رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

NinjaPrincess

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    76
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

349 بار تشکر شده

درباره NinjaPrincess

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    خدا
    اهل بیت
    خانواده م خصوصا خواهرزاده ی تازه به دنیا اومده ام
    سنسی (استاد نینجام)
    استاد دیری (استاد دروس تخصصی انسانی) و استاد یکتا (استاد ادبیات و عربی و فوق العاده باحال!)
    همرزمام
    باشگاهم
    مدرسه و دانشگاه با همه ی سختیاش
    کلاس کنکور استاد دیری
    رزمی (نینجا،نین جوتسو)
    کتاب خصوصا رمان و علمی
    فیلم خصوصا کره ای و هالیوودی (البته نه هرنوعی ش!)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

565 بازدید کننده نمایه
  1. NinjaPrincess

    دفترچه خاطرات دو | NinjaPrincess

    برگ هفتم: آتش انتقام... بیست و دوم آبان ماه عصبانی ام... خیلی عصبانی... نمیدونم از کی یا چی... فقط میدونم که یه انتقام بزرگ در راهه... . باید حرصمو سر یه کسی خالی کنم. کی بهتر از شهرزاد؟! یه چیزی این وسط منو کلافه کرده و این کلافگی اعصابمو بهم میریزه... . کارای فاز آخر برنامه رو سپردم آرش انجام بده. یه فتوشاپیست حرفه ای نیاز داشتیم. خبر داغی که ساختم ،ساعت نه شب روی اینترنت قرار گرفت... . تا آخر شب نصف بیشتر بچه های دانشگاه خبرو خونده بودن! همینم واسه انتقامم کافیه... بیست و سوم آبان ماه صبح کلاس خاصی نداشتم. فقط به خاطر عکس العمل شهرزاد رفتم دانشگاه و توی کافه بین همه نشستم. یه چشمم به در بود که پیداش بشه... . میدونستم میاد. می خواستم شکستو توی چشماش ببینم... . آبرو مهم ترین چیز توی زندگی آدماس. خبر داغی درباره ش ساخته بودم. خبر خراب بودن و بی بند و بار بودنش. میدونستم تا به حال حتی دوست پسر نداشته. اما خودمم نمی دوستم چرا از اذیت کردن این عروسک سرتق لذت میبرم... . با آرامش توی کافه نشسته بودم و قهوه مو میل می کردم. حوصله بادیگاردارو نداشتم. فقط آرش کنارم بود. بقیه رو فرستاده بودم بیرون. چشمم به در بود. بالاخره پیداش شده. با چشمای به خون نشسته! بیشتر از ناراحتی، عصبانی توی چهره اش بیداد می کرد. صورتش کاملا قرمز شده بود و میتونستم با یه گاو وحشی قیافشو مقایسه کنم! یه جوری نفس می کشید که گفتم اگه شاخ داشت، با شاخاش تیکه پارم میکرد! سرشو رو بدن یه گاو وحشی تصور کردم... فوق العاده باحال بود! با چشمای به خون نشسته و صورت قرمز و کله ای که ازش بخار بلند میشد، سم هاشو روی زمین می کشید و به هدفش که من باشم، با خشم و نفرت چشم دوخته بود! توی دلم کلی خندیدم! فکر کنم ایلیاد راست میگه که من یه دیوونه ی به تمام معنام!!! از در کافه وارد شد. اول صبح بود و برای همین کافه خلوت بود. دوستاش با نگرانی به فاصله شش هفت قدم پشت سرش ایستاده بودن و نگاهمون می کردن. من خیلی ریلکس نشسته بودم و اسپرسوی خوشمزه ای رو که سفارش داده بودم میل می کردم. میدونستم با آرامش من بیشتر عصبانی میشه. بعد از تموم شدن قهوه ام از جام بلد شدم و همون طور که دستامو توی جیبم فرو می کردم جلو رفتم. خودمو زدم به اون راه: چی شده کوچولوی خشمگین؟ از بین دندونای قفل شده ش، غرید! با مسخرگی گفتم: ای وای نکن! ترسیدم! یه دفعه برق از چشمام پرید و صورتم سوخت! لامصب عجب دست سنگینی داره! نکنه پسره و رفته تو جلد دختر؟ آخه چطور سیلی یه دختر میتونه اینقدر دردناک باشه؟! آرش اومد جلو که بهش اشاره کردم عقب بمونه. خشمگین نگاهش کردم: چته وحشی شدی؟؟!! صفحه لپ تاپی رو که توی دستش بود جلوم گرفت: این چه گندیه که بالا آوردی؟! لپ تاپ خودم بود. با خنده ای شیطنت بار، نگاه خریدارانه ای روونه ی هیکلش کردم و گفتم: من؟! با نفرت جواب داد: نه پس عمه من! از اون هیکلت خجالت نمیکشی که این کارا رو میکنی؟! تو غیرت نداری عوضی؟؟؟ یعنی اینقدر این غرور لعنتی ت مهمه که به دختری مثل من که تا حالا انگشت نامحرم بهش نخورده همچین تهمت کثیفی بزنی؟؟؟ تو آدمی؟؟؟؟ تو از شیطون هم پست تری کثافت!!! از نفرت توی صدا و لحنش لرزیدم. اما به روی خودم نیاوردم و با خشم گفتم: اولا حرف دهنتو بفهم! نکنه میخوای واسه این حرفاتم ادبت کنم؟؟؟ دوما اگه عذرخواهی میکردی، این بازی به راه نمیوفتاد! خودم میدونستم که عذرخواهی یه بهونه ست... ولی نمی دونستم دقیقا چه مرگمه... انگار این بار مثل هر دفعه کیف نمیداد. نفرت توی اون چشما غیر قابل تحمل بود. کاش اینقدر سنگین ضربه آخرو نمی زدم. اولین باره نفرت و کینه رو توی چشماش میبینم... . با خشم و بغض، فریادگونه جوابمو میداد: به چه علت باید ازت عذرخواهی کنم؟! هان؟! به خاطر حواس پرتی خودت؟! بهت گفتم با دم شیر بازی نکن! اما تو گوش نکردی! حالا ببین اگه من عصبانی بشم، چه قدر میتونم خطرناک باشم! با طعنه داد زدم: دم شیر؟! جالبه! مثلا می خوای چه غلطی بکنی؟! هان؟! صورتشو آورد نزدیک صورتم: حالا میبینی! یه دفعه لپ تاپمو پرت کرد روی زمین و لگد مالش کرد! انتظار همچین کاری رو ازش نداشتم! لپ تاپ من فوق العاده محکم ساخته شده بود و این ضربه های کوچیک واسه از بین بردن و خراب کردنش کار ساز نبود! بی خودی که اون همه پول واسش ندادم! یه دفعه دست از لگدمال کردنش کشید و نگاهی به اطرافش انداخت. بعد رفت سمت در کافه و خارج شد. بیرون یه صندلی کهنه بود. کشون کشون آوردش داخل. یکی از بادیگاردام جلوشو گرفت و شهرزاد با دندونای قفل شده چیزی بهش گفت ولی اون کنار نرفت. یه دفعه دستش به سمت روسریش رفت و بعد... محافظم دیگه نمی تونست تکون بخوره! چشمام از تعجب گرد شده بود. نکنه میخواد با صندلی بزنه توی سر من؟! اومد جلوم ایستاد. پلک نمی زدم مبادا خطا کنم! یه دفعه صندلی دو با دوست بالا آورد! پریدم عقب و همون طور که دستمو بالای سرم می گرفتم، فریاد زدم: چی کار می کنی؟ تموم محافظام ریختن داخل کافه. یه نگاه بهم انداخت و گفت: بدبخت خاک برسر! بعد با عصبانیت صندلی کهنه رو کوبونو روی لپ تاپ صد میلیونیم! اونم نه یه بار! چندین بار کوبید! به قدری که چیزی از لاشه لپ تاپ باقی نموند! به شدت عصبانی بودم ولی سعی می کردم خودمو کنترل کنم. با چشمای از حدقه بیرون زده فریاد زدم: چه غلطی می کنی دختره هرزه؟! متقابلا با خشم فریاد زد: هرزه تویی کثافت! هرزه فکرته! عملته! اون دهن گشادتو ببند تا ندوختمش عوضی! به من داشت این حرفارو میزد؟! تا به حال کسی جرات نکرده بود اینطور با من حرف بزنه! خم شد و از توی لاشه لپ تاپ چیزی رو بیرون آورد و بعدم کرواتمو گرفت کشید: بیا تا بهت نشون بدم بازی با دم شیر یعنی چی! سعی کردم کرواتمو از چنگال دستاش دربیارم ولی محکم گرفته بود. از شدت عصبانیت چشمام جایی رو نمی دید. مدام بهش می گفتم: دختره دیوونه چی کار میکنی؟! کرواتمو ول کن؛ خفه ام کردی! با پوزخند صدا داری گفت: چه بهتر! زودتر خفه شی تا یه عالمی از دستت یه نفس راحت بکشن! یه عوضی کمتر! زندگی بهتر! منو کشون کشون برد توی آشپزخونه کافه. دلم میخواست بدونم چیکار میخواد بکنه. همه از ترس از سر راهش کنار می کشیدن. توی آشپزخونه در رو قفل کرد. نمى دونم چرا یه دفعه آرامش گرفتم. مطمئن بودم که نمی تونه بلایی سرم بیاره. به هر حال من بوکسورم! از حرفاش عصبانی شدم اما بازم آرامش داشتم. بازی سرگرم کننده ای بود. منتظر نگاهش می کردم. با چشمای شرارت بار گاز آشپزخونه رو روشن کرد و گفت: نگاه کن! اگه از اطلاعاتت بکاپ نگرفته باشی، باید با همشون خداحافظی کنی! حدس می زنم تمام تحقیقا و پروژه هات توی این باشه! البته در مقایسه با آبرویی که از من بردی چیزی نیست! ولی نگرانش نباش! من زیر بار دین کسی نمیمونم! حتما جبرانش می کنم! یاخدا حافظه لپ تاپم بود! اگه نابود بشه که کل زحماتم به باد میره! تموم پروژه ها، پرونده ها، اطلاعات شرکت بابا!!! خواستم حافظه رو از دستش در بیارم اما در کسری از ثانیه انداختش توی شعله های آبی گاز!!! فریادم بلند شد: اوی دختره ی دیوونه! چی کار میکنی؟! با خیره سری زل زد توی چشمام: درست حدس زدی! اگه با من بازی کنی دیوونه میشم! اینم همون کاریه که خیلی وقت پیش برای ادب کردنت باید میکردم! ولی من عوضش باهات راه اومدم. اما تو از صبر من سوء استفاده کردی! چه طور تونستی به من همچین تهمتی بزنی؟ تو شرف نداری؟! غیرت نداری؟ ؟ خودت ناموس نداری؟؟؟ خوشت میاد یکی به خواهر و مادر خودت همچین تهمتی بزنه؟ تو از مردونگی هیچی به ارث نبردی! چهره ماهرخ و پری رخ و مامان اومد جلوی چشمام. اگه کسی بهشون همچین تهمتی میزد، زنده ش نمیذاشتم! من یه مردم... یه لحظه از کارم پشیمون شدم... تا به حال از هیچ کودوم از کارام توی عمرم، پشیمون نشده بودم. حس پشیمونی، حس زیر سوال رفتن غیرتم، شرفم، مردونگیم... شاید راست میگه شرف ندارم... به دختری که حتی دوست پسر نداره بد تهمتی زدم... فقط به خاطر عصبانیتم... اما الانم خشمگینم... از دست خودم... از دست حرفای شهرزاد... خیلی عصبانی ام... . فریادی از سر خشم کشیدم و گلوشو با ساعد فشار دادم و به دیوار چسبوندمش. از فکر اینکه کسی به خواهر و مادر خودم همچین تهمتی بزنه روانی شدم. خون جلوی چشمامو گرفته بود و پشیمونیم از کار بدم کمکم نمی کرد که کنترلش کنم. هه! کار بد! اولین باره خودم به کار خودم همچین لقبی میدم! اما بد هم واسش کمه... این کار خیلی پستی بود... یه کار شیطانی! با خشم نگاهش می کردم. صورتمو بردم جلو و زل زدم توی چشماش. در حالی که سعی می کردم صدامو پایین بیارم و از لرزشش در اثر خشم جلوگیری کنم زیر لب غریدم: اسم مادر و خواهر منو به زبونت نیار هرزه! تو خودتو با اونا مقایسه میکنی؟؟؟ تو هیچوقت در حدی نیستی که خودتو جای اونا بذاری و با خودت مقایسشون کنی!!! مادر من ملکه ایرانه! نه مثل تو یه بدبخت بیچاره! لرزش چشماشو دیدم. بازم تهمت زدم... هرزه... تا به حال این کلمه اینقدر واسم پست و وقیح نبوده... . اما پوزخنداش آدمو روانی میکنه. ابروهاشو بدجنسانه بالا داد و به کرواتم چنگ زد و صورتمو نزدیک تر برد: اگه مادرت آدم درستی بود پسر درستی تربیت می کرد! حالا که تو مثل یه آشغال فاضلابی رفتار میکنی داری نشون میدی که مادر درستی نداری!!! یه ملکه واقعی به پسر شاهزاده ش یاد میده که با یه دختر مثل یه شاهزاده خانوم رفتار کنه نه یه حیوون!!! یه دفعه در باز شد و آرش و بقیه بادیگارد هام ریختن تو. اما همون جلو ایستادن. فریاد کشیدم: گمشین بیرون! درم ببندین! تا نگفتمم حق ندارین بیاین! واقعا چرا اینقدر اینا گنده و تپلن؟ من که بوکسورم از این محافظا هیکلم کوچیک تره! عصبانی بودم از این تحقیر... از اینکه توی صورتم می کوبوند نبود مادرم رو. مادری هایی که باید می کرد و نکرده بود...! عصبانیتم از دست مادرمو سر شهرزاد خالی کردم. با ساعدم بیشتر به گلوش فشار آوردم که باعث سرفه اش شد. دلم واسش سوخت که تاوان نامادری های مادر منو میده... اما دیوانه شده بودم. قهقهه زنان گفتم: چیه؟ خوب همه رو حریفی؟ چرا اینجا جلوی من دست و پا چلفتی شدی؟! انگار به غیرتش برخورد که در کسری از ثانیه جامونو عوض کرد! منو با صورت کوبید به دیوار و دستامو قفل کرد. هیچ کس داخل نیومد. اینطوری بهتره. بازی دو نفره بیشتر کیف میده. حس و حال از بدنم رفته بود. تموم زندگی م مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت. تموم لحظاتی که مادرم سرکار بود و من تنها توی خونه. هیچ وقت بهم نگفت چطور با کسی رفتار کن. شاید به قول همه تربیتم نکرده بود. صدای همه توی گوشم اکو می شد... خاله فریبام مادر ژاکلین و ژاله: خیلی گستاخی پسر جون! کار دست خودت میدی آخر! فرانک و همایون تربیتت نکردن! دایی فریبرز: پدرو مادرت اینقدر که به کارشون اهمیت میدن به بچه هاشون اهمیت نمی دن... . خدا بیامرز خاله فهیمه ام مادر شادرمهر میگفت: فرانک اصلا حواسش نیست که پسر با دختر فرق داره. نمیشه ولش کرد تا خودش تربیت بشه. دختر مظلومه ولی پسر حتما باید مادر بالای سرش باشه تا اخلاقو یادش بده... . پنج ساله بودم ولی می فهمیدم چی میگفت. خاله فرنوش مادر ستاره جلوی روم قربون صدقه م می رفت و بهم می گفت داماد خودمی! ولی بعد پشت سرم می گفت شاهرخ ادب نداره ولی ستاره خوب بلده منو تربیت کنه... . حالا این دختر کوچولو بهم می گفت مادرم اگه ملکه درستی بود شاهزاده شو درست تربیت می کرد... . چه دردی داره این کمبود نبودت مامانت. از خودمون فقط دعواهامون و قهرامون یادم میاد و بس... . حالم خیلی خراب بود. با بی حالی سعی کردم از دستش فرار کنم. اما به شدت زورش زیاد شده بود و منم حال مناسبی نداشتم. پس بی خیالش شدم که گفت: شانس آوردی شوریکن (ستاره نینجا) و چاقوم همراهم نیست. وگرنا باید با قیافه خوشگلت خداحافظی می کردی! عه پس این جوجه نینجا استفاده از شوریکن و چاقو رو هم بلده؟! کوبوندم به دیوار و ولم کرد. واقعا خیلی خیلی بهش آسون گرفته بودم! صورتمو که برگردوندم یه مشت خوابوند توی فکم! اینقدر گیج و منگ بودم که افتادم. به نفس نفس افتاده بودیم. رومو ازش برگردوندم. نمی خواستم غم توی چشمامو ببینه. چقدر گرفته شدم با یه حرف... . بالاخره سعی کردم به خودم مسلط باشم. رومو که برگردوندم. تکیه شو از کابینت برداشت و با یه جعبه دستمال اومد سمتم. تازه گرمی خون توی دهنمو حس کردم... . تا به حال از کسی کتک نخورده بودم. اولین باره که از یه نفر اونم از یه دختر کتک می خورم و دهنم خون آلود میشه! نگاهمو به زمین دوخته بودم. نزدیکم که رسید، سرمو بالا آوردم و با انزجار و شیطنت توی چشماش نگاهش کردم. نمی دونست توی ذهنم چه برنامه پر و پیمونی واسش چیده بودم... . خون دور دهنمو با پشت دستم پاک کردم که جعبه رو به سمتم گرفت. برام عجیب بود که هم مشت میزنه و هم دستمال بهم میده! حتما کلی دلش خنک شده. ولی اشکال نداره. بعدا دل منم خنک میشه. جعبه رو تکون داد و گفت:یالا خسته شدم. بدون حرف چندتا دستمال برداشتم و خون های دور دهن و دستمو باهاش پاک کردم. زیاد نبود. چطور مشت یه دختر اینقدر سفته که از دهنم خون اومد؟! برگشت و دوباره به کابینت تکیه داد. از جام بلند شدم و با قدمای آروم به سمتش رفتم. با بیخیالی نگاهم می کرد. می خواستم یکم سر به سرش بذارم. اینقدر بهش نزدیک شدم که فاصله مونو فقط دستای گره شده روی سینه اش پر می کرد. با چشمای ریز شده صورتمو بررسی می کرد. صورتمو که بردم نزدیکش، ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت :چیکار می کنی؟؟!! بازم نزدیک تر شدم که مجبور شد واسه حفظ تعادلش دستاشو بذاره لب کابینت. به عقب خم شد و صورتشو برگردوند. دم گوشش زمزمه کردم: برو کنار! میخوام دهنمو بشورم! با تعجب نگاهم کرد و گفت: انگار بازم دلت کتک میخواد؟! توی ذهنم لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم: خب به من چه! جلوی ظرف شویی وایسادی! به پشت سرش نگاه کرد. قیافه ش مثل هلوی له شده توی هم رفت. بدون اینکه بهم بخوره کنار کشید. موقعی که صورتمو می شستم، گاز رو خاموش کرد و پنجره رو هم باز کرد. بعدم یه لیوان آب سرد ریخت روی حافظه که دود غلیظ سفید رنگی همراه با بوی وحشتناکش همه جا رو پر کرد. با اخم در حالی که سعی داشتم دود رو از جلوی صورتم کنار بزنم، گفتم: اه چیکار می کنی؟! خفمون کردی! با بیخیالی شونه هاشو بالا انداخت و رفت کنار. این همه شیطنت ازش بعید بود! گفتم: تو دیگه عجب بدجنسی هستی! جواب داد: نه به اندازه تو! راست می گی! حالا حالاها مونده تا کارای شیطانی منو درک کنی! حافظه نیم سوخته رو توی یه پلاستیک انداختم و تا داشتم از آشپزخونه بیرون می رفتم، صدام زد: آهای کجا؟؟ من هنوز کارم با تو تموم نشده! با پوزخند منتظر نگاهش کردم. گفت: اون مطلبو از توی سایتت بر میداری و یه عذرخواهی می نویسی تا فردا! خودمم تصمیم داشتم همین کارو بکنم وگرنه همبازی مو از دست می دادم. ولی با پوزخند گفتم: اونوقت اگه نکنم؟؟ دستاشو روی سینه قفل کرد و سرشو انداخت پایین. فکر کردم چیزی روی زمین پیدا کرده و با پاش جابه جا می کنه. اما آروم سرشو آورد بالا؛ جدی و با طمأنينه به سمتم اومد و خیلی نزدیک بهم ایستاد. تو ذهنم گفتم: یعنی می خواد چیکار کنه؟! یه دفعه کرواتمو گرفت و کشید و درحالی که یه ابروشو بالا داده بود، زل زد توی چشمامو و آروم گفت: اگه نکنی... نه خوبه! از این کارا هم بلده! اثر روانی زل زدت توی چشم و آروم صحبت کردن! ادامه داد: اونوقت سری بعدی شهرزاد دیوونه تری رو تجربه میکنی... مکث و دوباره: که قادره دفعه بعدی زندگیتو آتیش بزنه! با چشمای حیرت زده نگاهش می کردم که کنارم زد و رفت بیرون. عجب همبازی باحالی! چقدر خوبه که قوانین بازی رو بلده! فعلا بازی سنگینی رو انجام دادیم. یکم راحتش میذارم. به آرش گفتم مطلب رو از روی سایت پاک کنه و عذرخواهی مفصلی به جاش بفرسته. آرش متعجب بود. چون تا به حال از هیچ کودوم از عروسکام عذرخواهی نکرده بودم...! وقتی ازم پرسید، با پوزخندی گفتم: اونا عروسک بودن... . شهرزاد یه همبازیه عالیه! اژدهای خبیث درونم داشت بیدار میشد... به بازی دو نفرمون خوش اومدی شهرزاد!
  2. NinjaPrincess

