رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

motahare.a

محیا،محیا شو | motahare.a

پست های پیشنهاد شده

بسم ا...

نام کتاب: محیا،محیا شو !

نویسنده: motahare.a

موضوع:عاشقانه-معمایی

خلاصه کتاب:

داستان از اونجایی شروع میشه که محیا به همراه دوستای دانشگاهیش به مسافرتی می ره.اونجا به مردی بر می خوره که...

 

مقدمه:

تویی که رفته ای

به من نگاه کن

که هنوز زیر نور ماه

به انتظار تو

نشسته ام

تقدیم به:

همه ی نودهشتیا ی گل گلاب

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !

 

نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:

 

نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت

مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن 

 

حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:

 

قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب 

 

برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:

 

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

 

نویسنده عزیز :

در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !

بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !

از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )

 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )

توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !

 

تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !

 

برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن

نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

 

شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 

 

در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 

 

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 


.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-پیس.پیس.

دوست داشتم بر گردم و چشم غره ای بهش برم.حیف که سر جلسه ی امتحان بودیم.حیــــــــــــــــــف.

-هویـــــــی.محیا؟الـــو؟

دندون هام رو روی هم سابیدم.نمی تونستم دیگه تحمل کنم.چشمام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.زیر لب گفتم:

-حالا

با صدای بلندی گفتم:

-وایــــــــی سوســــــــــک.

در کلاس غلغله ای ایجاد شد.سریع برگه ام رو با برگه ی آتنا عوض کردم.استاد چند ضربه به میز زد و داد زد:

-ساکـــــــــت.

بعد چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-خانم امیری سوسک کجاست؟

با مظلومیت تمام گفتم:

-ببخشید.دیشب کم خوابیدم توهم زدم.

بچه ها خنده ی ریزی کردند که دوباره فریاد استاد بلند شد و گفت:

-ساکـت.

با حالتی عصبی گفت:

-خانم امیری،از این به بعد توهماتتون رو بزارید بعد از کلاس.

چیزی نگفتم.در دلم جد و آباد آتنا رو نورانی کردم.وقتی نگاهم به برگه اش افتاد خیلی سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم.برای تک تک سوال ها نوشته:

-محیا جونم،فدات بشم،خودت می دونی دیگه.

بعد کنار هر کدام یک استیکر چشمک کشید.پاکنم رو در آوردم و این درد و دل های شخصی را پاک کردم و به سیاه کردن برگه اش شروع کردم. وقتی سرم رو بالا آوردم تنها دو ،سه نفر از بچه ها مانده بودند.آتنا هم بود.خب یک سوال مانده که بهتره جواب ندم بهش.چون بالاخره نمره باید به آتنا بیاد یا نه؟ بلند شدم که آتنا بلند شد.وقتی رسیدیم جلوی استاد برگه ی خودم رو که دست آتنا بود رو گرفتم و جلوی استاد گرفتم.استتاد با لبخندی که بی شک مثل همان پوزخند خودمان بود به ما زد و با لحن عصبی گفت:

-خانم امیری.شما رفتید خونه بخوابید لطفا تا بقیه اساتید رو اینجور زابه راه نکنید.خسته نباشــــــــید.

در دلم گفتم:"این خسته نباشیدت کم از گورتان رو گم کنید نداشت"ما هم به تبع لبخندی زدیم و گفتیم:-

روز خوش.

از کلاس بیرون آمدیم.همین که چند قدمی از کلاس دور شدیم آتنا از گردنم اویزان شد و چند بار پشت سر هم لپم رو بوسید.دو پسر ترم اولی که از کنار ما رد می شدند گفتند:

-الهی.از بی شوهریه هــــــــا .

بعد با هم قهقهه ای سر دادند.چشم غره ای نثار ان دو اتنا کردم و به سمت راه پله رفتم.آتنا دنبالم راه افتاد و گفت:

-ولشون کن.

با حرصی مشهود گفتم:

-همین کار ها رو می کنی که هر کس و ناکس میاد به ما یه چیزی می گه.

راهم رو سد کرد و دلجویانه گفت:

-مهم نیست دیگه؟

بعد چشمکی بهم زد. منم به طبع چشمکی بهش زدم و آروم گفتم:

-چون یک سوال رو برات ننوشتم می بخشمت.

خنده ی آرومی کردم و از مقابل چهره ی برافروخته اش دور شدم. پله ها رو پایین رفتم.پایین پله ها بچه های کلاس بودند.با دیدن من یکی از پسر های کلاس داد زد:

-به افتخار افتخار آفرین کلاس.

بعد پسرا دست زدند و دخترا سوت زدند. لبخندی زدم و زانو هتام رو کمی خم کردم و گفتم:

-قابلی نداشت. 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اتنا که تازه به ما رسیده بود،چشم غره ای نثارم کرد و عصبی گفت:

-چهخبرتونه؟الان از حراست میان ها.

