رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب :ماه وآینه 

نویسنده : MAbrishamکاربرانجمن نودهشتیا 

موضوع :معمایی و عاشقانه

خلاصه رمان :قصه از آنجا شروع شد که دختر زیبای قصه ما بخاطر مرگ خاله بزرگش به دیدار خانواده ای مادرش آمد خانواده ای که با دلایل نامعلوم تا به حال اشتیاقی به دیدن دختر از خود نشان نداده بودند و این بزرگترین سوال زندگی مهتای زیبای قصه ماست .

با ورود به جمع خانواده کم کم پرده ها کنار رفتند و رازها از پرده برون افتادن .

با من همرا شوید تا این قصه شیرین را بشنوید 

ویرایش شده در توسط MAbrisham
  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 4 دقیقه قبل، MAbrisham گفته است :

مهتا از پشت شیشه به درخت توی کوچه نگاه میکرد اصلا نمی دانست نام این درخت بی ثمر چیست دستش را برای لمس درخت دراز کرد اما همین که برگ را لمس کرد برگ زرد و خشک از درخت جدا شد و چرخ زنان به کف کوچه افتاد . صدای زنگ گوشی مادرش بلند شد این چندمین بار  بود که گوشی به صدا در می آمد .مهتا همچنان به برگ زرد  نگاه می کرد قلبش فرو ریخت . نمیدانست چرا با اینکه اصلا قصد نداشت به گوشی مادرش جواب دهد اما سریع گوشی را برداشت و بدون اینکه به اسم تماس گیرنده نگاه کند تماس را وصل کرد . کسی که پشت خط بود فریاد کشید :

-الو خاله هزار باره دارم زنگ میزنم چرا جواب نمی دی ؟

مهتا لحظه ای گوشی را دور کرد و به اسم تماس گیرنده نگاه کرد بزرگ نوشته شده بود (سیامک) 

آرام گفت : مادرم خونه نیست 

صدای پشت خط سکوت کرد بعد از لحظه ای صدا آرام تر از قبل بلند شد 

-پس تو باید مهتا باشی؟

تصویر برگ زرد از جلو چشم مهتا دور نمی شد آرام جواب داد 

-بله من مهتام 

صدا رسمی ادامه داد 

- خاله کجاست 

- بالا خونه عمو عباس 

صدا کلافه ادامه داد 

- ببین مهتا یک ساعت پیش خاله مهین فوت شد میخوام بری بالا و با زن عموت به مادرت بگید ولی خیلی آروم باید خیلی حواست به قلب مادرت باشه .

تصویر برگ زرد پشت چشم به اشک نشسته مهتا محو شد .خاله اش مرده بود خاله شیرینش خاله مهینش مرده بود . 

صدا دوباره بلند شد  

-مهتا حواست هست چی میگم ؟

مهتا بغضش را فرو خورد .

 -بله

-ببین برای ساعت هفت براتون بلیط هواپیما گرفتم ساعت شش فرودگاه  باشید .رسیدید تهران کسی نیست دنبالتون بفرستم با تاکسی خطی ها بیاید عمارت تاکید میکنم فقط با تاکسی .فهمیدی چی گفتم ؟

از لحن دستوری سیامک چینی به پیشانی مهتا نشست 

-بله متوجه شدم 

- باشه پس شب می بینمتون فعلا خدا حافظ 

سیامک بدون اینکه منتظر جواب بماند تلفن را قطع کرد .

مهتا اما کاملا گیج وسط اتاق ایستاده بود .باید چکار می کرد فکر کرد . صدای سیامک توی سرش بود (براتون بلیط گرفتم ) مهتا باورش نمیشد باید او هم همراه مادر به تهران می رفت .دوباره یاد مرگ خاله اش افتاد .باید به مادرش می گفت .

 

 

 

 

  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا به دنبال مادرش روان شد صدای دوقلوها ی عمویش از توی حیاط بلند بود دوباره داشتند سر چیزی با هم دعوا می کردند .از پنجره راهرو به حیاط نگاه کرد مادرش و زن عمو صفورا مشغول عوض کردن خاک گلدانهای شمعدانی بودند . مهتا به صورت مادرش نگاه کرد . صورت زرد رنگش نشان از بیماری مزمنش داشت . اشک های مهتا دوباره جوشیدند مادرش از یکی از خانواده های اصیل تهرانی بود  . آنطور که مادرش می گفت  دانشجو بود که عاشق یکی از همکلاسهایش می شود پسرسیه چرده شیرازی که رضا نام داشت نمی دانست چرا هرگز مورد تایید پدرش قرار نگرفت   اما او آنقدر اصرار کرده بود که راهی بجز پذیرش برای خانواده اش نگذاشته بود .بالاخره  موافقت کردند . و مادر بعد از ازدواج به شیراز آمد . بعد از پنج سال و در حالی که مهتا تنها نه ماه داشت در عملیات مرصاد و در شهر قصر شیرین به شهادت رسید .مادرش میگفت وقتی خبر شهادت را آوردند برای دقیقه ای قلبم ایستاد .من هم مردم ،اما صدای گریه تو که در آغوش مادر شوهر مرحومم زار میزدی دوباره قلبم را به تبش مجبور کرد . اما دیگر آن قلب سابق نشد .

 مادرش میگفت وقتی دنیا زودتر از اینکه بمیری برایت تمام میشود و تو دیگر نمی توانی یا نمی خواهی بقیه عمرت را زنده باشی همیشه چیز امیدوار کننده ای هست که دستت را بگیرد و دنبال خودش بکشاندت و دوباره به زندگی برت گرداند .

بعد از شهادت پدرش ، مادر تصمیم گرفت  شیراز بماند . با مادر و پدرو برادر همسرش در این خانه قدیمی دو طبقه که حیاطی داشت که روضه رضوان را به یاد آدم می آورد زندگی می کردند . هرگز دلش نخواست که این بهشت را که هر طرفش پر بود از خاطره و بوی رضایش رها کند و به آن خانه پدری مصیبت زده بر گردد . بعد از ازدواج برادر شوهرش و دنیا آمدن  دوقلوهای شیطانش  رنگ و روی زندگی برایش تغیر کرد . دیگر زندگی او و مهتا پر از رنگ و خنده شده بود ساعتها مشغول نگهداری از یکی از قل ها بودند .صفورا زن عباس برایش خواهری شده بود که با مهربانی و شیرینی تنهایی که بعد از مرگ مادر و پدر همسرش چند برابرشده بود را برایشان پر می کرد .

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 23 فروردین 1396 در 18:12، MAbrisham گفته است :

 

تا مهتا دبستان میرفت سالی دوبار به تهران می رفتند بهمن ماه و عید نوروز. آن هم تنها جایی که میرفتند عمارت خاله مهین بود . خاله مهین فرزندی نداشت و همسرش میرزا عبد الناصر خان سالها پیش فوت کرده بود .مهتا به خاطرش می آمد آخرین باری که به تهران رفته بودند . پسرخاله اش سیامک به خانه خاله مهین آمده بود که بماند .توی ساختمان پشتی بود همان ساختمانی که قبلا متعلق باغبان عمارت - قربان و زنش-  بود . همان زمان از پچ پچ های خاله و مادرش فهمیده بود سیامک بخاطر دعوای شدیدی که با پدرش کرده بود آمده بود  تا برای همیشه پیش خاله بماند . مهتا مثل یک فرد مهم به سیامک نگاه می کرد چون بجز خاله مهین تنها فامیل مادریش بود که توانسته بود ببیند .راستش حتی تنها مردی بود که بعد از عمو و پدر بزرگش می شناخت اگر چه صورتی خشک و خشن داشت و خیلی کم از ساختمان پشتی بیرون می آمد اما باز احساس خوبی به قلب مهتا می نشاند . همین باعث میشد که مهتا ی هشت ساله ناشیانه خودش را به آب و آتش بزند تا کمی سیامک را ببیند .گاهی پاورچین خودش را تا پای پنجره اتاق سیامک میرساند تا یواشکی اورا که خودش را در انبوهی از کتاب مدفون کرده بود تماشا کند . اما یک روز که با حیرت به سیگار کشیدن سیامک نگاه می کرد مادرش از پشت غافلگیرش کرد . چنان مادر تنبیهش کرد که دیگر جرات نکرد در آن چند روز باقیمانده به حیاط پشتی برود .آن مسافرت آخرین سفر مهتا به تهران بود بعد از آن  تا همین سه سال پیش که خاله مهین به بستر بیماری افتاد ، تنها خاله مهین سالی دو بار به شیراز می آمد تا به مهتا و مادرش سر بزند . مهتا با یاد آوری صورت تپل و خندان خاله اش گریه اش بیشتر شد . صدای نواختن تار خاله هنوز توی گوش مهتا بود برای مهتا می نواخت و می خواند .

جینگ جینگ ساز میادو از بالای شیراز میاد 

شازده دوماد قهر نکن که نومزدت با ناز میاد 

مهتا کوچلو جلوی خاله اش می رقصید و با آن دامن قر قری که خاله اش برایش خریده بود چرخ می خورد و مادرش با صدای بلند می خندید و دست می زد .این خاطرات شیرین حالا مثل خار به قلب مهتا فرو می رفت .

مهتا می دانست که سه خاله دیگر هم دارد و البته یک دایی که سالهاست فوت شده اما نمی دانست چرا هرگز آن ها را ندیده . بعدها که دیگر به تهران نمی رفتند مادرش چند روز در سال به تهران به دیدن خانواده اش می رفت اما مهتا را نمی برد . مهتا از آن زمان فهمید  این دوری بخاطر مادرش نیست بلکه مستقیما به خودش مربوط میشود واین بزرگترین سوال آزار دهنده عمرش بود اما هر بار که از مادرش می پرسید جوابهای سر بالا می گرفت این چند سال اخیر هم که بیماری مادرش رو به وخامت گذاشته بود.از ترس اینکه مادرش عصبی بشود دیگر جرات پرسیدن نداشت.

سرنوشت داشت بطور عجیبی رقم می خورد .چند ماه پیش که جواب کنکور آمد و معلوم شد مهتا نیمه دوم سال دانشگاه تهران قبول شده کور سوی امیدی در دل مهتا روشن شد که شاید بعد سالها  جواب سوالش را پیدا کند . اما حالا  با مرگ خاله اش داشت مستقیم به میان جمعی که هر گز ندیده بودشان کشیده می شد می دانست که روزهای متفاوتی پیش روست اما واقعا نمیدانست این روزها تلخ خواهند بود یا شیرین.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 23 فروردین 1396 در 19:19، MAbrisham گفته است :

 

با چشمهای اشکبار داخل حیاط شد .همه با دیدنش یکباره ساکت شدند مهتا گفت : مامان الان آقا سیامک زنگ زد به گوشیت 

مادرش از جا پرید خودش را به مهتا رساند با هول و ولا گفت : چی شده خاله مهین طوریش شده 

مهتا گریان گفت : بله ،متاسفم 

مادرش همانجا روی سنگفرش ها نشست زن عمو صفورا خودش را به مادر مهتا رساند .

- اکرم خانم تسلیت میگم حیف مهین خانم ! 

مادر مهتا بیصدا اشک می ریخت آرام گفت : راحت شد خواهرم سه ساله که داره درد می کشه فقط حسرتم از اینه که واسه خدا حافظی پیشش نبودم الهی برات بمیرم مهین جان الهی بمیرم .

صدای گریه هر سه زن بلند شد دو قلوها با تعجب به این صحنه نگاه می کردن . مهتا به خودش آمد حال مادرش داشت بد می شد خودش را جمع و جور کرد برای اینکه حواس مادرش را پرت کند شروع به تعریف کردن هر آنچه که سیامک گفته بود کرد .اکرم رو به صفورا گفت یعنی میشه خواهرمو خاک نکنن تا من برسم میخوام باهاش خدا حافظی کنم صفورا که اوضاع را فهمیده بود اکرم را از جا بلند کرد .

- مطمئنم  به خدا حافظی می رسی  . آقا سیامک حواسش به این موضوع بوده که بلیط هواپیما گرفته .احتمالا اصلا کار راحتی هم نبوده بلیط برای همین روز گیر بیاره بیا بریم ساکت رو جمع کنیم زودتر آماده شو بابت مهتا هم خیالت راحت تا برگردی مثل تخم چشمم ازش مراقبت میکنم الانم عباس میاد تا فرودگاه می بردت .

مهتا تا اتاق مادرش آنها را همراهی کرد . مادرش را روی تخت نشاند و گفت خودش ساک را می بندد . برای گفتن چیزی که می خواست بگوید دو دل بود اما بلاخره دلش را به دریا زد بدون اینکه به مادرش نگاه کند گفت : مامان آقا سیامک طوری حرف می زد که انگار برای منم بلیط گرفته  . گفت براتون بلیط گرفتم .

