رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'پلیسی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید
    • اخبار و اطلاعیه ها
    • آموزش کار با انجمن
    • خانواده نودهشتیا
  • کتاب
    • ارسال کتاب
    • تایپ رمان
    • تالار ویرایش
    • کتاب های زبان اصلی
    • معرفی و نقد کتاب کاربران
    • رمان های کامل شده
    • دنیای کتاب
    • دانلود کتاب
    • پاتوق نویسندگان
    • داستانک
  • کتاب صوتی
    • دانلود کتاب های صوتی
    • ضبط کتاب
    • پاتوق گویندگان
    • دنیای کتاب های صوتی
  • گرافیک
    • طراحی جلد
  • درسی و دانشجویی
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه ، پایان نامه
    • علم و دانش
    • طرح سوالات و مشکلات درسی
  • آموزش
    • آموزش آشپزی
    • آموزش های متفرقه
    • آموزش های کامپیوتری
    • درخواست آموزش و راهنمایی
  • فرهنگ و هنر
    • موسیقی
    • بیوگرافی
    • تاریخ ، ایران و جهان شناسی
    • شعر و ادبیات
  • سینما و تئاتر
    • تئاتر و نمایش
    • اخبار و معرفی فیلم
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و انیمیشن مجاز
  • مذهبی
    • حدیث
    • مشاوره مذهبی
    • تفسير و علوم قرآن
    • فقه و احکام شرعی
    • دانلود مداحی و مدیحه
  • عکس
    • گالری عکس شخصیت های ایرانی
    • متفرقه
  • عمومی
    • ورزش
    • سرگرمی
    • بحث و گفتگو
  • نودهشتیا
  • جزیره گمشده
    • سطل زباله

