رفتن به مطلب
Added by Amir

Hanibal

همکار بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    873
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد Hanibal در 17 اردیبهشت

Hanibal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

8,560 بار تشکر شده

درباره Hanibal

  • درجه
    همکار بازنشسته

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    آقا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

12,002 بازدید کننده نمایه
  1. ديالوگ ماندگار فيلم

    هر که بودند، اینجا و در آخر، هر کدام با شجاعت و افتخار ایستادگی کردند. آنها برای کسانی جنگیدند که نمیتوانستند برای خودشان بجنگند، و جان خود را نیز برای آنها دادند. برای بدست آوردن چیزی که حتّی متعلق به خودشان نبود. و این باشکوه بود. the magnifivent seven 2016
  2. سلام خوب هستید؟فکر کنم پست اخرتون جهانگیر رو نوشتید.جخانگیر اگر اشتباه نکنم خواستم اطلاع بدم

    1. maryamalikhani

      maryamalikhani

      سلام متشکرم . بله متوجه شدم چند تا ایراد داشتم که در حال ویرایش بودم و الان دیگه اصلاح شده. خیلی خیلی ممنونم که رمان های منو دنبال می کنید و صبر و علاقه نشون میدید و ایرادهامو گوشزد می کنید واقعا جای تشکر و سپاس داره. 

      میشه لطف کنید و نظرتونو در مورد این رمان هم بهم بگید و اگر موردی برای بهتر شدنش به ذهنتون میرسه خیلی خیلی ممنون میشم اگر بهم بگید. 

       

    2. Hanibal

      Hanibal

      سلام خوشحالم تونستم کمکی بکنم.من در مقابل درک نویسندگی شما واقعا حرفی برای گفتن ندارم.ولی کمکی که میخواید چشم حتما میخونم و تا فردا خبرتون میکنم.حتما میخونم و میگم

    3. maryamalikhani

      maryamalikhani

      بی نهایت سپاسگذارم از این همه لطف و ارادت شما نسبت به خودم. 

  3. سلام خسته نباشید تبریک میگم پایان رمانتون رو.همین که در این سبک سخت تونستید یکی از زیباترین رمان ها رو بنویسید نشانه درک شما از نویسندگی هست.خسته نباشید به امید کارهای جدید و بهتر از قبل.البته به نظرم یکم استراحت داشته باشیدبراتون ارزوی موفقیت میکنم:gol2:  

    1. cherry

      cherry

      سلام. ممنونم از لطف و نظرات محبت آمیزتون. خودم هم در نظر داشتم یه تایم استراحت برای فکر کردن به خودم بدم. شاد و پیروز باشید. 

