رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Meshes.Z

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    90
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

722 بار تشکر شده

درباره Meshes.Z

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    هیچی :)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

460 بازدید کننده نمایه
  1. ماه کامل | Meshes.Z

    پنج سال بعد ترانه: به آسمون نگاه کردم ماه کامله، مثل همیشه تنها تو یه صفحه ی بزرگ سیاه. محو تماشای ماه کامل شدم؛ لبخند روی لب هام نقش بست نگاهم رو از ماه تو آسمون گرفتم و برگشتم، سینی جام های خالی رو روی میز گذاشتم نمی فهمم چم شده. صدای سارا من رو از فکروخیال درآورد: می گم ترانه؟ بدون این که بهش نگاه کنم جواب دادم: جان؟ نامحسوس کنارم ایستاد: اون سمت دارن ناپلئونی پخش می کنن نگاهم رو کل حیاط چرخوندم میزهای بلند گرد که فقط یه پایه کریستالی داره و با تور های خوش رنگ طلایی تزئین شده؛ با تعجب گفتم: مگه شیرینی ناپلئونی هم تو منوشون بود؟ سارا با هیجان گفت: ناپلونی نگو باقلوا همه داشتن سمتی رو نگاه می کردن که سارا نگاه می کرد؛ برگشتم پسر جونی با غرور پا روی پله اول گذاشت. نگاهی به اطرافش انداخت و با کمی تردید از پله ها پایین اومد. همه شروع به دست زدن کردن با بی خیالی روم رو برگردوندم. سارا درحالی که با ذوق و نیش باز دست می زد رو به من گفت: باقلوا رو حال کردی زیر چشمی نگاهش کردم : نیشتو ببند، باقلوا ندیده زدم زیر خنده؛ باز هم کنجکاوی سارا گل کرد! سارا یه گیلاس برداشت و درحالی که نزدیک دهنش می برد گفت: به نظرت این مهمونی چقد براشون آب خورده؟ برگشتم و با لبخند دندون نمایی گفتم: عشقم ؟ سینی رو به سمتش گرفتم و ادامه دادم: فعلا این رو ببر انشالله بعد از مهمونی می شینیم نقد می کنیم نظرت چیه؟ سنگینی نگاهی رو احساس کردم، برگشتم همون پسره هست که چند دقیقه پیش از پله ها اومد پایین اومد. با گنگی بهم نگاه می کرد؛ انگار یه آشنا دیده باشه ولی خیلی بی مفهموم بود. سارا: ترانه؟ نگاهم رو از پسره گرفتم: بگو با اکراه گفت: اینا رو پخش کنم؟ من: نه نگاهش کن؛ راستی اگه آرایش مهناز تموم شده برو صداش کن بیاد کمک. یه سری تکون داد و رفت. سینی نوشیدنی ها رو برداشتم؛ همین که برگشتم یکی جلوم سبز شد. تعادلم رو از دست دادم کم مونده بود نوشیدنی ها رو بریزم رو طرف که گرمی دستی رو روی دستم احساس کردم؛ سریع دستم رو عقب کشیدم و به چشماش نگاه کردم چشم هایی که تا چند دقیقه ی پیش برای من نامفهوم بود الان سرد، سرد داره به من نگاه می کنه. بالحن تندی گفتم: آقا خوبی؟ حواست کجاست؟ با لحن آروم و البته حرص دراری گفت: ببخشید نذاشتم نوشیدنی هارو خالی کنید رو لباسم! تو ذهنم دنبال جواب حرفش می گشتم عین یه بچه تخس بهش نگاه کردم بدون توجه به من یه نوشیدنی برداشت و رفت سمت دوست هاش که اون طرف تر منتظرش بودند. - وای خدایا امروز چرا هرچی آدم دیونه هست منو رو پیدا می کنه؟ **** سینی رو روی میز گذاشتم: بفرمایید یه نوشیدنی برداشت: ممنون با لبخندگفتم: نوش جان استخر وسط حیاط رو دور زدم و اولین میزی که رسیدم سینی رو روی میز گذاشتم: بفرمایید سرم رو بالا آوردم و زیرلب گفتم: عه این دختری که کنارش ایستاده بود یه نوشیدنی برداشت: مرسی گلم سری تکون دادم و سینی نوشیدنی رو برداشتم خواستم از کنار میزشون رد بشم که بوی عطری به بینیم خورد، سرم رو برگردوندم تا دنبال سرچشمه این عطر بگردم که دختره برای من زیر پایی گرفت. منم پاشنه کفشم به لبه استخر که برای عبور آب هایی که از استخر خارج می شن درست شده گیرکرد. از پشت افتادم تو آب یکم که دست و پازدم پاهام به کف استخر رسید. ایسادم با دهنی باز به خودم نگاه می کردم وای! صدای خنده هاشون بلند شد؛ لیوان ها تمام دورم پخش شده و روی آب معلق بودند. دستی رو جلوی صورتم احساس کردم سرم رو بالا آوردم حالا چشماش می خندید. دستم رو بلند کردم ولی وسط راه پشیمون شدم.
  2. ماه کامل | Meshes.Z

