رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

a.f258

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

89 بار تشکر شده

12 دنبال کننده

درباره a.f258

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

319 بازدید کننده نمایه
  1. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا ساعت کاریم دیگه داشت تموم می شد و من از وقتی که اهورا رفته بود نگران بودم و مدام از خودم می پرسیدم ( آخه این پسره کیه؟ ... از من چی می خواد؟! ... از کجا فهمیده من کیم و کجا کار می کنم؟! ... ) از بس فکرای عجیب و غریب کرده بودم، دیگه داشتم دیونه می شدم. داشتم وسایلم رو جمع می کردم و همش خدا خدا می کردم که نیاد. از بانک اومدم بیرون و اولین چیزی که دیدم ماشینش بود. با دیدن من از ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی در ماشین رو برای من باز کرد. با نارضایتی به سمتش رفتم و تو ماشین نشستم. اونم اومد نشست پشت فرمون و راه افتاد. با این که کلی سوال تو مغزم بود ترجیح دادم فعلا سکوت کنم، اونم تو طول مسیر هیچ حرفی نزد. باز سلیقه موسقیش بد نبود. نگاهم به بیرون بود و از آهنگا لذت می بردم که یهو وایساد و اهنگ رو قطع کرد. با تعجب برگشتم سمتش که لبخند زد و گفت: _رسیدیم رومو ازش برگردوندم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم. اونم پیاده شد و به سمتم اومد و با هم به سمت رستوران رفتیم. برام تازگی داشت تا اون موقع همچین جایی نرفته بودم. درو برام باز کرد و باهم وارد رستوران شدیم. خیلی نزدیک بهم قدم برمی داشت که معذبم می کرد مخصوصا که تقریبا همه سرا به سمت ما برگشته بود (کاش صبح یه تیپ بهتر می زدم). رفتیم سمت یکی از میزای گوشه سالن و نشستیم. هنوزم معذب بودم اما سعی می کردم عادی باشم. با خونسردی منوی روی میز رو باز کرد و گفت: چی می خوری؟ فکر کنم قرار بود حرف بزنیم! اون که حتما ولی الان بهتره یه چیزی بخوریم اونم به موقعش مهم نیس هر چی می خوای سفارش بده دیگه داشتم کلافه می شدم. من که چیزی از غذا نفهمیدم فقط دلم می خواست زودتر حرفاشو بشنوم تا از دستش خلاص شم. بالاخره دست از غذا خوردن برداشت و به من که منتظر شنیدن حرفاش بودم خیره شد. دیدم سکوت اختیار کرده خودم شروع کردم: _حالا میشه حرف بزنیم؟!! یه لحظه نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به چشمام خیره شد و سرش رو به معنی آره تکون داد. دیگه صبرم لبریز شده بود گفتم: _موضوع چیه؟ ... چرا راه افتادی دنبال من؟! ... نکنه بخاطر ماجرای دیشبه؟ ساکت همونجوری به من زل زده بود دیگه داشت کلافه م می کرد: _نکنه فکر کردی بخاطر این که دیشب داستانمو فهمیدی می تونی ازم حقو سکوتی چیزی بگیری! پوزخندی زد و سرشو چرخوند و گفت: _من به هر چیزی که بخوام می رسم، لوزومی به این کارا نمی بینم ... درضمن اینجا بودنم هیچ ربطی به ماجرای دیشب نداره، بهت قول دادم که بین خودمون می مونه، پس حتما می مونه. یه لحظه از حرکت تندم خجالت کشیدم (ولی خب می ذارم پای تلافی اذیتای صبحش). یکم آروم شده بودم. پرسیدم: _از کجا فهمیدی که کجا کار می کنم؟ یا اسمم چیه؟... اصلا چرا آمارمو در آوردی؟ با من چیکار داری؟! _پیدا کردنت زیادم سخت نبود ... ولی این که چرا پیدات کردم .... نفس عمیقی کشید و به من که بی صبرانه منتظر شنیدن حرفش بودم زل زد. بعد یه مکث کوتاه گفت: _می خوام باهام باشی.
  2. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا رفتم بانک و به محض ورود یه نوبت برای خودم گرفتم. دوست نداشتم تابلو بازی در بیارم که برای یه دختر اینجام، مخصوصا که رییس بانکم منو می شناخت. برگشتم و با چشم دنبالش گشتم دیدمش که سرش پایین بود (فکر نکنم اصلا متوجه حضور من شده باشه). عمدا روی یکی از صندلیای روبه روی آیسا نشستم. همون دیشب آدرس و مشخصاتش رو به آدممام دادم تا آمارشو برام در بیارن و فهمیدم که اسمش چیه و کجا کار می کنه و اینم فهمیدم که تنها زندگی می کنه. سرش و بلند کرد و به من که بهش خیره بودم زل زد. تعجب رو خیلی واضح می شد تو صورتش دید اما خیلی زود مسیر نگاهش رو عوض کرد و خودشو عادی نشون داد. دیگه نوبت من شده بود و تنها باجه خالی، باجه ی آیسا بود. از این که نوبتم خود به خود با آیسا افتاده بود خوشحال بودم که باجه کناریش نوبت من رو خوند. از خانمی که داشت به سمت باجه آیسا می رفت خواستم که نوبتش رو با من عوض کنه. حوصله توضیح دادن نداشتم و نمی خواستم کسی متوجه بشه برای همین یکم پولو همراه نوبتم بهش دادم. (همتون عین همید ... با پول راضی می شید) به سمتش رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم. قیافش با اون مقنعه سرش واقعا بامزه شده بود، از قیافشم معلوم بود که داره حرص می خوره و این برام خیلی لذت بخش بود. ازم خیلی خشک کارم رو پرسید. می خواست عادی رفتار کنه اما من دوس داشتم سر به سرش بذارم که یهو عصبانی شد و گفت که اگه کاری ندارم وقتش رو نگیرم و برم. (با اینکارا بیشتر برای بدست آوردنت تشویفم می کنی) حتی عصبانیتشم برام جذاب بود، شاید هر کس دیگه ایی بود رفتارش عصبانیم می کرد. بهش گفتم که عصبانی می شه جذاب تره. انگار انتظار همچین حرفی رو نداشت، جا خورد و یکم هول کرد. گفت که می خواد نگهبانا رو خبر کنه. دوست نداشتم براش دردسر درست کنم و باعث جلب توجه بشم چون مطمئن بودم اگه رییسش بفهمه که همچین برخوردی باهام داشته، اخراجش می کنه، اما غرورمم اجازه نمی داد که مانعش بشم. با دیدن آقای ناجی (رییس بانک) پشت سر آیسا دست از فکر کردن برداشتم و ناخداگاه یه لبخند روی لبام جا خوش کرد. انگار فهمیده بود که یه مشکلی پیش اومده اما به محض دیدن من، چهره ی پرسشگر و بدهکارش عوض شد، لبخند زد و با نگرانی دلیل بانک اومدنم رو پرسید و ازم خواست که برای انجام کارم برم پیش خودش، ولی مخالفت کردم و رو به آیسا گفتم که خانم نیکنام دارن کارم رو به خوبی انجام میدن. قیافه ش واقعا دیدنی شده بود، چشماش رو گرد شده به من دوخته بود و به زور تونست به آقای ناجی اطمینان خاطر بده که مشکلی نیست و خودش از پسش بر میاد. آقای ناجی وقتی خیالش راحت شد رفت و روی میز خودش که پشت سر آیسا بود نشست. دوباره بهش چشم دوختم، این بار نگاهش رنگ نگرانیم به خودش گرفته بود. (پس واقعا برای کارت نگرانی، نباید آتو دستم می دادی وروجک) لبخندی زدم و گفتم: _می خواستی کسی رو خبر کنی! نفس عمیقی کشید و با همون حالت نگرانیش گفت: _تو کی هستی؟ ... چی می خوای! (تورو) واسه گفتن خواستم نه وقتش مناسب بود نه مکانش. گفتم: _باید با هم حرف بزنیم ولی نه اینجا ... بریم کافه ایی رستورانی یا هر جای دیگه ایی که بشه حرف زد _یعنی الان داری ازم می خوای باهات بیام بیرون؟! خواستم خیلی واضح بود. با تعجب سرم رو به معنی آره تکون دادم. یهو خندید و گفت: _عمـــرا! کاراش و رفتارای دوگانه ش متعجبم می کرد، انگار می خواست قُد بازی در نیاره اما نمی تونست خودشو کنترل کنه. به چشمای تُخس و خندونش خیره شدم، چشامو ریز کردم و گفتم: _پس نمی تونین کاری که ازتون خواستم رو انجام بدین خانم نیکنام .... باشه مشکلی نیست، من به رییستون اطلاع می دم خوشحالی از صورتش محو شد و با حرص گفت: _تا حالا کسی بهت گفته خیلی عوضی هستی! اگه هر کس دیگه ایی این حرفو بهم زده بود، حتما یه بلایی سرش می یاوردم ولی از دست این دختر نه تنها عصبانی نبودم، بلکه؛ از حرص خوردنشم لذت می بردم. جلوی لبخندم رو گرفتم و خیلی جدی گفتم: _این حرفت رو نشنیده می گیرم، حالا بهتره زودتر بگی که تصمیمت چیه! با حرص نفسش رو بیرون داد و گفت: _من نمی تونم بیام ... می بینی که سر کارم. مشخص بود که داشت دنبال بهانه می گشت. نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: _سه ساعت دیگه وقت کاریت تموم می شه ... می ریم باهام نهار می خوریم. ساکت بهم زل زده بود. از جام بلند شدم و گفتم: _پس سه ساعت دیگه می بینمت. بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم از بانک خارج شدم و مستقیم به سمت شرکت رفتم.