  4. بعد از یک روز کاری سخت و خسته کننده هیچ چیز به اندازه این که روی کاناپه دراز بکشید و در حالی که یک نوشیدنی سرد و یک ظرف هله هوله خوشمزه در دست دارید به تماشای یک سریال ترسناک بنشینید هیجان انگیز نخواهد بود. شاید بسیاری این ایده را نپسندند اما گاهی بعضی سریال ها به خصوص یک سریال ترسناک شما را ترغیب می کند که در چنین شرایطی به تماشای آن بنشینید. چنین کاری برای ساعاتی شما را از دغدغه های روزمره جدا کرده و به مغز شما استراحت خواهد داد. سریال ترسناک و جذابی پر از هیجان ها و ترس های لحظه ای که شما را از روی کاناپه بلند می کند، موجودات عجیب و غریبی که در نقطه های کور پرسه می زنند و زامبی های خونخواری که در تعقیب شخصیت های اصلی داستان هستند می توانند شما را به شدت بترسانند به خصوص اگر به تنهایی به تماشای آن ها نشسته باشید. اگر چه معمولاً تماشای یک سریال به صورت دسته جمعی لذت بخش است اما در مورد چند سریال ترسناک که در ادامه این مطلب به آن ها اشاره خواهیم کرد به شما توصیه می کنیم که هیچ گاه به تنهایی به تماشای آن ها ننشینید زیرا تحمل آن را نخواهید داشت. منطقه گرگ و میش (۱۹۵۹ تا ۱۹۶۴) شاید تماشای یک اپیزود از سریال ترسناک و علمی تخیلی «منطقه گرگ و میش» (The Twilight Zone) بهترین راه برای تجربه ترس و هیجان باشد به خصوص اگر در بیرون از خانه نیز بادی شدید در حال وزیدن باشد. ظاهر شخصیت های غیرزمینی و صدای آن ها شاید برای بیننده ترسناک باشد اما این تنها چیزی نیست که تماشای این سریال را لذتبخش می سازد و همزمان شما را نیز به شدت می ترساند. شاید از خود بپرسید که یک سریال که نزدیک به ۶ دهه از پایان آن می گذرد چه چیزی در خود دارد که هنوز می تواند باعث شود از ترس حتی شلوارمان را خیس کنیم. اما اگر شما نیز بر سر یک عروسک جدید فریاد بزنید و او ناگهان با شما حرف زده و اعلام کند که قصد کشتن شما را دارد چاره ای جز خیس کردن شلوار نخواهید داشت. اگر وجود عروسک های قاتل برای ترساندن شما کافی نیست در این سریال چیزهای زیاد دیگری وجود دارند که شما را از ترس روی صندلیتان میخکوب نمایند. در هر یک از اپیزودهای این سریال ترسی بر ترس های شما افزوده خواهد شد. بعد از تماشای یک اپیزود دیگر سوار هواپیما شدن برایتان ترسناک خواهد بود، بعد از تماشای اپیزودی دیگر در جاده های خلوت قدم نخواهید گذاشت و بعد از اپیزودی دیگر واقعیت زندگیتان را به چالش خواهید کشید. تنها کاری که می توان در هنگام تماشای این سریال ترسناک کرد این است که کسی را کنار خود داشته باشید تا در موقع ترس به او پناه ببرید. داستان هایی از سرداب (۱۹۸۹ تا ۱۹۹۶) سریال ترسناک و کمیک کلاسیک شبکه اپ بی اُ با نام «داستان هایی از سرداب» (Tales from the Crypt) به خوبی از اصول اخلاقی برای ترساندن تماشاگران استفاده می کند. هر اپیزود زندگی و سرگذشت یک توطئه چین بدشانس و نگون بخت را دنبال کرده و این که چگونه در دامی که خود پنهان کرده اند گرفتار می شوند را به شما نشان می دهد در این سریال باید منتظر هر نوع غول، هیولا و یا روح و جنی باشید. علاوه بر این در این سریال ترسناک از کارگردانان سرشناسی مانند رابرت زمکیس، ریچارد دانر و والتر هیل استفاده شد که در زمینه ساخت فیلم های ترسناک و علمی تخیلی تبحر بالایی دارند. از بازیگران سرشناسی که در این سریال بازی کرده اند نیز می توان به کرک داگلاس، بیل پکستون و دمی مور اشاره کرد. سریال «داستان هایی از سرداب» را باید یک ضیافت ترس و وحشت نامید. هر یک از اپیزودها و یا فصل های این سریال داستان متفاوتی دارند اما در ترسناک بودن آن ها شکی وجود ندارد به نحوی که ترس ناشی از تماشای بعضی از اپیزودها حتی پس از پایان داستان نیز شما را رها نخواهد کرد. شاهد فراطبیعی (۲۰۱۱ تاکنون) اگر چه جنبه افسانه ای و ساختگی بودن سریال های علمی تخیلی مربوط به موجودات و فعالیت های فراطبیعی و خیالی کمی از ترس ما خواهد کاست اما برخی اوقات چنین رخدادهایی با چنان واقعیتی به تصویر کشیده می شوند که بیننده را دچار وحشت خواهند کرد. در این میان سریال «شاهد فراطبیعی» (Paranormal Witness) بیش از هر سریال دیگری در این حوزه توانسته افسانه ها و داستان های خیالی را با پیچش های داستانی خاص به استخدام خود درآورد و محصولی ترسناک تولید کند. این سریال که بر اساس داستان های ظاهراً واقعی در مورد ارواح ساخته شده در هر اپیزود مسیری مشابه را دنبال می کند. هر قربانی داستان شکنجه و وحشت خود را بازگو می کند و گروهی از بازیگران به بازسازی این داستان می پردازند. تدبیر آشنایی است اما قدرت اصلی این سریال در برقراری ارتباط محکم بین تماشاگر و راوی داستان نهفته است. در بسیاری از اپیزودهای سریال ترس و وحشتی غیرمنتظره و شدید را تجربه خواهید کرد. اگر چه در مواردی نیز قادر به تماشای ادامه داستان نخواهید بود اما تنها چیزی که می تواند شما را به ادامه سریال ترغیب نماید این است که کسی در کنار شما مشغول تماشای سریال باشد. پرونده های مجهول (۱۹۹۳ تا ۲۰۰۲) سریال ترسناک و جنایی «پرونده های مجهول» (The X-Files) یکی از اولین، طولانی ترین و موفق ترین سریال های شبکه فاکس بود که پس از اتمام دوباره از نو راه اندازی شد و هنوز هم پخش آن ادامه دارد. بخش اول این سریال در طول تمامی سال های پخش خود مرزهای تلویزیون در حوزه جنایی و ترس را درنوردید. در حالی که تمامی اپیزودهای این سریال شاید ترسناک نباشند اما در برخی از اپیزودها چنان ترسی را تجربه خواهیم کرد که باعث می شود جرأت خاموش کردن چراغ ها هنگام خواب را نداشته باشیم. در طول یک دهه، نویسندگان این سریال سعی کردند با استفاده از ژانرهای ترسناک، تریلر و علمی تخیلی داستان هایی پیچیده و ترسناک تولید کنند که علاوه بر سرگرم کنندگی