رفتن به مطلب
Added by Amir

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'درام'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • اخبار و اطلاعیه ها
    • آموزش کار با انجمن
  • کتاب
    • تایپ رمان
    • تالار ویرایش
    • کتاب های زبان اصلی
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • داستانک
  • کتاب صوتی
    • ضبط کتاب
    • دنیای کتاب های صوتی
    • دانلود کتاب های صوتی
    • پاتوق گویندگان
  • درسی و دانشجویی
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه ، پایان نامه
    • علم و دانش
    • طرح سوالات و مشکلات درسی
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش های متفرقه
    • آموزش های کامپیوتری
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی فیلم
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • مشاوره مذهبی
    • تفسير و علوم قرآن
    • فقه و احکام شرعی
    • دانلود مداحی و مدیحه
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • متفرقه
  • موبایل
    • برنامه های کاربردی موبایل
    • بازی های موبایل
    • اپراتورها
    • مالتی مدیا
  • اخبار
    • اخبار و مطالب مفید روز
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • بازارچه
    • بازارچه کتاب
  • نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • جزیره گمشده
    • سطل زباله

14 نتیجه پیدا شد

  1. دزدی که همه چیز را دزدید | sarvenazz

    نام کتاب: دزدی که همه چیز را دزدید نویسنده: sarvenazz کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: اجتماعی، معمایی خلاصه کتاب: راشل فردی معمولی به نظر می رسد؛ اما شما هرگز نمی توانید بفهمید در تصورات یک انسان چه چیزهایی می گذرد. او ممکن است در فکر برنامه ریزی برای مهمانی فردا باشد، یا در حال تصمیم گرفتن برای عوض کردن آنتن قدیمی تلویزیون؛ اما چیزی که بسیار جالب به نظر می رسد این است که او در نهایت یک مخلوق ناتوان، شکست خورده و بی پناه است. با این حال، دلیلی برای محکوم کردن او به جهنمی ابدی وجود ندارد، انسان با انسانیت واقعی می شود؛ در غیر اینصورت، توهمی بیش صورت نگرفته است. اما راشل، در ذهن کوچک و گاها ساده لوح او چی می گذرد؟ " واقعیت یک توهم است، گرچه توهمی بسیار پایا"
  2. داستان کوتاه | اجتماعی و درام

    تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ­ام! نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ­ام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید!!!
  3. داستان کوتاه | اجتماعی و درام

