟» آه، او پیوسته با این فلسفه‌ها مرا گم‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟! ادامه دارد...
  20. نامه های فروغ فرخزاد

    نامه شماره 1 پرویز محبوبم این اولینن امه ای است که بلافاصله پس از ورود به تهران برایت می نویسم . مسافرت من با همه ی تلخی و ناراحتی هایی که داشت بالاخره گذشت و کنون که در ایناتاق خلوت به نوشتن این نامه مشغولم چیزی جز یک خستگی زیاد و رنج دهنده از آ۹ن همه ناراحتی ها در وجودم باقی نیست . هم الان از خانه ی شما آمده ام . پرویز به خاطر تو و به خاطر این که تو مادرت را دوست داری لازم دیدم که همین امشب به آنجا بروم . همه سلامت بودند و من هم تا آنجا که توانستم از زندگی خودمان و از تو برایشان صحبت کردم . حکمت هم بود پیغام تو را به او رساندم خوشبختانه از قراری که او می گفت جاویدی کار تو را درست کرده و حتی پول را هم گرفته فقط منتظر این است که بفهمد ایا پول را باید به من بدهد یا به تو در هر حال خودت می توانی درباره ی این موضوع تصمیم بگیری . پرویز مامانم لباسهای بچه ی مرا دوخته تخت و کمد هم سفارش داده و گفته است که کالسکه هم به اتفاق هم برایش انتخاب می کنیم و می خریم این هم یک مژده یدگر که تو پدرسوخته دیگر به فکر کالسکه و چیزهای دیگر نباش . البته اینها اطلاعات و اخباری است که درعرض همین امشب کسب کرده امن و بیش از این دیگر خبری نمی دانم . بیژن هم به اتفاق مادر بزرگش رفت و قرار است برای ترتیب دادن کارش به خانه ی ما بیاید . پرویز می دانی چند روز است تو را ندیده ام . یک روز درست یک روز تمام است که وجود تو را در کنار خود احساس نمی کنم . صدای تو را نمی شنوم و نمی توانم مثل یک موجود خوشبخت خودم را در میان بازوان تو پنهان سازم. پرویز همین فکر برای رنج دادن من کافی ست تو نمی دانی از آن ساعت که از تو جدا شده ام تا به حال چه افکار تیره و غم انگیزی در مغزم رسوخ پیدا کرده . پیوسته فشار بغضی را در گلویم احساس می کنم میل دارم گریه کنم چهره ی تو یک لحظه هم از مقابل چشم من دور نمی شود تو را می بینم که با نگاه مهربان و پر از عشقت به روی من خیره شده ای و در آن حال قلبم با فشار دردنکی در سینه ام به تپش در می اید و گرمی اشک را بر گونه هایم احساس می کنم . پرویز من نمی توانم خودم را با این فکر تسلی دهم که 20 روز دیگر تو را می بینم ... نه ... غم من برای یک روز و دو روز نیست . اصولا من به این موضوع از نظر کمیت فکر نمی کنم کیفیت آن برای من غم آور است . من نمی توانم از تو دور باشم . دوری از تو مرا رنج می دهد حال چه فرق می کند اگر این دوری دو روز یا صد سال باشد . پرویز من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم من تو را با هیجان یک عشق مقدس و پکی دوست دارم . عشقی که تصور نمی کنم در دنیا نظیری داشته باشد . پرویز چه فایده دارد اگر یک بار دیگر به تو بگویم که تو را می پرستم تو را به راستی می پرستم مگر تو خود این را نمی دانی ؟ پرویز به من بگو با تنهایی چهمی کنی برای من بنویس غذا چه می خوری و برنامه زندگی ات چیست . پرویز من دیگر هرگز از تو جدا نمی شوم این خرین بار است من تنهایی را دوست ندارم . زندگی من با عشق تو توام شده و وجود توست که سیاه و تاریک می شود نمی خواهم نامه ام را تمام کنم مهران از اتاق دیگر مرا صدا می زند ولی من نمی خخواهم این آخرین وسیله ای را کهبرای تسکین دردهای خود در دست دارم ازدست بدهم . پرویز برای من نامه بنویس آن قدر بنویس که خسته بشوم هر روز بنویس این آرزوی من است و تو اگر مرا دوست داشته باشی به آرزوی من توجه خواهی کرد . پرویز من از فردا مرتب برای تو کاغذ می نویسم و جریان زندگیم را به طور مفصل شرح می دهم و از تو هم همین انتظار را دارم اگر نامه ی امشب من بد خط و کثیف است مرا ببخش زیرا آنقدر خسته هستم که اگر فکر و خیال تو راحتم می گذاشت کنون در خوابی فرو می رفتم که انتهای آن فردا شب باشد . پرویز بوسه های مشتاقانه ی مرا بپذیر . به امید دیدار فروغ