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


AIM


MSN


Website URL


ICQ


yahoo


Jabber


Skype


علایق

11 نتیجه پیدا شد

  1. afsa

    تهران دود | Afsa

    بســـــم [الــــله] الرحمــــــن الرحــــــــیم نام رمان: تهران دود نویسنده: afsa موضوع: تخیلی / پلیسی / فانتزی یه موضوع مهم! : این رمان اولین بار که تایپیکش زده شد من یکم درگیر بودم و تمرکز درستی نداشتم. الان کل رمان یه تغییرات اساسی کرده که اونطور که من می خوام بشه و باعث شد شرمنده همتون بشم هدفم صرفا سرگرمیه به علاوه نوشتن یک رمان متفاوت از تمامی موضوعات رمان های دیگه. اینم هست که مثل رمان شمشیر سفید خیلی از من انرژی می گیره! با این وجود تسلیم نشدم و ویرایشات اصلی رو انجام دادم و ان شاء الله به حول و قوه الهی تمومش می کنم ^-^ از همه دوستانی که این رمانو می خونن تشکر می کنم و از انتقادات دوستان عزیز متشکرم ^-^ خلاصه داستان: سروکله موجوداتی پیدا شده که کاملا شبیه انسان ها اند ولی انسان نیستند. نه خوناشامند، نه زامبی و نه هیچ کوفت و زهر مار دیگر. آنها دود هستند. مثل دود هم می توانند محو شوند. جنایت کنند، بکشند، بخورند، نابود کنند و حتی بین مردم زندگی می کنند. ولی روزی انسان بودند. انسان هایی ضعیف که از روی ناچاری به فرقه ای انحرافی کشیده شده و روحشان درگیر نیروهای شیطانی می شود. در کشوری مثل ایران و در کلانشهر شلوغی مثل تهران، طول کشید تا بتوانند گروهی را برای مبارزه با این موجودات سازماندهی کنند. گروهی که هرچند تلاش کرد به این موجودات کمک کند ولی از سر ناچاری شروع به کشتن آن ها کرد. ولی شخصیت اصلی داستان، نظری متفاوت با نظر انسان ها و دود های جامعه اش دارد. دختر جوان با توجه به تجربه های تلخش، دلش می خواهد ثابت کند دود ها همیشه مستحق مرگ نیستند. مقدمه: آنها شروع به خوردن تهران کرده اند. دودها موجوداتی هستند، کاملا شبیه به انسان ها که درمیان آن ها زندگی می کنند. درواقع، زمانی انسان بودند ولی نیروهایی شیطانی تغییرشان داد و خوی درندگی و وحشی گری را در آنها تقویت کرد. این موجودات برای ایجاد رعب و وحشت، در قرن بیست و یک، در پایتخت استراژیک ترین کشور خاورمیانه، ظاهر می شوند و شروع به خوردن انسان ها می کنند. تفاوت های آنها با انسان ها احساس نمی شود مگر در مواقعی که خشمگین یا گرسنه شوند که در این مواقع، به شکل یک جسم شعله ور در آتشی خاکستری، به قربانی خود حمله می کنند و مثل آتش آن را می سوزانند. در این حالت، شباهت خیلی کمی به انسان دارند و مثل یک دیو یا خوناشام یا هر موجود فراطبیعی دیگر به نظر می رسند. به خاطر قابلیت های خاصشان در این حالت، به راحتی فرار می کنند ولی اگر تضعیف شوند، قابل دستگیری اند. و چیزی که آنهارا ضعیف می کند، آب است. مدیر کل اداره نیروی نظامی دینا، می گوید که ما فکر می کنیم به وجود آمدن ناگهانی این موجودات در این برهه خطرناک وضعیت ایران اتفاقی نیست. ده سال می شود که این موجودات به وجود آمده اند ولی در سه سال اول، هیچ اقدامی برای مبارزه با آن ها نشد. ولی بعد از اینکه پسر یکی از نمایندگان مردم تهران در مجلس توسط دودها خورده شد، نظام مجبور شد دستور تشکیل سازمان دینا را صادر کند و ما با توجه به فتاوای مراجع تقلید و متخصصان جن شناسی، شروع به کار کردیم. طبق تحقیقات ما، در ابتدا یک فرقه انحرافی به نام دودمان خاکستری در جنوب تهران و بین بی خانمان ها رایج شد و از آنها چنین موجوداتی ساخت. انسان هایی که گرفتار این نیروهای شیطانی می شوند، به طور کلی تغییر می کنند. پس از مدتی این موجودات شروع به زاد و ولد کردند. این دود ها دیگر نمی توانند به انسان تبدیل شوند و وقتی ما دستگیرشان می کنیم، چاره ای به جز کشتن آن ها نداریم. تا قبل از این ایران مشکلات اقتصادی زیادی داشت. مشکلات فرهنگی زیادی هم داشت. همینکه نظام جمهوری اسلامی همچنان پابرجا بود برای همه غیر قابل درک بود. حالا، با حضور این موجودات، ثابت شده که ایران مثل همیشه سرسختانه به نفس کشیدن ادامه می دهد. ولی آیا در این جنگ به نتیجه ای می رسند؟ دود ها پیروز می شوند یا انسان ها؟ تایپیک نقد رمان
  2. fatemeh_areya

    خوشه ی مرگ | fatemeh_areya

    نام کتاب: خوشه ی مرگ نام نویسنده: fatemeh_areya کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:راز الود.مهیج.پلیسی.تخیلی خلاصه: داستان در مورد نابغه ای است که به پیشنهاد سازمان اطلاعات ایران وارد یه بازی خطرناک میشه ... این بازی باعث از دست دادن مادرش میشه... حالا نابغه ی ما و گروهش دنبال انتقام گرفتن از نقاب ،سرکرده گروهی هستن که باعث اون اتفاق ناگوار شده.... حالابعد از کلی جست وجو وتلاش نابغه ی ما میفهمه نقاب کسی نیست جز.... مقدمه: انتقام شاید تنها فکری باشه که باعث میشه گاهی ادم اروم بگیره....گاهی هم بین دو راهی انتقام بخشش گیر میکنه. به هرحال این من هستم که باید انتخاب کنم...انتقام بگیرم یا ببخشم؟ایا هر کسی ارزش بخشیده شدن رو داره؟ هنگامی که چشم باز میکنیو نزدیک ترین فرد زندگیت تبدیل به منفور ترین فردان شده وتوباید انتخاب کنی این فرد لایق زنده موندن هست یا نه...
  3. Aylin.exo

