رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Z_khofteh

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    192
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد Z_khofteh در 17 دی 1396

Z_khofteh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,534 بار تشکر شده

درباره Z_khofteh

  • درجه
    ویراستار

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    انتخاب نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,553 بازدید کننده نمایه
  1. سلام خوبی عزیزترینم؟

    نمیخوای به دلم رحمی بکنی و جواب بدی؟

    داره قلبم تیکه تیکه میشه.خب بیا بگو پرند احمق حالم خوبه.

    اشکم درومده.

    بابا نگرانتم.

    دارم دق میکنم

  2. سلام عزیزدلم

    خوبی؟با روزگار چه میکنی؟روزگار بر وفق مرادت هست؟

    چرا بلند نمیشی بیای؟دلم تنگ شده برات

    بابا دیگه قلبم طاقت دوریتو نداره.بیا دیگه:hanghead::cry:

  3. سلام عزیزجان

    خوبی؟ 

    شما جز گروه تیم نقد نیستید؟ نمیخواید دوباره فعالیت کنید؟

  4. Z_khofteh

    معرفی ونقد رمان شب زده | Hadiseh

    پارت پنجاه و هفت: «یه جورایی مثل قدم زدن توی یه دشت پر از قاصدک بود» و «صداهای اطرافم هر لحظه کمتر و کمتر میشدن و هر ثانیه ای که میگذشت، من بیشتر به خلسه ی عمیقی فرو میرفتم که درست شبیه یه خواب بود... یه خواب که داشت کنترل چشمامو ازم میگرفت ... بی اون که بخوام داشتن بسته میشدن... و این ، آغاز یه رویا بود...» و «عطر دلنشین شکوفه های سیب رو حس میکردم...خورشید توی آسمون آبی مثل گلوله ای شعله ور میدرخشید و تلألوی قشنگش روی آب دریاچه آدمو یاد قصه های بچگانه مینداخت... صدای خنده های که شنیده میشد و نسیم خنکی که می وزید ، اون تصویر قشنگ از ریزش گلبرگ های شکوفه های سیب رو خیلی زیبا تر جلوه میداد... از رقصیدن قاصدک ها فقط همین توی ذهن تاریکم مونده که اون قاصدک های کوچیک همشون به یه سمت میرفتن...و من ناخودآگاه به سمت دریاچه قدم برمیداشتم و همسفر قاصدک ها میشدم...احساس میکردم هرگز هیچ غمی اینجا وجود نداشته و من تازه متولد شدم...شاید یه رویای خیالی بود اما باز هم اونقدر تاثیر گذار و دلنشین بود که نمیتونستم لبخند نزنم»و « آب دریاچه اونقدر زلال و شفاف بود که آدم رو به یاد آینه های سلطنتی قصرهای بزرگ مینداخت...شاید یکی از همون آینه هایی که مادرم همیشه به عکس خودش درون قلب شیشه ایشون خیره میشد » تصاویر قشنگ و جذابین؛ نمی‌خوام ایراد بگیرم چون هم کارتو خوب انجام دادی و هم نمیخام جلوی این شکوفایی گرفته بشه. تو استعداد خوبی داری و من مطمئنم میتونی بیشتر ازش استفاده کنی؛ منظورم فقط تخیل نیست استفاده زیرکانه و جذاب از کلمات هم هست؛ جزئیاتی که لای دست و پا گم میشن هم هست؛ توجه و نکته سنجی هم هست... . تصاویری که من همش میگم و می‌تونم تصور کنم این تکرار تا حدی ممکنه رنجونده باشَدِت، اما اینجا کاملن. یعنی این توصیفاتی که از مکان و حس و حال یه خواب گفتی چیزی هستن که بهشون میگم موقعیت؛ اگه اینا نباشن مث این میمونه چندتا رباتو توی یه خلعِ سفید رها کنی و اونا از کنار هم رد بشن و نسبت به هم واکنش نشون بدن بدون اینکه خواننده بتونه از چهرشون یا واکنش هاشون احساساتیو درک کنه، واسه‌ی همینه اینقدر همش میگم توصیفات کامل بشن. خودت می‌تونی تصور کنی چقدر همچون سکانسی کاستی داره، برای رمان ضعف تو هر کدوم از قسمت ها میشه کاستی های اون سکانسا و اینکه من گفتم ربات و ما تو داستان ادم داریم چندان توفیری نداره. خلاصه که حداقلش تو این پارت از دست اینکه من همش بگم خوبه اما تکمیل نیست راحتی، اما! بعد از این که کریستین بیدار شد چرا یهو تصاویر خوابید؟! از بیدار شدن کریستین تا خودکشیه جنیفر احتیاج داره رشد کنه، حیفم میاد اوج به این خوبی فقط خوب باشه، عالی تر از این حرفا انتظار دارم است. پیشنهاد نمیدم اینجا و نگه می‌دارم چون نمیخوام حتی بهت نقظه شروع بدم پون مطمئنم اینجوری ذهنت آزاد تره ولی بازم هر جور راحتی اگه دوست داری شروع با من باشه بگو تا باز پر حرفیامو شروع کنم!!! این پارت واقعا تحسین برانگیزه! خواننده یهو از کنار آیریس و جان و ترس جدا میشه و سر از جایی در میاره که نه میدونه واقعیه یا خواب، آیریسه یا کریستین، و یا حتی خوبه یا بد؟! اینجور به قول خودت خلسه واقعا هم خواننده رو جذب میکنه برای ادامه دادن و باعث رشد کار میشه. راستش من واقعا کارتو با خودت مقایسه می‌کنم. این پارت مشکلی نداره و من نمی‌دونم چی بگم و از کجا بگم. هر چی سوال داری بپرس حتی اگه از جمله جملش باشه من وظیفمه جواب بدم. اها! خشم کریستین و نترسیِ جنیفر... ، صداشونو میشه بالا برد. فضا میتونه بعد مرگ جنیفر سرد تر بشه، و ... من باز دارم پر حرفی میکنم!!!^^
  5. Z_khofteh