    تصویری از نیم‌رخ به خون نشسته‌ی اون دختر بچه، روی شیشه‌ی ترک برداشته ماشین نشست. با بهت به شیشه نگاه کردم؛ ساعت، زمان، دنیا، همه ایستاده بودن تا تصویر به وضوح توی ذهنم نقش ببنده. بعد از چند دقیقه زمان شروع به حرکت کرد و تصویر از جلوی چشم‌هام رفت، ماشین گوشه ای ایستاد. دستم رو روی گلوم گذاشتم. - نفس کشیدن هم حتی برام سخت شده، من ترمز رو نگه داشتم ولی دیر شد. با اون یکی دستم عرقی که از ترس روی پیشونیم نشسته بود رو پاک کردم و باز مثل دیوونه‌ها ادامه دادم. - من نمی‌خواستم این‌جوری بشه؛ من ... م...من، قاتل نیستم، اون بچه زنده می‌مونه؛ نه، من نمی‌خواستم. صدای جیغ‌های پی در پی مامان توی گوشم می‌پیچید؛ اما من نمی‌تونستم جواب بدم. انگار لب هام رو با چسب به هم چسبوندن و قدرت تکلمم رو ازم گرفتن. با عجز و ناتوانی پشت سرهم گریه می‌کرد و فریاد می‌زد: پسرم صدای چی بود؟ پسرم، تو رو خدا یه چیزی بگو، یه چیزی بگو مامان! هر بار صداش رو بالاتر می‌برد، اسمم رو صدا می‌زد و استرسم رو دو چندان می‌کرد. -من قاتلم؟ من اون بچه رو کشتم؟ با تکرار کلمه قاتل تو ذهنم صدای گریه ام بلند شد. مثل بچه ی خطا کاری که کار اشتباهی کرده ولی راه برگشتی براش نمونده. با گریه گفتم: مامان حرکاتم دست خودم نیست،نمی دونم چیکار دارم می کنم. فقط ...فقط کاش زمان برگرده عقب. مامان که با صدای من کمی از نگرانی هاش کم شده بود. گفت : پسرم خوبی؟اتفاقی افتاده!؟ به روبه روم زل زدم: من قاتلم مامان، متوجه ای من به یه بچه زدم! مامان به زور جلوی گریه اش رو گرفته بود: چی؟ تو... تو چی؟ صدای گریه مردونم تو ماشین پیچید. برگشتم؛ به پشت سرم نگاه کردم. -من چی کار کردم؟ من چی کار کردم!؟ صدای بابا پخش شد: پسرم؟ با بغض گفتم: بابا بابا در کمال آرامش گفت: پسرم ببین کسی اونجا هست؟ آرامش صدای بابا کمی به قلبم که بی رحمانه تو سینم می کوبید رسیده بود؛ سریع به اطرافم نگاه کردم: نه هیچ کس، هیچ کسی تو کوچه نیست. بابا: سریع از اونجا دو شو. قلبم برای لحظه ای ایستاد، فکر کنم بیشتر از حد آرامش بهش رسیده؛ با صدایی که به سختی می شنیدم گفتم: چی؟ بابا نفس عمیقی کشید: از اونجا فاصله بگیر. تازه متوجه حرف بابا شدم انگار روم آب جوش ریختن یادم رفت که دارم با پدرم صحبت میکنم با صدای بلندی گفتم: چی می گی تو وجدان داری اصلا. یعنی چی از اونجا دور شو می خوای من رو هم مثل خودت کنی؟ پس اون دختر بچه چه گناهی کرده که تو وجدان نداری؟ من نابود می شم می فهمی. برجستگی رگ گردنم رو به راحتی احساس می کردم و به نفس نفس افتاده بودم. ولی بازم آروم بود. انگار نه انگار بهش بی احترامی کردم: بچه چی یکم فکر کن. تو حتی گواهینامه هم نداری می فهمی چی میگم؟ در کسری از ثانیه قلبم یه جوری شد از این که با پدرم این طوری برخورد کرده بودم بدجور ناراحت شدم و از طرف دیگه هم راست می گفت دوساله برای گواهینامه امروز و فردا میکنم. با صدای دورگه و لرزونی گفتم: ب... برام مهم نیست برام مهم نیست. اگه اون بمیره! خبری از آرامشش نبود؛ با قاطعیت گفت : گریه نکن؛ خجالت بکش! می گم نمی میره اگه تو از اونجا دروشی نمی میره بهت قول می دم که نمی میره فضای ماشین داره خفم می کنه،نفس هام به شمارش افتاده، ناخودآگاه در ماشین و باز کردم. -وجدانم اجازه نمی ده، نه من نمی تونم اون بچه رو وسط کوچه رها کنم. من نمی تونم فکر می کنه می تونم ولی من نمی تونم. صدای نفس نفس زدنای بابا تو ماشین پیچید: بهت قول می دم مطمئن باش اگه تو پیاده بشی کمکی به اون بچه نکردی فقط کار مارو زیادتر می کنی، یه بارم که شده به حرفم گوش بده. الان مردم می ریزن بیرون دیگه نمی شه جمعش کرد، آینده تو نابود نکن ما نابود می شیم؛ بخاطر اون دختر بچه. پیرزنی در خونه شو باشتاب باز کرد. با عصبانیت در ماشین رو به هم کوبیدم و سعی کردم از اونجا دورشم، از آیینه نگاهم به چشمای اون پیرزن افتاد فقط به ماشین نگاه می کرد. نه از کسی می خواست جلوم رو بگیره نه حرکتی انجام می داد فقط نگاه ... به سختی نگاهم رو از اون چشما گرفتم: بهم قول دادی؟ بابا: قول !
  3. ماه کامل | Meshes.Z

