رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,230
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

آخرین بار برد Hadiseh در 23 بهمن

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,937 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکار بخش فرهنگ و هنر

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,504 بازدید کننده نمایه
  1. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۰ " اسکارلت " حالم از خودم به هم میخورد که شاهد این همه صمیمیت بین کریستین و کسی بودم که تا به حال توی عمرم ندیده بودمش... حتی باورشم سخت بود که اون دختر میتونست اینقدر راحت حرف بزنه و کریستین امونش بده... حتی دلم نمیخواست اون لحظه به لرزش دستام توجهی بکنم...تنها کاری که تونستم بکنم این بودش که اون بچه رو برگردونم سرجاش و مستقیم به اتاق برگردم...من تصمیمم رو گرفته بودم...چیزی که اتفاق افتاده بود ، ماورای اعتقاد و ایمانی که نسبت به کریستین داشتم بود... ... ... " کریستین " جالب بود که همزمان با حضور اسکارلت توی خونه ، سروکله ی اون قهرمان قلابی شهر هم پیدا شد...هیچ دوست نداشتم اسکارلت و آیریس با هم روبه رو بشن...اگر اسکارلت میفهمید من به یه گرگینه پرچم صلح نشون دادم ، مطمئنا واکنش عاشقانه ای نشون نمیداد چون که علاوه بر من ، تموم وریتاس میدونه که برادر اسکارلت رو یه گرگینه کشت و اون نفرت عمیقی از گرگا داره... گذشته از این هیچوقت دلم نمیخواست که توی وریتاس زمزمه ی دوستی من با یه دشمن بپیچه و از اعتبارم کم بشه...هرچند این طلسم لعنتی همه چی رو خراب میکنه... صدای تق تق کفشای اسکارلت بود که باعث شد از فکر و خیال دربیامو نگاهش کنم...آماده بود ؛ آماده ی رفتن... با تعجب پرسیدم: - جایی میری اسکار؟ اسکارلت - فقط اومده بودم ببینمت کریستین...باید زودتر برگردم به وریتاس... با شک نگاهی به سرتاپاش انداختمو گفتم: - چرا اینقدر یهویی ؟! خندید و گفت : + اصلا دوست ندارم مزاحم تو و اون کوچولوی طبقه بالا بشم! ابروهامو انداختم بالا و با لحن سرزنش گرانه ای گفتم: - مطمئنی فضولیات تموم شد و میخوای بری؟ اومد نزدیکمو سینه به سینه ی من وایساد و درحالی که لبخند محوی روی لبای سرخش نقش بسته بود جواب داد : - سر از کارای تو نمیشه درآورد آقا ! هلش دادم به عقبوگفتم: + پس تصمیمت اینه که بری... سرشو تکون داد و گفت: - آره ...
  2. Hadiseh

    مشاعره

    ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
  3. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    نونش تو روغنه!
  4. نمیدانی چه سخت است تنها متولد شدن در دنیای عشق...بی آن که کسی مثل تو راهنمای چشمان کورم باشد ...
  5. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    هردم بیلی طی میکنه !
  6. سکوت همیشه به معنی رضایت نیست؛ گاهی اوقات سکوت میکنی تا به طرف مقابلت بفهمونی که بهتره خفه شه !!!
  7. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    تنش میخاره !
  8. Hadiseh

    مشاعره

    ز احسان میشود صاحب کرم را دولت افزون تر بلی هر چاه را آب از کشیدن بیش میگردد
  9. Hadiseh

    مشاعره

    یا رب چه باشد لذت حرف وفا و مهر از او چون طعم شکر میدهد، لعل لبش دشنام را
  10. Hadiseh

    مشاعره

    تا توانی بخور به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش
  11. امشب یک دقیقه بیشتر دوستت دارم!!! 

     #یلدا_مبارک :heartshape2:

    1. heliya-L

      heliya-L

      یلدای تو هم مبارک حدیثه جان:heart:

    2. madhkhlfzadh7

      madhkhlfzadh7

      من ثانیه ها،ثانیه ها و دقیقه ها دقیقه ها و ساعت ها،ساعت ها دوستت دارم:)

      یلداتون مبارک:gol2:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×