رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:مرواریدی در چشمانت

نویسنده:قلب یخی/khajeh.f

خلاصه: در مورد یه دختر به نام ملورین به معنیه مروارید بلورینه که عاشق یه پسر میشه ولی بعد چند ماه پسره که اسمش کوروشه ترکش میکنه و بعد 3 سال برمیگرده و واسه ی 

ملورین تعریف میکنه چه ذجری کشیده و ملورین اونو میبخشه و همچنان عاشقشه ولی بعد 5 سال که اون دو تا توی عقد بودن متوجه واقعیتی میشه که زندگیشو از این رو به اون رو میکنه و مجبور میشه که ارز کوروش طلاقشو بگیره و این حقیقت ......

موضوع:عاشقانه اجتماعی غمگین

تقدیم به: دوست و خواهرم و دختر داییم فائزه جان

امید وارم خوشتون بیاد

ld3a_rogubri8evis.png

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم توی دانشگاه بازم این کوروش خرمگس و دیدم همیشه اینجا پلاسه همیشه هم دورو برم میپلکه .

رفتم نزدیک تر و با نیکا سلام کردم نیکا دوست خیلی جونجونیم بود از بچه گی تا الان که 23 سالمه با نیکا دوستم

نیکا:ملورین!!!!

-بله.......یعنی جانم

لحنم خیلی تند بود همشم به خاطر همین کوروش خرمگس بود همش دورو ورم بود

منو کوروش 3 سال پیش باهم بودیم دیوونه وار دوسش داشتم به طوری که جلوی روی خوانوادم واستادم ولی این عوضی رفت از ایران رفت و منو تنها گذاشت ولی الانم دوسش دارم ولی میترس....

باصدای نیکا به خودم اومدم

نیکا:پاشو 5 دقیقه دیگه کلاس شروع میشه

رفتیم توی کلاس اومدو واستاد جلومو بهم یه چشمک دلربا زد

 بعدش رفت

هنوز دوسش داشتم خیلی هم دوسش دارم دوس دارم بازم بوی عطرش رو بشوم دست دارم بازم برم تو بقلش دوس دارم برم بغلش و بهش بگم عشقم خیلی دوستت دارم

ولی نه دیگه نه

#########

زنگ گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد

کوروش بود امروز بعد دانشگاه اومد دنبالم و گفت بیا باهم بریم منم اول ناز کردم ولی بعدش.....

((رفتیم تو یه کافیشاب واسم گفت گفت و گفت گفت از دلیل رفتنش گفت از درداش گفت از غم هاش گفت که واسه چی برگشته گفت که چقدر دلتنگم بود گفت چقدر دلش واسه کوروش گفتنام تنگ شده گفت منتظرمه و بعد رفت منم رفتنشونگاه میکردم تا این که ریز شد خیلی ریز ولی تیشرت سرمه ایش میدرخشید ))

جوابشو دادم

کوری(همون کوروش خودمون):الوووووو دختر چرا جواب نمیدی..... 20 دقیس دارم زنگ میزنم

وای وای اصلا نفهمیدم زمان چطوری رد شد

من-الوووووووووووووووووووووو اقا جون دودقیقه نفس بگیر

نمیدونم تو با این صدات چرا برای رکورد شکنی ثبت نام نمیکنی

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوری:خخخخخ باز غرق شده بودی

-وات

کوری:صد کیلو وایت

-کورووووشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-خوب بابا تسلیم

-چیکارم داشتی

کوری نفس عمیقی کشیدو گفت

-فکرا تو کردی؟

-اره

-خوب

-اره

-یعنی چی؟

-اره

-ملورین قرص اره خوردی

-اره

-ملورین

پقی زدم زیر خنده اونم داشت میخندید

یکدفعه جدی شد و گفت

-جواب ندادی

-دادم

-خوب

-اره

برای چند ثانیه ساکت شد و بعد

بوق...بوق....بووووووووووووووووووووق

باز زنگ خورد

این سری تصویری زنگ زده بود جواب دادم و به زیر فحش کشوندمش

-اشغال بیشعور بوزینه....عنتر برقی...خرمگس..سیفون..قاب دستشویی........... اخه چرا گوشی رو قطع میکنی

وقتی سرشو اورد بالا داشت گریه میکردم ناراحت بود

گفت:فردا ساعت5 باغ (به شما مربوط نیست)بیا .........منتظرم ....خدافس

قطع کرد باز چی شده.....

فردا باید برم ببینم چش شده

*********

-خوب حالا چی بپوشم

نیکی_سوال منم هست

-نه واقعا چی بپوشم

نیکی-نمیدونم باووووو

-خاک تو اون سرت

یه مانتوی قرمز ب شال قرمز گذاشتم کنار یه شلوار سفید با کیف سفید برداشتم و کفشای قرمزمو پوشیدم

خوب حالا برم واسه ارایش یه رژقرمز زدم ویه سایه ی کمرنگ قرمز زدم ریملم زدم

به کوری اعتماد داشتم واسه همین نمیترسیدم برم اونجا

لباسام و پوشیدم

موهاما بافتم و یه گوشه ریختم باگیره های قرمز تزئینش کردم و شالم و انداختم یه کاپشن سفید و قرمز پوشیدم خوب حاضرم

از مامان و بابا خدافظی کردم و رفتم بیرون با نیکی سوار ام بی ام فندقی خوشملم شدیم

-الهی نیکا قربون بشه

نیکی-چرا من؟

-دیگه دیگه

نیکی-نه قابلمس

-خفه باووووووووووو

رسیدیم نیکی رفت کتابخونه منم رفتم باغ

کوری-سلام خانم گوجه

-سام علیکم اقا جلبکه

-اشغال

-نخاله

-ای بابا بیا بریم

-کجا

-خونه اق شجاع

-کووووووووووری

-نه لالم

-ای خدااااااااااا

-ناخدا

-خفه باوووووووو

-چشم..و.چشم

رفتیم داخل از چیزی که میدیدم تعجب کردم ولی با کمال غرور گفتم

-هه...اینجارو حتما با عشقت ساختی اره؟!!!!

کوری با تعجبی زیاد برگست و به دو تیله ی خاکستریه من زول زد

-نه ...نه داری اشتباه فکر میکنی به خدا اون طور که تومیگی نیست باور کن

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوروش#######

واقعا تعجب کردم فکر نمیکردم که ملو اینطوری بگه

دست بردم و موهایی که از شالش بیرون اومده بود و دادم داخل دستاشو توی دستم گرفتم و به داخل کلبه بردمش این کلبه رو توی باغ پدریم که الان مال خودم بود ساختم ولی نیمه تموم مونده بود با خودم عهد بسته بودم که با عشقم تمومش کنم ولی مجبور شدم که...

باصدای ملو از فکر و خیال اومدم بیرون روی مبل های نسکافه ای رنگ کلبه نشسته بود و کلبه رو دید میزد

ملو-اینجا خیلی نازه ولی ..

-ولی چی ...ها....من به خاطر خوشحالی تو این کارو کردم باور کن

رفتم جلوتر دستاشو توی دستم کردم

-ملو جونم دوست ندارم اون مرواریدای تو چشت خیس بشن ها

عادت بود رنگ چشمای خمارش رو این جوری تفسیر کنم

لبخندی زد و گفت باشه

روی دستای باریکش بوسه ای زدم وبلند شدم

-من میرم غذا درست کنم

ملو-واقعا...مگه تو میتونی؟

لحنم و خاله زنگی کردم و گفتم-اوااااااااا .....اخه تو در مورد من چی فکر کردی ...هااااا؟ بله که بلدم تازه از توهم بهتر بلدم.

ملورین داشت مبلارو گاز میکرد از خنده خخخخخخخ

 

 

ملورین#######

به کلبه یه نگاه انداختم مبلای نسکافه ای و تخت 2نفرهی قهوه ای وکمد قهوه ای یه در چوبی که فکر کنم سرویساش بود با یه تلوزیون ال سی دی بعدش یه اپن چوبی میخورد و بعدشم اشپز خونه اصلا خونه ای بود واسه خودش رفتم تو اشپز خونه یواش یواش رفتم پشت کوری بعدش...........پپپخخخخخخخخ

بدبخت کوری قش کرده بود برگشت طرف من و من بدو اون بدو اخرم یه گوشه خفتم کردو تنها کاری که کرد یه بوسه روی پیشونیم بود

کوری-الهی قربون این شیطنتات برم من وبعدش رفت

منم رفتم و بهش کمک کردم بعد خوردن غذا باهم دیگه ظرفا رو توی ماشین ظرف شویی گذاشتیم و رفتیم توی حال روی تخت دراز کشید وگفت بیا فیلم نگاه کنیم بعدشم یه چیزایی رو از زیر تخت در اورد یکم که دقت کردم دیدم به به الوچه چیپس و پاستیل

عین این ندیده های مغول حمله به پلاستیک داخل پلاستیک چند تا خوراکی دیگه ام بود ولی من فقط اونارو میدیدم

