رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

شغل قضــــا که ضامن اصــل عدالت است

 تضمین آن به شغل اصیــــــــــــل وکالت است

شغل قضا و شغل وکالـــــت دو شغل نیست

کاین هر دو یک وظیفه، ولی در دو حالت است

میــــــــــزان عدل را به مثل قاضی و وکیل

بهـــــر “تراز حق” دو بـــــــــرازنده آلت است

شاهین به دست قاضی و از هر دو سو وکیل

دو کفه اند و در کـــــــــف میــزان عدالت است

 قاضـــــــی میان ظالم و مظلوم، جاهلی است

کش علـــــم  در اصول قضــــا بی دخالت است

آن جــــــــــــــا دلیل باید و گویایـــــــی دلیل

آن جا وکیــــــــــــل چشم و زبــــــان ادلت است

دیدم به “لـوور” پــرده ای از صـورت قضا

کـان نقش صورت از پی معنـــــی وسیلت است

نعشــی به خون طپیــده بــــه دهلیـز مظلمی

وآن جا دو تن نظاره که این خود چه حیلت است

یک تن چراغ درکف و یک تن به جستجوی

وآن هـــــر دو را، نظری پـی تحقیق علت است

یعنـــی به رهنمایــــی قاضی، وکیـــل خوب

شمــــــع هدایـــت است و چـــــراغ دلالت است

“نعـــــــم الوکیل” گفت خداونــــــد حق گذار

یعنـــــــی قضات حق بـــــه وکالت حوالت است

 یعنی وکیـــــل ضامن حق است و شغــــل او

در پیشگـــــــاه حق به حقیقــــــــت رسالت است

ای آنکه در لباس وکالـــــــــــــت شدی، بدان

این شغــــل پاســـــداری حـــــق و فضیلت است

 سربــــــــازی عدالت و حریت است و نیست

 این شغل، شغل آنکــــــه پی کسب و دولت است

برتــــــر کـــــــــدام دولـــــت از دولت وکیل

کـــــاو حافظ و امیـــــن حق و عرض ملت است

فخـــــــــر است اگر وظیفه ی سربازی وطن

این فخــــــــر نه به کشتـــــــن قوم و قبیلت است

این فخـــر در اشاعـــه حق است و بسط عدل

این فخــــــر در ازاله ظلـــــــم است و ذلت است

سرباز معدلت کـــــــــه وکیـــــل است نام او

فتح اش نـــــــــــه در غنیمت حــق جعالت است

مــــــــــزد وکیل مبلــــــغ حق الوکاله نیست

کایـــــن خود نه مزد آن همه رنج و ملالت است

 مــــــــــزد وکیل، دفع ستم از ستم کش است

ور زحمتــــش به کثــــرت، مزدش به قلت است

هر کس عمـــــل به شغل وکالت جز این کند

در شــــاهراه علم و هــــــــدی  در ضلالت است

پـــــــروانه وکالت اگـــــر خوانده ای درست

فرمان حملــــــــــه بر ســـــر ظلم و مذلت است

 سربـــــــــازی وکیل و سرافــــــرازی وکیل

در پیشرفت فضـــــل و شکســـــت رذیلت است

امـــــــــــروز مستقـــــــل شد سرباز معدلت

ویــــــن جشـن از آن سبب بشکوه و جلالت است

امـــــــروز را به جمــع وکیلان درود باد

 کامروز را به شغل وکالت اصالت است

مرحوم صادق سرمد

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شد صفحه روزگار تیره
تا دفتر من گشود مادر


از هستی من، نشانه ای نیست
خود بودن من چه بود، مادر


ناموخت مرا زمانه درسی
رندانه ام آزمود، مادر


من در یتیم و گردش چرخ
از دست توام ربود مادر


در دامن روزگارم افکند
از دامن خود چه زود مادر


حالیست مرا که گفتی نیست
گریم همه رود رود مادر


هر روز سپهر سفله داغی
بر داغ دلم فزود مادر


از اختر من شدست گویی
دریای فلک کبود مادر


این ابر منم کز آتش دل
بر چرخ شدم چو دود، مادر


با من همه بخت در ستیزاست
من خاستم، او غنود، مادر


ابریشم بخت من تهی گشت
یکباره ز تار و پود، مادر


این کودک درد آشنا را
ایکاش نزاده بود، مادر


شعریست که در غم تو، فرزند
با خون جگر سرود مادر

 

