رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

با همون چشمای بسته دوباره سوار ماشین شدم و دم در اداره چشمام رو باز کردن و از ماشین پرتم کردن بیرون.اینا نمیتونن یکم ملایم تر رفتار کنن؟وقتی وارد اتاقم شدم سلجوخه رو دیدم که با نگرانی توی اتاق راه میرفت.

-چیزی شده قربان.

با شنیدن صدای من انگار تازه به خودش اومد با بهت به من نگاه کرد و گفت

-خوبی؟مشکلبی برات پیش نیومد؟آسیب که ندیدی.

از نگرانی سرجوخه خندم گرفت.تا حالا یه درجه ی بالای نظامی رو تو این وضعیت ندیده بودم.اونم سرجوخه!!!!مردی که همه ازش حساب میبردن!!!

-نه قربان مشکلی پیش نیومد.

سرجوخه نفسی از سر آسودگی کشید و گفت

-به جایی هم رسیدی؟

لبخندی زدم و گفتم

-فکر میکنم تا حدودی.

سرجوخه-ببین این پرونده به دلیل این که مخفیه وقت زیادی بهت دادن ولی سعی کن سریع تر ماجرا رو حل کنی.متوجه ای؟

-بله قربان.

سرجوخه-خوبه.

از اتاق بیرون رفت و من موندم و یه عالمه کار.زنگ زدن به اوان رو به بعد از کارم موکول کردم.باید یه تحقیق اساسی درباره این دانشکده میکردم.خیلی موضوع مشکوک بود.تو سازمان سیا کمتر پیش میاد که یه پرونده کامل نشده رها بشه!!!!حتما یه مشکلی بوده.از این که چیزی برای کشف کردن پیدا کرده بودم خوشحال بودم.خوب با رشته های پزشکی که کاری نداریم.فردی که دست به قتل زده مطمئنا یا استاد رشته شیمی بوده یا یه دانشحوی ترم آخری.تازه امکان استفاده از آزمایشگاه رو هم داشته.اسید سیاندریک یا به صورت قرص سیانوره یا به صورت گاز.خیلی سخت میشه به حالت مایع درش آورد.از بیست و چهار هزار دانشجو،فقط سه هزار و ششصد نفر تحصیلات تکمیلین و فقط هم پانصد نفرشون متعلق به رشته ی شیمین!!!خوب حالا این پونصد نفر رو باید با چه معیاری محدود کنم؟اوف،مثلا با معیار شهر زندگی؟خوب به چه کارمون میاد.خوب وایستا،ناتان هفته ی پیش در اوتاوا کشته شده،خوب همینه.باید ببینم کدوم دانشجو ها اون روز کلاس نداشتن یا غایب بودن.عالیه،محدودیت به سی وهفت نفر رسید.یه کلاس بیست و پنج نفره اونروز کلاس نداشتن و هشت نفر غایب بودن و چهار نفر هم مرخصی داشتن.اول باید روی اونایی که مرخصی گرفتن کار کنم.از استادا هم نباید غافل شم.وقتی برای علت مرخصی توی سیستم سرج میکردم پاسخی نمیومد!!!مگه میشه.دانشگاه موظفه علت مرخصی رو بنویسه.لعنتی.یه ایمیل برای دانشگاه فرستادم که علت مرخصی این چهار نفر رو برای من مشخص کنه.تا وقتی جواب ایمیل برسه مجبور شدم بقیه دانشجو ها رو چک کنم.خوب اون کلاس بیست و پنج نفره که اردو بودن.هیچی..همشون هم حضور داشتن.عالیه.الان من دوازده مظنون از دانشجو ها دارم.چهار تا استاد شیمی در دانشگاه تدریس میکنن.جمعا شانزده مظنون.تقریبا مطمئن بودم که قاتل یکی از این جمعه.میتونستم همین لیستو به سازمان سیا بدم و خودم رو راحت کنم.اونا مطمئنن روش های بهتری برای پیدا کردن قاتل دارن.ولی.....تصمیم گرفتم خودم قاتلو  پیدا کنم.خوشم نمیومد شونزده تا آدم که ممکنه بیشترشون بی گناه باشن زیر شکنجه های سیا نابود بشن.کاشکی جزئیات کامل تری از ماموریت ناتان داشتم اونوقت حتما کارم راحت تر میشد.چرا سازمان باید به یه دانشکده نفوذ کنه؟چه دلیلی میتونه داشته باشه؟ساخته هاشون؟نه .فکر کن،فکر کن.آهان

************************************************************************************************************

دوستای عزیزم.لطفا رمان رو که میخونید تشکر هم بزنید.بزارید من بفهمم که چند نفر رمانم رو میخونن.باور کنید کار سختی نیست.پایین سمت چپ متن بزنید پسندیدم.همین.منتظر نقدای سازندتون هم هستم.
نقد رمان من دیوونه نیستم
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط یه امکان وجود داره.اصولا سازمان مامور رو به دانشکده نمیفرسته مگر این کـــــــــــــــــــــــــه بخواد یکی رو ترور کنه!!!!!خودشه.آره همینه.اما چرا ماموریت نصفه رها شده و این که چه کسی ارزش این رو داره که ترور بشه؟و اصلا برای چی باید ترور بشه؟یه نفر که با سازمان یا یکی از افرادی که پشتشن مخالفت داره!!!!ولی کی؟کی جرئت همچین کاریو داشته؟؟؟واقعا خوشحال بودم.بالاخره داشتم به نتیجه میرسیدم.من عاشق معمام.من هنوز نمیدونم با قاتل طرفم یا قاتلین.دانشگاه بعد از یک ربع پاسخ ایمیلم رو ارسال کرد.نفر اول برای یه پژوهش از طرف دانشکده به فرانسه فرستاده شده.بلیط هاش رو چک کردم و مطمئن شدم که به فرانسه رفته.خوب این که حذف میشه.نفر دوم به علت بیماری نیومده،نفر سوم برای دیدن خانوادش رفته و نفر چهارم هم بدون دلیل.آه،من هنوز کلی مظنون داشتم.نفر اول رو که به طور کامل گذاشتم کنارو هنوز پانزده نفر هستن.مشغول تحقیق درباره ی تک تکشون به طور مجزا شدم.نفر دوم که بیمار بود به مدت یک ترمه که به علت تومور مغزی مرخصی داره!!مدارک پزشکیش رو چک کردم و از جعلی نبودنشون مطمئن شدم.حسابی نشغول کار بودم که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد.می خواستم رد تماس بزنم اما با دیدن ششماره ی ناشناس آرزو کردم که اوان باشه

-سولیا آدام بفرمایید؟

...-سلام،اوان هستم.دکتر...

-بله بله شناختم.

اوان-خواستم ببینم که برای امروز قرار بزاریم؟

-من امروز بعد از ظهر وقتم آزاده.

اوان-پس بعد از ظهر ساعت پنج میبینمتون.

-بیام آسایشگاه؟

اوان-نه،آدرس خونم رو براتون میفرستم.

-باش.پس فعلا.

گوشی رو قطع کردم و مشغول ادامه شدم.کارم تنها چیزی بئد که باعث مییشد همه ی اون ماجراهای  رو فراموش کنم.خوب درباره ی نفر سوم اطلاعات کاملی نبود فقط به مدت دو هفته مرخصی داشت برای دیدن خانوادش و نفر چهارم که هیچی ازش نمیدونستم. بیخیال هشت تا دانشجوی غایب شدم و درباره ی استادا تحقیق کردم.از اون چهار تا استاد دو تاشون اونروز کلاس داشتن و با توجه به ساعت قتل و ساعت کلاس اونها نمیتونستن در محل حادثه باشن.عالیه.همینجوری پیش برم حتما به چند تا مظنون مشخص میرسم.دو استاد دیگه.اولی امانول مانتانا و ویولت کریس.خوب آقای امانول که به نظر میاد از شهر کینگستون خارج نشده.و اما خانوم ویولت.اطلاعاتی که ازش به دست آوردم به نظرم فوق العاده بود.اون زدن فعالیت های سیاسی زیادی داشته.جالبه چند مصاحبه علیه جناح های مختلف.اما بازم به نظر میرسید از کینگستون خارج نشده!!!!!!!!لعنتی این بهترین مظنون ممکن بود.دیگه واقعا ناامید شدم.اگه این استاده قاتل نیست پس کیه؟؟سرم رو روی میز گذاشتم و آه کشیدم.متنفرم از این پرونده ی بی سر و ته.اگه نتونم یه مظنون درست درمون از این داشکده پیدا کنم پرونده رو بیخیال میشم.خیلی به این خانومه استاد امیدوار بودم،بهترین مشخصات ممکن رو داشت آخه.ولی،وایسا معلومه که خودش حاضر نیست اون رو بکشه!!! باید خیلی احمق باشه که با این سابقش دست به قتل مامور سیا بزنه.خوب پس چیکار میکنه؟؟از یه نفر کمک میگیره.ایول همینه.چه کسی بهتر از یه دانشجو؟؟خوب بازم میتونم محدودشون کنم.از اون دانشجو ها نفر چهارم که مرخصی داشت و دو نفر از غایبین دانشجوی اونن.فکر کنم بالاخره پیداشون کردم.دیگه اواخر ساعت کاری بود.گزارش کارم رو نوشتم و برای سرجوخه فرستادم.با بی حالی وسایلم رو جمع کردم و به سمت ماشینم رفتم.

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خستگی خودمو روی صندلی انداختم و شروع به رانندگی کردم.به زور تا خونه رو رانندگی کردم.گوشیمو برای ساعت سه تنظیم کردم و به خواب رفتم.

با صدای آلارم گوشی به زور لای چشمام رو باز کردم.با بی حوصلگی قطعش کردم و دوباره به خوابم ادامه دادم.بعد از چند دقیقه خواب کوتاه از جام بلند شدم و از اتاق خترج شدم.یکم از غذاهای روزای قبل که مونده بود رو خوردم.لباسام رو به یه تونیک و شلوارک عوض کردم و از خونه خارج شدم.پیامکشو باز کردم  و به سمت آدرس خونه ی اوان حرکت کردم.هنوز کمی خوابم میومد اما سعی کردم با آهنگای عجیب دانیل که تو ماشینم بود خواب رو از سرم بپرونم که خوشبختانه تا حدودی جواب هم داد.بعد از حدود یک ساعت به خونه ی اوان رسیدم.خونه جالبی بود.یه خونه ی نسبتا بزرگ اشرافی بود.دیوارا رنگای عجیبی داشتن و همه چیز به طرز خلاقانه ای قرار گرفته بود.رنگشون قرمز بود اما نه قرمز.یه رنگ خیلی براق.خیلی خاص.نگاه کردن به خونش ناخودآگاه باعث میشد لبخند بزنی.راستی،من اصلا نمیدونم اون تنها زندگی میکنه یا نه!!زنگ خونه رو فشار دادم و منتظر شدم تا کسی در رو باز کنه.نه خبری از سرایدار بود نه آیفون!!!!خود اوان اومد و در رو باز کرد.با دیدنش لبخندی زدم.

-سلام.

اوان هم جواب لبخندم رو داد و از کنار در کنار رفت تا من وارد بشم.

اوان-خوش اومدی،بیا تو.

