رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

fatemeh_areya

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    125
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

730 بار تشکر شده

درباره fatemeh_areya

اطلاعات تماس

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    همه چی وهیچی!!!
    موسقی ورزش ونقاشی ونوشتن!در وهله اول!!
    گدشتو گذاز وحرف زدن در وهله دوم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,011 بازدید کننده نمایه
  1. fatemeh_areya

    توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت13 ساراچشمی گفت و نمونه خون هارو توی لوله های ازمایشی ریخت،با لبخند چشمکی بهم زد و به سمت میز ازمایشی که کمی اونطرف تر بود رفت. با دقت به حرکاتش نگاه میکردم که دنیل صدام زد:لایرا بیا!پنبه روی دستم رو فشار دادم وبه سمتش رفتم:بله دنیل کارم داشتی؟! لبخندی زد:من نه،دکتر سالزمن کارت داره دنبالم بیا.. به دنبال دنیل راه افتادم مکس کنار میز کورتس داشت تند تند از روی سیستمش چیز هایی رو یادداشت میکرد وخواست از کنارمون رد بشهکه به لیوان قهوه ای برخورد کرد،نفهمیدم چجوری ولی انگار زمان متوقف شد و من اون لیوان قهوه رو اهسته میدیدم که میخواد بخور هزمین وخیلی غیر ارادی سمتش رفتم وتوی دستم گرفتمش! زمان باز به حالت عادی اش برگشت ولیوان روی میز گذاشتم.پنبه ی ازمایشگاه از روی دستم افتاده بود ولی در کمال تعجب هیچ رد زخم وخونی روی دستم نبود!دنیل هم با چشمای گرد شده نگاهم کرد اما چیزی نگفت.با مکس و دنیل همراه شدم وبه اتاقی رفتیم برای سی تی اسکن و ام ار ای مغز. مکس کمکم کرد روی تخت دراز بکشم. همونطور که تخت رو تنظیم میکرد پرسید:چیز فلزی که همراهت نداری؟! سری تکون دادم:جز کمربند و ساعتم نه! بدون نگاه کردن بهم گفت:اونام در بیار و بده بهم! کمی خودمو بالا دادم وکمربندم رو دستش دادم. ساعتمم در اوردم که تخت رو یک بار دیگه تنظیم کرد:میری داخل چشمات رو ببند وتا وقتی صدای من رو نشنیدی باز نکن!چشمامو بستم وحس کردم رفتم داخل دستگاه...صداهای زیادی رو میشنیدم ولی سعی میکردم چشمام رو باز نکنم...لحظه ای حس کردم داخل بدنم انرژِ زیادی جریان داره !با یک نفس عمیق سعی کردم ردش کنم...صدا های دستگاه قطع شد و صدای مکس امد:چشمات رو باز کن. چشمام رو باز کردم وبه بقیه نگاه کردم. دکتر سالزمن گفت:خیلی عجیبه!بهتره یک ام ار ای هم ازت بگیریم!و با دست اشاره ای به دستگاه اونور اتاق کرد.باز هم روی تخت دراز کشیدم وچشمام رو بستم...دوباره بعد از چند دقیقه همون حس به سراغم امد با این تفاوت که دیگه نتونستم کنترلش کنم وحس کردم دارم از زمین کنده میشم! دردی توی سرم حس کردم وسوزش چشمامم مجبورم کرد چشمام رو باز کنم وجیغ دلخراشی بزنم..واز هوش برم... با صداهای اطرافم بهوش امدم صدای سارا بود:وای دکتر این بی نهیات خارقالعاده است!اون سه ساعته توی این وضعیت قرار داره! صدای عصبی دنیل باعث شد چشمام رو باز کنم و صدا کنم:دنیل؟! سر دنیل به سمتم برگشت و تازه متوجه شدم بالاتر از اون قرار دارم.