رفتن به مطلب
Added by Amir

BitawBR

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    11
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

19 بار تشکر شده

10 دنبال کننده

درباره BitawBR

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

300 بازدید کننده نمایه
  1. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت دهم اون شیطان قهقهه ی وحشتناکی زد و رفت سمتِ امیر..امیر هیچ کاری نکرد و فقط وایستاد،یدفعه با سرعتِ زیادی امیر رو با یه دستش زمین زد،امیر از درد نمیتونست تکون بخوره..حس میکرد ستونِ فقراتش نابود شدن،شیطانی که تویِ بدنِ ونوس بود خم شد و صورتش تو پنج سانتیه صورتِ امیر قرار گرفت..امیر به زور چشم هاش رو باز کردو با چیزی که دید وحشت کرد..نفس نفس میزد..موهای چرک و بلندِ شیطان به صورتِ امیر برخورد کرد و امیر چشم هاشو بست..نسترن و بهار رو پوریا به زور از خونه برد بیرون،پوریا هم یکی از همون اجنه ها بود،ولی با اون ها خیلی فرق داشت،قصدش کمک به ونوس بود...شیطان دندون هایِ تیز و قهوه ایش رو نشونِ امیر داد و خنده ای کرد..با صدایی شبیه به رعد و برق..و خیلی بلند گفت-شما اشتباه کردید..شما اشتباه کردید و باز هم قهقهه زد..امیر دست و پا میزدو با فریادهایِ بلندش کمک میخواست،شیطان اون رو بلند کرد و چند بار کوبیدش به دیوار..دیگه جونی تو بدنِ امیر نمونده بود..در با صدایِ بدی باز شد و پوریا با خشم وارد شد،با یه حرکت رفت سمتِ شیطان و اون رو به زمین کوبید..از یقه ش چسبید و با کلماتِ نامفهموم فریاد زد سرش..حرف هاشون بیشتر شبیه به جمله هایِ عربی بود..امیر افتاده بود زمین...پوریا ولش کردو چند قدم عقب رفت..شیطان کم کم رفت و محو شد..جسمِ بی جونِ ونوس افتاد زمین و تمومِ محتویاتِ معده ش از دهنش سرازیر شد،پوریا مونده بود بره به کمکِ امیر یا ونوس..با اومدن نسترن و بهار،پوریا رفت کمکِ امیر و نسترن و بهار به ونوس کمک کردن.. ______________________ چشم هامو باز کردم..داشتم از درد میمردم،فکر میکردم از درون نابود شدم..سرم رو گردوندم که با صورتِ رنگ پریده و چشم هایِ بسته ی امیر روبرو شدم..من چرا بیهوش بودم؟چه اتفاقی برای امیر افتاده؟داشتم دیوونه میشدم،در باز شد و یه مردِ هیکلی اومد داخل..اینکه..اینکه پوریاست،اینجا چیکار میکرد؟آروم گفتم-اینجا چیکار میکنی؟ لبخندی زد-بهوش اومدی..حالت خوبه؟ سرفه ی خشکی کردم-تو چی فکر میکنی؟ شونه بالا انداخت-من فکر میکنم اصلا حالِ خوبی نداری و داری از فضولی دق میکنی -مسخره بازی درنیار..چه اتفاقی افتاده؟من چرا بیهوش شدم؟امیر چشه؟ دستاشو کمی آورد بالا-آروووم..آروم،اولا که یه جن رفته بود تو بدنِ شما..دوما که به امیر آسیب رسوند..ثالثا بیهوش شدنتم اثرِ وارد شدنِ اون به بدنت بود با لکنت گفتم-چـ..چی؟جن؟بدنِ من؟ با اومدنِ نسترن ساکت شدم..اومد نشست پیشم و دستشو انداخت دورِ گردنم-خل و چله خودم چطوره؟خوبی؟ لبخند تصنعی زدم-خوبم چشمم دوباره به امیر افتاد،نگران رو به نسترن گفتم-امیر چطوره؟ نسترن غمگین سرش رو انداخت پایین-دکتر خبر کردیم چند تا دارو داد..فعلا بهوش نیومده با شرمندگی گفتم-ببخشید همش تقصیرِ منه نسترن سرش رو آورد بالا و خندید-ای بابا این حرفا چیه میزنی..کجا تقصیرِ تو بود؟ شونه بالا انداختم -نمیدونم..بلاخره اون جنه روحه چیه..تو بدنِ من بوده دیگه نسترن ناراحت خیره ی امیر شد و چیزی نگفت..بهار با یه سینی که سه لیوان شربت توش بود نشست رو تخت..سینی رو گذاشت رو زمین و پرید بغلم..محکم بغلم کرد..خندیدم-چیه بابا..از کما که درنیومدم با بغض گفت-گمشو..میدونی چقدر نگرانت شدم؟ به خودم فشردمش-الهی فدات شم..ببخشید کمی که تو بغلم موند خوودشو ازم جدا کرد و یه مشت زد به پهلوم که از درد خم شدم و دستمو گذاشتم روش..نسترن عصبی رو به بهار گفت-چته؟ و اومد سمتم..پوریا با اشاره ی بهار رفت بیرون،با دیدنِ پهلوم نسترن و من چشم هامون گشاد شد..یه دایره ی کبود ایجاد شده بود،نسترن گفت-یادت میاد چی شد؟ سرم رو به معنی نه انداختم بالا..نفسِ عمیقی کشید،با صدایِ ناله ی امیر هر سه مون نگاش کردیم نسترن سریع رفت سمتش-داداش؟عزیزدلم؟ با باز شدنِ چشم های امیر نفسمو دادم بیرون،انگار یه بارِ سنگین از رو دوشم برداشته شد..بهار یه لیوان شربت به دستِ نسترن داد،نسترن به امیر کمک کرد و امیر هم کمی از شربت خورد..امیر زیرِ لب گفت-ونوس..ونوس چطوره؟ سرم رو انداختم پایین،با اینکه بخاطرِ من آسیب خورده بود بازم نگرانم بود،نسترن لبخندِ مهربونی زد و آروم گفت-یه نگاه به اطرافت بندازی میفهمی امیر به سمتم نگاه کرد و بعدِ مکثی لبخند زد..ولی من همچنان شرمنده سرم پایین بود،امیر به ساعت مچیش نگاه کردو با درد بلند شد..نسترن هم بلند شد و گفت-کجا؟تازه بهوش اومدی باید استراحت کنی امیر عصبی گقت-نسترن ما نمیتونیم تا فردا صبر کنیم،شاید اتفاقِ بدتری افتاد..شاید اون اجنه هممون رو به کشتن دادن؟!باید فوری بریم پیشِ جن گیر..نمیدونی با زجر کشیدنِ ما چه لذتی میبرن نسترن بهم نگاه کرد-میری؟ سر تکون دادم-حتما! در باز شد و پوریا اومد داخل-چیه بابا خونه رو گذاشتین رو سرتون..هیشکی از جاش تکون نمیخوره..فکر کردین جن گیر میتونه بهتون کمک کنه؟نه..همچین چیزی محاله هر سه با تعجب نگاش کردیم..امیر به خودش اومد و گفت-تو از کجا میدونی؟اصلا تو چی میدونی؟ پوریا با خونسردی گفت-یه چیزی میدونم که بهتون میگم نرین من حرفاش رو باور کردم..چون هر چی که تو استخر گفت بهم همون شد،روز به روز اتفاق های بدتر...سریع گفتم-باشه..ما نمیریم،ولی تو راهِ حلِ دیگه ای تو ذهنت هست؟ پوریا شونه بالا انداخت-شاید..