    برج زهرمار | venoos

    نام کتاب : برج زهرمار نویسنده : ونوس موضوع :تخیلی ، جنایی ، پلیسی ، و کمی عاشقانه . خلاصه کتاب : همه فکر میکنن مسبب مرگ مادرش اونه......به دنبال جنازه مادرش به قطب سفر می کنه که تو این راه آدمای مختلفی هم سفرش میشن.....اما قضیه فراتر از اونیه که فکرمیکنه ........ معماها ی جدیدی درموردمادرش تو ذهنش به وجود میاد.... اون خانواده ی مادری عجیب وغریبی داره که ریششون برمیگرده به اسکیمو ها ی اصیل.......کاراگاه لیام ، معتبر ترین کاراگاه نیویورک به دنبال مجرمی هست که مجبورمیشه به خاطرش با اون به قطب سفر کنه.......
  4. کتاب یک شب خلوت نوشته میکی اسپیلین ترجمه گیورگیس آقاسی درباره :میکی اسپیلین (انگلیسی: Mickey Spillane؛ ۹ مارس ۱۹۱۸ – ۱۷ ژوئیه ۲۰۰۶) یک نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا بود. هرمان اصلی معروف‎ترین کتابهای او، کارآگاهی خشن، انتقام‎جو، ذاتا محبوب زنان و تا حدی زنباره(!) به نام مایک هامر (همر) بود که خلق این شخصیت مهمترین ویژگی این رمانها به حساب می‎آید. مایک هامر چشم نیویورک است و هر موردی از جرم و جنایت که اتفاق می‎افتد به ماجرایی انتقام‎جویانه برای او بدل می‎شود. مایک هامر به قانون اعتقاد چندانی نداشته و قانون تنها آن زمان برایش محترم است که خودش آن را برای اجرای عدالت مورد نظرش اعمال کند. با این حال با پلیس به عنوان نیروی قانون سر ستیز ندارد و چه بسا گاه به آنها کمک کرده و در مواقعی هم از ایشان کمک می‎گرفت؛ البته بیشتر برای کسب اطلاعات در مسیر داستان (توسط دوستش پات جانبرز، رییس اداره آگاهی نیویورک). یک منشی زیبا به نام ولدا نیز داشت که عشق همیشگی او محسوب می‎شد، هرچند که او اغلب در مسیر تحقیقات خود با زنان بسیاری روبه‎رو می‎شد که دست رد به سینه هیچکدام نمی‎زد. مایک هامر شخصیت اصلی ۱۳ رمان میکی اسپلین بود، که اولین بار در «من، هیئت منصفه» (در ایران ک من عادل هستم، ترجمه گیوگیرس آغاسی) در سال ۱۹۴۷ بود و آخرین آن، در سال ۱۹۹۶ با رمان کوچه عقبی بود. البته میکی اسپلین چند رمان نیمه تمام نیز داشت که بعد از مرگش توسط یکی از دوستان نزدیک او کامل شد . دانلود کتاب با لینک مستقیم حجم فایل :۴.۸۸ مگابایت تعداد صفحات : ۲۱۸ سال چاپ: قبل از انقلاب – نامعلوم ناشر:موسسه مطبوعاتی خزر بازنشر : بوکیها
  5. داستان کوتاه خانه ی مرموز اثر موریس لبلان. ژانر: پلیسی، کاراگاهی، جنایی شخصیت آرسن لوپن (به فرانسوی:Arsène Lupin)، نجیب زاده دزد فرانسوی محسوب می‌شود. این شخصیت نخست در کشورهای فرانسوی زبان محبوبیت بسیاری یافت و چنان مورد استقبال قرار گرفت که بعدها بر مبنای این شخصیت تعداد زیادی داستان و فیلم و مجموعه تلویزیونی ساخته شد و بعد از آن که نام او در داستانی در کنار نام “شرلوک هلمز” قرار گرفت، نزد مردم انگلیسی زبان جهان نیز، شهرت و محبوبیت یافت. شخصیت آرسن لوپن برای نخستین بار در یک مجموعه از داستان‌های کوتاه دنباله دار که در مجله Je Sais Tout، منتشر می‌گردید، معرفی شد. این شخصیت در اصل این داستانها، آرسن لوپین نامیده می‌شد، امّا زمانی که یک سیاستمدار محلی به همین نام، نسبت به تشابه اسمی شخصیت این سارق حرفه‌ای با نام خودش اعتراض کرد، مدیران این نشریه ناگزیر به تغییر نام این شخصیت گردیدند. احتمال دارد که لبلان شخصیت آرسن لوپن را بر مبنای شخصیت یکی از آنارشیست‌های فرانسوی به نام ماریوس ژاکوب خلق کرده باشد، که ماجرای محاکمه جنجالی او در مارس سال ۱۹۰۵ در سرفصل اخبار فرانسه قرار داشت. در مجموع بیست جلد از کتابهای مجموعه آرسن لوپن توسط موریس لبلان نوشته شد، که از آن جمله می‌توان به داستان‌های: مجادله آرسن لوپن با شرلوک هلمز، آرسن لوپن عیار جوانمرد، درد دل‌های آرسن لوپن، سر تنگ بلور، هشت ضربه ساعت، دختر خانم سبزچشم، آرسن لوپن در نقش کارآگاه آرسن لوپن، خانه مرموز آرسن لوپن، دختر ژوزف بالسمو، احتراق بمب، توده طلا، چشمان سبز و آبی، معاشقه آرسن لوپن، دزد ظریف، دندان ببر، رقاص جوان، زنگ‌های ساعت، سنگ معجزه، عملیات خارق العاده آرسن لوپن، قصر مرموز، کشتی انرژیک یا میلیاردر راهزن گردنبند هشتصد و سیزده، اشاره کرد. افزون بر این آثار که توسط خود لبلان نوشته شدند، دنباله پنج داستان او بعدها توسط نویسندگان دیگر نوشته شد. دانلود کتاب صوتی خانه ی مرموز
  6. Z_khofteh

