رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,240
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    13

آخرین بار برد Hadiseh در 9 اردیبهشت

Hadiseh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

3,969 بار تشکر شده

درباره Hadiseh

  • درجه
    همکار بخش فرهنگ و هنر

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    Music . Book .WiFi. My best friend (Mahsa) . pizza .Movie and Vampires

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,912 بازدید کننده نمایه
  1. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۴ * اسکارلت * چیزی که جلوی چشمام میدیدم فراتر از انتظارم بود...نه فقط برای منی که عاشق کریستینی بودم که از عشق چیزی نمیفهمید ؛ حتی برای تمام وریتاس هم غیرقابل قبول بود که کریستین، خون آشام محبوب وریتاس ، بخواد با یه گرگینه هم کلام بشه و بلعکس اونو ببوسه... برای من دقیقا مثل خنجری بود که توی قلبم فرو رفته بود و شراره های آتیش داخل قلبمو حس میکردم... با وجود اینکه از دور نگاهم به کریستین و اون دختره بود و دیدم که چه اتفاقی افتاد اما نمیتونستم حتی از کریستین دلخور باشم... تمام وجودم پرشده بود از نفرتی که به اون دختر داشتم و حس میکردم علاوه بر عشق من ، وفاداری کریستین به وریتاس و همنوعاش رو از بین برده بود..‌. حتی متوجه نشدم چه وقتی چشمام پر از اشک شد و خون حاصل از مشت شدن دستام و بریده شدن دستم توسط ناخونای تیزم کی به زمین ریخته... وقتی به خودم اومدم که کریستینی دیگه اونجا نبود و اون دختر لعنتی مات و مبهوت وایساده بود سرجاش‌... بایدم مات و مبهوت باشه...باید... حس میکردم باید یه کاری بکنم واگرنه تا آخر این جاودانگی که بدون کریستین معنایی نداشت چطور میتونستم احساس آرامش بکنم؟ اونم وقتی که عشق عزیز من به گذشته دردناکم خیانت کرده و با وجود دشمنی هممون نسبت به این گرگ های لعنتی باهاشون همسو شده و ازش میخواد به وریتاس هم بیاد ! هه... اگر بقیه بفهمن چی؟ چقدر برای کریستین بد میشه...دیگه هرگز نمیتونه پاشو توی وریتاس بذاره...اونوقت دیگه هرگز نمیتونستم ببینمش...این یه فاجعه بود... نه نه من نباید بذارم این اتفاق بیفته...باید هرچه سریع تر شر این دختره رو کم بکنم و عشقمو نجات بدم...عشقی که فکر میکردم از طرف قلب خودم میتونم به قلب سنگی کریستین هم هدیه ش بدم...اما نه...اون با تموم وجودش از این چیزا فراری بود... ولی چرا با اون دختره...پوووف خدای من ! سر در نمیارم از کاراش...نکنه واقعا اونو دوست داره...نه...نه...این غیرممکنه...نمیذارم...هرگز نمیذارم... ... * آیریس * دستمو فرو کردم توی آب پر از کف وان و بعدش محکم روی لبام کشیدمو با لجبازی پاکش میکردم... احساس میکردم که دارم میسوزم و نمیدونستم باید خجالت بکشم یا اینکه از کار کریستین عصبانی باشم؟ شایدم باید از تصور سردی لباش که این داغی و سوزش مسخره رو برام به وجود آورده گر بگیرمو احساس سرخوشی کنم! حتی نفهمیدم خودمو چجوری از کلیسا رسوندم به خونه رولند...شانس آوردم که خونه نبودن و برای تعطیلات از شهر رفته بودن و میدونستم کلید یدک خونشون رو کجا قایم میکنن ! فکرشو بکن با این شرایط آواره خیابونا میشدم! حداقلش حدس میزدم سارا، مادر رولند ، ناراحت نشه وقتی بهش بگم یه شبو تو خونشون موندم! بعدا باید براش یه بهونه ای جور میکردم ولی الان...نه الان فقط فکرم درگیر کریستین بود... کریستین...اون موجود غیرقابل پیش بینی! سر در نمیارم ازش...بدتر از همه اون خیالی بود که دیدمش...پسربچه اسیر زنجیرای سرد و سنگین...اون کی بود دیگه؟ حتی نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم... اونقدر بچه نیستم که از یه کار مزخرف مثل این از سمت کریستین هول کنم اما نمیدونم چم شده بود...تموم تنم گر گرفته و احساس میکنم هرآن ممکنه که آب بشم! دلیلش برام مجهوله...نمیدونم...حس میکنم یه جورایی خوشم اومد از کارش...اوه نه! باید خیلی احمق باشم که تشویقش کنم...اون با این کارش بهم فهموند هرکاری بخواد میکنه و حد و حدود ادما براش مهم نیست...شایدم فکر میکنه میتونه منو مثل دخترای دیگه ای که دورشن خام کنه و به خواسته هاش برسه ؟ محاله ممکنه بذارم از این فکرا بکنه! با حرص دستمو گرفتم به لبه های وان و از جام بلند شدم و درحالی که حوله رو دور خودم میپیچیدم از توی حموم بیرون اومدم... خونه ی رولند و خانوادش از کلبه جنگلی ما خیلی مدرن تر و نزدیک تر به شهر بود ؛ هربار که میومدم اینجا واقعا از ترکیب رنگ های طوسی و سفید دکوراسیون خونشون لذت میبردم ؛ یه دست کاناپه راحتی طوسی وسط سالن پذیرایی بود که هنوزم مهمون لباسای من بودن از وقتی که اومدم داخل و با عجله پرتشون کردم همونجا و رفتم حموم... لباس تمیزی همراهم نبود و در واقع نمیدونستم باید به وسایل رولند دست بزنم یا نه ولی درآخر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم رفتم توی اتاقش...اتاق رولند برعکس مال من خیلی مرتب بود؛ انگار نه انگار پسره ! یه پنجره کوچیک رو به نمای شهر داشت که با پرده های حریر سفید پوشونده شده بود و تخت خوابشم زیر پنجره جا گرفته بود...دیوارها و وسایل اتاقش از ست رنگ های نقره ای طوسی مات پیروی میکردن که اونقدراهم بد نبود و بلعکس از نظر من رولند سلیقه ی جالبی داشت! نگاهم افتاد به تابلویی که روی دیوار روبه روی تختش جا خوش کرده بود؛ یه منظره بی نظیر از جنگل بلوط توی تابستون بود که برگای درختاش حسابی سبز و سرحال بودن...اینو قبلا اینجا ندیده بودمش؛ از کی تاحالا رولند به جنگلای بلوط علاقه مند شده؟ شونه هامو بالا انداختم و رفتم سر کمدش و درحالی که لبامو میجویدم بازش کردم...لباساش خیلی مرتب توی کمد جا گرفته بودن و انگاری کارم برای انتخاب اینکه کدومو بپوشم راحت تر شده بود... دست آخر یه پلیور سبز رنگ برداشتمو سریع پوشیدمش ...اونقدر بلند بود برام که تا یک وجبی بالای زانوهام رو پوشوند...لبخندی از سر رضایت زدمو از اتاقش بیرون رفتم تا یه فکری برای لباسای خودم بکنم ؛ باید میشستمشون تا بتونم زودتر لباس رولند رو بهش پس بدم! ... ... ‌ ...
  2. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    * پرهام * همگی توی سالن پذیرایی خونه علی نشسته بودیم و منتظرش بودیم...بعد از حدود دو سه دقیقه علی با قیافه ی گرفته و ناراحتی که بعد ازمرگ عموش تنها چیزی بود که ازش دیده بودیم از پله ها اومد پایین... اولین نفر عرشیا بود که با دیدنش از جا بلند شد و با لحن شاد و پرانرژی همیشگیش درحالی که به سمت علی میرفت و بغلشو باز کرده بود گفت : + به به به ! ببین کی اینجاست ؟ فندق گوگولی عمو عرشیااا ! و سریع علی رو گرفت توی بغلش و یدونه زد پس سرش و اینبار با لحن جدی ای گفت : + خوب مارو از یاد بردیا نامرد ؛ رفیقم رفیقای قدیم! بهنام از جاش بلند شد و با حالت گریه ی الکی رفت سمت اون دوتا و گفت : _ د آخه لامروت ! به فکر ما نیستی به فکر این پری بیچاره بااااش! نمیگی از غصه نبودن تو دق میکنه یه وقت کوچولوی عمو قربونش برم میفته؟! با چشمای گرد شده و حیرت گفتم : + چی داری میگی تو نسناس؟ علی که از مسخره بازیای بهنام و دیدن زبون درازیای که به من میکرد لبخند روی لبش نشسته بود اومد و کنارمون نشست و گفت : _ خیلی خوشحالم که میبینمتون دارودسته خل و چلا! ارسلان + بفرما حالا شدیم دار و دسته خل و چلا ! آرمین درحالی که لم داده بود با لحن بیخیالی گفت: _حالا اونقدراهم بد نیست داداش به هرحال ما اومدیم دنبال رئیس خل و چلا دیگه! بهنام که کنار علی نشسته بود مشتی به بازوش زد و گفت : + هی پسر ببین پری جون و آری اسکله برات چی خریدن کف میکنی!!! بعد رو کرد به من گفت : + بریز بیرون بند و بساطو پرهام! سرمو تکون دادمو از توی پاکت بزرگی که کنار دستم بود پیراهنی که برای علی خریده بودیم تا به جای پیرهن مشکیش بپوشه و از عزا دربیاد رو دراوردم... علی با دیدن پیراهن توی دستام اخمی کرد و گفت : _ نه بچه ها...میدونم که قصدتون خوشحال کردن منه ولی من نمیتونم...آ... پریدم وسط حرفشو گفتم : + نه نیار دیگه داداش ؛ فکر میکنی با خونه نشستن و غصه خوردن عموت برمیگرده؟ هممون میدونیم چقدر دوسش داشتی ولی وقتشه که از این حالت دربیای ... عرشیا_ حق با پرهامه ؛ با این کارات روح اون مرحومم اذیت میشه علی... بهنام پیراهنو از دست من گرفت و داد به علی و در همون حال گفت : _ زودباش خودتو جمع و جور کن ؛ ما اومدیم دنبال رفیقمون ؛ نمیخوایم دست خالی برگردیم... علی سرشو تکون داد و گفت : + امکانش نیست بچه ها...من نمیتونم واقعا... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو با وجود اینکه از شوخیای بهنام و عرشیا خوشم نمیومد اما بازم با مسخره بازی گفتم : _ چی چی رو امکانش نیست؟؟؟ خودتو راحت کردیااا انگار نه انگار یه زنی هست یه بچه ای ! الهی جز جیگر بگیری منو با یه بچه تو شیکمم آواره خونه همسایه ها کردییی د آخه به توام میگن مرررد ؟! اونقدر رولمو با احساس و غیرقابل تصور بازی کرده بودم که دهن علی و بقیه بچه ها باز مونده بود...خب حقم داشتن از من خیلی بعید بود ! به حالت گریه با عشوه دستی به چشمام کشیدمو ادامه دادم: _ پس چیشد قول و قرارات علی؟ مگه قرار نبود هرروز صبح با گل رز بیدارم کنی و لباسامو بذاری جلو در حموم و صبحونه رو آماده کنی؟! با این حرفم علی برخلاف تصورم پقی زد زیر خنده و پشت بند اون بقیه هم شروع کردن به خندیدن..‌.هرچند دوست نداشتم اداهای مسخره دربیارم اما همینکه باعث شد بهترین دوستم بخنده کلی ارزشش رو داشت... از جام بلند شدمو در همون حال با لحن جدی گفتم: _ خیلی خب پاشو بپوشش تا بیشتر از این عفتمو لکه دار نکردی! عرشیا با خنده گفت: + جون من یه بار دیگه پرهام واااای عجب چیزی بودی! چشم غره ای بهش رفتم که از چشم ارسلان که بغل دستم نشسته بود دور نموند و باعث شد که دستشو به گوشه لباسم بگیره و با خنده و مسخره بازی بگه : _ حالا تو بشین پرپری جون یه وقت بچت نیفته علی پدرمارو دربیاره هااا! + کوفت ! هیچی دیگه شدیم دلقک بخاطر شما آقا علی میبینی؟! علی درحالی که شونه هاش از خنده تکون میخورد گفت : _ اون جز جیگر بگیری گفتنت منو کشته آخه ! رفتم به سمتش و پیرهنو از دستش کشیدمو زدم توسرش و گفتم : + پاشو اینو بپوش بابا نشستی اینجا هرهر به ریش من میخندی...پاشو! علی پیراهنو گرفت با خنده بلند شد و درحالی که میرفت سمت پله ها گفت : _ خیلی خب حرص نخور واسه پوستت بده پرپرکم! بعد از رفتن علی ، نفس عمیقی کشیدمو نشستم سرجای قبلی علی...بهنام با لحن قدردانی درحالی که دستشو روی شونم گذاشته بود گفت : + دمت گرم داداش! خندوندیش حسابی چشمکی زدمو با شیطنت گفتم : _ ازاولم نقشه همین بود دیگه عرشیا_ خوب راه افتادیا آقای زند ! چشمکووو، ادا اطوار زنونه و عشوه های خرکییی! و بعد زد زیر خنده...پشت بند اون آرمین گفت : _ باید میرفتی بازیگر میشدی تو داداش! ارسلان + آره مخصوصا در نقش این زنای عجوزه ! و دوباره زدن زیر خنده...لبخندی روی لبم نشست و از اینکه میدیدم بازم اکیپمون شاده لذت میبردم...حالا دیگه وقتش بود دوباره برگردیم به کار و زندگیمون... ...
  3. Hadiseh