    نام داستان کوتاه: فنس پاره نویسنده: معصومه دهنوی توی سرم یک عالم فکر و خیال مثل کلاف به همدیگر گره خورده اند. از بیرون طبیعی به نظر میرسم، مثلاً وقتیکه توی آینه بغل وَن نگاه میکنم و پلک یکی از چشمهایم را روی جملهٔ اشیا از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکتر هستند، پایین میکشم. همه چیز سالم و قیافه ام طبیعی است. از چهار سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده غیر از اینکه موهای کرکی صورتم مثل جوجه های نو رس از بین رفته و جایش ریشهٔ درخت از چانه ام بیرون زده. فقط یک تغییر کوچک اینکه رگهای نازک خونی توی سفیدهٔ چشم هایم به طرف مردمک گرد و قهوهای وسط دویده اند که شاید به خاطر بیخوابی باشد. صد ساعت یا شاید هم بیشتر است که کنار این اتوبان نشسته ام. من توی شانهٔ خاکی جاده، داخل یک ون سبز هستم. ماشین ها خستگی ناپذیر روی آسفالتها ویژ و ویژ میروند، میآیند، میگذرند، میروند، میآیند، میگذرند... یکبار تصادف شد. دیروز. آنطرف پشت بلوک های بزرگ بتونی که حفاظ بین دو لاین رفت و برگشت هستند. یک کامیون به یک کامیون دیگر کوبید و همان لحظه هر دو تا مثل دو تا نره غول نعره کشیدند. بعد دادو بیداد راننده ها را شنیدم. بعد ترش سروصدای ماشین و افسر هم آمد. ولی چیز جالبی نبود به جایش من داشتم با پا قوطی های خالی کنسرو و کمپوت را به طرف فنس پاره شوت میکردم. پشت فنس و تا انتهای بیابان، زباله های ساختمانی ریخته بودند. زباله هایی که معلوم بود قبلاً خانه بوده اند و یک روزی توی مشت ماشین های گنده له و حالا مثل تفالهٔ چای اینجا روی همدیگر کپه شده بودند. کهنه های دل آزار. بالای فنس یک تابلو زده اند که رویش نوشته اینجا ریختن نخاله های ساختمانی ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد. و فنس بلند را هم حتماً به همین خاطر با قیچی آهنبر بریده اند و زباله شان را آنجا ریخته اند؛ بعد یکی از انگشت هایشان را به طرف تابلو گرفت هاند، و رفته اند پی زندگی شان. پشت فنس، نوار زرد را باد جدا کرده و توی بوته های خار انداخته است. رویش نوشته خطر، صحنهٔ جرم، ورود ممنوع. برای بیشتر آنهایی که اینجا توی ماشین هایشان می روند و می آیند اگر از ماجرا خبر داشته باشند کل این منطقه ترسناک است ولی من از اینجا نمیترسم. روی زمین بین پوست چیپس و بستنی و بطری های کوچک نوشابه یک جور روغن سیاه بین زغالها ریخته است. چون مغز سر از چربی ساخته شده و وقتی جوش بیاید، روغن با کاسهٔ سر به یک طرف دیگر پرتاب میشود. البته اینجوری تصور میکنم. یک عالم فکرهای ذوب شده و خاطره های جامدی که به مایع تبدیل شدهاند؛ عجیب نیست؟ تمام بالا تا پایین اینجا را دنبال یک رد از عاج های کفشی یا یک تکه پارچه یا یک سرنخ شخم زده ام. بدبختی اینکه پشت این فنس پر از رد عاج های کفش و تکه های پارچه و کثافت است و من را مثل مترسک سر جالیز اینجا کاشته اند. این سومین بار بود که پشت این فنس بلند و دراز که از ناکجا تا ناکجایی دیگر کشیده شده است سر بریده شده پیدا میکردند. آن دو جای دیگر هم که بعد از آن ماجرا تبدیل به صحنهٔ جرم شده بودند، همین نزدیکی ها بودند. قبلاً از روی فضولی به آنجا رفته بودم و باز هم آن روغن روی زمین، کنار آشغال ها؛ و نوار زردی که بین بوته های خار پاره شده بود. هیچکس سر درنمی آورد. هیچ ردپایی وجود نداشت، هیچ سرنخی به دست نیامده بود. پلیس ها نمی توانستند تمام حاشیهٔ آن اتوبان را دوربین مداربسته بگذارند. سربازهایی هم که چند روز کنار فنس نگهبانی میدادند بالاخره خسته میشدند و می رفتند توی آن بیابانِ دور، دراز می کشیدند. پا روی پا می انداختند و به ابرهایی که شکل دختر داشتند چشم می دوختند. کارگاهها هم فراموش میکردند و باز بعد از همهٔ اینها دوباره حاشیهٔ خاکی جاده سر بریده شده پیدا میشد که بدن هایشان گم شده بودند. زیاد دربارهٔ سرها کنجکاو نبودم. ولی از پلیسها شنیده بودم که سرها هیچ چیز مشترکی با همدیگر نداشتند. حتی دو تای کنار فنس پاره را با یک چیز کند بریده بودند. وقتی می پرسیدم مثلاً چی، شانه بالا میانداختند و میگفتند یک چیز کُند. و طوری توی چشمهایم زل میزدند انگار بگویند به تو چه بچه. برای همین هم مثل یکی از آن بچه سوسول هایی که حافظ محیط زیست هستند همهٔ کنسروها و کمپوت ها و هر چیز کند دیگری را که توی بیابان و بین زباله های ساختمانی ریخته بود کنار فنس جمع کرده و شیار کنار درهایشان را معاینه کرده بودم. حالا قوطی ها مثل یک لشکر کوچک پای فنس جمع شده و منتظر بودند تا باز یکی از آنها آلت قتاله بشود. یک سنگ کوچک از روی زمین برداشتم و به طرف فنس پرت کردم. فنس دنگ صدا کرد و تکه ای که بریده شده بود مثل یک افلیج لرزید. آسمان بالای بیابان و توی سوراخ های فنس مثل قیر سیاه است. بوی شب با بوی روز فرق دارد. بوی شب های پاییز با شب های دیگر فرق دارد. اینجا نه درخت دارد نه ستاره. تنها نشانهٔ پاییز همین بوی عجیب است که وقتی درخت ها آن را بالا می کشند برگ هایشان میریزد. زیر باسنم سنگ های ریز و تیز توی قسمت شیب کنار آسفالت پخش شده اند. بیشترشان از زیر تایر ماشینها به کنار جاده پریده اند. من با چشمهایی که می سوزند کنار جاده دور از ون نشسته ام و مردمک چشم هایم توی تاریکی حرکت های یک سایه روشن را می بینند. زیر لب به خودم میگویم به خاطر بیخوابیه. یک مگس پرون ساده اس، احمق. و سرم را روی زانوهایم میگذارم... ادامه دارد...
  4. اسپرسو |Pardis.ahmadi

