رفتن به مطلب
Added by Amir

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'طنز'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • اخبار و اطلاعیه ها
    • آموزش کار با انجمن
  • کتاب
    • تایپ رمان
    • تالار ویرایش
    • کتاب های زبان اصلی
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • داستانک
  • کتاب صوتی
    • ضبط کتاب
    • دنیای کتاب های صوتی
    • دانلود کتاب های صوتی
    • پاتوق گویندگان
  • درسی و دانشجویی
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه ، پایان نامه
    • علم و دانش
    • طرح سوالات و مشکلات درسی
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش های متفرقه
    • آموزش های کامپیوتری
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی فیلم
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود کارتون و انیمیشن
    • دانلود سریال و مستند مجاز
  • نرم افزار و سخت افزار
    • معرفی و دانلود نرم افزار
    • درخواست نرم افزار و کرک
    • سخت افزار
  • مذهبی
    • حدیث
    • مشاوره مذهبی
    • تفسير و علوم قرآن
    • فقه و احکام شرعی
    • دانلود مداحی و مدیحه
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • متفرقه
  • موبایل
    • برنامه های کاربردی موبایل
    • بازی های موبایل
    • اپراتورها
    • مالتی مدیا
  • اخبار
    • اخبار و مطالب مفید روز
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • بازارچه
    • بازارچه کتاب
  • نودهشتیا
    • خانواده نودهشتیا
  • جزیره گمشده
    • سطل زباله

21 نتیجه پیدا شد

  1. داستان کوتاه | اجتماعی و درام

    تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ­ام! نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ­ام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید!!!
  2. داستان کوتاه | حماسی

    ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی! مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت همیشه به غلام خود می‌گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن، آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود. هر چه غلام او را از این کار بر حذر می‌داشت مرد توجه نمی‌کرد تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد، ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود و مسافران از خطر غرق شدن رهایی یابند. آن مرد از ترس جان، خیک‌ها را یکی یکی به دریا می‌انداخت، در این حال غلام گفت: «ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی!»
  3. داستان کوتاه | طنز

    اقتصاد مظفری! در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده روزی قصابی های تهران سر از خود گوشت را یک ریال گران کردند. مردم چون چنین دیدند عصبانی شدند و به خیابانها ریخته و بر علیه قصاب ها شعاردادند! این خبر به گوش مظفرالدین شاه رسید و اعضاء دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند! سلطان صاحبقران فکری کرد و گفت: بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال! مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته این بار به خیابانها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند.. هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند! این دفعه مظفرالدین شاه گفت: حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزانتر کنید! یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال! و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزانتر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند! به راستی تاریخ تکرار مکررات است!
  4. داستان کوتاه | طنز

    در راه خدا کمکم کن... فقیری عادت داشت کنار در موزه ای گدایی میکرد. روزی یک توریست خارجی از کنار او میگذشت. فقیرگفت : در راه خدا کمکم کن... توریست گفت : what فقیر تکرار کرد : در راه خدا کمکم کن... توریست گفت : what چون چند بار این گفتگو رد و بدل شد، فقیر حوصله اش سر رفت و بعد از اینکه توریست ازش عکسی به یادگار گرفت قدم زنان دور شد... این توریست بسیار پولدار بود. وقتی به کشورش بازگشت با دوست ایرانی زبانی تماس گرفت و ازش ترجمه در راه خدا کمکی کن را خواست...... دوستش گفت که این بیچاره ازت کمک خواسته تا بتونه چیزی بخوره... دل توریست به درد اومد و برای مرد فقیر با کمک سازمان خیریه ایی 1 میلیون دلار به همراه عکس مرد فقیر و آدرسی که باهاش برخورد کرده بود فرستاد تا پول به دستش برسد... خلاصه پول به دست سازمان مربوطه رسید. مسئول سازمان گفت یک میلیون برای یه گدا زیاده ! 200 هزارتا براش کافیه و خوبه... 200 هزارتا رو داد به دست استاندار که به دست گدا برسونه و الباقی رو برای خودش برداشت... استاندار گفت 200 هزارتا برای گدا زیاده!2 هزارتا خوبه براش... 2 هزارتا برای شهردار فرستاد و الباقی رو برداشت... شهردار گفت 2 هزارتا زیاده .....! 200 دلار کافیشه... 200 دلار فرستاد کلانتری که به دست گدا برسونن... رییس کلانتریم گفت 200 دلار .... ! 20 تا واسه گدا که یه غذایی بخوره بقیش هم برای من... سرباز رو صدا کرد که برو به گدای موزه این 20 دلار رو بده... سرباز به گدا که رسید گفت یادته اون توریست خارجیه که ازش کمک میخواستی و باهات عکس گرفت؟ مرد فقیر گفت که آره خیلی هم خوب یادمه... سرباز گفت : سلام میرسونه و گفت خدا کریمه، غصه نخور!
  5. داستان کوتاه | طنز

