رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,228
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    9

آخرین بار برد Hadiseh در 29 شهریور

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

3,514 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکارانجمن

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,032 بازدید کننده نمایه
  1. play بازی کردن
  2. Hadiseh

    مـشاعره با رمان های در حال تایپ

    هم رقص باد @neginazimifash
  3. Hadiseh

    خاطرات روزانه

    امروز بدجوری افتاده بودم از پا... فقط تونستم عین خرس بخوابم همین!!!
  4. Hadiseh

    مـشاعره با رمان های در حال تایپ

    بهانه اشکهایم از @selin
  5. چشمانم را بستم به روی زندگی از آن روزی که رفتی و برگشتنت خیال شد...قلبم را که هیچ زندگیم را به باد دادی ای عشق بربادرفته ی من...
  6. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_88 نفرت تمام ذهن و فکرم رو گرفته بود...از طرفی میدونستم هیچ کاری نمیتونم بکنم...لعنت به این پیوند مسخره ! محکم به در خونه ش کوبیدم...میدونستم بازم دست به تحقیرم میزنه ولی باید میفهمیدم که چرا جون اون دختر بی گناه رو گرفت... بعد چند دقیقه در باز شد و خود کریستین بود که روبه روم قد علم کرد...توی نگاهش چیزی جز بی تفاوتی نبود...مطمئن بودم از قبل میدونست من پشت درم... قبل از این که چیزی بگم با صدای آرومی گفت : _ سلام ! اخمامو توی هم کشیدمو جوابش رو ندادم...چشماشو به طرز بامزه ای چرخوند و گفت : _ باز اومدی دعوا ؟ بلافاصله جواب دادم : + اومدم درمورد مرگ یه آدم بی گناه بپرسم ؟ دستاشو به سینه ش قفل کرد و از بغل تکیه داد به در و درحالی که تک ابرویی بالا مینداخت گفت : _ من مسئول مرگ آدمام که اومدی اینجا ؟ چشمامو بستمو دستامو مشت کردم...سعی کردم به خودم مسلط باشم پس نفس عمیقی کشیدمو چشمامو باز کردم...با آروم ترین لحن ممکن گفتم : + ولی کریستین رد نیشای تو روی گلوش بود...تموم خون بدنش کشیده شده بود... اخماش کم کم رفت توی هم و تکیه ش رو از در برداشت...دستاش رو برد توی جیب شلوار جینش و با کنجکاوی پرسید : _ تو مطمئنی؟ + آره چون خودم اونجا بودم...کریستین چرا اینکارو کردی؟ تو قول داده بودی...من بخاطر قول تو جلوی خانوادم وایسادم...اگه با من مشکل داشتی با خودم در نیفتادی هان؟ انگار که از تند تند حرف زدن من کلافه شده بود ... چون مدام نفسای کش دار و عمیق میکشید...تا دید سکوت کردم از فرصت استفاده کرد و گفت : _ تموم شد ؟ چشمامو ریز کردمو دستامو زدم به کمرمو گفتم : + چی؟ شونه هاشو با بیخیالی انداخت بالا و جواب داد : _ سخنرانیت ! چند بار پشت سر هم پلک زدمو با چهره ی درهم رفته ای گفتم : + داری مسخره م میکنی؟ یه قدم اومد نزدیک تر و خم شد تا صورتش رو به روی صورتم قرار بگیره..‌.با اون چشمای درشت و یخ زده ش زل زد توی چشامو گفت : _ باور کنی یا نکنی من چنین کاری نکردم ! هلش دادم عقب و با اخمای در هم رفته م گفتم : + مگه جز تو کس دیگه ای از اینکارا میکنه؟ خندید...از همون خنده هایی که سالی یه بار باید میدیدیش...چشماشو میبست و انگار از ته دل میخندید...اینجور وقتا نمیدونم چرا اصلا یادم میرفت همه چیز...فقط دوست داشتم خیره بشم بهش و نگاهش کنم... ولی اون همیشه نامردی میکرد و تا میخواستم از خندیدنای نایابش لذت ببرم ، منو از دیدنش محروم میکرد... مثل الان که سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت : _ وقتی بردمت وریتاس میبینی بدتر از من هم وجود داره ... ناخوداگاه با لجبازی گفتم : + با تو تا بهشتم نمیام! با انگشت زد نوک دماغمو در حالی که میرفت داخل خونه گفت : _ ما فرشته های شیطانیم آیریس...شیطان ! و درو باز گذاشت و رفت...
  7. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_87 موهامو جلوی آینه ی قدی اتاق کریستین شونه زدمو بافتم... نگاهی به خودم توی آینه کردمو دستی به لباسام کشیدم...دستکشای انگشتی چرم مشکی رنگم رو دستم کردم و داشتم بند پوتینای ساق بلندم رو سفت میکردم که صدایی به گوشم خورد...مثل صدای گریه بچه بود...خیلی تعجب کردم...داشتم درست میشنیدم اون صدای گریه بچه بود... چشمامو بستمو دقیق گوش دادم...صدا از اتاق ته راهرو میومد...فقط چند ثانیه کوتاه طول کشید که پشت در همون اتاق باشم..‌. بی معطلی در اتاق رو باز کردمو با دیدن بچه ای که دست و پا میزد و گریه میکرد چشمام از تعجب گرد شد... جلوی روم یه اتاق پر بود از عروسک های کوچیک و بزرگ ... اما اون عروسک ها یه فرق جالب داشتن...این که همشون یا جغد بودن یا خفاش و یا یه چیزی مربوط به موجودات شب... اتاق بچه هایی که تا به حال دیده بودم خیلی متفاوت با این چیزی بود که میدیدم... حتی رنگ پرده های حریری که با روبان قرمز رنگی جمع شده بودن هم مشکی بود... چه شباهتی به اتاق کریستین داشت ! حتی روی دیوارهاشم پوسترای کمیک های ترسناک خودنمایی میکرد... قدم به قدم نزدیک بچه ی روی تخت شدم...تا منو دید دست از گریه برداشت و با بغض خیره شد بهم‌‌‌...اما بعد از چندثانیه دوباره شروع کرد به گریه... این دختربچه منو یاد ملیسا ، خواهرزاده م مینداخت...خیلی وقت بود ندیده بودمش؛ شاید بیشتر از ۱۵۰ سال...اون حتما مرده بود... دست بردم و بغلش کردم... + هیششش کوچولو آروم باش آروم ! درحالی که توی بغلم تکونش میدادم به آویز بالای تختش نگاه میکردم...چندتا خفاش بودن و هلال ماهی که بالاتر از همشون به چشم میخورد... دستی بهش زدم که صدای زنگوله هاش بلند شد و توجه بچه بهش جلب شد و دست از گریه کردن برداشت... نشستم روی تخت و بچه رو توی بغلم نشوندم و دوباره آویز رو تکون دادم... با تعجب داشت به زنگوله ها نگاه میکرد و انگشتش تو دهنش بود...ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبم نشست...آروم موهای کم پشت و نرمش رو نوازش کردمو گفتم : + تو پیش کریستین چیکار میکنی کوچولو؟ حالا کاملا دستشو کرده بود توی دهنش و صداهای بانمکی درمیاورد... خنده م گرفته بود...حتی تصورشم نمیکردم که کریستین کنارش یه بچه ریزه میزه داشته باشه... از اتاق معلوم بود که کریستین خودش اینجارو درست کرده...از نقاشی لب و نیش های خون آشامی بالای تخت بچه مشخص بود ! اما این بچه انسان بود‌‌‌...تا اونجایی که من میدونستم کریستین از انسان ها خیلی متنفره...اون یکی از بزرگترین قاتل های انسان وریتاس بود...خوب یادمه که جنازه ها زیر پاش میفتادن و اون مینشست روی صندلی و با غرور گیلاس پر از خونشون رو سر میکشید و عیش و نوش میکرد... با این اوصاف خیلی متعجب بودم که این بچه اینجا چیکار میکنه...چطور دیشب متوجهش نشده بودم؟ خب معلومه اونقدر غرق خودش شده بودم که خودمم یادم رفته بود چه برسه به اطرافم... از تصور دیشب خنده م گرفت...کریستین خوب بلد بود خستگی رو از تن یه مسافر در بیاره... درحالی که آروم میخندیدم از جام بلند شدمو همراه با بچه از اتاق رفتم بیرون... دوست داشتم هرچی زودتر بفهمم موضوع از چه قراره بخاطر همین از پله ها سرازیر شدم که صدایی توجهم رو جلب کرد: _ به حرف یه قاتل هیچ اعتباری نیست ! ...
  8. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    * پرهام * سخت ترین کاری که امروز میتونستم بکنم خداحافظی از علی بود...داغون شده بود...یه چیزی فراتر از داغون... تمام سعیم رو کردم که همه جا هواشو داشته باشم... ساعت حدود ۱۱ شب بود که برگشتم به آپارتمانم...از ته دلم ناراحت بودم...هم بخاطر علی و هم...از دست رفتن وکیلی به خوبی آقای صدر...با این حساب کارای وکالت نامه به طور کل متوقف شد ... به احترام علی چند روزی رو کار رو متوقف کردیم تا یکم بگذره و علی بتونه روحیه شو به دست بیاره... و خب در این مدت پیش رو من باید خونه نشین میشدم چون هیچ کاری نداشتم...ترجیح میدادم با علی باشم...مطمئن بودن از پسش برمیاد...خیلی زود... ۶ هفته بعد ... بهنام _ پرهاااام پس تو کجا موندییی؟! در حالی که در آپارتمان رو میبستم و کفشامو میپوشیدم با صدای بلندی گفتم : + دارم میام دیگه اه ! و به سرعت از پله ها پایین رفتمو بدون معطلی سوار ماشین بهنام شدم...همین که درو بستم غرغرای بهنام شروع شد : _ مثل دخترا میمونی ! نیم ساعته علاف شدم واسه آقا ..‌. اون بالا دقیقا تو چیکار میکردی؟ نیم نگاهی بهم کرد و ادامه داد : _ آرایشم نکردی همون ریخت نحستو آوردی ببینیم حالمون بد شه اه اه اه ! نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردمو گفتم : + والا از نظر ریخت من از همه ی شما بزمچه ها بهترم ! دنده رو جابه جا کرد و گفت : _ تو خودت بزمچه اعظمی ! یه پس گردنی نثارش کردمو گفتم : + راهتو برو تا نزدم تابلو راهنمایی رانندگی بشی ! بهنام شونه هاشو انداخت بالا و این بار خیلی جدی گفت : _ به نظرت علی حاضر میشه لباس مشکیشو در بیاره ؟ سرمو تکون دادم و در جوابش گفتم : + مگه دست خودشه ؟ ۶ هفته ست خونه نشین شدیم الکی الکی! بهنام نفس عمیقی کشید و جواب داد : _ چی بگم والا ؛ تو خودت گفتی تا علی نباشه کار نمیکنی بعد حالا غر میزنی؟ چیزی نگفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره...یک ربع بعد جلوی در خونه علی بودیم و قرار بود منتظر بقیه بچه ها بشیم و همگی باهم بریم پیشش... ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×