رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: دختری از جنس شب

نام نویسنده : yegane98 کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: معمایی، عاشقانه

خلاصه: دختری به اسم رایکا به عنوان یک مامور سیاه به تشکیلاتی قدرتمند فرستاده می شود و در این بین حوادثی رخ می دهد و  رازهایی بر ملا می شود که حتی قوی ترین ها هم نمی توانند تحمل کنند. اما رایکا محکوم می شود به ادامه دادن برای حل این معماها...

سخن نویسنده:

سلام به همه ی دوستان عزیزم...

در حقیقت رمانی که می خوام بنویسم رو قبلا در سایت نودهشتیای قبلی با یک نام کاربری دیگه نوشته بودم ولی قبل از اینکه برای رفتن روی صفحه ی اصلی سایت آماده بشه نودهشتیا بسته شد و رمان هیچوقت روی صفحه ی اصلی نرفت یک مدتی تصمیم گرفتم تو یک سایت دیگه بنویسمش ولی وقتی شنیدم نودهشتیای جدید و متفاوتی روی کار اومده گقتم بهتره که رمان رو همون جایی که شروع کردم تموم کنم و برای همین می خوام همینجا دوباره بنویسمش... با یک تغییرات جزئی...

امیدوارم تا پایانش منو همراهی کنید...

 

kfby_x7eg_photo_2017_07_26_22_10_24_copy

 

مقدمه: سایه در میان تاریکی شب حرکت می کند. پاشنه ی بوت های چرمش روی زمین سخت کوبیده می شود. بدنه ی سرد اسلحه میان انگشتان باریکش فشرده می شود. نگاه بی جانش را بالا می آورد. نور ماه قبرستان تاریک را روشنی بخشیده بود. درد در تمام بدنش می پیچد و خون از میان پارچه ی لباس بیرون می زند اما قدم های او همچنان استوارند. دسته ای از موهای مشکی بلند، با آشفتگی صورت رنگ پریده اش را در بر گرفته بود. او درد می کشید... در تنهایی جان می داد... اما اشک نمی ریخت... سست نمی شد... روی زمین نمی افتاد. او دختری بود از جنس تاریکی... تنهایی... نفرت... دختری از جنس شب...

  • تشکر 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا

 

سرمایی شدید تنم را در بر گرفته است. سرم را به چپ و راست می چرخانم. نمی توانم نفس بکشم. سینه ام از کمبود اکسیژن در حال انفجار است. ضربات سنگین آب تنم را به عقب هول می دهد. یک دستم را بالا می آورم که درد از شانه تا سر انگشتانم می پیچد. لبانم را از هم باز می کنم تا ناله ای خفیف سر دهم اما آب های بدطعم راه خودشان را به گلویم پیدا می کنند. این بار تلاش می کنم درد را نادیده بگیرم. دستانم را حرکت می دهم و پاهایم را بالا می کشم. 
صدایی آشنا در ته ذهنم فریاد می زند "زنده بمون. مبارزه کن." 
با نهایت قدرتی که می توانم آب ها را کنار می زنم. "من باید زنده می ماندم."
جریان نیرو را در تنم حس می کنم. حرکاتم سریع تر می شود. با سر سطح آب را می شکافم و اکسیژن را نفس می کشم. دست مجروحم که از شدت درد نا توان می شود، پلک هایم با ضعف روی هم می افتند. "نمی توانستم. بیشتر از این نمی توانستم."
بدنم بی حس می شود و من خود را به جریان آب می سپارم. سیاهی نگاهم را می پوشاند.