  3. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا بانک زیاد شلوغ نبود و کارا کمتر بود. منتظر بودم تا پیرمردی که رو به روم نشسته بود فرم واریز پول و پر کنه که دیدم صحفه گوشیم روشنه. نگاهی بهش انداختم طنین بود (حالا خوبه می دونه سرکارم نمی تونم جواب بدم). نگاهی به اطراف انداختم کسی حواسش بهم نبود و می دونستم این بابام حالا حالا ها فرم رو پر نمی کنه. جواب دادم: _الو -الو آیسا کجایی تو دختر؟ از صبح صدبار زنگ زدم. _علیک سلام. مگه نمی دونی سرکار جواب تلفنا رو نمی دم. _آخ از بس هول شدم اصلا یادم نبود ببخش عزیزم _خُب حالا چی شده که همش زنگ می زنی؟ زود بگو که باید قطع کنم یهو جیغ کشید و گفت: _واااای آیسا دیشب اومدی مهمونی؟ _چته دختر؟ چرا جیغ می کشی!! کر شدم! ... آره معلومه که اومدم _آخه من اصلا ندیدمت تو مهمونی _بله دیگه، مگه چشم شما دیشب بجز نامزد جونتون کس دیگه ایم می دید؟ خندید و گفت: _سر به سرم نذار آیسا ... راستی سامیار که متوجهت نشد؟ ها؟ _نه نترس اصلا نفهمید _بقیه چی؟ هیچ کس نفهمید نگاهم به بیرون بانک بود که نظرم به شخص خوشتیپی که از جلو بانک داشت رد می شد جلب شد. در همون حین جواب طنین رو هم دادم: _نه اصلا _مطمئنی؟ خیالم راحت باشه دیگه؟ هنوز نگاهم رو اون مرده بود که در کمال تعجب دیدم وارد بانک شد و قیافش منو متعجب تر کرد. (خدایا این اینحا چیکار می کنه؟!!) هنگ کرده بودم که با شنیدن صدای طنین به خودم اومدم: _الو ... آیسا؟ ... اونجایی؟ ... باتومااا! _آره آره اینجام ولی باید قطع کنم بعدا بهت زنگ می زنم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم و به همون پسره که بهم گفته بود اسمش اهوراس چشم دوختم. کت و شلوار پوشیده بود که خیلی جذاب ترش کرده بود، تیپش با تیپ دیشبش تو مهمونی زمین تا آسمون فرق داشت، کت و شلوار پر اُبهت ترش کرده بود و قد بلند و هیکل عضله ایش باعث شده بود لباس بیشتر بهش بیاد. رفت یه نوبت گرفت. (پس کار داره که اومده بانک) تصمیم گرفتم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ و سعی کنم بی تفاوت باشم تا اونم متوجه من نشه. نگاهم رو ازش گرفتم به برگه های روی میز دوختم و خودم رو با اونا مشغول کردم اما زیر چشمی نگاهم بهش بود. در کمال تعجب دیدم که اومد و روی یکی از صندلی هایی که دقیقا رو به روی من بود نشست. دیگه تاقت نیاوردم و سرم رو بلند کردم. بهم خیلی خونسرد زل زده بود و این فقط من بودم که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. گیج شده بودم اما سریع مسیر نگاهم رو عوض کردم (یعنی می دونسته اینجا کار می کنم؟ ولی آخه چجوری؟! ... اگه نه پس چرا اونجوری نگام می کرد! ... یعنی نشناختتم؟) نمی تونستم بفهمم که دقیقا چه خبره، تنها چیزی که می دونستم این بود که به هیچ عنوان نمی خواستم دوباره باهاش برخورد داشته باشم. داشتم کارم و انجام می دادم و همش خدا خدا می کردم نوبت اهورا به من نخوره. کار چند نفر رو راه انداختم نگاهم به اهورا بود که به شماره ی باجه ها نگاه می نداخت (پس نوبتش نزدیک بود) کار ارباب رجوع رو به روی منم تموم شده بود که یعنی باید شماره دیگه ایی رو می خوندم. نگاهم به اهورا افتاد که با غرور و لبخند محوی به من نگاه می کرد (پس نوبت خودشه! ... حالا چی کار کنم؟) انگار چاره ایی نداشتم اومدم شماره بعدی رو بزنم که دیدم همکار کناریم زودتر از من این کارو کرد. لبخند زدم نمی تونستم خوشحالیم رو مخفی کنم، بخصوص که قیافه اهورا دیدنی شده بود. با خوشحالی شماره بعدی رو زدم و خانوم میانسالی از روی صندلی ها بلند شد و داشت به سمتم می اومد. اهورا که تا اون موقع نشسته بود، بلند شد و به سمت اون خانوم رفت و صداش کرد. منم با تعجب بهشون نگاه می کردم: _ببخشید خانوم برگشت سمت اهورا: _بله؟ _ببخشید می شه نوبتتون رو با من عوض کنید؟ (چـــی؟؟؟ ... پسره رسما خُله) اونم مثل من با تعجب به اهورا خیره شد و خواست چیزی بگه که اهورا گفت: _بفرمایید بعدش برگه نوبتش رو با چند تا تراول پنجاه تایی سمتش گرفت. اولش یکم تعجب کرد اما خیلی زود یه لبخند پهن جای تعجبش رو گرفت و نوبتش رو همراه پولا ازش گرفت و نوبت خودش رو به اهورا داد. برگشت سمت من و لبخند پیروزمندانه ایی زد. این بار قیافه ی من دیدنی شده بود. با همون لبخند اومد سمتم و رو به روم نشست. دلم می خواست بگم (ها؟ چیه؟ چی می خوای سیریش راه افتادی دنبال من؟!) اما جدی شدم و خیلی خشک گفتم: _بفرمایید انگار از برخوردم تعجب کرد. ابروهاشو انداخت بالا و گفت: _یعنی از دیدن دوبارم خوشحال نشدی؟ (عجب رویی داره!!! ... من حال تورو نگیرم آیسا نیستم) همونطور جدی گفتم: _خوشحال می شم کمک تون کنم _حالا چرا انقد جدی؟ دیگه داشت می رفت رو مخمم. اخم کردم و گفتم: _امرتونو بگید آقا؟ ... اگه کاری ندارید وقت منم تلف نکنید _اوهوو (لبخندش محو شد و تو چشمام خیره شد) ... هیچ می دونستی عصبانی می شی جذاب تر می شی؟ (لب پایینش رو با حالت خاصی به دندون گرفت) تموم تنم یه لحظه لرزید مسیر نگاهم رو عوض کردم. یکم دست پاچه شده بودم. گفتم: _الان نگهبانا رو خبر می کنم هنوز حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای رییس از پشت سرم چشمام گرد شد: _مشکلی پیش اومده؟! (وای خدا همین رو کم داشتم ... من با بدبختی اینجا استخدام شدم! همین مونده بخاطر این شازده دردسر برام درست شه) اومد جلوتر و من همونجور ساکت مونده بودم. برعکس تصورم اهورا خیلی آروم به رییسم چشم دوخته بود. به رییسم که نگاهش به من بود، نگاه کردم. وقتی دید چیزی نمی گم سرش رو به طرف اهورا برگردوند و یهو با تعجب گفت: _اهورا خان! لبخند زد و ادامه داد: _شما کجا اینجا کجا؟ ... کاری داشتید چرا نیومدید پیش خودم. بفرمایید هر کاری دارید خودم در خدمتم فکر کنم اهورا خیلی واضح شاخای روی سرم رو می دید چون نگاهش رو من بود. سرش رو به طرف رییسم گرفت و لبخند کوتاهی زد و گفت: _کار مهمی نیس ... یه کار کوچیکه که خانم نیکنامم دارن بخوبی انجامش می دن. بعد رو به من گفت: _این طور نیست؟ دهنم از تعجب باز مونده بود (فامیلی من رو از کجا بلد بود) دیگه کم کم داشتم می تر سیدم اما الان مهم تر از هر چیزی نگه داشتن شغلم بود که بیشتر از هر چیزی بهش احتیاج داشتم. آب دهنم رو قورت دادم و برگشتم سمت رییسم که پرسشگر بهم خیره شده بود. لبخند زورکی زدم و سرم رو به معنی آره تکون دادم و گفتم: _بله همین طوره رییسم لبخندی زد و گفت: _پس من بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم. اگه مشکلی بود می تونین به خودم بگین اهورا_ خیلی ممنون ... حتما رییسم به طرف میز خودش رفت و منم به سمت اهورا برگشتم که با پوزخند بهم خیره شده بود.