    نام رمان : اسپرسو نویسنده : پرديس احمدي موضوع : درام.عاشقانه خلاصه : اسپرسو...! تلخي اش ته گلو را مي سوزاند. زندگي دختر قصه ي من هم بي شباهت به فنجاني اسپرسو نيست. او خيانتي مي بيند كه تغير دهنده مسير زندگي اش است. شايد گاهي اتفاقات بد شروعي باشند براي اتفاق هاي خوب..!
  5. نام کتاب : شب زده نام نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ماوراطبیعی، عاشقانه خلاصه: سال 1853 میلادی، نیویورک... کریستین که به خاطر پیشگویی یک پیرزن در بدو تولدش شوم خوانده شده، در کنار خانواده ی سلطنتی خودش با کمال نارضایتی بزرگ میشه و به خاطر عقده های زیادی که داشته از آدم های اطرافش متنفره...سرنوشت جوری رقم میخوره که اون با کسی آشنا بشه که زندگیش رو محکوم به تاریکی مطلق میکنه و داستان از جایی شروع میشه که اون 163 سال بعد، درحالی که یک هیولا شمرده میشه، برای انتقام برگرده...آیا اون موفق میشه با وجود دشمنی که میخواد دربرابرش از شهرش محافظت کنه انتقامشو بگیره؟...چی در انتظاره؟... http://forum.98ia.co/topic/14623-شب-زده-hadiseh/ پ. ن: سلام به تمامی نودهشتیای عزیز! فکر کنم یکم دیر جنبیدم برای زدن تاپیک نقد ! بعد از 53 پارت تازه یاد نقد افتادم خب بیخیال! باید بگم که میدونم اولین رمانی که تصمیم گرفتم منتشرش کنم مطمئنا کلی ایراد و غلط داره توش که البته گله ای هم نیست چون میدونم نقد دوستان عزیزم کارم رو بهتر و قوی تر میکنه...خب خب خب ! بریم سراغ رمان: امیدوارم منو همراهی کنید دوستان
  6. از رویا تا واقعیت | mgt1234

    نام کتاب : از رویا تا واقعیت نویسنده : mgt1234 کاربر انجمن نودوهشتیا موضوع : عاشقانه | درام خلاصه داستان : یه زندگی ساده، یه پسر آروم و یه رویای دست نیافتنی که شده همه ی دغدغه اش... امیر! تمام عمرش درگیر یه رویا، یا شایدم یه خلا عاشقانه بود، کی می دونست؟ شایدم یه واقعیت از آینده اش! همه چیز فقط یه خواب بود تا اینکه یه روز امیر تصمیم گرفت این رویا رو به حقیقت تبدیل کنه و...
  7. توهم بیداری | Ghazaaleh

    نام کتاب : توهم بیداری نام نویسنده : Ghazaaleh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : درام . اجتماعی خلاصه کتاب : نگار دختر 17 ساله ای که در مشکلات مالی خانواده اش دست و پا میزند و هیچ راه گریزی ندارد .. برای رهایی از این مشکلات تن به کاری میدهد که به شدت ازآن بیزار است .. تن فروشی به قیمت آسایش بیشتر خود و خانواده اش .. نگار قدم در راهی میگذارد که گریزی ندارد و هرچه برای بیرون آمدن از آن تلاش میکند، بیشتر و بیشتر در این منجلاب غرق میشود ما داستان دختری را میخوانیم که به قیمت زندگی شرافتش را از دست میدهد ، آن هم به خواست و اراده ای از روی اجبار .. آخر این داستان چه خواهد شد؟ نگار با این روح خسته و تنی فروخته شده چه خواهد کرد؟ چه سرانجامی برای او و امثال او وجود دارد؟ دنیا با او چگونه تا خواهد کرد؟ مقدمه : دختری تنھا در مصافی سخت عشق را از وسوسھ ھایش سوا می کرد صورتش زیبا پیکرش بی نقص رقص زیبایی برای دلبری می کرد جسم او بی رخت سینھ اش پر درد تن فروشی را برای نان خوری می کرد عقده ای از فقر کینھ از ھر مرد در سکوتش اشکھا پیغمبری می کرد روح او دلسرد بغض را با درد در گلوی او فرو می کرد شھر او غمگین مردمش بی دین چشم ھا ھر لحظھ رویش داوری می کرد دختر بد بخت با نگاھی سرد غصھ اش نان بود؟ شھر فکر دیگری می کرد؟ گفتار نویسنده : این رمان به یکی از معضلات اجتماعی موجود در جامعه میپردازد که ممکن است مناسب افراد زیر 18 سال نباشد
  8. گیلانا | Alef_ariafar