حیات نسبتا بزرگ و جالبی داشت.و یه تاب کنار استخر!!آخه جا بهتر پیدا نکردن برای تاب.پشت سر اوان حرکت کردم و وارد خونه شدم.خوب میتونم به جرئت بگم که اون تنها زندگی میکرد.خونه به شدت به هم ریخته بود!!!راهنماییم کرد به سمت مبل و گفت

-ببخشید اینجا یکم به هم ریختست.

ابروم رو بالا انداختم و گفتم

-یکم؟خوب تعریف من از یکم   ییه چیز دیگه است.

اوان دوباره لبخند زد و گفت

-خوب من وقت مرتب کردن ندارم خیلی سخت نگیر.

خندیدم و گفتم

-من که برام فرقی نمیکنه تو داری اینجا زندگی میکنی.

اوان بیخیال شونه ای بالا انداخت و پرسید

-چیزی میخوری بیارم؟

-اگه یه لیوان قهوه بهم بدی خوشحال میشم.

اوان به سمت آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با دو تا لیوان قهوه برگشت.تشکر کردم و یکی از لیوانا رو برداشتم.یه نگاه به دور و بر خونش انداختم.آشپزخونه روبروی مبلا قرار داشتو اتاق ها هم احتمالا طبقه ی بالا بودن.چند دست لباس روی مبلا افتاده بود و روی میز تلوزیون هم پر از سی دی بود.روی میز جلوی مبلا هم چند تا کتاب روانشناسی ریخته بود!!!خوب من تعریفم از یه خونه ی خیلی نامرتب همین بود!!!توی سکوت مشغول خوردن قهوه هامون شدیم.بعد از چند دقیقه اوان سکوت رو شکست و گفت

-خوب تونستید تحقیقی کنید؟

-درباره جن؟راستش نه.اصلا وقت نکردم.

اوان-ولی من یه سری چیزا پیدا کردم.ببینید تا جایی که من فهمیدم جن ها کاملا وجود دارن.یعنی همه ی ادیان وجودشون رو تایید میکنن.

-یعنی جن ها واقعین؟ولی من فکر میکردم فقط موجودات تخیلین!!!

اوان-نه متاسفانه اونا کاملا واقعین.

-راستش اگه میگفتید من خیالاتی شدم و ارم دیوونه میشم هضمش برام راحت تر بود.

لبخندی زد و گفت

-میدونم،اینجور چیزا اصولا برای همه پیشن نمیاد.موردیم نیست که یه روز در میون باهاش مواجه بشی.

-من نمیفهم.خب یه جن چرا باید بیاد پیش منو من رو بترسونه؟چه سودی براش داره؟

اوان-خوب ما هم میخوایم همینو بفهمیم.اونا تا چیزی براشون فایده نداشته باشه انجماش نمیدن.مگر این که به قصد انتقام باشه که فکر نمیکنم شما کاری کرده باشید که بخوان ازتون انتقام بگیرن.

-راستی،من یه اتفاق دیگه هم برام افتاده.

اوان-چی شده؟دوباره اون جن رو دیدید؟یا دختر رو؟

-هیچکدوم.

ماجرای اون زیرزمینو براش تعریف کردم و منتظر شدم نظرش رو بگه.

سرش رو خاروند و گفت

-جی بگم؟آخه حداقل به اتاقم برنگشتید که من بگم توی اتاق خیالاتی شدید یا یه همچین چیزی.اون پله ها.اون تاریکی.تا حالا همچین چیزی نشنیدم!!

مکثی کرد و ادامه داد.

-ببین یه لحظه صبر کن من اون کتابا و لبتابم رو بیارم تا ببینیم چیزی پیدا میکنیم یا نه.

از جاش بلند شد و به طبقه ی بالا رفت.چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که صدای تلق تولوق از آشپزخونه شنیدم.مگه کس دیگه ای هم باهاش زندگی میکنه؟تصمیم گرفتم برای پیشگیری از هرگونه اتفاق عجیب و غریب از جام تکون نخورم.سرم را باور رفتن با مبل گرم کردم که یهو احسساس کردم یه چیزی از کنار گوشم رد شد و بعد صدای شکستن.با ترس به پشت سرم نگاه کردم.یه بشقاب بود.مگه بشقاب میتونه یه دفعه شروع به پرواز کنه؟هنوز متعجب بودم که یهو چندین ظرف به طرفم پرتاب شد.پشت مبل پناه گرفتم.خدای من.اینبار چه ماجرایی قراره پیش بیاد؟سریع به سمت طبقه ی بالا حرکت کردم و فریاد زدم.

-اوان،اوان.

-اوااااااااااان.به طبقه ی بالا رسیدم.صدای شکستن هنوز از پایین میومد.

 

************************************************************************************************************

دوستای عزیزم.لطفا رمان رو که میخونید تشکر هم بزنید.بزارید من بفهمم که چند نفر رمانم رو میخونن.باور کنید کار سختی نیست.پایین سمت چپ متن بزنید پسندیدم.همین.منتظر نقدای سازندتون هم هستم.
نقد رمان من دیوونه نیستم
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار تا اتاق بود.نمیدونم چرا اوان جوابم رو نمیداد.اولین اتاق درش قفل بود.دومیم همینطور.با عجله در سوم رو امتحان کردم اونم قفل بود!!!!تنها امیدم در چهارم بود.اما اونم قفل بود!!خدای من.وسط راهرو دور خودم میچرخیدم.چرا این صدای شکستن لعنتی قطع نمیشد.با همه ی توانم از ته دلم جیغ کشیدم و گفتم

-اوااااااااااان.

یه لحضه احساس کردم یه قطره آب رو سرم ریخت.سرم رو به سمت سقف برگردوندم.نه ،امکان نداره.....خون بود!!!خون!!!نفسم بالا نمیومد.نمیتونستم نفس بکشم.با آخرین توانم گفتم

-اوان،کمــــــــک.

با ضربه ای که به پشتم خورد از جا پریدم.من،اینجا،چه اتفاقی افتاده.اوان وحشت زده جلوم وایساده بود و مدام اسمم رو صدا میکرد.

-چیشده.

اوان که متوجه شد حالم جا اومده نفس عمیقی کشید و گفت

-دختر این چه کاریه،سکتم دادی.چرا ظرفا رو شکوندی؟

-چی؟

اوان-رفتم بالا کتابا و لبتاب رو بیارم صدای شکستن شنیدم.اومدم میبینم خانوم داره ظرفا رو دونه دونه میشکنه.

-کی؟من؟

اوان به حالت عجیبی نگام کرد و گفت

-نه،من.

-ولی ولی باور کن من من نشکوندم یعنی آخه.....

اوان-من با چشمای خودم دیدم تو ظرفا رو میشکوندی!!!

-ولی این امکان نداره.من صدای شکستن شنیدم،ترسیدم،اومدم بالا دنبال تو آخه آخه چطور؟چطور ممکنه.

اوان با تعجب نگام کرد و گفت

-یعنی،یعنی تو،اه منظورتو نمیفهمم.

-ببین تو که رفتی بالا از آشپزخونه صدای شکستن اومد.اول توجه نکردم ولی بعد یه نفر ظرفا رو به سمت من پرتاب کرد!!بعد من اومد بالا مدام صدات میکردم ولی جواب نمیدادی.دنبالت گشتم.هر چهارتا اتاق قفل بود.

اوان-هی وایسا،تو از کجا میدونی خونه چهار تا اتاق داره.تو که بالا نیومدی!!

-منم همینو میگم،من اومدم بالا،باور کن،بعد بعد روی سقف خون بود.خون.ریخت روی دستم.

من و اوان هر دومون به دستم خیره شدیم.

اوان-نه این امکان نداره،چطور ممکنه؟؟؟

باورم نمیشد،اگه اگه تخیل بوده پس خون،خون اینجا چیکار میکنه.

اوان-مسئله جدی تر از این حرفاست.تو تو داری تسخیر میشی!!!!!

-چی؟یعنی چی؟

اوان-خوب من مطمئن نیستم ولی با توجه به چیزایی که میدونم اون موجود هر چی که هست سعی میکنه روح تو رو توی بدنت زندانی کنه و تو رو تسخیر کنه.یعنی به جایتو توی بدنت زندگی کنه.

کم ترسیده بودم که حرفای اوانم به به هم ریختنم دامن زد.عصبی بودم.

-باید بریم.

اوان-چی؟

-میگم باید بریم.

اوان-کجا؟

-توی خونه امن نیست.اصلا امن نیست.باید بریم یه جای شلوغ.یه جای شلوغ که نتونه اذیتم کنه.عجله کن.

اوان-خوب پس صبر کن من برم حاضر شم.

-بری حاضر شی؟نه نرو.

اوان-مگه نمیخوایم بریم.

-آره ولی،من خوب........

-سرم رو پایین انداختم و ادامه دادم

-میترسم.

اوان با سردرگمی گفت

-پس چیکار کنیم؟

-نمیدونم.

اوان-امم خوب تو هم بیا.

-چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

اوان-میگم تو هم بیا بالا تو اتاق وایسا تا من لباسام رو عوض کنم.

چشمام از فرط تعجب گرد شد.آخه من پاشم برم تو اتاق که این لباساشو عوض کنه؟دوست نداشتم قبول کنم اما چاره ی دیگه ای هم نبود.حاضر نبودم اینجا تنها بمونم.پس بدون ادا در آوردن باهاش رفتم.بالا دقیقا شبیه همون چیزی بود که من دیدم.همش احساس میکردم که الانه دوباره یه قطره خون بچکه روم!!در اتاق دوم رو باز کرد و در اتاق بی معطلی باز شد!!با تردید وارد اتاق شدم .اوان در رو نبست که منم خیلی معزب نشم.اتاق متوسطی بود.نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک.فکر کنم تابلوی اسکلته بالای تختش بیشتر از همه خودنمایی میکرد.همونجور به در و دیوار خیره شدم و منتظر موندم تا لباساش رو عوض کنه.متاسفانه انگار از شانس بد من این آقای دکتر به شدت در انتخاب لباس وسواسی بودن!!!تقریبا پنج دقیقه معطل شدم که فقط لباساش رو بپوشه و بعد تازه شروع کرد به مدل دادن موهاش!!!آخه چرا من انقدر بد شانسم؟  

************************************************************************************************************

دوستای عزیزم.لطفا رمان رو که میخونید تشکر هم بزنید.بزارید من بفهمم که چند نفر رمانم رو میخونن.باور کنید کار سختی نیست.پایین سمت چپ متن بزنید پسندیدم.همین.منتظر نقدای سازندتون هم هستم.
نقد رمان من دیوونه نیستم
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره حاضر شد و ما با  هم از خونش خارج شدیم.نمیدونم چرا احساس میکردم خونش فرق کرده.اولی که وارد شدم به نظرم خیلی زیبا بود ولی حالا،حتی به نظرم زشت میومد!!با قدمای سریع حیاتو طی کردم و حتی منتظر نشدم که ببینم اوان هم داره میاد یا نه.بالاخره اون مسافت طولانی تموم شد و ما از خونه خارج شدیم.به محض این که پام رو از خونه بیرون گذاشتم یه نفس عمیق از سر آسودگی کشیدم و به سمت ماشین رفتم که اوان دستم رو کشید و گفت

-کجا؟

-برم تو ماشین دیگه.

