رفتن به مطلب

اشعار احمد شاملو


پست های پیشنهاد شده

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

 

 

از این گونه مردن

 

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

خیال گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

خواب اقاقیاها را بمیرم

 

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را

پرواز گیرم

در باغچه های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعات عصر

نفس اطلسی ها را

پرواز گیرم

 

حتی اگر

زنبق کبود کارد

بر سینه ام گل دهد

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در اخرین

فرصت گل،

و عبور سنگین اطلسی ها

بر تالار ارسی

به ساعت هفت عصر

 

از عموهایت

 

 

نه بخاطر افتاب

نه بخاطر حماسه

بخاطر سایه ی بام کوچکش

بخاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه بخاطر جنگل ها

 

نه بخاطر دریا

بخاطر یک برگ

بخاطر یک قطره

روشن تر از چشمهای تو

نه بخاطر دیوار ها

بخاطر یک چپر

نه بخاطر همه انسانها

 

بخاطر نوزاد دشمنش شاید

نه بخاطر دنیا

بخاطر خانه ی تو

بخاطر یقین کوچکت

که انسان، دنیایی ست

بخاطر ارزوی یک لحظه ی من که پیش تو باشم

بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگ من

 

و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو

بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی

بخاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته ای

بخاطر یک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببینی

 

بخاطر یک سرود،

بخاطر یک قصه در سرد ترین شبها،

تاریکترین شبها.

بخاطر عروسک های تو،

نه بخاطر انسانهای بزرگ.

 

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

 

 

نه بخاطر شاهراه های دور دست

 

بخاطر ناودان، هنگامی که میبارد

بخاطر کندو ها و زنبور های کوچک

بخاطر جار بلند ابر در اسمان بزرگ ارام

 

بخاطر تو

 

بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

به یاد ار

عموهایت را می گویم،

از مرتضی سخن می گویم

 

عشق عمومی

 

 

اشک رازیست

 

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک ان شب لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

 

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من درد مشترکم

 

مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

 

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 

من ریشه های ترا دریافته ام

 

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و ست هایت با دستان من اشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

 

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

 

زیبا ترین سرود ها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بودند

 

دستت را به من بده

 

دست های تو با من اشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

 

بسان باران که با دریا

 

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

 

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو اشناست.

 

قصیده ای برای انسان بهمن ماه

 

 

تو نمی دانی غریو یک عظمت

 

وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

 

تو نمیدانی نگاه بی مژه ی محکوم یک اطمینان

 

وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود

چه دریائی ست!

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست!

 

تو نمی دانی که زندگی چیست، فتح چیست

 

تو نمی دانی ارانی کیست

و نمی دانی هنگامی که

گور او را در پوست خاک و استخوان اجر

انباشتی

و لبانت به لبخند ارامش شکفت

 

و گلویت به انفجار خنده ای ترکید،

 

و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگی او را

از استخوان پیکرش دا کرده ای

چگونه او طبل سرخ زندگی اش را به نوا در اورد

در نبض زیر اب

در قلب ابادان،

  • تشکر 7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و حماسه طوفانی شعرش را اغاز کرد

با سه دهان صد دهان هزار دهان

با سیصد هزار دهان

با قافیه ی خون

با کلمه ی انسان،

با کلمه ی انسان کلمه ی حرکت کلمه ی شتاب

 

با مارش فردا

که راه می رود

می افتد بر می خیزد

برمی خیزد برمی خیزد می افتد

برمی خیزد برمی خیزد

و به سرعت انفجار خون در نبض

گام بر می دارد

 

و راه می رود بر تاریخ، بر چین

بر ایران و یونان

انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و که می دود چون خون، شتابان

در رگ تاریخ، در رگ ویتنام، در رگ ابادان

 انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و به مانند سیلابه از سد،

 

سر ریز می کند در مصراع عظیم تاریخش

از دیوار هزاران قافیه:

قافیه ی دزدانه

قافیه ی در ظلمت

قافیه ی پنهانی

قافیه ی جنایت

قافیه ی زندان در برابر انسان

 

و قافیه ای  که گذاشت ادولف رضا خان

به دنبال هر مصرع که پایان یافت به " نون" :

قافیه ی لزج

قافیه ی خون!

