رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Negin

یک هفته 7 چهره

پست های پیشنهاد شده

حسن عباسی یا(امنیت، هفته)


صحبت های جنجالی حسن عباسی راجع به جایگاه ارتش به اختلافاتی دامن زد که به نفع هیچ شهروند ایرانی نیست.

نگاه کنید اوضاع دور و برمان را؛ یمن که مردمش در دلهره ی زیاده خواهی های عربستان و دیگران نفس می کشند و نمی کشند، سوریه که تقریبا تاریخ و جغرافیایش را سر منازعات داخلی و دخالت های آمریکا از دست داده، عراق که نگون بختی از در و دیوارش می بارد، افغانستان که سال هاست بوی باروت می دهد و...دور تا دور ایران را ناآرامی و بدبختی فرا گرفته، یعنی این که ما آرامشمان را در حصاری از نا امنی داریم (امنیت محدود به مسئله ی نظامی نیست و امنیت روانی هم کم از آن ندارد، اما به هر حال پیش زمینه امنیت روانی همین امنیت جانی است) روزی چهار نان باید غرض دهیم از باب این آرامشی که داریم.
 
945864_494.png

 تاریخ را نگاه کنید. قدرتمند ترین حکومت ها فقط با اختلافات درونی از هم پاشیده اند. اصلا هر هجوم خارجی حتما گرایی از داخل داشته و اگر شکستی هم بوده عدم اتحاد و انسجام باعث آن بوده، روده درازی کردم، مقصود این که هر اختلافی به هر شکلی میان ارتش و سپاه باید کنترل و مدیریت شود، هزینه ی این اختلاف دامان همه را می گیرد و خشک و تر می سوزند، غائله بخوابد، صلاح همه است، اما یک نکته هم در مورد مقام تئوریسین و نظریه پرداز...

سهل انگاری در اعطای لقب به آدم هایی عادی (شاید دلسوز) باعث شده ارائه تز کمی ساده انگارانه تلقی شود. یعنی هر که کمی خلط مبحث کرد و پدیدارهای اجتماعی را شخصی کرد و جذاب و به ظاهر کوبنده حرف زد، فکر کرد واقعا نظریه پرداز است. جناب عباسی هم البته و صد البته بسیار شریف و دلسوز است، اما شاید آمادگی علمی نظریه پردازی ندارد و همین می شود که شد.

 
تیم فوتبال بانوان ملوان یا(بی خردی، هفته)

تیم فوتبال بانوان ملوان که صاحب عنوان قهرمانی هم شده با تصمیم مسئولین این تیم منحل شد!

صبح تا شب، شب تا صبح کل شهر را هم که پر کنید از شعارهایی در ستایش مقام زن، ارجاع دهید به ادبیات، به مذهب...تاثیری ندارد، اصلا صبح تا شب تلویزیون را دربست در اختیار «مقام شامخ زن» قرار دهید، باز هم مقام زن «شامخ» نمی شود! زن در این دیدگاه در حد اکسسوار(ابزار صحنه) است، انگار گذاشته ایش گوشه ی تاقچه که هراز چند گاهی نگاهی کنی از دیدنش لذت ببری(عجب تناقضی زن قرار است شامخ باشد نه ابزار تزئین) جایگاه زن با کلمات رفیع نمی شود، این را تجربه این سال ها ثابت کرده. ولع رانندگی، ولع دانشگاه نشانه هایی از امیال زنانی است که دوست دارند دیده شوند.
 
945858_605.png

خانم  ها پیه نگاه تحقیر آمیز آقایان را در رانندگی می پذیرند، اما باز هم سخت جان ادامه می دهند، آن ها کنکور را فتح کرده اند گرچه می دانند خیلی از موقعیت های شغلی نصیب آن ها نمی شود، اما حضور در جامعه را  حتی بدین شکل می پذیرند، نه باور کنید بی ربط نیست، انحلال تیم ملوان یعنی انسداد یک راه مشروع و درست و و حسابی برای ابراز وجود، خانمی که ورزش نکند و عرصه ی ورزشی را مهیا نبیند چه کار دیگری می تواند بکند؟ اصلا فایده این انحلال به هزینه اش می ارزد؟ والا که کلی سرخوردگی به بار می آورد و کلی دلمردگی!

خودتان را بگذارید جای آن قهرمانی که صبحی از خواب بلند شده و ناگهان راهش را بسته اند، در شهر دیوارنوشته ها  از او(دختران و زنان) حمایت می کنند، او را تشویق می کنند به حضور اجتماعی، به ورزش کردن، به کلی توصیه و نصیحت ! اما در دلش چیزهایی از دست رفته است، چیز های زیادی البته! چون عشقش، امید به آینده اش و هدفش را از دست رفته می بیند ، ما زنان و دختران نجیبی داریم، ما نجابتمان را در تمام تاریخ داشته ایم و خواهیم داشت. رضا خان که سهل است از او قلدرتر ها هم نمی تواند این مردم را از نجابت دور کند. اما فقط شاید دلمردگی  مردم را از درون خالی کند،شاید نباید ناخواسته سرباز اهداف بد خواهان آن ور آبی شویم.

 
داریوش ارجمند یا(فرورفته در نقش، هفته)

جشن حافظ و حاشیه هایش تمامی ندارد، خیلی ها واکنش نشان دادند؛ از یالثاراث تا مهران غفوریان و شهاب حسینی، اما واکنش داریوش ارجمند و انتقاد از پوشش بازیگران زاویه قابل تاملی داشت.

گاهی یک نقش و یک کاراکتر چنان به بازیگر می چسبد که «خود» فراموش می شود، بارها این اتفاق افتاده و بی دریغ خواهد افتاد بازیگری که ماه ها با یک نقش حسی ارتباط عاطفی می گیرد، نا خودآگاه درگیر کاراکترش می شود و شاید از خود واقعی اش فاصله بگیرد. این فاصله پس از مدتی کم می شود، اما ته مانده هایی از آن کاراکتر در وجود بازیگر یادگاری می ماند و این که تا چه حد و چگونه بیرون ریخته شود، اتفاقا جزوی از هنر بازیگری است، بازیگر باید بتواند بر احساساتش تسلط داشته باشد و یادگاری های کاراکترهایش را درونی کند، اما گاها نمی شود، با ذکر مثال شاید داستان روشن تر شود.
 
945886_204.png
 فریبرز عرب نیا در سریال مختار نقشی اساطیری و تاثیر گذاری را داشت، مردم هم که با نقش ارتباط گرفته بودند. زمان پروژه هم طولانی بود و عرب نیا درگیر کار شده بود( از لحاظ روحی که طبیعی هم هست) بعد از پایان پخش مجموعه، عرب نیا مهمان هفت شد و خودش نبود! بیشتر شبیه مختار شده بود؛ مصلح و قاطع و برنده، حتی نوع پوشش سرا پا سفید هم از او تصویری منزه ارائه می کرد.

حالا حکایت داریوش ارجمند همین حکایت است، بازیگر درخشان سینما و تلویزیون پس از ایفای نقش تاثیر گذار مالک اشتر در مجموعه امام علی (ع) در همان نقطه ماند و هنوز هم هست، هر موقعیتی از جنگ شبانه تا مصاحبه مطبوعاتی برای ارجمند موقعیت یک موعظه گر و پند دهنده است و چیزی که این میان از دست می رود خاطرات خوشی است که از او داشته ایم. از مثلا «ناخدا خورشید»، داریوش ارجمند آن قدر بزرگ است که حیفمان بیاید در یک موقعیت محدود گیر کند و درجا بزند.
 
 
پهلوان یا (رانت خوار، هفته)

مالک پدیده بازداشت شد، پروژه پر سر و صدایی که آسیب زیادی به مردم خراسان زده است.

پهلوان یکی از هزار تا است، محصولات سال های پر افت و خیز و کدر اقتصادی رانت زده و سیاسی شده، در سال هایی که اقتصاد به سمت فضای غیر شفاف میل می کند، سکان داران سیاست به آدم هایی نیاز دارند که خیلی پایگاه اجتماعی و موقعیت با نفوذی نداشته باشند( تشنه نام و اعتبار باشند) پهلوان در چنین فضایی رشد می کند، یک آدم با نفوذ سیاسی بنا به فرصتی که در اختیارش قرار گرفته و البته با توصیه دوستان همیشه در صحنه منابع مالی و ارتباطات پرقدرتی را که در دست دارد در مسیری می اندازد که سود دهی و منفعت شخصی زیادی برایش دارد و سال های بعد خودش و بچه هایش را بیمه می کند، پولشویی از همین جا ظهور می کند(حواستان به سیل مجتمع های تجاری در حال تاسیس و پر زرق و برق شهر باشد) آدم با نفوذ سیاسی اما آن قدر هوشیار است که به نام خودش وارد گود نشود، پس یک «تشنه» می خواهد یکی مثل پهلوان .دو کاراکتر محوری چنین داستان هایی؛ یکی آدم با نفوذ سیاسی و دیگری ابزار کار یا فرد گمنامی که تشنه است.
 