    دو نفر تنهای دیگر | کارگروهی

    نام رمان: دو نفر تنهای دیگر نویسنده: Z_khofteh و parand2230 کاربران انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،اجتماعی،پلیسی خلاصه:زندگی دخترکی را به نظاره بنشین که گول خورد.شاید هم خودش را گول زد.احمقانه ترین کار گشتن دنبال مقصر است.دنیایمان کوچک و بزرگ می‌شود. دخترکی که ناگاه خود را میان جمعی قاچاقچی مواد مخدر می‌یابد.چه خواهد شد.کسی از دور می اید. دخترک چشمانش را تنگ می کند تا ببیند او کیست.کیستی؟حرفی نمی‌زند و پیمانه ای را به طرف دخترک می گیرد.لبخند دلربایی میزند و ان را بدست دخترک میدهد.جام از دست دخترک می افتد و روی زمین هزاران تکه میشود.زمین مست میکند.که میداند؟از این به به زمین چگونه او را خواهد چرخاند؟ مقدمه: شب از ظلمت تهی می‌گردد شاخه ها‌ی فولاد بازوی عابران را می‌خراشد تنها دودکش ها‌ی غریبه آزاد و رها در خیابان ها پرسه می‌زنند. خیابان ها معبر بی‌قراری مایند و ستارگان بخت ما در جوی غلتانند. vasko popa _در دوردست ذهن
  7. Alef_ariafar

