رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

سراب رد پای تو فصل شانزده/ قسمت ۹۷

_ای وای لیلا! خدا مرگم بده. چرا تو به این روز افتادی خواهری؟
نگاهی رنگ و رفته و بی فروغ به زری می اندازم. کیسه های مواد غذایی را که در دست دارد همان جا جلوی در روی زمین می گذارد و به سویم پا تند می کند. 
_خواهرت بمیره . تو چرا انقدر بی حالی؟ خونه چرا انقدر سرده؟
رمقی در تنم باقی نمانده اما این خواهرانه هایی که خرجم می کند , بدجور احساسم را قلقلک می دهد. با دستهای لرزانم به بخاری خاموش اشاره می کنم . تا او را متوجه خاموشی بخاری کنم. 
_ای وای خدا مرگم بده, بخاری که خاموشه!
جای هیزم ها را در این مدتی که به من سر میزند, خوب یاد گرفته است . به سمت انباری ته حیاط می دود و با دستهایی پر از هیزم های شکسته و آماده به اتاق بر می گردد و خیلی زود دوباره صدای ترق و ترق, کنده های چوب بلند می شود و گرما به اتاق بر میگردد. زری رختخوابم را مرتب می کند و کمک می کند تا بنشینم و قرصی را با یک لیوان پر از آب در دهانم می گذارد. 
_بخور قربونت برم. دیروز رفتم پیش مسعود. نمیدونی چه فیلمی براش بازی کردم تا نفهمه که برای تو می خوام ازش دارو بگیرم. بهش گفتم یکی از دوستای امیر اعتیاد داره می خواد توی خونه ترک کنه کلی آه و ناله کردم که وضع مالیشون خوب نیست و نمیتونه تحت نظر باشه. بعدش گیر داد که چی مصرف میکنه؟ صنعتی یا گیاهی؟!
با نگاهی غریب صورت چاق و عرق کرده اش را نگاه میکنم.
_نترس قربونت برم. نذاشتم بویی ببره . وگرنه که کل فامیلو تا الان خبردار کرده بودن! 
با آن شکم بر آمده اش به سمت کیسه های خریدش می رود و یک پرتغال بزرگ از درون کیسه سوا می کند و به سوی اتاق دیگر می رود و از زیر میز سماور یک پیش دستی و کارد بر می دارد و مشغول پوست کندن پرتغال می شود. دم عمیقی می گیرم و بی مقدمه می پرسم 
_بچه هام چطور اند؟
می خندد و یک پر پرتغال را با زور در دهانم می چپاند. 
_عالی! نمی دونی با سامی چه آتیشی می سوزونن!
دلم برای هردویشان تنگ شده است. حتی برای شیطنت های گاه و بی گاهشان بی قرار شده ام. زری با ملچ و ملوچ مشغول خوردن پرتغال است. 
_واسه من سیگار نگرفتی؟
تا دهانم باز می شود, یک پر پرتغال دیگر در آن می چپاند و چهار دست و پا سمت یکی از کیسه ها می رود و یک بسته سیگار بر میدارد و به دستم می دهد.
_بگیر. اینم زهر ماری که می خواستی! کاش این لعنتی ام ترک می کردی؟ با شکم گرسنه آخه این بی صاحاب چیه می کشی؟
لرزش دست هایم کلافه ام کرده است. دست سمت کیف دستی ام که روی زمین, نزدیک رختخواب ولو شده می برم و فندکم را بیرون می آورم و فورا سیگار را آتش می زنم و کام می گیرم.
_همین به قول تو بی صاحابی که برام آوردی از قرص های اون دکتر قلابی ,بیشتر دردمو آروم می کنه. انگار توی استخونام یخ می مالن زری!
اخم می کند و به سینه اش می زند
_بمیرم الهی واست. 
نگاهی به دور تا دور اتاق ها می اندازد. 
_چقدر توی این چند روزه تو اینجارو شلوغ و پلوغ و نامرتب کردی
با همان شکم بزرگش روی زمین دولا می شود تا لباس هایم را از کف اتاق جمع کند. بر سرش داد کوتاهی می کشم .
_زری با اون شکم دولا نشو دیوونه . 
سرش را به سمتم بر می گرداند و چنان می خندد که دندانهای خراب عقبی اش را در دهانش می بینم. صدایش را نازک می کند و مثل بچه ها حرف میزند.
_خاله جونی نگلان نباش. بابا امیر انقدر این مامان زری رو لوس کرده که از جاش تکون نمیخوره. ببین چگده چاق و چله شده؟
به قد کوتاه و هیکل تپلش نگاه می کنم که با آن شکم بر آمده چقدر با نمک به نظر می رسد . 
_رفتی سونوگرافی , بچه چی بود؟
با ناز, از اتاق دیگر به سویم سر بر می گرداند و می گوید
_دوخمل!
دود سیگار را بیرون می دهم و حس می کنم با حضور زری کمی آرام شده ام. 
_خوبه دیگه. جنست جور شد.
دماغش را محکم با روسری اش بسته است و مشغول پیاز داغ کردن در قابلمه ایست که روی گاز رومیزی زیر پنجره گذاشته است.
_میگم لیلا , اینجا یه جوریه. شب ها تنهایی نمی ترسی؟
می دانم حامله است و نباید برایش حرف از ترس و تنهایی هایم بزنم . همین که در این مصیبت ,فراموشم نکرده و روزی یک بار به سراغم می آید و برایم آشپزی و نظافت می کند , برای چون منی که همه به فراموشی اش سپرده اند, نعمت بزرگی ست.
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سراب رد پای تو فصل شانزده/قسمت ۹۸ 
با صدای زوزه باد و بهم خوردن پنجره مشرف به حیاط, از خواب می پرم. می خواهم از جا بر خیزم اما نمی توانم. انگار کسی دست و پاهایم را به زمین میخ کرده است. چشم هایم رو به سوی سقف باز است .اما مثل اینکه حتی نمی توانم نفس بکشم. هرچه می کوشم از رختخواب , کنده نمی شوم. شعاع نور کمرنگی از پنجره به اتاق می تابد . لاله چراغ بالای سرم خاموش شده است و صدایی آهسته, چندین بار نامم را تکرار می کند. می خواهم جوابش را بدهم اما زبانم در دهان سنگین شده است. 
دستگیره در پایین می آید و در اتاق چهار طاق باز می شود. با زور چشم هایم را به آن سو حرکت می دهم . پیر مردی فرتوت با چشم هایی به رنگ خون در حال ورود به اتاق است. نزدیک تر که می شود از لباس های ژنده اش نمی توانم تشخیص دهم ,با آن شکل و شمایلی که می بینم انسان است یا حیوان؟قفسه سینه ام چنان بالا و پایین می رود که گویی قلبم در حال بیرون آمدن از سینه ام است. خدایا چرا هرچه می کوشم فریاد کنم هیچ صدایی از گلویم بیرون نمی آید؟ درست شبیه کابوس هایم ،مات و بی حرکت روی زمین افتاده ام و آن موجود کریه در حال نزدیک شدن به من است. ناگهان از دیدن صورتش که نزدیک صورتم قرار گرفته, با آن موهای کم و حنایی رنگ روی گونه ها و چانه اش بی اختیار بسم الله می گویم و سوره حمد بر زبانم جاری می شود. با هر آیه که می خوانم به جز آتشی که از من دور می شود چیز دیگری نمی بینم. نفس, نفس زنان از جا بر می خیزم . تمام بدنم عرق کرده و وحشت زده اطراف را نگاه می کنم. هنوز گیج هستم و نمی دانم آنچه را که دیده ام در خواب بوده و یا بیداری؟