  21. رمان، روایتی از 5 زندگی مختلف در یک مجتمع مسکونی را به تصویر می کشد که هریک با مساله ای خاص که ریشه درونی دارد گره خورده است. دانیال فردی است منزوی که تا انتهای داستان کوهی از شکوه ها را با مضامینی ملموس و تاثیرگذار به مردم نثار می کند، چه بسا وجود زخمی روی سرش نشان از کینه های ماندگار اوست. او به یاری مطالعات فلسفی و تاریخی زیادی که داشته است، پرده از حقایقی تلخ در زندگی آدمها بر می دارد که علی رقم فضای تنفرآمیز و منفی گرایانه حاکم بر آن، مخاطب را عمیقا به فکر وا می دارد؛ نمونه ای از آن هنگامی است که نویسنده (که در لفاف دانیال خودنمایی می کند) سخنی از آنتونی فلو به میان می آورد که می گوید «وجود جهانی که آدمهای حقیقتا آزادش همیشه بر طریق صواب باشند، منطقا امکان پذیره و خداوند اگر قادر مطلق بود، می تونست هر وضعیت امور منطقا ممکنی رو محقق کنه». مادر وی نیز پیرزنی است که تمام عمر با باورهای خود زندگی نموده و اصلا زیر سوال بردن هیچ چیز برایش تعریف شده نیست و در برابر پسرش چاره ای جز بی توجهی و غصه خوردن ندارد؛ این تقابل اکنون در بسیاری از زندگی های نسل جدید با قدیم به چشم می خورد. داستان دیگر مربوط به مردی است به نام محسن که از همسر خود جدا شده و با فرزند خود -درنا- زندگی می کند. وی در کش و قوس حضانت فرزندش بسر می برد و این مساله با دانستن حامله بودن همسرش از او، تشدید می شود. نقطه عطف داستان وی زمانی است که با همسرش در خیابان گفتگویی می کند و در این گفتگو تلنگری به او وارد می شود که چرا اینقدر دیر متوجه می شود، درگیری بیش از حد وی با روزنامه نگاری آنهم با محوریت حقوق زنان! او را از زن خود دور کرده و عامل جدایی او بوده است؟ حامد، جوان عکاسی است که از نامزد خود که در آمستردام بسر می برد دور است. آشنایی او با یکی از مشتریانش به نام نگار و شباهت وی به نامزدش، شدیدا احساسات او را بر می انگیزد و عکس او را تدریجا جایگزین عکس مهناز(نامزدش) می کند. بد ماجرا زمانی است که مهناز باز می گردد و دست بر قضا نامه حامد به نگار که یک دودلی عاشقانه توام با محافظه کاری در آن جاری است را می بیند و به حال خود افسوس می خورد. سوسن، کاراکتر دیگر رمان است که یک فاحشه است. از هوس رانی مردها به انزجار آمده است و از زندگی خود بیزار است. اما این زندگی یکنواخت با ورود یک شاعر متلاطم می شود. شاعری که در ازای پرداخت پول تنها سوسن را تا صبح نظاره می کند و در وصف او شعر می سراید. سوسن پس از مدتی این تلاطم درونی و احساس متفاوت را در خود حس می کند و بیقراری رسیدن به شاعر در او شعله می کشد؛ اما شاعر وصال را پایان عشق زیبای سوسن می داند و با شرمندگی به زمینی شدن عشقش دست رد می زند و سوسن را در برزخی عجیب باقی می گذارد. نمای دیگر رمان نمایش تنازع و ریاکاری عده ای بنگاهی بر سر ملکی ارزشمند از یک ایرانی مقیم خارج است که قصد بازگشت و رسیدگی دارد. شخصیت های اصلی این ماجرا نه تنها مالک را به قتل می رسانند بلکه واسط آنها که منجر به این آشنایی شده بود را نیز سر به نیست می کنند. محل قابل تامل زمانی است که بانی این کثافت کاری ها از رادیو جمله ای از امام علی می شنود:«بخدا سوگند که دنیای شما نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی» و کمی به فکر فرو می رود. تصویر پستی و توحش این قشر افراد در نماهای مختلف این داستان بوضوح خودنمایی می کند؛ و چه بسا متناظرترین مخاطب برای فریادهای محکوم آمیز دانیال این شخصیت ها باشند. و نهایتا آخرین ماجرا مربوط به یک زوج دکتر می باشد که فرزند آنها از بیماری سرطان در بیمارستان بستری است و یاس و اندوه در خانواده موج می زند. علی رغم علم و امکانات زیادی که نزد آنهاست، قادر به نجات فرزند خود نیستند و در حالت تعلیقی زجرآور بسر می برند (این تعلیق برزخ مانند را به نوعی در هریک از شخصیت های اصلی می توانند لمس نمود). اما در آخر پیام الکترونیکی نوید بخشی از غرب، امید را به آنها بر می گرداند که کمی پایان این داستان را همچون فیلم های ایرانی می کند! و رمان با تصویری از چند فضانورد سرگردان (که می تواند سمبلی از انسان های آشفته دانست) در صفحه کامپیوتر دکتر به پایان می رسد. در کل سبک موازی پیشرونده رمان و پایان بی سرانجام آن، در نوع خود جذاب است. در مجموع می توان نقاط مشترکی مخفی همچون نارضایتی را در تمام داستان های مذکور یافت که حاکی از حقایقی تلخ در پس زمینه جامعه امروز هستند، حتی مجتمع مسکونی را می توان مجاز از این جامعه دانست.