***

نفس می گیرم...
مشتم را به کیسه ی سنگین قرمز رنگ می کوبم...
دوباره و دوباره...
قطرات عرق را روی پوست تنم حس می کنم...
به شدت در مقابل گذر تصاویر مقاومت می کنم.
پلک می زنم. لبانم می لرزند. مشت بعدی بدون قاعده در کیسه بوکس فرو می رود و بعد روی زمین می افتم.
کش سیاهی را که موهایم را در برگرفته می کشم. پوششی از مو دور گردن برهنه ام را می گیرد.
خودم را به طرف دیوار می کشم و کمرم را تکیه می دهم. دستم برای برداشتن بطری آب دراز می شود. نصفی را روی صورت عرق کرده ام می ریزم و نصف دیگر را یک نفس سر می کشم.
صدای زنگ موبایل که در فضای نیمه تاریک گرفته پخش می شود نگاهم را متوجه صفحه ی روشن می کند.
نامش با عکسی که هفته ی قبل بی هوا ازش گرفته بودم روشن خاموش می شود. بی میل دستم را دراز می کنم و به حالت مسخره ی صورتش در عکس خیره می شوم.
چقدر جیغ و داد کرده بود و چقدر تلاش برای پاک کردن این عکس و من چقدر جوانب احتیاط را رعایت کرده بودم که مبادا دستش به گوشی ام برسد. از گذاشتن الگوهای امنیتی پیچیده تا درست کردن پوشه های مخفی.
دایره ی سبز رنگ را می کشم.
- گفته بودم امروز حالشو ندارم.
صدای جیغش باعث می شود گوشی را چند سانت از گوشم دور کنم.
- تو غلــــط کردی. اصلا الان راه می افتم میام.
تماس که قطع می شود، نفس عمیقی می کشم و بلند می شوم. می دانستم که اگر او چیزی بخواهد عملی می شود و امروز من به طرز اعصاب خرد کنی در محدوده ی گیر دادن هایش بودم.
زیر آب های گرم می ایستم و چشمانم را می بندم... هجوم تصاویر در ذهنم باعث می شود اخمی ظریف بین ابروانم چین بیندازد.
کف دستم را به دیوار مرطوب می کوبم و چشم باز می کنم. از فشار ردیف دندان هایم روی هم فکم درد می گیرد. زیر لب "لعنتی" می گویم و حوله ی سفید را دور بدنم می پیچم. امشب از آن شب هایی بود که گذشته در تلاش بود با سیاهی پررنگش بر خوشبختی پوچم سایه بیندازد.
با دیدن لب های قرمزش که می خندید سری متاسف برای خود تکان می دهم و مشغول بستن دکمه های مانتو ام می شوم.
- هزار بار گفتم این شال خردلی رو با این مانتوی کیسه ای مشکی و شلوار جیبی پسرونه نپوش. نمی تونی تصور کنی چقدر تیپت مسخره شده.
کوله ی سبز ارتشی ام را روی شانه ام می اندازم و نگاهی به سر تا پایش می اندازم. شلوار جین سرمه ای اش را با مانتویی کوتاه و خوش دوخت و شالی مشکی با رگه هایی سرمه ای همرنگ مانتویش ست کرده بود. کیف مارکش را از نظر گذراندم و لبخندی که می دانستم حرصش را در می آورد روی لب نشاندم:« من راحتم. می خوای زنگ بزن کتی به جای من باهات بیاد.»
اخمی می کند و دستم را می کشد:« من نمی دونم چرا تو تا این حد نسبت به خودت بی اهمیتی.»
در کنارش روی صندلی ماشین جا می گیرم و کوله ام را روی پایم می گذارم.
موذیانه لبخند می زند و من می دانم از این لبخند بوی خوبی به مشام نمی رسد.
- خب قبل از اینکه خودم شکه بشم بگو... قراره بریم کجا؟ خرید لباس؟
سری تکان می دهد و لبخندش پررنگ تر می شود.
با اکراه می پرسم:« آرایشگاه؟»
دوباره سر تکان می دهد. نفس عمیقی می کشم تا اکسیژن تازه به سلول های عصبی ام برسانم.
- خب... نمی خوام بعدی رو بیان کنم.
دستانش را با ذوق به فرمان می کوبد:« همیـــــــنه.»
- نــه.
