رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب :خون بازی

نویسنده :s.iranshahi

موضوع :درام، جنایی

خلاصه کتاب :خون بازی روایت گر معلم جوانی به نام مسعود است که در عنفوان جوانی متهم به قتل شده و هنگامی که سبکبال در آسمان خوشبختی اوج گرفته بود، به دست چنگالی نامرئی و بدشگون اسیر شده و سر از قعر بدبختی درآورده. تمامی شواهد بر علیه اوست و چشمان بسته عدالت سیرت معصوم و پاکش را نمی نگرد. اما همسر و خانواده اش بی توجه به چشمان عدالت و یا شواهد، همچون فرشتگان محافظ در تلاشند تا او را نجات دهند. در اوج ناامیدی آشنایی دیرین رخ می نمایاند و ...

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !

 

نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:

 

نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت

مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن 

 

حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:

 

قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب 

 

برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:

 

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

 

نویسنده عزیز :

در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !

بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !

از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )

 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )

توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !

 

تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !

 

برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن

نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن

 

شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 

 

در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 

 

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 


.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده: به نام خدا و سلام به تمامی خوانندگان عزیز. امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید و تا انتهاش من و شخصیت های داستانم رو همراهی کنید. در ابتدا یه چند تا نکته بگم: یکی اینکه این داستان بیشتر اجتماعی و جنایی هست. نه کل کل داره و نه عاشقانه های فانتزی. بیشتر واقع گرایانه است و خبری از شیطنت نیست. به این دلیل گفتم چون نمیخوام عزیزانی که دنبال اون سبک از داستان ها هستند رو نا امید کنم.

مورد بعدی درباره روند پست گذاشتن هست که دوبار در هفته است. صبح های شنبه و چهارشنبه. (البته امروز که دوشنبه است یک استثناست ;))

و نکته آخر این که از اونجایی که ممکنه من پست ها رو تغییر بدم تاریخ آخرین تغییر رو بالای پست میذارم تا راحت تر بتونید متوجه اش بشید.

راستی من رو از نظرات خوبتون محروم نکنید چون با دل و جون تک تکشون رو میخونم و پاسخ میدم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به نام خدا

 

فریاد مردی به هوا بلند شد و به دنبالش کلمات رکیکی را شنید. کلماتی که هنوز بعد از گذشت چند سال برای گوشش ناآشنا بودند. به خوبی می دانست که این فریاد ها برای حداقل یک ساعت ادامه خواهد داشت.پس کتابی که در دست داشت را روی صورتش قرار داد و به کلماتش که حالا از این فاصله بسیار بزرگ به نظر می رسیدند خیره شد.

صدای لخ لخ دمپایی خبر از نزدیک شدن کسی میداد. از گوشه چشمش سایه شخصی را روی زمین دید. کتاب را از روی صورتش برداشت و به پسر جوانی که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد.

پسر روی تخت دیگری نشست و گفت:باقری پی ات فرستاده آق معلم.

و دست دراز کرد و سیبی را از بشقاب قاپید, به پیرهنش کشید و نصفش را در دهان جا داد.

در حالی که بلند میشد گفت:تمیزن...بازم بردار.

کتابش را روی تخت رها کرد و در جواب"دمت چیز" پسر جوان, تنها به لبخندی اکتفا کرد.

به میله ها تکیه زد و به دعوای دو مرد مقابلش چشم دوخت. اوایل که به اینجا آمده بود, از دعواهایشان میترسید و از تشویق و خنده های بقیه به شدت تعجب میکرد. نه اینکه نازپرورده باشد و هیچگاه رنگ دعوا به خود ندیده باشد!نه! از این می ترسید که در این بین یکی دیگری را بکشد چون شدت ضربه هایشان خطرناک به نظر می رسید. اما حالا دیگر برایش عادی شده بود و می دانست که این ضربات هیچگاه به مرگ ختم نخواهد شد.

چند دقیقه ای صبر کرد تا از مقابلش گذشتند و به سمت دیگری از راهرو رفتند. به آرامی از کنارشان گذشت و سر و صدای آنها و تماشاچیانشان را پشت سر گذاشت.

*

پس از تقه ای در را باز کرد و وارد شد. باقری مردی میانسال بود با پیچشی از موهای سیاه و سفید که آدم را یاد علامت یینگ یانگ می اندازد! چهره ای آرام و صبور دارد و محبتی برادرانه برای زندانیانی که به پاکی ذاتشان ایمان داشته باشد. از قضا معلم جوان نیز مورد عنایتش قرار گرفت و از همان روزهای اول، برای کمک همیشه به او پناه می آورد.

با تعارفش روی یکی از صندلی ها نشست. به او که مشغول بیرون آوردن دفتر و کتابی بود چشم دوخت و گفت:چه کمکی از دستم برمیاد؟

باقری خجالت زده لبخندی زد و گفت:این پسر ما هم شده مایه عذاب!....

دفتری را به سمتش گرفت و ادامه داد:هر چی سعی کردم نفهمیدم چطور حل میشه واگرنه مزاحمت نمیشدم.

سری تکان داد و گفت:به هیچ وجه! خوشحال میشم کمکی کنم.

و در دل ادامه داد:حداقل برای چند دقیقه هم که شده از اون جو بیرون بودن, نعمت بزرگیه!

دفتر را مقابلش گرفت و پرسید:کدوما رو حل کنم؟

با شرمندگی پاسخ داد:اون پنج تای آخر که جواب ندارن!

آهانی گفت و خودکاری را از روی میز برداشت و شروع به نوشتن کرد. باقری از پشت میزش بلند شد و کنارش نشست. در حالیکه به دستش چشم دوخته بود و رد نوشته ها را دنبال میکرد, گفت:راستی حاجی راضی شد و سه روز مرخصی رو داد.

دستش از نوشتن باز ماند و با بهت گفت:واقعا؟!

باقری سری تکان داد و گفت:آره... از فردا هم شروع میشه...به خانواده ات خبر میدی؟

کمی فکر کرد و نهایتا گفت:آره. خبر میدم.

دوباره قلم در دست گرفت. اما قبل از اینکه چیزی بنویسد, سر بلند کرد و گفت:این از اون مرخصی های قبل از اجرای حکمه؟!

باقری خندید و گفت:نه پسر خوب! نگران نباش!....تو که هنوز حکم نهایی برات نیومده که!... این مرخصی هم پاداشیه برات حسن رفتارت....از این جور پاداش ها به خیلی ها میدن!

به چهره نیمه مطمینش نگاه کرد و ادامه داد:برو و سه روز استراحت کن.... با خانواده ات وقت بگذرون....هرکاری دلت میخواد بکن....انقدر هم بد به دلت راه نده.

باشه ای گفت و برای فرار از هجوم افکار, سرش را به آرامی تکان داد و حواسش را جمع حل مسایل کرد.

**

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به دروازه بزرگ و در کوچک میانش خیره شد.همان در جهنمی لعنت شده. همان که بین او و محبوبش سالهاست که فاصله انداخته. سالهاست که رنگ و بوی خانه شان را سیاه رنگ و ماتم زده گردانده. سالهاست که...

مهراد سکوت بینشان را شکست و گفت:چیزی راجع به کمالی بهش نگو.

بعضش را در نطفه خفه کرده زمزمه کرد:خیالت راحت.

کاملا به سمتش چرخید و گفت:میدونم سخته اما خودت رو خوشحال نشون بده زن داداش.

لحنش جدی بود و ناهید خوب میدانست که این جدیت سپری است برای پنهان کردن غمش پس لبخند محوی زد و گفت:نگران نباش.حواسم هست.

رویش را برگرداند و با خوشحالی فریاد زداومدش!

هر دو از ماشین پیاده شدند و چند قدمی به جلو رفتند. ابتدا مهراد خود را در آغوش برادرش رها کرد و گفت:خوش اومدی مسعود جان.

مسعود ساک را روی زمین رها کرد و برادرش را به گرمی در میان بازوانش جای داددستی بر پشتش زد و مثل سالهای دور گفت:چطوری داداش کوچیکه؟

به سختی از آغوشش دل کند و گفت:خوبم. تو چطوری؟

-منم خوبم. شکر خدا.

سر چرخاند و رنگ نگاهش با دیدن زن مقابلش تغییر کرد. زمزمه کرد:سلام ناهید جان.

مهراد ساک را برداشت و بی صدا عقب رفت و آن دو را تنها گذاشت. ناهید با لبخند بدرقه اش کرد و بعد از اطمینان از ندیدن و نشنیده شدن خلوتشان به مسعودی که حالا در یک قدمی اش ایستاده بود چشم دوخت.

مسعود زمزمه کرد:خانم من چطوره؟

بی هوا به آغوشش پرید و گفت:دلم برات تنگ شده بود.

احوال پرسی را برای بعد گذاشت و او را محکم به آغوش فشرد. گویی ترس این را داشت که دو سرباز به دنبالش می آیند و او را باز می گردانند. و این ترس باعث میشد فشار بازوانش دور اندام لاغر همسرش بیشتر شود. دلش میخواست زمان می ایستاد و دنیا متوقف میشد و فقط او می ماند و ناهیدش و این هم آغوشی.

عطر موهایش را استشمام کرد و در گوشه ای از دل و ذهنش به امانت گذاشت برای روزهای مبادا! برای همان روزهایی که از دلتنگی جان می کند و پر پر میزند برای این بو و این آغوش و خلاصه همه چیز!

ناهید اما دیگر نه دلش کار میکرد و نه مغزش. تنها چشم بسته بود روی تمامی افکار و دل مشغولی هایش و برای چند دقیقه هم که شده فقط و فقط لذت میبرد.

ظاهرا این هم آغوشی به دهان هر دو نفرشان مزه کرده بود و هیچکدام خیال دل کندن نداشت.

با صدای زنگ موبایل مهراد, ناهید تکانی به خود داد و چشم باز کرد. سر بلند کرد و زمزمه کرد:خوش اومدی.

مسعود بازوانش را به سختی باز کرد و به ناهید اجازه خروج داد. به اندازه سالها حرف داشت. آنقدر زیاد که نمیدانست از کجا شروع کند.آنقدر زیاد که اصلا در خاطرش نمیگنجید.

در نهایت پررنگ ترین جمله ذهنش را انتخاب کرد و صادقانه اعتراف کرد:دلم برات خیلی تنگ شده بود.

ناهید دست بر گونه زبر و چهره شکسته اش گذاشت و گفت:منم همینطور.

لبخندی زد و تلاش کرد تا جمله ای دیگر بر زبان بیاورد اما اما مغز فلج شده از خوشی و غمش، دوباره یاری نکرد و تنها گفتخوبی؟

-آره..تو چی؟خوبی؟....بریم خونه؟...مامان اینا منتظرن.

دستی روی صورتش کشید و گفت:آره بریم.

چرخید و به مهراد که در حال صحبت با تلفن همراهش بود, اشاره کرد. هر دو داخل ماشین نشستند و مسعود که تازه به حال عادی برمیگشت گفت:اوضاعت چطوره؟

-خوبه.

-اوضاع خونه چطوره؟

-همه چیز خوبه.... دل تو دلشون نیست تا تو برسی...دیشب از خوشحالی خواب به چشمای هیچ کدومشون نرفته...تو چی؟

کمی جابجا شد و گفت:منم مثل شما.....

مهراد به جمعشان پیوست و گفت:شرمنده صحبتم خیلی طول کشید.

مسعود نفس عمیقی کشید و گفت:راحت باش.

و در دل ادامه داد:من صبر کردن رو به خوبی یاد گرفتم!

**

 

 --------------------------------------

گفتار نویسنده: نظرتون چی بود؟ دیدارشون خوب توصیف شده بود؟ 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**

بی توجه به مهراد و خاطره ای که تعریف میکرد, کمی به جلو خم شد و با ذوق کوچه شان را از نظر گذراند. با اشتیاقی وصف ناپذیر به تک تک خانه ها, همسایه هایشان و حتی گربه هایی که به دنبال تکه گوشتی هر گوشه و کناری را می گشتند, خیره شد.

این محله را بارها و بارها در خواب دیده بود. این درختان بلند و قدیمی, صدای گذر آب از جوی, صدای مرد میوه فروش, بازی کودکان و خلاصه تمام جزییاتش را مو به مو در خواب هایش دیده بود. شاید همین خواب ها, همین خاطره ها بود که او را در این چند سال سر پا نگه داشته بود.

روی صندلی اش چرخید و دورتا دورش را از نظر گذراند. احساس میکرد که همه این ها برایش نوستالژی شده اند. اما مگر چند سال از خانه دور بوده؟!

به محض توقف کامل ماشین, با عجله پیاده شد و با چند قدم بلند خودش را به پشت در رساند. صدای آهنگ "به سوی تو", آهنگ محبوب پدرش را از پشت در هم به خوبی میتوانست بشنود.

دست لرزانش را بالا برد و روی آیفون نگه داشت. کوبش قلبش لحظه به لحظه بیشتر میشد و انگشت اشاره اش لج کرده, نافرمانی میکرد و طبق دستورش تکان نمیخورد.

پیشانی یخ کرده اش را به در آهنی یخ زده تر تکیه داد. دست محکمی روی شانه اش نشست. بی آنکه سر بردارد, چرخید و مهراد را در کنارش دید. مهراد شانه اش را فشرد و لبخند عمیقی به رویش پاشید. دست دیگری دور بازویش پیچیده شد و اینبار ناهیدش را کنار خود دید. بین هیچ کدامشان حرفی رد و بدل نشد. شاید ابراز عشق و دلگرمی شان احتیاجی به واژه ها نداشت. شاید واژه ها برای چند لحظه هم که شده بی استفاده و بی معنا شده بودند.

به مهرشان لبخندی زد که روح را به چهره اش برگرداند. تکیه اش را از در گرفت و در همان لحظه در باز شد. می دانست که زنگ را نزده پس چه دلیل دیگری می توانست مادرش را شتاب زده به پشت در بکشاند مگر عشق بی همتایش؟!

وقتیکه چهره رنگ پریده مادر را با چادری نامرتب بر سر دید, نفهمید که چه شد اراده از دست داد و قطره اشکی روی گونه اش ریخت. مات و مبهوت فرشته مقابلش لب زد:سلام مامان.

فرح با دیدن دوباره پسرش, بی آنکه میله ای بینشان باشد و یا کسی پتک درآغوش نکشیدن فرزندش را بر سرش بکوبد. چادر را رها کرده گفت:الهی مادر به قربان قد و بالات بره پسرم.

کمی خم شد تا هم قد مادر شود و آنگاه بود که خود را رها کرد. درست مثل نوزادی که پس از ساعت ها مادرش را می یابد و او را دو دستی می چسبد.

دستش را بلند کرد و بوسه ای از سر ادب رویش نشاند.هنوز از آغوش مادر بیرون نیامده بود که دستان محکم پدرش به دورش پیچید.

وای که چقدر دلش برای این آغوش ها, محبت های بی کلام و کم کلام و آرامشی که تنها در خانه یافت میشود, تنگ شده بود.

بعضی چیزها را تنها با تجربه میتوان درک کرد.بعضی اوقات باید از خانه دور بود تا قدرش را دانست. حتی قدر غر زدن ها و دعواهای گاه و بی گاه اهلش را. و آنگاه میفهمی که محبت و آرامش خانه را در هیچ کجای جهان تجربه نخواهی کرد. آنگاه دلت لک میزند برای همان گیر دادن ها, قربان صدقه ها و عاشقی های ناگفتنی و ناشنیدنی.

مسعود هم حالا میتوانست بیشتر و بهتر درک کند ابن لذت را. همبن لذتی که با تجربه دور ماندن از خانواده اش چندین برابر شده بود. نه اینکه در این چد ساله به امان خدا رها شده باشد!نه! صحبت از رها شدن نیست. صحبت از جمع شدن دوباره خانواده در کنار هم است. صحبت از نبود میله ای میانشان است. صحبت از نبود سربازی وسط خلوتشان و گوشزدهای پی در پی اش مبنی بر عدم لمس و آغوش و حفظ فاصله است. واگرنه در این چند سال هفته ای رد نشده که همدیگر را ملاقات نکرده باشند. اما این ملاقات کجا و آن ملاقات ها کجا..

همگی همراه با هم وارد شدند. آهنگ محبوب پدرش همچنان در حال پخش بود. نگاهش به ضبط صوت افتاد که روی تخت چوبی کنار حوض شش گوشه ای فیروزه ای رنگشان قرار داده شده بود. با همان گلدان های کوچک و درشتی که اطرافش چیده شده بود. پس هنوز همه چیز سر جایش است!...

**

 

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده: سلام به دوستان عزیز و پیشاپیش سال نوتون مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشید و بهترین ها براتون اتفاق بیفته. توی دوره تعطیلات احتمالا روند پست گذاشتنم تغییر پیدا کنه و پیشاپیش ازتون عذر میخوام. آخه عیده و دیگه خودتون میدونید دیگه. خلاصه اینکه بر من ببخشید :) 

-----------------------------------------------

به خاطر نمی آورد که حمام کرده یا نه. اما برایش اهمیتی هم نداشت.حمام کردن تنها برایش بهانه ای بود تا کمی خلوت کند. تا اجازه جولان دادن به ترس هایش را دهد! به ترس از علت واقعی این مرخصی چند روزه. به خاطر داشت که چندنفر از هم بندی هایش هم قبل از اعلام حکم نهایی شان چند روزی به مرخصی تشویقی! رفته بودند. و حالا نوبت او بود. ای کاش چند روزی بیشتر می توانست اینجا بماند.مثلا تا آخر عمرش!

به خودش که نمی توانست دروغ بگوید. از اعدام می ترسید. از مرگ نه! از اعدام می ترسید! زندانی هایی را دیده بود که یک تنه یک بند را حریف بودند اما موقع اعدامشان مثل کودکی دو ساله گریه می کردند و برای زندگی کردن چه دست و پایی که نمیزدند.

خودش را تصور کرد که روی چوبه دار ایستاده. مادر و ناهیدش ضجه میزنند و طلب بخشش دارند. قامت پدرش خم شده و شانه هایش از شدت غم پیش رویش خمیده گشته. مهراد روی زمین نشسته زانوانش را در آغوش گرفته و چشم های ملتهب از گریه اش را به او دوخته. در این بین صدای خنده پیرمردی مثل کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه, تمام بدنش را به رعشه می اندازد. کمالی را در طرف دیگری میبیند که بلند بلند می خندد و شعری را از سر شادی می خواند. در حالیکه صدای آواز خواندنش با ناله های ناهید و مادرش, با گریه های پدر و برادرش, با صدای قرایت حکم اعدامش در هم آمیخته, کمالی قدم قدم جلو می آید. پایش را بلند می کند و ضربه ای به صندلی زیر پایش میزند و.....

تقه ای به در خورد و ناهید همچون فرشته نجات گفت:مسعود جان برات لباس تمیز آوردم. میذارمشون روی تخت.

نفس عمیقی کشید و موهای خیسش را از روی پیشانی کنار زد. اگر افسار افکارش را در دست نگیرد تا کجاها که پیش نمی روند!

به خود غر زد:محکم باش مرد!

و بلند گفت:دستت درد نکنه. الان میام بیرون.

از روی سرامیک ها برخاست و دوش آب را بست. حوله اش را از روی آویز برداشت و به دور کمرش پیچید.

با دیدن ناهید لبخندی زد و گفت:دستت درد نکنه.

لبخندش را پاسخ داد و گفت:عافیت باشه....مامان پیشنهاد داد تا نهار بریم پارک. نظرت چیه؟

-خوبه...مگه ساعت چنده؟

-دوازده و نیم.

"آهان"ی گفت. روی تخت نشست و در حالیکه لباس می پوشید گفت:از کمالی چه خبر؟

ناهید برای لحظه ای ماتش برد اما سریعا خود را به حالت عادی برگرداند و گفت:هیچی. داریم سعی میکنیم رضایتش رو بگیریم.

-نرم شده؟

-آره یه ذره.

-پلیس چی میگه؟

از روی تخت بلند شد و در حالیکه به سمت در میرفت گفت:هیچی! مثل همیشه! مدرکی وجود نداره که بشه ازش استفاده کرد.

اخم کوچکی کرد و گفت:ناهید؟

به سمتش چرخید و پاسخ داد:جانم؟

-میدونی که از دروغ گفتن خیلی بدم میاد! از آدم هایی که دروغ میگن هم همینطور!

دستش روی دستگیره در خشک شد. نگاهش را از نگاه موشکافانه مسعود دزدید و گفت:بذار این سه روز رو فقط زندگی کنیم مسعود...وقت برای دونستن زیاده.

-من گوسفند نیستم که چشم ببندم روی واقعیت های پیش روم!...من انسانم!...انسان ناهیدجان! ....دونستن نه تنها حق من بلکه بخشی از وجود منه!...میخوام بدونم با چی طرفم و توی چه وضعیتی هستم!

به چشم هایش خیره شد و گفت:مامان اینا پایین منتظرن!

و بی آنکه مجال پاسخی را بدهد از اتاق بیرون رفت.

**

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده: سلام به همه....سال نوتون مبارک :gol: :bye:

--------------------------------------------------

مهراد پتوی نازکی را روی زمین پهن کرد و هر کس هرآنچه به دست گرفته بود, روی زمین گذاشت. فرح گوشه ای نشست. سبد را به سمتش کشید و محتویاتش را یک به یک بیرون آورد.

مسعود اما همچنان ایستاده, دست در جیب هایش فرو برد و نگاهی به اطراف انداخت. از زمانی که به یاد داشت, هر جمعه نهار را در این پارک میخوردند. نگاهی به درختان بلند و قدیمی اش انداخت. بچه که بود فکر میکرد نوک این درخت ها به ابرها می چسبد و بلندی آسمان را با این درختان اندازه میگرفت. لبخندی به افکار بچگی اش زد و آرام سری تکان داد. دست در جیب به راه افتاد تا قدمی بزند و از هوای مهرماه لذت ببرد.

با دور شدن مسعود, فرح آهی کشید و گفت:پسرم شده یه پاره استخون!

خیاری را در دست گرفت و در حالیکه آن را تکه تکه میکرد و روی ظرف سالاد می ریخت ادامه داد:موهاش سفید شده! آخه مگه چند سالشه که موهاش سفید شده؟!.... الهی مادر دورت بگرده از بس غم هاتو توی دلت ریختی چه به روز خودت آوردی؟!...ساکت که بودی ساکت تر و مظلوم تر شدی!

همایون دستی به ریش سفیدش کشید و نگاه از همسر گریانش برگرفت. ناهید بغض کرده لیوانی برداشت و کمی آب در آن ریخت و مقابل فرح گرفت. فرح اما بغضش سنگین تر از این حرف ها بود و با نوشیدن آب پایین نمیرفت! همایون لیوان را از دستش گرفت و با سر از او تشکر کرد. و ناهید برخاست و به دنبال مسعود راهی شد.

*

مثل او دست در جیب فرو برد و به بازی بچه ها نگاه کرد. مسعود سکوت چند لحظه ای شان را شکست و گفت:بی دغدغه ترین آدم های روی زمینن!

-بی دغدغه ان چون زندگی کردن رو بهتر از ما میدونن.

-چی اش رو بهتر میدونن؟!

-اینکه هرچی باشه میگذره...نه نگرانی دارن و نه دلواپسی....پرتشون میکنی بالا و به جای اینکه بترسن، از ته دل میخندن ....

به سمتش چرخید و ادامه داد:من هیچ وقت تو رو بچه فرض نکردم! که این هم توهین به شعور تو میشه و هم خودم!... اینکه گفتنی ها رو نمیگم برای اینه که آخه گفتن نداره!... نمیخوام این سه روز استراحتت رو, سه روز استراحتمون  رو! خراب کنم.

نگاهی به اطراف انداخت و مصرانه گفت:اما میخوام بدونم. تا نگی هم بی خیال نمیشم. منو که میشناسی ناهید!

درست میگفت. مسعود را به خوبی میشناخت و از لجبازی اش کاملا با خبر بود.لب هایش را کمی به هم فشرد و بی مقدمه گفتکمالی هیچ جوری از خر شیطون پایین نمیاد. رضایت نمیده.

برای لحظه ای چشم هایش را بست و دوباره باز کرد. پس درست حدس زده بود و حکمش در راه بود. اما انگار تا زمانی که این احتمال فقط در ذهنش وجود داشت همه چیز راحت تر به نظر میرسید.ای کاش اصراری برای دانستن نمی کرد. ای کاش در بی خبری می ماند.

ترس هایش دوباره خودنمایی کرده, دهن کجی میکردند.ترس هایی که حالا جامه واقعیت پوشیده بودند و لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر میشدند.

روی نیمکت کنارش اش نشست و صورتش را با دست هایش پنهان کرد. دلش نمیخواست ناهید چهره ترسیده اش را ببیند. هر چه باشد او مرد بود! از کودکی آموخته بود که چاره ای جز محکم بودن ندارد. مخصوصا برای ناهیدی که به او تکیه کرده بود. ای کاش کمی تنهایش می گذاشت و مجالی میداد تا خودش را جمع و جور کند.

ناهید اما نه تنها تنهایش نگذاشت بلکه کنارش نشست و دست های ظریفش رو دور بازوی  مسعود حلقه کرد.بی اراده سرش خم شد و روی شانه ناهید فرود آمد.

هر چه باشد چند روزی بیشتر تا اجرای حکمش نمانده! حرف کمی نیست! اینکه بدانی قرار است روی چوبه ای مثل ماهی تکان تکان بخوری و ذره ذره جان بدهی. آن هم همراه با موسیقی متن گریه و لابه خانوده و آوازخوانی های کمالی!

سر بلند کرد و کنار گوش ناهیدش گفت:لپ مطلبت کشنده بود.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاه به زمین دوخت و جوابی جز سکوت نیافت. ای کاش کمی مقدمه چینی کرده بود. ای کاش کمی صغری و کبری چیده بود! حس میکرد با حرف هایش سیلی سنگینی به صورت مسعود زده.

مسعود دستی روی صورتش کشید و گفت:حداقل میدونم که باید از لحظه لحظه این سه روز استفاده کنم.

مهراد به سمتشان آمد و گفت:نهار حاضره .

مسعود بی آنکه سر بلند کند, تکانی به سر داد و ناهید هم که همچنان چشم به زمین دوخته بود و لب به دندان می گزید.

هر دو با وضعیتشان مهراد را قدمی به جلو کشاندند و شک را در دلش نشاندند.

ناهید را مخاطب قرار داد و گفت:چیزی شده؟

و وقتی سوالش همچنان بی جواب ماند, نوچی کرد و ادامه داد:مگه قول ندادی بهش چیزی نگی زن داداش؟!

ناهید شرمنده تر سر به گریبان فرو برد. مسعود پادرمیانی کرد و گفت:من بهش اصرار کردم.

و وقتی لب های به هم قفل شده و اخم روی پیشانی برادرش را دید, برخاست و به سمتش رفت. دست روی شانه اش گذاشت و گفت:بالاخره که باید میفهمیدم!...نگران نباش هیچ چیزی نمیتونه این سه روز رو خراب کنه داداش کوچیکه...

و با شیطنت و لحن خاصی گفت:خوش ندارم زنم رو اونجوری نگاه کنیا!

مهراد لبخندی زد و گفت:آخه این مدل صحبت کردنم بهت نمیاد!

مسعود نیم چرخی زد و گفت:بیا دیگه ناهید جان!

آهسته و مطیع برخاست و برای فرار از نگاه شماتت بار مهراد با یک قدم فاصله به دنبالشان راه افتاد.

*

همایون با دیدن مسعود جعبه شطرنج را بالا برد و گفت:بیا بابا جان که چند سالی میشه نتونستم یه رقیب خوب برای خودم پیدا کنم!

مسعود لبخندی زد و در حالیکه رو به رویش می نشست گفت:پس مهراد چکاره است؟!

نگاهی به مهراد انداخت و گفت:توی سه حرکت! فقط سه حرکت مات میشه!

مهراد میانشان نشست و گفت:من که هر دفعه میگم که هیچ چیزی از شطرنج نمیفهمم پدر من!...

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×