945860_481.png

ابزار را رها کنید! منظورم همین آقای پهلوان است، پهلوان ساقه است نهایتا، ریشه اما جای دیگریست. آن آدم با نفوذ سیاسی که حالا در مصونیت زندگی می کند، راه چاه را بلد است، می دانسته ( یا که یادش دادند) جوری عمل کند که رد پایی از خودش نماند، آن آدم حالا اسمش هم در رسانه ها نیست این وسط پهلوان سیبل می شود و تیرش می کنند، پهلوان چوب تشنگی اش را می خورد، آن آدم بانفوذ، نان ساختار کدر و مبهم اقتصاد سیاست زده را، اقتصادی که مناسباتش در یک اتاق تاریک می گذرد که هیچ چیز از آن نمی دانیم، اقتصاد را باید در اتاق شیشه ای گذاشت، تا آدم های با نفوذ هوس پولشویی نکنند.

 
محمود دولت آبادی یا (نویسنده، هفته)

زادروز نویسنده بزرگ ایرانی محمود دولت آبادی و اهمیت ادبیات و داستان.

دیده اید خیلی ها را که شامل خودمان هم می شود طبیعتا، دنبال معجونی هستند که زندگی شان از این رو به آن رو شود، یک راهکار معجزه آسا که یک شبه کل مناسباتشان با دنیا بهاری شود، از رابطه با دوست، تا همنشینی با همکار را می خواهند با یک جلد مجله روانشناسی مدیریت کنند، این هایی که گفتم مدل روانشناسانه اش است، در فاز های دیگر هم داریم از این آدم ها، مثلا آن هایی که توقع دارند با یکی دو جمله اینستاگرامی جامعه شان را تحلیل کنند و کل مناسبات آن را روی دایره بیاورند، طرف دو برنامه سیاسی هفتگی می بیند، توقع دارد در حد کسینجر سیاسی دان باشد، این قسم برادران و خواهران «یک شبه» زیاد شده اند(یک شبه توقع معجزه دارند) به بیراهه نرویم، حالا این حرف ها چه ربطی به دولت آبادی داشت؟
 
945861_234.png

دولت آبادی و تمام ادبای محکم و تاثیر گذار همان معجون یک شبه هستند که ما از کنار  آن بی توجه می گذریم. نگاهشان نمی کنیم، باور کنید ادبیات و داستان خواندن علاوه بر سرگرمی و جذابیت می تواند طی مدت کوتاهی کلی دنیاتان را بزرگ تر کند و هم قدرت تحلیل بدهد، هم جامعه شناستان کند(در یک حالت حداقلی) هم پر از راهکارهای روانی ظریف است که در جز جز زندگی کمک حال است، امتحان کنید مثلا «جای خالی سلوچ» دولت آبادی را می شود در یک هفته شبی یک ساعت تمام کرد، آنقدر راهکار و شناخت از خودتان و دنیای اطرافتان می دهد که هیچ مشاوره ای نمی دهد، ادبیات همان معجزه ای هست که اتفاق می افتد و نمی بینیمش و عصای معجزه گرش هم در دست امثال دولت آبادی است.

 
عادل فردوسی پور یا( گزارشگر، هفته)

افشاگری برنامه نود در مورد البسه تیم های لیگ برتری (به طور خاص پرسپولیس) که در منیریه تولید می شوند و مارک ایتالیایی می خورند، اصالت افشاگرانه ای داشت.

نظر ها در مورد عادل دو قطبی شده است؛ عده ای او را دوست دارند و شیفته کارش هستند، عده ای دیگر به هیچ  وجه او را قبول ندارند و در سطحی بدبینانه او را مسبب بسیاری از حواشی فوتبال می دانند، کلا فردوسی پور شخصیت سمپات و واکنش برانگیزی است، به مرور و طی این سال ها هم برنامه نود ( به عنوان هویت دهنده به کاراکتر فردوسی پور) جوری حرکت کرده و ارائه شده که نه می شود کاملا با شیفتگان عادل یک دله شد و نه می شود با دشمنانش کاملا همدل شد.
 
945862_867.png

چند باری هم که عادل قول افشاگری داده، عملا اتفاق خاصی نیفتاده و بیشتر در مرز حرکت کرده. ازطرف دیگر تلاش هم  کرده حرف هایی بزند که دیگران نمی زنند اما محصول چشمگیری(در زمینه افشاگری) ارائه نکرده، به قولی نمی شود که در مورد او با یقین صحبت کرد، این بار اما داستان فرق می کرد، از وعده و وعید های نود و فردوسی پور خبری نبود، اما افشاگری ناگهانی و شسته و رفته اتفاق افتاد، گزارشی که به ذات یک گزارش افشاگرانه نزدیک بود (هم ریسک داشت، هم شفاف بود و هم ماجراجویانه بود) و برای فردوسی پور و برنامه اش آبرو ساخت.

هر چقدر که نود به این سمت نزدیک شود، شمایل حرفه ای تری به خودش می گیرد و مجری شناخته شده آن می تواند پایگاه محکم تری داشته باشد، گزارش های نمکین و کراکتر جذاب و حواشی نود سال هاست که برای فردوسی پو شهرت آورده و او را در صدر قرار داده اما اگر کیفی نگاه کنیم با توجه به داعیه ای که عادل دارد، تکرار این جنس گزارش ها می  تواند بیشتر از تمام موارد ذکر شده برای اوهویت و آبرو بسازد، آقای فردوسی پور از این گزارش ها بیشتر کار کنید لطفا.

 
کاوه یغمایی یا(خودی، هفته)

این که آلبوم کاوه یغمایی در داخل مرز های ایران منتشر می شود، اتفاق کمی نیست، راک خوانی به معنای واقعی کلمه که تا همین چند سال پیش لس آنجلسی تلقی میشد، حالا یک هنرمند مجاز داخلی است و جزو دسته ی خودی ها به حساب می آید، مبارک باشد، کاش بگذاریم دسته ی خودی ها بیشتر شود و دایره ی «ما» وسیع تر، وسعتی به اندازه ی زبان فارسی، به اندازه ی یک ملیت مشترک. 
 
 945863_493.png
 

در میان این همه اخبار نا امید کننده و تحدید کننده فرهنگی که فقط حاشیه دارند و اتفاق خوبی را منجر نمی شود، عجالتا این یک مورد گوارا بود، باشد که اخبار فرهنگی خاص تر و اصیل تری بشنویم، والسلام.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کوروش دوستان یا (ایرانی هفته)

«روز کوروش» پادشاه هخامنشی و تجمع دوستدارانش در پاسارگاد که منجر به واکنش  نیروهای انتظامی شد. در ابتدا به رسم روشنگری بگوییم که بر اساس تمامی دانشنامه های معتبر و با ارجاع به «رویدادنامه نبونعید» که یک کتیبه بابلی است، 29 اکتبر سالروز ورود کوروش بزرگ به بابل می‌باشد و برخلاف تصور عامه روز تولد وی مشخص نیست. از طرفی روز کوروش در هیچ تقویم رسمی در دنیا و سازمان ملل ثبت نشده است و صرفا یک روز غیررسمی ملی است.

احتمالا تصاویر مربوط به روز هفتم آبان ماه امسال در پاسارگاد را دیده اید، ترافیک عجیب و غیر طبیعی در مسیرهای منتهی به آرامگاه کوروش و ازدحام مردم که مطابق انتظار تب ایران باستان پرستی احساسیِ سال های اخیر و به مدد شبکه های اجتماعی قابل پیش بینی بود، البته که تا حد زیادی هم با کنترل و وسواس نیروهای نظامی همراه شده بود. این تب را در این چند ساله به طور جدی دیده ایم و خیلی هایمان هم مریض همین تب شده ایم. نشانه هایش هم یکی دوتا نیست، اسامی فارسی و حساسیت عجیب برای نام هایی که فقط باید فارسی باشند تا دستبند و گردنبند هایی که به تمثال «کوروش» و اهورامزدا و..آذین شده اند و حتی دیوارهایی که شاید ریخت درستی نداشته باشند، اما منشور کوروش را نصب شده دارند و اصلا همین فضای مجازی که در اشکال گوناگون در هر زمینه جمله ای راهگشا و مطابق سبک زندگی و سیاست قرن 21 از کوروش دنبال خودش دارد. این ها همه تبلور پدیده ای اس که علمای سیاست و تاریخ، ناسیونالیسم کور می خوانندش. اما چرا ناسیونالیسم پناه خوبی برای ایرانی امروز شده؟ و چرا این احساس رمانتیک و کور است؟ (به جای ملی گرایی، به رسم آکادمیک ناسیونالیسم می گوییم زیرا واژه «ملی گرایی» در زبان ما بار معنایی دارد که گویای Nation و ناسیونالیسم نیست)
 
 1051140_697.png

«ناسیونالیسم»از یک عامل نشات نمی گیرد. یک جریان کلی در دنیا به راه افتاده که «ناسیونالیسم» را دوباره پس از چند دهه تیتر یک خبرها کرده است. از انگلیس که منجر به جدایی این کشور از اتحادیه اروپا شد (چون منافع انگلیسی ها را در مقابل مهاجران تامین نمی کرد به طور خاص منافع اقتصادی) یا آمریکا و پدیده ترامپ که یک بال آن در کنار عوام گرایی، ناسیونالیسم افراطی است و شعارش  Make America again Great. این ها یعنی این که ناسیونالیسم در دنیا آن هم در سطح بالا و گسترده اش دوباره جان گرفته است.