ودیوار ابی بینمونه!دیوار که نه مثل امواج میموندن!با تعجب به زمین نگاه کردم.من توی هوا معلق بودم!با تعجب گفتم:منو بیارین پایین دکتر خونسرد گفت:خودت رفتی بالا خودنم بیا پایین! با تعجب دوباره نگاهی به زمین کردم،من کرده بودم؟!باورم نمیشه!همین جمله که از ذهنم گذشت تمام امواج ابی قطع شدن و من با مخ خوردم زمین!برای چند لحظه از درد روی زمین دراز کشیدم،دنیل به طرفم امد:خوبی؟! دستشو گرفتم و با ترس گفتم:من چجوری رفتم بالا؟! مکس جلو امد و شروع به توضیح داد:در واقعه خودت رو از انرژِ که در اطرافت بود سعی داشتی ایمن کنی!من متوجه انرژِ بیش از حدی که توی وجودته شدم.این گردش انرژِ برای یک انسان نیست! سارا از پشت سرش جواب داد:درسته،داخل خون تو هیچ چیزی که شباهتی به یک انسان داشته باشه نیست و حتی در مواردی تغیر رنگ قابل توجهی میداد! بازم با ابروهای بالا پریده نگاهشون کردم وگفت:یعنی میخوای نبگین اگه بهم امرژی وار دبشه من تغیر میکنم؟! دکتر جلو امد:دقیقا همچین چیزی..هرچند ما هنوز نمیدونیم تو چی هستی!باید بفهمیم چه توانایی هایی داری! یک لحظه صدای جاری شدن چیزی شنیدم و بویی به مشمام خورد اروم زیر لب گفتم:داره بارون میاد! دنیل نگاهی به پنجره کرد:امکان... همون لحظه بارون گرفت که ادامه داد:داره! دستم رو به سرم گرفتم،وروی زمین نشستم دکتر کنارم زانو زد:دقیقا از کجا فهمیدی بارون داره میاد؟! بدون نگاه کردن بهش جواب دادم:صدای جاری شدن اب و بوی خاک رو حس کردم...مثل الان که صدای موتوری رو از دم ازمایشگاه میشنوم و صدای دستگاهتون و...به چشماش نگاه کردم و با صدای غیر عادی گفتم:صدای خون توی رگ هات.. لبخندی زد :ما باید بفهمیم تو چی هستی!این صدا های ریز رو از کجا متوجه میشی! دست به زمین زدم و گفتم:باید برای تغیر بهم انرژِ بدی!یک چیزیک ه ضربان قلبمو ببره بالا..یک میدان مغناطیسی یا.. مکس حرفمو ادامه داد:یا ادرنالین به مقدار فوقالعاده زیاد! نگاهش کردم وسر تکون دادم که سارا گفت:میرم ادرنالین اماده کنم!پشت سر مکس گفت:میدان مغناطیسی ضعیف لازم داریم و پشت سر سارا رفت. بلند شدم وپشت سرشون راه افتادم که دنیل از پشت سرم گفت:میخوای چیکار کنی لایرا این خطرناک به نظر میاد! کتم رو دراوردم ودادم دستش:دیوونگی همیشه خطر ناکه دنی! ادی و دکتر هم همراهم امدن ودنیل هم به اجبار پشت سرشون امد. صدای قدم هاشون رو میشنیدم.سارا امپول به دست سمتم امد:این ادرنالین فکر کنم کافی باشه نگاهی به سرنگ کردم وازش گرفتم:اره خوبه مکس هم شوکر به دست سمتم امد،وسط اتاق ایستادم و به بقیه گفتم:برین پشت کورتکس! همه پشت کورتکس پناه گرفتن،روبه مکس حرفم رو ادامه دادم،وقتی این رو تزریق کردم بهم شوک بده... سر تکون داد که گفتم:اماده ای..1..2...3.. و سرنگ رو توی رگم خالی کردم واونم بهم شوک داد...انرژِ زیادی توی بدنم بود داشت خودش رو ازاد میکرد...درد عجیبی داشتم..درد ولذت...دردی که ازار دهنده نبود. چشمام رو باز کردم ..ازشون نور بیرون زد جیغی کشیدم و بالا رفتم...حس میکردم از زمین دور شدم..به یکباره همه چی ثابت شد و سکوت برقرار شد...
  2. fatemeh_areya

    توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت ۱۲: بین راه سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و به فکر نکنم‌که قراره چی بشنوم... چشمام رو بستم و فقط به چشمای سبزِ زمردی دنیل فکر کردم... کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم،با ایستادن ماشین هوشیار شدم، صاف نشستم‌و به اطراف نگاه کردم؛ساختمون های بلندی اطرافمون بودن که میگفتن مرکز شهر کوچیک لیل هستیم‌و تابلویی توجهمو جلب کرد" مرکز فناوری و علم پژوهشی‌ هایپر" ابرویی بالا انداختم که صدای دنیل امد: بریم؟! دنیل و دوستش منتظرمون هستن! نگران نگاهی بهش انداختم، دستمو گرفت و فشاری داد:نگران نباش لایرا...خبرای خوبی میشنویم،من کنارتم! و باز همون آرامش همیشگی!پیاده شدم و دست دنیل رو گرفتم.باهم به طرف مرکز ازمایشی هایپر قدم برداشتیم.با ورودمون اولین چیزی که جلب توجه کرد ست طوسی و ابی بود که توی درب وردی چیده بودن و دختری که با لباس کوتاه نقره ای پشت پیشخوان سرش توی سیستم بود. دنیل طرف دختر رفت: وقت بخیر دختر بدون سربلند کردن جوابشو داد: بفرماید؟! بجای اینکه به مکالمشون گوش کنم،حواسم رفت روی صدای دکمه های کیبردی که از طرف دختری که پشت پیشخوان بود، حرکت دستش روی دکمه ها رو حس میکردم‌و متوجه بودم چی‌مینویسه!لبخندی محوی زدم،وچشمام رو بستم حواسم پی قطره های ابی رفت که از شیر دستشویی ته راه رو چکه میکرد.. حس لذت بخشی بود! با صدای دنیل از اون حس بیرون امدم: بریم، ادی و تونی منتظرمونن! لازم‌نبود بپرسم تونی کیه... قطعا همون دانشمنده بود.داخل اسانسور شدیم و دنیل دکمه ی طبقه ۳ رو فشار داد ابرویی بالا انداختم، نه برای شماره طبقه بلکه برای بقیه شماره ها!توجه ی نشون ندادم و به خودم توی اینه خیره شدم، اندامم عالی شده بود انگار عمریه ورزش کار حرفه ایم!چشمای ابی ایم یخی تر شده بود! و موهای طلاییم درخشان تر! لحظه ای تو اینه تصویر دختری رو دیدم با چشمای بنفش و دوبال ارغوانی... که لبخند بهم میزنه سریع و ناخواسته نیرویی پرتم کرد عقب،درست تو بغل دنیل!سرمو بالا اوردم و به چشم های نگرانش برخورد کردم قبل هر حرفی اسانسور ایستاد و در باز شد، ازش فاصله گرفتم و منتظر موندم خارج بشه.. بعد از اون خارج شدم و پشت سرش راه میرفتم و به تصویری که دیدم فکر میکردم. وارد ازمایشگاه شدیم، هایپرلبز جای نسبتا بزرگی بود، کلا سفید بود جز کورتکس که پر سیستم بود!