    دفترچه خاطرات دو | NinjaPrincess

    برگ ششم: تنبیه... چهارم آبان ماه به آرش روز قبل سپرده بودم که تعداد زیادی موش سیاه و کلاغ مرده و نیمه جون پیدا کنه که صبح قبل از ورود دانشجوها به دانشگاه، بذاره جایی که شهرزاد و دوستاش سرکلاس میشینن. نمی دونم چرا اما خیلی کاری به مهراوه نداشتم. بیشتر طرفم شهرزاد بود. همه اطلاعاتشو اعم از این که چی میخوره، چی میپوشه، چه مارک عطر و لوازم آرایشی استفاده میکنه، از کودوم فروشگاه خرید میکنه، چه ساعتی کجاست رو دادم آرش دربیاره. واسه همینم میدونستم خودش و دوستاش کجا میشینن. خودمم با آرش رفتم و قشنگ نظارت کردم. موقع برگشتن از دانشکده رباتیک، چهارتا تا از دخترای آویزون دانشگاه جلومو گرفتن. طناز، مریلا، بهاره و پارمیدا چهارتا دختر آشناهای بابام بودن که من اکثرا توی مهمونیا میدیدمشون و کلا موجودات آویزونی بودن. البته بازم جرات نداشتن خیلی سمت من بیان و فقط گردن چهارتا رفیقامو می شکستن! طناز در حالی که داشت عشوه خرکی می ریخت اومد جلو و گفت: وای سلام شاهرخ خان! شما کجا؟ اینجا کجا؟ قدم روی چشم ما گذاشتین اومدین اینجا! با بنده کار داشتین؟! یه نگاه عاقل اندر سفیه و چندش بهش انداختم و گفتم: برو کنار! با تو کار داشته باشم، دستور میدم بیای! بعد تو ذهنم گفتم: صد سال سیاه عمرا با تو کاری داشته باشم دختره آویزون! قیافه ماسیده ی چهارتاییشون لبخندی به لبام آورد. دستامو کردم تو جیب شلوارم و قدم زنان به سمت کافی شاپ دانشگاه رفتم... . بعد از نیم ساعت آرش خبر آورد که شهرزاد با دوستاش وارد شده. بهش گفتم فیلم دوربینای کلاسشونو برام بیاره. شهرزاد به همراه دوستاش وارد کلاس شد. انتظار داشتم از ترس عقب بپره و جیغ بزنه. اما خیلی ریلکس ایستاد و نگاه کرد!!! سرجام موندم. واقعا انتظار این همه آرامشو ازش نداشتم. اشکالی نداره لااقل الان مورد سرزنش استادش قرار میگیره. میدونستم که کار بچگونه و مزخرفیه اما من فقط می خواستم خسته ش کنم. فعلا اول از درجات پایین تر شروع می کنم. بعد اگه جواب نداد آروم آروم دوزشو بالا می برم! وارد کلاسش شدم با پوزخند دستامو به سینه زدمو به چهارچوب در تکیه دادم. من خیره خیره نگاهش می کردم اما اون حتی چشم نچرخوند منو ببینه و جوری وانمود کرد انگار که من اصلا اونجا نیستم! اخم کردم. من تا اینجا اومدم تا کار عذرخواهی کردنو واسش راحت تر کنم اون وقت این دختره وانمود میکنه که انگار من وجود ندارم!!! یه دفعه حراست و خدمات دانشگاه وارد شدن. شهرزاد با یه لحن حق به جانب شروع کرد به شکایت: این چه وضعشه؟؟؟ مثلا اسم بهترین دانشگاه خاورمیانه رو یدک می کشین!!! دوست دارین عکساش پخش بشه تا رتبه دانشگاهتون بشه کمتر از دانشگاه ناکجاآباد؟؟؟ اینجوری شرایط رو برای نخبه های کشوری فراهم می کنین تا در آرامش و آسایش تحصیل کنن؟؟؟ واقعا که از شما انتظار این بی احترامی نمیره!!! حراست و خدمات هم کلی ازش عذرخواهی کردن و سریع و حرفه ای همه رو تمیز کردن. بعدم بهش قول دادن که دوربینای مدار بسته رو چک میکنن! هه! حالا که چی؟ بفهمین هم کار کی بوده که کاری نمی تونین انجام بدین! با نگاه وحشتناکی شهرزادو رصد می کردم. اما شهرزاد لبخند به لب داشت. بالاخره کار مامورا تموم شد و رفتن. بعد شهرزاد به دوستاش لبخند زد و گفت: چرا نمی شینین؟! دوستاش خشکشون زده بود! همه با احتیاط نشستن.وقتی دیدم هیچ توجهی نمی کنه چهره ام توی هم رفت. بعدم با حرص و خشم از کلاسش بیرون اومدم و به سمت دانشکده خودم رفتم. دختر مقاومی بود. دخترای این روزا اکثرا لوسن. اگه همین بلا رو سر خواهرای خودم میاوردم کلی وحشت می کردن و حداقل یه احساسی توی چهره شون پیدا بود. اما توی چهره شهرزاد هیچ حسی نبود. کاملا خنثی! رفتم سر کلاس خودم. اما هیچی از درس استادو نفهمیدم. تموم طول کلاس فکرم درگیر این بود که چطوری به زانو دربیارمش. البته اگه همین امروز هم میومد عذرخواهی، مزه نمیداد. فعلا از کارای سطح پایین و خسته کننده شروع میکنم. هر وقت واقعا عذرخواهی شو خواستم ضربه اصلی رو میزنم. مثل توی رینگ. اول ضربات کوچیک و کم. بعد یه دفعه ضربه ناک اوت آخر! اینطوری بهتره... . خودمم میدونم واقعا دنبال عذرخواهیش نیستم! مدت ها بود کسی جرأت نداشت جلوی من وایسه و زندگی خسته کننده شده بود. حالا شهرزاد یه بهونه حسابی واسه خوشگذرونی بهم داده بود... . توی همین فکرا بودم که کلاس تموم شد و استاد با یه خداحافظی از کلاس خارج شد. اما همزمان پشت سرش شهرزاد وارد کلاس شد و با چشمای کنجکاوش کلاسو نگاه کرد. پوزخندی روی لبام نقش بست. واقعا حیف شد که اومدی عذرخواهی! تازه داشت ازت خوشم میومد عروسک کوچولوی من! شهرزاد اما خیلی با غرور و آروم در حالی که خانومانه قدم میزد و صدای پاشنه کفشاش توی کلاس می پیچید به طرفم اومد. نگاهش حالت تهاجمی داشت و برای همین درکش نمی کردم. توی دستش یه تیکه کاغذ بود. نکنه همون یادداشتیه که براش گذاشتم؟! یه دفعه کاغذ رو محکم کوبوند روی میزم! چشمام گرد شد. واقعا نمی خواست عذرخواهی کنه؟! منتظر چیزی نشد و بیرون رفت. پشت سرش دانیال و ایلیاد وارد کلاس شدن. یادداشت رو خوندم: " فکر اینکه ازت عذرخواهی کنم رو از کله ات بیرون کن! چون کسی که باید از تو عذرخواهی کنه، غرور و حواس پرتی ایه که داری! هر غلطی دوست داری بکن! ولی من جلوی تو سرمو خم نمی کنم! در مورد هدیه ات واقعا بد سلیقه ای!" منظورش از هدیه همون جسد کلاغا و موشا بودن. واست یادداشت گذاشته بودم که از هدیه ام خوشش اومده یا نه. اول اخمام توی هم رفت... . ولی بعد شروع کردم به قهقهه زدن! دانیال با خنده می گفت: چی شده پسر؟ دیوونه شدی؟! با خنده گفتم: نه خوشم اومد! خیلی لجباز و پررو و یه دنده ست! مدت ها بود همچین عروسکی نداشتم! خندمو فرو خوردم و در حالی که با اخم کاغذو مچاله می کردم، گفتم: بازی تازه شروع شده! کاغذ مچاله شده رو توی کیفم پرتاب کردم و بیرون رفتم. *** ماجراهای کوچیک قراره از فردا شروع بشه. فاز اولش کرم ریزی های پسرای دبیرستانیه. هر روز یه کاری. یه روز پخش و پلا کردن وسایل. یه روز گچ و آب روی نیمکتش! یه روز میخ و سوزن! البته اون زبل خانی که من دیدم سریع متوجه میشه و خنثی میکنه همه رو. دختر بچه نیست که با این کارا چیزیش بشه. میدونستم کارام مسخره ست. فقط خوشم میومد یکم سر به سرش بذارم. یه روز گفتم یکم ربات ارائه شو دستکاری کنن. مثلا من عصبانی بودم ازین که ارائه شو بی نقص انجام داده! اما در واقع فقط می خواستم منو یادش نره. اینکه من همیشه حواسم بهش هست و منتظر عذرخواهی شم. بعدم گفتم الکی پخش کنن که زیر دستامو بابت کارای سطح کمشون کتک زدم! الکی مثل من خیلی بچه م! ولی در واقع داشتم آماده میشدم واسه یه حمله همه جانبه... . یه روز جواب یادداشتی که واسش گذاشته بودم خیلی پرو پیمون بود! دیگه واست یادداشت نذاشتم. یادداشت آخرش عصبانی م کرد. یکی دو روز بیخیالش شدم واسه پلن بی! فاز دوم ماجرا رو شروع کردم... به چندتا پسرای لات دانشگاه که می شناختمشون سپردم برن یکم اذیتش کنن. می خواستم در حد یه مزاحمت باشه. بهشون گفتم برن واست مزاحمت ایجاد کنن تا اونقدرام خانوم خانوما فکر نکنه از من راحت شده... . یه ساعتی توی اتاق اختصاصیم توی کافی شاپ دانشگاه منتظر بودم. بعد یه ساعت سروکله اون پسرا خسته و کوفته پیدا شد. ماجرا رو که تعریف کردن از کوره در رفتم! بهشون نگفته بودم که میتونن از چاقو و اسلحه هم استفاده کنن! نگفته بودم که باهاش درگیر بشن! آبرومو بردن! تازه گفتن شادمهر خان هم سر رسیده و شده کمک خانوم!!! عصبانی بودم. کلی داد و هوار کردم سرشون و به باد کتک گرفتمشون! این چیزی نبود که میخواستم! یه کار ساده رو هم بلد نیستن درست انجام بدن! بعد ازینکه خوب حالشونو گرفتم و فرستادمشون که برن، آرش رو فرستادم تا فیلم دوربینای مدار بسته اون ساعت و مکان درگیری شهرزاد و این پسرای ابله رو گیر بیاره... . و وقتی که دیدم بیشتر عصبانی شدم! شهرزاد واقعا با مسخرگی تمام باهاشون مبارزه می کرد و پبدا بود واسه داشتن همچین احمقایی توی دلش به من می خنده! یه قسمتش یکی از پسرا رو دیدم که از پشت شهرزادو قفل کرد... . بعدا خدمت اونم میرسم. نمی دونم چرا اما حس مزخرفی داشتم. فکر می کردم حالمو خوب می کنه اما نکرد. شاید خودم باید انجامش میدادم... . و اونجایی که شادمهر از شهرزاد دفاع کرد روی اعصابم بود. رفیق من عوض اینکه طرف من باشه، طرف یه دختر تازه واردو می گیره! عصبانی ام! خیلی عصبانی...!!! و همیشه این عصبانیت هام یه پیامد خیلی بد در پیش داره... .
  3. سلام عاطفه خانم. خوبی؟ انگار یکی از اقوامتون فوت کردن. تسلیت میگم. نمره رمان بمان برایم : ۱۸.۵ از ۲۰

