رفتن به مطلب
Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,257
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

آخرین بار برد Hadiseh در 9 تیر

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,996 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکار بخش فرهنگ و هنر

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,600 بازدید کننده نمایه
  1. Hadiseh

    اشعار احمد شاملو

    آیدا، تپش‌های قلبم! به خلق خدا جواب بده. جواب‌شان را بده. به من می‌گویند چه شده است که دیگر شعر نمی‌نویسم، چه است که دیگر برای‌شان شعر نمی‌خوانم، چه شده است که دیگر صدا، مرا نمی‌شنوند؟ جواب‌شان را بده. به‌شان بگو که احمد تو بیش از همیشه به «شعر» می‌اندیشد، بیش از همیشه «شعر» می‌نویسد و بیش از همیشه «شاعرانه» زندگی می‌کند منتها _ این را هم به‌شان بگو_ این «شعر»ها یک موضوع بیشتر ندارد: «دوست داشتن آیدا!» این را به‌شان بگو. بگو که تو هر تپش قلب من هستی. بگو که دوست داشتن تو همه‌ی کار و زندگی من شده است. بگو که جز تو به هیچ چیز فکر نمی‌کنم... آیدا جان! این‌ها همه را به‌شان بگو. احمد شاملو
  2. Hadiseh

    مـشاعره با رمان های در حال تایپ

    آدم های تو خالی | @_HaStI_
  3. Hadiseh

    مشاعره با اسم دختر و پسر

    اهورا
  4. Hadiseh

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    رمان میخونم و آهنگ گوش میدم
  5. Hadiseh

    مشاعره

    دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد از بار خدا به ز تو حاجت نتوان خواست
  6. Hadiseh

    مـشاعره با کلمات انتخابی

    درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما شیدا
  7. Hadiseh

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    ضعف پیری فکند بی جگران را از پای دل چو افتاد قوی ٬ پشت دوتا شمشیر است ط
  8. Hadiseh

    مشاعره با شعر نو

    دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می‌روم انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم چراغ‌های رابطه تاریک‌اند چراغ‌های رابطه تاریک‌اند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست. فروغ فرخزاد
  9. Hadiseh

    "یک بیت از شاعر مورد علاقت بگو"

    گفت: «چرا نهان کنی عشق مرا، چو عاشقی؟» من ز برای این سخن شهره‌ی عاشقان شدم مولانا
  10. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    تنش میخاره !
  11. Hadiseh