    نام کتاب : گیلانا نویسنده : الف_آریافر - Alef_ariafar کاربرانجمن نودهشتیا ژانر : درام ، عاشقانه ، طنز ، رازآلود ، خلاصه داستان : زندگی تک تک ما آدم ها به یک کلاف به هم گره خورده می ماند ... گره هایی که گاهی اوقات فقط زمان قادر به باز کردن آنها هاست ... گره هایی که خود ما هم هم گاهی پی به وجودشان نمی بریم ... این وسط باید اعتقاد داشت برخورد ما حتی با انسانهایی که در طول روز هم با آنها برخورد داریم ، یک تصادف نیست! زندگی ساخته شده از این برخورد هایی که گره های زندگی ما آدم ها را شکل می دهند .. برخوردی که سالها بعد ، زندگی یک نفر را دستخوش تغییرات زیادی خواهد کرد ... برخورد هایی که سالها بعد ، گره کوری رو به طرز غیرقابل باوری باز می کند! این گره ها را بعضی ها چیزی می نامند به نام "بازی دنیا" ... انگار که این کلاف ، بازیچه ای در دستان دنیا ست ... بخشی از داستان: کیارش : با عصبانیت روزنامه را روی میزم کوبیدم - ببین چی نوشته ... آیا این قدرتمندتر شدن روز به روز این گروه ، کم کاری نیروی پلیس را نشان می دهد؟ فکر کرده مقاله نوشته ... مردکِ ... آریا که سعی در آرام کردنم داشت گفت : -خوب ما که نمی تونیم به خبرنگار ها چیزی بگیم ... وقتی این ماموریت تو تموم بشه و همه شون دستگیر بشن ، انوقت می فهمن کی کم کاره... ستوان رضایی تقه ای به در زد و وارد شد . بعد از اینکه احترام نظامی گذاشت و فرمان آزاد داد از طرف من گفته شد ، گفت : - قربان یه خانمی بیرون هستن ... باهاتون کار دارن... میگن خیلی کارشون واجبه ... بهم گفت بهتون بگم فامیلشون زادمهره ناخودآگاه از روی صندلی بلند شدم و و با صدایی که از ته چاه در آمد آرام جواب دادم: -رضایی ، سریع برو بهش بگو می تونه بیاد تو... نگاه آریا روی من بود. منی که دست و پایم شروع به لرزیدن کرده بود. وارد اتاق شد ... دقیقا مثل قدیم ها ... چشمان عسلی رنگش را بالا آورد و به من خیره شد . آرام لب گشود : -سلام دقیقا مثل همان روزها ، وقتی سرش را پایین می برد ، طره ای از گیسوان مشکی رنگش لجبازانه بیرون آمد ، دست چپش را که برای درست کردن شالش بالا برد ، برق حلقه ی داخل انگشتش به من ، کیارش رستار ، واقعیتی تلخ را یادآوری کرد! واقعیتی که در واقع هیچ چیز مثل قدیم ها نیست.... -بفرمائید خانم زادمهر. با دست به صندلی اشاره کردم که بنشیند. گلویم می سوخت ... از گفتن غریبانه ترین نوع صدا کردن ... خانم زادمهر! گیلانا نشست و گفت : راستش من به همکارتون هم گفتم ... اگه مساله جدی نبود نمی اومدم پیش شما ... اما الان به کمک شما نیاز دارم نگاه دلتنگم را به او دوختم. می دانستم نباید به او فکر کنم ... اما مگر می شد؟؟ ... حضور او ... بعد از این همه وقت ... همه چیز را تغییر داده بود. در دل به خودم تشر زدم : کاریه که خودت کردی ... حالا هم بکش! -چه مشکلی پیش اومده؟ -راستش ... مقدمه : نیمه ﺟﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﻛﻒ ﻛﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﻱ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﻘﺼﺪﻱ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺍﻓﻖ ﺳﺤﺮﻱ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺗﺶ ﻛﻢ ﻧﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻴﻨﻪ ﻱ ﺳﺎﻛﺖ ﺻﺤﺮﺍﻱ ﺳﺤﺮﮔﺎﻫﻲ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺁﻳﻨﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻮﺕ ﭘﻲ ﺳﻮﺳﻮﻱ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻲ ﺛﻤﺮ ﻣﻲ‌ﻛﺎﻭﺩ ﻭﺣﺸﺘﻲ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ، ﺩﺭ ﺳﺮﺍﭘﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﻟﺬﺗﻲ ﭘﺮ ﺁﺷﻮﺏ، ﭘﺎﻱ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺳﺠﻮﺩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻴﻢ ﭼﺸﻢ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻴﺪﻥ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺻﻠﺢ ﻋﺸﻖ ﻋﺼﻴﺎﻧﮕﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﻛﺎﺵ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ، ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺸﻮﺩ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺸﻮﺩ...! افشین یدالهی
  9. دل من آسمان شب | pardis.ahmadi