دنیل سلام بلندی داد و صدا کرد: ادی کجایی؟! صدایی نیومد، بعد چند دقیقه دوباره داد زد و تلفنش رو دراورد و روبهم‌گفت: بشین.. روی یکی از صندلی ها نشستم وبه اطراف نگاه کردم، شیشه های ازمایشگاهی، دوتا تخته ی شیشه ای و چندتا دیوار شیشه ای که چندتا وسیله ازمایشگاهی رو از کورتکس جدا میکرد. با صدای پایی که از دور میامد توجهمو بهش دادم و رو به دنیل گفتم:دونفر دارن میان! از اون سمت! بعد چند لحظه هر دو وارد شدن، اول ادی به سمت دنیل رفت و بعد پسر سبزه ای با موهای فرفری‌ و قد متوسط و روپوش ازمایشگاه که روی اتکتش نوشته بود:دکتر تونی سالزمن! طرفش رفتم: من لایرا هستم.. تونی نگاهی بهم‌کرد: ادی و دنیل به طور‌ نسبی وضعیتت رو توضیح دادن‌اما اول بهتره ازت یک ام ار ای و سی تی اسکن بگیرم تا ببینم اوضاع مغزت در چه حاله و از روی کورتکس دکمه ای رو فشار داد‌و از میکروفن گفت:سارا،مکس ، لطفا بیاین کورتکس همین حالا! و دوباره مشغول دکمه ها شد که صدای اسانسور امد و گفتم: رسیدن! تونی با تعجب نگاهم کرد:ازکجا میدونی؟! کاملا بیخیال جواب دادم:شنوایی ام خوبه! مثل شنیدن صدای قطره ی اب از دستگاهت توی اتاق کناری دکتر! ابرویی بالا انداخت ولی بازم چیزی‌نگفت! با ورود دختر و پسری بهشون نگاه کردم،دختر قد بلند با موهای مشکی و پوست گندمی که روی لباسش"سارا اندرسون" و پسری سفید پوست با صورت پرکنه و موهای نقره ای که نوشته شده بود"مکس داناوان" بدون‌هیچ حرفی بهشون‌نگاه کردم که تونی گفت: سارا،یک نمونه خون ازش بگیر‌ و روش ازمایش‌کن. سارا دستمو کشید و برد سمت تختی که اونور ازمایشگاه قرار داشت. استینم رو بالا زد و ازم خون گرفت: اسمت چیه؟! کوتاه جواب دادم:لایرا! لبخند گرمی زد:خوب لایرا من دکتر سارا اندرسون هستم،متخصص زیست شناسی و بیولوژی! به مکس اشاره کرد و ادامه داد:مکس داناوان متخصص فیزیک و کامپیوتر و ساخت اسباب بازی بیشتر کارهای کورتکس با اونه و اکثرا درحال ازمایش رو اختراعاتشه! و دکتر تونی سالزمن،دکترای بیولوژی و فیزیولوژی بدن انسان،دکترای شیمی و... ادامه حرفش با صدای تونی بهم خورد:سارا لطفا بعدا میتونی بیوگرافی منو بهش بدی!
  3. fatemeh_areya

    توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت یازدهم: تاوارد ماشینش شدیم گوشیش زنگ خورد کلافه و عصبی گفتم:خاموش کن اون لعنتی رو! با ببخشیدی کوتاه قطعش کرد و راه افتاد..بعد از نیم ساعت خارج از شهر ایستاد . رو به من کرد و گفت:چرا اون طوری توی خیابون فرار میکردی!؟ با صدا وجدیتی که از خودم سراغ نداشتم گفتم:فرار نمیکردم...مکث کردم وادامه دادم:دوباره رنگ چشمام تغیر کرد و درخشید... دنیل من میترسم! برگشتم ستمش که دیدم با بهت نگاهم میکنه:چرا چشمات درخشید؟!چه اتفاقی دقیقا افتاد؟ لبامو تر کردم و جز به جز اتفاقات تو رستورا نر وبراش گفتم.. یکم ساکت موند وگفت:اخلاقت هم تغیر کرده؟! سری به معنای تایید تکون دادم...جدیدا خیلی تند یشم..صدام تغیر میکنه..همه این اتفاقا از شب توی جنگل اغاز شد... و سعی کردم دوباره به یاد بیارم چی شد اون شب ولی هیچی یادم نبومد و دوباره حس کردم توی سرم دارن مواد مذاب میچرخونن..دست روی سرم گذاشتم و چشمامو فشار دادم... دنیل سرمو به طرف خودش برگردوند و اروم وزمزمه وار گفت:اروم چشمات رو باز کن..سعیکن فقط رو صدای من تمرکز کنی.. چشمام روباز کردم و چشماشو ددیم..دوتای گوی درخشان سبز زمردی که داشت به دریای ارامش دعوتم میکرد...موهای مشکی لختش روی پیشونیش ریخته بود..چرا تاحالا متوجه این موها نشده بودم؟!همونطور که ازش فاصله میگرفتم چهره اش رو برانداز کردم تاحالا به قیافه ای که داشت دقت نکره بودم..همه چیزش عالی و متناسب بود..صورت کشیده پوست گندمی...چشمای سبز زمردی..موهای مشکی لخت..این مرد همه چیزش دیوونه کننده بود... دوباره بغلم کرد نفس عمیقی کشیدم که عطرش ریه هام رو پر کرد.. یک ان چیزی یادم امد و پرتش کردم عقب...دست ری سرم گذاشتم و زممزه وار گفتم:یادم امد...بعد هم با جیغ و توم با گریه ادامه دادم:یادم امد یادم امد! دنیل با چشمای گرد همونطور که دستاش خشک شده بود گفت:چی رو؟! با ذوق رفتم طرفشو دوباره بغلش کردم:تورو تورو! دنیل مهربونی که توی دبیرستان حمایتم میکردی!! دنیل لبخندی زد و اغوششو محکم کرد:تازه یادت امد دختر کوچولو؟! باز هم ذوق زده سرمو تکون دادم وگفتم:وای باورم نمیشه همه چی یادم امد تمام حرف ها وحرکات بقیه...مکث کردم وبا تعجب گفتک :دنیل نکنه...نکنه من... با شک نگاهم کرد:نکنه تو چی؟! =+نکنه اون اتفاقی که برای من توی جنگل افتاد باعث شد مشکلم حل بشه و مثل بقیه بشم؟! دنیل اخمی کرد و یکم فکر کرد: بی راه هم نمیگی یک راه برای فهمیدنش هست... گوشیش رو دراورد به کسی زنگ زد:سلام ادی... با شنیدن اسم ادی خیلی سریع ظاهر اون پسر بور چشم ابی شیطون توی ذهنم امد واز این موضوع بشدت ذوق کردم!!!به خودم امدم ودیدم دنیل داره به من که لبخند عمیقی زدم نگاه میکنه: ادی یک دوست داره دکتر و دانشمنده میریم ازمایشگاهش تا ببینیم دقیق برات چه اتفاقی افتاده.. و به سمت شهر حرکت کردیم
  4. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    من حسی جز تو ندارم نه اینبار نمیزارم هیشکی جای توی باشه دنیام داره میپاشه ازادم کن از این دنیا تنهایی بغلم کرد دور از دستات تو این‌دنیای دوروزه حیفه قلبی بسوزه اتیش تو نفسامه درد خاطره هام... عادت کردم عزیزم اشکامو اینجا بریزم پیش چشمات
  5. fatemeh_areya