    دیگه از این بهتر مگر چیزی هست؟! حاکمی رسم بنهاد هر که در ولایت او دزدی کند آن شخص را سوار بر الاغ به مدت یک هفته در شهر بگردانند. این گذشت تا که شخصی از دیگری حلوا بدزدید و بخورد. به جرم دزدی به محکمه اش بردند و چون محکوم شد طبق حکمِ حاکم سوار بر الاغی او را در شهر بچرخانیدند و مردم در کوچه و بازار با دیدن آن حالت بسیار هیاهو بکردند. جمع کثیری هم با دیدن وضع میخندیدن و کودکان بدنبال او شادان به رقص و پایکوبی مشغول بودند. هنگام چرخاندن نگهبان از دزد پرسید: بسیار سخت میگذرد؟! دزد گفت : نه ! حلوا را که خوردم، الاغ را هم که سوارم، مردم هم که شادی میکنند و شادند، دیگه از این بهتر مگر چیزی هست؟!
  6. داستان کوتاه | طنز

    شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.
  7. داستان کوتاه | طنز

    يک جفت جوراب زنانه هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون بهصرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به اومی‌گویند عاصم جورابی!سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبختمی شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی! پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد: وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟ تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد:آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان! رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهمگفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید! چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت:آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه ! اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم! نویسنده: عزیز نسین
  8. داستان کوتاه | طنز

    طنز بچه های امروزی معلم یه کرم گذاشت رو میز و یه قطره از مشروبات الکلی ریخت روش. . .کرم نابود شد ! بعد گفت : دیدید چی به سر کرم اومد ؟ چه نتیجه ای میگیریم ؟؟ همه با هم گفتن : باید مشروبات الکلی بخوریم تا کرم های بدنمون از بین برن !! معلم دید اینا زبون آدم نمیفهمن ، یه ظرف پر مشروب گذاشت جلوی یه الاغ و به بچه ها گفت : ببینید حتی الاغ هم از این نمیخوره ! چه نتیجه ای میگیریم ؟؟؟ همه با هم گفتن : نتیجه میگیریم هرکی نخوره خره!! دانش آموز نیستند که هیولان
  9. داستان کوتاه | طنز

    درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم . تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد . از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید . مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡
  10. لینک نقد نام رمان :وقتی دلم عاشقته نویسنده :ریحانه موسی خانی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر :طنز و عاشقانه خلاصه : یک دختر، دختری از جنس شادی دختری که میخندد و می خنداند.... یک پسر پسری ازجنس غرور و احساس...... دخترکی که آرزویش تنها این است بتواند دکتر شود پسری که میکوشد این دخترک را در ره درستی قدم بردار در این میان عشقی در کار است عشقی پر تلاطم عشقی که انها را تا ته دره میکشاند
  11. نام رمان : عشق در بازیِ ترس نویسنده : TWILIGHT کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : طنز, ترسناک خلاصه رمان : یه دختر شیطون به اسم رایاس که سه تا دوست باحال داره که از خانواده های مختلفن.تو زندگیش اتفاقایی رو دیده که هیچ کی تصورشم نمیتونه بکنه.این دختر یه داداش داره که برای تابستون اینا به همراه دو تا پسر دیگه میرن پاریس و وارد یه خونه ای میشن که سرنوشتشونو عوض میکنه.اما تو بین این اتفاقا کلکل های بین پسرا و دخترا شروع میشه و و یه پسر دیگه که یه ربطی به رایا به جمعشون اضافه میشه و شیطنتاشونم زیاد تر میشه.....همشون خوشحالن غافل از اتفاقایی که قراره براشون بیفته..... گفتار نویسنده : سلام میکنم اول خدمت شما خواننده عزیز.منتظر نظر هاتون هستم و مطمئن باشید تمام نظراتونو با جون و دل میخونم و بهشون عمل میکنم. فقط یکم به من رحم کنید و اگه چیزی بود به خاطر اینه که اولین رمانمه
  12. وحید میرزایی در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت:با توجه به افزایش قیمت دلار و نوسانات بازار ارز بر آن شدیم نامه‌ای به وزیر اقتصاد در این مورد بنویسیم.جناب آقای دکتر طیب‌نیا وزیر محترم اقتصادباسلاممدتی است افزایش قیمت دلار موجبات نگرانی ما مردم همیشه در صحنه ایران را فراهم کرده است. البته این نوسان قیمت ارز برای ما چیز جدیدی نیست.کشیدن بالا و پایین قیمت دلار برای ما خاطره‌اي شده است که همه ساله در شب‌نشینی‌ها و مهمانی‌ها راجع به آن با جوانان صحبت می‌کنیم و در حالی که خیار پوست می‌گیریم و تخمه می‌شکنیم، به تحلیل بازار می‌پردازیم.اما خب، به هر حال رکورد زدن قیمت دلار و وضعیت نابسامان ارز و به تبع آن اقتصاد کشور، ما مردم مسئول در قبال کشور را شدیدا نگران کرده است چرا که یک مقداری دلار دولتی داریم، مانده‌ایم چه کنیم، بفروشیم یا نه؟از طرفی در اخبار می‌شنویم در کشورهای رو به اضمحلال غربی، وقتی شرایط اقتصادی کمی نامطلوب می‌شود مردم با ایجاد کمپین‌های متعدد، اعتراض خود را به وضعیت موجود اعلام می‌دارند که خوشبختانه درک بالای مردم ما هرگز اجازه چنین حرکاتی نمی‌دهد و با اعتماد به مسئولان کشور به خرید و فروش دلار در میدان فردوسی و امتداد منوچهری می‌پردازند.جناب وزیر؛ سال‌هاست مسئولان در توضیح افزایش و نوسان قیمت ارز، از حباب ایجاد شده سخن می‌گویند. این حباب دقیقا چیست که اقتصاد کشور را رها نمی‌کند؟ آخر حباب یک بار، دو بار، سه بار!یک سیخی میخی چیزی بالاخره نیست در کشور که نوکش را بزنید به این حباب ها، بترکد؟ گفتیم نوک، یاد دولت قبل و تورم آن دوران افتادیم. البته دیگر اسم آن را نمی‌شد تورم گذاشت، قشنگ باد کرده بود.با این حال دولت قبل با مهربانی ذاتی که داشت هرگز نمی‌توانست نوسانات زیاد نرخ ارز و فشار به دلالان عزیز ارز را تحمل کند بنابراین سر کیسه را شل می‌کرد و تا می‌توانست دلار دولتی را می‌ریخت توی بازار.اما متاسفانه قدر آن عزیزان دانسته نشد. علی‌ ای‌ حال ما مردم تا یک جایی می‌توانیم این وضعیت را تحمل کنیم.لذا از همین جا هشدار می‌دهیم اگر ظرف چند روز آینده وضعیت بازار ارز به حالت عادی باز‌نگردد با برخورد قهری مردم مواجه می‌شوید به طوری که در کانال جوک فارسی با هشتک «#دلارم_کجایی؟ #دقیقا_کجایی؟» واکنش شدیدی به نحوه عملکرد شما در قبال بازار نشان خواهیم داد.با تشکرتعدادی از مردم به وضعیت کشور اهمیت دهنده
  13. رفع مشكلات از ته