می خندد و پایش را بیشتر روی گاز می فشارد. مطمئنم مسیرمون به رستورانی می رسید که او با دوستان دبیرستانش قرار ملاقات داشت. همان دختر های شیک پوش و خودپسندی که هر سال دور هم جمع می شدند و کیف و کفش مارک یا خانواده های سرمایه دارشان را به رخ هم می کشیدند.
پشت چراغ قرمز می ایستد و به طرفم می چرخد:« می دونی که بدون تو نمی تونم تحملشون کنم.»
لبانم را روی هم می فشارم و نگاه عصبی ام را به طرفش می دوزم:« هنوز نمی فهمم چه اصراری به شرکت تو این قرار ها داری.»
شانه هایش را بالا می اندازد:« باید نشونشون بدم که کم نمیارم... و اگه لازم بود... چندتاییشون رو سر جای خودشون بنشونم. وگرنه... Game Out میشم.»
نیم نگاهی به ثانیه شمار قرمز می اندازم... 7...6...5...
کوله ام را سفت می چسبم و می گویم:« امیدوارم قهرت زیاد طول نکشه.»
متعجب نگاهم می کند که به سرعت در باز می کنم و خودم را به بیرون پرت می کنم.
به سرعت می دوم و از خیابان می گذرم. می دانم که پنج ثانیه ی باقی مانده مهلت "دنبال کردن"ام را نمی دهد.
به پیاده رو که می رسم نفس عمیقی می کشم و لبخند می زنم... طولی نمی کشد که صدای پیامک گوشی ام را می شنوم.
" خودتو مرده فرض کن آشغال"
گوشی را در کیفم می اندازم و نگاهم را به فروشگاه ها می دوزم. ترجیح می دادم هر چه سریع تر از این محیط شلوغ خلاص شوم. به داخل اولین کوچه پیچیدم و کلاه سوویشرتم را روی سرم کشیدم. هوای پاییزی سوز کمی داشت. دستانم را در جیب سوویشرت فرو بردم و با سرعت بیشتری حرکت کردم.
- ولــــم کــــن.
صدای جیغ دختری، نگاهم را به طرف سایه هایی که در فاصله ی نسبتا نزدیکی قرار داشتند کشاند.
صدای جیغ های دختر در فریاد های بمی مخلوط شد.
- خفـــــه شو کیمیـــا و فقط راه بیفت.
قدم هایم بی اراده به سمتشان کج شد. بازوان دختر در دستان دو پسر جوان قفل شده بود و به دنبالشان کشیده می شد.
اخمی بین ابروانم نشست. آن ها انگار که متوجه حضورم شدند... دختر با چشمان گریان با التماس نگاهم کرد.
- میشه ولش کنی؟
ابروهای پسر سمت راست با تعجب بالا رفت و دوستش نیشخندی تمسخر آمیز روی لب نشاند.
لبانم را جمع کردم..
- نمیشه. حالا هرری...
پوزخندی به لبخند تمسخر آمیزش زدم. کوله را روی زمین انداختم و چند قدم نزدیکشان شدم.
- کجا می خوان ببرنت؟
مخاطبم دختری بود که چشمان مرطوبش از تعجب گشاد شده بود.
پسری که کت پاییزی سفیدی پوشیده بود و تا چند لحظه پیش برایم ابرو بالا می انداخت، ضربه ای خفیف به شانه ام زد تا فاصله بگیرم:« به تو ربط نداره.»
مچ دست پسر را با حرکتی سریع گرفتم و به پشت پیچاندم... با دست دیگرم بازویش را فشردم به پشت زمینش زدم.
پسر دیگر متعجب دست دختر را رها کرد.
اشاره ای به دختر وحشت زده کردم تا فرار کند.
دختر وقت را تلف نکرد و به سرعت از کنار پسر سفید پوشی که روی زمین ناله می کرد گذشت.
با دو ضربه به کتف و کمرش پسر دوم هم نقش زمین شد... دوباره کلاه سوویشرت را روی سرم کشیدم و بی اهمیت به دو نفری که ناله هایشان سکوت کوچه ی تاریک را می شکست به مسیرم ادامه دادم.
با شنیدن صدای پیامک دریافتی دیگری مکثی می کنم.
نامش روی صفحه ی گوشی لرز خفیفی به تنم می اندازد.
" می خوام ببینمت. "
لحن محکم و سردش را از پشت کلمات ساده هم می توانستم حس کنم. نگاهم را به ساعت دوختم. حتما چیزی مهم بود که در این لحظه احضار شده بودم.
مسیر آمده را برگشتم و مقابل اولین تاکسی دست تکان دادم.