مهتا سکوت کرد تا عکس العمل مادرش را ببیند خودش توی برزخ بود هم دلش می خواست برود و هم نمی خواست فکر کرد هر چی مامان بگه همونه دیگه در موردش فکر نمی کنم 

سکوت مادرش طولانی شد مهتا برگشت تا مادرش را ببیند . مادرش عمیقا در فکر بود . مهتا به کارش ادامه داد واقعا دلش می خواست مادرش حکم کند تا او از این پریشانی خلاص شود . ساک را که بست رفت تا داروهای مادرش را هم بیاورد که صدای مادرش بلند شد 

- اگر تموم شد یه ساکم برای خودت ببند تو هم باید بیای 

مهتا هیچ وقت مادرش را اینقدر جدی ندیده بود چیزی نگفت اما با خودش فکر کرد درسته همین حالاشم از استرس دارم خفه میشم اما باید برم این بهترین فرصته که ببینم واقعا چه خبره ؟اگر نرم حتما از پشیمونی می میرم.

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 24 فروردین 1396 در 02:57، MAbrisham گفته است :

 

 

تاکسی از کوچه باغ های شمیران رد میشد مهتا به ساعتش نگاه کرد ساعت نزدیک ده شب بود از زمانی که حرکت کرده بودند مادرش یک کلام هم حرف نزده بود تاکسی به کوچه عمارت پیچید مهتا از دور دروازه ی عمارت را می دید در باز بود چند مرد سیاه پوش دم در صحبت می کردند مهتا به مادرش نگاه کرد کاملا سرا سیمه بود انگار با دیدن این سیاه پوشان تازه باورش شده بود خواهرش تنها کسی که همیشه حامیش بود دیگر نیست . تاکسی نزدیک در ایستاد .اکرم با عجله در را باز کرد و  خودش را به خانه رساند . راننده رو به مهتا گفت:  خانم شما هم پیاده شید تا چمدونهاتون رو تحویلتون بدم

قلب مهتا شروع به تپیدن کرد . چمدان ها را تحویل گرفت مردهایی که دم در بودن با مادرش داخل رفته بودن .مهتا مستاصل این پا و آن پا می کرد بلاخره چمدان را کشان کشان تا توی حیاط برد همانجا توی حیاط، جایی نزدیک در ایستاد و به مادرش نگاه کرد  که در آغوش مردی بلند بالا های های می گریست .آن مرد سیامک بود .شناختش.

 آنطرف سیامک خاله گریانش را به آغوش کشیده بودو از نحیفی و نزاری خاله بیمارش دلش به درد آمده بود. اکرم چادرش را رها کرد و شیون کنان خودش را در آغوش خواهر زاده اش گم کرد .سیامک سعی داشت خاله اش را آرام کند روی سرش را بوسید و گفت : آروم خاله جان  آروم باش.

 چادر اکرم را بلند کرد و روی سرش کشید و ادامه داد : خاله قول بده مواظب خودت باشی نمی خوام خودتو از پا در بیاری باید صبور باشی .دوباره خاله اش را در آغوش کشید . ناگهان متوجه دختری شد که توی تاریکی با دو چمدان ایستاده بود . 

اکرم از دور خواهرهایش را دید که به استقبالش می آمدن از سیامک جدا شد و به سمتشان پا تند کرد . سیامک به سمت دختر رفت و درست روبرویش ایستاد .

مهتا سرش را از استرس رویاروی با سیامک تا میتوانست در یقه اش فرو برده بود موهای لختش جلوی چمانش میرقصیدن واو به کمر بند مردی که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد .

صدای بم و مردانه ای بگوشش رسید .

-تو باید مهتا باشی 

سیامک برای اینکه صورت مهتا را ببیند گردنش را خم کرده بود .

مهتا آرام سرش را بلند کرداز شدت استیصال قطرات بزرگ اشک از چشمش بیرون میریخت بدون اینکه به  صورت سیامک نگاه کند  دستش را به سمت سیامک دراز کرد و مظلوم گفت : تسلیت میگم واقعا خیلی متاسفم 

برای چند ثانیه دستش توی هوا ماند با تعجب به سیامک نگاه کرد دو تا چشم سورمه ای عجیب  به او زل زده بودند  از سیامک همین دو چشم سورمه ای بیشتر از هر چیز دیگری یادش مانده بود خواست دستش را پس بکشد که سیامک متوجه شد دست ظریف مهتا را در دست فشرد و گفت : ممنونم 

مهتا دوباره به کمر بند نگاه کرد .سیامک دستی به پیشانیش کشید و به اطرافش نگاه کرد باورش نمی شد این دختر آنقدر زیبا باشد چشمها و موهای زیتونیش زیر نور ماه می درخشید . تعجب و حیرت باعث شد چند ثانیه نتواند چیزی بگوید . دستش را توی جیب شلوارش فرو برد و گفت : چرا اینجا ایستادی؟ چرا تو نمیری ؟

گریه مهتا شدت گرفت به مادرش نگاه کرد که هر وقت از آغوش کسی بیرون می آمد و به آغوش دیگری فرو می رفت قیامتی از شیون و گریه بلند میشد. 

مهتا با بیچارگی به سیامک نگاه کرد و گفت : راستش اصلا نمی دونم باید چیکار کنم . مادرم که کلا فراموش کرد منم اینجا هستم .خودمم که اولین باره مجلس ختم میام تازه بدبختی بزرگترم اینه که اصلا کسی رو نمی شناسم .

سیامک کمی عصبی شده بود حالا که مهتا را دیده بود متوجه حرف های خاله مهین می شد . حالا باید با این دختر چکار می کرد ؟

مهتا همچنان به صورت پر از اخم سیامک که به صورتش زل زده بود نگاه می کرد کلا از آمدنش پشیمان شده بود .

صدای جدی  سیامک حواسش را دوباره برگرداند .

- چمدون هارو همین جا بزار میگم ببرن تو 

سیامک برگشت و صدا کرد :ستاره بیا 

 دختری که صدا کرده بود از جمع جدا شد و به سمتشان آمد سیامک با همان صورت گرفته گفت : نمی دونم میشناسی یا نه؟ اما ستاره خواهر منه .

- درسته که هیچ کدومو ندیدم اما خاله مهین همه رو به اسم برام گفته و نسبت ها رو میدونم 

ستاره کنار سیامک ایستاد و به مهتا نگاه کرد سیامک گفت : این خانم مهتاست 

ستاره با تعجب گفت:  واقعا؟ 

مهتا برای تایید سرش را پایین آورد . ستاره با خوشرویی مهتا را بغل کرد و بوسید . 

- با اینکه واقعا متاسفم همچین روزی دیدمت و لی راستش خیلی خوشحالم از اینکه اومدی خاله مهین خیلی از تو برامون تعریف می کرد 

 

 

 

 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 24 فروردین 1396 در 04:11، MAbrisham گفته است :

 

 

 

 

 

- ممنونم و تسلیت میگم 

سیامک کلافه گفت :ستاره مهتا رو ببر پیش بقیه و مواظبش باش .

 دل مهتا با شنیدن قسمت آخر حرف سیامک هری پایین ریخت تازه کمی از استرسش بخاطر برخورد خوب ستاره کاسته شده بود برگشت و با ترس به چشمهای سیامک نگاه کرد. 

-چرا باید مواظبم باشه 

چشمهای سیامک خندیدن 

- فقط بخاطر اینکه غریبی نکنی. چرا اینقدر ترسیدی ؟ 

مهتا دیگر چیزی نگفت و همراه با ستاره راه افتاد . سیامک غمگین تر شد به قامت زیبای مهتا نگاه می کرد در دل گفت (خیلی زیباتر و معصوم تر از اونی هستی که انسان باشی )

مهتا به سمت ایوان عمارت براه افتاد .عمارت نو بود و میدرخشید مطمئنا  به تازگی مرمت و نوسازی شده بود . حتی باغ و راهروهایی که از بین درختان هم می گذشت تازه هرس و سنگفرش شده بودند ایوان با سقفی بلند که شش ستون گچبری شده داشت زیبا ترین قسمت عمارت بود خاله مهینش عاشق ایوان خانه اش بود .زنها همه سیاه پوش روی ایوان گرد چیزی شبیه صندوق که با ترمه سبز پوشیده شده بود نشسته بودند .مهتا نگران از ستاره پرسید:اون چیه وسط ایوان ؟

-اون تابوت خاله مهینه .غروب توی همین حوض باغ شستنش و تا خاک سپاری توی ایوان نگهش می دارن این وصیت خود خاله بود .

مهتا از ترس در جا میخکوب شد .رنگ و رویش مثل میت شد . حتی نمی توانست حرف بزند .باورش نمیشد باید کنار یک جنازه بنشیند .ستاره با تعجب گفت :چی شد چرا ایستادی ؟ ترسیدی؟

اما مهتا بی صدا فقط به تابوت نگاه می کرد . اولین چیزی که به ذهنش رسید فرار بود باید برمی گشت و تا می توانست می دوید .فکر کرد لعنتی این خانواده چقدر ترسناک هستن اما همین  که برگشت محکم به سینه سیامک برخورد از ترس جیغ کوتاهی کشید .

سیامک انگشتش را جلوی لبش گذاشت و آرام گفت : هیس چه خبره ؟

بعد رو به ستاره گفت: چی شده ؟

- والله نمی دونم داداش ولی فکر کنم از تابوت ترسیده 

سیامک سرش را خم کرد و صورتش را به صورت مهتا نزدیکتر کرد 

- آره ؟

مهتا به نشانه تایید سرش را بالا و پایین کرد 

سیامک مهربان گفت :  اونجا فقط خاله مهینه که خوابیده این اصلا ترس نداره تو عزیزترین خواهر زاده خاله بودی باید بری پیشش و خدا حافظی کنی . اگرم ترسیدی به تابوت نگاه نکن برو و پیش بقیه بشین . اگر الان فرار کنی ختم خاله رو به سیرک تبدیل می کنی به خودت بیا . کمی نفس عمیق  بکش زودتر برو و این قضیه آشنایی رو تمومش کن دارم می بینم چه فشاری رو تحمل می کنی . باشه؟

مهتا دیگر به تابوت فکر نمی کرد تن صدای مهربان و بم  سیامک مسخش کرده بود هرگز صدایی به این طرح و شکل نشنیده بود .برگشت و راه افتاد سیامک راست گفته بود باید تمامش می کرد پاتند کرد و ستاره گیج از این همه مهربانی برادرش که کاملا نادر بود پشت سرش راه افتاد مهتا از پله ایوان بالا رفت .ستاره در حالی که مهتا را به گوشه ای از ایوان هدایت می کرد گفت :اول بریم پیش مامانم 

مهتا روی زانو روبه روی خاله ناهیدش نشست زن چادرش را روی صورتش کشیده بود و گریه می کرد .ستاره آرام گفت : مامان مهتا اومده 

ناهید سریع چادر را از جلوی صورتش کنار کشید 

مهتا با گریه گفت :خاله متاسفم بهتون تسلیت می گم 

اما صدایی از ناهید بلند نشد مات و مبهوت به مهتا نگاه می کرد اکرم که کنار خواهرش نشسته بود وخامت اوضاع را فهمید. بلند شد دست دخترش را گرفت و جایی کنار خودش نشاندش .مهتا عملا با این کار از تسلیت گفتن به خاله های دیگرش معاف شده بود .مهتا گیج شده بود از گوشه چشم  متوجه  ناهید شد  که با غضب به بقیه جمع نگاه می کرد . مهتا سرش را پایین انداخت . مثل پرنده ای بود که در قفسی تنگ گیر افتاده بود با اینکه از ظهر چیزی نخورده بود اما حالت تهوع گرفته بود .و سرما پاییزی هوا توی جانش می پیچید .

صدای جیغ و فریاد ناهید بلند شد مهتا با وحشت نگاهش می کرد .

مهین فریاد میزد : الهی بمیرم برای داداشم . داداش مظلومم .الهی بمیرم برات که هنوزم داغت تازه است . 

مهتا نفس راحتی کشید فریاد ناهید به او مربوط نبود  اما مادرش دستپاچه رو به سیامک که توی حیاط با اخم به مادرش نگاه می کرد لب زد : سیامک خواهش می کنم 

سیامک اشاره خاله را فهمید سری  از روی تاسف تکان داد و به پای پله های ایوان آمد و از همانجا مادرش را بلند صدا زد 

مهین غر غر کنان ناله اش را قطع کرد و به طرف سیامک رفت مهتا از روی ایوان به سیامک نگاه کرد که توبیخ گرانه با مادرش حرف می زد .و دستش را تهدید وار تکان می داد .ناهید برگشت اینبار ساکت سر جایش نشست . دوباره سکوت شد . مهتا سرش را پایین انداخت میل نداشت به کسی نگاه کند . 