    قهوۀ پاییزی| Hadiseh

    *رها* اسناد رو از دفتر آقای صدر گرفته بودم و حالا همراه روهام اومده بودیم دفترخونه برای ثبت معامله ای که قرار بود باهم انجام بدیم... با وجود اینکه از خوشحالی روهام برای گرفتن یه آپارتمان سردرنمیاوردم ولی برامم اصلا مهم نبود و فقط میخواستم از دستش خلاص بشم! انگار اونم همینو میخواست... ساعت ۱ ظهر بود که جلوی در دفترخونه وایساده بودیم و حالا شرکت کاملا برای من و آپارتمان برای روهام شده بود... با صدای مردونه و پر از شادی روهام سرمو بلند کردمو نگاهمو بهش دوختم... روهام_ بریم یه چیزی بخوریم ؟ خیلی گرسنمه ! بدون هیچ تردید و شکی جواب دادم : + فکر نمیکنم وقتشو داشته باشم باید خودمو به جلسه ساعت ۲ برسونم روهام... پوزخندی زد و درحالی که به سمت ماشینش میرفت گفت : _ هرجور خودت دوست داری خانوم رئیس! خدافظ. و بی معطلی سوار ماشینش شد و بعد از چند دقیقه کوتاه از جلوی در دفترخونه دور شد...بعد از رفتن روهام ، رفتم سمت تاکسی هایی که کمی جلوتر منتظر مسافر بودم و رو به یکی از راننده ها گفتم : + میدون آرژانتین ، دربست آقا ! راننده تاکسی اشاره کرد به ماشینش و درحالی که خودش سوار میشد گفت " بفرمایید خانوم " سوار تاکسی شدمو به این فکر میکردم روهام اونقدر بی ملاحظه هست که حتی یه تعارف نکرد منو برسونه و رفت...خب خودمم بیشتر از هرکسی میدونستم که تعارف ناهارشم فقط برای این بوده که وقتی پیدا کنه تا با طعنه هاش آزارم بده واگرنه اون عمرا قید کاراشو بزنه و بخواد بیاد با من ناهار بخوره ! حوالی ساعت ۲ بودش که جلوی شرکت پیاده شدمو بعد از پرداخت کرایه تاکسی به داخل شرکت رفتم...به محض پیاده شدنم از آسانسور ، خانوم لطفی منشی شرکت از جاش بلند شد و گفت : + خانوم عسگری مهموناتون توی اتاق جلسه منتظر شما هستن... سرمو تکون دادمو پرسیدم : _ آقای مرادی هم اومدن؟ + بله خانم گفتن گزارشایی که خواسته بودید رو آماده کردن... به گفتن باشه ی کوتاهی بسنده کردم و بعد از رفتن به اتاق خودم و برداشتن چندتا پرونده راهی سالن جلسه شدم...
  4. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    پارت_۹۳ " آیریس " حدود نیم ساعتی میشد که منتظر نشسته بودم اما خبری ازش نبود...برای کسی مثل من اونقدراهم خوشایند نبود که بخوام ببینمش اما باید اینکارو میکردم...لااقل برای خودم و زندگیم باید دربرابرش بجنگم... نمیدونم چرا بهش دروغ گفتم که رولند یه راهی پیدا کرده ؛ فقط میدونستم که اصلا دلم نمیخواد باهاش برم به وریتاس..‌. اصلا کجا هست این وریتاس ؟ من که به کریستین اونقدری اعتماد ندارم که باهاش تنها برم اونجا...هرچند میدونم بهم آسیبی نمیزنه بخاطر خودش اما اگه بتونن طلسمو بشکنن و بعدش دخلمو بیاره چی؟ خوب میدونم که به خونم تشنه ست ولی‌‌‌.‌‌..من چی؟ منم به خونش تشنه هستم؟ فکر نمیکنم...دیگه اصلا راجبش هیچ فکری ندارم... چشمامو باز و بسته کردم تا افکار مزاحم از سرم بپره...به ساعتم نگاه کردم ؛ ۴۰ دقیقه ای میشه که اینجا معطل شدم...پوووف انگار نه انگار که من منتظرشم... نفسمو با حرص بیرون فرستادمو از روی نیمکت چوبی و فرسوده ی محوطه ی کلیسا بلند شدم...صدای له شدن برفای زیر پام یجورایی آرامش بخش بود ؛ امسال زمستون سردی بودش ؛ یعنی ممکنه بخاطر وجود کریستین باشه؟ نکنه واقعا نفرین شده ست؟ اوه بیخیال آیریس تو که خرافاتی نبودی... نگاهی به ساختمون بلند و قدیمی کلیسا انداختم...خیلی خلوت تر از همیشه بود و پرنده هم پر نمیزد! اصلا نمیدونم چرا بهش گفتم بیاد کلیسا.‌‌..موجوداتی مثل من و اون جایی توی کلیساها نداریم...یه گرگینه ی نیمه انسان و یه خون آشام خونخوار! واقعا مسخره ست! برگشتمو به راه ورودی محوطه کلیسا که با برف سنگفرش شده بود نگاهی انداختم...قامت بلند و سیاهپوش کریستین رو از دور دیدم...دستاشو توی جیب کت چرمش کرده بود و آروم و آهسته میومد به سمتم..‌. حتی از این فاصله هم میتونستم اخمای درهمش رو ببینم...طولی نکشید که روبه روم وایساد و با اون چشمای سرد و بی روحش به چشمام زل زده بود... سعی کردم جدی باشم و خودمو از تک و تا نندازم...با لحن محکم و سرسنگینی گفتم : + خیلی معطلم کردی کریستین ؛ اینقدر وقت ندارم که بخوام مدام منتظرت بمونم... برخلاف تصورم که فکر میکردم جوابمو با تنش و دعوا بده ، با صدای آرومی گفت : - نمیخواستم کتی رو بیارم مجبور شدم که ببرمش خونه و یه پرستارم براش بگیرم برای چند ساعت بخاطر همین طول کشید تا خودمو برسونم اینجا ؛ متاسفم آیرا ... تعجب کردم از توضیح دادن و عذرخواهی کردنش؛با این وجود سرمو تکون دادمو گفتم : + کی میخوای برگردی ؟ بدون هیچ مکثی ، به طور غیرمنتظره ای پرسید : - اگه برگردم دلت برام تنگ نمیشه؟! خیره شدم توی چشماش و زمزمه وار گفتم: + نه...هرگز تنگ نمیشه... تک ابرویی بالا انداخت و در جوابم گفت : - شاید بخاطر اینه که قراره توام باهام بیای آیرا... قاطعانه و محکم گفتم: + نه! نه کریستین من به وریتاس نمیام... دستشو بلند کرد و گذاشت روی گونه م...خواستم خودمو عقب بکشم ولی انگار سرجام میخ شده بودم..‌‌.انگار خدا تموم توانایی هامو ازم گرفته بود و من مجبور بودم خیره بمونم به چشمای جذاب و گیرای کریستین... در همون حالت با لحن آرومی که هرگز ازش نشنیده بودم گفت : - فکر میکنی بهت آسیب میزنم؟ مثل ‌کسایی که مسخ شده بودن و اختیاری از خودشون نداشتن، سرمو به علامت نه تکون دادم ولی چیزی نگفتم... متقابلا نوازشگرانه دستشو رو گونه م حرکت داد و گفت : - نگران نباش ؛ اینکارو انجام نمیدم‌ ؛ قول میدم... تا این حرفو زد دستشو پس زدمو ازش فاصله گرفتمو گفتم : + به قول دادنات اعتمادی ندارم کریستین؛ تو اون دخترو کشتی با وجود اینکه بی گناه بودش...اونم بخاطر لجبازی ! اخماشو توی هم کشید و گفت : - چرا فکر میکنی اینقدر مهمی که بخاطر تو بزنم زیر حرفم؟ پوزخندی زد و در ادامه حرفش گفت: - اینو تو مغزت فرو کن گرگ کوچولو ، من هروقت ، هرجا ، هرکسی که بخوامو میکشم و هیچ ترسیم از تو یا بقیه ندارم ! با عصبانیت یقه کتشو گرفتم توی دستمو بی پروا زل زدم تو چشماشو تقریبا داد کشیدم : + توام اینو خوب به خاطرت بسپر کریستین پرووا ؛ من نمیذارم هیچ آدم بی گناهی تو دستای تو بمیره ؛ حتی اگه لازم باشه جونمم بخاطر نجات دنیا از دست تو ، از دست بدم... محکم هلم داد عقب و با نفرت غرید : - از دست من یا پاتریشیا؟ تو یه احمقی یه احمق بزرگ ! + اگر احمق نبودم که نمیذاشتم تا الان اینجا بمونی عوضی ؛ برگرد به همون قبرستونی که بودی! جمله آخرمو با فریاد گفتم که باعث شد صدام توی محوطه خالی و سوت و کور کلیسا بپیچه و حس کردم یه چندباریم اکو شد... خودمم باورم نمیشد که سرش داد زده باشم...انگار اونم مثل خودم باورش نشده بود..‌.فقط صدای نفسای تند و عصبی من و خودش بود که سکوت بینمون رو میشکست..‌.انگار قصد جواب دادن نداشت.‌‌.. قدمی به عقب برداشتمو درحالی که سرمو انداخته بودم پایین با صدای آرومی که شنیدنش برای خودمم مشکل بود گفتم: + متاسفم... و سریع برگشتم و میخواستم ازش دور بشم که با کشیده شدن دستم از پشت بی اختیار چرخی زدمو افتادم تو بغلش... صورتم دقیقا روبه روی صورتش بود و نفسامون به هم میخورد...تاحالا اینقدر نزدیک کسی نبودم...حتی نمیتونستم از نگاه کردن به چشماش دست بردارم چه برسه به اینکه به خودم بجنبمو برم عقب... اونم زل زده بود به چشمای من و انگار قصد عقب رفتن نداشت...ناخوداگاه چشماشو بستمو دستامو که روی سینش گذاشته بودم هل دادمو خواستم برم عقب که اون پیش دستی کرد و در کمال تعجب و ناباورانه حس کردم که لب های سردشو گذاشت روی لبام...انگار بهم برق وصل کرده بودن و از طرفی غرق در تاریکی شدم... دیگه هیچ چیزی رو جز اون سردی شیرین حس نمیکردم...انگار نفس کشیدن یادم رفته بود...