  2. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت نهم دستام به طرزِ فجیعی میلرزیدن..حتی پلک هم نمیتونستم بزنم..فقط صداهایِ گنگی میشنیدم و تصاویرِ تاری میدیدم..محتویاتِ معدم هجوم آوردن به دهنم و بالا آوردم،فقط یه چیزِ سفید رو میدیدم که انگار کلافه بود و هی میرفت اینور و اونور..یدفعه برگشت سمتم..صورتش معلوم نبود،از ترس چشم هام رو رویِ هم فشار دادم تا نبینمش..نسترن و بهار و چند نفر دیگه دورم جمع شده بودن..چشامو باز کردم..باز کردنِ چشامو دیدنِ صورتِ وحشتناکی که تا دو سانتیه صورتم بود همانا و فریاد زدن و از هوش رفتنم همانا.. _________________ سرم خیلی درد میکرد..نایِ باز کردنِ چشم هامم نداشتم،انگار متوجه تکون خوردنِ پلک هام شده بودن که اسمم رو صدا زدن بهار-ونوس؟عزیزم صدامو میشنوی؟ چشم هام رو باز کردم..همه جا تار بود،با چند بار پلک زدنِ پشتِ سرِ هم دیدم شفاف شد..به بهار خیره شدم و سرم رو تکون دادم،امیر و نسترن و بهار هر سه نفسشون رو فوت کردن،لبخندِ تلخی زدم..ولی لبخندم با یادآوری اتفاقات چند لحظه پیش دووم نیاورد،مثلِ دیوونه ها یدفعه بلند شدم و نشستم..نگاهِ نگرانی به هر سه شون کردم و ناراحت گفتم-شما هم اونو دیدین؟ امیر سرشو انداخت پایین و گفت-ونوس... نگاش کردم-چیه؟ امیر-ما هر چی بالا پایینش کردیم این اتفاقات رو به نتیجه ای نرسیدیم جز.. و سکوت کرد نگران تر از قبل گقتم-جز چی؟هان؟ نسترن با لبخند گفت-آروم باش عزیزم..ما...ما به این نتیجه رسیدیم که این کارا به دستِ اجنه یا ارواحه..میدونی... هیچ تعجبی نکردم..چون خودمم خیلی وقته به این اتفاقات شک داشتم و مطمئن بودم به دستِ یه انسان نیست،امیر لب باز کرد-من یه دعا نویس..یا همون جن گیر،تو همین روستا پیدا کردم..فردا میای باهامون؟اگه نمیخوای مجبورت نمیکنم.. حرفشو قطع کردم-نه..نه باهاتون میام نسترن لبخندی زد-خب حالا بس کنین..بلند شم براتون یه چایِ دبش آماده کنم و بلند شد..بهار خندید و گفت-ایول داری نسترن در حالی که از در بیرون میرفت گفت-چاکرم بهار هم رفت کمکِ نسترن و موندیم من و امیر..امیر کاملا مصنوعی خندید-نترسیدی؟من به جایِ تو بودم تا الان هفت تا سکته رد کرده بودم لبخندِ محوی نشست رو لبام-اتفاقا خیلی ترسیده بودم.. فهمیدم یکی به جز ما دوتا هم تو اتاق وجود داره..حسش میکردم،نفسِ عمیقی کشیدم و ادامه دادم-هنوزم میترسم دمایِ اتاق خیلی یهویی عوض شد..پتو رو بیشتر دورِ خودم پیچیدم،به امیر نگاه کردم که به فکر فرورفته بود.. گفتم-تو هم سرما رو حس میکنی؟یا خیالاتی شدم؟ سرشو آورد بالا و اطرافو دید زد-آره..تا اونجایی که یادمه نیم ساعت پیش اتاق اونقدر گرم بود که داشتیم پخته میشدیم..عجیبه با صدایی که از سقف بلند شد هر دو سرمون رو بلند کردیم و به سقف نگاه کردیم..شبیه صدایِ پا بود..انگار یکی داشت با سرعت اینور اونور میدوید،امیر با نگرانی بلند شد-نسترن نسترن سریع اومد داخلِ اتاق-چیه؟چی شده؟ امیر-اینجا مرتفعه؟ نسترن با منگی گفت-خب..خب آره من با ترس تماشاگرِ نسترن و امیر بودم..صدای سقف قطع شد که یه نفسِ راحتی کشیدم..ولی بلافاصله همون صداها حالا از دیوار میومد،صدا ها انقدر زیاد بودن که بهار هم به سرعت به جمعمون اضافه شد..بلند شدم و ایستادم..متعجب به هر سه شون نگاه کردم..قدَم چرا بلندتر شده بود؟به خیالِ اینکه چیزی زیرِ پام هست به پاهام نگاه کردم..با چیزی که میدیدم زبونم بند اومده بود،پاهام چند سانت با زمین فاصله داشت..با صدایِ لرزون و پر از بغضی به زور گفتم-بچـ..بچه ها هر سه نگام کردن و موضوع رو فهمیدن..چشم هام تار میدید...یکی با روپوشِ سیاه و بلندی داشت بهم نزدیک میشد،سرم دردِ شدیدی داشت..مایعِ گرمی زیرِ بینیم حس کردم و..چشم هام بسته شد و تاریکیِ مطلق... دانای کل:هنوز چند لحظه از بیهوش شدنِ ونوس نمیگذشت..نسترن و امیر و بهار بیرونِ اتاق نشسته بودن و هرسه به فکر فرو رفته بودن،هیچکدومشون حرفی نمیزدن،ونوس کابوس میدید..هر چقدر سعی داشت بلند شه و فریاد بزنه ولی احساسِ فلج بودن بهش دست میداد..نمیتونست هیچ کاری کنه،حس میکرد الان خفه میشه..شیطانی که همراهِ ونوس بود قصدِ ول کردنِ ونوس رو نداشت..ونوس درخواستِ دوستیِ جن هارو قبول نکرده بود و این باعث شده بود جن ها به دوست هاش هم آسیب برسونن،ولی..ولی اجنه کِی این درخواست رو دادن که ونوس خودش نفهمیده؟...از اتاقی که ونوس توش بیهوش بود صدایِ مهیب و گوش خراشی بلند شد،امیر هراسان به سرعت خودش رو به اتاق رسوند و با دیدنِ صحنه ی جلو روش خشکش زد..ونوس با موهایِ مشکیِ خیلی بلند نشسته بود رو تخت..لباس هاش عوض شده بودن و یه لباس خوابِ پوشیده ی سفید و چرک تنش بود..امیر صورتِ ونوس رو نمیدید چون ونوس پشتش رو کرده بود به امیر،نسترن هم اومد داخل..تنها چیزی که به ذهنِ نسترن خطور کرد این بود که ونوس موهاش انقد بلند نبود،ونوس موهاش رو کنار زد به امیر نگاه کرد..نسترن با دیدنِ چهره ی ونوس جیغی کشید و عقب عقب رفت،امیر نمیتونست از جاش تکون بخوره و فقط با چشم هایِ گشاد شدش نظاره گرِ ونوس بود..ولی اون که ونوس نبود!اون فقط جسمِ ونوس بود...
  3. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت هشتم بهار ناراحت به زمین خیره شد و چیزی نگفت،بعدِ کلی امید دادن به بهار راهمون رو به سمتِ استخر ادامه دادیم.. بلاخره رسیدیم به استخر..انتظار داشتم خیلی قدیمی باشه ولی خیلی شیک و خوشگل بود،از دور فکر کردم قدیمیه،درِ قهوه ایِ سوخته اش رو امیر باز کرد و اول ما دخترا وارد شدیم،نسترن تا وارد شد جیغی زد که گوشمون کر شد..امیر عصبی با صدایِ بلندی گفت-چیه؟چته؟ نسترن-مـــوش! امیر قهقهه ای زد و برده بریده گفت-کوفت..فک..فکر کردم جن دیدی! بهار چشم غره ای به امیر رفت که امیر خفه شد و با نیشخندی گفت-معذرت نمیدونستم میگرخین نسترن مشتی به بازویِ امیر زد و راه افتاد سمتِ میزی که یه دختر جوونِ بیست و یک،بیست ساله پشتِش وایساده بود..چند قدم اونور تر هم یه میز بود که یه پسر با چشمهایِ عسلیِ مایل به قرمز پشتِش بود،امیر رفت سمتِ میزِ پسره و ما هم رفتیم سمتِ میزِ دختره..پسره خیلی عجیب بود..موهای سیخ سیخیِ مشکی با مشِ قرمز..ته ریشی که آدم وقتی از دور میدید فکر میکرد قرمزن..این یارو کلا قرمز میزنه،دروغ چرا!کمی ازش ترسیدم..دختره هم کلا صورتی میزد،صورتِ زیبایی داشت،چشماش زغالی بودن و درشت..از سر تا پا هم صورتی پوشیده بود دختره با لبخندِ خبیثی گفت-خوش اومدین خم شدم و درِ گوشِ بهار گفتم-این چرا لبخندش شیطانیه بهار چند لحظه نگاهم کرد و گفت-لبخند به این مهربونی!کجاش شیطانیه؟ شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم..بعدِ اینکه کلیدِ کمدمون رو گرفتیم امیر ازمون خداحافظی کرد و رفت بخشِ آقایون... بعدِ یه استخرِ نیم ساعته دوشی گرفتیم و لباسامون رو عوض کردیم..بعدِ اینکه لباسم رو پوشیدم یهو یادِ حوله ای افتادم که تو سالن جا مونده..با کفِ دستم یدونه زدم رو پیشونیم..نسترن گفت-چی شده که داری خودزنی میکنی خواهرم؟ -حولَه م جا موند تو سالن خواهرم نسترن نگران گفت-خب برو بردار..الان همه از روش رد شدن لهش کردن کثیف شده خنده ای کردم-عزیزم حوله رو ننداختم که زمین..انداختم آویز نسترن سری تکون داد و گفت-خب گمشو بردار..اگه مشکلی پیش اومد یه تک بنداز به گوشیم باشه ای گفتم و رفتم تو سالنِ استخر..هیچکس نبود و چون سالن پنجره ای نداشت و چراغ ها خاموش بودن تاریک بود..چراغِ موبایلم رو روشن کردم و گردوندم تو اطراف تا شاید حوله م پیدا شه..اه هیچی معلوم نبود،با صدایِ کوبیده شدنِ درِ سالن قلبم کم مونده بود از دهنم بزنه بیرون..آبِ دهنم رو قورت دادم و با مکثی برگشتم سمتِ در..با دیدنِ پسری با موهایِ مِش دارِ قرمز نفسمو دادم بیرون-وای..شمایین! سری تکون داد و با نیمچه لبخندی گفت-پس انتظار داشتین کی باشه؟ دستپاچه شدم-هان؟نه خب..از دیدنتون شوکه شدم..