رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

negin73

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    43
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

168 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره negin73

مشخصات کاربر

  1. معجون عشق و غرور | negin73

    شیما :_ _الو سلام شیما خوبی _سلام حانی جون کجایی _پشت دریم _اهان باشه ببین درو باز میکنم ماشینتو بیار تو _باشه در انگار باریموت باز شد منم ماشینو بردم تو وای چه قدر ماشین عععععععععععع از ماشین پیاده شدیم انگار شیما بود داشت میومد به سمت مون نزدیک تر شد دیدیم نیست _سلام خانم _سلام _من خدمتکار اینجام خانم گفتن شما رو راهنمایی کنم تو اتاق منتظرتونن _ باشه بریم رفتیم داخل وای چه قدر شلوغه بدون نگاه و سلامو احوال پرسی رفتم تو اتاق شیما جلویی اینه بود _وای سلام بچه ها خوبین وای چه خوشکل شدین داشتم نا امید میشدما _ببخشید شیما جون داشتیم کارامونو میکردیم دیر شد بفر مایید اینم کادوی ما سه نفر به شما _وای ممنونم چرا زحمت کشیدین مرسی خب من برم به مهمونا برسم شماها هم لباساتونو عوض کنیدو بیاین حانیه :_ شیما رفت ماهم لباسامونو عوض کردیم رفتیم پایین وای چه قدر شلوغه همه وسط داشتن میرقصیدن شیماهم داشت با ارمین میرقصید پسر عموش بود قرار بود چند وقت دیگه باهم عقد کنن اگه اون نبود نمیرفت وسط برقصه نشستیم روی صندلیا داشتیم نگاه میکردیم بعد از پزیرایی ایدا گفت _وای بچه ها امیررو ببینید چه جیگری شده _عه سهیل منو دست کم گرفتی نگاش کن داشتم بهشون میخندیدم بدون دلیلی به طرفی که داشتن نگاه میکردن نگاه کردم وای خدا این رادوینه چه کت و شلوار بهش میاد هی خداااا اصلا به من چه خدا برا مامانو زنش نگه داره دوست داشتن یه طرفه رو از دوران دبیرستان دوست نداشتمو ندارم موقع باز کردن کادو ها رسید همه دور میزی که کادو ها بود جمع شدن از بس جمعیت زیاد بود ما سه تا عقب همه بودیم فقط صدا میشندیمممم شیما داشت کادو هارو باز میکر د از پسرا تشکر میکرد و دخترارو بغل میکردو ازشون تشکر میکرد به کادوی رادوین رسید _خب خب این مال اکیپ اقای فرازمنده ببنیم چی خریدن ... وای ممنونم من عاشق این عطرم زحمت کشیدین _نه خواهش میکنم قابلی نداشت هههههههه شیما میدونستی این عطرومن انتخاب کردم _خب اینم فکر کنم اخریه اره مال خانم بهرامیه کوشن حانییییی رادوین گفت :_مگه خانم بهرامی هم امدن _بله مگه میشه نیاد منم دیدم همه دارن برمیگرن بلند گفتم _مگه قرار بود نیایم همه کنار رفتنو شیما بااخره دیده شد مارو بغل کردو ازمون تشکرکرد سنگینی نگاه خیلیارو روم حس کردم مخصوصا رادوین کادو هارو دادیمو نشستیم سرجامو اهنگ مورد علاقمون شروع به خوندن کرد ماهم باهاش همراهی کردیم....... ممنون بابت تمام کسایی که رمانمو دنبال کردن رمانم به صورت کامل داخل سایت قرار گرفته میتونید ادامه ی رمان را دانلود کنین ولذت ببرید http://98ia.co/دانلود-رمان-معجون-عشق-و-غرور/ خوشحال میشم نظراتتونو ببینم که اگه نظرات مثبت بود خدا بخواد رمان بعدیمو قوی تر از این شروع کنم negin73 میدونم این رمان اشکالاتی داشت ولی شرایط جوری یود که سخت تمومش کردم بازم ممنون که وقت گذاشتین
  2. معجون عشق و غرور | negin73

    _بیا رادوین عطر فروشی _کو ؟؟؟_اینا خب خانمااا رسی ... وا اینا کوشن ؟؟؟_مگه پشت ما نبودن _چرا بزن زنگ بزن به خانم بهرامی _ای بابا قایم موشکشون گرفته حانیه :_ _ایدا و رحی هیچی نمیگیا حرفی زدن عین خیالتون نباشه تا بیان _بببین حانی چی کار میکنی ماحالاباید به خاطر توهو اقای فرازمند ازهم دورباشیم _اوووووو رحی بیا اینو بگیر بیا حلال زاده هم هست بله _کجایین شما چرا اینجوری میکنید نمی تونستین یه خبر بدین کجایین _ ما به شما خبر دادیم حواستون نبود از همون راهی که اومدین برگردین دم فروشگاه مریمه بدون خدافظی قطع کرد _ وا چه پرو _چی شد _دارن میان ههههه حالم جا اومد _خب زحمت کشیدید که اومدید کمک بزرگی بهمون کردیم _خواهش میکنم _لطفا به کسی نگید برا خانم واعظی چی خردیم وگرنه ماهم لومیدیم همه خندیدن من ناراحت بودم خب منم دخترم خر که نیستم میفهمم تو عطر فروشی سهیلو امیر برا رحیو ایدا یه عطر خریدن همونیو که دوست داشتم به عنوان هدیه اما اصلا رادوین پیشم نبود ببینه من از چی خوشم میاد که مثل دوستاش برام بگیر از یه عطر خوشم اومد ولی خیلی گرون بود مجبور شدم یه عطر ارزون بگیرم هه حانیه خانم چه فکرای داری معلومه بهت حسی نداره خدارو شکر از هرکی خوشم میومد زود میفهمیدم بهم علاقه ای نداره زود خودمو کنار میکشیدم که بیشتر ضربه نخورم از همه زود ترم خودم میفهمیدم خدا شکرت اگه قضیه ی رحیو ایدا راستی باشه خدا کنه خوشبخت شن خوش بحالشون شانس اوردن سوار ماشین شدیم لبخندی زدم که زیاد ضایع نشه خودمو زدم به اون راه _ خیلی خوش گذشت _اره خیلی _میگم ایدا به خاله ی مهشید زنگ زدی چی گفت _اهان راستی اره گفتم گفت تهرانه فردا ساعت 5 بریم پیشش _خب میگم بچه ها اینم از این من یه پیشنهاد دارم اگه بخواین قبول کنین _بگو حانی جون _خب من میگم نزدیک عید مثلا 28 اسفند برگردیم اصفهان پیش خانوادهامون سوپرایز شن _وای حانی عالیه من که دلم واسه مامانو بابام تنگ شده تو چی رحی _من که از خدامه بریم حانی _وای فکر میکردم قبول نکنین پس میریم رسیدیم خونه افتادیم رو تخت رادوین :_ _وای رادوین چه سلیقشون خوبه هر دفعه خواستم عطر بگیریم میگیم بیان خوبه _ههههه اره سلیقشون که عالیه بیا اینم اروم بزار پیش بقیه _این چیه _ چی کار داری عطره _ کلک این که زنونس _عههه پرو نشو بزار بیا بشین بریم _وای سهیل رادوین ...._ببند امیر _ههههههه چشم بعد بهت میگم سهیل فقط بهت بگم رادوین ماهم پرپر داره میزنه مثل ما _امیراااااااااااا _هههههههههه باشه باشه حانیه:_ _وای حانی 5 شد لباساتو ورداشتی _اره بابا بریم _پلاکو چی _اره بریم سوار ماشین شدیمو رفتیم خونهی خاله ی مهشید خاله ی مهشید یه زنه تپل مهربون بود چون اخلاقشو دوست داشتیم نظر دادیم هر کدوممونو جدا ارایش کنه بعد همدیگرو ببینم یه هویی قبول کرد کار سختی بود تا 7:30 طول کشید با موها _خب حانیه خانم تموم شد وای چه خوشکل شدی _ممنونم نظر لطفتونه _خب بیا وایسا اینجا تا بگم دوستاتم بیان اونا هم خوشکل شدن ببند چشماتو خب شماهااااااااااااااااا که تو اتاقین ببندین چشماتونووووووووووو خب بیاین اروم اروم اروم خب سه دو یک گفتم بازکنید 1.2.3. باز کنید _هییییییییی وای اینارو چه خوشکل شدین _وای حانی چه ناز شدی ههههههههه_هههههههههههههه وای ممنونم مهشید جون خیلی توپ شدیم _وا من که کاری نکردم تازه گفتین زیاد کاری نکنم والا اون موقع چی میشدین باور کنید تا حالا بعضیایی رو ارایش میکنم که انقدر زشتن که با یه من ارایشو مواد شیمیایی بازم زشتن اما شما ها با یه ذره ارایش خیلی ناز شدین امشب مراقب خودتون باشین _هههه بازم ممنونم خاله جون _خب برید حاضر شیدو برید فکر کنم دیرتون شد خیلی دیرشد میدونم ببهشید _عه نه خاله اتفاقا الان خوبه ماکه صاحاب مجلس نیستیم هر چی دیرتر بهتر زود تر تموم میشه با مهشید خداحافظی کردیم سوار شدیم من یه پالتوی بلند پوشیدم رحیو ایدا هم یه ماتوی بلند پوشیدن _وای بچه ها تا حالا اینجوری نیومدم بیرون زود ادرسو بگو بریم بیرونم نگاه نکنیدا محلم ندین _نترس حانی یه ایه الکرسی میخونم تو برو فقط عجله نکن _باشه اروم رفتیم ادرس کمی دور بود به یه در اهنیه بزرک مشکی رسیدیم صدای اهنگ تا اینجا میومد _حانی بزنگ به شیما _باشه
  3. معجون عشق و غرور | negin73

