رفتن به مطلب
Added by Amir

GhazallJafari

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    89
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط GhazallJafari

  1. کیا رمان میم رو خوندن؟؟؟؟؟؟؟؟؟:)

    نظرشونو بهم بگن :mistlsmile:

    1. HaStI-

      HaStI-

      من من

      عاااااااااااالیه گلم

      من از همون اول طرفدارش بودم

  2. GhazallJafari

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام رمان من کامل شده نام رمان: میم نویسنده: ghazalljafari لینک رمان: http://forum.98ia.co/topic/15750-میم-ghazalljafari
  3. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •میترا صبح زود از خواب بیدار شدم. ساعت حدودا ۶ صبح بود. پایم به شدت درد میکرد ، هرچند که ضربه ای نخورده بود. لنگان لنگان به سمت آشپزخانه رفتم و لیوان آبی را برداشتم و چند جرعه از آن نوشیدم و روی زمین نشستم. چشمهایم را مالیدم و گفتم: -خونمون سرده...اگه بودی الان... اشکهایم سرازیر شدند. -نریمان...من هیچ وقت همراه خوبی نبودم. میدونم نتونستم خوشبختت کنم. فقط ازت خواهش میکنم منو ببخش! صدامو که میشنوی...خیلی دوستت داشتم‌. هیچ وقت فکرشم نمیکردم انقدر زود از هم جدا بشیم...دلم نمیخواست این روزا رو ببینم. کاش بودی و دستامو میگرفتی و میبردی جلوی آموزشگاه تا دوباره از اون کوبیده ها بخوریم. کاش بودی تا باهم ساز میزدیم. سرم را به دیوار تکیه دادم و ناله کردم. -کاش دلم به چیزی خوش بود. کاش یه دلیل برای زندگی داشتم...دیگه هیچی ندارم ؛ هیچی! سرما به عمق وجودم نفوذ کرده بود. دستانم میلرزیدند. روزهای ابتدایی اسفند بود. اما هوا هنوز هم سرد و بی رحم بود. زیر لب گفتم: -چطوری به خاک بسپارمت وقتی خاک خیلی سرده؟ یادته همین حرفُ برای نازی جان میزدی؟ الان من باید چیکار کنم؟ بدون تو... زندگی من تموم شده! دیگه هیچ امیدی ندارم. چشمهایم را پاک کردم و گفتم: -من دیگه طاقت ندارم. توروخدا بفهم. صدای زنگ در به صدا درآمد ؛ انتظار آمدن هیچ کس را نداشتم. در را باز کردم ، ملیکا با دو عدد نان بربری و یک دیگ کوچک آش آمده بود. هر چند حال و حوصله ی هیچ کس را نداشتم اما لبخند زدم و او را به داخل دعوت کردم. -سلام عزیزم، خوبی؟ قربونت برم برات آش آوردم. -تو خوبی؟ بیا داخل. ولی اشتها ندارم. خودت بخور. -اگه میخواستم تنهایی بخورم این همه راه نمی اومدم تا اینجا. -فردا نریمان رو به خاک میسپاریم. ملیکا نگاهم کرد و با مکث گفت: -میدونم. میخوام امشب پیشت بمونم. -نه! من میخوام تنها باشم. ملیکا به طرف آشپزخانه رفت و دیگ آش و نان ها را روی میز گذاشت و گره ی شالش را باز کرد و گفت: -حالا بذار برسم ؛ بعد بهم بگو برو. -تورو خدا درکم کنین. میدونم کیا بهت گفتن بیای اینجا. -جدی؟ خب بگو ببینم ، کیا گفتن؟ -یا نرگس یا مادرم. -فعلا بیا این آش خوشمزه رو بخوریم. بعدا در مورد همه چی حرف میزنیم. -فردا نریمان رو... ملیکا وسط حرفم پرید و گفت: -میترا جان ؛ یکم آروم باش. تو نباید اینقدر بی تابی کنی. -دوستامون و فامیلهامون فردا میان که ببینن چجور شوهرمُ میدم به خاک. -میترا...توروخدا... سکوت کردم. ملیکا جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. گونه ام را بوسید و گفت: -الهی قربونت برم. میترای خوشگلم. آروم باش ، شاید تموم این اتفاقات امتحان الهیِ! -نمیخوام باور کنم که نیست. چطور باور کنم اصلا؟ نتوانست طاقت بیاورد. اشکهای او هم جاری شدند. نگاهش میکردم. -میترا...عزیزدلم -کاش منم میمردم ملیکا! -دور از جونت ؛ خدا نکنه. -تنها کسی که درکم میکرد اون بود ؛ تنها مردی که میتونستم بهش تکیه کنم اون بود. -میدونم عزیزدلم. همه ی اینا رو میدونم اما با خواست خدا نمیشه جنگید. -مگه خدایی وجود داره؟ ملیکا به صورتش کوبید و گفت: -زبونتُ گاز بگیر دختر...میفهمی چی میگی؟! به طرف اتاق خواب رفتم و آرام گفتم: -دروغ میگم؟ اگه خدا منو میدید ؛ روز به روز بدبخت ترم نمیکرد! •ملیکا بدنبال میترا راه افتادم. روی تخت نشست و گفت: -پیر شدم. چند روز دیگه ۳۱ ساله میشم ، اما حقیقتش اینه که ۶۰ سالمه...آدم تا یه چیزی داره قدرشو نمیدونه ؛ وقتی از دست میده ، تازه میفهمه چقدر عاشق بوده ، تازه میفهمه چقدر وابسته بوده...اونقدر بی لیاقتیم که فقط وقتی به خودمون میایم که تا گردن تو لجن فرو رفتیم. فقط نگاهش کردم. ادامه داد: -وقتی عاشق میشی ، دیگه نمیفهمی صبح ها خورشید تو آسمونه یا شبها! فرقی برات نداره! چون توی دلت یه خورشید گرم وجود داره که قدرتش خیلی بیشتر از خورشید تو آسمونه! وقتی از دستش میدی ، خورشید دلت خاموش میشه ؛ وقتی خاموش بشه. دیگه آدم قبلی نمیشی ؛ چون تموم دنیات یخ میبنده. سعی کردم فضا را تغییر دهم. با لبخند گفتم: -به نظر من ؛ بهتره آدم عاشق غذا باشه. مگه نه؟ میترا به یک لبخند اکتفا کرد. دستش را کشیدم و به طرف آشپزخانه بردم و گفتم: -میشینی صبحانه اتُ کامل میخوری. فهمیدی؟ منم میخوام بشینم و تا جا دارم بخورم. دو کاسه آوردم و در آنها آش ریختم. یکی از کاسه ها را جلوی میترا گذاشتم و گفتم: -نخوری پشیمون میشی ؛ خیلی خوشمزه اس! میترا قاشقش را برداشتم و یک قاشق از آش را مزه مزه کرد که صدای زنگ در آمد. میترا نگاهم کرد و گفت: -مهتاست؟ -نه! مهتا سرکاره! منتظر کسی نبودی؟ -نه از جایش بلند شد و لنگان لنگان به طرف در رفت. کاسه ی خودم را برداشتم و مشغول خوردن شدم. میترا بعد از ۱۰ دقیقه برگشت و در دستش بسته ی بزرگی داشت. -این چیه؟ -الان میبینی. بسته ی بزرگی در دست داشت که سفت و سخت بسته بندی شده بود. چسب های بسته را جدا کرد و بسته را باز کرد. با باز شدن بسته ، کاور سیاه رنگ ساز مشخص شد. لبخند زدم و کنارش نشستم و گفتم: -ای جان! تاره؟ زیپ کاور را باز کرد ؛ روزنامه ها را از کنار ساز برداشت. درون کاور تار خوش ساختی خودنمایی میکرد. چشمان میترا برق میزد. ساز را در دست گرفت و گفت: -وای باورم نمیشه. -چقدر خوشگله میترا... هم میخندید و هم اشک میریخت... -این آخرین هدیه ی نریمان به منه! -خیلی خوشگله میترا! حتما خیلی هم گرونه! نگاش کن! میترا ساز را کوک کرد و چند میزان ابتدایی یک قطعه معروف را نواخت ؛ سپس با گریه گفت: -کاش خودش بود. کاش میدید چقدر این ساز خوش صداس... ساز را از دستش گرفتم و گفتم: محشره! مبارکت باشه. تمام روز خودش را با سازش مشغول کرد و گریه کرد و در نهایت میان گریه ها و نغمه ها خوابش برد. •میترا نرگس تکانم داد و گفت: -میترا جان. بیدار شو عزیزم. چشمهایم را باز کردم ؛ مهتا و ملیکا هم در اتاق بودند. گفتم: -حالم خوب نیست. مهتا با نگرانی گفت: -چرا؟ چی شدی؟ ملیکا با ملایمت گفت: -قربونت برم امروزُ مقاومت کن. با نگرانی گفتم: -صبح شده؟ نرگس دستم را گرفت و گفت: -پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن. یه چیزی بخور. صدایم را بالا بردم و گفتم: -صبح شده؟ ناگهان مادرم وارد اتاق شد و گفت: -میترا پاشو! تو که هنوز خوابی. پاشو آبرومونُ نبر. -حالم خوب نیس. تهوع دارم. سرگیجه دارم. مادرم بازویم را گرفت و گفت: -یالا پاشو. خاکسپاری شوهرته. نمیشه نباشی که... جمله ی "خاکسپاری شوهرته" دنیا را روی سرم خراب کرد. با اضطراب و نگرانی از جایم بلند شدم و گفتم: -چرا هیچکس نیست؟ -فامیل میان بهشت زهرا. پیشانی ام را مالیدم. اشکهایم جاری شدند. یعنی مرگ نریمان حقیقت داشت؟! دستانم میلرزیدند ، با کمک مهتا به دست شویی رفتم. هق هق هایم شدت گرفتند. مهتا چند مشت آب روی صورتم پاشید. قطرات اشکم میان قطرات آب پنهان شدند. سرم را روی شانه ی مهتا گذاشتم و گفتم: -نریمان واقعا مرده؟ مهتا هم اشک میریخت و کمرم را نوازش میکرد. با کمک مهتا آماده شدم. مهتا دکمه های مانتویم را برایم بست و شال مشکی ام را روی سرم انداخت و گفت: -حالت خوبه؟ پلاک قلبی شکل گردنبندم را در مشتم گرفتم و گفتم: -سرم گیج میره. -خودم هواتو دارم. در حال خودم نبودم...پله ها را به سختی پایین آمدم و به سختی از خانه خارج شدم. در طول مسیر صدایی در گوشم میپیچید که آن را نمیفهمیدم. پنجره را پایین کشیدم و به آسمان نگاه کردم. ابرها شکلهای عجیبی داشتند. وقتی رسیدیم ، پاهایم توانشان را از دست دادند. نمیتوانستم راه بروم. در آغوش مهتا خمیده خمیده روی زمین کشیده میشدم تا بتوانم قدمی بردارم. روی صندلی ای نشستم تا نریمان را از غسالخانه بیاورند. افرادی جلو می آمدند و مدام تسلیت میگفتند اما حتی نمیتوانستم آنها را از هم تشخیص دهم. جمعیتی صلوات فرستادند و نریمان را آوردند. بدنم شروع به لرزیدن کرد. نرگس مرا در آغوش گرفت و گریه کنان گفت: -آروم باش توروخدا خودتو کنترل کن. جیغ کشیدم. هیچ احساسی نداشتم. بدنم را احساس نمیکردم و هیچ کنترلی روی خود نداشتم. هیچ چیزی را نمیفهمیدم. گوشه ای نشستم تا حاضرین برایش نماز بخوانند. انگار تمامی این اتفاقات مثل یک فیلم تلخ مقابل چشمانم نمایش داده میشدند. اسمش را زیر لب صدا میزدم. مهتا شانه هایم را میمالید. با صدای ضعیفی گفتم: -میخوام ببینمش. ملیکا با صدای بلند گفت: -میترا میخواد نریمانُ ببینه. مردی گفت: من روشو باز میکنم. با کمک ملیکا و مهتا جلو رفتم. پارچه کنار زده شد. تهوع و سرگیجه ام شدت گرفت. از حال رفتم. فقط صداهایی را شنیدم که اسمم را مدام تکرار میکردند. دیگر هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشمهایم را باز کردم ؛ در یک اتاق گرم بودم. مادرم دستی بروی پیشانی ام کشید و گفت: -الهی قربونت برم. مهتا لبخندزنان جلو آمد و گفت: -ای جانم! بیدار شدی؟ با صدای ضعیفی گفتم: -کجام؟ مهتا گفت: حالت بد شد آوردیمت بیمارستان. -نریمان؟ -مراسمش خیلی با شکوه برگزار شد. خیالت راحت. مهتا به مادرم نگاه کرد و گفت: -بهش بگیم دیگه؟ مادرم خندید. مهتا دستش را روی شکمم کشید و گفت: -تو راهی داری میترا خانم! آب دهانم را قورت دادم و به مادرم نگاه کردم. لبخند زد و گفت: -دورت بگردم دختر خوشگلم. مبارک باشه. -دروغ میگید؟ مهتا خندید و گفت: -باورت نمیشه؟ دکترت همین جاست! میخوای صداش کنم؟ مامان شدی دیگه ؛ کاریش نمیشه کرد. گریه ام گرفت. حال عجیبی داشتم. وجودم سرشار از حس خوب شده بود. پلاک قلبی شکل گردنبندم را فشار دادم. ملیکا بی مقدمه در را باز کرد و وارد شد و با خنده گفت: -الهی فدات بشم میترا! دیدی اون سازه آخرین هدیه ی نریمان نبود؟! با انگشتم صورتم را پاک کردم ؛ ملیکا جلو آمد و سرم را بوسید و گفت: -بخدا بهترین مادر دنیا میشی. رو به مادرم گفتم: -کی میریم خونه؟ -فعلا چند روز باید اینجا بمونی عزیزم. باید تحت مراقبت باشی. -مامان... -جانم؟ -میشه دفتر خاطراتمو از توی کمد خونمون بیاری؟ -باشه عزیزم. برات میارم. اگه چیز دیگه ای لازم داری بگو. -نه... چشمهایم را بستم. این شبیه یک معجزه بود. دوماهه باردار بودم و از آن خبر نداشتم و نشانه ای را هم حس نکرده بودم. همه ی حالاتم را طبیعی میدانستم. حقیقتا که معجزه بود. دلم برای مادر شدن و این وظیفه ی پاک الهی پر میکشید. دستم را روی شکمم کشیدم و ناخودآگاه لبخند زدم. این بزرگترین آرزوی زندگی من بود که امروز محقق شده بود. زیر لب شکر خدا را به جای میاوردم. هنگام شب مادرم مقداری از وسایل شخصی و دفترچه خاطراتم را برایم آورد. این همان دفتری بود که آن را از همه چیز و همه کس پنهانش میکردم تا کسی رازهایم را نداند. دفتر را ورق زدم. خودکار را برداشتم و نوشتم: -فرزند عزیزم. نمیدونم دختری یا پسر ؛ فرقی هم نداره... این یادداشت را برای تو مینویسم. برای آینده ات. فقط تو میتوانی این دفتر را بخوانی و مادرت را باور کنی ؛ سختی های زندگی اش را ؛ شادی ها و خنده هایش را ؛ عشقش را...این یادداشت را در اولین روزی نوشته ام که از حضورت آگاه شدم. تو برای من و پدرت بزرگترین هدیه ی خدا هستی. میخواهم بدانی که تو تنها بهانه ی ادامه ی حیات مادرت هستی و تنها عامل شاد کننده ی روح پدرت. دوستت دارم. م. در خودکار را بستم. یادداشت را چندبار خواندم و به پایانش فکر کردم. دوستت دارم. م. باید مینویشتم میترا؟ یا مادر تو؟ شاید این میم عجیب برای فرزندم مثل یک علامت سوال بزرگ باشد! در ادامه برایش نوشتم: -میم مثل مامان ؛ میم مثل میترا ؛ میم مثل مامان میترا... صدای رعد و برق آمد ، این بار از این صدا نمیترسیدم. از روی تختم پایین آمدم و کنار پنجره ایستاد ، قطرات کوچک باران شروع به باریدن کرده بودند ، لبخند زدم و دستم را روی شکمم کشیدم و گفتم: -میم مثل محبت...محبت خدا... *پایان*
  4. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    نام کتاب: میم نویسنده: غزل جعفری( GhazallJafari) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه داستان: میم روایتگر داستان زندگی زوجی است که دو سال از زندگی مشترک آنها میگذرد اما سردی روابط و بروز مشکلاتی آن دو را روز به روز از هم دورتر میکند تا اینکه...
  5. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •ملیکا اوضاع بدی داشتیم. آنقدر که دیگر شکست عاطفی خودم را کم اهمیت میشمردم. این روزها به سختی میگذشتند. محسن پایش را در یک کفش کرده بود که هر چه زودتر به شکل غیرقانونی از کشور خارج شود. نرگس به شدت مخالفت میکرد ، اما آخر داستان زندگی پیچیده ی نرگس و محسن مشخص بود ؛ یا باهم از کشور میرفتند و به زندگی مسخره شان ادامه میدادند یا جدا میشدند و محسن به تنهایی میرفت. رفتن محسن قطعی بود. چون اگر میماند دستگیر میشد. بدهی ها زیاد شده بودند و دیگر کاری از دستش بر نمی آمد. میترا هم در غار تنهایی خود مانده بود و اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود و با او کلامی صحبت کند. دلم برای جمع دوستانه و گرممان تنگ شده بود. به بدترین شکل ممکن جدا شده بودیم. مهتا به شدت نگران نرگس و میترا بود و این نگرانی را به هر شکلی که میشد بروز میداد. میان این همه تلخی و ناکامی ، تمام شدن ارتباطم با فرید بسیار بی اهمیت و کوچک به نظر می آمد اما هنوز هم درگیر آن ماجرا بودم. در فکر بودم که مهتا با دو لیوان چای به سمتم آمد و گفت: -برات چای ریختم. -چه به موقع! دلم چای میخواست! -نوش جونت. فقط خیلی داغِ ها! -مهتا... -جانم؟ -داشتم به این فکر میکردم که چقدر ساده حلقه ی دوستیهامون مت**** شد. مهتا لبخند زد و گفت: -میترا این حلقه رو بوجود آورد. هممون رو باهم دوست کرد. -واقعا برای میترا ناراحتم...خیلی! -انگار توی سرنوشت این دختر ، چیزی بنام شادی و خوشحالی ثبت نشده. -همه چی خوب بود تا اون شب لعنتی! مهتا کمی از چایش را خورد و گفت: -کدوم شب؟ -شبی که میترا مچ میثم رو گرفت. از اون شب به بعد زندگی هممون عوض شد. -فعلا وضعیت میترا مشخصه ولی نرگس بین زمین و هواس! -نرگس هم یه جور دیگه بدبخته‌‌. -چی بگم... -تازه به این نتیجه رسیدم که بی کس بودن و تنها موندن بهتر از ازدواجه! -آخه این چه حرفیه؟ -خودت دورت رو نگاه کن! خانواده خودمون که هیچی! محسن هم که بزودی نرگس رو میذاره و میره! نریمان هم که فوت کرده ، میثمم یه جور دیگه گند زد به زندگی خودش و میترا! کلا مردها قابل اعتماد نیستن! -الان نریمان قابل اعتماد نبوده که فوت شده؟ مرگ و زندگی که دیگه دست خداست! -حالا نریمان نه! ولی بقیه چرا! -کاش بشه یه کاری کنیم که میترا و نرگس از این حال و هوا بیرون بیان. -میترا رو بی خیال شو! اون تا خودش نخواد حال و هواش عوض نمیشه. -گناه دارن. -چی بگم! تازه حرفهایمان جان گرفته بودند که صدای زنگ تلفن درآمد. از جایم بلند شدم و تلفن را جواب دادم: -بله؟ -سلام عزیزم خوبی؟ مادر میترام. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -خوبید خانم شیبانی؟ -ممنونم عزیزم. یه خواهشی داشتم. -جونم بفرمایید. -راستش من شبها همش دل نگرانم. خواب خوش ندارم. -چرا؟ -نگران میترام...مخصوصا اینکه تنهاست. میترسم بلایی سر خودش بیاره و کسی نفهمه. -خیالتون راحت باشه. من یا مهتا میتونیم بریم پیشش بمونیم ولی نرگس گرفتاره. -نه منم راضی نیستم نرگس بیاد. چون خودش مشکلات داره. -فقط موضوع اینه که میترا قبول کنه. شاید بگه میخوام تنها باشم. -بیخود کرده. فردا ، پس فردا مراسم خاکسپاری نریمانه! این دوباره حالش بد میشه ؛ نمیشه تنهاش گذاشت. تا همین الانشم دیر شده! جنازه که نباید رو زمین بمونه! باید به خاک بسپاریمش. حرفش را تایید کردم. -از شما چه پنهون که میترا با من ارتباط گرم و صمیمی ای نداره. خودت که دیدی! با شماها که دوستاش هستین ارتباط خیلی خوبی داره. واسه همین از شماها کمک خواستم وگرنه من که از خدامه پیشش باشم. هر چی نباشه مادرشم. -خیالتون راحت باشه ما حواسمون به میترا هست. بعد از قطع کردن تلفن ، رو به مهتا گفتم: -مادر میترا خیلی عجیبه. اصلا انگار نه انگار که داره در مورد مرگ دامادش حرف میزنه! انگار نه انگار دخترش داغ داره. مهتا لبخند زد و گفت: -چیکارش داری!؟ هرکس یه جوره دیگه!