مورد بعدی اما خاص تمدن های کهن مانند ایران است که قرن ها و هزاره ها، گذشته های با شکوه و پرافتخاری داشته اند. نگاه به گذشته در چنین جوامعی دو حالت دارد، گروه اول جوامعی اند که هویت و جایگاه امروزشان مشخص است و از سطح فردی تا جمعی تکلیف شان با خودشان معلوم است و مخلص کلام اینکه زندگی شان را می کنند و خیلی کاری به عظمت گذشته شان ندارند مانند ایتالیا، هند یا یونان.

گروه دوم جوامعی هستند که نگاهشان همیشه حسرت بار است، خصوصا پس از تغییراتی که در نقشه امپراطوری های بزرگ و معادلات و مناسبات سیاسی حادث شد؛ مانند ایران یا ترکیه و بعضی روس ها. ما هیچوقت به آن شکوه گذشته (بر فرض صحت) بازنگشتیم و بیراه نیست که حال و روز امروزمان را مطلوب ندانیم (در قیاس با دیگر مناطق خاورمیانه حال بدی نداریم اما در قیاس با گذشته های دور خودمان شاید نه). ما کشوری بودیم که از قرن 4 هجری فاتحان عرب را مجبور کردیم که به زبان ما بیندیشند و بنویسند و زبان فارسی را در تمام منطقه خاورمیانه و اوراسیا با فرهنگ مان غالب کردیم، همین اتفاق با مغولان نیز تکرار شد و فرهنگ ایرانشهری به شرق گسترش یافت و هند را هم در برگرفت. به امپراطوری عثمانی که کل نقشه جهان اسلام را یک جا بلعید اجازه تسط ندادیم و ...

در حقیقت، ایران باستان و نژاد آریایی و به طور خاص مقبره کوروش و اسم او نمادی از فرار رو به جلو جامعه ای است که از وضعیت امروزش اعلام برائت می کند، امروزی که مال خودش نمی داند. نارضایتی ما از امروز فارغ از جنبه های سیاسی قضیه که ارزش تاریخی ندارند، از دو جنبه «هویت» و فرهنگ و قدرت است. ما همواره جزء چند قدرت اول دنیا بودیم و امپراطوری ها و دولت هایی داشتیم به وسعت چند برابر خاک امروزمان. از طرفی دیگران از فرهنگ ما تاثیر می گرفتند و بر آنان غالب بودیم. پس آن تاریخ کهن می تواند احساس رضایت و هویت و آرامش خوبی بدهد (در روزهایی که از لباسی که به تن می کنیم تا همه وسایل زندگی مان، یک سره از خودمان و و مخلوق خودمان نیست) ، اما این آرامش دل در ناسیونالیسم احساسی دارد، چون لزوما تغییری در حال و روز جهان واقعی نمی کند و کسی خارج از این مرزها اهمیتی نمی دهد که در گذشته چه بودیم. به قولی یک وضعیت انتزاعی (دور از واقعیت) شیک و حسرت آور است و مرهمی بر زخم ها و ضعف های امروزمان.

همه ی این حرف ها و وصف  دنیای این روزهای ما به خودی خود تولید بحران نمی کند، وضعیت جایی بغرنج می شود که ما در تقابل دو پازل هویتی گل درشت قرار می گیریم؛ هویت ایرانی در مقابل هویت اسلامی. از همین نقطه وضعیت متخاصم و نا به هنجار می شود، نام های مذهبی در قرائتی کهنه تصور می شود و در قرائتی دیگر نماد تدین و اخلاق گرایی است و کوروش و داریوش نماد تمدن و فرهنگ (بد برداشت نشود، منظورمان این نیست ضد تمدن و فرهنگ اند) ، باقی اش را هم که می دانید.

غافل از این که هویت تک ساحتی و یک بعدی نیست و با یک متغیر سنجیده نمی شود، هویت در گذر زمان و از «انباشتِ تاریخی» ریشه و شکل می گیرد؛ حال هر ملتی تاریخ طولانی تری داشته باشد این هویت چند بعدی تر و پیچیده تر و متغیرتر است. از طرفی میان اجزاء هویت نمی توان خط کشی کرد ( ایرانیت با اسلام عجین شده، از طرفی فرهنگ ترکان مغول نیز بسیار بر ما تاثیر گذاشته؛ ما نیز بر اعراب و مغولان تاثیر گذاشته ایم) میتوانیم بگوییم فلان رفتار و رسم و فکر را از فلان ملت و تمدن گرفتیم اما نمی توانیم بگوییم چند درصدمان عربی است، چقدر ترکی و هندی و مغولی و الی آخر.

غرض اینکه ما باید بپذیریم که هم ایرانی هستیم و هم مسلمان. این که کدام تقدم دارد و کدام تاخر بحثی است که نه تنها هیچ مبنا و ارزش علمی و دستاوردی ندارد بلکه فقط فضا را دوقطبی و اندیشه را کور می کند و ما را به بیراهه می کشاند. از نظر جامعه شناسیِ سیاسی و تاریخی، ما نیز مانند تمام ملت های دیگر پس از چند هزاره انباشت تاریخ و تمدن، امروز « آن چیزی که هستیم» هستیم، از فرد تا گروه در همه سطوح و شئون.

پی نوشت: با همه کثرت قومی و نژادی و مذهبی در طول تاریخ ایران تا به امروز، همواره حول محور «ملیت» وحدت وجود داشته است. ما یک کشور و یک ملیت داریم و آن ایران است و «ملیت ایرانی» .

 
خسرو معتضد یا (اشتباه هفته)

یادداشت جنجالی خسرو معتضد مورخ تلویزیونی و سرشناس در روزنامه وطن امروز راجع به صدف طاهریان، بازیگر و مدلِ مهاجر ساکن در ترکیه که همراه با توصیه های اخلاقی بود، واکنش های زیادی را در فضای مجازی به دنبال داشت. صدف طاهریان هم در واکنش گفت: "به چه زبانی صحبت می کنید؟" کلید مساله همین جمله طاهریان است.

اصولا وقتی قرار است در مورد موضوع خاصی صحبت کنیم یا بنویسیم عرف بر این است که مختصات موضوع را بشناسیم و به طور خاص به مسائلی بپردازیم که در ارتباط مستقیم با آن موضوع قرار دارند. مثلا وقتی قرار است در مورد شکل بازی یک تیم فوتبال حرف بزنیم، میزان دوندگی بازیکنان، سیستم مورد استفاده، پاسکاری و...را مضمون صحبت قرار می دهیم. نمی شود در مورد یک تیم فوتبال نوشت و آسیب شناسی را محدود به رنگ پیراهن کرد، گرچه که شاید رنگ پیراهن جذاب تر باشد و مخاطبان بیشتری را دنبال خودش بکشاند؛ چون رنگ را همه در هر سطحی درک می کنند ، سیستم و آنالیز حوصله ی مخاطب را می خواهد و تسلط نویسنده و یا سخنران را.
 
 1051141_294.png

غرض از این مقدمه ی طولانی، نقد رفتار ناصحیحی است که چند وقتی است در مباحثات ایرانی مد و فراگیر شده؛ فرافکنی و مغلطه و بحث خارج از موضوع. جناب خسرو معتضد در مورد خانم بازیگری حرف زده که رفتاری خلاف عرف جامعه ایرانی داشته و تصاویری هنجار شکن منتشر کرده است. توصیه های معتضد ظاهرا منطقی است؛ کلاس بازیگری برو و زبان یاد بگیر. دلسوزانه و مشفقانه هم نوشته شده، اما چرا جنجال به پا کرده است؟

چون افکار عمومی، لزوم طرح چنین مساله ای در چنین مقطعی توسط چنین شخصی در آن رسانه را نمی فهمد! اصلا چرا و بر چه ضرورتی باید در مورد بازیگری حرف زد که اینجا نیست و دیگر متعلق به دنیای ما نخواهد بود – زیرا قطعا منطقا امکان بازگشتش به کشور فراهم نیست( اگر بود هم مهم نبود زیرا کیفیت قابل ملاحظه ای نداشت و بی اندازه معمولی بود) طاهریان تکلیفش مشخص است و داستانش تمام شده. حال چه اتفاقی افتاده که نقد وضعیت او لازم و واجب شده است؟ حالا اگر قلم دلسوزانه ی معتضد چنین ضرورتی را تشخیص داده که دیگران از دریافت آن ناتوانند، مساله ی بعدی این است که چگونه متوجه نشده که رفتار بازیگر هنجار شکن اصولا رفتار مبتنی بر مدلینگ است، نه بازیگری، و اصلا معیارهای نقد وضعیت او به کل فرق می کند.