و جذابیت، گاه به گاه بیننده را از ترس میخکوب نمایند. ما حتی بدون استفاده از مولفه های علمی تخیلی و فراطبیعی نیز این سریال گاه با داستان یک قاتل سریالی خونخوار و منحرف ما را بهت زده می کند و در اپیزودی دیگر شما را دچار ترس و پارانویا نسبت به اطرافیانتان می سازد. از این رو هنگام تماشای این سریال و حتی بعد از آن نیز برای مدتی ترس از شما دور نخواهد شد پس بهتر است به تنهایی به تماشای این سریال ننشینید. کانال صفر (۲۰۱۶ تاکنون) این روزها داستان ها و مولفه های ترسناک نیز در دنیای سینما تغییر کرده و ایده های مدرنی در این زمینه شکل گرفته اند، بدین ترتیب شاهد ظهور داستان های ترسناک جدیدی هستیم. سریال ترسناک «کانال صفر» (Channel Zero) یک سریال جُنگ گونه است که از «داستان ترسناک آمریکایی» الهام گرفته شده است و هر فصل آن داستانی مجزا را دنبال می کند. هر فصل تنها دارای ۶ اپیزود بوده که به نظر بسیار کوتاه می رسد اما در همین مدت کوتاه نیز به آرامی ترس و وحشت را در ضمیر بیننده وارد می کند. در فصل اول شاهد داستانی در دهه ۸۰ میلادی در مورد ارتباط گروهی نوجوان با یک سری قتل های خشن و ترسناک بودیم. فصل دوم و سوم سریال نیز شرایط مشابهی دارند و شاید بتوان آن را موفق ترین سریال شبکه Syfy دانست که علاوه بر جذابیت شما را به شدت دچار ترس و وحشت خواهد کرد. توین پیکس (۱۹۹۰ تا ۱۹۹۱) دیوید لینچ و ژانر وحشت همواره مانند کودکانی که در یک حلقه به دنبال یکدیگر می دوند در تعقیب هم بوده اند. در حالی که این کارگردان نامی به ندرت از روش ها و سبک های معمول ژانر وحشت برای ترساندن تماشاگران استفاده می کند، رویکرد سوررئالش به این ژانر به او امکان داده تا هر کاری که ممکن است را برای ایجاد المان های خوفناک انجام دهد. برای مثال اثر بی نقص او در تلویزیون یعنی «توین پیکس» (Twin Peaks) که از سکانس اول تا سکانس پایانی هر اپیزود و کل مجموعه شما را در تعلیقی بی مثال و ترسی عمیق فرو می برد. دیدار از شهر کوچک توین پیکس و اتفاقاتی که در آن رخ می دهد یک تجربه رعب آور است زیرا نیمی از ساکنان شهر خواستار مرگ نیمی دیگر از ساکنان هستند اما همین موضوع تماشای سریال «توین پیکس» را لذت بخش می کند. در دو فصل قسمت اورجینال این سریال، که نزدیک به دو دهه بعد ادامه آن پخش شد، تصور تماشاگران از زندگی آمریکایی به کلی تغییر پیدا کرد و همزمان برخی از ترسناک ترین و عجیب ترین شخصیت های تاریخ تلویزیون نیز به تصویر کشیده شدند. در اپیزود پایانی نیز سکانس انتهایی به شیوه ای به پایان رسید که تماشاگر برای درک کامل ماجرا چاره ای جز صبر نزدیک به دو دهه ای نداشت تا این که فصل سوم این سریال سال ۲۰۱۷ منتشر شد. اگر تجربه تماشای آثار دیوید لینچ را ندارید بهتر است خود را برای هر نوع ترس و وحشتی آماده کنید. مردگان متحرک (۲۰۱۰ تاکنون) از هر فرد عادی در مورد بزرگ ترین ترسش بپرسید بدون شک خواهد گفت: از عنکبوت، سوسک، ارتفاع یا تاریکی ولی ترسناک ترین واژه برای هر شخصی مرگ خواهد بود و این همان چیزی است که سریال «مردگان متحرک» (The Walking Dead) را بیش از دیگر مولفه هایش ترسناک می سازد. تمام این سریال در مورد ترس از مرگ است و هر یک از شخصیت های سریال برای فرار از این مرگ و مردگان تلاش می کنند. علاوه بر این که تماشای این سریال ترسناک و آخرالزمانی ما را از فضاهای باز، تاریک و بسته، از مردگان و بیماریهای مسری می ترساند بلکه سناریویی خوفناک از دنیای آخرالزمانی را نیز به ما یادآور می شود. این سریال ترسناک که بر اساس کتاب های کمیک رابرت کرکمن ساخته شده رفته رفته به یکی از پر بیننده ترین و در عین حال ترسناک ترین سریال های تلویزیونی یک دهه اخیر تبدیل شد و تا فصل چهارم بسیار بی نقص پیش رفت هر چند از آن به بعد دچار افت شد. در هر اپیزود ریک گریمز و گروه نامتجانس او انگیزه جدیدی برای زنده ماندن پیدا می کنند و همزمان به شرایط درونی یکی از شخصیت ها پرداخته می شود. در این میان وقتی که جدای از زامبی ها باید با انسان های شروری مانند نیگان نیز روبرو شد تازه به نگرشی پوچ گرایانه نسبت به زندگی آشنا می شوید که در آن زندگان برای از بین بردن یکدیگر از زامبی ها استفاده می کنند. اخلاق و انسانیت در دنیایی که یا باید بکشید و یا کشته شوید شکل دیگری به خود می گیرد و معنا و مفهوم مرسوم خود را به طور کلی از دست می دهد. بنابراین پس از تماشای این سریال ممکن است نقاط تاریک خانه خود را در جستجوی زامبی هایی که هر لحظه ممکن است از پشت سر به شما حمله کنند خواهید گشت. فرینج (۲۰۰۸ تا ۲۰۱۳) بعد از سریال موفق و دارای عناصر ماوراء الطبیعه «پرونده های مجهول» شاهد سریال ترسناک دیگری در این حوزه با نام «فرینج» (Fringe) بودیم که زندگی تیمی از ماموران فدرال را روایت می کرد که تحقیقات آن در مورد پرونده های ماوراء الطبیعه بود. این سریال که توسط جی جی آبرامز ساخته شد بر روی گروهی از ماموران اف بی ای متمرکز بود که پرونده هایی عجیب مربوط به آزمایشات ژنتیکی تا دنیاهای موازی و سفر در زمان را مورد بررسی قرار می دادند. اگر چه این سریال ترسناک بیشتر به ژانر عملی تخیلی نزدیک بود اما زمانی که وارد دنیای ماوراء الطبیعه می شد تجربه ی خوفناکی را برای تماشاگر به همراه داشت. اگر چه این سریال در اپیزودهای ابتدایی با نقص ها و سردرگمی هایی همراه بود اما رفته رفته راه خود را پیدا کرد و توانست مخاطبان را با خود همراه سازد. هر یک از اپیزودهای این سریال به داستانی جداگانه می پرداخت که در برخی از موارد علی رغم این که رویه ای جنایی و پلیسی داشت اما بسیار ترسناک نیز بود. داستان ترسناک آمریکایی (۲۰۱۱ تاکنون) رایان مورفی و برد فالچوک با سریال بسیار اعتیاد آور «داستان ترسناک آمریکایی» (American