    معرفی ونقد رمان شب زده | Hadiseh

    پارت پنجاه و ششم: شروع پارت با اعلام حضور دنیل باعث میشه مخاطب حواسش فقط به کاراکترای اصلی نباشه و یادش نره اینجا شخصیت های دیگه‌ای هم هست. یه جورایی باعث میشه یادت بیاد دنیل کجا رفته، قبل و حین نبودش چه اتفاقایی افتاده، هر چند فاصله‌ی زیادی ایجاد نشده اما کار که از محکم کاری عیب نمیکنه! خوبه که دیالوگا از حالت خشک و تکراریِ چاق سلامتی بیان بیرون مثلا همین کار جالبی که کردی، که دنیل شکلات ها رو می‌دزدیده! اما باز هم تو این بخش مونولوگا به اندازه کافی قوی نبودن؛ میشد تصاویر ذهنی رو تکمیل کرد، مثلا اگه بخام پیشنهاد بدم وقتی دنیل اسم آیریس رو داد زد آیریس می‌تونست یه چشمشو ببنده و گوششو از تلفنش دور کن در حالی که اخماشو بهم گره زده! خوشحالی پدر بزرگ هم یه جورایی مصنوعی به نظر میرسه، میتونست با خوشحالی از جاش بلند شه جوری که تعادلش بهم بخوره یا پاش بخوره به چیزی بریزه!!! پیشنهاد پیک نیک توی زمستون خوب معما و چاشنی مرموز بودنو داره، باعث میشه آدم یه تای ابروشو بندازه بالا و بگه "چه نقشه‌ی تو کله‌ی این پیرِمرد می‌گذره؟!" از طرفی حرکت کاراکترا دیگه حالت رباتی نداره! و این خوبه! درسته کافی نیس اما خوبه که جان کانالا رو بالا پایین میکنه! حتی آیریس میتونست وقتی رو کاناپه میشینه یه بالشی چیزی رو برداره و از سرما یا هر چیز دیگه ای بغلش بگیره!!! (من قبلا هم گفتم پیشنهادام بداهس پس اگه یه کم غیر قابل هضمه ببخش، هر جا توضیحی یا پیشنهادی با یه فکر درست حسابی پشتش کمکت میکنه بگو حتما خوشحال میشم.) رفتار های جان میتونن مرموزتر و همین طور میمیک آیریس میتونه بیشتر حالت تعجب داشته باشه. «صدای له شدن برفای دست نخورده زیر پام لذت بخش تر از صدای هوهوی باد سوزناک و سرد جنگل بود... همه جارو مه گرفته بود» و « فصل سرد و غریبی بود و از همه جای جنگل حس ترس و سردرگمی به آدم منتقل میشد...درخت هایی که هیچ برگی براشون نمونده بود با شاخه های بلندشون سرتاسر طبیعت اطراف مارو پوشونده بودن ؛ شاخه هایی بودن که چنان به هم پیچ و تاب داده خورده بودن که آسمون به سختی قابل دیدن بود» این ها برای توصیف جنگل برفی نه کافیه و نه حسشو ایجاد میکنه! مثلا میشه یه جنگل و یه قدم زدن اجباری و ملال آور رو اینجوری توصیف کرد: باد تندی می‌وزید و چشمام به سختی میدیدن؛ سوزش بدی رو تو چشمام احساس میکردم. هر قدم که جلوتر می‌رفتیم انگار درختا زیاد می‌شدن و فاصلشون از هم کم تر، توی اون همه حس تردید قدم از قدم برداشتن بزرگترین اشتباهی بود که انجام می‌دادم چون به هیچ کدوم از قدمام و زمین زیر پام ایمان نداشتم... . علاوه بر توصیف درختا و هوا و سرما از احساسات کاراکترا هم تو توصیف فضا استفاده کن، تشبیه ها رو بالا ببر اینجوری خیلی زود متوجه میشی بدون اینکه ذره ای از طبیعی بودن فضا کم بشه از جذابیت های دنیای سورئال استفاده کردی. جبهه گیری آیریس میتونه محکم تر و در عین حال کوتاه تر باشه، اینجوری تعجب بیشتر رو هم در خودش و هم در جان ایجاد میکنه. ترس و دلشوره از اتفاقات آینده هم میتونه خواننده رو بترسونه و تا حدی به اون روز بد بین کنه (بدبین بودن اصلا هم چیز بدی نیستا!) کوله‌ی جان هم یه دونه از همون جزئیاتیه که شاید زیاد به چشم نیاد اما فضا رو جالب میکنه و خب مسلمه که اون یه کوله احتیاج داشته اما این نظر و انتخاب خود آیریس بوده که فکر کنه توی کوله خوراکیه!
  6. Z_khofteh

    معرفی ونقد رمان شب زده | Hadiseh

    وظیفمه عزیزدلم راستش درست متوجه شدی، اما مشکل نیست فقط یه کم کاستی داره همین!
  7. Z_khofteh