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خانه ی ویلایی خیره شدم. پس از پرداخت هزینه ی تاکسی ، در نیمه باز قهوه ای را به داخل هول دادم.
از بین ردیف درختان سیب گذشتم و وارد سالن شدم... روی راحتی چرم قهوه ای سوخته نشسته بود و روزنامه ای ورق می زد.
لبانم را روی هم فشردم.
- بشین.
به آرامی به طرفش رفتم و مقابلش نشستم.
روزنامه را از مقابل صورتش پایین آورد. با نگاه سرد و بی روحم به ته ریش نسبتا مشکی و موهای کم پشت همرنگش خیره شدم.
با چشمان سیاه نافذش و نشاندن لبخندی مصنوعی روی لب های باریکش که هیچ صمیمیتی درش دیده نمی شد نگاهم را پاسخ داد.
- قهوه؟
در سکوت سر تکان دادم.
روزنامه را روی میز کنارش قرار داد و دستانش را به سینه زد.
- برش دار.
نگاهم از چشمانش به پوشه ی روی میز دوخته شد. انگار که چیزی در درونم حرکت کرده باشد تکانی خفیف خوردم.
دستانم برای برداشتن پوشه دراز شدند. نگاه سوالی ام را به او دوختم. وقتی پاسخی دریافت نکردم پوشه را باز کردم. ورق هایی را که هنوز بوی جوهر تازه می دادند، بیرون کشیدم و ناگهان تمام تنم یخ زد.
کاغذ ها در میان دستانم خشک شده بودند.
کم کم انگشتانم مشت شدند و کاغذ های بدون تا خوردگی، میان دستانم فشرده شدند.
نفرت راه خودش را پیدا کرده بود. نفرتی که با دیدن آن چشمان سیاه و جذاب در عکس پرینت شده ی روی کاغذ انگار که یک باره وجودم را به آتش کشیده بود.
به سرعت نگاهم را به خطوط مشکی دوختم.
پوریا آریان یا اسمی که همه با اون می شناسنش... جوزف اسمیت[1].