  6. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •مهتا شال مشکی ام را روی سرم انداختم و با عصبانیت گفتم: -زود باش ملیکا! چقدر طول میدی! ملیکا در حالیکه دکمه های مانتویش را میبست ؛ گفت: -من که آماده ام. -زود بیا. در را بستم و به طرف پارکینگ رفتم. چشم هایم را مالیدم و قفل ماشین را باز کردم. به ساعتم نگاه کردم. ملیکا هنوز نیامده بود. موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و شماره ی میترا را گرفتم ؛ بعد از چند بوق ، صدای بی رمق و خش دارش در گوشم پیچید: -سلام میترا جان. -سلام. -خوبی عزیزم؟ -تو خوبی؟ -بد نیستم ؛ من و ملیکا میخوایم بیایم طرفت. -باشه. -نرگس هم اونجاست؟ -آره. -خیله خب عزیزم. میایم سمتت. خداحافظی کردیم و تلفن را قطع کردم. ملیکا کیفش را روی دوشش انداخت و رو به من گفت: -با کی حرف میزدی؟ -با میترا! -میترا؟ گفتی داریم میایم پیشش؟ -آره -حالش خوب بود؟ -نه. در ماشین نشستیم. از پارکینگ خارج شدیم. ملیکا موهایش را زیر شالش پنهان کرد و رو به من گفت: -واقعا ناراحتم. انگار زندگی میترا طلسم شده ؛ طفلک هیچ وقت رنگ و بوی خوشبختی رو نچشید. -اینجوری نگو ؛ خوب نیست! -مگه دروغ میگم؟ اون از زندگیش با میثم ؛ اینم از فوت کردن یهویی نریمان! -با تقدیر که نمیشه جنگید. تو تونستی جلوی رفتن فرید رو بگیری؟ -فرید با نریمان فرق میکرد. فرید فقط دوست من بود ؛ نریمان شوهر میترا بود! فرید مسئولیت پذیر نبود ؛ نریمان تا ته خط پشت میترا موند. -خدا بیامرزش. ایشالا که روحش شاد باشه. -گناه داشت. هنوز خیلی جوون بود. -ملیکا! اینجوری حرف نزن! خوب نیست! چندبار بگم؟ -وا! خب مگه چی گفتم؟ دروغ میگم؟ کاش حداقل یه بچه داشتن تا میترا دلش خوش باشه. -بهتر که ندارن! وگرنه یه بچه یتیم میفتاد رو دست میترا! فکر کردی بزرگ کردن بچه راحته؟ ملیکا سکوت کرد. -دلم برای نریمان تنگ شده. ملیکا نگاهم کرد و گفت: -کی دلش تنگ نشده؟ نریمان عین برادرمون بود. -من واقعا باورم نمیشه که دیگه نیست. بعد از چند دقیقه رسیدیم. ملیکا زنگ در را زد. مادر میترا در را برایمان باز کرد. برایم تعجب آور بود که مادر میترا و نرگس در کنار یکدیگر اند. مادرش را بوسیدم و تسلیت گفتم. به طرف اتاق میترا رفتیم. ملیکا جلوتر رفت و در را باز کرد. پشت سرش من هم وارد اتاق شدم. نگاه میترا به طرف پنجره بود. صدایش زدم: -میترا جان؛ سلام عزیزم. -میترا سرش را تکان داد و زیر لب سلام کرد. من و ملیکا او را بوسیدیم و تسلیت گفتیم. میترا بی مقدمه گفت: -نمیخوام نریمان دور از من باشه ؛ نمیخوام توی اصفهان دفن شه. نرگس لبخند زد و گفت: -خیالت راحت ؛ هر چی تو بخوای ، همون میشه. میترا برافروخته شد و گفت: -اصلا چرا منو برگردوندن؟ من الان باید اصفهان باشم. -آروم باش میترا جان. نمیتوانستم حال میترا را ببینم. از اتاق بیرون رفتم. مادر میترا روی مبل نشسته بود و با دستمالی چشمش را پاک میکرد. جلو رفتم و کنارش نشستم. دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم: -خانم شیبانی! توروخدا آروم باشید. -چطور آروم باشم؟ نمیدونم تقاص کدوم گناهُ پس میدیم. این دختر خوشی ندیده. منو بگو که فقط باید غصه بچه هامو بخورم. یه پسرمو که توی اوج جوونی سپردم به خاک ؛ دخترمم که نه خوشی دیده نه خوشبختی. -آروم باشید ؛ حکمتی توی این اتفاقات هست. -چه حکمتی توی بدبختی و بیچارگی هست؟ زندگی های مردم رو ببین. نمیتوانستم با مادرش هم کلام شوم. انگار حرف همدیگر را نمیفهمیدیم. -حالا خوبه شماها اومدید و این دختر دو کلمه حرف زد. -نریمان چجور فوت کرد؟ -ایست قلبی. پیشانی ام را مالیدم و گفتم: -آخر این قلبش کار دستش داد. مادر میترا نگاهم کرد و گفت: -میترسم! خیلی میترسم. -از چی؟ -از اینکه میترا یه کاری دست خودش بده. -نترسید ؛ میترا عاقل و پخته اس. -ولی نه در مقابل همه ی مسائل! -باید بیشتر دورش باشیم. نباید حتی یه لحظه تنها بمونه. -تموم روز توی اتاق نشسته ؛ گردنبندشو دستش گرفته و به پنجره خیره میشه. میترسم روانی شه. -بد به دلتون راه ندید ؛ ما هممون ناراحت و داغداریم. نریمان رفیق ما نبود. همیشه یه چیزی بیشتر بود‌. برای من که مثل یه برادر واقعی بود. برای ملیکا هم همینطور. -انگار رفتن نریمان با برکت بود. همه باهم آشتی کردن و دور هم جمع شدن! -پدر میترا کجاست؟ -اصفهان. دنبال کاراست. ولی نمیشد میترا رو اونجا نگه داریم. حالش خوب نبود. سکوت کردم. مادرش ادامه داد: -میترا نمیتونه رفتن دوتاشونو هضم کنه! هنوز داغ مادر نریمان تازه بود که نریمان هم بهش اضافه شد. -برای هممون سخته. ملیکا هم به جمع ما پیوست و در کنار من نشست. رو به او گفتم: -پس چرا اومدی اینور؟ -میترا با نرگس کار داشت. •میترا به نرگس نگاه کردم و گفتم: -بیا بشین کنارم. نرگس مخالفتی نمیکرد. کنارم نشست و دستش را دور شانه ام انداخت. -نرگس! وقتی میرفتیم مدرسه ، چه رویاهای عجیب و غریبی از آیندمون میساختیم ؛ یادته؟ -آره یادمه. توهم همش در حال جنگ با خانوادت بودی ؛ بین انتخاب دبیرستان و هنرستان و تغییر رشته! ولی خوب شد که آخر به چیزی که خواستی رسیدی! -به نقاشی رسیدم ولی هیچی نشدم. آخر هر چیزی که میخواستمش پوچ بود. -نزن این حرفُ! -از همون روزها شروع شد ؛ از همون انتخابهای کوچیک...اولیش انتخاب نقاشی ؛ دومیش انتخاب تار... -چرا؟‌ انتخاب تار که خیلی خوب بود. -اگه انتخابش نمیکردم ، هیچ وقت نریمان رو اسیر عشق و عاشقی نمیکردم. -عزیزدلم. نریمان عاشق تو بود چون تو میون دخترهای هم سن و سالت بی نظیر بودی. هر کس دیگه ای جز نریمان هم بود ، عاشقت میشد. -سومیش انتخاب میثم... ناگهان وحشت زده گفتم: -من تنهایی نمیتونم جلوی میثم بایستم. من میترسم. اون دوباره میاد سراغم. نرگس شانه هایم را ماساژ داد و گفت: -نگران چیزی نباش ؛ هیچ خطری تهدیدت نمیکنه. -چهارمیش نریمان...خیلی آزارش دادم. -آزارش ندادی قربونت برم. -حتی هنوز یه سال هم نشده بود. دلم میخواست بیشتر باهاش زندگی کنم‌. من کنارش خوشحال بودم. خودم بودم. -آروم بگیر میترا ؛ به این فکر کن که با این بی قراری هات ، روح نریمان رو معذب میکنی ؛ بذار اونم خوشحال باشه. -نمیخوام خوشحال باشه! وقتی منو تنها گذاشته و رفته. چه دلیلی داره که خوشحال باشه؟ نرگس بلند شد و گفت: -چیزی میخوری برات بیارم؟ -نه. برو. نرگس سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. مادرم گوشی تلفن بدست وارد اتاق شد و گفت: -بیا با فاطمه خانم صحبت کن. میخواد بهت تسلیت بگه. تلفن را در دست گرفتم و هنوز کلامی صحبت نکرده بودم که روی دکمه ی قطع ارتباط زدم و تلفن را به سمت مادرم گرفتم و گفتم: -حوصله ی هیچ کسی رو ندارم. ولم کن! توروخدا تنهام بذارید ؛ ولم کنید. برید خونه هاتون. صدایم را بالا بردم و گفتم: -مهتا ، ملیکا ، نرگس! برید خونه هاتون! من حالم خوبه ؛ میخوام تنها باشم. مادرم با سیلی در صورتش کوبید و گفت: -خجالت بکش میترا! چرا مهمانُ بیرون میکنی؟! از جایم بلند شدم و گفتم: -من میرم خونه ی خودم. مادرم جلو آمد و گفت: -همین جا میمونی ؛ حق نداری بری. مهتا و نرگس وارد اتاق شدند. مهتا گفت: ما نگرانتیم میترا! -نباشید. ولم کنید. فقط همین! بذارید با دل راحت برای شوهرم عزاداری کنم. نرگس جلو آمد و گفت: -بهتره اذیتش نکنیم. باشه میترا جون. وسایلت رو جمع کن تا ببریمت. -میخوام تنها برم. -باشه. فقط میرسونیمت. مادر با غیظ اتاق را ترک کرد. آماده شدم. کوله پشتی را برداشتم و رو به مهتا گفتم: -منو میرسونی؟ مهتا لبخند زد و گفت: -آره عزیزم. موبایلم را در جیبم گذاشتم و موبایل نریمان را در دست گرفتم. -پس بریم. مهتا کوله پشتی را از دستم گرفت و از بقیه خداحافظی کرد و جلوتر رفت. من هم با صدای بی رمقی خداحافظی کردم و بدنبال مهتا راه افتادم‌. در طول مسیر ، مهتا ساکت بود. نمیخواستم رعایت حال من را بکند. گفتم: -فکر میکنی اگه حرفی بزنی یهو از غصه ی مرگ نریمان خودمُ ناکار میکنم؟ مهتا با تعجب گفت: -نه! ولی خودم هنوز باورم نمیشه که حقیقت داشته باشه. -حقیقت نداره. نریمان هیچ وقت منو تنها نمیذاشت! ناگهان مهتا دستش را روی بوق گذاشت و از پنجره سرش را به بیرون برد و گفت: -دِ آخه مگه کوری؟ گاریچی! وقتی به خانه مان رسیدیم. مهتا صورتم را بوسید و گفت: -مواظب خودت باش ، تو قوی و عاقلی! من بهت اعتماد دارم‌. سرم را تکان دادم و کلیدم را درآوردم و از ماشین پیاده شدم. نمیتوانستم وارد این خانه بشوم ؛ آن هم بدون نریمان! قدم هایم با ترس و لرز برمیداشتم. در را باز کردم. مهتا ماشینش را روشن کرد و رفت. در را بستم و از پله ها بالا رفتم. به در اصلی خانه مان که رسیدم ، دستم به وضوح میلرزید. در را باز کردم. خانه به شدت سرد بود. کوله پشتی ام را جلوی در رها کردم. در محکم بسته شد. زیر لب گفتم: -نریمان... قطره ی اشکی از روی گونه ام سر خورد. ادامه دادم: -خونه ای؟ کلیدها در دستم بودند. روی زمین انداختمشان. جلوتر رفتم. به آشپزخانه نگاهی انداختم. چه روز و شبهایی به عشق زندگی مشترکمان در این آشپزخانه غذا پختم. بغضم شکست. با صدای بلند گریه میکردم. جلوی تلویزیون نشستم و به یاد آن شبی افتادم که باهم فیلم دیدیم و لازانیا خوردیم و نریمان مدام سوال میکرد که اگر جای بازیگر زن فیلم بودم، چکار میکردم. آرام گفتم: -میدونی خونمون بدون تو چقدر سرده؟ به دیوار نگاه کردم. عکس اسطوره های زندگیمان به رویم لبخند میزدند. اما دیگر برایم مهم نبودند. من لبخند نریمان را میخواستم ؛ لبخند مرد زندگی ام را! به طرف اتاق خوابمان رفتم‌. اینجا شکنجه آور ترین جایی بود که میتوانستم بروم. تمام لحظه های بی نظیر زندگی مان اینجا اتفاق افتاده بود. تمام بوسه ها و لمس ها در همین چهاردیواری کوچک نقش بسته بودند. وارد اتاق شدم. به عکسهای دو نفره ای که نریمان آن ها را در اتاق خوابمان چیده بود نگاه کردم. به میز توالتی که رویش چند عطر خوشبوی مردانه بود و بخش بزرگ تری از آن را لوازم آرایشی من پر کرده بود. پشت میز نشستم ؛ دستم میلرزید و گریه نمیگذاشت که خوب اطراف را ببینم. رژ لب قرمزی را برداشتم و روی لبهایم مالیدم و با آن روی آینه نوشتم: نریمان... در درونم چیزی مرا عذاب میداد ؛ حسی مثل احساس گناه کردن. نمیخواستم از دستش بدهم! هنوز زود بود ؛ خیلی زود بود. مثل دیوانه ها به سمت کمد لباسی حمله کردم. درش را باز کردم. لشکر بوهای خوب به سمتم حمله کردند و من در مقابل این لشکر بی دفاع بودم. دستم را بین لباسها کردم و پیراهنی را بیرون کشیدم. آنرا با تموم وجود بو کشیدم. دست و پایم بی حس شدند. بوی نریمان را میداد. به جز بوی ادکلن ها ، تن هرکس بوی خاص خودش را دارد. این پیراهن هم بوی نریمان را میداد ؛ هم بوی عطر همیشگی اش را... شالم را باز کردم و پیراهن را در آغوش گرفتم. روی تخت دراز کشیدم. ناگهان موبایل نریمان در جیبم ویبره رفت. با صدای خش دار و بی رمقم جواب دادم: -بفرمایید. -الو! -سلام ، بفرمایید؟ -با شماره ی آقای نمیرانیان تماس گرفتم؟ -بله ؛ درسته! -میخواستم با خودشون صحبت کنم. -نمیشه! مرد با تعجب گفت: -بله؟ با کمی مکث گفتم: -فوت شدن... مرد سکوت کرد و سپس گفت: -چند ماه پیش سفارش داده بودن! خواستم اطلاع بدم که ساز آماده شده. هر وقت دستور بدین براتون میفرستم. -ساز؟ -بله. با تعجب گفتم: -کمانچه؟ -نخیر خانم تار ؛ اگه دیگه به کارتون نمیاد میتونید پولتونو پس بگیرید ؛ میتونم به کس دیگه بفروشمش. تازه فهمیدم موضوع از چه قرار است. این همان سازی بود که نریمان وعده اش را داده بود. -نه آقا ، دیگه لازمش نداریم! -تسلیت میگم. پس لطفا شماره حساب بفرستید تا هزینه اشو برگردونیم. البته یه مبلغی از پولتون کسر میشه. -اشکال نداره. همین الان میفرستم. خداحافظ. تلفن را قطع کردم. به عکس دوتاییمان نگاه کردم. دو دل شدم. این آخرین یادگاری نریمان بود. نباید آن را از دست میدادم. دوباره تماس گرفتم. -بفرمایید؟ -ببخشید ؛ خواستم بگم نظرم عوض شد. ساز رو برام بفرستید. -بسیار خوب خانم. شب میفرستم. صبح فردا به دستتون میرسه. -ممنون. تلفن را قطع کردم. دوباره پیراهن را در بغل گرفتم و گفتم: -مرسی از هدیه ات عزیزم. تو نیستی و هدیه هات میرسه...نمیدونم چه برنامه ای داشتی! نمیدونم واسه لحظه ای که قرار بود ساز جدیدمُ بهم هدیه بدی ، چه نقشه هایی کشیده بودی.