    معرفی ونقد رمان شب زده | Hadiseh

    پارت پنجاه و چهار: بعد یه جنگ و دعوایِ بدون برنده مواجه شده با یه پلان اروم میتون جالب باشه^^ ! پارت از جای خوبی شروع شده بود که توی رمانا زیاد دیدم. حالت های صورت تو این پارت بهتر از پارت قبلیه، مخصوصا خانوم کلوین! چهرش به نظر جالب میاد هر چند اونقد که به اون "همکلاسی کلاس عکاسی" رسیدی به این استاد مهربون رسیدگی نکردی البته خانوم های پیر تنها چیزی که برای به رخ کشیدن دارن چین و چروک های صورتشونه! هم مونولوگا و هم دیالوگا توی بخش اول این پارت خوب بودن فقط کاش به جای اینکه اینقدر از "سرمو تکون دادم" استفاده نکنی یا حداقل به این دست مونولوگا جزئیات بیشتری اضافه کنی. و اما بخشی که شاید بشه ازش به عنوان یه مزاحم برای آینده‌ی عشقیِ کریستین یاد کرد حضور یه همکلاسیه به ظاهر معمولیه! (خب منم عین بقیه دارم هم زمان با رمان پیش میرم و کف بین و رمال هم نیسم بدونم آینده چیه!!!) میشد به میزان عصبانیت آیریس نسبت به قراضگی ماشین اضافه کرد و حتی سرمای هوا. "دستکش های خیس" آیریس خوبه اما کافی نیس. میشد از بینیش که یخ زده یا گونه هاش که قرمز شدن یا کلاهش که تا چشماشو پوشوند استفاده کرد یا حتی اگه کلاهو دوس نداری موهای خیسش و شالگردنش که محکم گوشاش و لپ هاشو محکم بغل کرده! ظاهر جذاب همکلاسی آیریس فقط با گفتن "جذاب" جذاب نمیشه! منظورم چیزیه مثل یه "لبخند جذاب"! یا چیزایی شبیه این. میتونستی از لبخند مهربون، دندون نما یا هزار مدل لبخند دیگه استفاده کنی چون تشنه نگه داشتن مخاطب برای اینکه خودش جذابیتو کشف کنه عملا موندگار تر از اینه که خودت بگی خب از نظر آیریس این آدم جذابه! وقتی گفتی چشمای سیاه رنگ و مژه های بلند دقیقا همون موقس که مخاطب بر میگرده میگه: وای چه جذاب( . تو این پارت باز هم ضعف احساس میشد هم فضا و هم حالت. اما زمانی که گفته بودی هوا داشت تاریک میشد میتونه نشون دهنده‌ی خوبی باشه. بعد از بخش اول این پارت میمیک صورت کاراکترا دچار ضعف شد و فضا هم که بزرگتر شده بود با اون میزانی که به برف و کنش و واکنش ها اضافه کرده بودی باز هم جواب نداده بود و فضا باز هم تشنه‌ی کنش و واکنش و موقعیت برای تکمیل بود. در کل پارت خوب بود و غیر از یه سری جزئیات یه لبخنده گندس! پارت پنجاه و پنج: مثل صدای کشیده شدن ناخون روی دیوار یا شایدم شبیه صدای ناقوس کلیسا: از این دست تشبیه ها خوبه و داستانت به این ها خیلی خیلی زیاد احتیاج داره با نیش باز داشت شعر میخوند: اینکه کریستین به خاطر صدای بچه دستاشو بزاره رو گوشاش طبیعیه ولی اینکه جنیفر آواز بخونه؟ چرا باید اینقد خوشحال باشه؟ ( از این سوالا بیشتر و ببیشتر درست کن اما مراقب باش داستان سیر منطقیشو از دس نده و باور پذیریشو حفظ کنه.) جنیفر با لبخند احمقانه ای اسباب بازی مسخره ای رو که دیروز به همراه یه عالمه وسایل مزخرف دیگه برای اون جونور خریده بود ، گرفت سمتم: لبخند احمقانه و تعابیری مثل این باعث گسترش فضای ذهنی میشه ولی نمیشه فقط به این تعابیر تکیه کرد درسته که تعادلو حفظ میکنی ولی باز هم مراقب باش زیاد نشن و خواننده رو گیج نکنن. بعلاوه وقتی از این تعابیر استفاده میکنی جملت و مونولوگت قوت میگیرن ولی نباید تا آخر جمله ضعف پیش بیاد و سقوط پیش بیاد، مثلا میتونستی بگی لبخند احمقانه ای که خیلی مرموز مهربون بود انگار نه انگار با اعصبانیت حرف میزنم... این فقط ی مثاله و امکان داره از مال خودت ضعیف تر باشه چون بداهس ولی شاید بتونه فضای دهنیتو بازتر کنه. میتونم براش یه شعر بخونم! یه شعری که زندگیشو ازش بگیره!: عصبانیت کریستین اونم این جملات فضا رو جالب میکنه فقط هیچی از حالت صورتش معلوم نیس مثلا میتونست چشماشو تنگ کنه و با خشم نگاهشو به اون بچه بده... جنیفر: ابدا! تو میتونی جفتمون رو همین الآن بکشی ولی... زل زد توی چشمام و ادامه داد: بهت اعتماد میکنیم! قسمت دوم این جملات جالبه، میشد تن صداشو بیاره پایین و خودشو به کریستین نزدیک کنه، یا روشو ازش برگردونه و با اعتماد به نفس ازش فاصله بگیره در کل به تنهایی هم جذبه خاص خودشو داره! از کنارم رد شد و انگار نه انگار که تا چند ثانیه پیش لحن غمزده‌ای داشت با شور و هیجان خاصی شروع کرد به شعر خوندن : حالت غمزده‌ی جنیفر نشون دهنده‌ی اینه که برگشتنش بدون سنگ چقدر ممکنه براش گرون تموم شه، چیزی بیشتر از یه مرگ عادی...فقط چون برام جالب بود اینجا تکرارش کردم. این پارت خوب بود. رفتار و واکنش‌های کریستین نشون دهنده‌ی اینه که واقعا وجود بچه براش انزجار اوره. نمیتونه با بچه کنار بیاد اما در عین حال حاضر نیس به هر قیمتی شده از دستش خلاص شه. این که بچه با دیدنش آروم میگیره و بهش زل میزنه نه تنها جالبه یکم شک بر انگیز و مرموزانس. جنیفر که مشخصه داره ناراحتیشو پنهون میکنه اما با وجود بچه دلش یه کم آروم گرفته. اینا چیزایی هستند که میشه با یه تحلیل به این بهشون رسید. باز هم فضا، حالات و احساسات کم آبیش مطرح شدن که قدرت داستانو متزلزل میکنه. هر سوالی نسبت به هر چیزی داشتی بپرس، من همه چیزو مختصر توضیح دادم تا هم حوصلت سر نره هم اگه چیزیو میدونی تکرار مکررات نباشه، هر چی سوال بیشتر باشه من خوشحال تر میشم^^
  8. Z_khofteh

