رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: الموت

نویسنده: مستانه طنین

موضوع: تاریخی، عاشقانه

خلاصه: قصه ما سَرَکی در تاریخ میکشد، در خلوت فرمانروایی چنبره میزند، تا اعماق وجودش را کنکاش میکند و راز چشمهایی که هرگز اشکبار نگشتند و قلبی که همیشه فشرده بود را فاش میسازد. قصه ما از مکتب خانه آغاز و در بستری در قلعه پایان میابد. و عشقی که ردپایی در تاریخ ندارد...

____________________________________________________

تقدیم به خداوند الموت

و با تشکر از پل آمیر یا ذبیح الله منصوری که مدارک و اسناد تاریخی مورد نیاز را در قالب کتاب (خداوند الموت) برجای گذاشتند.

رفرنس به جامع التواریخ و خداوند الموت

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخت است. خیلی سخت است.

سخت است که عاشق رزم و نبرد باشی اما اجازه آموختنش را نه! سخت است صبح به صبح مردان و پسرانی را ببینی که با  نیزه ای به دست و کمانی بر دوش و شمشیری بر کمر از جلوی رویت بگذرند و بروند تا فضایل ورزشی و نبرد تن به تن را بیاموزند و تو فقط به تماشایشان بایستی.

چشمانم را تنگ کردم و به دنبال دوست برادرم، علی، گشتم چون او را یافتم به سمتش دویدم.

+سلام.

-سلام آمیتیس. خوبی؟

+نه، به هیچ وجه.

-چرا؟

+اول اینکه من هم دوست دارم با شما به تمرین رزم بیام.

-که نمیتونی!

+دوم اینکه از برادرم خبری نداریم...

-خیالت راحت باشه. شنیدم عَدل های کاشانُ تحویل داده و داره بر میگرده. به مادرت بگو به زودی میاد.

+آها. ممنونم.

-خواهش می کنم. باز هم اگر خبر دقیق تری از موقعیتش به دستم رسید حتما بهت میگم. درضمن اینقدر به فکر جنگ و نبرد نباش. دختر ها باید به کارهای سبک بپردازند تا بدن نحیفشون صدمه نبینه. بهتره دل به کاری که در شفاخانه داری بدی چون هیچوقت نمیتونی با ما به سرپوشیده بیای.

این را گفت و با سرعت به طرف دامنه دوید چراکه از دیگران عقب افتاده بود. برگشت و دستی برایم تکان داد و رفت.

سرم را پایین انداختم و به شفاخانه برگشتم. میدانستم که بالاخره من هم روزی به آرزوی خود خواهم رسید و آن روز را خیلی دور نمی دیدم...

من آمیتیس هستم آمیتیس ناطق. پدرم وقتی پنج سالم بود در یک ماموریت مُرد و پس از او برادرم هامون مرد خانه مان شد. مادرم پیر شده است و همراه بقیه زن ها گیاهان دارویی کشت میکند. من هم اخیرا در شفاخانه مشغول به کار شده ام و کارم بررسی مرض های جدیدی است که مهاجران به الموت می آورند، آخر میدانید اگر پیشگیری نکنیم همه مردم الموت دچار میشوند. خداوندگار الموت خیلی به فکر مردم است، هرروز پیشکار مخصوصش را میفرستد تا از همه جا بازدید کند و اگر کوچک ترین مشکلی بود خیلی زود رفعش میکنند.

جمعیت مردم در الموت خیلی زیاد نیست اما چون مرکز تجارت گیاهان دارویی است افرادی که روزانه به الموت ورود و خروج دارند شهر را شلوغ میکند. به علاوه امثال برادر خودم هامون نیز که از مردم الموت هستند بارهایی را به دستور خداوندگار به شهرهای مختلف برده و مواردی چون روغن و ابریشم و پوست جایگزین می آورند، پس همیشه دروازه ها شلوغ است و شفاخانه از آن هم شلوغ تر. افرادی که بر اثر تیغ های زهرآگین گیاهان مجروح میشوند کم نیستند و دل درد کودکانی که مخفیانه روغن هارا میخورند و مردانی که در تمرینات زخم نبرد برمیدارند برای تکمیل آه و ناله ها کافی ست، هرچند این روزها بزرگترین مشکل شفاخانه مهاجرانی است که مبتلا به طاعون شده و برای درمان به الموت آمده اند.