و سیلاب پر طبل

از دیوار هزاران قافیه ی خونین گذشت:

خون، انسان، خون، انسان،

 

انسان، خون، انسان...

و از هر انسان سیلابه ای از خون

و از هر قطره ی هر سیلابه هزار انسان:

انسان بی مرگ

انسان ماه بهمن

انسان پولیستر

انسان ژاک دو کور

 

انسان چین

انسان انسانیت

انسان هر قلب

که در ان قلب، هر خون

که در ان خون، هر قطره

انسان هر قطره

که از ان قطره، هر تپش

 

که از ان تپش، هر زندگی

یک انسان مطلق است.

و شعر زندگی هر انسان

که در قافیه ی سرخ یم خون بپذیرد پایان

مسیح چارمیخ ابدیت یک تاریخ است.

و انسان هایی که پا در زنجیر

 

به اهنگ طبل خون شان می سرایند تاریخ شان را

حواریون جهانگیر یک دین اند.

و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام

رضای خودرویی را می خشکاند

بر خرزهره ی دروازه ی یک بهشت

 

و قطره قطره ی هر خون این انسانی که در برابر

من ایستاده است

سیلی ست

که پلی را از پس شتاب دهندگان تاریخ

خراب می کند

و سوراخ هر گلوله بر هر پیکر

دروازه ای است که سه نفر صد نفر هزار نفر

 

که سیصد هزار نفر

از ان می گذرند

رو به برج زمرد فردا.

و معبر هر گلوله بر هر گوشت

دهان سگی ست که عاج گران بهای پادشاهی را

در انوالیدی می جود.

و لقمه ی دهان جنازه ی هر بی چیز پادشاه

 

رضاخان!

شرف یک پادشاه بی همه چیز است.

و ان کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق

و ان کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف

و ان کس که برای یک خانه د شهر و سه خانه در ده

 

با قبا و نان و خانه ی یک تاریخ چنان کند که تو

کردی، رضاخان

نامش نیست انسان

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست

من نمیدانم چیست

به جز یک سلطان!

اما بهار سرسبزی با خون ارانی

 

و استخوان ننگی در دهان سگ انوالید!

و شعر زندگی او، با قیافه ی خونش

و زندگی شعر من

و خون قافیه اش.

و چه بسیار

که دفتر شعر زندگی شان را

با کفن سرخ یک خون شیرازه بستند.

 

چه بسیار

که کشتند بردگی زندگی شان را

تا اقایی تاریخ شان زاده شود.

با ساز یک مرگ، با گیتار یک لورکا

شعر زندگی شان را سرودند

و چون من شاعر بودند

و شعر از زندگی شان جدا نبود.

 

و تاریخی سرودند در حماسه ی سرخ شعرشان

که در ان

پادشاهان خلق

با شیهه ی حماقت یک اسب

به سلطنت نرسیدند،

و ان ها که انسان ها را با بند ترازوی

عدالت شان به دار اویختند

عادل نام نگرفتند.

 

جدا نبود شعرشان از زندگی شان

و قافیه ی دیگر نداشت

جز انسان.

و هنگامی که زندگی انان را باز گرفتند

حماسه ی شعرشان توفانی تر اغاز شد

در قافیه ی خون.

شعری با سه دهان صد دهان هزا دهان

 

با سیصد هزار دهان

شعری با قافیه ی خون

با کلمه انسان

با مارش فردا

شعری که راه میرود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد

و به سرعت انفجار یک نبض در یک لحظه ی زیست

 

راه می رود بر تاریخ، بر اندونزی،بر ایران

و می گوید چون خون

در قلب تاریخ، در قلب ابادان:

 انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و دور از کارون بی انتهای این همه لفظ،

این همه زیست،

سگ انوالید تو می میرد

 

با استخوان ننگ تو دهانش:

استخوان ننگ

استخوان حرص

استخوان یک قبا بر تن سه قبا در مجری

 

استخوان یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل

استخوان یک خانه در شهر سه خانه در جهنم

استخوان بی تاریخی

  • تشکر 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 months later...