نقد طاهریان و رفتار نابهنجارش را باید خاص کرد به دنیای رفتار و زبان بدن و عوامل روانشناختی – جامعه شناختی میل به برهنگی (چون مساله ی اصلی برهنگی و سوژه، بدن اوست که در معرض دید قرار گرفته). او در جهان سرمایه داری با ابزارهای آن، از سلطه بر بدن اش استفاده می کند (امری که به عنوان یک شغل و پیشه در فرهنگ غربی جا افتاده است و چرخه مالی دارد و تابع عرضه و تقاضا)

مدلینگ بعضا تصاویری تولید می کند که به هیچ وجه با ذهنیت و فرهنگ ما سازگار نیست اما اگر میخواهیم رفتار طاهریان را تحلیل کنیم باید در مفاهیم رشته هایی مانند علوم رفتاری – جامعه شناسی تمدن ها و رسانه عمیق تر شویم و از جنبه تسلط بر ابزار بدن مساله را بررسی کنیم ( دانش پیشرفت می کند و طول عمر، تناسب اندام و زیبایی هر روز مقوله ی قابل اهمیتی می شود- در مجموع توجه بیشتر به بدن نسبت به اعصار پیش)

پشت حرکت معتضد حتی شاید نیت خوب و درستی هم بوده، اما این فرآیند بیراهه است. چون مطابق مد فراگیر مباحثات جامعه ایرانی بیشتر حاشیه ای، جنجالی و سطحی و پر از فرافکنی است از طرفی صرفا خیر بودن نیت، نباید موجب عمل شود. البته که نباید فراموش کرد که هرکسی حق دارد درباره هر موضوعی نظرش را بیان کند، خوشبختانه شبکه اجتماعی هم که این روزها امکان انتشار عمومی آن را فراهم کرده است.

 
پزشک تبریزی یا (شایعه هفته)

پزشک تبریزی که چندی پیش به دلیل کمک به بیماران بی بضاعت و تجویز تصنیف هایی از شجریان و سالار عقیلی در شبکه های اجتماعی مطرح شده بود، دوباره خبرساز شد. مرگ اعضای خانواده پزشک تبریزی که احتمالا به دلیل خوردن غذای نذری مسموم به قرص برنج بوده، حالا تصویر قبلی از او را مخدوش کرده است و بعضی رسانه های رسمی حتی خبر از بازداشت و اعتراف وی به قتل خانواده اش خبر دادند. اما به دلیل آنکه مقامات انتظامی هنوز هیچ خبر رسمی در این باره نداده اند، نمی توانیم این موارد را تایید یا تکذیب نماییم.

مساله ی پزشک تبریزی نمونه تمام عیار از یک اتفاق مورد پسند برای شایعه سازان است. در واقع افت و خیز ماجراهای این پزشک، تمام شرایط مطلوب برای شایعه پردازی را دارد. در راس این مطلوبیت، وجود دو عنصر«ابهام» و «اهمیت عام» است. اتفاقاتی افتاده که هنوز کسی به قطعیت نمی داند چیست و فعلا هیچ رسمیتی از جانب نهادهای ذی ربط ندارد. از طرفی در سطح گسترده در میان عموم مردم اهمیت دارد، چون همین پزشک چندی پیش به خوشنامی شهره شده بود اما حالا در تیررس یک سری شایعات هولناک و منفی قرار گرفته است،  شایعاتی که با توجه به قدرت فرهنگِ شفاهی در جامعه ایرانی و از طرفی جنجال پسندیِ شبکه های اجتماعی زود به اوج می رسند و زودتر سقوط می کنند.
 
1051248_660.png

حالا وقتی داستان مورد پسند شایعه سازان دراماتیک هم باشد که چه بهتر! متهم پزشک است. از قشری که این ماه ها تحت هجمه ی فراوانی قرار دارند. هم اشتباهات زیادی داشته اند و هم مردم دل خوشی از آنان ندارند و اصلا شرح حال یک سقوط تراژیک شده اند. تصور کنید به جای پزشک به عنوان مثال با یک کفاش مواجه بودیم، داستان یکی از مهم ترین نقاط جذابیت ش را از دست می داد. این پزشک در آن نسخه ی قابل توجه اش تصنیفی از شجریان تجویز کرده بود! کمی کمیک است، اما خب واقعیت دارد که هر چه با نام شجریان گره بخورد، بیشتر از آن چه فرهنگی شود، سیاسی است. حداقل بعد از اتفاقات سال 1388 این گونه بوده. مثلا فکر کنید جای شجریان در آن نسخه آهنگی از حامد زمانی تجویز می شد، بی گمان اصلا شکل انعکاس خبر در رسانه ها تفاوت داشت و داستان جور دیگری شایع می شد.

مورد بعدی اما غذای نذری است، برچسبی که به یک قیمه ی ساده هویت جداگانه ای می دهد. نذر و نیاز و دادن خرج و قربانی،آمیخته با فرهنگ تشیع است. اوج این رسم، ایام عاشورا رقم می خورد. غذاهای نذری جایگاهی دارند که یک لقمه اش را هم کلی وزن و اعتبار می دهد. این که خانواده پزشک تبریزی با غذای نذری مسموم شده اند خودش بعد دیگری از داستان است که هم جذابش می کند و هم با ایجاد تعلیق و معما بر ابهام آن می افزاید.

موارد ذکر شده خاص پرونده ای است که خودش در ماهیت جذاب است. صرف این که کسی فرضا به اطرافیانش آسیب بزند (اگر این شایعات صحت داشته باشد)، کلی ابهام برانگیز و مهم است. تبریزی و اصفهانی و شمالی هم ندارد، هر جای دنیا و از هر رسته و دسته و مسلکی، قتلِ پیوندهای عاطفی اتفاق عجیبی است که اگر رسانه ای شود، فقط نهادهای اطلاع رسانی معتبر و شفاف می توانند از بسط منفی آن جلوگیری کنند. غیبت این نهادها فضا را برای «شایعه» باز می کند و «شایعه» در ضعیف ترین شکلِ خود، ایجاد حاشیه و اضطراب می کند.

ابوالقاسم طالبی یا (غیرهنری هفته)

«یتیم خانه ایران» ساخته ی ابوالقاسم طالبی (کارگردان فیلم قلاده های طلا) در سینماها اکران شد، در روز اول افتتاحیه فوق العاده ضعیفی داشت و در پردیس اریکه 10.000 تومان فروخت. سپس درهفت افخمی نقد که نه، اما ستایش شد و این روزها به یک فروش قابل توجه رسیده است. «یتیم خانه ایران» مصداق خوبی برای توصیف سینمایی است که سیاسی شده است.

بخشی از وظیفه  فرهنگ و هنر در یک جامعه  ایجاد آگاهی است و روان سازی چرخه های فکری جامعه. سینما تاثیر گذارترین محصولات فرهنگی و هنری است که می تواند فکر بسازد، خنثی باشد و یا خراب کند. طبیعتا استقلال سینما تنها راه چاره برای تولیداتی است که فارغ از هر جریان و شانتاژی راه خود را بروند و در سالن های تاریک روشنگری کنند؛ اتفاقی که حداقل در سینمای ایران در آن شکل ایده آلی بلکه در شکل حداقلی هم نمی افتد. غالب تولیدات ما عمدتا کم محتوا و خنثی است و سینمای ایران در این سال های اخیر، سیل فیلم هایی است که می آیند و می روند و اگر نباشند هم اتفاق خاصی نمی افتد.
 
1051143_166.png

در این میان اتفاق بدتر وجود فیلم هایی است که سفارشی هستند و کاملا تحت لوای دسته بندی های سیاسی (فرهنگ از شرایط تاثیر می پذیرد اما دستور نمی گیرد). در واقع سینما نه تنها نمی تواند در فراغت، فرهنگ سازی و خلق هنری کند بلکه سفارشی می شود و در جهت قبض و بسط تئوری های مختلف نقش ایفا می کند؛ یعنی همه عوامل سرباز تفکری می شوند که قدرت یا ثروت دارد. مراد ما اینجا ابوالقاسم طالبی و فیلم مورد بحث نیست، او هم مثل بقیه حق دارد فیلم بسازد. این داستان ها حیدری و نعمتی ندارد، همه را درگیر خودش کرده است؛ معدود فیلم هایی هستند که راه خودشان را می روند و حرف خودشان را می زنند، نه دیگران پشت پرده را. «یتیم خانه ایران» و «اخراجی ها» هیچ تفاوتی با فیلم تجربی و فرم گرایِ سیاهِ یک روشنفکرنمای عاصی ندارد، هر دو به یک فاصله از ماهیت اصلی سینما و به طور عام تر هنر یعنی «سرگرمی» ایستاده اند.

هنر سفارش پذیر نیست، هنر امر خلاقه است؛ ترکیب جوشش و کوشش. جوششی که از سفارش پدید بیاید، نمی تواند با مخاطبش ارتباط خوبی برقرار کند و نهایتا سوء تفاهم ایجاد می کند. بیننده امروز، تصنع یک هنر سفارشی را در تک تک دیالوگ ها و سکانس - پلان ها کشف می کند و توی ذوقش می خورد. ابوالقاسم طالبی و «یتیم...» صرفا بهانه ای برای گذر به این جریانات هستند و بحث ما مصداقی نیست؛ واکنش های قهر آمیز مردم به کارگردان «قلاده های طلا» فرصتی بود که در این نوشتار کوچک به این «پدیده» بپردازیم.

 
الهه کولایی یا (افشاگری هفته)

الهه کولایی طی گفت و گویی شجاعانه از وجود افراد سفارشی و رانتی در «لیست امید» خبر داد. گفت و گویی خلاف مصالح مخرب حزبی که پرده از رانت در فهرست چینی های سیاسی برداشت.

