رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Lunatic

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,722
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    27

تمامی مطالب نوشته شده توسط Lunatic

  1. ❉ツ❉ چالش فــــ✿ــــلانی چطوریه ؟ ❉ツ❉

    سوژه ی امروز ما کسی نیست جز: @heliya-L ببینم چطور تصوراتتون رو ازش می گید سوالات : 1-رنگ پوست ؟ 2-رنگ چشم؟ 3-رنگ مو؟ 4-اندازه مو؟ 5حالت صورت ؟(برای مثال بیضی ، دایره...) 6- قد؟ 7-وزن؟(میشه جای عدد از واژه های چاق و لاغر و... هم استفاده کرد ) 8-تیپ؟ 9- اخلاق ثابتش ؟ 10-نوع لباس پوشیدنش ؟ 11-در چه حالتی تصورش می کنید؟ 12- مدل مو؟ 13- ژستش موقع ورود به انجمن: 14-نکات اضافی ؟(اگر چیزی غیر سوالات تو ذهنتونه از سوژه می تونید بگید) 15-یه عکس که فکر می کنی سوژه هستش ؟(عکسی که شبیه سوژه تصورش می کنی) 16-تیکه کلامش: 17-دوستت رو تگ کن و دعوتش کن
  2. بسم الله الرحمن الرحیم" سلام خدمت همه دوستان نودهشتیایی امیدوارم که خوب باشید می دونم که درس و مشق وکتاب و اینا حسابی کلافتون کرده .اینجور موقع ها همه نیاز داریم تا سرمونو گرم کنیم. حالا چه چیزی بهتر از یه چالش برای سرگرم شدن هست ؟ چالشی که در اون هر چند وقت یک بار یک نفر رو سوژه قرار می دیم و حسابی سرگرم می شیم. حتما دلتون می خواد بدونید چالش از چه قراره؟! پس خوب گوش وباز کنیدتا بگم ما هفته میایم یک نفر رو انتخاب می کنیم . اوایل ممکنه شخص انتخاب شده از کادر مدیریت باشه اما بعد کم کم وارد قسمت کاربر ها می شیم. بعد از اینکه شخص مورد نظر رو با اجازه خودش انتخاب کردیم میایم سراغش در اینجا همگی نیاز به یه چیز مهم دارن. تصور ! من یه سری سوالات درباره ظاهر اون شخص طرح می کنم برای مثال : رنگ چشم ؟ رنگ مو؟ اندازه مو؟ و شما باید با استفاده از تصورتون از شخص انتخاب شده سوالات و پاسخ بدید. البته تو قسمت نکات اضافه می تونید هرچی که تو سوالات نبود رو بگید. نکات مهم : 1-داوطلب هایی که می خوان شرکت کنن و سوژه ما بشن می تونن شخصی پیام بدن 2-به هیچ عنوان نباید توهینی تو نوشته هاتون باشه . حتی به شوخی ! 3-همه کسایی که سوژه میشن ازشون اجازه گرفته میشه 4-سعی کنید به سوالات کامل پاسخ بدید 5-حتما دوست هاتون هم به تاپیک دعوت کنید 6- سوالات و کپی کنید 7-سعی کنید با رنگ دیگه جواب بدید . سوژه ی امروز ما کسی نیست جر: @venoos ببینم چطور تصوراتتون رو ازش می گید سوالات : 1-رنگ پوست ؟ 2-رنگ چشم؟ 3-رنگ مو؟ 4-اندازه مو؟ 5حالت صورت ؟(برای مثال بیضی ، دایره...) 6- قد؟ 7-وزن؟(میشه جای عدد از واژه های چاق و لاغر و... هم استفاده کرد ) 8-تیپ؟ 9- اخلاق ثابتش ؟ 10-نوع لباس پوشیدنش ؟ 11-در چه حالتی تصورش می کنید؟ 12- مدل مو؟ 13- ژستش موقع ورود به انجمن: 14-نکات اضافی ؟(اگر چیزی غیر سوالات تو ذهنتونه از سوژه می تونید بگید) 15-یه عکس که فکر می کنی سوژه هستش ؟(عکسی که شبیه سوژه تصورش می کنی) 16-تیکه کلامش: 17-دوستت رو تگ کن و دعوتش کن
  3. ♧♧مسابقه داستان نویسی ویژه ماه محرم^^♧♧