اشعار زیبا درباره مادر, شعر و ترانه

اشعار زیبا درباره مادر

 

دستت را هيزم و طناب بريده و زخمي کرده است
قدت را نشاء و خرمن کوبي خم نموده است

 

حتي يک لحظه در دنيا نياسودي
عمرت در گشتن و دويدن در جنگل و صحرا تمام شده است

 

لالالالا، به قربان تن خسته ات
فداي بوي پيراهن مادرم بشوم

 

به فدايت که مرا در گهواره تاب مي دادي
به فدايت که شب ها برايم نمي خوابيدي

 

برايم تا صبح لالايي مي خواندي
به فدايت که برايم آرزوها داشتي

 

لالا، به فدايت که دلم پر از حسرت و آرزوست
بدون تو دنيا برايم زندان است

 

به فدايت که کوله باري از هيزم بر پشتت نهادي
به فدايت که دستانت پينه بسته است

 

يا مشغول نشاء و يا به دنبال دام ها روانه بودي
لالا، چشمم پر از اشک است، به فدايت

 

تو خوشي دنياي من بودي
خورشيد، حتي گوشه دل تو نمي شود

 

بهار، نيز بنفشه دستانت نخواهد شد
اگر تمام خوشي هاي دنيا برای من باشد

 

هرگز ارزش خوابيدن در آغوش گرم مادر را نخواهد داشت

لالا، به فداي غمخوار خودم

به فدايش که اکنون تنش بيمار و رنجور است.

 

شعرهای زیبا درباره ی مـادر, شعر کوتاه درباره مادر

شعرهای زیبا درباره ی مـادر

 

ای آن که تویی صبور خانه ، مادر
ای شمع تویی فروغ خانه ، مادر

 

ای عطر تو عطر هر بهار است ، مادر
وای (وی) مهر تو در حد کمال است ، مادر

 

ای نام تو  ملک ،چه بی ریایی ، مادر
هم شاه غم و ملک  وفایی  ، مادر

 

ای آن که بهشت  بود تو را ، ای مادر

كآن وعده ی اوست ، خدا ، تورا ای مادر

 

ای افضل و ای سرور و  ای شاه کلیدم ، مادر
زآن لحظه ی کودکی تویی امیدم ، مادر

 

ای خواب تو بی خواب شده ، هر شب و روز    
زآن لحظه خدا تو را صدا زد ، مادر

 

این نام تو ، نام توست زآن روز نخست
زآن  دم همه  مبهوت ثنایت ، مادر

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهادت حضرت زهرا, تسلیت شهادت حضرت فاطمه زهرا

اشعار شهادت حضرت زهرا (س)

 

از بــیـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه
  گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه

 

برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر(ص)
خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه

 

اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی(ص) را 
در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه

 

در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه(س) از پـا 
دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه

 

زیـنـب(س) بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را 
ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه

 

در خون فتاده زهرا(س) چون مرغ نیم بسمل 
مـحـسـن(ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه

 

در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر (ع)
مانده حـسـیـن مظـلوم(ع) حیران در آن میانه

 

از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا(س)  
وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه

 

دارد حــســن(ع) شـکـایـت از کـیـنـه مغیره(ل) 
ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه

 

بـا پـهـلـوی شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته 
زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه

  

اشعار شهادت حضرت فاطمه زهرا, اشعار شهادت حضرت زهرا

مداحی شهادت حضرت فاطمه (س)

 

نای نفس کشیدن و رعنا شدن نداشت
سرو علی دگر کمر پا شدن نداشت

 

این بر همه طبیب ، ز خود دست شسته بود
کی گفته او توان مسیحا شدن نداشت

 

آب از سرش گذشته ، علی را خبر کنید
کوثر که میل راهی دریا شدن نداشت

 

