رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

***

دانای کل:

با هر قدمی که بر می داشت صدای پاشنه های ده سانتی کفش هایش، سکوت راهرو را در هم می شکست. به در بسته ی اتاق که می رسد، لبان سرخش شکل لبخند می گیرند. انگشتان کشیده ی لاک زده اش دستگیره را به نرمی پایین می کشند و قدمی به داخل بر می دارد.
فرش کوچک مربع شکل صدای پاشنه های کفشش را خفه می کند. لبانش بیشتر کش می آیند و به تخت نزدیک می شود. لبه ی تخت جا می گیرد و نگاهش را به شخص خوابیده روی آن می دوزد. دستش را آرام دراز می کند تا روی گونه هایش بکشد اما قبل از اینکه نوک انگشتانش به پوست او تماسی پیدا کند، دستی به سرعت مچش را چنگ می زند.
نگاه غافلگیرش به چشمان باز شده ی پسر خیره می شود و دوباره لبخند می زند:« فکر می کردم خواب باشی.»
پسر در جایش می نشیند و با جدیت می گوید:« فکر می کردم عادت در زدنو قبل از وارد شدن به اتاق کسی یاد گرفته باشی.»
لبخندش پررنگ تر می شود:« به هر حال به نظر نمی رسه که تو نیازی بهش داشته باشی.»
سرش را نزدیک صورت پسر می کند تا جایی که لبان سرخش در دو سانتی لبان او قرار بگیرند:« دلم برات تنگ شده بود برایان.»
برایان با همان جدیت به چشمان آبی او خیره می شود در حالی که همچنان انگشتانش مچ او را در گره ی محکم خود می فشردند:« اینم عادت بدیه که باید ترکش کنی.»
زن جوان بدون ناراحتی، دست آزادش را به دور بازوی درشت برایان حلقه می کند:« تو منبع تمام عادت های بدمی.»
نگاه برایان از چشمان او گرفته می شود و به دست کشیده و حلقه شده ی دور بازویش دوخته می شود. لبان زن جلو تر می آیند و قبل از هر تماسی، برایان عقب می کشد. ابروهایش در هم می روند اما لحنش نرم تر می شود:« این کارو نکن دافنه.»
حرکت سرش متوقف می شود. نگاهش با نا امیدی به جدیت چشمان عسلی برایان خیره می ماند. لبان سرخش مرتعش می شوند و کلمه ای مانند "چرا" از میان آن ها بیرون می افتد.
برایان پلک هایش را روی هم می فشارد و سیب گلویش آرام حرکت می کند:« اون عموی منه دافنه.»
فشار انگشتان زن بیشتر می شوند. گاهش را به پایین می دوزد و به نرمی عقب می کشد. اما برایان متوقف نمی شود:« اون همون کسیه که جونتو نجات داد.»
- تمومش کن.
کلمات به سرعت و با خشونت بیرون می ریزند. به سرعت از روی تخت بلند می شود و دامن کوتاه لباسش چین بر می دارد.
میان موهای بلند شکلاتی رنگش دست می کشد و پاشنه ی کفش هایش را روی زمین پارکت شده می کوبد:« اینقدر این موضوع رو به من یادآوری نکن.»
نفس های عصبی کش دارش با هر حرکت سینه، مشخص بود. 
- تو خودت قبول کردی کنارش بمونی. هیچ اجباری نبود.
دافنه سرش را می چرخاند و موهایش موج بر می دارند تا اطراف صورتش را بپوشانند. رنگ آبی نگاهش دریایی می شود و آرام لب می زند:« چون اون زمان هنوز تو رو ندیده بودم.»
برایان دستی به گردنش می کشد و از جایش بلند می شود. مقابل او می ایستد و دستانش را به شانه های باریک او بند می کند:« دافنه... من دوست دارم. اما... فقط به عنوان زنی که نامزد عمومه.»
پلک می زند. دستان برایان از روی شانه هایش می افتد.