    دوستان بشتابید در صورت لزوم مهلت تمدید میشه
  4. سلام دوستان عزیز با برگذاری یک مسابقه داستان نویسی در خدمت شما عزیزان هستیم موضوع : موضوع داستان محرم هست و هر کس با هرسلیقه و فکری میتونه داستانش رو نگارش کنه. مقدار مطلب: میزان حجم داستان به دلخواه نویسنده هست اما اگر در چهارچوب داستان های کوتاه باشه بهتر هست. مهلت ارسال : مهلت ارسال یک هفته هست. جوایز: جوایز این مسابقه اکانت vip به نفر اول و 1000 اعتبار به نفر دوم و سوم هست! منتظر ارسال آثار زیبای شما هستیم.
  5. سلام سلام من دوباره اومدم بایه تایپیک جدید. این تایپیک تقدیم به نویسنده های عزیزانجمن. امیدوارم همراهی کنید وسعی کنیم رمان های درحال تایپ رو معرفی کنیم توی این تایپیک فقط وفقط بارمان های درحال تایپ مشاعره صورت میگیره منتظر حضور پرشوقتونم♡♡♡♡♡ اسم نویسنده یادتون نشهههه ان سوی مرداب[email protected]_over
  6. داستان کوتاه | عاشقانه

    درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم . تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید . مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡
  7. "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    به خیانتِ دست‌های تو فکر می‌کنم که تمام این سال‌ها چراغ‌ها را خاموش نگه داشته بودند. لیلا کرد بچه
  8. مصاحبه با دوستانی که غول کنکور رو شکست دادن؛/

    مصاحبه با ترمکی های عزیز س.م عزیز که با کلی استرس تونستی وارد سامانه بشی حرفی داری برامون؟ امیدوارم گذرتون به این اطراف نیوفته. هیچ وقت اندازه اون ساعات بهم خوش نگذشته بود نظرتون در مورد یه جشن قبولی چیه؟ برای من جشن قبولی گرفتن ولی خونه نبودم و وقتی هم اومدم بقیه خواب بودن:/ عمرناش و ابدناش دیگه از جشن خبری نیست...موفق باشی صفری جان
  9. سلام سلام یه مصاحبه اوردم براتون بسی جذاب...بسی فان یه مصاحبه با عزیزایی که در سال گذشته و گذشته تر غول کنکور رو شکست دادن اسماشون رو به صورت مخفف مینویسم شما هم بیشتر کنجکاوی نکنید و فقط پند بگیرید در اخر هم بعد از ساعت ۶ اگه خدا بخواد و واقعا نتایج اعلام بشه مصاحبه با دوستایی که در استرس تمام بودن رو براتون قرار میدم قوربون همه تون
  10. ♧♧مسابقه داستان نویسی ویژه ماه محرم^^♧♧

    بشتابید
  11. داستان کوتاه | ترسناک

    درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم . تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید . مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡
  12. پستچی | چیستایثربی