    یه سوال: دوتا رمانو از دست دادم چون خیلی سرم شلوغ بود. نمیشه بخونم و بذارم نقدشونو؟

    1. NinjaPrincess

      NinjaPrincess

      اهان یه چیز دیگه اینکه میشه درخواست کنم نوبت رمانم توی نقد یکم دورتر بشه تا من یه کارایی رو بتونم توش انجام بدم؟ اسم رمانم دفترچه خاطراته و دوجلده.لطفا بذارش اون آخرا.ممنون میشم

  4. NinjaPrincess

    انتخاب رمان محبوب

    سلامممممممم به همه دوستان گل اول از همه معذرت میخوام بابت از دست دادن دوتا رمان. خیلی سرم شلوغ بود ولی خوندمشون و نقدشو هم میذارم. دوم هم بریم سراغ نقد رمان ها. اول از همه رمان بمان برایم رو نقد می کنم بعد جراحت بعد جوهر خب نویسنده رمان بمان برایم هیلا خانم گل @hila بایدبگم عاشق قلمت شدم واقعا عالی مینویسی! اسم رمان: عالیه و کاملا به رمانت می خوره. خصوصا که متوجه شدم معنی اسم شخصیت اول زن رمانته! ۲۰ از ۲۰ جلد:خوبه جلدش بهش میخوره بهترم می تونست باشه ۱۹از۲۰ مقدمه: خیلی دوسش داشتم و خیلی به اسم رمان و محتواش می خورد. ۱۹ از ۲۰ خلاصه:خوب بود. نکته مثبتش این بود که هم مختصر و مفید بود هم چیزی رو لو نداده بودی دمت گرم۱۹ از ۲۰ شروع: خوب بود نسبتا. میتونستی بهترم کار کنی. یکم کشش شروع کم بود. میتونست قوی تر باشه ۱۷ از ۲۰ سیر داستان: به نظر خوی بود ولی منو کشت نا بفهمم یه چیزایی رو. خیلی کنجکاو کننده بود. البه یه سری نکات ظریف رو رعایت نکرده بودی مثل شروع و اتمام هر پست که قوی نبود.۱۸ از ۲۰ دیالوگ و مونولوگ: اینم خوب بود.یکم مونولوگ هاتو بیشتر کن تا شخصیت هاتو بهتر بشناسیم ۱۹ از ۲۰ علایم و اشتباهات: نبود زیاد ولی یه چند جایی، اون جاهایی که فعل باید ادبی میومد عامیانه شده بود. ۱۹ از ۲۰ توصیف مکان: خوب بود. نسبتا تونستم عمارتو تصور کنم. ولی لطفا جاهای دیگه رو بیشتر توصیف کن. ۱۸ از ۲۰ توصیف ظاهر: یکی از نقاط قوت این بخش اینکه ذره ذره توصیف کردی و این جذاب تره تا اینکه یه باره کل ظاهر کاراکتر توصیف بشه. خوب بود آفرین ولی یکمم بقیه رو توصیف کن. تصویر ذهنیم کامل نشد تا اینجا از همه شخصیت هات ۱۹ از ۲۰ شخصیت پردازی: خیلی خوب بود. بهترم میتونست باشه. یکم با بعضی شخصیت هات غریبم. باید کاری کنی که احساس صمیمیت خواننده با شخصیت ها بیشتر بشه. ۱۸ از ۲۰ زاویه دید: خوب بود. گرچه با دانای کل رابطه خوبی ندارم. کاش همه رو از دیدگاه خودشون مینوشتی. البته این نظر شخصیه. هر طور خودت راحتی۱۹ از ۲۰ ایده رمان: اول یکم تکراری به نظر میومد ولی با خوندن ادامه ش ایده روشن تر شد و به نظرم جالب بود. ۱۹ از ۲۰ باور پذیری:نه به نظرم منطقی بود. ۱۹ از ۲۰ ژانر: مناسب بودن. کاش ژانر درام رو بهش اضافه می کردی. ۱۹ از ۲۰ در کل به رمانت نمره ۱۸.۵ از ۲۰ رو میدم و معتقدم میتونی یه نویسنده عالی بشی. ان شا الله اون دوتا رمان رو هم سریعا نقدشونو میذارم.
  5. NinjaPrincess