قطرات شور برق زیبایی به چشمان غمگینش بخشیده بودند. کف دستش را بلند می کند و روی سینه ی برایان می نشاند. لبانش که مانند خطی باریک شده بود از هم باز می شوند:« کافیه. همین که اون ته ها یک حسی شبیه به دوست داشتن باشه، کافیه.»
برایان به چشمان او خیره می شود و می فهمد هر کلمه ای به زبان آورد نمی تواند او را از تصمیمش به دوست داشتن برایان برگرداند. تنها نفس عمیقی می کشد تا عطر گران قیمت دافنه ریه هایش را پر کند و عقب می رود.
پشت به او از پنجره ی بزرگ اتاقش به باغ نیمه سرسبز بیرون چشم می دوزد و صدای پاشنه کفش هایش را می شنود که به سمت در اتاق می رود.
دافنه در میان راه مکثی می کند و دوباره به سمت او سر می چرخاند. چشمانش را ریز می کند و با تعلل می پرسد:« اون مردی که اون شب توی هتل دیدی...»
برایان نیم نگاهی پرسشگر به سمتش می اندازد و دافنه بیشتر توضیح می دهد:« همون شبی که اتفاقی هم دیگه رو توی هتل ماندریان دیدیم.»
به سرعت نگاه می گیرد و دوباره به بیرون چشم می دوزد. دستانش را در جیب شلوارش فرو می رد و زمزمه وار می گوید:« اون چی؟»
دافنه مکثی می کند و مردد می گوید:« فقط برام آشنا بود.»
مکث برایان طولانی تر می شود. دستانش در جیب شلوار مشت می شوند.
- فکر نمی کنم. اون یکی از سرمایه گذار های جدید شرکته.
برای چند ثانیه سکوت حاکم می شود و بعد صدای به هم خوردن در نشان از خروج دافنه می دهد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهش بی اراده روی کوله ی قرار گرفته ی کنار دیوار خشک می شود.
به سمتش می رود و زیپش را به سختی باز می کند. نگاهش روی در بسته ی اتاقش می لغزد و دستانش برای بیرون کشیدن پوشه ی زرد رنگ حرکت می کنند.
کوله را دوباره می بندد و با قدم هایی سریع به سمت در اتاق می رود تا قفلش کند. با کلافگی میان موهایش دست می کشد و پوشه را روی میز تحریر سفید رنگ می کوبد. پوشه ی زرد رنگی را خارج می کند و با حرکات سریع دست محتویاتش را بیرون می کشد. مموری هشت گیگ و کاغذ های تایپ شده ی به هم دوخت شده را میان دستانش می فشارد. نگاهش روی کلمات کاغذ می لغزند و با ندیدن آن چیزی که انتظار داشت ردیف دندان هایش را روی هم می فشارد. با حرکت دست وسایل روی میزش را به سمتی هول می دهد و با صدای شکستن چراغ مطالعه ی مشکی رنگ، مشتی به میز می کوبد.
تلاشش بی نتیجه مانده بود و نقشه اش بیهوده بود.
چشمانش به کوله ی افتاده روی زمین و پوشه ای که در کنارش قرار داشت خیره می شود. سینه اش از شدت نفس زدن های متوالی بالا و پایین می رفت. بارها و بارها میان موهایش چنگ می زند و با لگدی به پایه ی صندلی آن را روی زمین می اندازد.
عضلات قدرتمند بازوهایش، با فشرده شدن کف دست هایش به لبه ی میز بیشتر نمایان می شدند. لبان به هم چسبیده اش با به یاد آوردن تصویر لارا حالت نیمه باز می گیرند.
کلماتش در گوشش می پیچد.
- من قسم خوردم به وفاداری. نه به شما یا هر کس دیگه ای. من به رئیس قسم خوردم.
- من تحمل هیچ خیانتی رو ندارم. هرکسی... فرقی نمی کنه اون کی باشه...