  4. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا داشتم صبحونه می خوردم که حسام اومد تو آشپزخونه و خیلی پر انرژی سلام کرد: _سلام و صبح بخیر به رفیق شفیق خودم _ببینم توخونه نداری؟ ... صبح تا شب اینجایی؟ _این جای صب بخیر گفتنته! ... بعد مهمونی حوصله رانندگی نداشتم همین جا موندم ... وای اهورا مهمونی عالـــی بود، کجا یهو گذاشتی رفتی وسط مهمونی! مثلا میزبان بودیااا! _یه کاری پیش اومد باید انجامش می دادم. _کار؟ ... وسط مهمونی ... منم ازش خبر ندارم ... ها! حسام واقعا تیز بود و من و خیلی خوب می شناخت اما نمی خواستم چیزی بهش بگم. عادت نداشتم راجع به دخترا حرف بزنم. گفتم: _چرا انقد فضول شدی اول صبحی ... یه کار شخصی بود _باشه اهورا خان نگو ... من که دیر یا زود سر از کارت در می یارم. _بشین صبحونتو بخور بابا با خنده نشست پشت صندلی رو به روم. همزمان که لقمه می گرفت، شروع کرد آمار دادن: _راستی اهورا نامزد سامیار رو دیدی؟ سرم رو به معنی آره تکون دادم. حرفشو ادامه داد: _خیلی دختر خوبی بود ... خدایش به هم می یومدن نه؟! یه نگاه تاسف بار بهش انداختم که گفت: -چیه خب یه نظری بدی نمی میری که! ... نگاش کن عین ماست می مونه _کی می خوای دست از این خاله زنک بازیات برداری تو؟ ... به جای حرف زدن از این و اون یه فکری برا خودت بکن _واسه من که تا دلت بخواد دختر هست ولی فعلا زوده _دختر منظورت همون دیشبیان که بغلت پلاس بودن؟ خندید و گفت: _تو که از من خاله زنک تری ... وای نگو دیشب یکی از همون دخترا بد بهم پیله کرده بود ... همین مونده بود خودش بکشونتم خونه خالی ... به زور از شرش خلاص شدم با این حرفش ناخداگاه یاد مهسا افتادم که دیشب کنار حسام نشسته بود. خواستم ازش بپرسم که دختره کی بوده که صدای زنگ موبایلم مانع شد. جواب دادم: _ الو _الو سلام اهورا خان ... راه افتادن، چی دستور می فرمایید؟ _دنبالش برید ببینید میره بانک یا جای دیگه ... بهم خبر بدید، فقط مراقب باشین چیزی نفهمه _چشم قربان. گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم که حسام زمزمه کرد: _مشکوکم مشکوکم به تو اومدم جوابش رو بدم که با شنیدن صدای دخترونه و پر عشوه مهسا ساکت موندم. داشت منو از بیرون آشپزخونه صدا می زد: _اهورااااا ... کجایی؟ بعدش با لبخند اومد تو آشپزخونه اما به محض دیدن حسام لبخندش محو شد و با ترس به من نگاه کرد. رو به حسام گفتم: _خودشه؟ _به به مهسا خانوم ... می بینم که تو زرد از آب در اومدی. مهسا فقط به من زل زده بود. کم کم به حرف اومد و گفت: _اهو ... را ... تو و ... تو و حسام زدم تو حرفش و گفتم: _چیه فکر نمی کردی حسام دوستم باشه؟ _اهورا بخدا .. بخدا اونجوری نیس که تو فکر می کنی با لحن خیلی خونسردی گفتم: هیچی نگو. فقط گم شو بیرون _ولی داری اشتباه می کنی ... من عصبانی شدم و اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم: _نشنیدی چی گفتم؟ ... دیگه حق نداری پاتو اینجا بذاری ... حالام از جلوی چشمام گم شو تا بلایی سرت نیاوردم ترسیده بود و شروع کرده بود به اشک ریختن. واقعا حوصله این یکی رو نداشتم. با هق هق از آشپزخونه رفت بیرون و حسام گفت: _شرمنده داداش ... من خبر نداشتم خندم گرفته بود رو بهش گفتم: _اصلا مهم نیس ... تبریک می گم بالاخره یه جا به درد خوردی اومد جوابم رو بده که با شنیدن صدای زنگ موبایلم مانعش شدم و گفتم: _الان باید برم، بعدا بحث می کنیم بعد بدون این که فرصت جواب دادن بهش بدم، از آشپزخونه زدم بیرون و موبایلم رو جواب دادم: _الو چی شد؟ _قربان اومدن بانک ... دستورتون چیه؟ _شما فعلا می تونید برید ... من خودم دارم می یام اونجا ... هر وقت لازم شد خبرتون می کنم.
  5. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا آدرس خونه شون رو خیلی مجهول داد اما گفت که برم نزدیک شدیم، خودش راه رو نشونم میده. هر دوتامون ساکت بودیم. دوست داشتم بیش تر ازش بدونم، بی هوا گفتم: _من اهورام. نگاش به بیرون بود، با تعجب نگام کرد و روشو برگردوند. گفت: _ خب باش. لبخند زدم، البته اون نگاهش به بیرون بود و نفهمید. (خب بلدی آدم رو ضایع کنی وروجک) به روی خودم نیاوردم و خیلی خشک گفتم: _یعنی نمی خوای اسمت رو بهم بگی؟! برگشت و نگام کرد و با پررویی گفت: نه. تا حالا پیش نیومده بود که دنبال دختری برم یا جالب باشه برام شناختنش و یا این که از کسی نه بشنوم، هیچ وقت فکر نمی کردم از حاضر جوابیای یه دختر لذت ببرم. نمی دونم چرا ولی شاید بخاطر همین رفتاراشه که جذبش شدم. (خب نگو سرتق خانُم ... خودم صبح نشده آمارتو در آوردم) به آدرسی که داده بود رسیدم. (فکر کنم باز می خواد بپیچونه، باور نمی کنم خونه شون این دور و ورا باشه) گفتم: _می شه بگی کدوم سمتی باید برم؟ تو فکر بود که با حرف من به خودش اومد و گفت: _آره، همین جوری مستقیم برو بعدش برو سمت چپ. (یعنی واقعا خونه شون اینجاست!) همون طوری که گفته بود پیچیدم سمت چپ. یکم از مسیر و مستقیم رفتم که جلوی یه کوچه گفت: _همین جا وایسا ... خونه م تو این کوچه س. ماشینو نگه داشتم، هنوزم متعجب بودم. از ماشین پیاده شد و در و بست بعدش خم شد و گفت: _ممنون که رسوندیم ... فقط یادت نره، (چشماش رو درشت کرد و سرشو تکون داد) قول دادیااا. با تعجب نگاش کردم (چی رو قول دادم؟) تازه یادم اومد که منظورش دزدکی اومدنشه. لبخند زدم و سرم رو به معنی باشه تکون دادم. برگشت و به طرف کوچه رفت. می خواستم منتظر بمونم تا مطمئن شم که می ره تو یکی از این خونه ها. یادم افتاد که کیفش رو بهش پس ندادم. کیفش رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. صداش زدم: _هـی ... سیندرلا ... کیفت رو جا گذاشتی راهی که رفته بود و برگشت و رو به روم وایساد. سعی داشت نخنده و نگاهش رو به پایین بود. عمدا سرم رو آوردم پایین و درست جایی قرارش دادم که داشت نگاهش می کرد. دیگه نتونست خنده ش رو نگه داره و لبخند زد و من محو صورت خندون و چالای روی گونه ش شدم حتی لبخندشم جواب ندادم. کیف رو از دستم کشید و گفت: _بازم ممنون. و بدون این که منتظر جوابی از من باشه به سمت کوچه رفت و با کلید در یکی از خونه ها رو باز کرد و رفت تو. خُب معلوم شد واقعا خونه ش اینجاس. تصویر لبخندش هنوز جلوی چشمام بود، دستی تو موهام کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم.سوار ماشین شدم و راه افتادم به کل مهمونی رو فراموش کرده بودم، باید بر می گشتم. آیسا در و بستم و نفس راحتی کشیدم (آخیش بخیر گذشت ... ولی چقدر جذاب بــود!) سرم و تکون دادم تا این فکر و خیالا از سرم بره بیرون. لباسامو عوض کردم و پریدم تو تخت و خیلی زود خوابم برد. صبح زود با صدای ساعت بیدار شدم. باید آماده می شدم و می رفتم سر کار اما چون دیشب دیر خوابیده بودم، اصلا دوس نداشتم بلند شم. بالاخره خودم رو راضی کردم و بلند شدم صورتم رو شستم و صبحونه مفصلی خوردم. یکم آرایش کردم و یه مانتو دو رنگ سرمه ایی و مشکی با شلوار مشکی پوشیدم و مقنعه مشکی سرم کردم و کتونی های سرمه اییم روهم پوشیدم. از خونه اومدم بیرون و از کوچه خارج شدم. جلوی کوچه ماشین مشکی خیلی شیکی دیدم که نظرم رو جلب کرد. همچین ماشینی این محله خیلی کم پیش می یومد ببینم. بی خیالش شدم و به سمت خیابون اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم و به سمت بانک برم.