از پارچ آب کنار رختخوابم یک لیوان آب می ریزم و یکی از قرص های آرام بخشی را که زری برایم آورده با آب , فرو می دهم. آرام و قرار از کف ربوده ام و از میان تمام شماره های گوشی موبایلم دست بر روی نام ناجی می گذارم و شماره اش را می گیرم. دو بوق آزاد می خورد و با هر بار بوق خوردن در دل آرزو می کنم تا تماسم را پاسخ گوید. بوق چهارم که می خورد صدای ضعیف و بسیار آهسته اش , بالاخره در گوشم پر می شود. 
_بله؟
بغضم می ترکد و با همان یک کلمه که از او می شنوم , صدای گریه ام بلند می شوم. گریه ای که نمی دانم از بی کسی ست یا ناتوانی!
صدایش کمی بلند تر می شود و می توانم , تشویشش را در آن تشخیص دهم. 
_چی شده لیلا؟ خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
صدای هق, هق گریه ام لحظه ای قطع نمی شود. خدایا این چه عاقبتی ست که پیدا کرده ام؟. با گریه جوابش را می دهم
_نه خوب نیستم. اینجا کجاست که تو منو آوردی؟ چه بلایی داری سر من میاری لعنتی؟
_چی شده؟ داری منو نگران می کنی !
ریشخندش می کنم . 
_تازه داری نگران میشی؟ تو کی هستی؟ چه بلایی داری سر من میاری؟
پوف کشداری می کشد و سعی می کند تا مرا آرام کند.
_لیلا خواهش می کنم آروم باش و درست و حسابی بهم بگو چی شده؟ 
نمی توانم آرام بگیرم و فریاد می زنم.
_یکی توی این خونه بی صاحاب هست . می ترسم روانی . می فهمی؟
اشک میریزم و همه چیز را از روز اول سیر تا پیاز برایش تعریف می کنم. از صداهای عجیب و غریب گرفته تا داستان میوه های تازه پشت پنجره و حتی ماجرای امشب. هین بلندی می کشد و ناخداگاه صدایش را بلند می کند. 
_لیلا همین الان وسایلتو بردار از خونه بزن بیرون . یه ربع دیگه میام دنبالت!
صدایش چند بار در گوشم می پیچد و پژواک صدایش را در جای , جای ذهنم ,به دنبال نام و نشانی برای این صدای گرم و آشنا جستجو می کنم . و ناگهان جرقه ای در مغزم , مرا وادار می کند یک نام را بر زبان آورم.
_امیر حسین؟ امیر حسین تویی؟
لحظاتی به جز سکوت هیچ جوابی برای سوالم نمی شنوم و لحظه ای بعد صدای امیر حسین را واضح تر از قبل می شنوم.
_کار اون عجوزه ست. داره اذیتت می کنه. وسایلتو بردار یه ربع دیگه میام دنبالت. 
چه شبی ست امشب. خواب هستم یا بیدار؟ هوشیارم یا اسیر وهم افیون؟
ویرایش شده در توسط maryamalikhani
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سراب رد پای تو /فصل شانزده/قسمت ۹۹
سرم گیج می رود .در آن تاریکی شب بی توجه به همه چیز , روی پله سنگی جلوی خانه , با یک ساک دستی نشسته ام . قلبم می سوزد و هنوز نمی دانم , اتفاقاتی که برایم افتاده در خواب بوده یا بیداری؟سایه سیاه رنگی از دور نمایان می شود و به تدریج که قدم به جلو می گذارد می توانم حدس بزنم که سایه , مربوط به یک مرد است . و وقتی نزدیکتر می شود , با دیدن کلاهی که بر سر دارد , تصویر مرد آن سوی پنجره , که شب ها کنار پیاده رو می نشست , در ذهنم تداعی می شود. بی اختیار از جا بلند می شوم. ساکم از دستم سر می خورد و محو تماشای سایه ای می گردم که هر لحظه , نزدیک و نزدیک تر می شود. و در فاصله کمی از من می ایستد. سرش پایین است و حتی زیر نور چراغ سر در خانه هم نمیتوانم صورتش را ببینم. اما صدایش مرا در جایم میخکوب می کند. 
_معذرت می خوام لیلا! نمی خواستم اذیتت کنم.
صدای گرم و مخملی امیر حسین را به وضوح ازدهان مردی که مقابلم است می شنوم. خدایا دیوانه شده ام؟ کسی انگار قصد آزارم را دارد! زیر نور چراغ که نگاهش می کنم ,انگار اشتباه کرده ام و او شاید پیرمردی باشد که کلاه به سر دارد و این کلاهش است که باعث شده تا او.را با غریبه شبگرد کنار پیاده رو اشتباه بگیرم !یعنی باید باور کنم که, روح امیر حسین در جسم این پیر مرده خمیده, حلول کرده ؟ که صدایش از دهان او خارج می شود؟
یک قدم عقب می روم و محکم با در چوبی خانه از پشت برخورد می کنم. کف دستم را جلویش به نشانه ایست می گیرم و با صدایی لرزان فریاد می کشم.
_جلو نیا. اگر یه قدم دیگه جلو بیایی , جیغ می زنم همه همسایه ها رو خبر می کنم. یالا بگو تو کی هستی؟ چی از جون من میخوای؟
مرد, بی حرکت در جایش می ایستد و اندکی بعد کلاه از سر بر می دارد و سرش را بالا می گیرد . از دیدن صورت مچاله اش با آن چشم بند سیاهی که به چشم راستش زده , دندان هایم بهم قفل می شود و تمام بدنم از ترس شروع به لرزش می کند و بلافاصله نقش زمین میشوم.
از قطرات آبی که با صورتم برخورد می کند , روح تازه بر تنم دمیده می شود. 
سرم روی جسم نرمی ست و پاهایم دراز به دراز روی زمین افتاده است. حس باز کردن چشم هایم را ندارم. صدای امیر حسین مثل رویایی در خواب و بیداری درگوشم پژواک دارد. 
_لیلا…لیلا… خوبی؟ می تونی چشماتو باز کنی؟
پلک هایم می لرزد و آرام چشم هایم را می گشایم . امااز دیدن مرد صورت سوخته , که سرم را روی پایش گذاشته, فریاد جگرخراشی می کشم و مثل برق از جا بلند می شوم . پاهایم سنگین است و نمیتوانم روی آنها بایستم.همان طور نشسته خودم را عقب, عقب, روی آسفالت خیابان می کشم و با لکنت چند کلام می گویم:
_تو, تو , تو کی هستی؟ چی , چی , چی میخوای؟
از ترسی که دارم , شرم زده می شود . سر به زیر می اندازد و باز صدای امیر حسین از دهانش خارج می شود. 
_من امیر حسینم .لیلا نترس!
پاهایم را در شکم جمع می کنم. 
_دروغ نگو . امیر حسین مرده. 
آه بلند و غلیظی می کشد و دستش را روی زانویش که خم شده است , آویزان می کند. 
_کاش مرده بود. اونا می خواستن که من بمیرم ولی کسی که قرار بود این کار رو بکنه دلش به حالم سوخت . به جاش این بلارو سرم آورد. بی هوشم کرد .چندتا عکس ازم گرفت که بهشون بگه من مردم . اما برای اینکه دیگه شناسایی نشم و 
کارش لو نره ,صورتمو با اسید سوزوند!
باور آنچه شنیده ام برایم سخت است. انگار شوک شده ام. عقب, عقب می روم و فریاد می زنم.
نه, نه, … دروغه… دروغه محضه!
 