    به نام قلم مردم زیادی اون پایین جمع شده اند؛ از این ارتفاع زیاد چهره هاشون معلوم نیست، فقط نزدیک ده بیستا دایره های کوچیک یا بهتره بگم نقطه، تعداد زیادی نقطه های سیاه رنگ می بینم؛ مطمئنم اونا بیشتر از من استرس گرفتن. پسر جونی به سمتم اومد و بعد از چک کردن موارد امنیتی از من فاصله گرفت؛ اوکی رو برای پرش داد چشم هام رو بستم. خیلی صاف مثل یه تیکه چوب خشک خودم رو به سمت پایین پرت کردم. عین پرش های توی شنا با این تفاوت که به جای افتادن توی آب روی هوا معلقی، اصلا یکی از تفریحات سالمم همینه، همزمان با پرش من صدای جیغ ها بلند شد. باد به سرعت تو صورتم می خوره و همین باعث کیپ شدن گوش هام می شه و زمین با شتاب من رو به سمت خودش می کشه. صدای باد خیلی واضح از کنار گوشم میاد یه حسی مثل حس آزادی همراه با هیجان. - در نگاه اول از نظر بعضیا آروم و کم صحبتم؛ از نظر بعضی دیگه مثل یه اژدهای دو سر مغرور و یه دنده، بعضی ها هم فکر می کنن کوهِ اعتماد به نفس و غرورم، ولی دوستام میگن مهربونم خودشون هم نمی دونن چه طوری به این نتیجه رسیدن. چشمام رو که باز کردم زیاد با زمین فاصله نداشتم. کمی به سمت بالا کشیده شدم و باعث تعادلم شد؛ روی پاهام وایسادم. کمربند رو به کمک مسئول اونجا از خودم جدا کردم. از پارک خارج شدم و به سمت پارکینگ حرکت کردم. *** با سرعت زیادی کوچه ها رو پشت سر هم رد می کردم. باید قبل از ظهر خونه باشم. نگاهی به اطرافم انداختم تو کوچه پرنده هم پر نمی زنه؛ بین کوچه روبه رویی و این کوچه یه خیابون هست، شک دارم بشه این حرکت رو داخل شهر بزنم ولی مطمئنم اگه پلیسم گرفت، بابا با یه تلفن همه چیو حل میکنه. وسط خیابون رسیدم ،محکم پام رو روی پدال گاز فشار دادم؛ همزمان که فرمون رو چرخوندم دستی رو کشیدم که جهت حرکت ماشین تو خیابون تغییر کرد؛ دود لاستیک ها بلند شد و ماشین به صورت افقی سر یه کوچه ایساد دستی رو پایین دادم، ماشین رو به حالت اول برگردوندم و به داخل همون کوچه حرکت کردم گوشیم زنگ خورد؛ از روی فرمون دکمه برقراری تماس رو زدم - بله؟ صدای مامان تو ماشین پیچید: سلام پسرم کی میای خونه؟ به ساعت نگاه کردم: تقریبا یه نیم ساعت چهل دقیقه دیگه چطور؟ با لحن مشکوکی پرسید: تو خبر نداری!؟ سرم رو بالا گرفتم و زدم زیر خنده: مگه میشه ندونم. نگاهم به دختر بچه ای افتاد که وسط کوچه ایساده درحال برداشتن لیوان اسباب بازیش از روی زمینه. بدنم قفل کرد. عقلم فرمان می داد باید فرمون رو بچرخونم ولی دستور حرکت نه! عرق سردی روی پیشونی و کمرم نشست. مامان که از سکوت طولانیم تعجب کرده بود گفت: صدام رو می شنوی... الو؟ با صدای مامان به خودم اومدم و پام رو روی ترمز ماشین گذاشتم.
  4. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    ممنون عاشقانه پدر و فرزند هم میشه
  5. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    عکس اصلی رو چطوری میتونم آپلود کنم و میتونیم عشقی که مینویسیم بین پدروفرزند باشه
  6. ماه کامل | Meshes.Z