تلوزیونو روشن کرد و فیلم طنز (ول کن دستمو)رو گذاشت یعنی قش کرده بودم از خنده

بعد تموم شدن فیلم رفتیم یه رستوران برای شام ومن کباب برگ سفارش دادم اونم کوبیده بعدشم رفتیم شهربازی

-بیا پایین بلور من

من- اااااااا هزاربار گفتم نگو بلور اااااه بدم میاد

کوری – باشه بابا بیا پایین

من – کوروشی

کوری- جان کوروشی

من – ناراحت شدی؟             بعدش خودمو شبیه گربه ی شرک کردمو نگاش کردم

کوری – نه ععشقم بیا بریم

رفتیم تو کوری چندتا بلیت گرفت سوار ترن هوایی و تلکابین و چرخ و فلک شدیم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعدشم رفتیم کافی شاپ یه خورده به شکمم صفا دادم بعدشم کوری منو رسوند خونه و خودش رفت

 ماه بعد)))

بعد یه هفته از اون اتفاق کوری اومد خواستگاریم بابا مامانمم خوششون اومدو قبول کردن

نیکا:وایسا ببینم ملو وایسا دیگه.....غلط کردم ملوووو

-هومـــــــــــ

اعصابم خورد بود از دستش  ااا دختره بی ادب رفته کل دانشگاه و خبر کرده

نیکا :ملو رین وایسا دیگه ... ببخشید از دهنم در رفت پیش ارمین گفتم اونم رفته به همه گفته

راستی یادم رفت بگم نیکا و ارمین 3 ماه که تو عقدن

-خو که چی

نیکا:ملو یه چیزی... ارمین می گفت اروین خیلی اصبانی شده وقتی فهمیده تو و کوروش خان می خواین هفته ی دیگه نامزدکنین

-به کف پام .....پسره پرو اومده جلو منو گرفته میگه (یکم صدامو کلفت کردمو) گفتم :اهم اهم .. ببین خانم فکولی تو مال خودمی چه بخوای چه نخوای ..

نیکا:واقعا

-نه دوروغا ..اره دیگه

سوار ماشینم شدم نیکا هم سوار ماشین دنا ی خوشگل فیروزه ایش شد که باباش از خارج واسش خریده بود والا این نیکا اینا خیلی خر پولا حالا نه این که ددی خودم پولدار نیست

رفتم خونه ، خونه که چه عرض کنم قصرفکر کنم بهتر

در باز کردم نعیمه سریع اومد جلو: سلام خانم اقا گفتن برین خونه ی اقا بزرگتون

-عاها ممنونم

نعیمه لبخندی زد و رفت

رفتم تو اتاقم لباسامو بایه مانتو فندقی و سروار کاراملی شالم که هم رنگ شلوارم بود عوض کردم و موهامم چون بلند بودو تقریبا تا نوک پاهام میرسید نعیمه رو صدا کردم تا موهامو ببافه

اونم خوشگل و سفت مدل فیش ماهی بافت واسم

یه بوس گنده از لپاش کردم که بدبخت سرخ شد خالا بگزریم

یه لباس استین بلند که روش یه لب بزرگ بودوبرداشتم بایه ساپرت مشکی و کلفت

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم پایین از نعیمه و بقیه خدمتکارا خداحافظی کردم و سوار ماشین خوشملم شدم و دبرو که رفتیم

پشت چراغ قرمز بودم که یه پسره اومد کنار ماشینم و شیشه رو داد پایین یه چشمک زد از مدل چشمک زدن و رنگ سبز چشاش فهمیدم کوروشه سریع بهش پیام دادم که بریم پارک ....

اونم سرشو تکون دادو رفتیم همون جا ولی لعنتی عجب تیپی زده بودا لباساشو با ماشین جنسیس سفیدش ست کرده بود عه راستنی ماشین که این نبود حتما باز ماشین عوض کرده بابای کوروش نماییندگی ماشین داره که مرکز ماشین فروشی از خارج از ایران از همه جا ماشین میاره و میفروشه اصلا پولدار

پیاده شدم و رفتم طرفش

-سلام تو چه جوری پیدام کردی

کوری: سلام خانم خوشگله... هیچی یه دخترو دیدم که پشت ماشین عشقم نشته بود رفتم جلوتر دیدم اصلا خود عشقمه

-       خخخخخ

+بیا بریم عشقم

رفتیم داخل پارک این پارک مورد علاقه ی من بود یه پارک اروم و ساده

روی یکی از الاچیقا نشتم و کوریم اومد کنارم نشست

کوری- ملو

-جان ملو

کوری- دوست دارم

-منم دوست دارم.... کوری

کوری- جانم

-یه قولی بهم بده...قول بده هیچ وقت از پیشم نری در هر شرایطی کنار باشی خوب

کوری- چشم عشقم من همیشه کنارتم

بعدشم بغلم کرد

یه برق خاصی توی چشای کوروش بود که 10 برابر جذاب ترش میکرد

یه بوسه ی کوچیک روی گونه هام گذاشت و رفتیم سوار ماشینم شدم اونم سوار ماشین خودش

-       سلام .سلام اهل خونه ... عشقتون ... نفستون...من خوشگل اومدم ها

بابا بزرگ اومد جلو-خوش اومدی نوه ی گلم

من نوه ی دوم این خانوادم خانواده ی نصیری

یه پرعمو دارم که پسره عمو دارم که پسر عمو نصرتمه اسمشم راستسنه

عین داداشم میمونه فقط 1 سال ازم بزرگتره همیشه پشتمه

بعد عمو نصرت  بابا جونمه جناب اقای ناصر نصرتی که فقط منو داره

بعد بابام عمه خانوممه که اسمش نازنینه یه دو قلو داره که اسمشون کاوه و کیمیاس که راستین بد جور تو نخه کیمیاس

بد جوری ها خودم از کیمیا شنیدم که راستینو دوست دارن

منو بابامو اقا بزرگ و عمو نصرتم و راستین و عمه نازنینم کلا چشمامون خاکستریه

مادر بزرگ خدا بیامرزم هم که اسمش ناز گل بود خیلی خانوم خوبی بود رنگ چشاش ابی بود

رنگ چشای کیمیا وکاوه سبزه جنگلیه که از عمو حامد شوهر عمه نازنینم به ارث بردن خوب بگذریم راستین اومد جلو سلام کردو دستاشو واسم باز کرد پریدم بغلش یه لحضا رنگ غمو توی چشای کیمیا دیدم پس سریع گفتم

-سلامــــــــــــــ داداشیـــــ

- سلام خواهر گلم خوبی خوشی

مرسی دادا

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم ترف کاوه باهاش دست دامو رفتم طرف کیمیا سرع تف مالیش کردم اینقدر بوسش کردم بعدم زیر گوشش گفتم

-       ببین جوجه فکلی یا خودت میری به راسین میگس یا خودم میرم عشقت رو بهش میگم

-       کیمی- نه... نگی ها خودش بیاد بگه

-       کیمی میخوای باهاش صحبت کنم

کیمیا تا خواست دهن باز کنه عمو نصرت گفت چی میگین شما

از بغل کیمی در اومدم یه چشمک شیطون بهش زدم

رفتم بغل عمو جونم خیلی دوسش دارم خیلی عم اسممو نتخاب کرده بعدشم رفتم بغل نازنینم که از جونم بیشتر دو سش دارم

مامانم تک فرزنده و مادر پدرش وقتی 19 سالش بوده تصادف میکنن و میمیرن بعد اون مادر بزرگم اونو میاره پیش خودش بزرگ میکنه و بعدشم که بادابادا مبارک بادا

خخخخخ

رفتم توی اتاق خودم اینجاهم هر کسی یه اتاق جدا داره

راستی زن عمو کو؟

 

بدو بدو رفتم پایین و به عمو گفتم که زن عموکجاست که گفت امروز توی دانشگاه جلسه داشته بعدا میاد

راستی یادم رفت بگم زن عمو استاد دانشگاه و مدیر کل دانشگاه منم توی دانشگاه زن عمو درس می خونم

مامانمم که روانشناس و استاد دانشگاه زن عمو هیچ وقت من ندیدم این دوتا جاری باهم دعوا کنن اصلا

و اکنون خودم

بنده لیسانس دکتری مغز و اعصاب دارم کوریم همین طور وای گفتم کوری چقدر دلم براش تنگ شده با اوردن اسمش دستی روی لبام کشیدمو توی دلم قهقهه زدم

تا شب با بچه ها گفتیم و خندیدیم

*************

امروز روز نامزدیمون و عقدمونه قرار شد جشن و توی باغ کوری بگیریم

با صدای بوق از فکر و خیال اومدم بیرون

کوری منو رسون ارایشگاه و نیکا وکیمیاهم همون موقع اومد

قرار شد یه لباس نباتی که روش کلی گل بود و از پایین چاک میخورد و تقریبا از زانو به پایین دیده میشد

عین لباس ابی فروزن ولی یکم فرق داره و همچنین رنگش

ارایشگر کارش تموم شدو گفت برم لباسم بپوشم 

لباسو پوشیدم

نیکا اومد از اتاق اومد بیرون تاچشش به من افتاد چشاش برق خاصی زد اومد طرفم و یه ماچ گنده