50 ساله. صاحب چندین فروشگاه تجاری در انگلیس، مالزی، یونان، ایران. سهام دار بزرگ شرکت جهانی اسکای وارد[2] . متولد تهران. محل سکونت لندن. ناتینگ هیل [3]...
کاغذ ها را روی میز کوبیدم و با نگاه سرد و خشنم به او که منتظر خیره ام بود گفتم:« حالا نیاز به قهوه دارم.»
فنجان آماده ای را به طرفم سر داد. نیشخندی زد و دوباره دستانش را به سینه زد:« می دونستم لازمت میشه.»

مایع داغ را بدون مکث به داخل گلویم فرستادم. سوزشش کمک می کرد ذهنم از تصویر چگونه کشتن مرد درون عکس منحرف شود.

- بعد از هشت سال... چرا حالا؟
نگاهش جدی تر از همیشه شد.
- چون حالا تو آماده ای.
لحنم آرام و تهدید آمیز شد:« من پونزده ساله که آماده ام. از همون لحظه ای که چشمام اون صحنه رو دید.»
با ابرو اشاره ای به کاغذ ها کرد:« زیریشو نگاه.»
کاغذ دوم را با بی تفاوتی بررسی کردم. پسر جوان و خوش هیکلی که موهایی روشن و چشمانی طوسی داشت نگاه مجذوب کننده اش را به چشمانم دوخته بود.
- آیدل بلیز[4] . دست راست آریان... تنها چیزی که ازش می دونیم. نه گذشته ای. نه حتی اینکه چطور وارد گروه شده. وظیقه ی تو اینه که کشفش کنی. ما می دونیم که با گیر افتادنش همه ی جنایات آریان هم رو میشه.
کاغذ ها را روی میز بر می گردانم.
- برنامه اینه... من میرم... اونو می کشم... بر می گردم.
نیشخندی می زند و به راحتی تکیه می دهد.
- برنامه اینه که تو قراره با سازمان اطلاعات همکاری کنی.
خشکم می زند. انگار که چیزی در ذهنم مانند پتک کوبیده می شد و من نمی توانستم دردی حس کنم. انگار تمام حواسم از کار افتاده باشد.
- چـ...ـی؟
- آدمی که تو عکس دیدی... پوریا آریان... تنها جنایتش به گذشته ی تو بر نمی گرده.
انگشتانم را دور فنجان سفید و خالی قهوه می فشارم.
- ریاست یک باند به اسم دامیز[5] ... به دست اونه.
لب می زنم:« چی؟ دامیز؟»
به جلو خم می شود. انگار که هاله ای کدر و سیاه اطراف صورتش را پوشانده بود.
- جنایات این باند فقط محدود به ایران نمیشه. میشه گفت یک باند بین المللیه که حتی خلاف کار ترین های دنیا هم ازشون حساب می برن... به نوعی تسلط داره به تمام باند های زیزمینی... چه قاچاق مواد که از سطحی ترین فعالیتاشونه... چه فروش غیر قانونی عتیقه جات... و حتی اسلحه به دولت ها.
- دولت ها؟
اخمی بین ابروانش می نشیند که به حالت صورتش جدیتی دو برابر می بخشد:« این بر می گرده به سیاست جهانی. این باند حمایت میشن... از طرف یک قدرتمند که در راسش قرار داره. اون چیزی که حدس میشه زد اینه که آریان به ظاهر رئیسشه... اما... یکی پشت آریان پنهانه... که از قدرتمندترین سرمایه داران جهانیه.»
پوزخند راهش را به روی لبم پیدا می کند:« و اینجاست که من باید نقش یک قهرمانو بازی کنم؟»
چشمانش را ریز می کند و شانه ای بالا می اندازد:« شاید...»
از جا بلند می شوم و پوشه را از روی میز بر می دارم:« متاسفم. تو منو به عنوان یک قاتل آموزش دادی... نه قهرمان... من نقشه های خودمو دنبال می کنم.»
قبل از آنکه به در برسم، صدایش متوقفم می کند.
- تو بدون حمایت یک سازمان قدرتمند نمی تونی موفق بشی. آریان و افرادش از چیزی که تصور می کنی خیلی قوی ترن.
خشم در وجودم زبانه می کشد. تصویر تمام بدبختی ها و سختی هایی که در این هشت سال کشیدم به ذهنم هجوم می آورد. با حرکتی سریع به طرفش بر می گردم ومقابلش دستانم را به دو طرف راحتی تک نفره اش تکیه می دهم.
کلمات با خشونت از دهانم بیرون می ریزند:« منم کسی نیستم که به سادگی شکست بخورم. تو منو طوری آموزش دادی که حتی یک لحظه تو زندگیم نباشه که بتونم احساس عادی بودن بکنم. از وقتی فقط پونزده سال داشتم شروع کردی... و تا به الان... من دیگه اون دختری نیستم که هشت سال پیش بودم. تو مسئول این هستی و من... به خاطر کمک به تو یا هرکس دیگه ای زندگیمو نابود نکردم. من به خاطر انتقام این کارو کردم. انتقام تمام لحظه هایی از یک زندگی عادی و زیبا که می تونستم در کنار خانوادم داشته باشم و نتونستم. انتقام به خاطر نداشتن یک خواب آروم. انتقام برای ضرباتی که به روحم خورد از وقتی که فقط هشت سال داشتم. من یک قهرمان نیستم. تو هم خوب می دونی. »
 نگاهش حتی ذره ای تغییر نکرد. نه کوچک ترین ترحمی و نه احساسی برای دختری که یک شبه همه چیزش را از دست داده بود. تنها همان نگاه پوچ و بی روح. توقعی غیر از این هم نداشتم. من کسی بودم که او را بهتر از هرکس دیگری می شناختم اگرچه گاهی شخصیتش برایم غریبه می شد.
از فشار وزنم روی دسته های راحتی کم کردم و صاف ایستادم.. نگاه زخم خورده ی چند لحظه پیشم تبدیل به نگاهی سرد و بی روح شده بود دقیقا مانند همین مرد مسن رو به رویم. کسی که هشت سال روی شخصیتم کار کرد و من را تبدیل به کسی کرد که دیگر خودم هم نمی توانستم خودم را بشناسم.
با بسته شدن در بزرگ قهوه ای نگاهم را به ساختمانی که در شب مانند هتل ترانسیلوانیا[6] خودنمایی می کرد دوختم. شاید اگر از همان ابتدا قدم در راهی که او هدایتم می کرد نمی گذاشتم من در این وضعیت نبودم.