    حانیه :_ _حانی بیا اینو ببین _وای ایدا نکش اومدم به ایدا نگاه کردم این تا دودقیقه پیش با من دعوا داشت هههههه با هم به طرف دم مغازه رفتیم یه ماکسیه(لباس های بلند مجلسی) مشکی بود با طرح های قرمز که انگار برجسته بود خیلی قشنگ بود ولی من گفتم :_وای ایدا خیلی قشنگه ولی من از ماکسی خوشم نمیاد حیف که بلنده _اوووو حالا بیا بریم حداقل بپرسیم داره کوتاهشو یا نه _اوففف شما ها صبر کنید من میرم بپرسم _رحی اگه کوتاه داشت بگو _ههه باشه ولی سلیقه ایدا هم قشنگه هاا _رحی ببین مثل همین نیمه استینو داشته باشه لخت مخت نباشه هااا _هههه باش .... رحی رفتو سرشو از در اورد بیرون منم داشتم به بقیه یه لباسا نگاه میکردم _هوی بچه ها بیان تو بدو _چیه داره؟؟ _اره بیا _وای دیدی حانی داره بیا بریم _چیه خوب بریم رفتیم تو چه عجب فرو شنده خانم بود هههههه لباسم تو دست رحی بود من سلام کردم که ایدا منو هول داد تو اتاق پرو رحیو لباسو بهم داد _اوی چهتونه حالا انگار اندازم میشه _میشههههه نشه من میکنم_ههههههههه لباسو پوشیدم وای خدا خیلی قشنگه فقط پاهام لخت بود که با ساپورت حله فقط پشتم به اندازهی یه کف دست باز بود درو باز کردم _هوی کوشین شما _اینا اینجایم پوشیدی وای حانی چه بهت میای وای ایدا بیا ببینش _کو هییییییییی حانی گفتم قشنگه صورتمو پایینو غمگین نشون دادم _حانی دیدی خودتو سرتو بیار بالا چته بیا همینو ور دار _نمی خوام _چرااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ _اخه پشتش بازه دوتایشون میخواستن منو اون لحظه خفه کنن _حانی همینو ور میداری تا همین جا نزدمت لباس لباستو عوض کن بیا بیرون _اخه زشته پاشو به ساپورت حله ولی پشتشو چی کار کنم _حانی بابا لباس مجلسی همینه ای بابا بپوش بیا بیرون شال بزار روش بیا زود باش تازه نیمه استینم داره از این پوشیده تر پیدا نمی کنی _گوشیم زنگ نخورد پس اینا کوشن _نه بیا بیرون تو یه زنگ بزن _باششش پول لباسو حساب کردیم رفتیم بیرون _خب بچه ها خیلی قشنگه فقط یه ساپورت مونده _میخوای اونم ول کن شی _ببندید شما دوتا بخاطر شما این لباسو خریدم وگرنه چون پشتش بازه من نمیگرفتم عه اینو دیگه میگیرم وگرنه نمیام کم مونه ...لااله الا الله اینا چرا نیومدن گفتم یه ذره دیر بیایم شما دوتا نذاشتیم اینقدر بدم میاد منتظر یه ادم بد قول باشم _خوب حانی بزنگ _من تا حالا نزدم و نمی زنم میریم تو ماشین تا بیان _گوشیتو بده من بزنگم _نابغه هر کاری کنی شماره من می افته چه تو زنگ بزنی چه من _خوب تو بگو چی کار کنیم عه _باشه بابا ولی این اولین بارو اخرین باره هاااا گوشیو ور داشتم به سختی شما رشو گرفتم این دومین باره دارم بهش زنگ میزدم بار اول که اشنایی خوبی نبود سر ماشین تو اصفهان اعصابم خورد بود هم الان که مارو معطل کردن _ سلام اقای فرازمند کجایید شما _ بیرون _(عجب ادمیه ها) می دونم بیرونید ولی یه ساعت مارو غال گذاشتید تو پاساژمگه ما قرار نداشتیم چرا دیر کردین _ اهان اومدیم شما کجای پاساژین؟ (وای خدا زورش میاد یه ببخشید بگه اه اه ) _ طبقه ی دوم بدون جواب قطع کرد وای خدا چه بیشعوره اه اه _چی شد _هیچی دارن میان بیاین بشینید تا بیان بیا حالا باید من حانیه بهرامی منتظر چندتا پسر بشینم وقتمو تلف کنم _اووووو اینو یکی بگیره سرو بین دستام گرفتم دیدم صدا سلام کردم ایدا هو ریحانه میاد چشمامو باز کردمو بلند شدم سلام کردم امیر گفت _وای ببخشید خانما میدونم معطل شدید یه کار یپیش امد مجبور بودیم دیر بیایم میخواستم زنگ بزنم رادوین نذاشت شرمنده سهیلم داشت حرفشو تایید میکرد وای خدا چه اینا با شعور بودم خوش به حال رحیو ایدا رادوینم داشت قدم میزد حتی نیومد سلام کنه ایششش مغرور از خود رازی _طوری نیست اقا امیر شما که تقصیری نداشتید مقصرش باید معذرت خواهی کنه رادوین :_وای بیاین بریم دیگه دیر شد _ببخشید اقای فراز مند شا خیلی وقته مارو اینجا قال گذاشتید دیرمون شده انگار ما کار نداریم بعد بجا معذرت خوای میگید دیرم شد _خانم بهرامی امیر که گفت چرا یه کاری پیش اومد _اهان پس زود بگید چی میخوای برا شیما بگیرید تا ماهم زود بریم کلی کار داریم _باشه بریم داشتیم بی هدف قدم میزدیم که رادوین گفت _خب چی بگیریم شما چه قدر میزارید دیدم ایدا هو رحی خفه شدم ینی این قدر این پسر ترسناکه _اقای فراز مند ما میخوای یه پلاک از اسمش براش کادو ببریم شما هم یه چیزی انتخاب کنید وفقط ما نظر بدیمو بریم ما کارای پلاکو انجام دادیم _اهان پس به خاطر ما امدید ( نمی خواستم بفهمه کم نیاوردم) _نه اقای فراز مند من خودم یه کار کوچیک داشتم تو اون زمان که شما مارو معطل کردیم انجام شد بعدش گفتم منتظر باشم تا شما بیاین _اهان خوب حالا بگید ما چی برا خانم واعظی بخریم ایدا گفت _ساعت چه طوره؟ رحی گفت :_یا یه دست بند طلا خوبه ؟ منم گفتم _یا یه عطر انتخاب با خودتون امیر هو سهیل میخواستن نظرشونو بدن که یه دفعه رادوین گفت :_عطر خوبه بریم عطر دهن امیر هم سهیل باز موند وا این که تا الان با من دعوا داشت الان به نظر من یه چیزی میخره راه افتادیما پسرا جلو بودن ما هم پشتشون امیر: _میگم اقا رادوین بد نبود نظر مارو هم میپرسیدیا _درمورد ؟؟_وااا کادوی خانم واعظی دیگه _وا مگه نمی خواستین عطر بخرین _نه _خب به من چه _خیلی پرویی رادوین _اوووو امیر گفتم حالا چی شده _سهیل این چشه؟ _ولش داداش تو که اخلاق اینو میدونی لجبازه _ اوف دغم میده خدا کی میاد اینو بگیره _هههههه امیر چی میگی رادوین باید یکیو انتخاب کنه نه یکی بیاد حانیه :_ _اه پسرهی پرو با ادم دعوا داره بعد به جای معذرت خواهی نظر منو قبول میکنه نمی خواد قبول کنی _حانی خیلی مغروره نذاشت امیر حرف بزنه _سهیلو یادت رفت _اره رحی راست میگه دهن دوتاشون باز بود _حالا میخوام تلافی کنم شما هاهم هیچی نمیگید _عه نه حانی _ببند ایدا هر سه تا شون باید تنبیه شن ببین بیا ما قایمکی میریم تو این عطر فروشی بزار اونا برن هههههه کارو انجام دادم نزدیک دوبار ایدا هم رحی میخواستن لومون بدن من نذاشتم
  4. معجون عشق و غرور | negin73

    _ایدا بیا پارچو ببر ظرفا امشب با من _عه خانم کار کن شدن؟؟ _بودم _عه _پ نه پ دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره رو نگاه کردم ناشناس بود ولی فهمیدم رادوینه جواب دادم الو بله بفرمایید _ وای سلام ببخشید خانم بهرامی هستن یا اشتباه گرفتم _عه سلام اقای فراز مند بله درست تماس گرفتید وای خانم بهرامی چرا پشت تلفن اینجوری حرف میزنین ترسیدم فکر کردم به یه شرکتی یه اپراطوری زنگ زدم صداتون خیلی قشنگو باحاله (این چی گفت صدام قشنگه وای خدا ذوق کردم ولی خودمو کنترل کردم ) اهان ممنونم شما لطف دارید کاری داشتید اهان اصن یادم رفت برا چی زنگ زدم میخواستم ساعتو با مکان فردا رو برا تو بگم که کجا بیاین ایدا :_ _حاااااااااااااااااااااااااااااااانیییییییییییییییییییییییی کوجاییییییییییی در رفتی (یهو یه کلمه ی ناموسی گفت روم نمیشه بگم از بس خجالت کشیدم قرمز شدم کلتو میترکونم ایدا دهن گشاد ) حانیییییییییییییییییییییییییییی رحیو برو این حانیو بیار من که عمرا بشورم اینارو _اومددددددددددددددددددددددددددددددددمممممممممممممممممممممممممممم _ببخشید اقای فراز مند _ بله میدنم دستتون بنده ناراحت نباشین براتو اس میکنم خیلی ممنون فعلا بله خداحافظ ریحانه :_ _حانیییییییییییی در رفتی ورپریده بیا ایدا قاطی کرده _ای به درک زبون نفهما این چه کلمه ای بود که ایدا گفت ابرومون پیش اقای فراز مند رفت من یه روزی این ایدا رو میکشممممممممممممممممم_وای حانی داشتی صحبت میکردی هییییییییییییییی حواسش نبود با رحی رفتیم پایین پیش ایدا _ چیچی هواسش نبود بابا جلو دهن ولوشو بگیره مگه ندید گوشیم زنگ خورد اقای فراز مند فهمید اومد گفت برید به کار تون برسید برا تو اس میکنم _هههههههههههه_درد حالا تنبیه میشه ظرفارو هم میشوری _نه حانی غلط کردم دیگه میبندم ببخشید _نه ایدا باید ادب شی وای خداحالا راجب به من چه فکری میکنن وااااااااااااااااااااایییییییییییی بیا اس داد فردا اماده باشید ساعت ....7 .... لباس خوب میپوشید قشنگ شیک میکنیدا فقط یادتون باشه از هم جدا نمیشیمااااا سبک بازی هم در نمیارین فهمیدید ایدا:_ _چششممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم_میگم حانی برا مو و ارایش بریم ارایشگاه _امممممم دلم میخداد ولی گرون میشه اخه به خاطر یه تولد _حانی خانم نه اون ارایشاهو مدموها مگه داریم میریم عروسی یه مدل های ساده برا تولد ساده میگیم که گرون نشه خوبه _اوفففف باشه حالا کی هست _نگران نباش خاله ی مهشیده ارایشگره میریم پیش اون خوبه _باشه پس الان برو بهش بزنگ ببین اصلا تهرانه یا نه _اهوم باشه _میگم بچه ها اگه اونجا شربتی عرقی مشروبی دادن نخوریناااااااااااااا خواهشا نخورین _نترس حانیه _من به شما مطمعنما _اون که 100در100 اخه بی مزه شیما خودش لب نزده تا حالا به عرق چه طوری باباش میزاره برا تولدش که اونم قاطیه بگیره _حالا گفته باشم _نه نمی خوام بگی خوب اول به حرفت فکر کن _برو دیگه _ایشششششششش _فیشششششششششش حانیه :_ اون شبم با فکرو خیالات همیشه گیم دراز کشیدم ومنتظر این بودم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد اسمسی رادوین بهم داده بودرو 3 بار خونم عین این دختر ترشیده هاااا ههههههههههههههه شمارشو به اسم (اقای مغرور) سیو کردم کمی بازیو اهنگو رمان خوندم تا خوابم برد ساعت نزدیک 6:30 عصرد داشتیم کارامونو میکردیم کارت بانکیو همه چیزو ورداشتیمو کفشلمونو واکس زدیمو حرکت کردیم میخواستم دیر بریم اونارو اذیت کنیم که رحیو ایدا خانم نذاشتن بخدا انگار باورشون شده اینا اونارو دوست دارن هههه _به چی میخندی بگو ماهم بخندیم _مال سن شما نیست ههه_اهان بعد ببخشید مامان بزرگ شما چند سال از من بزرگ تری _از لحاظ عقلی گفتم نه سالو هیکل اون که مثل همیم _برو بابا بی مزهه_هههه حالا ترش نکن بگوبه مهشید زنگ زدی؟؟ _اره _اوووو سوال به این بلندی جواب به این تندیو کمی خب _خب چی _خب چی گفت تهرانه یا نه_بله تهرانه قرار گذاشتیم بریم خونه مهشید اینا تا خالشم بیاد _اهومممم میگم گرون نشه یه وقت_نه عزیزم تو مرفه بی دردی _چی میگی ایدا حتما تو گدایی عالمی هنوز این طرز تفکرو داری چه قدر من از دبیرستان بهت پندو اندرز بدم اخه ریحانه :_ _بسهههه خیر سرمون داریم میریم خرید شروع نکنین شماها دیگه_اخه ریحانه توهم دبیرستان بودی خودتم شاهدی _اره ولی مال الان نیست این حرفا _اوف بریم بابا ببخشید کامتونو تلخ کردم حانیه :_ دیدم ایدا دیگه حرفی نزد روشو کرد به طرف بیرون من یه نگاه به رحی کردمو خودمو اروم کردم همیشه از دوران دبیرستان که با هم اشناشدیم همش از زندگی ش مینالید نه این که مشکلی داشته باشه نه ولی خیلی زود ناراحتو بعضی وقتا سخت گیر میشه رحی با اشاره بهم گفت ولش چیزی نگم بعد دوباره خوب میشه تو راه فقط سکوت بود حتی اهنگم نذاشتم ادرسی که رادوین داده بود زیاد دور نبود زود رسیدیم اونا هنوز نیومده بودن ما هم با توافق رفتیم تو پاساژ تا لباسارو ببینیم تا اونا بیان
  5. یه سوال بسی فنی :hanghead:

    چرا وقتی رمانت رفته رو سایت داری داخل " تایپ رمان " میزاریش ؟ :t(7):

    قطعا " فضول " هم بقال سر کوچس !

    1. negin73

      negin73

      اشکال نداره عزیزم من تازه متوجه شدم رمانم داخل سایت رفته

      قرار شد تا موقعی که داخل سایت قرار بگیره من تایپیکشو بزارم وبعدش از خواننده ها بخوام برن دانلود کنن بقیشو بخونن:winking:

  6. معجون عشق و غرور | negin73

    _ای توروحت ایدا تو لالی رحی اصن تو راستی میخوای بری _خب خب اره چرا نریم اخه _ای خدااااااااا توماشین بودیم نمیدونم چرا سکوت بود _من گفته باشم من نمیاماااا _میای _نچ _میای _نچ _عه اذیت نکن _رحی من تا حالا جای قاطی نرفتم به غیر از فامیلا که اونم طوری نیست _حالا بیا بریم بابا حانی این قضیه با قضیه ی دبیرستان فرق میکنه اون تولدیکه تو دبیرستان دعوت شدیم هم من هم رحی مخالفت کردیم ولی این یکی این جوری نیسش اون وعضش خراب بود _من با ضمانت شما هامیاما اگه پلیس یا یکی حالش بد شد به من ربطی نداره هاااااا _باشه باشه _وای خدا ینی انقدر به شیما اعتماد دارین _اره _اوفففففف رادوین :_ _خب داداش رادوین چی کار کنیم بریم _نمی دونم امیر من مشکلی ندارم تو میخوای بریم _نمی دونم سهیل تو میای _اره من هستم _خب میریم میگم بچه ها خانم بهرامی هم میان _نمی دونم رادوین ولی شاید بیان ولی خانم بهرامی نیاد _چرا ؟؟؟_چون دیدم خانم باقریو جوانمرد داشتن اصرار میکردن_اه _حالا حرص نخور دعا کن بیان هر سه تاشون _امیر اقا شما هم دلتو صابون نزن چون اگه حانیه نیاد خانم باقریو جوانمرد نمیان _وای زبونتو گاز بگیر میخوای زنگ بزنیم تحتوشو دربیاریم اصن یه کاری به بهونه ی این که ما بلد نیستیم برا خانوما کادوبخریم ازشون کمک میگیریم اگه می خواستن بیان میگیم یه کادو باهم میگیریم برا شیما چه میدونم یه سکه ای یه سرویس طلایی نمیدونم اگه نخواستن بیان فقط مارو کمک میکنن خوبه _ اره خوبه باشه _پس بریم خونه عصر زنگ بزنیم _بریم حانیه :_ _وای حانی ساعت 6 عصر شد دوساعته دارم التماس میکنم بیای هی میگه میام هی میگه نمیام _نچ الان که فکر میکنم ....._ای درد ای کوفت بمیری اه ..... _باشه باشه باشه حرص نخور میام چرا قرمز میشی زود _همشششششششششششششش تقصیرتوعهههههههه _ باشه _اوففففففف بیا رحی قبول کرد _فقط .... _فقط چی بگو _لباس _اهان نگران نباش فردا میریم خرید _وا همچین میگه انگار خودشون لباس دارن _اره داریم _واااا ایدا ینی تو برا دانشگاه لباس مجلسی اوردی؟؟؟؟؟؟ _وا خو یه درصد احتمال دادم از این برنامه ها باشه _رحی هم اورده _اره فقط یه ساپورت میخواد چون پایینش لخته _وااااااا مال تو چی چه جوریه؟؟ _دیدی تو همون لباسه که ابیه که برا تولدت پوشیدم دامن داره یه تورم روشه روسینشم کار شده _اهاننننننننن عه اون که حالت تاپی داره بازوهات لخت میشه که _نه یه شال دارم میزارم مثل شنل روش _اوهوممممممم خو چرا نگفتی منم بیارم _اخه خنگول اگه میگفتم بهم میخندیدی تازه نمی اوردی _اوففففف رحی کو؟؟ _اونا امد _چی شد ایدا قبول کرد _بعععله اولیا حضرت قبول کردن _ههههههههههه خوب پس خرید میریم دیگه ؟؟؟_اره _حا حاحاحاحاحاحاحاحا نییییی _وا چته _بیا گوشیت _کیه _نزده ... الو بله سلام ممنون شما اهان سلام اقای فراز مند بله شناختم خواهش میکنم اهان خب بله ماهم میایم اهان باهم پول بزاریم باشه کی نه مشکلی نیست خودمون میایم خدافظ _وای حانی فراز مند بود چی گفت؟؟ _هیچی بابا گفت ما میخوایم بریم تولد بلد نیستیم برا خانم واعظی چیز بخرن از ما کمک خواستن بعد پرسید ماهم میایم منم گفتم اره گفت پس یه پولی روهم بزاریم یه چیز خوب براش بخریم برا پس فردا قرار گذاشتیم بریم بیرون برا خرید _وای ینی واقعا بلد نیستن چیزی بخرن _ههه وای ایدا چه ساده ای نه بابا از منو توهم بهتر بلدن میخواستم ببینن ماهم میایم یا نه _عه راس میگیا اصن چرا میخوان بدونن _ههههههه نمی دونم باید از توو ایدا پرسید _ببند بابا _پس فردا برا من لباس میخریم پس فرداشم میریم با اقای فراز مند خرید خوبه؟ _نه همون پس فردا هم لباس میخریم هم هدیه _وای برو بابا من نمیام درک نداری من نمی خوام جلو اونا لباس مجلسی بخرم_اخه حانی من که براخودم نمیگم فردا ساعت 4تا6 کلاس داریم _خب بعدش میریم _حانی خانم شما از فولادی بعد کلاس انرژی داری منو رحی نداریم ما باید بعد کلاس استراحت کنیم _اه من تاحالا حریف همه شدم الاتو _الهی قربونت برم میسی _اوففففففف حالا براش چی بخریم _مگه نمی خوایم باهم بگیریم _عه راس میگی ولی اخه ایدا مسخرس شیش نفر یه کادو تازه ما حدود قیمت اونارو که نمی دونیم من خودمم بکشم میتونم 100000 تومان براش بزارم شماهارو نمی دونم تازه اقای فراز مند شاید میخواد یه چیز گرون بخره بعد به پول ما نمی خنده پسره ی مغرور _خب ممممممممم _خب نداره زنگ میزنم کنسل میکنم زشته خب رحی گفت :_نه نه نه پس فردا بهشون میگیم ما فقط نظر میدیم خوبه اونا برا خودشون ماهم براخودمون _ههههه رحی دم دراوردی شیطون توهم اره _اره حانی منم اره به توچه همچین میگه انگار خودش نیست _ببند رحی_حالا بگید چی براش بخریم حانی _اممممم من میگم اگه قرار بگیم جدا بخریم کادوهامونو من نظرم یه پلاک خوشکله چه طوره ؟؟؟ راستی شما چه قدر میزارین _نترس حانی ماهم 100000تومان میزاریم _خب پس میشه خرید خوبه _اره قشنگه ولی میخوای به اقای فرازمند اینا چی بگی اونا چی بخرن _اوووو حالا تا اون موقع من فردا بعد کلاس شما هارو میرسونم خونه میرم دنبال کارای پلاک ببینم چه قدر درمیاد مال پسراهم بعد یه فکری میکنیم اصن میخوایم نفهمن چی گرفتیم میگیم ما کادوهامونو گرفتیم اگه نظر مارو قبول دارن پس حرفمونو گوش کنن _مممممم اره خوبه باشه موافقم _خب پاشین کاراتونو بکنین یه شامم بهمون بدین راستی فردا یادم بندازین از استاد بپرسم جواب پرژه ها کی میاد ؟؟؟_اممممم باشه .... اون شبم گذشت منم داشتم به پس فردا فکر میکردم نمی دونستم باید با رادوین بعد اتفاقای شمال سرد باشم یا گرم تو این مدت دستگیرم شد برا رحیو ایدا که فرقی نداره ولی من نمیدونم نمیتونم ازش متنفر باشم یه حسی بهم میگفت اتفاقایی که توشمال برامون افتاد بدبخت روح خود رادوین خبر نداشت نمی دونم خدا کنه این طوری باشه فرداش تو خونه بودیم پای تلویزیونو درسامون ساعت 4 رفتیم دانشگاه طبق برنامه ی قبلی بعد اتمام ساعت درسی رحیو ایدا رو رسوندم خونه خودم رفتم پی پلاک ساعت هشت رسیدم خونه خداروشکر شام داشتیم یه دل سیر خوردم قرار بود تولد شیما پنج شنبه باشه فردا میریم برا خرید کادوی اقایون بعدم فرداش تولد بود نمی دونم چرا نگران بودم نه از رادوین نمی دونم دلم برا رفتن به این تولد نبود ولی با اصرار ایدا و رحی و خوش حال شدن رادوینو امیرو سهیل دلم نیومد یهو موقع رفتن نرم چون خودم از ادمایی که دقیقه ی نود یه کاریو کنسل میکنن بدم میاد
  7. درود نویسنده ی عزیز...