نخِ چند صدایی در اسفند ماه گذشته می رفت که پاره شود و یکپارچگی به معنای منفی فضای سیاست کشور را در برگیرد. گروه های اصلاح طلب برای حفظ حیات سیاسی خودشان شاید به اجبار و برخلاف رویه احزاب ایرانی، بیش از اندازه منعطف شدند و با نام هایی دور هم جمع شدند که سال های سال تصورش را هم نمی کردند؛ اتفاقی که اتفاقا در دنیای سیاست قابل پذیرش است و اصلا جزیی از سیاست است. این که مثلا نماینده ای مثل کاظم جلالی (از طیف علی لاریجانی) نامش در لیست اصلاحات بیاید سخت، اما قابل پذیرش است. مردم اما با درایت، تعقل و آینده نگری پذیرفتند که دنیای سیاست الزاماتی دارد که نمی شود با متر و معیارهای احساسی سنجید. الزامات و قواعد بازی را پذیرفتند و پای کار آمدند و سرنوشت شان را مهم تر از هرچیز دانستند و میزان مشارکت قابل توجه و فضایی زنده و پویا را رقم زدند.
 
1051144_667.png

اما سیاسیون چه کردند؟ آیا آن ها هم مانند و هم وزن مردم رفتار کردند؟ مردمی که آمدند و رای دادند و اعتماد کردند، توقع دارند وقتی به یک لیست 30 نفره که شاید اکثرشان را نمیشناسند رای می دهند و ائتلافی رفتار می کنند، حداقل هایی از استانداردهای یک فرآیند سیاسی صحیح را دریافت کنند. حیف است دور اندیشی مردمی که سخت اعتماد می کنند را، راحت خدشه دار کرد.

آزمون و خطای افراد مختلف برای عضویت در یک فهرست و میزان وفاداری آن ها به برنامه های آن لیست و شعارهایی که روی پیشانی آن نقش بسته، بی نهایت مهم است، چون خدشه در آن می تواند مردم را از حضور در انتخابات و مشارکت سرد کند. نمی شود هر اسمی پای هر تیتری بیاید؛ قاعده این است که افراد مستعد برای کار تشکیلاتی و حزبی بر اساس ساز و کاری از پیش تعیین شده و با برنامه، شناسایی و در یک دوره زمانی چندساله و در بزنگاه ها و مسئولیت های مختلف مختلف سنجیده شوند و میزان مطابقت ادعاهای آن ها با توانایی هایشان اندازه گیری و با معیارها و برنامه های آن تشکیلات مقایسه شود.

پس از گذر از سال ها و فرصت های حیاتی، پاسدارانی دست چین شوند که به غایت وفادار و موظف و متعهد به ایفای نقش سیاسی باشند و بتوانند حیات موثری برای حزب، کشور و در نهایت جامعه رقم زنند. باور کنید هیچ کجای دنیا میزان وفاداری افراد به برنامه های حزبی را در مجلس و یا شورا ( ماجرای رای الهه راستگو، عضو اصلاح طلب شورای شهر و رای وی به قالیباف) نمی سنجند. مجلس و شورا جای کسب تجربه و شناسایی نیست، جایی است برای تصمیم گیری افرادی قوام یافته و قابل تکیه.

آدم های سیاسی تا رسیدن به ویترین سیاست و کسب منصب، باید از گذرگاه ها و پیچ های زیادی گذر کرده باشند تا پیچش های رفتاری شان قابل شناسایی باشد. این که افرادی گمنام و ناکارآمد با پول و رانت برای خود در یک فهرست سیاسی مهم جایگاه می خرند، یعنی پایین کشیدن جایگاه رجل سیاسی و چاقوزدن به تن نحیف اعتماد به سیاستمداران در جامعه ایرانی.

 مردم شاید بپذیرند بنا به مصلحت اصولگرایی به نام جلالی به عنوان اصلاحا طلب بیاید، اما نمی پذیرند کسی به نام اصلاح طلب بیاید و طور دیگر رفتار کند، آن رفتار یک تاکتیک است و این رفتار یک بی ملاحظه گی و در سطحی بالاتر خیانت. باید درود فرستاد به خانم کولایی که ملاحظات بعضا مضر حزبی را کنار گذاشت و صرفا برای خوشایند هم حزبی ها رفتار نکرد و گفت آن چه که دیگران نمی گویند.

مرتضی احمدی یا (شهروندِ باهویت هفته)

به مناسبت زادروز هنرمند فقید سینما، تلویزون و دوبلاژ.

 مرتضی احمدی تا روزهای آخر عمرش سراپا برای حفظ فرهنگ فولکلور تهران تلاش کرد، تهران شهری که روزگاری گفته بودند انار ندارد اما انار که بماند، حالا آبرو هم ندارد. نه تنها تهران که هیچ شهری دیگر از گذشته هایش چیزی برای عرضه ندارد، نه به ساکنانش و نه به توریست هایش. تهران را اتوبان هایش تکه تکه کردند و ارتباط محله هایش قطع شد، دیگر کمتر جایی، کوی و برزن است و بوی محله می دهد. انگار که یک شیمی درمانی ناموفق به جان یک بیمار سرطانی انداخته باشند، روز به روز تهران از فرهنگ خودش فاصله گرفته است؛ و حالا مشتی محلات منفک از هم دارد که مثل یک مجمع الجزایر کنار هم به زیست خود ادامه می دهند.

مرتضی احمدی اما به مثابه یک جامعه شناس با زنده کردن اشعار کوچه و بازار و فرهنگ و باورها و رسوم مردم عامه تهران قدیم به درستی با استفاده از ابزار فراگیر «ترانه» در پی پیوند زدن اعضای بدن این بیمار رنجور بود. او البته که بازیگر توانمندی بود، آرایشگاه زیبا و کلاه قرمزی ...اما نکته ی منحصربه فرد کارنامه ی فرهنگی - هنری اش تلاشی بود که برای زنده نگه داشتن فرهنگ تهران می کرد. جمع آوری ترانه های روحوضی و تلاش برای پرسه در حال و احوال تهرونیای قدیم از جمله ی این کارنامه ی درخشان بود.
 
1051153_673.png

یادِ گذشتگان اگر سراسر حسرت و نوستالژی زده باشد فایده ای ندارد. بهتر است بگردیم و ببینیم چه چیزهایی یک نام را ماندگار می کنند. سعی مرحوم مرتضی احمدی در پیوند فرهنگ گذشته به مشغله های امروزی و ایجاد تعادل میان روزمرگی و اصالت، الگویی است که همه ی آن هایی که در فرهنگ سازی، قلم و صدا و تصویر و سازشان نفوذی دارد بهتر است آن را پیشه کنند. پیاده روها و سینماها و هر روز آدم ها در هر لحظه ای حامل مضامینی است که در گذر ایام فرهنگ و رسوم مردمان یک جغرافیا می شود، همان که در سرگشتگی تکیه گاه می شود و در گذر زمان هویت می سازد و اصالت می بخشد. مرتضی احمدی از معدود آدم هایی بود که قدر لحظه های آدم ها را می دانست. روحش شاد.

پی نوشت: البته که در این میان، تمام آنچه گفتیم جنبه یِ ذهنی قضیه بود و از جانب مردم و قشر فرهنگ. حفظ این روح شهری یک جنبه «عینی» و فیزیکال و طرف دولتی هم دارد که بر عهده شهرداری ها و سازمان میراث فرهنگی است که از این موضوع صحبت نکنیم بهتر است.

 
سردار آزمون یا (استعداد هفته)

در لباس روستوف به آتلتیکو مادرید گل زد و چند ساعت بعد خبر محرومیت یک جلسه ای او در لباس تیم ملی منتشر شد.

سردار آزمون کلا بوی موفقیت می دهد و خیلی یاد آور علی دایی است. بعد از مدت ها انگار یک مهاجم شش دانگ بین المللی داریم. دایی و کمی بعد هاشمیان و حالا سردار آزمون.  دومی اما یک تفاوت عمده داشت خیلی سمپات نبود و از فرط بی حاشیه ای جلب توجه نمی کرد وگرنه هم در تیم ملی موفق بود و هم در لیگ آلمان؛ اما سردار به نوعی بیشتر شبیه دایی است. ظهور او حال خوبی نصیبمان کرده است و این که به یکی از قوی ترین دفاع های دنیا نفوذ می کند و خیلی خونسرد و پخته گل می زند یا این که در مقابل تیمی مثل کره گل می زند و بازی را در می آورد، آن هم در این سن و سال! لذت بخش است اما خب نه تماما.
 
1051146_457.png

حال بدی که درخشش آزمون به جانمان می اندازد، یادآوری شرایطی است که نمی تواند از استعدادهایش کاملا بهره بگیرد و آن ها را به جایی که نفع همگان است برساند. معلولِ سیستم معیوب و رانتی و کم حوصله ای که اصلا جایی برای شناخت استعدادها ندارد و دائما در حال هرز کردن آدم ها و فرصت هاست. فراموش نکنیم اگر سردار آزمون خانواده متمول و با نفوذی نداشت، پس از دیپورت شدن از سپاهان نه راهی به روسیه پیدا می کرد و نه در زمین اتلتیکو این گونه هنرنمایی. موفقیت آزمون حال متضادی می سازد؛ داریم و قدر نمی دانیم! حیف و افسوس.