    نام کتاب: ماه کامل نویسنده: Meshes.z کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه،اجتماعی خلاصه کتاب: داستان گرگی که عاشق ماه می شه رو شنیدید ؟ یا داستان ماه پیشونی؟ اما متفاوت تر از این داستان هاست! می گن درزمان قدیم پرنسسی بوده؛ که هروقت ماه کامل می شد از قصرش بیرون میومده و خودش رو به تپه ای در نزدیکی شهر می رسوند و تا وقتی که ماه از آسمون محو شه بهش نگاه می کرد. هیچ کس از پرنسس مخفی شده خبری نداشت ولی داستان ها میگن پرنسس غم بزرگی رو درسینه داشت که با نگاه کردن به ماه کامل باعث تسکین اون غم می شد! اما یه شب پرنسی، پرنسس رو می بینه که به ماه کامل زل زده همون باعث می شه ... گفتار نویسنده: سلام... این تایپی که می بینید همون ماه کامل سابق هستش که بعد از ویرایش دوباره برگشته. مقدمه : همه آدم ها مانندِ ماه هستند، قسمتِ تاریکی دارند که هرگز به کسی نشان نمی دهند. حتی اگر کامل باشند
  7. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    سلام راستش من داستانکم آمادس فقط چون با گوشی میام و لب تاپ هم در دسترس ندارم نمیتونم کاور درست کنم میشه من بدون کاوز شرکت کنم
  8. معرفی و نقد رمان از رویا تا واقعیت | mgt1234