پیچیده است اگر، کمرش درد می کند
او هیچ گاه قصد معما شدن نداشت

 

امروز کار خانه خود را تمام کرد
گویا که قصد عازم فردا شدن نداشت

 

حتی حسین آب ز دستش گرفت و خورد
گویا خبر ز راهی گرما شدن نداشت

 

می شست رخت خویش ، ولی طول می کشید
چون دست لاغرش رمق واشدن نداشت

 

اسماء کمی خلاصه بینداز بسترش
تصویر فاطمه که غم جا شدن نداشت

 

می خواست دختر پدر خویشتن شود
گویا که میل حضرت زهرا شدن نداشت

 

با قصد قربت از پسرانش برید دل
هرچند قصد قربت مولا شدن نداشت

 

نوحه شهادت حضرت فاطمه, متن شعر شهادت حضرت زهرا

شعر درباره شهادت حضرت زهرا (س)

 

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت را
با گریه می بینم غروب آخرت را

 

من التماس لحظه های درد هستم
آیا نگاهی می کنی دور و برت را؟

 

دست مرا بستند و پشتم را شکستند
می بینی آیا حال و روز حیدرت را؟

 

حالا که روی پای من از حال رفتی
فهمیده ام اوضاع و احوال سرت را!

 

پروانه حرف عشق را هرگز نمی زد
می دید اگر یک مشت از خاکسترت را

 

افتاده ام پشت درِ قفل نگاهت
واکن دوباره چشمهای نوبرت را

 

بر زانوی تنهایی خود سر گذارم
وقتی ندارم بر سر زانو سرت را

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر تبریک عید نوروز, اشعار عید نوروز

ز باغ‌ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید


کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید


چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
تو را مه‌مان ناخوانده به روزی صد هزار آید


کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید


بهار امسال پنداری همی خوش‌تر ز پار آید
وزین خوش‌تر شود فردا که خسرو از شکار آید


بدین شایستگی جشنی، بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
فرخی ترجیع‌بند

 

اشعار نوروز, شاعران پارسی گوی

اشعار عید نوروز

 

آمد نوروز و هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد


باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرد زمستان و بهاران بزاد


زابر سیاه روی سمن بوی داد
گیتی گردید چو دارالقرار

منوچهری

 

اشعار نوروز, شاعران پارسی گوی

اشعار عید نوروز

 

نوروز بزرگم بزن‌ای مطرب نوروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز


برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز
ور نیست تو را بشنو از مرغ نوآموز


کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زان کوز
بر قافیه‌ی خوب همی خواند اشعار
منوچهری

 

اشعار نوروز, شاعران پارسی گوی

اشعار عید نوروز

 

جشن فرخنده‌ی فروردین است
روز بازار گل و نسرین است


آب چون آتش عودافروز است
باد چون خاک عبیرآگین است


باغ پیراسته گلزار بهشت
گلبن آراسته حورالعین است
ابوالفرج رونی

 

اشعار نوروز, شاعران پارسی گوی

اشعار عید نوروز

 

رسید عید و من از روی حور دلبر دور
چگونه باشم بی‌روی آن بهشتی حور...


رسید عید همایون ش‌ها به خدمت تو
نهاده پیش تو هدیه‌ نشاط لهو و سرور


به رسم عید ش‌ها باده‌ی مروق نوش
به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور
مسعود سعد سلمان

منبع:bookcity.org



 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فریدون مشیری, شعر بهار

شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز 

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز

 ****************** 

خیام نیشابوری:
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است 
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

 ****************** 

شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی 
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی     به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

  ******************

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار
بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد

 ******************

شعری زیبا درباره بهار از مولوی:
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 

 ******************

از استاد سخن سعدی شیرازی:
برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروخنودهشتیا و دستار
بس خانه که سوخنودهشتیا و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

 ****************** 

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار
بهاری داری از وی بر خور امروز   ****   که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد   *****    چو هنگام خزان آید برد ، باد

فریدون مشیری, شعر بهار

از شهریار شعر ایران، استاد شهریار:  
از همه سوی جهان جلوه او می بینم
جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم
 چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم

  ******************

استاد شهریار:  

ای وطن آمده بودم به سلام نوروز 
مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز
آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز
لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز
دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن
جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن

البته ایشان در قطعه دیگری نیز که با عنوان «مهمان شهریور» سروده، به بیرون رفتن قوای اشغالگر شوروی از خاک ایران در سال 1325 اشاره می‌کند و از خروج «مهمان ناخوانده» شادمان چنین می فرماید:

خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می رود
آن نمک نشناس بشکسته نمکدان می رود
از حریم بوستان باد خزانی بسته بار
یا سپاه اجنبی از خاک ایران می‌رود
قحط و ناامنی و بیماری و فقر آورده است
گو بماند زخم، باز از سینه پیکان می‌رود

 ******************

 شعر از فریدون مشیری:
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر زیبا و عاشقانه در مورد دانشگاه

 

 

شعر زیبا و عاشقانه در مورد دانشگاه از جابر نوری

شعر عاشقانه در مورد دانشگاه

.

.

نه نصیحت، نه نظر کاری نیست

پنبه در گوش من و نوری هاست

عشق در خانه ی ما موروثیست

پدرم نیز یکی را می خواست

با مفاتیح بزرگم کردند

لای قرآن پدر سوسن بود

صبح ها کاستِ استاد بنان

قبلِ صبحانه ی ما روشن بود

پدرم مذهبیِ روشن فکر

با نمازش پی حق می رفتیم

عصر با دایی منوچهر اینا

بیشتر سمت ورق می رفتیم!

وارث آن پدر دلداده

نه هر آنکس که رسید از راهم

عشق با یک دهه تاخیر آمد

توی ترم دوی دانشگاهم

عشق با چادرِ مشکی آمد

آمد و شکلِ نمی خواهم شد

نصف عمرِ منِ هجده ساله

توی آن ترم کذایی کم شد

عشق در خانه ی ما موروثیست

تیپِ فامیل فقط مشکی بود

مثلا دایی منوچهرِ خودم

مثل من مرد شکست عشقی بود!

شاعر : جابر نوری

 

 

این شعر فوق العادست

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام

توى اين تايپك إشعار مناسبتى،در وصف بزرگان و ائمه و.....گذاشته مى شه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین روز است که بی گهواره می گردی علی

یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی

آخرین باری که بستم بند این قنداق را

بر دلم افتاد که دیگر برنمی گردی علی

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز باران با بهانه/بی ترانه!/ با گهرهای فراوان / می‌خورد بر بام خانه/

 در محرّم/ماه اندوه و عزا و اشک و ماتم/

یادش آمد کربلا/دشت پر شوروبلا /بارش یک روزسنگین/ بر زمینی سرد و رنگین/ رنگی از خون شهیدان / پیکران اوفتاده / غرقه در خون / بی‌پناه و بی‌اراده / در مَصاف سُمّ‏ اسبان/

باز باران با بهانه بی ترانه / بارشی بر بام خانه / یادش آمد ظهر عاشور/ لحظه اوج شر و شور/ آن نماز آخرین / آن عمود و اصل دین/ در پناه بهترین یاران دین / آن سپرهای ثمین

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهای آهای بهاره
عید اومده دوباره

 

گلهای زرد ولاله
روئیده هر کناره

 

بهاره و بهاره
بهار صفا میاره

 

بلبل رو شاخه گل
گنجشکه رو چناره
داره آواز می خونه

 

این آغاز بهاره
بهاره و بهاره
بهار صفا میاره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر کودکانه به مناسبت روز 22 بهمن پیروزی انقلاب

آسمان آبی شد
مژده ای تازه رسید
گل من در گلدان
نفسی تازه کشید

 

شهر ما شد خوشبو
از گل روی امام
یاسمن ، سوسن ، یاس
ریخت از هر در و بام

 

باز شد گلباران
خاک ما سرتاسر
ما همه شاد شدیم
تا که آمد رهبر

 

مثل یک پروانه
رهبر آمد به وطن
شادی و خنده شکفت
مثل گل بر لب من

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر شب یلدا جدید و زیبا

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام.