با عمق وجودم حس میکردم که وارد یه دنیای دیگه شدم... ... سرد بود و تاریک...حس میکردم که داره توی تاریکی برف میباره...از اعماق اون سیاهی و تاریکی نور ضعیف و کدری رو میدیدم...به طرف نور قدم برداشتم...دیدمش...پسر بچه ی کوچیکی رو که روی برف ها نشسته بود و روی موهای سیاه و به هم ریختش دونه های سفید برف نشسته بود...از سرما توی خودش مچاله شده بود و لرزشش رو به چشم میدیدم... آروم نشستم روبه روش و دستمو به سمتش دراز کردم اما اون خودشو عقب کشید... با این وجود دستامو روی موهاش گذاشتمو از صورتش کنار زدمشون...اون چشمای قشنگ و آبی برام کاملا آشنا بودن...همون حالت خمار و همون سردی همیشگیش رو داشت... با لذت به تک تک اجزای صورت پسر بچه خیره شدم ... سفید بود و رنگ پریده اما هنوزم جذابیت صورتش چشمگیر بود... متوجه دست و پاهای کوچیکش شدم که به زنجیر کشیده شده بودن و روی زنجیر ها یخ بسته بود...از قسمتی که زنجیر ها با پوست سفید اون کوچولو در تماس بودن خون چکه میکرد و حسابی زخم شده بود... با ملایمت دستای یخ زده ش رو توی دستام گرفتمو گفتم: + نگران نباش‌...پیشتم... پسر بچه با غرور خاصی که توی چشمای خوش حالتش موج میزد در جوابم با صدای بچگونه اما پراز تحکمش گفت : - نمیتونی اینکارو بکنی... + چرا نتونم؟ من همین الانشم پیشتم عزیزم... سرشو به علامت منفی تکون داد و جواب داد : - اون نمیذاره...هیچ وقت نمیذاره..‌. + کی اینکارو باهات کرده ؟ دستاشو از دستم بیرون کشید و با ناامیدی گفت: - اون ترسناکه‌.‌..هیچ وقت نمیذاره..‌. حس کردم تاریکی مطلقی که اطرافمون بود کم کم داره محو میشه...مطمئن بودم که فرصت کمی دارم تا کنار اون پسر بچه باشم...برفای روی زمین روی هوا معلق شده بودن و کم کم داشتم بدون اینکه حرکتی کنم از پسر بچه دور میشدم... در آخرین لحظه هایی که به چشمای سرخ و اشک آلودش نگاه میکردم گفتم : - کمکت میکنم...نترس...کمکت میکنم... صدام گنگ و نامفهوم به گوشم خورد..‌کم کم صداهای اطرافم از حالت گنگی دراومدن...انگار که از یه دنیای دیگه به دنیای جدیدی پرتاب شده باشم ... چشمامو باز کردم و همزمان با من دیدم که چشمای کریستین هم باز شد و فقط چند میلی متر ازم فاصله گرفت... گیج شده بودم...نمیدونستم باید غرق لذت میشدم یا عصبانی؟ انگار که مات و مبهوت کارش مونده بودم...چرا باید همچین کاری میکرد؟ سر در نمیاوردم... قبل از اینکه بتونم با خودم کنار بیام ازم جدا شد و با گفتن " لازم نیست متاسف باشی" دور شد‌...مات و مبهوت به رفتنش خیره مونده بودمو نمیتونستم چشم ازش بردارم‌.‌..من چم شده بود؟ واقعا نمیدونم...
  5. Hadiseh