  7. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    -مطمئنی؟ -آره ؛ حالا دیگه بخوابیم؟ -مطمئنی که حالت خوبه؟ -حس میکنم ازش دور نیستم. رعشه به جانم افتاد. با ترس گفتم: -چی گفتی؟ نریمان نگاهم کرد و گفت: -نمیدونی دل کندن ازت چقدر سخته. به طرف پنجره رفتم و با عصبانیت گفتم: -بسه این حرفای مزخرف و اعصاب خرد کن! معنی این حرفا چیه؟ -ازم دلخوری؟ با عصبانیت گفتم: -آره دلخورم. هم از حرفایی که الان میزنی ؛ هم از بی توجهی هات به سلامتیت،دلخورم! آه کشید و دستش را روی قلبش فشار داد. شالم را روی سرم انداختم و گفتم: -نخیر! اینجور نمیشه! پاشو بریم بیمارستان. -توروخدا کوتاه بیا. شرایطمو که میبینی. طبیعیه! فقط نگاهش کردم. -میترا ازم دلخور نباش! میترسم اگه نبخشی دیگه فرصتی برای بخشش نباشه. شالم را از روی سرم کشیدم و با حرص گفتم: -مثل اینکه تمومش نمیکنی! -بیا بخوابیم. روی تخت دراز کشیدم و پتو را تا روی صورتم بالا کشیدم. نریمان سعی کرد پتو را کنار بزند. اما من پتو را محکم چسبیده بودم. -میترا! میترا! جان نریمان! تورو قرآن... التماس هایش هوش را از سرم برد. پتو را کنار زدم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -تو چته امشب؟ در عین ناباوری اشکهایش جاری شدند. -دوسال حسرت داشتنتُ کشیدم کافی نبود؟ بازم باید اذیتم کنی؟ حداقل یکم مهربون باش! یکم دیگه تحملم کن! من که میدونم دیر یا زود از زندگیت میرم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: -میری؟ یعنی چی؟ نریمان حرفی نزد. با صدای آرام گفتم: -ازم خسته شدی؟ بازهم سکوت کرده بود. -میخوای بذاری بری؟ منو نمیخوای دیگه؟ میخوای طلاقم بدی؟ اشک از گوشه ی چشمم پایین آمد. نریمان هم اشک میریخت. انگشتش را روی لبهایم گذاشت و گفت: -هیس! هیچی نگو! چرت و پرت نگو! مرا در آغوشش جا داد و پتو را روی هردویمان کشید و آرام گفت: -هنوز دوستم داری؟ با گریه گفتم: -من تحمل این حرفها رو ندارم. تورو خدا اذیتم نکن. مدام بر سرم بوسه میزد. آرام گفت: -جوابمو بده. نگاهش کردم و با لبخند گفتم: -نگو نمیدونی! معلومه که دارم. خیلی زیاد.دلیل نفس کشیدنم تویی. -نه میترا ؛ میخوام مطمئن شم! قول بده همیشه مهربون و خانوم باشی. با نهایت درد و نگرانی گریه میکردم. -التماست میکنم نریمان. چی شده؟ خندید و گفت: -هیچی دیوونه! آروم بگیر. -با انگشتش بازویم را نوازش میکرد ، حس عجیبی داشتم و میخواستم زمان را متوقف کنم. -هیچ وقت حرف رفتنُ نزن نریمان. منو روانی نکن. -خستمه میترا! بذار بخوابیم. سرم را تکان دادم. در جانم زلزله برپا بود. خیز برداشتم و روی لبهایش را بوسیدم. میخواستم تا جان در بدن دارم ببوسمش که جانم فدا شد. دستم لرزید و اشکهایم با سرعت بیشتری روی گونه هایم رژه رفتند. مادر بزرگم همیشه میگفت که کسی که مرگش نزدیک است لبهایش سرد میشود! لبهای نریمان سرد بود ، چنان که احساس کردم تکه یخی را بوسیدم. نریمان با تعجب گفت: چرا اینجوری میکنی؟ دستانم را روی لبهایم گذاشتم و زار زدم. مرا در آغوشش میفشرد و آرام آرام لالایی میخواند.میخواست آرامم کند ؛ خودش هم دل آشوب بود. لالایی میخواند و اشک میریخت. زیر لب قربان صدقه ام میرفت؛ دستانش هنگام نوازش میلرزیدند. خوابم برد...ما بین نوازش ها و لالایی ها و قربان صدقه های مرد زندگی ام...در آغوش هم نفسم خوابم برد. در آغوش مردی که زندگی ام را نجات داده بود، روحم را آزاد کرده بود و عشق را به دل و جانم نفوذ داده بود و با دوستت دارم گفتن هایش ، زندگی تلخم را به کامم شیرین تر از عسل کرده بود ؛ خوابم برده بود. اما این خواب کذایی ، طول زیادی نداشت. ساعت ۴ صبح بود که از خواب پریدم. هوا سرد بود. تمام تنم از سرما میلرزید. شالم را دور بازوهایم انداختم. دستم را روی بازوی نریمان گذاشتم و گفتم: -نریمان... جوابی نداد. تکانش دادم اما واکنشی نشان نداد. ترسیدم. دستم را روی صورتش گذاشتم سرد بود...دوباره صدایش کردم. دوباره به بازویش ضربه زدم. اما واکنشی نشان نداد. سرم را روی قلبش گذاشتم. تپشی را احساس نکردم. ناگهان جیغ زدم. جیغ زدم و کمک خواستم. خدا را صدا کردم ، مادرم را صدا کردم ، مهرداد را صدا کردم ، جیغ میزدم. با تمام وجودم زار میزدم. نریمان را صدا میکردم. به دقیقه نکشید که صدای مشت های پی در پی که به در اتاقمان کوبیده میشد ،فضای اتاق را پر کرد. با ترس و لرز به طرف در اتاق رفتم و در را باز کردم. چند مرد سراسیمه وارد اتاق شدند. بازهم جیغ زدم و اسم نریمان را صدا میکردم. ناگهان مردی گفت: -این آقا فوت کرده. زنگ بزنید... فریاد زدم: -دروغ میگه! نمرده! زنده اس! داشت برای من لالایی میخوند! زنده اس! نریمان پاشو! تو منو تنها نمیذاری ؛ تو قول دادی ؛ قول دادی بمونی! تو میدونستی من جز تو کسیو ندارم... از حال رفتم. دیگر هیچ چیزی را نفهمیدم. •نرگس همگی نگران و داغدار بودیم. نمیدانستیم چه به سر میترای عزیزمان می آید. به شدت ناراحت بودم‌. مرگ نریمان را باور نمیکردم. ساعتها گریه کرده بودم. خودم را به دلیل دلخوری های این اواخر نمیبخشیدم. نریمان مرد خوبی بود ؛ هرچند دلخوری های اخیر ، چشمم را به روی حقایق اخلاقی او بسته بود. در تمام عمرم ، مردی به نیک سیرتی نریمان ندیده بودم. حتی شوهر و اعضای خانواده ام را انقدر شریف و مهربان نمیدانستم. دلم برایش تنگ شده بود. دلم میخواست آن مهمانی های دوره ای دوباره تکرار شوند و همگی در کنار هم جمع شویم. خوشحال باشیم ؛ بخندیم ؛ گریه کنیم. زندگی روی تلخ و بدش به همه ی ما علی الخصوص میترا ، نشان داده بود. پشت در اتاقش ایستاده بودم. چند ضربه به در زدم و وارد شدم. میترا روی تختش نشسته بود. یک بافت کلفت مشکی به تن داشت و گردنبند قلبی شکلِ قرمزش روی آن خودنمایی میکرد. -سلام میترا. نگاهم کرد. جلو رفتم و گفتم: -تسلیت میگم. هم بخاطر نازی جان و هم... نتوانستم اسم نریمان را بیاورم. نگاهش کردم. صورتی بی رنگ و رو داشت و لبهایی که رنگش به سفیدی گچ شباهت داشت. موهایش آشفته بودند. چشم هایش مثل تیله های سرگردان بودند. روی تخت نشستم و گفتم: -مادرت به مهتا خبر داده بود. مهتا هم به من گفت... میترا سرش را به طرف پنجره برگرداند. دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: -چرا حرف نمیزنی؟ مادرت میگفت دو سه روزه حرف نمیزنی...دقیقا از روزی که نریمان فوت شده!! مگه روزه ی سکوت گرفتی دختر؟ حرف بزن ، گریه کن ، برای شوهرت عزاداری کن تا راحت شی. گریه کن تا سبک شی. انگار نمیخواست حرفی بزند. نمیدانستم باید چه کار کنم. دستم را روی شانه اش کشیدم و گفتم: -خدا بهت صبر بده. فقط همین. دستش را به طرف پلاک گردنبندش برد و آن را در دست گرفت و مشت کرد و با صدای آرامی گفت: -واسه آدم زنده عزاداری نمیکنن. از شنیدن حرفش جا خوردم. دستم را روی صورتش کشیدم و گفتم: -نریمان توی قلب ما زنده اس. میترا لبخند زد و گفت: -آخرین حرفهاش رو خوب یادمه. فقط نگاهش میکردم. میترا خندید و گفت: -گوشواره هام قشنگه؟ هدیه ی نریمانِ! از اینکه سکوتش را با دیدن من شکست احساس خوبی داشتم اما این احساس خوب توان مقابله با مصیبت وارد شده را نداشت. لبخندزنان گفتم: -آره قربونت برم. خیلی! -هرکسی رو که دوستش دارم ؛ از دست میدم. دیگه نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم. -این چه حرفیه؟ -مهرداد ؛ نازی جان ؛ نریمان... با چشمهای بی رمقش نگاهم کرد و گفت: -دیروز شنیدم که مادرم پشت تلفن به یکی میگفت ؛ آخه من با این دختر سیاه بخت چیکار کنم!! دلم از خانواده اش میگرفت که در سخت ترین شرایط ؛ پشتش را خالی میکردند و هیچ گونه درکی از او و شرایطش نداشتند. بدون هیچ دلیل خاصی ؛ میترا شروع به خندیدن کرد‌. دستم را روی بازویش کشیدم و گفتم: -به چی میخندی؟ -به لالایی های نریمان! افتضاح میخونه! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. به سرعت از اتاق خارج شدم و به طرف دستشویی رفتم. شیر آب را باز کردم و چند مشت آب روی صورتم پاشیدم. بغضم شکست و اشکهایم جاری شدند‌. کنار روشویی نشستم و هق هق های بلندی سر دادم. بوی بوگیر پرتقالی دستشویی در مشامم پیچید. چشم هایم را بستم و زیرلب گفتم: -خدایا صبر بده ؛ خدایا تو که از دلش خبر داری... چرا مدام داغ به دلش میذاری؟ چرا ؟ تو که توانایی! تو که برات کاری نداره! وجودت و معجزه ات رو نشون بده. از دستشویی که بیرون آمدم ، چیزی در مغزم میچرخید که نمیدانستم دلیل اصلی اش چیست! مثل یک آژیر در مغزم عمل میکرد و هر لحظه بی تاب ترم میکرد. به طرف اتاق برگشتم. میترا هنوز هم همانجا نشسته بود و به طرف دیوار روبرو نگاه میکرد. با دیدن من گفت: -گرسنمه! -پاشو بریم تو آشپزخونه. مادرت کتلت درست کرده. -کتلت دوست ندارم. -خیله خب ؛ برات یه چیز دیگه میپزم. چی دوست داری؟ -آش -باشه درست میکنم عزیزم. من میرم توی آشپزخونه. -نه! نرو...بمون! من از ترس میمیرم.
  8. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    گنگ بود. انگار هنوز هم درست نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. وسایل را جمع کردم و در آخر شارژر موبایل هایمان را در کیفم انداختم و از خانه خارج شدم. نریمان پشت سرم می آمد و وسایل را همراه خودش می آورد. میخواست پشت فرمان بشیند؛ که گفتم: -من رانندگی میکنم. تو کنارم بشین‌. بدون هیچ حرفی پذیرفت. مسیر را در سکوت میرفتیم. دلم میخواست نریمان حرفی بزند تا حداقل از سلامتش باخبر شوم. اما جرات نمیکردم تا سر صحبت را باز کنم. نگاهم را به جاده دوخته بودم ؛ ناگهان نریمان با صدای ضعیفی گفت: -تا وقتی که بود ، قدرشو نمیدونستم. چقدر برای من و زندگیم تلاش کرده بود. سکوت کردم. ادامه داد: -پسرا تا وقتی بچه ان با پدرشون میرن خرید. میرن واسه عید، یه دست کت و شلوار با کفشهای نو و شیک میخرن. اما من همیشه تنها بودم. همیشه‌...هرکاری میکرد تا این جای خالی رو حس نکنم اما مگه میشد؟ وقتی کار بدی میکردم ، همیشه میگفت تو مرد نیستی که! مرد بابات بود و بس! منم تو عالم بچگی فکر میکردم که واقعا دیگه بین مردا حساب نمیام و دیگه پسر نیستم ؛ اونقدر گریه زاری میکردم که جای اینکه بگه: باشه بابا تو مردی ؛ میومد میگرفتم زیر باد کتک! البته اگه الان ازش میپرسیدی حتما میگفت که هیچ وقت دست رو من بلند نکرده! لبخند زدم و گفتم: -من با پدرم خیلی فاصله داشتم. هیچ وقت نشد بشینیم باهم صحبت کنیم. اما تا دلت بخواد منو کتک زده! توی دوران ما روش تربیتی بچه ها کتک بود. تا میخواست تنبیه ام کنه ، مهرداد یهو میپرید وسط ؛ خیلی وقتها الکی به جای من کتک خورد. نریمان نگاهم کرد و گفت: -اما من کتک هاشو دوست داشتم. -ولی من کتک هاشو دوست نداشتم‌. چون جای اینکه آدمم کنه و منو به راه راست هدایت کنه ، فقط منو از پدرم متنفر کرد. -کاش بازم منو میزد. -خدا رحمتشون کنه‌. -راست میگی؟ نمیتوانستم نگاهش کنم‌. همانطور که جلویم را نگاه میکردم ؛ گفتم: -این اتفاق واسه ی هممون میفته‌. بی مقدمه گفت: -میدیدمت دست و پامو گم میکردم. خیلی حس عجیبی بود میترا‌. تا بحال این حسُ نداشتم. دلم میخواست مدام ببینمت. دلم میخواست نگهت دارم گوشه ی دلم. عاشق شده بودم. عاشق تو. -منم عاشقت بودم. خیلی. نریمان به طرف پنجره نگاه کرد و گفت: -وقتی ازدواج کردی... وسط حرفش پریدم و گفتم: -هیس! فقط به الان فکر کن که کنار توام. -نگام کن. -دارم رانندگی میکنم. نمیتونم عزیزم. -یه لحظه. چند ثانیه نگاهش کردم و دوباره به جاده چشم دوختم. -این نگاه باعث شد که دیگه برنگردم پیش مادرم. تو این شهر بی در و پیکر بمونم و روزامو شب کنم. فقط با این خیال که نزدیک تو نفس میکشم. -دورت بگردم عزیزدلم. هیچ کس اندازه ی تو منو دوست نداره. -میترا... -جان دلم؟ -من دیگه بی کس شدم. هیچ کسی رو ندارم. -تو منو داری. من هنوزم زنده ام و تنها دلیل بودنم خودتی. -کاش عمر منم تموم میشد. -نریمان‌. خواهش میکنم اینقدر ضعیف نباش. -کاش معجزه بشه و دوباره برگرده. -من کنارتم عزیزم. -توام میری شایدم من زودتر برم. -ما حالا حالاها کنار همیم. فکرای الکی نکن. -چقدر به اطمینانی که توی صدات هست احتیاج دارم. لبخندزنان گفتم: -مطمئن باش. ما کنار همیم تا آخرش. -آخرش کجاست؟ -تا آخرین روز دنیا. -ما که تا آخرین روز دنیا زنده نیستیم. -تا هرجایی که زنده ام باتوام. خب؟ -میترا. -جانم؟ -دروغ که نمیگی؟ -چرا باید دروغ بگم؟ تو شوهرمی ؛ همراهمی ؛ عزیزمی...پس اگه باتو نباشم ، با کی باشم؟ -دوست دارم فقط حرف بزنی تا برسیم. -که بعد بهم بگی وراج؟ نریمان سکوت کرد. بین راه برای خوردن غذا و استراحت ایستادیم. به پدر و مادرم تلفن کردم و مرگ نازی جان را خبر دادم. آنها هم گفتند که تا یک ساعت دیگر حرکت میکنند تا به اصفهان بیایند. نریمان حال خوشی نداشت اما بهتر شده بود. •نریمان هرگز چنین روزی را تصور نمیکردم. هوا به شدت سرد بود. زیر تابوتش را گرفته بودم. عمو ها و عمه ها و خاله ها و دایی ها آمده بودند. در دلم چیزی میجوشید. انگار میترسیدم تنش را به این خاک و زمین سرد بسپارم. میترا گریه میکرد. تمام مدت نگاهش میکردم. تنها امید باقی مانده ی من در تمام این زندگی بود. دلم برای نازی جان آتش گرفته بود. گمان میکردم که این گونه مردن ؛ سزاوار او و پاکی اش نبود. آبگرمکن خانه اش منفجر شده بود و مادر پاک و زیبای من در آتش سوخته بود و جان باخته بود. میترا بعد از فهمیدن موضوع ؛ مدام عذاب وجدان داشت. میگفت که نازی جان بارها به او گفته بود که آبگرمکن خانه اش خراب است. حالا ماجرا برعکس شده بود و جای اینکه میترا مرا آرام کند ؛ این من بودم که باید او را آرام میکردم. زنان فامیل را میدیدم که به طرف میترا میرفتند و هم تبریک میگفتند و هم تسلیت! تبریک برای ازدواجمان و تسلیت برای مصیبتی که دیده بودیم. سر درد های میترا تشدید شده بود و قلب درد های من چند برابر! •میترا بعد از مراسم خاکسپاری نازی جان ، به هتل برگشتیم.هوا رو به تاریکی میرفت. اقوام به شدت اصرار داشتند که این مدت را در خانه ی یکی از آنها بمانیم. اما نریمان مصرانه بر این باور بود که در حضور دیگران نمیتواند راحت باشد و برای مادرش سوگواری کند. روی تخت نشسته بودم و گیره هایم را از سرم در می آوردم. نریمان هم کنارم دراز کشیده بود. -دلم براش تنگ شده. در حالیکه آخرین گیره را از بین موهایم بیرون میکشیدم ؛ گفتم: -میدونم. اما با خواستِ خدا نمیشه جنگید. -دلم میخواست زودتر از اون برم ، تا این روزا رو نبینم. -این حرفها رو که میزنی دلم میگیره. نگو لطفا. -میترا...زمین سرد بود. خاک سرد بود. -نریمان؟ واقعا از تو بعیده این حرفها! نریمان چشمهایش را بست. از جایم بلند شدم و از روی میز ، کیفم را برداشتم و کیسه ی قرص های نریمان را درآوردم. لیوانی پر از آب کردم و با دو عدد قرص به طرف نریمان رفتم و گفتم: -پاشو قرصاتُ بخور. -حوصله ندارم ؛ بذارشون کنار. -حوصله ندارم یعنی چی؟ -میترا...لطفا! -آخه با کی لج میکنی؟‌با خودت یا با من؟ نریمان روی تخت نشست و گفت: -مواظب خودم باشم که چی؟ حتی معلوم نیست فردا زنده ام یا نه! حتی معلوم نیست داشته باشمت یا نه. -تو حالا حالا ها منو داری. خیالت راحت. نریمان قرصها را گرفت و خورد. -ناهار خوب بود؟ -من که چیزی از گلوم پایین نمیرفت. اصلا نفهمیدم چی بود. -دلم نمیخواست چیزی تو مراسم مامان کم باشه. -نبود. من حواسم به همه چیز بود. -حس میکنم ناهار خوب نبوده. -همه خوردن. به خودم و خودت نگاه نکن که اشتها نداشتیم. نریمان موبایلش را برداشت و گفت: -نرگس پیام داده. با تعجب گفتم: -نرگس؟ چی گفته؟ -نریمان جان سلام. از مهتا خبر فوت مادرت رو شنیدم. از ته قلبم ناراحت شدم. امیدوارم روحشون قرین رحمت باشه. مواظب خودت و میترا باش. -عزیزم. بهش جواب بده. تموم کن دلخوریا رو. -معلومه که جواب میدم. روی تخت دراز کشیدم. نریمان چراغ هارا خاموش کرد و گفت: -غروب عجیبیه. مگه نه؟ -عجیب؟ -دلم میخواد سیگار بکشم. باتعجب گفتم: -سیگار؟ تو که سیگار نمیکشی! -دوست دارم امشب امتحان کنم. رویش را به طرفم برگرداند و گفت: -تو دلت نمیخواد سیگار بکشی؟ -نه! -خوبه! خوشم نمیاد سیگار بکشی. -تو حالت خوبه نریمان؟ نریمان خندید و رو به من گفت: -دلت نمیخواست اولین سفر زندگیمون این شکلی باشه. مگه نه؟ -همیشه ما انتخاب نمیکنیم. -گرسنمه ولی غذا نمیخوام. میای بغلم؟ فهمیدم که ورق برگشته و نریمان دوباره حالت عادی خود را از دست داده. از روی تخت بلند شدم و به طرفش رفتم. تعادل نداشت و روی پایش بند نبود. کمکش کردم که روی تخت بشیند. -نریمان خوبی؟ -میخوام بخوابم. -میخوای بریم دکتر؟ -میترا...نصف تنمو حس نمیکنم. -میریم بیمارستان. پاشو. -نه! خواهش میکنم. میخوام بخوابم. توام بیا پیشم. با نگرانی گفتم: -توروخدا نریمان! اینجوری نکن بامن! از نگرانی روانی میشما. نریمان لبخند نیمه جانی زد و روی تخت دراز کشید و دستهایش را باز کرد و گفت: -بیا بغلم. بیا. خودم را در آغوشش جا دادم. نگاهم میکرد. انگشتانم را روی گونه اش گذاشتم و گفتم: -طاقت بیار. میدونم مصیبت کمی نیست اما خواهش میکنم! بخاطر منم که شده طاقت بیار. سرم را بوسید و گفت: -من آرومم.