بعدشم قهقهه زد ارایشگر جایی که نیکا خانوم با رژ لبش خراب کردو واسم درست کرد

خودمو توی ایینه دیدم

-او مای گاد ، واو این منم خیلی ناز شدم که

ارایشگر موهامو یه جور خاصی شینیون کرده بود و یه ارایش خیلی ساده و دخترونه کرده بود خط چشم کشیده بود که چشای خاکستریمو درشت تر نشون میداد

خوب حالا بریم سراغ نیکا

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی ناز شده بود چشای ابیش به با اون خط چشم محشر شده بود یه لباس ابی پررنگ که تا روی ساق پا بود با کفشای ابی

موهاشو صاف کرده بودو یه جورایی از دو طرف بافته بود خیلی ناز شده بود

حالا کیمی

کیما هم لباساش سبز پر رنگ بود دقیقا جفت چشاش عالی شده بود موهاشو شلاقی درست کرده بودو روشو با گل های ریز تزئین کرده بود

رفتم جلوشو گفتم

-هی تو جوجوی من خیلی امروز راستین کوش شدیا

کیمیا-بنظرت خوشش میاد

-قلط کرده خوشش نیاد به این خوشگلی

ارایشگر-دوماد اومد

سریع شنلو انداختمو رفتم بیرون

کوروش در و باز کردو نشستم اونم نشست

تا باغ نزاشتم منو ببینه شنلو انداختم روی سرمو رفتیم توی باغ

جای اون کلبه که کوروش ساخته بود عکاسم اومده بود تا عکس بگیره

فقط منو کوروش بودیم

عکاس – ببخشید من میرم میای

رفتن عکاس همانا و وایسادن زمان همانا

وای این کوروشه خیلی ناز شده یه کتو شروارنباتی با پیرهن سفید روی هم زوم شده بودیم و هیچکس دلش نمیخواست چش از اون یکی برداره

خیلی ناز شده بود اومد جلو دستامو گرفت بقلم کرد و یه بوسه ی طولانی روی دستام گذاشت

 

کوروش))))

وای خدا این ملورینه چه قدر خوشگل شده بود توی اون لباس نباتی مثل ستاره میدرخشید

عکاس اومدو چند تا عکس گرفت که ژستای +18 داشت یه عکس بود ملو به دیوار چسبیده بودو منم باید میرفتم جلوشو سرومو توی گردنش فرو میکردم وقتی عکاس رفت یه بوسه کوچولو روی گردنش کاشتم

رفتیم بیرون پیش مهمونا تا ساعت 8و9 مهمونامون اومدن وخطبه رو خوندن منم یه جعبه ی مخمل در اوردمو درشو باز کردم حلقه ی  ملو رو دستش کردم یه حلقهی طلا با یه قلب نیمه که با نگین درست شده بود اونم حلقهی منو دستم گرد مهمونا اومدن و کادو هاشونو دادن

 

ملو رین)))))

خیلی شب خوبی بود این وسط فقط اروین اخم کره بود

اومد جلو یه جعبه از جیبش در اورد دو تا سکه تمام بهار ازادی

تبریک گفتو رفت ولی اخمش پاک نشد فقط منو میپایید

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راستین)))))

کیمیا رو دیدم که رفت توی باغ دنبالش رفتم و می پاییدمش

گوشی شو در اورد از چیزی که دیدم تعجب کردم عکس من رو صفه ی اصلی گوشیش بود گوشیشو بوسید و گفت

-خیلی دوست دارم راستین ولی تو دوسم نداری امشب دیدم چطوری با اون دختره ی بیشعور خانم بنفشه جان خوشو بش میکردی ...خیلی بدی راستین ..خیلی ....دلمو شکوندی ...ملو که میگفت خیلی دوسم داری ها؟؟؟/...چی شد ؟؟؟ این بود دوست داشتنت اره یه نگاهم بهم ننداختی ...هه منو بگو واسه تو رفتم ارایشگاه همش تو دلم غصه میخوردم شاید خوشت نیاد نگو تو اصلا واست....

هق هق نزاشت ادامه بده...وای خدا من چیکار کردم باید درستش کنم پس رفتم کنارش نشسم سرشو اورد بالا تا منو دید تعجب کرد خواست بره که دستشو گرفتمو چون تعادل نداشت افتاد توی بغلم زول زدم توی چشماش اونم همین طور درست نشوندمش روی پاهام

-میدونی کیمیا یه روز اومدم خونتون منو تو با کاوه داشتیم بازی میکردیم مامانت کاوه رو صدا زد کاوه رفت بیرون یکم بعدش رفت که نون بخره یهو صدای شکستن شیشه اومد برگشتم تورو دیدم که داری گریه میکنی دستت بریده شده بود اومد طرفت توی بلغلم کشیدمت یهو اروم شدی سرخ شدی اونجا بود ...عاشق شدم

کیمیا:دروغ میگی امشب دیدم بنفشه..

-خفه شو ...عزیزم داری یک طرفه میری تو خودت بنفشه رو میشناسی یه دختر چسبونکیه که حد نداره

ارومو خفه گفت باشه

دیگه نتونستم طاقت بیارم پس..

بلند شدم یه جعبه ی مخمل قرمز در اوردمو جلوی پاش زانو زدمو گفتم

-عشقم..دلیل زندگیم با من از دواج میکنی

از هیجان داشت گریه میکرد

کیمیا-اره...اره...ارهـــــــــــــــــــــــــه

بعدشم صدای دست و جیغ  هورا

یعنی منو میدیدی از تعجب داشتم شاخ در میاوردم سرم و چرخوندم اول از همه قیافه ی شیطون ملورین رو دیدم بعدش از اون شیطون تر یعنی کوروشو دیدم ولی نفر بعدی ....کاوه... یعنی الان میخواد چیکار کنه

وجی-معلومه میاد یکی میزنه دم گوشت بعد میگه مبارک باشه ایشالا به پای هم پیر بشین

و دقیقا همینطور شد ولی نزد دم گوشم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واسه ملورین با چشم خطو نشون میکشیدم که یعنی میکشمت

مهمونا رفتن و ههمون رفتیم خونهی عمو ناصر اینا و شبو اونجا موندیم یه ماه دیگه که میشه عید عروسیشنه

شب خوش من برم کله بزارم

ملورین))))

فردا عروسیمه

یه لباس عروس سفید و تاج و کفش ستشو خریدم

کوروشم یه کتو شلوار مشکی براق با پیرهن سفید خالص با کروات سیاه

فردا باید بریم ارایشگاه امروز همه ی خریدا رو کردیم برای ماه عسلم میخوایم بریم پاریس

زینگ زینگ... زینگ زینگ

خو چی کار کنم صدای گوشیه من برم جواب بدم گوشیم خودشو کشت

شماره ناشناس بودجوب دادم:الو

-........

اه بازم مزاحمه

-ببین یارو یه بار دیگه زنگ بزنی منم زنگ میزنمــ.....

طرف-الو

-اا...ار..وی...ن

-هه ... اره چیه؟

-چی میخوای؟
-سهممو

-دیگه به من زنگ نزن   بعدم گوشی رو قطع کردم ضربان قلبم رفته بود رو هزار بهم پیام داده بود

اروین-من بهت اخطار دادم الان وقتشه

وای خدا حالا چی کار کنم زنگ زدم نیکا

نیکا-بهبه عروس خانو.....

-نیکا بدبخت شدم اروین میخواد کارشو بکنه

نیکا-هـیییییییی

-نیکاااا چی کار کنم اگه واقعا کاری که میگه بکنه چی

نیکا-نگران نباش ملو هیچ قلطی نمیتونه بکنه

-       امیوارم شب خوش

بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم و تاخود صبح پلک نزدم صبح رفتم حموم و یه دوش حسابی گرفتم بعدشم اومدم بیرون 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوروش اومد دنبالم و رفتیم ارایشگاه

2 ساعت زیر دست ارایشگر بودم اینقدر این موهای بدبخت منو کشید که گفتم کچل شدم رفت

ولی میترسیدم از اروین از اون نامرد چند روز پیش تحدیدم کرد که اگه با کروش ازدواج کنم میدزدتم میگفت واقعیتایی از کوروش میدونه که اگه بفهمم از کوروش متنفر میشم

ولی  اخرش چی.......