فکر میکردم حتی وقتهایی که هیچکس اینجا نیست آقایون حقِ ورود به اینجا رو ندارن سری تکون داد و با همون لبخندش گفت-من حقِ ورود به همه جا رو دارم خانوم جلویِ موهام رو با انگشتِ اشارَه م خاروندم و با منگی گفتم-بله..! اومد نزدیکتر-اهلِ اینجا نیستین..از کدوم شهر اومدین؟ خونسرد گفتم-از تهرون سری تکون داد و با جدیت گفت-خیلی خوش اومدین..ولی...بهتره خیلی زودتر برگردین متعجب گفتم-چرا؟ پاکتِ سیگارشو از تو جیبش درآورد و سیگاری روشن کرد..شونه بالا انداخت-به نفعِ خودت و دوستاته خانومی اخمی کردم-چه نفعی؟اینجا یه روستا هست و هر کسی اجازه ی ورود بهش رو داره و ورود بهش به ضررِ کسی نیست آروم گفت-ببینین خانوم..شما بهتره به حرفِ من گوش کنین و برین..من قصدم فقط کمک به شماست سرم رو انداختم پایین-ممنون ولی ما به کمکِ هیشکی خصوصا شما..احتیاج نداریم باز هم اومد نزدیکتر..من یه قدم رفتم عقب،با لبخند گفت-باشه..ولی حرف هام رو یادتون نره،روز به روز برای شما اتفاق های عجیب تر و بد تری میفته،از من گفتن...فقط اگه مشکلی داشتین باهام تماس بگیرین کارتی گرفت سمتم..باز هم قرمز؟!با مکثِ خیلی کوتاهی دستم رو پیش بردم و کارت رو از دستش گرفتم-ولی من هنوز هم حرفاتون رو باور نکردم و با دقت نوشته های روی کارت رو خوندم..پوریا نظری،چند بار سرش رو بالا پایین کرد-کم کم حرفام رو باور میکنین..خب من دیگه برم،سرتون رو به درد آوردم و با یه چشمک ازم دور شد،نفسِ عمیقی کشیدم و بازم چراغِ گوشیم رو گردوندم..تا پیدا شد،رفتم سمتِ آویز و حوله رو برداشتم..رفتم سمتِ در،فقط صدایِ قدم هام شنیده میشد..کم مونده بودم به در که با صدایِ بدی افتادم رو زمین..مچِ پام میسوخت..به زور نشستم و چراغِ گوشی رو گرفتم رویِ مچِ پام..با دیدنش ترسیدم..چند تا خراش روش به وجود اومده بود..انگار یکی با ناخناش چنگ انداخته بود به پام،نگاهی به اطراف انداختم و بلند شدم..چراغ رو گرفتم جلوم..با دیدنِ چیزی که افتاده بود جلویِ پام جیغی کشیدم و چند قدم رفتم عقب..یه اردکِ خونی..یه دفعه اردک تکون خورد و ایستاد..داشت میومد سمتم..با صدایِ بدی خر خر میکرد،خون هم ازش میچکید...اردک هجوم آورد روم..افتادم زمین..هی پشتِ سرِ هم جیغ های گوش خراش میکشیدم،اشکم هم در اومده بود،در با صدایِ بدی باز شد و همزمان چراغهای سالن روشن شدن..دیگه از اردک خبری نبود..حتی خون هایی که ریخته شده بود زمین هم پاک شدن..نسترن دوید سمتم-ونوس..ونوس
  4. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت هفتم متعجب گفتم-استخر؟اینجا؟؟ نسترن-چه روستایِ مدرنی! بهار خندید.. امیر-رفیقم میگه آخرایِ روستاس نسترن بی حوصله گفت-اووو..پاشیم بریم آخرایِ روستا؟ بهار-راست میگه..خیلی راهه تا استخر،راهشم جوری نیست که با ماشین بریم امیر به بهار چشمکی زد-خب چی میشه یکمم چربی میسوزونین خانوما تیکه چوبی که دمِ دستم بود رو برداشتم و پرت کردم طرفش..همزمان گفتم-خودت بیشتر از هرکی نیاز به سوزوندن داری..پسره ی.. جا خالی داد و قهقهه زد- تا حالا بهت گفته بودم خیلی بامزه حرص میخوری؟جوری که آدم هی دلش میخواد حرصت بده چشم غره ای رفتم-آدم دلش غلط میکنه با تــو! با خنده گفت-اینجوری رفتار میکنی نمیگیرنت میمونی رو دسته بابات ها نسترن دوید سمتش که امیر فرار کرد،حالا کی ندو کی بدو.. داد زدم-نسترن ولش کن نسترن از حرکت وایساد و در حالی که میومد سمتمون رو به امیر که ایستاده بود جلویِ کلبه با عصبانیت فریاد زد-برو سجده ی شکر به جا بیار که ونوس اینجا بود،وگرنه میزدم کله اتو میکَندم امیر بازم خندید و رفت داخلِ کلبه..نمیدونم چرا انقدر به کلبه علاقه داشت؟یکمی هم بیا بیرون هوا بخوره به کله ات دیگه..بعدِ تقریبا نیم ساعت دادِ امیر از تو کلبه بلند شد..هر سه مون ترسیده دویدیم سمتِ کلبه..درو باز کردم،امیر نشسته بود زمین و مچِ پاش تو دستش بود..-چته چی شد؟ نسترن رفت سمتش و نشست کنارش..امیر شونه بالا انداخت-نمیدونم..یهو انگار یکی از پشت هُلم داد خوردم زمین پامو زدم به میز بهار خندید-خرافاتی نشو..خودت دست و پا چلفتی ای عمو جون -حالا حالت خوبه؟ سری تکون داد-آره بابا..زیاد محکم نخورد بهار بازم خندید-آره از فریادت معلوم بود اخمی کردم و در حالی که میرفتم طرفش گفتم-راست میگه..پاچَه تو بزن بالا ببینم بیخیال پاچه ی شوارشو زد بالا..چشمام گرد شدن-امیر مطمئنی با میز برخورد کردی و چیزی نیشت نزده؟بیشتر مثلِ جایِ نیشِ مارِ امیر خودشم متعجب شده بود امیر-نمیدونم والا..من چیزی که دیدم رو میگم..زیادم درد نکرد،به نظرت نیشِ مار دردش بدتر نیست؟یعنی تا حالا بیهوش شده بودم نسترن سر تکون داد-درسته بهار-ولش..قضیه رو زیاد پیچیده ش نکنین..به استخر فکر کنین نسترن رو به امیر گفت-ببینم مختلط که نیست؟ امیر خندید-فکر میکنی اگه مختلط بود میزاشتم بری؟ نسترن دست پاچه شد نسترن-نـ..نه بابا،اصلا چه کاریِ که بزاری امیر بلند شد-باریکلا خواهری بهار با اخم گفت-بابا حسودیمون شد..ما هم مثلِ شما یه برادرِ مهربون و دلسوز نداریم که امیر چشمکی به هردومون زد-خب منم برادرِ شما خندیدم-نه ممنون من یه برادرِ خوش اخلاق دارم واسه هفتاد پشتم بسه نسترن چشم غره ای رفت-آره خیلیم خوش اخلاقه..یه بار یه دادی زد سرم که تا سه سال نرفتم جلوش خندیدم و حرفی نزدم _______________________ بهار-وای هی حس میکنم یکی داره از پشتم میاد..چرا اینجوری شدم؟ داشتیم میرفتیم سمتِ استخر.. امیر-حتما از خستگیِ بهار خانوم.. خرافاتی نشو نسترن پرید وسط-بابا چه خستگی ای؟هنوز ده قدم هم راه نرفتیم آقا امیر بهار-هوی..حرفِ خودمو به خودم پس نده امیر خان..تازه فقط من نیستم که این حس رو دارم..ونوس هم داره امیر بهم نگاه کرد-واقعا؟ سری به نشونه تایید تکون دادم امیر وایساد و با دقت به اطراف نگاه کرد-چیزی نیست ونوس جون..نمیدونم این حسِ شما از کدوم گوری اومد؟ شونه بالا انداختم-بیاین بریم بابا عصر شد نسترن باز پرید-بابا چه عصری؟هنوز تازه ساعت چهارِ..ظهرِ امیر بی هیچ احساسی چند لحظه زل زد به نسترن نسترن دستشو برد بالا و برد سمتِ امیر-از اینجام میتونی شروع کنی..بیا بخور منو امیر چشم غره ای رفت بهش و راه افتاد..من و بهار خندیدیم و هر سه مون راه افتادیم پشتِ امیر ..یه ساعتی میشد داشتیم راه میرفتیم وکم مونده بودیم به استخر..همچنان حس میکردم چند نفر دارن تعقیبم میکنن..قطعا اگه تنها بودم قلبم وایمیستاد،بهار یهو وایساد...ما هم وایسادیم بهار داشت با نگرانی به دورو برش نگاه میکرد امیر-چی شده بهار؟به چی نگاه میکنی؟ بهار به امیر نگاه کرد و با صدایی لرزون گفت-امیــر..یکی شالم رو کشید..به قرآن راست میگم امیر با اخم گفت-باشه نترس..آروم باش من و نسترن هم ترسیده بودیم امیر با همون اخم گفت-شما جلوتر برین منم میام نسترن نگران گفت-نه امیر..من سکته میکنم از نگرانی امیر-میام عزیزم..نگران نباش نگام کرد-شما برین سری تکون دادم..ما سه تا راه افتادیم..استخر معلوم بود،یه ساختمونِ بزرگِ قدیمی..بهار نمیدونست داره چیکار میکنه..دو سه بار هم خورد به درخت...دستِ بهار رو گرفتم-آروم بابا..ارواحِ خبیثه که بهت حمله نکردن عزیزم..لابد به گفته ی امیر یکی خواسته سرِ کارمون بزاره..یا شایدم اصلا شالت گیر کرده به یکی از شاخه های درخت با چشمای ترسیده ش نگام کرد-ببخشید..روزتون رو خراب کردم نسترن اخم کرد-بهار یه بار دیگه این حرفارو بگی میزنم چپه میشی ها! امیر داد زد-وایستین منم بیام وایسادیم،بعدِ چند لحظه بهمون نزدیک شد..نسترن ازش پرسید-چی شد؟کسی نبود؟ امیر شونه بالا انداخت-نمیدونم کسی نبود..بیاین بریم فعلا..بلاخره تو استخر که آدم پیدا میشه..ازشون کمک میخوایم بهار با تمسخر گفت-آها..اونوقت آدم هایِ عادی ای که اینجا هستن چه کمکی میتونن بهمون بکنن؟ امیر جدی نگاهی به بهار انداخت-حداقلش این که با وجودشون کمتر میترسی نسترن سری تکون داد-آدم هایِ روستا از من و تو بیشتر میفهمن بهار خانوم..امیدت به خدا...