    رمان شما با موفقیت روی سایت قرار گرفت!

    خسته نباشید

    دانلود رمان معجون عشق و غرور

    1. HaStI-

      HaStI-

      تبریک گلم

    2. negin73

      negin73

      ممنونم یگانه جونن

      ممنونم بابت زحماتی که کشیدید:mistlsmile::gol:

  8. معجون عشق و غرور | negin73

    _وای حانی پاشو دیگه ما اماده ایم بدو _وایی مگه ساعت چنده _7_عه بابا زوده بیاین بخوابین _پاشو ببینم ما داریم اماده میشیم نیومدی مارفتیم تو نونو ماست بخور _اه برو اومدم _افرین دودقیقه دیگه پایین باشششششششششش رحی رفت منم پاشدم اول موهای شونه کردم دوباره تیپ مشیکی زدم وای تو اینه قدی خودمو دیدم ذوق کردم میخواستم مقنعه بذارم ولی منصرف شدم شال مشکی گذاشتم رفتم پایین _وای حانی مگه میخوای بری عزا همش مشکی میپوشه نگاشون کردم هر دوتاشون روشن پوشیدنو طرح داد _نه مثل شما بپوشم مگه داریم میریم عروسی _حالا عروسی یه چیزی _اوووو ول کن بابا خوب از مشکی خوشم میاد ایشااالله شما ها مشکی نپوشین فقط برا عزا بپوشین ههههه_خدا نکنه اصن عزا نداشته باشیم _ههههه خوب پس نظر نده بریم رفتیم به یه رستوران خوب کلی خندیدیم وای خیلی خوش گذشت حداقل برا قبل امتحانا ی ترم این تفریح خوبی بود این قدر پسرا رو مسخره کردیم رحی هم ادا در می اور منم فقط میخندیدم بعد شام رفتیم سینما فیلمش عاشقونه بود اسمش نهنگ عنبر بود فیلم قشنگی بود اخرش اشک من که درومد ولی رحیو ایدا خودشونم میزنن به کوچه علی چپ که مثلا باحال نبود ههههههه ایدا:_ _بچه ها بریم بستنی بخوریم _وای ایدا هنوز جا داری بپکی _عه چی میگی رحی خوب میخواستی تنقلات زیاد نمیخوردی حانی تو چی میخوری _من برام فرقی نمیکنه اگه میخواین زود بگین که تا نرسیدیم به اتوبان _ خب بریم میخوریم همه بعد بستنی ساعت 12 رسیدیم خونه خوش گذشت فردا دانشگاه داشتیم ساعت 2 ینی ناهار خونه بودیم دانشگاه : امروز چون صبح کلاس نداشتیم با حوصله و بدون استرس رفتیم دانشگاه حتی نیم ساعت زود تر رسیدیم روی نیمکتا نشسته بودیم حانیه :_ _وای فکر میکردم زود اومدن خوبه ولی نه بابا از فردا دیر میایم _چی میگی حانی _خوب راس میگم اه حوصلم سر رفت نزدیکای شروع کلاس بود شیما یکی از همکلاسیامون بلند شد واز همه خواست به حرفش گوش بدن ماهم رومونو کردیم طرفش دختر خوبی بود بد نبود باباش بازرگان بود _خب دوستای عزیزم خوبید یه لحظه به من توجه کنین من میخوام تولد بگیرم از همتون خواهش میکنم به تولدم بیاین یه دوره همیه کوچیکه تو ی باغ همه باید بیاین مگر این که دلیل موجهی داشته باشن احدیان گفت :وای خانم واعظی مگه میشه کسی به این تولد نیاد همه باید بیاین خیلی خوش میگذره _بله ممنون از اقای احدیان چون تعدادمون زیاد نیست دارم این پیشنهادو میدم وگرنه نمیگفتم اگه 50 نفر بودید تعدادو به من بگید همین الان من داشتم به حرفاشش گوش میکردم که استاد اومدم به شیما علامت دادم اونم فهمیدو رفت نشست استاد :_ _خب بچه ها یادتون نره تمرینا رو من جلسه ی دیگه میخوام اگه نیارید منفی میگیرید جزوه هاتونم باید کامل باشه خسته نباشید شیما : _وای حانی دستت درد نکنه اگه نمیگفتی استاد پشتم هیچی دیگه ممنون _ههههههه خواهش شیما جان _بیاین تولدما نیاین ناراحت میشم _راستش شیما جون خیلی دوست داشتم بیام ولی باور کن وقت نداریم شرمنده ولی کادو تو برات میارم دیدم هی یکی از پشتم نیشکون میگیره نمی دونم کار کدومشون بود _عه ینی چی حانی باید بیای نمیشه اگه نیای خودت میدونی مگه اخه چی کار داری که وقت نداری سرکار که نمیری فقط هم برا درس اومدی این جا از امروزم که دیگه با استاد اکبری داریم با مشیری که نداریم بخوای تمریناشو حل کنی اکبریم کاری نداد بهمون میخوام تو این هفته بگیرم نگران نباش به درست لتمه نمیخوره _اوفففف باشه ولی بهت قول نمی دم بزار ببینم ایدا هو ریحانه چی میگن چون اگه اونا نیان منم نمیام _ حانی اونا که از خداشونه نگاه کن قیا فه هاشونو از دستت ناراحتن _غلط کردن باشه حالا فعلا بیخی بریم خونه حالا باید فکر کنیم _اوووو میگم حانی تو خواستگار داشتی بد بختو زجر کش میکنی تا میخوای یه جواب بدی میایا _ شیما رفت حانیه :_ _ای بمیرید چرا منو نیشگون میگیرید اول بگید کدومتون بودید _دوتایمون حانی بیا بریم دیگه _نه من نمیام رحی مهمونیش قاطیه میخوام یه بهونه بیارم _عه خوب باشه لولو که نیستن یه دور همیه _ای بابا حالا بیا این دوتارو راضی کن بابا تولد ندیده این اگه برگشتم اصفهان باور کن براتون یه تولد میگیرم که عقده ای نشین _عه بیمزه نشو حانی باید بیای _ای خدا بابا قاطیه من میترسم مثلا دختریم تازه من شناخت کاملی از شیما ندارم _عه حانی دختر خوبیه نمیگیره تولدشو اونجوری که فکر میکنی باباشمثه ادم قدیمیاس سنتیه از ترس باباشم شده اونجوری نمیگیره بیا بریم دیگه قبووووووووووووووووووووول _باید فکر کنم بیریم حالا خونه دیدم ایدا میره طرف شیما _نه حانی خانم تو میای الان میگم ماهم میایم برا اینکه تعدادارو الان داره مینویسه تا خواستم چیزی بگم رفت
  9. معجون عشق و غرور | negin73

    ایدا :_ :_کلاس تموم شد منو ریحانه تو شوک بودیم هنوز که الان نمیدونیم حانی کجاست بازم کلاس خلوت بود داشتیم میرفتیم بیرون که استاد گفت :خانم باقری پرژه دست شماست _نه استاد درست ریحانست _ رحی پرژه _عه استاد ببخشید پرژه تو ماشینه سویچم دست خانم بهرامیه _خب برا ساعت بعدی کلاس دارید دیگه _بله _بیارید پروژه رو _چشم استاد منو رحی اومدیم بیرون _عه ایدا ماشین نیست _وای دوباره این کوجارفت _بزار بزنگم رادوین :_ _اه مردشور احدیانو ببریم پسره ی حسود _ خیلی پروعه امیر اعصابمو خورد کرده پول داره زیر پاش ماشین مدل بالا داره گیر داده به چند تا دختر حسود سهیل گفت :_رادوین جان خودتم گیر دادی بهشونا حواست هست _اره سهیل اون اوایل اره ولی الان نه دفعه ی دیگه میدونم احدیانو ..._وای بسه رادوین ول کن این یکیو دیگه _ اخه اخه ...._اخه نداره میدونم سختته ولی هنوز زوده ول کن امیر فهمید قضیه رو انگار نه اگار خودش بهم گفت خانم باقریو دوست داره همش صبوره اه _عه امیر خیلی صبوری نکنه میخوای بعد تلافی کنی _هه بمیری رادوین بی ادب هههههه سهیل گفت :_بریم کافه _بریم _عه بیا رحی اومد _کو ؟؟_اینا رفت تو پارکینگ _بریم حانیه :_ ماشینو پارک کردم اومدم پایین _اوف حانی کوجا بودی خوش گذشت؟؟ _ سلام _سلام حانی _سلام _ببخشید حانی معذرت ایدا هو من همیگه رو بغل کردیم بعد ریحانه رو بغل کردیم _نه بابا این چه حرفیه منم اشتباه کردم _همه اشتباه کردیم _بله بله هههههه با هم اشتی کردیم رفتیم سمت دانشگاه تو راه دربارهی استادو احدیانو رادوین اقا که چه طوری از من دفاع کرد حرف زدیم رفتیم تو کلاس نگاه رادوینو رو خودن حس کردم نگاه نکردم انگار استاد پرژه رو میخواست منم بدون کلامی پروژه رو گذاشتم رو میز استاد ورفتیم نشستیم استادم یه لبخند بهم زد منم جواب رو با یه لبخند دادم ریحانه :_ _وای بیاین کمک عه این همه وسیله رو دادن به من بیاین ایدا حانی _وای رحی چیه _هیچی میگم دستور دیگه ندارید تعارف نکنینا _نه بابا تعارف چیه ما که با هم تعارف نداری _وای بپکی چه به خودش گرفت بابا خستم بیا این خریدارو کمک کن میخوام بیا تو _خب بیا تو فقط چهار تا پلاستیکم بیار نمی تونی؟؟ _نه من که مثل تو انرژی ندارم تا الان تو دانش گاه بودیم بعد رفتیم خرید خانم کاری نکرده میگه مگه خسته شدی _وای بده من بی عرضه _خودتی _ایششششششش _فیشششششششش _وای حانی کوجایی این رحی خیلی غرمیزنه _وای بس کنید تازه خوب شدیم باهمااااا حالا ناهار چی داریم ایدا هو رحی به سمت اتاق رفتن برا عوض کردن لباسشون _وای حانی یه چیزی میخوریم کوفتم باشه باشه من خیلی خوابم میاد _ اصن یه کاری یه چیز ساده میخوریم شب میریم بیرون خوبه _عالیه حالا بیا بریم بخوابیم _باش بابا حانیه :_ _هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییی من به سمتشون رفتم با ترس _وای چی شدی ایدا خوبی _اره بابا مگه باید بد باشم _پس چرا اینطوری کردی _هیچی بابا اخه اگه بگم دعوام میکنی _واااا نه بگو دعوا نمی کنم _هیچی دیشب نبودی مامانت زنگ زد گفتم حمومی گفت بهش بگو به من فردا صبح زنگ بزنه یادم رفت بهت بگم _ای وای با این حواست اوفففففففففف کو گوشیم الان مامانم میکشتم _اونا رو اوپنه به مامانم زنگ زدم کار خاصی نداشت خبر گرفت از دانشگاه همین بعد تلفن با هم سه تایی رفتیم خوابیدیم
  10. معجون عشق و غرور | negin73