 

 

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 24 فروردین 1396 در 23:46، MAbrisham گفته است :

 

 

 

 

آنطرف باغ سیامک روی چهار پایه ای نشسته بود بالای چهل ساعت بود که نخوابیده بود انگار توی چشمش شن ریخته بودن از غروب فشار عصبی زیادی را تحمل کرده بود و بدتر اینکه نمی دانست  چه مرگش شده بود که  هرچیزی را می خواست نگاه کند اول نگاهش سری به ایوان می زد . ماشین همایون داخل باغ شد از غروب همراه  بابک دنبال تدارکات مراسم فردا رفته بودن . سیامک بلند شد و جلو رفت

- خسته نباشید بچه ها کارا تموم شد

همایون و بابک مشغول گزارش دادن شدن  سیامک اما با دقت به صحنه پشت سر  پسرها نگاه می کرد ناگهان به سمت ایوان شروع به دویدن کرد . همایون و بابک باتعجب به دویدن سیامک نگاه می کردن 

بابک: یا خدا یکدفعه چی شد 

همایون:نمیدونم ولی بدو ببینم چه خبره 

همایون و بابک هم بطرف ایوان دویدن . تمام ایوان را با فرش پوشانده بودن سیامک بدون اینکه کفشهایش را در بیاورد به روی ایوان پرید و درست رو به روی مهتا روی زانو نشست .تمام زنها متعجب سیامک را تما شا می کردند .سر مهتا به روی سینه اش افتاده بود سیامک دست برد و سر مهتا را بالا آورد . اکرم به صورت دخترش نگاه کرد چشم مهتا به پشت سرش رفته بود و بیهوش افتاده بود .اکرم مثل اسفند از جا پرید . پسرها از پشت سر سیامک به مهتای زیبا نگاه می کردن . سیامک سیلی های پیا پی به صورت مهتا زد واسم مهتا رو فریاد می زد . خودکاری از جیبش در آورد بدن مهتا همانطور نشسته خشک شده بود .بزور پای مهتا را از زیرش بیرون کشید و با خودکار به کف پای مهتا کشید فایده ای نداشت مهتا بر نمی گشت اکرم به صورتش چنگ می زد و فریاد می کشید همه دور سیامک و مهتا جمع شده بودن و با دهان باز ماجرا را نگاه می کردند سیامک دست زیر تن مهتا برد و از جا کندش و در حالی که به سمت ساختمان پشتی می دوید فریاد زد . 

- همایون هر چی دارو تو اتاق خاله مهین هست بیار یه اکسیژن دستی هم هست اونم بیار فقط بدو پسر بدو 

اکرم و ستاره پشت سر سیامک می دویدند سیامک داخل ساختمان شد . علیرضا روی کاناپه وسط حال به خواب رفته بود که با صدای شیون اکرم از جا پرید گیج سر جایش نشسته بود و فقط نگاه می کرد سیامک وارد اتاق خوابش شد و مهتا را روی تختش خواباند .

فریاد کشید : همه بیرون

 ستاره دست اکرم را گرفت و از اتاق بیرونش آورد اکرم چشمش به علیرضا افتاد دست به دامنش شد و گفت : وای علی به دادم برس مهتا یکدفعه قش کرد چه خاکی به سرم بریزم ؟

علیرضا که تازه هوش و حواسش سر جا آمده بود گفت : تو فقط آروم باش خاله 

بعد در حالی که بلند می شد رو به ستاره گفت : ستاره جان مواظب خاله باش ببینم چی شده؟ 

ستاره  دست خاله اش را گرفت و روی مبلی نشاند و گفت : نگران نباش خاله ما اینجا دوتا پزشک داریم همین حالا درمونش می کنن .

 همایون با بغلی از دارو وارد شد علیرضا دارو ها را گرفت وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .

سیامک نبض مهتا را گرفته بود علیرضا با همان خونسردی ذاتی اش دستگاه را به دور دهان مهتا گذاشت و شروع به دمیدن اکسیژن کرد بعد از چند ثانیه چشمهای مهتا برگشت اما همچنان بیهوش بود . علیرضا از کیسه داروها سرمی را آماده تزریق کرد و به دست سیامک داد . سیامک گفت : حمله عصبی بود .خیلی هم شدیدبود  احتمال اینکه به کما میرفت خیلی زیاد بود.

سیامک دنبال رگ مهتا آستین لباسش را بالا کشید اما آستین لباس آنقدر تنگ بود که تا ساعدش بالا تر نرفت به پشت دستش نگاه کرد رگهایش از زیر پوست سفیدش معلوم بودن اما توانایی نگه داری آنژو کت را نداشتند قر قر کنان به سمت دکمه های مانتویش رفت مانتوی مشکی کتانی به تن مهتا بود که دکمه های فشاری داشت با یک تکان دکمه ها را باز کرد اما به محض اینکه چیزی که زیر مانتو بود را دید دو طرف مانتو رو به هم آورد با استرس به علیرضا نگاه کرد نفس آسوده ای کشید علیرضا چیزی ندیده بود مشغول خواندن برچسب یکی از داروها بود .

دوباره دکمه ها را بست چاره ای نبود سرنگ را به پشت دست مهتا فرو کرد و تعداد قطرات را تنظیم کرد . 

علیرضا کنار تخت ایستاد و به مهتا خیره شد 

-پس ایشون همون مهتای معروفه باید اعتراف کنم از دیدنش شکه شدم . این زیبایی شاید یه نعمت بزرگ باشه اما با وجود  این فامیل یک بدشانسی بزرگ محسوب میشه .

سیامک سری به نشانه تاسف تکان داد . رنگ و روی مهتا داشت بر می گشت  سیامک گفت:

علی خاله رو بیار تو الان اونم اون بیرون سکته می کنه لطفا به بابکم بگو یه پایه سرم هم از اتاق خاله مهین بیاره .

- چرا نبردیش اتاق خاله ؟ چرا آوردیش اینجا ؟

- از ترس تابوت خاله اینطور شده حالا ببرمش بزارمش تو  تخت خاله خدا بیامرز ؟

علیرضا  خندید . همزمان صدای ناله مهتا هم بلند شد . سیامک پشت میز تحریرش نشست دستش را روی میز گرد کرد و سرش را روی دستش گذاشت . چقدر خوابش می آمد فکر کرد اگر کمی نخوابم فردا منم بیهوش میشم 

در با صدا باز شد .اکرم با تمام خواهر زاده هایش توی اتاق سیامک ریختند . سیامک به صندلیش تکیه داد و تفریح کنان به آن جمع نگاه می کرد . اکرم رو تخت نشسته بود و دست دخترش را می بوسید مهتا چشمهایش را باز کرده بود و با چشمهای بیمار به جمع پسر خاله و دختر خاله هایش نگاه می کرد و کلمات کوتاهی در جواب احوال پرسی آنها می گفت . اما چهره بقیه دیدنی بود با حیرت و پر از سوال به مهتا نگاه می کردن . سیامک از جایش بلند شد و گفت : خانمها و آقایان بیرون لطفا.  مهتا حالش خوبه و تا فردا خوب خوب میشه . حالا تنهاش بزارید تا استراحت کنه . 

بچه ها یکی یکی بیرون رفتن سیامک بلند شد و آمپول بزرگی توی سرم تزریق کرد و روبه خاله اش پرسید 

- خاله تا حالا سابقه داشته ایطور بشه؟

- نه هیچ وقت 

بعد از مراسم بفرستش بیمارستان باید چند تا آزمایش ازش بگیرم . با اینکه فکر نمی کنم چیزی جز یه حمله عصبی باشه

اکرم به گریه افتاد .

سیامک کف دستش را روی پیشانی مهتا گذاشت .خبری از تب نبود . با چراغ قوه ای چشمهای مهتا را چک کرد کنار مهتا روی تخت نشست با گوشی ضربان قلبش را هم چک کرد 

همه چیز به روال عادی برگشته بود . رو به خالش گفت : همه چی مرتبه 

- پس چرا اینقدر بیحاله 

-چون یه آرامبخش قوی بهش تزریق کردم تا خود صبح میخوابه شما هم باید استراحت کنی چمدوناتون تو یکی از اتاقای طبقه بالاست لطفا داروهاتو بخور و بخواب اگر فردا ببینم ضعف داری اجازه نمی دم برای مراسم خاکسپاری بیای ؟

  - یعنی از بابت مهتا خیالم راحت باشه؟

سیامک سری تکان داد  و گفت : خیالت راحت منو و علیرضا تا صبح مراقبش هستیم برو دیگه .خاله مستقیم برو استراحت کن نری توی ایون بشینی فقط استراحت 

سهیلا صورت مهتا را بوسید و رفت .

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 25 فروردین 1396 در 04:12، MAbrisham گفته است :

 

سهیلا با حال خراب به آشپزخانه رفت لیوانی پر از آب  کرد تا قرص هایش را بخورد . اما همین که برگشت ناهید را دید که توی درگاه آشپزخانه با همان هیبت ترسناکش ایستاده بود . 

اکرم فکر کرد پس بالاخره زمانش رسید . بخاطر اینکه آرامشش را حفظ کند گفت : 

-چیزی می خوای ناهید جان؟

ناهید پوزخندی زد و گفت :یعنی معلوم نیست چی می خوام ؟پس برای همین این همه سال قایمش کرده بودی  

اکرم با ابرو های گره کرده به خواهرش نگاه می کرد .ناهید ادامه داد 

-باید فردا صبح زود ردش کنی بره . نمی خوام حتی برای ثانیه ای مصطفی ببیندش 

اکرم با همان اخم گفت : این اتفاق نمی افته هر چی که در گذشته اتفاق افتاده به مهتا مربوط نمیشه اون دختر منه و بقول تو دیگه نمی خوام قایمش کنم .

ناهید عصبانی جلو آمد چشم در چشم اکرم گفت : نا سلامتی تو خواهر منی نمی تونی این کار رو با من بکنی . نمی تونی منو به اون کابوسا بر گردونی . اگر مصطفی ببیندش روزگارمو سیاه می کنه .محض رضای خدا این مصیبتو از اینجا و از زندگی من دور کن.

 اکرم سری به نشانه تاسف جنباند و گفت : توی تمام عمرم کسی رو به خود خواهی تو ندیدم . یه نگاه به حال و روز من بنداز معلوم نیست چقدر داغونم ؟ معلوم نیست مردنیم ؟ بعد از اینکه من مردم تکلیف مهتا چی میشه  ؟ آوردمش پیش فامیل خودش و مطمئن باش تا روزی که زنده هستم تمام سعیمو می کنم که دخترم جایگاهشو تو فامیل خودش بدست بیاره . 

اکرم همین که حرفش را زد سریع از آشپزخانه بیرون آمد می دانست اگر بماند ناهید حرف های خیلی بدی خواهد زد روحیه هوچی ناهید را بخوبی می شناخت .  اما  باید ناهید می فهمید که او دیگر جور او را نخواهد کشید . مهتا هم به اندازه ناهید حق زندگی داشت . اکرم مصمم بود حق دخترش را بگیرد. چاره ای جز این کار نداشت . از وقتی مهتا سن بلوغ را پشت سر گذاشت و روز به روز زیبا تر شد و آن معصومیت ذاتی که داشت اکرم را سخت نگران دخترش می کرد . 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 26 فروردین 1396 در 01:58، MAbrisham گفته است :

 

مهتا به خواب عمیقی فرو رفته بود سیامک آنژو را از پشت دستش بیرون کشید جای سرنگ کاملا کبود شده بود . سیامک به صورت مهتا نگاه کرد خاطرات محوی جلو چشمش می آمد این زیبایی ،بچگیش را به خاطره ای وحشتناک تبدیل کرده بود . سیامک چنان توی خاطرات قدیمیش گم شده بود که صدای علیرضا از جا پراندش.

-چیه غرق شدی داداش 

سیامک چیزی نگفت . علیرضا ادامه داد 

- دردسر شروع شد 

سیامک چشمهایش را تنگ کرد : یعنی چی ؟

-الان از پنجره حیاط مامانت و خاله اکرم رو دیدم اگر چه نمی شنیدم چی میگن اما از ژستشون پیدابود حرف های دوستانه ای بینشون رد و بدل نمیشه 

-حدس میزدم تو یکی دو روز آینده اتفاق بیفته 

-من اما تا صورت مهتا رو دیدم متعجب بودم مامانت چطور این چند دقیقه هم خودشو نگه داشته 

-نگه نداشته بود تا مهتا رو دید شروع کرد داد و فریاد اما کشیدمش کنار و گفتم حال خاله اکرم خوب نیست و  استرس براش سمه اگر یک کلمه دیگه بگه مستقیم میفرستمش خونه و نمی زارم تو مجلس ختم بمونه.