ارایشگر:ماشالا ماشالا نگاه ن تورو خدا یه پارچه ماه شدی عروس خانوم مبارک باشه

لباسامو پوشیدم و رفتم جلو ایینه از چیزی که میدیدم تعجب کردم موهام به طور جالبی یه گوشه جمع شده بود و تاج عروس هم روی موهام جذابیت خاصی داشت ارایش ساده و دخترو و در عین حال جذاب کیمیا و نیکاهم هردو یه لباس شیری که روشو با گل های زیبا ی سفید تزئین کرده بوده پوشیده بودن و شبیه هم ارایش کرده بودنو ساغدوشای من بودن

همون موقع کوروش اومد تو تا دیدمش قش رفتم وای خدا موهاشو به یه طرف کج کرده بودو دورشو کوتاه کرده بود یه کتو شلوار براق با پیرهن سفید و کروات سیاه و سفید ولی خیلی قشنگ شده بود یک ام بی ام سفیدم گل کاری کرده بودن و پشتشم پر از بادکنک کرده بودن هر چه قدر به کوری خواهش کرده بودم که ماشین خودمو برداریم قبول نکردو یه ماشین دیگه برداشت رفتیم باغ توی باغ کلی عکس گرفتیم اونم اوووووف اقا جان ما بخوایم این عکسارو به بچه هامون نشون بدیم بده که چشمو گوششون باز میشه عع

رفتیم توی عمارت پر بود از مهمونای جورواجور یه راه باریک بین ادما واسمون باز کرده بودن منو کوروش میرفتیم و نیکا و کیمی و راستین وکاوه پشتمون میومدن رسیدیم به محوطه ی عروس دوماد و نشستیم همه در حال رقص بودن که دیجی از ما خواست بریم برقصیم

کوروش دستمو گرفتو بلندم کرد یه اهنگ ملایم گذاشتن

Hello, it’s me))

سلام .منم

I was wondering if after all these years

در تعجبم اگر بعد از این همه سال

You’d like to meet, to go over everything

دوست داشته باشی من رو ملاقات کنی. همه چیز رو به یاد بیاری

They say that time’s supposed to heal ya

اون ها میگن زمان تو رو شفا میده (تو رو خوب میکنه )

But I ain’t done much healing

ولی من انقدرا هم شفا پیدا نکردم (خوب نشدم)

?Hello, can you hear me

سلام، صدای منو می شنوی؟

I’m in California dreaming about who we used to be

من در رویاهای کالیفورنیایی خودم هستم درباره کسی که باید می بودم

When we were younger and free

زمانی که ما جوون تر و آزاد بودیم

I’ve forgotten how it felt before the world fell at our feet

فراموش کردیم قبلا دنیا زیر پای ما چه حسی داشت

There’s such a difference between us

خیلی تفاوت بین ما وجود داره

And a million miles

بیش از یک میلیون مایل

Hello from the other side

سلامی از طرف دیگر

I must’ve called a thousand times to tell you

من حتما باید هزاران بار به تو زنگ بزنم تا بگم

I’m sorry, for everything that I’ve done

من متاسفم .برای تمام کارایی که انجام دادم

But when I call you never seem to be home

ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی

Hello from the outside

سلامی از بیرون

At least I can say that I’ve tried to tell you

حداقل میتونم بگم که سعی کردم تا بهت بگم

I’m sorry, for breaking your heart

متاسفم برای شکستن قلبت

But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore

ولی اشکال نداره .این واضح که تو دیگه اهمیت نمیدی

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی اهنگ تموم شد صدای دستا و صوتا رفت بالا ولی همچنان نگاه منو کوروش توی هم گره خورده بود بعد چند لحظه کوروش دستمو گرفت و رفتیم روی سکو نشستیم

بعدش شامو اوردنو خوردیم کم کم همه میومدن کادو هاشونو میدادنو میرفتن لحظه ی اخر گل و پرت کردم رفت بغل یه خانم کوچولو بچه داشت شاخ در میاورد چون همه داشتن دست میزدن و به اون بچه نگاه میکردن خخخخخ

رفتیم توی خونمون یه خونه ویلایی توی لواسون ماشینو کوری برد تو پارکینگ و اومد توی خونه

 

کوروش

با حس سوختن چشمام بازشون کردم و پرده رو کشیدم به ملورین یه نگاه انداختم رفتم یه صبحونه ی مشتی درست کردمو برگشتم تا بیدارش کنم ولی دیدم داره با گوشیش ور میره رفتم نزدیکش سرشو بلند کردو لبخندی زد

-       ای شیطون بیدار نشدی که من صبحانه بزارم اره ...وایسا ببین

بعدشم دویدم طرفش حالا من بدو اون بدو خخخخ اخرشم یه جا گیرش اوردم و یه ویشگون ازش گرفتم

و بلندش کردم خودشو لوس کردو سرشو گذاشت رو شونه هام خندیدمو بغلش کردم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((یه هفته بعد))

داشتیم صبحونه میخوردیم که گوشیه ملو زنگ خورد رفت جواب داد یکم بعد با صورت داغون و حال خراب اومد

-چیشده

ملو=بدبخت شدم

-چرا

=مامانت اینا دارن میان اینجا

پشت بندشم زد زیر خنده حالا من بدو اون بدو اخر سرم من تاقط نیاوردم و افتادم رو مبل ملو رفت تو اتاقو با یه لباس پاره پوره برگشت(نترسید نترسید جن و پری پارش نکردن میخواد کار کنه بچم رفته لباس کار پوشیده)

-       مگه من مردم تو کار کنی

=خوبه خوبه....خودم کار میکنم تو برو به کارات برس راستی یه کاغذ گذاشتم رو اپن بردار برو واسلو بخر زود بیا بعدش برو اتاقا رو مرتب کن تا من غذا در ست کنم شیر فهم شد؟؟

-اقا من غلط کردم

=کار خوفی کردی

-بی شعور

=هستی

-خیلی پرو شدی ها

=اینو که خیلی ها بهم گفتن ......چیه خوشل ندیدی

فکر کنم فهمید زول زدم بهش

-ها...نه نه خوشگل که دیدم زشت ندیده بوم که رویت کردم

=زشتو هروز صبح تو ایینه ببین

-من رفتم

=به سلامت

 

خریدا رو کردمو برگشتم خونه ملو داشت حالو جارو میکرد نرگس خانومم داست گرد گیری میکرد

((نرگس خانوم خدمتکارمونه))

ملو تا منو دید جارو رو خاموش کردو اومد پلاستیکارو ازم گرفت

=سلام مرد خونه

-سلام خانوم خونه

=اییییییش

-چیه خو؟؟

جوابمو ندادو رفت تو اشپز خونه با رگس خانوم سلام کردمو رفتم حموم تو حموم صدا مو انداخته بودم رو سرمو داشتم میخوندم

دیروم دیروم اخ جون

میخوام بروم اخ جون

عدس پلو اخ جون

بخورو برو اخ جون

داش داش داش داش داشم

مرضی خشخاشم من (اینجارو از خودم  در اوردم چون بلد نبودم اصلا نبوغ و حال میکنید)

و چمنا اب پاشم من

عاشق تنبکم من صیاد اردکم من

وای وای وای

عزیزم حالت چطوره حال احوالت چطوره تو هچین نبودی عزیز چرا دیر اومدی تو که غمگین نبوده از عمر خود سیر اومدی وای وای وا...یهو صدای بمب هسته ای اومد حولم تنم کردمو رفتم درو باز کردم که ملورینو با نیش بازش دیدم بعدشم دستشو اورد بالا هو گوشیش دستش بود گوشیشو لمس کردمو

دیروم دیروم ...وایــــــــــــــــــــــــــــــی بیشعور صدا مو ضبط کرده

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستاشو تکون دادو گفت=اگه نمیخوای تو اینستا پخش بشه ...

-چی میخوای

=پول موخام

-       عمراااا

=چیش نده منم الان پخشش میکنم

نه تورو خدا...

-تو همچن کاری نمیکنی دیگه

=چرا که نه صدای استاد کوروش راد در حمام فکر میکنی چند تا لایک بخوره

-باشه باشه چقدر میخوای

=اوممم. میخوام گوشیمو عوض کنم یه سرویس طلا دیدم اونو بخرم ...شامم بریم بیرون ؟؟؟

-بریم ولی امروز نه

= چرا...اها یادم اومد مامانت اینا....وایـــــــــــــــــــــــــی غذام سوخت

یعنی منو میدیدی غش رفته بودم از خنده

رفتم تو اتاقم لباسامو پوشیدم

 ملو داشت همین طور غر غر میکردو زنگ میزد غذا بیارن

=خدا لعنتت کنه کوروشــــــــــ بری زیر 18چرخ بچسبی کف اسفالت خودم تو خرمات گردو بزارم خودم سر قبرت درخت خرما بکارم 

اهههههههههه 

=الو سلام اقا 15سیخ کوبیده با مخلفاتش ...نه برنجشو نمیخواد ... ممنون یاداشت کنین خیابون...کوچه ی ..... یه اپارتمانه طبقه 20 بله ...ممنونم خداحافظ 

گوشی رو قطع کردو گفت 

عوض میکنم خدا مولانا خخخخ

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غذارو اوردن و ریختیم توی ظرفو میزو چیندیم دو دقیقه بعدش

صدای زنگ در نشون از اومدن مامان و بابا میداد

مامان-سلام سلام پسرم عروس گلم خوبی

ملو- سلام مادر جون  سلام بابا جون خوبی ؟ خوش اومدین

-سلام مامان ، سلام بابا خوبین؟

بابا – سلام پسر خوبی بیا بریم که بوی غذا بدجور مستم کرده

ملورین با خنده یه چشم قره بهم رفت که خودمو خیس کردم

(بچه هم خودتونین)