    فرداش ما ساعت 10 صبح و 12 و 3 بعد از ظهر کلاس داشتیم صبح ساعت 8:30 با سر درد بدی بلند شدم خیلی سرم درد میکرد خدارو شکر بلند شدم چون دیشبش حتی وقت نکردم ساعت زنگ بزارم درو باز کردم رفتم پایین دیدم ایدا با ریحانه رو مبل خوابیدن و من دیشب کل تختو تسخیر کرده بودم رفتم تو اشپز خونه یه مسکن خوردمو رفتم بالا وسیله هامو جمعو جور کردم پروژه هم دست ریحانه بود باید مرتبش میکرد تا امروز به استاد بدیمش می خواستم مثل همیشه بیدارشون کنم ولی گفتم نه بزار خودشون بلند شن چایی برا خودم ریختمو رفتم تلویزیونو روشن کردم دیدم تکونخوردن پس بیدار شدم منم محل ندادمو داشتم برنامه هارو نگاه میکردم دیدم گوشیم زنگ خورد دیدیم نازنین زود جواب دادم _الو _سلامو درد دختر دیشب کوجا بودی _ سلام نازنینم خوبی چه خبر_خبر که دست شماست دیشب 20 بار زنگ زدم هی دوستت ور میداشت اول گفت حمومی بعدا گفت خوابی میخواستم تو اولین فرصت بکشمت تازه فهمیدم دیشب اینا چی گفتن _ببخشید نازی جون دیشب بعد حموم خیلی خسته بودم تا اومدم بیرون رفتم خوابیدم به رحیو ایدا هم زمان ندادن بگن کی زنگ زده بود شرمنده _ای درد از این به بعد جواب ندادی پیاز داغشو زیاد میکنمو تحویل خاله میدم _هه باشه ببخشید _ چه خبر الان امروز دانشگاه داری؟؟ _ اره عزیزم _خوب ایشاالله پرژتون بره بالا تر _من که چشمی ندارم ولی خدا کنه با اون اتفاقایی که افتاد مطمعنم استاد ازمون ناامید میشه _نه بابا خدا نکنه امید داشته باش _ الان دارم _چی _امید دیگه _مسخره میکنی _نه چه مسخره ای _بزار بیام اونجا یا تهران یا اصفهان تلافیشو در میارم _باشه منتظرم عزیزم _پرو _هههههههه _خب دیگه من برم کاری نداری _نه نازی جون ممنون زنگ زدی بای _نه بابا زحمت چیه بای _عه صب بخیر حانی جونم خوبی چرا بیدارمون نکردی _اره خوبم من برم اماده شم اگه زود حاضر میشید بریم اگه نه من میرم شماهم لطف کنین با اژانس بیاین _عه حانی محلش ندادمو اومدم بالا اماده شدمو رفتم پایین رو مبل نشستم دیدم دوتایشون با سرای پایین رفتم تو اتاق .... _بریم _بریم حانی جون _ریحانه بهش بگو اینقد ر به من نگه جون بگه حانیه خراب حانیه *****.... اینو گفتمو رفتم سمت ماشین ایدا:_ _وای رحی یه چیز به این بگو اعصابموداره خورد میکنه ها _عه باشه تو هیچی نگو بهش انتظار نداشته باش دیگه الان بزار چند ساعت بگذره _اخه اونم بی تقصیر نیستا _میدونم _اه _تحمل کن خوب میشه _بیاین دیگه دیر شد _اومدیم حانی بریم سوار شدیمو رفتیم سمت دانشگاه تو سکوت بودیم اومد پایین بدون محل دادن اونا درو باز کردمو اومدم پایین شروع کردم به قفل کردم برگشتم دوتایششون -منتظرمن و هیچی نمیگن .... _سلام استاد خوبید _عه سلام به شاگردام خوبید رسیدن بخیر چه خبر کی رسیدید _ممنونم استاد دیشب رسیدیم _خوب ایشاالله جایی که رفتین هم تفریح باشه هم درس _بله همینطور شنیدم ایدا اروم گفت _ههه بیمارستانشم خوب بود _ استاد پرژمونم امادست باید تحول شما بدیم _نه الان نه بریم سر کلاس باهم میگیرم با استاد به طرف کلاس همه بلند شدن تو کلاس ما هم پشت استاد رفتیم داخل بدون نگاه به بقیه من رفتیم سر جامون همون جایی قبلیمون استاد :_ _خب بچه ها خوبید امروز دوتا گرو هامون امدن با پرژه های قوی خب امروز چی کار داریم؟؟ _ بخشید استاد ینی پرژه هامون انقدر بده که شما این گروهارو انتخاب کردین ینی ما نمیتونیم؟؟ _اقای احدیان من قبلا برا همتون توضیح دادم که کاری به کسی ندارم من باید دوتا گروه انتخاب میکردم که کردم این به این معنی نیست که پرژه شما مهم نیست ویا نمی تونید پرژه بیارید چون تک تکتون باید اخر به من پرژه بدید پس فرقی نداره این فقط یه مسابقس که هر دوسال یه بار انجام میشه _استاد این اجهافه ولی من پیش خودم فکر کردم ینی من نمی تونم که استار اینارو انتخاب کرده _اقای احدیان بسه این موضوعو دیگه کش ندید شما باید کمک کنیم پرژمون تو دانشگاه وکشور قبول شه نه این که حسادت کنید _استاد من حسادت نمی کنم اگه شما اینو حسادت میدونید ببینید چند نفر با من هم عقیدن اگه این جوریه همه بس حسودن خب بچه ها کی با من موافقا _اقای احدیان لطفا کلاسو بهم نریزید حانیه :_ دیدم کل کلاس دست گرفتن غیر از گروه ما هو گروه اقای فراز مند و یه چند نفر دیگه که اونا ادم بودن پسره ی حسود اه اه من نمی دونم این چی داره همه ازش حساب میبرن حتما به خاطر این که مایه داره خوب باشه پرو استاد:_ _اقای احدیان بسه اگه ناراحتیت برید اعتراز کنید _بله اونو که میکنم ولی واقعا زشته یه پرژه به اون خوبیو دادین به چند تا دختر حالا گروه اقای فراز مند یه چیزی قابل تحملن ولی خانم بهرامی فکر نکنم حانیه :_ اعصابم خورد شده بود بلند شدم _اقای حدیان همینه که هست نکنه شما میخواستید بریدبا پول پرژه کپی کنید بیارید _هر چی باشه خانم بهرامی اگرم میخواستم پرژم قبول نشه ابرو مندانه قبول نمی شد دیدم همه دارن میخندن _براتو متاسفم _باشه نیازی به حرف تو نیست چون کسی گوش نمیده یهو رادوین بلند شد :_اقای احدیان میشه بحثو تموم کنید استاد مارو انتخاب کرده میخوای حرص بخور میخوای نخور _وای بچه هاااا نگاه اقای فراز مند داره از چند تا دختر دفاع میکنه کل کلاس رفت تو هوا منم داد زدم _ساکت شو مثلا میخوای چی کار کنی استاد داد زد :_ ساکت شین همتون خانم بهرامی از کلاس اخراج لطفا با بغض از کلاس رفتم بیرون صدای رادوین میومد :_عه استاد تقصیر خانم بهرامی چیه اخه چرا اونو بیرون میکنید همش تقصیر اقای احدیانه _بشینید اقای فراز مند بسه دخالت نکنید وگرنه مجبود میشم شما رو هم بیرون کنم دیگه چیزی نشنید رفتم به سمت ماشین داخل شدم میدونستم ساعت چند کلاس تموم میشه تصمیم گرفتم برم بیرون دور بزنم با ماشین رفتم بیرون دوباره گریم گرفت بیا اینم از صبحمون دیشب اونجوری الانم این جوری خدا من چه گناهی کردم
  11. معجون عشق و غرور | negin73

    حانیه :_ تموم این مدت تو ماشین اهنگ گوش دادمو گریه کردم تو اتوبان دیدم خلوته چنان گازی دادم خودم ترسیدم که این منم منم که هر کیو میدیدم تند میرفت فوش بهش میدادم که چرا تند میره اصلا حالم خوب نبود یکی از اهنگا شرح حال من بود اونو نزدیک 60 بار گوش دادم گریه میکردم منه مغرور داشتم تو تنهاییم گریه میکردم من که همه رو دلداری میدادم تو غم همیشه حرفام برا همدردی برا بقیه اثر داشت ولی الان به خودم رسید از پس خودم بر نمیام چرا چرا خدا چرا دوستم باید همچین طرز فکری از من داشته باشه وقتی دوستم اینو بگه انتظاری از بقیه نباید داشته باشمممم کنار خیابون ایستادمو دوباره به اهنگ گوش دادم به ساعتم نگاه کردم ساعت 1:30 بود تصمیم گرفتم برم خونه برا خودم بهتر بود خونه بهتر از اینجاست عین دختر خرابا دارم پرسه میزنم به خودم امدم دیدم هیچی همرام نیست حتی مبایلمم نیاوردم نگران رحیو ایدا نشدم چون مطمعن اونا گرفتن خوابیدن نگران مبایلمم که تا حالا کی زنگ زده و ریحانه چی جواب داده خدا کنه چیزی بهشون نگفته باشن اصن خدا کنه کسی زنگ نزده باشه ..... ایدا:_ _وای رحی ساعت 2 شد چرا نیومد به خدا دارم از استرس میمیرم میخوای زنگ بزنیم به اون پسرا _وای تو تو این موقع هم ول کن نیستی مثلا سر همین با حانی دعوات شدا _خوب میگی چی کار نیم الان دستمون جایی بند نیست ماشینم که نداریم بریم به پلیس اطلاع بدیم تو که عاقلی بگو چی کار کنیم میدونی تا حالا چند بار نازنین زنگ زد پیچوندمش اگه خرم بود تا حالا فهمیده یه طوری شده خدا کنه نازنین به کسی نگه _نه نمیگه _عه صدا در میاد اومدش وای خدا شکرت خدا شکرت _کوکوکو؟؟؟؟_اینا ببین _اوففف سکتمون داد حانیه :_ از ماشین پیاده شدم خونه تاریک بود انگار اواژر پزیرایی روشن بود محل ندادم رفتم سمت خونه درو باز کردم بعععله خوابن حدسم درست بود _کجابودی تو دختر مارو کشتی روانی نگرانت شدیم مگه مرز داری مارو اذیت میکنی چرا الان میای الان موقع اومدنه تو خجالت نمیکشی تا الان بیرونی مگه تو خرابی کشتی مارو اه اه اه داشت اینارو بهم میگفت داشتم زل میزدم بهش دیدم رحی هم داره نق میزنه _حانی چرا بی خبر رفتی فکر کردیم زود میای میدونی تا حالا چند تا زنگ داشتی دختر لااقل گوشیتو میبردی اعصابم از دوتایشون خورد بود منو تحویل نگرفتم حالا هم دارم اینطوری میگنن انگار حس اقا بلا سری شون اوت کرده گفتم :_ ههههه تعجب نمیدونید کجا بودم شما که منو میشناسین مخصوصا ایدا خانم پس نگرانیتو برا چی بود _ دختر ما چ بدونیم کوجا بودی تو تا حالا بیرون نبودی تا حالا بگو بگو کوجا بودی داد زدم _ تو ساکت شو ایدا خانم شما که منو خوب شناختی باید بدونی من الان کوجا بودم نمی دونی الان بهت میگم من رفته بودم پارتی انقدر خوش گذشت هم میدادمو هم می گرفتم دیدم گوشه ی لپم بد میسوزه ایدا منو زده بود _خفه شو حانیه من تورو این جوری فرض نکردم تو فکر کردی .... خجالت بکش حانیه _نه نه چرا بکشم خوب کردم برو برو تو منو همینجوری شناختی ببین بیا الانم باور کردی زود دیدی دیدی ریحانه دیدی بعد با گریه رفتم سمت اتاق درو محکم بستم _حانی حانی جونم درو باز کن بیخی ایدا اشتباه کرد ما فکر کردیم زود میای خونه ایدا میخواست ازت عذر خواهی کنه بابا خوب نگران شدیم حالا درو باز کن _تنهام برا ریحانه برووووووووووووو ریحانه رفته بود پایین با صدای بلند زدم زیر گریه تا خوابم برد ریحانه :_ _اخه دختر نفهم چرا زدیش عه ینی تو باور کردی حانی تا الان لا الا له الا الله ..... _چی میگی رحی معلومه که باور نکردم حقش بود نباید این حرفو میزد من هیچ وقت همچین فکری راجب به دوستم نمیکنم ولی اون کرد اون فکر کرد من اونو یه دختر خراب شناختم بخاطر اشتباهش زدمش خیلی برا گرون تموم شد ریحانه _ ایدا باشه تو درست میگی نمی تونی اروم بری باهاش حرف بزنی اخه _نه نه نه نه _برو بابا بیا برو وسیله هاتو جمعو جور کن فردا کلاس داریم حالا بخیر گذشت فقط فردا دیگه تحمل کن هم تو اشتباه کردی هم اون فردا باید این موضوع تموم شه
  12. معجون عشق و غرور | negin73

    پنج شنبه: _وای اینم از پرژو وسیله هاتون جمع کردین فردا صبح باید زود بریم _بله حانی جونم اینم چایی _ممنون _میگم بچه ها خیلی خوش گذشت بهمونا البته به بغیر از اون قضایا _اهوم _میگم ایدا شنبه چی داریم درس _امم نمی دونم برنامه تو خونست فردا برگشتیم بهت میگم _زحمت کشیدی _نه بابا چه زحمتی ساعت نزدیک 6 صبح بود _پاشین همه چیز امادست پاشین اماده شین _باشه حانی برو گازو ابو ببند تا ما بیایم _نابغه پاشو اینارو اخر دست میبندن پاشین میخوام به خاله زنگ بزنما پاشین_باشه پاشدم هویییییییییی رحی با توعم هستا پاشو ..... _خب بریم _حانی میگم گازو بستی _اره بیا خاله دم دره بیا رحی برو ماشینو ببر دم در تا ما بیایم _باشه من رفتم زود حانیه :_ _بیا دیگه _امدم امدم بریم درو بستمو رفتیم باهم دم در _سلام خاله صبح بخیر ببخشید بیدارتون کردیم _نه بابا این چه حرفیه _خب خاله این کلید _ممنون خا له حالا بیاین از زیر قران رد شی بعد برین قرانو هر سه تا مون بوس کردیمو رفتیم سوار شدیم _شما برید تو ماشین تا من بیام به طرف علی و نازنین رفتم _خب پسر خاله و دختر خاله ی گلم ما رفتیم کاری ندارین نازی گفت _نه حانی فقط ترو خدا مراقب باش _ چشم باجازه میدونستم منظورش چی بود _خب خاله بای _خدافظ اروم بریا رسیدی زنگ بزن _چشم _میری اصفهان _نه خاله میرم تهران دانشگاه اونجاس _اهان باشه موفق باشید خدافظ حرکت کردیمو دیدم خاله برامون اب پاشید _هوی حانی اگه پات درد میکنه بگو چون اینجا دیگه رادوین نیستا _اولا هوی ینی چی مگه اسم ندارم دوما نخیر پام درد نمی کنه اگه درد گرفت به رحی میگم نه به تو _ایششششششش بهتر منم میگریم می خوابم _تو بخواب دنیارو اب ببره تورو خواب مببره من تا برم بنزین بزنم برا سه تایمون چا یی بریز تا بیام وارد پمپ بنزین شدمو پیاده شدم داشتم بنزین میزدم همه نگام میکردن انگار تا حالا ادم ندیدن ایشش _خب این از این دیگه بریم برا یه سفر طولا نی هر کدومتون یه سوره بخونید تا حرکت کنم _باشه حرکت کردیمو ساعت 1 ظهر رسیدیم تهران خدارو شکر که به سلامت رسیدیم اول کارکه رسیدیم به مامانمو نازی زنگ زدم بعد رحیو ایدا رو بیدار کردم _پاشین رسیدیم رحی کلید درو بده _اه برو تو ساک عقب ماشینه _عه چرا اونجاست پس بیاین وسایلو ببریم تو حیاط کلیدو بعد پیدا میکنم بیای ماشینو خالی کنیم بدویید هر سه تا مون ماشینو خالی کردیمو کیلیدو به در زدیمو رفتیم داخل منم ماشینو گذاشتم تو حیاط بعد کمی استراحت بدون این که وسایلارو جمعو جور کنیم رفتیم سه تاییمون بعد از دوش گرفتن خوابیدیممممم چند ساعت بعد : _هویی رحی و ایدا بیاین پایین بیاین وسیله هاتونو ببرید بالا _عه ببند دهنتو خوابیما دست به وسیله هام نزن _بمیر بابا چرا سگ شدی یه هو عه _خو خوابیما هی اربده میکشی حالا رحی هیچی بهت نمیگه ولی من بهت میگم میشه یه روز ما رو اروم صدا کنی از وقتی با هم هم خونه شدیم هی اربده میکشی فکر کردی خیلی کارت درسته _ چی میگی ایدا خوبی چرا اینجوری شدی تو ریحانه گفت :عه ایدا چی شده حانی کار بدی نکرده که چرا اینجوری باهاش حرف میزنی بیخی بابا میتونی اروم ازش خواهش کنی دیگه داد نزنه _چی میگی رحی اصن مشکل داره دختره _ساکت شو ایدا با من درست حرف بزن هر چی هیچی بهت نمیگم جو گرفتتش اه _اره گرفته پس دیگه طرف من نمیای فهمیدی رحی گفت :عه بسه بچه دعوا نکنین _نه رحی صبر کن فهمیدم این دلش از کجا پره میدونی چیه چند ساعت بیش تر از برگشتنمون نگذشته دلت برا امیر تنگ شده دخترهی ترشیدهی بد بخت میدونی اصلا بهت فکرم نمیکنه _دهنتو ببندچرا فقط به من گیر میدی یه نگاه به خوده سبکت بنداز بعد به بقیه حرف بزن _من سبکم خدا ببین کی به کی میگه من بودم هی قربون صدقه این نره قولا میرفتم حتما تو بودی هی میگفتی تمومش کن هاان ریحانه تو بگو بگو بفهمه این همه مدت خودمو کنترل کردم با این سبک بازیاش هیچی بهش نگم ببین ریحانه خودت قضاوت کن ببین به خاطر سه تا پسرکه یه سالم نشده اومدیم دانشگاه رابطه ی دوستیمونو که از دبیرستانه ببین چه طوری زیر پاش له کرد من دیگه کاری به کارت ندارم _ساکت شو حانیه منم دیگه بهت کاری ندارم تازه سبک خوتیو هفت جدو ابادت دخترهی مغرور از بس مغروریو از پسرا زده شدی هیشکی نمیاد بگیرتت ولی من مگه همه مثل توعن ترشیده هر دختری جای تو بود تاحالا واداده بود مسعله رو ولی نمی دونستم مغروری تا این حد _ برات متاسفم منو اینجوری شناختی تو اصلا لیاقت منو نداری هیشکی نداره کل جهانم ندارن لیاقت منو اره من مغرورم با هیشکی هم نمیسازم تو با همین فکرا برو گمشو همونطور که اشک میریختم به طرف اتاق رفتمو سویچمو برداشتم با همون شلوار با یه مانتو رفتم بیرون میخواستم از این خونه برم داشتم میرفتم بیرون که دیدم رحیو ایدا رو مبل نشستم و رحی داره دلداریش میده این رفتار منو بیشتر حرص داد اینگار من ادم نیستم من احساس ندارم منم یه همدم میخوام ولی هنوز پیدا نکردم من احمقو بگو فکر کردم رحیو ایدا همدمم دیدم سرشون گرمه از در به سرعت رفتم بیرون ایدا:_ _کی بود ؟؟؟_نمیدونم _حانی رفت بیرون؟؟ _به من چه بهتر بره _عه نگو اینجوری ایدا اگه با حال خراب رفته باشه چی گناه داشت نباید اینطوری میکردی _چه طوری تو چی میگی اه؟؟_بیا بیا با منم دعوا بگیر _ببخشید اجی به خدا دستم نبود نمی دونم چی شد مردشور امیررو ببرم که فکرمو مشغول کرده بخدا دس خودم نبود _من فهمید همون اول که داشتیم میخوابیدیم ولی حانی گناه داشت الانم کجارفته گوشیشم که نبرده بیا نازنینم 10تا پیام بهش داده اگه جواب نده زنگ میزنه حالا نیست ما چی جوابشو بدیم _نمی دونم رحی چی کار کنم نمی دونی تا داد زد بیاین وسایلاتونو وردارید چم شد حالم دست خودم نبود حالا چی فکر میکنه راجب من وای خدا طوریش نشه ولی رحی اونم مقصر بود _اره ولی میتونستی اروم تر بگی یابه منم بگی با هم اروم بریم بهش بگیم بیا بیا برو صورتتو بشو میادش حانی برو ...... _وای رحی بیا مامانشه چی بگیم بهش _کو وایی چی بگم بگم حمومه؟؟ _چی میگی کی ساعت11شب میره حموم یه چیز دیگه بگو _عه پس چی بگم بگم رفته بیرون ساعت 11 شب این که بد تره _خب باشه حالا جواب بده همونو بگو _باشه تو هیچی نگیا الو سلام خاله خوبید بله ممنون همه خوبن بله بله هست بله کار مهمی دارین نه هستش ولی خاله رفته حموم الان بله نمی دونم تازه رفته اگه کار مهمی دارید به من بگید فکر کنم طول بکشه حمومش چشم میگم زنگ بزنه شما تا کی بیداری اهان بگم صبح زنگ بزنه اهان باشه چشم سلام برسونین خدافظ _چی شد هیچی اینو که دکش کردیم ولی من میترسم ریحانه این کجاست الان چرا نیومد اگه اگه تا صبح نیاد _عه نفوذ بد نزن میاد .....
  13. معجون عشق و غرور | negin73