اوان-با ماشین من میریم.

-پس من ماشینمو چیکار کنم؟

اوان-بزار همینجا باشه.

-خوب تو چرا نمیای با ماشین من؟

اوان-من بیام؟

-آره.من میرسونمت خونه.

اوان-باشه.بریم.

پشت فرمون نشستم و حرکت کردم.

-حالا چیکار کنیم؟

اوان-بریم یه جایی که بتونیم حرف بزنیم.

-منظورم اینه که مشکله من رو چیکار کنیم.

اوان-ببین،من راستش خیلی به این چیزا باور نداشتمفولی یکی از دوستام هست که خیلی درباره این چیزا میدونه.کلا عاشق این چیزاست.اون من رو قانع کرد که جن ها واقعین.اون حتما میدونه که ما باید چیکار کنیم.

-میتونیم بریم پیشش؟

اوان-الان نه.امروز اوتاوا نیست.فردا میریم پیشش.امروز میخواستم یکم باهات درباره ی مواقعی که باهاش روبرو میشی چند تا نکته بهت بگم که فهمیدم احتمالا روت جواب نمیده.

-چرا؟

اوان-ببین اون افرادی که من میدونم،جن رو به صورت مستقیم میبینن.یعنی اجنه خودشون رو ظاهر میکنن و اونا رو میترسونن.نه این که جن ها کنترلشون کنن.

-یعنی میگی اون جن داره منو کنترل میکنه؟

اوان-من مطمئن نیستم.ولی به نظر میاد همینطوره.مثلا موقعی که ظرفا رو میشکوندی.

-خوب یعنی ممکنه بازم سعی کنه من رو کنترل کنه؟

اوان-احتمالش هست.

دیگه صحبت رو ادامه ندادم.به اندازه ی کافی ترس برم داشته بود.آخه چرا من؟چرا اون جن باید من رو انتخاب کنه؟مگه نمیگن همه چیز به اراده ی خداست.پس حتما اون میخواسته که این بلاها سر من بیاد.چطور میتونن بگن که اون منشع تمام خوبی هاست؟اون فقط برای من بدبختی آورده.چرا من باید یتیم میشدم؟و یا چرا این بلاها سر من میاد؟چرا این همه آدم گرسنه هست؟چرا خدا مشکلات رو حل نمیکنه؟نزدیک یه کافه نگه داشتم و همزمان با اوان پیاده شدم.داخل شدیم و روی اولین صندلیای خالی نشستیم.نمیدونستم دیگه میخواد چی بگه.گفتنی ها رو گفته بودیم.هر دومون سفارش قهوه دادیم.گارسون که رفت اوان شروع کرد به توضیح دادن

-ببین،این دوست من یکم،خوب یکم که نه،خیلی عجیب غریبه.ممکنه اول ازش بترسی.

-خوب مثلا چقدر؟یعنی مثل اینا که قیافه هاشون رو شبیه حیوونا میکنن؟

اوان تک خنده ای کرد و گفت

-نه قیافش که عجیب نیست.رفتارش یکم عجیبه.میدونی ممکنه حتی بوت بکشه.

-چی؟؟

اوان-خوب اون میگه که بوی جنا رو حس میکنه.

-مگه میشه!!!بعدشم من که بوی جن نمیدم.

اوان-خودت ببینیش متوجه میشی.سعی کن تا فردا خیلی تنها نمونی.

بهش نگفتم که خونه تنهام.حوصله ی توضیح دادن نداشتم.به نشونه ی تایید سر تکون دادم تا ادامه بده.

اوان-فردا صبح بازم سرکاری؟

-آره.

اوان-پس من بعد از ظهر میام دنبالت تا بریم پیشش.ساعت چهار حاضر باش.

-چهار زود نیست؟

اوان-خونش داخل شهر نیست.خیلی راه طولانیه.

-باشش پس فردا منتظرم.

اوان رو به خونشون رسوندم و خودمم به سمت خونه میرفتم که وسط راه پشیمون شدم.تصمیم گرفتم امشب رو پیش آنجل بگذرونم.

 

************************************************************************************************************

دوستای عزیزم.لطفا رمان رو که میخونید تشکر هم بزنید.بزارید من بفهمم که چند نفر رمانم رو میخونن.باور کنید کار سختی نیست.پایین سمت چپ متن بزنید پسندیدم.همین.منتظر نقدای سازندتون هم هستم.
نقد رمان من دیوونه نیستم
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماجراهای عجیب و غریب دور و برم ازم یه دختربچه ی ترسو ساخته بود.به آنجل زنگ زدم اما جوابم رو نداد.چند بار دیگه هم زنگ زدم ولی جواب نمیداد!این بار به خونشزنگ زدم که رفت روی پیغامگیر.

-آنجل،من نگرانتم،چرا گوشیتو جواب نمیدی؟حتما ببه من زنگ بزن.

استرس وحشتناکی به دلم چنگ مینداخت.تا حالا نشده بود که آنجل گوشیشو جواب نده.شاید فقط خونه نیست و گوشیشو جا گذاشته،آره از آنجل این چیزا بر میاد.بیخیال آنجل شدم و به خونه برگشتم.لباسام رو عوض کردم و برای شام یه املت انداختم.واقعا حوصله ی آشپزی نداشتم.املت رو با بیحالی سرهم کردم و تنها سرمیز نشستم.از تنها غذا خوردن متنفرم متنفر!!ولی چه میشه کرد.آهی از نبودن عمو کشیدم و مشغول خوردن شدم.از سر گشنگی تا تهش رو خوردم.میخواستم به تخت پناه ببرم و با خوابیدن تمام اتفاقا رو فراموش کنم که زنگ تلفن مانعم شد.حتما آنجله...

-بله؟

دانیل-سلام سولیا،دانیلم.

-آه عمو تویی؟چه خوب که زنگ زدی.

دانیل-چه زود دلت برام تنگ شد.

لبخندی زدم و تلفن رو توی دستام جا به جا کردم.

-چه طور ممکنه دلم برات تنگ نشه؟

دانیل-چشم به هم بزاری این یه ماه تموم شده و منم پیشتم.

-من از صبحه میلیون ها بار پلک زدم اما تو برنگشتی!!

دانیل-صبر داشته باش دختر.چه خبر؟اونجا همه چی خوبه؟

-بد نیست.

دانیل-غذا که میخوری؟

-تقریبا.

دانیل-واقعا که.من دیگه باید بگیرم بخوابم فردا صبح زود کلی کار دارم.تو هم برو بخواب.تا نصفه شب بیدا نمونیا.

-چشم.

دانیل-خدافظ

-خدافظ.

مسواکم رو زدم و به جای اتاق خودم به اتاق و تخت دانیل پناه بردم.خستگی بهم محلت فکر کردن نداد و من بلافاصله خوابم برد.

 

دانای کل:

لبخندی شرورانه زد و نگاهی به دخترک بیچاره کرد.آرام نوازشش کرد و در گوشش نجوا کرد

-تو مال منی،متعلق به من.نیمه ی سیاه من!!شب خوش.

بوسه ی کثیفی روی لبهای دختر نشاند وکنارش خوابید. دختر فقط در جایش غلتید و هرگز نفهمید آن شب در آغوش کثیف چه کسی،یا بهتر بگویم چه چیزی آرامش گرفته.

 

صبح با صدای مزاحم گوشیم از خواب بیدار شدم.خوشحال بودم که دوباره با یه کابوس عجیب روبرو نشدم.لباسام رو عوض کردم و سویچ رو برداشتم.بدون صبحانه خوردن از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم.باز هم کار و ترس و کار.برنامه ای که جدیدا روزام رو تشکیل میداد و من به طرز عجیبی عصبانی بودم از زنده بودنم.از این که قراره دوباره زجر بکشم.از این که یه روز مضخرف دیگه شروع شده....

 

 

 

************************************************************************************************************

دوستای عزیزم.لطفا رمان رو که میخونید تشکر هم بزنید.بزارید من بفهمم که چند نفر رمانم رو میخونن.باور کنید کار سختی نیست.پایین سمت چپ متن بزنید پسندیدم.همین.منتظر نقدای سازندتون هم هستم.
نقد رمان من دیوونه نیستم
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا تشکرم بزنید دیگه.منم دوس دارم ببینم تعداد خواننده های رمان چقدره.مهمونای عزیزم به جای این که توی همون حالت بخونن عضو شن که هم امکانات بیشتری داشته باشن.هم بتونن تشکر بزنن.


 


با بیحوصلگی تا اداره روندم و ماشینو توی پارکینگ اداره پارک کردم.کارت حضورم رو کشیدم و به اتاقم رفتم.باز هم اون پرونده ی لعنتی.دوباره مشغول تحقیق درباره ی خانوم ویولت شدم.اسامی اون سه تا داشنجو رو درآوردم.خوب نمیتونم به این آسونی بفهمم از شهر خارج شدن یا نه.استعلام دادم به واحدهای هواپیمایی و ال آر تی(قطارهایی که روی زمین یا بالاتر از سطح زمین حرکت میکنند) و قطار که اگر اسامی این دانشجو ها توی این لیست بوده اطلاع بدن.تقریبا کار پرونده تموم بود.البته به شرطی که حدسم درست بوده باشه.تنها امیدم همین مظنون بود.نمیدونم از سر کنجکاوی بود یا هرچیز دیگه ای ولی میخواستم بدونم چرا پرونده نصفه رها شده؟خوب اگه قدشون ترور بوده چرا پشیمون شدن؟با این که خیلی دوست داشتم جواب سوالم رو پیدا کنم ولی جونمم دوست داشتم.پس بیخیال شدم.دو تا از واحدهای هواپیمایی گفتن که همچین مسافرانی نداشتن.منتظر بقیه واحد ها شدم.یک شرکت هواپیمایی اسم یکی از دانشجو ها رو به عنوان مسافر اوتاوا اعلام کرد.وای خدایا.خودشه.دو تای دیگه هم باید با هواپیمای دیگه یا چیزای دیگه ای اومده باشن.مطمئنم خودشونن.بعد از حدود نیم ساعت ال آر تی هم اعلام کرد که دو تا از این دانشجو ها مسافرش بودن.به مقصد اوتاوا!!باورم نمیشه پیداشون کردم.گزارش پرونده رو نوشتم و یه رو نوشت کامل برای سیا و یکی هم برای سرجوخه فرستادم.خودم هم به سمت اتاق سرجوخه رفتم تا تکلیف رو مشخص کنه.این بار بدون معطل شدن اجازه ی ورود گرفتم.سرجوخه با افتخار بهم نگاه کرد و گفت


-میدونستم از پس پرونده بر میای.


احترام نظامی گزاشتم و گفتم


-نظر لطفتونه قربان.باید چیکار کنیم؟


سرجوخه-از اینجا به بعدش دیگه دست ما نیست.خود سازمان پیگیری میکنه.


-ولی مگه این پرونده به ما سپرده نشده بود؟


سرجوخه-نه به طور کامل.ما فقط مجوز تحقیقات رو داریم.سیا اجازه نمیده کسی توی کارارش دخالت کنه.حتما یک ترفیع خوب برات در نظر گرفته میشه.


-ممنونم قربان.


