رفتن به مطلب
Added by Amir

Hadiseh

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,136
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hadiseh

  1. خاطرات روزانه

    وقتی امروز دفتر خاطراتمو جلوم باز کردمو نوشتم " دفترخاطرات عزیز..." نمیدونستم در ادامه ش باید چی بنویسم که وقتی بعدها خواستم بخونمش از خوشحالی یه لبخند روی لبم بشینه یا از غصه اشک توی چشمام حلقه بزنه ... در واقع هیچ چیزی توی ذهنم جز این نبود هیچ چیزی برای نوشتن ندارم... شاید خیلی ناراحت کننده ست که یک روز از عمرم که هیچ وقت هم برنمیگرده گذشت و هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاد و تمام طول روز درگیر با تکرار های زندگی ( رفتن به مدرسه ، خوردن ، خوابیدن ، نوشتن تکلیف و... ) بودم و شاید هم خوشحال کننده ست که هیچ خبر بدی امروز برام نیومد و به نظرم این خیلی ارزشمنده... بخاطر همین در ادامه ی جمله ی اولم توی دفتر خاطراتم نوشتم " امروز هم تموم شد !" و بستمش! اینجا هم باید همین رو بنویسم البته در کنارش آرزو میکنم که شما روز پربار تری رو داشته باشید ...
  2. روز جداییمون بارون میبارید ... :heart:

    1. parniann

      parniann

      : ( 

      میدونی روز آشنایی من و تو هوا آفتابی بود؟ :inlove2:

  3. مشاعره با اسم رمان

    یادم تورا فراموش fArzane.Far
  4. مشاعره با اسم رمان

    وانیا ملکه خواب ها saniya
  5. مشاعره با اسم رمان

    نبض تپنده ی احساس mohadese.j75
  6. مشاعره

    منم خلیفه تنهای رانده از فردوس خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت
  7. آن سوی جهنم | Hadiseh

    #پارت_پنجم " دفترخاطرات عزیز... چطور میتوان طعم لبخند را به لبان سرخ اما کبود کسی آورد که تمام دارایی اش را جلوی چشمان به اشک نشسته اش به زیر خاک کردند ؟ چطور میتوان سایه ی مرگ را پس زد و به فردایی بهتر نگریست؟ امروز ، روزی است که تصمیم خواهم گرفت...بین بودن یا نبودن در دیار مادری...چطور میتوان این تصمیم سخت را از سر گذراند؟ همه جا رنگ تاریکی به خود گرفته است و نمیدانم...آری نمیدانم که چگونه میتوانم خود و عزیزانم را نجات دهم...نمیدانم..." تق تق تق ! این صدای در کلبه بود که خبر از برگشتن مارگریت از بازار رو میداد...دفتر رو بستم و به سرعت خودم رو به در رسوندم و بازش کردم...با نگاه امیدواری به صورت ماتم زده ی مارگریت خیره شدمو گفتم: + تونستی چیزی بخری؟ مارگریت سرش رو بلند کرد و با بی حالی بهم نگاهی انداخت و در جواب سوالم، فقط سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرفی من رو کنار زد و داخل کلبه شد...به دوردست هایی که از دود پوشیده شده بودند خیره شدمو با اه پرسوزی چشمامو بستم...این طوری امکان نداشت که بتونیم زنده بمونیم... نفس عمیقی کشیدمو درحالی که سعی میکردم بغضی که گلومو به درد آورده بود قورت بدم برگشتم سمت چوب لباسی کهنه و قدیمی کنار در و کلاهم رو برداشتم...از پشت سر صدای مارگریت رو شنیدم که گفت: _ کجا میری سلین؟ کلاهم رو روی سرم مرتب کردمو با صدای آرومی گفتم: + برمیگردم... و قبل از این که بذارم مارگریت چیزی بگه از کلبه خارج شدم و در رو پشت سر خودم بستم...از دور دیدم که کالسکه ای به سمت شهر در حال رفتن هستش ؛ به سرعت خودمو رسوندم به جاده ی خاکی و در حالی که دامن بلندم رو توی دستم گرفته بودم داد زدم: + آهـــــای وایسا ! کالسکه از من رد شد و چند متر جلوتر از جایی که وایساده بودم از حرکت وایساد...درحالی که نفس نفس میزدم خودم رو رسوندم به کالسکه ... با دیدن اقای اسمیت که پشت کالسکه نشسته بود گفتم: + اوه سلام آقای اسمیت! آقای اسمیت خونه ش توی شهر بود و هر از گاهی برای بازدید ا مزرعه اش به این حوالی میومد...لبخند بزرگی زد و رو به من که سعی داشتم نفس نفس نزنم گفتم: _ روزبخیر سلین عزیز ... میخوای به شهر بری؟ سرمو تکون دادمو گفتم: + بله اما نمیدونستم این کالسکه ی شماست...ببخشید مزاحمتون شدم آقای اسمیت! پیرمرد چشماشو با حالت بانمکی چرخوند و گفت: _ این ادب بچه های روستا به تو نمیاد سلین! بیا سوار شو ... راه زیادی تا شهر نمونده... سرمو تکون دادمو از خدا خواسته سوار کالسکه شدم ... آقای اسمیت به محض سوار شدنم پرسید: _ توی این آشوب چرا میخوای به شهر بری؟ با اخمای در هم رفته و صدایی که مملو از غم و ناراحتی بود گفتم: + باید تلگراف بزنم! آقای اسمیت سرشو تکون داد و چیزی نگفت...اون پیرمرد سالخورده ای بود که ازش چیزی جز یه عالمه ثروت باقی نمونده بود! نمیشد گفت به طور قطع آدم خوب و موجهی هستش اما بهتر از تعداد زیادی از ثروتمندای شهر بود که دست کمک کردن به بقیه رو هم داشت...لااقل تونستم قبل از غروب خودم رو به شهر برسونم و تلگراف بزنم...لازم میدونستم که ماری و مارگریت رو راهی آریزونا کنم تا پیش عمه از جنگ دورتر باشن...هرچند این فقط یه خیال محال بود ... ...
  8. آن سوی جهنم | Hadiseh