 
 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو  فصل شانزده/قسمت۱۰۰

_پاشو لیلا . وسایلتو جمع کن باید زودتر بریم آپارتمان من. اینجا برات امن نیست. اون عجوزه حتما میخواد تورو دیوونه کنه که این بساطو راه انداخته…

هنوز باورم نمی شود که امیر حسین رو به رویم ایستاده است. ساک دستی ام را از روی زمین بر می دارد و به شانه اش می اندازد و کلاهش را به سر میکند و کنی بیشتر از قبل آن را به سمت صورتش پایین می کشد. آب دهانم را با صدا قورت می دهم. دست به دیوار خانه همسایه می گیرم و از زمین بلند می شوم. مجبورم به او اعتماد کنم. آن وقت شب نه جرات برگشتن به آن خانه ارواح را داشتم و نه پای رفتن به خانه پدری!مثل جوجه اردکی که پشت سر مادرش کورکورانه راه می گیرد و جلو می رود , پشت سر امیر حسین , راه می افتم. آپارتمانش فاصله زیادی تا خانه ای که در آن اقامت داشتم, ندارد. یک آپارتمان دو خوابه کوچک که در یک مجتمع چند واحدی , قرار گرفته. در را می گشاید . چراغ را روشن می کند و مرا به داخل دعوت می کند. یاد حرف زری می افتم که می گفت:لیلا مغز خر داره و دل شیر! راست می گفت. هیچ احمقی را در دنیا مثل خودم ندیده بودم که انقدر زود اعتماد کند و چنین دل نترسی داشته باشد . پا که به داخل می گذارم , از دیدن مشق خط های امیر حسین که دیوار سالن پذیرایی کوچک آنجا ,آویخته شده, کمی آرام می شوم.

دست خط امیر حسین را خوب میشناسم و شک ندارم که اینها نوشته امیر حسین است. نزدیک یکی از تابلو ها می شوم و شعر آن را بلند می خوانم. 

"آنکه دایم هوس سوختن ما می کرد

کاش می آمد و از دور تماشا می کرد"

یک دست مبل رنگ و رو رفته لاجوردی که روی فرشی کهنه قرار دارد, تنها وسایل موجود در اتاق نشیمن اوست. روی یکی از مبل ها می نشینم. امیر حسین ساک دستی ام را کنار همان مبلی که نشسته ام بر زمین می گذارد و راهی آشپزخانه اپنی که فاصله چندانی با پذیرایی ندارد, می شود. در کتری آب میریزد و آن را روی اجاق گاز می گذارد و به پذیرایی بر می گردد و روی مبل مقابل من می نشیند. هنوز کلاه بر سر دارد و حس می کنم برای برداشتن آن , دچار تردید است .

لبهای باریکم را می مکم و انگشتهای دستم را در هم قلاب می کنم و مشغول چلاندنشان می شوم.

_چرا کلاهتو بر نمیداری؟

دست به سینه می نشیند و من از حجم سوختگی دستهایش , واقعا دلم برایش می سوزد. هنوز نمی توانم باور کنم این غریبه , امیر حسین باشد .اما از رو به رو شدن با واقعیت وحشت دارم. 

_همین جوری بهتره. شاید دیدن صورت من باز بترسونتت!

دندانم را محکم روی لب فشار می دهم. از رفتار مسخره ام , خجالت زده می شوم.

_ببخشید. دست خودم نبود. 

آرام کلاهش را بر میدارد. حجم بسیار کم موهایش و صورت در هم مچاله شده اش با آن چشم معیوب, هیچ شباهتی با امیر حسین ندارد. اما در چشم سالمش برق نگاه امیر حسین را می توانم پیدا کنم. بی اختیار چانه ام می لرزد و اشکم جاری می شود.

_اون بی شرف ها با تو چی کار کردن؟ همش تقصیر منه احمقه که تورو وارد بدبختی های خودم کردم. 

لبخند کمرنگ و بی جانی میزند. 

