رفتن به مطلب

a.f258

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

89 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره a.f258

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

475 بازدید کننده نمایه
  1. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا ساعت کاریم دیگه داشت تموم می شد و من از وقتی که اهورا رفته بود نگران بودم و مدام از خودم می پرسیدم ( آخه این پسره کیه؟ ... از من چی می خواد؟! ... از کجا فهمیده من کیم و کجا کار می کنم؟! ... ) از بس فکرای عجیب و غریب کرده بودم، دیگه داشتم دیونه می شدم. داشتم وسایلم رو جمع می کردم و همش خدا خدا می کردم که نیاد. از بانک اومدم بیرون و اولین چیزی که دیدم ماشینش بود. با دیدن من از ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی در ماشین رو برای من باز کرد. با نارضایتی به سمتش رفتم و تو ماشین نشستم. اونم اومد نشست پشت فرمون و راه افتاد. با این که کلی سوال تو مغزم بود ترجیح دادم فعلا سکوت کنم، اونم تو ط
  2. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا رفتم بانک و به محض ورود یه نوبت برای خودم گرفتم. دوست نداشتم تابلو بازی در بیارم که برای یه دختر اینجام، مخصوصا که رییس بانکم منو می شناخت. برگشتم و با چشم دنبالش گشتم دیدمش که سرش پایین بود (فکر نکنم اصلا متوجه حضور من شده باشه). عمدا روی یکی از صندلیای روبه روی آیسا نشستم. همون دیشب آدرس و مشخصاتش رو به آدممام دادم تا آمارشو برام در بیارن و فهمیدم که اسمش چیه و کجا کار می کنه و اینم فهمیدم که تنها زندگی می کنه. سرش و بلند کرد و به من که بهش خیره بودم زل زد. تعجب رو خیلی واضح می شد تو صورتش دید اما خیلی زود مسیر نگاهش رو عوض کرد و خودشو عادی نشون داد. دیگه نوبت من شده بود و تن
  3. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا بانک زیاد شلوغ نبود و کارا کمتر بود. منتظر بودم تا پیرمردی که رو به روم نشسته بود فرم واریز پول و پر کنه که دیدم صحفه گوشیم روشنه. نگاهی بهش انداختم طنین بود (حالا خوبه می دونه سرکارم نمی تونم جواب بدم). نگاهی به اطراف انداختم کسی حواسش بهم نبود و می دونستم این بابام حالا حالا ها فرم رو پر نمی کنه. جواب دادم: _الو -الو آیسا کجایی تو دختر؟ از صبح صدبار زنگ زدم. _علیک سلام. مگه نمی دونی سرکار جواب تلفنا رو نمی دم. _آخ از بس هول شدم اصلا یادم نبود ببخش عزیزم _خُب حالا چی شده که همش زنگ می زنی؟ زود بگو که باید قطع کنم یهو جیغ کشید و گفت: _واااای آیسا
  4. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا داشتم صبحونه می خوردم که حسام اومد تو آشپزخونه و خیلی پر انرژی سلام کرد: _سلام و صبح بخیر به رفیق شفیق خودم _ببینم توخونه نداری؟ ... صبح تا شب اینجایی؟ _این جای صب بخیر گفتنته! ... بعد مهمونی حوصله رانندگی نداشتم همین جا موندم ... وای اهورا مهمونی عالـــی بود، کجا یهو گذاشتی رفتی وسط مهمونی! مثلا میزبان بودیااا! _یه کاری پیش اومد باید انجامش می دادم. _کار؟ ... وسط مهمونی ... منم ازش خبر ندارم ... ها! حسام واقعا تیز بود و من و خیلی خوب می شناخت اما نمی خواستم چیزی بهش بگم. عادت نداشتم راجع به دخترا حرف بزنم. گفتم: _چرا انقد فضول شدی اول صبحی ... یه
  5. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    اهورا آدرس خونه شون رو خیلی مجهول داد اما گفت که برم نزدیک شدیم، خودش راه رو نشونم میده. هر دوتامون ساکت بودیم. دوست داشتم بیش تر ازش بدونم، بی هوا گفتم: _من اهورام. نگاش به بیرون بود، با تعجب نگام کرد و روشو برگردوند. گفت: _ خب باش. لبخند زدم، البته اون نگاهش به بیرون بود و نفهمید. (خب بلدی آدم رو ضایع کنی وروجک) به روی خودم نیاوردم و خیلی خشک گفتم: _یعنی نمی خوای اسمت رو بهم بگی؟! برگشت و نگام کرد و با پررویی گفت: نه. تا حالا پیش نیومده بود که دنبال دختری برم یا جالب باشه برام شناختنش و یا این که از کسی نه بشنوم، هیچ وقت فکر نمی کردم از حاضر جوابیای یه دختر
  6. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا از این که بازوم رو اونجوری گرفته بود شوکه شده بودم، وقتی اونجوری فشارش داد دردم گرفت. ترسیده بودم، واقعا عصبانی بود. وقتی اونجوری با حرص حرفام رو تکرار کرد بیشتر ترسیدم. (از نظر من آدم باید خیلی وقتا شرک باشه و بعضی وقتام گربه ی شرک.) باید یه جوری از اینجا می رفتم بیرون. هر چی معصومیت تو وجودم داشتم رو ریختم تو چشمام و بهش خیره شدم و با حالت عاجزانه ایی ازش خواستم که ولم کنه. به چشمام خیره شده بود، با این که انتظارشو نداشتم ولی بازومو ول کرد. سریع به سمت در رفتم و از پله ها دویدم پایین. نباید بیشتر از این تو مهمونی می موندم بخصوص که این پسره م بهم شک کرده بود. با همون سرعت سمت در رفت