    مشاعره با دلنوشته

    دست از این عاشقی بکش ای دل رفتنش مثل اب خوردن بودسالها رفته ونفهمیدی او کجا مرد دل سپردن بود؟!
  6. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    شر شر بارون تو خیابون مگه چیه غیر از خاطره هامون مال ما بود این خیابون توزمستون تقصیر من بود یا که شاید دوتاییمون ایندفعه بارون اشک خدا بود توی دلامون همه ی شهر تو که نیستی شده زندون
  7. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگییست زمانی که نباشی اندوه بزرگیست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
  8. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    هی ببین منو بردی عقلمو جوری که همه میگن که حس و حال من چند دل خوشم بهت اخ نگم بهت بانی تمام خنده هام شدی به جرات
  9. fatemeh_areya

    توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت دهم: فقط با شوک نگاهش میکنم وقتی میبینه چیزی نمیگم نگاهی به چشمام میکنه و با گفتن:لعنتی! از ماشین پیاده میشه...وقتی همه نیرو ها رو فرستاد برن دوباره نشست تو ماشین..تو خودم جمع شده بودم و فکر میکردم:چرا دنیل حرفم رو باور نمیکنه!؟ صدایی از درون جوابم رو داد:چون تو معتادی لایرا !نیم نگاهی به دنیل که عصبی رانندگی میکرد انداختم... واقعا زیبا بود!دوباره داشتم محوش میشدم که صداش بیرونم کشید:هی دختره ی خل غرق نشی! با بغض و درد نگاهش کردم..اون الان بهم گفت خل؟! پوفی با دیدن بغضم کشید و زیر لب اروم گفت:حالا بیا ناز یک شیرین عقل رو بکش! حرفاش داشتن خوردم میکردن با عصبانیت داد زدم:بزن بغل! از صدای دادم ترسید و کنار زد پیاده شدم و کوله رو پرت کردم تو جنگل دستم رو توی جبم گذاشتم وبه راهم ادامه دادم..به صدا کردن های دنیل توجهی نشون ندادم...جلو تر امد ودستم رو با خشونت گرفت..در رو باز کرد پرتم کرد تو ماشین...:بشین لایرا میبرمت خونه! کلافه تر از قبل شروع به رانندگی کرد...دم خونه مادر ترسا نگه داشت خواستم پیاده بشم که دستم رو کشید توی بغلش پرت شدم نگهم داشت و به چشمام خیره موند:ببخش! بی حرف ازش جدا شدم و به سمت خونه ی مادر ترسا راه افتادم.... ........ یک هفته ازا ون ماجرای من ودنیل میگذره به عنوان طی کش یک رستوران توی شهر مشغول به کار شدم!حقیقتا از جای قبلیم خیلی بهتره!مادر ترسا مثل چشمام مراقبمه... خواب های عجیبی هر روز بیشتر از دیروز میدیدم وهمشون با دوتا گوی سبز زمردی تموم میشد!دیگه داشتم دیوونه میشدم.. گاهی وقت ها سردردی میگرفتم وسرم گیج میرفت... وبعد حالم خوب میشد... خیلی کم پیش میامد چیزی رو فراموش کنم یا گیج بازی در بیارم...امروز حس یکردم حالم خیلی خوبه! لبخند میزدم و جواب همه رو میدادم دیگه نگاهشون نمیکردم وسکوت کنم! ساعت 8 بود و رستوران هنوز شلوغ نشده بود نیک دفتر اش رو برای جسیکا اورد تا براش مسیله ریاضی اش رو حل کنه...جسیکا داشت نگاهی به مسله مینداخت که تلفن زنگ خورد..دفتر نیک رو کنار گذاشت و با تلفن مشغول شد.. به طرف دفتر نیک رفتم ونگاهی به مسیله کردم... به طور غیر ارادی خودکار رو برداشتم وحلش کردم... با صدای نیک به خودم امدم:هی تو داری چیکار میکنی!؟ دفتر رو با خشونت ازم گرفت ولی وقتی به داخلش نگاه کرد با تعجب نگاهی بهم انداخت:تو..چجوری... جسیکا هم نگاهم میکرد یک ان با ترس گفت:لایار..چشم..چشمات!؟ با دو به طرف سرویس بهداشتی رفتم..توی اینه چی میدیدم؟!چشمای من...تغیر رنگ داده بودن و میدرخشیدن!به سرعت از رستوران خارج شدم .به سمت خونه پا تند کردم... همینجور که داشتم میرفتم با شخصی برخورد کردم... سرمو بالا اوردم ودنیل رو دیدم که داشت با تعجب نگاهم میکرد:تو..اینجا؟! با عصبانیت دستمو از دستش بیرون کشیدم:بکش کنار دنی!ازم من دور بمون! وبه راهم ادامه دادم...که دستم کشیده شد برگشتم دیدم دنیل داره نگاهم میکنه با عصبانیت و صدایی که تغیر کرده بود دا دزدم:ولم کن دنیل! دوباره اون سردرد مزخرف امد سراغم ..دنیل بغلم کرد وسعی کرد ارومم کنه..:ارو مباش لایرا..من همین جام به چشمام نگاه کن... خیره به چشماش نگاه کردم..کم کم سردردم محو شد...نیمچه لبخندی زد وگفت:خوبی؟! سر تکون دادم:میشه بریم از اینجا؟!چند نفری نگاهشون رومون بود و حس خوبی نداشتم! همراهیم کرد و سوار ماشینش شدیم..
  10. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    مثل قایقی خسته تو دریا مثل دیدن تو توی رویا مثل تیک تیکه خسته ی ساعت مثل قصه ی تلخ صداقت مثل شب مثل گل توی گلدون مثل تصویر ماه توی بارون مثل گریهی تلخ دیوونه دیگه چیزی ازم نمیمونه...
  11. fatemeh_areya