    ریحانه _وای رحی دیدی رادوین چه طور شده بود هههههههه امیرروبگو چه جیگری شده بود بابا اینا عاشقن ببین داره عین این ایال بارا داره میاد دنبالمون _ههههههههه ایدا هیچی نگو الان حانی قاطی میکنه ولی سهیلم دست ننداز هههههههه _اون که بعله _حانی ببین داره میان دنبالمون _وای حانی چشمات چرا بستس بیداری وای خدا ایدا این چرا اینجوریه چرا سفید شده با بی حالی گفتم _چی میگید شما وای خدا خوابم میاد فکر کنم کلی خون ازم رفته فشارم پایینه نرسیدیم ایدا گفت :_ وای حانی جونم نخوابیا الان میرسیم رحی نزار بخوابه _با با شه حانی حانی منو نگاه _وای رحی ولم کن گوشم با توعه بزار چشمامو ببندم _نه نه چشاتو باز کن باز کن ایدا :_بیا رسیدیم بیا رش پایین رحی من برم برانکارد بیارم _باشه حانی پاشو رسیدیم حانی وا حانیییی –هااااااان_وای بمیری نترسوندیم بیا رسیدیم میتونی بیای پایین _وای رحی حالم خوب نیست حانیه :_ درد نداشتم ولی چشمامونمیتونستم باز کنم فقط حس کردم منو یکی بلند کرد گذاشت رو برانکارد دیگه چیزی نفهمیدم ریحانه : داشتم با حانی حرف میزدم که نخوابه دیدم یکی میزنه به شیشه سهیل بود شیشرو دادم پایین _بله _ببخشید ریحانه خانم حانیه خانم خوبن _نه اقاسهیل نمی دونم چرا بیحاله حانی حانی منو نگاه حانی وای خدا دیگه جواب نمیده پس این ایدا کوش گریم گرفته بود _وای ریحانه خانم گریه نکنید الان میاد _حانی حانی منو نگاه _رادوین رادوین بیا بدو _چی شده سهیل _نمی دونم حانیه خانم بی حالن الانم دیگه جواب نمیدن _چی کو ؟؟؟ وا ریحانه خانم چرا حانیه اینقدر سفیده وای خدا خودت کمک کن خانم باقری بدویید ریحانه :تو ذهنم به خودم کلنجار میرفتم که چه طوری حانیه رو بلند کنمو بزارمش رو برانکارد یهو دیدم حانی نیست تو بغل وای خدا ینی ایدا بلندش کرده عه اینا که رفتن از ماشین اومد پایین رفتم طرفشون دیدم نه شلوار اقا رادوین خونیه وای اون بغلش کرده اگه حانی بفهمه سر به تن منو ایدا نمیزاره _هویی رحی کوجایی خوبی چی شد من رفتم یه هو _هان هیچی تو رفتی داشتم با حانیه حرف میزدم سهیل اومد پشت شیشه سهیل چند تا سوال کرد که دوباره با حانی حرف زدم دیگه جواب نداد خیلی هم سفید شده بود راستی کی حانیه رو گذاشت رو برانکارد تو ؟؟؟؟_نه بابا وقتی تو نتونی من بتونم رادوین گذاشت امیر هم کمکش کرد خوش به حال حانی _ببند بابا میدونی اگه بلند شه سر به تن ما نمی زاره _چرااا ؟؟؟؟_چرا برا محز عرا نمی دونی حانی بدش میاد از پسرا حالا هم طوری شده بغلش کنه _عه راس میگی وا خو مشکل خودشه میگیم نتونستیم بلندش کنیم خوب تازه از خداش باشه کاشکی من جاش بودم _وای ایدا تو که اینجوری نبودی اه اه ترشیده _نکه خودت نمی خوای _نه نمیخوام _ایششششششش_فیشششششش _بیا بریم پیش دکتر بینیم حانی خوب شد _بریم _سلام دکتر چی شد خوب میشه _ بله چیزه خاصی نبود بی هوش شدنشونم مال خونی بود که ازشون رفته فشار پایین بود تا زه بخیه شونم عوض کردم کمی باز شده بودسرمش تموم شد میتونید ببریدش _ممنون دکتر _هوففففف بریم _سلام حانیه جونم خوبی پاشو بریم دیر شده _وای چی شدم من یه هو _ههههه نگو که یادت رفته هیچی تو راه بیهوش شدی بخیه ی پاتم دکتر عوض کرد پاشو سرمتم تموم شد بریم _بریم بهتر بودم رفتیم خونه البته بگم که اینو که امیرهو رادوینو سهیلم باهامون اومدن نمی خواستم خونمونو بلد بشن ولی چی کار کنم دیگه یاد گرفتن خدافظی کردیمو رفتیم تو _میگم ایدا _جانم _چرا شلوار رادوین خونی بود _عهههههههههه ولش من چه بودونم از رحی بپرس _وا بگو رحی _عه هیچی بابا مهم نیست _وایسین ببینم نکنه اون منو گذاشت رو تخت هاننننننننن_ اهوم _وای بمیرید مگه شما چلا قید ینی من این قدر سنگینم چرا شما منو بلند کردیم اه خدا چرا منو نکشتی نگاه کن ابرومو بردن ایش _نه حانی جون خودش بلندت کرد ما اصلا ازش نخواستیم _منو نگاه من شاخ دارم گوشام درازه _عه بسه گوشم اینقدر جیغ جیغ نکن برو تو تختت استراحت کن _برین بابا همتون خولی اخلاق منو میدوننا ببین چی کار کردن رفتم رو تختمو خوابیدم بعد اون شب دیگه ندیدمشون ما هم افتاده بودیم رو پرژه منم حالم بهتر بود امشب کارای اخر پروژه رو انجام دادیم فردا جمعه بود باید برگشتیم تهران تو اون مدت مامانامون زنگ میزدنو احوالمونو میپرسیدم از این قضایا هم به هم قول دادیم به کسی چیزی نگیم از علی همون شب قبل حرکت ازش قول گرفتم اونم قبول کرد
  14. معجون عشق و غرور | negin73