یکی از پسر ها که اسمش سهیل بود گفت:

-داریم قدر دانی می کنیم.مگه بده خانم؟اگه خانم امیری این کار رو نمی کردند هفت هم نمی شدیم.حالا شما چرا عصبی هستین؟

با لبخند مرموزی گفتم:

-خانم سعیدی یک نمره ننوشتن بخاطر همین حال خوشی ندارند.

یکی از دختر ها که نمی شناختمش گفت:

-نمره ی قبولی هشت هست.نگرانی نداره.

اتنا با تعجب پرسید:

-واقعا؟

سهیل گفت:

-بله.

نامحسوس پشت چشمی براش نازک کردم و بهش گفتم:

-میرم بوفه.

منتظر جوابش نشدم و راه افتادم.عوض دستت درد نکنه ،عصبی میشه.ملت چه پررو شدند.البته حق که داره.بالاخره اونهمه خواهش و تمنا تو برگه نوشته بود.وقتی یاد شکلکش افتادم خنده ام گرفت و گفتم:

-دختره ی دیوانه

+کی دیوانه هست؟

دستم رو روی قلبم گذاشتم و مبهوت گفتم:

-سپهر

خنده ی مردونه ای کرد و گفت:

-وقتی همیشه ی خدا سرت پایینه باید عواقبش هم بدونی.

چپ چپ نگاهش کردم که گفت:

-خب حالا.بیا بریم روی اون میز بشینیم.

به گوشه ترین میز بوفه اشاره کرده بود.سری تکون دادم و باهاش همقدم شدم.سپهر ،برادر کوچک تره من بود.اون ۲۲ سال داشت و من ۲۸ سال داشتم اما همیشه حس بزرگتری بهش دست می ده.بماند که چقدر سر این موضوع با هم بحث داریم.

+تو فکری چرا؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سری تکون دادم و هیچی نگفتم.رو به روی هم روی صندلی نشستیم.سپهر گفت:

-چی می خوری؟

+هر چیزی که توش شکلات باشه.

خنده ای سر داد و گفت

:-آخر این عشق شکلات کار دستت می ده هــــــــــا.

پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:

-تو نمی خواد نگران من باشی داداش.

سری از روی تاسف تکون داد و گفت:

-بشکنه این دست که نمک نداره.

بعد با دست راستش روی دست چپش زد.از روی صندلی بلند شد و گفت:

-میرم کیک شکلاتی و قهوه سفارش بدم.چیز دیگه ای نمی خوای؟

سریع گفتم:

-به حساب تو.

چپ چپی بهم رفت و گفت:

-به حساب من

. نیشخندی زدم و گفتم:

-برو.

چشم غره ای بهم رفت و رفت.سپهر چشمای سبز،با پوست شکلاتی،ابرو های کمانی، لب هایی قلوه ای ،موهای کوتاه سیاه و دماغ کوچکی داشت که همه اینها به علاوه ی ته ریشش خیلی جذابش می کرد اما من چشمایی سبز،با پوستی سفید،موهای بلند و طلایی،دماغ کوچک و لب های  قلوه ای داشتم.رنگ پوستم رو از مادرم به ارث بردم و سپهر رنگ پوستش رو از پدرم به ارث برده بود. بعد از چند دقیقه سپهر سینی به دست نزدیکم شد.سینی رو روی میز قرار داد و خودش هم روی صندلی نشست.گفت:-بفرما.+دستت درد نکنه.-نوش جان. با ولع کیک شکلاتی رو همراه با قهوه خوردم.خیلی گشنم بود.وقتی که تموم شد سپهر گفت:

-خیلی گشنه بودیــــــــــــا.

دستی به لبم کشیدم و گفتم:-

اوهـــــــــــوم.

اخمی کرد و گفت:

-صد بار بهت گفتم با دستت صورتت رو پاک نکن.

+سخت نگیر داداش.

از روی میز بلند شدم و گفتم:

-من برم دیگه.