    گیلانا | Alef_ariafar

    نام کتاب : گیلانا نویسنده : الف_آریافر - Alef_ariafar کاربرانجمن نودهشتیا ژانر : درام ، عاشقانه ، طنز ، رازآلود ، خلاصه داستان : زندگی تک تک ما آدم ها به یک کلاف به هم گره خورده می ماند ... گره هایی که گاهی اوقات فقط زمان قادر به باز کردن آنها هاست ... گره هایی که خود ما هم هم گاهی پی به وجودشان نمی بریم ... این وسط باید اعتقاد داشت برخورد ما حتی با انسانهایی که در طول روز هم با آنها برخورد داریم ، یک تصادف نیست! زندگی ساخته شده از این برخورد هایی که گره های زندگی ما آدم ها را شکل می دهند .. برخوردی که سالها بعد ، زندگی یک نفر را دستخوش تغییرات زیادی خواهد کرد ... برخورد هایی که سالها بعد ، گره کوری رو به طرز غیرقابل باوری باز می کند! این گره ها را بعضی ها چیزی می نامند به نام "بازی دنیا" ... انگار که این کلاف ، بازیچه ای در دستان دنیا ست ... بخشی از داستان: کیارش : با عصبانیت روزنامه را روی میزم کوبیدم - ببین چی نوشته ... آیا این قدرتمندتر شدن روز به روز این گروه ، کم کاری نیروی پلیس را نشان می دهد؟ فکر کرده مقاله نوشته ... مردکِ ... آریا که سعی در آرام کردنم داشت گفت : -خوب ما که نمی تونیم به خبرنگار ها چیزی بگیم ... وقتی این ماموریت تو تموم بشه و همه شون دستگیر بشن ، انوقت می فهمن کی کم کاره... ستوان رضایی تقه ای به در زد و وارد شد . بعد از اینکه احترام نظامی گذاشت و فرمان آزاد داد از طرف من گفته شد ، گفت : - قربان یه خانمی بیرون هستن ... باهاتون کار دارن... میگن خیلی کارشون واجبه ... بهم گفت بهتون بگم فامیلشون زادمهره ناخودآگاه از روی صندلی بلند شدم و و با صدایی که از ته چاه در آمد آرام جواب دادم: -رضایی ، سریع برو بهش بگو می تونه بیاد تو... نگاه آریا روی من بود. منی که دست و پایم شروع به لرزیدن کرده بود. وارد اتاق شد ... دقیقا مثل قدیم ها ... چشمان عسلی رنگش را بالا آورد و به من خیره شد . آرام لب گشود : -سلام دقیقا مثل همان روزها ، وقتی سرش را پایین می برد ، طره ای از گیسوان مشکی رنگش لجبازانه بیرون آمد ، دست چپش را که برای درست کردن شالش بالا برد ، برق حلقه ی داخل انگشتش به من ، کیارش رستار ، واقعیتی تلخ را یادآوری کرد! واقعیتی که در واقع هیچ چیز مثل قدیم ها نیست.... -بفرمائید خانم زادمهر. با دست به صندلی اشاره کردم که بنشیند. گلویم می سوخت ... از گفتن غریبانه ترین نوع صدا کردن ... خانم زادمهر! گیلانا نشست و گفت : راستش من به همکارتون هم گفتم ... اگه مساله جدی نبود نمی اومدم پیش شما ... اما الان به کمک شما نیاز دارم نگاه دلتنگم را به او دوختم. می دانستم نباید به او فکر کنم ... اما مگر می شد؟؟ ... حضور او ... بعد از این همه وقت ... همه چیز را تغییر داده بود. در دل به خودم تشر زدم : کاریه که خودت کردی ... حالا هم بکش! -چه مشکلی پیش اومده؟ -راستش ... مقدمه : نیمه ﺟﺎﻧﻲ ﺑﺮ ﻛﻒ ﻛﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭﻱ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﻘﺼﺪﻱ ﺑﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺍﻓﻖ ﺳﺤﺮﻱ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺗﺶ ﻛﻢ ﻧﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻴﻨﻪ ﻱ ﺳﺎﻛﺖ ﺻﺤﺮﺍﻱ ﺳﺤﺮﮔﺎﻫﻲ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺁﻳﻨﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻮﺕ ﭘﻲ ﺳﻮﺳﻮﻱ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻲ ﺛﻤﺮ ﻣﻲ‌ﻛﺎﻭﺩ ﻭﺣﺸﺘﻲ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ، ﺩﺭ ﺳﺮﺍﭘﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﻟﺬﺗﻲ ﭘﺮ ﺁﺷﻮﺏ، ﭘﺎﻱ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺳﺠﻮﺩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭﻳﺮﺍﻧﻲ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻴﻢ ﭼﺸﻢ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﮕﻴﺪﻥ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺻﻠﺢ ﻋﺸﻖ ﻋﺼﻴﺎﻧﮕﺮ ﺗﻮﺳﺖ ﻛﺎﺵ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ، ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺸﻮﺩ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺸﻮﺩ...! افشین یدالهی
  8. نام کتاب : پیامک دردسرساز نویسنده : amir__over کاربر انجمن نودوهشتیا موضوع : هیجانی، جنایی خلاصه : داستان درباره زندگی پسری به اسم مهراد است که دوران پیش دانشگاهی را پشت سر میگذارد او با دختری در این بین اشنا میشود و رابطه اس ام اسی انها اغاز میشود اما مهراد نمیداند این دختر قرار است چه بازی شومی را برایش رقم بزند...
  9. yasminar