    مشاعره(با حروف انتخابی)

    صبر و عجز و فقر ما دانسته ای درد ماراهم دوا دانسته ای ژ
  6. Hadiseh

    مـشاعره با کلمات انتخابی

    دوست آنست که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی یار
  7. Hadiseh

    مشاعره

    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را
  8. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۲ " کریستین " با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم : - لعنت بهت آیریس ! در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید... ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم : - چیه چرا این طوری نگام میکنی؟ دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم ! برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید... با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم... - کدوم قبرستونی بودی آیریس؟ صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید : + حرفتو بزن... پوزخندی زدمو گفتم : - این یعنی اعلام دشمنی؟ آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟ - معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی ! آیریس+ باشه - یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟ - درمورد رفتنمون به ... + همون اول گفتم که نمیام - آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟ آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ... باصدای بلندی داد زدم : + تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟ از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم... آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت : + چیکارش کردی بچه رو ؟ با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم : - کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه ! آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟ - چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟ آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه - من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین - هیچ اجباری وجود نداره آیریس آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم... بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم : - اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو ! چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...
  9. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۱ "اسکارلت" با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم : - آره ... انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید: + با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟ ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم: - با پای پیاده همش ۳ ماه راهه ! کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی! برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه... نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم: - دارم روش کار میکنم چشمکی زد و گفت: + عالیه! سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه... برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم : - خوشحال شدم که دیدمت کریستین دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت : + حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون ! دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم: -این یعنی مواظب خودم باشم؟ لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد : - فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه ! و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...
  10. Hadiseh

    شب زده | Hadiseh

    #پارت_۹۰ " اسکارلت " حالم از خودم به هم میخورد که شاهد این همه صمیمیت بین کریستین و کسی بودم که تا به حال توی عمرم ندیده بودمش... حتی باورشم سخت بود که اون دختر میتونست اینقدر راحت حرف بزنه و کریستین امونش بده... حتی دلم نمیخواست اون لحظه به لرزش دستام توجهی بکنم...تنها کاری که تونستم بکنم این بودش که اون بچه رو برگردونم سرجاش و مستقیم به اتاق برگردم...من تصمیمم رو گرفته بودم...چیزی که اتفاق افتاده بود ، ماورای اعتقاد و ایمانی که نسبت به کریستین داشتم بود... ... ... " کریستین " جالب بود که همزمان با حضور اسکارلت توی خونه ، سروکله ی اون قهرمان قلابی شهر هم پیدا شد...هیچ دوست نداشتم اسکارلت و آیریس با هم روبه رو بشن...اگر اسکارلت میفهمید من به یه گرگینه پرچم صلح نشون دادم ، مطمئنا واکنش عاشقانه ای نشون نمیداد چون که علاوه بر من ، تموم وریتاس میدونه که برادر اسکارلت رو یه گرگینه کشت و اون نفرت عمیقی از گرگا داره... گذشته از این هیچوقت دلم نمیخواست که توی وریتاس زمزمه ی دوستی من با یه دشمن بپیچه و از اعتبارم کم بشه...هرچند این طلسم لعنتی همه چی رو خراب میکنه... صدای تق تق کفشای اسکارلت بود که باعث شد از فکر و خیال دربیامو نگاهش کنم...آماده بود ؛ آماده ی رفتن... با تعجب پرسیدم: - جایی میری اسکار؟ اسکارلت - فقط اومده بودم ببینمت کریستین...باید زودتر برگردم به وریتاس... با شک نگاهی به سرتاپاش انداختمو گفتم: - چرا اینقدر یهویی ؟! خندید و گفت : + اصلا دوست ندارم مزاحم تو و اون کوچولوی طبقه بالا بشم! ابروهامو انداختم بالا و با لحن سرزنش گرانه ای گفتم: - مطمئنی فضولیات تموم شد و میخوای بری؟ اومد نزدیکمو سینه به سینه ی من وایساد و درحالی که لبخند محوی روی لبای سرخش نقش بسته بود جواب داد : - سر از کارای تو نمیشه درآورد آقا ! هلش دادم به عقبوگفتم: + پس تصمیمت اینه که بری... سرشو تکون داد و گفت: - آره ...
  11. Hadiseh

    مشاعره

    ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
  12. Hadiseh

    مشاعره با ضرب المثل

    نونش تو روغنه!
  13. نمیدانی چه سخت است تنها متولد شدن در دنیای عشق...بی آن که کسی مثل تو راهنمای چشمان کورم باشد ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×