  5. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت ششم زبونم بند اومده بود و فقط تماشاگره اشک هایِ بهار و نسترن و نگرانیه امیر بودم..بلاخره لب باز کردم-بابا کم اشک بریزین من تا حلوایه شما دوتا رو نخورم نمیمیرم امیر-ونوس چشمت که درد نمیکنه؟ -نه! امیر-من گفتم با این خونی که از چشمت میاد بعدِ ده دیقه جوون مرگ میشی از درد بهارو نسترن هر دو چند تا فحش نثارش کردن که ایشالا خودت جوون مرگ شی و اینا... امیر دکتر بود..دکتره مغز و اعصاب..ولی خودش اصلا مغز نداشت امیر-تا حالا اینجوری شده بودی؟ سری به نشونه ی "نه" بالا انداختم سری تکون داد-عجیبه..خیلی عجیبه نسترن-خب دیگه بسه امیر..تا نگی یه مریضیه لاعلاج داره ول نمیکنی؟ایــش!پاشو ونوس..پاشو برو یه دوشی بگیر تمومه لباسات خونیِ بلند شدم-مگه اینجا حمومم دارن؟ بهار-یه حمومه عهده چپقیِ به قولِ خودت فسیل شالمو مرتب کردم-میگم..تمیزه دیگه؟ چشم غره ای رفت-پَ نهَ پَ..حیوونایه روستا اونجا پی پی میکنن..اصلا کثیفِ شونه بالا انداختم-حالا چرا عصبی میشی نسترن نگران گفت-نه ونوس..بیا بریم خونه حموم کن برگردیم...واسه اینجا غیرِ بهداشتیه نسترن خیلی به تمیزی اهمیت میداد و خیلیم با سلیقه بود..خندیدم-ول کن نسی..به خاطرِ یه حموم بازم دو ساعت پشته فرمون بشینم؟امکان نداره نسترن-میگم من یه جفت دمپایی آوردم اونارو بدم بهت بپوش..پاهاتو میزاری زمینش قارچ میگیری.. –باشه بهار با غیض نگاه کرد به نسترن نسترن-هان؟چیه؟ بهار-خب اگه اونجوری بود که من باید تا حالا همه جام قارچ میزد میمردم..اونجوریم که فکر میکنی نیس یه ابروم رفت بالا-بهی یه جوری رو اون حموم حساسی که انگار شوهرته نسترن-والا! بهار چشم غره ای به هر دومون رفت-خفه شین و من و نسترن اطاعت کردیم.. قیافم رفت توهم..-این چه حمومیه بهی؟آدم میگه الان از هر سوراخ یه روح میزنه بیرون بهار بی حوصله گفت-خفه شو..روح اگه میخاس بیاد تا الان اومده بود نسترن با نگاهِ کلی ای به حموم و نگران گفت-میخوای منم پیشت بمونم ونوس؟ زدم زیرِ خنده-مگه بچه ام؟ نسترن با همون لحن گفت-از هر بچه ای بچه تری نیشم جمع شد-بعله ممنون لطف داری سر تکون داد-فدات بهار خیره شده بود به کاشی هایِ حموم..دستی جلوی صورتش تکون دادم ولی متوجه نشد،یدفعه جیغ زدم-بهـــار!! سرش اومد بالا و با چشایه گرد شدش نگام کرد،من و نسترن هر دو شروع کردیم به خندیدن...اخمِ غلیظی کردو با گفتنِ زهرِمار از حموم رفت بیرون خندمونو خوردیم،نسترن-چش بود؟ چشم غره ای رفتم-نخیر گوش بود نسترن لگدی به پام زد-الان وقتِ این حرفاس؟ شونه بالا انداختم..بعدِ مکثِ کوتاهی گفتم-نس نس میگم تصمیم نداری بری دنبالِ بهار؟ نسترن با بیخیالی گفت-به من چه..این همه راه رو برم دنبالش که چی شه؟جز اینکه پاهام خسته میشن نتیجه ای هم داره؟ با ابروهایِ بالا رفته نگاش کردم..اصلا محبت بینِ ما سه تا موج میزد،-باشه بابا نرو حالا چرا عصبی میشی نسترن-گمشو بابا کی میخوای حموم کنی پس؟الان یه ساعته اینجا وایسادی داری به در و دیوار نگاه میکنی..منم خسته شدم به خدا -خب تو برو جلوت رو نگرفتم به خدا نسترن- نمیترسی؟ - نه..برو بیرون نسترن نسترن-مطمئن؟ -مطمئن بعدِ رفتنه نسترن یه دوشِ نیم ساعته گرفتم..داشتم لباسمو میپوشیدم،مانتوم رو از آویز برداشتم و انداختم رو شونم تا موهامو با کش ببندم..بعدِ اینکه بستمشون دست انداختم رو شونم تا مانتوم رو بردارم..چیزی نبود،متعجب به شونم نگاه کردم..کجا رفت؟به خیالِ اینکه افتاده باشه زمین،نگاهی به زمین انداختم ولی نبود..درِ حموم به صدا در اومد نسترن-ونوس باز کن درو..مانتوت رو چرا گذاشتی اینجا؟ داشتم از ترس میلرزیدم..دیگه مطمئن شدم که این کارا توسطِ یه دزدِ حرفه ای یا یه آدمِ عادی نیست.. ..سریع به اطرافم نگاه کردم..کسی یا چیزی اینجا نیست،نفسِ عمقی کشیدم و درِ حموم رو باز کردم..لبخندِ کاملا تصنعیی زدم و دستمو دراز کردم سمتش-بده چند لحظه زل زد بهم و اخماشو کشید توهم-چی شده؟ ابروهام رفت بالا-چیو چی شده؟ نسترن-رنگت شده عینهو گچ -هان؟رنگم....؟ کنجکاو نگام کرد الکی زدم زیرِ خنده- -لابد صورتم پرِ چرک بوده الان رفتم زیرِ آب سفید شده بعد جدی شدم-حرفا میزنیا نسترن با همون حالت مانتوم رو داد دستم نسترن-ولی هنوزم مشکوکم بهت -گمشو و در رو بستم..از موندن تو اونجا میترسیدم،برایِ همین زود مانتوم رو تنم کردم و زدم بیرون..بهار و نسترن گرمِ حرف زدن بودن –-سلام بر دوستایِ دیوونه خودم نسترن و بهار نگام کردن..بلافاصله غش غش خندیدن..متعجب به هردوشون نگاه کردم-چتونه؟نکنه واقعا دیوونه شدین؟ نسترن بریده بریده گفت-اون..اون چه مانتو..پوشیدنیه؟ به مانتوم نگاه کردم..دکمه هاشو یکی بالا یکی پایین بسته بودم..خودمم خندم گرفت با خنده رو بهشون گفتم-خفه شین روانیا..حالا حواسم پرت شده امیر از تو کلبه دراومد..خندمون رو جمع کردیم،شالم رو انداختم رو دکمه ها تا زیاد معلوم نشه امیر با لبخند گفت-صدایِ خندتون کلِ روستا رو برداشت..بگین مام بخندیم بهار سوت زنان خیره ی آسمون شد..نسترن هم با ناخناش ور میرفت بعضی وقت هام لبخندِ ملیح میزد،از یه طرف خندم گرفته بود و از طرفِ دیگه عصبی بودم از دستشون..همیشه ی خدا زبون دارن این هوا..الان لال شده بودن..خلاصه امیر که دید هر سه مون سکوت کردیم شونه بالا انداخت-خب نگین..اومدم بهتون بگم این اطراف یه استخر هس،پایه این بریم؟...