اول ملو یه شربت اوردو کنارم نشست

بابا-پسرم چه خبر از دانشگاه خوب پیش میره ؟ کی میخوای امتحاناتو شروع کنی؟

تا بابا اینو گفت زدم رو پیشونیم و اخ بلندی گفتم

ملو- چیشده؟

-هیچی مثلا میخواستم امروز امتحان بگیرم ولی حیف که سوال طرح نکردم از نتم که نمیشه گرفت

ملو خندیدو گفت –منو دسته کم گرفتیا خودم سوال در میارم

بابا و مامان خندیدن و منم یه پوزخند تحویل ملو دادم

بعد خوردن نهار بابا و مامان رفتن و ملو اماده شد که بره دانشگاه

-       کجا؟

=دانشگاه امروز کلاس دارم

-       بزار خودم میام

=نه نمیخواد خسته ای استراحت کن منم 2 ساعت دیگه با نیکا میام خونه

بعدشم یه بوسه ی کوچولو روی پیشونیش گذاشتم و راهیش کردم

و با خیال راحت خوابیدم تا ساعت 6

******(ملورین)

داشتم با اهنگ زمزه میکردمو میرفتم

تو تهرانی که شده مد تازهلاتی و پر مازراتی

بگو واسه تو چی مونده

همه چی قرو قاطی

حتی نمیدونی دیشب دوست دخترت با کی بود

نهنهنهنههنه فردا رو نمیخوام

واسه فردا اینهمه راهرو نمیام ....

جلوی دانشگاه نگه داشتم و پیاده شدم که یهو یه دستمالو روی دماغم حس کردم و بعدشم همه چی تار شد تار تر و سیاهی مطلق

-----------------

-من کجاممممممممم

یه صدای اشنا خیلی اشنا گفت- گفتم که مال خودمی اگه کوروش جونتو دوست داری و نمیخوای تا ساعت 9 شب کشته بشه باید هرچه زود تر ازش طلاق بگیری و بامن .... ازدواج ....بکنی

فهمیدی؟

-خیلی پستی  توف به تو ... توف

خنده ی وحشتناکی کردو ادامه داد –هرجور راحتی و بعدشم رفت من موندمو یه چشم بسته و یه تیک تیک اب و یه عالمه چرا؟

اینجوری نمیشه من نمیتونم بزارم عشقم بمیره پس اروینو صدا زدمو بهش گفتم –فقط به خاطر عشقم ... فقط ووگرنه تو لیاقت هیچیرو نداری هیچی

یه سیلی جانانه بهم زدو بعدش گفت-اشغال عوضی ... پش تصمیمتو گرفتی ... خیلی خوب پاشو بامن بیا

دستامو باز کردو همونجور بردم توی یه اتاق دیگه

و بعد چشمامو باز کرد

اولش به نور عادت نداشتن ولی بعدش یکم خوب شد

وقتی مقعیتو درک کردم یه اه جان سوز کشیدم توی یه خونه ی دوبلکس با نمای کرم قهوه ای

یه دست مبل کرمی و یه میز بزرگ قهوه ای با 13 تا صندلی

یه اپن چوبی و یه اشبز خونه با نمای بادمجونی و سفید

یه پله به بالا میخورد و بعدشم سالن اتاقا در یه اتاقو باز کردو گفت این جا مال ماس دوسش داری

یه اتاق 24 متری با ست طلایی و سفید یه تخت دونفره ی سفید با روتختی طلایی یه کمد دیواری سفید و یه میز ارایش از اتاق اومدم بیرونو با قاتعیت گفتم –نه!

اروین- چی؟ خیلی خوب میتونی یه اتاق دیگه انتخاب کنی ولی اخرش که باید بیای توی این اتاق

جوریکه بشنوه گفتم-شتر در خواب بیند پنبه دانه

و یه پوزخندم زدم در یه اتاقو باز کردم یه اتاق خاکستری و سفید به نظرم خوب بود یه تخت 1 و نیم نفره ی سفید با روتختی خاکستری و یه میز عسلی سفید کنارش روشم یه چراغ خواب بود . یه کمد دیواری کوچیک سفید با نقشای خاکستری روش کنار کمدم ایینه بود . یه در سفید رفت بود درشو باز کردم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه در سفید رفت بود درشو باز کردم سرویس بهداشتی و حموم بود با یاداوری کوروش اک توی چشمام جمع شد یه مرد قلدر جلوی در واستاده که یه وقت فرار نکنم روی تخت دراز کشیدمو از ته دل زار زدم نمیدونم کی خوابم برد*****

پاشوووووووووووووو

صدای اروین بود که داشت منو بیدار میکرد با بیحوصلگی بلند شدمو با نفرت نگاهش کردم بیشعور کثافتو

-برو اونور

=خیلی خوب

بعدشم رفت بیرون

االان یه هفته از روز طلاقم میگزره یادم میاد کوروش وقتی اومد محضر ته ریشش در اومده بودو زیر چشاش گود افتاده بود وقتی اومد حتی بهم نگاهم نکردو فقط نشست اخرشم دفتر طلاقو امضا کردو رفت شبش هرچی با گوشی جدیدم بهش زنگ زدم جواب نداد میترسم بلایی سرش اومده باشه امروزم میخوام برم با اروین عقد کنم

یکی از خدمتکارا اومد تو گفت –خانم... عاقد اومد

سرمو تکون دادم و رفت بیرون رفتم حمومو موهامو بالا محکم بستم یه لباس بافت مشکی پوشیدم با شلوار تنگ مشکی و شال مشکی پاپوشای مشکیموهم برداشتمو پام کردم خوب اماده بود رفتم توی سالن در یه اتاق باز بود یه اتاق با ست کاملا قرمز هه

تا رفتم داخل عاقد روشو کرد اونورو یه الکبر گفت بعدشم خطبه عقدو خوند و رفت اروین اومد پیشمو گفت

-       اشغال عوضی لیاقتت  همون کوروش کثافته ه*ر*ز*ه

-صدتای تورو بزارن کنار هم کوروش من نمیشنم هرزه هم خواهرته

پوزخندی زد و دستمو گرفتو برد داخله یه اتاق دیگه درو قفل کرد و برگشت به من نگاه کرد

یه پوزخند تمسخر امیز روی لباش بود به دیوار تکیه دادمو اب دهنمو قورت دادم –بزار برم بیرون

-عه باشه برو ولی قبلش باید من کارمو انجام بدم

باترس به در قفل شده نگاه کردم اومد نزدیکمو بازو هامو وحشیانه توی مشتاش کشید و منو پرت کرد روی تخت سرم به لبه ی تخت برخوردد کردو سرم گیج میرفت جیغی کشیدمو با پاهام بهش لگد میزدم –گمش...........و ..... اشغ...ا....ل

 اومد طرفمو از موهام گرفتو پرتم کرد پایین و با مشتو لگد افتاد به جونم یه لگد به شکمم زد که دل و روده ریخت بیرون چون خیلی حساس بودم زود خون ریزی میکردم احساس کردم شلوارم داره خیس میشه با سیم افتاد به جونم منم بلند بلند میخندیدم و این جریح ترش میکرد دیگه از هوش رفتمو سیاهی مطلق

*******

چشمامو باز کردم نور چشمامو زد باز بستمشو بازش کردم تا عادت کرد تازه یاد همه چیز افتادم بدنم حسی نداشت توی اتاق خودم بودمو یه سرم به دستم وصل بود تمام بدنم کبود شده بود لباسام عوض شده بود

اروینو صدا زدم

-       ارووییییییییییییییییییییییییییییییین

با وحشت وارد اتاق شد

-چی شده به هوش اومدی؟

-مگه کوری

با عصبانیت نگام کرد و درو باز کرد یه پیر مرد 50 60 ساله اومد تو و با تاسف سری تکون داد گوشیرو توی گوشش کردو گذاشت روی سینم تا یه کم فشار داد جیغم در اومد

با تاسف گفت – فکر کنم دندش شکسته بعدشم برگش روبه اروین گفت-زدیش؟

اروین – تو کار نگیر

دکتره باتسخر خندیدو برگشت طرفم

-حسی داری ؟ میتونی انگشتاتو تکون بدی؟ 

-ن..ه 

گلوم بدجور میسوخت خدا ازت نگزره اروین .کروشم کجایی ببینی دارم از دست میرم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-یک هفته بعد-

بعد از اون اتفاق اروین دیگه بهم دستم نزد منم انقدر گریه کردم که جونم در اومد رفتم جلوی ایینه اون ملورین کجا این ملورین کجا ای خداااااااااااا

اروین دیگه همه ی خدمتکارارو اخراج کرد

 گفت-از این به بعد خودت خونه رو تمیز میکنی غذا میپزی گوشی هم دیگه بی گوشی هرشب با دوستام و نامزداشون میان اینجا مهمونی نمیخوام کمو کسری بزاری وگرنه انقدر بزنمت که......