چهره هشتم - ختم کلام: محمدرضا گلزار که این روزها پس از 4 سال دوری، تصویرش بر سردر سینماها دیده میشود در ویدئویی در جریان یک مصاحبه گفت: "نام من پرتکرارترین واژه ای است که مردم ایران روزانه بر زبان می آورند". عده ای به گلزار و خودشیفتگی اش تاختند و عده ای او را محکوم کردند به اینکه بازی نابلد است. به نظرم کمی تند می رویم، در تمام دنیا سوپراستارها جزئی تفکیک ناپذیر و درآمدزا در چرخه غول آسای صنعت سینما هستند و به نوعی وجودشان لازم است؛ هم از جهت تحریک تقاضا و مخاطب و تضمین فروش، هم از جهت تامین خوراک خبری رسانه ها با حاشیه های زندگی شان. و کمتر منتقد و مخاطبی در آمریکا یافت می شود که مثلا بگوید جنیفر لوپز یا مگان فاکس در فلان فیلم بازی ضعیفی ارائه داد و بازیگر نیست.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
 
صدف طاهریان یا (ذهن های تنبل هفته)
 
طی روزهای گذشته مصاحبه ای از صدف طاهریان منتشر شد مبنی بر اوضاع نامساعدش در ترکیه، البته بعدتر تکذیبیه ای نیم بند هم در پی آن آمد. طاهریان تا زمانی که ایران بود، چهره شناخته شده ای نبود؛ بازیگری متوسط به پایین که روی زبان ها و توی ذهن ها نبود. وی پس از مهاجرت به واسطه قرار گرفتن در جریان مهاجران صید شده توسط «جِم» مورد توجه قرار گرفت و بعدتر جذابیت سوژه کشف حجاب برای مخاطب ایرانی او را در فضای مجازی به سرعت تکثیر کرد و طاهریان شناخته شده تر و خاص تر هم شد. اصرار او بر این شکل فعالیت هنری، اصلا حیات ویژه ای برای او ایجاد کرد. او در قرائتی، مظهر و نمادِ بی بند و باری و تباهی قلمداد شد.

این ها همه یعنی اینکه طاهریان به واسطه جایگاه هنری در صدر توجهات قرار ندارد، بلکه صرفا به دلیل نوع «پوشش» مورد توجه قرار گرفته است. نوع پوششی که شاید دیگرانی هم به آن قائل باشند، اما تظاهر به آن نمی کنند. اینکه طاهریان به رغم چالش هایی مهم تر مانند معضلات اقتصادی و اجتماعی چرا در صدر اخبار قرار می گیرد و یا چرا یکی مثل خسرو معتضد که می تواند از ابزار و رسانه هایی که در اختیار دارد به نحو بهتر و مرتبط تری استفاده کند اما به او توجه می کند، دو رو دارد؛ روی اول در مورد عامه ی مردمی است که با طاهریان و رفتار و اخبار او درگیر هستند و دنبالش می کنند چون برایشان سوژه ی حاضر و آماده ای است. چون حکم دادن در موردش کار راحتی است (البته با پیش زمینه های عرفی و مذهبی که ما داریم و حتی در مورد حجاب یک فرد هم سمپاتیک، واکنشی و هیجانی رفتار می کنیم – چه کشف حجاب باشد و چه محجبه شدن، طاهریان باشد یا ورزشکار المپیکی آمریکایی)
 
1068623_880.png

مقصود اینکه طاهریان را به راحتی می توانیم تکفیر و قضاوت کنیم. چالش عمده ای برای ذهن های راحت طلب ایجاد نمی کند، حتی طرفدارانش هم به راحتی و با آسودگی او را پشتیبانی می کنند، چون صرفا نه با شناخت و مطالعه و حوصله بلکه در تقابل از او پشتیبانی می کنند؛ اصلا نیازی به مطالعه و تحقیق و زحمت ندارد، کل مساله صرفا دیدن چند عکس و کامنت های مفرح آن است. طاهریان برای عوام و دوست و دشمن مساله ی ساده ای است و سوژه ی تکرار شونده ای است، اما برای خواص چرا؟ خواص هم ساده پسند شده اند؟ آن هایی که رسانه دارند و قدرت! حداقل در اذهان عمومی با اسم صدف طاهریان اعتبار سازی می کنند. اگر مخالفش باشند که عزیز نظم موجود می شوند و اگر هم احیانا از طاهریان حمایت کنند در جایگاه اپوزیسیون کسب اعتبار می کنند. همان دو گانه راحت طلبانه ای که در میان عوام هم وجود دارد. در این مساله خواص، پیروعوام شده اند انگار.

این گونه طاهریان در صدر قرار می گیرد وقتی آلودگی هوا شدت غریب و تاسف برانگیزی دارد. وقتی معضلات از در و دیوار می بارد و ما به کوچه ی پشتی (اخبار فرعی) پناه می بریم چون هوای کوچه پشتی دغدغه ی کمتری دارد، تخصصی نمی خواهد و راحت حکم می دهیم و حتی در مورد همین سوژه سوالات مهمی مثل این که چرا یک بازیگر ناراضی یا حتی راضی این گونه مهاجرت می کند و اولویت اش شهرت است یا دستمزد بیشتر یا این که اصلا مدلینگ چیست و چه شرایط و الزاماتی دارد و پیشینه اش چیست؛ به دلیل تخصصی بودن و زحمت داشتن به حاشیه رانده می شود.

پی نوشت: قبول کنیم همه مان دربست سطحی شده ایم و حتی اگر در مساله ای عمقی هم باشد حاضر نیستیم نیم نگاهی به آن بیندازیم. طاهریان یک مثال بود برای این آسیب.

 
محمدرضا حیاتی یا (قربانی لمپنیسم هفته)

استفاده ی چند باره محمدرضا حیاتی از لحن و واژگان نامناسب در اخبار رسمی تلویزیون با واکنش های گسترده ای مواجه شد، اما مهم تر از محمدرضا حیاتی که صرفا گوینده متن هاست تفکری است که این جنس اخبار را تنظیم می کند. تفکری که فقیر و کم سواد است و پیچیدگیِ روز افزون رسانه های داخلی و خارجی را نمی بیند و درک و شعور مخاطب را یکسره ناچیز می پندارد. هر چه تسلط کارتل های اقتصادی و سیاسی بر رسانه ها بیشتر می شود، زبان آن ها هم پیچیده تر می شود. دنیای سلطنت رسانه ها، تلویزیون ها و اسمارت فون ها و اَپ ها در سال 2016 با واژه های هیجانی و غیرحرفه ای و خیابانی سازگار نیست. از طرفی مخاطب هم این لحن و ادبیات را نه تنها نشانه صمیمیت نمی داند (که نیست) بلکه صرفا نفرت و انزجار می انگیزد.
 
1068618_339.png

جریان آن قدر واضح است که توضیح و تفسیر بر نمی تابد. جای دوری نمی رویم؛ آیا همان «من و تو» یی که رسانه ی بیگانه و برانداز و در خلاف جهت نظام ماست، برای یک برنامه ی تفریحی مثل «بفرمایید شام» از بی نهایت ظرافت های رسانه ای استفاده نمی کند؟ کجا و در کدام رسانه به جز «سیمای آزادی» که معلوم الحال است، ایدئولوژی را در چشم مخاطب فرو می کنند؟ همان «بفرمایید شام» مثال خوبی است؛ برای تبلیغ بی حجابی نیازی نیست مقابل دوربین روسری از سر کسی برداریم! مویی که زیبا آرایش شده باشد، خودش تبلیغ بی حجابی است (پیام ها دراستتار تاثیرگذارترند) مگر از نفوذ «جم» و «من و تو» شاکی نیستیم؟ چگونه انقدر ساده لوحانه خبر تنظیم می کنیم؟ چرا با وجود این همه رسانه داخلی و خارجی تلویزیونی و مجازی یک نفر باید بنشیند و اخبار تلویزیون را تماشا کند؟ مگر بخش های خبری تلویزیون پارچه نوشته های استادیومی است ؟ چگونه و با چه تدبیری دنیای تو در توی مواضع سیاسی و رسانه ای را در حد کری خوانی بالا و پایین برره تقلیل می دهیم؟

«سیفون» سقوط ادب در یک رسانه ملی است، خلاصه خوبی از شاخص فاجعه بودن است. آن که مقابل تلویزیون نشسته از آن لحن تاکید آور و از آن واژه چه دریافتی دارد؟ آیا آمریکا اینگونه خوار می شود واقعا؟  یا از این هجوم خام و ساده انگارانه پی کشف آمریکایی دیگر می رود! این واژه های سخیف، آمریکا و هر دشمن دیگری را محبوب تر نمی کند؟

صدا و سیما می تواند برنامه هایی بسازد که سال به سال دیده نشود. می تواند تصویری فانتزی و آرمانی از زندگی مردم نشان بدهد. رسانه ملی خیلی توانایی های دیگر دارد که البته این سالها فقط ندارد و نماد نتوانستن است. اما نمی تواند اخلاق عمومی و عرفی و حرفهای رسانه را به هر توجیهی زیر پا بگذارد. اصلا مگر می شود مایی که انقدر دل نگران دیده شدن و نشدن اعضا و جوارح دیگرانیم و برای رستنگاه موی بازیگران و مهمانان زن تِل کشی تعبیه می کنیم یا آباژور به کادربندی اسکورسیزی می افزاییم، در رسانه الگو و آرمانی مان واژه های توالتی به کار ببریم؟! کاری نکنید که بعد ها لقمان بگوید ادب را از صدا و سیما آموخته ایم! فرهنگ سازی و مقابله با جریانات معاند که پیشکش.