    دفترچه خاطرات دو | NinjaPrincess

    برگ پنجم: تحقیق... سوم آبان، عصر فکرم شدیدا درگیر اون دختره مغرور و پررو شده بود. صبح توی دانشگاه بدجور غرورمو لگد مال کرده بود. عصبانی بودم. توی خونه همش به فکر تلافی بودم. ولی اول باید اطلاعات جمع آوری می کردم. یکی رو مامور کردم تا آمارشو موبه مو دربیاره. بالاخره ساعت پنج عصر آورد! یه پوشه بزرگ قرمز رنگ گذاشت جلوم. بازش کردم و شروع کردم به خوندن: نام: شهرزاد ( دخترک قصه گو...) نام خانوادگی: شیخی ( چقدر فامیلیش آشناس...) تاریخ تولد: 15 مهر 1426 ( اوه اوه! زنای مهرماهی فوق العاده مقاوم و سرسختن!) سن:20 ساله ( یک سال و نیم از من کوچیکتره تازه زبونشم درازه!) شهر محل زندگی: اصفهان اصالت: اصفهانی رهبر گروه کارآگاهان کهنه کار ( عجب اسم مسخره ای داره گروهشون!) رشته ی تحصیلی: کاردانی به کارشناسی رشته ی کامپیوتر و رباتیک و هوش مصنوعی ( چه نابغه ست که همزمان توی دوتا رشته سخت تحصیل میکنه!) مورد علاقه ها: ورزش، کتاب، اینترنت، فیلم، تحصیل ( بچه مثبت!) آی کیو:180 ( نه انگار واقعا نابغه س!) قد:175 ( قدبلنده. دقت نکرده بودم.) وزن:65کیلوگرم راست دست رشته های ورزشی: نینجاکار در سبک نینجوتسو شامل دفاع شخصی، سلاح، آکروبات، اسب سواری و شناگری. بسکتبالیست ( چه جالب تقریبا هم سطح خودمه توی ورزش!) رشته های هنری: نقاش رنگ و روغن نام پدر: سعید تحصیلات: فوق لیسانس طراح تخت و کمد سن: 50 سال نام مادر: نرگس عسگری تحصیلات: فوق لیسانس طراح دکوراسیون سن: فوت شده در سن 36 سالگی بر اثر تومور مغزی اسامی خواهران یا برادران: تک فرزند، بدون خواهر و برادر بعدم اطلاعات دیگه: مهرماه سال1446 وارد دانشگاه سپهری شده، یک سال واسه راه پیداکردن به دانشگاه سپهری پشت کنکور مونده، به همراه یازده دوست دیگه ش وارد دانشگاه شده (پس اون دختره یکی از دوستای یازده گانشه!)، برنده چندین دور از مسابقات رباتیک روسیه... چند تا عکس هم ازش بود. چشم و ابروی مشکی و پوست سفید. بعدم آدرس ایمیل و وب سایت و اینستاگرام و تلفن خونه و تلفن همراه و ساعت جی پی اسش رو داده بود. سریع شماره تلفن همراهش رو از روی کنجکاوی توی موبایلم ذخیره کردم تا شبکه های اجتماعی ش برام باز بشه. اینستاگرام و وب سایتش رو چک کردم. اینستاگرامش شخصی بود. اما سایتش برای گروهشون بود. توی همه جا عکس بود اما هیچ کودوم کامل نیوفتاده بود. یا از پشت سر بود یا عینک دودی زده بود یا صورتشو با یه چیزی پوشونده بود که کامل معلوم نباشه. عکسایی که تو روسیه انداخته بود، توی ژاپن، کنار پدرش، کنار دوستاش، کنار استاد نینجا و همرزمای باشگاهش همه تو پرونده و بعضیاش توی سایت و حسابای کاربریش بود. یه عکس از خودش و دوستاش که باهم دوازده نفری ایستاده بودن توی پرونده بود. هر چی چشم چرخوندم، اون دختر حواس پرت رو بین جمعشون پیدا نکردم. تصمیم گرفتم بقیه قسمتای سایتشونو بگردم. بخشای مختلفی داشت و جالب بود. بیشتر عکس و فیلم و اطلاعات عمومی و پژوهش ها و تحقیقاتشون بود. قسمتای سرگرمیش اما جالب بود. توی قسمت لطیفه و جک رفتم. از اون جایی که صبح داشت جکای بامزه ای تعریف می کرد، اینجام باید چیزای جالبی وجود داشته باشه... و واقعا هم بود! کلی از دستش خندیدم! از دیوونه بازیا و سوتیای دسته جمعی تا جکا و نقد های طنز اجتماعی و سیاسی! یه قسمتی از نقدهای طنزشون درباره گروه پنج نفره مابود که هر کودوم یه اسم واسمون انتخاب کرده بودن! گروه بروبچ دانشگاه+5! آقایون صنعت ایران! پنج سایه ی عقاب! خرپولای خوش تیپ و قیافه! نقاب داران زورگو! لیان شان پو! پنج دست شیطان! پنج روح بان والده مورت! رییس رؤسای قبایل پنجگانه عهد بوق! پنج دست شیطان! پنج مرگخوار! گروه 4+1 ! پایین هرکودوم هم دلیل انتخاب اسم اومده بود. بالای پست رو خوندم مدیری به اسم شیدا گذاشته بود و زیرش کامنتای بقیه بچه ها بود که اعتراض کرده بودن چرا اینارو گذاشته تو سایت و بعدم عذرخواهی کرده بودن! نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم! هم بامزه بود هم توهین آمیز! حتی توی نظرات که داشتن دعوا می کردن هم کلی شوخی کرده بودن. بعد از مدت ها قهقهه میزدم! خیلی بامزه بودن خصوصا دعواهای شیدا و شیوا از همه جالب تر بود! همون طور که دلمو گرفته بودم و می خندیدم یه دفعه در اتاق باز شد و کله پری رخ رو دیدم که با تعجب داره نگام میکنه. خندمو خوردم و گفتم: به! سلام بر آبجی قشنگه ی خودم! پری رخ با خنده جواب داد: سلام به روی ماهت! به چشمون آبی طوسیت داداشی! چیه؟! کبکت خروس میخونه؟! ظهر که اعصاب نداشتی از دانشگاه برگشتی؟چه عجب بالاخره دوباره ما صدای خنده ی جنابعالی رو شنیدیم! چی شده؟! دستشو گرفتم و نشوندمش روی یه صندلی روبه روم و از اول تا حالا رو براش تعریف کردم. پری رخ هم متعجب بود و میخندید! گفت: کیف کردم! آفرین بهش! بالاخره یه دختر پیدا شد جلوی جنابعالی وایسه! اخمامو کردم توی همدیگه و گفتم: ولی من عذرخواهی رو ازش می گیرم! اونم جلوی همه! حالا ببین! پری رخ درحالی که هنوز می خندید گفت: ولی جان من زیاد بهش سخت نگیر! باشه؟! دلم میخواد ببینم چقدر جلوی توی ایستادگی میکنه! گفتم: باشه! فقط به خاطر تو زیاد اذیتش نمیکنم! بعد بهش گفتم که بشینه تا باهم دیگه بخشای دیگه سایتو بگردیم. توی قسمت خاطرات، مدیری به اسم شیوا ماجرای امروز رو گذاشته بود و کلی واسه من لعنت و نفرین خریده بود! ازین یکی جدا عصبانی بودم و بعدا حالشو جا میارم! پری رخ میخندید و منو دست مینداخت! بعد از اون رفت از اتاقم بیرون که به کاراش برسه و من پرونده دختر دوم که همون دخترک حواس پرت بود رو باز کردم: نام:مهراوه نام خانوادگی: صادقی تاریخ تولد:24 اسفند 1425 سن:20سال شهر محل زندگی: اصفهان اصالت: اصفهانی رشته تحصیلی:کاردانی به کارشناسی رشته رباتیک و هوش مصنوعی ( با شهرزاد هم رشته س...) مورد علاقه ها: اسب سواری و ماشین سواری، شنا آی کیو:150 ( خب باهوشه ولی مثل دوستش نابغه نیست!) قد:169 ( چه کوتاه! این روزا همه اصلاح ژن می کنن! این چرا اینقد کوتاه مونده؟ شاید خانواده ش اصلاح ژن انجام ندادن...) وزن: 60 کیلوگرم رشته های ورزشی: بسکتبالیست، شناگر، سوارکار رشته های هنری: نقاشی سیاه قلم نام پدر:بهرام تحصیلات: فوق تخصص مغز و اعصاب، رییس بیمارستان معروف مهروآبان سن: 46سال نام مادر: مهتاب شریفی تحصیلات: متخصص جراح زیبایی سن:44سال اسامی خواهران وبرادران: تک فرزند، بدون خواهر و برادر اطلاعات بعدی: در خرداد 1440 مهاجرت به آلمان و بازگشت در مرداد 1445 مهرماه سال1446 وارد دانشگاه سپهری شده. برنده چندین دوره مسابقات سوارکاری و شنا. تموم آدرسای اینترنتی و تلفنی و خونه ش هم بود. آرش رو صدا زدم. یکی از محافظام بود که مسئول تحقیق درباره افرادی بود که ازش می خواستم. اومد توی اتاقم و گفت: بله قربان! کاری داشتین؟ گفتم: این دختره مهراوه که پنج سال ایران نبوده! چطوری با شهرزاد دوست شده؟ اصلا واسه چی یه دفعه بعد پنج سال برگشته و اومده تو این دانشگاه درصورتی که خیلی راحت میتونست تو بهترین دانشگاه های آلمان تحصیل کنه؟! جواب داد: قربان، روزی که یه دستیار آشپز جدید اومد تو دانشگاه و یه دیگ غذا رو سوزوند و یکی رو شور کرد رو یادتونه؟! گفتم: آره خب؟! ادامه داد: اون روز توی سلف با اون گروه دوازده تایی دخترا باهم آشنا شدن. این پنج سال هم واسه عمل های زیبایی رفته بوده آلمان! ولی هنوز متوجه نشدیم که چرا برگشته ایران... . بعد یه سری عکس از مهراوه گذاشت جلوی من. دختر توی عکسا فوق العاده زیبا بود: چشمای کهربایی ،موهای عسلی قهوه ای، ابروها ومژه های قهوه ای، بینی قلمی وگونه ها و لبای برجسته. کلی هم توی هر عکسی آرایش کرده بود! خر ملانصرالدين هم عمل زیبایی می کرد و اینقدر آرایش می کرد مسلما خوشگل میشد! چه برسه به یه دختر! بعد آرش یه سری عکس دیگه بهم داد که واسه ی قبل از عملای زیباییش بود... واقعا قیافه ش زشت بود! پدرومادرش که دکترن! پس چرا از علم روز استفاده نکردن؟ کاملا یه آدم دیگه بود! به آرش گفتم: این دختره چرا قبل از عمل اینقدر زشت بوده؟ آرش جواب داد: قربان مثل اینکه از اول اینطوری به دنیا نیومده. توی سه سالگی یه بیماری گرفته که جدید و ناشناخته ست. بعد از اون قیافه ش اینطوری شده... . متفکر بهش گفتم: خب باشه. میتونی بری. بعد عکسارو گذاشتم لای پرونده و پرونده رو گذاشتم توی قفسه پرونده هام. روی همه پرونده ها اسم اشخاص خورده بود. یه قفسه خیلی بزرگ... . فکر کردم. هنوزم حس انتقام درونم شعله ور بود. البته کمتر عصبانی بودم... . ولی هنوزم می خواستم عذرخواهی شهرزاد رو بگیرم. می خواستم به زانو دربیارمش... . آرش رو صدا زدم و بهش گفتم واسه ی فردا چه نقشه ای دارم... .
  6. NinjaPrincess