  9. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    نریمان صدایش را بالا برد و گفت: -میشه بگی از چی؟ از ونگ و ونگ بچه؟ از نگهداشتن و بزرگ کردنش؟ نخیر عزیزم. هنوز چیز زیادی از زندگی مشترک ما نگذشته! وقتی نمیدونم مادر بچه موندنی هست یا نه ؛ نه خودمُ ، نه تورو و نه یه بچه ی بی گناه رو بدبخت نمیکنم. با تعجب گفتم: -چی داری میگی؟ نمیدونی من موندنی ام یا نه؟ نریمان سکوت کرد. ادامه دادم: -جواب منو بده! تو شک داری؟ نریمان جلو آمد و گفت: -فراموشش کن. -فراموش کنم؟ وایسا ببینم ؛ تو منو چجور شناختی؟ -گفتم فراموشش کن ؛ نباید میگفتم. به طرف در رفتم و آنرا محکم بهم کوبیدم و آنرا قفل کردم. نریمان به در کوبید و گفت: -درُ باز کن. باید حرف بزنیم. -ولم کن. تنهام بذار. -میترا...عزیزم! -من عزیزِ تو نیستم! نمیخوام صداتُ بشنوم. نریمان صدایش را بالا برد: -بچه بازی! بچه بازی! آخه تو بچه میخوای؟ خودت هنوز بچه ای! گوش هایم را با دستهایم گرفتم. در دلم میگفتم: این بود آن مردِ رویایی؟ آن مردی که میفهمد ، درک میکند ، باور دارد؟ انگار کاخ آرزوهایم خراب شده بود. پنجره را باز کردم و به کوچه نگاهی انداختم ؛ یاد آن شبی افتادم که در همین اتاق بودم و میثم در کوچه ایستاده بود و باعث ترس من شده بود و در نهایت با سنگ ، شیشه ی پنجره را شکست. نگران بودم ، حس و حال خوبی نداشتم. حس دختر بچه ای را داشتم که مورد خشم پدر و مادرش قرار گرفته است ؛ آخر نریمان برای من ، حکم همه چیز و همه کس را داشت. تشویش وجودم را فرا گرفته بود ؛ انگار از وقوع چیزی یا اتفاقی میترسیدم. اما نمیدانستم چه! ناگهان تلفن خانه زنگ خورد. چهار ستون بدنم لرزید. ناخود آگاه از جایم بلند شدم و در اتاق را باز کردم. نریمان گنگ بود. گوشی تلفن کنار گوشش بود. با دیدن من ، تلفن را به سمتم گرفت و با لکنت گفت: -چ...چی.. می...چی میگه؟ قلبم مملو از اضطراب شد ؛ جلو رفتم و با دست لرزان تلفن را گرفتم. -بله؟ -الو؟ خانم؟ -بفرمایید. -سعادتی هستم ؛ همسایه خانم نمیرانیان ؛ اصفهان. قلبم به شدت میکوبید و دستم به وضوح میلرزید. -بله ؛ بفرمایید. -ببخشید این خبرُ میدم.من دلم نمیخواد واقعا... عصبی شدم ؛ به نریمان نگاهی انداختم ؛ سرش را روی میز آشپزخانه گذاشته بود و دستش را روی قلبش فشار میداد. فریاد زدم: -چرا درست حرف نمیزنید؟ چه اتفاقی افتاده؟ -راستش منزل خانم نمیرانیان آتش گرفته. -چی؟ چی شده؟ -متاسفم. تسلیت میگم. خودتون رو برسونید. گوشی تلفن از دستم افتاد. به نریمان نگاه میکردم. اشک هایم پایین آمدند. یاد مکالمه ی آخرمان افتادم. یاد سفارش هایش افتادم. هق هق هایم صدای بلندتری به خودشان گرفتند. به طرف نریمان رفتم. در آغوش گرفتمش ؛ هیچ حسی نداشت. هیچ واکنشی نشان نداد. -نریمان...نازی جان رفته... نریمان مرا از خودش جدا کرد و گفت: -دروغ میگن. چشمهایم را پاک کردم و گفتم: -باید بریم اصفهان. مادرت... نریمان لبخند زد و گفت: -آره میریم اصفهان ؛ خودمون با چشمای خودمون میبینیم که سالمه. جا خوردم. فهمیدم که شوکه شده است. دوباره در آغوش گرفتمش و با گریه گفتم: -متاسفم...خیلی متاسفم...خیلی دوستش داشتم. نریمان مرا از خودش جدا کرد و به عقب هل داد و با غیظ گفت: -غلط کردی که متاسفی! برای چی متاسفی؟ بهت زده نگاهش کردم.آرام گفتم: -از دستش دادیم. چرا نمیفهمی؟ وقت تلفی نکن ، باید بریم اصفهان. با خشم جلو آمد و بدون مقدمه سیلی محکمی نثارم کرد. باور نمیکردم ؛ این لحظه را باور نمیکردم ؛ این نریمان را باور نمیکردم. نریمانی که دستش را روی میترا بلند میکند را نمیشناختم. نمیدانستم باید چه کار بکنم. پاهایم شل شدند. زانو هایم خم شدند. ناله ی خفیفی سر دادم و زار زدم. نریمان هم به گریه افتاد و روی زمین نشست. دستم را روی صورتم گرفتم. صورتم داغ کرده بود. هیچ وقت این لحظات را تصور نمیکردم و در همان لحظه هم باور نمیکردم که این لحظات حقیقت داشته باشند. دلم میخواست تمامش یک کابوس زشت باشد. به نریمان نگاه کردم. به بدترین شکل ممکن گریه میکرد. سرم را روی زمین گذاشتم و زیر لب گفتم: -خدایا کمکمون کن. نریمان از جایش بلند شد و به طرف اتاق خواب رفت. هنوز گیج بودم. هنوز متوجه اتفاقی که افتاده است ، نبودم. -من میرم بنزین بزنم. وسایلُ جمع کن. -چه وسایلی؟ -هرچی که لازمه.میریم اصفهان. سرم را تکان دادم. نریمان هنوز اشک میریخت. از روی زمین بلند شدم و گفتم: -مواظب خودت باش. نریمان نگاهم کرد. جلو آمد و همان جایی را که سیلی زده بود ؛ بوسید. احساس سوزش خفیفی در صورتم داشتم. چشمهایم را بستم و‌گفتم: -آخ...برو عقب. سرش را زیر انداخت و گفت: -ببخشید و از خانه بیرون رفت. به طرف اتاق رفتم. روی صندلی نشستم. خودم را در آینه ی میز توالت میدیدم. اشکهایم پایین می آمدند‌. زیر لب فاتحه خواندم. پنبه ای برداشتم و ته مانده ی آرایشم را پاک کردم‌. حرفهای نازی جان را به خاطر می آوردم. چمدان را از زیر تخت بیرون کشیدم و هر چه لباس مشکی داشتیم داخل چمدان ریختم. پنجره ها را بستم و پرده های خانه را کشیدم ؛ مانتوی مشکی ام را پوشیدم ؛ همانطور که دکمه هایم را میبستم ، خدا را صدا میکردم و کمک میخواستم. به آشپزخانه رفتم و غذای ظهر را در ظرف دیگری ریختم و همراه چند قرص نان و آب در سبد مسافرتی جا دادم. قرص های نریمان را برداشتم و آنها را در کیفم گذاشتم. شال سیاهم را روی سرم انداختم و در چمدان را بستم. منتظر شدم تا نریمان برسد. به خودم میگفتم: -نگاه کن! ببین چقدر ساده و بی مقدمه آدمها تمام میشوند. قصه ی زندگی ها به سر میرسد و همه چیز به چند قطره اشک و چند روز ماتم ختم میشود. سرم را میان دستهایم گرفتم. در دلم گفتم: -نازی جان دوستت داشتم. خیلی...چون اگه تو نبودی ، هیچ وقت نریمان رو نداشتم. نازی جان دوستت داشتم. چون از مادرم مهربون تر بودی. حقیقتا باور کردنی نبود. دلم میخواست سنگی به شیشه ای کوبیده شود و از خواب بپرم و بفهمم که تمام اتفاقات امروز خواب و خیالی بیش نبوده‌. شیر گاز را بستم و چند بار آن را چک کردم تا مطمئن شوم. نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. نازی جان فوت شده بود و دیگر کاری از دست هیچ کس برنمی آمد. اما ترس هایم تازه شروع شدند. تکیه گاه اصلی نریمان در زندگی ، تنها همین مادر بود. او وابستگی شدیدی به مادرش داشت و اکنون نمیدانستم چگونه با این مسئله کنار خواهد آمد. زنگ تلفن به صدا درآمد. رعشه به جانم افتاد. دیگر از صدای این تلفن لعنتی متنفر بودم. -بله؟ -سلام! سلام!میت میت خانم. -سلام -چطوری؟ نریمان خوبه؟ -نه...بعدا زنگ میزنم‌. -چی شده میترا؟ -مادر نریمان فوت شده. -وای! شوخیت گرفته تو؟ -مهتا الان لحنم شبیه مواقعیه که شوخی میکنم؟ -نه! -پس چی میگی؟ -تسلیت میگم. نریمان چطوره؟ -افتضاح...رفته بنزین بزنه و برگرده. -میخواین برین اصفهان؟ -آره دیگه. -بازم تسلیت میگم میترا. میخواین ماهم بیایم؟ -نه عزیزم. راحت باشید. لازم نیست بیایید. خودتونُ توی دردسر میندازین. -خیلی ناراحت شدم. اشکی که از روی گونه ام سر خورد را پاک کردم و گفتم: -اصلا باورم نمیشه. کاش همش خواب باشه. من با این خبر کنار نیومدم هنوز! چه برسه به نریمان. -کاش نمیذاشتی تنها بره. -باید وسایلُ جمع میکردم. -چند ساعت توی راهید؟ -۴ یا ۵ ساعت. -نذاری نریمان رانندگی کنه ها. -حواسم هست. اما چیکار کنم؟ نریمان مشکل قلبی داره. این چند وقته هم مدام تپش قلب و درد داشته. خیلی نگرانشم. فقط ۳۰% قلبش کار میکنه. میترسم کار دستمون بده‌. -قربونت برم. فکر بد نکن. حسابی مواظبش باش. الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نیاز داره. مهتا همچنان ناراحتی خودش را ابراز میکرد که صدای چرخیدن کلید در قفل در فضارا پر کرد. -مهتا ؛ نریمان اومد. بعدا صحبت میکنیم. بدون خداحافظی قطع کردم و به طرف در رفتم. -بنزین زدی؟ سرش را تکان داد و گفت: -میخوام یه بار دیگه زنگ بزنم به سعادتی. شاید الکی گفته. بغضم شکست. به طرف اتاق خواب رفتم و با صدای بلند گریه کردم. نریمان تلفن را برداشت و به اتاق خواب آمد و گفت: -بیا...شماره اشو بگیر برام. با گریه گفتم: تورو خدا بشین نریمان. باید باهم حرف بزنیم. نریمان لبخند زد و گفت: -باز میخوای درمورد بچه حرف بزنی؟ فهمیدم که هوش و حواس نریمان اصلا سرجایش نیست. شوکه شده بود. تلفن را از دستم قاپید و گفت: -اصلا چرا به سعادتی زنگ بزنیم؟ به موبایل مامانم زنگ میزنیم. نگاهش میکردم و اشک میریختم‌. شماره را گرفت. -گریه نکن میترا! الان جواب میده. گوشی تلفن را از کنار گوشش کشیدم و گفتم: -توروخدا نریمان. توروخدا آروم باش. -من آرومم بخدا. -این کارا چیه میکنی؟ وقتُ تلف نکن عزیزم. باید بریم. -تو با من قهری میترا؟ آره؟ -نه نیستم. -چرا قهری! چون زدم توی گوشت! من خیلی نامردم. خیلی! مگه نه؟ اشکهایم را پاک کردم و گفتم: -اشکال نداره. فکرش رو نکن. ناگهان با دستش به صورت خودش سیلی زد و گفت: -حالا میبخشی. با گریه گفتم: جانِ میترا نکن این کارو! گفتم جان میترا... نریمان به گریه افتاد. خودش را در آغوشم جا داد و گفت: -تو که جایی نمیری نه؟ -نه نمیرم. -باید بهم قول بدی. موهایش را نوازش کردم و گفتم: -هیچ جا نمیرم. کنارتم. -اما مامانم رفته. دقیقا شبیه پسربچه های ۵ ساله ای شده بود که گم شده اند و مادر خود را گم کرده اند و به خیالشان دنیا به آخر رسیده است.
  10. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    حتی حرفی از شب بیداری هایش نزده بودم. به طرف آشپزخانه رفتم و دو لیوان روی میز گذاشتم. در درونم چیزی میجوشید که نمیدانستم اسمش خشم است یا هیجان. نریمان به آشپزخانه آمد و روی یکی از صندلی ها نشست و رو به من گفت: -خیلی برام مهمه. ببخشید اگه بد حرف زدم. سرم را تکان دادم و ظرف غذا را روی میز گذاشتم. -امروز یه سیم کارت جدید گرفتم. جعبه اش روی میزه. اگه خواستی شماره اش رو سیو کن تو گوشیت. نریمان ظرف غذا را جلو کشید و گفت: -اگه خواستم؟ شماره ی زنمُ نباید داشته باشم؟ -نمیدونم. از آشپزخانه بیرون رفتم.نریمان صدایم کرد اما اعتنایی نکردم. بدنبالم آمد و گفت: -چرا قهر میکنی؟ مگه من توی این دنیا چند نفرُ دارم؟ فقط نازی جان و تو. نباید مراقب جفتتون باشم؟ دلم نمیخواد سر مسائل مسخره... وسط حرفش پریدم و گفتم: -مسائل مسخره؟ سلامتی تو جزء مسائل مسخره اس؟ اگه برای خودت اینجوره برای من و مادرت نیست. -نمیخوام بیخود نگرانتون کنم ؛ نه تورو ؛ نه نازی جان رو. نترسید حالا حالاها باید تحملم کنید. -تحمل؟ -آره ، تحمل! حالا پاشو بیا ناهارتُ بخور. -من اشتها ندارم. -خیله خب ؛ پس من میزُ جمع میکنم. -برو ناهارتُ بخور نریمان. -من تنهایی نمیتونم غذا بخورم. -اذیت نکن ، این همه سال تنها غذا خوردی. -توی اون همه سال تو شریک زندگی من نبودی. روی تخت نشسته بودم. نمیدانستم دلیل این رفتارم چیست اما چاره ای جز نشان دادنِ حالِ واقعی ام نداشتم. -نریمان. -جان؟ -خواهش میکنم تنهام بذار. من ذهنم درگیره ؛ فکرم درگیره! نریمان جلو آمد و کنارم نشست و گفت: -چی شده میترا؟ با من حرف بزن. -من باتو چه حرفی دارم؟ تو اصلا آدم قبلی نیستی. نریمان مرا به آغوش کشید و گفت: -اِ...حرفهای جدید میزنی! ولی من که میدونم دروغ میگی. -من زندگیمُ دوست ندارم. -میدونم که عاشق زندگیمونی. -نریمان اذیت نکن ؛ جدی حرف میزنم. -منم جدی ام. واقعا فکر کردی باورم میشه که آرامش و زندگیمونُ نمیخوای؟ منو نگاه کن. سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. راست میگفت،زندگی ام را دوست داشتم. -من... -تو چی؟ بامن حرف بزن. خجالت میکشیدم. نمیدانستم چجور باید بگویم. انگشتم را به سمت لبهایم بردم و پوست گوشه ی لبم را کندم. -پوست لبهاتو نکن. بگو میترا ، بگو چته! -من دلم میخواد که... سکوت کردم ؛ نگاهش کردم. -آخه چرا خجالت میکشی؟ من شوهرتم میترا! بگو قربونت برم. -دلم میخواد بچه دار شیم. نریمان نگاهم کرد. انگار که اصلا توقع شنیدن این جمله را نداشت. سکوت کرده بود. -احساس میکنم که به وجود یه بچه نیاز دارم. دلم میخواد مادر بشم. نمیخوام دیر بشه. من بچه هارو دوست دارم. نریمان لبخند زد و گفت: -در مورد این موضوع باید مفصل و جدی حرف بزنیم. چون مسئله ی کوچیکی نیست. -تو دلت نمیخواد پدر بشی؟ -باید فکر کنم. -فکر کردن داره؟ میخوای بچه داشته باشی یا نه؟ -اگه به خودم باشه نه! ولی حالا قضیه فرق داره ؛ تو بچه میخوای. -واقعا دلت نمیخواد بچه داشته باشی؟ -نه. -آخه چرا؟ -زنگوله پای تابوت نمیخوام. -نریمان چی میگی؟ مگه تو چند سالته که این حرفارو میزنی؟ -بریم ناهار بخوریم؟ از روی تخت بلند شدم و گفتم: -من میخوام مادر شم. -میترا حالت خوبه؟چطور تا چند روز قبل نمیخواستی ؛ حالا یهو بچه میخوای؟ اصلا کی بهش فکر کردی؟ -همین امروز. -بعد یه روزه تصمیم گرفتی مادر شی؟ -نریمان.. -میترا جان گوش کن ؛ من از سرکار اومدم و حسابی خسته ام. بیا بریم ناهار بخوریم. بعد از اینکه استراحت کردم ؛ راجع بهش صحبت میکنیم. -طفره میری ؛ یهو قطعی و نقدی بگو نه! -میترا بسه. اه. از اتاق بیرون رفت. با صدای بلند گفتم: -نکنه میترسی؟ نریمان جوابی نداد. بلندتر گفتم: -مگه نمیشنوی صدامو. نریمان به اتاق بازگشت و گفت: -رو مغز من راه نرو. پوزخند زدم و گفتم: -آره! تو میترسی!
  11. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •میترا از خانه بیرون رفتم. باید سیم کارت جدیدی را خریداری میکردم ؛ تا از شر پیام های گاه و بیگاه میثم خلاص شوم. در راه، موبایلم را برداشتم و به نازی جان تلفن زدم. دلم نمیخواست در چشمش ، عروس بی معرفتی ظاهر شوم که حتی با مادر شوهرش تماس نمیگیرد و احوالپرسی نمیکند. او برای من زن با ارزشی بود. برای اینکه میدانستم اگر او نبود ، عشق من هم نبود. نریمان کودکی سختی داشت و مادرش با وجود تمام مشکلات زندگی ، سعی کرده بود او را مقاوم و سر سخت بار بیاورد. نفس عمیقی کشیدم و شماره اش را گرفتم. هنوز دو بوق نخورده بود که جواب داد: -سلام عروس خانم. -سلام. حالتون خوبه نازی جان؟ -یکم درگیرم ولی حالم خوبه. -خداروشکر. -تو چیکار میکنی؟ نریمان خوبه؟ -منم درگیر کارای خونه ام همش ؛ نریمان هم خوبه ؛ یعنی راستش... -راستش چی؟ -نمیدونم خوبه یا نه ؛ انگار قلبش اذیتش میکنه اما حرفی نمیزنه‌. -ای وای! میترا گوش کن ؛ راجع به قلب نریمان که میدونی. نذاری سهل انگاری کنه. -خیالتون راحت. -میترا این پسر اصلا فکر خودش نیست ؛ تا خودشُ به کشتن نده راضی نمیشه. تورو خدا حواست بهش باشه. داروهاشُ بخوره. به حرف دکتر گوش بده. کمتر کار کنه. -بخدا من بهش میگم اما گوش نمیده که. -نگرانم کردی میترا. -نگران نباشید من حواسم بهش هست. قول میدم بهتون. -اگه دیدی لازمه من باشم بهم زنگ بزن تا بیام. -گمون نمیکنم. ولی چشم. هر چیزی شد خبر میدم. -همه ی دارایی من ، شما دوتایید. توروخدا مواظب خودتون باشید. -چشم. -میترا جون ؛ تعمیرکار اومده برای درست کردن آبگرمکن خونه. من باید برم. بهت زنگ میزنم. بعد از اینکه دوباره تاکید کرد که مواظب نریمان باشم. خداحافظی کردیم. واقعا نمیدانستم وضعیت کنونی زندگی ام را چگونه توصیف کنم. هر چند که در آرامش نسبی ای بودم اما آنقدر از وقوع اتفاقاتی در آینده میترسیدم که رنگ این آرامش را برایم لکه دار میکرد. دلشوره داشتم اما نمیدانستم برای چه چیزی یا چه کسی. تصمیمات جدیدی برای زندگی ام گرفته بودم و فکر میکردم این تصمیمات میتواند رنگ تازه ای به زندگی ام ببخشد. دلم میخواست مادر شوم. احساس میکردم که دوست ندارم بیش از این با فرزندم فاصله ی سنی داشته باشم. میترسیدم دیر شود و کار از کار بگذرد. خودم را انسان درستکار و خوبی نمیدانستم. احساس میکردم که در طول زندگی ام خطاهای گوناگون و زیادی را انجام داده ام که بواسطه ی آنها ، نمیتوانم اسم خودم را یک انسان خوب بگذارم. بی دلیل عذاب وجدان داشتم. انگار در خیابان ایستاده بودم و این زمین بود که تکان میخورد و مرا جلو میبرد. انگار که مادر شدن ؛ آرزو و اشتیاقی بود که هیچ وقت به اندازه ی همین لحظه ، طلبش نمیکردم. همان موقع خانمی را دیدم که از کنارم رد شد و دست دختر بچه ی کوچکی را گرفته بود. دخترک دامن گلداری به پا داشت و تاپ سفیدی به تن داشت و موهای فرفری اش را روی شانه هایش ریخته بود. انگار ۴ یا ۵ سال داشت. چند لحظه متصور آینده ای شدم که در آن نقش یک مادر را بر عهده دارم. فکرش هم دلم را مملو از عشق و شادی میکرد. هنوز در فکر بودم که دیدن تابلوی موبایل فروشی مرا از خیالات بیرون کشید. شماره ای را انتخاب کردم و آن را خریدم. تمام مسیر بازگشت به سمت خانه را با فکر مادر بودن و فرزند داشتن طی کردم. مثل یک جرقه ی تازه ای بود که در ذهنم خورده بود. وقتی به خانه رسیدم ؛ لباسهایم را عوض کردم و سریعا به آشپزخانه رفتم تا برای ناهار یک غذای حاضری آماده کنم. مقداری سوسیس و گوجه سرخ کردم و آنها را در ظرفی ریختم و روی آنها سیب زمینی ریختم و همراه پنیر پیتزا در فر گذاشتم‌. ساعت را نگاه کردم. وقت زیادی نداشتم. روی صندلی آشپزخانه نشستم‌. با خود گفتم: -اونقدر عاقل و باشعور هستم که الگوی یه بچه باشم؟ اونقدر قدرتمند هستم که از یه موجود زنده مقابل همه کس و همه چیز محافظت کنم؟ اونقدر علم دارم که به سوالای بچه ام جواب بدم؟ من آمادگی مادر شدن رو دارم؟ من زن کاملی هستم یا نقص ها و ایراداتم باعث خجالت فرزندم میشه؟ هزاران سوال و جواب در ذهنم طرح شده بود. بوی خوب غذا در خانه پیچیده بود. نریمان با کمی تاخیر رسید. تا آمدنش مجبور شدم دو بار دیگر غذا را گرم کنم. آشفته بود. تا وارد خانه شد ، گفتم: -خسته نباشی عزیزم. -سلام. مرسی جوابش خشک و رسمی بود. -دیر اومدی. -کار داشتم. با لبخند ساختگی گفتم: -چیزی شده؟ -میترا! میشه هر چیزی میشه زنگ نزنی به نازی جان؟ گزارش ندی؟ بابا اون طاقت نداره. -یعنی نباید بهش میگفتم؟ -نه! مگه من چمه؟ چیزیم نشده.فقط یکم تپش قلبم بالا رفته بود. اون بیچاره با یه ترس و لرزی به من زنگ زد که نگو! گفتم الان سکته میکنه پشت تلفن! -اینجوریم نگفتم دیگه! پیاز داغشو زیاد نکردم!فقط گفتم... -خیله خب. دیگه حرفشو نزن. از اتاق بیرون رفتم. گمان نمیکردم که چیز عجیبی گفته باشم.