_من از تو خواستم بازیشون بدی. تمام نقشه ها مال من بود. تو گناهی نداری. آخرش هم اون از خدا بی خبر زهرشو ریخت . می دونی اگر ترک نمی کردی اون مخدر توی چند سال آینده چه بلایی به روزت می آورد. تو خیال می کنی لرزش دستات طبیعیه؟ اگه یه کم دیگه ادامه می دادی , فلج می شدی لیلا!

قلبم از سر شب می سوخت و حرفهای امیر حسین با آن ظاهر سوخته , بیشتر از قبل حالم را دگرگون ساخته. نفسم را آه مانند بیرون می دهم. 

_برام مهم نیست. امیر. کاش من مرده بودم اما تو و امید سالم بودید .

کمی خودش را از روی مبل جلو می کشد. نگاهش رنگ نگرانی به خود می گیرد. 

_امید؟ مگه برای امید اتفاقی افتاده؟ تونستی پیداش کنی؟

مثل تمام وقت هایی که نام امید می آید , اشکم پهنای صورتم را می پوشاند. 

_آره. اما کاش پیداش نکرده بودم.باورت میشه سهم تمام روزهای دلتنگیم و اون همه مصیبت که برای برگشتن و پیدا کردنش کشیدم , فقط یه نگاه شد . یه نگاه که جاش بدجور روی تنم موند. مثل یه داغ . داغی که زخمش همیشه تازه ست.

دستهایش را در هم گره می زند . از مبل پایین می آید و چهار زانو روی زمین می نشیند. 

_چی شده لیلا. درست حرف بزن ببینم. 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۱
همه چیز را از سیر تا پیاز برای امیر حسین تعریف کرده ام و حالا چقدر احساس سبکی میکنم. از اینکه یک نفر حرف دلم را می شنود و میفهمد چه دردی در دل دارم, حس خوشایندی وجودم را در بر می گیرد. سرم را غمزده به لبه مبل تکیه می دهم. هنوز جرات آن را ندارم که به صورت سوخته امیر حسین نگاه کنم. یک لیوان چای داغ جلویم گذاشته است و منتظر است دهان باز کنم تا او هم از دردهایش بگوید. از حرفهایی که ته دلش مانده و گوشی برای شنیدنش پیدا نکرده است. 
_امیر حسین توی خونه سیگار نداری؟
دست زیرمبلی که نشسته است می اندازد و یک پاکت سیگار که فندکی هم گوشه آن جاساز کرده , بیرون می کشد و آن را روی فرش به سمت من سر می دهد. 
_بیا. یکی, دوتا بیشتر توش نیست, فعلا کارتو راه میندازه .
یک نخ سیگار از پاکت بیرون می کشم و آن را آتش می زنم. کام اول را که می گیرم . امیر حسین دست سمت پاکت سیگار دراز می,کند و در میان نگاه نا باورانه ام یک نخ سیگار روشن می کند و مشغول کشیدن آن می شود. 
_امیر؟ تو مگه سیگار می کشی؟ تو که اهل دود و دم نبودی!
پوزخند میزند و دود سیگارش را محکم بیرون می دهد. 
_به نظرت چی واسه من مونده که نگران از دست دادنش باشم؟دیگه هیچی برام مهم نیست لیلا. من فقط اومدم ایران که دینمو نسبت به تو ادا کنم. امانتتو بدم و خودمو خلاص کنم 
غمگین نگاهش می کنم. چقدر از دیدن صورتی که جایگزین آن همه زیبایی شده است, غم بر دلم می نشیند. 
_کدوم امانت؟ چه دینی؟ تو برادریتو در حق من !تموم کردی پسر
خاکستر سیگارش را می تکاند و زانوهایش را جا به جا می کند.
_هرچیزی جای خودشو داره. تو همه پول هاتو سپردی دست من تا برات جا به جاشون کنم. من برای پس گرفتن کیاوش یه کمی از اون پولو بهت دادم. ولی بقیه رو دست نخورده برات نگه داشتم که وقتی حالت خوب شد بهت بدم. فردا همه رو از بانک می گیرم برات میارم. تا الانم هر خرجی کردم از جیب خودم بوده. 
بعد از آن همه بدبختی و با شنیدن خبر مرگ امیر حسین, قضیه پول ها را کاملا از یاد برده بودم و گمان می کردم دیگر هرگز دستم به آن ها نخواهد رسید.
_مال خودت. من پولو می خوام چی کار؟ تو همه جوره خودتو بهم ثابت کردی. اون پول حق توست.
_چه حقی؟ لیلا زندگی خیلی بالا و پایین داره. بی کس باشی این جماعت لهت می کنن . بی پول هم که باشی هیچ جا جات نیست. تو بچه داری این پولا خیلی به دردت می خوره.
سیگارم را در نعلبکی لیوان چایم خاموش می کنم و یک جرعه از چای می نوشم. جوانمردی این آدم عجیب مرا به یاد امید می اندازد.
_فردا می خوام برم امام زاده یه کاری هست که باید انجامش بدم با من میایی؟
بی درنگ جوابم را می دهد.
_فردا تولدت لیلاست می خوام برم سر خاکش . 
دستی روی صورتم می کشم. این بار جرات می کنم و به صورت سوخته اش نگاه می کنم. حتی در همان صورت مچاله شده هم می توانم مهربانی را ببینم.
_لیلا من نمی خواستم اذیتت کنم. دوست نداشتم با این شکل و شمایل کسی منو ببینه یا چیزی ازم بدونه . اونجا خونه مادربزرگم بود. خواستم بهت کمک کنم ولی انگار اون عجوزه ازاون طلسم و جادو و جمبلاش هنوز دست بر نداشته که اونجوری اذیت می شدی. بهتره چند روز اینجا بمونی تا یه کم دیگه بهتر بشی . بعدش میتونی بری خونه. 
شرمنده نگاهش می کنم.
_من تا زنده ام به تو مدیونم
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو  فصل هفده/قسمت ۱۰۲

گاهی از همه چیز بیزاری. حتی از تمام چیزهایی که روزی به آن دلبستگی داشتی. نصف کوچه باغی که بهترین لحظات عمرم را در کنار امید, گذرانده ام, آسفالت شده است و به جای باغ های خرم و آبادش , آپارتمان های سنگی و زشت , مثل قارچ های سمی , سر خاک برآورده اند. چند روزی ست که قلبم بنای ناسازگاری را الم کرده و حالا که به ته کوچه باغ رسیده ام , چقدر بی قرارتر , بر سینه تنگم می کوبد. دست روی قلبهای خشکیده روی درخت گردو می کشم و نفسم را آه مانند بیرون می دهم. حالا که امید نیست چه فرقی می کند؟ این درخت هم مثل باقی درختها از ریشه بیرونش بیاورند و جایش هرچه می خواهند بنا کنند!