 
 

[1]. Jozef Smith

[2].:Sky Ward به معنی نگهبان آسمان

[3].Notting Hill: یکی از مناطق لوکس لندن

[4]. Adel Blaise

[5]. Dummies: به معنی آدم های ساختگی یا مانکن ها

[6]. Transylvania: نامی برگرفته از انیمیشن «هتل ترانسیلوانیا»  محصول سال 2012

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کفش هایم را در می آورم. دستم را برای فشردن کلید برق روی دیوار حرکت می دهم. روشنایی که مهمان سالن کوچک پذیرایی می شود کیفم را روی نزدیک ترین مبل می اندازم و کلاه سوویشرت را از روی سرم می کشم.
بدن بی حالم را روی تشک نرم مبل می اندازم و سرم را به دیوار تکیه می دهم. بعضی زمان ها، وقتی که درباره ی تمام گذشته و حال و آینده ام فکر می کردم، به این باور می رسیدم که چرا زنده ام؟ چطور زنده ام؟ اقبال؟ یا ادبار؟
پوزخند می زنم به تفکراتم. شاید تنها دلیل زنده ماندنم نابود کردن آن شیطانیست که نابودم کرد. پاک کردن دنیا از لکه ی سیاه یک کثیفی. اما نه... من یک قهرمان نبودم. من فقط یک دخترم. دختری که خیلی وقت است دختر بودنش را فراموش کرده است. دختری که سال ها مانند یک روح زندگی کرده است... یا شاید جسدی متحرک. دختری... از... جنس... شب.
نخ نازکی آتش می زنم و گوشه ی لبم می گذارم. نگاه دوخته شده ام به سقف در گذر دود های سفید، تار می شود.
انگار پوشه ی خاکستری روی پاهایم سنگینی می کند. گاهی حس می کنم کم آورده ام. اما بعد از چند ثانیه... نفرت مانند آتش وجودم را می سوزاند و من از درد سوزشش نفس کم می آورم. مانند همین حالا... همین حالا که بدنم از شدت حرارت انگار که در حال ذوب شدن است.
با صدای زنگ در، سیگار را از لبانم دور می کنم. حدسش سخت نبود که این وقت شب چه کسی می توانست باشد. مطمئنا هلینا.
نخ سیگار را در ظرف شیشه ای روی میز فرو می کنم. به طرف در می روم. گاهی هم حدسیاتمان آنقدر که فکر می کردیم درست نیست. دقیقا مثل حالا.
- سلام.
لبانم را حرکت می دهم و کلمه ای مثل سلام در جوابش تحویل می دهم.
اخم هایش کمی در هم می رود و من می دانم برای چه.
- اگر می دونستم میاین... یکم خونه رو مرتب می کردم.
وارد می شود و من در را پشت سرش می بندم.
- شاید بهتره بگی... اگه می دونستی میام... سیگارت رو بعدا می کشیدی.
نفس عمیقی می کشم.
- بشینین. براتون قهوه درست...
- لازم نیست. کارت دارم.
بی حرف مقابلش می نشینم و تکیه می دهم.
به جلو متمایل می شود. پوشه ی خاکستری را که برای باز کردن در روی میز گذاشته بودم بر می دارد و نگاه معنا داری بهم می کند.
- پس وقتش رسیده.
- قرار بود برسه.
جوابم را دوست ندارد. نگاهی گذرا به کاغذ ها می اندازد و من می فهمم که از قبل همه چیز را می دانسته و وانمود می کرد نمی داند.
- می خوای چیکار کنی؟
نیشخندی کمرنگ روی لبم می نشیند. چه کار می کردم؟ از اول قرار بود چه کار کنم؟