    بعضی وقتها هزاران حرف در سینه داری، هزاران بغض در گلو، تمام رگهای تنت تیر می کشد که فریاد کنی، اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی! آن لحظه که حاج اکبر حرف می زد، صدایش از جای دوری به گوشم می رسید. از سرزمینی دور، گلها و سبزه های خونی، سه سال دویدن من میان قبر محسن و کوچه علی و آن گورستان پشت پادگان که با هم وضو گرفتیم. کار، بی خوابی، نوشتن، رد شدن آثارت و هیولایی به نام سانسور، که کم کم یادت می دهد یک قیچی برداری، گیسوانت را قیچی کنی، دوست داشتنت را قیچی کنی، تمام احساسات انسانی ات را قیچی کنی تا دیگر چیزی برای قیچی کردن آنها باقی نماند و آنوقت دیگر شبیه خودت نیستی. شبیه هیچ چیز نیستی! اگر امید و عشق علی نبود، من هم مثل خیلی های دیگر، کودکی دلم را کنار زباله ها گذاشته بودم. اما شور عشق، آدم را از خیلی چیزها محافظت می کند و من دوام آوردم. حاج اکبر که متوجه حال بد من شد، دسته ای نامه از جیبش در آورد، و گفت: حلالم کن خواهر! اون هر شب نامه می نوشت. نگرانت بود. تو خواب اسمتو می گفت. خیلی از نامه ها وسط راه گم شد. اما اینا رو نگه داشتم. بهت ندادم، چون فکر کردم زخم کهنه رو باز نکنم. نمی دونستم هنوز پاش وایسادی! با دست لرزان بسته را گرفتم. بوی خاک می داد و شکوفه. بوی خون می داد و عشق و علی. تمام این سه سال که من سحرها رو با گریه دعا می خوندم اونم به یاد من بود؟ حتی زیر آتیش؟ گفتم: حاج اکبر! نمی دونم عاشق شدی یانه! اما چطور فکر کردی فراموشش می کنم؟ اونم با حرف و تهدید حاجی! پام بسته بود که بیام اونجا، دستم بسته بود، دلم کفتر اهلی لحظه به لحظه ش بود. الان بیدار می شه، الان وضو میگیره، الان اسلحه شو تمیز میکنه. حالا به ابرا نگاه میکنه و یاد من میفته که عاشق ابرم! ساعت اتاقمو رو وقت بوسنی گذاشته بودم که وقتی نماز می خونه بدونم. تو چه میدونی من چه کشیدم. حالا کیو باید ببخشم؟ گفت: منو! گفتم: تو، حاجی، همه تون هر چی باید از من بگیرید گرفتید. حالا فقط یه چیز جاش می خوام. کجاست؟ سرش را زیر انداخت. - آسون نیست خواهر. گفتم: سخت ترشو تحمل کردم و نمردم. میگی پاش وایسادی! خنده داره! پای دنیا واینمیسم، پای اون وایمیسم! بگو حاج اکبر!... - چهار ماه پیش همه برگشتن. مادرش مریضه. سرطان، دو ماه پیش خونه رو فروخت واسه خرج درمون مادرش. به مالک جدید گفتن بگو دوساله. شاید نمی خواست حتی دوستاش و حاجی پیداش کنن. مادرش خیلی بدحاله. هر روز بغلش میکنه میبره شیمی درمانی. اما دکترا قطع امید کردن. میگن خیلی دیره. کاغذی تاخورده از جیبش درآورد. گفت: بی اجازه دارم آدرسو میدم. این شاید یه کم گناهامو سبک کنه برای نامه ها. اما برای دروغی که بت گفتن، مجبور بودیم! خدا همه مونو ببخشه.
  13. پستچی | چیستایثربی

    چهارده ساله که بودم، عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز، یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت: چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت: دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم! از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم، به دخترم میگویم: من باز میکنم! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو. لازم دارم گفتم: چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه‌ام! ادامه دارد....
  14. آخرین بار| lunatic

    خب واقعا‌چرا نقاط ضعف داستان منو نمیگید:( حرفی...نقدی...نظری... من عاشق این همه توجه ام
  15. آخرین بار| lunatic