  12. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    سرم را تکان دادم و گفتم: -آخه آدم تا چه حد میتونه بی معرفت باشه؟ اون دوست صمیمیِ من بود. -میدونم. -واقعا حق دارم اگه نبخشمش. از هرکسی توقع داشتم جز میترا. -میترا هم گناهی نداره. -نریمان دوست نداره ما رفت و آمد کنیم. -این چه حرفیه؟‌چرا از خودت حرف در میاری؟ -خب اگه اینطور نبود حداقل حالمو میپرسیدن. انگار نریمان میترسه. -از چی بترسه آخه؟ -چه میدونم! انگار فکر میکنه اگر باهم رابطه داشته باشیم ؛ ما میترا و میثمُ بهم میرسونیم باز! -دوباره فکرای مسخره کردی؟ زیر سوپ را خاموش کردم و رو به مهتا گفتم: -چه خبر؟ ملیکا خوبه؟ -تعریفی نیست. -چرا؟ چیزی شده؟ مهتا لبخند زد و موضوع را عوض کرد: -چقدر دلم از اون رنگینک های خوشمزه ای میخواد که قبلا درست میکردی. نگاهش کردم و گفتم: -بحثُ عوض نکن. جواب منو بده. -آخه چیزی نیست. -منم نامحرم شدم پس. ناراحت شدم. خودم را به کارهای آشپزخانه مشغول کردم که مهتا جلو آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: -رابطه اش با فرید خراب شده. الان فکر میکنه دنیا به آخر رسیده. هر چی ام باهاش حرف میزنی انگار که نه انگار! -مرده شور همه مردا رو باهم ببرن. -اینجوری نگو‌. -غیر از اینه که همشون فقط باعث بدبختی و رنج ما زنان؟ -آره ، غیر از اینه! گویا اصلا اعصاب نداری. سرم را پایین انداختم و گفتم: -دلم به حال خودمون میسوزه. مهتا لیوانی را پر از آب کرد و گفت: -بیا یکم آب بخور. تو که انقدر عصبی و کم طاقت نبودی. لیوان را گرفتم و چند جرعه نوشیدم. -دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم. -چرا؟ -گفت دور بچه رو یه خط قرمز بکش. -جدی میگی؟ -آره. این از یه طرف ؛ بدهی ها از یه طرف ؛ دوست و رفیقای نیمه راهم از یه طرف دیگه...معلومه که عصبی و مریض میشم. -جنبه های خوب زندگیتُ ببین. -جنبه های خوب؟ همش نکبته! -زبونتُ گاز بگیر. -میدونی مدام به چی فکر میکنم؟ به اینکه اگر با آدم دیگه ای ازدواج میکردم، بازم انقدر بدبخت بودم یا نه. -تو الانم بدبخت نیستی... وسط حرفش پریدم و گفتم: -بخدا گوشم پر از این حرفهاست! اگه میخوای همین حرفارو تکرار کنی اصلا حرف نزن! مهتا به کابینت تکیه داد و گفت: -مهمونی دوره ایمون خیلی وقته برگزار نشده ها! این هفته قرارشو میذاریم. -من دستم خالیه مهتا ؛ بیخیال توروخدا! -خونه ی شما که نیست. یا خونه ما یا میترا. وقتشه این دلخوریا تموم شه. -نه همین وضع بهتره. نریمانم راحت تره. -از نریمان توی ذهنت یه دیو ساختی ؛ بابا جان یادت رفته؟ نریمان دوست صمیمی ما بود. همیشه کنار ما بود. اخلاقش ، رفتارش ، شعورش بین همه ی ما تک بود. -دستت درد نکنه یعنی ما بیشعور بودیم فقط نریمان عقل و شعور داشت. -نه منظورم این نیست. -توام با همونا توی یه تیمی بدبخت. -درست حرف بزن نرگس. -تو نمیخواد به فکر روابط من و میترا باشی‌. میترا واسه من مرد! توام اگه زیادی پاپیچ من بشی ؛ توام خلاصی! مهتا با غیظ از آشپزخانه بیرون رفت. دنبالش راه افتادم. کیفش را برداشت و روسری اش را به سر انداخت و گفت: -تو واقعا خل شدی نرگس. به طرف در رفت. -آره من خل شدم. فقط تو و میترا و نریمان سالم هستین! اصلا اومدی اینجا چیکار؟ اومدی یادم بندازی بدبختیامو؟ من نمیخوام شماها یاد من بیفتین. برید به زندگیای کثیفتون برسید! مهتا از خانه بیرون رفت و در را محکم بست. بعد از اینکه کمی آرام شدم ؛ عذاب وجدان به قلبم هجوم آورد. اما دیگر کار از کار گذشته بود. •مهتا گریه کنان به سمت خانه میدویدم. از سادگی خودم بدم می آمد. از اینکه برای جوش خوردنِ دوباره ی روابط قدیمی و دوستانه ی میترا و نرگس تلاش کرده بودم ، احساس بدی داشتم.انگار که در این دنیا ، فقط باید حرفهای طرف مقابلت را تایید کنی تا به چشمش خوب و قابل پذیرش بیایی. اما کافیست یکبار در جبهه ی مخالف حاضر شوی ؛ آن روز است که تمام آن یاران و قسم خوردگانت، شمشیر را از رو میبندند که تورا نابود کنند و زنده زنده ببلعند. نمیدانستم چرا یکباره همه ی رشته های محبت و دوستی میان ما گسسته شده است. با جدایی میترا و میثم ، رشته های دوستی و الفت میان همه ی ما پاره شد و هیچ چیز روال سابق را به خود نگرفت و همه چیز به شکل عجیب و ناگهانی ای تغییر کرد. دلم میخواست چشمهایم را ببندم ، باز کنم و ببینم که همه چیز مثل روز اولش است. ما در کنار هم هستیم ؛ میترا جدا نشده است و با میثم زندگی عاشقانه ای دارد. روابط نرگس و محسن خوب است و آنها صاحب فرزند خواهند شد و ملیکا مثل دخترهای دبیرستانی عاشق رنگ و لعاب یک مرد به ظاهر هنرمند نشده بود.
  13. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    نریمان از روی تخت بلند شد. چراغ خاموش بود و من او را نمیدیدم اما از صدای تخت متوجه ی بلند شدنش شدم. -من با همچین آدمی زندگی کردم اما دم نزدم. آزار دیدم اما دهنمُ بستم. اون دو سال زندگی مشترک هیچ چیز جز کابوس برام باقی نذاشته. اگر دیدی موقع خیانتش اونقدر داغون شدم فقط به خاطر یه چیز بود! اینکه این همه صبوری و تحمل منو ندید ؛ این همه زجر و عذاب رو ندید. اولش مجبور بودم تحمل کنم چون دوستش داشتم اما از یه جایی به بعد به خودم گفتم آخه تو انسانی یا حیوان؟ چرا به خواسته هاش تن میدی؟ نریمان چراغ را روشن کرد و نگاهِ متعجبش را به چشمانم دوخت. ادامه دادم: -چرا باید دلم بسوزه؟ چرا باید ببخشم؟ تو چه فکری راجع به من میکنی؟ هیچ زنی دلش برای این تنگ نمیشه که باهاش مثل یه ابراز رفتار کنن. من فقط عشق میخواستم. کسی رو میخواستم که رو دردام مرهم بذاره. نریمان، تو بودی که منو به زندگی برگردوندی. من عشق واقعی رو باتو پیدا کردم. اشکهایم روی گونه هایم میریختند. با صدای آرام گفتم: -دیگه باید فهمیده باشی چقدر سختی کشیدم. نریمان مرا در آغوش گرفت و در گوشم آرام گفت: -آروم باش ؛ آروم. خودم پیگیری میکنم. -نه ؛ خطمو عوض میکنم دیگه شرش کم میشه. نمیخوام این ماجرا سر دراز پیدا کنه. -نمیخوام آرامش همسرم بهم بریزه. آرامش تو از همه چی برام مهم تره. -من کنار تو آرومم ؛ از هیچی هم نمیترسم. فقط باش. نریمان مرا بیشتر به خودش چسباند و گفت: -همین از همه چیز مهم تره. تو باید پشتت به من گرم باشه. سرم را تکان دادم. نریمان اشکهایم را پاک کرد و گونه ام را بوسید و گفت: -حالا بریم شام بخوریم؟ لبخند زدم. نریمان از اتاق بیرون رفت و با صدای بلند گفت: -خیلی گشنمه خیلی! زود باش بیا. از اتاق بیرون رفتم و گفتم: -نمیخوام این چیزا رو کسی بدونه. فقط همین‌. نریمان بشقاب هارا روی میز گذاشت و با لبخند گفت: -چه چیزایی؟ تو مگه چیزی گفتی؟ عاشق این اخلاقش بودم. زود میبخشید و در دلش چیزی نگه نمیداشت. هر چند به موضوعاتی که با او مطرح میکردم ، مدت زیادی فکر میکرد و راجع به آنها تصمیم میگرفت اما اصلا به رویت نمی آورد.جلو رفتم و روی صندلی نشستم. شام خوردیم و در مورد چیزهای مختلفی صحبت کردیم و اصلا به رویش نیاورد که چند دقیقه پیش چه چیزهایی شنیده است. •نرگس سرما خورده بودم. پای اجاق گاز ایستاده بودم تا برای خودم سوپ درست کنم که زنگ در خانه به صدا درآمد. منتظر کسی نبودم. در را باز کردم. مهتا بود. تعجب کردم. -از این طرفا...راه گم کردی یا میخوای بری دستشویی؟ مهتا خندید و کفش هایش را درآورد و گفت: -هیچ کدوم! اومدم دوستمو ببینم. لبخند زدم و گفتم: -خوبه که تو هنوز یادته نرگسی هم وجود داشته. مهتا در را بست و گره ی روسری اش را باز کرد و گفت: -این روزا زندگی همه درهم برهمه. -در این حد که حال آدمم نپرسن؟ -منظورت میتراس؟ -اونکه هیچی! خودمم دیگه کاری بهش ندارم. نریمانم اینجوری راحت تره. -اینطوری فکر نکن. -غیر از اینه؟ نریمان از خداشه. -نریمان مرد مهربون و فهمیده ایه ؛ بخاطر یه لحظه قضاوت نکن. -حالا چی بیارم بخوریم؟ -چای داری؟ -الان دم میکنم. -چه بوهای خوبی میاد. -بوی سوپِ. سرما خوردم. -محسن کجاست؟ -دنبال کار و بدبختی. -چرا بدبختی؟ -مگه خبر نداری؟ بدهی بالا آوردیم. البته نه خودمون! باید پول دزدیِ آقا میثمُ بدیم. -چی داری میگی؟ قضیه را برای مهتا توضیح دادم. مهتا با تعجب گفت: -عجب بی شرفیه این میثم! این دوستِ ما بود؟ دشمن هم با آدم این کارُ نمیکنه. سرم را تکان دادم و گفتم: -بیخیال! تورو خدا حرف میترا و آدمهای مربوط بهش رو نزن! مهتا لبخند زد و گفت: -با میترا شمشیرُ از رو بستی ها!
  14. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    بدنبالش دویدم و گفتم: تو که به من شک نداری؟ داری؟ فقط نگاهم کرد. با صدای بلندتری گفتم: -شک داری؟ فقط سرش را تکان داد. -خیله خب ؛ توضیح میدم. -باهاش در ارتباطی؟ -من... وسط حرفم پرید و گفت: -فقط نگو آره ؛ نگو باهاش در ارتباطی! نگو میترا! -عصبانی نباش ؛ توضیح میدم. -فعلا میخوام برم بیرون ؛ بعدا توضیح بده. نریمان در هنگام عصبانیت ، حالت بخصوص خودش را داشت ؛ گوشه گیر میشد و باید در خلوت خودش مسئله را حل و فصل میکرد و اگر سماجت میکردی تا موضوع در همان لحظه حل شود ، عواقب ناگواری در پی داشت. اخلاقش را میدانستم. اما سماجت کردم ، نمیخواستم به من بدگمان شود و نمیخواستم حرمتهای پاک زناشوییِ زندگیمان شکسته شود. -وایسا تا حرف بزنم نریمان. -میترا...گفتم بعدا. -نمیخوام راجع به من فکر بدی کنی. -باشه! نمیکنم. حالا برو. -نریمان ، وایسا. -خیله خب! بگو. -صبح برای اولین بار بهم زنگ زد. چرت و پرت گفت ؛ منم گفتم دیگه زنگ نزن ؛ گفتم زندگیمو دوست دارم ولی به خرجش نرفت ، بازم زنگ زد. تمامش همین بود. -زنگ میزنه چی میگه؟ سرم را پایین انداختم. پوست لبم را جویدم. -چرت و چرت. -چرت و پرت یعنی چی؟‌درست حرف بزن! -ابراز پشیمونی میکنه. نریمان پوزخند زد و کلیدهایش را از روی میز برداشت و به طرف در خانه رفت. صدایش زدم اما جوابی نداد و از خانه خارج شد. نفس عمیقی کشیدم. انگار باید صبر میکردم تا با خودش خلوت کند و بفهمد که در این جریان ، به هیچ وجه مقصر نیستم. دلم میخواست منتظر بمانم تا خودش برگردد ؛ تا درست و منطقی صحبت کنیم ؛ اما انگار دلم و عقلم حرفهایشان متفاوت بود. من نیاز داشتم تا در همین ساعت ، موضوع حل شود ولی نریمان جور دیگری به موضوع نگاه میکرد. آنقدر منتظر ماندم که شب شد. هوا رو به تاریکی رفته بود ؛ گوشی تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد: -بله؟ -سلام ؛ کجایی؟ -مهمه؟ -بله ، مهمه! برگرد خونه. -تو راهم ؛ میام. -منتظرم. تلفن را قطع کردم. به آشپزخانه رفتم و بسته های ناهارمان را گرم کردم و آنها را در ظرف ریختم. به ساعتم نگاه کردم. دلم شور میزد ؛ میخواستم همه چیز را به نریمان بگویم تا خیالش از هر جهت راحت شود. میخواستم بداند که شش دانگ حواسم ، تنها به او و به زندگی مشترکمان است. به اتاق رفتم و با عجله لباسم را عوض کردم و جلوی میز آرایشی نشستم ، رژ لب قرمزم را برداشتم و روی لبهایم کشیدم. انگار این از همان موقعیت هایی بود که ملیکا میگفت باید ناز مردها را کشید. هنوز آرایشم را کامل نکرده بودم که در خانه باز شد و نریمان آمد. از اتاق بیرون رفتم و با لبخند جلو رفتم و گفتم: -سلام عزیزم. نریمان لبخند محوی زد و سلامِ بی جانی گفت. جلوتر رفتم و در آغوش گرفتمش. -عزیزم ، ببخشید اگه ناراحتت کردم. نریمان حرفی نزد و به اتاق خواب رفت. پشت سرش راه افتادم. روی تخت نشست و گفت: -چراغُ خاموش کن ؛ میخوام بخوابم. به حرفش گوش ندادم و کنارش نشستم و گفتم: -الان برای خواب زوده ، شام نخوردی! تازه از اون بدتر ، حتی ناهارم نخوردی! -اشتها ندارم میترا جان. دستم را دور گردنش انداختم و گفتم: -بخدا میخواستم بهت بگم ؛ اما توی موقعیت مناسب تر! نه اینکه تا برسی بپرم جلو و بگم دوباره مزاحم شده. -من مشکلم این نیست. -پس چیه؟ از چی ناراحتی؟ -هیچی! -نریمان ، باهام حرف بزن! مگه من غریبه ام؟ -چون غریبه نیستی ولی باهام مثل غریبه ها رفتار میکنی دارم آتیش میگیرم. -کی گفته من باهات عین غریبه ها رفتار میکنم؟ تو عشق منی ، تو زندگی منی... -میترا ، میترا! من بچه نیستم. -میخوای باور کنم که مشکلت اینه؟ -نه ؛ حق باتوئه! مشکل من یه چیز دیگست! -خب بگو. نریمان سکوت کرد و به طرف دیگری نگاه کرد ؛ سپس با صدای آرام گفت: -میترسم دلتُ نرم کنه ، میترسم ببخشیش. میترسم بخوای برگردی. از جایم بلند شدم ، نریمان گفت: -کجا میری؟ نگاهش کردم و گفتم: -میخوام چراغُ خاموش کنم. -الان برای خواب زوده. -نمیخوام بخوابم یا بذارم تو بخوابی ؛ میخوام باهات حرف بزنم. اما توی روشنایی نمیتونم. دستم را روی کلید برق گذاشتم و آن را خاموش کردم و با صدای آرامی گفتم: -من دوستش داشتم ؛ باهاش ازدواج کردم. فکر میکردم همه چیز خوب و قشنگ پیش میره... قطره ی اشکی از روی گونه ام سر خورد.ادامه دادم: -اما هنوز مدت کمی از زندگی مشترکمون نگذشته بود که فهمیدم شوهرم سالم نیست. فهمیدم اون به نوعی سادیسم و مازوخیسم داره! هم دلش میخواد آدمُ آزار بده ؛ هم دلش میخواد آزار ببینه. به هر شکلی که فکرشُ کنی...روحی ؛ جسمی...اون آزارم میداد ؛ دست خودش نبود! ازش فاصله گرفتم ؛ روابطمون خراب تر از اون چیزی که فکرشو میکردیم شد ؛ خیانت کرد. کمی سکوت کردم. نریمان هم ساکت بود. ادامه دادم: -سادیسم یعنی اینکه تمایل داشته باشی کسی رو آزار بدی ؛ مازوخیسم یعنی تمایل داشته باشی آزارت بدن! پ.ن: بچه ها جاهایی که میخواین منو معرفی کنید ؛ همش اسمم رو غزال یا غزاله مینویسید در کنار اسم رمانم. ولی اسم من غزل جعفری هست نه غزال و غزاله. مرسی از همتون...روز خوبی داشته باشین.