احترام نظامی گذاشتم و خارج شدم.واقعا مسخرست.تمام زحمات پرونده رو من کشیدم اونوقت سیا باید اعتراف بگیره.لعنتی.اگه یه پرونده ی معمولی با همین مشخصات بود برای حل شدنش کوچکترین پاداشی نمیگرفتم اما حالا که مامور سیاست معلومه ترفیع میگیرم.متنفر بودم از این سیاستای مسخره.همه ی دنیا میدونن که کار مجموعه ی ضد تروریسم سیا جاسوسی و سرکوب کردن مخالفاست.به اتاقم رفتم و بیکار نشستم.بعد از این چند وقت کار روی پرونده واقعا احساس خلا میکردم.تا آخر وقت اداری خودم رو مشغول شکایت ها کردم و بعد هم سریع به سمت خونه رفتم.وقت استراحت و کارای متفرقه نداشتم.ناهارم رو به سرعت خوردم و بعد همیه حموم سریع.یه تونیک و شلوار آبی با کفش کتونی آبیم پوشیدم.آدرس خونم رو براش فرستادم و منتظر شدم که بیاد.بعد از نیم ساعت به گوشیم زنگ زد و گفت برم پایین.باز هم بی توجه به آسانسور از پله ها پایین رفتم.نفس نفس زنان به سمت ماشینه اوان رفتم.به ماشینش تکیه داده بود و ژست بازیگرای فیلما رو گرفته بود.ناخودآگاه یه پوزخند زدم که از نگاش دور نموند ولی به روی خودش نیاورد.


اوان-چه عجب.بالاخره اومدی.


-داشتم از پله ها میومدم پایین.


اوان-این برج یه آسانسور نداره؟


-چرا ولی به کارم نمیاد.


بیخیال بحث شدیم وسوار شدیم تا زودتر حرکت کنیم.واقعا راه طولانی بود.حدود ساعت شیش و نیم رسیدیم به یه خونه.جای عجیبی بود.حدود سی کیلومتر تا شهر فاصله داشت.بیابون خالی.خونه از کنار جاده هم تقریبا فاصله ی زیادی داشت.خونه که چی بگم شبیه یه کلبه بود!!همگام با اوان به سمت خونه رفتیم.هوا تقریبا گرگ و میش بود و کم کم داشت تاریک میشد.همین فضا رو ترسناک نشون میداد.اوان دو بار محکم به در کوبید و منتظر شد.بعد از چند لحظه صدای خشداری پرسید


-کی هستی؟


اوان-اوانم.باز کن جیم.


در باز شد و هیکل مردونه ی اون شخص توی قاب در جا گرفت.سرش رو که آورد بیرون تونستم قیافشو ببینم.چشای درشت قهوه ای و سر کچلش خیلی به چشم میومد.


جیم-بیاید داخل.


پشت سر اوان وارد کلبه شدم.کلبه برعکس بیرونش قشنگ بود.وسایل توش قدیمی نبودن.یه خونه ی معمولی.روی مبل ساده ی داخل پذیرایی نشستیم و جیم هم روبرومون.احساس خوبی نداشتم.فضای خونش استرس آور بود.ترکیب رنگ ها ناخودآگاه ترس رو بهت القا میکرد.


 


*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم


  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب دوستای گلم من برگشتم.عذر میخوام یه مدت مسافرت بودم.نتونستم بنویسم.به جاش برگشتم با یه پست هیجانی.

یه سری از جاهای رمان مشکلاتی داشت که دارم رفعش میکنم از همتون هم بابت این اشتباه عذر میخوام.از اینجا به بعد به جای سرجوخه سروان خواهد بود اگه سروان دیدید بدونید همون سرجوخه ی قبلیه

راستش من تحقیق کرده بودم و طبق تحقیقاتم این درجه ها رو نوشتم اما دیروز فهمیدم که سرجوخه اصلا از گروهبان پایین تره!!! و حالا باید کل رمان رو اصلاح کنم اگه سروان دیدید بدونید همون سرجوخه ی قبلیه

 

سرم رو پایین انداختم و مشغول جویدن لبهام شدم.جیم سر بحث رو باز کرد و گفت

-خوب خانوم،اوان تا حدودی مشکلتون رو توضییح داده اما میخوام خودتون کامل و دقیق تک تک اتفاقاتی که براتون افتاده رو شرح بدید.

به چشمای درشت قهوه ایش خیره شدم.آب دهنم رو قورت دادم و شروع کردم به تعریف کردن.از روز اول و ماجرای اتفاقی رفتنم به اون تیمارستان تا اتفاقات توی خونه ی اوان.با دقت از اول تا آخر حرفام توی چشمام زل زد و بهم گوش داد.یه طور عجیبی بود.بعد از تموم شدن حرفام چند لحظه سکوت کرد و بعد با دقت به چشمام نگاه کرد.نمیدونم تو چشمام چی دیده بود که میخواست ازش سر در بیاره!!!

جیم-ببینید.من اول یه توضیحی بهتون بدم.نود درصد افرادی که این مشکلات براشون پیش میاد در واقع جن زده نشدن.بلکه فقط یه سری مشکلات روانی دارن.اما موضوع شما یه نکته داره.اون دختر که شما رو صدا میزنه!و این نشون میده که این اتفاقات از تخیلاتتون نشأت نگرفته.و این که توی خونه ی اوان اون اتفاقات براتون افتاده.به نظر من شما دارید تسخیر میشید.اما مطمئن نیستم.میخوام اگه اجازه بدید یه هیپنوتیزم روتون انجام بدیم.

-هیپنوتیزم؟

جیم-آره،میخوام ببینم نیمه ی هشیار مغزتون در حین اون اتفاقات چی دیده.

-مشکلی که پیش نمیاد؟

اوان به جای جیم جوابم رو داد

-نه،ببین ما فقط میخوایم ببینیم دقیقا چه اتفاقی افتاده.خوب؟ولی خودت باید این اجازه رو به ما بدی.در غیر این صورت جواب نمیده.

-همین الان؟

اوان-آره دیگه.

-باشه من آمادم.

اوان از روی مبل بلند شد و بهم گفت

-دراز بکش.

-چی؟

اوان-باید دراز بکشی.

آروم سرم رو روی دسته مبل گذاشتم.انتظار داشتم یه گلوله بسته به نخ یا یه همچین چیزی بیارن اما خبری نبود!

جیم-چشماتون رو ببندید و خودتون رو کاملا به من بسپارید.میتونید به من اعتماد کنید؟اعتماد کامل.

-فکر نکنم.

اوان-به من چی؟

مطمئن نبودم اما بیشتر از جیم بهش اعتماد داشتم.

-خوب تقریبا.

اوان-پس من انجامش میدم.اصلا نترس.آروم باش.چند تا نفس عمیق بکش.با ریتم من پیش برو.دم.......بازدم.....دم..............بازدم.همینطور نفس کشیدن رو ادامه بده.تمرکز کن روی من.به من اعتماد کن.مطمئن باش بدت رو نمیخوام.با اطمینان کامل به من خودت رو بسپار به من.حالا،برگرد،برگرد به اولین روز....

محو صدای اوان شدم و دیگه چیزی فهمیدم.خاطرات اتفاقات از جلوی چشمم رد میشدن.هیچ چیز نمیفهمیدم.توی خلا مطلق.انگار روحم بی خبر از همه جا به نظاره ی جسم و خاطراتم نشسته بود.انگار یه نفر از دور از همه ی کارام فیلم گرفته بود.

 

دانای کل

دخترک روی مبل خوابیده بود.نباید این کار را میکردند.نباید.کسی در همان نزدیکی ها در کمین بود،یک تزلزل روح،یک بی اختیاری کوتاه.و این فرصت نصیبش شد.راهی به جسم.راهی برای شکنجه کردن روح!و این یک راه ورود بود.وقت را طلف نکرد.نگذاشت دختر چند لحظه آرام باشد.داخل شد و روحش را ربود.

 

سولیا

خلا ادامه داشت،سیاهی مطلق.میخواستم چشمامو باز کنم و برگردم،اما نمیشد.سیاهی و سیاهی.سعی کردم جیغ بکشم یا یه نشونه بدم که منو از این حالت خارج کنن اما فایده ای نداشت.من گیر افتاده بودم!!!سعی داشتم یه نشونه بدم که احساس کردم بدنم داره کشیده میشه.همه جای بدنم کش میومد.چیزی رو در مچ دست و پاهام حس کردم.زنجیر!!امکان نداره.

....-بالاخره به دستت آوردم.حالا تو مال منی.

تمام تلاشم رو کردم که جیغ بزنم اما نشد

....-آروم باش.تو قراره توی این قفس کوچولو بین کلکسیون روح های من باشی.ها هاه ها.روح قوی داری.خیلی قوی.انرژیش فوق العادست.

سعی کردم چیزی بگم یا واکنشی نشون بدم اما فایده نداشت

...-تلاش بیهوده نکن.تو الان فقط یه تیکه از سیاهی هستی.به زودی هیچ میشی.بخشی از قدرت من.جسمت در مالکیت منه.

چیزی نمیدیدم.هیچی.فقط صداش بود که انگار توی سرم اکو میشد!!صدایی نبود ولی من میشنیدمش.دیگه امیدی برای نجات نداشتم.خودم رو رها کردم و منتظر نابودی شدم.اما هی وایسا.من هیچی حس نمیکنم.پس دارم خواب میبینم.آره حالا کافیه سعی کنم بیدار شم.یکم صبر کن یکم.سعی کردم بیدار شم.اما نشد.تلاشام سودی نداشت.فقط میتونستم صبر کنم،همین.

 

جیم

اوان-خوب سولیا،حالا بگو چی میبینی.

سولیا-اون،اون،ترس،وحشت،اینجا چیزی جز ترس نیست.

متوجه نشدم.الان نباید اینا رو بگه.باید تعریف کنه چه اتفاقی افتاده.چرا هذیون میگه.

با صدای جیغ بلند سولیا ترس برم داشت.جیغ که چی بگم شبیه آژیر صدا میداد!

-اوان این نباید اینجوری باشه.چیکار کردی؟

اوان هول کرده به من نگاه کرد و گفت

-نمیدونم جیم،من مثل همیشه چیزایی که باید رو گفتم.نمیدونم چش شده.

سولیا-اینجا سرزمین ترس هاست.

با صدای بلند مشغول خندیدن شد با یه صدای ترسناک.لعنتی.حتما تسخیرش کرده!!!

-اوان،عجله کن.تسخیر شده.

اوان-مطمئنی؟

-آره،نباید اینا رو بگه.

چشماشو باز کرد.اول خیالم راحت شد اما با دیدن رنگ سیاه چشماش وحشت زده عقب رفتم.تمام چشمش سیاه بود.نه فقط مردمکش کل چشماش.

-اوان آهن.

اوان-چی؟

-آهن رو از اونجا بیار بده به من زود باش.

اوان هم مثل من وحشت کرده بود.بعد از چند لحظه آهن رو به دستم داد.

-بجمب برو یه لیوان آب بیار.صلیبم بیار.بدو.

آهن رو با احتیاط روی پیشونیش گذاشتم و مشغول خوندن شدم.

-ای روح بزرگ،ای بزرگوار.با دادش برس.مگذار جزوی از پلیدی ها شود.