نگاهی به ساعتم می اندازم. آه خدایا دیر شده است. باید تا قبل از نماز ظهر خودم را به امام زاده برسانم. 

وقتی به امام زاده می رسم , سید گوشه اتاق کوچکش نشسته و مثل همیشه در حال قرائت قرآن می باشد. سلامی می دهم و لبه در می نشینم.

سید عینک ذره بینی اش را بالا می دهد و تا چشمش به من می افتد زیر لب علیک سلامی می گوید و دوباره با صدای بلند قرآن می خواند .

همانجا می نشینم تا کارش تمام شود. قرآن را که می بوسد و رحل را جلو می دهد تا از جا بلند شود, سرم را بالا می گیرم تا شاید حرفی بزند.

_قبول باشه سید.

گیوه هایش را ور می کشد و کلاه بافتنی سبزش را با کلاه سفیدی تعویض می کند و بی آنکه نگاهم کند جوابم را می دهد.

_قبول حق, بابا جون.  

خودم را بر سر راهش می اندازم تا حرفم را بزنم.

_ببخشید سید میدونم نزدیکه اذانه میخوای بری برای نماز , ولی من یه کم حرف دارم باهاتون. میشه صبر کنید؟

دستی به صورتش می کشد و لبه پله دوم ایوان خانه اش می نشیند و از جیب جلیقه طوسی اش , تسبیح بلند و شاه مقصودش را بیرون می کشد و مشغول انداختن دانه هایش می شود. 

_ببین باباجون. اینجا خونه اربابمه , خونه همه دلشکسته ها , اصلا خونه خداست . همیشه بهت گفتم اگر برای زیارت و نماز میایی قدمت روی چشم ولی از من نخواه دیگه توی هیچ کاری دخالت کنم که هنوز کمرم از همون یه مرتبه , راست نشده.

دست در جیب مانتو ام می کنم و یک چک رمز دار از آن بیرون می کشم و مقابلش می گیرم.

_می فهمم سید. فقط همین یه دفعه رو ازتون خواهش می کنم این امانتی رو بدید به حاج یوسف.

سگرمه هایش را در هم می کشد و تسبیح را دور دستش تاب می دهد و با اخم می پرسد:

_این دیگه چیه؟ اینو از کجا آوردی لیلا؟

لبخند میزنم . 

_مال خودمه سید. برای حاج یوسف آوردمش. به خاطر مریضی امید خونه رو فروختن و هرچی داشت خرج کرد. این حتما لازمشون میشه. اینو هر طور صلاح می دونید, بهشون برسونید ولی اسمی از من نبرید. 

با عصبانیت نگاهم می کند. 

_حاجی به عمرش از کسی پول قبول نکرده. اون اگر می خواست از این پول ها سر سفره زن و بچه اش ببره که…

حرفش را می خورد و چپ, چپ نگاه دستم می کند که در حال مچاله کردن چک است. 

_تا اونجا که من می دونم پول لازم ندارن . توام پاشو برو دنبال زندگیت ,بذار منم به کارم برسم. 

بغض بر گلویم پنجه می کشد. 

_پول خودمه سید. شما مگه خدایی که حکم میدی و قضاوت می کنی؟

لب می گزد و زیر لب استغفراللهی می گوید.

_من غلط بکنم باباجون. ولی بذار یه چیزی رو رک و پوس کنده بهت بگم. من دوبار برای کار شما قدم پیش گذاشتم ولی هر دو بار , اتفاقاتی افتاد که از کرده خودم پشیمون شدم. 

با حالت تاسف نگاهش می کنم.

_امید همیشه می گفت :قدم شما خیره. می گفت, دست خیر دارید ولی خبر نداشت اقبال من و اون ,سیاه تر از این حرفهاست که با قدم خیر شما بشه کاری براش کرد. 

کیفم را سر دوش می اندازم و آهنگ رفتن می کنم. اما کلام آخر سید, آتش بر جانم می زند. 

_کاش اون روز پیغام حاجی رو بهت نداده بودم که پاشی بری بیمارستان. کابوس هر شبم شده , لحظه خاکسپاری امید.

اشکم مثل تمام وقتهایی که نام امید را می شنوم از گوشه بینی ام راه می گیرد و آه می کشم و همان جا لبه باغچه می نشینم. 

_یعنی حق من نبود که حتی برای آخرین بار ببینمش؟

سر تکان می دهد. 

_خیلی چیزها حق هست اما صلاح نیست. یه نگاهی به خودت بنداز. تو لیلایی؟ کاش میذاشتم توی خیال اون بچه , همون لیلا باقی بمونی. شاید خودشو مقصر می دونست که همون شب از قصه دق کرد.

انگار کسی با کارد و چنگال به جان قلب بیمارم افتاده است. نگاه آخر امید , مقابل چشمانم نقش می بندد و نمک این زخم لاعلاج می شود. بانگ الله اکبر که بلند می شود ,سر به سوی آسمان بر می دارم. 

خدایا چه می کنی با این تن خسته و این قلب زخم خورده ام؟ تاوان چه چیز را از من می گیری که این چنین در خود شکسته ام؟

ویرایش شده در توسط maryamalikhani
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۳

زیر اپن سنگی آشپزخانه امیر حسبن نشسته ام و و دستهایم را روی زانو ,از مچ آویزان کرده ام. دلم برای بچه هایم تنگ شده است. امیر حسین گوشه حال نشسته و مشغول تمیز کردن سازش است. شماره زری را می گیرم و بعد از دو بوق ,جواب می دهد. 

_جانم…

بلافاصله جوابش را می دهم.

_چطوری قلمبه من؟

غش, غش می خندد. 

_وای لیلا خدا تو رو نکوشه لاغری من. یه جوری میگی قلمبه انگار من صد کیلو ام؟ از بس که خودت لاغری همه رو گرد و قلمبه می بینی.