چپ چپی بهم رفت و گفت:-مگه این امتحانت آخری نبود؟+چرا بود ولی خب من با بچه ها یکمی کار دارم.-ماشین رو می برمــــــــا. کمی از زبونم رو براش درآوردم و گفتم:-ببر.با دوست جونیم میام. از پیشش رفتم چون نمی خواستم چشمایی رو که برام خط و نشون می کشید رو ببینم.به سمت سالن اول رفتم.ای بابا.این دختره کجاست؟پــــــوف.گوشیم  که یه نوکیا ی قدیمی بود رو از زیپ کوچیک کیفم درآوردم و بهش پیام دادم"کجایی؟"یادش بخیر.چقدر سر اینکه چرا گوشیم مثل گوشی سپهر مدل بالا نیست با پدرم بحث داشتم ولی پدرم به هر نحوی بود راضیم کرد که فقط این گوشی رو می تونم داشته باشم.هنوز هم نمی دونم چرا ولی به حرف پدرم اترام می ذارم.حتما چیزی میدونه که این رو میگه.گوشیم توی دستم لرزید.پیام از طرف آتنا بود.یه تای ابروم بالا رفت.چه عجــب."بیا کلاس دوم" براش نوشتم"چرا؟" هنوز یک دقیقه نگذشته بود که نوشت"حرف نزن.بیا" حرصی به گوشی تو دستم نگاه کردم.دختره ی چشم سفید.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جای تشکرشه.چشم غره ای به موبایل توی دستم رفتم و گذاشتمش توی کیفم.بند کیفم رو روی دوشم جابه جا کردم و مسیرم رو به طرف کلاس شماره ی دو تغییر دادم.در کلاس رو باز کردم.اینجا چهخبره؟چه کلاس خیلی بزرگ بود که فقط دور تا دورش صندلی چیده شده بود.همه نگاه ها سمت من برگشت.سهیل گفت:

-چقدر خوب شد که اومدید.

سری تکون دادم.اتنا رو پیدا کردم.کنارش یه صندلی خالی بود.روی اون نشستم.نیشگونی از رونش گرفتم که آخش دراومد.اخمی کردم و گفتم:

-چه وضع جواب دادنه؟یادمه بهت گفته بودم از جواب های کوتاه بدم میاد.

در حالی که یه دستش روی پاش بود گفت:

-خب بابا.

چپ چپی بهش رفتم از سهیل پرسیدم:

-چرا بهم گفتین بیام اینجا؟

سهیل که رو به روی من نشسته بود گفت:

-ببینید.ما الان 5 تا پسریم و 5 تا دختر.ما ها از اول فوق دیپلم تا الان که کارشناسی ارشد رو تموم کردیم با همیم.بعضی ها نمی خوان دکترا شرکت کنن.گفتیم این سال آخری رو یه مسافرت 10 روزه بریم.

بعد رو به بچه ها گفت:

-نظرتون چیه؟

بیشتریا موافقت کردند.برای من زیاد مهم نبود.همچین پیشنهاد بدی هم نبود.در گوش اتنا گفتم:

-کجا می خواییم بریم؟

اتنا گفت:

-نمی دونم.

رو به سهیل گفت:

-کجا میریم؟با چی میریم؟کی میریم؟

سهیل با خنده گفت:

-خانم سعیدی دونه دونه.

رو به شایان گفت:

-موافقت کردند؟

شایان که کنار سهیل نشسته بود گفت:

-قراره بریم ویلای پدری من.تو ی فریدون کنار هست.فردا تو گروه می فرستم ساعت حرکتمون کی هست و با چی میریم. اون هایی که تو گروه نیستند دیگه امیدشون به دوستاشون باشه.

پوزخندی زدم.یکی از دخترا پرسید:

-مگه همه تو گروه نیستند؟

شایان با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت:

-نه.

حالت خودم رو حفظ کردم و بلند گفتم:

-اره.مثلا من.

نمی دونم این پسر چه پدر کشتگی با من داره.آخه یکی نیست بهش بگه تو سر پیازی؟ته پیازی؟کجای پیازی؟ از روی صندلیم بلند شدم و از کلاس رفتم بیرون.

-محیا؟ د

اشتم می رفتم که با صدای اتنا برگشتم.پوفی کردم و گفتم:

-بله؟

من منی کرد و گفت:

-صبر کن کیفم رو بردارم و بیام.

نگاهی به ساعتم انداختم.گفتم:

-پایه ی یه گشت حسابی هستی؟

چشماش برق زد و گفت:

-چرا که نه.

بعد به سمت کلاس رفت.اتنا چشمایی طوسی،با لیایی قلوه ای،پوستی شکلاتی،دماغی کوچک و موهایی قهوه ای داشت.در کل دختر خیلی قشنگی بود.اتنا اومد پیشم و زد روی دوشم و گفت:-بریم؟+بریم. از محوطه ی دانشگاه بیرون اومدیم.وقتی که به ماشین رسیدیم،آه از نهادمون بلند شد.وایـــــی چقدر بد.

-چیزی شده خانم ها؟

صدای آریا  آریا مهر بود.مثل همیشه چشمای آبیش خمار بود و موهای جو گندمی اش رو به طرف بالا زده بود.قد بلندی داشت هیکلش هم خوب بود.پوست شکلاتیش هم تیره تر شده بود.اتنا رنگ عوض کرد و با خجالت گفت:

-چیزی نیست.

اریا پیش ما اومد و گفت:

-لاستیک زاپاس دارین خانم سعیدی؟

اتنا باز خواست تعارفی بکنه که گفتم:

-نه.