ماه گذشته وقتی مرض جدی شد خداوندگار برای جلوگیری از مبتلا نشدن دیگر مردم شفاخانه دیگری پشت دروازه های اصلی ساخت و خیلی زود شفاخانه به حالت عادی خود برگشت. تعدادی از پرستاران به شفاخانه جدید منتقل شدند اما من همینجا ماندم، آخر میدانید به نظر من هیچ کجای جهان امن تر از دژ الموت نیست البته تا زمانی که خداوندگار حاکم الموت است... بعد از آن را که میداند که چه خواهد شد؟ شاید این دولت فاسد سلجوقی به واسطه کینه ای که از الموت برای کمک به بینوایان دارد با خلفای عباسی خونخوار دست به یکی کند و کاشانه مان را ویران سازد.

از پنجره شفاخانه به برج اصلی چشم دوختم. خداوندگار الموت حال کجا بود؟ در اتاق شخصی اش مشغول بررسی طومار تجار یا سوار بر اسب و به تاخت در جاده ها؟ در بستر و در خواب عمیق یا مشغول شمشیر زنی و مبارزه با پاسداران حکومتی؟

در طول زندگی ام تنها یک بار توفیق دیدار نزدیک خداوندگار را داشتم آن هم هنگامی که به شفاخانه برای بررسی شدت طاعون سرزدند. غیر آن تنها در گردهمایی هایی که برای مسائل مهم تشکیل میشد میدیدمشان آنهم از دور... یعنی میشد زمانی بتوانم عقیده قلبی خود را با ایشان در میان گذارم؟

از این فکرها بیرون آمدم و به کودکی که سرفه میکرد رسیدگی کردم. تا شب به همین منوال کارم را ادامه دادم و حدودا ساعت هفت شب به خانه برگشتم. هامون برنگشته بود مادر هم خانه نبود، احتمالا کارش تمام نشده بود. لباس شفاخانه را با لباس عادی عوض کردم و شنل کوتاهی روی شانه هایم انداخته به دنبال مادر رفتم. حوالی نیم ساعت بعد دستم در دست مادر بود و شنلم بر دوشش، پیری است و هزار درد و مرض. تقریبا نزدیک های خانه بودیم که فهمید زنبیلش را جا گذاشته. هرچه گفتم تا فردا کسی کاری به کار زنبیلش نخواهد داشت گوش نکرد که نکرد گفت الا و بلا زنبیلم را میخواهم. من هم که فرزند خَلف، چه میکردم میگفتم خودت برگرد؟ نعوذ به الله! رساندمش خانه برایش سوپ ریختم و برگشتم به کشتزار. ثانیه ای بیش در کلبه نگشتم که زنبیل را یافتم، هیچ داخلش نبود! عجب عجب عجب!

قصد رفتن نمودم که صدای سم اسب هایی شتابزده و خسته درجا میخکوبم کرد. چند مرد با یکدیگر پچ پچ میکردند و نفهمیدم چه می گویند. دو مرد بودند و وقتی یکی از مردها از دیگری جدا شد و فریاد زد که من خداوندگار را می آورم و تو همینجا بمان درجایم خشک شدم. سرکی از پنجره کوچک کلبه به بیرون کشیدم اما در تاریکی شب هیچ چیز معلوم نبود اما کمی که چشمانم به تاریکی عادت کرد مردی با تن پوشی عجیب سوار بر یک اسب چابک را دیدم که چیزی شبیه به یک... یک جسد!! را حمل میکرد. نفس هایم به شماره افتاده بود که چندین اسب دیگر با سوارانی که میشناختم رسیدند.

خداوندگار با صدای آهسته پرسید که عملیات چه شد؟ و جواب خفیفِ نشد در هیاهوی شیهه اسب گم شد. خداوندگار از اسب پیاده شد و به تابعیت از او دیگران نیز پیاده شدند. جسد را از اسب به پایین کشید و بر بالینش برایش دعا کرد و در نهایت از خداوند خواست تا اورا قرین رحمت خود کند. سپس دستور داد او را با احترام دفن کنند و به اتاق ایشان بروند. وقتی همه جسد را بردند تنها خداوندگار ماند و پیشکار.