    نام داستان:آخرین بار نویسنده:lunatic کاربرانجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه _آخرین بار رو یادته؟ +همون نمایشگاه کتاب؟ سرمو تکون میدم و تایید می کنم. _همون نمایشگاه کتاب. لبخند محزونی میزنه. +هنوز یادته؟ _خیلی چیزا رو یادمه. فندک کوچیک و محبوبش رو از جیب جلیقم در میارم و زیر آخرین نخ به جا مونده می گیرم. +هنوزم داریش؟ _خیلی چیزا رو دارم. فندک رو بین انگشتای کوچیکش می گیره. لعنتی انگشتاش... همونایی که زمانی بین انگشتام بود. گارسون مقابل میزمون قرارمی گیره. نگاهش بالبخند بینمون می چرخه. +همون همیشگی؟ سیگارو کنج لبم می زارم. _ یه فرانسه. یادداشت می کنه و سری تکون میده. +من همون شیرتوت فرنگی رو می خوام. بدون حرف بازم یادداشت می کنه و میره. +چایی و نباتت کجا رفته؟‌ سیگارو روی جلد کتاب می تکونم. _همونجایی که بقیه چیزام رفتن. کتاب جدیدی از کوله اش بیرون می کشه و جلوم روی میز میزاره. +این آخرین کتابمه. دستم بین راه خشک میشه. صدای خوش آهنگش توی گوشم می پیچه. (+می دونی که نمی تونم عالیقمو به خاطر تو کنار بزارم. شایدیه روزی اونقدر عاشق شدم که به خاطرش همه چیزو کنار بزارم.) فنجان و لیوان بزرگ روی میز قرار می گیره. _چرا اینو کنار نزاشتی؟ +آخه اونم دوست داره. لبخند میزنم؟زهرخند؟پوزخند؟لبام کش میاد؟ نمی دونم. فیلتر سیگار رو بی حواس توی فنجان میاندازم. _از کجا پیداش شده؟ +یه هنرجو. مثل خودمون. دوباره صداش.همون خودمون گفتنای لعنتی. (+موهای شلخته فرفریت،عینک ته استکانیت،دوربینی که همیشه همراهته،تابلوهای قشنگت،همه و همه باعث میشه من عاشق این همه هنرت بشم.) دستمو دوباره سمت فندک و پاکت خالی میبرم. حواسم هم رفته پیش بقیه. +سیگار می کشی؟ _قبلا چیزای دیگه می کشیدم. چشماشو به لیوان می دوزه. +گفتم بیای تا آخرین قسمت مجموعه کتابام رو بهت بدم. کتاب رو ورق می زنم. بو می کشم. حسادت می کنم به کاغذ هایی که بوی عطر دستاشو میده. +دوست خوبی بودی برام. روزای خوبی رو سپری کردیم. اینبار می خندم. فندک رو روی میز سر می دم و کتابشو توی جیب جلیقه ام فرو می کنم. _اینم آخرین کتابیه که من خوندم.روزای خوبی رو باهاش سپری کردم. با دست خاکستر روی کتاب رو می تکونه. +صدسال تنهایی؟ از پشت میز بلند میشم. از کنارش رد میشم. به خاکستر ها حسادت میکنم. _یه روزی بیا منو بتکون. خاک نشسته روم.
  16. ♧♧مسابقه داستان نویسی ویژه ماه محرم^^♧♧

    خصوصی عزیزم^^
  17. twitt#

    ‏منتظرم پاییز بشه و با چند باکس سیگار و آهنگ هر روز پائیزه چاوشی ریه هامو به خون بکشم × چپکل ×
  18. twitt#

    این ده روز آخر شهریور از صدتا غروب جمعه بدتره لامصب. #آبنبات
  19. {...,mincamma○}

    hey hey listen we are one soul in two body got it? هی هی گوش بده ما یه روحیم تو دوتا بدن فهمیدی؟
  20. {...,mincamma○}

    The world without you is full of something useless like "me"... دنیا بدون "تو" پُر از چیزهای اضافه‌ست ..! مثلاً "من"
  21. پستچی | چیستایثربی