بعد چشم غره ای به اتنا رفتم.چون همین دو هفته ی پیش بود که لاستیک زاپاسش رو عوض کرده بود و الان هیچی نداره.اریا دستی به فکش کشید و گفت:

-اینجوری که نمیشه.پس بیاین سوار ماشین من بشین،من بعدا ماشینت رو تعمییر می کنم میدم خدمتتون.

اتنا با کلی خجالت گفت:

-زحمت میشه آقای آریا مهر. اریا لبخندی زد که گفتم الان هاست که اتنا غش کنه.

-چه زحمتی خانم سعیدی؟خودم می خوام انجامش بدم.حالا سوییچ رو بدین بهم.

نمی دونستم آیا عشق باعث این میشه که به هر کسی اعتماد کنی یا نه؟ولی اتنا سریع سوییچ رو داد بهش.اریا گفت:

-بیاین بریم.

پشتش راه افتادیم.دم گوش اتنا گفتم:

-فکر کنم گشتت رو زدی؟ 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-حالا میشه خرابش نکنی؟

پوزخندی زدم.تلفنم رو از توی کیفم بیرون اوردم و به سپهر پیامک دادم "به مش رحیم بگو بیاد دنبالم" سپهر سریع پیام داد "چرا؟" نوشتم"بفرست" بعد گوشی رو گذاشتم توی کیفم. ماشین اریا دم در دانشگاه پارک بود.اریا در ماشین رو باز کرد و رو به ما گفت:

-بفرمایید.

اتنا به جلو قدم برداشت و من به عقب قدم برداشتم.اریا متعجب گفت:

-خانم امیری سوار نمی شید؟

با جدیت توی چشمای اتنا زل زدم و گفتم:

-یکم کار دارم.شما خانم سعیدی رو برسونید.فعلا.

رنگ اتنا پرید.توجهی نکردم و دوباره به داخل دانشگاه برگشتم.به طرف محوطه ی پشتی رفتم.پر از درختای کاج و سرو بود.به اینجا حس خاصی دارم.انگار قسمتی از زندگیم رو توی گذشته ساخته بود. به طرف قدیمی درخت کاج،که در وسط قرار داشت رفتم.پوست درخت رگه رگه شده بود اما اون حکاکی هنوز بود.اسم من روش نوشته بود.با انگشت سبابه ام لمسش کردم.خیلی برام اشنا بود ولی نمی دونم چرا؟یعنی ممکنه مربوط به بخش های فراموش شده ی زندگیم بوده باشه؟دستم رفت سمت گردنبندم.یک زنجیر ساده ی نقره ای با پلاک مکعبی شکل.شاید خیلی وقته دنبال راز این گردنبند هستم.اینکه چرا باید گردنم باشه؟چرا پدرم میگه این رو از خودت دور نکن و جزویی از هویت منه.واقعا یه گردنبند می تونه جزویی از هویت ادم باشه؟از وقتی چشمام رو توی بیمارستان باز کردم گردنم بود تا به امروز.زنگ گوشیم بلند شد.آهی کشیدم و دستم رو از روی گردنبندم برداشتم و گوشیم رو در اوردم.اسم سپهر روی گوششی خودنمایی می کرد.دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم:

-جونم؟

+بیا بیرون ابجی.

چشمام گرد شد.گفتم:

-چرا تو اومدی دنبالم؟

+مادر گرام دستور دادن.باید بریم مهمونی.

پوفی کردم و گفتم:

-مادر گرام نمی دونه من از مهمونی های یکدفعه ای بدم میاد؟

+ای بابا.مثل مامور های حکومتی هستیــــــــــا.همه چی باید از قبل بهت اطلاع داده بشه.بیا بیرون .بدو دختر.

بعد گوشی رو قطع کرد.اخمی کردم و زیر لب فحشی نثارش کردم.از محوطه ی دانشگاه اومدم بیرون.لسکوز جیگری رنگش دقیقا جلوی در پارک بود.عینک افتابی اش رو زد بالا و گذاشت روی موهاش.پوفی کردم و در رو باز کردم.هین باز کردن در صدای دو تا دختر جذبم کرد.

-وایـــــــــی ماشین رو.

+خدا بده شانـــس.والا.

خواستم جوابشون رو بدم که سپهر گفت:

-سوار شو دیگه عزیزم.

بعد چشمکی زد.من که از ذات پلیدش با خبر بودم.می خواست از همین فردا برام حرف در بیارن.اخمی کردم و سوار شدم.ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.با شادی گفت:

-یه خبر دارم برات دست اول.

با همون اخم گفتم:

-بگو.

+نوچ.اینجوری نمیشه.اخم هات رو وا کن.

چیزی نگفتم.ادامه داد:

-مگه بده پسر به این خوشتیپی اومد دنبالت و بهت گفت عزیزم؟

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

-خودت می دونی که چقدر زود حرف در میارن.

تک خنده ای سر داد و لپم رو کشید.حرصی نگاهش کردم که گفت:-

حالا حرص نخور.جوش می زنی.