پیشکار با صدایی عادی خواستار رفتن شد اما خداوندگار قدمی پیش نگذاشت. اسبش را نوازش کرد و گفت:

-چه کنم؟ تو بگو... مثل اینکه اگر خودم نروم نمیشه! ببین چند نفر را فرستاده ام ولی هیچی نشده؟ خواب راحت ندارم تا او نفس میکشد و زنده است. من قسم خوردم که او را بکشم و میکشم! از حرفی هم که زدم هیچوقت بازنمیگردم. حتی اگر مجبور بشم خودم به دربار بروم میروم اما چشمانم را نمیبندم و زیر خاک نمیرم مگر اون مرده باشه. حسن صباح نیستم اگر خواجه نظام رو نکشم!

پیشکار خدانکندی گفت و خداوندگار را در سوار شدن بر اسبش مشایعت کرد سپس خودش هم سوار شد و رفتند.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده:

دوستان عزیز، در ابتدا تشکر میکنم از کسانی که وقت گذاشتن و نوشته های منو خوندن و امیدوارم قلم و داستانم اونقدری رضایت بخش باشه که همچنان همراهیم کنید. دوما داستان ما در قسمت هایی شامل فلش بک و فلش فوروارده (یعنی گاهی داستانی که نقل میشه به گذشته میره (گذشته داستان) و گاهی به زمان حال (زمان حال داستان) میاد. سوما اگر داستانم نظرتونو جلب کرد و از خوانندگانش شدید خواهش میکنم برای رفع خستگی نویسنده هم که شده دکمه پسندیدن رو بزنید تا بدونم (بدونیم، همه نویسندگان) که زحماتم بیخود نیست و حداقل چندمفر از نوشته هام خوششون میاد و برای ادامه دادن انگیزه داشته باشم.

متشکر از همه دوستان:gol:

پشیمان بودم. صادقانه.

اگر مرا از الموت اخراج میکردند چه؟ نه نه، خداوند الموت هرگز این کار را با مردمش نخواهد کرد. به علاوه، با این که کارم خطرناک و اشتباه بوده اما بهرحال توانستم انجامش دهم و این خیلی مهم تر است.

همینطور با خودم حرف میزدم و اتاق را مشرق و مغرب طی میکردم که در باز شد و پیشکار ورود کسی را اعلام کرد.

گفت که؟؟ درست شنیدم؟؟ رسما به غلط کردن افتادم. حاضر بودم هرآنچه دارم بدهم اما حالا در بیمارستان و مشغول مداوای مجروحین باشم.

دهانم باز و چشمانم به در خیره مانده بود. به زور نفسی کشیدم و سرم را به محض باز شدن در پایین انداختم.

مردی در سکوت به داخل آمد. پشت سرش مردی دیگر. و دوباره دو مرد دیگر. میدانستم آخری ها که بودند، هامون و علی. لابد آنیکی هم همان پیشکار بود و مرد اول...

-همه برن بیرون.

پیشکار- سرورم؟ بله بله... بیرون بیرون!

پیشکار به حالت مسخره ای هامون و علی را همانند چوپانی که گوسفندانش را هو میکند بیرون راند.

در که بسته شد، چشمانم را بستم. چه میکردم؟؟ آها بهتر بود بگویم که پشیمانم و غلط کردم و طلب بخشایش کنم و این چیزها. اما مگر هرکی به هرکی بود؟

-تو دختر حسن ابن سرایی ناطق هستی؟

+ب... بله.

-این چه کاری بود که کردی؟

+م... من من من خواستار همچین چیزی نبو...

-ولی عجب ضرب شستی!

+بله؟

با یک حرکت ناگهانی سرم را بلند کردم و خداوندگار را روبروی خود یافتم اصلا فکر نمیکردم اینقدر نزدیک ایستاده باشد. داشت تماشایم میکرد. سرم در دوباره به زیر افتادن مرا یاری نمیداد و تماما در دو گوی سیاه لایتناهی که ممکن بود چشم باشند به دام افتاده بودم. حس شکاری را داشتم که نهایتا به دام افتاده بود. درونم کنکاش میشد، حسش میکردم.