Horror Story) رویه ای سادومازوخیستی را نسبت به داستان های کلاسیک ارواح و هیولاها در پیش گرفتند و از همان اپیزود اول تاکنون دست از ترساندن تماشاگران برنداشته اند. اگر چه در برخی از اپیزودها شاهد داستان ها و مولفه های جذاب تری هستیم اما شرایط و دوران متفاوت هر اپیزود یا فصل بدین معنی است که هر فصل با شخصیت ها و جلوه های بصری ترسناک جدیدی به سراغ ما می آید. شاید در هر اپیزود به خود بگویید که چرا به تماشای چنین سریال ترسناک و وحشت آوری نشسته اید اما ترس فزاینده ای که در هر اپیزود شما را در خود فرو می برد باعث می شود به تماشای آن ادامه دهید. هر اپیزود قبل از این که تماشاگر را به یک قدم جلوتر از آستانه تحملش برای پذیرش ترس و وحشت ببرد، او را برای مدت طولانی در تعلیق و سرگردانی فرو می برد به نحوی که تماشای یک فصل از این سریال به تنهایی در مکانی تاریک برای هر کسی امکان پذیر نخواهد بود. مسافر بین راهی (۱۹۸۳ تا ۱۹۹۱) دهه هشتاد میلادی را باید دوران طلایی سریال های جُنگ گونه گیج کننده دانست و در این میان سریال ترسناک «مسافر بین راهی» (The Hitchhiker) در ۶ فصل خود بیش از هر سریال دیگری در زمان خود ترس و وحشت را به خانه های تماشاگران آورد. اولین سریال دراماتیک شبکه اپ بی اُ اگر چه در این رویه اولین نبود اما ضیافتی ترسناک را با استفاده از یک مسافر سرراهی باهوش برای بیننده ایجاد کرد. این داستان جذاب باعث شد که بازیگران مشهوری مانند ویلم دفو و کریستی الی و کارگردان سرشناسی مانند پل ورهوون به این پروژه وارد شوند. ین سریال مولفه های جدیدی را به دنیای تلویزیون وارد کرد و در بسیاری از اپیزودها تماشاگر چاره ای جز گذاشتن دست جلوی چشم های خود نداشت. بدون شک پس از تماشای این سریال هیچ گاه دیدگاه سابق را نسبت به مسافران بین راهی نخواهید داشت.
  5. مردم بعد از پخش فیلم پلنگ سیاه تصمیم گرفتند مسئولیت نگهداری گربه های سیاه را قبول کنند. در برخی از پناهگاه ها هیچ گربه سیاهی وجود نداشت زیرا قبل از این مردم به علت بعضی خرافات هیچ علاقه ای به گربه های سیاه نشان نمی دادند. شاید شنیده باشید که وقتی گربه ای از جلوی راه تان رد شود بدشناسی می آورید. گربه های سیاه تا چندی پیش تجسم شیطان یا خدمتکار جادوگران بوده اند. بامبی (Bambi): شکار غیرقانونی حیوانات تا ۵۰ درصد کاهش پیدا کرد بامبی شخصیت دوست داشتنی و مورد علاقه کودکان و نوجوانان است که مادرش به دست شکارچیان کشته می شود و از آن زمان به بعد به سختی می تواند به بقای خود ادامه دهد. بعد از انتشار این کارتون در سال ۱۹۴۲ بسیاری از شکارچیان این سرگرمی خود را کاملا فراموش کردند. این واقعه به “تاثیر بامبی” معروف شد و بامبی یکی از شخصیت های معروف در حمایت از حقوق حیوانات شناخته شد. سکوت بره ها (The Silence of the Lambs): زنان زیادی علاقمند به همکاری در اف بی آی شدند جودی فاستر برای بازی در این فیلم دوره های آموزشی زیادی دید و نقش او در این فیلم الهام بخش زنان زیادی برای متقاضی شدن در اف بی آی و مبارزه با جنایتکاران شد. آرواره ها (Jaws): رعایت قوانین امنیتی بیشتر در سواحل پخش این فیلم باعث شد مردم دیدگاهشان را نسبت به تفریحات ساحلی و استراحت در ساحل تغییر دهند در حالی که روزنامه نگاران اخطار حمله کوسه را به مردم همیشه می دادند. به علاوه تدابیر امنیتی بیشتری در نقاط ساحلی دیده شد. البته بسیاری از این نوع مرگ ها به دلیل شنا بلد نبودن مردم است چرا که کوسه ها هیچ علاقه ای به گوشت انسان ها ندارند و همیشه سعی می کنند از دست غواصان کنجکاو خودشان را مخفی کنند. وی مثل وندتا (V for Vendetta): شروع درگیری در مقابل معترضین دولت چندی قبل از نمایش این فیلم یک جنبش کوچک بوجود آمد که مردم ماسک شخصیت اصلی این فیلم را به صورت داشتند و در مقابل ظلم و استبداد شورش کرده بودند. این فیلم باعث شد فعالان این جنبش گام های محکم تری بردارند و از آن زمان ماسک “گای فاکس” و درگیری ها دنیای بهتری را برای مردم ساخت. دکتر هاوس (House M.D): علت نارسایی قلبی یک بیمار از روی این فیلم تشخیص داده شد این فیلم که بر پایه بیماری های واقعی ساخته شده است کمک بزرگی برای پزشکان است. این کمک زمانی اتفاق افتاد که پزشکان نمی توانستند علت بیماری یک بیمار را تشخیص دهند. پزشک این فرد به طور اتفاقی یکی از قسمت های این سریال را تماشا می کند که درباره بیماری مشابه بیمار اوست و درمان می شود. در واقع علت بیماری او مسمویت فلز کبالت در پروتز لگن تشخیص و درمان شد. جی اف کی (JFK): باعث شد دولت اسناد و مدارک را دوباره بازگشایی کند قهرمان این فیلم با دولت مبارزه می کند. او که متهم به دسیسه چینی است و سعی دارد علت ترور جان اف کندی را کشف کند. پخش این فیلم باعث شد دولت یک بار دیگر اسناد ترور کندی را بازگشایی کند و از اتهامات دوباره جلوگیری کند. شبح (Spectre): فستیوالی برای رسیدگی به انتظارات میلیون ها توریست در مکزیک برگزار شد پس از پخش این فیلم هر سال میلیون ها توریست به پیروی از جیمز باند مامور ۰۰۷ به افتخار روز مرگ در مکزیک در این فستیوال شرکت می کنند. برنی : دادگاه شخصیت اصلی فیلم که متهم به قتل همسرش است را آزاد می کند این فیلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است داستان مردی مهربان و خوش قلب است که شغلش مرده آرایی است. او با یک زن بیوه آشنا می شود و با او ازدواج می کند اما بعد از مدت کوتاهی همسرش به هر طریقی او را به تمسخر می گیرد تا این که برنی به طور کاملا تصادفی زن را به قتل می رساند. بعد از پخش فیلم وکیل جودی کورن به ماجرا علاقمند می شود و با کشف واقعیات جدیدی از این داستان حکم آزادی برنی را از زندان می گیرد.
  6. مصاحبه با نویسنده ی عزیز انجمن Missmahdiew