  6. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت پنجم بهار دوید سمتم و بعد از سلام و احوالپرسی با امیر رو بهم گفت-به جا اینکه وایسی اینجا هر هر بخندی بیا کمکمون سری تکون دادم و دنبالش رفتم ،داخلِ کلبه شدیم..به طرزِ وحشتناکی بهم ریخته بود،چشم غره ای به بهار رفتم-این بود کلبه ی شیک و رویایی ای که ازش تعریف میکردی؟ بهار بیخیال شونه ای بالا انداخت-کفِ دست که بو نکرده بودم.. عصبی نگاش کردم که گفت-چیه خب؟باشه ببخشید نفسمو فوت کردم-خب..باید از کجا شروع کنیم؟ نسترن که انگار به یه چیزِ چندش آور نگاه میکرد زل زده بود به در و دیوار گفت-بیاین از زمین شروع کنیم من و بهار یه نگاهه منگی بهم انداختیم و دوباره زل زدیم به نسترن به دوتامون نگاه کردو زد زیرِ خنده نسترن-قیافه هاشونو..اول بیاین چیزایی که رو زمین ریخته شده رو کلا بریزیم بیرون..عَی..این فرش چندشارو،از ردِ پاها میشه فهمید در روز صد تا سگ و گربه به اینجا رفت و آمد داشتن..تازه رنگ و رو رفته و پوسیده هم هستن..خودم چند تا فرش آوردم با خودم..این پرده هارو نگاه،پاره پوره شده تازه متوجه پرده هایی شدیم که از وسط پاره شده بودن..بهار خونسرد گفت-خب بچه هایِ اینجا وحشی و غیرِ عادین..دیدن هیشکی اینجا زندگی نمیکنه یکم شیطنت کردن.میدونین...یه بار شال من رو از سرم کندن انداختن تو رودخونه من و نسترن خندیدیم.. _________________________ هر سه با خستگی افتادیم رو تشکی که یه نفر به زور توش جا میشد..یعنی باید بگم افتادیم رو هم دیگه..نسترن ناله کرد و به زور گفت-اه بهار گمشو اونور بهار نفسه عمیقی کشید-خب به من چه؟خودت اومدی خابیدی اینجا..به جایِ اینکه به من غر بزنی به این ونوسم یکم گیر بده..ببین چجوری ولو شده رو من نسترن گلدی به پایِ بهار زد که منم کمی پریدم بالا نسترن-گمشو..ونوس که وزنی نداره،تویی که خپلی،دارم خفه میشم بهار با پشته سرش کوبید به بینیِ نسترن که ناله ی هر دوشون بلند شد..پاشدم و وایسادم..حالا خندمم گرفته بود شدید-بابا زدین همدیگه رو ناکار کردین بلند شین نسترن به زور خودشو از زیرِ بهار کشید این طرف و بلند شد.. بهار-آخ خستم خدا..مردم از گرسنگی نسترن حق به جانب گفت-هنوز کجایِ کاری..پنجره ها موندن،تنبلی نکن پاشو کلا این کلبه دو تا پنجره ی نسبتا کوچیک داشت.. بهار-به خدا اونارو یه نفری هم میشه پاک کرد..ولم کنین نسترن نفسشو فوت کردو لگده محکمی به پهلویِ بهار زد که بهار جیغش بلند شد..در باز شدو امیر سریع اومد داخل..حالا بهارم دسپاچه داشت شالشو پیدا میکرد..من که چون سقف رو گرد گیری میکردم قبلا سر کرده بودم..امیر با دیدنِ بهار سرخ شد و رفت بیرون..من و نسترنم دلمونو گرفته بودیم و از تهِ دل میخندیدیم..بعدِ اینکه یه دلِ سیر خندیدم و از بهار چند تا فحش که نگمشون بهتره،شنیدیم و من و بهارشروع به پاک کردنِ پنجره ها کردیم..نسترن هم داشت اینور اونور رو میگشت..یدفه صداش بلند شد-بچه ها..بچه ها!یه چیزِ جالب پیدا کردم متعجب و کنجکاو رفتیم سمتِ نسترن..یه تنه درخت که از وسط بریده شده بود یا یه کاغذ..یه ابروم رو انداختم بالا و به نسترن نگاه کردم-کجایِ اینا جالبه؟ نسترن با هیچ احساسی چند ثانیه بهم زل زد و بعد گفت-خره اونوره تنه رو ببین نگا کردم..چند تا خطه ریز روش تراشیده بودن و وسطش با رنگِ قرمز شکلِ جالبی کشیده شده بود..یه ضربدر که بالای خط هاش کمی خم شده بود،بعد پایینش یه آدمک کشیده بودن که با خط به یکی از خط های ضربدر وصل شده بود.. کاغذ رو هم نگاه کردم..چند قطره از رنگه قرمز چکیده بود روش..بهار گفت-چه نقاشیِ با مفهومی من و نسترن همزمان نگاش کردم..پرسیدم-خب حالا مفهومش چیه بهار جان؟ مصنوعی خندید-هان؟آهان..میدونستم ها..یادم رفت نسترن خندید ولی من هنوزم خیره ی اون نقاشی بودم..امیر هم به جمعمون اضافه شد و بعد از کمی ور رفتن با اون چیز هایِ جالب نگاهِ عاقل اندر سفیهی بهمون کرد-یعنی شما فرقِ بینِ خون و رنگ رو نمیفهمین؟ هر سه داد زدیم-خـــون؟ امیر خونسرد گفت-خب حالا نترسین..حتما کسی خواسته سر به سرمون بزاره نسترن گفت-آقا بیاین همین الان جمع کنیم بریم بهار پس کله ای نثارِ نسترن کردو گفت-آخه کجا بریم؟این همه راه اومدیم بعد کلی هم زحمت کشیدیم حالا پاشیم بریم؟ سری تکون دادم و جدی رو به بهار گفتم-دستت طلا گلم بهار کمی سرش رو کج کرد-چاکره شوما نسترن هم نامردی نکرد وهمزمان دوتا چکِ محکم زد پسه کله امون..جیغِ هر دومون رفت هوا که امیر گوش هاشو گرفت امیر-این یه هفته رو که هی اینطوری جیغ بکشین من تیمارستانی میشم! نسترن زبونش رو در آورد برای امیر و گفت-به تو چه امیر سرش رو خاروند-بعله!حق با شماست خواهر نسترن شونه بالا انداخت-خب همیشه حق با منه بهار لگدی به مچِ پام زد که یه دونه محکم زدم رو سرش و بلند گفتم-مرض داری؟ نسترن هم یکی زد تو صورتِ بهار و مثلِ من گفت-راست میگه دیگه..مرض داری؟ بهار سر هایِ دوتا مون رو با دستاش گرفت و کوبید به هم و در حالی که فرار میکرد سمتِ در فریاد زد-این خودتونین که تو شلوارتون مگس دارین! امیر هم با تعجب داشت مارو نگاه میکرد..من که هنوز به خاطرِ کوبیده شدنِ سرم سر گیجه داشتم پاشدم افتادم دنبالش..یدفعه به چیزی برخورد کردم و افتادم زمین..فکر کردم خودمو زدم به درخت ولی درختی در کار نبود..نسترن و امیر دویدن سمتم..نسترن دستمو گرفت-ببینمت..خوبی؟ بعد که انگار چیزِ عجیبی دیده باشه چشماش گشاد شد-امیر..امیر داره از چشمش خون میاد بهارم که تازه متوجه شده بود اومد و زانو زد پیشم..امیر اخماش رو توهم کشید و نسترن رو کنار زد و نشست کنارم..انگشتِ شصتشو گذاشت زیرِ چشمم و یکم کشید به پایین..چشمم اصلا درد نمیکرد..فقط گرمیِ خون رو حس میکردم که از چشمم میریخت..
  7. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت چهارم خم شدم و خواستم بزنمش به پریز که با صدایِ نفسایِ بلندی که بیشتر شبیه به خرناس بود..درست پشتِ گوشم،خشکم زد..عرقِ سردی رو بدنم در حالِ سر خوردن بود...با یه حرکت زودی بلند شدم و چراغ رو روشن کردم،همزمان چشامو محکم بستم و یه جیغِ بلند کشیدم،چند ثانیه بعد دره اتاق باز شدو صورتِ نگران و پریشونِ وحید جلوی روم ظاهر شد..دستاش رو گذاشت رو شونه هام و آروم تکونم داد وحید-چی شده ونوس؟چرا داری گریه میکنی؟ بازم تصویره چیزی که چند دقیقه پیش دیدم..جلویِ چشمام نقش بست و ناخودآگاه گریه ام بلند تر شد وحید نگران تر از قبل گفت-ونوس حرف بزن..چرا جیغ زدی؟دِ بگو دیگه نگاش کردم- یـ..یه نفر ت..تو اتاق بود وحید عصبی ولم کردو بعد از یه نگاهِ کامل به درو دیوارِ اتاق،از پنجره م کله اشو برد بیرون و چند ثانیه بعد اومد سمتم،دستم رو گرفت و نشوندم رو تخت وحید-مطمئنی؟ سری به نشونه تایید تکون دادم..وحید اخمِ غلیظی کرد-بابا نباید محافظ ها و خدمتکارا رو مرخص میکرد..من فعلا اینجام پس نترس و بخواب دراز کشیدم و رفتم زیرِ پتو،با وجودِ وحید ترسم کم شده بود..ولی هر لحظه که چهره ی وحشتناک و سیاهِ اون مرد یادم میومد قلبم از ترس شروع به لرزیدن میکرد،فقط مونده بودم از کجا اومد و از کجا رفت؟گذاشتمش به حسابِ اینکه دزد حرفه ای بود و شاید از پنجره رفته بیرون..چون بعدِ اینکه وحید اومد،پنجره بازِ باز بود..نگاهی به پنجره کردم،هنوز باز بود .. و بادِ شدیدی میومد انقد ترسیده بودم که سرما رو هم حس نمیکردم..وحید که نگاهم رو به پنجره دید بلند شد و پنجره رو بست..نشست رو تخت و پتو رو روم مرتب کرد-بخواب دیگه.. چشمام کم کم گرم شد و خابیدم.. با صدایِ نکره ی گنجشکا یه چشمم باز شد..خیره شدم به پنجره و داد زدم-دِ بزارین بخوابم دیگه چتونه؟؟ اما فایده ای نداشت..خب تعجبی هم نداره!اونا زبونِ من رو از کدوم گوری باید بفهمن؟ بی حوصله زودی بلند شدم و پریدم تو wc..بعد هم یه دوش گرفتم و بعد از چپوندنِ لباس هام تو ساک یه مانتویِ مشکی و شلواره لوله تفنگیِ مشکی و یه شالِ کرمی پوشیدم و با برداشتنِ ساک و کوله پشتیم از خونه زدم بیرون..خوشبختانه بابا و وحید خونه نبودن که گیر بدن زود باش صبحونه بخور،صد بار هم بگی نمیخوری تو گوششون نمیره که نمیره..والا به خدا!سواره مزدا تیریِ سفیدم شدم و رفتم سمته خونه ی بهار.. جلویِ درشون ترمز کردم و یه تک زنگ انداختم به گوشیش..بعدِ ده دقیقه سواره ماشین شد و طبقِ معمول درو محکم کوبید..با عصبانیت گفتم-کی میخوای این عادت رو ترک کنی؟ شونه ای بالا انداخت و چمدونش رو تقریبا انداخت صندلی عقب.نگاهِ عاقل اندر سفیهی بهش انداختم سریع گفت-خب چیه؟امیر و نسترن با ماشینِ خودشون میان ماشین رو روشن کردم و راه افتادم-خیلی خب خفه شو!حالا آدرسِ روستا رو بلدی؟ چپ نگام کرد-اگه بلد نبودم خل بودم این وقتِ صبح پاشم بیام قیافه نحست رو ببینم؟ -خب چیکار کنم تقصیرِ خودتِ که سابقت خرابِ عزیزم..ازت بعید نیست با حرص گفت-میزنم پشتِ فرمون جوون مرگت میکنم ها به حرصش خندیدم و تمرکزم رو دادم به جاده..-بگو از کجا برم ها..وگرنه میزنم یه جاده دیگه گم میشیم حالا بیا و درستش کن بهار-اگه نمیگفتی هم همین کار رو میکردم سری تکون دادم-آره میدونم بهار-آفرین به تو که میدونی -ممنون گلم دو سه ساعتی گذشته بود و کم مونده بودیم به روستا..ماشینِ نسترن و امیر هم از پشتمون داشت میومد..بهار با دقت داشت به ماشین ها و دار و درخت ها رو نگاه میکرد بهار-واو..چه درختایی،میگم ونی...اونایی که اینجا زندگی میکنن پیر هم میشن؟عجب زنـ.... یهو حرفش قطع شد و یکم تکون خورد-ونوس..ونوس تواَم دیدیش؟ نگاهی به اطراف انداختم و با اخم گفتم-چی رو؟ نگران نگام کرد-یه چیزِ عجیب رو سقفِ اون ماشین بود..انگار یه آدم بود که چادر سرش کرده بود در حالی که چشام به جاده بود چشم غره ای رفتم..اینم خل شد رفت... –-گمشو..مگه آدم دیوونه س بره بشینه رو سقفه ماشین؟حتما وسایلی چیزی بوده بهار عصبی شد-آخه مگه من بچه ام که فرقِ آدم و وسایل رو نفهمم؟ نفسه عمیقی کشیدم و با نگاهی به آینه گفتم-دیروز انقد برام اتفاق هایِ عجیب افتاد که دیگه هیچی برام عجیب نیست بهار-چه اتفاق هایی؟ -بیخیال..بعدا در موردش حرف میزنیم،الان اصلا دلم نمیخواد ازشون حرف بزنم بهار-باشه..هرجور راحتی... و تمامِ راه سکوتِ بدی حکم فرما بود..بلاخره رسیدیم به روستا.بهار اول از همه پیاده شد و دوید سمتِ یه کلبه چوبی بزرگی که چسبیده بود به چنتا کلبه ی دیگه..از ماشین پیاده شدم..نسترن و امیر هم پیاده شدن و اومدن سمتم نسترن جیغی کشید و پرید بغلم..منم محکم فشردمش تو بغلم نسترن-بیشعور..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ -فکر میکنی دلِ من از سنگِ؟خب منم دلتنگت بودم..ولی کار داشتم،خودت که در جریانی امیر با صدایِ بلندی گفت-ای بابا..بزار یکمم برایِ ما بمونه نسترن خانوم.. خنده ای کردم و از بغلِ نسترن جدا شدم و با امیر دست دادم-چطوری پیر پسر؟ خندید-به جایِ اینکه به این لقب صدام کنی یه زن پیدا کن واسم نسترن که دمِ درِ کلبه بود از همونجا داد زد-اگه بیل زن بود که قبره خودش رو میکند.. امیر داد زد-اولا به تو مربوط نیست دوما ضرب المثلت غلط بود نسترن باز هم داد زد-خب بلاخره که منظورم رو گرفتی پس حرفِِ اضافی نزن منم داشتم غش غش میخندیدم به بحثشون..کلا این خواهر و برادر آبشون تو یه جوب نمیره..