    علامت ؟ و ! وسط جمله نمیاد
  9. معرفی و نقد رمان از رویا تا واقعیت | mgt1234

    سلام وقت بخیر من قسمت اول یا بهتره بگم پارت اول رمانت رو خوندم خوب بود ولی باید بگم تو پارت اول کلی مشکل داشتی که وضیفه میدونم بهت بگم : ... خیلی کم کاربرد داره و برای زیبایی نیست که هی میذارید می و نمی جدا از فعل هستش تو لحن عامیانه واو به رو تبدیل می شه زحمتش رو √ داداش کوچولوم رو √ علائم نگارشی تو پارت اول جای کار داره واو اول جمله نمیاد توی گفت و گو از - استفاده میشه ولی + نداریم تکرار علامت اشتباست می فهمی ؟؟؟ × پارگراف بندی مشکل داره شخصیت پردازی و فضاسازی باید باشه که تو اصلا نداشتی باید شروع قویی داشته که تو نداشتی این هایی که گفتم همش تو پارت اول پارت بود برای سلولوگ از - استفاده کن موفق باشی❤ در مورد اسم رمان نظری ندارم ولی احساس میکنم میتونه بهتر از این رو پیدا کنی
  10. انتقادات و پیشنهادات

    سلام من خیلی دوست دارم تو قسمتی که مخصوص تایپ رمانم هست ویس آهنگ خوندن شخصیت هام رو بزارم نقاشی های شخصیت اصلی داستانم این اجازه رو دارم؟
  11. به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    آنابل 2 خیلی ترسناک بود چون دوشبه نمیخوابم 7 از 10
  12. انتقادات و پیشنهادات

    الان ما بیشتر وقتمون رو تو تلگرام و اینایین کمتر پیش میاد که بیایم انجمن من میگم مگه اینهمه نمیگن ک رمان های چرت تو انجمن زیاد شده نباید به هرکسی اجازه نوشتن بدیم( این رو من خیلی وقت پیش از زبون یکی از نویسنده های انجمن شنیدم و خیلی ناراحت شدم تو بخش مصاحبه با نویسنده ها) ما میتونیم بیایم کانال های آموزش نویسندگی بزنیم ، بیایم گروه های تلگرامی برای رمان ها و نویسنده های تازه کار بزنیم که ادمینش از ویراستار و.منتقد های خوبی باشه بعد نویسنده ها میتونن پارت هایی که مینویسن رو تو اون گروه بفرستن بعد از نقد و ویرایش داخل انجمن قرار بگیره. تو اون گروه میتونن تمرین بدن. میتونن ویس ها و مطالب آموزشی قرار بدن مثل بقیه انجمن ها که این کار رو کردن و خیلی هم خوب جواب داده
  13. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    بعد خودتو میگید داستانک داستانک که خلاصه نداره
  14. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    سلام منم هستم فقط میشه در مورد بنر بیشتر توضیح بدید
  15. به اونایی که هیچ وقت روم نشد بهشون بگم دوسشون دارم میگفتم که چقدر دوسشون دارم مثلبابام ... اهان یه درختم میکاشتم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×