- کاری رو که این همه سال براش آموزش دیدم.
سری متاسف تکان می دهد.
دستانش را در هم گره می زند و نگاه صمیمی نگرانش را به سمتم می دوزد.
- که چی؟ آخرش چی؟ تو میدونی که چقدر دوستت دارم... به اندازه ی هلینا. تو دخترمی. نمی تونم ببینم اینطوری خودتو نابود می کنی.
لبخندی در جواب احساساتش می زنم. لبخندی که مطمئنم مصنوعی بودنش را حتی او حس می کرد.
- این راهیه که خودم انتخاب کردم.
- اشتباه انتخاب کردی. اشتـــباه.
بلند می شوم. پوشه ی خاکستری را از دستش می گیرم و تصویری از مرد مسن جذاب را بیرون می آورم.
- چون خودم انتخاب کردم. مستولیتشو قبول می کنم. عواقبش هر چی که باشه.
با انگشت به پیشانی مرد در عکس ضربه می زنم.
- این مرد... نابودش می کنم.
لحن سرد و تهدید آمیزم حتی او را شوکه کرده بود.
- این مرد... و تمام کسانی که نقشی توی اون حادثه داشتن... همشونو... نابود می کنم. تبدیل به کابوسشون میشم.
سکوتش که طولانی می شود عقب می کشم. عضلات منقبض شده ی صورتم کم کم نرم می شوند اما می دانم که هاله تیره ی تهدید همچنان اطراف صورتم باقی مانده است. نگاه متحیرش ثابت می کرد که او توقع چنین چیزی را نداشت. دختری که مقابلش بود با کسی که تصور می کرد  کیلومتر ها فاصله داشت.
- براتون قهوه میارم.
- لازم نیست.
صدایش می لرزد. در آستانه ی آشپزخانه می ایستم.
صدای خش خش بلند شدنش را می شنوم. بر می گردم و می بینم که چطور دل آزرده نگاهم می کند.
- فکر می کردم... هنوز... فرصت هست... که برت گردونم... اما... اون مرد... تونسته به هدفش برسه. خیلی شبیهش شدی... خیلی... تمام وجودت... با نفرت پر شده... حسش می کنم.
به طرف در می رود... با شانه هایی که خم شده اند.
نمی دانم چرا اما حروف بی اراده از دهانم بیرون می ریزند.
- پدر...
متوقف می شود. سرش می چرخد. نور کم سویی در چشمانش می درخشد.
- میدونی چقدر... دوست داشتم یک بار این کلمه رو ازت بشنوم. از همون لحظه ای که اوردمت تو خونم... دوست داشتم این نقش رو واست داشته باشم... اما... هیچوقت نشد که حس کنم منو پدرت حساب می کنی.
قدمی به جلو می گذارم.
- شما... هلینا... سایه خانم... همیشه برای من مثل خانواده ای بودین که تصور می کردم. همون شکلی که یک خانواده باید باشه... اما... این یک رویا بیشتر نیست. واقعیت اینه که خانواده ی من خیلی وقته مردن. خیلی وقته... که... نیستن... و اگر بودن... مطمئنم به خوبی شما منو حمایت می کردن. ممنونم... به خاطر تمام کمک ها... و محبت هاتون... پدر.
دستش روی دستگیره فشرده می شود.
- خیلی مواظب خودت باش. خیلی.
سر تکان می دهم:« هستم.»
در با صدا بسته می شود و من دستم را به دیوار می گیرم تا روی زمین نیفتم. چراغ را خاموش می کنم و در جایی نزدیک به دیوار روی زمین می نشینم. همانطور که حدس می زدم. خانه ی تاریک و سرد انتظارم را می کشید.