    نام رمان: دل من آسمان شب نويسنده: pardis.ahmadi کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه_درام_پليسي خلاصه: گاهي ممكنه انسان پا توي راهي بزاره كه خودشم ميدونه اشتباهه...گاهي ممكنه آدم خودش بدونه تا گلو توي سياهي فرو رفته اما راه چاره اي نداشته باشه...اما اگه يه آدم...نه...نه! شايدم يه فرشته..! اگه يه فرشته دستشو بگيره چي؟ قراره توي زندگي رهاي داستان من چه اتفاقي بيوفته..؟ شايد نجات پيدا كرده باشه...اما...هر گناهي تاواني داره..! "فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا " "همانا پس از هر سختي گشايشي است" ..... آري...اينجا زمين است...سرزمين من...سرزمين تو..! به نام "عشق" جسمت را لگد مال بـوسه هاي هوس آلودشان مي كنند... به نام "ناپاكي" فراموشت مي كنند... به نام "نجابت" سكوت مي كني... و به نام "صبر" از درون ويران خواهي شد..! #پرديس_احمدي
  10. مغز مریض | saharjahangiri

    نام کتاب : مغز مریض نویسنده : saharjahangiri کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : درام خلاصه داستان : "مغز مریض" داستان سحرک، نوجوانی شانزده ساله است که در پی مشکلات مختلف زندگی اش ، به نسخه ی بعد از دوازه شب خود و مغزش روی می آورد و هفتاد و شش شب پر از درد های مختلف را برای خود، در تنهایی نقد می کند و بعد از این هفتاد و شش شب، متوجه ی مغز مریضش می شود و تصمیم می گیرد برای خود و زندگی اش کاری انجام دهد تا اوضاع را کاملا برعکس کند... مقدمه: گاهی آخر شب ها، تو هستی و تو و یک مغز مریض... هیچ کدام تقصیر ندارید اما هر کدام به نوعی، زندگی را سخت و سخت تر می کنید. نه تقصیر شب است و نه تقصیر تراوشات یک مغز مریض و نه حتی تقصیر دوم شخص مفرد. همه ی ما از این شب ها در زندگیمان داشتیم که چیزی از وجودمان نمی ماند و این درد ها هستند که فرصت را غنیمت می شمارند و به سراغت می آیند. اما جالب است کسانی هستند که راه فرار خود را به راحتی پیدا می کنند و تا آخر عمر با فکر به این که به خوب بودن حقیقی دست پیدا کرده اند، به زندگی دردناک خود ادامه می دهند و کسانی هم هستند که همان لحظه تصمیمی مهم می گیرند که زندگی چند نفر دیگر را نیز تحت شعاع قرار می دهد. این شب ها نامرد ترینند... نه شخصی هست که نجاتت دهد و نه شی ای هست که آرامت کند و آن زمان است که متوجه می شوی برای همیشه در دام تله ای از جنس خود افتاده ای و بر عکس همیشه، هیچ راه فراری نیست. تراوشات یک مغز مریض... گاهی دلت صاف است اما آُسمان صاف نیست و گاهی بر عکس... آخر همیشه باید یک نقص کوچک باشد که تو را به نسخه ی بعد از دوازده شب خود تبدیل کند. صادقانه می گویم دوست دارم این نسخه از آدم ها را، خودشان هستند. در واقع بیشتر از خودشان، انسان هستند و انسانیت می کنند در آن چند ساعت تنهایی خویش. انسانیت... گاهی فکر هایت برای جسمت و روحت سنگینی می کنند و دلت را مجبور به مردن می کنند. مرگ تدریجی... دلت می خواهد زودتر نباشی... دلت می خواهد زود تر از روی هستی پاک شوی و بروی...حداقل برای چند روز و حداقل برای چند ساعت. همه ی ما فکر هایمان زیادیست برای بودنمان. مرگ تدریجی... زندگی دردناک است. حتی بیشتر از مرگ ... و دردناک ترین قسمت از این همه درد، آن جاست که گم می شوی در دنیای که حتی وجود خارجی هم ندارد... گم می شوی در دنیایی که خودت ساخته ای و اسمش رویش است دیگر، این دنیا فقط مال تو و خودت است و هیچ کس قدرت نجاتت را ندارد.سعی می کنی فریاد بزنی، سعی می کنی این چند کلمه را بیرون بریزی اما قدرت کلمات خیلی بیشتر است...حتی اگر تمام سعیت را کنی و چند کلمه ای بگویی یک مشکل در این میان است که هر چقدر هم بگویی، آن ها هیچ وقت نمی فهمند... فریاد زیر آب... هیچ کلمه ای قادر به توضیح دادن حال من نیست. باری دیگر قاتل احساستم شدم و این بار قاتل کلماتم نیز می شوم تا ببینم آیا کسی هست که از جنس من باشد و قدرت درک دردم را داشته باشد. می خواهم بدانم چندیدن مرگ کافیست برای انسان ها تا متوجه شوند که درد آور ترین بخش این خلقت و هستی هستند... چندین مرگ کافیست تا مردمان سرزمینم متوجه بشوند که مرگ، فقط از کار افتادن قلب نیست... چندین مرگ کافیست؟ چند کلمه در کنار هم داستان من را می سازند... تراوشات یک مغز مریض، انسانیت، مرگ تدریجی و فریاد زیر آب... آخر شب ها، قدرت زمین زدن هر کسی را دارند چون حبسی هستند چند ساعته برای تراوشات یک مغز مریض. حبسی که یادت می دهد انسانیت مانند فریاد زیر آب است در این مواقع... به جایی نمی رسی با فریاد زدنت اما سریع و سریع تر اکسیژنت را تمام می کنی... حبسی که باعث مرگ تدریجی احساست، روحت، مغزت، قلبت و در آخر جسمت می شوندو چه دردیست بالا تر از مرگ تدریجی؟ نه قادر به تمام کردنش هستی و نه قادر به تمام کردنش.باید مانند من باشی تا بتوانی معنی این جمله را بفهمی... من دیگر به زبان نمی آورم هیچ چیز را اما چشمانم فریاد خواهند زد این درد نفس گیر و این سکوت تلخ را و تو فقط باید از جنس من باشی تا بفهمی معنی این نگاه را...
  11. چکــــــاوک | zahra2000