    خوب ممنونم بازم برا شام خدافظ نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه به سلامت به اومید دیدار این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه _نه نیازی نیست خدا فظ تو راه بودیم که _وای حانی پات شلوارت خونیه _مهم نیست _چیو مهم نیس چی شده بریم درمونگاه _اه وای خدااا پام درد گرفت یهو نمی دونم حواس ایدا پرت شد ترمز ترمز نگرفت خورد به ماشین جلویی _هییییییی وای زدم که خدا کنه رانندش ادم باشه من که از درد به خودم میپیچیدم سرم پایین بود _ای خدا _وای حانی پات اه وای رانندشو اه چه قرتی دیدم یکی میزنه رو شیشه انگار ارث باباشو خوردم با سختی اومدم پایین _اقا شرمنده ببخشید دوستم حواسش به من بود نتونست ترمز بگیره حالا اگه میشه خسارتشو بگید چند میشه تا من بدم _هوییییی چی میگی میدونی همین صاف کاریش چه قدر میشه ماشین خوشکلومو داغون کردی بیا اینجا تا حالیت کنم دیدم مانتومو گرفتو برد سمت ماشینش _عه ولم کن مگه نمیگم میدم خسارتشو بگو چند میشه _بیاین پایین بچه ها این هالیش نیست به کی زده ایدا گفت :_وای هالا اینگار چی شده بگو خبرت چند میشه مشکل داری دوستمو ول کن _شما دخالت نکن خانم خانوما من با ایشون امشب کار دارم به شما دوتا هم بعد میرسم یه کاری میکنم که دیگه پشت فرمون نشینی _ببند دهنتو ولم کن میخوام برم یهو دیدم یه صدا فریاد میاد: _مثلا میخوای چه غلتی کنی هان وای خدا فرشته ی نجات بود رادوین بود انگار اومده بودن دنبالمون _عه به تو چه بچه تو چی کارشی زدن به ماشینم میخوام این یکی رو ادبش کنم برو خودتو تو درد سر ننداز _هوی ببین به تو ربطی نداره چی کارشم مهم اینه که الان اینجام دست پسررو کشید باعث شد مانتم ول بشه پامو گذاشتم رو زمین از درد پام داشتم از پشت می افتادم که ایدا منو گرفت _وای حانی مراقب باش خوبی _اره ولی پام از درد دارم میمیرم _اقا امیر بیان ببریمش درمونگاه _نه چی چی درمونگاه خوب میشم ریحانه گفت _نه چی چیو خوب میشی ماهم میام باهات باید بریم درمونگاه خیلی خون رفته شلوارت خونیه _هوی پسر تو دخالت نکن _ببین ساکت شو بگو چه قدر شده و برو فکر کردی نمیدونستم میخواستی باهاشون چی کار کنی برو تا بخاطر این کارت دارم میزارم زنده بری برو _هههههههه برین بابا بده اگه داری بده میشه 500 هزار تومن بده ببینم نمی دونم باهاش چی کارداری اصن چی کارشی ولی اگه اونو با دوستاشو امشب بدی بهم من بیشتر این 500 تومانو بهت میدم _برو گمشو پسرهی کثیف برو دنبال کارت من مثل تو اینقدر کثیف نیستم _وای ایدا اینا چرا داد میزنن چرا اقای فرازمند اومد خودم باهاش حرف میزدم سهیل گفت _نه بابا این چه حرفیه خوب شد اومدیم دونبالتون رادوین گفت پاتون زخمیه میخواست تا خونه اسکرتتون کنیم یه وقت اتفاقی نیوفته که افتاد ایدا تو گوشم گفت :_حانی عاشقه ها مبارک باشه ببین چه طوری داره به خاطرت داد میزنه _درد الان موقع این حرفاست ریحانه اومد :_حانی خوبی بریم _اره خوبم چی شد _ هیچی اقا رادوین پسره رو رد کرد رفت _شما دوتا رفتین دوباره پیش امیرهو سهیل چه قدر حرف میزنین عه _عه حانی خانم به شما هم میرسیم تو هنوز مارو درک نمیکنید _خوبید حانیه خانم _ممنونم حالا بگید چی شد خسارت گرفت _نه بابا این چه حرفیه بله گرفت _خب بگید چه قدر من تقدیم کنم _نه نمی گیرم اگه میشه بزارید پای اون شب میدونم که بازم کمه ولی بزارید پایی اون چون باعث این مشکل منم اگه اون اتفاق نمی افتاد پای شما هم زخمی نمی شد که این طوری بشه_نه ممنونم ولی میخوام تقدیم کنم تا زه من اون موضوعو فراموش کردم ربطی هم به شما نداشت نمی دونم چیشد ایدا یه لحظه حواسش پرت من شد امیر گفت :_خوب شما ایدا خانم بشینید پشت فرمون وخانم بهرامیو ببرید درمونگاه سهیل گفت _: ریحانه خانم بشینید پیش خانم بهرامی ما هم پشتتون میام من گفتم :_نه نیازی نیست تا همین جاشم زحمت دادیم با اجازه بریم رادوین گفت :_ خانم بهرامی اگه میشه یه خواهش دارم _بله بفر مایید _میشه ماهم بیایم درمونگاه _اخه چرا دیدم خیلی دلش میخواد ولی نمی دونم چرا ولی چیزی نگفتم گفتم تصمیم با خودشه _خب اقای فراز مند تصمیم با خودتونه با اجازه بشین بریم ایدا رادوین:_ با امیر هو سهیل سوار ماشین شدیم _میگم رادوین چی شد پسره چی میگفت یه هو داد زدی _هیچی پسرهی هیز به جای خسارت از این دخترا میخواست ازشون امشب استفاده کنه _عجب ادمایی میگفتی منم بیام کمکت _نه بابا در حد مانبود سهیل گفت :_چی شد رادوین بهش پول دادی _اره ازم پول گرفت وگرنه نمی ذاشت بریم _چه قدر ؟؟؟؟؟_500 هزار تومان _وای رادوین چرا این همه دادی سرت کلاگذاشته حتی اگه سپرشم اسپرت بوده باشه این قدر خسارت نمی بینه _حالا فدا سرم نمی دونی اگه ما نبودیم سر این دخترا چی میومد _هی رادوین خانم بهرامی خیلی برات مهم شده هاااا خبریه _عهههه بی مزه کمک میکنیم به دیگران فکر بد میکنن محل نذاری مگن مریضی والا نمی دونم به کدوم ساز شمابرقصم _زبون هرکی که گفته مریضی لال بشه کی گفته خدا کنه همیشه همین طوری باشی البته از لحاظ جنس مونث این نفر اولو اخر باشه به مذکر تا دلت میخواد کمک کن ههههههههه_هههههههههه اون که بعله
  15. معجون عشق و غرور | negin73

    _بله شما _امممم منم رادوین _اهان خوب بگو چی کار داری _میخواستم برا معذرت خواهی شما و دوستاتونو دعوت کنم شاممم _نیازی نیست فقط تنها کاری که میتونین برام بکنین اینه که دست از سر منو دوستام بردارید _خواهش میکنم حانیه _باشه فقط دیگه تموم میشه دیگه _چی تموم میشه _مزاحمتاتون _بله بله _خب کی _ امشب ساعت 7 خوبه اگه ادرس بدین خودمون میای دنبالتون _نه یه جا مشخص کنین تا ماهم با ماشین بیایم _باشه پس براتون اس ام اس میکنم _خیلی خب _میبینمتون بای _ایشششششششش در اتاقو باز کردم دیدم دوتاشون دم درن _خوب شنیدین دیگه من چی بگم اماده شین برا 7امشب _برا چی حانی بهش نزدیک شدمو فهمیدم خودشو میزنه ب اون راه گفتم :_برای دیدن معشوقت امشب ساعت 7 اماده باشه بد بخت _عه چی میگی حانی خیلی بی ادبی _هههه ولی خوب کاراتون بکنین چون اخرین دیدارمونه _چی _همینه که شنیدی رفتم پایین دیدم در میزنن وا کیه الان رفتم دم در _کیه _عمه قزی هههه نازی بود درو باز کردم دیدم با خاله و علی اومدن _سلام خاله خوبید _سلام دختر شما دیشب کجابودین _عه خاله خونه بودیم جایی نرفتیم _عه من اومدم دم در نبودین که _اره خاله اولش رفتیم دریا ولی زود برگشتیم _خوش گذشت یه نگاه به علیو نازی کردم گفتم _خیلیییییییییییی خاله _عه خاله چرا لنگ میزنی میای _چیزی نیست خاله داشتم میومدم درو باز کنم پام پیچ خورد _الان خوبی میخوای بری دکتر اصن بزار من اول ببینم _نهههه خاله خوب میشه الان بریم تو رفتیم تو از خاله پزیرایی کرمو رفتم چایی بریزم نازی اومد تو _حانی _جانم _شنیدم نمی خوای شکایت کنی علی میخواد پرونده رو بفرسته پیش سر هنگ عه این از کوجا فهمید _اره نمیخوام _عه عقلتو از دست دادی اجی کتکت زدن میفهمی میگی نمی خوای شکایت کنی _عه ارو م نازی خاله میفهمه _ ببین فقط میخوام بدونم چرا _اخه مدرک ندارم _ببین حانی خودت خوب میدونی من مورو از ماست میکشم بیرو حتی بدون مدرک بس بهونه بی خودی نیار چرا نمی کنی _ چون میخوام بدون سرو صدا حل بشه میدونی اگه مامانای ما بفمن چی میشه _نترس منو علی نمی زاریم چیزی بفمن _عه اذیت نکن نازی مجبورم نکن تازه نظر من فقط نیس بابا ایدا و ریحانه هم اونجا بودن ولی نمی خوان شکایت کنن تو هم بیخی به داداشتم بگو بگو زیادش نکنه بریم دارم چایی میبرم برا تو سفارشیه پر رنگ تره بیا _ از دست تو ولی من اخرش میفهمم دیدم علیو نازی دارن با هم حرف میزنن خاله هم گیر داده بود به رحیو ایدا ساعت نزدیک 6 بود خاله اینا بلند شدن داشتم بلند میشدم درد گرفت پام داشتم از پشت می افتادم نازنین منو از پشت گرفت بدون این که خاله ببینه منو بلند کرد وای دستش درد نکنه وگرنه میدید خاله پامو موقع خدا فظی به علی لبخنده رضایتو تشکر زدم دیدم با اخم داره از کنارم رد میشه فهمیدم برا چی بود ولی چی کار کنم پسر خاله نمی تونم همه چیزه بهت بگم نمی تونم بگم _خدا فظ حانی مراقب خودت باش _چشم خاله به سلامت _وای حانی بدو دیر شد _هوی چه قدر هولی اینجوری نشون ندینا ابرومون میره حالا انگار چه تحفه ای هستن ایشششششش_حانی بخدا تو هم یه روز به درد ما دچار میشی هه کوجایی ایدا خانم دچار شدم نمی خوام بروز بدم اماده شدیمو به ادرسی که رادوین داده بود رفتیم _وای حانی چه رستوران شیکیه _اره خدایشش قشنگه _بریم پیاده شدیمو رفتیم سمت رستوران دیدمشون داشت با دوستاش حرف میزد رفتیم طرفشون هنوز داشتم لنگ میزدم هی فوش میدادم به رادوین رادوین :_ _سلام خوش امدین ممنون که قبول کردین بیاین _خوب زود بگید کارتونو میخوایم بریم به پرژمون برسیم _خانم بهرامی بشینید دیگه خواهشا به اجبار نشستیم گارسون اومد _خب چی میخورید شما چی میخورید خانوما _اب من میخورم _ نه دیگه حانیه خانم اب نمیشه میشه از انتخاب من بخورید یه امشبو _اوففففف همه کاراتون که اجباریه باشه اینم روش میترسم بلا دوباره بیاد سرم وای چه قدر مهربون شده بودن هر سه تا شون هر کدومشون داشتم باهم حرف میزدن منو رادوینم تو سکوت بودیو اروم گفت :_پات بهتره _بله انقدر خوبه که لنگ میزنم قشنگ نبود داشتم میومدم ندیدید _بازم شرمنده _چی چیو شرمنده من نمی فهمم شما اونارو فرستادین الانم معذرت خواهی میکنین عجیب واقعا اگه دارین مارو اذیت میکنین منم بلدم امیر گفت _: نه اینطور نیس خانم بهرامی خود رادوینم نمی دونست اینطوری میشه اصن نمی خواست _اهان معلومه گارسون غذا هارو اورد کمی ازش خوردیم دیدم نه سلیفش بد نیست خوشمزه بود همه تو سکوت غذا خودیم _خب ممنون اقای فرازمند بابابت شام با اجازه _عه کجا الان تازه سره شبه _خیلی ممنون رو به ایدا هو رحی گفتم _من میرم تو ماشین شما هم بیاین زود بعد غذاتون من رفتم بیرون دیدم رادوین دنبالمه سرعتمو زیاد کردم وای همون پایی که زخم داشتم پیچ خود افتادم _اخخخخخخخ_عه خوبی حانیه چرا تند میری اخه اروم برو _اه کاری دارین با من دنبالم میاین _میخواستم بگم بازم شرمنده اگه میشه منو ببخشین _باشه فقط دیگه منو عذاب ندین میشه برم پشت کردم بهش یه قدم ورداشتم دیدم وای خونریزی داره هر قدمی میرفتم خون بیشتری میومد ازش گوشه ی نرده های کنار جدولو گرفتم یه لنگه یلنگه رفتم جلو دیدم یکی بازومو گرفت _اه چرا لجبازی دختر بیا پات خونریزی داره بیا کمکت کنم مجبور شدم نردهارو ول کنمو به کمکش برم تو ماشین بشینم _خب ممنونم اگه میشه به دوستاتون بگید بزارن دوستام بیاین بریم_باش وای بمیری رادوین هی جون منو بالا بیار با این حرف زدنت خوب ممنونم بازم برا شام خدافظ نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه به سلامت به اومید دیدار این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×