...
پرتوهای خورشید زمین پوشیده از سبزه را در بر گرفته اند. دخترک دامن سفید لباسش را بالا می گیرد. کفش هایش را در می اورد تا پاهای برهنه اش اکسیر حیات در رگ های زمین را حس کنند... دستانش را برای گرفتن پروانه ی سفید دراز می کند. پروانه نزدیک می شود و به نرمی روی انگشت اشاره اش می فرود می آید. لبخند روی لب های سرخش می نشیند.
- رایکا؟
دخترک سر می چرخاند. موهای سیاه بلندش موج بر می دارند و اطراف گردن ظریفش را می پوشانند.
لب می زند:« مامان؟»
...


ساک مشکی را پر می کنم و گوشه ی دیوار تکیه می دهم. به ده تماس از دست رفته ام نگاه می کنم. هلینا...هلینا... هیلینا... و به آخرین شماره که می رسم مکث می کنم. نامش باعث می شود اخمی بین ابروانم بنشیند. گوشی را روی تخت پرت می کنم و شالی روی سرم می اندازم.
من کسی بودم که اگر حرفی بزنم عملی اش می کنم و او می دانست. می دانست که تماس گرفته بود.
با صدای باز شدن در خانه، می چرخم و از اتاق خارج می شوم. مانند همیشه خوش تیپ و زیبا. لبخندی می زنم که اخمش پررنگ تر می شود.
- نیشتو برام باز نکن. هنوز دلخورم.
به آشپزخانه می روم:« شیر گرم؟»
عاداتش را می دانم  و مطمئن بودم که او بدون صبحانه آمده است و با عجله. از خط چشم کم رنگ پررنگش و فراموشی اش برای بستن ساعت دوست داشتنی اش کاملا مشخص بود. و من خیلی دقیق بودم.
لیوان سفید را پر می کنم و مقابلش می گذارم. دستانش را به سینه زده بود و با ژستی قهرآلود به شیر و سبد نان نگاه می کرد.
- خامه عسلی؟
به سرعت می گوید:« صبحانه خوردم. فکر کردی اونقدر مهمی که صبحانه نخورده پاشم بیام پیشت؟»
لبخندی به سماجتش می زنم و لقمه ای خامه عسلی مقابلش می گیرم.
- قهر نباش. می دونم گشنته.
چنگی می زند تا لقمه را بگیرد.
- نمی بخشمت. قرار بود باهام بیای.
لیوان شیر را به طرفش سر می دهم:« این برای تو هم بهتره... که منو نبینن...»
لبانش را روی هم می فشارد:« منظورت چیه؟»
از پشت میز بلند می شوم که دستم را چنگ می زند:« صبر کن ببینم. منظورت چیه؟»
به چشمانش خیره می شوم. نگاهش آزرده است. دستش را لمس می کنم و فشار خفیفی می دهم.
- من می دونم چه حرف هایی پشت سرم می زنن. چون من باهاشون فرق دارم و این تورو ناراحت می کنه. من دوست دارم کنار اونا خوشحال باشی... نه نگران من.
- هیچکس جرئت نداره پشت سرت حرف بزنه. من اجازه نمیدم. تو بهتر از همه ی اون آدمای خودپسند و ظاهربینی.
دستم را بند بازویش می کنم:« هلینا... بحث من بهتر بودن نیست. من رنگم با اون جماعتی که تو باهاشون رابطه داری فرق داره.»
- درسته فرق داره. به خاطر همین اونا اسمی دوستمن اما تو خواهرمی.
خواهرش بودم؟ در نگاهش می خواندم که این حرف عین حقیقت بود اما او برای من چه بود خواهر؟ در این سال ها انقدر غرق در خود و هدف هایم بودم که دیگر فرصتی برای نگاه کردن به هلینا به چشم خواهرم نداشتم... و حالا... انگار می توانم حجم عظیم محبت هایش را حس کنم.
- شیرتو بخور. سرد میشه.
به بحث خاتمه می دهم و به اتاق بر می گردم. ساک مشکی گوشه ی دیوار خودنمایی می کند. نگاهم روی ساعت نصب شده بر دیوار می لغزد. پنج ساعت وقت داشتم و