شروع کردم به تمیز کاری بعد تمیز کردن خونه چند نوع دسرو ژله و غذا درست کردمو میزه بزرگ تو حالو چیندم داشتم میرفتم سمت یخچال تا نوشیدنی ها رو بیارم که دیدم یه کاغذ افتاده پایین یخچال

برشداشتم که دیدم روش نوشته : سلام داخل کابینت زیر گاز یکم ویسکی گذاشتم اونا رو هم در بیارو اماده کن

زیر لب چشمی حرصی گفتمو ویسکی ها رو در اوردم

کنارشون چند بسته چیپسم بود

مرتب روی میز چیندمشون تا باز ایراد نگیره

سریع رفتم حمومو یه دوش 20 دقیقه ای گرفتم ولی تا اب به زخمام خورد جیغم رفت هوا

یه لباس دکلته ی مشکی پوشیدمو موهامو صاف صاف کردم وشلاقی درستشون کردم خوبه یه ارایش خیلی کمرنگ و کفشای پاشنه بلندم  به خاطر دیده نشدن رد کابلا مجبور شدم یه لباس بلند بپوشم در همون حین اروین اومد تو خونه

نرفتم پایین که صداش رفت بالا: ملورین ؟ ملوری؟

-ها؟

-بیا پایین

بلندشدمو رفتم پایین

همونجور که پشتش بهم بود داشت صحبت میکرد: بدو بدو الان دوستام میان راستی دخترا هم هستن

تا برگشتو منو دید یه اخم کوچیک کردو گفت : این چیه پوشیدی؟ چرا انقدر بلند؟ برو عوضش کن

-عع . چچشم پس اگه پرسیدن این رد کابلا چیه؟ میگم شاهکار اروین خانه

-خیلی خوب.... همینو بپوش

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای زنگ در خبر از اومدن دوستای اروین میداد اههههه

سریع رفتم درو باز کردمو دعوت کردم که بیان تو خونه همشون از دیدن من تعجب کردن اما دو سه نفر که اخر از همه اومدن تو بدون هیچ عکس العملی اومدن تو

اروین اومد به استقبالشون یکی از پسرا بلند شدو گفت : اروین جان؟ ..... معرفی نمیکنی؟

اروین خطاب به من گفت-ملورین.....بیا اینجا

با اکاره رفتم کنارش واستادم و اخم غلیظی روی پیشونیم کاشتم

اروین:ایشون همسرم ملورین

با نگاه چندشی نگاش کردمو اوقی زدم که از چشمای هیچکس دور نموند یکی از دخترا یه پوزخند زدو گفت : اروین جونم ؟ اخه این دختره چندش رنگو رو پریده چی داشت؟......این همه دختر؟ چرا؟

-محض رضای ارا...... به شما ربطی داره؟.. بعدشم تا حالا خودتو تو ایینه دیدی؟ از اینایی که اگه انگشتو بزاری رو صورتشون تا بند دومش میره تو

صورت دختره سرخ شده بود پا کوبان رفت روی کاناپه نشست و یه گیلاس برداشتو شروع کرد به خوردن یکی که لباس دکلته ی زرد پوشیده بود برداشتشو بردش تو اتاق تعویض لباس حس کردم یکی داره نگام میکنه که برگشتمو با چشمای وحشیه اروین مواجه شدم با یه پوزخند جوابشو دادم پیش خودش چی فکر کرده؟ من رنگورو رفتم ؟ حالا نشونش میدم

قدمامو به طرف اتاقم تند کردمو وارد اتاقم شدم رژ جیگریمو برداشتمو چند دور روی لبای برجستم کشیدم سایمو کمی پرنگ تر کردمو به سالن رفتم اهنگ درحال پخش بودو همه ی دختر پسرا ریخته بودن وسط روی اولین مبلی که رسیدم نشستم که ناگهان میــــــــــــــــــــــــووووووووو

-جیــــــــــــــــــــــــــــغ

همه برگشتن سمت من یه گربه ی چندش اورو گذاشته بودن تو یه سبدو دورشو پتو گذاشته بودن

اروین هول اومد طرفمو منو از گربه دور کرد اونم میدونست من از گربه میترسم چشم ازش برنمیداشتم تا یه وقت بیرون نیاد که همون دختره که سوزوندمش رفت طرفشو برداشتش پس ماله این بود

-هه واقعا کربه ها همنشین خوبی براتن

با گفتن این حرفم اروین دستشو بلند کرد اما نتونست بزنم

با نگاه پیروز مندانه ای بلند شدمو به طرف میز غذا رفتم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوروش

با صدای الارم گوشیم از خواب پاشدم اما واستا ببینم چرا ملورین نیومد؟ اصلا کجاست؟ خدایا

سریع لباسامو عوض کردمو به سمت ماشینم رفتم

بعد نیم ساعت رسیدم به دانشگاهی که ملو توش بود خدایا اینکه ماشینه ملورینه پس خودش کو؟ نیکا رو دیدم که داشت گریه میکرد با قدم های بلندی خودمو بهش رسوندم که همون لحظه ارمین هم رسید بهم سلامی کردو گفت: سلام داداش ببین هول نکنی ها. خوب؟. هول نکنی فقطوووفقط

-فقط چی؟ ... بگو

+وقتی ملورین داشته از ماشینش پیاده میشده نیکا دیده که ...ارو..یین اونو.....دزدیده

-واییییییییی... ادرسی چیزی ازش ندارین؟

صدای نیکا بلند شد: چرا ...چرا ..من یه چیزایی یادم میاد اون شب جشن تولد اروین... اون ویلا... بیرون از شهر...تو کرج..خیابانه...خیابانه...اه یادم نمیاد باید ببینم اون محوطه رو

-خیلی خوب سریع راه بیافتیم

ارمین: اما داداش بهتر نیست که با چند تا مامور مشورت کنیم؟

-چرا فکر خوبیه من پسر عموم تو دادگستری کار میکنه بهتر بریم دنبالش

همراه با نیکا و ارمین رفتیم سمت دادگستری نیکا تو ی راه همش گریه میکرد و ارمین هم سعی به اروم کردنش داشت

وقتی رسیدیم به دادگستری به ارمان گفتم تا پیگیری کنه محل دقیق ویلا رو هم پیدا کردیم اما

یک هفته بعدش یه نامه اومد در خونم یه احضاریه بود برای ..درخواست طلاق.. انگار دنیا دور سرم میچرخید چند بار نامرو تو دستم چرخوندمو خوندمش ولی فقط و فقط یه چیز بود ((درخواست طلاق))بعد یه هفته رفتم محضر انگار که ملورن قسط کوتاه اومدنو نداشت یر چشام گود افتاده بودو ریشام بلند شده بود رفتم دانشگاهو گفتم به جای من ارمین بیاد سر کلاس اخه ارمینم با منه درساش و یه جورایی هم سطحیم وقتی رفتم داخل محضر با دیدن صحنه ی روبه روم سر جام میخکوب شدم اروینومورین کنار هم نشسته بودنو چشای ملورین همش پرو خالی میشد دست خودم نبود ابه دهانمو پرکردمو تفش کردم رو زمینو با کفشم روشو گرفتم بدون حرفی طلاق نامه رو امضا کردمو رفتم بیرون حتی یه نگاهم بهش ننداختم تمام مهریشو تمامو کمال پرداختمو رفتم بیرون سوار ماشینم شدمو راه افتادم مثل باد میرفتم هیچی حالیم نبود اخه چرا؟ جرا باید این طوری بشه؟ چشام پر اشک شدو هق هقم بالا رفت .. مگه من چی کم داشتم؟ چرا باهام اینجوری بازی بازی کرد؟....ازت متنفرم از تو از اروین از خودم از همه از هرچی موجوده زندهای که رو زمینه از هرکسی که خیانت دیده از هرچی دخترو زنه بدم میاد از هشون بدم میاد ازشون متنفرمم...

یاده یه جایی افتادم جایی که تمام عشقم به ملورین اونجا شروع شد جایی که با یه نگاه یکدل نه بلکه صد دل عاشقش شدم –بام تهران- با سرعت باور نکردنی خودمو به اونجا رسوندم تقریبا خلوت بودو پرنده پر نمیزد به لحضاتی که با ملورین سپری کردم فکر کردم به او زجری که توی این سه سال گذشته کشیدم

به برکتی که اورد تو خونم

و در اخر با فکر کردن به خیانتش بهم خودمو به پایین پرت کردم وبا یک لبخنداز این دنیای خاکی خداحافظی کردم

((نیکا))

-ارمین ...هرچی زنگ میزنم میگه خاموشه

+پسره کار دته خودش نداده باشه

هق هقم بالا رفتو با گریه گفتم-ارمین ...من ملو رو میشناسم اون عشقش نسبت به کوروش باور نکردنی بود ..... اصلا باورم نمیشه که از کوروش طلاق گرفته ...باید برم دنبالش ..باید برم ارمین

+باشه ولی تو نه ارمن یه نقشه داره

دست از گریه کردن برداشتمو با تعجب از پشت هاله ای رو چشمام بهش خیره شدم

انگار منتظر بودم لباش باز شه و حرفی بیرون بیاد

-چه نقشه ای؟

+بعدا بهت میگم

دوباره هق هقم بالا رفت دلم برای ملورین تنگ شده بود خیلی تنگ شده بود

-تکلیف مامان بابای ملورین چی میشه؟

با دستپاچگی گفت+خوب ...اممممم....هیچی ...کوروش بهشون گفته که با ملو قهره و ملورین خونس

-عاها

ولی ته ته قلبم احساس کردم اتفاقی افتاده که اینجوری دستپاچه شده

با شک بهش نگاه کردم تا این که به حرف اومد

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+چرا اینجوری نگاه میکنی؟

-داری دروغ میگی؟

+به من اعتماد نداری؟

نمیدونستم چی بگم نا امید نگاهش کردم

 

دانای کل:

نیکا وارمین همواره درتلاشند برای یافتن ملورینی که در دستان مردی خودخواه اسیر شده و کوروشی اوهم اسیراست ولی به دستان مرگ...