چپ چپی نگاش کردم و گفتم:

-خبرت رو بگو.

+والا اخمات هنوز باز نشده که.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چپ چپی به این تو خماری نگه داشتنش نگاه کردم و گفتم:

-اهنگ جدید چی داری؟

قهقهه ای زد و گفت:

-حیف که موضوع مهمیه وگرنه نمی گفتم.

پوزخندی زدم.گفت:

-عمو تورج از خارج اومده.

+عمو تورج؟

چشمام گرد شد.مبهوت و متعجب به سپهر نگاه می کردم.جدی گفت:-

اونجوری نگاه نکن.همه ی ما هم متعجبیم و صد البته کنجکاو.

سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و به فکر فرو رفتم.چه دلیلی داره فردی که نفسش به خارج بسته شده برگرده به کشورم؟ذهنم پر کشید به سال ها پیش.وقتی که نه سالم بود.

"

بابام گفت:

-تورج.کجا میری؟

تورج عصبی قدم میزد و گفت:

-ببین اموالم رو دارن به تاراج می برن بعد من بشینم و نگاه کنم؟

پدرم بلند شد و گفت:

-تو دلیلت چیز دیگه است؟وگرنه اینهمه داراییت تو ایران بسه واست.

تورج رو به روی پدرم قرار گرفت و گفت:

-اگه ناموس تو رو هم بدزدند اینجوری میشی.

رنگ پدرم به وضوح پرید و من در اوج بچگی خیلی چیزا رو متوجه شدم.

"

-محیا؟

با صدای سپهر از گذشته ها بیرون اومدم و گفتم:

-جونم؟

نیم نگاهی با ترس بهم انداخت و گفت:

-یه چیزی بگم خدایی عصبانی نمیشی؟

بی حال نگاهش کردم و گفتم:

-بگو.

اب دهنش رو نمایشی قورت داد و گفت:

-بریم خرید؟

سریع اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفتم.سپهر با درموندگی گفت:

-ای بابا.تو چرا هیچیت به دخترا نرفته؟خیلی سردی و صد البته خشک.

اعتنایی به حرفش نکردم و سرم رو به پنجره چسبوندم.سپهر پوفی کرد و گفت:

-انگار دارم با دیوار حرف می زنم.

دستش رو برد سمت ضبط و روشنش کرد:

Come on, come on, turn the radio on
یالا، یالا رادیو رو روشن کن
It’s Friday night and I won’t be long
جمعه شبه و من آماده نخواهم بود
Gotta do my hair, I put my make up on
باید موهامو درست کنم و آرایشم بکنم

It’s Friday night and I won’t be long
جمعه شب و من آماده نخواهم بود
[Pre-Chorus]
Till I hit the dance floor
تا صحنه ی رقصو بترکونم
Hit the dance floor
صحنه ی رقصو بترکونم
I got all I need
من هرچی که لازم داشته باشم و دارم
No I ain’t got cash
No I ain’t got cash
نه پولی ندارم
But I got you baby
ولی تورو که دارم عزیزم
[Chorus]
Baby I don’t need dollar bills to have fun tonight
(I love cheap thrills)
Baby I don’t need dollar bills to have fun tonight
عزیزم امشبو واسه خوش بودن نیازی به اسکناس های دلار ندارم
(I love cheap thrills)
من عاشق هیجانای کم ارزشم
(Cheap thrills به معنی یه چیز هیجان انگیز و فریبنده ست اما با مدت زمان کوتاه اینجا منظور سیا اینه که میخوام برقصم چونکه رقصیدن نیازی به پول نداره و راه کم قیمتی برای خوشحال بودن هست )
But I don’t need no money
ولی نیازی به پول ندارم
As long as I can feel the beat
تا وقتیکه ریتم رو حس میکنم
I don’t need no money
نیازی به پول ندارم
As long as I keep dancing
تا وقتیکه به رقصیدنم ادامه میدم
[Verse 2]
Come on, come on, turn the radio on
یالا بجنب رادیورو روشن کن
It’s Saturday and I won’t be long
شنبه ست و من آماده نخواهم بود
Gotta paint my nails, put my high heels on
باید لاک بزنم و کفش های پاشنه بلندمو بپوشم
It’s Saturday and I won’t be long
شنبه ست و من آماده نخواهم بود
[Pre-Chorus]
[Chorus]
[Bridge]
(I love cheap thrills)
(I love cheap thrills)
هیجانای کم ارزشو دوست دارم
I don’t need no money
نیازی به پول ندارم
As long as I can feel the beat
تا وقتیکه ریتمو حس میکنم
I don’t need no money
نیازی به پول ندارم
As long as I keep dancing
تا وقتیکه به رقصیدنم ادامه میدم
Oh, oh
[Chorus]
[Outro]
La, la, la, la, la, la
(I love cheap thrills)
La, la, la, la, la, la
(I love cheap thrills)
La, la, la, la, la, la
(I love cheap thrills)
La, la, la, la, la
(I love cheap thrills)
هیجانای کم ارزشو دوست دارم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی رسیدیم دم در خونه ضبط رو خاموش کرد و گفت:

-خدا بخیر کنه.