    معرفی ونقد رمان شب زده | Hadiseh

    پارت پنجاه و سوم: این پارت رو میشه یه کشمکش چند دقیقه‌ای دونست. نکته های جالبی که میشه توی یه تحلیل ساده و گذرا قابل توجه دونست کم نیستن؛ جنیفر سرسختانه میخاد بچه رو نگه دارن و این از رفتاراش مشخصه و در برابر اون کریستین که هیچ احساسی نسبت به اون بچه نداره. گریزهایی که تو این بخش زیرکانه به گذشته و آینده زده میشه میتونن جداب تر از یه سوال کوچیک باشن. شروع آروم و حفظ کردن حالت خونسردی در قبال یه تصمیم بی برو برگرد و رسوندن اون به جنجالِ یه بگیر و بستون هم جالبه. کریستین که نمیخواد به گذشته برگرده و این بچه رو به هیچ عنوان شبیه به هیچ کدومشون نمیدونه جنجال برانگیزه چون در عین حال میشه تصور کرد تو ناخودآگاهش داره یه اتفاقایی میوفته. آینده ای که ممکنه برای اون بچه تو پرورشگاه رقم بخوره گذشته‌ی سخت و تاسف بار جنیفر و حتی کریستین تلقی میشه و همین باز هم خواننده رو به تفکر وادار میکنه. بهانه تراشی و راه حل هایی هم که از طرف کریستین ارائه میشن( بردنش به پرورشگاه و یا اظهار بی مسئولیتی نسبت به اون بچه) نشون دهنده‌ِی اینه که هیچ رقمه حاضر نیست اون بچه رو با خودش به خونه ببره. تفره رفتن های کریستین که خودشو نسبت به نیش و کنایه های جنیفر بی اطلاع نشون میده هم ماجراهای پنهان گذشته که باعث ضعف کریستین شدن رو برای خواننده مهم تر جلوه میدن. نقشه ی قتل جنیفر که توی همچین وضعیتی مطرح میشه باعث میشه خواننده انتظار خشم یا یکه خوردن رو در کریستین داشته باشه و به زبون دیگه کریستین مسلما نباید توقع این تفکر رو در جنیفر داشته باشه. اینکه جنیفر بگه آشنا شدن کریستین با به قول خودش "این دختر" اتفاقی نیست و از کریستین میخواد اینقد از همه متنفر نباشه نخ دادن به خواننده است که باید انتظار عاشق شدن رو از کریستین داشته باشه. تعجب و چرت و پرت تلقی کردن حرف های محکمِ جنیفر از طرف کریستین مهر تاییدی روی حرفای جنیفره! سرسختی جنیفر نباید فقط با حرفاش اعلام بشه، اون میتونه علاوه بر اینکه هی لجباری کنی و عین بچه ها فقط بگه نه مدل حرف زدنش رو هم تغییر بده. از طرفی میتونه بیشتر از این به کریستین نیش و کنایه بزنه و اعصابشو در گیر کنه. علاقه‌ی جنیفر به این بچه میتونه تو حرفاش و از دلیلاش برای نگه داشتن بچه باشه که هست! میشه زیبایی ظاهری بچه رو هم مد نظر قرار داد البته نه به طوری که خواننده تصور کنه بچه شاهزاده پریونه! مثلا خنده‌هاش یا چشای معصومش که همه‌ی بچه ها دارن یا حتی تکون های ارومش یا حرکت های ناگهانیش به خاطر داد و بیداد های کریستین و جنیفر، دعوای جنیفر و کریستین میتونه اونقد بالا بگیره که بچه گریه کنه یا سرشو توی بغل جنیفر پنهون کنه، از حرکت های بامزه و دلبرانه ای که بچه ها ناخودآگاه دارن فعلا همیناش تو ذهنمه. فلاش بک زدن به گذشته میتونه بیشتر از این حرفا کریستین رو عصبانی کنه و برای تکمیل این حالت میشه از خونسرد بودنش