    ممنون از پاسخگویی.موفق باشید
  7. سریال black sails سریال جذاب با داستانی عالی در سبک دزدان دریایی که چهارفصله و تمام شده است.تماشاش خالی از لطف نیست.(البته درجه سنی داره) اخرین فیلم که دیدم : Gran Torino2008 بود که بازی کلینت ایستوود و یه داستان پرمحتوا.البته به مذاق هر سلیقه ای خوش نمیاد چون واقعا فیلم سنگین شاید و از نظر خیلیا خسته کننده باشه.ولی کسایی که وقت دارن حتما ببینش قشنگه
  8. مصاحبه با نویسنده ی عزیز انجمن Missmahdiew

    سلام خدمت نویسنده ی عزیز. @Missmahdiew .یه چندتا سوال کلیشه ای داشتم از شما.به خودم جرات میدم این سوالا رو بپرسم اگر دوست داشتید جواب بدید اگر دوست نداشتید هم نه.اول دوست دارم علایق شخصی شما تو زندگی رو بدونم اگر ممکنه کامل.(منظور از علایق کلا رشته تحصیلی غذای مورد علاقه و کتاب مورد علاقه و ...).دوم اینکه دلیل اینکه چندتا رمان رو باهم شروع کردید چی هست؟نویسنده ها همچین مواقعی میتونن تمرکز خودشون رو حفظ کنن و پایا پای پیش ببرن رمان هارو؟بهتر نیست تمرکز روی یه رمان باشه تا چند رمان در یک زمان؟اگر اشتباه نکنم سبک رمان های شما عاشقانه و و تم کمی اجتماعی.برنامه ای برای نوشتن در سبک های مختلف دارید؟یا نه علاقه ای دارید و نه خواننده زیاد هست برای سبک های دیگه؟و سوال اخر دلیل اسم گذاری شخصیت های رمان چی هستش؟اروشا و روشا؟علاقه داشتید به این اسامی یا همینجوری منطبق بود با داستان رمان؟مرسی از نویسنده عزیز و ارزوی سلامتی و موفقیت در ادامه زندگی و کارهای هنری
  9. ديالوگ ماندگار فيلم