نمی دونم چرا استرس داشت.استرس چی رو داشت؟نمی دونم.ماشین رو جلو در پارک کرد.پیاده شدیم و خواستیم در رو باز کنیم که

-سلام

برگشتیم.این مرد با چشمای طوسی و پوست شکلاتی و موهای بورش،هر چقدر پیر تر میشد زیبا تر میشد.سپهر مبهوت به عمو تورج نگاه کرد.با ارنج به کمرش زدم و مصنوعی لبخندی زدم.به عمو گفتم:

-سلام.رسیدن بخیر عمو جان.

سپهر هم که تازه به خودش اومده بود:

-سلام عمو.خوبی؟

+یادمه بچه که بودین ،وقتی من رو میدیدین می پریدین بغلم.

سپهر گفت:

-عمو جان الان دیگه بزرگ شدیم.

عمو به چشمام نگاه کرد و گفت:

-اره.خیلی وقته بزرگ شدین.

رو به سپهر گفتم:

-در رو باز نمیکنی داداشی؟زشته عمو رو سر پا نگه می داری.

سپهر هول گفت:

-اوه ببخشید.

عمو خونسرد گفت:

-بعدا میبینمتون.

بعد راهش رو کشید و رفت.سپهر متعجب گفت:

-رفت؟

سری تکون دادم و گفتم:

-زیر پام علف سبز شد .

سپهر. اخمی کرد و گفت:

-خب حالا. بعد در رو باز کرد.

خونه ی نقلی داشتیم.وسط حیاطون حوضی بود و دور تا دور حیاط بوته های بنفشه بود.با یاد اوری اینکه اون سال برای کاشتن این بوته ها چه کار ها که نکردیم لبخندی روی لبام نشست.یادمه اون سال عمو تورج هم بود. کفشم رو جلو درب ورودی در اوردم و همراه با سپهر داخل خونه شدم.سپهر بلند داد زد:

-آی اهل خانه ما اومدیم.

چپ چپی بهش رفتم که شونه ای بالا انداخت. بابا توی حال روی مبل نشسته بود و داشت کانال های تلوزیون رو عوض میکرد.سپهر گفت:

-سلام عرض کردم بابا.

منم اروم گفتم:

-سلام.

+سلام فرزندانم.بنشینید تا غذا اماده بشه.

سپهر قهقهه ای زد و گفت:

-فکر کنم باز مامان شمشیر رو از رو بسته باشه.

بابا کوسن رو سمتش پرت کرد و گفت:

-چه زبونی هم در اورده پدر صلواتی.

لبخندی زدم و سری تکون دادم و به اشپزخونه رفتم. مامان همینجوری که سبزی خورد میکرد غر غر می کرد.خندم گرفت.مثل اینکه حدس این داداش ما درسته. خم شدم و لپش رو بوسیدم. مامان عصبی گفت:

-نیما نکن.

خندم رو خوردم و بی سر و صدا از اشپزخونه بیرون اومدم.بزار فکر کنه من بابام.والا. وارد اتاقم شدم و درش رو بستم. بدون اینکه لباس هام رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم."باز که اینجوری خوابیدی محیا" سریع سرجام نشستم. این صدا از کجا بود؟اه خسته شدم. چرا همیشه این صدا ها باید همراهم باشه؟ عصبی دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم.چند دقیقه ای نگذشت که خوابم برد.

"

-نکن.

شلنگ اب رو طرف صورتم گرفت.اب با شدت بهم می خورد. صورت اون پسر معلوم نبود.خنده ای سر داد و گفت:

-حقته.

جیغ کشیدم:

-نکن .خیلی لوسی.

بعد عقب تر رفتم که پام پیچ خورد و افتادم توی استخر.اون پسر فریاد زد:

-محیـــــــــــــــــــــــا

"

سریع از خواب بلند شدم.نفس نفس می زدم.تمام بدنم عرق کرده بود. به ساعت گاهی انداختم.اه.فقط یک ساعت خوابیده بودم.سریع تکون دادم و بلند شدم.بهتره اول یه حموم برم.حولم رو برداشتم و زیر لب گفت:

-کی این خواب هام تموم میشه؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد حموم شدم.دوش مختصری گرفتم. جلوی اینه نشسته بودم و داشتم با سشوار موهام رو خشک می کردم که سپهر ،طبق معمول بدون در زدن وارد اتاقم شد. بدون اینکه تکونی بخورم گفتم:

-این اتاق در نداره؟

بی خیال رفت روی تختم نشست و گفت:

-اخه چیز مهمی رو می خواستم بهت بگم.