در اول ماجرا بیشتر حرف زد. تعجب کردن های کریستین و التماس های جنیفر میتونه بیشتر بشه البته تا جایی که به تصورات مخاطب نسبت به شخصیت کاراکترا آسیب نزنه و دل مخاطبو نزنه. حالت هایی مثل گریه و در هم کشیدن چهره میتونس اینجا استفاده شه، حتی اگه میخای ابهت جنیفر حفظ شه میشد به لرزش صدا کفایت کرد. یه سری احساسات هم هست که بودن ولی نه به اندازه کافی و همینطور احساسات و واکنش هایی که اصن نبود! به دیالوگا کاری ندارم فعلا مونولوگا که از این قراره: با نگاه بی تفاوتی در جواب جنیفر که واقعا مضطرب بود و انسانیتش گل کرده بود ناباوری سرشو تکون داد شونه هامو انداختم بالا و صادقانه جواب دادم سرمو تکون دادم و گفتم اخمامو کردم توی هم با جدیت گفتم با عصبانیت گفتم پوزخندی زد و نگاهی ب سرتاپام انداخت و پرسید چشمامو با بیخیالی چرخوندمو گفتم فکر میکردم داره شوخی میکنه بخاطر همین با خنده گفتم و با دستم به بچه ی توی بغلش که هنوزم خواب بود اشاره کردم... جنیفر به عنوان آخرین تیری که رها میکرد تا قانعم کنه با لحن ملایم تری گفت با خشم و عصبانیت به چشماش زل زدمو از لای دندونام غریدم: پریدم وسط چرت و پرتایی که داشت میگفت و گفتم: توی چشمام خیره شد و زمزمه وار گفت: و بدون معطلی از کنارش رد شدمو سوار ماشین شدم و بدون هیچ مکثی ، از اونجا دور شدم خب بریم سراغ پیشنهاد های من، امیدوارم این پیشنهادهارو به عنوان دخالت برداشت کنی و اگه اذیت میشی و دوست نداری میتونی بهم بگی تا فقط روی موارد تو کار کنیم پیشنهاد ها رو بزاریم کنار^^ : اولش اینکه کاش این بگیر بستون تو ماشین اتفاق می افتاد به جای پیاده رو به چند دلیل، برای تکمیل فضا حضور توی یه مکان که کمتر تنوع داشته باشه راحت تره و از طرفی جنجال درست کردن توی ماشین اونم وقتی دوطرف چیزی ندارن که حواسشونو پرت اون کنن جذاب تر از آب در میاد. بعلاوه وقتی تو ماشینن حرکات دست و صورت و بدن محدودیت پیدا میکنه ولی توی محیط های باز توقع خواننده فقط جر و بحث کردن نیس و حوصلشو سر میبره مثلا دلش میخاد انگشت اشارشو تو هوا تکون بده و برای طرف مقابل خط و نشون بکشه یا به نشانه ی عصبانیت دستشو ببره تو موهاش یا نفسشو با حرص بده بیرون و خیلی چیزای دیگه که هم کارو سخت میکنه و هم داستان رو از خط اصلی دور میکنه جوری که ادم بعضی وقتا واقعا ممکنه ندونه باید به جزئیات اضافه منه یا نه! مثلا اگه تو ماشین کریستین میتونس بکوبه رو فرمون و... ! مونولوگا خیلی کوتاه بودن ولی مشکل کوتاه بودنشون نسیت قضیه اینجاس که باعث نقص شدن خیلی از رفتارا شبیه به همه و جدا از اون چیزِ قابل داری به عنوان میمیک نمیشه دید. اخرین مونولوگ اما به علت تبعیت کریستین خوب شده. خیلی از حسا دچار محدودیت شدن که اینجا خوب نیس چون نقطه ی اوج این بخش دعواس! باید بیشتر از این روی مونولوگا کار بشه و یه جوریایی قوی بشن که در مرحله ی اول به تکمیل فضا احتیاج داره.
  9. بابایی:daghon: کجاییی