  15. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    به آشپزخانه رفتم و میز صبحانه را جمع کردم ؛ به این فکر کردم ‌که چقدر نریمان خوش خیال است که میز را به هوای زود بیدار شدنِ من جمع نکرده! ناهار درست نکرده بودم. تلفن را برداشتم و به رستوران سر خیابانمان ، سفارش غذا دادم. سردرگم بودم. نمیدانستم که باید چه کار بکنم. حرفهای میثم را با خود مرور میکردم تا بتوانم آنها را شمرده و درست برای نریمان تعریف کنم. اما هنوز حرفم را آماده نکرده بودم که نریمان رسید. از جایم بلند شدم و به استقبالش رفتم. با صدایی لرزان گفتم: -سلام -سلام خانوم خانوما. -کیفت رو بده به من. نریمان کیفش را به سمتم گرفت و گفت: -حالت خوبه؟ لبخند زدم و گفتم: آره خوبم! نریمان در مورد مسائل مختلفی حرف زد و در همان حین ، لباسهایش را عوض میکرد. دستمالی برداشتم و تظاهر به گردگیریِ کتابهای کتابخانه کردم! نریمان از اتاق بیرون آمد و گفت: -چشماتو ببند. دستمال را گوشه ی کتابخانه گذاشتم و چشمهایم را بستم. -حالا چشماتو وا کن. چشمهایم را باز کردم. در دستهای نریمان جعبه ی کوچکی بود. -این چیه؟ -بازش کن. جعبه را گرفتم و آن را باز کردم. در جعبه یک جفت گوشواره به شکل لنگه کفش های پاشنه بلند بود. با دیدن گوشواره ها لبخند زدم و گفتم: -خیلی خوشگلن! خیلی بامزه ان. نریمان جعبه را گرفت و گفت: -بذار درشون بیارم تا ازشون استفاده کنی. حرفی نزدم و موهایم را کنار زدم تا نریمان گوشواره ها را به گوشم بیندازد. -مرسی. واقعا دوستشون دارم. -با مزه بودن ؛ گفتم برات بخرمشون. زنگ در به صدا در آمد. نریمان رو به من گفت: -منتظر کسی بودی؟ -برای ناهار غذا سفارش دادم ؛ احتمالا همونه. نریمان سرش را تکان داد و گفت: -پس تو میز رو بچین تا من غذا رو بگیرم و بیام. سرم را تکان دادم. به طرف آشپزخانه رفتم و بشقاب ها را روی میز گذاشتم ؛ مدام به گوشم دست میزدم تا برآمدگی گوشواره ها را احساس کنم. دوباره موبایلم زنگ خورد. ناگهان تمام حس های خوب و ذوق کودکانه ام خاموش شد. -بله؟ -میترا جان. -میثم ؛ توروخدا زنگ نزن. -آخ الهی من قربون میثم گفتنت بشم. -نریمان خونه اس! زنگ نزن. همچنان التماس میکردم اما حرف حساب را نمیفهمید. نفهمیده بودم که نریمان غذاها را تحویل گرفته و وارد خانه شده است. با صدای آرام گفتم: -گوش کن! گفتم شوهرم خونه اس ؛ اگه بفهمه زنگ زدی بیچاره ات میکنه... یکدفعه رویم را برگرداندم و با چهره ی متعجب نریمان مواجه شدم. سریع تماس را قطع کردم. سکوت بینمان برقرار شد. نریمان به طرز عجیبی نگاهم میکرد. -کی اومدی؟ جوابم را نداد ؛ فقط نگاهم میکرد. گوشی ام را توی جیبم گذاشتم و گفتم: -بریم ناهار بخوریم؟ خواستم از کنارش رد شوم و به آشپزخانه بروم که بازویم را محکم گرفت. -آخ! نریمان؟‌ چیکار میکنی؟ دردم گرفت! به چشم هایش نگاه کردم. خشم و غضب در آن هویدا بود. سعی کردم دستم را آزاد کنم اما نتوانستم. -ولم کن نریمان. -با کی حرف میزدی؟ -هیشکی! -هیشکی؟ هیشکی باید بفهمه که وقتی من خونه ام زنگ نزنه؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -چی داری میگی؟ -گفتم کی پشت خط بود؟ هر لحظه بر فشاری که به دستم وارد میکرد می افزود. اشکم درآمد. -ولم کن لعنتی ؛ اگه به من اعتماد نداری... وسط حرفم پرید و گفت: -موبایلتو بده. -چیکار به موبایل من داری؟ -میترا اعصابمو خرد نکن! بده موبایلتو. موبایل را از جیبم درآوردم و روی زمین پرتاب کردم و گریه کنان به طرف اتاق خواب رفتم. چند دقیقه بعد ، نریمان وارد اتاق شد و گفت: -این شماره کیه؟ چشمهایم را پاک کردم و گفتم: -دست از سرم بردار. نریمان جلوتر آمد و با عصبانیت گفت: -میترا! اون روی سگ منو بالا نیار. سکوت کردم. نریمان نفس عمیقی کشید و گفت: -نمیگی نه؟ خیله خب! به شماره زنگ زد و صدا را روی بلندگو گذاشت. بعد از خوردن ۲ بوق ؛ صدای میثم در اتاق پیچید. -جانم عزیزم؟ چی شد؟ رفت؟ نریمان حرفی نزد ؛ تماس را قطع کرد و موبایل را روی زمین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
  16. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •میترا خواب ماندم. به قرارمان نرسیدم. نریمان قبل از رفتنش یادداشت گذاشته بود: -صبح بخیر عزیزم. صبحانه ات رو بخور و به نازی جان زنگ بزن ؛ صبح تماس گرفت و سراغت رو ازم میگرفت. میبوسمت. پتو را کنار زدم ؛ ساعت یازده و نیم بود. قبل از انجام دادن هرکاری به ملیکا پیام فرستادم: -ملیکا جان واقعا معذرت میخوام ؛ صبح خواب موندم. اگه کاری نداری بعداز ظهر همُ ببینیم. گوشی را روی میز توالت گذاشتم و به سمت دست شویی رفتم. صورتم را شستم و در آینه دست شویی به خودم خیره شدم. احساس بدی داشتم. فکر میکردم که زندگی ام خیلی پوچ و مسخره شده است. حس میکردم که هیچ فایده ای ندارم و فقط شب ها را به صبح میرسانم. چشمهایم را مالیدم و دوباره به صورتم آب زدم. از دست شویی بیرون آمدم و شماره ی نازی جان را گرفتم‌. بعد از چند بوق جواب داد: -سلام عروس خانم. -سلام نازی جان خوبید؟ -از احوالپرسی های شما خانم. -ببخشید ؛ واقعا شرمنده ام. -دشمنت شرمنده باشه. صبح با نریمان حرف میزدم. حالتو پرسیدم. -بله ؛ برام یادداشت گذاشته و نوشته. نازی جان در مورد چیزهای مختلفی حرف زد ، در مورد اینکه آبگرمکن خانه اش خراب است و یا اینکه امروز میخواهد کتلت درست کند و مدام در فکر نریمان است چون نریمان کتلت های مادرش را خیلی دوست دارد. برایم توضیح داد که چگونه شیرینی گردویی درست کنم ؛ هنوز در حال توضیح دادن طرز تهیه بود که موبایلم زنگ خورد.از نازی جان عذرخواهی کردم و به سمت اتاق رفتم. شماره را نمیشناختم. -بله؟ صدایی نشنیدم. -بفرمایید. بازهم کسی حرف نزد. با بی اعتنایی قطع کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که دوباره تلفنم زنگ خورد. -الو... بازهم سکوت. -کی هستی؟ -میترا... تمام جانم لرزید. این صدای میثم بود. آب دهانم را قورت دادم و تماس را قطع کردم. اما بازهم زنگ زد. بارها و بارها! -چی میخوای؟ ولم کن! -خواهش میکنم میترا. -هرچند وقت یه بار سر و کله ات پیدا میشه! بابا جان ولم کن! دست از سرم بردار! -میترا ، خواهش میکنم. -خواهش میکنی که چی؟ عوضی تنهام بذار! بسه دیگه. -دلم برات تنگ شده. -دلت؟ تو مگه دل داری؟ -میترا...باید ببینمت. -نقشه ی جدیدته؟ تو که فراری بودی! -باید ببینمت. اگه تو بخوای برمیگردم. -چرا باید بخوام؟ من شوهر دارم. زندگی دارم. ولم کن. -شوهر؟ بعد از گفتن این کلمه خندید و گفت: -شوهر تو منم. بفهم. -بودی ولی دیگه نیستی. -میترا گوش کن... -نه تو گوش کن! زندگیمُ دوست دارم. شوهرمُ دوست دارم. ولم کن. ازت خواهش میکنم. نیا طرفم. زنگ نزن. -چقدر خوشگل شدی... -چی میگی تو؟ -عکسای جدیدتُ دیدم ؛ روی پروفایلت بود. -میثم برو. زنگ نزن دیگه. -انقدر ازم بهتره؟ میترا من همون میثمم. -به چی قسمت بدم؟ تورو خدا بس کن. -میترا من نمیخواستم اون روز اذیتت کنم. -ولی کردی ، نابودم کردی ، بذار زندگیمُ بکنم. -زندگی؟ باشه! پس توام بذار من زندگیمُ بکنم. -دِ آخه من چیکارت دارم لامصب؟ -نمیری از فکرم...نمیری از دلم...میترا ؛ توی هر لحظه ی زندگیم هستی. فکرت از مغزم نمیره بیرون. بابا من دارم روانی میشم. دارم دیوونه میشم لعنتی! -تو دیوونه بودی!باز چه نقشه ای داری؟ -چه نقشه ای؟ چی میگی؟ من عوض شدم. -اگه خیلی آدم شدی ؛ پولای مردم رو برگردون. محسن زیر بار کثافت کاری های تو داره زندگیشُ از دست میده. -محسن چوب حماقت خودشُ میخوره! -آره! هرکسی که به تو اعتماد کنه ؛ حماقت کرده! -میترا... -اسم منو نیار. -اسمتُ میارم ، تو مال منی. -مزخرف نگو. زنگ بزنی رسوات میکنم. تلفن را قطع کردم. اما ترسیده بودم. تلفنِ خانه را برداشتم تا به نریمان خبر بدهم اما نتوانستم حرفم را جفت و جور کنم ، مغزم قفل کرده بود. استرس عجیبی وجودم را پر کرد. برایم پیام جدیدی آمد. حتی جرات نداشتم که گوشی ام را در دست بگیرم. اما دیدنِ نام ملیکا باعث شد تا بر خودم مسلط شوم: -اشکال نداره میت میت خانوم. خودمم خواب بودم. بهت خبر میدم. چشمهایم را بستم. سایه ی سیاهِ میثم از روی زندگی ام کنار نمیرفت. ترسیده بودم. ساعت را نگاه کردم. چیزی به آمدنِ نریمان باقی نمانده بود. نمیدانستم باید چگونه این ماجرا را برای او نقل کنم. دست و پایم را گم کرده بودم.
  17. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •ملیکا پتو را روی صورتم کشیدم. هیچ کس دردِ عاطفی یک دختر را نمیفهمد. هیچ کس نمیفهمد که چه بغض دردناکی گلوی دخترِ عاشق را میگیرد. دلم میخواست بمیرم ، دلم میخواست زمان به عقب برگردد و رابطه ی من و فرید در حد یک دوستیِ دورا دور باقی بماند. در دلم به عشق لعنت میفرستادم. عشق همان چیزی است که تمام روابط دوستانه را آلوده و خراب میکند. از عشق تنفر داشتم. از اینکه عاشق مردی بودم که کوچکترین احساسی به من نداشت و تمام حرفهای عاطفی اش ، صرفا به دلیل حضور در یک رابطه ی عاشقانه بود ؛ نه از صمیم قلب و نه از روی عاطفه ی عاشقانه! دلم به حال خودم میسوخت ؛ دلم میسوخت از احساسی که هر روز بیشتر رشد میکرد و جان بیشتری میگرفت. این احساس همچون طنابی قطور، به دور تنم پیچیده شده بود و من ، نه توان بریدنِ این طناب را داشتم و نه تابِ گریختن! موبایلم را هر چند دقیقه یکبار چک میکردم. انگار به سالم بودنش شک کرده بودم. فکر میکردم پیامی از طرف فرید آمده و نفهمیدم. مدام این فکر خورنده به جانم می افتاد که الان کجاست و چه کار میکند؟ به خود میگفتم که حتما راحت و آسوده است ؛ چون اگر بی تاب و دل نگرانم بود حتما حالم را میپرسید ؛ یا چیزهای دیگری را بهانه میکرد تا پیامی ارسال کند. سرم را در بالشت فرو کردم و چند بار با خودم تکرار کردم: -دوستت نداره! دوستت نداره! فراموشش کن! فراموشش کن! باید بتونی! اون تنهات گذاشت! اون تورو ندید... بغض عجیبی گلویم را گرفت. اشکهایم گونه هایم را تر کردند! به خودم آمدم و گفتم: -یعنی واقعا دوستم نداشت؟ یعنی دل کندن از یه آدم انقدر آسونه؟ نتوانستم تحمل کنم. انگار این فکر و خیالها مغزم را نشانه رفته بودند تا در نهایت نابودم کنند. از روی تخت بلند شدم و در اتاق را بستم. شماره ی میترا را گرفتم. به ساعت نگاه کردم ؛ دیر وقت بود. سریع تماس را قطع کردم. اما چند دقیقه بعد ، میترا تماس گرفت. -جونم ملیکا؟ -سلام. -سلام عزیزم ؛ چیزی شده؟ -میترا... -جون میترا؟ -میخواستم با یکی حرف بزنم ؛ کی بهتر از تو؟ -جان دلم؟‌بگو...میشنوم -میترا...به نظرت من خیلی بدبختم؟ -چرا؟ حرفی نزدم. میترا گفت: -به این فکر کن که تا یه رابطه ی کوچیک بود تموم شد ؛ نه اینکه ازدواج و بعد طلاق! -خیلی سخته... -معلومه که سخته ؛ پای دلت وسط بوده. -میترا چیکار کنم؟ -قرار نیست زندگیت تموم بشه عزیزم. تو با قدرت ادامه میدی و زندگیتُ میسازی. کی گفته آدم تنهایی خوشبخت نمیشه؟ -میترا احساس بدی دارم. -عادیه قربونت برم. یادت رفته منو؟ یادته شب و روزم رو چطور میگذروندم؟تازه من شوهرمُ از دست داده بودم نه دوست پسرمُ! من خیانت دیده بودم. حرفی نزدم. میترا خندید و گفت: -میدونی یاد چی افتادم؟ -یاد چی؟ -اینکه میگن وقتی داری با یکی درد و دل میکنی ؛ طرف اصرار داره بگه از تو بدبخت تره! دقیقا مثل الان من و تو! هر چی تو گفتی ، من گفتم بدترشُ تجربه کردم. -بیدار بودی یا بیدارت کردم؟ -نه بیدار بودم. شاید باورت نشه اما من هنوز اون آناکارنینا رو تموم نکردم! لبخند زدم...میترا انرژی خوبی به آدم میداد ؛ حتی حرف های بی ربطش! -نریمانم بیداره؟ -نه ؛ تخت خوابیده. -میترا تو خوشبختی؟ میترا کمی مکث کرد و سپس گفت: -خوشبختی این نیست که یکی رو داشته باشی که شبانه روز قربون صدقه ات بره ؛ خوشبختی یعنی داشتن یک همدم ، کسی که توی گریه ات آرومت کنه ، کسی که موقع خنده هات باهات بخنده. لزومی هم نداره که حتما مرد باشه! تو میتونی خوشبخت باشی ؛ فقط با داشتنِ خواهرت ؛ یا یه دوست خوب... -میترا دوستت دارم. میترا با لحنی پر از هیجان گفت: -وای ، غافلگیر شدم! منم دوستت دارم عزیزدلم. فکر گذشته رو نکن. تموم شده! فقط به آینده فکر کن. -باشه -الانم بخواب ؛ صبح میام دنبالت باهم بریم صبحانه بزنیم. -باشه. -خواب نمونی. شب بخیر. -شب توام بخیر. مرسی که باهام حرف زدی. -وظیفه امو انجام دادم. خدافظ. خداحافظی کردیم. حرفهایش باعث تسلی خاطرم شده بود. چشمهایم را بستم و سعی کردم بخوابم.
  18. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    -بگو جون نریمان. با اخم نگاهش کردم و گفتم: -نریمان؟اصول دین میپرسی؟ بابا کنترلُ بده! -خب جوابمو بده. -من جوابتُ دادم عزیزم. نه! من ترکت نمیکنم ؛ به جون نریمان ترکت نمیکنم. لبخندش گشادتر شد و گفت: -میترا؟ من قسم راستتم؟ با مشت در بازویش کوبیدم و گفتم: -دیوونه شدی؟ کی رو دارم عزیزتر از تو؟ نریمان نگاهش را دزدید و کنترل را به طرفم گرفت و گفت: -حالا که دختر خوبی بودی ، کنترل مال خودت! بعد از اینکه فیلم را دیدیم. تلویزیون را خاموش کردم. فضا کاملا تاریک شد.نریمان گفت: -وایسا تا چراغُ روشن کنم. -نه ، چراغ روشن نکن. از توی آشپزخونه کبریت بیار. نریمان حرفی نزد ، از جایش بلند شد و با کبریت برگشت. روی میز سه شمع گذاشته بودم. نریمان آنها را روشن کرد و رو به من گفت: -چه شب قشنگی. نور شمع صورتش را نورانی کرده بود. بی مقدمه گفتم: -دلم میخواد بمیرم برات. نریمان که در حال جابه جا کردن شمع ها روی میز بود ؛ با تعجب سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و لبخند زد و با لحن شیرینی گفت: -چی شد، چی شد؟ به طرفم آمد و کنارم نشست و دستش را دور گردنم انداخت ؛ سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: -آرامشی که الان ، توی این لحظه دارمُ با دنیا عوض نمیکنم. نریمان بازویم را نوازش کرد و گفت: -گاهی هنوزم باورم نمیشه که مال هم شدیم. تنش را بو کشیدم و گفتم: -چه بوی خوبی میدی. -همون عطریِ که خودت بهم دادی. لبخند زدم. هرچند او لبخند مرا نمیدید. -کاش امشب برام یکم ساز میزدی. -سازم رو دادم تعمیر کنن. -میدونم. اما کاش امشب یه سازی داشتیم که باهاش میزدیم و کیف میکردیم. -تو همین الانم داری ساز میزنی! سرم را از روی شانه اش برداشتم و باتعجب گفتم: -من؟ چی؟ نریمان دستانش را باز کرد و گفت: -بیا. فهمیدم که منظورش این است که به آغوشش برگردم. -سرتُ بذار روی قلبم. گوشم را روی سینه اش گذاشتم و صدای تپش های قلبش را گوش دادم. بعد از چند دقیقه سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. -قلب من یه سازه ؛ اما خیلی سال بود که یه گوشه افتاده بود و نوازنده ای نداشت. اما حالا تو هستی و به بهترین شکل ممکن این سازُ مینوازی. حرفش امید خاصی به قلبم بخشید. -اونوقت این ساز ، در کدوم دسته از آلات موسیقی هستش؟ نریمان قیافه رسمی به خودش گرفت و صدایش را صاف کرد و گفت: -سازهای کوبه ای خانم! نگاهش کردم. به چشمهایش خیره شدم. چشمهایش حالت خاصی به خود گرفته بودند. آرام گفتم: -نریمان... -جانِ دلِ نریمان؟ -هیچی -خب بگو. -خیلی خوشحالم که هستی. لبخند زد. •مهتا به شدت نگران ملیکا بودم. در بحران عاطفی جدی ای قرار داشت. روی تختش خوابش برده بود اما اثر قطرات اشک روی بالشتش حاکی از آن بود که قبل از خواب گریسته است‌. مظلوم و گوشه گیر شده بود ؛ هر تلنگر کوچکی اشکش را درمی آورد. دلم میخواست این پسرکِ بی لیاقت را گیر بیاورم و تا میخورد کتکش بزنم. ذهنم درگیر شده بود. ملیکا تنها دارایی من در این دنیا بود. هر چند که با او هم سن و سال بودم اما همیشه ؛ نقش حامی و پشتیبان را برای او داشتم. میدانستم که در هر شرایطی فقط دلش به من گرم است. ساعت به سختی میگذشت ؛ تنها چیزی که میخواستم این بود که هر چه زودتر هوای این پسر، از سر ملیکا بیفتد ؛ تنها عامل امیدوار کننده ، گذشت زمان بود.
  19. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •میترا خوشبختیِ حقیقی را حس میکردم. کنار کسی بودم که عاشقانه دوستش داشتم و او هم صادقانه به من عشق میورزید. حس عجیبِ خواستن در تمام دل و جانم منتشر شده بود و هر لحظه بیش از پیش نریمان را میخواستم. نریمانی که شوهر من است بسیار لطیف تر و خواستنی تر از نریمانی بود که تنها دوست و همراه من بود. هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم ؛ مشتاقانه منتظر بودم تا ظهر برسد و نریمان به خانه بیاید و تمام وقتم را با او بگذرانم. اما امروز بیشتر از هر وقت دیگری دلتنگش بودم. چرا که مجبور بود تمام کارهای عقب مانده اش را یک شبه انجام و تحویل دهد ؛ ساعت ۸ شب بود و او هنوز به خانه نیامده بود. مشغول تدارکات لازانیا بودم ، مدام به ساعت نگاه میکردم. نگران شدم ؛ موبایلم را برداشتم تا با او تماس بگیرم که همان لحظه در را باز کرد. خسته تر از همیشه بود اما همچنان لبخند میزد ؛ یک شاخه رز قرمز در دستش بود. جلو رفتم و کیفش را از دستش گرفتم و گفتم: -سلام ؛ خسته نباشی عزیزم. نریمان دستش را بالا آورد و شاخه گل را مقابلم گرفت و گفت: -تقدیم به میترایِ منتظرِ من. گل را گرفتم و گونه اش را بوسیدم و گفتم: -مرسی عزیزدلم. به طرف اتاق رفتم و کیفش را در اتاق گذاشتم و گل را بوییدم. نریمان هم به اتاق آمد و درحالیکه دکمه های لباسش را باز میکرد ، گفت: -یعنی دارم از خستگی میمیرما! از صبح تاحالا پشت میز بودم و داشتم کار میکردم ؛ حتی ناهارم نخوردم. دیگه داشتم ضعف میکردم. بعد با نگاه شیطنت آمیزی رو به من گفت: -چه بوهای خوشمزه ای میاد! ناقلا شام چی داریم؟ -الهی بمیرم کاش بهم خبر میدادی که ناهار نخوردی ؛ تا یه غذای بهتر درست میکردم. -چی داریم؟ -لازانیا نریمان جلوی چشمانش را با دست گرفت و گفت: -وای عاشقشم! از اینکه با وجود خستگی کار ؛ با من میگفت و میخندید و خوشحال بود ؛ بسیار خوشحال بودم. گل را کنار میز توالت گذاشتم و نریمان را آغوش گرفتم. نریمان سعی کرد جلویم را بگیرد و مانع شود. -میترا بذار دوش بگیرم بعد ؛ کلی عرق کردم ، تنم کثیفه. سرم را در سینه اش فرو کردم و گفتم: -شوهرم خیلیم تمیزه ؛ بوی خوب هم میده. نریمان سرم را بوسید و موهایم را نوازش کرد. -من چقدر خوشبختم که تورو دارم. خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: برو یه دوش بگیر تا لازانیا کاملا آماده بشه. نریمان سرش را تکان داد و حوله اش را برداشت و به طرف حمام رفت. من هم به آشپزخانه برگشتم و وضعیت لازانیا را چک کردم و سالاد را از یخچال درآوردم و در ظرف کوچک گردی، مقداری چیپس سیب زمینی ریختم. ظرف ها را روی میز جلوی تلویزیون گذاشتم و لازانیا را با سس تزئین کردم. نریمان از حمام بیرون آمد و گفت: -وای بوش داره دیوونم میکنه میترا! خندیدم و گفتم: -برو لباس بپوش حالا سرما میخوری. نریمان به اتاق رفت و من در این فاصله ؛ همه چیز را روی میز چیدم. بعد از چند دقیقا ؛ در حالیکه هنوز هم حوله را روی سرش و گردنش میکشید ؛ گفت: -حالا چرا جلو تلویزیون؟ -چون میخوام فیلم ببینم. -چه فیلمی؟ -حالا میذارم میبینی. نریمان حوله اش را روی دسته صندلی گذاشت و چراغ ها را خاموش کرد. همانطور که چیپسی را گاز میزدم ، با دهان پر گفتم: -چرا چراغُ خاموش کردی؟ نریمان کنارم نشست و گفت: -گفتم فضا سینمایی شه. بعد از اینکه این جمله را گفت ، هردوباهم خندیدیم‌. -یعنی تو تاریکی شام بخوریم؟ -آره ؛ بد نیست که رومانتیکه! بشقابش را به طرفم گرفت و گفت: -همسر باوفایم ؛ بشقاب همسرت را پر کن ؛ برایش سیب زمینی هم بگذار و سس زیادی روی لازانیایش بریز. نگاهش کردم و سرم را تکان دادم و گفتم: -به روی چشمانم سرورم! -حالا ادبیش نکن ؛ بشقابمو بده. بشقابش را پر کردم و به طرفش گرفتم و گفتم: -کار چطور بود؟ -خوب بود ولی زیاد بود ؛ خیلی خستم کرد. بشقابم را برداشتم تا برای خودم هم غذا بردارم. رو به نریمان گفتم: -فیلمُ بذار. فیلم در مورد زن تحصیل کرده ای بود که میخواست شوهرش را رها کند و برای ادامه تحصیل به خارج کشور برود. بعد از اینکه شاممان را خوردیم. هیچ کس حال نداشت که بلند شود و ظرفها را جابه جا کند و بشورد. نریمان گفت که بعد فیلم ظرفها را جمع و جور میکنیم. دقیقا جای حساس فیلم بود که نریمان کنترل را برداشت. -چیکار میکنی؟ چرا قطعش کردی؟ -وایسا کارت دارم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -جای حساسش بود. مسخره بازی درنیار. -تو اگه جای این زنه بودی ؛ منُ ول میکردی میرفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -حالا که نیستم. بده من اون کنترلُ! -نه بخدا نمیدم کنترلُ! اول بگو. در چشمهایش نگاه کردم و گفتم: -خب آخه معلومه که نه.