صدای داو و فریاد کیانوش و کیاوش از پشت تلفن به گوشم می رسد و دلم ضعف می رود برای ,یک لحظه شنیدن صدایشان.

کیاوش با هیجان از زری می پرسد:

_خاله؟خاله؟ لیلاست؟مامان منه؟

پانزده روز است که ندیدمشان و خدا می داند که چقدر دلم برای غربت و تنهایی و بی کسی , بچه هایم می سوزد. زری سریع جوابش را می دهذ.

_آره خاله جون . میخوای باهاش حرف بزنی؟

زری گوشی را به دهانش نزدیک می کند. 

_لیلا میخوای با کیاوش و کیانوش حرف بزنی؟

صدای فریاد سامی بلند می شود که می گوید:" منم می خوام حرف بزنم. "

_گوشی رو بده بهش…

از همین پشت تلفن هم می توانم خنده اش را تجسم کنم. صدایش شاد است و قلبم را آرام می کند. 

_سلام. مامان لیلا تو کجایی؟

_سلام. قربون اون صدات برم. خوبی مرد من؟

آب دهانش را محکم قورت می دهد و با همان شادی کودکانه اش جوابم را می دهد.

_مامان من خیلی پسر خوبی بودم. تو نبودی  اصلا کسی رو اذیت نکردم. کیانوشم پسر خوبی بود. برامون جایزه میخری؟

از این همه پاکی و مهربانی اش , گریه ام می گیرد. 

_حتما, یه جایزه خوب براتون می گیرم. 

_آخ جون. لیلا؟ سامی هم میگه من جایزه می خوام ولی اون پسر خوبی نبوده همش زری رو اذیت می کنه…

صدای فریاد و دعوا و مرافعشان با صدای جیغ , جیغ های زری در هم می پیچد. زری گوشی را می گیرد و خنده کنان می پرسد:

_میبینی؟ یه لحظه آروم و قرار ندارن . جایزه هم می خوان پدر صلواتی ها…بیچاره مامان از دستشون آسایش نداره. همش میگه لیلا کی برمیگرده؟. این بچه هاش پدر منو در آوردن.

پوز خند می زنم. 

_زری. فردا دیگه نمیخواد بیایی پیشم . می خوام بر گردم خونه. حالم خوبه . از این به بعد خونه باشم راحت تر هستم. 

چیش غلیظی نثارم می کند.

_بیای که چی؟ باز با مامان جنگ و دعوا کنی؟ بمون تا حالت رو به راه بشه دیگه…

_نمی تونم. گفتم که میام خونه.

کمی مکث می کند . انگار دارد به حرفی که می خواهد بزند فکر می کند.

_پس بچه هاتو بردار, یه چند روزی بیا خونه ما. من قراره تا موقع زایمان خونه خودم باشم . توام که باشی خیالم راحت تره…

از پیشنهادش یکه می خورم. نگاه امیر می کنم که مشغول کوک کردن سازش است و آهسته لب می زنم.

_حالا ببینیم خدا چی میخواد. اگر کاری نداری. خداحافظ.

_باشه. فعلا

تلفن را قطع می کنم و نگاهم روی ساز امیر بیشتر متمرکز می شود. 

_با خودت برده بودیش سر خاک لیلا؟

سرش را همان طور پایین نگه می دارد.

_صدامو خیلی دوست داشت. 

سازش را زیر بغل می زند و از روی میز تلویزیون, چیزی را بر می دارد و به سمتم می آید.

_لیلا می خوای بری؟

شرمنده تمام خوبی هایش هستم. خوبی هایی که هیچ وقت نگذاشت تا برایش , چیزی را جبران کنم. 

_رفتنی باید بره دیگه.

مشتش را باز می کند وچیزی را نشانم می دهد , که دلم را زیر و رو می کند. 

_بیا لیلا. این یه قرآن جیبی کوچیکه گذاشتمش توی این گردنبند چرمی. بنداش گردنت . دیگه اون عجوزه نمی تونه اذیتت کنه. فقط هیچ وقت از خودت دورش نکن. 

به گردنبند قلبی که یادگار امید است چنگ می زنم. راست می گویند که همه چیز در زندگی آدم , تکرار می شود.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۴

غمزده به امیر حسین نگاه می کنم. به امیر حسینی که جز یک صدای گرم و آرام بخش چیزی از او باقی نمانده. دلم از این همه بی مهری روزگار پر از گلایه می شود. 

_خودت چی امیر؟ تا کی می خوای اینجوری 

زندگی کنی؟ 

دستی روی سازش می کشد. از پس همان چشم فرورفته هم می توانم غمش را ببینم.

_من دیگه امیر حسین نیستم. یه نوازنده دوره گردم که تنها همدمم سازمه… سبک که باشی , سفر برات آسون تره!

بغض کرده ام . از اینکه باعث شده ام زندگی اش در اوج جوانی , این طور بگذرد , شرم دارم. شاید حق با سید بود . من نباید بر می گشتم. 

_کاش نیومده بودم امیر. من باعث شدم امید ذره, ذره آب بشه. من زندگی تو و خودمو امیدو داغون کردم.

رو به روی می نشیند و معصومانه نگاهم می کند. نگاهی که این روزها , نمک زخمم شده است.

_تو چه تقصیری داری دختر؟ من وقتی زندگیمو باختم که دستم به خون عشقم آلوده شد. امید هم وقتی کنار نشستو و نگاه کرد تا تو از زندگیش بری , همون موقع نابود شده بود. چه تو توی زندگی ما بودی ,چه نبودی , تقدیرمون همین بود. هرکسی خودش تقدیرشو رقم میزنه. 

نمی توانم مانع از ریزش اشک هایم شوم. این بغض کهنه بدجور بر گلویم پنجه می کشد. 

_امیر حسین امشب خیلی دلم گرفته. یه کم برام می خونی؟

روی سیم های سازش دست می کشد. رد اشک را که بر صورتش می بینم  , دلم یرای آن همه معصومیت آتش می گیرد.در صدایش دردی ست که امشب محزون تر از همیشه می خواند. 