- مطمئنا نگران خاله نشده که ساکت شده اون همیشه سیاستهای خودش رو داره .

سیامک چرخی زد و به سمت در اتاق حرکت کرد : علی الان دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم یعنی نمی تونم چشمام بازه اما مغزم خوابه من میریم چند ساعت بخوابم تو هم بخواب  کاری برای انجام دادن نمونده قبل از اذان صبح بیدار میشیم 

علیرضا به نشانه تاکید سرش را تکان داد و دنبال سیامک به راه افتاد . 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیامک کنار شومینه ی روشن  به خواب رفته بود .احساس کرد کسی لمسش می کند چشمهایش را باز کرد مهتا کنارش زانو زده بود چند ثانیه طول کشید تا مغرش به فعالیت بیفتد . از پنجره به گرگ و میش هوانگاه کرد دم صبح بود دوباره چشمهایش را بست . صدای مهتا توی گوشش پیچید . 

- آقا سیامک بیدارید ؟ 

سیامک بدون اینکه چشمهایش را باز کند گفت :   چرا بیدار شدی ؟

-می خوام برم پیش مامانم اما نمی دونم کجاست شما می دونید ؟ 

-نه نمی دونم 

سیامک کاملا هشیار شده بود سر جایش نشست به ساعتش نگاه کرد ساعت ده دقیقه به پنج بود . باید دیگر بلند میشد. به مهتا نگاه کرد .

-بهتری ؟ 

- اره فقط خیلی سرده

سیامک با اخم گفت : برای اینکه زیر مانتوت چیزی نپوشیدی 

مهتا جا خورد 

-شما از کجا دیدید ؟

سیامک سرش رو جلو آورد نمی خواست علیرضا که روی کاناپه خوابیده بود  صدایش را بشنود با همان اخم غلیظ گفت :

-مهم نیست از کجا دیدم .دختر چطور چیزی زیر مانتوت  نمی پوشی ؟ نمی گی شاید مانتوت گیرکنه  جایی پاره بشه یا اصلا دکمه ای چیزیش بیفته بعد می خوای چیکار کنی؟ ملت همه تنتو ببینن ؟ مامانت اینا رو بهت یاد نداده؟

مهتا از خجالت سرخ شده بود .از جایش بلند شد 

 -کجا ؟

مهتا صدایش از خجالت در نمی آمد آرام گفت : میرم مامانمو پیدا کنم 

- برو اما دوتا مسئله هست یکی کفش نداری و دوم اینکه باید از جلوی تابوت خاله رد بشی 

مهتا با چشمهای گرد شده به سیامک نگاه کرد 

- یعنی هیچ کس توی ایون یا حیاط نیست 

- نه تو این سرما و توی این ساعت مگر دیونه باشن 

مهتا دوباره نشست 

-کفشام کو ؟

سیامک خنده اش گرفت اما هچنان صورتش را سنگی نگه داشت .

-از اونجایی که من بغلت کردم و آوردمت اینجا پس منطقیش اینه همون جا باشه که درش آوردی 

مهتا کم مانده بود از خجالت از حال برود .آرام گفت : سالهاست منتظر بودم که خونواده مامانمو ببیم. من طول کل عمرم چند بار مریض شدم اونم در حد سرما خوردگی  حالا ببینید چی شد. حتما خیلی احمق به نظر رسیدم . 

-تو تنها چیزی که به نظر می رسی زیباست . 

مهتا سری تکان داد . 

-ممنون ولی با همه چیزای که شما الان گفتید حداقل پیش شما بیشتر مضحک به نظر رسیدم تا زیبا . درسته شما دکترید و محرم اما؛ وای خدایا وقتی به چیزی که شما دیدید فکر می کنم می خوام از خجالت بمیرم . 

سیامک دیگر نتوانست نخندد شلیک خنده اش به آسمان رفت .  

-مخصوصا اون عکسهای خرس صورتی روی لباست 

مهتا با دو دست صورتش را پوشاند .

-بزرگواری می کنید اگر تا آخر عمر این مسئله رو به روم نیارید 

سیامک با لبخند عریضی به مهتا نگاه می کرد این دختر که اینطور باعث تفریحش شده بود به اندازه زیبایش شیرین بود 

سیامک از جایش بلند شد .

-باشه شتر دیدی ندیدی . حالا هم کمی منتظر بمون تا من چند دقیقه یه دوش بگیرم و آماده شم بعد با هم میریم اونور 

- باشه 

سیامک به اتاقش رفت پتوی سیامک وسوسه مهتا را برانگیخت آرام زیر پتو خزید و پتو را تا گردن بالا کشید .چقدر گرم بود سرمای اتاق هنوز توی جانش بود به شعله های شومینه نگاه می کرد که چشمهایش روی هم افتاد.

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آلارم موبایل سیامک که درست روی سرش بود دوباره چشمهایش را باز کرد . هوا کاملا روشن شده بود . صدای گفتگوی دونفر از توی آشپزخانه می آمد مهتا پتو و بالش را مرتب کرد .  دلش از گشنگی مالش می رفت به آشپزخانه رفت .سیامک و علیرضا مشغول صبحانه خوردن بودن و کارهایی که آن روز باید انجام می دادند را با هم چک می کردند .

-سلام 

علیرضا از جایش بلند شد : سلام دختر خاله خوش اومدی

مهتا با هیکل تنومند علیرضا نگاه کرد. مهتا با صد و هفتاد سانت قد تازه به سینه علیرضا میرسید خیلی خوب می دانست کسی که  همه به او هرکول می گویند اما خاله مهین غول میگفت علیرضا پسر خاله گیتی است .

مهتا دستش را دراز کرد : ممنون و تسلیت  میگم 

علیرضا دست مهتا را فشرد و لبخند زد :ممنون و همچنین . بیا بیا بشین . حتما باید چیزی بخوری 

صندلی روبروی  سیامک را برایش بیرون کشید و مهتا نشست .سیامک لیوان بزرگی از چایی را با دو دست جلوی دهانش گرفته بود و از بالای لیوان به مهتا نگاه می کرد . علیرضا از فلاکس، لیوان بزرگ از چایی برایش پر کرد و چند مدل از خوراکی هایی که روی میز گذاشته بود جلوی مهتا کشید .

علیرضا :خوب مهتا خانم چشم ما روشن .چی شد که خاله رضایت داد وآفتابشو از زیر ابربیرون کشید و به دیدار ما آورد.؟

مهتا در حالی که چشمش را بین دو مرد می چرخاند گفت : من هیچی نمی دونم شما می دونید ؟

سیامک نگاه تندی به علیرضا انداخت که از چشم مهتا دور نماند .

علیرضا : چیو باید بدونیم هر دفعه ما سراغ تو رو از خاله گرفتیم همش گفت درس داره ،داره آماده میشه واسه کنکور ،امسال کنکور داره و این حرفا .

مهتا سرش را پایین انداخت توی دلش گفت  ( خودتونین )

علیرضا با لبخند  گفت  :خوب این همه درس خوندی چیزیم شدی ؟

مهتا خودش را با لقمه اش مشغول کرد : نمی دونم چیزی هست یا نه ؟ اما امسال ترم بهمن مهندسی نفت دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم .

علیرضا : آفرین این عالیه البته سهمیه هم بهت کمک کرده ولی بازم خیلی عالیه 

مهتا:من سهمیه ندارم . مامانم تحت پوششه اما من نه .

علیرضا :چرا ؟

-نمی دونم مامانم گفت از روز اول اشتباهی شده که دیگه مامانم دنبالشو نگرفته می دونید که، پدر من قبل از اینکه من دنیا بیام در درگیری با قاچاق چی ها شهید شده . چند سال طول کشید که شهادت پدرمو قبول کردن همش می گفتن بر اثر تصادف فوت شده . البته این چیزی که مامانم تعریف می کنه . و البته هر دفعه یه جور تعریف میکنه و هر دفعه بی سر و ته تر از دفعه قبل این داستانو خودم از مجموعه داستانهایی که در مورد شهادت پدرم گفته استنباط کردم 

مهتا انتظار داشت مردها بخندند یا حداقل لبخندی بزنند . اما هر دو ناراحت به مهتا نگاه می کردند .

علیرضا :خوب اگر قبولیت حاصل هوش و زحمت خودت بوده خیلی ارزشمنده موفق باشی

سیامک لیوانش را زمین گذاشت و گفت علی بریم خیلی دیر شد بعد رو به مهتا گفت تو چند دقیقه منتظر بمان تا من بگم کسی کفشاتو بیاره 

مهتا تشکر کرد علیرضا لبخندی از مهر به مهتا زد و از آشپزخانه بیرون رفت سیامک هم در حالی که بیرون می رفت گفت :در ضمن غذاتو کامل بخور 

مهتا لبخند شیرینی زد 

-چشم و ممنون بابت همه چی 

سیامک با لبخند سری تکان داد :خواهش می کنم.

هر دو مرد به سمت حیاط اصلی حرکت می کردن علیرضا با تاسف گفت :

از این قضیه بوی خوبی به مشامم نمی رسه دروغ هر چه بزرگتر آثار تخریبش مهیب تر 

-علی باید ته و توی این قضیه رو در بیارم . بهانه خوبی دستمه ازش استفاده می کنم و تا نتیجه کامل به هیچ کس چیزی نمی گم . 

-حتما این کارو بکن . این قضیه مگر به دست تو فیصله پیدا کنه . ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه حداقل روزی که پرده ها افتاد چیزی به اسم واقعیت باید تو دستت باشه وگر نه هرکس حدسی خواهد زد و اوضاع دیگه از کنترل خارج میشه .

-همینطوره به هر حال چند ساله اصرار می کنم اما خاله اکرم هیچ جور زیر بار نمیرفت . اما اینبار احتیاجی به کمک اون ندارم .

 .آشپزخانه عمارت دو در داشت دری  که مستقیم به راهی که به حیاط پشتی ختم می شد باز میشد و در دیگر که به مهمان خانه عمارت منتهی میشد .دو مرد از در خروجی وارد آشپزخانه شدن گیتی و اکرم توی آشپزخانه مشغول پختن حلوا بودن .اکرم تا چشمش به سیامک خورد از جا پرید 

-وای سیامک جان تو رو خدا حال مهتا چطوره 

-خیلی خوبه داره اونور صبحونه می خوره  کفشاشو براش ببر خاله تا بتونه بیاد . 

اکرم نفسی از روی آسودگی کشید :یعنی هیچیش نبود 

-در حال حاضر که خوبه اما دو روز دیگه میبرمش واسه چک آپ

اکرم چشمش به علیرضا افتاد آغوشش را باز کرد :علی جانم بیا عزیزم دیشب که نشد باهات احوال پرسی کنم بیا دلم برات خیلی تنگ شده بود 

علیرضا خاله اش را در آغوش کشید و مشغول احوال پرسی شد 

سیامک رو به جمع گفت : به  بابک و همایون بگید آماده باشن ساعت هشت آمبولانس میاد منو علیرضا باید زودتر بریم بهشت زهرا شما هم حواستون به همه چی باشه خواهشا چیزی  رو فراموش نکنید . 