  6. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا از این که بازوم رو اونجوری گرفته بود شوکه شده بودم، وقتی اونجوری فشارش داد دردم گرفت. ترسیده بودم، واقعا عصبانی بود. وقتی اونجوری با حرص حرفام رو تکرار کرد بیشتر ترسیدم. (از نظر من آدم باید خیلی وقتا شرک باشه و بعضی وقتام گربه ی شرک.) باید یه جوری از اینجا می رفتم بیرون. هر چی معصومیت تو وجودم داشتم رو ریختم تو چشمام و بهش خیره شدم و با حالت عاجزانه ایی ازش خواستم که ولم کنه. به چشمام خیره شده بود، با این که انتظارشو نداشتم ولی بازومو ول کرد. سریع به سمت در رفتم و از پله ها دویدم پایین. نباید بیشتر از این تو مهمونی می موندم بخصوص که این پسره م بهم شک کرده بود. با همون سرعت سمت در رفتم و لباسام رو سریع از خدمتکار گرفتم و دویدم بیرون. همونجوری که با سرعت می رفتم مانتو و شالمم پوشیدم، همش نگران بودم که باز دنبالم بیاد. حواسم به پشت سرم بود که یهو با دیدنش جلو در خشکم زد. (ولی ... آخه چجوری؟ ... ) آب دهنم رو قورت دادم و به سمتش رفتم دیگه چقدر می تونستم فرار کنم! بهتره یه جوری راضیش کنم که بذاره برم. رو به روش وایسادم دوست نداشتم نگاش کنم چون ممکن بود لذت بردنش از ضایع شدنم رو نشونم بده.سرم و انداخته بودم پایین و داشتم فکر می کردم که چی بگم که خودش گفت: _جایی می خواستی بری؟ _آره می خوام برگردم خونه _انقدر عجله داشتی که حتی کیفتم جا گذاشتی؟ با دیدن کیف تو دستش سرم رو بلند کردم و نگاش کردم (اه اصلا کیفم رو فراموش کرده بودم ... چجوری می خوام برگردم همه چیز از کیف پول تا گوشیم وکلیدای خونه، همشون رو گذاشتم تو کیفم ... اگه نخواد بهم پسش بده چی؟) اومدم ازش خواهش کنم که بهم پسش بده که پیش دستی کرد و گفت: _تا با هم حرف نزنیم کیفت رو بهت پس نمی دم _خواهش می کنم ... من دیرم شده باید برگردم خونه _خب باشه خودم می رسونمت ... تو راهم باهم حرف می زنیم _نه ممنون ... شما کیف رو به من پس بدین فقط، من خودم میرم _بهت که گفتم تا حرف نزنیم کیفت رو بهت پس نمی دم ... همین جا باش تا ماشین رو بیارم جلوی در نمی خواستم باهاش حرف بزنم اما انگار مجبور بودم (عجب گیری داده ول کنم نیست، حالا می یاد باز سوال پیچم می کنه. ای خدااا). رفت ماشینش رو آورد یه بوق زد که برم سوار شم. (عجب ماشینـــی ... خب معلومه کسی که به همچین مهمونی دعوت شده بایدم همچین ماشینی داشته باشه.) نشستم تو ماشین و اونم بدون این که حرفی بزنه راه افتاد. ساکت نشسته بودم و با انگشتام بازی می کردم که گفت: _می دونم دعوت نشده بودی. با تعجب برگشتم و بهش نگاش کردم اونم نگاهش رو از جاده گرفت و به من دوخت. (آخه از کجا فهمیده؟) وقتی دید حرفی نمی زنم ادامه داد: _من تموم مهمونای امشب رو می شناختم، قبلا هم مثه همین مهمونی بوده. اینه که همه رو می شناسم. حالا بهم بگو چجوری اومدی مهمونی؟ سرم رو انداختم پایین و نفسم رو آه مانند بیرون دادم. (چرا دروغ بگم؟ مگه چیکار کردم! فقط یه کم می خواستم خوش بگذرونم و این که نمی خواستم سامیار چیزی بفهمه همین.) گفتم: _باشه بهت می گم ولی قول بده به کسی از اون مهمونی چیزی نگی. _قبوله _دوستم و نامزدش به این مهمونی دعوت شده بودن نه من. چون دوستم با نامزدش به مهمونی می رفت، ازش خواستم کارت خودش رو به من بده اونم به شرط این که نامزدش چیزی نفهمه قبول کرد. الانم فقط نمی خوام اون چیزی بفهمه. بجز یکم خوش گذرونی هیچ قصد دیگه ایم نداشتم. بهش نگاه کردم. نگاهش به رو به رو بود، دیدم که داشت لبخند می زد. (حرفای من کجاش آخه خنده داشت؟) منتظر بودم چیزی بگه که گفت: _کجا برم؟ می شه آدرس رو بدی؟ (وای خدا همین رو کم داشتم. با این تیپ و ماشین می خواد بیاد پایین شهر!) _همین جا نگه دارید خودم یه تاکسی می گیرم شما رو هم بیشتر از این تو زحمت نمی ندازم. با اخم برگشت سمتم و گفت: _چرا؟ ... فک کنم قرار شد برسونمت! _قرار شد حرف بزنیم و کیفم رو پس بدی! با لبخند سمتم برگشت و تو چشمام نگاه کرد (فک کنم می دونه خوشگل تر می شه هی لبخند و پوزخند تحویلم میده) با همون لبخند گفت: _خوب بلدی کل کل کنیااا ... ولی تا نرسونمت ول کن نیستم. (آره قشنگ دستم اومده به چیزی گیر بدی دیگه ول کن نیستی.) انگار چاره ایی نداشتم یه کم از آدرس رو دادم و گفتم بره بقیه شو بهش نشون می دم.