نشسته ام من و ، شکسته های دل ، شکسته و رسوا ، غریبم و تنها

خدا خدا دلم گرفته ، دلم گرفته

جهان پُر از غمه ، یه دشت ماتمه ، برای زندونه
شراره های غم ، درون سینه ام ، یه عمره مهمونه
آه ای خدا ببین ، ببین آبرویم دگر ز غم ، شکسته در گلوم

رها کن از مستی ، دلی که بشکستی
شکسته دل صدا نداره ، صدا نداره

دلی که خاموشه ، دگر نمی جوشه ،
درین جهان بها نداره بها نداره

نه شوق و تمنّایی ، نه حسرت و فردایی
که دگر ز جهان دلم گرفته ، دلم گرفته

رها کن از مستی ، دلی که بشکستی
شکسته دل صدا نداره ، صدا نداره

دلی که خاموشه ، دگر نمی جوشه ،
درین جهان بها نداره بها نداره

اشکش را با کف دست پاک می کند و بابت آخرین دل نگرانی هایشب از هم سفارش دارد.

_لیلا تو هنوز اون گردنبندی رو که اون جادوگر بهت داده بود, داری؟

کمی فکر می کنم. یادم می آید که روز آخر ته چمدان جاسازش کردم , به گمان اینکه شاید روزی به کارم بیاید.

_دارمش. چطور مگه؟

سیگاری را با سیگارش روشن می کند و به دستم می دهد. 

_از خودت دورش کن. لیلا هر چیزی که مربوط به اونا میشه از خودت دور کن. فقط من می دونم حمیدرضا چه جور جونوریه… تمام اون تشکیلات داره با جادوگری های اون زنیکه اداره میشه. تا می تونی ازشون دور باش. نذار بچه هاتو آلوده کثافت کاری هاشون بکنن. 

ته دلم خالی میشود از شنیدن حرف هایی که بوی خوشی ندارد. 

_تو چی می دونی امیر؟

نقاب کلاهش را به سمت پشت سرش می چرخاند و لبهایش را جمع می کند.

_اون آشغال می دونست بچه دار نمیشه. همیشه دنبال این بود که بتونه از خودش یه رگ و ریشه ای داشته باشی که بعد از وجود نحس خودش اون تشکیلاتو اداره کنه. ساره هم می خواست اون بچه مال خودش باشه اما چون تیرش به سنگ خورده بود , دنبال نابود کردن بچه حمیدرضا بود. 

یاد معجونی که ساره برایم درست کرده بود تا سقط جنین کنم افتادم. 

_مواظب کیاوش باش. اونا نمونه ها رو توی بیمارستان عوض کردن پس با کیانوش کاری ندارن ولی موفق نشدن کیاوشو نابود کنن. پس حمیدرضا هنوز یه وارث داره که برای اون جادوگر خطر بزرگی محسوب میشه!

 

 

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۵

تمام محتویات چمدانم را بیرون ریخته ام, تا آن طلسم لعنتی را پیدا کنم. با دیدنش , باز به یاد شب آخر آن خانه متروک می افتم و باز همان تصویر وحشتناک , جلوی چشمانم جان می گیرد. طوق , از دستم بر زمین می افتد و بدنم شروع به لرزش می کند. بعد از ترک آن مخدر مرگ زا , لرزش دستهایم آنقدر زیاد شده است که دیگر از آن کلافه شده ام. مخصوصا در چنین موقع هایی که ترس و اضطراب , یک جا به سراغم می آید. 

_چرا انقدر اینجارو ولو کردی دختر؟

آنقدر ترسیده ام که حتی صدای مادرم را هم نمی شناسم. و از ته دل جیغ بلندی می کشم و از چمدان فاصله می گیرم و به سمت صدا رو بر می گردانم.

وحشتم را که می بیند , به صورتش می زند و انگشتش را می گزد. 

_وای خدا مرگم بده. چت شده دختر؟چرا دیوونه بازی در میاری؟ همچین جیغ کشیدی بند دلم پاره شد. خوبه زری خونه نبود. بچه ام از ترس , پس میوفتاد. 

دست روی قلبم می گذارم که از شدت تپش هایش , بلوزم تکان می خورد.

_یه هو ناغافل می پری توی اتاق تاریک ,نمیگی آدم زهره ترک میشه؟

دستش را به نشانه خاک بر سرت, در هوا تکان می دهد.و سر می جنباند. 

_خدا می دونه چه غلطی کردی که حال و روزت اینه!

باز متلک هایش را شروع کرده است و من اصلا در شرایطی نیستم که تحمل شنیدن حرفهایش را داشته باشم. آهسته , طوری که متوجه نشود , طوق حاوی طلسم را زیر یکی از لباس های بیرون افتاده از چمدان , سر می دهم. تا آن را از نگاهش مخفی نگه دارم. به باقی لباس ها چنگ می زنم و تند, تند آن ها در چمدان می چپانم.

_مامان خواهش می کنم ول کن. الان اصلا حوصله این دری وری هارو ندارم. اگر کاری نداری برو .بذار من به کارم برسم.

حرفم به مذاقش خوش نمی آید . تابی به سر و گردنش می دهد و غر ,غر کنان به سوی آشپزخانه برمی گردد.

_واه, واه, واه,نسل تون ور بیوفته ایشالله که انقدر چشم سفید و نمک نشناسید!تره به تخمش میره, حسنی به باباش! باباتون چه تاجی به سرم زده که حالا بچه هاش بزنن؟

در اتاق را می بندم تا بیشتر از این صدای غرو لوندهایش , اعصابم را بر هم نریزد. شاید حق با زری بود. بیشتر از این نباید , این روزها ,که دوران نقاحتم را می گذارنم , اینجا بمانم.با زری مشکلی ندارم. فقط نمی توانم حضور شوهرش را در خانه تحمل کنم. چراکه می دانم حرفهایش بیشتر از زخم زبان های  مادرم ,آزارم می دهد. 