بعد از چند سفارش دیگه دو مرد راهی بهشت زهرا شدند 

 

 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعیت زیادی گرد گور جمع شده بودند .  تابوت خاله مهین روی دست چهار خواهر زاده اش تشیع می شد .پسرها الله اکبرگویان خاله را به میان گور نهادن و شروع کردن با عجله توی گور خاک ریختن هرکس دو بیل خاک میریخت بعد بیل را زمین می گذاشت ونفر بعدی بیل را بر می داشت. زنها کمی دور تر با چشمهای اشکبار به این صحنه ها نگاه می کردند. مهتا اما یخ کرده بود و با حیرت فقط نگاه می کرد  موی  تنش سیخ شده بود .حاصل آن عمر شریف آن معرفت آن همه ثروت شده بود گودالی نمناک و سرد  . خاله ی سالارش را به همین راحتی به خاک می سپاردند .مهتا فکر کرد (آنچنان عجله دارند انگار گربه مرده ایی چال می کنند .) زندگی بنظرش سخت بی معنی می آمد . صدای خاله هنوز توی گوشش بود وقتی توی همین سفر آخری داستان زندگیش را برای مهتا تعریف کرده بود.(پدرم میرزا عارف یکی از تجار بزرگ فرش تهران بود مردی پر جذبه و پر هیبت که کسی جرات نداشت مستقیم نگاهش بکند . ما آقا جان صدایش می کردیم .سالها کار کرده بود و آبرو خریده بود حاضر بود سر آبرویش خون به پا کند .وقتی من دنیا آمدم نافم را باسم  یکی از پسران تجار به نام تهران -میرزا قاسم -که دوست یک جان در دو بدن آقا جانم بود بریده بود  .نام پسر غلامحسین بود که نزدیک چهارده سالی از من بزرگ تر بود . تازه شانزده ساله شده بودم که یکروز پدرم آمد و خطاب به مادرم گفت میرزا قاسم تا آخر ماه عروسش را می خواهد . مادرم همیشه با شرمی بزرگ با پدرم حرف میزد . بشدت از پدرم می ترسید . زنان دوست و آشنا مادرم را خیلی خوشبخت می دانستند چون تا آن زمان سرش هوو نیامده بود ، زن ها اونموقع که اینطور آزاد  نبودند .آن زمان که این اتفاق افتاد چند سالی از کشف حجاب می گذشت . من طبق روال آن زمان مکتب خانه دخترانه میرفتم . آن زمان اگر دختری می توانست به مکتب برود جز خوشبختها بود و من جز ان دسته خوشبخت بودم  ، دلم می خواست معلم شوم . این آرزوی شب و روزم شده بود اما با این اعلام پدرم آب پاکی به دستم ریخته شده بود. درس و مشق و معلمی تعطیل می شد . باید میرفتم خانه شوهر و خانه داری می کردم و سالی یک بچه می زاییدم و یک پایم باید پیش سید ابراهیم ، دعانویس بزرگ شهر باشد و یک پایم پیش باجی رقیه که یکی دعا بنویسد که شوهرم سرم هوو نیارد و دیگری توی این قبرستان و آن لب جوی سر آن چاه ، دنبال به جا آوردن دعای سید ابراهیم باشد . من این را نمی خواستم من دلم می خواست معلم شوم کت و دامن بپوشم و جوراب رنگ پا و کیف چرم و روسری کوچک اطلسی بپوشم و هر روز بروم سر کار و به جریان آزاد سازی زنان کمک کنم . اما مگر زهره داشتم که پیش آقا جانم قد الم کنم گردنم را می شکست . پس فکری کردم باید داماد را پشیمان می کردم . با هزار کلک از مادرم آدرس حجره میرزا قاسم را گرفتم و یک روز با هزار ترس و لرز به در حجره میرزا قاسم رفتم از بخت خوشم عبد الحسین تنها توی حجره بود و مشغول خواندن اطلاعات هفتگی . از قصد تیپ سانتی مانتالی زدم و چادرم را دم حجره از سر در آوردم و توی کیفم بزور جا دادم عوضش روسری کوچک ابریشمی به سر بستم طوری که موهای رها شده ام کاملا به چشم بیاید .خیلی جرات می خواست اما این جرات را داشتم . نمی توانستم دست از آرزویم بخاطر یک  پیر پسر بچه  بی سواد حاجی بازاری  بردارم . 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قلبم دو هزار تا در دقیقه می زد . رفتم توی حجره  صدای تق تق کفشم توی فضا می پیچید اما مرد سرش را حتی برای ثانیه ای از روی روزنامه اش بر نمی داشت . رفتم درست جلوی میزش ایستادم روزنامه را پایین کشید با اخم نگاهم کرد . تمام جراتم را در کسری از ثانیه باختم تنم به رعشه در آمد توی دلم به عالم و آدم فوش می دادم . فکر کردم چیزی نگویم و بر گردم اما تابیایم فکرم را عملی کنم گفت : امری داشتید خانم ؟

خانم گفتنش دوباره توان اندکی به من داد چون همه طوری مرا خطاب می کردند که انگار کودکم . و اینکه خانم خطاب شوم حس بزرگ شدن به من داد . نفس عمیقی کشیدم و گفتم . من مهین دختر میرزا عارف هستم . کاملا واضح دیدم جا خورد . اما همچنان ساکت نگاهم می کرد ، با بدبختی و صدایی که به رعشه افتاده بود گفتم ببین آقا شنیدم که می خواهید به خواستگاری من بیایید آمده ام هشدار بدهم اینکار را نکنید . دیدم که چهره مرد از هم باز شد با سر خوشی نگاهم می کرد. توی دلم گفتم این که بدتر شد انگار خوشش آمد .شنیدم که گفت :ادامه بدهید لطفا . با خودم فکر کردم باید به سیم آخر بزنم گفتم :همینطور که می بینید من دختر امروزی هستم اگر چه همه فکر می کنند که خل وضع هستم اما من اهمیت نمی دهم . من کلاس هشتم هستم چهار سال دیگر باید درس بخوانم تا معلم شوم . آخر من حتما باید معلم شوم . به صورتش نگاه کردم به پهنای صورت لبخند می زد . گفتم :ببینید آقا من به شما قول می دهم با من خوشبخت نخواهید شد اصلا بروید دنبال همین دختر هایی که دخیل می بندند شوهر برایشان پیدا شود یکی از همانها را بگیرید کلی  هم خر کیف می شوند . و امیدوارم بزرگواری کنید به آقا جانم نگویید من به ملاقاتتان آمدم . برای یک لحظه فکر کردم اگر الان میرزا قاسم بیاید چه گلی به سر بریزم .از ترس دیگر حرفی نزدم عقب گرد کردم و با عجله از حجره بیرون آمدم . ولی روزهای بعدش عین کابوس بود هر بار آقا جانم به خانه می آمد از ترس اینکه غلامحسین چیزی گفته باشد قالب تهی می کردم اما همین که آقا جانم چیزی نمی گفت دوباره زنده میشدم . خلاصه یکروز آقا جانم آمد و گفت که میرزا قاسم گفته غلامحسین عذر خواسته چون فکر می کند که صبیه بسیار نوجوان است اما همین پنجشنبه برای پسر کوچکترش که تازه از کلکته آمده به خواستگاری مهین می آیند. دنیا روی سرم خراب شد .

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو روز مانده بود به پنجشنبه توی این دو روز عزا گرفتم . حالا معنی لبخند آن روزش را فهمیده بودم. مرا به برادرش هدیه کرده بود .خلاصه پنجشنبه آمد از اتاقم بیرون نرفتم مادر بیچاره ام هر کار کرد بیرون نرفتم . فکر کردم آخرش  یک دست کتک مفصل از آقا جونم میخورم بهتر از این بود زیر ازدواج اجباری بروم . یک ساعتی بسط توی اتاق نشسته بودم که مادرم سراسیمه وارد اتاق شد سریع چادر سفیدی از صندوقچه بیرون آورد و به سرم کشید گفت پسر میرزا قاسم اجازه گرفته به اتاقت بیاید تا با تو صحبت کند . با تعجب  گفتم آقا جانم چطور قبول کرده ، مادرم گفت چی بگم والله مهره مار داره نمی دونی چطور مجلس رو به دست گرفته . حالا این حرفها رو ول کن ببین دختر خل و چل بازی در نیاری پسره میخواد وکیل مجلس بشه لگد به بخت خودت نزنی ، توی عمل انجام شده گیر کرده بودم بیخیال نشستم تا مرد بیاید اما وقتی آمد با تعجب دیدم  این همان مرد توی حجره است غلامحسین بود . سگرمه هامو تو هم کردم . روی صندلی انگلیسی کنار پنجره نشست . من هیچ نمی گفتم . بالبخند گفت من عبد الرضا  قاضی هستم پسر کوچک مبرزا قاسم قاضی .از تعجب چشمهایم بیرون پرید . قش قش خندید و ادامه داد :وقتی وارد حجره شدی بهتر بود اول می پرسیدی اصلا من غلامحسین هستم یا خیر .

خاله مهینش به این جای داستان که رسید قش قش خندیده بود و ادامه داد :آره مهتا جان گاهی اشتباه کردن هم بد نیست یک اشتباه مرا برای همیشه خوشبخت کرد عبد الرضا همون شب گفت غلامحسین عاشق دختر همسایه اشان شده  بوده و با پدرش اختلاف شدیدی پیدا کرده بود که عبد الرضا از هند می آید تا بین پدر و برادر میانجی کند . عبد الرضا از کالج انگلیسیها در کلکته فارغ التحصیل حقوق بود به من گفت چون دختر جسوری هستی با تو معامله ای می کنم تو زن من می شوی و من به تو امکان این را می دهم که به همه آرزوهایت برسی . 

خاله اش که با این عجله به خاک سپرده می شد به همه آرزوهایش رسیده بود معلم شده بود و از همسرش نواختن تار آموخته بود و شاگردان زیادی تربیت کرده بود.

مهتا فکر کرد( خاله جانم من فقط بخاطر اینکه تو حالا نیستی گریه می کنم وگر نه چه کسی اندازه تو از عمری که هدیه گرفته استفاده و لذت برده . چقدر ممکنه منی که حالا اینجور برایت زار میزنم بتونم مثل تو پر بار زندگی کنم.)

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا به آسمان نگاه کرد آسمان پر بود از ابرهای سیاه که روی هم انباشته می شدند .شاید تا چند لحظه دیگر باران می بارید . بهناز و نگین و ستاره آمدند و درست کنار مهتا ایستادند . صبح قبل از اینکه به بهشت زهرا بیایند . با دودختر خاله دیگرش آشنا شده بود آنها هم خون گرم و دوست داشتنی بودند مهتا را بوسیده و خوش آمد گفته بودند .خاله مهینش  هرگز صاحب بچه ای نشده بود گفته بود هیچ وقت پا پی نشده که عیب از کدامشان بوده . گفته بود راستش وقتی جوان تر بودم دلم بچه خواسته بود حتی سه چهار باری هم دلم برای خودم سوخته بود گریه هم کرده بودم اما عبدالرضا می گفت :اصلا چه فرقی داشت مگر آخرش  نباید بچه ام را جا بگذارم  و بروم  پی کارم هر چه سبک بار تر بهتر. من از همه آنهایی که بچه دارند راحت تر همه چیز را رها می کنم و می روم اینهایی که بچه دارند حتی  زمان مرگ هم باید نگرانشان باشند . اولاد قل و زنجیر انسان است تا به این دنیا بند باشد .  حالا که به این سن رسیدم فهمیدم الحق و الانصاف راست می گفت .

مهتا بشدت متاثر بود اما نمی توانست گریه کند ذهنش فعال شده بود انگار رسالت داشت همین لحظه هرآنچه از خاله مهین به یادش مانده بود پیش چشم مهتا بیاورد. 

مهتا سرش را بالا آورد و نگاهی به دور گورستان انداخت . مرد میانسالی توی جمعیت کنار گور خاله اش به طور عجیبی به او خیره شده بود . همین که مهتا نگاهش کرد لبخندی زد و سرش به نشانه سلام پایین آورد . لازم نبود که مهتا فکر کند این مرد کیست . آنقدرشبیه سیامک بود که مهتا سریع فهمید  او آقا مصطفی  شوهر خاله مهینش است . مهتا هم لبخندی زد و سرش را خم کرد . مهتا حالا می فهمید ژن آن چشمهای سورمه ای عجیب و غریب از کجا آمده بود. مهتا با اینکه سرش را پایین انداخته بود اما سنگینی نگاه  آقا مصطفی   هنوز رویش بود . مردها دست از محاصره گور برداشتند و حالا نوبت خانمها بود تا سر مزار بروند . صدای گریه و شیون خاله هایش بلند شد . گور را بغل کرده بودند و می گریستند . مهتا به مادرش نگاه کرد آنقدر مظلوم گریه می کرد که قلب مهتا فرو ریخت اگر مادرش هم می مرد  چکار باید می کرد . مهتا با بیقراری به سمت مادرش رفت او را از جا بلند کرد و از سر مزار دورش کرد . برق عظیمی گورستان را روشن کرد و بعد از چند ثانیه صدای مهیب رعد و برق شنیده شد.

مهتا در حالی که مادرش رو به سمتی هدایت می کرد گفت :مامان بیا زیر این درخت  الان بارون می گیره.

مادرش را روی گوری که زیر سایه درخت بود نشاند . 

اکرم به گریه گفت: آبجی مهین از گریه زاری متنفر بود می گفت با خنده بیاید سر مزار من و هر وقت اومدید فقط خبرای خوب رو برام بیارید . اعتقاد داشت شادی ها رو باید جار زد و غصه ها رو توی هزار سوراخ باید قایم کرد . همیشه این شعر مولوی رو می خوند

 هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد/غم های عالم او را شادی دل فزاید . 

اکرم دوباره به گریه افتاد:  اما مهتا جان مگر میشه خاله مهین از این دنیا کم بشه و آدم خون گریه نکنه نگاه کن اون همه جوان رو می بینی . همه از شاگردای آبجیم بودن ببین چه زاری ایی می کنن. حتی آسمونم داره می باره. حسرتم از اینه که تو خیلی کم خاله رو دیدی خیلی کم این زن واقعا بزرگ منش و دانشمند رو شناختی . کاش فرصت بیشتری داشتیم. کاش!