    به زنم گفتم برای سالروز ازدواجمون کجا دوست داری بری؟ گفت یه جایی که تا حالا نرفتم بهش گفتم: آشپزخونه رو امتحان کن! Goodfellas۱۹۹۰
  10. یه جمله بنویس و تقدیم کن به کسی که خیلی دوسش داری:)

    چرا تو جلوه ساز این......بهار من نمیشوی چه بوده آن گناه من......که یار من نمیشوی بهار من گذشته شاید..... شکوفه جمال تو......شکفته در خیال من چرا نمیکنی نظر.......به زردی جمال من بهار من گذشته شاید.....
  11. ديالوگ ماندگار فيلم

    اگر یه نفر عاشق خودش نباشه، به خودش احترام نذاره و دوست هاش، خانواده ش، شغلش و چیز های دیگه رو هم دوست نداشته باشه چطور می تونه از دیگران انتظار عشق داشته باشه. Catherine Van Oost / Susan Anspach
  12. ديالوگ ماندگار فيلم

    هرکس گفته نمیشه عشق رو با پول خرید مشخص هست که به اندازه کافی پول نداشته. Robert Deniro heat 1995
  13. ديالوگ ماندگار فيلم

    کشیش: آمدم که اعتراف کنی تا گناهانت آمرزیده شود. هانری وردو: ما اگر گناه نکنیم شما از کجا نان بخورید؟! monsieur verdoux 1947
  14. ۲۵ آوریل ۲۰۰۳ | معمایی، تریلر | ۹۰ دقیقه | R خلاصه داستان : ده نفر که با یکدیگر نسبتی ندارند در یک شب بارانی، به خاطر نامساعد بودن جاده، مجبور به اقامت در یک متل می‌شوند. مدتی بعد، مسافران متل، به طرز مشکوکی یکی پس از دیگری به قتل می‌رسند. داستان فیلم در دو مكان كاملاً متفاوت (یکی دادگاه و دیگری مهمانسرا) اتفاق مي­افتد. در دقایق نخستین فیلم، کارگردان سعی می­کند تا کاراکترهای فیلم را به‌طور مختصر به بیننده بشناساند. افرادی‌که هر کدام با توجه به اتفاقی خاصی در یک مهمانسرای سر راهی گرد هم می­آیند. مالكوم ريورز مرد زنداني روان‌پريشي است كه به جرم ارتکاب به چندین قتل، محكوم به اعدام است و در شب قبل از اجراي حكم به درخواست روانشناس او (ماليك) جلسه­اي براي ارائه آخرين دفاعياتش ترتیب داده می­­شود. روانشناس او سعی دارد تا به حاضران در جلسه و قضات نشان دهد که قتل­های مالكوم به طور ناآگاهانه و به دلیل شرایط روحی و روانی خاص او صورت گرفته است. آنچه که مالکوم براي حضار تعريف مي كند ماجراي شبي باراني­ست كه در آن ۱۰ شخصيت داستان فیلم شامل یک بازیگر زن و راننده­اش، یک پلیس و زندانی­اش، یک دختر جوان، یک خانوادۀ سه نفره (زن و مرد و يك پسر بچه ۱۰ ساله) و یک زوج جوان به دليل شرايط بد جوي در يك مهمانسرا در حومه شهر توقف مي كنند و بهمراه صاحب مهمانسرا جمعي ۱۱ نفره را تشكيل مي دهند. کلیه راههای ارتباطی مهمانسرا به دلیل شرایط بد جوی با خارج قطع شده است. ناگهان با کشته شدن یکی از آنان اوضاع بهم می­ریزد. پس از مدتی کوتاه نفر بعدی هم کشته می‌شود. قاتل برای هر جسد، شماره­ای می­گذارد و این یعنی اینکه هر یک از آنها می­تواند قربانی بعدی ماجرا باشد. از اینرو یک فضای بی­اعتمادی و رعب و وحشت در میان سایر افراد باقیمانده ایجاد می­شود. فضایی که حتی مخاطب نیز آن‌را به روشنی لمس می­کند. بین برخی از افرد ائتلاف‌هایی جهت پیدا کردن قاتل اصلی در می­گیرد اما قاتل اصلی همچنان ناپیداست. افراد باقیمانده یکی پس از دیگری کشته می­شوند و سرانجام تنها کسانی‌که زنده می­مانند دختر جوان فیلم و پسر بچه ۱۰ ساله است. یعنی تا این لحظه سایر شخصیت‌های خطرناک منفک شده از مالکوم به قتل رسیده­اند و تنها افرادی باقی مانده­اند که به هیچ عنوان احتمال خطر برای سایرین ندارند. دکتر مالیک با استناد به این امر، برای حاضرین در جلسه چنین استنباط می­کند از آنجایی‌که مالکوم در حال حاضر به یک وحدت و یکپارچگی شخصیتی دست یافته و نسبت به سایر شخصیت‌های وجودی خویش بینش لازم را پیدا کرده است از اینرو نمی­تواند دیگر خطری برای سایرین در بر داشته و به سطح آگاهی رسیده است. بنابراین با اعلام رأی بخشودگی از سوی قضات حاضر در جلسه، جهت انتقال و بستری شدن در یک مرکز روانپزشکی به دکتر مالیک سپرده می­شود. اما در طول مسیر انتقال به مرکز روانپزشکی در حاليكه به نظر مي‌رسد همه چيز به‌خوبي و خوشي به پايان رسيده و در ماشيني كه زنداني بهمراه دکترش عازم محل مذكور است ناگهان مالكوم، دست­بندش را دور گردن دكتر ماليك حلقه کرده و وی را خفه می­کند و تازه اینجاست که مخاطب متوجه می­شود قاتل اصلی همان پسربچه ۱۰ ساله است که در واقع نمادی از کودکی مالکوم واقعی­ست. تحلیل روانشناختی فیلم فیلم «هویت» نمونه بارز یک بیمار مبتلا به اختلال هویت یا شخصیت چندگانه‌ست. اين فیلم همان‌طور كه از نامش پيداست، فيلمی پیرامون هویت­ها یا شخصیت­هاست. هر كدام از شخصيت­هاي فیلم، راز بخصوصی دارند كه در طول فيلم يكي پس از دیگری برای مخاطب فاش مي­شوند. هر فردی معمولاً خود را انسانی واحد و منحصر به فرد با یک شخصیت اساسی می­پندارد و در واقع، احساس یکپارچه­ای نسبت به خویشتن دارد. اما یک بیمار مبتلا به اختلالات تجزیه­ای چنین نیست. چنین فردی احساس می­کند که فاقد هر گونه هویت مشخصی بوده و در رابطه با هویت اصلی خویش سردرگم است. البته این سردرگمی نسبت به هویت در خیلی از افرادی که دچار برخی مشکلات خفیف روحی و روانی هستند ممکن است وجود داشته باشد. اما جنس این نوع سردرگمی با جنس سردرگمی یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت چندگانه کاملاً فرق دارد. شاید خیلی از افراد با خود بگویند: «نمی­دانم کی هستم» و یا «احساس بی­هویتی و پوچی