    عشق من هوس او | yasminar

    نام رمان: عشق من هوس او نام نویسنده : yasminar کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: (نویسنده ی گرامی وارد شود) خلاصه: این رمان مثله بقیه ی رمانا یه پسر داره یه دختر........ پسرمون یه آدم متعصب , مغرور , غیرتی ولی تا دالتون بخواد دوست دختر داشته............و اما دخترمون پاکه ولی برای دوستی با پسرا زیاد محدود نیست البته حدشو حفظ میکنه..... و حالا این دو تا رو به روی هم قرار میگیرن و ...... برای یه ماموریت عازم تهران و یه ازدواج میشن و اتفاقات جالب و خنده ار و گاهی غمگین و گریه دار براشون ميفته ......
  10. AGH

    هوش سیاه | کارگروهی

    نام کتاب :هوش سیاه نویسنده : AGH-ava bala موضوع :پلیسی - ترسناک-معمایی خلاصه کتاب : داستان درباره پسری هست به اسم رایمون که هوش بسیار بالایی داره و هیچ کس جز پدر و مادری که تظاهر می کنن پدر و مادرش هستن در این باره چیزی نمی دونه اون به طوری عجیبی خاطرات بچگیش رو یادش نمی آد و حال اون یک پلیس باهوش هست که پرونده های مهمی رو داره انجام می ده و به طور اتفاقی به یه پرونده مخطومه می خوره که راز های بزرگی رو از زندگیش فاش می کنه و تمام اتفاقات و سرنخ ها در ویلایی قدیمی هست که در اونجا ارواح خبیثی زندگی می کنن ولی رایمون ما به روح باور نداره و در همین حال که اون به راز این پرونده نفرین شده نزدیک میشه کابوس های عجیبی که قبلا داشته دوباره به سراغش می یاد و اون با کمک روانپزشک و دوستش از کابوس هاش کمک می گیره برای حل این پرونده مقدمه: یَسئَلُونَک عَنِ الرُّوح قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبى وَ مَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلا قَلِیلاً از تو در باره روح سۆال می‌کنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکى از دانش به شما داده نشده است. چه چیزی ارزشش رو داره؟چه کسی می تونه همچین کاری رو انجام بده؟ از یه بچه خردسال خانوادش رو بگیرن،هویتش رو بگیرن و ازش سوء استفاده کنن؟ آیا حاضرین خانواده و هویت خودتون رو بدین که مغز شما در حد انیشتن باشه؟ ولی پسر داستان ما این مشکل رو داره هوش بالا ولی با بهای خانواده و زندگیش پس کسی که این هوش رو داره هوشش سیاهه
  11. zahra2000