  8. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت سوم نشستم رو صندلی پشته میزو چندتا پرونده ای که گذاشته بودم تو کشو رو درآوردمو گذاشتم رو میز..بهار اومدو پشته صندلی وایساد بهار-اه..ونی باز که ضد حال شدی..کار بسه،زنگ بزن داداشت...زود -خفه شو دارم مرتبشون میکنم،بعدشم چرا زنگ بزنم؟؟عصر میرم خونه دیگه بهار-آخه تا عصر چجوری صبر کنم؟ -ای بابا..امروز که نمیریم..تا فردا وقت داریم،به جا این حرفا زنگ بزن با نسی و امیر هماهنگ کن بهار ذوق زده نشست رو مبلی که کناره میز بود..گوشیشو از تو کیفش در آورد و بعده یه ساعت و چند دقیقه با هر دوشون قرار گذاشت برای فردا ،در حالی که پرونده هارو جمع میکردم نیم نگاهی به بهار که با خوشحالی داشت با گوشیش ور میرفت انداختم -چقدرم کم حرف زدی نگام کرد-خب چیکار کنم..این نسترنه بیشعور وقتی گرمه حرف زدن میشه دیگه ول نمیکنه..امیر هم که بدتر خندیدم و چیزی نگفتم بهار-ونی..میگم پاشو بریم یه بستنی مهمونت کنم،چطوره؟ نگاش کردم-این وقته صبح بستنی؟بزار بمونه برای شب بهار-ضد حــآل! دوباره خندیدم..-بسه بابا انقد این کلمه رو گفتی خودمم باورم شد ضد حالم بهار-یعنی تا حالا باورت نشده بود؟یا العجب! ___ _____________ با التماس نگاش کردم -داداشی..لطفا،میدونی چند ماهه از شهر بیرون نرفتم؟ با اخم نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغوله خوندنه کتاب شد،کلا خیلی باهام فرق داشت،البته از نظره اخلاقی..از صبح تا شب اخم رو صورتشه و من خیلی کم دیدم اخم نداشته باشه،نفسمو فوت کردم بیرون -وحید..بخدا زیاد نیست،فقط دو سه روز روش کار کنی تمومه..جونه من کتاب رو بست و گذاشت رو میز و با همون اخمش نگام کرد وحید-قراره کجا برین؟ لبخنده دندون نمایی زدم-روستایه مامان بزرگه بهار..داداااش! اخمش غلیظ تر شد-انقد نگو داداش.. خندم گرفت،چون همیشه با القابه درخشانی از جمله"سگ اخلاق،هیولا،خرسه وحشی"صداش میزدم الان براش عجیبه که بهش گفتم داداش -خب چی بگم تا راضی شی؟ وحید-فقط خفه شو! و بلند شد رفت..از پشت داد زدم-یعنی قبول؟ داد زد-قبــول لبخنده دندون نمایی زدمو گوشیو برداشتم..به بهار خبر دادم که میرم و اونم کلی خوشحال شد،داشتم میرفتم سمته اتاقم تا لباسامو جمع کنم که بابا درو باز کردو وارده خونه شد نیشم شل تر شد..از همونجا فریاد زدم-سلام بر پدره زحمت کش سرشو بلند کردو متعجب نگام کرد..اخماش رفت توهم بابا-دختر مگه من بهت نگفتم تو خونه داد نزن؟ سرمو کج کردم-ببخشیــد! سری از تاسف تکون داد و کیفه سامسونتشو انداخت رو مبل و خودشم نشست..با چشمایه عسلیش زل زد بهم و بعده مکثی لب باز کرد بابا-تصمیم نداری یه چایی بدی به این پدره زحمت کشت؟ لبخنده مهربونی زدمو در حالی که از پله ها میرفتم پایین "چشم"کشیده ای گفتم وارده آشپزخونه شدم،قوری رو گذاشتم رو اپن و خم شدم از کابینت چایی رو بردارم..بعده چند دقیقه گشتن پیداش کردمو بلند شدم..چشام گشاد شدن،قوری اونجا نبود...قلبم میکوبیدو نا خودآگاه دستام میلرزیدن،نفسه عمیقی کشیدمو سرمو برگردوندم تا قوری رو پیدا کنم،نبود..برگشتم اینور...باورم نمیشد باور نکردنی بود،قوری همونجوری که گذاشته بودم رو اپن بودو تکونی نخورده بود..جعبه چای از دستم افتاد نفسمو فوت کردم بیرونو سعی کردم خونسرد باشم،جعبه چای رو از رو زمین برداشتم و زودی یه چای دم کردم...بعدِ ده دیقه استکان رو پر کردم از چایی و تویه یه سینی گذاشتمش و وارده هال شدم،بابا سرشو به مبل تکیه داده بودو چشاشو بسته بود،سینی گذاشتم رو میز رو بروش با صدایی که شک نداشتم میلرزید گفتم-اینم از چایی چشایه بابا باز شدو با لبخند نگاهی به چایی انداخت و زل زد بهم..بعدِ مکثی گفت-ونوس..رنگت چرا پریده؟ دستی به صورتم کشیدم-عه؟رنگم پریده؟نمیدونم بابا که معلوم بود نگران شده گفت-مریض شدی؟ دسپاچه شدم-نـ..نه بابا اومد جلو تر و پشته دستشو گذاشت رو پیشونیم-تب که نداری..مریضم نیستی،رنگت چرا پریده؟اصلا پاشو بریم بیمارستان دستشو از پیشونیم کنار زدمو گرفتمش..با لبخند گفتم-نه بابا جان چیزی نیس.. اخمه مصنوعی کردم و ادامه دادم-باشه میگم..تو آشپزخونه یه سوسک بود (دستامو کمی باز کردم) این هـــوا!منم ترسیدم..راضی شدین؟ و یه چشم غره رفتم بهش..نمیخاستم نگرانم شه..بعدِ مرگِ مامان خیلی سختی کشیده،کارایِ شرکتم که رو سرش هوار شدن از یه طرف ..خیلی کوتاه خندید-تو که زهره ترکم کردی بچه شونه بالا انداختم.. فکرم مشغوله قضیه ی قوری بود..نکنه واقعا ارواحه خبیثه حمله کردن به خونه؟ از فکرم خندم گرفت،فهمیدم اگه بیشتر از این به این موضوع فکر کنم بی شک و تردید دیوونه میشم..درو بستم و خودمو انداختم رو تخت،ناخودآگاه فکرم رفت سمتِ اون بچه جنی که ازم خوشش اومده بود،واقعا نمیدونم چرا اون موقع اصلا نترسیدم..شاید به خاطرِ وجودِ سالار بود...نمیدونم.. . وقتی به عکسش که رو عسلیِ کنارِ تخت بود نگاه کردم،فهمیدم که چقدر دلتنگشم..زیره لب زمزمه کردم-مامان..کمکم کن چراغ رو خاموش کردم و خزیدم زیره پتو..چشام کم کم داشتن گرم میشدن که صدایه ناهنجاره پنجره از جا پروندم..متعجب زل زدم به پنجره..بادِ سردی می وزید و تمومه استخونایِ بدنمم داشتن میلرزیدن..هم از سرما هم از ترس،زودی از رو تخت اومدم پایین و با مکثه کوتاهی پنجره رو بستم..نشستم رو تخت..دست بردم سمتِ چراغ خابم که روشنش کنم..ولی هر چقدر تلاش کردم روشن نشد..فهمیدم سیمش تو پریز نیست..کی من اینو از برق کشیدمش؟یادم نمیومد...