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      سلام دردت به جون بابایی خوبی؟

      عهههههه گریه؟؟ سرتو بگیر بالا پرنسس بابایی، تاجت داره میوفته:t(15)::t(30)::t(35):

    2. namebaroon

      namebaroon

      بدتر کردی ک اصلا محبتت فوران کرد 

      خدا نکنهههههه

      دلم واست انقدر تنگ شدههههه انقدررررررررررر

    3. Z_khofteh

      Z_khofteh

      به خدا شرمندم، دیگه شرمنده ترم نکن بابایی:t(35):

  10. از همون قدیم ندیما رسم بود، آدمیزاد قدرنشناس باشه! وقتی خدا از روی کرمش به خاطر علاقش به آدمیزاد هدیه ای بهش می داد؛ نهایت کاری که آدم می کرد یه تشکر خشک و خالی بود و یه توجه کذایی... . خدا خواست بهش بفهمونه با این کار داره تیشه به ریشه خودش میزنه واسه همین یواشکی دستشو گرفت. آدم هم  که حواسش پرت دلمشغولی و روزمرگی هاش بود بدون اینکه بفهمه دنبال خدا راه می اومد. گذشت و گذشت تا اینکه آدمیزاد به خودش اومد دید "ای دل غافل!" از اون همه چیزایی که خدا بهش داده فقط یه احساس و خاطره ی برفکی با "دور نمای تقریبا صفر" رو دستاش مونده، شروع کرد به گریه و زاری؛ درسته آدم آدمیت نکرد اما خدا دلش کوچیکه... .
         من قدرنشناس نبودم، نشون به اون نشون که میون گیر وگرفتاری های شب و روزم اونقدر به همتون فکر کردم و دلمو و به یاد تک تکتون گره زدم که دلم تنگ شد، اما راه رفتنیو باید رفت! اینکه آدم یه راهی رو بره و برگرده ترسناک نیست؛ ترسناک اینه که تمام مدتی که داره تو مقصد زندگی می کنه نمی دونه چه اتفاقایی داره برای خاطراتی که به عنوان بخشی از خودش برای آدمای مبدا گذاشته می افته؛ و از اون ترسناک تر وقتیه که برگشته و نمی دونه تاریخ انقضاش برای چندتا از عزیزاش سر اومده؟! و همین ترس هاست که گاهی خوشحالی برگشتنو کوفتت می کنه... .
          آدما به اشکال مختلف این ترس رو ابراز میکنن. مثلا یه سری ها میرن یه گوشه ای سکوت میکنن و "آدما" رو انتظار میکشن و صبر میکنن یکی برای رفع دلتنگیشون اقدام کنه. بعضیا سراغ دونه دونه ی "آدما" میرن و با تصور اینکه اگه همه استقبال کردن یعنی همه دوسشون دارن و دلتنگشون بودن، از ترسشون فرار می کنن. یه سری های دیگه هم میگن ما برگشتیم، حالا چراغای خونمون روشن و دراش بازه، قدمتون سر چشم! بعضیا هم... .
         هر کدوم از این کارها عیب و ایراد های خاص خودشون رو هم دارن. مثلا ممکنه تو سکوت برگشتن کسایی که دوستش دارن و براش ارزش قائل اند متوجه برگشتش نشن و هر دو دلتنگ بمونن. و توی یه وضعیت دیگه ممکنه "آدما" خلاف میل شون ازت گرم استقبال کنن، در صورتی که تاریخ انقضات خیلی وقته براشون گذشته و تو ندونسته خودتو بهشون تحمیل کردی. 
         من می خواستم اسم یک یکتون رو بیارم و بگم چقدر دلتنگتونم، واسه ی همین اسماتونو ردیف کردم و شروع کردم به نوشتن، یه تومار جلو اسم هر کدومتون نوشتم اما وقتی فکر کردم به این نتیجه رسیدم اینجوری شاید بشم یه "عزیز تحمیلی"...
         خیلی دلتنگتونمU~U