    دفترچه خاطرات دو | NinjaPrincess

    برگ چهارم: اتفاق عجیب... سوم آبان ماه1446 امروز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد! بالاخره بعد از مدت ها حال و هوام عوض شد و زندگیم از یه نواختی دراومد! البته هم عصبانی ام هم سرگرم شدم!!! وسطای پاییز بود ولی سوز سرما توی بدنم نفوذ می کرد. یکی از گرون قیمت ترین پالتوهامو پوشیده بودم و با بچه ها توی محوطه دانشگاه قدم میزدیم و قهوه می خوردیم.برای اینکه قهوه ام زودتر خنک بشه درشو از روی لیوانش برداشتم. صدای دوتا دختر میومد. دقت کردم. یکی شون جکای خنده داری رو با آب و تاب تعریف می کرد و اون یکی قهقهه میزد! نگاهی به بالا انداختم. صدا از اون جا میومد. دختری که میخندید با سربه هوایی لبه ی سکوی طبقه بالایی راه میرفت و دختر دیگه که جک تعریف می کرد پیدا نبود و فقط صداش میومد. خندم گرفته بود. همون طور که جلو تر از بقیه راه میرفتم و به جکای اون دختر گوش میدادم، یه دفعه یه چیزی ریخت روی پالتوم! نگاه کردم دیدم یه مایع نارنجی رنگ یه طرف پالتومو پر کرده! اخمام رفت توی هم و اعصابم بهم ریخت. کی همچین کاری کرده؟! پالتومو بو کردم دیدم بوی هویج میده! آب هویج روی من میریزین؟ شاهرخ نیستم اگه حالتونو نگیرم! سعی کردم آرامشمو حفظ کنم. یه نفس عمیق کشیدم و اخمامو باز کردم.صدای دویدن کسی اومد. نگاه کردم. دختر جلو اومد که با نگرانی نگام می کرد و شروع کرد به عذرخواهی کردن! فهمیدم کار کار خودشه! این همون دختری بود که لب سکو راه میرفت! خیلی ریلکس ایستادمو به عذرخواهی هاش گوش کردم. خوب که عجزولابه کرد، با آرامش تمام گفتم: عذر خواهیای تو چیزی رو عوض نمیکنه و این لکه ی آب هویج به این بزرگی از روی پالتوی من پاک نمیکنه! دختر خشکش زد. نمیدونست باید چی کار کنه یا چی بگه که کارش رو ماست مالی کنه! به تته پته افتاده بود. با لکنت گفت: حالا ...حالا...خودم تمیزش ... میکنم... اصلا...اصلا...میدمش به...به بهترین ...خشک شویی... . فرصت ندادم جمله اش رو تموم کنه. بلا فاصله جواب دادم: خشک شویی؟ من خودم بهترین شک شویی ها رو توی کل کشور میشناسم! اونا میتونن این لکه رو به بهترین وجه ممکن از بین ببرن! اما این خطای تو رو جبران نمیکنه!!! تازه کلی هم از ارزش لباس من کم شده! دخترک با تعجب و ناراحتی پرسید: چی؟ خطای من رو؟ پولش هر چقدر که باشه پرداخت میکنم! بعد زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم. فک کردم شاید داره حرف بدی میزنه.گفتم: آره. برای این که از این دفعه حواست رو جمع کنی و با خنده و سر به هوایی راه نری! در ضمن، هرچقدرم پولدار باشی، از من که ثروتمندتر نیستی! توی کل ایران فقط من تونستم همچین لباسی رو بخرم! نگاهی انداختم. یه دختر دیگه با قیافه تو هم رفته و پوزخند و دستایی که روی سینه بهم قلاب کرده بود، منو برانداز می کرد. نگاهی بهش انداختم و روبه دختر سربه هوا ادامه دادم: بذار ببینم چه تنبیهی برای این خانوم مناسبه! آهان...مهم ترین چیز برای هر آدمی غرور و آبروشه! باید جلوی همه ی این آدم ها پالتوی من رو در بیاری. بعد همین جا بشوریش! مثل یه رخت شور! چه احمقه که به خاطر همچین چیزی حاضره پالتوش خراب بشه! دخترک بیچاره نمی تونست حرف بزنه. حتی جرئت پلک زدن نداشت. به هر زحمتی بود، گفت: اینجا...اخه...اخه...هوا..سرده... . سرمو بالا گرفتم و با غرور جواب دادم: آره! هوا خیلی سرده! این برای تنبیه کسی برای تو خوبه! روبه محافظا با سر اشاره کردم. خودشون میدونستن باید چیکار کنن. محافظا تشت و آب و صابون و پودر آوردن و گذاشتن جلوی اون دختر. بعدم مهراوه رو هل دادن که مهراوه پرت شد و خورد زمین و زخمی شد. یکم زیاده روی بود اما حقش بود دخترک احمق! می دونستم همچین چیزی امکان نداره! البته که غیر ممکن، غیرممکنه! ولی خب ما تو زمانی زندگی میکنیم که حتی توی فقیر ترین خونه ها هم ربات لباس وجود داره! رباتی که لباسای کثیف رو تشخیص میده، همه رو جمع میکنه، میشوره، خشک میکنه، اتو میکنه و میذاره تو کمد! مطمئنم دختره حتی نمی دونه یه لباس چطوری شسته میشه! فقط میخواستم اذیتش کنم تا یادش نره دفعه بعد چطوری باید راه بره! تو فکر بودم که یه دفعه یه صدایی گفت: برای چی؟ نگاهی انداختم. دختر دومی بود که جک تعریف می کرد. با غرور و اعتماد به نفس نگاهم میکرد. واسه پایین آوردن اعتماد به سقفی که داشت، نگاهی تحقیرآمیز به سرتا پاش انداختم و با پوزخندگفتم: منظورت چیه که میگی" برای چی؟"؟! گفت: برای چی باید تنبیه بشه؟! پدرشی یا مادرش؟! یا حداقل خرجیش رو میدی؟! مشکلت الان چیه؟؟؟ تو که میتونی به قول خودت لباستو به بهترین خشک شوییا بدی تا به بهترین وجه ممکن لکه رو از بین ببرن!!! دقیقا مشکلت چیه؟؟ یاد دادن ادب و طرز صحیح راه رفتن به دیگران؟؟؟ نگران نباش! وقتی ازت عذرخواهی میکنه یعنی متوجه شده که کارش اشتباه بوده. پس اینقدر جان فشانی ( با کنایه گفتم) واسه تادیب دیگران لازم نیست! اوهوع! چه نطق بلند بالایی کرد! چه پررو و زبون دراز بود! چطور جرات می کرد جلوی من اینطوری خودنمایی کنه؟! با ناباوری خندیدم و گفتم: چی؟ ادامه داد:متوجه نشدی؟ باید به یه زبون دیگه بگم؟ تو مسئولیتی در قبالش نداری! ازت که عذرخواهی کرد! نه؟ پس دیگه نیازی به این کارا نیست! گفتم: تو این وسط چی کار میکنی؟ خودت رو نخود هر آشی میکنی؟! من دارم با این حواس پرت حرف میزنم! خود تو چی کارشی؟ جواب داد: دوستش! اما تو حتی دوستشم نیستی! با بدجنسی گفتم: آهان... پس تو دوستشی؟!خب حالا که دم از رفاقت میزنی تو به جای اون برام پاکش کن! با ناباوری نگام کرد. نگاهی به سر تا پای من انداخت. یه دفعه گفت: باشه! ولی اول بهم بگو ساعت چنده! بعدش برات انجام میدم! باورم نمیشد به این راحتی قبول کرده باشه! یعنی چه نقشه ای کشیده؟! یا نکنه به همین راحتی به خاطر دوستش تسلیم شد؟!ساعتو واسه چی میخواد بدونه؟! به خاطر وقت کلاسش؟! نگاهی به مچ های دستش انداختم. ساعت نبسته بود.پوزخندی زدم و رضایتمو با چشمام اعلام کردم. با بی خیالی تمام دستم رو کج کردم تا ساعتم رو ببینم! اما ... به معنای واقعی سوختم! تموم قهوه ام ریخت روی تموم پاچه شلوارم و از شدت داغی اش پریدم عقب و گفتم: آخ!!! لعنتی یادم رفته بود که لیوان قهوه دستمه! همه با تعجب به این صحنه نگاه میکردن ولی از قیافه دختر دومی پیدا بود که داره به زور جلوی خنده شو کنترل میکنه! پس حواسش بوده! واسه من نقشه میکشی؟ بهت میفهمونم شاهرخ خان یعنی کی! تند تند پاچه شلوارم رو با دست تکون میدادم تا از شدت داغی اش کم کنه. با نفرت تمام زل زدم توی چشمای سیاهش که از شیطنت برق میزد! ازش به خاطر کاری که باهام کرده بود جواب میخواستم! دختره پررو خودش رو زد به کوچه ی علی چپ و چند بار پلک زد و با حالت دخترونه ای گفت: اِ اِ اِ! چی شد؟ شلوارتون کثیف شد؟! اشکالی نداره! فدا سرتون! من یک پیشنهادی دارم: چه طوره حالا که یک طرف پالتو و شلوارتون رنگی شد، همین طور ببرینش به جشنواره ی نمایش لباس های هنری با عنوان" پالتوی هویجی، شلوار قهوه ای"! فکر میکنم استقبال زیادی از این اثر هنری بشه! دیزاینر هاشم بنویسید: شاهرخ سپهری با همکاری صمیمانه ی مهر اوه صادقی! چه طوره؟!!! دختره دلقک! منو مسخره میکنی؟! فک کردی کی هستی؟! از حرص دندونام رو روی هم فشار میدادم و به زور فریادمو کنترل می کردم! جمله آخرشو گفت: خب حالا ما میریم تا شما به جشنوارتون برسید! با اجازه! بعد دست دوستشو رو گرفت و کمکش کرد بلند بشه و از اون جا دوتایی با هم رفتن! از سر حرص فریاد بلندی کشیدم! محافظا از ترس جمعیت رو متفرق کردن و دور ازم ایستادن. بچه ها پشت سرم وایساده بودن و با ناباوری می خندیدن. فریاد کشیدم: ساکت شین! حالشو جا میارم! دختره زبون دراز! به غلط کردن میندازمت! حالا میبینین! دانیال زد سر شونمو گفت: آروم باش! چته پسر؟ رم کردی؟! خودتو کنترل کن! زشته جلو بقیه! به کلاس و موقعیت تو نمیخوره این کارا!!! ایلیاد گفت: بسه شاهرخ! چرا اینقدر حرص می خوری؟! واسه قلبت بده! دندونامو روی هم فشردم و گفتم: من این دختره رو سر جاش میشونم!
  7. NinjaPrincess