  9. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت دوم - نــه..بهار جان مزاح میکنن..فقط کنجکاو بودیم جن گیرا چجورین..همین سالار مثل علامت سوال شده بود تک خنده الکیی کردمو ادامه دادم-بهار جان اصرار داشت جن گیر شیم..آوردمش تا بفهمه جن گیری زیادم آسون نیست و فقط تصمیم کافی نیست سالار-آها..خب...اگه بخان جن گیر شن من میتونم کمک کنم ای بابا..این که وضعو بدتر کرد..نا مودبه بی مودب بهار-واااای!واقعا کمکم میکنین؟ چشم غره ای بهش رفتم ولی فایده نداشت..سالار با لبخند سری به نشونه تایید تکون داد.. بهار با ذوق گفت-میگم..از امروز شروع کنیم؟چه شود.. سالاربا نیم نگاهی به من رو به بهار گفت-انگار خیلی به اجنه و جن گیری علاقه دارین..ولی همونطور که ونوس خانوم گفتن کاره آسونی نیس..ممکنه آسیب ببینین..یا حتی کشته بشین قبل از اینکه بهار چیزی بپرونه و وضع بدترتر شه سریع بلند شدم - بهار زده به مخش..حالش خوب نیس،بهتره دیگه بریم..پاشو بهار بهار بلند شد و مظلوم نگام کرد..رو به سالار کردم -ایشالا وقته دیگه ای مزاحمتون میشیم سالار خندید-بله..ایشالا خواستیم از در بریم بیرون که در با صدایه بدی بسته شد..بهار جیغه بنفشی کشید..ولی من فقط با تعجب زل زده بودم به در سالار سریع اومد طرفمون سالار-خانوما لطفا نترسین..چیزی برای ترسیدن نیس بهار با صدایه لرزونی گفت-کاره کی بود؟ سعی کردم آرومش کنم-چیزی نیس بهار،آروم باش..ببینم با این جرعتت میخاستی جن گیر شی؟عالیه..! سالار هر چی تلاش کرد نتونست درو باز کنه..نفسه عمیقی کشیدو رو به من گفت-فک کنم علاقه ای به رفتنه شما نداره عصبی گفتم-مگه دسته اون.. حرفم تموم نشده بود که تمامه درایه خونه همزمان با صدایه گوش خراشی کوبیده شدن..بهار دستاشو گذاشت رو گوش هاش،از خونسردیه سالار حرصم گرفت رو به سالار گفتم-خب یه کاری کن،مثلا جنایه توان سالار-ببخشید ولی کاری از دستم برنمیاد..باید یکم دیگه بمونین نفسه عمیقی کشیدمو نشستم رو مبل..با دیدنه چیزی که از اتاق اومد بیرون یه لحظه کپ کردم..یه دختر بچه با موهایه طلایی..چشایه طلاییو یه لباسه بلنده مشکی..سالار با خونسردیه تمام لبخندی بهش زد بهار چسبید بهم و دستمو گرفت..متعجب به سالار گفتم-ا..این..چیه؟ سالار لبخده دوندون نمایی زد-ای بابا..لطفا نترسین،اون فقط یه بچه ست،تازه اگه هدفش صدمه زدن بهتون بود با این ظاهر نمیومد استقبالتون نگاهی به صورته بچه کردم که مثه رنگه گچ سفید بود..زیره لب طوری که بهار بشنوه گفتم-منو بگو فک میکردم با یه مرده قوی هیکله عصبانی قراره روبرو شم بهار غرید-خفه شو،شنیدی که گفت اگه میخاس بهمون صدمه بزنه با این ریخت نمیومد استقبالمون..حالا مثلا بچه هم هس سالار نگاهی به ما دوتا انداخت و بلند خندید با ابروهایه بالا رفته نگاش کردم که خندشو خورد با صدایی که هنوزم اثراته خنده توش بود گفت-شرمنده..بچه مون یه چیزه جالب گفت که خندم گرفت بهار زیره لب زمزمه کرد-بچه مون؟اوه اوه اخمی کردم-چی گفت اونوقت؟ سالار لبخندی زد..به گفته ی سالار.."بچه مون"رفت تو اتاق سالار-میگه که از تو بیشتر خوشش اومده..چون نترس تر و..(خنده ی کوتاهی کرد)خوشگل تری بهار چشم غره ای رفت-خب از یه بچه جن این چیزا بعید نیس..وگرنه ما هردومون به یه حد خوشگلیم از حسودیه بهار خنده ای کردم که چپ چپی نگام کرد..دره هال به طوره ناگهانی باز شدو آروم آروم به دیوار نزدیک شد..انگار یه نفر داشت درو باز میکرد..بهار رو به سالار گفت-میگم..اجنه همیشه انقدر خوب و خوش اخلاقن؟ سالار خیلی کوتاه خندید-معلومه که نه..همین عمویه این بچه که دیدین از شما خوششون نیومده بود..میخاستن اعمالی انجام بدن که دیگه تا آخره عمرتون از اینکه خاستین جن گیر بشین پشیمون بمونین..البته من اجازه ندادم..پس همیشه اجنه مهربون نیستن...مراقبه خودتون باشین اگه سالار اینجا نبود تا الان قطعا سکته رو زده بودیم..این جمله آخرو یه جوری جدی ادا کرد که فک کردم همین امشب قراره به دسته اجنه و ارواح کشته شم..فکرشم آزارم میداد..حاضر بودم سرطان بگیرم بمیرم ولی توسطه اجنه کشته نشم،از خونه سالار سریع زدیم بیرون..نشستیم تو ماشین و روشنش کردم..بهار نفسشو فوت کرد بهار-به جونه خودمو خودت ده سال از عمرم کم شد با اخم نگاش کردم-هوی..از جونه خودت مایه بزار،بعدشم اگه از عمرت دویست سالم کم شه حقته..(اداشو در آوردم)"جن گیر شم،جن گیر شم" پامو فشردم رو گازو رفتم سمته شرکت بهار مظلوم نگام کرد-خب چیکار کنم..دوس دارم با اعصابی خورد گفتم-خب عزیزه من تو خیلیم اشتباه کردی دوس داری،علاقت از جونت مهمتره؟حالا با دیدنه یه بچه جن کم مونده بود شلوار لازم بشه ها..بر فرضِ محال تو جن گیر شدی..یکی از گنده هاشون جلوت ظاهر شه که درجا به دیاره باقی منتقل میشی خاهره من بهار چشم غره ای بهم رفت-باشه بابا..بگم شکر خوردم کافیه؟به اعصابت مسلط باش خاهره من جلویه اتاقه نگهبانی شرکت ماشینو نگه داشتم و پیاده شدیم..سوئیچو دادم دسته نگهبانمون که یه پیرمرده مرموزه بد عنق بود،از روزه اولی که به کار تو اینجا مشغول شد بهش شک داشتم..بیشتر شبیه خلافکارا بود وارده ساختمونه شرکت شدیم،رفتیم تو آسانسور..نمیدونم چقد گذشته بود که آسانسور وایسادو درش باز شد..اومدیم بیرون و با سلامی به منشی وارده اتاق شدیم..هر دومون ولو شدیم رو مبل بهار-میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ -این چه سوالیه خاک بر سر..من از کجا بدونم داری به چی فکر میکنی؟ بهار-به اینکه یه دور بریم سفر چشامو بستم-هوم..فکره خوبیه،بهش نیاز دارم..ولی در جریانی که کلی کار ریخته سرم صاف نشست-وای تو چقدر ضد حالی ونی..خب چند روز بسپرش به بابات یا داداشت،نمیمیری که چشامو باز کردمو نگاش کردم-تا ببینم.. بهار-تا ببینی؟بیشعور..تازه میخاستم به نسترن و امیرهم خبر بدم نگاهه چپی بهش انداختم-قشنگ رفتی تو فازه راضی کردنه من ها میدونست جایی که نسترن و امیر باشه غیره ممکنه من نباشم چشامو بستم و با مکثه کوتاهی بازشون کردم-باش..قبول بهار جیغی کشیدو بغلم کردم..کوتاه خندیدم و ازش جدا شدم..مشته آرومی به بازوش زدم-گمشو اونور حالمو بهم زدی خندید-از خداتم باشه درحالی که میرفتم سمته میز گفتم-نیس آقا،نیس ...