مهتا هم به گریه افتاد . کسی پشت سرش گفت : سلام 

مهتا برگشت و اکر م از جایش بلند شد 

-سلام آقا مصطفی 

مهتا هم سلام آرامی گفت 

مصطفی :سلام دخترم خوش اومدی 

مهتا :ممنونم

مصطفی رو به مادرش گفت : اکرم خانم تسلیت میگم . واقعا خیلی متاسفم . مهین خانم خیلی به گردنم حق داشت خدا می دونه که عین خواهرم بود . چی بگم که واقعا دلم سوخت 

اکرم با گریه تشکر کرد . 

 آقامصطفی رو به مهتا گفت :دخترم می تونی منو و مادرتو چند لحظه تنها بزاری 

مهتا سری به نشانه اطاعت پایین آورد و راه افتاد . جایی دور تر به مادرش و آقا مصطفی نگاه می کرد .آقا  مصطفی مردی بلند بالا و راست قامت با موهای کاملا سفید بود . سیامک از هر جهت به پدرش رفته بود  آقا مصطفی به معنای واقعی تولید مثل کرده بود حتی صدای ضخیم و خاصش را از پدر به ارث برده بود . هر دو مرد بینهایت جذاب و جنتلمن بودند برعکس ستاره و همایون که کاملا شبیه خاله ناهید بودند قدی متوسط با چشم و ابروی مشکی کلا صورتی کاملا شرقی داشتند . اگر خاله ناهید اینقدر بد اخلاق نبود ، مهتا می توانست فکر کند که خاله ناهید اش زنی زیبا بود که صورتی قجری داشت اما با آن اخلاق و رفتار عجیب و غریبش بیشتر مادر فولادزره را به یاد مهتا می آورد .خدا را شکر که اخلاق همایون و ستاره دقیقا برعکس مادرشان بود .مهتا کنجکاو بود که آقا مصطفی چه می خواست بگوید که مهتا نباید می شنید .

چند دقیقه نگذشته بود که باران  قطره قطره شروع به بارش کرد. زنها از دور مزار متفرق شدند مهتا دختر خاله هایش را دید که به سمتش می آمدند. 

 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دختر ها کنار مهتا ایستادند .

ستاره : بارون هر لحظه شدید تر میشه 

نگین :و ما هم بی ماشین تو این بارون موندیم 

صدای سیامک از پشت سر مهتا شنیده شد : چرا بی ماشین 

ستاره : یک سری از مهمونها که با آژانس اومده بودن با ماشین بابا و عمو محسن و احمد آقا دارن میرن  گفتن ماشین شما خالیه با شما بیایم 

-ماشین من خالیه اما علیرضا هم هست 

سیامک به دنبال علیرضا سری چرخاند که چشمش به پدرش و خاله اکرم افتاد اخمهایش را در هم کرد . مهتا سریع متوجه شد رو به سیامک گفت : چیزی شده ؟ 

سیامک پرسشی به مهتا نگاه کرد 

-منظورم اینه که می دونید در مورد چی حرف می زنن

صورت سیامک از هم باز شد 

-تو خیلی  کنجکاوی   تجربه به من ثابت کرده وقتی چیزی رو ازت قایم می کنن نباید دنبالش بری چون عموما چیز خوبی از توش در نمی آید . اصلا اگر خوب باشه چرا باید قایمش  کنن . پیش پیش به استقبال  حادثه  نرو . 

مهتا گیج به سیامک نگاه کرد گفت :پس شما هم دارید اعتراف می کنید چیزی هست که احتمالا باید یه چیز خیلی بدی هم باشه 

سیامک سویچ ماشینش را جلوی چشم مهتا گرفت و گفت : برید تو ماشین من بشینید تا من بیام 

مهتا سویچ را گرفت و سیامک پشت کرد و رفت . مهتا رو به دختر خاله هایش گفت :شما می دونید چیه ؟

نگین که کوچکتر از همه و به نظر خیلی شیطان می آمد گفت :هرچی که هست به ما هم نگفتن اما من حتما باید بفهمم چیه به من میگن نگین نه برگ چغندر .از دیروز از کنجکاوی دارم خفه میشم 

مهتا لبخندی زد :خوبه حداقل اینجوری دلم خوش میشه که کسی بغیر من هم دنبال جوابه. ولی  واقعا براتون سوال نبود که من کجام . چرا اصلا به دیدنتون نمیام یا چرا شما شیراز نمیاید .چرا مامانم تنها میاد ؟

بهناز :چطور سوال نشد ،اما هر بار سوال کردم  گفتن داری درس می خونی و اینکه چون پیش خانواده پدرت زندگی می کنی مامانم اینا معذب هستن و بخاطر همین شیراز نمیان.خلاصه جوابهای سر بالا 

نگین :راستش من فکر  می کردم لابد مشکل عقب موندگی  مریضی چیزی داشته باشی اما از دیشب که دیدمت به این فکر می کنم شاید نخواستن ما تو رو ببینم تا از زندگی نا امید بشیم .چرا من یکی از ژنهای خشگلی تو رو نبردم؟ ما مثلا مادرامون با هم خواهر هستن ها . واقعا که.

مهتا شیرین خندید .

ستاره سویچ را از مهتا گرفت و گفت :بریم دخترا بعدا هم می تونید کارآگاه بازی در بیارید . 

نگین رو به ستاره گفت :نکنه تو می دونی و به ما نمی گی؟

-نه بابا منم هیچی نمی دونم فقط اینو می دونم داریم زیر بارون مثل موش آب کشیده میشیم .

 

 

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا داخل اتومبیل گرانقیمت سیامک نشسته بود بوی خوش چرم و باران و عطری که سیامک همیشه آن بو را می داد به هم پیچیده بود   . مادرش هم همرا سیامک آمد خبری از علیرضا نبود سیامک پشت فرمان نشست به بهناز و ستاره که جلو نشسته بودند نگاه کرد .

شاکی گفت :این چه وضعیه ؟ صبح هم آژانس گرفتید اینجوری نشسته بودید ؟

ستاره :نه داداش صبح من با ماشین بابااومدم  و نگینم با ماشین باباش اومد فقط خاله و مهتا و بهناز بودن

سیامک سری تکان داد : شانس بیاریم پلیس نبینه . حالا چرا چاقالوها جلو نشستن بفرمایید  من دنده رو چطور عوض کنم؟ پیاده شید برید عقب  دوتا لاغر بیان  جلو .

ستاره و بهناز قرقرکنان پیاده شدن . اکرم پیاده شد تا جلو برود که مهتا گفت  : تو نرو مامان بهت فشار میاد من میرم 

نگین اول مهتا را فرستاد بعد خودش نشست . سیامک توی دلش گفت :محض رضای خدا تو نه .

سیامک خودش را به در کنارش چسباند تا با مهتا برخوردی نکند اگر چه نگین و مهتا با هم به اندازه یکنفر بودند اما هر تکانی که ماشین می خورد بازوی مهتا به  بازوی سیامک برخورد می کرد . تمام حواس سیامک پیش این پری روی نرم کنارش بود . 

اکرم خودش را جلو کشید و گفت :سیامک جان  خیلی زحمت آبجیم رو کشیدی بخاطرهمه کارایی که براش کردی ازت ممنونم  امیدوارم تو زندگیت جز خوشی و خوشبختی نبینی عزیزم . آبجیم خیلی مدیون توه حلالش کن خاله جان .

سیامک سری تکان داد و گفت : این حرفها چیه ؟من  هیچ دینی گردن خاله مهین ندارم برعکس منم که مدیونشم از هفده سالگیم تا همین سه سال پیش  تمام زحمتهای منو کشید . وقتی با پدرم اون همه درگیر بودم ازم حمایت کرد تو روی پدرم وایساد منو از اون خونه بیرون کشید اگر اون نبود من باید تو آتیش اون زندگی می سوختم . اما تو آرامشی که خاله بهم داد به همه آرزوهام رسیدم . می دونم مادرم خیلی اذیتش کرد همش می گفت (خواهرم دلت بچه می خواد برو پرورشگاه یه بچه به فرزندی بگیر، دیگه چرا پسر منو کفتر چاهی خودت کردی ) می دونم خیلی دلش می شکست  من هر وقت می شنیدم خیلی ناراحت می شدم می رفتم ازش معذرت خواهی می کردم اما همیشه با اون روح بلندش می گفت :عزیزم این حرف ها برای من مثل نقاشی کردن رو آب رودخونست کار عبث و بیهوده ایه با یک نسیم ملایم نقاشیشون پاک میشه و میره تو فقط فکر موفقیت خودت باش . 

سیامک اخمهایش را توی هم کرد یاد خاله دوباره غمگینش کردرو به اکرم گفت :فقط حسرتم از اینه که این سه سال خیلی اذیت شد  درد نداشت اما توی رختخواب موندن براش خیلی زجر آور بود ، کاش این سه سال رو از عمرش کم می کردن تا این همه ناراحتی نمی کشید . 

اکرم دوباره به گریه افتاد :الهی بمیرم براش 

سیامک از آینه به اکرم نگاه کرد و گفت :بسه خاله اینو نگفتم ناراحت بشی تو باید خیلی مواظب خودت باشی استرس و غم و غصه ممنوع . یه نگاه به مهتا بنداز جز اینکه صحیح و سالم رو سر دخترت باشی کار دیگه ای می تونی بکنی ؟

اکرم اشکهایش را پاک کرد و گفت :راست می گی تا وقتی مهتا سر و سامان نگرفته باید زنده بمونم 

مهتا شاکی کفت : اه مامان این چه حرفیه درد و بلات بجونم تو باید صد سال زنده بمونی .

اکرم می دانست الان مهتا به گریه می افتد برای اینکه جو را عوض کند گفت :چه خسیس ،تو که میگی حداقل بگو همون صد و بیستی که همه میگن چرا بیست سالشو کم می کنی ؟

دخترها خندیدند اما مهتا همچنان نگران و اخمو ساکت ماند.

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 مهتا توی آشپزخانه که بی شک یکی از خوش منظره ترین جاهای عمارت بود نشسته بود و عمیقا در فکر بود .  از وقتی که برگشته بودند  فقط چند دقیقه کنار مادرش در جمع مهمان ها نشسته بود . همان چند دقیقه کافی بود تا هر که آنجا بود سعی کند از منبعی آن هم آرام و بی صدا بپرسدآن دختر کنار اکرم آیا مهتاست ؟مادرش هم عصبی بنظر می رسید هر کس که نزدیک می آمد تا به اکرم تسلیت بگوید سر سری پاسخش را می داد تا زود تر برود .

اما رفتار یکی از زنها که بعدا فهمید عمه ی ستاره است بسیار بنظرش غیر معمولی و عجیب آمده بود .از گورستان تا عمارت مهتا هر وقت چشمش به زن افتاده بود داشت با محبتی خاص و چشمی اشکبار او را نگاه می کرد و هر بار مهتا را متوجه خودش دیده بود رویش را برگردانده بود .

مهتا اگر نمی ترسید که حال مادرش بد شود آنقدر آنجا می نشست تا بلاخره یکی از آنها دهانش را باز کند و آنچه را که مادرش را به دست و پا زدن انداخته بود بگوید . اما مادرش بیمار بود و این مهتا را می ترساند . وقتی به مادرش گفت برای کمک  به آشپزخانه می رود به و ضوح دید که اکرم نفس راحتی کشید . مهتا با خودش فکر کرد( اگر زودتر نفهمم جریان چیه حتما دیونه میشم ).

هر بار که دختر خاله هایش به آشپزخانه می آمدند  جکی ،تقلیدی ،داستانی ،چیزی از مهمانها برای مهتا می آوردند . مهتا حالا کلی چیز در مورد پسر خاله و دختر خاله هایش و یا حتی فامیلی که اصلا ندیده بودشان می دانست . 

مثلا  می دانست نگین را زنگوله پای تابوت صدا می کردن چوت تقریبا هفده سال با برادرش علیرضا فاصله سنی دارد خودش با کلی خنده گفته بود : من بچه ناخواسته بودم . مامانم وقتی می فهمه که حاملست می خواسته هر جور شده منو سقط کنه که منم دستشو خونده بودم و مثل گربه چهارچنگولی چسبیده بودم بهش . از اون اصرار و از من انکار . خلاصه بابام می فهمه و به داداشم میگه . از قضا و بر خلاف اونچه که مامانم تصور می کرده داداشم خیلی هم  خوشحال میشه خلاصه کلی با مامانم حرف میزنن تا راضیش می کنن کاریم نداشته باشه . اما من بهش اطمینان نداشتم واسه همین بیست و هشت هفتگی پریدم بیرون و ترجیح دادم چند ماه تو دستگاه باشم تا به مامانم اطمینان کنم  و تو شکمش بمونم  . 