    نام کتاب: چکاوک نویسنده: zahra2000 موضوع: نویسنده عزیز وارد شود خلاصــــــــــــــه: دختر قصه مهندس آی تیه که مخ کامپیوتره! طی یع اتفاقاتی توسط یه باند بزرگ دزدیده میشه! اون باند از نیکان کاریو میخان اولش زیر بار نمیره ولی مجبور میشه انجامش بده... قراره بعد انجام اون کار کشته بشه ولی.... اولین تجربه منه ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من رمانای زیادی خوندم و نقدای زیادی انجام دادم !رمانی محشر زیادی خوندم که از هر کدوم یه تجربه بدست اوردم!من سعی میکنم تو رمانم از کلیشه های که خواننده ها خوششون نمیاد استفاده نکنم البته خودمم از کلیشه ای و تکراری بودن متنفرم!سعی میکنم رمانم اصن قابل پیش بینی نباشه!شتید اولش اگه خلاصه رو بخونید فک میکنین تهش نیکان عاشق رییس باند میشه و... ولی اصن اینجوری نیس! به نظر خودم که داستانم قوییه ولی برای قلمم کمی نگرانم!امیدوارم که بتونم به خوبی از پسش بر بیام!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داستان اصلیم مشخصه ولی تو جزئیات کمی نگرانم امید وارم شما دوستان بهم کمک کنید! بسم الله الرحمن الرحیم چکــــــــاوک آروم آروم به سمت عقب قدم بر می داشت و با بهت و چشمای که بیشتر از این نمیتونست گرد بشه زل زده بود به جلو به مردی که دستش رو سرش که به طرز فجیهی خون میومد بود باورش نمیش که گلدونو تو سره مرد خورد کرده باشه چشماشو از مرد گرف و با ترس به دستاش که تماما خونی بود نگاه کرد! نمی تونست تمرکز کنه نمی دونست چیکار کنه!! الان باید فرار میکرد ولی ذهنش خالیه خالی بود!!! وقتی دوباره نگاش به جسم نیمه جونه مرد افتاد تازه فهمید چیشده باید فرار میکرد !!سریع به سمت در خروجی دوید به محض اینکه به در رسید دستشو به دستگره گرفتو پایین کشید اما در باز نشد ترس تو جونش رخنه کرد تند تند دستگیره رو بالاوپایین میکرد اما در انگار لج کرده بود و باز نمیــــشد.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای بار صدم گوشیمو نگا کردم بازم کسی بم زنگ نزده بود! سرمو محکم کوبیدم به تحت البته تشک هنوز اونقد دیونه نشدم که سرمو بکوبم به جای سفت! سرمو دوباره اوردم بالا که برای بار دوم بکوبم به تشک که گوشی زنگ خورد عینهو چی زل زدم به صفحه اش که با دیدن اسم miss خنگول بادم خابید گوشیو با اکراه برداشتم و تماسو کانکت(وصل)کردم -زود بیا دم در -...... -‌هوووو کری نمیشنووویییییی -....... -نیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان هووووو -درد -چیزی گفتی؟ -گفتم درررررررد فهمیدی! -‌درد بخوره تو کلت دختره منگل چارساعته دادوبیداد میکنم جوابمو نمیدی برداشتی میگی درد! باصدای اورمی گفتم -سارا جونم یه کاری کن انگار اونم با لحن من آروم شده بود گفت -هووم بنال(اورم شده دیگه خخ) داد زدم:گوشیـــــــــو قطع کن تا نکشتمـــــــــــــت!منتظر تماست یکیـــــــــم! -خیلی خب بابا از اول میگفتی !پس نمیای؟ -کجا؟ -زنگ زدم بگم با بچه ها داریم میریم پارک الانم پایین خونتون منتظرتیم !