  20. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •ملیکا روی نیمکت پارک نشسته بودم ؛ منتظر بودم تا فرید برسد. آینه ام را از کیفم درآوردم تا آخرین وضعیت ظاهری صورتم را چک کنم. همان لحظه فرید رسید و لبخندزنان گفت: -بابا آینه رو بذار تو کیف! خوبی بخدا! -دیر کردی. -همش چند دقیقه...اما عذر میخوام! فقط لبخند زدم. -هستی بریم صبحانه بخوریم؟ -آره بریم. -خب پاشو پس! همین نزدیکیا یه کافه خوب هست ؛ پیاده هم میتونیم بریم. از جایم بلند شدم ، کنارش راه میرفتم. آهنگ قدیمی ای را زمزمه میکرد. ناگهان گفت: -روزای آخر پاییز ؛ بدجور دلگیره. -چرا؟‌ رسیدن به زمستون که خیلی خوبه. -زمستون سرده ؛ یخه ؛ خیابونای خلوت ، مردم عجول ، کت و کاپشن های پشمی و کلفت! همه و همه اش حالمو میگیره. -اولین هنرمندی هستی که میبینم انقدر از زمستون بدش میاد. -خب کیه که خوشش بیاد؟ یه ماتم عمیق توشه ؛ سردی کلا بده! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -آره خیلی! پس میدونی که بده! فرید با تعجب گفت: هان؟ -میگم خیلی خوبه که میدونی سرد بودن بده. -الان طعنه زدی؟ -تندتر راه بیا. ایستاد و دستم را کشید و گفت: -ملیکا؟ چیزی شده؟ فقط لبخند زدم. -ملیکا؟ چرا حرف نمیزنی؟ -چی باید بگم؟ -ازم ناراحتی؟ -آره. -چرا؟ چیکار کردم؟ از چی ناراحتی؟ -فرید من کی ام؟ من توی زندگیت چیکار میکنم؟ اضافه نیستم؟ -دیوونه شدی؟ جواب همه سوالاتو خودت میدونی! -نه نمیدونم! -ملیکا؟ اذیت نکن منو. قیافه ی مظلومی به خودش گرفت.سرم را تکان دادم و گفتم: -من کی ام؟ -تو ملیکای منی ؛ عشق منی ؛ خانوم منی! پوزخندی زدم و گفتم: -الان حرفت راست بود؟ -ملیکا داری ناراحتم میکنی ؛ من فقط سرم شلوغه همین ؛ وگرنه عشقم که یادم نرفته. -عشق؟ -نه فکر کنم بهتره برم! تو امروز حالت خوب نیست. -فرید تکلیف منو روشن کن! -چه تکلیفی؟ عزیزم قاطی کردی! من بهت علاقه دارم خودتم میدونی ، اما اگه دنبال چیز دیگه ای... -فقط همین؟ بهت علاقه دارم؟ -نه خانم! فقط همین نیست! دلمم پیشتونه ؛ عشقتونم چشمامو کور کرده. -پس چرا... وسط حرفم پرید و گفت: -چرا چی؟ ملیکا حالت خوب نیستا! توروخدا آروم باش. -رابطه ی ما حکم سرگرمی داره برات! -ببخشید که شرایطم جور نبوده بیام خواستگاری! ببخشید که شما رو معطل خودم کردم! ببخشید. رویش را برگرداند و به طرفی دیگر رفت ؛ اما انگار پشیمان شد و برگشت ؛ در چشمهایم نگاه کرد و گفت: -من شرایطشو ندارم. نه الان ؛ نه صد سال دیگه. نمیتونی تحمل کنی ، برو! و رفت. پوزخند زدم نه به او! به خودم ؛ به روحم ؛ انگار همه چیز در همان لحظه نابود شد! حرفهایش را جور دیگری در ذهنم ترسیم میکردم. مثل عروسکی که به گوشه ای پرت میشود ، احساس تنهایی میکردم. گویی که حقیقتا یک عروسک بودم! تلفنم را از جیبم درآوردم و شماره ی مهتا را گرفتم. -جونم خواهر جون؟ بغض کردم. -ملیکا؟ پشت خطی؟ بغضم شکست. با گریه گفتم: -مهتا! -جانِ مهتا؟ خوبی؟ -نه! -با فریدی؟ -بره گمشه پسره ی... -آی آی آی آی! مواظب حرف زدنت باش! آروم باش ببینم ، تعریف کن ببینم چی شده. -نمیتونم پشت تلفن بگم! -پس بذار وقتی برگشتم خونه باهم حرف بزنیم. چشمهایم را پاک کردم و گفتم: -باشه. میبینمت. -فقط یادت باشه یه خواهر داری که اندازه تموم دنیا عاشقته. بقیه رو بنداز دور. نتوانستم احساساتم را کنترل کنم. تلفن را قطع کردم و روی نیمکت پارک نشستم و اشکهایم را پاک کردم. در دلم گفتم: لعنت به همه ی مردا...لعنت بهشون! همشون بی احساسن ؛ همشون! انگار چیزی در درونم به جوش و خروش درآمده بود ؛ انگار چیزی در درونم میگفت: تو باید آرام باشی! باید قوی باشی ؛ باید ادامه بدهی و زندگی ات را بسازی ، همه چیز دنیا که در دست یک نفر نبوده است! خوشبختی را خودت میسازی ؛ عشق را خودت میسازی و تنها خودت میتوانی خودت را خوشحال کنی. فقط تو نیستی که ناکام مانده است! فقط تو نیستی که شکست عاطفی خورده ای و فقط تو نیستی که از مردها خیری ندیده ای! راهم را از سر گرفتم. به همان کافه ای رفتم که فرید میخواست باهم برویم. سفارش صبحانه دادم. با اینکه فکر آشفته ای داشتم ؛ سعی کردم با نهایت اشتها ، صبحانه ام را بخورم. به این فکر میکردم که از قدیم ها گفته اند ؛ خلقت زنها و مردها جفت جفت صورت گرفته است. و از همان ابتدا معلوم است که چه کسی همسر و همراه دیگری است ؛ اما با رانده شدن آدم و حوا از بهشت ؛ انسانها جفتهای خود را گم کرده اند و باید برای یافتن او بجنگند و تلاش کنند تا عشق و نیمه ی واقعی خود را پیدا کنند. به این فکر میکردم که چطور میشود ؛ یک مرد چند زن داشته باشد! آیا او نیمه های گمشده ی دیگران را هم تصاحب کرده است؟ پس تکلیف آنهایی که نیمه ی خود را نیافته اند چیست؟ تکلیف آنهایی که نیمه‌شان توسط دیگران تصاحب شده است! فکر میکردم که شاید ، نیمه ی من هم تصاحب شده باشد. اما این نمیشود که یک زن ، چند شوهر داشته باشد! پس چطور میشود که ، نیمه ی من و خیلی های دیگر پیدا نمیشوند؟ ناگهان به این فکر کردم که شاید نیمه ی من ، اکنون در یک رابطه ی عاشقانه با افسونگر دیگریست که او را عاشق خود کرده است. ناگهان به یاد میترا افتادم ؛ آیا او واقعا نیمه ی نریمان بوده است؟ اگر اینطور باشد پس باید به این نتیجه برسیم که هر جای دنیا که باشید و در هر حال و شرایطی که قرار بگیرید ؛ ته تهش در کنار نیمه ی خود آرام خواهید گرفت. به میثم فکر کردم ؛ به کسی که شاید فکر میکرد که نیمه ی گمشده ی میترا است ؛ شاید هرگز فکرش راهم نمیکرد که نیمه ی گمشده ی همسرش ؛ در خانه اش رفت و آمد کند و بگوید و بخندد. چشمهایم را مالیدم. زیر لب گفتم: خدایا کمکم کن. به فرید فکر میکردم. به کسی که از هیجان وجودش در زندگی ام، بعضی شبها از خواب محروم شدم. به کسی که ابتدا عاشق آثارش شدم ، بعد عاشق کارهایش و... دلم میخواست این بت سنگی مقابل چشمانم بشکند. دلم میخواست این احساس در قلبم خفه شود ؛ تمام شود ؛ بمیرد! از کافه بیرون زدم ؛ مسیر طولانی ای را دویدم. آنقدر در خیابانها و کوچه ها و پارکها پرسه زدم تا اینکه شب شد. هوا کم کم رو به سردی میرفت. تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم. مهتا در حال چیدنِ سفره ی شام بود. با دیدن من گفت: -سلام دردت به جونم. دیر اومدی. سکوت کردم. جلو آمد و گفت: -زنگ نزدم چون میدونستم میخوای تنها باشی. زیر لب گفتم: ممنون. مهتا گفت: -نیست و نابود بشه. با تعجب گفتم: چی؟ -پسری که حال خواهر منو بد میکنه. با اینکه دل پری داشتم اما نمیخواستم کسی در موردش اینگونه صحبت کند. گفتم: اینجوری نگو‌ مهتا روی شانه هایم زد و گفت: -خیلی خب ؛ برو لباساتو عوض کن و بیا سر میز! -اشتها ندارم. -ناراحت میشما ؛ من بخاطر تو فسنجون پختم‌. لبخند نیمه جانی تحویلش دادم و به اتاقم رفتم. لباسهایم را عوض کردم. جلوی آینه نشستم و به خودم نگاه کردم. مهتا به اتاق آمد ؛ در چهارچوب در ایستاد و گفت: -بابا میگم غذا یخ کرد! توجه نمیکنیا! دلت میاد زحمات خواهرت به باد بره؟ ناگهان بغضم ترکید. اشکهایم جاری شد. مهتا با دستش توی صورتش زد و جلو آمد و گفت: -الهی بمیرم ؛ نبینم من این حالتو! بابا لیاقت نداشت! ولش کن بره گمشه. نگاه کن چیکار کرده با دل خواهر معصوم من. فقط اشک میریختم. مهتا هم زد زیر گریه و هق هق کنان گفت: -توروخدا گریه نکن ؛ ببین منم گریه ام میگیره! آخه مگه من به جز تو انگیزه و دلخوشی ای تو این دنیا دارم؟ بخاطر منم که شده آروم باش. حرف هایش محبت عمیق و خواهرانه اش را به قلبم جاری میکرد. محکم در آغوش گرفتمش و گفتم: -خواهری خیلی دوستت دارم. مهتا مرا به خودش چسباند و گفت: -دیگه فکرشو نکن دردت به جونم. چشمهایم را بستم و اشکهایم را پاک کردم. -بخدا خودتو دست کم میگیری ؛ دختر به این ماهی ؛ به این خوبی... -چیزی نگو مهتا. -چشم لال میشم اصلا! -دور از جونت. -پاشو ؛ پاشو که کلی زحمت کشیدم برات. دوباره در آغوش گرفتمش ؛ آرام گفتم: -تو بهترین خواهر دنیایی مهتا. مهتا خندید و گفت: دماغت دراز شد پینوکیو!
  21. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •نریمان قبل از اینکه ساعت زنگ بخورد ؛ بیدار شدم. نگاهی به میترا انداختم ؛ آنقدر عمیق خوابیده بود که مطمئن بودم اگر بمبی بالای سرش عمل کند ؛ بازهم تخت میخوابد و آب از آب تکان نمیخورد. از روی تخت بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم ؛ زیر کتری را روشن کردم و حوله ام را برداشتم و به طرف حمام رفتم تا سریع دوش بگیرم و برگردم‌. امروز ، اولین روز زندگی مشترک ما بود ، صدای گنجشک ها از بیرون پنجره شنیده میشد ؛ همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفته بود. روز گذشته به بزرگترین آرزوی زندگی خود رسیده بودم و اکنون میترا کنار من است و قرار است تا دنیا دنیاست کنار من بماند. زیر دوش به چیزهایی مختلفی فکر میکردم ، مثلا به اینکه اولین سفر زندگی مشترکمان به کجا باشد و یا در اولین روز زندگی مشترکمان به کجا برویم و چگونه خاطرات خوب و دلپسندی از این روزها ، برای همسرم به یادگار بگذارم. کمابیش از دل کوچک زنها خبر داشتم. میدانستم چه لحظه ها و چه اتفاقاتی برای میترا مهم است و به چه چیزهایی اهمیت نمیدهد.دلم میخواست میترا را در هر شرایطی خوب و خوشحال ببینم و میدانستم برای تحقق این آرزو ، از هیچ ت**** دریغ نخواهم کرد. تنم را خشک کردم و از حمام بیرون آمدم ؛ قبل از اینکه به اتاق بروم ، به آشپزخانه رفتم ؛ آب جوش آمده بود. قوری را برداشتم و در آن چای ریختم و کمی از آب جوش کتری را در قوری ریختم و دوباره روی شعله قرار دادم. به طرف اتاق رفتم ؛ میترا هنوز هم خواب بود. در کمد را به آهستگی باز کردم و لباس پوشیدم. نگاهش میکردم. در خواب لبخند میزد. ناگهان فکر کردم نکند خودش را به خواب زده؟ جلو رفتم و روی لبه ی تخت نشستم. موهایش را نوازش کردم. امواج خرمایی گیسوانش همیشه جذاب و مست کننده بود ؛ موهایش را کنار زدم و روی گونه اش را بوسیدم. ناگهان میترا از خواب پرید و با نگرانی نگاهم کرد. -چی شده؟ -هیچی ؛ ببخشید. میترا که هاج و واج مانده بود ؛ همچنان نگاه متعجبش را به من دوخته بود. -خواستم ببوسمت فقط ؛ خیلی ناز خوابیده بودی. میترا لبخند زد و دوباره به زیر پتو رفت و گفت: خوابم میاد. با لحن شیطنت داری گفتم: -من که نمیذارم بخوابی! و دستم را بین موهایش فرو کردم و گفتم: بیدار شو دیگه ؛ جون نریمان. -بخدا خوابم میاد. -میدونم ولی بعدا بخواب. میترا پتو را کنار زد و روی تخت نشست. موهایش آشفته بودند و چشم هایش پف کرده بودند ؛ حالت آشفته و خنده داری داشت. با خنده گفتم: -حق دارم ابراز پشیمونی کنم. -از چی؟ -از پیوستن به متاهلین! فقط خودتُ تو آینه نگاه کن تا بفهمی! میترا از روی تخت بلند شد و روبروی آینه ایستاد و با اخم گفت: -دلتم بخواد. لبخندزنان گفتم: -حالا بریم صبحانه بخوریم؟ میترا به طرف دستشویی رفت و گفت: -اول برم دستشویی. من هم به طرف آشپزخانه رفتم و ماهیتابه ای برداشتم و در آن چند تخم مرغ نیمرو کردم. نان ها را گرم کردم و پنیر و کره و مربا و عسل را روی میز گذاشتم و در دو لیوان شیر ریختم و روی میز گذاشتم. تخم مرغ ها را در ظرف دیگری ریختم و روی میز گذاشتم؛ میترا هنوز از دستشویی بیرون نیامده بود. به طرف دستشویی رفتم و چند ضربه به در زدم و گفتم: -میترا؟ -بله؟ -خوبی؟ چقدر طولش دادی. همان موقع در را باز کرد و بیرون آمد و گفت: من خوبم. -مطمئنی؟ لبخندی تحویلم داد و گفت: -نریمان... -جان نریمان؟ -هیچی! با تعجب گفتم: وا! خب بگو دیگه. میترا به طرف آشپزخانه رفت و موضوع را عوض کرد. -به به! چه رنگ و بویی... -یه تخم مرغ ساده که این حرفا رو نداره. یکی از صندلی ها را بیرون کشید و روی آن نشست و صدایم کرد. -شوهرگلم ؛ بی تو به سر نمیشود، بیا سر میز! بی تو لقمه پایین نمیرود. و شروع به خندیدن کرد. به آشپزخانه رفتم و روی صندلی رو به روی میترا نشستم ؛ برایش لقمه گرفتم و گفتم: -خب اولین لقمه ی زندگی مشترک رو از دست شوهرت بخور! میترا خندید و گفت: این لقمه خوردن داره. میترا لقمه را گرفت و بعد از چند ثانیه گفت: آخ! -چی شد؟ -از شوق و ذوقِ لقمه ی همسر ؛ زبونمو گاز گرفتم. -الهی بگردم. ذوق نکن اینجوری. نگاهش میکردم ، هر جرعه ای که از چای اش میخورد و یا هر تکه نانی که برمیداشت ؛ برای من لحظات دیدنی ای را خلق میکرد ؛ وقتی این احساس عجیبِ عاشقانه را در خود میدیدم ، باور میکردم که با تمام قلب خود عاشقش شده ام. روحم را به روحش پیوند داده بودم و گویی او میتوانست به جای من هم زندگی کند ؛ عاشقی کند و به این زندگیِ نوپای مشترک ، رنگ دهد. میترا ؛ نه برای من ، که برای هر مرد اهل خانواده ای ؛ نظیر کیمیا بود. زنانگی و ظرافتش ؛ اشتیاق و شهامتش ، همه و همه از من ، مجنونی میساخت که نمیتوانستم لحظه ای قلبم را از طلبش بازدارم.
  22. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    روی میز توالت نریمان ، همیشه چند ادکلن مردانه و یک شانه بود. اما امروز شلوغ تر از همیشه بود ؛ رژ لبهای رنگارنگ ، ریمل و خط چشم ، چندین نمونه از سایه های ساده و اکلیلی و چندتا لاک زرشکی و قرمز. یکی از لاک هارا برداشتم و لبخند زدم. نریمان گفت: -همشون قرمزن! آخه تو همیشه همین رنگُ میزنی. لاک را سرجایش گذاشتم و گفتم: -این زرشکیه نه قرمز! شالم را از سرم برداشتم و دکمه ی مانتوی کوتاه سفیدم را که تنها برای امروز خریداری کرده بودم ، باز کردم. به طرف کمد لباسی رفتم و درش را باز کردم. لباس هایم مرتب چیده شده بودند و چند نمونه لباس جدید اضافه شده بود. با تعجب گفتم: -اینا رو تو خریدی؟ -پس کی خریده؟ -نه یعنی منظورم اینه که مامانت توی خرید اینجور وسایل کمکت نکرده؟ -نه! همشو خودم خریدم. یکی از پیراهن های جدید را بیرون آوردم و گفتم: -وای چقدر خوشگله. لباسم را درآوردم و پیراهن را پوشیدم ، دقیقا اندازه ی خودم بود. در آینه به خودم نگاه کردم و گفتم: -فکر نمیکردم انقدر دقیق اندازه باشه! -مبارکت باشه. پیراهن ؛ دامن بلندی داشت و تا پایین زانوهایم را میپوشاند.موهایم را از لا به لای یقه ی پیراهن بیرون کشیدم و آنها را روی شانه هایم رها کردم و گردنبند قلب قرمزم را روی سینه ام صاف کردم. نریمان کتش را درآورد و کراواتش را شل کرد ؛ جلو رفتم و کتش را از دستش گرفتم و گره ی کراواتش را باز کردم و لبخندزنان گفتم: -چه بوی خوبی میدی. چشمهایش را روی هم گذاشت و پیشانی ام را بوسید. دکمه های پیراهنش را باز کردم و گفتم: -اون خاکستریه رو بپوش. نریمان سرش را تکان داد و به سمت کمد رفت و از میان لباسهایش پیدایش کرد و همان را پوشید. جلوی میز توالت نشستم و دستمال کاغذی برداشتم و رژ لب صورتی کمرنگم را پاک کردم و یکی از رژ لبهای جدید را برداشتم و آنرا روی لبهایم کشیدم. نریمان از داخل آینه نگاهم میکرد. -قصه با طعم دهان تو شنیدن دارد خواب،در بستر چشمان تو دیدن دارد وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد سیب در دامنت احساس رسیدن دارد بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب دل مـن شوقِ در آغوش پریدن دارد "بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد...! از داخل آینه نگاهش کردم. رژ لب قرمز را سر جایش گذاشتم و به طرفش رفتم و در آغوش گرفتمش ؛ هنوز هم باورم نمیشد که دیگر برای همیشه کنارم میماند و هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند مرا از او جدا کند. •مهتا در فست فود شلوغی منتظر نشسته بودیم که ملیکا دستش را جلوی چشمم تکان داد و گفت: -هستی؟ تو فکری! -همینجام ملیکا لبخند زد و گفت: -امروز به میترا حسودیم شد! با تعجب گفتم: چرا؟ -نمیدونم ؛ دلم میخواست من جای اون باشم -ظاهر زندگی میترا رو با باطن زندگی خودت مقایسه نکن ، من که دیگه نباید بهت بگم! خودت دیدی چقدر سختی کشیده. چقدر زجر کشیده؛ این زندگی حقشه ؛ ایشالا که خوشبخت میشه. -نه فقط به میترا ؛ به هرکس که ازدواج میکنه حسودیم میشه. -خب چرا؟ دلیلش چیه؟ -منم دلم میخواد ازدواج کنم ؛ ولی هر کی میاد سمت من ، حتی ۱% هم به ازدواج فکر نمیکنه. -فکر کردی ازدواج کنی خوشبختِ دوعالم میشی؟ خبر نداری بدبخت ، دوران خوشیته. تا وقتی مجردی خوشی! -کی گفته؟ -تا وقتی ازدواج نکردی ، مشکلت فقط اینه که تنهایی و ازدواج نکردی! اما تا ازدواج کنی هزار و صدتا مشکل میریزه سرت که از کرده ی خودت پشیمون میشی! اون قربون صدقه ها و میمیرم برات ها هم مالِ ۶ ماهِ اول ازدواجِ ؛ بعد از اون زندگی جدی میشه ؛ بعد از اون پرده های احساسی کنار میره و عقلت میاد سرجاش ، بعد میفهمی چه غلطی کردی. -کاش منم مثل تو فکر میکردم. مدام فکر میکنم که دیگه سن و سالم زیاد شده و همش تو تنهایی گذشته و بقیه اش هم قراره تو تنهایی تلف شه‌‌‌. -ازدواج نصفش قسمته ؛ نصفشم شانس! همین و بس. -کاش حداقل یکم شبیه میترا بودم‌. -از چه لحاظ؟ قیافه؟ میترا که چهره اش معمولیه! -نه ؛ از لحاظ دل و جراتش ، قدرتش ، تاثیرگذاریش...همین چیزاشه که اونو برای مردا جذاب میکنه. -نه اشتباه نکن ؛ چیزی که توی میترا هست ، یه عشق واقعیه. اینه که مردا دنبالشن ؛ چون حتی کثیف ترین مرد روی زمین هم ، ته تهش دنبال یه عشق پاک و واقعیه. -یعنی من و تو و بقیه ؛ عشقامون پاک نیست؟ -اینو نگفتم ؛ من و تو و بقیه ، هنوز تو شرایطی قرار نگرفتیم که واقعا از ته دلمون عاشق بشیم. -میدونم ته دلت به دروغی که الان گفتی میخندی! نوبت ماست! برو غذامونُ بگیر.