    چکــــــاوک | zahra2000

    نام کتاب: چکاوک نویسنده: zahra2000 موضوع: نویسنده عزیز وارد شود خلاصــــــــــــــه: دختر قصه مهندس آی تیه که مخ کامپیوتره! طی یع اتفاقاتی توسط یه باند بزرگ دزدیده میشه! اون باند از نیکان کاریو میخان اولش زیر بار نمیره ولی مجبور میشه انجامش بده... قراره بعد انجام اون کار کشته بشه ولی.... اولین تجربه منه ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من رمانای زیادی خوندم و نقدای زیادی انجام دادم !رمانی محشر زیادی خوندم که از هر کدوم یه تجربه بدست اوردم!من سعی میکنم تو رمانم از کلیشه های که خواننده ها خوششون نمیاد استفاده نکنم البته خودمم از کلیشه ای و تکراری بودن متنفرم!سعی میکنم رمانم اصن قابل پیش بینی نباشه!شتید اولش اگه خلاصه رو بخونید فک میکنین تهش نیکان عاشق رییس باند میشه و... ولی اصن اینجوری نیس! به نظر خودم که داستانم قوییه ولی برای قلمم کمی نگرانم!امیدوارم که بتونم به خوبی از پسش بر بیام!! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داستان اصلیم مشخصه ولی تو جزئیات کمی نگرانم امید وارم شما دوستان بهم کمک کنید! بسم الله الرحمن الرحیم چکــــــــاوک آروم آروم به سمت عقب قدم بر می داشت و با بهت و چشمای که بیشتر از این نمیتونست گرد بشه زل زده بود به جلو به مردی که دستش رو سرش که به طرز فجیهی خون میومد بود باورش نمیش که گلدونو تو سره مرد خورد کرده باشه چشماشو از مرد گرف و با ترس به دستاش که تماما خونی بود نگاه کرد! نمی تونست تمرکز کنه نمی دونست چیکار کنه!! الان باید فرار میکرد ولی ذهنش خالیه خالی بود!!! وقتی دوباره نگاش به جسم نیمه جونه مرد افتاد تازه فهمید چیشده باید فرار میکرد !!سریع به سمت در خروجی دوید به محض اینکه به در رسید دستشو به دستگره گرفتو پایین کشید اما در باز نشد ترس تو جونش رخنه کرد تند تند دستگیره رو بالاوپایین میکرد اما در انگار لج کرده بود و باز نمیــــشد.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای بار صدم گوشیمو نگا کردم بازم کسی بم زنگ نزده بود! سرمو محکم کوبیدم به تحت البته تشک هنوز اونقد دیونه نشدم که سرمو بکوبم به جای سفت! سرمو دوباره اوردم بالا که برای بار دوم بکوبم به تشک که گوشی زنگ خورد عینهو چی زل زدم به صفحه اش که با دیدن اسم miss خنگول بادم خابید گوشیو با اکراه برداشتم و تماسو کانکت(وصل)کردم -زود بیا دم در -...... -‌هوووو کری نمیشنووویییییی -....... -نیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان هووووو -درد -چیزی گفتی؟ -گفتم درررررررد فهمیدی! -‌درد بخوره تو کلت دختره منگل چارساعته دادوبیداد میکنم جوابمو نمیدی برداشتی میگی درد! باصدای اورمی گفتم -سارا جونم یه کاری کن انگار اونم با لحن من آروم شده بود گفت -هووم بنال(اورم شده دیگه خخ) داد زدم:گوشیـــــــــو قطع کن تا نکشتمـــــــــــــت!منتظر تماست یکیـــــــــم! -خیلی خب بابا از اول میگفتی !پس نمیای؟ -کجا؟ -زنگ زدم بگم با بچه ها داریم میریم پارک الانم پایین خونتون منتظرتیم !