*****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر در مورد شب یلدا

غزل عاشقانه و زیبا در مورد شب یلدا

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره
بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
شب شادی وشـــور و مهربانی است
زمـــــــان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد
محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است
که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل
شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل
ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه
شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!
همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه
نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!
نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی
کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی
چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه
شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!
بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم
اس ام اس می رسد پشت سر هم
جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند
دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند
کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است
در این محفل پی تولید بانگ است!!
زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز
ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!
ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را
بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!
چنین با شور و نغمه – شعر و دستان
خرامان می رســــــد از ره زمستان
شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز
نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !
کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران
که در راه است فصــــــــل نوبهاران….

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شعر در مورد شیراز

شعر در مورد شیراز

با مجموعه شعر در مورد شیراز و عشق ، اشعاری زیبا در مورد شیرازی ها ، زیباترین شعر در مورد نرگس و بهار شیراز در سایت پارسی زی همراه باشید

اشعار شیراز

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

رسیده بر سر الله اکبر شیراز

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم

که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز

هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

که گوش دار تو این شهر نیکمردان را

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبهالاسلام

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

⇔⇔⇔⇔

من تو را لمس کرده ام من که متبرک ام کرده اند از ترانه های شیراز

من که تمامی این سال ها یکی لحظه حتی خواب به راهم نبرده است

من دست برداشته و پا بریده توام تو ماه ابرینه پوش من دست خط شفای سروش …

من در غیاب تو با سنگ سخن گفته ام من در غیاب تو

با صبح، با ستاره، با سلیمان سخن گفته ام

من در غیاب تو زخم های بی شمار شب ایوب را شسته ام

من در غیاب تو کلمات سربریده بسیاری را شفا داده ام

هنوز هم در غیاب تو نماز ملائک قضا می شود

کبوتر از آرایش آسمان می ترسد پروانه از روشنایی گل سرخ هراسان است

بگو کجا رفته ای که بعد از تو دیگر هیچ پیامبری از بیعت ستاره با نور سخن نگفت.

⇔⇔⇔⇔

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آنجا

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شکر ایام وصالش

شعر در مورد شیراز

زمستان که می آید … می شود دهان جاده ها را بست با زنجیر!

با زنجیر بست تا نگوید به کسی تقویم چشم های تو، بهار ندارد! اما…

فصل های زرد عمر من بی تو، باران دارد بی امان…

تا دلت بخواهد! تا دلت بخواهد سرمای تنم آغوش بی کسی هایم را خاطره می سازد!

یاقوت های این طاق آویخته ی رَز نشان شراب تلخ شیراز لبان تو شده است

که مست، مست، شاعران جهان را باده پرست مذهب تو کرده است!

کرده است هر آنچه نباید بکـند!

این روزها طعنه می زند به لبخندم قاب عکس تاکستانت…

⇔⇔⇔⇔

گر من ز محبتت بمیرم

دامن به قیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیر است

وز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمندان

درمان دگر نمی‌پذیرم

آن کس که به جز تو کس ندارد

در هر دو جهان من آن فقیرم

ای محتسب از جوان چه خواهی

من توبه نمی‌کنم که پیرم

یک روز کمان ابروانش

می‌بوسم و گو بزن به تیرم

ای باد بهار عنبرین بوی

در پای لطافت تو میرم

چون می‌گذری به خاک شیراز

گو من به فلان زمین اسیرم

در خواب نمی‌روم که بی دوست

پهلو نه خوش است بر حریرم

ای مونس روزگار سعدی

رفتی و نرفتی از ضمیرم

⇔⇔⇔⇔

هوا سرد است… تو مرا تنگ در آغوش می گیری.

تنت را بو میکشم دستانت را می فشارم هوا سرد است …

دلم می لرزد اما گرمای قلبت را حس میکنم مست می شوم

در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.

همه عمر شراب شیراز خواهی ماند

آنجا در آن دور دست ها خواهم نشست

و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.

همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد لبخند میزنم…

لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها سهم من…

همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر

⇔⇔⇔⇔

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش

گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×