عاشق شعرهای شاملو هستم

  • تشکر 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عاشق شعرهای شاملو هستم

منم همینطور

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 months later...

من فکر می کنم 

هرگز نبوده قلب من 

اینگونه 

گرم و سرخ 

احساس می کنم 

در بدترین دقایق این شام مرگزاری 

چندین هزار چشمه خورشید 

در دلم 

می جوشد از یقین 

احساس میکنم 

در هر کنار گوشه این شوره زار یاس 

چندین هزار جنگل شاداب 

ناگهان می روید از زمین 

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

مرثیه های خاک

 

هملت

هملت

بودن
یا نبودن...
بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!
[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف
به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم، که
سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.
وپرده...
در لحظه محتوم...
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی
بر من آشکاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدیر کل انجمن

کار دیگری نداریم من و خورشید،
برای دوست داشتنت 
بیدار می شویم,
هر صبح!

 

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیدا در آینه

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی
خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را
توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 months later...
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم
  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی  که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند.

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیستی که مناینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای عشق من

نگار من تویی گل بها رمن

به من بگو دوست دارم

ستاره ی شب های من

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

احمد شاملو

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای عشق من

نگار من تویی گل بها رمن

به من بگو دوست دارم

ستاره ی شب های من

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

 شب

برای که زیباست ؟ ــ

شب و

            رود ِ بی انحنای ستاره گان

که سرد می گذرد .

و سوگواران ِ دراز گیسو

                        بر دو جانب ِ رود

یاد آورد ِ کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیر ِ غوکان

 تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم آواز ِ دوازده گلوله

سوراخ

می شود ؟

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست ؟

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من عاشق تو هستم

من تو رو می پرستم پ

یه عمر که عاشقانه

من تو رو می پرستم

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای عشق من

نگار من تویی گل بها رمن

به من بگو دوست دارم

ستاره ی شب های من

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما در ظلمت‌ایم
بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت
ما تنهاییم


چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند
عشق‌های معصوم ، بی‌کار و بی انگیزه‌اند
و دوست داشتن


از سفرهای دراز تهی‌دست باز می‌گردد 
دیگر
امید درودی نیست 
امید نوازشی نیست 

احمد شاملو

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
-احمد شاملو

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچ‌چی نبود
زیر ِ این تاق ِ کبود،
نه ستاره
نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپ ِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریای ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
«ــ لب ِ دریان پسرام.
دخترای ِ ننه‌دریارو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پا کـِشون
خسته و مرده، میان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ی ِ کار
دل ِشون مُرده‌ی ِ زار
دسّاشون پینه‌ تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج‌کلاشون نمدی،
می‌شینن با دل ِ تنگ
لب ِ دریا سر ِ سنگ.

طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
توی ِ دریای ِ نمور
می‌ریزن اشکای ِ شور
می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

«ــ دخترای ِ ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طفلیا، تنگِ غلاغ‌پر، پاکِشون
خسته و مرده، میان
از سرِ مزرعه‌شون.
تنِشون خسّه‌ی کار
دلِشون مُرده‌ی زار
دسّاشون پینه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج‌کلاشون نمدی،
می‌شینن با دلِ تنگ
لبِ دریا سرِ سنگ.

 

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...
  • مدیر کل انجمن

برای تو...
برای چشمهایت!
برای من...
برای دردهایم!
برای ما...
برای اینهمه تنهایی!
ای کاش خدا کاری کند...

#احمد شاملو

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدیر کل انجمن

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا! 

در خلوتی  که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح! 

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلهای ما که بهم نزدیک باشند,

دیگر چه فرقی می کند

که کجای این جهان باشیم

دور باش اما نزدیک,

من از نزدیک بودن های دور

می ترسم!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...