    دفترچه خاطرات دو | NinjaPrincess

    برگ سوم: تکه نوشته ها... سوم فروردین بعد از اون ماجرا از سالن به همراه خارج شدم. دانیال وقتی فهمید که می خوام اسپانسر بشم، کلی خوش حال شد و گفت که خودشم میخواد بره توی رینگ. منم بدم نمیومد تو مسابقه شرکت کنم. نزدیکای صبح ساعت چهار برگشتم خونه. چراغای خونه خاموش بود. پاورچین پاورچین به سمت اتاقم رفتم. یه دفعه چراغا روشن شد. سر جام خشکم زد. سعی کردم آرامشمو حفظ کنم. با قیافه بیخیال برگشتم و صورت برزخی پری رخ رو دیدم. دستاشو به سینه زده بود و اخماش توی هم بود. با لحن دلخوری گفت: به سلام داداشی! چه عجب ازین طرفا؟! خوش گذشت که مهمونی دیشبو پیچوندین رفتین دور دور تا این وقت صبح؟! یه لبخند ژکوند زدم و چشمامو باریک کردم و گفتم: نه باورکن! اصلا بدون تو خوش نمی گذره! اشتباه کردم رفتم! بچه ها گولم زدن! قیافه ش یکم باز شد: خب آخه خبر میدادی لااقل نگرانت نشم! نمیدونی دیشب چقدر نگرانت شدم؟! حالا کجا رفته بودی؟ رفتم جلو و بغلش کردم و گفتم: قربون دل نگران خواهر کوچولوی خودم برم! ببخشید شرمنده! قول میدم ازین به بعد زنگ بزنم خبرت کنم. دیشب دانیال منو برده بود که هدیه مو بهم بده. پری رخ با تعجب نگاهم کرد و گفت: هدیه تو بهت بده؟! مگه همين جا نمی تونست بده؟! موهای خوش رنگ خرمایی شو آروم نوازش کردم و گفتم: اگه همین جا بهم میداد درک نمی کردم دقیقا چیه. وقتی که رفتیم و دیدم چیه، ارزش هدیه شو درک کردم. پری رخ با شیطنت گفت: حالا هدیه ش چی بود؟! به اطراف نگاهی انداختم و با صدای آروم گفتم: قول میدی به کسی نگی؟! پری رخ هم به تبعیت از من صداشو پایین آورد و صورتشو جلو آورد و گفت: قول میدم! لبخندی زدم و آروم توی صورتش گفتم: کارت یه کلوپ وی آی پی زیرزمینی!!! پری رخ با شیطنت و آروم گفت: وای چه خفن و رازآلود!!! حالا چیا توی کلوپ بود؟! آروم جواب دادم: یه سری بازی مثل شطرنج و بیلیارد و یه سری امکانات دیگه که وقت نشد امشب کشفش کنم. پرسید: میشه منم باهات بیام؟! گفتم: معلومه که نه! جای خانومای اصیل و خوب که اینجورجاها نیست! لب ورچید و گفت: چرا؟! ما که از این محدودیت ها نداریم! گفتم: آخه خواهر قشنگم! تو همین جوری تو جمع خانوادگیمون هم که خوشگل می کنی میای، می خوام چشمای پسرایی رو که نگاهت می کنن، دربیارم! اونوقت چطور طاقت بیارم بیای بین اون همه مرد؟! اونم غریبه ها! بعدم به محدودیت نیست! میبینی که من به حجاب کاری ندارم و اصلا اعتقادی هم بهش ندارم برعکس بابا. اما دوست ندارم مردا چشمشونو بهت بدوزن! می ترسم بزنم لهشون کنم! تو که می دونی من چقدر روی تو حساسم! تو خواهر کوچولوی منی! عشق یکی یدونه ی من! تا سرحد جونم ازت مواظبت می کنم! تو رو از هر کسی بیشتر دوست دارم...! بعدم میدونی مامان بفهمه قیامت میکنه. به هر حال ما حزب بزرگی تو ایران هستیم. پری رخ لبخند قشنگی زد و سرشو روی سینه م گذاشت و گفت: منم عاشقتم داداشی! مرسی که هستی...! ولی خب راست میگی... . مامان میگه در حد و اندازه ما نیست اینجور جاها بریم. ولی تو‌چرا می ری؟ آهی کشیدم و گفتم: شاید این حال خرابم خوب شد. نمی دونم. دکترا که نمی فهمن چه مرگمه... . پری رخ با ناراحتی نگام کرد و گفت: تو هیچیت نیست. فقط به یکم تنوع تو زندگی ت نیاز داری. و اینکه مامان و بابا کنارت باشن! گفتم: شاید! بعد روی موهاشو بوسیدم و نفس عمیقی کشیدم. خوش حالم بابت داشتن خواهرم. امید من به زندگیه. کاش همیشه کنارم بمونه... . بهار و تابستان 1446 کل بهار و تابستون به افسردگی تشدید شده ی من گذشت. چون مامان و بابا کل تابستون نبودن. بابا که بود حالم خوب بود. درسته مامان وقتی بود اعصابمو بهم می ریخت اما وقتی که متوجه بودم توی خونه هست آرامش روانی داشتم. حداقل مطمئن بودم مثل یه خانواده هستیم. گاهی که دلم به همینم راضی نمی شد و می خواستم ماهرخ خواهر بزرگمم کنارمون باشه. کلی به خودش و همسرش زنگ میزدم و واسش بلیط می گرفتم تا از آمریکا یه ماهی بیاد ایران. تموم برنامه های خارج کشور مامان بابا رو کنسل می کردم یا مسافرتاشونو جوری تنظیم می کردم که همه با هم بریم. اما حالا که نبودن.... حس کاری رو نداشتم. صبحا به دانشگاه و شرکت سر میزدم و شبا توی کلوپ شطرنج و بیلیارد بازی می کردم و شرط بندی و قمار رو از دانیال یاد می گرفتم. سامان هم عضو کلوپ شده بود و با ما میومد. فقط شادمهر و ایلیاد خیلی پایه اینکارا نبودن. معتقد بودن که هر شب رفتن به همچین جایی کار مزخرفیه و زندگی خیلی بیهوده میشه. ایلیاد که دائم در حال درس خوندن و تحقیق و پژوهش بود. شادمهر هم کارای پدرو مادرش که فوت کرده بودن رو ادامه میداد و سفر می کرد. عشق سفر بود. فقط انگار من بودم از بین دوستام که از زندگی خسته شده بودم. به خاطر پری رخ ادامه میدادم و حالم خراب بود. اینقدر که گاهی به فکر خودکشی میوفتادم. حوصله خودمو نداشتم. سر خدمه و محافظا دائم داد می کشیدم و چندین سری اخراجشون کردم و افراد جدیدی رو استخدام کردم. پری رخ رو فرستاده بودم انواع کلاسای تابستونی و استخر و خوشگذرونی تا متوجه حال بد من نباشه. تنهایی حس پوچی بهم میداد. تابستون بدترین فصل بود برای من. از تابستونا متنفرم... . یه روز ایلیاد توی اتاقم بود. نگاهش به این دفتر افتاد. ورق زد. وقتی دید از اون شب به بعد ننوشتم و حالمم بده، کلی دعوام کرد و گفت باید ازین به بعد جزء به جزء خاطراتمو بنویسم... واقعا هم با نوشتن حالم خوب میشه... باید بیشتر به دفترخاطراتم توجه کنم. شاید افسردگیم هم بهتر بشه... . پاییز، مهرماه1446 یک ماه از شروع ترم جدید دانشگاه میگذره. ترم هفتم و سال آخر دانشگاه هستم. این یه ماه سرمو با درس و دانشگاه و بچه ها گرم کردمو کمتر از قبل به کلوب میرم. شاید هفته ای یکی دوبار. قبلا هرشب اونجا بودم. هیچ اتفاق خاصی نمیوفته و زندگی یکنواخته. بعضی وقتا مامان بابامو میدیدم. ماهرخ رو هم نزدیک به نه ماهه که ندیدم. گاهی با پری رخ میریم گردش. وقتایی که باهاشم خیلی خوش میگذره. یه سری بهش گفتم دوستاشم بیاره با دوستای من. کلی خوش گذشت. اما یه چیزی ته قلبم خالیه. مادر و پدری که نیستن... . کاش زندگی یه بازی جدید نشونم بده... .
  8. NinjaPrincess