  22. عاشقانه های مصطفی مستور

    وقتی دل دست‌ هايم تنگ می‌ شود برای انگشتان کوچکت آن‌ ها را می‌ گذارم برابر خورشيد تا با ترکيبی از کسوف و گرما دوری‌ ات را معنا کنم ((مصطفی مستور))
  23. عاشقانه های لیلاکردبچه

    هربار به تو فکر می کنم یکی از دکمه هایم شل می شود انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد و چیزی به نبضم اضافه می شود که در شعرهایم نمی گنجد کافی ست تو را به نام بخوانم تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست و چگونه لرزش لب های من دنیا را به حاشیه می برد دوستت دارم با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند و تمام هجاهای غمگینی که به خاطر تو شعر می شوند دوستت دارم با صدای بلند دوستت دارم با صدای آهسته دوستت دارم . . . . و خواستن تو جنینی است در من که نه سقط می شود نه به دنیا می آید
  24. در این بیانیه‌، که به امضای چندین وزیر سابق و چند مقام دولتی دیگر رسیده و در فارس و تسنیم منتشر شده، آمده است که "مخالف‌خوانی" و "مواضع و رفتارهای ساختارشکنانه" آقای احمدی‌نژاد "خدمات گسترده مدیران و نیروهای متخصص، ولایتمدار و مردمی دولت‌های مذکور را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد." امضاکنندگان در این بیانیه از آقای احمدی‌نژاد نام نبرده‌اند و از او با عنوان "رئیس دولت نهم و دهم" یاد کرده‌اند. محمود احمدی‌نژاد در ماه‌های اخیر از روندهای جاری در جمهوری اسلامی و نهادهای آن، به خصوص قوه قضاییه، انتقادهای تندی کرده و نامه‌هایی خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای نوشته است. آقای احمدی‌نژاد سال گذشته در انتخابات ریاست جمهوری رد صلاحیت شد. رهبر ایران چند ماه پیش گفته بود نامزدی او را به مصلحت نمی‌داند. وزیران سابق دولت محمود احمدی‌نژاد و چند مقام دیگر دولت در زمان او، در بیانیه خود از "نامه‌پراکنی‌های غیرمتعارف، طرح خواسته‌های غیرقانونی مانند برگزاری زودهنگام انتخابات، تضعیف نهادها و ارکان نظام اسلامی به بهانه نقد و اصلاح‌گری" انتقاد کرده‌اند. آنها همچنین از استفاده آقای احمدی‌نژاد از عبارت "مهندسی انتخابات"، که ادعای طرفداران میرحسین موسوی و مهدی کروبی بود، انتقاد کرده‌اند و گفته‌اند او از "شعارهای انقلابی" فاصله گرفته است. در این بیانیه به آقای احمدی‌نژاد توصیه شده است که به "ولایت‌پذیری و خدمت خالصانه به مردم" بازگردد، که از نظر نویسندگان نامه در سال دلیل محبوبیت آقای احمدی‌نژاد بوده است.