که پاچمو عینهو هاپوا گرفتی خخخ -‌کوفت مرض نخیر نمیام کفتتون خدافظ -خداف... گوشیو قطع کردم! دوباره عین بدبختا به گوشی نگا کردم! انتظار چقده سخته!!!!!! سیستم امنیتی شرکت نگین گستر که یکی از شرکتای بزرگ داروسازی بود قرار بود طراحیش با من باشه!البته سیستم رایانه ایشون! ظاهرا چن با هک شده بودن والان یه سیستم غیر قابل نفوذ میخاستن و یع برنامه نویس عالی و کار بلد! رییس شرکت دوست صمیمی استاد مهراب یکی از اساتید دانشگاه ماست که استاد منو واسه این کار بشون پیشنهاد داده! چند روز پیش رفته بودم شرکتشون و مصاحبه کوتاه با رییس شرکتشون داشتم !نمیدونم چرا روی سیستممشون اینقد حساس بودن !به هر حال من ربطی نداشت ولی طراحی سیستم امنیتی یه شرکت معتبر برای من که یه مهندس آی تی بودم خیلی خوب میشد! قرار بود بهم خبر بدن تا برنامه نویسی سیستمشونو به من میدن یا ن!؟‌ من تو این چن روز منتظر بودم! اوووف با بی حوصلگی گوشیمو برداشتمو از اتاقم اومدم بیرون یه نگا به حال کوچیک طبقه بالا نگا کردم که هیچکی نبود!خونه بدجوری ساکت هر چند عادت داشتم ولی حس خوبی بهم نمیداد از پله ها اومدم پایین و به طرف آشپز خونه رفتم ! یخچالو باز کردم و بطری مخصوصم که فقط من ازش استفاده میکردمو در اوردم که... که سردی یه چیزی سرد و فلزی رو روی گردنم حس کردم که د جا خشکم زد! نفسم بند اومده بود دست فرد ناشناس اروم دورم حلقه شد و صداشو از نزدیکی گوشم شنیدم! -تکون بخوری کشتمت! قلبـــــــــم یه لحضه وایستاد!امــــــا صب کن ببیـــنم این صدا چقد آشنا بود !عوضـــــــــــــــــی! جیغ زدم :میکشمت نیمــــــــــــــــــا! اونم سریع دستشو از دورم باز گرد و با سریع ترین شکل ممکن از آشپز خونه پرید بیرون! بطری رو داخل یخچال بر گردوندمو.... و با سرعت جت دنبال نیما دویدم!<br> لامصب آدم نبود که سرعت جتو داشت! بعد تقریبا۱۵مین دنبالش کردن خسته از اینکه به نتیجه ای نرسیدم خودمو رو کاناپه پرت کردم! نیما در حالی که نفس نفس میزد با دور ترین فاصله از من روی یه کاناپه دو نفره نشست! نیما:خخخخ تو که میدونی دست به من نمیرسه چرا این همه خستمون کردی! خانوم گاوه نیما همیشه به خاطر چشمای درشتم که به قول خودش شباهت بسیاری با گاو داره خانوم گاوه صدام میزد! بش چش غره خفنی رفتم و جوابشو با در اوردن زبونم دادم! در حالی که داشتم ادااتوار در می اوردم صدای گوشیم باعث هنگ کردنم شد! با سرعت جت خودمو به آشپز خونه رسوندم و گوشیمو از روی اپن برداشتم! شماره شرکت نگین گستر افتاده بود یه نفس عمیق کشیدم و تماسو کانکت کردم! -الو -سلام از شرکت نگین گستر تماس میگیرم! خانوم نیکان پارسا!؟ -سلام خودمم! -اقای نیازی فرمودن که برای فردا اگه وقت دارین تشریف بیارین شرکت! -اوم فردا!؟چه ساعتی؟ -ساعت ۴بعدازظهر البته اگه وقت دارید!؟ -بعله بعله وقت دارم پس من فردا میام! -خدافظ -خدافظ گوشیو قطع کردم و پشت بندش یع نفس عمیـــق کشیـــــدم....

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×