  7. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    یکم ترسیده بود اما زود حالتش عوض شد و با اخم رو بهم گفت: _چیکار می کنی؟ بعدم دستش و با شدت کشید عقب. منم اخمامو مثه خودش توهم کشیدم و گفتم: _من دارم چیکار می کنم؟ ... تو داشتی کجا فرار می کردی؟ _من؟ ... من ... فرار نمی کردم ... فقط می خواستم برگردم پایین _باشه قبول فرار نمی کردی ... اینجا چیکار داشتی؟ مهمونی که پایینه! _م ... من فقط کنجکاو شدم طبقه بالارو ببینم واسه همین ... اصلا خودت اینجا چیکار می کنی؟ به چه حقی از من بازجویی می کنی؟ مگه کی هستی! تعجب کردم (چطور اومده مهمونی من و نمی شناستم یعنی اونی که باهاش اومده بهش نگفته مهمونی کیه؟! اصلا با کی اومده!
  8. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    شوکه شده بودم و قلبم تند تند می زد. تو اون تاریکی نمی تونستم صورتش رو دقیق ببینم سعی کردم نفسای عمیق بکشم تا کمی آروم بشم. وقتی دید جوابی به سوالش ندادم چند قدم اومد جلو و باعث شد صورتش رو واضح ببینم. چشمای تیره و کشیده (انگار خمار بود) با مژه های پرپشت، ابروهای پر و دست نخورده اما مدل دار، لبای کوچیک اما کمی قلوه ایی، موهای مشکی و ته ریشی نسبتا بلند. (چه قیافه مردونه و جذابی) با این فکری که از ذهنم گذشت همزمان سرمم چند درجه کج شد که باعث شد پسرم به خودش بیاد. (عجب سوتی ای دادم ... یکی نیست بگه آخه چهار ساعته چرا به پسر مردم زل زدی؟! خوردیش!) نگاهم رو سریع زیر انداختم. نفس عمیقی کشید که ص
  9. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    آیسا مهمونی واقعا خوب بود و داشتم برای خودم کیف می کردم. ترجیح دادم امشب رو کلا نرقصم چون ممکن بود سامیارمتوجه من بشه وهمه چی خراب بشه. بجاش خودم رو با خوردن خوراکی سرگرم کرده بودم. این پسرم که فهمیده بودم اسمش سامانه هرچی می خواستم برام می یاورد و گهگاهی هم باهام شوخی می کرد. پسر باجنبه ایی بود و یکم باهاش احساس راحتی می کردم. دیگه از یه جا نشستن داشتم خسته می شدم و هر پنج دیقه یه بار یکی می یومد گیر میداد که باهاش برقصم، همین یه امشب رو نمی خواستم برقصم همه گیر داده بودن. همونجوری که با سامان کل کل می کردم از جام بلند شدم می خواستم برم تو حیاط یکم بگردم که یهو دیدم طنین و سامیار د
  10. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    بالاخره دست از دید زدن برداشتم و روی یکی از صندلی هایی که همون نزدیکی ها بود نشستم. چشم چرخندم تا پیداشون کنم، دیدمشون؛ توی جمع در حال رقص بودن. واقعا بهم میومدن مخصوصا که امشب با هم ست هم کرده بودن. طنین دوست چندین و چند سالم یکی از معدود دوستایی که تو طول زندگیم داشتم و باهاش صمیمی بودم. دختری قد بلند، خوش هیکل، با پوستی سبزه و چشمای قهوه ای روشن که جذابیتش رو چند برابر میکرد علاوه بر خوشگلی دختر خوشرو و با نمکی بود و الان کنار کسی می دیدمش که به گفته خودش عاشقش بود. سامیار پسر خوشتیپی بود هیکلش واقعا حرف نداشت موهای بور چشمای عسلی، لب و دهن کوچیک خلاصه هلویی بود برای خودش البته مبارک ص
  11. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    چشمامو آروم باز کردم دوباره بستمشون؛ با یادآوری تصویر تاری که چند لحظه پیش دیدم با سرعت چشمامو دوباره باز کردم و چند بار پلک زدم، موقعیتمو نمی فهمیدم من کجام خدایاااا! این بالاسر من چیکار می کنه؟ چرا یادم نمی یاد کی و کجا خوابم برده که الان اینجام! بهش چشم دوختم با لبخند خاصی داشت بهم نگاه می کرد، هنوز گیج بودم که با شنیدن صداش یکم از هپروت در اومدم. _بیدار شدی بالاخره عروسکم ... همیشه همین جوری تا این موقع ظهر میخوابی! نمیگی آغات صبح بیدار میشه گرسنه س صبحونه می خواد؟ یا اصن دلش برای چشمای تخست تنگ می شه؟ هم! این چی داشت میگف واسه خودش!! با همون حالت گیجی و تعجبم تو جام نشستم، باید
  12. a.f258

    عشق خلاف | a.f258

    نام کتاب: عشق خلاف نویسنده: a.f258 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه خلاصه: داستان درباره ی عاشق شدن پسری خلافکار است. اهورا که زنان را فقط وسیله ایی برای خوشگذرانی می داند در یک مهمانی با آیسا آشنا می شود و جذب شخصیت و رفتار او می شود در ابتدا دلیل گرایش خود را به آیسا تنها هوس میداند اما بعدا متوجه می شود که عاشق او شده است. آیا آیسا هم با وجود خلافکار بودن اهورا عاشقش می شود؟ یا عشق فقط برای آدم های خوب است؟
×
×
  • اضافه کردن...