  23. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •میترا باورم نمیشد که اتفاقات امروز حقیقت داشته باشند ؛ پشت سرم مادر و مهتا آواز میخواندند و دست میزدند ؛ ملیکا نقل های کوچک رنگارنگ را روی سرمان میپاشید. پدرم خوشحال بود و نازی جان دست میزد. هنوزم باورم نمیشد که خطبه ی عقد جاری شده است و من هم بله را گفته ام و چندین کاغذ و سند را امضا کرده ام و از همین لحظه همسر قانونی نریمان هستم. نریمان خوشحال بود و دیگر اثری از آن اضطرابها و ترسهای عجیب از آینده در وجودش نبود. از پله ها پایین میرفتیم. پایین آمدن هر پله همانا و گرفتن اسکناس های پاپیون شده پدر و نازی جان هم همانا. مهتا با شیطنت گفت: -آقای شیبانی ؛ اینجا ۶ تا پله بیشتر نداره. پاپیونهای توی دستتون زیاده! میخواین بدین من براتون‌نگهدارم. پدر دوتا از پاپیونها را به طرفش گرفت و گفت: یکیشم برای خواهرت. همگی خندیدیم. دستم در دست نریمان بود و هرچند دقیقه یکبار دستم را توی دستش میفشرد. ملیکا سوت گوش خراشی میکشید. این هلهله ادامه داشت تا وقتی که سوار ماشین شدیم. برای بقیه دست تکان دادم. برای مهتا و ملیکا بوس فرستادم. نریمان هم برای همه دست تکان داد و کم کم هلهله ها کم صداتر و در نهایت خاموش شدند. یادم نمی آمد که برای مراسم عروسی ام انقدر با هیجان بوده باشم. نریمان رانندگی میکرد و موزیک عاشقانه ی ملایمی پخش میشد. آرام گفتم: -همه چی تموم شد. نریمان با لبخند گفت: همه چی شروع شد. -باور نمیکنم! -چیو؟ -که این لحظات حقیقت داره ؛ میترسم خواب باشه. نریمان دستش را روی پایم گذاشت و گفت: بیداری میترا ؛ بیداری. لبخند زدم و به دسته گلم نگاه کردم ؛ رزهای سفید زیبایی که دلم میخواست تا آخر دنیا نگهشان دارم. در دست چپم حلقه ی طلای تک نگین ، خودنمایی میکرد. روی حلقه ام را بوسیدم. نریمان دستم را گرفت و گفت: ای جانم ؛ میترای با احساس من... و بعد از آن خودش هم روی حلقه اش را بوسید و گفت: منم با احساسم ، البته اگه قابل بدونید. خندیدم و گفتم: دیوونه ای! جلوی در خانه که رسیدیم ، قبل از اینکه وارد شویم ؛ نریمان گفت: -میخوام بهت یه چیزی بگم. شال حریرم را جلو کشیدم و گفتم: -جانم؟ بگو -میخوام از در این خونه که اومدی داخل ؛ گذشته رو بذاری پشت در ؛ میخوام خوشحال ترین زن تمام دنیا بشی ، میخوام باور کنی عشق واقعی بین خودم و خودته. قطره ی اشکی که از گوشه چشمم پایین آمد از نگاهش دور نماند ؛ اشکم را پاک کرد و دستش را توی جیب کتش کرد و دسته ی کلیدی را درآورد که جاکلیدی اش یک قلب بزرگ بود که در آن قلب، تصویر یک خانه کشیده شده بود‌. آنرا به طرفم گرفت و گفت: کلیدای خونه‌. کلیدهارا گرفتم و با لبخند گفتم: -چه جاکلیدی قشنگی. از ماشین پیاده شدیم ؛ نریمان بازهم دستش را در جیب کتش کرد و کلیدهای خودش را بیرون آورد و در اصلی را باز کرد و کنار رفت و دستش را با احترام دراز کرد ؛ معنای این کارش یک بفرمایید داخل زیبا و با احترام بود که حسابی به دلم نشست. از پله ها بالا رفتیم ؛ حالا نوبت در اصلی بود ، نریمان چند روز قبل اعلام کرده بود که میخواهد خودش خانه را به شیوه ی جدیدی بچیند ؛ حتی نگذاشته بود که من وسایل شخصی ام را خودم بچینم ؛ همه چیز را خودش به خانه آورد و خودش تنهایی چید. کلید را در قفل در چرخاند ؛ نگاهش کردم. چشمکی زد و گفت: چشماتو ببند. چشمهایم را روی هم گذاشتم ؛ نریمان در را باز کرد و گفت: آروم برو داخل. -چشمامو باز کنم؟ -نه! اصلا! قبول کردم و با احتیاط وارد شدم ؛ میترسیدم به وسیله ای یا چیزی برخورد کنم و در شب اول زندگیمان حادثه ای ایجاد کنم. هنوز در همین فکرها بودم که نریمان با دستهایش کمرم را گرفت و مرا از پشت در آغوش کشید ، هنوز گیج بودم که بوسه ای به شانه ام زد و گفت: -حالا چشماتو وا کن. چشمهایم را باز کردم. آب دهانم را قورت دادم ؛ مبل ها عوض شده بودند و جای خودشان را به مبلهای چوبی زیبایی داده بودند که روی آنها بالشتک های خوشرنگی بود ؛ روی دیوار عکسهای زیادی اضافه شده بودند و قاب عکسهای قبلی هم عوض شده بود ؛ فرخزاد ؛ لطفی ؛ شجریان ؛ ناظری ؛ شریف ؛ بهاری ؛ شاملو و همه و همه را روی دیوار خانه مان داشتیم. گلدانی پر از رز های تازه قرمز روی میز خانه بود ؛ کتابخانه مرتب بود و با نظم چیده شده بود و قشنگی اش این بود که وقتی به آن دقیق نگاه میکردی ، میفهمیدی که از هر کتاب ، دوجلد موجود است. همه چیز زیبا بود ، رویم را برگرداندم و محکم در آغوش گرفتمش و گفتم: -خیلی دوستت دارم ؛ خیلی ؛ خیلی! همه چیز عالیه ، چطوری تو این زمان کم به همه کاری رسیدی؟ تو فوق العاده ای. نریمان خوشحال بود ؛ خوشحال تر از هر وقت دیگری بود. به طرف اتاق خواب رفتم. همه چیز را درست و مرتب چیده بود ؛ عکس های خودمان را چاپ کرده بود و در هر جای این اتاق گذاشته بود ؛ تعدادی از آنها بالای تخت نصب شده بودند و چندتای آنها را روی میز توالت گذاشته بود.
  24. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    •نرگس ساعت ۴ بعداز ظهر بود. تازه چشمهایم گرم شده بود که صدای زنگ در به صدا درآمد ؛ بلند شدم و در را باز کردم. محسن پشت در بود‌. -سلام ؛ چرا انقدر دیر کردی؟ -مثل خر دارم جون میکنم. حسابی خسته بود و معلوم بود که اعصابش هم خراب است. -ردی ازش پیدا نکردی؟ -از کی؟ -از بابای من! خب از میثم دیگه. -نه! چه ردی؟ مرتیکه آب شده رفته تو زمین. به طرف آشپزخانه رفتم و با لیوانی پر از آب خنک برگشتم ؛ لیوان را به طرف محسن گرفتم و گفتم: -آروم باش ، یکم آب بخور. محسن لیوان را برداشت و گفت: -باید از یکی پول قرض بگیرم. -آخه کی این همه پول به ما قرض میده؟ -مثل اینکه دوست داری من بیفتم زندان؟ -من همچین حرفی زدم؟ دارم میگم کی این همه پول قرض میده آخه؟ آدم پولدار نداریم دورمون! -از میترا بگیر. پوزخند زدم و گفتم: حالت خوب نیست. -حالم خوبه. خیلیم خوبه. -نه نیست. چون داری چرت و پرت میگی. -میترا مهریه اشو گرفته ؛ کلی پول داره. -تو فکر کردی میثم چقدر به میترا داده؟ ها؟ از فکر میترا بیا بیرون. -چرا؟ وظیفشه! باید این پولُ بده. -چه وظیفه ای؟ چی داری میگی؟ -میثم شوهر اونه. باید بدهیش رو بده. -شوهرش بود! تموم شد و رفت. -نرگس ؛ تو این پولُ میگیری ازش. عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم: -مهریه ی میترا ، حق میترا بود و هست ؛ به من و تو هیچ ربطی نداره. برو پولتو از همون آشغالی بگیر که انداختت ته چاه ؛ نه از میترا ی بدبخت که خودش زخم خورده ی این نامرده. محسن ساکت شد و به طرف اتاق رفت. سرم را بین دستانم گرفتم و گفتم: -خدایا کمک کن. محسن در اتاق را کوبید و با صدای بلند گفت: -آره! خدایا کمک کن! مگه خدایی وجود داره؟ با دستم توی صورتم زدم و گفتم: -وای! کفر نگو! بسه دیگه‌. محسن از اتاق بیرون آمد و گفت: -کفر؟ کفر نگم؟ کفر اینه که من و تو باید فرش زیر پامونم بفروشیم که پول دزدی یه نامرد رو بدیم! کفر اینه که باید مثل درشکه کار کنم و هیچیش نه دست خودمو بگیره نه تورو! کفر اینه که سر برج ، صاحب خونه از من پول میخواد. کفر اینه که خدا ما رو نبینه ، کفر اینه که همه بچه دارن جز ما ؛ کفر اینه لامصب! که اگه خدای مهربون قصه ها وجود داشت ، دلش میسوخت واسه اینکه زن من مریضه ، اما نمیدونم ته ماه پولی میمونه که داروهاشو بگیرم یا نه! کفر اینه نرگس! سرم گیج رفت. اشکهایم پایین آمدند. روی زمین نشستم و گفتم: -ما تقاص چیو پس میدیم؟ محسن کنارم نشست و گفت: -خوبی؟حالت خوبه؟ راستشو بگو. سرم را تکان دادم ، اشکهایم صورتم را خیس کردند. محسن در آغوشم گرفت و گفت: -آروم باش ؛ درستش میکنم. جورش میکنم. چشمهایم را بستم و گفتم: -د آخه چجوری؟ -قرض میگیرم بعد با بهره اش پس میدم. پیشانی ام را مالیدم و گفتم: -یه عمر نون حلال آوردیم سر سفرمون و وضعمون اینه ؛ چه برسه به لقمه حروم... بخدا اگه بفهمم... سرش را به دیوار تکیه داد و گفت: -میگی چیکار کنم؟ -نمیدونم فقط راهتو کج نکن. به طرف دستشویی رفتم. به صورتم چند مشت آب پاشیدم ، رنگ به صورت نداشتم. حالم مساعد نبود اما نمیخواستم حرفی بزنم تا اوضاع بدتر شود. تمام سرم را زیر آب گرفتم ؛ آب از بین موهایم رد میشد و مثل شوک عجیبی عمل میکرد. سرم را بالا آوردم و در آینه دستشویی به خودم خیره شدم. •ملیکا در لیوانم آب جوش ریختم و بسته ی پودری نسکافه را باز کردم و آن را در لیوانم خالی کردم. قاشق چای خوری را برداشتم تا محتویات درون لیوان را خوب بهم بزنم که مهتا صدایم کرد. -ملیکا بیا. لیوان بدست به سمت اتاق رفتم ؛ مهتا آلبوم عکسهایمان را نگاه میکرد.با دیدن من گفت: این عکسُ ببین. آلبوم را گرفتم. عکس متعلق به سفر شمال چندسال پیش بود ؛ من و مهتا در کنار میترا و نرگس بودیم. مهتا گفت: -خداروشکر که دوباره میترا خوشحاله ؛ دقیقا شبیه همین عکس میخنده! اما دلم خیلی برای نرگس میسوزه ، طفلی گناه داره. صفحات را ورق زدم ؛ عکسی را پیدا کردم از جشن نامزدی میترا. رو به مهتا گفتم: -این عکسا رو نگه ندار ؛ یه موقع میترا میبینه ناراحت میشه. مهتا با اخم گفت: -آخه مگه میترا میاد سر آلبومِ ما؟ -باشه ، ولی خب نگهشون ندار. مهتا سرش را تکان داد و به دستم نگاه کرد و گفت: -چی میخوری؟ -نسکافه. -خب برای منم درست میکردی. -این لیوانُ بگیر تا یکی دیگه درست کنم. لیوان را به دستش دادم و به آشپزخانه برگشتم. مدام فکر میکردم که در طی چندسال زندگی همه ی ما از این رو به آن رو شده است و اتفاقاتی افتاده است که هیچ کس فکرش را نمیکرد ، لیوان را برداشتم و آن را پر از آب جوش کردم و بسته ی دیگری را از کابینت بیرون آوردم و در لیوان ریختم. همانطور که محتویاتش را هم میزدم به مهتا گفتم: -از آینده میترسم ؛ از اینکه چه اتفاقاتی منتظرم وایسادن تا یه جای زندگی گیرم بیارن و نابودم کنن. مهتا ابروهایش را در هم کشید و گفت: -آخه این چه فکریه؟ خوب فکر کن تا اتفاقای خوب برات بیفته‌.
  25. GhazallJafari

    میم | GhazallJafari

    ظرف را روی میز گذاشت و ادامه داد: -بزرگ کردنش سخت بود ؛ خصوصا از وقتیکه پدرش رو از دست دادیم. دیگه این بچه مثل سابق نشد. همیشه تنها بود. موقع خرید ؛ موقع مشکلات ؛ موقع کار ؛ موقع درس و دانشگاه...زیاد نمی فهمیدمش ؛ افکار عجیب غریب خودشو داشت! از وقتی اومد اینجا برای درس و زندگی هم که کلا راهش جدا شد. -سختتون نبود؟ فقط یه پسر داشتین که اونم گذاشت و رفت. -نه ؛ از اولشم نمیخواستم بخاطر من مسیر زندگیشو عوض کنه‌. خداروشکر که الان یه مرد کامل و پخته ایه. اون موقع هم که نوجوان بود میدونستم از پس زندگیش برمیاد. واسه همین سد راهش نشدم. -شاید من اگه جای شما بودم خودخواهی میکردم و نمیذاشتم بره. بشقاب میوه خوری را جلویم گذاشت و گفت: -یه روز مدام زنگ میزد به خونه ؛ میخواست یه چیزی بگه اما نمیدونست چجوری! شاید هفت هشت بار پشت سرهم زنگ زد و هی حال و احوالپرسی کرد ؛ دست آخر بهش گفتم تو چی میخوای بگی؟ من مادرتم ؛ باهام حرف بزن. اونم برگشت گفت که به یه دختری علاقه مند شدم ؛ وقتی گفت هاج و واج موندم. آخه توقع نداشتم همچین چیزی بشنوم. ازت برام حرف میزد. از کارات ؛ از نقاشی هات ؛ یه بار بهش یه تابلو هدیه داده بودی ، نمیدونی چه حالی داشت. این تابلو شده بود بت برای این پسر. همون موقع ها بود که فهمیدم این عشق و علاقه جدیه. اما انگار میترسید ، انقدر دست دست کرد تا اینکه نامزد کردی...نمیدونی چقدر نذر و نیاز کرده بود که نامزدیت بهم بخوره! وقتی فهمیدم این کارُ کرده ؛ برای اولین بار توی تموم زندگیم روش دست بلند کردم. زدم تو گوشش. گفتم تو مردی؟ تو پسر منی؟ اگه میخواستیش باید مردونه میرفتی جلو، نه اینکه از ترس رد شدن کنار بمونی! از همون شب پرونده ی میترا بین ما بسته شد تا شب عروسیت ؛ نریمان با چمدونش اومد. گفت اومده که بمونه ؛ تا صبح تو بغلم گریه کرد. مثل بچگی هاش! شبیه یه پسر بچه پنج ساله بود که زمین خورده و از دردش گریه میکنه ؛ ولی پسر من سن و سال داشت و از درد ازدواج کردن عشقش گریه میکرد. بهش گفتم دیگه نباید به میترا فکر کنی ؛ اون دیگه به مرد دیگه ای تعلق داره. حتی فکر کردن بهش گناهه. قول داد دیگه فکر نکنه اما فکر نکنم که سر قولش مونده بود. وقتی جدا شدی دنیا رو بهش دادن! خودخواه نیست ولی درمورد تو بود. تورو فقط برای خودش میخواست. -نمیدونستم... -خب اینا از همون حرفای مادر و پسریِ دیگه! منم گفتم که فقط بدونی چقدر مصمم بوده و هست. -راستش منم زندگی آسون و بی دغدغه ای نداشتم. شاید اگه با پدر و مادرم صحبت کنید ؛ بهتون بگن که من در کمال آسایش و آرامش زندگی کردم. اما آسایش و آرامش از نظر خانواده ام یعنی خوب پوشیدن و خوب خوردن و خوب خوابیدن. من هیچ وقت آرامش نداشتم. چون هیچ وقت احساس خوشبختی نداشتم. یه دلخوشی های کوچیک بود که بعد از فوت کردن داداشم اونا هم تموم شدن. ازدواج کردم به امید خوشبختی و آرامش و از همه مهم تر عشق ؛ اما تنش و افسردگی و خیانت نصیبم شد. وقتی به دستام نگاه میکنم ؛ میبینم یه زن تنهام که توی دستاش نه سرمایه ای هست ، نه مال و اموالی! تو دستای من فقط چندین قطعه معروف موسیقی هست و چند تا تکنیک نقاشی که نه نونِ نه آب ؛ اما تو همین دستها عشقی جاری بود که هیچکس جز نریمان اون رو نفهمیده. نمیخوام از دستش بدم. چون اگه از دستش بدم ، دستام خالی میشه از عشق...تنها چیزی که برام میمونه همون قطعه ها و تکنیک هاییه که باهام خاک میشن. -خیلی خوشحالم که انقدر بهم نزدیکین. -نریمان برای من ؛ محبت پدرانه ای بود و هست که هیچ وقت نصیبم نشد ؛ یا عشق برادرانه ای که زود از دستش دادم و عشقی که دنیا رو گشتم تا پیداش کنم و نگهش دارم. نازی جان گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: -همیشه غصه میخوردم که سنش داره میره بالا ولی هنوز خانواده تشکیل نداده. اما حالا میفهمم پسرم منتظر چه عشقی بوده ، منتظر چه خانوم کاملی... لبخند زدم و گفتم: لطف دارین. -نه ؛ حقیقت رو میگم. سرم را پایین انداختم و گفتم: -هردوتای ما خیلی سختی کشیدیم تا باهم زیر یه سقف قرار بگیریم. -میترا ؛ میدونم چقدر عاقل و از همه مهم تر ، چقدر عاشقی. نریمان خیلی حسوده. لابد میدونی... خندیدم و گفتم: اوه بله بله ؛ چند تا چشمه از این حسادتها رو دیدم. خندید و گفت: -خب پس میدونی ؛ فقط خواستم بگم از این به بعد ، هیچ اشاره ای به زندگی قبلیت نکن ؛ در هیچ موضوع و مسئله ای. در مورد همسر سابقت اصلا باهاش صحبت نکن. سرم را پایین انداختم و گفتم: -چشم. -چشمت بی بلا ؛ میوه بردار. -ممنون میل ندارم. با نازی جان در مورد موضوعات مختلفی صحبت کردیم ؛ از خاطرات کودکی نریمان تعریف میکرد ؛ بعضی خاطرات خنده را بر لبهایش می آورد و بعضی چشمانش را ابری میکرد ، نگاهم مدام به ساعت بود ، دلم میخواست نریمان برسد و شاهد رابطه ی خوب من و مادرش باشد. اما انگار این مرد قصد برگشتن نداشت.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×