از توی اینه نگاهش کردم و گفتم:

-بگو.

+نه اینجوری نمیشه.

-چی میخوای؟

با شیطنت چشمکی بهم زد و گفت:

-کجا میخواین برین؟

سشوار رو گذاشتم روی میز آرایشم و گفتم:

-یعنی چی؟

+دوستت خانم سعیدی زنگ زد و گفت،اوکی شد.فردا ساعت نه باش ترمینال.

سریع برگشتم و گفتم:

-نباید بهم می گفتی زنگ زده؟

روی تخت دراز کشید و گفت:

-حموم بودی.

چشم غره ای بهش رفتم و برگشتم سمت آینه و شونه رو گرفتم. سپهر مبهوت نگاهم کرد و گفت:

-بهش زنگ نمیزنی؟

خونسرد گفتم:

-نه.

چشمای سپهر گرد شد خواست حرفی بزنه که گوشیم زنگ خورد.از توی کیفم که پایین تخت افتاده بود درش آورد و گفت:

-دوستته.

+بزن رو بلندگو.

سری تکون داد و اینکار رو انجام داد. اتنا با خوشحالی گفت:

-سلام محیا.

در حالی که موهام رو شونه می کردم گفتم:

-سلام.

با ذوق گفت:

-اوکی شد.

+می دونم.

چند دقیقه ای صدایی نیومد بعد مبهوت گفت:

-همین؟

شونه رو گذاشتم سرجاش و کش رو برداشتم و گفتم:

-اره.

+چقدر بی ذوقی دختر.

موهام رو بستم و گفتم:

-کاری نداری؟

مغموم گفت:

-ازم ناراحتی؟

+نه.

-پس چرا اینطوری حرف میزنی؟

خواستم چیزی بگم که سپهر بلند گفت:

-یکم سیماش قاطی داره.

غریدم:

-ســـــــــــــپهر.

اتنا مبهوت گفت:

-کی بود محیا؟

نیشخندی زدم و گفتم:

-یه مزاحم.

ایندفعه نوبت سپهر بود که اسمم رو با غیظ صدا کنه:

-محـــــــــــــــیا.

گوشی رو از دستش گرفتم و به اتنا گفتم:

-فردا میبینمت فعلا.

بعد گوشی رو قطع کردم و دست به سینه جلو ی سپهر ایستادم. اونم بلند شد و دست به جیب جلوم ایستاد. گفتم:

-بهتون یاد ندادن مثل خاک انداز نباشین؟

+اثر همنشینی با توئه.

- وگرنه تو همون خاکی که هستی.

چشم غره ای بهم رفت. شونه ای بالا انداختم و از اتاق خارج شدم. روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو می خورد. وارد اشپزخونه شدم. در دیگ رو برداشتم.ماکارانی بود.یکم برای خودم کشیدم و شروع کردم به خوردن.وقتی غذام تموم شد ،ظرفم رو شستم و رفتم تو هال. بابا رو به مادرم گفت:

-فردا بریم پیش تورج؟

مامان خواست حرفی بزنه که سپهر گفت:

-محیا خانـــــــــــوم نیستن.

چپ چپی بهش رفتم. بابا گفت:

-چرا؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-قراره با هم دانشگاهیام برم فریدون کنار.

بابا دلخور گفت:

-نباید بهم می گفتی؟

+خودمم امروز فهمیدم.اگه می خواین نرم ،نمی رم.

دستی به چونش کشید.مامان گفت:

-بذار بره.ما هم یه موقع دیگه میریم پیش تورج.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا سری تکون داد و گفت:

-بچه که نیستی نگرانت بشم.ولی بابا دوستات قابل اعتمادن؟

+از نظر من اره.ولی شما اگه نمی خواین.

مامان گفت:

-نیما می دونی که الان نمی تونیم بریم پیش تورج.

نگاهی به مامان انداختم.ذهنم مخشوش شده بود.چرا نمی خواست بره پیش عمو؟یعنی حدس بچگی هام درسته؟ بابا پوفی کرد و گفت:

-کی حرکت باید بکنی؟

+هفت و نیم اینا.

دیگه حرفی زده نشد.منم رفتم اتاقم.دفتر زیر تختم رو بیرون کشیدم و شروع کردم به خوندنش.

"

به نام خدا

امروز در تاریخ 9 بهمن تصمیم مهمی گرفتم.تصمیمی که با همراهی اون انجام میشه.نمی دونم درسته یا نه.ولی مجبورم.بخاطر عموم و بخاطر پدرم.واقعا راز این خانواده چیه؟چرا دشمن دارن؟راس ساعت نه به گوشیم پیام اومد "بیا سر قرار" لباسم رو پوشیدم و سوار ماشین شدم.وقتی داشتم می رفتم ماشین سیاهی نظرم رو جلب کرد.موبایلم زنگ خورد.با دیدن اسمش آرامش گرفتم.جواب دادم:

-سلام.