    انتخاب رمان محبوب

    سلااااممممم خدمت دوستان گل خب خب بریم سراغ نقد رمان آدم های تو خالی. البته الان دیدم هستی جون عصبانیه که چرا اون یکی رمانش نقد نشده و میخواسته این یکی رو ویرایش کنه. حالا اشکالی نداره عزیزم. عوضش قبل ویرایش نظرات رو میخونی میتونی یه ویرایش تکان دهنده انجام بدی اسم رمان: واسم جالب بود و دقیقا به چیزی که فکر می کردم درباره ش، توی داستان رسید. آدم های خالی از محبت و احساس انسانیت. البته اسامی بهتری هم میشد بذاری چون داستان درباره تبسم یه دختر پر از غمه. ولی به هرحال اسم رمان به سلیقه افراد بستگی داره. ۱۸ از ۲۰ جلد رمان: چون هنوز جلد نذاشتی پبیشنهادم به خاطر اسم رمانت، آدمای تیره و سیاه یا بدون قلبه. یا مثلا دختری که زانوی غم بغل گرفته خلاصه رمان: مفید و مختصر.‌ولی باور کن توانایی بهتر نوشتنش رو داشتی. جدی میگم. ۱۷ از ۲۰ مقدمه رمان:باید بگم واسه یه رمان ادبی مقدمه ی متوسطی بود و خب خیلی قوی تر میتونست باشه. غمی که توی خلاصه بود داشت منو از خوندن رمان منصرف میکرد(من یکم زیادی با شخصیت های رمان زندگی می کنم. قلبم ترکید) ۱۷ از ۲۰ سیر داستان: تا اینجاش که خوب بود. ولی چون پستا کم بود نظری درباره ش نمیدم. دیالوگ ها و مونولوگ ها: باید بگم کم بودن. خصوصا مونولوگا. اگه تفکرات دختره بیشتر گفته بشن بیشتر باهاش آشنا میشیم و ملموس تر میشه. ۱۷ از۲۰ علایم و اشتباهات: دقتم در این مورد کمه. نظر نمیدم. توصیف مکانی: لطفا یکم بیشتر. خصوصا که ژانر غم انگیزش با توصیف فضا حزن آلود بودنشو بیشتر نشون میده. ۱۷ از ۲۰ توصیف ظاهری: خوب نبود. یکم بیشتر تر! فقط روی شخصیت اصلی فوکوس نکن. ۱۶ از ۲۰ شخصیت پردازی: خب من دارم فک می کنم که با سیندرلا و نامادری و خواهر ناتنیش روبرو هستم. بهترم میتونستی شخصیت هارو بشناسونی. کم بود یکم. ۱۷ از ۲۰ باور پذیری: یه سوال تو ذهنم اومد` مگه میشه مادر خود آدم اینقدر بدجنس باشه؟` نمیدونم ولی کارای مادره یجوریه که انگار تبسم دختر واقعیش نیست. اینم نمره نمیدم تا ادامه داستان ژانر: اون غمگینو که کاملا باهات موافقم! قلب درد گرفتم. عاشقانه هم که هنوز معلوم نیست. زاویه دید: دانای کل خوبه. ولی بیشتر دانای کلش کن. سعی کن دانای کلت بیشتر شخصیت ها و حالات درونی شونو برای ما توصیف کنه. نثر داستان: ادبی دوست دارم و خوبه. اما با توجه به غلط های محاوره ای داخلش یه اصلاح اساسی انجام بده. ۱۶ از ۲۰ ایده رمان: چیز جدیدی نبود توش. البته باید دید اتفاقات تا آخر رمان چطور پیش میره. سعی کن از مسایل نو استفاده کنی. خب امیدوارم کمکت کرده باشم تا بتونی یه رمان عالییییی بنویسی. راستی سعی کن قسمتای رمانتو مشخص کنی، طولانی بنویسی، پایان هر قسمت خواننده رو برای خونن قسمت بعد تحریک کنی. موفق باشی گلم
  9. سلام آتی خانوم گل:gol:

    میگم نمیشه عفو بفرمایید؟

    واسه رمان بعد امتیازاتو از ۲۰ میدم;)

    1. NinjaPrincess

      NinjaPrincess

      البته امتیاز کلی که به رمان میدم از ۲۰، هفده

    2. ati_heureux

      ati_heureux

      عزیز دلم مشکلی نیست ولی دیدم اشتباه امتیاز دادی خواستم بدونی که امتیاز صحیح وارد کنی تا با بقیه ی امتیازا جمع کنم 

    3. NinjaPrincess

      NinjaPrincess

      باچه باچه مرسی

  10. NinjaPrincess

    مشاعره با ضرب المثل

    هر دم ازین باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد...
  11. NinjaPrincess

    چالش برترین ها

    1-بهترین فیلم؟ بازی های عطش 2-بهترین سریال؟شهرزاد و خاطرات یک خون آشام 3-بهترین بازیگر زن ایرانی؟ ترانه علیدوستی 4-بهترین بازیگر مرد ایرانی؟ شهاب حسینی 5-بهترین بازیگر زن خارجی؟ آنجلینا جولی خداییش خیلی قشنگ و جدی بازی میکنه 6-بهترین بازیگر مرد خارجی؟ برد پیت و ایان سامرهالدر 7-بهترین اهنگ؟ پاپ عاشقانه و آهنگای لهراسبی، محسن یگانه 8-بهترین خواننده؟ محسن یگانه و فرزاد فرزین 9-بهترین غذا؟ از لحاظ مقوی بودن با اینکه دوست ندارم کله پاچه و از لحاظ خوشمزگی پیتزا 10-بهترین نوشیدنی؟ شیک شکلات و آیس کافی کارامل 11-بهترین درس؟ روانشناسی، اقتصاد، فلسفه، عاوم اجتماعی 12-بهترین بازی(مجازی و واقعی فرق نداره)؟ بازی با نی نیا 13-بهترین رمان؟ تحت پوشش 14-بهترین نویسنده؟ خدا 15-بهترین تاپیک انجمن؟تاپیک های طنز 16-بهترین مدیر انجمن؟ امیر آقا 18-بهترین ماشین؟ مازراتیییییی 19-بهترین کشور؟ ایران ،کانادا، آلمان 20-بهترین شهر داخلی؟ اصفهان، تهران، تبریز 21-بهترین شهر خارجی؟ کبک کانادا 22-بهترین تیم فوتیال داخلی؟فوتبالی نیستم 23-بهترین تیم فوتبال خارجی؟ شاید مادرید 24-بهترین فوتبالیست؟ مسی 25-بهترین والیبالیست؟ تیم ملی ایران
  12. NinjaPrincess

    مشاعره با ضرب المثل

    تمبونش دوتا شده
  13. NinjaPrincess

    مشاعره با ضرب المثل

    هر که بامش بیش برفش بیشتر...
  14. NinjaPrincess

    انتخاب رمان محبوب

    خب سلام سلام.من تازه خبر دار شدم ولی هنوز یه کم تا پایان زمان نقد رمان اتاق دریا مونده. بزن بریم. اسم رمان:خب ببخشید ولی فعلا نظری درباره ش ندارم تا آخر رمان جلدش: قشنگه ولی بیشتر یاد اسم`رو به دریا` منو میندازه.نمره ۷از ۱۰ خلاصه: بسیار خوب و خودمانی بوووودددد خوشمان آمد اما! واسه رمانی که با متن ادبی نوشته میشه یکم سطحش پایینه. اینم مثل قبلی۷ از ۱۰ مقدمه: خب مثل ژانر داستانه و بهش میاد. خوب بود ۸از ۱۰. سیر داستان: خوبه. یکی از محاسنی که خیلیا توجه نمیکنن بهش، تشنه کردن خواننده در پایان قسمت برای ادامه دادن داستانه که خیلی خوب رعایتش کردی. ولی یه عیبی که داره اینکه خواننده بدون خوندن مقدمه اول داستان گیج میشه. کاش یکم بیشتر توضیح میدادی. اینم ۸ از ۱۰ دیالوگ و مونولاگا: خوبببببب بووودددد. فقط مونولوگا کم بود.البته من حس طنزای توی داستانو یکم درک نکردم. البته هرکسی یه نظری داره. ۸از ۱۰ علامات: خیلی زیاد تو بحرش نرفتم. اما خب تا اونجایی که دیدم خوب رعایت کرده بودی گلم .قواعدشم خوب رعایت شده.۹ از ۱۰ توصیف مکان: باید بگم یه کم ضعیف بود. تصور خواننده رو شکل نمیداد. باید بیشتر توصیف می کردی عزیزم.۵از ۱۰ توصیف ظاهرت خیلی بهتر بود ولی بهترم میتونست باشه خصوصا بقیه افراد. ۷از۱۰ شخصیت پردازی:ملموس‌بود. ولی قوی تر هم میتونست باشه. شخصیت افراد توی دیالوگا و مونولوگا و توصیفات نمایش داده میشه. یکم قوی ترش کن فرزندم قلمت خوبه. بیشتر سعی کن. ۷ از ۱۰ زاویه دید داستانو دوست دارم. از دانای کل بهتره. خوبم نوشتی. اینکه جلد دومم از زبان مرده س خیلی عالیه. ۹از ۱۰ نثر داستان: یه جاهایی محاوره با ادبی قاطی شده ولی در کل خوبه. یکمم بیشتر لعاب ادبی بهش بده واسه جذابیت .۸از ۱۰ ایده رمان: جدی یاد رمان بامداد خمار افتادم. ولی خب در این مورد هم تا آخر رمان نظری ندارم. باور پذیری: خب تا اونجایی که من خوندم توی کتم رفت البته یه قسمتایی درباره پسره و پولداریش نه. ولی خوب بود. اما در این مورد هم تا پایان رمان نمره نمیدم! ژانر انتخابی: کاش درام رو هم بهش اضافه می کردی. ولی اون دو تا ژانرت کاملا هماهنگ بود. ۹از ۱۰ ببخشید اگه ۱۰ از ۱۰ نبود. کلا تو هیچ موردی به هیچ فردی نمره کامل نخواهم داد به دلیل اینکه تو هر سطحی باشی بازم میتونی بهتر بشی. برات آرزوی موفقیت می کنم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×