 
محمد باقر قالیباف یا (نظامی شهردار هفته)

حرف و حدیث های جسته و گریخته انتخاباتی، از اجماع اصولگرایان بر «قالیباف» حکایت دارد؛ مدیر اجرایی به اصطلاح عملگرای این سالهای ما. چه آن وقت که مدیریت کل نیروی انتظامی کشور بر عهده اش بود و برای پلیس بنز الگانس می خرید و چه حالا که شهردار تهران است، علاقه او به کار جهادی و اقدامات دامنه دار و پروداکت های عظیم و خبری کردن آنان از او چهره ای قدرتمند ساخت. با همه ی این ها نباید قالیبافِ سرهنگ را از یاد ببریم. سرهنگ نه در جهت نکوهش و زدن رقیب در کارزار انتخاباتی، بلکه به معنای مدیری که سابقا نظامی بوده و از حوزه ای دیگر به حوزه اجرایی و به هرحال سیاسی شیفت کرده است، یعنی از آن دست افرادی که باید واجد توانایی های خاصی باشند که نظام و جامعه این جا به جایی را بپذیرد و هضم کند.

درعلم سیاست از یونان باستان تا به امروز، قرار گرفتن یک فرد نظامی در جایگاه یک تصمیم گیرنده و مدیر سیاسی با ضوابط و محدودیت ها و شرایط و الزامات متعددی همراه بوده است و هیچ دولتی آدم هایی را که در قامت مدیر نظامی و برای دفاع از کشور تربیت کرده را ناگهان و بی حکمت به عنوان یک سیاستمدارنمی گمارد؛ نظام و مدیریت نظامی «نظم بخشیدن و حفظ نظم» است و اصلا با ذات پویا و سیال و مصلحت اندیشانه سیاست ورزی یکسره متفاوت. اگر روحانی در مبارزات انتخاباتی به جمله ی «من سرهنگ نیستم» دست انداخت و محبوبیت خرید، خبط نکرد و در واقع ارجاعی به اصول آکادمیک سیاست داشت.
 
1068622_121.png

قالیباف در مجموع مدیر موفقی است و اصلاحات چندگانه و پایدار او در ساختار نیروی انتظامی و بی شمار اقداماتش در تهران فراموش نشدنی است (خیلی از معضلات این شهر ربطی به جایگاه شهرداری ندارد، مثل: سیل مهاجرین عاصی از بیکاری از شهرستان ها که تهران را تا مرز انفجار برده یا اینکه جماعت ایرانی از خودرو شخصی شان دل نمی کنند و آلودگی هوا و شهروندان خیالشان نیست) اما او به هر حال یک نظامی است و نهایتا و با اغماض بهتر است در جایگاهی نظیر شهرداری تهران باشد که نیاز به مصالحه چندانی ندارد و با یک تفکر و دیوان سالاری میتوان به خوبی اداره اش کرد و اتفاقا نمره قابل قبولی هم گرفته است تا کشورداری که نیاز به تضارب آرا و مصلحت اندیشی و حکمیت دارد.

جایگاه ریاست جمهوری الزاماتی دارد که به تجربه در اغلب نظام های سیاسی دنیا شاید بر وفق مراد یک نظامی باشد اما تصدی گری یک نظامی بر آن به نفع کشورها تمام نشده است. تنها ثمره چنین شیفت شغلی (از نظامی گری به سیاست مداری) هزینه کرد محبوبیت است! قالیباف هم اگر سرنوشت محسن رضایی را می بیند بهتر است از ورود چند باره به کارزار انتخابات پرهیز کند آن هم در شرایطی که میانه کار دولت است و حداقل بر اساس تحلیل آماری و تاریخی شکست محتمل است و در برابر روحانی دابل میشود. مبادا که چند سال بعد مثل مدیر موفق دوران جنگ با آن همه رشادت نقل جوک های مجازی مردم شود، همان لطیفه هایی که تا همین چند روز قبل محسن رضایی را کاندید انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم قلمداد می کردند. مساله عدم صلاحیت قالیباف نیست، مساله این است که از مهاجمی با اضافه وزن زیاد توقع فرارهای سریع داشته باشیم. سیاست مثل هر دنیای دیگری اصولی دارد و از آن جمله عدم ورود نظامیان به دنیای سیاست در سطوح بالاست که امام خمینی (ره) هم بر آن تاکید داشتند. قواعد بازی است دیگر. سال ها تربیت نظامی با کار سیاسی همنشین نیست و جور در نمی اید. چرا تجربه ای که بارها شکست خورده است را دوباره بیازمائیم و آدم های ارزشمند و محبوب مان را به راحتی خرج کنیم.

 
 
رضا رشید پور یا (خطای بخشودنی هفته)

گفت و گوی «حالا خورشید» برنامه ای که اجرای آن را رضا رشید پور برعهده دارد با شهلا ریاحی هنرمند پیشکسوت که خانه نشین شده و مبتلا به آلزایمر، نکاتی داشت که افکار عمومی را به شدت جریحه دار کرد و واکنش رشیدپور را هم برانگیخت. مصاحبه گر احتمالا برای جلب مخاطب سئوالاتی از ریاحی می پرسد که با تاکید اضافی بر بیماریِ فراموشی، وی را به عنوان یک بیمار دچار چالش می کند. سئوالاتی نظیر: اکبرعبدی رو میشناسی؟ تعریف کلی از زندگی؟ (آدم در اوج جوانی و فرهیختگی هم در پاسخ به این پرسش درمانده است!) و رفتار مصاحبه گر و دوربین و همراهی موسیقی های ترحم برانگیز، منتقدان را شاکی کرده است. آن ها این رفتار برنامه «حالا خورشید» را نوعی سوء استفاده و سوژه سازی به هر قیمتی و عملی غیرانسانی می دانند. اما آیا واقعا رشید پور و برنامه اش از «شهلا ریاحی» استفاده ابزاری کرده اند و حیثیت او را بر باد داده اند؟

یک برنامه ی صبحگاهی با توجه به محدودیت های صدا و سیما که همگان بر آن واقفیم، سوژه های زیادی برای برنامه سازی ندارد. به خیلی ها نزدیک شدن دردسر دارد و از خیلی چیزها هم دور شدن عواقب. «حالا خورشید» شهلا ریاحی را پس از مدت ها به صدر اخبار آورد. تصور کنید این گفت و گو انجام نمی شد، خدا می داند تا فرصت گلایه یکی از اعضای خانواده و نزدیکان ریاحی و مصاحبه ای با یکی از خبرگزاری ها خبری نمی شد و اصلا شاید تا روزی که خبر فوت (خدای ناکرده) این عزیز بیاید یادمان می رفت اصلا شهلا ریاحی ای وجود داشته است. ریاحی که اولین نیست خیلی ها قبل از او بودند که در اوج بی توجهی و عزلت، درمانده و تنها رفتند.
 
1068617_239.png

این که فضای ابراز نظر در فضای مجازی ایجاد شده، فرصت خوبی است برای اشتراک گذاری و البته تامل. فضای تفکر که همه اش ابراز وجود نیست، گاهی نباید کامنت نوشت، گاهی بیشتر باید تاَمل کرد. تعادل میان تاَمل و مشارکت، محصول بهتری در فرهنگ سازی ایجاد می کند، به نظر این روزها پر کار شده ایم و بیشتر ابراز می کنیم تا فکر. قضیه شهلا ریاحی و رشید پور هم از آن داستان هاست که کمی خام واردش شده ایم. این اشتباهی است که حتی مایی که از دور دستی بر رسانه ها داریم هم مرتکبش شده ایم. آخرینش در همین هفت چهره و در ماجرای نقد مقاله ی آلبالوهای جنسی به اشتباه نام علیرضا پورصباغ را به عنوان نویسنده ذکر کردیم، متاثر از یک کانال تلگرامی پر بازدید اما بی شناسنامه، من و ما به عنوان یک رسانه رسمی پشت یک جریان غیر رسمی راه افتادیم و اگر مساعدت و حسن نیت آقای پورصباغ نبود...

مراد این که همه به این قسم دام ها و خطاها میفتیم، مصاحبه گر «حالا خورشید» دو یا سه پرسش آزار دهنده داشت و کمی خاطر خانم شهلا ریاحی را آزرده کرد، اما نه تا این حد که انتقادها ارا شخصی کنیم و دست به تخریب کلیت برنامه و رشیدپور بزنیم؛ گاهی نمی دانیم سرباز فرمانده ای شده ایم که نمی شناسیمش، سربازانی بی جیره و مواجب. مثال ریاحی و رشیدپور مصداق خوبی است از اینکه خطا در هر کاری پیش می آید اما در رسانه به تناسب تعداد مخاطبش بیشتر به چشم می آید و بولد می شود اما خطاکار را که به این نسبت نباید مجازات کرد.
 