+سلام محیا.داری میای؟

از آینه نگاهی به اون ماشین انداختم و گفتم:

-اره.فقط.

+فقط چی؟

-یه ماشین سیاه دنبالم میکنه.

+چی هست؟

-یه 206 سیاه.

+باشه.پس از این آدرس هایی که میگم برو.

لحظه به لحظه یه آدرس می گفت.تا اونجایی که کاملا گیج شده بودم.وقتی که اون 206 رو دیگه ندیدم متوجه شدم توی همون خیابون اصلی هستم.مبهوت و متحیر بودم.گفت:

-محیا باید برم.توی پارک یه مرد چشم سیاه،قد بلند،هیکلی،گندمگون با موهای لخت سیاه منتظرته.مواظب خودت باش.

+تو هم همینطور.

-فعلا.

به پارک که رسیدم ماشین رو پارک کردم.وارد پارک شدم.هر چی چشم چرخوندم تا مردی با اون مشخصات پیدا کنم،نشد.تا اینکه...

"

ورق زدم.بقیه اش کنده شده بود.دستم رو به شیار دفتر کشیدم.یعنی این ها بخشی از خاطرات من بود؟اون مرد کیه؟چه کاری انجام دادم؟ داشتم این سوال ها رو تجزیه تحلیل می کردم که سپهر از توی حال اسمم رو صدا زد. دفتر رو سریع بستم و زیر تختم گذاشتم.از اتاق بیرون اومدم و گفتم:

-چیه؟

روی مبل دستی زد و گفت:

-بیا یه دست سونی بازی کنیم.

پوفی کردم و گفتم:

-حال داری؟

+چرت نگو.بیا.

چشم غره ای بهش رفتم و روی مبل نشستم.گفت:

-پایه ی شرط هستی؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

-محــــــــــــــــــیا پاشو.

سیخ سرجام نشستم.خمیازه ای کشیدم.به ساعت نگاه کردم.اوه اوه.ساعت هفته.زیر لب به سپهر فحش میدادم. بخاطر اون تا دیروقت داشتم سونی بازی می کردم.سریع وسایلم رو تو کوله چپوندم.مانتو سفید و شلوار لی سیاه و رو سری سیاهم رو پوشیدم.اه هفت و نیمه. رفتم اشپزخونه.تند تند برای خودم لقمه درست می کردم.بابام گفت:

-یواش تر دختر.مگه دارن دنبالت می کنن؟

با دهن پر گفتم:

-دیرم شده.

سپهر چینی به دماغش داد و گفت:

-با دهن پر حرف نزن.

چشم غره ای بهش رفتم که حساب کار دستش اومد.پسره ی پررو.بهم امر و نهی هم می کنه. موبایلم زنگ خورد.در حالی که با مامان بابا و سپهر خداحافظی می کردم جواب دادم:

-الو.

اتنا بود که گفت:

-بدو بیا.دم در هستم.

یه تای ابروم بالا رفت.عجیبا غریبا. کفش سفیدم رو پوشیدم و گفتم:

-اومدم.

بعد قطع کردم. یعنی بخاطر منت کشی اومده؟پوزخندی زدم و تو دلم گفتم"زهی خیال باطل اتنا خانم" وقتی در رو باز کردم،جفت ابرو هام پرید بالا.زانتیا اریا پارک بود. در ماشین رو باز کردم.اتنا و اریا جلو بودن.اتنا گفت:

-بشین محیا.

مشکوک نگاهش کردم.اریا لبخندی زد و گفت:

-دیرمون شد خانم.

به سردی نگاهش کردم و نشستم.حرکت کرد.اتنا برگشت طرفم و گفت:

-خوبی؟

+خوبم.

-خواب بودی؟

+اره.

دلخور روش رو برگردوند. انتظار دیگه ای ازم داشت؟ اریا پرسید:

-همیشه اینطور سرد هستید؟

+همیشه اینطور کنجکاو تشریف دارین؟

-فقط سوال پرسیدم.

چیزی نگفتم.اتنا از اینه بغل چشم غره ای بهم رفت.پوزخندی زدم.اریا گفت:

-ساکتید.

+دوستان به جای ما.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از الان به مدت دو هفته میرم مسافرت.نمی تونم پست بزارم.ممنون میشم با این وضعیت هم همچنان رمانم رو دنبال کنید.واقعا شرمنده مجبور شدم.:gol:

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید من دیگه نمی تونم ین رمان رو توی این سایت ادامه بدم.شرمندم:gol:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به درخواست نویسنده تاپیک رمان قفل شد ! 

توجه داشته باشید قبل از ارسال رمان در سایت حتما از تصمیم خود برای ارسال رمان اطمینان پیدا کنید

در صورت رها کردن رمان های خود از ایجاد رمان های جدید محروم خواهید شد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×