می­کنم» و… . اما باید گفت که شنیدن چنین حرف‌هایی از افراد عادی که شناخت کافی از خود ندارند و یا به دلایل مختلفی در برهه­ای از زندگی خویش دچار مشکلات روحی و روانی می­شوند کاملاً طبیعی و نرمال است. در صورتی‌که سردرگمی هویتی در یک فرد دچار اختلال شخصیت چندگانه چیزی فراتر از اینهاست. در این اختلال، دو یا چند هویت یا شخصیت کاملاً متفاوت در یک فرد وجود دارد. از اینرو چنین فردی در موقعیت‌های مختلف، رفتارهای مختلفی را نیز از خود نشان می­دهد. شخصی که به این اختلال دچار است، خودش از وجود شخصیت‌های دیگر درونش آگاه نیست. تغییر از شخصیتی به شخصیت دیگر معمولاً ناگهانی و به‌ندرت تدریجی صورت می­گیرد و غالباً با تغییرات ظریفی در رفتار و گفتار و شیوه بیان فرد همراه است. شخصیت جدید ممکن است به‌طرز متفاوتی حرف بزند، راه برود و سر و دست تکان دهد. حتی ممکن است تغییراتی در فرایند فیزیولوژیک بدن از قبیل فشار خون و فعالیت­های مغزی فرد پدید آید. هر کدام از این شخصیت­ها در شرایط خاصی ظاهر می­شوند و ممکن است نرمال و یا بیمار باشند. مسئله اینجاست که این شخصیت­ها از وجود همدیگر آگاه نیستند و احتمال دارد از نظر سنی، جنسیتی، خزانه لغات، اطلاعات عمومی، حافظه و حتی دست خط و استعدادهای هنری و ورزشی متفاوت از یکدیگر بوده و مجموعه‌ای از خاطرات و ویژگی‌های خاص خودشان را دارا باشند. تغییر از یک هویت به هویت دیگر معمولاً دراثر فشارهای روحی و روانی و اجتماعی و ظرف چند ثانیه صورت می­گیرد. با توجه به مطالعات صورت گرفته، تعداد هویت‌ها در این‌دسته از بیماران بین ۲ تا ۱۰۰ هویت گزارش شده است. در اغلب موارد یک شخصیت اصلی با نام واقعی خود شخص وجود دارد که منفعل، وابسته و افسرده‌­خوست. شخصیت‌های دیگر معمولاً از لحاظ ویژگی‌های رفتاری و گفتاری با شخصیت اصلی فرد متضاد بوده و می­توانند پرخاشگر، خشن، زورگو، کنترل کننده، و خود ویرانگر باشند. شخصیت اصلی معمولاً از تجربه‌های سایر شخصیت­ها آگاه نیست. همچنین شخصیت­های منفعل معمولاً حافظه­های محدودتری دارند، در حالیكه شخصیت­های متخاصم و کنترل­گر معمولاً حافظه­های كامل­تری دارند. اختلال هویت یا شخصیت چندگانه، همانند سایر اختلالات تجزیه­ای- که عبارتند از: فراموشی تجزیه­ای، فرار تجزیه­ای، و مسخ شخصیت- شدیدترین و مزمن ترین نوع اختلالات تجزیه­ای محسوب می­شود و بسیار نادر بوده و ظاهراً رد پای آن را باید بیشتر در فیلم­ها و کتاب‌ها جست تا واقعیت! ویژگی اصلی اختلال­های تجزیه­ای، گسیختگی در کارکردهای حافظه، هوشیاری، هویت و ادراک است. این اختلال معمولاً از دوران کودکی شروع می­شود و در زنان شایع­تر است تا مردان. اختلال­های تجزیه­ای می­تواند به دنبال شوک­ها و استرس‌های شدید روانشناختی مانند از دست دادن افراد مهم زندگی، فقدان حمایت­های محیطی لازم، و نیز سوء استفاده­های جنسی و پرخاشگری بوجود آید. در واقع کاری که فرد می­کند این است که با آفریدن یک یا چند شخصیت دیگر، ناخودآگاه سعی می­کند تا درد و رنج حاصل از تجربه­های تلخ گذشته و یا رویداد ناگواری که برایش رخ داده است را سرکوب نموده و به دست فراموشی بسپارد. چنین بیمارانی معمولاً در طی مصاحبه بالینی، مورد غیرعادی قابل توجهی از لحاظ وضعیت روانی از خود نشان نمی­دهند. به‌جز این‌که در مورد دوره­های زمانی مختلفی فراموشی دارند. معمولاً پس از مصاحبه­های مستمر و طولانی با بیمار می­توان به وجود شخصیت­های چندگانه در وی پی برد. گاهی اوقات روانشناسان با واداشتن بیمار به تهیه یک دفترچه یادداشت روزانه می­توانند شخصیت‌های متعدد بیمار را در قالب این یادداشت­ها پیدا کنند. حدود ۶۰ درصد بیماران به ندرت تغییر شخصیت می­دهند. ۲۰ درصد آنها نیز نه تنها به ندرت تغییر شخصیت می­دهند بلکه در پوشاندن این تغییر هم مهارت کافی دارند. هويت به كارگرداني جيمز منگولد (۲۰۰۳) ، داستان مالكوم ريورز مرد زنداني روان پريشيست كه محكوم به اعدام گشته و در شب قبل از اجراي حكم به درخواست وكيل مدافع اش جلسه اي براي آخرين دفاعيات از او تشكيل مي گردد. در اين جلسه دكتر روانشناس ماليك (با بازي آلفرد مولينا) با درخواست از بيمارش به شرح آنچه در ذهن دارد به حضار و قضات نشان مي دهد كه قتل هاي زنداني ناآگاهانه و بدليل حاد بودن شرايط حاصل از روان پريشيست. آنچه زنداني خطرناك براي جمع تعريف مي كند ماجراييست در شبي باراني كه در آن ۱۰ شخصيت شامل یک بازیگر زن و محافظش،یک پلیس و زندانی اش،یک دختر ، یک خانواده ی سه نفره – زن و مرد و يك پسر بچه – ،یک زوج جوان بدليل شرايط بد جوي در يك متل در حومه شهر توقف مي كنند و بهمراه صاحب متل جمعي ۱۱ نفره را تشكيل مي دهد. متلي كه همچون جزيره سريال گمشدگان همه راههاي ارتباطي آن با خارج قطع است. با کشته شدن یکی از آنان اوضاع بهم می ریزد .