  10. سفر ناتمام | BitawBR

    #پارت اول درو باز کردمو وارده خونه شدم..به مبلایی که با ملحفه هایه سفید پوشیده شده بودن نیم نگاهی انداختمو ولو شدم رو کاناپه..سرم انقد درد میکرد که دوست داشتم پاشم بکوبمش به دیوار..ولی حال و حوصله اینکارم نداشتم...دیدم اگه همینطوری بشینم ممکنه سرم منفجر شه..بلند شدم...فکرشو بکن..تو روزنامه ها مینویسن"دختری که کله اش منفجر شد"..به افکارم نیشخندی زدمو رفتم تو آشپزخونه...هرچی گشتم نتونستم قرصه درست حسابی پیدا کنم..با عصبانیت لگدی به دره کابینت زدم که دیگه علاوه برسرم پامم کم مونده بود منفجر شه..گوشیمو از رو کاناپه برداشتمو شماره بهار رو گرفتم...طولی نکشید که جواب داد بهار-جانم؟ با بی حوصلگی گفتم-مرض!کودوم گوریی؟ بهار-بی اعصاب..منو بگو خاستم یکم مهربونی به خرج بدم.. - خفه شو!میگم کجایی؟ بهار-آها..چیزه...خونه ام دیگه با دردی که حالا شدیدتر شده بود دستم نا خودآگاه رفت رو سرم و زیره لب آخی گفتم بهار-چت شد؟بچت افتاد؟ -مسخره..تصمیم داری یه توکه پا بیای اینوری؟ بهار-ای بابا میگی چی شده یا خودم بزنم بچتو بندازم؟ -سردرد دارم..اومدنی چنتا قرص بگیر با خودت بیار بهار-منم حالا گفتم ارواحه خبیثه بهت حمله کردن -ای مامان..ارواح خبیثه کجا بود؟ خندید-حالا چرا مامان؟؟ -نمیدونم از دهنم در رفت..بسه دیگه زود باش راه بیفت سرم داره میترکه بهار-میترسم تا من برسم نفله شی بیوفتی گوشه اتاقت -تو نگرانه نفله شدنه من نباش..فقط زود و قطع کردم..دیگه اشکم داشت درمیومد..درده سرمم رفته رفته داشت بیشتر میشد...نشستم رو کاناپه و سرمو گرفتم بینه دستام...سرمو آوردم بالا..ابروهام رفت بالا..انگار جایه مبلا عوض شده بود..چشامو بستمو دوباره باز کردم..ولی دیگه اونجوری نبود..چشم غره ای به خودم رفتم و زیرلب زمزمه کردم -دیگه کارم به توهمم کشید..پس کی میرسه نمیدونم چن دیقه گذشته بود که صدایه زنگه در بلند شد..سریع بلند شدمو دکمه آیفونو زدم..بهار بود...درو باز گذاشتم تا بیاد..خودمم منتظر وایسادم...از درد دیگه چشامم نمیتونستم باز نگه دارم..بهار که معلوم بود پله هارو دویده بود اومد داخلو درم بست...نمیدونم قیافم چه شکلی شده بود که بهار با نگرانی نگام کرد بهار-ونوس..ببینمت..خوبی؟ به زور گفتم-بده قراصارو دوتا ورق قرص در آورد از تو جیبش و گفت-تو بشین الان من میارم همونجا رو زمین نشستمو سرمو تکیه دادم به دیوار..بهار با یه لیوان آب اومد سمتم و نشست کنارم..یه قرص ازهر دو ورق کندو داد دستم.. قرص هارو و انداختم دهنم و آبو از دستش گرفتمو قورتش دادم.. یه نفسه عمیق کشیدم..بهار از دستم گرفتو بلندم کرد ،بهار-دیوونه..چت شد یهو؟ زیره لب گفتم-نمیدونم..تا حالا اینجوری نشده بودم..خیلی یهویی بود بهار-سرطانه مغز که نگرفتی؟اگه چیزی هس بگو من طاقتشو دارم دراز کشیدم رو تخت-انگار بدتم نمیاد سرطان بگیرما بهار-این چه حرفیه عنتر؟اصن همون حقته با فحش باهات زر بزنم..بی لیاقت کمی از سردردم کم شده بود..خندیدم-حالا مگه چی گفتم قاطی میکنی هیجانزده نگام کرد - ونوس؟ نگاش کردم-چیه؟ بهار-اون پسره سالار یادته؟ کنجکاو نگاش کردم-خب..؟ بهار-میگن جن گیر شده..ونی..میگم مام بریم جن گیر شیم؟ چشم غره ای بهش رفتم-خفه شو توام با این افکارت..جن گیر شیم که چی شه؟به اندازه کافی مشغله فکری دارم..ممنون با ذوق و شوق نگام کرد-ببین..میگن هر جن گیری واسه خودش یه چنتا جن داره..مگه ما نمیخاستیم جن ببینیم؟؟این بهترین راهه غلتی زدم و پشتمو کردم بهش-دست از این فکرایه وحشتناکت بردار..تو طاقته دیدنه یه گوسفندو از یه متری نداری بعد میخای بری جن ببینی؟ با یاد آوری اون روز که رفته بودیم روستا و بهار با دیدنه یه گوسفند چقد جیغو ویغ راه انداخت کوتاه خندیدم –-تو با این شجاعتت باید بری مگس بگیری نه جن یه مشته محکم به کمرم زد-بیشعور..من که میدونستم این قضیه روستارو سوژه میکنی هی میکوبی تو سرم...نا امیدم کردی نیشخندی زدم-خوشحالم که ناامید شدی..من دوست ندارم به دسته چنتا روح و جن بمیرم بهار-ونی؟ درده سرم کاملا خوب شده بود..معلومه قرصا قوی بودن -باز چته؟ بهار-میگم..حداقل بیا بریم این یارو سالاررو ببینیم،هوووم؟ بلند شدمو نشستم..با توجه به اینکه اگه بگم نه بهار پا میشه میره پشته سرشم نگاه نمیکنه،با لبخند روبه بهار گفتم-بریم یه ابروش رفت بالا-الان؟ نگاهی به ساعت انداختم..ساعت ده و نیمه صبح بود..منم صبحه زود از شرکت اومده بودم خونه..سری تکون دادم-البته اگه آدرسشو میدونی بهار جیغه ریزی کشیدو بلند شد وایساد-بریم از رو تخت اومدم پایین.. ____________ ______ نگاهی به خونه آقا سالارمون انداختم،یه خونه عهده بوقیه فسیل بود..بهار با ترس زل زده بود به خونه،چشامو ریز کردمو نگاش کردم -ببینم تو میترسی؟؟ دسپاچه شد-هان؟...نه بابا ترس کجا بود درحالی که سعی میکردم نخندم گفتم-آره،اتفاقا کاملا از قیافتم میشه فهمید که نمیترسی نگام کرد-حالا مثلا خودت نترسیدی؟ شونه بالا انداختم-ترس نداره که..یارو جن گیره و قصدش کمک به مردمه..چرا باید بهمون صدمه بزنه؟ نزدیکه در شدمو انگشتمو فشردم رو زنگ..بهار چسبید بهم و با نگرانی نگام کرد بهار-میگم..یهو جناشو نندازه به جونمون؟ عصبی نگاش کردم-بسه بهار..اگه میترسیدی خل بودی که راه افتادی اومدی؟ به حالته عادیش برگشت-خب حالا چرا میزنی؟فقط یکم ترسیدم..اولین بارمه میخام با یه جن گیر روبرو شم دوباره زنگو زدم و گفتم-یه جوری میگی اولین بارمه انگار من روزی ده دوازده بار جن و جن گیر میبینم بهار خواست حرفی بزنه که صدایه آقاهه از تو آیفن بلند شد سالار-بله!؟ خونسرد گفتم-سلام آقای احمدوند سالار-علیکم..شما؟ خواستم بگم دوستتم که بهار پیشدستی کرد-هم دانشگاهیتونیم آقا سالار سالار-بله..بیاین داخل در باز شد..خواستم درو هل بدم که خود به خود باز شد..بی تفاوت رفتم داخل بهار-ونی..درو کودوم خری باز کرد؟ نیشخندی زدم-توهین نکن بهش،ناراحت میشه بهار-بیشعور..فک کردم الان دروغکی میگی باد بود تا من نترسم..میدونی..آخه تو فیلما اینجوری میشه داخله هال شدیم..یه هاله پوسیده..فرشای عهده قاجاری..وسایله عهده قاجاری...به نظرم اینارو باید بفرسته برن یه موزه ای چیزی..همشون آثاره باستانی بودن..از فکرم خندم گرفت.. بهار چشم غره ای بهم رفت-تو این وضعیت داری هر هر میکنی برا من؟ آروم گفتم-خفه شو!چه وضعیتی؟ یه پسره تقریبن لاغر و قد بلند وارده هال شد..چشاش به طرزه عجیبی خوشگل بود..آبیه خیلی کمرنگ با رگه هایه کمرنگ تر که به سفید شبیه بود.. لبخندی زدو اومد سمتمون سالار-عه شمایین؟چن بار تو دانشگاه دیده بودمتون..البته سلام بهار سلامه آرومی داد که فک کنم خودشم به زور شنیدش نیشخندی زدم-علیکم..خوشحالم که شناختین سالار رو به بهار گفت-لازم نیس از من بترسین خانوم..من جن گیرم،جن که نیستم بهار به سالار نگاه کرد بهار-نه..من نمیترسم،اصن چرا باید بترسم؟شما قصدتون کمک به مردمه..ترسی نداره که لبخندی زدم که از نگاهه سالار دور نموند سالار-اتفاقن با لبخندی که دوستتون زد دیگه مطمئن شدم که ازم میترسین نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیره خنده..سالار نیشخندی زدو نگام کرد سالار-خب..مشکلتون چیه؟ بهار با ذوق گفت-مشکلی نداریم سالار با گیجی سرشو خاروند-یعنی..به دیدنه خودم اومدین؟ بهار با هیچ تغییری در قیافش گفت-نه..به دیدنه جناتون اومدیم سالار متعجب نگاهی به من کردو باز زل زد به بهار، با تهدید نگاهی به بهار انداختم و به سالار نگاه کردم
  11. سفر ناتمام | BitawBR

    نام کتاب: سفر ناتمام نام نویسنده:BitawBR کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: ترسناک خلاصه:داستان در مورد دو دختری هست که یکیشون خیلی درمورد اجنه کنجکاوه ولی برعکس،اون یکی از اجنه بدش میاد و سعی میکنه چیزی دربارشون ندونه.وقتی این دو به خونه ای وارد میشن که اجنه اونجا زندگی میکنن،اجنه از دومین دختر خوششون میادو دوست ندارن این دختر رو تنها بزارن،به هیچ وجه..این دو دوست تصمیم میگیرن به سفری برن و چند روز بمونن،اجنه که دنبال فرصتی بودن تا این دختررو جزوی از خودشون بکنن دست به کار میشن،دختره داستانمون یه کاری میکنه که ناخواسته دوستهاش هم وارده این ماجرا میشن...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×