    سه سال گذشت. سه سال کار، سه سال خواب، سه سال خواب دیدن! تا اینکه یکروز، آنسوی خیابان چهره آشنایی دیدم. مردی با خانمش و یک بچه کوچک. نزدیک بود اتوبوس لهم کند، سریع به آنسوی خیابان دویدم. بله، خودش بود! همان دوست علی که نامه او را برای روز عقد پنهانی، به من داد. همان عقد ناکام بی شناسنامه! گمانم اسمش اکبر بود. - حاج اکبر! هر سه رویشان را برگردانند. باد می وزید. حاج اکبر، سلام داد. گفتم: خیلی وقته. - خیلی وقته چی؟ نمی دانستم جمله ام را چگونه ادامه دهم؟ خودش به دادم رسید. - خیلی وقت می گذره. خانمش چادرش را به خاطر باد، محکم گرفته بود. گفت: از چی می گذره؟ اکبر گفت: دوران پادگان. خانمش گفت: مگه این خانم اونجا بودن؟ گفتم: نه. آشنای من اونجا بود و بعد به اکبر نگاه کردم. می ترسیدم سوال کنم. او هم معذب بود. نمی خواست چیزی بگوید. بالاخره دل به دریا زدم: حاج علی خوبه؟ زنش گفت: کدوم حاج علی رو میگه؟ شوهر ناهید؟ اکبر گفت: تو نمیشناسی. نگاهش را از من دزدید و گفت: بعد از اینکه رفت، دیگه ندیدمش. ولی می دونم خوبه. نفسم بالا نمی آمد. بچه هم داره؟ با تعجب گفت: بچه؟ مگه ازدواج کرده؟ گفتم: اون خانم صرب؟ زنش گفت: کدوم خانم صرب؟ از این دوستت برام نگفته بودی! اکبر گفت: خانم صربی نبود! گفتم: علی. شکنجه. صربا؟ گفت: بله. تا اینجاشو می دونم. حاجی باشون معامله کرد. ده تا اسیر کله گنده شون در ازای علی! علی رو آزاد کرد. زن نداشت علی! صدای خودم را نمی شناختم. کجاست؟ گفت: نمی دونم خواهر. جنگ که تموم شد گفتن نیروهای ایرانی باید اونجا رو تخلیه کنن. دیگه از اونایی که من می شناسم کسی تو بوسنی نمونده! گفتم: ایرانه؟ گفت: من خبری ازش ندارم. گفتم: حاجی چی؟ تو همون پادگانه؟ گفت: نه. لبنانه! زنش گفت: بچه سردش شد بریم! و رفتند. من همانجا ایستادم. باد سیلی زدن را شروع کرده بود. به باد گفتم: زورت همینه؟ منو ببر جایی پرت کن که اون هست. فقط می خوام یه بار ببینمش! به خانه مادرش رفتم. خیلی سخت بود. پیرمردی در را باز کرد و گفت؛ دو ساله خانه را فروخته اند و ساکنان قبلی را نمی شناسد. آن شب خواب دیدم که با علی و پدرم در دفترخانه هستیم. اما حاجی شناسنامه علی را برنداشته و ما را عقد هم می کنند، اما تا صیغه عقد تمام می شود، می بینم علی در اتاق نیست. هیچ جا نیست! با وحشت پریدم. پدرم به در می زد: چیستا یه آقایی دم درکارت داره. میگه حاج اکبره. سریع لباس پوشیدم و دویدم. می دانستم دوست علی نمی تواند بدجنس باشد! - سلام. نمیدونم کاری که میکنم درسته یا نه. ولی من دوست علی ام و می دونم چقدر شما را دوست داشت. اون کاست، اصلا برای اجازه ازدواج نبود! کدوم ازدواج؟علی می خواست یه کم بیشتر بوسنی بمونه. اجازه شما رو می خواست که نگفتین...
  22. مـشاعره با کلمات انتخابی

    خيلي وقته ديگه بارون نزده رنگ عشق به اين خيابون نزده خيلي وقته ابري پرپر نشده دل آسمون سبك تر نشده کچل
  23. یه جمله بنویس و تقدیم کن به کسی که خیلی دوسش داری:)

    I love you simply but genuinely

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×