    پوریا عالمی در روزنامه شرق نوشت: پریروز گزارشی در روزنامه شهروند منتشر شد که ده‌ها خیابان‌خواب تبدیل به گورخواب شده‌اند و شب‌ها در گورهای خالی اطراف شهریار می‌خوابند تا از سرما در امان باشند. دیروز فغان از خلق برآمد که زیر گوش پایتخت چنین فاجعه‌ای وجود دارد و حتی اصغر فرهادی هم به مسئولان کشور نامه نوشت. خلاصه بعد از خبر پریروز و واکنش دیروز، امروز نگذاشتند جوهر نامه اصغر فرهادی به مسئولان خشک شود که مسئولان مسئولیت امر را پذیرفتند و رفتند گورخواب‌ها را با زبان ناخوش از گورستان بیرون کردند و عملا گورخواب‌‌ها را گوربه‌گور کردند. ما امروز حرف خاصی نداریم جز اینکه از همه مسئولان تشکر کنیم که مشکلات را ریشه‌ای حل می‌کنند؛ یعنی از ریشه خشک می‌کنند. والا ما فکر می‌کردیم این کارها مال دوران احمدی‌‌نژاد بود که قیمت دلار رفت بالا، برای کنترل دلار که کنترل نمی‌شد، سایت‌هایی را که قیمت ارز می‌نوشتند فیلتر کردند و نهایتا هم که دیدند دلار پایین نمی‌کشد، جمشید بسم‌ا... را پایین کشیدند. جمشید بسم‌ا... کی بود؟ هیچی. یک دلال ارز سر چهارراه استانبول. مثل آن بابایی که پاش درد می‌کرد، رفت دکتر، پاش را قطع کردند. خلاصه با این اوصاف فردا ما می‌ترسیم بگوییم چرا نسبت پسر به دختر در جامعه یک به مثلا پنج یا شش است؟ و چاره چیست؟ یکهو نسبت‌ها معکوس شود. خیلی سعی کردیم سربسته بگوییم. شما هم حالا نگویید عالمی یک همچین مثالی زد. با تشکر از مسئولان مربوطه وصیت سوفیا... عشق من... اصلا معلوم نیست فردا من چی باشم و کجا باشم که عاشقت باشم. مراقب خودت باش. عاشق گوربه‌گوری تو؛ میدون دوم
  14. خانم زبون دراز | homayonfateme

    نام کتاب: خانم زبون دراز نویسنده :homayonfateme کاربر انجمن نود و هشتیا موضوع : عاشقانه _طنز خلاصه کتاب: داستان درباره دختری به اسم دریا هست که توی رشته پرستاری درس میخونه عاشق رشتش هست یه زبون داره از نوع دراز شیش متره ها اسم دوستشم معصومه است که واسش مثل خواهره یه روز توی پارکینگ دانشگاه با پسری به اسم آراد اشنا میشه از همون روز جدال این دو تا شروع میشه و ... پایان خوش
  15. تو بگو چیکار کنیم؟

    پوریا عالمی در روزنامه شرق نوشت: اگر بروی توی روزنامه بنویسی، می‌گویند: سانسور را پذیرفتی. اگر توی اینترنت چیزی بنویسی، می‌گویند: پشت کامپیوترنشستن که نشد فعالیت. اگر شعار بدهی، می‌گویند: اینها همه‌اش شوآف است و می‌خواهی دیده شوی. اگر پا شوی بروی جلو مجلس و سکوت کنی، می‌گویند: داری به جامعه هزینه تحمیل می‌کنی. اگر بنشینی خانه و کاری نکنی، می‌گویند: ترسو هستی و مسئولیت اجتماعی نداری. اگر با آن‌وری‌ها مصاحبه کنی، می‌گویند: تن دادی. اگر با این‌وری‌ها مصاحبه کنی، می‌گویند: وا دادی. اگر جریان حاکم را نقد کنی، می‌گویند: از جریان رقیب پول گرفتی. اگر جریان رقیب را نقد کنی، می‌گویند: از جریان حاکم پول گرفتی. اگر درس بخوانی، می‌گویند: آخرش که چی؟ اگر کتاب بنویسی، می‌گویند: خب که چی؟ اگر عاشقانه بنویسی، می‌گویند: اسکل هستی و از واقعیات جامعه دوری. اگر واقع‌گرایانه بنویسی، می‌گویند: قالتاق هستی و چشمت به جوایز خارجی است. اگر کافه راه بیندازی، می‌گویند: شاسکول هستی و کاری به توده و طبقه کارگری و کودکان کار نداری. اگر بروی از کودکان کار فیلم بگیری، می‌گویند: شامورته‌بازی درمی‌آوری و داری فیلم بازی می‌کنی. اگر هر کاری کنی، می‌گویند: حتما از خودشان است که نمی‌گیرندش. اگر بگیرندت، می‌گویند: زندان هم شده شوخی، همه را می‌گیرند. اگر زودتر آزاد بشوی، می‌گویند: حتما خودت را فروختی. اگر تا آخرش صبر کنی، می‌گویند: خودقهرمان‌پنداری داری. اگر زندگی کنی، می‌‌گویند: چرا نمی‌میری ما راحت شویم؟ اگر بمیری، می‌گویند: تقصیر خودش بود که مرد. راحت شد.
  16. مسابقه

    روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجه ی دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می‌رود. دانشمند برمی‌خیزد، ازملانصرالدین تشکر می‌کند و به شهر خود بازمی‌گردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایره‌ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می‌شد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم. مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره‌ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می‌خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می‌خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می‌خورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنیمن نان و پیاز می‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاکبر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود.
  17. کی اینوراه داده

    یه روزمعلممون مث پیامبرکه دسته امام علی روتوغدیرخم گرفت بالادستمنوگرفت بالاوگرفت کی اینوراه داده توکلاس؟؟؟؟
  18. دوراهی به رسم سختی | sheida56022

    نام کتاب:دوراهی به رسم سختی نویسنده:sheida56022 کاربرانجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،طنز خلاصه داستان:دختری به نام تینا که خیلی دختر شیطونی هست و بعدا می فهمد که صمیمی ترین دوستش الینا خواهرشه و به خاطر یه سری دشمنی دزدیده شده و تینا توی دانشگاهش عاشق پسری به نام سام میشود البته اولش جنگ و دعوا داشتند ولی بعد عاشق هم میشوند و تینا میفهمه که خواهر جدیدش که اخیرا پیدایش کرده،دقیقا عاشق سام است و....
  19. مطالب طنز و جالب!

    اينجا ميتونيد مطالب طنز و جالب بزاريد!ميتونيد نظر بديد.اميد وارم از مطالب هم خوشتون بياد!
  20. هرکسی تونست به این سوالات پاسخ بده نابخه هست 1...کدام دانشجو خسته و خواب آلود به نظر می‌رسد؟ 2...کدامشان دوقلو می‌باشند؟ 3...چند تا زن در عکس دیده می‌شود؟ 4...چند نفرشان خوشحال هستند؟ 5...چند نفرشان ناراحت می‌باشند؟ 6...کدام یک از بقیه جوان تر است؟ 7. کدام یک از بقیه پیر تر است؟
  21. پایان شب سیه | metaldead

    نام رمان : پایان شب سیه نویسنده : metaldead ( نگار عالیپور ) موضوع : ؟؟؟؟؟ خلاصه رمان : این داستان روایت گر یک زندگیست؛ زندگی ای که ممکن است در اطراف شما هم وجود داشته باشد. آیا هست دختری که این چنین سختی را متحمل شود و در آخر ... دختر این داستان کم سختی نمی کشد! آیا در آخر حقش یک زندگی رویایی و ایده آل نیست؟ گفتار نویسنده : هیچ یک از شخصیت ها وجود خارجی ندارن اگر از آهنگی در متن داستان استفاده شده، یعنی خواننده اون آهنگ به جای نویسنده صحبت کرده! پس لطفا آهنگ رو هم بخونید چون متنی از داستانه یه خواهشی که ازتون دارم اینه که اگه قسمتی از رمان رو می خونید لطفا تا آخر رمان همراهیم کنید نیاز بسیار شدیدی به نقد های سازندتون دارم لطفا نظرتون رو درباره هر قسمتی که می خونید بگید مقدمه : رفتن داریم تا رفتن گـــاهـــی کسی با دلش می رود ... گاهی هم پایش. یک رفتن هم داریم فقط ... اسمش رفتن است! اما نه کسی جایی می رود نه دلی از دلی کنده می شود. و این خود عذاب است!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×