    توهم یک حقیقت | fatemeh_areya

    قسمت نهم...: احساس کردم صدایی رو میشنوم..صدای بهم وزیبای دنیل به راحتی قابل تشخیص بود!میخواستم چشمام ها رو باز کنم اما انگار پلک هام به هم دوخته شده بودن!صدای داد دنیل امد:چی به این دختر گفتی که از حال رفت؟! و صدای ادی که جوابش رو داد:هیچی دنیل!هیچی!!! چشمام سنگین شده بودن ولی با سختی بازشون کردم و با صدای خش دار صداش کردم:دنیل... صدای پاش رو شنیدم و با پلک زدن بعدیم...چشمای سبز وزیبای دنیل رو دیدم با دیدنم خشک شد ولب زد:چشمات... دوباره پلک زدم و چشم به چشمای پر سوال دنیل دوختم...چیزی نگفت و با لبخند طرفم امد دستش روی گونم نشست واروم گفت:خوبی؟! -اره.... خوبم ؛یک لحظه سرم تیر کشید و مادر ترسا رو دیدم که داشت با مگی صحبت میکرد...ولی بلافاصله سردرد شدیدی گرفتم و صدای جیغ توی ذهنم اکو شد!دستم وروی سرم گذاشتم و جیغ کشیدم دنیل با ترس نگاهم کرد و دستام رو گرفت وگفت:به من نگاه کن!لایرا به چشمای من نگاه کن! خیره به چشماش شدم..هنوز داشت حرف میزد...چشماش برام مثل یک مسکن بود... جاذبه ی چشمش انقدر زیاد بود که یادم رفته بود زمینی هم وجود داره!دردم از بین رفت...ودستم رو دور گردن دنیل حلقه کردم و بی حال لبخندی زدم:جواب داد..خوبم دنیل! لبخندی زد و گفت:مادر ترسا رو میشناسی..؟! وسط حرفش پریدم وگفتم:ترسا و مگی امدن دیدنم!؟ سری به عنوان تایید تکون داد و رفت تا مادر ترسا و مگی رو صدا کنه...صدای اروم ودلنشین مادر ترسا رو شنیدم:لایرا؟!تو اینجایی!!خداروشکر که سالمی! مگی از پشت سرش بیرون امد وبا لبخند گفت:میبینم که حالت خوبه!؟اسکارلت گفت حالت بد شد و زدی توی جنگل!یک هفته اس گم شدی دختر نمیتونی از خودت مراقبت کنی؟! صداش داشت اوج میگرفت و هر لحظه عصبانی تر میشد حس کردم شدم دختر ساله ای که به مادرش پناه برده گوشه ی اسیتن مادر ترسا رو گرفتم و فشار دادم! مادر ترسا متوجه ترسم شد وداد زد:مگی!بسه سمت مگی برگشت و گفت:تمام این دوسالی که قرار شد از لایرا محافظت کنی این طوری رفتار کردی باهاش و چیزی بهت نگفتم!ولی دیگه بسه!لایرا رو با خودم میبرم! مگی امد چیزی بگه ولی دهنش رو بست و موقع رفتن روبه ترسا گفت:فکر نکن برای اون موجود بی عقل جایی کار پیدا میکنی! مادر ترسا سری از تاسف تکون داد و دستم رو با لبخند بین دستاش فشرد: برات یک جای خوب کار پیدا میکنم! لبخند دل گرم کننده ای بهش زدم...دنیل امد و پشت سرش افسری با لباس ابی کاربنی پر رنگ وارد شد دنیل شروع کرد توضیح دادن هرچیزی که از صبح تا الان اتفاق افتاده بود!همه چیز جز مشکل من وچشم هاش! مرد نزدیکم امد ومهربون دستی به موهای نرمم کشید وگفت:میای بهمون نشون بدی اون کلبه کجا بود؟! با ذوق گفتم:اره یادمه کجا بود! ...... سرباز به دنیل نزدیک شد و با ناامیدی گفت:قربان بچه ها چند ساعته دارن میگردن ولی هیچ اثری از کلبه نیست و فقط اینا رو پیدا کردیم.. نگاهی به وسیله ی توی دستش میندازم..کوله ی من بود! جلو میرم و میگم:اینا مال منن!!! دنیل نگاهی به داخلش میکنه و سرنگ حاوی مواد رو بیرون میاره و با پوزخند وعصبانیت میگه: برای تو؟اره؟! ترسی به دلم چنگ میندازه...و لب میزنم:اره..اما... کوله و وسایل ور پرت میکنه تو بغلم و دستم رو میگیره سوار ماشینم میکنه و با داد میگه:چرا نگفتی مصرف کننده ای؟!
  12. fatemeh_areya

    مشاعره با آهنگ

    نه امشب که هرشب که حالم خرابه یک‌جزیرم که دورم یک دریا سرابه من عادت نکردم به شب های سردم به این که نباشی نه عادت نکردم
  13. fatemeh_areya

    تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان

    سلام خسته نباشید نام رمان:خوشه مرگ نویسنده:fatemeh_areya لینک: باتشکر از شما
  14. fatemeh_areya

    معرفی و نقد رمان خوشه مرگ | Fatemeh_Areya

    متچـــــــــــــــــــکرم واقعا!!! بسیار ممنونم که کمکم کردین وایراد هامو گرفتین!امیدوارم توی کار های بعدی هم کمکم کنید ممنونم
  15. fatemeh_areya

    معرفی و نقد رمان خوشه مرگ | Fatemeh_Areya

    ممنونممممم بازم اگر هر مشکلی بود ممنون میشم بگین تا برطرفش کنم! و خوب هروقت خوندن رمان رو به پایان رسوندید بگین من پایان رو در تاپیک پایان اعلام کنم!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×