بی وقفه میخوندم.مکث جایز نبود

-ای روح بزرگ کمکش کن.به دادش برس.از جاش بلند شد زو به چشمای من نگاه کرد.آهن از روش افتاد.ترسیده بودم.هیچوقت این مشکل پیش نیومده بود.

-ای روح بزرگ،به دادش برس.

رنگ چشماش عوض میشد.قرمز زرد سیاه.دوباره از اول.اوان آب رو آورد.آب رو روی صورتش پاشیدم و صلیبو روی سینش گذاشتم.جیغ میکشید.میسوخت.ولی بعد با یه حرکت صلیبو کنار انداخت و قهقهه زد.اوان میخواست فرار کنه.اجازه ندادم.

-اون نمیتونه کاری کنه.برو چند تا شمع از کشوی دوم آشپزخونه بیار و سریع دورش روشن کن.عجله کن.

 

*************************************************

دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.

نقد رمان من دیوونه نیستم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرامشم رو به دست آوردم و به خوندن ادامه دادم.


-چه شیطان روز،چه شیطان شب،خارج شو.از بدنش خارج شو.


مایه سیاه رنگی از دهنش خارج میشد.امیدوار بودم بدنش دووم بیاره.اگه بدن دووم نمی آورد تمام تلاش هام بی فایده بود!!از وردای سنگین استفاده نکردم و سعی کردم  با وردهای سبک جن رو خارج کنم.هر چقدر هم که قوی بود نمیتونست توی این مدت کوتاه کامل بدنو تسخیر کنه پس هنوز امید بود.اوان کاملا غیبش زده بود.اگه شمعا رو میاورد بهتر میتونستم از قدرتم استفاده کنم اما خبری ازش نبود!!


-ملعون،نفرین شده،به دستور خداوند،به قدرت مسیح از بدنش خارج شو.یا مسیح،به داد این خطاکار برس.


رنگ چشماش روی قرمز ثابت موند.نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته.منتظر یه واکنش بودم یه اتفاق اما اون خشکش زده بود.نفس نفس میزدم.این کار من نیست.باید ببرمشش پیش استاد!!!


 


سولیا


نمیدونم تا حالا خلا مطلق رو تجربه کردید یا نه؟اگه فضانورد باشید حتما میفهمید که چی میگم.وقتی بین زمین و آسمون،بدون هیچ حسی،معلق باشی.انگار اصلا وجود نداری.انگار یه ذره ی بی جونی.بخش کوچیکی از بی انتهایی مطلق!!بودم اما نبودم!!وجود داشتم اما حس نمیکردم.حتی احساس ترس هم نداشتم.خالی خالی بودم.شاید میشد گفت لذت بخش بود،اما نه،نبود.اصلا هیچی نبود.آه.....حسی که اون موقع داشتم قابل توصیف نبود.وسط اون همه خلا نفهمیدم چی شد.انگار یهو هوای اطراف عوض شد.حسم برگشت.تنم سرد شد و یه عالمه وزن رو احساس کردم.حتی با این که چیزی نمیدیدم میتونستم وزن هوا رو حس کنم.فشارش وحشتناک بود.بعد از چند لحضه تونستم ببینم.چشمام بسته نبود،باز بود!!ولی من تازه اطرافم رو میدیم.انقدر فشار روم زیاد بود که نتونستم حرفی بزنم.فقط چشمام رو بستم و خوابیدم.انگار هزار سال بود که تشنه ی خواب بودم!!!


 


جیم


همونجور ثابت ایستاده بود!!بدنش حتی ذره ای هم حرکت نمیکرد،حتی نفس هم نمیکشید!!!به چشماش نگاه کردم.حالت عجیبی داشت.هنوز قرمز بود پس یعنی هنوز جن از بدنش خارج نشده.خواستم ورد خوندن رو ادامه بدم که با دیدن سبزی چشماش امیدوار شدم!!حتما برگشته.


-آه،دختر برگشتی؟


بدون هیچ حوابی فقط نگام کرد و بعد چشماش بسته شد و روی زمین افتاد!!!فقط تونستم زیر سرش رو بگیرم که روی زمین فرود نیاد.


 


سولیا


آروم چشمام رو باز کردم.اول متوجه نشدم که کجام اما بعد از چند لحظه به خودم اومدم.اینجا کجاست؟فضای اتاق کاملا تاریک بود و فقط چند تا شمع دور تخت روششن بود.حتما هنوز توی خونه ی جیمم.دقیقا یادم نبود چه اتفاقی افتاده.فقط تا وسطای هیپنوتیزم و بعد هم احساس خلا رو به یاد میآوردم.میدونستم این همه ی  ماجرا نیست.مثل وقتایی که یه خواب میبینی و فقطط یه تیکش یادت میمونه.انگار یه بخش از حافظم گم شده بود.بلند شدن از روی تخت برام سخت بود.به شدت احساس تشنگی میکردم.سعی کردم اوان رو صدا بزنم اما نتونستم چیزی بگم.زبونم به طور عجیبی گیر کرده بود!!دوباره سعی کردم اما فایده نداشت.خواستم جیغ بکشم اما نشد!!!ترس همه ی  وجودم رو پر کرد.من نمیتونستم حرف بزنم!!!وحشت زده خودم رو از روی تخت پایین انداختم.همه ی بدنم درد گرفت اما باید یه کاری میکردم.چرا صدام در نمیومد؟خودم رو به سمت در اتاق کشوندم و محکم به در کوبیدم.بعد از چند ثانیه در باز شد و من خوشحال بودم که در به سمت بیرون باز میشد!!وگرنه با اون وضع باز شدن در له میشدم.اوان بود.با دیدن من نفس راحتی کشید و گفت


-بالاخره بیدار شدی؟


با عجز نگاش کردم و سعی کردم چیزی بگم اما باز هم بی فایده بود.اوان با تعجب نگام کرد و گفت


-چیزی شده؟مشکلی داری؟


با ادا و اشاره ی دستم بهش نشون دادم که نمیتونم حرف بزنم اما اوان فقط گیج نگام کرد.


اوان-یه لحظه صبر کن.چی میگی تو؟واستا جیم رو صدا کنم.دستش رو چسبیدم تا فکر خارج شدن از اتاق به سرش نزنه.برق رو روشن کرد و از همونجا جیم رو صدا زد.جیم هم سریع به اتاق اومد و با دیدن من گفت


-آه بیدار شدی؟حالت که خوبه؟


با حرص نگاش کردم و به گلوم اشاره کردم.اول با تعجب نگام کرد اما بعد از چند لحظه فهمید منظورم چیه و با تردید گفت


-نمیتونی حرف زنی؟


سرم رو به نشونه ی نه بالا بردم.با ناباوری نگام کرد و گفت


-خوب شاید به گلوت فشار اومده.اوان بیارش تو حال تا من براش آب بیارم


امیدوار بودم حق با جیم باشه اما احساسم چیز دیگه ای میگفت.با وارد شدن به فضای پذیرایی فهمیدم که توی خونه ی جیم نیستیم.یه خونه صد برابر عجیب تر از خونه ی جیم.حوصله نداشتم با وضع صدام از اوان بپرسم که این جا کجاست پس ترجیح دادم فعلا بیخیال ماجرا شم.فعلا صدام مهم تر بود!!


 


 


*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم



*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم


  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:cry: میدونم پست کوتاهیه ولی نمیتونستم طولانی تر از این بنویسم چون قراره پست بعدی کامل و پر از هیجان باشه. :wub: 

 

بعد از چند لحظه جیم با یه لیوان آب اومد و لیوانو به دستم داد.تشنم بود و کل لیوانو یه نفس سر کشیدم اما طعم تلخ دهنم باعث شد قیافم تو هم بره.

جیم-یکم سعی کن.هنوز نمیتونی حرف بزنی؟

دهنم رو باز کردم و تمام تلاشم رو کردم که حتی یه صدای کوچیک از دهنم خارج بشه اما فایده نداشت.دیگه واقعا عصبانی شده بودم.مگه با من چیکار کرده بودن که نمیتونستم حرف بزنم.جیم که تلاشای بی فایدم رو دید گفت

-کافیه.یا از شدت شوک اینجوری شدی،یا فشار زیادی بهت اومده.میتونی تعریف کنی چه اتفاقی برات افتاد؟

نگاه عجیبی بهش انداختم که خودش متوجه شد که نمیتونم حرف بزنم.سریع از جا پریدو به سمت یکی از درها رفت.

اوان-جدی نمیتونی حرف بزنی؟یعنی مسخرمون نمیکنی؟

با خشم بهش نگاه کردم که سرشو انداخت پایینو دیگه چیزی نگفت.جیم با یه کاغذ و خودکار برگشت و اونا رو جلوم گذاشت.

جیم-بنویس.هر چی ازت میپرسمو جوابشو بنویس.چه اتفاقی برات افتاد؟

براش نوشتم

-من هیچی یادم نیست.فقط یادم میاد که اوان داشت میگفت به من اعتماد کن.دیگه بعد از اون فقط خلا و سیاهی یادمه.

کاغذو به جیم دادم.جیم بعد از خوندن حرفام اخمی کرد و گفت

-خیلی بد شد.انتظار داشتم تو چیزی دیده باشی.

کاغذ رو از دستش کشیدم و نوشتم.

-چه اتفاقی برام افتاد؟

اوان و جیم بعد از خوندن وجملم نگاهی به هم انداختن و بعد هر دو به من خیره شدن.اوان با صدایی که ترس کاملا توش مشهود بود گفت

-نمیدونم.یهو چشاتو باز کردی و زل زدی به ما.رنگ چشمات سییاه بود!!!سیاه!خیلی ت..

جیم وسط حرف اوان پرید و گفت

-خلاصش اینه که تسخیر شده بودی.

با بهت چند ثانیه بهش نگاه کردم.بعد از چند لحظه تازه فهمیدم منظورش چیه.یعنی،یکی دیگه تو بدن من بوده؟با اکو شدن این جمله توی مغزم تصاویر از جلوی چشمام رد شدن.سیاهی.زنجیر ها،خلا.برگشتنم.من به یاد آوردم.با وحشت از جام بلند شدم.هول کرده بودم.تا الان یادم نبود چه بلایی سرم اومده.با بلند شدن من جیم و اوان هم از جاشون بلند شدن و به من نگاه کردن.

اوان-چی شد؟

آب دهنم رو قورت دادم و خواستم براششون ماجرا رو توضیح بدم که یادم اومد صدام در نمیاد.روی کاغذ براشون نوشتم که چه اتفاقاتی برام افتاده.از زنجیرا تا اون فشار وحشتناک.اوان با غریبی به نوشته هام نگاه میکرد اما جیم بعد از خوندن جمله هام  سریع به سمتم اومد که یه لحظه عقب رفتم.

جیم-تکون نخور.باید از یه چیزی مطمئن بشم.صورتش رو توی فاصله ی کمی از صورتم نگه داشت و چونم رو چسبید.با دقت به لبام نگاه میکرد.انگشت شصتشو روی لب پایینم کشید و با دقت بهشون زل زد.قلبم به شدت تند میزد.نمیفهمیدم منظورش از این کارا چیه.بعد از چند لحظه ی عذاب آور برای من بالاخره جیم خودش رو کنار کشیدو خودش رو روی مبل ولو کرد.

جیم-امکان نداره.

اوان-چی امکان نداره؟منظورت از این کارا چیه؟

جیم-اجنه ای که قدرت کافی دارن با هر ورودشون به بدن قسمت داخلی لب رو برش میدن.

اوان به جای من ازش پرسید

-خوب یعنی چی؟

جیم به چشمام زل زد و گفت

-سولیا اولین بارش نبوده که تسخیر میشده.پنج تا خط روی لبش بود.

 

*************************************************

دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.

نقد رمان من دیوونه نیستم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میدونم فاصله ی بین پستام زیاد شده اما شما هم درک کنید واقعا مدرسه ها فشار زیادی روم گذاشته.واقعا شرمندم


 


فلش بک،دانای کل


 


صدای آهنگ کل ساختمان را برداشته بود.گوشه ای تنها نشسته بود و منتظر بود تا او به ملاقاتش بیاید.خسته شده بود.هر روز آدم کشی و مرگ و تقلا و .....کاش میشد زمان را برگرداند.کاش میشد گذشته را عوض کرد.حیف که ای کاش ها بی فایده بود.دستی روی شانه اش قرار گرفت.سرش را برگرداند تا ببیند طرف ملاقاتش کیست؟چشمهایش در چشمهای سبز دخترک گره خورد.


 


سولیا،زمان حال


 


چی میگفت؟پنج تا خط؟منظورش چیه.از جام بلند شدم و دنبال یه آیینه گشتم.حتما داره اشتباه میکنه.توی همون اتاقی که بودم آیینه بود.لبم رو پایین گرفتم و با دقت بهش زل زدم.پنج تا پارگی عمیق،خیلی عمیق.اوان پشت سرم وارد اتاق شد و جلو اومد .


اوان-سولیا تو که پنج بار تسخیر نشدی مگه نه؟حتما جیم منظور دیگه ای داره.


با بدبختی به چشمای اوان زل زدم و منتظر شدم امید بیشتری بهم بده اما انتظارم سرانجامی نداشت.خود اوان هم نمیتونست این حرفا رو باور کنه.توی اوج نا امیدی سرم رو پایین انداختم.مثل همیشه یه سوال بود که توی مغزم زنگ میزد و عصبیم میکرد.چرا من؟اون چرا منو انتخاب کرده؟از اولش همین بود.منو دوست نداشت.همه ی مشکلا رو جمع کرد و گذاشت سر راه من.دیگه غرور برام مهم نبود.یگه هیچی مهم نبود.بی صدا اشک میریختم.خدا هیچوقت منو ندید.هیچوقت.


اوان-سولیا،نگران نباش.چیزی نمیشه.اون دیگه نمیتونه تسخیرت کنه.


سرم رو بالا گرفتم و به چشماش نگاه کردم.میخواست امیدوارم کنه اما نمیدونست دیگه فایده نداره.با دیدن اشکام اخماش رو تو هم کشیدو با یه قدم فاصله ی بینمون رو کم کرد و منو در آغوش کشید.چقدر بهش نیاز داشتم.اشک ریختم و اشک ریختم.دیگه دنیا برام معنایی نداشت.کاش دانیل اینجا بود.ای کاش.... هنوز نمیدونستم کجاییم.جیم کمی غذا برامون آورد و در کنار هم خوردیمش.غرق مشکلات خودم بودم که با حس لرزش گوشیم ترس برم داشت.یعنی کی بود؟با دیدن اسم دانیل روی صفحه ی گوشی اول لبخند زدم اما با یادآوری این که نمیتونستم حرف بزنم دوباره استرس به دلم هجوم آورد.اوان رو تکون دادم و بهش صفحه ی گوشی رو نشون دادم.با بیخیالی نگاهی انداخت و گفت


-خوب که چی؟جواب بده دیگه.


با حرص نگاش کردم و کاغذ رو از روی میز برداشتم و براش نوشتم.


-اگه صدام در میومد شک نکن همین کارو میکردم.عمومه نمیتونم جوابشو ندم نگرانم میشه.


با خوندن متنم ابرویی بالا انداخت و گفت


-میخوای من جواب بدم؟؟


فکر بدی نبود.میتونست بگه یکی از همکارامه یا دوستمه یا هر چیزی.الان فقط مهم این بود که عمو نفهمه چه بلایی سرم اومده.براش نوشتم که گوشی رو برداره و بهش بگه گوشیمو پیش اون جا گذاشتم و رفتم خونه ی آنجلا.خوشختانه عمو شماره ی خونه ی آنجلا رو نداشت که بفهمه چه دروغی سرهم میکنم.


دانیل گوشی رو جواب داد و من تو دلم آرزو میکردم که عمو پاپیچ ماجرا نشه.


اوان-بله؟


-............


اوان-شما؟


-...................


به من نگاهی کرد و ادامه داد


-من دوست سولیا هستم.گوشیش رو پیش من جا گذاشته.


-........


اوان-فکر میکنم باید خونه ی دوستش آنجلا باشه.به من گفت میره اونجا.


-..........


اوان-خواهش میکنم.خدافظ.


براش نوشتم


-چی شد؟


اوان-هیچی پرسید میدونم کجایی یا نه آخه تلفن خونه رو هم جواب ندادی منم همون چیزی که خواستی رو گفتم همین.


براش نوشتم


-باور کرد؟


اوان-فکر کنم آره.


نفسی از سرآسودگی کشیدم و گوشیمو تو جیبم گذاشتم .چقدر این روزا همه چیز در هم گره خورده بود.راستی چرا آنجلا بهم زنگ نزد؟


 


*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم


  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازم پست جدید.نظرتون رو درباره ی فلش بکا بگید میخوام بدونم چطوره.چه چیزی ازش فهمیدید؟

******************************

 

چقدر این روزا همه چیز در هم گره خورده بود.راستی چرا آنجلا بهم زنگ نزد؟مشغله های ذهنیم اونقدر بود که به آنجلا نرسه،حداقل نه تا وقتی که صدام برگرده.شاید زنگ زده خونه و من جواب ندادم.روی کاغذ نوشتم

-اینجا کجاست؟

محکم به پای اوان کوبیدم تا متوجهم بشه و کاغذو بخونه.اول با اخم نگام کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن کاغذی که جلوم گرفته بودم جلوی خودش رو گرفت و مشغول خوندن شد.

اوان-خونه ی استادِ جیمه.

استادِ جیم!!!!برای چی؟براش نوشتم

-برای چی اومدیم اینجا؟

اوان اول کمی تعلل کرد و بعد گفت

-امم جیم فکر میکنه جنی که تو رو تسخیر کرد خیلی قدرتمنده و خودش نمیتونه از پسش بر بیاد.

پوزخندی زدم و روم رو به سمت دیوار برگردوندم.شانس منه دیگه.جنم که میخواد تسخیرم کنه باید اونقدر قوی باشه که هیچکس از پسش بر نیاد.خدا از همون اولش با من و زندگی مضخرفم سر لج داشت.اوان دستش رو روی شونم گذاشت و گفت

-نگران نباش سولیا.استادش قدرت زیادی داره.هر کسی رو قبول نمیکنه ماجرای تو رو هم که شنیده با کلی خواهش جیم قبول کرده بیاد.مثل این که یه جایی رفته برای نمیدونم جیم یه چیزی گفت یه چیزی کَنی نفهمیدم درست.

براش نوشتم

-به نظرت میتونه کاری کنه صدام برگرده؟اگه دوباره دانیل زنگ بزنه نمیتونم دست به سرش کنم.

اوان-فکر کنم بتونه.اونجوری که دربارش شنیدم خیلی خیلی قدرتمنده!!

امیدوار بودم که حرف اوان درست باشه.از فکر خودم خندم گرفت.امید؟؟چی میگم من؟امید به چی؟صدام برگرده که چی بشه؟اون جن بکشه کنار که چی بشه؟اصلا من تا همین الانش برای چی زنده موندم.چقدر همه چی توی دنیا مسخرست.انگار توی یه بازیه بچگانه گیر افتادی.

 

فلش بک،دانای کل

 

از جایش بلند شد و همگام با دختر از آن فضای مزحک دور شد.از ساختمان خارج شدند و هر دو به سمت ماشین رفتند.دختر روی صندلی کمک راننده نشست.یعنی او باید رانندگی میکرد.سکوت بینشان بالاخره شکسته شد.

-کجا برم.

دختر-خونه ی خودت.

هنوز مطمئن نبود کارش درست باشد اما چاره ی دیگری نداشت.باید اطمینان میکرد.تنها راه نجاتش همین بود.اصلا نباید وارد آن سازمان کوفتی میشد که به خاطر بیرون آمدن از آن این همه مصیبت بکشد.به خودش و زندگیش لعنت فرستاد.کاش هیچوقت متولد نمیشد.کاش انقدر بد نبود.ای کاش.... حیف که ای کاش ها بی فایده بود!!!در طول مسیر نگاهش به خیابان بود و هر از گاهی زیر چشمی نگاهی به دختر می انداخت.چشمانش سبز بود،اما سرد.خیلی سرد.انگار گورستانی در چشمانش مخفی بود.بیخیال چشمان دختر شد و منتظر ماند تا آینده ی نامعلومش در دستان آن دختر رقم بخورد.نمیدانست مسیر کش آمده بود،یا زمان کند میگذشت اما هر چه بود او را لحظه به لحظه عصبی تر میکرد.آرامش و سکوت دختر هم دلیلی شد بر برافروخته تر شدنش.خواست چیزی به دختر بگوید اما دوباره با دیدن چمهای سرد و آرام دختر لال شد.چشمهای او پر از معجزه بود.بعد از یک ساعتی که برایش چند سال گذشت به خانه رسیدند.ماشین را پارک کرد و بدون این که منتظر دختر باشد از ماشین پیاده شد.صدای پاشنه های کفش دختر را پشت سرش میشنید.اصلا بی احترامی های او برایش مهم نبود!!!کاش میتوانست او را خفه کند.حیف که میدانست بعد از این کار علاوه بر عذاب گناهان قبلیش،سنگینی عذاب کشتن یک دختر بی گناه نیز بر دوشش می افتاد.از پله ها بالا رفت و وارد خانه شد.در را باز گذاشت و خود روی مبلی نشست.دخترک باز هم بدون ذره ای ناراحتی وارد شد و روبرویش نشست.لباس زیبای دختر نظرش را جلب کرد.راستی چقدر دختر زیبا بود.دوباره به چشمان سبزش خیره شد.دختر با سردی ففطری خود از جا بلند شد و روبروی پایش وی زمین زانو زد.نمیدانست قصد دختر چیست منتظر حرکت بعدیش ماند.ای کاش کاری میکرد...ای کاش.....