تعریف کردن شیرینش کلی مهتا را سر حال آورده بود 

نگین کاملا برعکس برادرش بود هیکلی ریزه میزه با چشمانی مورب و کشیده و دندانهای خرگوشی داشت . شیطان و با مزه بود بدون اینکه ذره ای لوس و ننر باشد .

نگین و علیرضا دو بچه خاله گیتی بودند . خاله گیتی دوسالی از مادرش بزرگتر بود . خودش و همسرش آقا محسن هر دو دبیر بازنشسته آموزش و پرورش بودند . علیرضا که پزشک بود و مشغول گذراندن دوره  تخصص جراحی عمومی . نگین هم دانشجوی ترم اول معماری و شهر سازی بود .

مهتا فکر کرد( از وقتی اومدم حتی یک کلمه هم با خاله گیتی حرف نزدم) . او متوجه شده بودکه گیتی  اگر چه صورتش کاملا آرام بود  اما تمام سعیش را می کردکه  طوری نشان بدهد که انگار اصلا مهتا را ندیده است . 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابک و بهناز هم بچه های  خاله سهیلا و احمد آقا بودند .همایون و بابک هم سن بودند که از مدیران کارگاه بزرگ فرش بافی بودند که اصل کار گاه متعلق  به خاله مهین بود که از شوهرش به ارث برده بود . بهناز و ستاره پرستاری می خواندند هر دو تقریبا هم سن بودند ، بابک پسر ساکت و سر بزیری بود که این خصلت را از پدرش به ارث برده بود . احمد آقا هم حجره فرش فروشی داشت . خاله سهیلا اما صبح قبل از اینکه به سر مزار بروند چند ثانیه ای احوال مهتا را پرسیده بود که آن هم بیشتر به نظر می رسید بخاطر خواهرش رفع تکلیف کرده بود. همایون و سیامک و ستاره هم بچه های خاله ناهید و آقا مصطفی بودند . که مهتا مطمئن بود ماجرا هر چه هست مستقیما به این خانواده بر می گردد . 

اما مهتا کشف مهمی هم کرده بود . او حاضر بود قسم بخورد که ستاره سخت دلداده علیرضا ست . چون  هر بار که به آشپزخانه می آمد به سمت پنجره آشپزخانه پر می کشید و هر بار که مهتا رد نگاهش را تعقیب می کرد به علیرضا می رسید .

مهتا همچنان غرق آنالیز فامیلهایش بود که دختر خاله هایش به آشپزخانه هجوم آوردند و به سمت پنجره آشپزخانه رفتند . مهتا کنجکاو از اینکه چه خبر شده رفت و کنار دخترها ایستاد . 

توی حیاط سیامک و علیرضا ایستاده بودند و یک گروه ده بیست نفره ی خانم برای عرض تسلیت رو به رویشان ایستاده بودند .

مهتا پرسید :این خانمها  کی هستن ؟

بهناز :همکارای سیامک و علیرضا 

از بین جماعت زنی توجه مهتا را جلب کرد که روبروی علیرضا ایستاده بود و بطور اغراق آمیزی دستهایش را تکان می داد . 

نگین گفت :ببین تو رو خدا  دیشب تا حالا صدتا پیام تسلیت برای داداشم فرستاده  ، کم بود  حالا هم کم مونده بپره بغل داداشم های های گریه کنه دختره ایکبری!

مهتا به نیم رخ مغمون ستاره نگاه کرد .

بهناز :وا مگه تو پیام های داداشتو می خونی ؟

نگین : نه پس میزارم این عجوبه قاپ داداشمو بدزده و تا بخودمون بیایم بشه عروسمونم . تازه همه رو هم پاک کردم . نزاشتم داداشم یک دونه از پیامها رو ببینه . حالا هم ببین چیکار می کنم به من می گن نگین نه برگ چغندر .

ناگهان پنجره را باز کرد و فریاد زد :ببخشید داداش مامان میگه سریع بیا کار واجب دارن .

دخترها غافلگیر شدند قبل از اینکه علیرضا سرش را برگرداند ،سرشان را دزدیدند 

نگین پنجره را بست و لبخند ظفر مندی تحویل دختر ها داد و گفت :بفرما داره میاد .

بهناز :وای خدا خفت کنه الان بیاد بفهمه دروغ گفتی چی می خوای جواب بدی ؟

نگین هول شد :وای خاک بر سرم فکر اونجاشو نکرده بودم .

مهتا خندید 

نگین :وا بجای خنده یه فکری بکن 

ستاره می خواست چیزی بگوید که در باز شد و علیرضا قر قر کنان به آشپزخانه آمد 

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

علیرضا : چقدر حرف میزنه لا مذهب انگار تخم کفتر خورده 

یکی از صندلی های دور میز را بیرون کشید و نشست و روبه نگین گفت :نگین جان یک لیوان آب به من بده دهنم خشک شد . 

ستاره گفت :من میارم 

مهتا به ستاره نگاه کردآسوده بنظر میرسید . ستاره لیوان را روی میز روبروی علیرضا گذاشت .علیرضا هم با نگاهی مهربان تشکر کرد . خود به خود لبخند روی لب مهتا نشست علیرضا هم ستاره را دوست داشت مگر چشمی کور باشد که آن نگاه عاشق علیرضا را نبیند . مهتا فکر کرد (عشق عجب حس عجیبیه اگر نصیبت بشه انگار هزار چراغ روشن توی دل و ذهنت روشن کرده باشن راه می ری و می درخشی و همه می بیننت مثل خورشید  به چشم خودت و عالم زیبا می شی و همه به احترام عشقت محترمت می کنن  کاش عشق به سراغ من هم بیاد) ستاره همینطور بود مهتا از آن چشمهای درخشان آرام  که  سعی داشت به جایی دیگر منحرفش کند ولی هر یک ثانیه روی صورت علیرضا سر در می آورد ،فهمیده بود ستاره از عشق علیرضا مطمئن است. 

ستاره به مهتا که با لبخند به او زل زده بود نگاه کرد و بالبخند سری به معنای چیه؟ جنباند 

مهتا لبخندش غلیظ تر شد و لبش را به معنای بوسه جمع کرد ستاره خندید .این دختر خاله زیبای تازه واردش را دوست داشت .

سیامک هم به آشپزخانه آمد و کنار علیرضا نشست خسته بنظر می رسید  روی صندلی کنار علیرضا نشست  و سرش را روی ساعدش روی میز گذاشت 

علیرضا رو به نگین گفت : حالا واقعا مامان کارم داشت یا کلک زدی .

نگین خودش را مظلوم گرفت و سرش را کج کرد :ببخشید داداش اصلا از این دختره خوشم نمیاد 

علیرضا خندید :راستش منم ازش خوشم نمیاد نجاتم دادی.

ستاره که حرف علیرضا به مذاقش خوش آمده بود  گفت  : دخترا مهمونها دارن میرن بریم خدا حافظی 

خودش بیرون رفت و نگین و بهناز هم به دنبالش رفتن . علیرضا از جایش بلند شد   و رو به سیامک گفت :مثل اینکه همه دارن میرن بریم خدا حافظی .

سیامک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: تو برو منم میام 

علیرضا بیرون رفت جایی که مهتا ایستاده بود درست پشت سر سیامک بود  نگاهش به کتف  های به هم پیچیده سیامک بود که سیامک سرش را بلند کرد و پشت سرش را نگاه کرد 

در حالی که صندلی روبرویش را نشان می داد گفت : مهتا بیا اینجا بشین 

مهتا رفت و روی صندلی نشست . سیامک  به صندلی تکیه داد .مهتا به دوچشم سورمه ای نگاه می کرد که تک تک اجزا صورتش را می کاوید . معذب شده بود .نگاهش را بسمت در چرخاند تا شاید سیامک دست از نگاه کردنش بردارد . سیامک خودش را جلو کشید انگشتانش را به هم پیچید . مهتا با حرکت سیامک دوباره نگاهش کرد .

سیامک :تو منو یاد یه خاطره قدیمی از بچگیم میندازی ولی واقعیت اینه که تو خود همون خاطره ای که انگار از گور بلند شدی .

مهتا با چشم های گرد شده از تعجب گفت : میشه بگید چه خاطره ای ؟ اگر چه بنظر خاطره وحشتناکی میاد 

سیامک گفت : هنوز معلوم نیست وحشتناکه یا نه، اونو من همین چند روزه معلومش می کنم .اما یک اصل تو کل جهان هست که اونم اینه که  اعمال ما تو دنیا مثل بوم رنگ می مونه هر چقدر هم دور بندازی باز به طرفمون بر می گرده و من فکرمی کنم تو همون بوم رنگی که برگشتی .

مهتا به دست و پا افتاد تا جایی که می توانست خودش را جلو کشید و التماس آمیز گفت :میشه هر چی می دونید به منم بگید 

سیامک از جایش بلند شد و گفت :خیلی زود می فهمی پری کوچلو خیلی زود 

بعد از آشپزخانه خارج شد .و مهتا را متحیر تنها گذاشت . مهتا مانده بود به کدام حرف سیامک فکر کند اما نمی دانست چرا کلمه پری کوچلو تمام ذهنش را اشغال کرده بود .

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا کم کم داشت تاریک می شد . مهمان ها رفته بودند مهتا از پشت پنجره به باغ نگاه می کرد .باغ با آن درختان هرس شده و برگهای زرد خزان زده غمگین و ترسناک بنظر می رسید .خاله مهینش عاشق این باغ بود یادش می آمد وقتی با مادرش به اینجا می آمدند خاله توی باغ می گشت و از هر میوه کالی مثل آلو و سیب و هلو می چید  و توی آبگوشتی که برای ظهر پخته بود می ریخت اسمش را گذاشته بود آبگوشت باغی . می گفت اکرم مدیونی اگر من مردم هر سال این موقع واسم یه آبگوشت باغی عالی درست کن و بفرست اون دنیا و بعد خودش شیرین هر هر می خندید حالا باغش تنها مانده بود .دنیا چه ارزشی داشت وقتی باید همه چیز را بگذاری و بروی .

پسرها  از در پشتی به آشپزخانه آمدند . می خواستند شام مختصری بخورند و برای استراحت بروند آشپز چند پرس غذا برایشان آورد همه دور میز جمع شدند .علیرضا رو به مهتا گفت :بیا بشین تو هم چیزی بخور بعد برو استراحت کن واقعا خسته نشدی اینقدر اینجا موندی ؟

مهتا نشست و لبخند زنان گفت :اینجا راحت ترم 

همایون : تو حیاط داشتم پشت پنجره می دیدمت بنظر می رسید خیلی ناراحتی 

مهتا :اره  وقتی باغ رو می بینم دلم می گیره خاله عاشق  باغش بود اما وقتی مرگ می رسه چه فرقی داره تو عاشق چی بودی، برای چی زحمت کشیدی ،کیا رو دوست داشتی، دانش و سوادت چی بوده کیا اذیتت کردن،کیا دوستت داشتن همه چی دود میشه و به هوا میره.

علیرضا جدی گفت : این طرز فکر خیلی خطرناکه .

مهتا: شاید خطرناک باشه اما واقعیته که بنظر میاد اینقدر دیونه کنندست که مردم می ترسن بهش فکر کنن .

سیامک دست از غذا کشیده بود و به مهتا نگاه می کرد . با خودش فکر کرد واقعا چند درصد دخترهای بیست و یکی دو ساله به اینجور مسائل فلفسی فکر می کنن .  این دختر کنجکاو بود و باهوش فکر کرد باید جواب سوالش را بگیرد پس بی مقدمه گفت : 

- فکر می کنی اگر مرگی وجود نداشت چی می شد ؟ اگر قرار بود تا همیشه زنده می بودیم چه می شد ؟ آیا کسی دچار ملال و خستگی نمی شد ؟ حتما همه خسته  ودلزده می شدند . تو رو اگر توی همین باغ زیبا بگذارند و بهرین غذاها و لباسها رو هم برات محیا کنن بعد بگن چهار صد هزار سال اینجا زندگی کن چه حالی میشی ؟ آیا دیونه نمی شی ؟ حالا همین رو مقیاس از انسان و جهان بگیر . وقتی فکر می کنی زندگی ارزشی نداره چون مرگ هست  بخاطر اینه که داری از دریچه عقل بهش نگاه می کنی و روح انسانی  رو شریک نمی کنی . روح انسان مرگ رو می طلبه چون این دنیا بهش حس همون اتاق توی باغ رو میده که برات مثال زدم . چه هفتاد سال ،چه هفتصد سال ، چه هفت هزار سال  فرقی نمی کنه روح تمام سعی خودشو می کنه تا رها بشه و بره  به عالمی برسه که توش آسوده باشه . انسان توی این جهان در گیر زمان و مکان هست و با اونها محدود شده و این برای روح آزار دهندست.