    نام کتاب : آن سوی جهنم نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه _ فانتزی خلاصه : سلین دختر روستایی فقیری است که با شروع جنگ های داخلی آمریکا برای نجات خود تصمیم میگیرد به جای دور افتاده ای برود اما اسیر شدنش ، همه چیز را تغییر میدهد و ...
  9. مشاعره با اسم رمان

    واحد روبرویی ( نویسنده ش یادم نیست)
  10. مشاعره

    رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زین سرد‌مهری‌ها چه سود است؟
  11. همین الان دای چیکار میکنی؟

    ناهارمیخورمو رمان مینویسم
  12. مشاعره

    یار شو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چاره ی بیچارپان قافله شد بی کسی ما ببین ای کس ما بی کسب ما ببین
  13. مشاعره

    توخود ای گوهر یکدانه کجایی آخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
  14. مشاعره

    یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
  15. مشاعره

    تاکی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
  16. اول اسم کسی رو که دوسش داری رو بگو

    M S H M S H
  17. عشق از دید معلم ها

    از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان است از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: همپای love از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: محبت الهیات است از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد واقعا عشق چیست....؟
  18. کی بهتر میفهمه؟

    شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
  19. تفاوت در نگاه

    دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند! ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟! دهقان گفت: چرا ارباب اما دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را دوتا می‌بیند ولی دختر من این همه بدبختی را ...
  20. مشاعره با شعر نو

    روی ریسمان آسمان ایستاده ام بر لب دو پرتگاه ناگهان ناگهانی از صدا ناگهانی از سکوت زیر پای من دهان ِ دره ی سقوط باز مانده است
  21. مشاعره با ضرب المثل

    زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد
  22. مشاعره

    دل اگر خداشناسی همه از رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدارا
  23. مشاعره با شعر نو

    با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام آمده‌ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی‌ام خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ ها نکشانی به پشیمانی‌ام! محمدعلی بهمنی

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×