    همین الان دای چیکار میکنی؟

    آدامس میجوم
  12. Hadiseh

    مشاعره

    دامان تو گرفتم و دستم بتافتی هین دست درکشیدم روی از وفا متاب مولانا
  13. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۹ " کریستین " پنجمین جایی بود که میرفتیم اما هیچ خبری از آیریس و اسکارلت نبود؛با وجود اینکه امیدوار بودم هنوز جایی از بدنم زخمی نشده و ممکن بود که فعلا اتفاقی نیفتاده باشه اما حس خوبی نداشتم و نگران بودم؛ نگران خودم ! تحمل کردن این پسره ی عاشق پیشه برام مشکل بود؛ زیادی تو فکر آیریس غرق شده بود و تابلو بود که یه چیزایی درمورد آیریس داره نگرانش میکنه؛ با حرفی که راجب بودن آیریس تو خونه من بهش زدم بدجوری رفت توی فکر و عصبی شد؛ تمام حرکاتش بوی حرص و کینه رو میده...خب این برام سرگرم کننده ست که از این طریق ذهنشو خراب کنم؛ جوری وانمود کنم که انگار دارم آیریسو ازش میدزدم! فکرشم خنده داره! این جماعت در موردم چه فکری میکنن؟ اینکه بیشتر از این جلوی دشمن کوتاه بیام؟احمقانه ترین جوک سال! اما نباید منکرش شد که بدجوری بوسیدنش کیف میداد! فقط بخاطر ساکت کردنش بود! دست از فکر کردن به اینجور چیزا برداشتم چون کم کم داشت روی لبم یه لبخند شرور نقش میبست اما برای این شرایط لبخند زدن مفید نبود؛ الان باید خودمو از خطرات احتمالی دور میکردم... روی صندلی ماشین خودمو جابه جا کردمو نیم نگاهی به رولند که با اخم به جاده روبه روش خیره شده بود انداختمو گفتم : - اینجایی که داریم میریم هم مثل بقیه جاهایی که حدس زدی فقط وقتمونو تلف میکنه؟ پوزخندی زد و گفت : + اینقدر از جونت میترسی؟ دنده ی ماشین رو عوض کردم و در جوابش با بیخیالی گفتم: - تو نگران دوستت نیستی؟ چیزی نگفت اما نگاهم افتاد به دستای مشت شده ی روی پاش...ناخودآگاه حس قدرت بیشتری بهم دست داد و لبخند کمرنگی زدم...چشمامو به جاده تاریک روبه روم دوختم و با لحن آرومی گفتم: - تو مثل جادوگرای توی وریتاس نیستی! اونا خیلی راحت تر پیدا میکنن گمشده هامون رو... رولند+ ازشون به عنوان برده استفاده میکنید؟ که گمشده هاتونو پیدا کنن و براتون طلسم حفاظت از نور خورشید بسازن؟! و نگاهی به انگشتر توی دستم که روی فرمون ماشین بود انداخت... انگشتی که توش انگشتر داشتم رو تکون دادمو در جوابش گفتم: - فوق العاده ست مگه نه؟ دیگه توی وریتاس نور خورشید ترسناک به نظر نمیاد... رولند + پس تکلیف بقیه تون چی میشه؟ اونایی که توی وریتاس نیستن... شونه هامو بالا انداختمو گفتم: - اونا جزو ما نیستن؛ اگر دیدی توی روز یه خون آشام گلوتو پاره کرد بدون که بی شک از وریتاس بوده و احتمالا هم خودم بودم! نفس عمیقی کشید و هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که درد نه چندان خفیفی رو توی سرم احساس کردمو بی اراده پامو گذاشتم روی ترمز و دو دستی سرمو گرفتم...با ناراحتی نالیدم: - لعنتی! بسه آخ... بعد از چندثانیه دیگه اثری از درد نبود اما به جاش تمام وجودم از عصبانیت داغ شده بود...رولند نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: + من مثل جنیفر و بقیه ی آدمای توی وریتاس نیستم که به پات سجده کنن ؛ امیدوارم بفهمیش از این به بعد... دستمو مشت کردم که باعث شد دوباره لب باز کنه و به حرف بیاد: + تو که نمیخوای وقت تلف کنی؟ با نفرت نگاهش کردمو غریدم: - منتظر جوابش باش! و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پامو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد...دیگه با سرعت نجومی تو دل جاده ی تاریک حرکت میکردم؛ دلم نمیخواست اصلا فکری کنم فقط میدونستم بدجوری جواب قدرتنماییشو میدم! با شنیدن صداش که میگفت " وایسا " زدم روی ترمز که باعث شد صدای جیغ لاستیکا بلند بشه...از شیشه ی پنجره نگاه کردمو دیدم جلوی یه ساختمون داغون لب جاده وایسادیم... رولند + این یه گاراژه ؟ - اینجور به نظر میاد عقل کل! نفسشو با فوت به بیرون فرستاد و پیاده شد؛ پشت سرش از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم... - اینجارو میشناسی؟ رولند+ نه فقط یه لحظه حس کردم بهتره یه نگاهی بهش بندازیم! با تمسخر نگاهش کردمو گفتم: - حس کردی؟ مگه اینجا صحنه فیلم عاشقانه ست که احساساتت یهویی فوران میکنن آقای احساسی؟! چشم غره ای بهم رفت و به سمت در قدیمی و زتگ زده بزرگ گاراژ که روی بعضی قسمت هاش رنگ زرد داشت ، قدم برداشت... خواستم دنبالش برم که خیلی غیر منتظره حس کردم یه چیزی دور گلوم پیچیده شده و از فشار زیادی که به گردنم وارد میشد هرآن ممکنه بود سرم جدا بشه! به تقلا افتادمو خیلی زود روی زمین نشستمو دستمو به گلوم گرفتم...رولند برگشت و با دیدنم وحشت زده به سمتم اومد و گفت : + چیشده؟ نگاهش به گلوم افتاد و ناباورانه ادامه داد : + خدای من آیریس! حس کردم به پهلوم ضربه محکمی وارد شد و حالا مزه خون رو توی دهنم حس میکردم...طعم شوری خون باعث شد چشمام تغییر رنگ بده و سوزش دندونای نیشم روی لبم رو حس کنم... در همون وضعیت صدایی به گوشم خورد که عجیب آشنا بود؛ صدایی که میگفت " نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!" نگاهم روی در گاراژ ثابت موند...خوبیش اینه حداقلش پیداش کردم...از جام بلند شدم‌و بی توجه به رولند رفتم به سمت در بزرگشو با یه لگد محکم عین یه کاغذ باطله مچاله و پرتش کردم یه طرف و رفتم داخل گاراژ که به یه دیوار و در کوچیک تر برخوردم ؛ فرصتو از دست ندادمو سریع درو باز کردم... صحنه ای که روبه روم چشمام رنگ گرفت اون چیزی نبود که توی فکرم تصورش کرده بودم...اسکارلتی رو دیدم که افتاده بود روی زمین و آیریس یه گوشه دیگه کنار آتیش نشسته بود و صورت و دستاش خونی بود... با تنه ای که رولند بهم زد و از کنارم رد شد تا به آیریس برسه از شوک دراومدمو سایه وار خودمو رسوندم به اسکارلت...زانو زدم کنارش و سرشو توی بغلم گرفتم... پوست بدنش درست مثل تنه ی درخت چروکیده و خشک شده بود و چشماش باز مونده بود و رد نگاهش به سقف بود...گوشه ی لبش خونی و سرمای بدنش از همیشه بیشتر بود؛ نگاهم چرخید روی تیکه چوب سوخته ای که روی قلبش جا خوش کرده بود... حتی باورشم برام غیر ممکن بود...نمیتونستم درکش کنم...ناباورانه سرمو تکون دادمو مچ دستمو بردم سمت لبم و بریدمش و بعد از فواره زدن خون از زخم دستم جلوی لبای خشکیده اسکارلت گرفتمش و با زحمت خون رو میریختم توی دهنش... با حالت التماس ناله کردم : - اسکار...اسکار پاشو این چه ریختیه ساختی واسه خودت؟ منو نگاه کن لعنتی! بیدار شو اسکار‌... اما هیچ فایده ای نداشت...اون رفته بود...واقعا رفته بود...دیگه حتی خون هم براش کاری نمیکرد...و این درد بود، یه درد سنگین که انگار باعثش من بودم...من باعثش شدم... محکم توی بغلم گرفتمش و خم شدمو پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش...سنگینی نگاه آیریس و رولند رو حس میکردم اما فقط ناراحت بودم که اسکار دیگه نیست...دیگه هیچ فانوسی رو توی وریتاس نداره... نوازش وار دستمو لای موهایی که هنوزم نرم بودن میکشیدمو آروم کنار گوشش زمزمه کردم : + متاسفم...متاسفم اسکار...نمیخواستم...نمیخواستم با خودت اینکارو کنی...نمیخواستم ‌... نمیدونستم حتی چی باید بگم فقط میدونستم که دیگه اسکارلتی وجود نداره که عشقی برای من داشته باشه...سرمو بلند کردمو به چشماش نگاهی انداختم...دستمو آروم کشیدم روی چشماش که واسه همیشه بسته شدن و نفس عمیقی کشیدمو با دست دیگه م چوب توی قلبشو با یه حرکت در اوردم...دستمو زدم زیر زانو و دور شونه ش حلقه کردمو جنازه آشنای قدیمی چندصد ساله مو بلند کردم... ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×