  25. مجموعه مقالات احسان محمدی

    خدا را شکر همیشه تقصیر کسی دیگر است! در ماجرای گران شدن دلار همه ما دوست داریم دولت را سرزنش کنیم که قادر به مدیریت فضا نیست. حتی آنها که صبح علی الطلوع زنبیل می گذارند که دلار بخرند و به قیمت کمی بیشتر بفروشند و سودی کنند ... عصرایران؛ احسان محمدی- روزنامه نگارها معتقدند مشکلات کشور تقصیر سیاست‌مداران است و سیاسیون ایمان دارند رسانه‌ها جریان سازی منفی می‌کنند. معلم‌ها از دانش موزان گله می کنند که دل به درس نمی دهند و دانش آموزان با اطمینان می گویند معلم ها خوب درس نمی دهند. کارگرها گله می کنند حقوق شان ضایع می شود و کافرماها مدعی هستند کارگرها آنطور که باید کار نمی کنند و ... همیشه تقصیر یک نفر دیگر است. سال ها پیش ناپلئون بناپارت گفت: «پیروزی هزار پدر دارد و شکست یتیم است». وقتی موفقیتی حاصل می شود هرکس سعی می کند جلو بپرد و بگوید به واسطه تلاش او بوده که این پیروزی به دست آمده و باید تکه بزرگتری از کیک را به او بدهند اما در زمان شکست همه خودشان را کنار می کشند و مدعی هستند تقصیر «دیگری» است! مردم از مسئولین می خواهند حتی اگر قادر به مدیریت کشور نیستند دستکم صادقانه و شفاف بیایند و بگویند در نتیجه خطاهای مدیریتی ما دلار اینطور گران شده، دریاچه ارومیه خشک شده، سیستم بانکی مثل پنیر سوئیسی پر از سوراخ هایی است که مفسدان قادرند از آنجا وارد شوند و با گونی دلار به کانادا بروند، رشوه گرفتن رواج دارد و ... پوزش بخواهند و بگویند که با تمام وجود تلاش می کنند که این مشکلات را حل کنند. اما کمتر کسی را این سو دیده ام که اعتراف کند حفر هزاران چاه غیرمجاز توسط خود ما پیرامون دریاچه ارومیه در خشک شدن آن تاثیر داشته است، یادم نمی آید کسی گفته باشد من اشتباه کردم که رشوه دادم، اما خاطرم هست کسانی گفته اند می خواستم کارم راه بیفته یه شیرینی دادم کوفتش بشه! سودجویی فردی ما، عدم تعلق به سرزمین (فارغ از شعار)، عدم پایبندی به قانون و اخلاق حرفه ای باعث رخ دادن بسیاری از فسادها در کشور است اما نمی پذیریم. دست به سینه و طلبکار می ایستیم که من به فلانی رای دادم وظیفه اش است اوضاع را درست کند. آشغال را گوشه خیابان پرتاب می کنیم و می گوییم وظیفه شهرداری است جمع کند، با پراید در جاده پرواز می کنیم و وقتی پلیس متوقف مان می کند فحش می دهیم که کارشان گیر دادن است و یک دفترچه دست شان داده اند و باید تا شب پُر کنند و بدهند دست مافوق شان وگرنه جریمه می شوند! ... در این میان فقط ما خوبیم، پاک و پاکیزه و معصوم! در ماجرای گران شدن دلار همه ما دوست داریم دولت را سرزنش کنیم که قادر به مدیریت فضا نیست. حتی آنها که صبح علی الطلوع زنبیل می گذارند که دلار بخرند و به قیمت کمی بیشتر بفروشند و سودی کنند هم می گویند همه اش تقصیر دولت است و حاضر نیستند بپذیرند خودشان بخشی از این بلبشوی اقتصادی هستند! سر سوزنی نمی پذیرند! در چند سال اخیر حدیث روایی (الناس على دین ملوكهم/ دین مردم بر طبق دین رهبران و حاكمان آنان است)، را به عنوان یک دلیل قاطع می آوریم یعنی که گناهی بر ما وارد نیست، هرکاری می کنیم تقصیر حاکمان است! در اینکه به قول حضرت علی (ع)؛ شباهت مردم به رهبرانشان، از تأثیر پذیرى آنها از پدران و مادرانشان بیشتر است، تردیدی نیست اما آیا این یک جمله می تواند دستاویزی شود تا ما نقش خودمان را انکار کنیم و یادمان برود بخشی از شکست ها هستیم؟ ژاپنی ها ضرب المثلی دارند که می گوید:« به خاطر میخی نعلی افتاد، به خاطر نعلی اسبی افتاد، به خاطر اسبی سواری افتاد، به خاطر سواری جنگی شکست خورد، به خاطر شکستی مملکتی نابود شد و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود». ما باید بپذیریم در شکست ها هم سهم داریم.حتی در محکم نکوبیدن یک میخ به نعل! تا روزی که یاد نگیریم در رخ دادن هر ناکامی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی خانوادگی وقتی انگشت شماتت را به طرف کس دیگری نشانه می گیریم، هم زمان سه انگشت دیگر به طرف خودمان اشاره می کند، در دایره ای باطل دور می زنیم و تکرار می کنیم شب را و روز را، هنوز را ... خدا را شکر این نوشته خطاب به ما نیست و در مورد «دیگری» است!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×