در مدتی کوتاه نفر دومی کشته می شود، قاتل نشانه هایی برای آنها می گذارد، او برای هر جسد شماره ای می گذارد. نفر اول ۱۰، نفر دوم ۹ و …این به معنای کشته شدن ۸ نفر دیگر است و اینکه قاتل همان نفر یازدهم است. جو پارانويايي حاكم بر فيلم ، شك افراد به يكديگر بهمراه ائتلافهاي ۳-۲ نفري براي يافتن قاتل اصلي با پس زمينه موسيقي متن فيلم درامي موفق از صحنه اضطراب آور و معماگونه را مي سازد. اواخر فيلم كه تقريباً جز دختر جوان بنظر مي رسد هر ۱۰ نفر ديگر بنوعي كشته شده اند دوربين روي چهره قاتل متمركز مي شود كه اشكهايي از گوشه چشمش روان است. دكتر روانشناس براي حاضرين اينطور استدلال مي كند كه مالكوم ريورز با خلق ناآگاهانه اين داستان حال به وحدت شخصيتي رسيده و چون تنها شخصيت باقيمانده در روايتش دختريست كه بهيچ وجه خطرناك نيست بنابراين بايستي بجاي نشستن بر صندلي الكتريكي به محلي براي نگهداري و درمان فرستاده شود. با اعلام حكم بخشودگي قضات ، دكتر ماليك شخصاً همراهي او را به آن محل تقبل مي كند. اما داستان به اينجا ختم نمي گردد. در اين نقل و انتقال و در حاليكه بنظر مي رسد همه چيز بخوبي و خوشي به پايان رسيده و در ماشيني كه زنداني بهمراه وكيلش عازم محل مذكور است بناگاه مالكوم ريورز زنجيرهاي دستش را دور گردن دكتر ماليك نگون بخت مي اندازد و خفه اش مي كند. فيلم همين جا به پايان مي رسد. در هنگام خفه كردن دكتر روانشناس شخصيت پسر بچه اي كه به اشتباه گمان مي شد كه در جريان روايت به قتل رسيده است بر مالكوم غالب شده و قتل را انجام مي دهد. داستان هويت خط بطلانيست بر فانتزي وحدت وجود و من متفاخر آدمي كه خيال مي كند حاكم بر سرنوشت و قائم به ذات است. فيلم هويت نشان مي دهد كه ما حتي در سراي وجوديمان نيز حاكم اصلي نيستيم و همانطور كه فرويد كشف كرد غيري در كار است كه آدميتمان در گرو او و در گرو چيزهاييست كه در آنجا مي گذرد. و كوفتن بر طبل توحيد جز غفلت از ذات متكثر و رمز پرورمان نيست. اگر روانشناس ، وكيل مدافع و حاضرين در جلسه به جاي شعف حاصل از اينكه بالاخره بيمار در سناريوي ناآگاهانه اش با مرگ ۱۰ شخصيت ديگر حال به انسجام شخصيتي رسيده و فانتزي جمعي آنها را محقق ساخته به پيام واضحي كه در سناريو وجود داشت توجه مي نمودند چنان سرنوشتي گريبانگير دكتر مالیک نمي شد. پيام واضح اين بود كه چرا بجاي ديالوگ بين كاراكترها بايستي قتلي صورت بگيرد؟! و بنوعي مي شود گفت كه محكوم مجوز آخرين قتلش را تلويحاً از قضات ، وكيل مدافع و خود دكتر ماليك ساده دل گرفته بود. بنابراين در سطحي ديگر از نقد روانكاوانه مي توان به اين مهم رسيد كه حاضرين در هر روايتي چگونه مكمل يكديگرند و كساني كه با هم دشمني مي ورزند معمولاً در خصوصيتي بسيار شبيه همند. بن لادن و افراطيون مذهبي روي ديگر بوش و سرمايه داري افراطي اند. آنچه به روشنايي بعد نمادين در نيايد در بعد واقع و بصورت كابوس وار باز مي گردد. ديالوگي كه بين ۱۱ شخصيت فيلم هويت صورت نگرفت نتيجه اش كنش كابوس وار قتل در بعد واقع بود. تا وقتي افراطيون مذهبي ، سرمايه داري ، كمونيستي و … هم از هر جناح و مرامي با پذيرش مرگ ديگري بزرگ و ناكاملي و نابسندگي تمام روايت ها حاضر به ديالوگ با هم نباشند كابوس فروپاشي برج هاي نيويورك و حملات تروريستي افراطيون مذهبي يا حمله به عراق و افغانستان و اسلاموفوبيا همچنان وجود خواهد داشت. ديگري در ساحتي همواره ديگري اي نمادين و سمبولي از تمناهاي مخفي و حرف هاييست كه مي خواهند شنيده شوند. حرف هايي كه فرستنده اش خودمانيم اما آنرا بواسطه او دريافت مي كنيم. (وقتي از راه پله مي رفتم كسي را ديدم كه قبلاً آنجا نديده بودمش) – جمله اي از فيلم هويت این فیلم توصیه میشه شدید دوستان فیلم روانشناسی و معمایی بینظیری هستش جمله بالا خارق العادست از فیلم
  15. معرفی کتاب بعد از من کتاب بعد از من رمانی جذاب، عاطفی و تاثیرگذار از امیلی بلیکر و از پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز است. داستان این کتاب در مورد خانواده‌ای است که از طریق غم و اندوه، در اطراف رمز و رازهای فراوانی قرار گرفته‌اند. کتاب بعد از من (When I'm Gone) پس از مدت کوتاهی از انتشار، توانست با محبوبیت و موفقیت زیادی رو به رو شود. امیلی بلیکر (Emily Bleeker) در این کتاب تعلقات داخلی، احساسات، خانواده و اسرار نهفته بین شوهر و همسر را نمایان می‌کند. داستان این کتاب از ناتالی ریچاردسون می‌گوید که پس از یک سال نبرد با سرطان فوت می‌کند. شوهرش لوک اکنون با وظیفه وحشتناکی روبه‌روست. ناتالی سه فرزند خود را تنها گذاشته و لوک در حالی که همه با غم و اندوه بسیار زیادی رو به رو هستند مواجه شده است. وقتی که لوک از مراسم تشییع جنازه ناتالی باز می‌گردد، نامه‌ای بر روی زمین از ناتالی وجود دارد! این نامه در روز اول درمان سرطان نوشته شده بود. نامه‌ها در تمام طول سال ادامه دارند و برای لوک منبعی عالی برای راحتی هستند. اما با گذشت زمان، محتویات، حروف و رمز و راز کسانی که آن‌ها را فرستادند، لوک و کل زندگی که او و ناتالی با هم ساخته‌اند را مورد سوال قرار می‌دهند. در بخشی از کتاب بعد از من می‌خوانیم: دوست داشته شدن توسط یک زن جذاب بسیار هیجان‌انگیز به نظر مى‌رسید و او از بازى سرانگشتان فلیسیتى با پشت دستش احساس خوبى داشت، اما انگار بخشى از مغزش که آن را مدت‌ها قبل خاموش کرده بود، همان بخشى که به او مى‌گفت مى‌تواند دست زنى غیر از همسرش را در دست بگیرد، هنوز نمى‌دانست که ناتالى مرده است. وقتى فلیسیتى دستش را جدا کرد تا رودوشى بافت بزرگش را روى شانه‌هایش بیندازد، لوک احساس کرد دستش سرد و خالى شده است. اما درعین‌حال، سنگینى آزاردهنده گناه تقریباً بلافاصله از سینه‌اش کنار رفت. او در شیشه‌اى گالرى را براى فلیسیتى باز کرد و وقتى با سرماى ملایم اوایل شب روبه‌رو شد، دستانش را در جیب لباسش پنهان کرد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×