ارمان برای رهایی ملورین از چنگان اروین دونفر را مسئول کرد تا به عنوان دوستان اروین به مجلسی که قرار است برگزار شوند برهند و وعضیت کنونی ملورین را ببینند

(اریا و انا)خواهران و برادران اروین پس از مدتی طولانی برادرشان اروین را پیدا میکنند اما دیگر از او متنفرند و این تنفر به دستان یک نفر نابود میشود ....

ملورین:

-اون روز بعد جشن اروین منو به اتاقم میبره و شروع میکنه به زدنم

- اخ اروین تورو خدا ولم کن

اروین قهقهه شیطانی ای سر داد که این قهقهه ترسم رو بیشتر میکرد

با طرف کابلایی که دفعه ی پیش منو با اونا زده بود میره و برشون میداره و باز میفته به جونم پودر های سوختهی سیگارش روی بینیم میریختو حالمو بدتر میکرد دستام دیگه جونی نداشتن هیچ تقلایی نمیکردم یعنی نمیتونستم تقالایی داشته باشم تمام بدنم بی حس بودن بعد هر ضربه یک تیک عصبی به سرغم میاومد بعد مدتی دست از کار بیرحمانش کشیدو سیگاری که دیگه  تا نیمه هاش رسیده بود از بین لبانش برمیداره و سرشو به طرف گردنم میبره.... صدایی از گلوم در نیومد بوی گوشت سوخته حالمو بیشتر خراب میکرد

انگار از این کار خوشش اومده چون سیگارای بیشتری رو روشن میکنه و روی بدنم میزاره

 

انگار داشتن بدنم رو با سوزن سوراخ سوراخ میکردن عرق سرد از روی پیشونیم پایین میومد

بدن کبود شده ام رو نگاهی میندازه انگار چیزی یادش بیاد با دو به طرف سرویس اتاق میره و با بطری برمیگرده

اب دهانمو به زور قورت میدم همش دعا میکنم که کاری که فکر میکنمو نکنه دره قوطی رو با لبخند خبیثی باز میکنه و محتوای اونو با یه حرکت روی بدن زخم خالی میکنه

برخورد نمک با بدنم سوزش بدی رو تولید میکرد

از ته دلم جیغ میکشم واسم مهم نیست که گلوم زخمه و یا شاید پاره شده باشه

روی تخت میشینه و با لذت به حرکاتم نگاه میکنه

در با شدت زیادی باز میشه خودشون بودن همون دختر پسری که کل شب رو زیر نظرم داشتم نفس با اسلحه به طرفم میادو بلندم میکنه حواسش پیش ارونه که یه وقت دست از پا خطا نکنه

اروین با عصبانیت به نفس نگاه میکنه

نفس منو به طرف سرویس میبره و منو اون تو میزاره کمی بعد صدای شایان به گوش میرسه درو نیمه باز میزارم وبه فیلم جنایی رو به روم نگاهی میندازم چیزی زیر پوست پام سردی میکنه تفنگ نفس بود

ناخوداگاه دستم به طرفش میره و توی حرکت به طرف اروین گوله ای پرت میکنم گلوله درست وسط کتفش میخوره و دستاش از  کار میفته

نفس به طرف کمد میره و لباسی برام در میاره کمکم میکنه لباسمو تعویض کنم انگار همه رفته بودن

شایان با امپولانس تماس میگیره و اروین به بیمارستان میره به همراه شایانو نفس سوار ماشین اروین میشیمو منو به طرف بیمارستان میبرن اونجا بود که وسط راه چشمام روی هم میوفته

چشمای نیکا طی صحبتام هی پرو خالی میشد

 نیکا:بعد اون کتکایی که خوردی کلیه هات از کار میوفته و نیاز فوری به کلیه پیدا میکنی

 یکی دچار مرگ مغذی شده  بوده و میتونه بهت کلیه هاشو پیوند بزنه مادرو پدرش رضایت میدنو بعد از مراسم پسرشون

 به خارج از ایران میرن

-اون پسر کی بود

نیکا-کوروش

اسم کوروش توی مغزم زنگ میزنه اشکایی که تا الان جاری بودن خشک میشن و مغزم هنگ میکنه نیکا داره صحبت میکنه ولی من صدایی نمیشنیدم خاطراتی که با کوروش داشتم مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگزره

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه مرد سفید پوش سیلی ای به صورتم میزنه که اشکام جاری میشه اروین با سیبیلای بلند میاد تو اتاق حتی از چشمایی که انقدر برام جذابیت داشت متنفرم اون باعث و بانیه مرگ کوروش بود

-برو بیرون... برو عوضی ...تو کشتیش ..تو اونو کشتی ووتو کوروشمو کشتی تقاصت فقط مرگه ...منتظر مرگت باش

رو به نیکا با جیغ و گریه میگم ببرش بیرون .خودتم برو بیرون نمیخوام ببینمتون نمیخوام ....من فقط کوروشمو میخوام

انقدر گریه میکنم که سردرد عجیبی به سمتم میاد سرم صوت میکشه

خدایا یعنی خوشبختیه من یه هفته بیشتر نباید باشه؟ چرا ازم گرفتیش؟ چرا؟

انقدر گریه میکنم که چشمام روی هم میوفته

دانای کل:

فاصلهی پرتگاه تا زمینی که کوروش خودشو ازش پرتاب کرده بود 2 متر بیشتر نبوده ولی برخورد سرش با سنگ باعث مردن سلول های مغزش میشه و اون مبتلا به مرگ مغذی میشه

 بعد چند ساعت دو توریست که به بام تهران رفته بودن اونو پیدا میکنن و به پلیس خبر میدن پزشک قانونی مرگ مغذی اونو قطعی اعلام میکنه و از خانوادش اجازهی اهدای عضو میگیرن

مادر کوروش بعد از فهمیدن مرگ پسرش سکته میکنه و مادر و پسر کنار هم دفن میشن

تمام اعضای بدن کوروش از جمله عدسی چشم،قلب و کلیه هاش اهدا میشن  و کلیه هاش به بدن ملورین بخت برگشته پیوند میخوره

خانوادهی ملورین قبل از این که کوروش بمیره توی صانحه ی تصادف جونشونو از دست میدن ولی کوروش و ملورین خبری از موضوع ندارن

اریا و انا به اروین چهرهی واقعیه خودشونو نشون میدن و اروین از کار خودش پشیمون میشه چون فقط با اومدن ملورین توی زندگیش خواهرو برادرش پیدا میشن

اروین ملورینو طلاق میده چون ملورین دیگه نمیخواد اونو ببینه و به دادگاه برده میشه

اون به علت شکنجه گری تا اخر عمر حبس ابد میشه واما نیکا

نیکا بعد 2 سال از مردن بهترین دوست همسرش و همسر بهترین دوستش با ارمین ازدواج میکنه

تیمسار ارمان ایزدی به انا درخواست ازدواج میده و اونا هم بعد چند ماه ازدواج میکنن

اریا بعد از ازدواج خواهرش به دوبی میره و ادامه ی زندگیشو اونجا میگزرونه

(ملورین):

گیتارمو برمیدارمو به طرف مزار ها میرم

سر راه چندا گل الاله که کوروش خیلی دوست داشت میخرم تا روی سنگ قبر عشقم بزارم

الان 5 سال از مرگ کوروش و پدر مادرم میگزره و تقریبا با این موضوع کنار اومدم ولی انگار زبونم نمیخواد کنار بیاد

بعد اون اتفاقات حنجرم پاره میشه و دیگه صدایی از گلوم بیرون نمیاد امروز میخوام برای عشقم اهنگی که دوست داررو  بزنم از ماشین پیاده میشم و گیتارو گلا رو برمیدارم

انقد میرمو میرم که خودمو جلوی سنگ قبر خاله شیما و کوروش میبینم

توی دلم میگم : سلام بر خاله جون خودم .چطوری؟ مارو نمیبینی خوشی؟ چرا رفتی خوب؟

ولی جوابی بیرون نمیاد

چشمم که به قبر کوروشم میخوره اشکام گوله گوله پایین میریزه

گیتارو در میارمو شروع میکنم به زدن

بعدمدتی متوجه میشم که شب شده با ترس بلند میشمو گیتارو تو کاور میزارمو فرار میکنم وقتی به ماشین میرسم نفسه عمیقی میکشمو سوار میشم