که پاچمو عینهو هاپوا گرفتی خخخ -‌کوفت مرض نخیر نمیام کفتتون خدافظ -خداف... گوشیو قطع کردم! دوباره عین بدبختا به گوشی نگا کردم! انتظار چقده سخته!!!!!! سیستم امنیتی شرکت نگین گستر که یکی از شرکتای بزرگ داروسازی بود قرار بود طراحیش با من باشه!البته سیستم رایانه ایشون! ظاهرا چن با هک شده بودن والان یه سیستم غیر قابل نفوذ میخاستن و یع برنامه نویس عالی و کار بلد! رییس شرکت دوست صمیمی استاد مهراب یکی از اساتید دانشگاه ماست که استاد منو واسه این کار بشون پیشنهاد داده! چند روز پیش رفته بودم شرکتشون و مصاحبه کوتاه با رییس شرکتشون داشتم !نمیدونم چرا روی سیستممشون اینقد حساس بودن !به هر حال من ربطی نداشت ولی طراحی سیستم امنیتی یه شرکت معتبر برای من که یه مهندس آی تی بودم خیلی خوب میشد! قرار بود بهم خبر بدن تا برنامه نویسی سیستمشونو به من میدن یا ن!؟‌ من تو این چن روز منتظر بودم! اوووف با بی حوصلگی گوشیمو برداشتمو از اتاقم اومدم بیرون یه نگا به حال کوچیک طبقه بالا نگا کردم که هیچکی نبود!خونه بدجوری ساکت هر چند عادت داشتم ولی حس خوبی بهم نمیداد از پله ها اومدم پایین و به طرف آشپز خونه رفتم ! یخچالو باز کردم و بطری مخصوصم که فقط من ازش استفاده میکردمو در اوردم که... که سردی یه چیزی سرد و فلزی رو روی گردنم حس کردم که د جا خشکم زد! نفسم بند اومده بود دست فرد ناشناس اروم دورم حلقه شد و صداشو از نزدیکی گوشم شنیدم! -تکون بخوری کشتمت! قلبـــــــــم یه لحضه وایستاد!امــــــا صب کن ببیـــنم این صدا چقد آشنا بود !عوضـــــــــــــــــی! جیغ زدم :میکشمت نیمــــــــــــــــــا! اونم سریع دستشو از دورم باز گرد و با سریع ترین شکل ممکن از آشپز خونه پرید بیرون! بطری رو داخل یخچال بر گردوندمو.... و با سرعت جت دنبال نیما دویدم!<br> لامصب آدم نبود که سرعت جتو داشت! بعد تقریبا۱۵مین دنبالش کردن خسته از اینکه به نتیجه ای نرسیدم خودمو رو کاناپه پرت کردم! نیما در حالی که نفس نفس میزد با دور ترین فاصله از من روی یه کاناپه دو نفره نشست! نیما:خخخخ تو که میدونی دست به من نمیرسه چرا این همه خستمون کردی! خانوم گاوه نیما همیشه به خاطر چشمای درشتم که به قول خودش شباهت بسیاری با گاو داره خانوم گاوه صدام میزد! بش چش غره خفنی رفتم و جوابشو با در اوردن زبونم دادم! در حالی که داشتم ادااتوار در می اوردم صدای گوشیم باعث هنگ کردنم شد! با سرعت جت خودمو به آشپز خونه رسوندم و گوشیمو از روی اپن برداشتم! شماره شرکت نگین گستر افتاده بود یه نفس عمیق کشیدم و تماسو کانکت کردم! -الو -سلام از شرکت نگین گستر تماس میگیرم! خانوم نیکان پارسا!؟ -سلام خودمم! -اقای نیازی فرمودن که برای فردا اگه وقت دارین تشریف بیارین شرکت! -اوم فردا!؟چه ساعتی؟ -ساعت ۴بعدازظهر البته اگه وقت دارید!؟ -بعله بعله وقت دارم پس من فردا میام! -خدافظ -خدافظ گوشیو قطع کردم و پشت بندش یع نفس عمیـــق کشیـــــدم....
  12. بالاتر از سیاهی