  7. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    یکم ترسیده بود اما زود حالتش عوض شد و با اخم رو بهم گفت: _چیکار می کنی؟ بعدم دستش و با شدت کشید عقب. منم اخمامو مثه خودش توهم کشیدم و گفتم: _من دارم چیکار می کنم؟ ... تو داشتی کجا فرار می کردی؟ _من؟ ... من ... فرار نمی کردم ... فقط می خواستم برگردم پایین _باشه قبول فرار نمی کردی ... اینجا چیکار داشتی؟ مهمونی که پایینه! _م ... من فقط کنجکاو شدم طبقه بالارو ببینم واسه همین ... اصلا خودت اینجا چیکار می کنی؟ به چه حقی از من بازجویی می کنی؟ مگه کی هستی! تعجب کردم (چطور اومده مهمونی من و نمی شناستم یعنی اونی که باهاش اومده بهش نگفته مهمونی کیه؟! اصلا با کی اومده! اینا به کنار نصف تهران منو می شناسن!) عصبی تر شدم و اخمم بیشتر شد. بدون جواب دادن به سوالاش پرسیدم: _با کدوم احمقی اومدی مهمونی؟ انگار از لحن و قیافه عصبیم ترسید، گفت: _با هیچ کس _پس چجوری اومدی مهمونی؟ _بله؟! ... همونجوری که شما اومدی با دعوت نامه ... منو شخصا دعوت کرده بودن خنده ی عصبی کردم و دستی تو موهام کشیدم. همیشه دروغ شنیدن عصبیم می کرد. یکی از بازوهاشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. متعجب به دستم که بازوشو گرفته بود، خیره شده بود. بازوشو فشار دادم که آخش هوا رفت، با لحن عصبی اما با صدای آروم زمزمه کردم: _که شخصا دعوتت کردن! ... آره؟؟؟ سرشو بلند کردو به چشمام خیره شد. معصومیت تو چشماش موج میزد و چشماش حالت ملتمسی به خودش گرفته بود. نمی تونستم ازشون چشم بردارم، توی یه لحظه عصبانیتم به کل از بین رفت. سرش رو کج کرد و عاجزانه گفت: _دستمو ول کن، باشــه؟ نمی دونم چی شد که خیلی راحت دستشو ول کردم. خودمم از عکس العملم متعجب بودم، اونم از موقعیت سواستفاده کرد و دوید سمت در و از اتاق رفت بیرون. به خودم اومدم و دنبالش رفتم. خیلی سریع رفته بود، پایینم اومدم ندیدمش، حتما می خواست از مهمونی هم فرار کنه. سریع از بین مهمونا رد شدم و به سمت در ورودی رفتم. دیدمش که داشت لباساشو از دست خدمتکار می گرفت و بعدش دوید بیرون خدمتکارم پشت سرش صداش می زد. رفتم سمتش و پرسیدم چی شده؟ _آغا یکی از مهمونا کیفش رو جا گذاشت. خیلی عجله داشت، الان می رم دنبالش کیف رو پس می دم. _لازم نیس. بدش به من خودم بهش پس می دم. بعد کیف رو ازش گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم و از در خدمتکارا خارج شدم. این در نسبت به در اصلی فاصله ی خیلی کمتری تا در حیاط داشت. رفتم کنار در حیاط و منتظر موندم تا بیاد. زیاد طول نکشید دیدمش که داشت با سرعت به سمت در می یومد و پشت سرش رو مدام نگاه می کرد.اصلا حواسش به رو به روش نبود. دیگه فاصله ایی تا در نداشت که با دیدنم تو جاش خشک شد. راه افتاد و با کمی ترس که تو نگاهش بود به سمتم اومد. رو به روم وایساد و سرش و پایین انداخت. خودم شروع کردم و گفتم: _جایی میخواستی بری؟ سرشو بلند نکرد و خیلی آروم گفت: آره می خوام برگردم خونه _انقدر عجله داشتی که حتی کیفتم جا گذاشتی؟ با دیدن کیف توی دستم چشماش گرد شد و سرشو بلند کرد. قبل از این که چیزی بگه، گفتم: _تا با هم حرف نزنیم کیفت رو بهت پس نمی دم دوباره سرش و انداخت پایین و آروم گفت: _خواهش می کنم ... من دیرم شده باید برگردم خونه _خب باشه خودم می رسونمت ... تو راهم باهم حذف می زنیم _نه ممنون ... شما کیف رو به من پس بدین فقط، من خودم میرم _بهت که گفتم تا حرف نزنیم کیفت رو بهت پس نمیدم ... همین جا باش تا ماشین رو بیارم جلوی در از قیاقش معلوم بود ناراضیه اما نمی تونست چیزی بگه.
  8. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    شوکه شده بودم و قلبم تند تند می زد. تو اون تاریکی نمی تونستم صورتش رو دقیق ببینم سعی کردم نفسای عمیق بکشم تا کمی آروم بشم. وقتی دید جوابی به سوالش ندادم چند قدم اومد جلو و باعث شد صورتش رو واضح ببینم. چشمای تیره و کشیده (انگار خمار بود) با مژه های پرپشت، ابروهای پر و دست نخورده اما مدل دار، لبای کوچیک اما کمی قلوه ایی، موهای مشکی و ته ریشی نسبتا بلند. (چه قیافه مردونه و جذابی) با این فکری که از ذهنم گذشت همزمان سرمم چند درجه کج شد که باعث شد پسرم به خودش بیاد. (عجب سوتی ای دادم ... یکی نیست بگه آخه چهار ساعته چرا به پسر مردم زل زدی؟! خوردیش!) نگاهم رو سریع زیر انداختم. نفس عمیقی کشید که صداشو منم شنیدم. زیر چشمی نگاش کردم لب باز کرد که حرف بزنه اما با شنیدن صدای پایین بالکن دهنش همونجور باز موند و با تعجب به من نگاه کرد. (ای خدا همین رو کم داشتم ... من و یه پسر غریبه، تنها این بالا با همچین صحنه ایی ... خدایا هیچکس رو تو شرایط من قرار نده! ... حالا چرا اینجوری منو نگاه می کنه!! انگار من صدا در آوردم.) ابروهامو به نشونه ی تعجب بالا انداختم که باعث شد نگاهش رو از من بگیره و به سمت لبه بالکن بره. (ای خدا! چیکار کنم؟) همون موقع یه فکری به سرم زد، تصمیم گرفتم سریع و بی صدا از اتاق بزنم بیرون تا هم از اون موقعیت شرم آور خلاص شم هم این که مجبور نباشم بخاطر اینجا بودنم جواب پس بدم. تا اون سمت لبه بالکن رفت و خواست پایین رو نگاه کنه، من سریع از پشتش رد شدم و رفتم تو اتاق. با سرعت به سمت در رفتم. نزدیکش بودم که دستم از عقب کیشده شد و باعث شد برگردم. اهورا به محض شنیدن صدام ازجاش پرید. همونجوری ثابت مونده بود و نگام می کرد. نور بالکن کم بود و نمی تونستم دقیق ببینمش. چند قدم رفتم جلو تا بتونم بهتر ببینمش. پایین چون فاصلم ازش زیاد بود نتونسته بودم دقیق ببینمش اما الان ... چشمای قهوه ایش، لبای نسبتا قلوه ایی، موهای خوش رنگ و خوش حالتش ... همه چیش ساده بود از آرایش تا لباس ولی خوشگل بود خیلی خوشگل تر از دخترایی که ده جور عمل کردن و یه کیلو آرایش رو صورتشونه. تک به تک اجزای صورتش رو نگاه می کردم اما هر بار برمی گشتم رو چشماش ... چشماش ... چشمای قهوه ایش ... خیره به چشماش بودم که سرشو کج کرد. یه لحظه جا خوردم اما بعدش به خودم اومدم (خب معلومه همین جوری بی دلیل خیره موندم روش و هیچی نمی گم، بایدم تعجب کنه. می خواستم یه چیزی بهش بگما ولی نمی دونم چرا یادم نمی یاد چی بود؟!) نفس بلندی کشیدم و یادم اومد که باید بپرسم اینجا چیکار می کنه. رفتم تو جلد جدی و خشکم و اومدم بگم جواب سوالم رو نداده اما با شنیدن صدای عجیبی ساکت موندم. با تعجب بهش نگاه کردم اونم با چشمای گرد شده به من نگاه می کرد (این چرا اینجوری نگام میکنه؟) یه دفعه ابروهاشو طلبکارانه بالا انداخت. (چه زود رنگ عوض میکنه دختره ی وروجک) رفتم سمت نرده بالکن تا یه نگاهی پایین بندازم چون احساس کردم صدا رو از اونجا شنیدم. پایین رو نگاه کردم با دیدن دختر و پسری که داشتن همدیگه رو می بوسیدن تو دلم به دختره خندیدم (پس داشتی اینا رو دید می زدی که اونجوری از نرده آویزون شده بودی وروجک) خیلی جدی بدون اینکه به روی خودم بیارم به سمتش برگشتم اما نبود! وقت گیر دادن به اون دوتا نبود. سریع رفتم تو، دیدمش که داشت با سرعت به سمت در می رفت. (باید جلوشو هر جور شده بگیرم) سریع به طرفش رفتم و قبل این که به در برسه دستش رو از پشت گرفتم و به سمت خودم کشیدم که باعث شد به سمتم برگرده.
