رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,233
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    13

آخرین بار برد Hadiseh در 9 اردیبهشت

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,967 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکار بخش فرهنگ و هنر

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,727 بازدید کننده نمایه
  1. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۲ " کریستین " با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم : - لعنت بهت آیریس ! در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید... ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم : - چیه چرا این طوری نگام میکنی؟ دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم ! برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید... با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم... - کدوم قبرستونی بودی آیریس؟ صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید : + حرفتو بزن... پوزخندی زدمو گفتم : - این یعنی اعلام دشمنی؟ آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟ - معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی ! آیریس+ باشه - یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟ - درمورد رفتنمون به ... + همون اول گفتم که نمیام - آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟ آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ... باصدای بلندی داد زدم : + تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟ از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم... آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت : + چیکارش کردی بچه رو ؟ با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم : - کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه ! آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟ - چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟ آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه - من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین - هیچ اجباری وجود نداره آیریس آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم... بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم : - اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو ! چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...
  2. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۱ "اسکارلت" با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم : - آره ... انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید: + با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟ ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم: - با پای پیاده همش ۳ ماه راهه ! کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی! برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه... نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم: - دارم روش کار میکنم چشمکی زد و گفت: + عالیه! سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه... برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم : - خوشحال شدم که دیدمت کریستین دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت : + حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون ! دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم: -این یعنی مواظب خودم باشم؟ لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد : - فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه ! و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...
  3. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۰ " اسکارلت " حالم از خودم به هم میخورد که شاهد این همه صمیمیت بین کریستین و کسی بودم که تا به حال توی عمرم ندیده بودمش... حتی باورشم سخت بود که اون دختر میتونست اینقدر راحت حرف بزنه و کریستین امونش بده... حتی دلم نمیخواست اون لحظه به لرزش دستام توجهی بکنم...تنها کاری که تونستم بکنم این بودش که اون بچه رو برگردونم سرجاش و مستقیم به اتاق برگردم...من تصمیمم رو گرفته بودم...چیزی که اتفاق افتاده بود ، ماورای اعتقاد و ایمانی که نسبت به کریستین داشتم بود... ... ... " کریستین " جالب بود که همزمان با حضور اسکارلت توی خونه ، سروکله ی اون قهرمان قلابی شهر هم پیدا شد...هیچ دوست نداشتم اسکارلت و آیریس با هم روبه رو بشن...اگر اسکارلت میفهمید من به یه گرگینه پرچم صلح نشون دادم ، مطمئنا واکنش عاشقانه ای نشون نمیداد چون که علاوه بر من ، تموم وریتاس میدونه که برادر اسکارلت رو یه گرگینه کشت و اون نفرت عمیقی از گرگا داره... گذشته از این هیچوقت دلم نمیخواست که توی وریتاس زمزمه ی دوستی من با یه دشمن بپیچه و از اعتبارم کم بشه...هرچند این طلسم لعنتی همه چی رو خراب میکنه... صدای تق تق کفشای اسکارلت بود که باعث شد از فکر و خیال دربیامو نگاهش کنم...آماده بود ؛ آماده ی رفتن... با تعجب پرسیدم: - جایی میری اسکار؟ اسکارلت - فقط اومده بودم ببینمت کریستین...باید زودتر برگردم به وریتاس... با شک نگاهی به سرتاپاش انداختمو گفتم: - چرا اینقدر یهویی ؟! خندید و گفت : + اصلا دوست ندارم مزاحم تو و اون کوچولوی طبقه بالا بشم! ابروهامو انداختم بالا و با لحن سرزنش گرانه ای گفتم: - مطمئنی فضولیات تموم شد و میخوای بری؟ اومد نزدیکمو سینه به سینه ی من وایساد و درحالی که لبخند محوی روی لبای سرخش نقش بسته بود جواب داد : - سر از کارای تو نمیشه درآورد آقا ! هلش دادم به عقبوگفتم: + پس تصمیمت اینه که بری... سرشو تکون داد و گفت: - آره ...
  4. Hadiseh

    مشاعره

    ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
  5. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    نونش تو روغنه!
  6. نمیدانی چه سخت است تنها متولد شدن در دنیای عشق...بی آن که کسی مثل تو راهنمای چشمان کورم باشد ...
  7. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    هردم بیلی طی میکنه !
  8. سکوت همیشه به معنی رضایت نیست؛ گاهی اوقات سکوت میکنی تا به طرف مقابلت بفهمونی که بهتره خفه شه !!!
  9. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    تنش میخاره !
  10. Hadiseh

    مشاعره

    ز احسان میشود صاحب کرم را دولت افزون تر بلی هر چاه را آب از کشیدن بیش میگردد
  11. Hadiseh

    مشاعره

    یا رب چه باشد لذت حرف وفا و مهر از او چون طعم شکر میدهد، لعل لبش دشنام را
  12. Hadiseh

    مشاعره

    تا توانی بخور به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×