دوباره طوق را از زیر لباس ها بیرون می کشم و نگاهش می کنم. دلم می خواهد به حرف امیر حسین گوش دهم و آن طلسم نفرینی را ,از بین ببرم. اما حس خاصی گوشه ای از وجودم, وسوسه ام می کند ,که شاید روزی , همین گردنبند منفور , گره ای از کارم باز کند. نفس عمیقی می کشم و باز آن را ته ساک, جا ساز می کنم. و در این فکرم که وقتی زری بر می گردد, همراهش بروم یا نه؟

 

 

ویرایش شده در توسط maryamalikhani
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سراب رد پای تو فصل هفده/قسمت ۱۰۶
یک هفته است که همراه بچه هایم به خانه زری نقل مکان کرده ام. امیر روزها در کارگاه پایین آپارتمان دو طبقه مادرش , کار می کند و شب ها ,همان جا می خوابد تا به قول خودش, من و بچه هایم در خانه راحت باشیم. روزهای اول, کنجکاوی های مادر و خواهر شوهرش ,هردویمان را کلافه کرده بود .اما زری با زیرکی ماجرای استراحت مطلق شدنش را تا وقت زایمان , به خوردشان داد و همان طور که امیر را قانع کرده بود که بدون حضور من , نمی تواند تا موعد زایمانش , تنهایی سر کند, آن ها را هم مجاب به پذیرشم در خانه شان کرد. 
ماندنم در خانه او باعث شد, تا خوب معنی بی قراری ها و ماندن های طولانی اش را در خانه پدر و مادرم بفهمم. زری, در طبقه دوم خانه مادر شوهرش ساکن بود و آن ها تمام رفت و آمدهایش را کنترل می کردند. بیچاره زری بدون اجازه ساکنین طبقه پایین, آب هم نمی توانست بخورد. 
سامی دوان , دوان از پله ها بالا می آید و به سوی هال می دود و دامن زری را می کشد.
_مامان, مامان …عمه آزاده میگه عمو مانی امشب میاد خونمون … راست میگه؟
زری ل**ب و لوچه اش را کج و راست می کند. نگاهی به پاهای سیاه و کثیف سامی می اندازد وپایین دامنش را از چنگ او بیرون می کشد. 
_تو باز پا برهنه از پله ها , بلا و پایین رفتی در به در؟مگه من اون دمپایی های وامونده رو واسه تو جلو در نذاشتم؟
در ورودی آرام باز می شود و خواهر شوهر زری , بدون سلام و احوال پرسی ,تا وسط هال , پیش می آید و دست سامی را می گیرد و از زمین بلند می کند. پشت چشمی برای زری و من که با فاصله دو مبل از او نشسته ام, نازک می کند .
_واسه چی بچه رو دعوا می کنی؟پا برهنه ست که باشه. خونه باباشه می خواد راحت باشه . مگه جنایت کرده که جلو مردم سرش داد میزنی. جای هوار زدن, پا میشدی پای بچه رو می شستی. 
زری به چشم های سبز آزاده با حرص نگاه می کند. 
_چون خونه باباشه باید عین غربتی ها پابرهنه راه بره؟ من با این حال و روزم مگه می تونم روزی ده بار دست و پای این ور پریده رو بشورم.
سامی پشت عمه اش که عجیب حامی اش شده است. قایم می شود و خودش را لوس می کند.
_عمه .زری می خواست منو بزنه.
آزاده مثل گربه ای ملوس چشم هایش را تنگ می کند روی زانو می نشیند و به پشت سر بر می گردد و سامی را به آغوش می گیرد و موهای فر فری و بلندش را نوازش می کند.
_عمه الهی قربون بره. کسی جرات نداره به تو دست بزنه. دستشو می شکونم اگر کسی تورو بزنه.!
زری فریاد می زند.
_آزی . خواهش می کنم لوسش نکن .
قبل از اینکه آزاده مجال پیدا کند جوابش را بدهد, در ورودی با شتاب باز می شود و کیاوش و کیانوش دوان, دوان, سمت سامی می آیند. و کیاوش دست او را از دست آزاده می کشد.
_کجا رفتی سامی؟ بچه ها منتظرن فوتبال بازی کنیم. بازم فرار کردی تنبل؟
آزاده دست به کمر می زند و تابی به سر و گردنش می دهد. 
_چه خبره خونه رو گذاشتید رو سرتون؟هتل هیلتون اومدید مگه؟
نگاه تلخی به زری می کنم و او از روی مبل بلند می شود . با خشم دست سامی را می گیرد وکمی به سوی کیانوش و کیاوش که سر به زیر ایستاده اند هل می دهد.
_بیا برو دنبال بازیت. خودت هم لوس نکن که اگر اون روی سگم بالا بیاد , چنان کتکی بهت می زنم که عمه و بابات که هیچی, جد و آبادت هم بیان نمی تونم از دستم نجاتت بدن . 
سامی دست کیانوش را می گیرد و همراه آن ها می رود. آزاده اخم هایش را در هم میریزد و همان طور دست به کمر برای زری خط و نشان می کشد.
_شانس آوردی مانی امشب میاد خونه وگرنه امیر اگر می فهمید اینجوری بلبل زبونی کردی…
زری حرفش را قطع می کند و با دست به سمت در ورودی اشاره می کند.
_باشه آزی جان. حرفتو زدی حالا به سلامت. من مهمون دارم. خودمم خسته ام می خوام استراحت کنم.
آزاده غر غر کنان سمت در می رود و وقت خروج حرفش را با غیض می زند و در را محکم می کوبد.
_خدا شانس بده. تو اگر قد و هیکل داشتی چه قدر ناز و ادا واسه داداش بدبخت من داشتی؟
در که بسته می شود, از صدای بهم کوبیدنش هر دو , گردنمان را در شانه فرو می بریم. به هم نگاه می کنیم و بلند, بلند میخندیم.
_زری , بلا نگیری!من تا الان ,دلم برات می سوخت که چه طوری با این خانواده سر می کنی؟ ولی زبونتو که دیدم دلم واسه اونا سوخت!
زری غش, غش می خندد و روی ران پایم می زند.
_پیش آدم زبون دراز اگر زبونتو نگه داری , دو روز نگذشته میشی تو سری خور کل فامیلشون!
سر تکان می دهم و ادایش را در می آورم.
_آخی! قربونت برم مظلوم!ولی خدایی, من اگر این خواهر شوهرشو داشتم تا حالا هفتا کفن پوسونده بودم. حالا مثل اینکه از امشب یکی دیگه هم بهشون اضافه میشه. خدا خیر کنه!
یک دستش را به لبه مبل می گیرد و با دست دیگرش از ظرف میوه روی میز خوشه انگور بزرگی بر می دارد و چند حبه اش را یک جا در دهان می گذارد و با همان دهان پر جوابم را می دهد.
_کی؟مانی رو میگی؟ نه, بابا اون مثل اینا نیست. اتفاقا یه پخمه گلابییه که بیا و ببین. همه اختیار زندگیش دست این گربه وحشی و ننشه!
دست روی دهان می گذارم و از شباهت میان چشمان آزاده و گربه وحشی، که زری به او نسبت می دهد, بلند می خندم.
 
 
 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×