 

*********************************

دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.راستی اگه کسی رمان رو دوست نداره و رمانم ارزش خوندن نداره بگید دیگه ننویسم.خوب آخه وقتی نه تشکر میزنید هم صفحه ی نقدو خالی گذاشتید چه فکر دیگه ای میتونم بکنم؟؟فعلا به احترام سه چهار نفری که تشکر میزنن مینویسم ولی جدی اگه به نظرتون رمانم مسخرست بگید ننویسم.ناراحت نمیشم :cry: 

نقد رمان من دیوونه نیستم

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سولیا،زمان حال


بدون هیچ حرفی توی یه مثلث سکوت نشسته بودیم.هیچکس قصد نداشت حرفی بزنه،(هر چند من اگه میخواستم هم نمیتونستم.)نمیدونم چقدر گذشت،یه ساعت،دو ساعت،نمیدونم،من توی این دنیا سیر نمیکردم که به زمان اهمیت بدم.احساس بی وزنی میکردم.نه مثل خلا که قبلا تجربه کرده بودم.حسی که توی دنیایی ولی روحت اینجا نیست.وقتی هیچ چیز برات اهمیت نداره.فقط میخوای به طناب پوسیده ای چنگ بزنی که شاید عزیزانت رو نجات بدی.راستی،چقدر گذشته؟از زمانی که زندگیم عادی بود؟هه،حالا یاد میاد که زندگی من هیچوقت عادی نبود،از وقتی که دنیا اومدم تا همین الان.وقتی روز تولدم مامان بزرگ مرد.بابا تا ده سالگیم اینو ازم مخفی کرد ولی آخرش فهمیدم.وقتی هیچکس جز مامان و بابا و عمو روز تولدم نبودن،بالاخره فهمیدم که به خاطر مامان  بزرگ به کلیسا میرن.آه،تک تک اتفاقای عجیب غریبی که تو مدرسه برام می افتاد...بعدم که مرگ تنها افراد زندگیم.برام جالبه،اون حتی نمیخواد من بمیرم.فقط من رو آفریده که از زجر کحشیدنم لذت ببره.نمیخواستم به این چیزا فکر کنم اما دست خودم نبود.وقتی همه چیز بر علیه توِ...صدای باز و بسته شدن در منو به خودم آورد.دانیل و جیم از جاشون بلند شدن.در ورودی پشت من بود.از جام بلند شدم و چرخیدم تا ببینم تنها کلید نجاتم کیه.با دیدنش خوت تو رگام یخ بست.خودش بود.واقعا خودش بود؟با اشگ به صورتش نگاه کردم.چهرش تار شد.اشکام رو کنار زدم.آره،درست میدیدم.


-بابا...


اوان-سووولیا،تو تو حرف زدی.


اصلا نفهمیدم منظور اوان چیه.همه ی آدما حرف میزنن.به سمتش حرکت کردم و خواستم بغلش کنم اما اخمی که روی چهرش نشسست بهم اجازه ی جلو رفتن نداد.چرا بابا اخم کرد؟توجه نکردم.خواستم به آغوشش پناه ببرم اما حرفش مثل پتکی به سرم فرود اومد


-من بابات نیستم دختر جون.


هه،منو مسخره کرده.مگه میشه.شاید منو دوس نداره آره؟یعنی منو نمیخواد؟اگه دوسم داشت که ولم نمیکرد بذاره بره.سرم رو پایین انداختم و یه قدم عقب رفتم.خواستم چیزی بگم که با دیدن چهره ی مرد تمام احساساتم پر کشید و رفت.چظور،چطور اونو با بابا اشتباه گرفتم.چطور ممکنه همچین اشتباهی کرده باشم.با چشمای گرد شده به اون پیرمرد ژنده پوش و عجیب خیره شدم.باز هم گول خوردم،بازم چشمام سرکارم گذاشتن.بازم بابایی در کار نبود.روم رو برگردوندم و دوباره سر جام روی مبل نشستم،ولی با یادآوری چیزی از جام پریدم.


-من حرف زدم.


اوان که سر جاش خشک شده بود با حرف من به خودش اومد و گفت


-آره،آره...صدات درست شد.


محکم خودم رو بفل اوان انداختم.درست شد،صدام برگشت.جیغ میزدم و صدام رو به رخ میکشیدم.جیم منو از بغل اوان بیرون کشید و با اخم به صورتم خیره شد.با ناراحتی بهش زل زدم که ولم کنه و بزاره خوشحالیم رو کنم اما دستم رو محکم تر چسبید و با چشمای عجیبش به چشمام زل زد و گفت


-صدات به خاطر فشاری که از برگشت به فضای مادی بهت وارد شده بود در نمیومد حالا اونقدر با جیغ زدن بهش فشار بیار که تا ابد لال بشی.


جوابی براش پیدا نکردم که حالشو بگیره.هی دانی کجایی ببینی که سولیای حاضر جوابت ساکت شده.


جیم-استاد این همون دختره.نمی خواید کمکش کنید؟


پیرمرد به سر تا پام نگاهی انداخت و گفت


-جیم مطمئنی جنی که تسخیرش کرده قدرتمنده؟به نظر نمیاد مشکلش اونقدرا حاد باشه.


جیمبه من و اوان نگاه کرد و به سمت پیرمرد رفت و در گوشش چیزی گفت که اخماش توی هم رفت.پیرمرد به سمت یکی از اتاقا حرکت کرد و بعد هم به من اشاره کرد و گفت


-تو،دنبال من بیا.


خودم رو به دست تقدیر سپردم و دنبال پیرمرد رفتم تا ببینم اونجا توی اتاق قراره چه صحنه ای از زندگیم روی پرده بره.من چیزی برای از دتس دادن نداشتم.فقط همین.....


 


فلش بک،دانای کل


دختر گلوی جسد را چسبید و او را به دنبال خود کشانید.شاید عجیب بود،اما دختر،روی زمین راه نمیرفت.انگار روی حاله ای با فاصله از زمین قرار داشت.چهره اش ترسناک بود.چطور آن بینوا توانسته بود به او اعتماد کند؟دختر لبخندی از سر پیروزی زد.طبق معمول به نشانه ی پیروزی،بر لب های جسد بوسه زد و تا ابدیت او را محکوم کرد،محکوم به درد...محکوم به زجر،محوم به.......................................زندان!!!!!! 


 


*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم


  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سولیا،زمان حال

در اتاق رو باز کرد و مکثی کرد و برگشت.نگاهی به سرتاپام انداخت و وارد شد.چند لحظه پشت در تعلل کردم که خودش منو از دو راهی نجات داد

پیرمرد-بیا تو دختر.

آب دهنم رو قورت دادم و وارد شدم.همه جای اتاق تاریک بود چیزی نمیدیدم.بلافاصله بعد از ورودم،در پشت سرم بسته شد.از ترس جیغ خفیفی کشیدم.جایی رو نمیدیدم.چند لحضه ایستادم تا چشمام به تاریکی عادت کنه اما فایده ای نداشت.انگار منبع نوری نبود که چشمام بهشون دل خوش کنن.صدای کبریت،و بعد روشن شدن شمع.شعله یکم چشمامو زد اما بعد کم کم به محیط عادت کرد.هیچی،باورم نمیشه.اتاق خالی خالی بود.نه پنجره نه صندلی و نه  میز.هیچی!!! پیرمرد روی زمین نشسته بود و یه جعبه جلوش بود.جعبه،فک کنم صندوقچه واژه ی بهتری بود.

پیرمرد-بشین.

شنیدم چی میگه اما متوجه منظورش نشدم.یعنی چی؟به روبه روش اشاره کرد و گفت

-بیا اینجا بشین...

دلم به شدت شور میزد.جلوش نشستم و منتظر شدم.چهار تا شمع دیگه هم روشن کرد و دورم چیند.معذب بودم که دورم میچرخه و براندازم میکنه.دوباره روبروم نشست.

پیرمرد-به چشمام نگاه کن.

با تردید به چشماش نگاه کردم.چند لحظه بدون پلک زدن به چشمام زل زد و بعد آروم چشماشو بست.

پیرمرد-این امکان نداره.

-چ...چی امکان نداره؟؟

پیرمرد سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت

-کار از کار گذشته.

-هه،همیشه برای من کار از کار گذشته....

پیرمرد با شنیدن حرف من با دقت بهم نگاه کرد و گفت

-دقیقا چی گفتی؟

-من،من چیز خاصی نگفتم....فقط گفتم همیشه همینه.

داد زدم-همیشه همه چیز برای من تموم شدست.هیچوقت شانس دوباره ای نیست.هیچوقت.لعنت به این زندگی.

میدونستم رفتارم غیرمنطقیه.میدونستم اما خسته بودم.دستش رو روی شونه هام گذاشت و بهم نگاه کرد.

پیرمرد-فکر کنم یه راهی هست.

-چی؟؟؟؟

منظورش چی بود؟جواب سوالم رو نداد و فقط مشغول زل زدن به شمع ها شد.

-منظورت چیه که یه راهی هست.

پیرمرد-برو بیرون.

-یعنی چی؟چرا جواب سوالم رو نمیدی؟

با چشمای ترسناکش بهم نگاه کرد.نتونستم سنگینی نگاهش رو تحمل کنم.از اتاق خارج شدم و پیش اوان و جیم برگشتم.خودم رو روی اولین مبلی که دیدم پرت کردم.اوان سریع از جاش بلند شد و جلوی پام زانو زد و گفت

-خوب چی شد؟چی گفت؟هان؟

با بی حالی نگاش کردم و گفتم

-نمیدونم.

اوان ابرویی بالا انداخت و گفت

-یعنی چی نمیدونم؟تو اون اتاق چیکار میکردید؟

جیم-تو چقدر هولی اوان.یه لحظه صبر کن.

به من نگاه کرد و گفت

-استاد چی گفت؟گفت میشه کاریش کرد یا نه؟

-نفهمیدم،اولش گفت هیچ راهی نیست.بعدش نمیدونم دقیقا چی شد،خوب من یکم داد و بیداد کردم که هیچوقت راهی نیست بعد یهو برگشت گفت یه راهی هست!!!

جیم کنارم به حالت متفکرانه ای نشست و گفت

-یعنی چی دیده که نظرش عوض شده؟

اوان-این استاد تو هم خله ها

جیم چشم غره ای به اوان رفت و گفت

-ساکت شو احمق.

 

فلش بک،دانای کل

در خانه را با ژشتی پیروزمندانه بست و خرامان خرامان به سمت ماشین رفت.همه ی آثار جرم پاک شده بود.لبخندی زد و سوار ماشین شد و تا خارج شهر راند.چشمانش دیگر رنگ قبلی را نداشت.سرخ بود.سرخی که از انرژی خون مردک بینوا گرفته بود.چه مزه ی بی نظیری داشت قدرت.از ماشین پیاده شد و ماشین را سوزاند.لبخند چندش آور همیشگیش بر لبهایش بود.او دیگر یه دختر نبود.نه.شکل واقعی اش بود.صورتکی برعکس با چشمها و لبهای عمودی!!!!!

 

 

*************************************************

دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.

نقد رمان من دیوونه نیستم

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان حال،سولیا


اوان خواست حرف دیگه ای بزنه که استاد جیم از اتاقش بیرون اومد.نگاه هر سه نفرموون به اون بود.با قدم های آرام و محکم به سمتمون اومد.


استاد جیم-چرا ایستادید؟


هر سه نفرمون روی مبل ها نشستیم و منتظر شدیم چیزی بگه.


استاد جیم-منظورم این نبود که بشینید.چرا نمیرید خونه های خودتون؟


من و اوان با تعجب به هم،و بعد به جیم نگاه کردیم.جیم سرش رو به سمت استادش چرخوند و گفت


-یعنی بریم خونه ی خودمون؟لازم نیست سولیا اینجا باشه؟برای کمک بهش....