 

از طرفی عقل دلیل میاره که انسان این همه زحمت می کشه زندگی خلق می کنه زیبایی خلق می کنه عاشق میشه دانشمند میشه خانواده تشکیل میده  تولید مثل می کنه  چرا باید بزاره و بره . باید بمونه و از آنچه کاشته بهره ببره . خوب حالا من از تو می پرسم بنظرت حق با کدومشونه ؟  

 سیامک ساکت ماند تا مهتا جواب بدهد  . مهتا  کمی سکوت کرد تا فکر کند و جواب صحیحی بدهد .بعد از چندثانیه گفت : فکر کنم حق با دو تاشونه 

سیامک لبخند زد: دقیقا . اگر تحلیل منو قبول داری پس نباید بین عقل و روحت دعوا راه بندازی و بعد قضاوت کنی که حق با کدومشونه  تا ثانیه آخری که زنده ای کوشش کن . بزرگ بشو. شاد باش. عاشق شو .علم بیاموز تجربه کن .در یک کلام زندگی کن اونجور که باعث خوشیت بشه و زمان مرگ هم روح بالاخره آزاد میشه . هر چه زیبا تر و انسانی تر زندگی کنی روحی شاد تر و سبک بار تر خواهی داشت 

مهتا کاملا قانع شده بود . پسرها هم  متفکر به سیامک نگاه می کردند . او بزرگترین پسرخاله یشان بود که توی فامیل به درایت و زکاوت می شناختندش . بزرگ و کوچک خطش را می خواندند . هر چه می گفت حکم اجرایی داشت تقریبا همه کاره فامیل بود ، همه دوستش داشتند مخزن اسرار فامیل بود و همیشه راهکار هایش برای حل مشکلات بی نقص بود . 

اکرم به آشپزخانه آمد مهتا بلند شد و دست به گردن مادرش انداخت  دلش برای مادرش تنگ شده بود 

-فدای مامان خشگلم خوبی ؟ ببین از صبح یه احوال از دخترت گرفتی ؟

اکرم صورت مهتا را بوسید و گفت : فدات شم عزیز دلم باور کن خیلی سرم شلوغ بود 

بعد روی یکی از صندلیها نشست و رو به پسرها گفت :با ورتون نمی شه امروز چه کسایی رو دیدم فامیلهایی که سالها بود ندیده بودمشان . دوستای قدیمی خودم و خواهرام  همش داشتم فکر می کردم  چرا اینجور شدیم فقط منتظر میشیم کسی بمیره تا بریم و اقوامون رو ببینیم 

بابک به شو خی گفت :ماشالله مادر و دختر هر دو فیلسوفن تو سرشون هزار تا چرا هست . سیامک خان جوابی برای سوال خاله نداری ؟

مهتا بلند خندید و پسرها پشت سرش به قهقه افتادن اکرم با تعجب گفت :وا مگه چی گفتم 

سیامک درحالی که می خندید از جایش بلند شد و گفت بچه ها بریم کمی استراحت کنیم 

بعد رو به خاله اش گفت :شما و مهتا هم برید استراحت کنید به کار گرا گفتم بیان آشپزخانه و پایین رو تمییز کنن

اکرم :باشه عزیزم ممنون 

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکرم رو به مهتا گفت :می بینم که خیلی با بچه ها رفیق شدی 

مهتا لبخندی از روی رضایت زد :همشون خیلی مهربونن 

-خوبه خدارا شکر . باورت میشه رفتم برات اتاق انتخاب کردم .همون اتاقی که بچگی هات توش می موندی 

-واقعا 

-اره  یکم گرد گیری  لازم داشت گفتم به یکی از کارگر ها بره دستی به سر روش بکشه  البته رو همه چی ملافه کشیده شده  بریم  ببینیم چطور شده .

مهتا راضی بود عاشق بالکن بزرگ ومدور اتاق بود که آن زمان پر بود از گلدانهای شمعدانی با گلهای رنگا رنگ  .مهتا بامادرش به طبقه بالا رفت . طبقه بالا  پنج اتاق خواب داشت  که پنجره سه تا از اتاقها مستقیم به باغ  باز می شد و دو تا از  اتاق ها به را هرویی که عمارت را دور می زد و به حیاط پشتی می رسید باز می شد  و تنها یک اتاق بود که بالکن بزرگی داشت که به حیاط پشتی دید داشت . این اتاق خیلی بزرگ بود . اتاق سابق خاله اش بود که سالها قبل بدلیل زانو درد به اتاق های طبقه پایین نقل مکان کرده بود . و دیگر از این اتاق استفاده نمی کرد .

وقتی مهتا بچه بود از منظره باغ در تاریکی وحشت داشت خاله اش این اتاق را به او نشان داده بود که بالکنش مثل یک باغچه بزرگ پر از گل بود  و به باغچه های حیاط پشتی که  داخل شان گلهای رنگ به رنگ کاشته بودن  و حوض کوچک دو طبقه آبی رنگی که رویش یک فرشته زیبا کوزه ای به دست داشت که آب از کوزه اش توی حوض سقوط می کرد و صدای شر شر آب را به گوش می رساند ،دید داشت. دقیقا آنجا مثل بهشت بود مهتا عاشقش بود 

مهتا وارد اتاق شد هنوز همانطور بود تخت  و کمد قدیمی چوب گردو که گل بوته های زیبای با دست رویشان کنده کاری شده بود  . گراما فون قدیمی .صندلی راک کنارش  کتابخانه بررگی که دو تا از دیوارهای عریض اتاق را پوشانده بود  و پر بود از کتابهای قدیمی،  فرشهای دست باف کف اتاق و دستشوی و حمام  که درش به اتاق باز می شد تا اتاق کاملا از بقیه عمارت مستقل باشد . همه سر جایشان بودند 

مهتا رو به مادرش که با لبخند به ذوق و شوق مهتا نگاه می کرد گفت : مامان بنظرت چند روز اینجا می مونیم 

-نمی دونم شاید تا چهلم خاله .البته  کارای حقوقی خیلی مهم هست که باید انجام بشه  به اون هم بستگی داره 

- وای مامان باورت میشه هنوز اتاق همون جوره که بود با اینکه کل ساختمان و محوطه باز سازی شده اما این اتاق همونطوره که بود  . اگر اینجا رو بفروشن من از غصه می میرم .

-اره اگر این کار رو بکنن خیلی حیف میشه . 

اکرم نگاهی به کل اتاق انداخت و گفت : باور می کنی از ساعت سه یکی از این خانم های کار گر رو فرستادم این اتاق تا تمیزش کنه طفلی همین یک ربع پیش کارش تموم شداز نفس افتاده بود ولی انصافا خیلی تمییز شده .

-مامان باید اجازه می دادی خودم این کار رو بکنم 

-عزیزم زمان مناسبی نبود . به هر حال اونها رو سیامک بخاطر اقامت ما  از دیروز گفته بودبیان  تا کل خونه رو تمیز کنن .  من دیدم این اتاق رو گذاشتن آخر تمییز کنن .بهشون  گفتم دخترم عاشق این اتاقه لطفا این اتاق رو زود تر تمییزکنید .

مهتا نزدیک مادرش رفت و گونه اش را بوسید . ممنونم که همیشه به فکرمی . اگه تو رو

نداشتم  چیکار می کردم 

اکرم  جدی شد : اگر تو نبودی من چیکار می کردم ؟ تو جان منی . وقتی اومدی تازه زنده شدم . هیچ منتی بابت هیچی بسرت ندارم . تو اومدی که من امید زندگی داشته باشم .

مهتا دست مادرش رو گرفت و بوسید از این جو که مادرش را منقلب کرده بود خوشش نمی آمد پس حرف را عوض کرد  و گفت : شما  کدوم اتاق می مونید .

-من یکی از اتاق های پایین فعلا تا بعد ببینم چی میشه . 

-باشه مامانم برو استراحت کن و بابت این اتاق واقعا ممنونم .

اکرم لبخند زد :خواهش می کنم  در ضمن چمدونت توی کمده بازش کن این لباس های رو که تنت هست هم آخر شب بیار بنداز تو لباس شویی 

-چشم 

اکرم از اتاق بیرون رفت . مهتا گشتی توی اتاق زد دوست داشت تمام وسایلش را لمس کند . صحفه های قدیمی که چند قفسه از کتابخانه را اشغال کرده بودند به مهتا چشمک می زدند .مهتا فکر کرد  ( حالا وقتش نیست . تازه اصلا معلوم نیست این گرامافون قدیمی اصلا  کار کنه )چمدانش را روی تخت گذاشت و مشغول جابجایی لباسها و  وسایلش شد . 

عملا فصل جدیدی از زندگیش آغاز شده بود اگر چه اول ترسیده بود اما حالا دلش به پسرخاله ها و دختر خاله هایش گرم شده بود . 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

مهتا بعد از دوش گرمی که مثل پر کاه سبکش  کرده بود برای خواب حاضر میشد . اما قبل از آن دلش می خواست  سری به آن بالکن دوست داشتنی بزند .هوا تاریک و روشن بود برق بالکن را روشن کرد. دیگر خبری از گلدان های زیبای آویز روی نرده نبود خالی خالی بود اما سنگهای کف بالکن تازه تمییز شده بودند مهتا پای برهنه اش را روی سنگ سرد گذاشت احساس لذت بخش سرما توی بدنش نشست . از شوق لبخند به لبش آمد مگر چند نفر توی دنیا بودند که می توانستند در چنین عمارتی هر چند کوتاه زندگی کنند  . آنقدر سبز و پر گل وگیاه بود که بیشتر پرندگان تهران برای آواز خوانی به آنجا می آمدند  همیشه پر از نغمه پرندگان بود ،  مهتا فکر کرد( حتما بهشت وعده داده شده جایی شبیه اینجاست ) جلو تر رفت و تا بتواند حیاط پشتی را ببیند صدای پسرخاله هایش از توی حیاط می آمد   پایین را نگاه کرد علیرضا و سیامک روی نیمکت  کنار حوض نشسته بودند و سیگار می کشیدند همایون  و بابک هم روی جدول باغچه ها نشسته بودند و مشغول گفتگو بودند . مهتا به سیامک با آن تیشرت و شلوار ورزشی   نگاه کرد .  چطور ممکن بود سیامک با آن همه پرستیژ سیگار بکشد . دیدن این روی پسرخاله ی پرجذبه و با ابهتش دیدنی بود . 

سیامک پکی به سیگارش زد و سرش را برای بیرون دادن دود  بالا آورد . از دیدن منظره بالکن نفسش گرفت . پریی آنجا بود  با موهای نم دار پریشان بلند و پیراهن ساتن سبز رنگ که به او لبخند میزد . با آن مو و چشم روشن و پوست بلوری مثل ماه زیر نور لامپ بالکن می درخشید . 

اخمهایش در هم رفت سرش را پایین آورد . غیرتش به جوش آمده بود. دلش نمی خواست هیچ کدام از پسرها این صحنه راببیند . سیگارش را زمین انداخت و با پا خاموشش کرد . از جایش بلند شد و گفت : بچه ها بریم کمی بخوابیم دارم  از پا در میام پسرها از جا بلند شدند .با دست پسرها را به جلو هدایت کرد و خودش پشت سرشان  به راه  افتاد تا مهتا از دید پسرها خارج شود مواظب بود کسی بالا را نگاه نکند . لحظه آخر دوباره نگاهی به بالکن انداخت . دلش می خواست دوباره آن منظره را ببیند . اما همچنان آن اخم سنگین را نگه داشته بود . دوباره سرش را پایین آورد  .  از دست خودش عصبانی بود .تمام حواسش را این دختر برده بود . دست و دلش با هم می  لرزید  . مطمئن بود اگر پسرها نبودن نمی توانست نگاهش را از آن منظره بگیرد . توی دلش شیطان را لعنت می کرد . آخر خطاب به خودش گفت ( یکبار دیگه از این غلطا بکن ببین چکارت می کنم . اون فقط یه دختر جونه که برای هر کسی اگر حلال باشه برای تو صد در صد حرامه . بار آخرت بود تمومش می کنی )

مهتا اما وقتی اخم غلیظ سیامک را دید هری دلش ریخت . چرا اینطور شماتت بار نگاهش کرده بود سریع داخل اتاق برگشت . توی آینه به لباسش نگاه کرد تا نوک پایش بود یقه اش  اصلا باز نبود  و آستین بلندی داشت .  شاید چون حجاب نداشت . اما می دانست دختر خاله هایش  در این مورد راحت هستند .  موهایش را روی یک شانه جمع کرد و بافتشان . توی تختش دراز کشید .می خواست به این موضوع فکر کند . اما به چند ثانیه نرسیده خوابش برد .

ویرایش شده در توسط MAbrisham
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×