  9. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا مهمونی واقعا خوب بود و داشتم برای خودم کیف می کردم. ترجیح دادم امشب رو کلا نرقصم چون ممکن بود سامیارمتوجه من بشه وهمه چی خراب بشه. بجاش خودم رو با خوردن خوراکی سرگرم کرده بودم. این پسرم که فهمیده بودم اسمش سامانه هرچی می خواستم برام می یاورد و گهگاهی هم باهام شوخی می کرد. پسر باجنبه ایی بود و یکم باهاش احساس راحتی می کردم. دیگه از یه جا نشستن داشتم خسته می شدم و هر پنج دیقه یه بار یکی می یومد گیر میداد که باهاش برقصم، همین یه امشب رو نمی خواستم برقصم همه گیر داده بودن. همونجوری که با سامان کل کل می کردم از جام بلند شدم می خواستم برم تو حیاط یکم بگردم که یهو دیدم طنین و سامیار دقیقا داشتن به طرف من می یومدن یه لحظه تو جام خشک موندم اما سریع بهشون پشت کردم و با دیدن پله ها با سرعت به طرفشون رفتم و ازشون بالا رفتم. طبقه بالا که رسیدم یه نفس راحت کشیدم و سرعتم رو کم کردم راهروی بزرگی بود و رو دیواراش تابلوهای بزرگ و قشنگی زده بودن. داشتم بهشون نگاه می کردم که توجهم به یکی از اتاقا جلب شد، درش بزرگتر و قشنگتر از بقیه اتاقا بود. حدس می زدم که این اتاق خواب صاحب خونه که حدس می زدم پیرمرد کوتوله و چاقالوییه باشه. کنجکاو شدم داخلش رو ببینم یکم این طرف اون طرف رو نگا کردم تا مطمئن بشم کسی نیست بعد درو آروم باز کردم و وقتی دیدم کسی تو اتاق نیست رفتم تو و درو بستم. اتاق خیلی قشنگی بود. ساده و شیک مبلمان سفید و سرمه ایی دیوارا و کف اتاقم سفید بود. خیلی خوشم اومد (این پیرمردم عجب سلیقه ایی داشت). یکم اتاق و نگاه کردم و بعد به سمت در بالکن رفتم. نتونسته بودم برم تو حیاط لااقل از اینجا یه هوایی می خوردم. تو بالکن بودم، هوا خیلی خوب بود. یه ماه تا پاییز مونده بود اما هوا خنک بود. داشتم ماه و ستاره هارو نگاه میکردم که یه صدای خفیف و عجیب شنیدم. دورو ورمو نگاه کردم اما چون هیچی ندیدم فکر کردم اشتباه شنیدم و بی خیال شدم که دوباره صدا اومد، این بار بیشتر بود. صدای ناهنجاری از سمت پایین بالکن می یومد یکم جلو تر رفتم و پایین نگاه کردم که دیدم بلــــه یه پسر و دختر داشتن همدیگه رو اونم با چه آب و تابی می بوسیدن کم مونده بود خفه بشن، والا خجالتم خوب چیزیه. باید حالشون رو می گرفتم. با فکر خبیثانه ایی که به ذهنم رسید یه لبخند رو لبام نشست با خودم گفتم: (الان یه تفی رو سر و صورت شما بریزم که تا اخر عمر هوس ماچ کردن نکنین.) آروم نرده بالکن رو گرفتم و یکم به سمت جلو خم شدم تا دقیق تیرم به هدف بخوره. آماده تف کردن بودم که با صدای یه مرد از جام پریدم: _میشه بگی اینجا چیکار میکنی؟
  10. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    بالاخره دست از دید زدن برداشتم و روی یکی از صندلی هایی که همون نزدیکی ها بود نشستم. چشم چرخندم تا پیداشون کنم، دیدمشون؛ توی جمع در حال رقص بودن. واقعا بهم میومدن مخصوصا که امشب با هم ست هم کرده بودن. طنین دوست چندین و چند سالم یکی از معدود دوستایی که تو طول زندگیم داشتم و باهاش صمیمی بودم. دختری قد بلند، خوش هیکل، با پوستی سبزه و چشمای قهوه ای روشن که جذابیتش رو چند برابر میکرد علاوه بر خوشگلی دختر خوشرو و با نمکی بود و الان کنار کسی می دیدمش که به گفته خودش عاشقش بود. سامیار پسر خوشتیپی بود هیکلش واقعا حرف نداشت موهای بور چشمای عسلی، لب و دهن کوچیک خلاصه هلویی بود برای خودش البته مبارک صاحبش باشه. طنین و سامیار به تازگی باهم نامزد کرده بودن و من تو طول این مدت فقط یه بار اونو از نزدیک دیده بودم اونم خیلی کوتاه. سامیار یکی از بهترین وکیل های ایران بود و یه مدت هم وکیل پدر طنین بود و اونا از همین طریق با هم آشنا شده بودن. وضعیت خانواده ی طنین میشه گفت خیلی خوب بود البته به پای خانواده سامیار نمی رسید. امشب مهمونی یکی از موکل های سامیار بود که به گفته ی طنین یکی از کله گنده های تهران بود که حدس میزدم یه پیرمرد کوتوله و چاق باشه. این مهمونی خصوصی بود و هر کسی دعوت نداشت وقتی فهمیدم که طنین یه کارت دعوت از سامیار گرفته اصرارای منم واسه اومدن به مهمون شروع شد.خیلی رو مخ طنین کار کردم بهش گفتم کارت دعوت نمی خواد و اون که با سامیار میره و همراهشه بهش گیر نمیدن ولی مگه راضی می شد همش میگف سامیار میبینتت میفهمه نخیر نمیشه. با هر بدبختی بود راضیش کردم و قول دادم که جلو سامیار آفتابی نشم. هیجان رو دوست داشتم پول پرست نبودم و نیستم اما تجملات رو دوست دارم حتی اگه مال خودمم نباشه تو این موردم که دوتاش بود اصلا نمیتونستم از خیرش بگذرم. از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم که حدس میزدم انتهای سالن باشه و همین طورم بود. استرس نداشتم اما کف دستام عرق کرده بود دستامو شستم و خشکشون کردم. دیگه وقت چک کردن قیافه خودم بود، به تصویر خودم تو آیینه خیره شدم. من آیسا نیکنام دختری 21 ساله با موهای قهوه ایی روشن، چشمای بادومی به رنگ قهوه ایی پررنگ، گونه های برجسته خدادادی، دماغ متناسب و از همه مهمتر دوتا چال لپ گرد که خیلی دوسشون داشتم اما توی صورتم بیشتر از هر چیزی چشمام خودنمایی میکرد که امیدوارم با آرایشی که امشب کردم کار دستم نده. موهامو فر کرده بودم و باز گذاشته بودمشون که بلندیش الان تا روی کمرم بود نگاهم به لباسم افتاد، مانتو شالم رو همون ابتدای سالن که محو خونه بودم ازم گرفتن، ساده ترین لباس مهمونی که داشتم رو پوشیدم چون نمیخواستم به هیچ عنوان جلب توجه کنم یه لباس یاسی رنگ بلند که کمرش کار شده بود و از اونجا به پایین چند لایه حریر رو هم افتاده بود یقه بسته بود و تنها قسمت لخت لباس بازو ها و دستا بود یه جفت کفش پاشنه بلند به رنگ لباسم اما تیره تر هم پوشیده بودم که قد بلندم رو بلند تر کرده بود. بالاخره دست از نگاه کردن به خودم برداشتم و از دستشویی خارج شدم. ریتم موزیک ملایم تر شده بود نور سالنم بیشتر شده بود دلم میخواست برقصم اما تا نگاهم به طنین و سامیار افتاد منصرف شدم. یه لحظه روشون خیره موندم طنین سرشو از روی سینه سامیار بلند کرد و به چشماش که عاشقانه نگاهش میکرد خیره شد ناخداگاه یه لبخند روی لبم نشست، انکارش نمیکنم برای یه لحظه حسرت داشتن همچین عشقی رو خوردم اما خیلی زود از سرم پرید. (اینام که همش میرقصن بیان بشینن منم بتونم یه قری بدم اههههه چجوری با این اوضاع خوش بگذرونم!) همونجور با خودم درگیر بودم که یه مرد با لباس خدمتکار از جلوم با یه سینی پر از گیلاس مشروب رد شد، قبل اینکه کامل دور بشه گوشه ی لباسش رو گرفتم و یکم به عقب کشیدمش که با تعجب برگشت سمتم. دیدم کارم خانومانه نبوده واسه همین برای ماسمالی کردنش یه لبخند پسرکش به روش زدم که کارساز هم بود چون تعجبش به لبخند تبدیل شد و سینی رو به طرفم گرفت و گفت : _بفرمایید _نه ممنون مشروب نمیخورم ولی تشنمه میشه بهم بگید کجا میتونم آب پیدا کنم؟ (جمله بندیت تو حلقم الان میگه لب چشمه یا زیر سنگ یا ... استغفرالله.) _اگه بخوایید خودم براتون میارم البته اون قسمت هر نوشیدنی که بخواین میتونین سفارش بدید. بعد به سمت چپ سالن اشاره کرد که تا اون لحظه متوجه ش نشده بودم یه پیشخوان نسبتا بزرگ که جلوش چند تا صندلی چیده بودن و پشتش قفسه های مشروب بود و یه پسر جوونم پشت پیشخوان بود. _ نه ممنون خودم میرم به سمتش رفتم و تازه متوجه نگاه هایی که خیره بهم بود شدم. خودم رو بی تفاوت نشون دادم، امشب نباید به هیچ عنوان جلب توجه کنم. رفتم و روی یکی از صندلی های جلوی پیشخوان نشستم و به پسری که پشت به من مشغول ریختن مشروب تو گیلاسا بود گفتم : _ببخشید میشه یه لیوان آب بهم بدین؟ _بله حتما فقط یه کم صبر کنید منتظر موندم تا کارش تموم شد برگشت سمتم و مثل کسی که جا خورده باشه بهم زل زد. دیگه داشتم کلافه می شدم گفتم: _ممنون میشم یه لیوان آب بهم بدین (که ینی چشماتو درویش کن، کارتو انجام بده ) انگار تازه به خودش اومد؛ گفت: باشه حتما. بعد سریع برام آب آورد و با لبخند گفت: _بفرمایید _ممنون _چیز دیگه ایی هم میخوان؟ _نوشیدنی غیر الکلی هم سرو می کنین؟ _بله _ پس میشه یه خُردم خوراکی همراهش برام بیارد اولش یه کم تعجب کرد اما بعدش خندید و رفت تا سفارشمو بیاره. اهورا دیگه داشتم ازاین وضع کلافه می شدم. روی مبل نشسته بودم، مست نبودم اما مشروب خوردن دمای بدنم رو بالا برده بود دخترایم که کنارم نشسته بودن چپ و راست خودشون رو بهم میچسپوندن که عصبی تر میشدم. از جام بلند شدم و بدون توجه به سوالایی که دخترا ازم می پرسیدن به سمت دستشویی رفتم. چند بار آب سرد به صورتم زدم، حس بهتری داشتم اون یه ذره مستیم از سرم پرید به سمت در رفتم اما با شنیدن صدای دوتا مرد دستم روی دستگیره موند: _چه جیگریه خدایی نگاش کن _دیدمش دوبارم رفتم بهش پیشنهاد رقص دادم ولی رد کرد پا نمیده هیچ رقمه _شاید همراه داره _نه بابا تنها اومده بعدشم کدوم عقل ناقصی همچین هلویی رو تنها می ذاره تو مهمونی _بذار برم ببینم پیشنهاد منم رد می کنه یا نه! همون لحظه در رو باز کردم و اومدم بیرون کنجکاو بودم این دختری که راجع بهش حرف می زدن رو ببینم چون تقریبا همه دخترای این مهمونی رو می شناختم و اکثرشون آویزون بودن و حدس می زدم یکی از همونا باشه. گوشه ایی وایسادم و منتظر موندم تا بره سمت دختره. رفت سمت پیشخوان که فقط یه دختر اونجا بود که پشتش به ما بود وقتی متوجه حضور پسره شد برگشت سمتش. (این دیگه کی بود؟!) اولین باری بود که می دیدمش ولی با کی اومده؟ من که همچین کسی رو دعوت نکرده بودم! رفتم جلو روی یکی از صندلی های جلو پیشخوان که فاصله نسبتا زیادی از دختره داشت نشستم می خواستم از نزدیک حرفاشونو بشنوم. سامان به محض دیدنم به سمتم اومد. سامان پسرخالم بود و به درخواست خودش مسئولیت پذیرایی رو به عهده گرفته بود. _چیزی میخوای داداش؟ _نه ...ینی آره... تشنه م شده یکم نوشیدنی برام بیار _ای به چشم اینو گفت و رفت سمت بطری های مشروب و من گوشامو تیز کردم تا بفهمم این دختر ناشناس چی میگه: _نه بهتون که گفتم حوصله ندارم _پس منتظر می مونم با اهنگ بعدی با هم برقصیم تا اون موقع شاید نظرتون عوض شد _ای بابا ...میگم نه... من امشب نخوام بقرصم باید کی رو ببینم؟! برید لطفا دیگم مزاحم نشید پسره رفت و همون موقع سامان یه لیوان مشروب گذاشت جلوم و بعد به سمتی که دختره نشسته بود رفت و گفت: _خب پاشو با یکیشون برقص منم کلافه شدم _تورو خدا تو یکی دیگه گیر نده عجیب بود برام، یعنی سامان دختره رو میشناخت؟! _باشه بابا... بفرمایید بعد یه ظرف چیپس با نوشیدنی گذاشت جلوی دختره ولی اون با دست ظرف رو یکم به عقب هل داد و گفت: _وای نه دیگه جا ندارم سامان با تعجب پرسید: مطمئنی؟!!! دختره هم در حالی که داشت از رو صندلی بلند می شد گفت: آره ... چطور؟ سامان با خنده گفت: آخه فک می کردم تا تموم خوراکیای مهمونی رو نخوری دست بردار نیستی _ خیلی بی مزه ایی... در ضمن من اینجوری خوش می گذرونم بعضی هام اونجوری بعد به طرفی که مبل ها چیده شده بود اشاره کرد درست جایی که دوستم حسام نشسته بود و چندتا دختر از سر و کولش آویزون بودن بینشون مهسا رو هم دیدم دختر سریشی که همش به من می چسپه الان رفته تو بغل دوستم. با شنیدن صدای سامان که داشت با دختره حرف میزد رومو برگردوندم سمتشون دختره داشت از پیشخوان دور میشد و سامان پشت سرش صداش میزد: _دختره ی دیوونه شوخی کردم بابا ... کجا میری؟... لااقل بگو اسمت چیه؟ دخترم بدون اینکه برگرده سمتش بلند گفت: سکینه با این حرف، سامان زد زیره خنده اما من هنوز نگام رو دختره بود. کاش فرصتش یه جوری پیش می یومد که بتونم باهاش حرف بزنم بفهمم کیه اینجا چیکار میکنه. داشت راهشو مستقیم می رفت که یه لحظه وایساد و خیره موند اومدم رد نگاهشو بگیرم که سریع برگشت و با سرعت سمت پله ها رفت. منم که از این کارش متعجب بودم دنبالش از پله ها بالا رفتم. بالا که رسیدم نامحسوس نگاهی تو راهرو انداختم هیچ کس جز اون دختره اونجا نبود داشت تابلو های نقاشی رو دیوارا رو نگاه میکرد و قدم میزد جلوی اتاق خواب من که در بزرگی نسبت به بقیه اتاقا داشت وایساد و یه لحظه دور و برش رو پایید، منم سرم رو قاپیدم که متوجه م نشه. دوباره نگاهش کردم که دیدم وارد اتاقم شد و درو بست. بهش نمی یومد که دزد باشه اما هرجور شده باید میفهمیدم اینجا چیکار داره الانم که موقعیتش پیش اومده پس حتما باید سر از کارش در بیارم. به طرف اتاق رفتم و خیلی آروم درو باز کردم اما ندیدمش. رفتم تو و دور تا دور اتاق رو نگاه کردم اما نبود. چشمم به در بالکن افتاد که باز بود (پس این وروجک رفته تو بالکن) بدون مکث وارد بالکن شدم که با دیدنش تو اون حالت یه لحظه هنگ کردم، نرده رو گرفته بودو به سمت جلو خم شده بود و لباشو به حالت خاصی غنچه کرده بود! جا خورده بودم اما به خودم اومدم و خیلی جدی و خشک گفتم: _میشه بگی اینجا چیکار میکنی؟