پس از دقایقی نه چندان کوتاه سرانجام چشم از من برگرفت و دوباره توانستم سر به زیر افکنم.

+خداوندگار الموت، من قصد نداشتم اون لحظه اونجا باشم و اون کارو انجام بدم اما چه میکردم؟ وقتی قتلگاه آماده، قربانی آماده، قاتل آماده؟

-به خودت نگو قاتل.

+البته که نمیگم. من یک فدائیم. یک باطنی.

-تو فدائی نیستی.

+میخواهم که باشم.

-نمیتوانی.

+نمیخواهم!

-همین الان داشتی سکته میکردی که چه تصمیمی برایت میگیرم؟ ولی مثل اینکه دوباره شیر شدی.

+من... بله.

-یک دختر نباید فدائی باشد. مخاطره دارد.

+من که حرفی ندارم؟؟ پدرم فدائی بود و به عرش ملائک پیوست. من نمیترسم.

-بله و ثابت کردی.

+بگذارید یک باطنی فدائی شوم.

-به چی قسم بخورم که نمیشود؟

+شما خداوند الموت هستید. شما حسن صباح هستید. شما بخواهید نشد ندارد.

-به مردم چی بگویم؟

+مردم روی حرف شما حرف نمیزنن. میگند حتما چیزی هست که خداوندگار میداند و ما نمیدانیم.

-پس وقتی میگویم نمیشه، لابد چیزی میدانم که تو نمیدانی.

سکوت کردم. چه برنده حرف میزند. حرف های خودم را بر علیه خودم استفاده میکند.

-در ضمن هیچ چیزی درباره فدائی شدن تو نیست که من بدانم و بخوام تو را فدائی کنم.

+من به شفا خانه برنمیگردم.

-به خانه برگرد!

+آنجا هم بر نمیگردم.

-پس کجا میری؟

+من هیچ جایی نمیرم. من همینجا میمانم.

-اینجا یعنی کجا؟ اینجا اتاق شخصی من است.

کمی خجالت کشیدم و با تته پته گفتم:

+منظورم این بود که... این است که... تا به مقصودم نرسم نمیرم.

-مقصود تو چیست؟

و پوزخندی زد. عجب. پس خداوندگار هم بلد است!

-به چی فکر میکنی؟ بهم بگو.

+به این که خداوندگار چرا یک دخترک یتیم بیچاره را دست میندازه.

-من تورو دست ننداختم.

+معلوم است.

-حواست باشه روبروی کی ایستادی وبا کی حرف میزنی.

+معذرت میخوام.

-به چه درد من میخورد؟

+خب همین دیگر! من میخوام که به درد بخورم.

-بسیار خب فقط یک شانس داری.

و در یک آن شمشیرش را از کمر باز کرد و به سوی من انداخت.

+چه...؟

-مبارزه کن. من دست خالی، تو با شمشیر. اگه پیروز شدی، فدائی میشی.

+و اگه باختم؟

-اونو بعدا بهت میگم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده:

دوباره سلام به دوستان و همراهان. نکته اول اینکه پست اول زمانش گذشته بود یعنی فلش بک زدیم به گذشته. پست دوم(پست قبلی) زمان اصلی داستان و زمان حاله. و این پست دوباره زمان گذشته ست یعنی دوباره فلش بک اما نکته اصلی اینه که از گذشته پست اول هم گذشته تره! یعنی از نظر زمانی اول این پست اتفاق افتاده بعد پست اول و بعد پست قبلی! برای اینکه هیچکس مشکلی تو فهمیدن زمان نداشته باشه از این پست به بعد تایم هارو اول هر پست مینویسم.

1# به معنی زمان گذشته گذشته ست.   #2 به معنی گذشته.   #3 به معنی زمان حال.

زمان این پست #1 هست. ممنون.

حسن- پس قرارمان این باشد؟

غیاث- که هرکس زودتر به مقام و منصبی رسید؟

ابوعلی- دیگران را نیز یاری رساند!