 
نفس گرفتگان یا (دودی های هفته)

آلودگی هوا یک اتفاق نیست. آلودگی حداقل در تهران و خوزستان و شهرهای بزرگ یک جریان قابل پیش بینی است. یعنی می دانیم هرسال پاییز و زمستان با توجه به کثرت اتومبیل ها و کلی آلاینده های صنعتی و با توجه به وارونگی هوا، داستان غم انگیز می شود.  در این شرایط آمادگی و کنترل (و نه حل ماجرا) کار دشواری نیست. می شود تمهیداتی چید در قالب یک بازه زمانی کوتاه، حداقل  تا اواسط زمستان که اوضاع قابل تحمل تر شود و حداقل با بحران انسانی و محیط زیستی مواجه نشویم. حل ماجرا به طور ریشه ای، زمان زیاد و اراده ی قوی از سوی حاکمیت و شهروندان می خواهد که نه استعدادش را می بینیم و نه توقعش را داریم! اما کنترل ماجرا خیلی دشوار نیست، تمهیدات مقطعی و مسکن وار میخواهد که مدیران تصمیم گیر ما الحمدالله در آن زبده اند و تبحر و سابقه دارند.
 
1068621_963.png

تعطیلی مدارس و دانشگاه ها و ... از جنس همین اقدامات مقطعی است که در شرایط حاد کار خوبی است؛ به هر حال سلامتی اولویت اول است و وقتی نمیشود آلودگی را کاهش داد حداقل باید از آن دوری کرد. اصلا جامعه و حکومت و نهاد دولت و شهرداری و همه ی این برساخته های بشری برای این تشکیل شده اند که کیفیت زندگی بالاتر برود، وگرنه که هر چند نفری می توانند در گوشه ای چنبره بزنند و یک سری مایحتاج اولیه را در درون جغرافیای محدود خودشان تامین کنند. این همه بوروکراسی و تشکیلات برای این به وجود آمده که زندگی کمی با کیفیت تر شود و آدم ها علاوه بر تامین نیازهای حیاتی به امکانات بهتری دسترسی داشته باشند و شکوفا شوند.

اگر قرار باشد از اصل اساسی ای چون سلامتی هم بگذریم که باید زیر پای همه ی این نهاد ها را خالی کرد، اصلا همان غارنشینی شرف دارد به این دود زدگی و تکثیر بی تدبیری. با این نگاه اصلا مهم نیست شهرداری مقصر است یا خودروهایمان مشکل دارد، یا مردم قید خودروشان را نمی زنند و مهاجران تهران را بلعیده اند و... همه ی این ها یعنی اینکه ما این همه ساختارهای تحمیلی را پذیرفته ایم اما از حداقل ها هم محرومیم. پس وقتی از اساس زندگی و حق اولیه تنفس محرومیم  این که آموزش و پرورش به کما برود و یا چرخ پنچر اقتصاد چطور بچرخد مسائلی است با ارجحیت کمتر و اولویت ثانویه! هر چقدر که تعطیل کنید (اگر البته آن تعطیلی به کنترل ماجرا کمک می کند) مهم نیست اجبارا. هر چه طرح زودبازده موقتی که دارید رو کنید، کار پایه ای و محکم نخواستیم. شرایط را موقتا قابل تحمل کنید؛ موقتا نفس بکشیم موقتا خوشحال باشیم. اصلا بگذارید موقتا فکر کنیم زندگی می کنیم، موقتا را خوب بلدیم. وقتی که نباشیم مدرسه و سواد در مغز خفته در گور به چه کارمان می آید؟

 
ملی پوشان سوری یا ( از دست داده هفته)

دیدار تیم ملی ایران و سوریه به میزبانی سوری ها در مرداب مالزی انجام شد و تیم ملی در دیداری کسل کننده دو امتیاز حساس را از کف داد. بازی با سوریه که تا پیش از آغاز بازی ها راحت ترین بازی تیم ملی تصور می شد، تبدیل به چالشی ترین دیدار تیم ملی شد. کسی فکرش را نمی کرد که سوری ها هر چه که می شود انجام دهند تا ایران پیروز بازی نشود.

 طبیعی است هیچ حریفی نمی خواهد ببازد، اما تصور غلطی که از مدت ها قبل رواج داشت عده ای را به این یقین رسانده بود که چون در دنیای سیاست یاور آن ها بوده ایم قرار است در زمین بازی با ما مهربان تر باشند، در صورتی که اصلا این قضاوت از زاویه دید ماست و شاید آن چه کمک است از نگاه برخی بازیکنان سوری کمک تصور نشود. به هر حال خیلی های آن ها در لیگ های عربی عضویت دارند و نگاه غلط به ایران را در خاورمیانه و خلیج فارس می شناسیم.
 
1068620_186.png

بازیکنان سوریه هر کاری که می شد کردند؛ دعوا و جدال و زد و خورد، اغراق هایی دلقک وار از مصدومیت های عربی خاورمیانه  تا وقت کشی های ناشیانه که با همکاری کنفدراسیون فوتبال آسیا در ان زمین گِل و شُل چیزی برای زمین زدن تیم ایران کم نداشت، همه ی آن ها را می شد پیش بینی کرد. کی روش هم این را فهمیده بود، اما نگاه غالبی که سایه بزرگی داشت ما را از قبل بازی با سوریه خلع سلاح کرده بود.

 نگاهی با چند اشتباه؛ سیاست را با ورزش خلط کرده بودیم، گمان داشتیم چون جای دیگری کمک کرده ایم، اینجا امتیاز می گیریم. از همان نگاه نتیجه گرفته بودیم این بازیکنان چیزی شبیه تصاویری هستند که هر روز از ویرانه ها ی حلب می بینیم و اصلا نایی و انگیزه ای برای بازی و نمایش حمیت ملی شان ندارند، حداقل مقابل ما حرفی برای گفتن ندارند و اصلا شاید برای ما بازی کنند!

سوریه و تیم فوتبالش مدل خوبی است از نوعی تعمیم دادن های ناشیانه رایج در دنیای این روزهای ما. مثلا بازیگری از گلشیفته فراهانی تمجید می کند، حس می کنیم مقابل نظام ایستاده یا بازیگری در قلاده های طلا حضور پیدا می کند، حس می کنیم قصد و نیت و جهت سیاسی خاصی دارد یا پسر همسایه مان می گوید دایی اش گفته در سوئد فلان قدر حقوق می گیرد و ما دیگر فکر می کنیم در همه دنیای غرب مردم پول پارو می کنند و حقوق ها بالاست. «خلط و مغالطه و تعمیم جزء به کل» سه یاور همیشگی  زبان و تفکر ما شده اند، که هر سه به خطاهای برآوردی فجیع می انجامند و به اغتشاش درون و بیرون دامن می زنند. خلاصه این که اگر سوریه را مثلا بحرین و عربستان می دیدیم، مطمئنا از قبل تر پیش بینی بد اخلاقی ها و حرکات نه چندان شرافتمندانه ی آن ها را می کردیم. این فوتبال بود و تیم کی روش با توجه به انسجامی که دارد بیدی نیست که با نسیم سوری ها بلرزد، اما در موضوعات کلان تر آسیب های این جنس نگاه می تواند غیر قابل جبران و مضحک باشد.

 
شمس لنگرودی یا (شاعر هفته)

زادروز شمس لنگرودی شاعر توانا، بهانه ای است تا گذری کنیم به دنیای لطیف کلمات شاعرانه. لنگرودی شاعری است که کلماتش صمیمانه و ساده است، او میان شاملو و نیما است، گاهی زبان شعری اش به شاملو نزدیک می شود، گاهی به نیما و این سال های آخر هم زبانی منحصر به فرد پیدا کرده؛ با ایجاز و اطناب و گاها ردیف های مکرر.

شمس از زندگی روزمره می گوید و از حالاتی که همه درگیرش هستیم، در غالبی که حتی به هایکو (کوتاه‌ترین گونه شعری در جهان است که مبدع آن ژاپنی‌ها هستند) بی شباهت نیست، مضامینی مثل: عشق، مرگ و چیزهای ساده ای مثل برف در شعرهای او رنگ دیگری دارد. همه ی این ها را بگذارید در کنار تصویر قدرتمندی که در شعرهای شمس لنگرودی همیشه وجود داشته و بی نهایت دلنشین است.
 
1068619_284.png

البته شمس لنگرودی در حوزه پژوهشی هم آثار قابل توجهی دارد. مثل کتاب بسیار ارزشمند و بی نظیر «تاریخ تحلیلی شعر ایران» یا جمع آوری نامه های نیما که هر دو از آثار قابل توجه در حوزه شعر نو هستند. اگر علاقه مند به سینما و پیگیر فیلم های «هنر و تجربه» هم باشید که «احتمال باران اسیدی» را احتمالا تماشا کرده اید. فیلمی که آقای شاعرِ بازیگر را در خودش دارد که البته خوب هم می درخشد. برای یاد کردن بزرگان بیمارستان و مرگ بهانه های شیکی نیست، آثار آن ها کافی است تا یاد شوند.

پائيز/ جنون ادواری سال است/ پيرهنش را ريز ريز می‌كند/ در ملافه‌ای به سفيدی برف / خواب می‌رود / با انگشتانی / كه از لبه تخت بيرون است

چیز بدی نیست جنگ / شکست می خورم / اشغالم میکنی

تمامی روزها یک روزند / تکه تکه / میان شبی بی پایان...
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال