رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,246
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    15

آخرین بار برد Hadiseh در 23 بهمن 1398

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,983 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکار بخش فرهنگ و هنر

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,162 بازدید کننده نمایه
  1. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۹ " کریستین " پنجمین جایی بود که میرفتیم اما هیچ خبری از آیریس و اسکارلت نبود؛با وجود اینکه امیدوار بودم هنوز جایی از بدنم زخمی نشده و ممکن بود که فعلا اتفاقی نیفتاده باشه اما حس خوبی نداشتم و نگران بودم؛ نگران خودم ! تحمل کردن این پسره ی عاشق پیشه برام مشکل بود؛ زیادی تو فکر آیریس غرق شده بود و تابلو بود که یه چیزایی درمورد آیریس داره نگرانش میکنه؛ با حرفی که راجب بودن آیریس تو خونه من بهش زدم بدجوری رفت توی فکر و عصبی شد؛ تمام حرکاتش بوی حرص و کینه رو میده...خب این برام سرگرم کننده ست که از این طریق ذهنشو خراب کنم؛ جوری وانمود کنم که انگار دارم آیریسو ازش میدزدم! فکرشم خنده داره! این جماعت در موردم چه فکری میکنن؟ اینکه بیشتر از این جلوی دشمن کوتاه بیام؟احمقانه ترین جوک سال! اما نباید منکرش شد که بدجوری بوسیدنش کیف میداد! فقط بخاطر ساکت کردنش بود! دست از فکر کردن به اینجور چیزا برداشتم چون کم کم داشت روی لبم یه لبخند شرور نقش میبست اما برای این شرایط لبخند زدن مفید نبود؛ الان باید خودمو از خطرات احتمالی دور میکردم... روی صندلی ماشین خودمو جابه جا کردمو نیم نگاهی به رولند که با اخم به جاده روبه روش خیره شده بود انداختمو گفتم : - اینجایی که داریم میریم هم مثل بقیه جاهایی که حدس زدی فقط وقتمونو تلف میکنه؟ پوزخندی زد و گفت : + اینقدر از جونت میترسی؟ دنده ی ماشین رو عوض کردم و در جوابش با بیخیالی گفتم: - تو نگران دوستت نیستی؟ چیزی نگفت اما نگاهم افتاد به دستای مشت شده ی روی پاش...ناخودآگاه حس قدرت بیشتری بهم دست داد و لبخند کمرنگی زدم...چشمامو به جاده تاریک روبه روم دوختم و با لحن آرومی گفتم: - تو مثل جادوگرای توی وریتاس نیستی! اونا خیلی راحت تر پیدا میکنن گمشده هامون رو... رولند+ ازشون به عنوان برده استفاده میکنید؟ که گمشده هاتونو پیدا کنن و براتون طلسم حفاظت از نور خورشید بسازن؟! و نگاهی به انگشتر توی دستم که روی فرمون ماشین بود انداخت... انگشتی که توش انگشتر داشتم رو تکون دادمو در جوابش گفتم: - فوق العاده ست مگه نه؟ دیگه توی وریتاس نور خورشید ترسناک به نظر نمیاد... رولند + پس تکلیف بقیه تون چی میشه؟ اونایی که توی وریتاس نیستن... شونه هامو بالا انداختمو گفتم: - اونا جزو ما نیستن؛ اگر دیدی توی روز یه خون آشام گلوتو پاره کرد بدون که بی شک از وریتاس بوده و احتمالا هم خودم بودم! نفس عمیقی کشید و هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که درد نه چندان خفیفی رو توی سرم احساس کردمو بی اراده پامو گذاشتم روی ترمز و دو دستی سرمو گرفتم...با ناراحتی نالیدم: - لعنتی! بسه آخ... بعد از چندثانیه دیگه اثری از درد نبود اما به جاش تمام وجودم از عصبانیت داغ شده بود...رولند نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: + من مثل جنیفر و بقیه ی آدمای توی وریتاس نیستم که به پات سجده کنن ؛ امیدوارم بفهمیش از این به بعد... دستمو مشت کردم که باعث شد دوباره لب باز کنه و به حرف بیاد: + تو که نمیخوای وقت تلف کنی؟ با نفرت نگاهش کردمو غریدم: - منتظر جوابش باش! و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پامو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد...دیگه با سرعت نجومی تو دل جاده ی تاریک حرکت میکردم؛ دلم نمیخواست اصلا فکری کنم فقط میدونستم بدجوری جواب قدرتنماییشو میدم! با شنیدن صداش که میگفت " وایسا " زدم روی ترمز که باعث شد صدای جیغ لاستیکا بلند بشه...از شیشه ی پنجره نگاه کردمو دیدم جلوی یه ساختمون داغون لب جاده وایسادیم... رولند + این یه گاراژه ؟ - اینجور به نظر میاد عقل کل! نفسشو با فوت به بیرون فرستاد و پیاده شد؛ پشت سرش از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم... - اینجارو میشناسی؟ رولند+ نه فقط یه لحظه حس کردم بهتره یه نگاهی بهش بندازیم! با تمسخر نگاهش کردمو گفتم: - حس کردی؟ مگه اینجا صحنه فیلم عاشقانه ست که احساساتت یهویی فوران میکنن آقای احساسی؟! چشم غره ای بهم رفت و به سمت در قدیمی و زتگ زده بزرگ گاراژ که روی بعضی قسمت هاش رنگ زرد داشت ، قدم برداشت... خواستم دنبالش برم که خیلی غیر منتظره حس کردم یه چیزی دور گلوم پیچیده شده و از فشار زیادی که به گردنم وارد میشد هرآن ممکنه بود سرم جدا بشه! به تقلا افتادمو خیلی زود روی زمین نشستمو دستمو به گلوم گرفتم...رولند برگشت و با دیدنم وحشت زده به سمتم اومد و گفت : + چیشده؟ نگاهش به گلوم افتاد و ناباورانه ادامه داد : + خدای من آیریس! حس کردم به پهلوم ضربه محکمی وارد شد و حالا مزه خون رو توی دهنم حس میکردم...طعم شوری خون باعث شد چشمام تغییر رنگ بده و سوزش دندونای نیشم روی لبم رو حس کنم... در همون وضعیت صدایی به گوشم خورد که عجیب آشنا بود؛ صدایی که میگفت " نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!" نگاهم روی در گاراژ ثابت موند...خوبیش اینه حداقلش پیداش کردم...از جام بلند شدم‌و بی توجه به رولند رفتم به سمت در بزرگشو با یه لگد محکم عین یه کاغذ باطله مچاله و پرتش کردم یه طرف و رفتم داخل گاراژ که به یه دیوار و در کوچیک تر برخوردم ؛ فرصتو از دست ندادمو سریع درو باز کردم... صحنه ای که روبه روم چشمام رنگ گرفت اون چیزی نبود که توی فکرم تصورش کرده بودم...اسکارلتی رو دیدم که افتاده بود روی زمین و آیریس یه گوشه دیگه کنار آتیش نشسته بود و صورت و دستاش خونی بود... با تنه ای که رولند بهم زد و از کنارم رد شد تا به آیریس برسه از شوک دراومدمو سایه وار خودمو رسوندم به اسکارلت...زانو زدم کنارش و سرشو توی بغلم گرفتم... پوست بدنش درست مثل تنه ی درخت چروکیده و خشک شده بود و چشماش باز مونده بود و رد نگاهش به سقف بود...گوشه ی لبش خونی و سرمای بدنش از همیشه بیشتر بود؛ نگاهم چرخید روی تیکه چوب سوخته ای که روی قلبش جا خوش کرده بود... حتی باورشم برام غیر ممکن بود...نمیتونستم درکش کنم...ناباورانه سرمو تکون دادمو مچ دستمو بردم سمت لبم و بریدمش و بعد از فواره زدن خون از زخم دستم جلوی لبای خشکیده اسکارلت گرفتمش و با زحمت خون رو میریختم توی دهنش... با حالت التماس ناله کردم : - اسکار...اسکار پاشو این چه ریختیه ساختی واسه خودت؟ منو نگاه کن لعنتی! بیدار شو اسکار‌... اما هیچ فایده ای نداشت...اون رفته بود...واقعا رفته بود...دیگه حتی خون هم براش کاری نمیکرد...و این درد بود، یه درد سنگین که انگار باعثش من بودم...من باعثش شدم... محکم توی بغلم گرفتمش و خم شدمو پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش...سنگینی نگاه آیریس و رولند رو حس میکردم اما فقط ناراحت بودم که اسکار دیگه نیست...دیگه هیچ فانوسی رو توی وریتاس نداره... نوازش وار دستمو لای موهایی که هنوزم نرم بودن میکشیدمو آروم کنار گوشش زمزمه کردم : + متاسفم...متاسفم اسکار...نمیخواستم...نمیخواستم با خودت اینکارو کنی...نمیخواستم ‌... نمیدونستم حتی چی باید بگم فقط میدونستم که دیگه اسکارلتی وجود نداره که عشقی برای من داشته باشه...سرمو بلند کردمو به چشماش نگاهی انداختم...دستمو آروم کشیدم روی چشماش که واسه همیشه بسته شدن و نفس عمیقی کشیدمو با دست دیگه م چوب توی قلبشو با یه حرکت در اوردم...دستمو زدم زیر زانو و دور شونه ش حلقه کردمو جنازه آشنای قدیمی چندصد ساله مو بلند کردم... ...
  2. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۸ "آیریس" داشتم خفه میشدم و تنها چیزی که میدیدم چشمای پرخون و نفرت اون دختر بود...دستاشو روی گلوم گذاشته بود و من صدای خورد شدن استخونامو میشنیدم؛ انگار قدم به قدم به مرگ نزدیک میشدم؛ از روی رد چنگی که به گلوم زده بود خون پاشید رو صورتش و این باعث شد بوی خون وحشی ترش کنه... مچ دستاشو گرفتمو با تموم قدرتی که داشتم پرتش کردم اونور...من نمیخواستم بجنگم ولی انگار چاره ای نبود؛ اون عوضی قصد جونمو کرده بود و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که هلش بدم تا بتونم خودمو نجات بدم... در مقابل اون که یه خون آشام بود قدرت آنچنانی نداشتم مخصوصا اینکه با ماه کامل خیلی فاصله داشتم اما نمیخواستم فکر کنه که ازش میترسم... به سرعت از جام بلند شدمو نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم.درست مثل کریستین چشماش به سیاهی مطلق میزد و جفت دندونای نیشش از لبش بیرون زده بود؛ صدای خرخر مانندی از گلوش بیرون میومد و انگار داشت بهم اعلان جنگ میداد... در کسری از ثانیه بدون اینکه با چشم بشه دیدش از جلوی چشمم محو شد و قبل از اینکه بتونم برگردم ضربه محکمی از پشت خوردمو روی زمین افتادم...شوری خون رو توی دهنم حس کردم؛ زیر چشمی نگاهش میکردم که اره ی بزرگی رو برداشت و لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد... لگدی به پهلوم زد که باعث شد پرت شم روی زمین و کنار آتیش بیفتم... با صدای خشدار و کلفتی که خاص هیولایی مثل اون بود گفت: + نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی! و به طرفم حمله ورشد...نگاهم روی چوب آتیش متمرکز شد و بدون هیچ فکر و تصوری از داغ بودنش تیکه از چوبارو برداشتم و قبل از که بیفته روم، فرو رفتن چوب رو توی سینش حس کردم؛ صدای سوختن و بوی گوشت سوخته خبر از نجات پیدا کردنم میداد اما من فقط نگاهم به چشمای دختری بود که مات و مبهوت بهم نگاه میکرد و اره ای که توی دستش بود روی زمین افتاد... ...
  3. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۸ "کریستین" مشتمو محکم کوبیدم روی در و فریاد زدم : - این لعنتی رو یکی باز کنه ! بعد از چند ثانیه در باز شد و دنیل و جان با چهره هایی وحشت زده روبه روم قرار گرفتن ؛ کم کم رنگ نگاهشون به نفرت تغییر کرد و دنیل از چهارچوب در بیرون اومد و یقه لباسمو توی دستاش گرفت و گفت : + اینجا چه غلطی میکنی کثافت؟! بس نبود خواهرمو جادو کردی کشوندی طرف خودت؟؟ دستاشو پس زدمو غرغر کنان قدمی به عقب برداشتمو گفتم : - نیومدم اینجا دعوا کنم باهات لعنتی ! آیریس کجاست؟؟ اینبار جان اومد بیرون و دنیل رو کمی عقب کشید و با لحن تلخی گفت : + از ما میپرسی؟ تو اونو طلسم کرده بودی... پریدم وسط حرفشو با کلافگی گفتم : - حتی الانم حرف خودتو میزنی پیرمرد؟ چرا نمیفهمی منو بکشی اونم میمیره؟؟؟ فرصت نداشتم به چهره مات و مبهوت اون دوتا خیره بشمو منتظر بمونم که واکنشی نشون بدن بخاطر همین در ادامه حرفم خیلی کوتاه و مختصر گفتم : - جنیفر قبل مرگش با یه نفرین اینکارو کرد اما الان وقت این حرفا نیست ؛ اون توی دردسر افتاده... دنیل غرید : + از چی حرف میزنی عوضی؟ نفس عمیقی کشیدمو با لحن آروم و شمرده شمرده جواب دادم : - من حدس میزنم که اون الان با یه خون آشام تنها باشه اما مشکل اینجاست که اون خون آشام حتما اونو میکشه ! برام مهم نیست بمیره اما الان نمیخوام این اتفاق بیفته ؛ شما حتما میتونید بگید کدوم گوریه نه؟! با تموم شدن حرفم دنیل به سمتم حمله ور شد و که جان جلوشو گرفت و رو به من گفت : + تو دوستای لعنتیتو هم کشوندی به نیویورک و حالا اومدی گندی که زدی رو جمع کنی؟؟؟ دستی به موهام کشیدمو گفتم : - نمیخواین جون آیریسو نجات بدین؟ دنیل + از کجا اینقدر مطمئنی اون خون آشام احمق میتونه آسیبی بزنه به آیریس؟ شماها خیلی خودتونو دست بالا گرفتید... قدمی به سمتش برداشتمو محکم کوبیدم تخت سینش و با عصبانیت گفتم : - بهتره دهنتو قبل از اینکه گلوتو پاره پاره کنم ببندی عوضی ! اینجا جای زوزه کشیدن نیست! رو کردم به جان که با اخمای تو هم رفته درحالی که بازوی دنیل رو نگه داشته بود نگام میکرد...دستمو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادمو از لای دندونای نیش تیز و بلندم که حالا از لبم بیرون زده بودگفتم : + به نوه ت یاد بده یه خون آشام نیازی به ماه کامل نداره تا خرخره شو بجوه! و بدون اینکه منتظر جوابی باشم به سرعت مثل سایه از جلوی چشمای پر از خشم اون دوتا احمق دور شدم ... از همون اولم باید میدونستم صلح کردن با اینا اشتباهه! واقعا آیریس یکی از بدبخت ترین های این دنیاست با وجود این خانواده ! فکر کردم شاید دست از کینه بردارن وقتی پای جون آیریس وسط باشه اما انگار زدم به کاهدون! آخرین هدفم رولند بود ! اون پسره ی روانی ! مطمئنم اونقدر آیریس براش اهمیت داره که حداقلش یه کاری کنه بفهمم اسکارلت و آیریس کجای این شهرن... خیلی زود رسیدم جلوی خونه ی رولند ؛ تردید داشتم اما همه این چیزا برای نجات جون خودم بود؛ همه وریتاس میدونه نفرین آخر یه جادوگر چقدر میتونه کشنده باشه ، اونم زمانی که پیوند صلح رو بشکنه! میدونستم که برای تعطیلات از شهر رفته اما با شنیدن صداشون از توی خونه امیدوار شدم که میتونم پیداش کنم... ازچندتا پله ی سنگی جلوی در ورودی بالا رفتم و روبه روی در چوبی و بزرگ خونه وایسادمو بعد از مکث کوتاهی که بخاطر تردید ته دلم بود، در زدم... بلافاصله در باز شد و مرد میانسالی با موهای جوگندمی فوق العاده مرتبش و چشمای مشکی براقش درحالی که ژاکت قرمزی رو پوشیده بود و یه فنجون قهوه با بخار های داغی که ازش بلند میشد توی دستش جا خوش کرده بود ، روبه روم قرار گرفت... حدس زدم که پدر رولند باشه؛ هرچی باشه اون یه بچه دبیرستانیه دیگه ! لبخند کمرنگی زدمو در حالی که سعی میکردم خودمو درست مثل یه بچه دبیرستانی نشون بدم ، با لحن آروم و محترمانه ای گفتم : - سلام آقا ، میتونم رولند رو ببینم ؟ با کنجکاوی به سرتاپام نگاهی انداخت و پرسید : + تاحالا این اطراف ندیده بودمت ؛ تو از دوستای رولندی؟ چیزی نگفتمو فقط با لبخند پلک زدم ؛ حتی نمیخواستم به زبون بیارم که من و اون باهم دوستیم ! وقتی جوابی از سمتم نشنید تک خنده ی کوتاهی کرد و گفت : + اوه ببخشید چرت گفتم! رولند زیاد از دوستاش حرف نمیزنه طبیعیه ندیده باشمت... از جلوی در کنار رفت و خواست چیزی بگه که سر و کله رولند پیدا شد که میگفت : - چیشده بابا ؟ مشکلی... اما تا نگاهش به من افتاد حرفشو ادامه نداد و به جاش با شک گفت : + تو؟ پدرش اخماشو توی هم کشید و با شک به من و رولند که خیره بودیم به هم نگاهی انداخت و گفت : + تو مشکلی داری رولند؟ رولند انگار که به خودش اومده باشه چندتا پلک زد و چند قدم به سمتم برداشت و در کمال ناباوری بغلم کرد و گفت : - خدای من کریستین! نمیتونستم حتی فکرشم بکنم بعد این همه سال تورو ببینم ... نگاهم افتاد به پدرش که مشکوکانه نگاهم میکرد؛ لبخند مصنوعی ای زدمو برخلاف میلم بغلش کردم و کنار گوشش گفتم : + دلم برات تنگ شده بود پسر ! رولند کنار گوشم آروم گفت : - اینجا چه غلطی میکنی؟ مثل خودش به آرومی جوری که پدرش نشنوه گفتم : + حالم از این وضعیت به هم میخوره اما آیریس مجبورم کرده! رولند از بغلم در اومد و بلند گفت: + خیلی خوشحالم از دیدنت ؛ چطوره یکم گپ بزنیم؟ - دقیقا همون چیزیه که میخوام! با این حرفم انگار پدرش خیالش راحت شد و لبخند کمرنگی زد و بعد از گفتن " من میرم به مادرت کمک کنم رولند! خوش بگذره پسرا " ازمون فاصله گرفت. بعد از رفتنش رولند اومد بیرون و درو پشت سرش بست و با حرص گفت: + آیریس چرا باید بخواد تو بیای اینجا؟ هوس دعوا کردی ؟ کلافه از حرفای مزخرفی که میشنیدم آهی کشیدمو گفتم: - آیریس بهت راجب طلسم گفته؟ اخماشو توی هم کرد و گفت : + کدوم طلسم؟ چشمامو ریز کردمو با لحن مشکوکانه ای پرسیدم: - یعنی میخوای بگی بهت چیزی نگفته؟ کم کم لحنش بوی نگرانی گرفت و اون نفرت و کینه ی توی چشماش کمرنگ تر شد... رولند + من خیلی وقته ندیدمش ؛ تازه یک ساعته که رسیدم اینجا ؛ از چی حرف میزنی ؟؟؟ عصبی شدمو اولین کاری که تونستم برای تخلیه حرص و عصبانیتی که حاصل دروغی که آیریس راجب صحبت کردنش با رولند و بهونه نیومدنش به وریتاس بهم گفت ، بود ، لگدی به ستون سنگی کنارم زدم که باعث شد ترک عمیقی برداره و رولند با عصبانیت فریاد بزنه: + چیشده لعنتی چته؟؟؟ نگاهم برگشت به سمتش و با کلافگی گفتم: - میدونی حالم ازت به هم میخوره آره؟ پس حتما میفهمی اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم اما مجبورم...من و آیریس به هم وصل شدیم ! یعنی اگه اون زخمی بشه یا اتفاقی براش بیفته منم آسیب میبینم... ناباورانه و با چشمای گرد شده به چشمام خیره شد و گفت : + چی...چجوری این اتفاق افتاد؟ - اینش اونقدر مهم نیست؛ مشکل اینه که یکی از خون آشام های وریتاس اومده اینجا و مطمئنم میخواد آیریسو بکشه! فقط میخوام بگی آیریس کجاها میتونه رفته باشه... رولند+ یه خون آشام دیگه؟ اینجا چه غلطی داری میکنی؟ لعنت بهت! پوزخندی زدمو گفتم: - فکر میکنی الان وقت این حرفاست سوپرقهرمان شهر؟! با نفرت زل زد توی چشمام و گفت : + تمام وجودت دردسره ! یه چند جایی رو میشناسم... و قبل از اینکه بذاره جوابشو بدم از کنارم رد و تنه ای بهم زد و در همون حال بازم گفت : - بهتره بلایی سرش نیاد واگرنه... در حالی که دنبالش میرفتم پریدم وسط حرفشو گفتم: + اون چیزیش بشه منم از بین میرم؛ یادت رفت؟ سرجاش وایساد و بدون اینکه برگرده سمتم گفت: - فقط دهنتو ببند کریستین! با شرارت لبخندی زدمو ازش سبقت گرفتمو با لحنی که خونشو به جوش میاورد گفتم: - حیف شد! آخه خیلی چیزا بود که باید بهت میگفتم؛ مثل موندن آیریس تو خونه ی من وقتی که نبودی! و بعد خندیدمو پر از انرژی مثبتی که دریافت کرده بودم رفتم به سمت ماشینی که کنار خیابون پارک شده بود و توی تاریکی شب میدرخشید... ...
  4. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۷ " آیریس" بوی خاک بارون خورده و صدای چکه کردن قطره های آب از سقف نه چندان محکم گاراژی که در غبار آلود ترین وضع خودش بود ، خوب میتونست توجه خون آشامای این دور و بر رو جلب بکنه و انگار موفق هم بود ! گاراژ متروکه و به هم ریخته ای بود ؛ حدود ۷ یا ۸ مایل از شهر دور شده بودیم تا به اینجا برسیم و حالا وسط گاراژ وایساده بودیم...نور ملایمی از ماه راه خودشو از لابه لای پرده های کاغذی و پاره پاره ی گاراژ به داخل باز کرده بود و بخاطر همینم خیلی راحت میشد خرت و پرتایی مثل آچار و کابل های بلند سیم رو که کف زمین پخش و پلا شده بودن ، دید و لگدشون نکرد! وقتی متوجه اون دختر شدم که داشت چندتا چوب رو روی هم میذاشت و با فندکی که از جیبش دراورد ، بعد از ده دقیقه سکوت یه آتیش کوچولو وسط گاراژ راه انداخت ... نور آتیش همه جارو روشن کرده بود و خوبیش این بود که توی سرمای زمستونی هوا ، گرمای لذت بخشی داشت... خون آشامی که تقریبا در سه چهار متری من کنار آتیش وایساده بود و نگاهش میکرد ، کاملا برام غریبه و عجیب بود؛ اون هیچکدوم از رفتارای کریستین رو نداشت ؛ حداقلش مطمئنم کریستین یه خون آشامه و از آتیش متنفره ! علاوه بر صدای سوختن چوب و جغدایی که احتمالا توی جنگلای اطراف گاراژ مشغول شکار شب بودن، هیچ صدای دیگه ای شنیده نمیشد...دوست نداشتم اونجا باشم و از طرفی احساس خوبی هم نسبت به یه خون آشام غریبه نداشتم بنابراین صدامو صاف کردمو برای شروع حرف گفتم: + فکر میکردم خون آشاما از آتیش فراری باشن... نگاه سرد و خالی از هر احساسشو از شراره های آتیش گرفت و بهم نگاه کرد؛ بعد از چند ثانیه در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت: - گرگنما ها چی؟ ازش متنفر نیستن؟ اخمام رفت توی هم...خب چرا باید فکر کنم که اون نمیتونست بفهمه من چیم ؟ به هرحال یه خون آشام حواسش به دشمنای دور و برش هست ! + فکر نمیکنم مثل شما خون آشاما متنفر باشن! حرفمو با بیخیالی و بدون تعصب زدم؛ انگار نه انگار دارم با دشمنم حرف میزنم و امیدوار بودم که این کار اشتباه نباشه... تیکه ای از موهای قهوه ای رنگش رو که روی چشمش ریخت بود کنار زد و در همون حالت نشست کنار آتیش و در حالی که بهم اشاره میکرد که روبه روش بشینم گفت : - یه گرگینه از خون آشاما چی میدونه؟ به نظر میاد یکی از جوون تریناشون باشی! با قدمای آهسته رفتم و روبه روش جلوش آتیش نشستمو در جوابش‌گفتم : + احتمالا توی جایی که ازش اومدی بزرگتر از توام وجود داشته باشه مگه نه ؟! پوزخند تلخی زد و گفت : - حتی از کریستین بزرگترم اونجا هست! + پس از وریتاس اومدی... - کی بهت راجب وریتاس حرف زده؟ با شک بهش نگاه کردمو گفتم: + کریستین؛ فک کنم گفتی میخوای درموردش یه چیزی بهم بگی که ... پرید وسط حرفمو در حالی که میله ی فلزی نقره ای رنگ توی دستش رو با ریتم آرومی توی آتیش میذاشت و سریع درمیاورد ، گفت: - اونقدر برات مهم بودش که پاشدی اومدی اینجا و اصلا فکرشم نکردی شاید بکشمت؟ به هرحال من و تو دشمنیم! سعی کردم به تهدیدش توجهی نکنم و با پوزخند بی خیالی جواب دادم: + واقعا فکر میکنی میتونی اینکارو بکنی؟ وریتاس چه خون آشامای احمقی داره! میله رو انداخت توی آتیش و با صدای پر از نفرتی گفت : - تو از برتری ما نسبت به خودتون چی میدونی بچه؟ خورد کردن جمجمه ت برای من مثل خوردن یه پیک بوربورن توی کازینوهای نیویورکه! ابرومو بالا انداختم و گفتم: + برتری؟ منظورتون ترس از آفتاب و حبس شدن توی تاریکی مطلقه ؟ - تبدیل شدن به یه موجود پشمالو توی ماه کامل اینقدر افتخار داره براتون؟! + بستگی داره افتخار رو توی چه چیزی ببینی. نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه سکوت با شک ازم پرسید : - تو و کریستین چجوری کنار همید ؟ دستامو توی هم قلاب کردمو با چشمای ریز شده درحالی که زل زده بودم توی چشماش گفتم: + چرا باید راجبش با تو حرف بزنم؟ لبشو محکم روی هم فشار داد و آروم گفت: - از رابطه یه خون آشام اصیل و یه گرگینه تازه کار چی از آب در میاد؟! از حرفش جا خوردم ؛ با سردرگمی و لحنی پر از سوال پرسیدم: + رابطه؟ از چی حرف میزنی؟ کریستین اونقدر افتضاح هست که نشه کنارش راه رفت ! پوزخندی زد و گفت : - نمیشه کنارش راه رفت اما میشه بوسیدش هان؟ چشمامو چرخوندمو با غیض گفتم: + خیلی با تعصب حرف میزنی؛ باید بگم این کریستینی که ازش حرف میزنی یه عوضیه! - سعی نکن جوری تظاهر کنی که هیچی بینتون نیست...تو با کریستین چیکار کردی؟ اون همه چیزو زیر پاش گذاشته و اینجا مونده بخاطر تو؟؟؟ انتهای حرفش با داد بلندی همراه شد؛ حس کردم تمام وجودش پر از نفرت و کینه ست و اینو از تک تک حرفاش میفهمیدم‌.با خودم فکر کردم که چرا اینقدر داره سنگ کریستین رو به سینه میزنه؟ مگه کریستین واسه کسی تو این دنیا مهمه؟ آره! انگار این دختره هر کی هست و از هرجایی که اومده بخاطر اون اینقدر عصبیه! چرا؟ چون دوسش داره؟ واقعا؟ با حیرت ، زمزمه وار پرسیدم: + تو دوسش داری...مگه نه؟ هنوز حرفم کامل از دهنم خارج نشده بود که مثل سایه بدون اینکه به چشم بیاد به سمتم حمله ور شد و تا به خودم اومدم روی زمین افتاده بودمو دستش روی گلوم جا خوش کرده بود... ...
  5. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۶ لیوان نوشیدنیمو کنار گذاشتمو کاتسیارو گرفتم توی بغلمو در حالی که صدای موزیک راک بلندی رو که از ضبط پخش میشد کم میکردم هاله سبز اتصال تماس گوشیمو لمس کردمو جواب دادم: - سلام؟! اول صدای خش خش نامفهومی به گوشم رسید اما بعد از چند ثانیه صدای پشت گوشی صاف شد و متوجه شدم که پشت خط کسی نیست جز مایکل! + کریستین ؟ خودتی عوضی نفرین شده؟! تک ابرویی بالا انداختم و جواب دادم : - اوه یا صاحب جهنم ! تویی مایکی لعنتی؟! این خیلی باعث بدشانسیه که صداتو میشنوم ! + دلم نمیخواست اینو بگم ولی دلم برات تنگ شده پسر... خندیدمو در حالی که کاتسیارو روی اپن آشپزخونه میذاشتمو عروسک خفاشش رو به دستش میدادم رو به مایک گفتم : - شبیه آدما حرف میزنی + فعلا که تو و اسکارلت بین یه عالمه آدم دارید خوش میگذرونید! - اسکارلت؟ صبح برگشت پاریس مایکی... + صبح ؟ تو مطمئنی؟ خبری ازش نیست اینجا... نگاهی به ساعتم کردمو با اخمای درهم رفته گفتم : - خورشید غروب کرده ؛ تا حالا باید حتما یه پرواز گیر میاوردش و اگر هم نمیتونست برمیگشت همین دور و برا... مایک + خیلی خب به آلفا میگم رد خون رو نگاه بکنه. - بهم خبر بده ... گوشی رو قطع کردمو نفسمو به بیرون فوت کردم... مایکل یکی از خون آشامای نسبتا قدیمی وریتاس بود و میشد بهش اعتماد کرد ؛ این یعنی اگر اسکارلت هنوز نرسیده باشه به وریتاس یعنی واقعا این اتفاق نیفتاده و مایکی کسی نیستش که گیج بزنه ! رد خون تنها چیزی بود که میتونست مشخص کنه هرکدوم از اعضای وریتاس دقیقا کجای دنیا قرار گرفتن و با وجود اینکه دوست نداشتم یه قسمتی از خون خودمو اونجا جا بذارم اما حالا که فکر میکنم انگاری به درد میخورد و آلفا کارشو بلد بود! آلفا قدیمی ترین خون آشام بین همه ماست و رئیس وریتاسه ؛ طبیعتا تجربه بیشتری نسبت به هر خون آشام دیگه ای داره اما به نظرم زیادی محتاطه...البته ۱۰۰۰ سال روی زمین زندگی کردن این احتیاط و مراقبت رو به همراهش میاره ! به کاتسیا نگاه کردم که داشت سعی میکرد بدون اینکه به دست من تکیه کنه روی اپن چهار دست و پا راه بره...برام جالب بود که شروع کرده به بازیگوشی و یادگرفتن ...هربار که تلاش میکرد بی فایده بود و بازم با سقوط رو به پایینش مواجه میشد و سر میخورد پایین اما بازم دستای کوچیکشو تکیه گاهش میکرد و میخواست که راه بره... توی همین موقعیت بود که دنیس پرید روی اپن و دقیقا رو به روی کتی نشست و شروع کرد به لیس زدن دست و پاش...اینکارش توجه کاتسیارو جلب کرد و باعث شد که بیخیال تلاش کردن بشه و با شکم روی اپن لم بده و به دنیس نگاه بکنه... دست کوچیکشو به سمت دنیس دراز کرد و انتظار داشت که بتونه گربه رو بگیره ! غرق حرکات جالبش بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد...بلافاصله جواب دادم که صدای مبهم مایکی توی گوشم پیچید : - کریستین ! اون هنوز توی نیویورکه چطور فکر کردی که اومده به وریتاس؟ اخمامو توی هم کشیدمو گفتم : + خودش صبح ازم خدافظی کرد مایک...خب شاید یه کاری داشته و... پرید وسط حرفمو گفت : - اوضاعش به هم ریخته بود؟ + نه ؛ چرا باید به هم ریخته باشه؟ نفسشو عصبی بیرون فرستاد که باعث شد خطش دچار خش خش بشه و بعد از چند ثانیه جواب داد: - حتی اینکه فقط یه شبو اونجا مونده عجیبه کریستین چطور متوجهش نشدی؟ + چرا باید عجیب باشه برام مایک ؟ مگه من باید مواظب کاراش باشم؟ اون ۱۳۰ سالشه پسر! مایک - تمام وریتاس میدونن که اون چقدر تورو دوست داره اما تو هیچ وقت بهش فرصت نمیدی کریستین! تک خنده ای کردمو با تمسخر گفتم: + منو دوست داره؟ بیخیال مایک مگه بچه بازیه آخه؟! مایک - من نمیدونم کریستین ؛ آلفا حس خوبی نداشت از چهره ش تابلو بود ! حتی گفتش که کریستین داره قوانینو میشکنه ؛ چیکار داری میکنی پسر هان؟ + تنها چیزی که میدونم اینه ، هرکاری واسه زنده موندن انجام میدم! مایک - پیداش کن کریستین! تا خواستم چیزی بگم با صدای بوق ممتد گوشی رو به رو شدم و فهمیدم که دیگه مایکی پشت خط نیستش... گوشی رو پرت کردم روی کاناپه و نفس عمیقی کشیدم...حالا من باید کجارو بگردم اون دختره ی دیوونه رو پیدا کنم؟ حتما باید دلیل دروغ گفتنش رو ازش بپرسم! کاتسیارو از روی اپن برداشتمو درحالی که گوشیمو دوباره برمیداشتم و شماره کایلی ، پرستار کاتسیا که تو ذهنش رفته بودمو مجبورش کرده بودم که از کاتسیا مواظب بکنه رو گرفتم...اینجوری بهتر بود ؛ هم برای من هم برای کتی... خیلی سریع باهاش هماهنگ کردم که بیاد خونه و بعدش نشستم روی کاناپه و به اسکارلتی فکر کردم که خیلی احمقانه منو دوست داشت! حتی توی ذهنم نمیگنجه کسی رو عاشق خودم فرض کنم یا خودم کسی رو دوست داشته باشمو اونو عشقم خطاب کنم! شاید حق با مایکی بود...همه ی وریتاس میدونستن اسکارلت چه احساسی داره اما خودم با وجود اینکه میدونستمو یه چیزایی میشنیدم ، بازم دوست نداشتم راجبش فکری کنمو مدام خودمو میزدم به بی تفاوتی و واقعنم نسبت بهش بی تفاوت بودم ! فقط برام یک لحظه عجیب شد که واقعا چرا اینقدر زود اومد و اونقدر یهویی خواست بره؟ برام اونقدری بی اهمیت بود که حتی اون لحظه فکر نکردم قضیه یکم عجیبه؛ تصمیم ناگهانیش اونم درست بعد از اومدن آیریس...اوه خدای من ! آیریس ! به سرعت تمام افکار منفی راجب اسکارلت و آیریس تو ذهنم شکل گرفتن و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم که چه افتضاحی پیش اومده...لعنتی ! ...
  6. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۵ با صدای کوبیده شدن مداوم در ، وحشت زده چشمامو باز کردمو توی جام نشستم... کی بود که اینقدر تند تند در میزد این وقت شب؟ پتو رو کنار زدمو از جام بلند شدمو در حالی که به سمت در میرفتم گفتم : + یواش تر ؛ اومدم ! به محض اینکه درو باز کردم با چهره عبوس و عصبی دختری مواجه شدم که توی عمرم اصلا ندیده بودمش...ناخوداگاه اخمام رفت توی هم...با لحن سردی پرسیدم: + میتونم کمکی بهت بکنم؟ نگاهی به سرتاپام انداخت و با صدایی که انگار میخواست کنترلش کنه تا بالا نره گفت : - تو آیریسی؟ چشمامو ریز کردمو با شک سرمو تکون دادم و در همون حال در جوابش گفتم: +مشکلی هست؟ چشماشو بست و سرشو رو به آسمون گرفت و نفس عمیقی کشید...متوجه دست های مشت شده ش که توی دستکش های چرم مشکی مچاله شده بودن ، شدم... مطمئن بودم که تاحالا ندیدمش...با اون موهای بلند قهوه ای رنگ و چشمای براقش اگر یک بارم که میدیدمش حتما توی ذهنم میموندش؛ چهره ی خاصی داشت... چکمه های بلند مشکی و جین همرنگ با چکمه هاش و کت چرمیش منو یاد کریستین مینداخت ! فقط اون بود که این مدلی از رنگ مشکی استفاده میکردش... با صداش دست از آنالیز کردنش برداشتمو بهش چشم دوختم... - باید با من بیای! پوزخندی زدمو دستامو به سینم گره زدمو با تمسخر گفتم: + من حتی نمیدونم تو کی هستی اونوقت انتظار داری این ساعت از شب باهات بیام کجا؟ قدمی به جلو برداشت و دستاشو به چهارچوب در گرفت و خم شد تو صورتم اما انگار که نمیتونست جلوتر بیاد پشت در موند و در همون حالت گفت : - نکنه میترسی هان؟ اخمامو توی هم کشیدمو پرسیدم : + تو خون آشامی؟! پوزخندی زد و از در فاصله گرفت و یقه کتشو بالاتر کشید و با تلخی گفت : - تو کریستینو میشناسی نه؟ سرمو تکون دادم که ادامه داد : - پس باید باهام بیای ... یه چیزایی راجبش هست که باید بدونی... لبشو به دندون گرفت و با صدای آروم تری انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت : - خیلی چیزا هست که باید بدونی... + چه چیزی راجب کریستین وجود داره که میخوای به من بگی؟ اصلا به من چه ؟ نگاه پر از غمی رو که بهم انداخت کاملا حس کردم...اما خیلی زود تغییر حالت داد و گفت: - به تو ربطی نداشت تا قبل از امروز توی کلیسا... پس اون منو کریستینو توی اون فاجعه مزخرف دیده بود ؟ وای خدای من ! با چشمای گرد شده و ناباورانه گفتم: + تو کی هستی؟؟؟ پشتشو بهم کرد و درحالی که از پله های جلوی خونه پایین میرفت گفت : - بیا که بفهمی کی هستم. با تردید به دورشدنش نگاه میکردم...نمیدونم چرا ولی در آن واحد تصمیم گرفتم که دنبالش برم و همین کار رو هم کردم... ...
  7. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۴ * اسکارلت * چیزی که جلوی چشمام میدیدم فراتر از انتظارم بود...نه فقط برای منی که عاشق کریستینی بودم که از عشق چیزی نمیفهمید ؛ حتی برای تمام وریتاس هم غیرقابل قبول بود که کریستین، خون آشام محبوب وریتاس ، بخواد با یه گرگینه هم کلام بشه و بلعکس اونو ببوسه... برای من دقیقا مثل خنجری بود که توی قلبم فرو رفته بود و شراره های آتیش داخل قلبمو حس میکردم... با وجود اینکه از دور نگاهم به کریستین و اون دختره بود و دیدم که چه اتفاقی افتاد اما نمیتونستم حتی از کریستین دلخور باشم... تمام وجودم پرشده بود از نفرتی که به اون دختر داشتم و حس میکردم علاوه بر عشق من ، وفاداری کریستین به وریتاس و همنوعاش رو از بین برده بود..‌. حتی متوجه نشدم چه وقتی چشمام پر از اشک شد و خون حاصل از مشت شدن دستام و بریده شدن دستم توسط ناخونای تیزم کی به زمین ریخته... وقتی به خودم اومدم که کریستینی دیگه اونجا نبود و اون دختر لعنتی مات و مبهوت وایساده بود سرجاش‌... بایدم مات و مبهوت باشه...باید... حس میکردم باید یه کاری بکنم واگرنه تا آخر این جاودانگی که بدون کریستین معنایی نداشت چطور میتونستم احساس آرامش بکنم؟ اونم وقتی که عشق عزیز من به گذشته دردناکم خیانت کرده و با وجود دشمنی هممون نسبت به این گرگ های لعنتی باهاشون همسو شده و ازش میخواد به وریتاس هم بیاد ! هه... اگر بقیه بفهمن چی؟ چقدر برای کریستین بد میشه...دیگه هرگز نمیتونه پاشو توی وریتاس بذاره...اونوقت دیگه هرگز نمیتونستم ببینمش...این یه فاجعه بود... نه نه من نباید بذارم این اتفاق بیفته...باید هرچه سریع تر شر این دختره رو کم بکنم و عشقمو نجات بدم...عشقی که فکر میکردم از طرف قلب خودم میتونم به قلب سنگی کریستین هم هدیه ش بدم...اما نه...اون با تموم وجودش از این چیزا فراری بود... ولی چرا با اون دختره...پوووف خدای من ! سر در نمیارم از کاراش...نکنه واقعا اونو دوست داره...نه...نه...این غیرممکنه...نمیذارم...هرگز نمیذارم... ... * آیریس * دستمو فرو کردم توی آب پر از کف وان و بعدش محکم روی لبام کشیدمو با لجبازی پاکش میکردم... احساس میکردم که دارم میسوزم و نمیدونستم باید خجالت بکشم یا اینکه از کار کریستین عصبانی باشم؟ شایدم باید از تصور سردی لباش که این داغی و سوزش مسخره رو برام به وجود آورده گر بگیرمو احساس سرخوشی کنم! حتی نفهمیدم خودمو چجوری از کلیسا رسوندم به خونه رولند...شانس آوردم که خونه نبودن و برای تعطیلات از شهر رفته بودن و میدونستم کلید یدک خونشون رو کجا قایم میکنن ! فکرشو بکن با این شرایط آواره خیابونا میشدم! حداقلش حدس میزدم سارا، مادر رولند ، ناراحت نشه وقتی بهش بگم یه شبو تو خونشون موندم! بعدا باید براش یه بهونه ای جور میکردم ولی الان...نه الان فقط فکرم درگیر کریستین بود... کریستین...اون موجود غیرقابل پیش بینی! سر در نمیارم ازش...بدتر از همه اون خیالی بود که دیدمش...پسربچه اسیر زنجیرای سرد و سنگین...اون کی بود دیگه؟ حتی نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم... اونقدر بچه نیستم که از یه کار مزخرف مثل این از سمت کریستین هول کنم اما نمیدونم چم شده بود...تموم تنم گر گرفته و احساس میکنم هرآن ممکنه که آب بشم! دلیلش برام مجهوله...نمیدونم...حس میکنم یه جورایی خوشم اومد از کارش...اوه نه! باید خیلی احمق باشم که تشویقش کنم...اون با این کارش بهم فهموند هرکاری بخواد میکنه و حد و حدود ادما براش مهم نیست...شایدم فکر میکنه میتونه منو مثل دخترای دیگه ای که دورشن خام کنه و به خواسته هاش برسه ؟ محاله ممکنه بذارم از این فکرا بکنه! با حرص دستمو گرفتم به لبه های وان و از جام بلند شدم و درحالی که حوله رو دور خودم میپیچیدم از توی حموم بیرون اومدم... خونه ی رولند و خانوادش از کلبه جنگلی ما خیلی مدرن تر و نزدیک تر به شهر بود ؛ هربار که میومدم اینجا واقعا از ترکیب رنگ های طوسی و سفید دکوراسیون خونشون لذت میبردم ؛ یه دست کاناپه راحتی طوسی وسط سالن پذیرایی بود که هنوزم مهمون لباسای من بودن از وقتی که اومدم داخل و با عجله پرتشون کردم همونجا و رفتم حموم... لباس تمیزی همراهم نبود و در واقع نمیدونستم باید به وسایل رولند دست بزنم یا نه ولی درآخر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم توی اتاقش...اتاق رولند برعکس مال من خیلی مرتب بود؛ انگار نه انگار پسره ! یه پنجره کوچیک رو به نمای شهر داشت که با پرده های حریر سفید پوشونده شده بود و تخت خوابشم زیر پنجره جا گرفته بود...دیوارها و وسایل اتاقش از ست رنگ های نقره ای طوسی مات پیروی میکردن که اونقدراهم بد نبود و بلعکس از نظر من رولند سلیقه ی جالبی داشت! نگاهم افتاد به تابلویی که روی دیوار روبه روی تختش جا خوش کرده بود؛ یه منظره بی نظیر از جنگل بلوط توی تابستون بود که برگای درختاش حسابی سبز و سرحال بودن...اینو قبلا اینجا ندیده بودمش؛ از کی تاحالا رولند به جنگلای بلوط علاقه مند شده؟ شونه هامو بالا انداختم و رفتم سر کمدش و درحالی که لبامو میجویدم بازش کردم...لباساش خیلی مرتب توی کمد جا گرفته بودن و انگاری کارم برای انتخاب اینکه کدومو بپوشم راحت تر شده بود... دست آخر یه پلیور سبز رنگ برداشتمو سریع پوشیدمش ...اونقدر بلند بود برام که تا یک وجبی بالای زانوهام رو پوشوند...لبخندی از سر رضایت زدمو از اتاقش بیرون رفتم تا یه فکری برای لباسای خودم بکنم ؛ باید میشستمشون تا بتونم زودتر لباس رولند رو بهش پس بدم! ... ... ‌ ...
  8. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    * پرهام * همگی توی سالن پذیرایی خونه علی نشسته بودیم و منتظرش بودیم...بعد از حدود دو سه دقیقه علی با قیافه ی گرفته و ناراحتی که بعد ازمرگ عموش تنها چیزی بود که ازش دیده بودیم از پله ها اومد پایین... اولین نفر عرشیا بود که با دیدنش از جا بلند شد و با لحن شاد و پرانرژی همیشگیش درحالی که به سمت علی میرفت و بغلشو باز کرده بود گفت : + به به به ! ببین کی اینجاست ؟ فندق گوگولی عمو عرشیااا ! و سریع علی رو گرفت توی بغلش و یدونه زد پس سرش و اینبار با لحن جدی ای گفت : + خوب مارو از یاد بردیا نامرد ؛ رفیقم رفیقای قدیم! بهنام از جاش بلند شد و با حالت گریه ی الکی رفت سمت اون دوتا و گفت : _ د آخه لامروت ! به فکر ما نیستی به فکر این پری بیچاره بااااش! نمیگی از غصه نبودن تو دق میکنه یه وقت کوچولوی عمو قربونش برم میفته؟! با چشمای گرد شده و حیرت گفتم : + چی داری میگی تو نسناس؟ علی که از مسخره بازیای بهنام و دیدن زبون درازیای که به من میکرد لبخند روی لبش نشسته بود اومد و کنارمون نشست و گفت : _ خیلی خوشحالم که میبینمتون دارودسته خل و چلا! ارسلان + بفرما حالا شدیم دار و دسته خل و چلا ! آرمین درحالی که لم داده بود با لحن بیخیالی گفت: _حالا اونقدراهم بد نیست داداش به هرحال ما اومدیم دنبال رئیس خل و چلا دیگه! بهنام که کنار علی نشسته بود مشتی به بازوش زد و گفت : + هی پسر ببین پری جون و آری اسکله برات چی خریدن کف میکنی!!! بعد رو کرد به من گفت : + بریز بیرون بند و بساطو پرهام! سرمو تکون دادمو از توی پاکت بزرگی که کنار دستم بود پیراهنی که برای علی خریده بودیم تا به جای پیرهن مشکیش بپوشه و از عزا دربیاد رو دراوردم... علی با دیدن پیراهن توی دستام اخمی کرد و گفت : _ نه بچه ها...میدونم که قصدتون خوشحال کردن منه ولی من نمیتونم...آ... پریدم وسط حرفشو گفتم : + نه نیار دیگه داداش ؛ فکر میکنی با خونه نشستن و غصه خوردن عموت برمیگرده؟ هممون میدونیم چقدر دوسش داشتی ولی وقتشه که از این حالت دربیای ... عرشیا_ حق با پرهامه ؛ با این کارات روح اون مرحومم اذیت میشه علی... بهنام پیراهنو از دست من گرفت و داد به علی و در همون حال گفت : _ زودباش خودتو جمع و جور کن ؛ ما اومدیم دنبال رفیقمون ؛ نمیخوایم دست خالی برگردیم... علی سرشو تکون داد و گفت : + امکانش نیست بچه ها...من نمیتونم واقعا... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو با وجود اینکه از شوخیای بهنام و عرشیا خوشم نمیومد اما بازم با مسخره بازی گفتم : _ چی چی رو امکانش نیست؟؟؟ خودتو راحت کردیااا انگار نه انگار یه زنی هست یه بچه ای ! الهی جز جیگر بگیری منو با یه بچه تو شیکمم آواره خونه همسایه ها کردییی د آخه به توام میگن مرررد ؟! اونقدر رولمو با احساس و غیرقابل تصور بازی کرده بودم که دهن علی و بقیه بچه ها باز مونده بود...خب حقم داشتن از من خیلی بعید بود ! به حالت گریه با عشوه دستی به چشمام کشیدمو ادامه دادم: _ پس چیشد قول و قرارات علی؟ مگه قرار نبود هرروز صبح با گل رز بیدارم کنی و لباسامو بذاری جلو در حموم و صبحونه رو آماده کنی؟! با این حرفم علی برخلاف تصورم پقی زد زیر خنده و پشت بند اون بقیه هم شروع کردن به خندیدن..‌.هرچند دوست نداشتم اداهای مسخره دربیارم اما همینکه باعث شد بهترین دوستم بخنده کلی ارزشش رو داشت... از جام بلند شدمو در همون حال با لحن جدی گفتم: _ خیلی خب پاشو بپوشش تا بیشتر از این عفتمو لکه دار نکردی! عرشیا با خنده گفت: + جون من یه بار دیگه پرهام واااای عجب چیزی بودی! چشم غره ای بهش رفتم که از چشم ارسلان که بغل دستم نشسته بود دور نموند و باعث شد که دستشو به گوشه لباسم بگیره و با خنده و مسخره بازی بگه : _ حالا تو بشین پرپری جون یه وقت بچت نیفته علی پدرمارو دربیاره هااا! + کوفت ! هیچی دیگه شدیم دلقک بخاطر شما آقا علی میبینی؟! علی درحالی که شونه هاش از خنده تکون میخورد گفت : _ اون جز جیگر بگیری گفتنت منو کشته آخه ! رفتم به سمتش و پیرهنو از دستش کشیدمو زدم توسرش و گفتم : + پاشو اینو بپوش بابا نشستی اینجا هرهر به ریش من میخندی...پاشو! علی پیراهنو گرفت با خنده بلند شد و درحالی که میرفت سمت پله ها گفت : _ خیلی خب حرص نخور واسه پوستت بده پرپرکم! بعد از رفتن علی ، نفس عمیقی کشیدمو نشستم سرجای قبلی علی...بهنام با لحن قدردانی درحالی که دستشو روی شونم گذاشته بود گفت : + دمت گرم داداش! خندوندیش حسابی چشمکی زدمو با شیطنت گفتم : _ ازاولم نقشه همین بود دیگه عرشیا_ خوب راه افتادیا آقای زند ! چشمکووو، ادا اطوار زنونه و عشوه های خرکییی! و بعد زد زیر خنده...پشت بند اون آرمین گفت : _ باید میرفتی بازیگر میشدی تو داداش! ارسلان + آره مخصوصا در نقش این زنای عجوزه ! و دوباره زدن زیر خنده...لبخندی روی لبم نشست و از اینکه میدیدم بازم اکیپمون شاده لذت میبردم...حالا دیگه وقتش بود دوباره برگردیم به کار و زندگیمون... ...
  9. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    *رها* اسناد رو از دفتر آقای صدر گرفته بودم و حالا همراه روهام اومده بودیم دفترخونه برای ثبت معامله ای که قرار بود باهم انجام بدیم... با وجود اینکه از خوشحالی روهام برای گرفتن یه آپارتمان سردرنمیاوردم ولی برامم اصلا مهم نبود و فقط میخواستم از دستش خلاص بشم! انگار اونم همینو میخواست... ساعت ۱ ظهر بود که جلوی در دفترخونه وایساده بودیم و حالا شرکت کاملا برای من و آپارتمان برای روهام شده بود... با صدای مردونه و پر از شادی روهام سرمو بلند کردمو نگاهمو بهش دوختم... روهام_ بریم یه چیزی بخوریم ؟ خیلی گرسنمه ! بدون هیچ تردید و شکی جواب دادم : + فکر نمیکنم وقتشو داشته باشم باید خودمو به جلسه ساعت ۲ برسونم روهام... پوزخندی زد و درحالی که به سمت ماشینش میرفت گفت : _ هرجور خودت دوست داری خانوم رئیس! خدافظ. و بی معطلی سوار ماشینش شد و بعد از چند دقیقه کوتاه از جلوی در دفترخونه دور شد...بعد از رفتن روهام ، رفتم سمت تاکسی هایی که کمی جلوتر منتظر مسافر بودم و رو به یکی از راننده ها گفتم : + میدون آرژانتین ، دربست آقا ! راننده تاکسی اشاره کرد به ماشینش و درحالی که خودش سوار میشد گفت " بفرمایید خانوم " سوار تاکسی شدمو به این فکر میکردم روهام اونقدر بی ملاحظه هست که حتی یه تعارف نکرد منو برسونه و رفت...خب خودمم بیشتر از هرکسی میدونستم که تعارف ناهارشم فقط برای این بوده که وقتی پیدا کنه تا با طعنه هاش آزارم بده واگرنه اون عمرا قید کاراشو بزنه و بخواد بیاد با من ناهار بخوره ! حوالی ساعت ۲ بودش که جلوی شرکت پیاده شدمو بعد از پرداخت کرایه تاکسی به داخل شرکت رفتم...به محض پیاده شدنم از آسانسور ، خانوم لطفی منشی شرکت از جاش بلند شد و گفت : + خانوم عسگری مهموناتون توی اتاق جلسه منتظر شما هستن... سرمو تکون دادمو پرسیدم : _ آقای مرادی هم اومدن؟ + بله خانم گفتن گزارشایی که خواسته بودید رو آماده کردن... به گفتن باشه ی کوتاهی بسنده کردم و بعد از رفتن به اتاق خودم و برداشتن چندتا پرونده راهی سالن جلسه شدم...
  10. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۳ " آیریس " حدود نیم ساعتی میشد که منتظر نشسته بودم اما خبری ازش نبود...برای کسی مثل من اونقدراهم خوشایند نبود که بخوام ببینمش اما باید اینکارو میکردم...لااقل برای خودم و زندگیم باید دربرابرش بجنگم... نمیدونم چرا بهش دروغ گفتم که رولند یه راهی پیدا کرده ؛ فقط میدونستم که اصلا دلم نمیخواد باهاش برم به وریتاس..‌. اصلا کجا هست این وریتاس ؟ من که به کریستین اونقدری اعتماد ندارم که باهاش تنها برم اونجا...هرچند میدونم بهم آسیبی نمیزنه بخاطر خودش اما اگه بتونن طلسمو بشکنن و بعدش دخلمو بیاره چی؟ خوب میدونم که به خونم تشنه ست ولی‌‌‌.‌‌..من چی؟ منم به خونش تشنه هستم؟ فکر نمیکنم...دیگه اصلا راجبش هیچ فکری ندارم... چشمامو باز و بسته کردم تا افکار مزاحم از سرم بپره...به ساعتم نگاه کردم ؛ ۴۰ دقیقه ای میشه که اینجا معطل شدم...پوووف انگار نه انگار که من منتظرشم... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو از روی نیمکت چوبی و فرسوده ی محوطه ی کلیسا بلند شدم...صدای له شدن برفای زیر پام یجورایی آرامش بخش بود ؛ امسال زمستون سردی بودش ؛ یعنی ممکنه بخاطر وجود کریستین باشه؟ نکنه واقعا نفرین شده ست؟ اوه بیخیال آیریس تو که خرافاتی نبودی... نگاهی به ساختمون بلند و قدیمی کلیسا انداختم...خیلی خلوت تر از همیشه بود و پرنده هم پر نمیزد! اصلا نمیدونم چرا بهش گفتم بیاد کلیسا.‌‌..موجوداتی مثل من و اون جایی توی کلیساها نداریم...یه گرگینه ی نیمه انسان و یه خون آشام خونخوار! واقعا مسخره ست! برگشتمو به راه ورودی محوطه کلیسا که با برف سنگفرش شده بود نگاهی انداختم...قامت بلند و سیاهپوش کریستین رو از دور دیدم...دستاشو توی جیب کت چرمش کرده بود و آروم و آهسته میومد به سمتم..‌. حتی از این فاصله هم میتونستم اخمای درهمش رو ببینم...طولی نکشید که روبه روم وایساد و با اون چشمای سرد و بی روحش به چشمام زل زده بود... سعی کردم جدی باشم و خودمو از تک و تا نندازم...با لحن محکم و سرسنگینی گفتم : + خیلی معطلم کردی کریستین ؛ اینقدر وقت ندارم که بخوام مدام منتظرت بمونم... برخلاف تصورم که فکر میکردم جوابمو با تنش و دعوا بده ، با صدای آرومی گفت : - نمیخواستم کتی رو بیارم مجبور شدم که ببرمش خونه و یه پرستارم براش بگیرم برای چند ساعت بخاطر همین طول کشید تا خودمو برسونم اینجا ؛ متاسفم آیرا ... تعجب کردم از توضیح دادن و عذرخواهی کردنش؛با این وجود سرمو تکون دادمو گفتم : + کی میخوای برگردی ؟ بدون هیچ مکثی ، به طور غیرمنتظره ای پرسید : - اگه برگردم دلت برام تنگ نمیشه؟! خیره شدم توی چشماش و زمزمه وار گفتم: + نه...هرگز تنگ نمیشه... تک ابرویی بالا انداخت و در جوابم گفت : - شاید بخاطر اینه که قراره توام باهام بیای آیرا... قاطعانه و محکم گفتم: + نه! نه کریستین من به وریتاس نمیام... دستشو بلند کرد و گذاشت روی گونه م...خواستم خودمو عقب بکشم ولی انگار سرجام میخ شده بودم..‌‌.انگار خدا تموم توانایی هامو ازم گرفته بود و من مجبور بودم خیره بمونم به چشمای جذاب و گیرای کریستین... در همون حالت با لحن آرومی که هرگز ازش نشنیده بودم گفت : - فکر میکنی بهت آسیب میزنم؟ مثل ‌کسایی که مسخ شده بودن و اختیاری از خودشون نداشتن، سرمو به علامت نه تکون دادم ولی چیزی نگفتم... متقابلا نوازشگرانه دستشو رو گونه م حرکت داد و گفت : - نگران نباش ؛ اینکارو انجام نمیدم‌ ؛ قول میدم... تا این حرفو زد دستشو پس زدمو ازش فاصله گرفتمو گفتم : + به قول دادنات اعتمادی ندارم کریستین؛ تو اون دخترو کشتی با وجود اینکه بی گناه بودش...اونم بخاطر لجبازی ! اخماشو توی هم کشید و گفت : - چرا فکر میکنی اینقدر مهمی که بخاطر تو بزنم زیر حرفم؟ پوزخندی زد و در ادامه حرفش گفت: - اینو تو مغزت فرو کن گرگ کوچولو ، من هروقت ، هرجا ، هرکسی که بخوامو میکشم و هیچ ترسیم از تو یا بقیه ندارم ! با عصبانیت یقه کتشو گرفتم توی دستمو بی پروا زل زدم تو چشماشو تقریبا داد کشیدم : + توام اینو خوب به خاطرت بسپر کریستین پرووا ؛ من نمیذارم هیچ آدم بی گناهی تو دستای تو بمیره ؛ حتی اگه لازم باشه جونمم بخاطر نجات دنیا از دست تو ، از دست بدم... محکم هلم داد عقب و با نفرت غرید : - از دست من یا پاتریشیا؟ تو یه احمقی یه احمق بزرگ ! + اگر احمق نبودم که نمیذاشتم تا الان اینجا بمونی عوضی ؛ برگرد به همون قبرستونی که بودی! جمله آخرمو با فریاد گفتم که باعث شد صدام توی محوطه خالی و سوت و کور کلیسا بپیچه و حس کردم یه چندباریم اکو شد... خودمم باورم نمیشد که سرش داد زده باشم...انگار اونم مثل خودم باورش نشده بود..‌.فقط صدای نفسای تند و عصبی من و خودش بود که سکوت بینمون رو میشکست..‌.انگار قصد جواب دادن نداشت.‌‌.. قدمی به عقب برداشتمو درحالی که سرمو انداخته بودم پایین با صدای آرومی که شنیدنش برای خودمم مشکل بود گفتم: + متاسفم... و سریع برگشتم و میخواستم ازش دور بشم که با کشیده شدن دستم از پشت بی اختیار چرخی زدمو افتادم تو بغلش... صورتم دقیقا روبه روی صورتش بود و نفسامون به هم میخورد...تاحالا اینقدر نزدیک کسی نبودم...حتی نمیتونستم از نگاه کردن به چشماش دست بردارم چه برسه به اینکه به خودم بجنبمو برم عقب... اونم زل زده بود به چشمای من و انگار قصد عقب رفتن نداشت...ناخوداگاه چشماشو بستمو دستامو که روی سینش گذاشته بودم هل دادمو خواستم برم عقب که اون پیش دستی کرد و در کمال تعجب و ناباورانه حس کردم که لب های سردشو گذاشت روی لبام...انگار بهم برق وصل کرده بودن و از طرفی غرق در تاریکی شدم... دیگه هیچ چیزی رو جز اون سردی شیرین حس نمیکردم...انگار نفس کشیدن یادم رفته بود...با عمق وجودم حس میکردم که وارد یه دنیای دیگه شدم... ... سرد بود و تاریک...حس میکردم که داره توی تاریکی برف میباره...از اعماق اون سیاهی و تاریکی نور ضعیف و کدری رو میدیدم...به طرف نور قدم برداشتم...دیدمش...پسر بچه ی کوچیکی رو که روی برف ها نشسته بود و روی موهای سیاه و به هم ریختش دونه های سفید برف نشسته بود...از سرما توی خودش مچاله شده بود و لرزشش رو به چشم میدیدم... آروم نشستم روبه روش و دستمو به سمتش دراز کردم اما اون خودشو عقب کشید... با این وجود دستامو روی موهاش گذاشتمو از صورتش کنار زدمشون...اون چشمای قشنگ و آبی برام کاملا آشنا بودن...همون حالت خمار و همون سردی همیشگیش رو داشت... با لذت به تک تک اجزای صورت پسر بچه خیره شدم ... سفید بود و رنگ پریده اما هنوزم جذابیت صورتش چشمگیر بود... متوجه دست و پاهای کوچیکش شدم که به زنجیر کشیده شده بودن و روی زنجیر ها یخ بسته بود...از قسمتی که زنجیر ها با پوست سفید اون کوچولو در تماس بودن خون چکه میکرد و حسابی زخم شده بود... با ملایمت دستای یخ زده ش رو توی دستام گرفتمو گفتم: + نگران نباش‌...پیشتم... پسر بچه با غرور خاصی که توی چشمای خوش حالتش موج میزد در جوابم با صدای بچگونه اما پراز تحکمش گفت : - نمیتونی اینکارو بکنی... + چرا نتونم؟ من همین الانشم پیشتم عزیزم... سرشو به علامت منفی تکون داد و جواب داد : - اون نمیذاره...هیچ وقت نمیذاره..‌. + کی اینکارو باهات کرده ؟ دستاشو از دستم بیرون کشید و با ناامیدی گفت: - اون ترسناکه‌.‌..هیچ وقت نمیذاره..‌. حس کردم تاریکی مطلقی که اطرافمون بود کم کم داره محو میشه...مطمئن بودم که فرصت کمی دارم تا کنار اون پسر بچه باشم...برفای روی زمین روی هوا معلق شده بودن و کم کم داشتم بدون اینکه حرکتی کنم از پسر بچه دور میشدم... در آخرین لحظه هایی که به چشمای سرخ و اشک آلودش نگاه میکردم گفتم : - کمکت میکنم...نترس...کمکت میکنم... صدام گنگ و نامفهوم به گوشم خورد..‌کم کم صداهای اطرافم از حالت گنگی دراومدن...انگار که از یه دنیای دیگه به دنیای جدیدی پرتاب شده باشم ... چشمامو باز کردم و همزمان با من دیدم که چشمای کریستین هم باز شد و فقط چند میلی متر ازم فاصله گرفت... گیج شده بودم...نمیدونستم باید غرق لذت میشدم یا عصبانی؟ انگار که مات و مبهوت کارش مونده بودم...چرا باید همچین کاری میکرد؟ سر در نمیاوردم... قبل از اینکه بتونم با خودم کنار بیام ازم جدا شد و با گفتن " لازم نیست متاسف باشی" دور شد‌...مات و مبهوت به رفتنش خیره مونده بودمو نمیتونستم چشم ازش بردارم‌.‌..من چم شده بود؟ واقعا نمیدونم...
  11. Hadiseh

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    صبر و عجز و فقر ما دانسته ای درد ماراهم دوا دانسته ای ژ
  12. Hadiseh

    مـشاعره با کلمات انتخابی

    دوست آنست که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی یار
  13. Hadiseh

    مشاعره

    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را
  14. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۲ " کریستین " با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم : - لعنت بهت آیریس ! در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید... ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم : - چیه چرا این طوری نگام میکنی؟ دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم ! برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید... با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم... - کدوم قبرستونی بودی آیریس؟ صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید : + حرفتو بزن... پوزخندی زدمو گفتم : - این یعنی اعلام دشمنی؟ آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟ - معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی ! آیریس+ باشه - یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟ - درمورد رفتنمون به ... + همون اول گفتم که نمیام - آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟ آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ... باصدای بلندی داد زدم : + تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟ از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم... آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت : + چیکارش کردی بچه رو ؟ با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم : - کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه ! آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟ - چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟ آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه - من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین - هیچ اجباری وجود نداره آیریس آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم... بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم : - اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو ! چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...
  15. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۱ "اسکارلت" با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم : - آره ... انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید: + با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟ ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم: - با پای پیاده همش ۳ ماه راهه ! کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی! برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه... نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم: - دارم روش کار میکنم چشمکی زد و گفت: + عالیه! سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه... برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم : - خوشحال شدم که دیدمت کریستین دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت : + حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون ! دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم: -این یعنی مواظب خودم باشم؟ لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد : - فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه ! و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×