  11. %D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%DB

    %D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8

     

     آدمهای خوب،مثل عطرهای خوب می مانند..به قدری خوب هستند که،همیشه یادشون،به آدم حسِ خوبی میدهد..

    حتی اگر ازاین آدمها،دور باشی...زهرا گلی قشنگم تولدت مبارک ... ان شاالله همیشه شاد و سلامت باشی..:tribal2:

    16464682_1574257172603226_63810941579008

    :dnc:دو ماهی میشه که باهم حرف نزدیم، خیلی دلم برات تنگ شده. میدونم به هر حال تو هم گرفتاری های خودتو داری. امیدوارم هرجا هستی شاد و سلامت باشی:starplucker:

    امیدوارم یه روز بیام و تو رو توی انجمن ببینم. آرزوی بهترین ها رو برات دارم دوست خوبم:inlove2:

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      الهی من فدات بشم:t(35):

      به خدا نمیدونم چی بگمU_U.  شرمندم.مرسی که به یادمی

    2. heliya-L

      heliya-L

      فدااااای تو:angel2::kissing:

    3. Z_khofteh

      Z_khofteh

      عههه خدانکنه:t(35)::t(33):

  12. سلام رفیق

    کجایی؟ دلم واست تنگ شده:daghon:

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      _تو جادوگری.جادوگر.
      سرش و کج‌ کرد، ابروهاش و به هم دیگه گره زد ،لباش و نازک کرد و گفت :چی میگی دختر؟
      _جادوگری دیگه.
      جادو میکنی که بعد  همه‌ی حرص دادنات بازم میمونم پیشت. گوی جادوییتم تو چشمات قایم میکنی و اِلا چطور میشه  هزار رنگ و تو یه دایره‌ی کوچیک جا داد؟
      ولی دیگه نمیزارم جادوم کنی
      این دفعه برای همیشه میرم.
      سرش و به سمت پایین خم کرد
      مردمک هزار رنگش و چسبوند به پلک بالاش.
      حواسش بود داره دلبری میکنه
      حواسم بود داره جادو میکنه
      دستم و گرفت و گفت:
      قبلا گفتم عصبی میشی جذاب تری دیگه.مگه نه؟
      .
      .

      چشماش ارزش عاشق موندن و داشت:t(35):

  13. سلام زهرا جان میری و یادمم نمیکنی؟من تا 17 ام فروردین بیشتر همدان نیستما

  14. سلام عزیزم عیدت مبارک .

    1. Z_khofteh

      Z_khofteh

      مرسی گلم.دلم برات ی نقطه شده بود.برای همتون

    2. reyhan.B

      reyhan.B

      دلم ماهم تنگ بود .

  15. Z_khofteh

    ... دارین تو فامیلتون؟ ...

    اره سبحان؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×