صدای خنده مان تا آسمان هفتم رفت. حکیم باشی سرش را از در تو آورد و گفت:

حکیم- چه خبرتان است؟ کل مکتب را گذاشتید رو سرتان! اصلا مکتب که هیچی، کل شهر را گذاشتید رو سرتان! کل مملکت را گذاشتید رو سرتان با این شیطانی هایتان! اگر اینقدر که باهوش هستید کمی هم کمتر بازیگوش بودید به حتم کاره ای میشدید... اما حیف که شما سه نفر آدم بشو نیستید که نیستید! بلند شوید! بلند شوید بروید خانه هایتان در راه هم آتش نسوزانید همه میدانند شما شاگرد من هستید آبرویم میرود.

نگاهی به یکدیگر کردیم و غیاث گفت:

غیاث- ولی درس امروز را که تمام نکردیم حکیم! ببینید، من درباره مسئله ای از شما سوالی دارم!

حکیم سرش را تکان داد انگار میخواهد پشه ای را دور کند سپس زیرلب چیزهایی گفت و به سمتمان آمد:

حکیم- چه سوالی عُمر؟ زودتر بگو کار دارم.

غیاث- درباره اصل پنجم اُقلیدس است، ببینید اینجا...

حکیم- آخر بچه جان تو را چه به اقلیدس! عقل من که استاد تو هستم به این چیزها قد نمیدهد چه برسد عقل تو! بلند شو، بلند شو برو که کلی کار دارم!

غیاث- ولی حکیم!

حکیم- ولی و اما ندارد. حسن، ابوعلی، عمر را به خانه ببرید تا با مسائل اقلیدس خُل نشده!

و همانطور که با خودش حرف میزد از ما دور شد. نگاهی با علی رد و بدل کرده بزور غیاث را در میان گرفتیم و از مکتب بیرون رفتیم. هنوز صدای حکیم شنیده میشد که میگفت: (چه حرف ها! یک کودک میخواهد درباره اصل پنجم اقلیدس سوال کند! کودک بیچاره! عمر کجا و اقلیدس کجا.) غیاث هم که صورتش برافروخته شده بود با صدای بلندی رو به مکتب فریاد زد:

غیاث- روزی بهتان ثابت خواهم کرد که کودک بیچاره نیستم!

ابوعلی که با دیدن پاسدارن حکومتی برافروخته شده بود قدم هایش را تند تر کرد.

حسن- چه خبرته علی؟ نمیبینی غیاث قاطی کرده؟ توام که گذاشته ای رو دور تند و دِ برو که رفتیم!

علی- این پاسداران غیاث را با این وضع ببینند چه فکری می کنند؟

غیاث- من هیچ وضعیم نیست! اِهع! اصلا ولم کنید ببینم.

حسن- غیاث ول کن تورا بخدا. بیا برویم خانه. علی تو یچیزیت هست! چکار به پاسدارن داری که اینقدر نگاهشان میکنی!

علی- هیچی هیچی. برویم. غیاث پس خودت میای ها؟

غیاث- آره! اگه ولم کنید.

نگاهی به هردویشان انداختم که هرکدام در جهانی دیگر سیر میکردند.

حسن- موافقید برویم خانه ما؟ میتوانیم کلوچه بخوریم.

غیاث کمی فکر کرد و گفت:

غیاث- کلوچه خوبه، دوست دارم. ولی من میگویم اول بریم خانه شما کلوچه برداریم بعد بریم خانه ما و با عدسی جدیدی که ساختم ستاره هارا تماشا کنیم.

ابوعلی هم که دور شدن پاسداران را مینگریست پرسید:

علی- مگه آن لوله ای که دنبالش بودی را پیدا کردی؟ عدسی را کجا گذاشتی؟

غیاث- نه لوله پیدا نکردم. امیدوار بودم بتوانیم باهم چیزی پیدا کنیم.

درحالی که به راه افتاده بودم گفتم:

حسن- خیلی خب حالا آنرا هم یکاریش میکنیم. پس بیاید برویم خانه ما که کلوچه ها در انتظرمان اند.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×