    تازه مخام شروع کنم میشه یع نویسنده چیره دست بم کمک کنه!
  13. از شیطان بخواه | Shabgard 8

    سلام دوستان ... امیدوارم این رمان حسابی سر گرمتون کنه و خوشتون بیاد ... نام کتاب : از شیطان بخواه نویسنده : Shabgard 8 ژانر : درام ، تخیلی ، ترسناک ، هیجان انگیز ، کمدی خلاصه رمان : رمان در باره زندگی پسری 20 ساله بنام شروین هستش که علاقه زیادی به ماورا طبیعه داره و در این زمینه کلی کتابهای سنگین عرفانی خونده .. و همین علاقش پای اون رو به این دنیای عجیب باز میکنه ... مقدمه از شیطان بخواه : شاید شده شما آرزو یا آرزوهایی دارید که میدانید تحققشان محال است ولی از صمیم قلب خواستار تحقق یافتن آن هایید ، شاید بهتر باشد شما با کسی به نام شروین آشنا شوید تا به شما ثابت کند ، آرزوی محالی در این دنیا وجود ندارد ... اگر
  14. ناراست گویان | rhinestone

    نام کتاب : ناراست گویان نویسنده : rhinestone کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : درام-عاشقانه گفتار نویسنده : ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند ان خدایی که تو یارش کردی بخدا مثل تو تنهاست بخند خلاصه رمان: گلدیس دختر 26 ساله معماری ست که هفت سال پیش پدر و یک سال و پنج ماه پیش مادرش رااز دست داده و از سه ماه پیش در یک شرکت بزرگ مشغول به کار شده است و از اتفاقاتی که در گذشته رخ داده است و به او مربوط میشود بی خبر است.به مرور زمان متوجه برخی مسائل می شود که زندگی او را عوض خواهد کرد...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×