استاد جیم-امشب نه.فعلا برید.دختر تو هم تنها نباش.هر وقت لازم شد خودم بهت اطلاع میدم.


سری تکون دادم و به سمت در خروجی رفتم.چند قدم که برداشتم یادم اومد گوشیم رو جا گذاشتم.برگشتم و از روی مبل برداشتمش.اوان هم که با تعجب به استاد نگاه میکرد بالاخره از نگاه کردن به اون دست برداشت و کنار هم به سمت در حرکت کردیم.


-جیم نمیخواد بیاد؟


اوان-حتما کاری داره که مونده.


بدون هیچ خداحافظی یا حرف اضافه ای از اون خونه خارج شدیم.برعکس خونه جیم اینجا تقریبا مرکز شهر بود!!!


-اوان،میشه منو برسونی؟


اوان-آره حتما.راستی نمیخواستی به پدر و مادرت زنگ بزنی؟


سوار ماشین شدیم.


اوان- راستی نمیخواستی به پدر و مادرت زنگ بزنی؟ممکنه نگران شده باشن.


-مردن..


اوان-چی؟


-....


اوان-اها متاسفم.


-مشکلی نیست.


اوان-کسی خونتون هست؟امم خوب منظورم اینه که...


-نه.


اوان-پس بیا خونه ی من.


-نه ممنون.


اوان-مگه نشنیدی گفت نباید تنها باشی.


-میرم پیش یکی از دوستام.نگران نباش.


اوان-باش.الان میری خونه  دوستت؟


-نه،منو برسون خونه یه سری وسایل لازم دارم بعد خودم میرم.


واقعا مسخرست.من تمام عمرم هرگز به وجود این خرافات باور نداشتم.حالا خودم وسط خرافاتم....توی راه حرفی نزدیم.وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم و پییاده شدم.به سمت خونه قدم برداشتم تا وسایلم رو جمع کن و برم پیش آنجل.حتما خونست.به سمت خونه قدم برداشتم و طبق عادت این مدت توی دلم آرزو کردم اتفاقی نیوفته.....


 


فلش بک2،دانای کل


آنجا چیزی نبود،جز سرما،تاریکی و مجازات.او فقط یک برده بود.خودش هم باور داشت.طبق معمول زجر میکشید و زجر میکشید و زجر میکشید و در نهایت،پس از اتمام یک شکنجه،زانو میزد.در مقابل موجودی که عاشق اسیر کردن بود،عاشق به اسارت در آوردن دیگران.دیگران که نه بهتر است بگویم............................................


عاشق اسیر کردن روح!!!!!!!!


 


************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان حال،سولیا


اون شب رو پیش آنجل رفتم و خونه ی اون موندم.مثل این که یه مشکلی برای برادرش پیش اومده بود و نتونسته بود جواب تلفنم رو بده.از اون روز حدود دو هفته گذشته بود و من خبری از استاد نداشتم.اوان هر روز تماس میگرفت و حالم رو میپرسید.دانیم هر شب زنگ میزد.دلم براش یه ذره شده بود.!!!اوضاع توی اداره عجیب بود.من کاملا بین زمین و آسمون گیر افتاده بودم.نه پرونده جدید،نه تشویق.انگار اون پرونده فراموش شده بود!!!در کل اوضاع ثابت زندگی خستم کرده بود.شبا یا آنجل میومد پیش من یا من میرفتم پیش اون.خوشحال بودم که دوستی دارم که میتونم همه اتفاقا رو براش تعریف کنم و اون به من تهمت دیوونه بودن نخواهد زد.اونروز با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.اوان بود مثل روال این چند وقت.


-سلام اوان.


اوان-سولیا آماده باش دارم میام دنبالت.


-چی؟برای چی؟


اوان-عجله کن.جیم از طرف استادش پیغام داده که بری پیشش.


-الان؟باشه من حاضر میشم.


اوان-نیم ساعت دیگه دم در باش


-واستا،خونه ی خودم نیستم.خونه ی دوستمم.


اوان-آه آدرسش رو برام بفرست فقط زودتر لطفا.


-باش.


تماس رو قطع کردم و سریع آدرسو براش فرستادم.یکشنبه ها تنها روز استراحتم بود که به لطف جناب استاد بهم ریخت.راستش چون دیگه خبری از تسخیر شدن و اینا نبود تقریبا بیخیال موضوع شده بودم.ولی از تکرار شدن دوبارشون هم میترسیدم.فورا حاضر شدم و بعد از گذاشتن یادداشت برای آنجل از خونه خارج شدم.بعد از دو مین ماشین اوان رو دیدم.با سرعت وحشتناکی میروند.به سختی ترمز گرفت و جلوی در خونه ایستاد.سریع از سمت کمک راننده سوار شدم. انقدر درگیر استراب بودیم که کلمه ای هم بینمون رد و بدل نمیشد.وقتی رسیدیم.اوان سریع پیاده شد و من از به تبعیت از اون پیاده شدم.اون دفعه چون شب بود چیز زیادی از نمای خونه رو ندیدم.اگه اوان همرام نبود هرگز نمیتونستم پیداش کنم.اوان زنگ رد رو زد و بعد از چند لحظه در باز شد.ناخودآگاه دست اوانو گرفتم.انگار به زمین چسبیده بودم!!!


اوان-چرا ایستادی؟


-به نظرت لازمه بریم؟


اوان-منظورت چیه؟


-خوب من حدود دو هفتست که هیچ اتفاقی برام نیوفتاده.فکر نمیکنی که خوب شدم؟


اوان سرشو پایین انداخت و گفت


-اینکه استاد تا دو هفته چیزی بهت نگفته،اینطور نبوده که ولت کنه.یه سری طلسما رو از طریق مکان یابی روت منتقل کرده که اون کاریت نداشته.


چیزی برای گفتن نداشتم.همراه اوان از پله ها بالا رفتیم و وارد خونه شدیم.جیم درو برامون باز کرد.کچل بودنش بیشتر از دفعه قبل به چشمم اومد.به من سلام کرد و بعد از راهنماییم به سمت مبلا مشغول صحبت کردن با اوان شد.کاملا مشخص بود نمیخواد من چیزی بشنوم.بعد از چند لحظه اوان اخمی کرد و کنار من نشست.منتظر بودم استاد بیاد اما انگار خبری نبود!!!سه نفری نشسته بودیم و همدیگه رو نگا میکردیم.با تردید به اوان نگاه کردم و پرسیدم


-قضیه چیه؟


اوان-....


-منو آوردی اینجا که خونه رو برانداز کنم؟


اوان-سولیا یکم تحمل کن.


-چیرو تحمل کنم؟


جیم از جاش بلند شد و به سمتم اومد.یه چیزی توی دستش بود.حیف که دیر فهمیدم چیه.وقتی که سرنگ توی دستم بود و چشمام روی هم افتاد!!!!


 


دانای کل


پیرمرد متفکرانه به دخترک بیهوش خیره شده بود.چیزی درون دختر بود که نمیفهمید.از درکش عاجز بود!این که دختر چیزی از تسخیر ها به یاد نداشت و هیچ دردی هم نکشیده بود!!!همه چیز مثل یک توهم بود اما او چیزی را حس میکرد.یک نحسی و تاریکی عظیم در درون دختر....همچنان که پیرمرد در افکارش غرق بود،آن موجود عجیب به احوالات او میخندید.او کنار دختر نشسته بود و آرام نوازشش میکرد.لبخند چندش آورش را دوباره به لب آورد و در گوش دخترک نجوا کرد


-تو مال منی!!!


 


*************************************************


دوستایی که رمان رو میخونن و میخوان بدونن کی پست جدید میزارم بالای صفحه سمت چپ گزینه ی دنبال کردن این موضوع رو بزنن و بعد بخشی که اومد پذیرفتن رو بزنید.اینجوری هم از طریق ایمیل و هم اعلاناتتون متوجه میشید پست جدید گذاشته شده.دوستایی هم که توی رمان اشکال میبینن واقعا خوشحال میشم نظرتون رو توی صفحه ی نقد ببینم.


نقد رمان من دیوونه نیستم


  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان حال،جیم


 


دم.....بازدم.دوباره دم.......بازدم....


اوان-داری چیکاری مییکنی؟سولیا اونجا بیهوشه و تو .....


-اوان،منظورت چیه؟من که کاملا برات توضیح دادم.ما نمیتونستیم سولیا را راضی کنیم باهامون همکاری کنه.تازه اگه قبولم میکرد فرقی نداشت،ترس بهش غالب میشد و نمیتونست مقاومت کنه.


اوان-چرا باید بترسه؟مگه قراره چی بشه.


-اوان خواهش میکنم حواس منو پرت نکن.من باید روحمو در حالت آرامش قرار بدم.مراسم جن گیری کم ترس نداره.حتی خود ما با این که با موارد خیلی ترسناکی مواجه میشیم هیچوقت به ترس عادت نمیکنیم.


خوشبختانه دیگه چیزی نگفت و اجازه داد خودمو به آرامش برسونم.نیم ساعت روی آرامش روح و قدرتهام تمرکز کردم تا بتونم مقاومت کنم.از آشفتگی استاد معلوم بود که کار  توی دو یا سه جلسه تموم نمیشه.وقت زیادی لازم داره.باید انرژیمو برای کار روحی بی وقفه آماده میکردم.کار کمی نبود.بالاخره استاد از اتاق بیرون اومد.قیافه ی متعجبش حس ناامیدی رو بهم القا میکرد.چه بلایی سر اون دختر بیچاره اومده؟منتظر اشاره یا حرفی از استاد بودم اما انگار قصد این کار رو نداشت.به اتاق خودش رفت و در رو محکم به هم کوبید.


اوان-امم ببخشید آرامشتو بهم میزنم ولی استادت چش بود؟


-نمیدونم.


اوان-نمیخواید کار رو شروع کنید؟اگه به هوش بیاد چی؟


حرفی برای گفتن نداشتم.مطمئنا به زودی به هوش میومد.نمیدونستم چرا استاد کارو شروع نمیکنه.و یا میدونستم!!!آه ای کاش نمیدونستم.اوان عرض اتاق رو مدام طی میکرد.یه چیزی توی وجود اوان برتم عجیب بود.نمیدونستم چرا به این دختر اهمیت میداد.اصلا درک نمیکردم!!!اگه کس دیگه ای بود میگفتم عاشق شده،اما اوان تا جایی که من میدونستم با زنش خوشبخت بود!!!اهمیت دادنش به سولیا و نبودن زنش واقعا مشکوک بود.نمیخواستم دوست صمیمیم رو با پرسیدن این سوال ناراحت کنم.مجهولاتم رو برای خودم نگه داشتم تا وقتی که خودش بهم بگه...


 


زمان حال،دانای کل


پیرمرد حیران از موجود تاریک درون دختر،به اتاقش پناه بردسراغ کتابهایش را گرفت.یادگار اجدادش از راه کار های جن رانی(بیرون آوردن جن از بدن).به سمت کتابخانه اش رفت.اتاقی که فقط از اتاق خودش به آن راه داشت و همیشه قفل بود.در کتابخانه را باز کرد و وارد شد.پس از ورودش در را دوباره قفل کرد.


 


**********************************************


خوب اینم از پست جدید،به نظرتون چرا او&#