ظبتو روشن میکنم اهنگ ارامش بخش روح و روان من پخش میشه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♫♫ اگه به تو نمی رسم این دیگه قسمت منه

نخواستم اینجوری بشه این از بخت بد منه

قدر یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری ؟ عاشق چشمهاتم هنوز

فکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم

به جرم دوست داشتن تو اینجوری تنبیه بشم

قدر یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری ؟ عاشق چشمهاتم هنوز

دار و ندارمو می دم ولی چشمهاتو نبند

دار و ندار من تویی به گریه های من نخند

از همه دنیا من فقط دلخوش تو بودم ولی

دلخوشی تو نبودم دوستم نداشتی یه کمی

اگه به تو نمی رسم این دیگه قسمت منه

نخواستم اینجوری بشه این از بخت بد منه

قدر یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری ؟ عاشق چشمهاتم هنوز

فکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم

به جرم دوست داشتن تو اینجوری تنبیه بشم

قدر یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روز

چطور دلت اومد بری ؟ عاشق چشمهاتم هنوز ♫♫

(کما3 از حمیدعسکری)

یکدفه یاد یه چیزی افتادم زدم کنارو گوشیمو از کیفم در اوردم وارد قسمت ضبط شده ها شدمو زدم رو پخش:

دیروم دیروم اخ جون

میخوام بروم اخ جون

عدس پلو اخ جون

بخورو برو اخ جون

داش داش داش داش داشم

مرضی خشخاشم من

تو چمنا اب پاشم من

عاشق تنبکم من صیاد اردکم من

وای وای وای

عزیزم حالت چطوره حال احوالت چطوره تو هچین نبودی عزیز چرا دیر اومدی تو که غمگین نبوده از عمر خود سیر اومدی وای وای (وای وای از کوروش)

اشکام از حصار چشمام بیرون اومدن و گوله گوله رو گونه هام سیلی میزدن اصلا نفهیدم کی رسیدم خونه ماشینو بردم تو پارکینگ و پله هارو بالا رفتم

درو بی حوصله باز کردمو برقا رو روشن کردم که ناگهان برف شادی بود که رو سرو صورتم میریخت

نیکا و انا و ارمان و ارمینو و این کیه؟

روش زوم کردم

موهای جو گندمی و چشمای چشماش؟ وای ؟نه. این امکان نداره

دستاشو از هم باز کرد منم بدو بدو رفتم تو  بغلش تمام عطرشو نفس کشیدم بعد 6 سال دوباره میدیدمش

بوسه ای رو موهام گذاشتو سرمو برگردوند طرف خودش

به زور صدامو در اوردم

-ععععع....م..ووو

انگار یه بچه 1 ساله تازه دهن باز کرده باشه اشکام مثل سیل بارون میریخت پایین

عمو:جون عمو...عمو برات بمیره

سریع قلم کاغذمو از تو کیفم در اوردمو روش نوشتم خدانکنه

عمو تا دید دارم چیکار میکنم لبخندی زدو دستمو گرفتو بلند کردهمراهش روی مبل نشستم

نیکا با شکم گندش یه کیک سفید اورد که روش نوشته بود

جشن تولد موفرفریمون مبارک

لبخندی بهش زدم با چشم بهش فهموندم بیاد کنارم بشینه

وقتی اومد کنارم یه ماچ گنده از لپاش کردم و رو کاغذ نوشتم

(عشقمی، دستت درد نکنه توقع نداشتم یه همچین چیزیو از طرف من از همه تشکر کن)

نیکا بلند شدو از طرف من از همه تشکر کرد  احساس کردم یکی داره بهم نگاه میکنه موذب بودم

همه که سرشون گرمه عمو ام که رفته دستشویی پس کیه؟

سرمو چرخوندم ولی چیزی ندیدم بازم  نگاه کردم تا این که یه سایه تو پله ها دیدم در اپار تمان باز بود انگار یکی از افراد همین اپارتمان بوده اما کی؟

راستی یادم رفت بگم وکیل بابا وصیت نامشو میاره و میخونه :

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 سال پیش:

[وکیل بابا میاد داخل

اقای منصوری: سلام خانم ، تسلیت میگم بهتون. پدرتون واستون وصیتی گذاشتن و گفتن که بهتون بدم تا بخونین .

نیکا ازش تشکر کردو شروع کرد به خوندن:

به نام خدا

سلام بر دختر عزیزم

شاید یه روزی که این نامه به دستت رسیده باشه ما نباشیم

درهر حال کاریه که شده

امیدوارم خوشبخت بشی

من و مادرت برات ارزوی موفقیت میکنیم و ازت یه قولی میگیریم هیچ وقت درساتو ول نکن من میخوام تو خانم دکتر بشی و یه مطب وتاسیس کنی

با ارزوی موفقیت پدرت و مادرت

اشکام همینطور میومدن انگار قسط ایست ندارن

اقای منصوری:این هم نامهی تقسیم اموال

نیکا- تقسیم بین کی و کی؟ اونا که فقط ملورینو داشتن؟

اقای منصوری:بله ولی انگار ایشون نصف اموالشونو وقف خیریه کردن]

با صدای عمو به خودم میام

عمو:خوب خوب خوب؛ دوستان ملورین باید واسمون اهنگ بزنه و نیکا هم بخونه

نیکا سریع قبول کردو رفت گیتارمو اورد و دم گوشم گفت چی بزنم. منم به اجبار قبول کردم

شروع کردم به زدن

نیکا:یه قاب عکس خالی

میگی حرفی نمونده باقی

توباعث شکست سکوت این اتاقی

یه یادگاری از تو

میگی نمیزارم اینجا باشه

به من یه بار گوش بده

اصلا هرچی تو میگی باشه

برگرد بی تو تنهام

دلگیر شده دنیام

واسه دیدنت میام من

باشی اون ور ابر هام

بــــاوَرَم شد

رفتی تنهام گذاشتی

گفتی دوستم نداشت

منِ ساده باورم شد

گفتی کسی جز من نداشتی

من ساده باورم شد

 

صدای دستو جیغ همه بالا رفت نیکا یه ماچ گنده از لپم کرد و لپشو نشون داد یعنی بوس کن منم همین کارو کردم

روی کاغذ نوشتم(عمو جون ارسان کوجاست؟)

عمو دستی به سرم کشیدو گفت: میاد عزیزم

نیم ساعت بعد ارسانم سرو کلش پیدا شد وای خدا چقدر دلم برای چشماش تنگ شده سریع بلند شدم که به طرفش برم ولی با سیلی ای که بهم زد شکه شدم و پرت شدم رو مبل

عمو به طرف ارسان خیز برداشت ولی من جلوشو گرفتم

ارسان: چیه؟یادی از ما کردی؟ 6 ساله ندیدمت .میفهمی؟ها؟میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟نه تو پیدات بود نه کوروش خدابیامرز.اصلا میدونی چه خبره؟اصلا میدونی چی به چیه؟

کیمیا جلوشو گرفتو گفت: ارسان توروخدا اروم باش. ملورین خودش اونقدر تو این سالا زجر کشیده تو بیشترش نکن. به خاطر من  اروم باش

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای بچه مانندی گفت: بابایی جونم.تجا(کجا) بودی؟ دلم براد(برات) تند(تنگ) شده بود
با تعجب به پسر بچه ای که بغل عمو بود نگاه کردم یه پسر خوشگل با موهایی که طلایی میزدو چشمای خاکستری 
کیمیا: ارتین مامان بیا بابایی رو اذیت نکن؟
ارسان که از اون موقع ساکت بود گفت: چیه؟ چرا لال شدی؟ چرا صحبت نمیکنی؟ 
ارمین: ارسان جان یه دقیقه بیا تو اشپزخونه.نیکا تو هم بیا
نیکا و ارمین و ارسان باهم رفتن تو اشپزخونه
((دانای کل))

 

ارسان از بیفکری ملورین اعصبی شده بود و از ماجرای پاره شدن تار های صوتی ملورین خبری نداشت
 

ارمین و نیکا برای اون تمام ماجرا رو تعریف میکنن و ارسان از کارش به شدت پشیمون میشه
ملورین هنوز گیج به ماجرا فکر میکنه
با تعجب به پسر مو طلایی که بغل عموش بود با تعجب نگاه میکرد 
باور نداشت اون پسر کسی باشه که از برادر هم بهش نزدیک تر بوده 
بغض به گلوش چنگ انداخته بود 
انا به طرفش میره و اونو و بغلش میگریه 
همه انگار میدونستند دردی که تو سینه ی ملورین قلبش رو فشار میده چیه....همه میدونستند نبود کوروش اونو نابود کرده....زندگیی که فقط یک هفته قدمت داشت به طور بی رحمانه ای بهم ریخته بود؛درد  داشت 
ارسان شرمزده از اپارتمان بیرون میره 
اون نیاز داشت به تنهایی..اون باید فکر میکرد...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×