  11. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    چشمامو آروم باز کردم دوباره بستمشون؛ با یادآوری تصویر تاری که چند لحظه پیش دیدم با سرعت چشمامو دوباره باز کردم و چند بار پلک زدم، موقعیتمو نمی فهمیدم من کجام خدایاااا! این بالاسر من چیکار می کنه؟ چرا یادم نمی یاد کی و کجا خوابم برده که الان اینجام! بهش چشم دوختم با لبخند خاصی داشت بهم نگاه می کرد، هنوز گیج بودم که با شنیدن صداش یکم از هپروت در اومدم. _بیدار شدی بالاخره عروسکم ... همیشه همین جوری تا این موقع ظهر میخوابی! نمیگی آغات صبح بیدار میشه گرسنه س صبحونه می خواد؟ یا اصن دلش برای چشمای تخست تنگ می شه؟ هم! این چی داشت میگف واسه خودش!! با همون حالت گیجی و تعجبم تو جام نشستم، باید می فهمیدم چه خبره گفتم: _من اینجا چیکار می کنم؟ این چرت و پرتا چیه که می گی؟ یک دفعه با یاد آوری حرفاش انگار برق گرفته باشتم چشمام رو گرد شده بهش دوختم که یه لحظه خودشم جا خورد گفتم: _تو چی گفتی؟ عاقام؟ خندید با حرص پرسیدم: منظورت چی بـــود؟! یه دفعه زد به پیشونیشو گفت: _آخ آخ اصلا حواسم نبود که تو هیچی یادت نمیاد ما دیروز ازدواج کردیم. چشمام دیگه داشت از حدقه میزد بیرون گفتم: چــــی؟؟؟!!! با خونسردی گفت: اره درست شنیدی تو الان زن قانونی منی ولی بخاطر دارویی که بهت دادم الان هیچی یادت نمی یاد ولی بهتره از همین لحظه به بعد هیچوقت فراموش نکنی که ... به چشمام خیلی جدی خیره شد و ادامه داد: _ازین به بعد تو مال منی همه چیت مال منه به نفعته که فراموش نکنی. دهنم باز مونده بود تو اون لحظه معنی هیچکدوم از حرفاشو نمی فهمیدم من با اون ازدواج کردم؟ اخه کی؟ پس چرا یادم نیس خدا؟ گفت بهم دارو داده که چیزی یادم نمی یاد؟ ینی مجبورم کرده باهاش ازدواج کنم؟ گفتم: _اگه داری شوخی می کنی اصن جالب نیس تمومش کن این مسخره بازیو _هیچم شوخی نیس اگه باور نکردی می تونی شناسنامه تم چک کنی می دونستم وقتی می گه کاریو انجام داده یعنی قطعا انجام شده. عصبانی بودم به طرفش هجوم بردم و همزمان گفتم : _ای عوضی به زور مجبورم کردی که باهات ازدواج کنم تو هوا مچ دستای مشت شدمو گرفت یه لبخند کمرنگم رو لبش بود، همونجوری که دستام تو دستش بود منو خوابوند رو تختو دستامو برد بالای سرم و با یه دستش هر دوتاشو گرفت و خودشو انداخت روم. میدونسم چقد زورش زیاده در اون حد که حتی نتونم ذره ایی تکون بخورم، برای همین واسه بیرون اومدن از زیر دستش ت**** نکردم فقط با خشم به چشماش زل زدم اونم خیره به چشمای من بود. گفت: _من بزور مجبورت نکردم این کارو بکنی تو خودت قبول کردی، حتی خوشحالم بودی! پوسخند زدم : غیر ممکنه همچین کاری کرده باشم. _خب اره یکم بهت داروی گیج کننده دادم ولی هیچوقت فکرشو نمی کردم انقد مشتاق ازدواج باهام باشی! حتی مجبور نشدم از زور استفاده کنم خودت همه چی رو قبول کردی عصبانی تر شدم سعی کردم دستامو آزاد کنم و همونجوری که زور میزدم گفتم: _چه فرقی داره تو گولم زدی. با کلک با من ازدواج کردی لبخند خیلی کوچولویی زدو از روم بلند شد تو جام نشستم از رو تخت بلند شد و گفت : _حالا با کلک یا بی کلکش مهم نیس. مهم اینه که الان تو زن منی و مال منی خندید و برگشت بهم نگاه کرد: _خانـــم منی داشتم خفه میشدم از بس حرص خورده بودم (هه مال اون! حالا نشونت میدم کی مال کیه فقط صبر کن). دور و ورو نگاه کردم قبلام اینجا اومده بودم خونه خودش بود و ما تو اتاق خودش بودیم یه لحظه نگاهم روش ثابت موند داشت میرفت طرف کمد لباساش تا اون لحظه به لباساش توجه نکرده بودم بالاتنه ش لخت بود و یه شلوار راحتی پاش بود. تو یه لحظه ب خودم نگاه کردم از تعجب و اضطراب چشمام تا اخرین حدش باز شده بود، یه تاب و شلوارک سفید براق تنم بود. خدایا نکنه اون لباسامو عوض کرده؟! تازه یادم افتاد که من از دیروزش زنشم نکنه فقط لباس عوض کردن نبوده! ... نکنه ...!؟ رنگم پریده بود با بدبختی آب دهنمو قورت دادم، باید ازش میپرسیدم. با صدایی که سعی داشتم نلرزه ازش پرسیدم: _تو لباسای منو عوض کردی؟! _آره! _آرررررره؟! سرش تو کمدش بود برگشتو نگام کرد وقتی قیافه مشکوک و طلب کارانه منو به خودش دید فهمید چه منظوری دارم _نترس فقط لباساتو عوض کردم کار دیگه ایی نکردم البته دلم برات نسوخت ازین فکرا نکنی برگشتیم خونه بیهوش بودی دوس نداشتم تو اون حال اتفاقی بیفته (چقدر پررو بود!) باور نکردم بهم دست نزده باشه، چشمامو ریز کردم و پرسشگر دوباره بهش چشم دوختم. بهم نگاه کرد و خندش گرفت: _قسم می خورم هیچ کاری نکردم داشتم باورش می کردم یکم خیالم داشت راحت میشد که گفت: _هیچ هیچم که نه ... کلی ماچت کردم، بوست کردم، تا صب بغلم بودی داشت با لبخند اینا رو میگفت و من بیشتر و بیشتر سرخ میشدم. چیزی نگفتم فقط با تمسخر رومو ازش برگردوندم می دونستم از این کارم بدش میاد اما حقش بود. آروم سُر خوردم زیر پتو که دوباره بخوابم. میدونم این همه خونسردی برای کسی که تو شرایط منه زیادی بود. شاید باید آسمون و زمین رو بهم میدوختم که این عقد باطل بشه یا اینکه باید دنبال راه فرار باشم اما نه ... هیچکدوم از این کارا نمی تونست به من کمک کنه چون کسی که الان شوهر قانونی من به حساب می یومد با مردای دیگه فرق داشت، شرایطش متفاوت بود. ***** 8 ماه قبل آیسا با اعتماد به نفس کامل دعوت نامه رو به دستش دادم و جوری بهش نگاه کردم که انگار مهمونی بابامه! بهش نگاهی کرد و پرسشگرانه بهم خیره شد! منم خم به ابروم نیاوردم و با همون اعتماد به سقف اما این بار با کمی اخم بهش نگاه کردم که لبخندی به روم زد و بالاخره رخصت داد برم داخل. نمی دونم چرا نگهبان اونجوری بهم نگاه کرده بود فقط امیدوارم بهم شک نکرده باشه. راهروی کوتاهی رو طی کردم تا به سالن اصلی رسیدم. با دیدن داخل خونه چشمام چهارتا شد. همین سالنش شاید سه برابر کل خونه من بود! (هه خونه من... خونه ایی که شش ماه کرایه ش کردم و همین روزاس که صابخونه با تیپا ازش بندازتم بیرون.) سعی میکردم زیاد به در و دیوار و جزییات خونه خیره نشم تا یه وقت تابلو نشه که البته کار خیلی سختیم بود. یه لحظه به خودم گفتم عجب غلطی کردم شاید بهتر بود اصلا اینجا نمیومدم اما ندامتم فقط برای چند ثانیه ادامه داشت و اون روی پرروم به حرف اومد که، «حالا که چی؟! مگه چند بار دیگه همچین موقعیتی پیش میاد که تو همچین خونه ایی و همچین مهمونی باشم؟» پس بهتره از دیقه به دیقه ش استفاده کنم و لذت ببرم.
  12. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    نام کتاب: عشق خلاف نویسنده: a.f258 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه: داستان درباره ی عاشق شدن پسری خلافکار است. اهورا که زنان را فقط وسیله ایی برای خوشگذرانی می داند در یک مهمانی با آیسا آشنا می شود و جذب شخصیت و رفتار او می شود در ابتدا دلیل گرایش خود را به آیسا تنها هوس میداند اما بعدا متوجه می شود که عاشق او شده است. آیا آیسا هم با وجود خلافکار بودن اهورا عاشقش می شود؟ یا عشق فقط برای آدم های خوب است؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×