- حتی اگر برادر زاده ی رئیس باشه... کوچک ترین حرکتی انجام بده که معنای خیانت داشته باشه چه جاسوسی، چه توطئه... چه احساسی...
- من ساکت نمیشینم.
نگاهش آرام می گیرد. لبش آرام کش می آید و دوباره حالت نیشخند می گیرد. پوشه ی زرد رنگ را بر می دارد و فشار دستانش را از لبه ی میز می گیرد. می چرخد و از اتاق خارج می شود. پله ها را که تا پایین طی می کند، نگاهش را به بار مخصوص گوشه ی سالن می دوزد. 
کنار آرشامی که روی یکی از صندلی ها جا گرفته بود می نشیند. لیوان مخصوصش را با مایع طلایی رنگی که درونش تکه های یخ شناور بود پر می کند و نیم نگاهش را به آرشامی که تمام توانش را به کار گرفته بود تا حضور او را نادیده بگیرد می دوزد.
- بذار برات پرش کنم.
آرشام سرش را می چرخاند تا با خیره شدن در نگاه عسلی برایان، منظورش را از این صمیمت ناگهانی درک کند و وقتی چیزی نمی فهمد دوباره سر می چرخاند و جرعه از محتویات لیوانش را می نوشد.
- نیازی نیست.
برایان ابرویی بالا می اندازد و لبخند دوستانه ای روی لب می نشاند:« این روزها به نظر بیشتر از قبل اینجا وقت می گذرونی.»
نیشخندی مانند همان هایی که برایان از سر تمسخر می زد روی لب های آرشام می نشیند. برایان بی اهمیت نیمی از محتویات لیوانش را به گلو می فرستد و با نوک انگشتانش بدنه ی یخ زده و شیشه ای لیوان را می فشارد.
- تو بیشتر از اون چیزی که نشون میدی می تونی باشی.
ابروهایش در هم می رود. این بار نگاهش با استفهام به برایان دوخته می شود.
برایان راضی از جلب شدن توجه او ادامه می دهد:« من می تونم به تو چیزی بیشتر از اونی که جوزف داده بدم.»
لبان باریکش کش می آید و این بار تک خنده ای می کند:« تو؟... شاید فراموش کردی که تو فقط برادرزاده ی رئیسی.»
برایان شانه ای بالا می اندازد:« اگر علاقه ای به شنیدن پیشنهادم نداری؛ فراموشش کن.»
پایه ی لیوان روی میز شیشه ای کوبیده می شود و با حرکتی صندلی را برای بلند شدن عقب می دهد. قبل از اینکه به اندازه ی کافی دور شود صدا آرشام متوقفش می کند.
- پیشنهادت چیه؟
لبانش رنگ لبخند می گیرند. او می دانست که آرشام میان مردابی از گل دست و پا می زد و بر خلاف آن چیزی که نشان می داد برای بیرون آمدن به کمک نیاز داشت.
دوباره در جایش می نشیند و نگاهش را به سمت او می چرخاند.
- جوزف درباره ی دزدیده شدن چیز با ارزشی از ویلای مخفی دامیز در ساتند او سی حرف می زد.
آرشام لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد و با نگاهی حیرت زده به سمت برایان می چرخد. نمی توانست باور کند او داشت گزارش محرمانه ی جلسه ی نیم ساعت پیش را می داد. آن هم برایانی که به خاطر برادرزاده ی رئیس بودن همیشه متکبرانه و خودخواهانه رفتار می کرد و تا به امروز هیچوقت هم صحبتش نشده بود.
- من فکر می کنم سارق رو پیدا کردم.
نفس های عمیقش سکوت را می شکست. او منتظر شنیدن ادامه ی حرف های برایان بود.
- و قراره تو این فرصتو داشته باشی تا به همه لوش بدی.
آب دهانش را قورت می دهد. لبانش با گیجی زمزمه می کنند:« درباره ی چیز حرف می زنی؟»
برق خطرناکی در نگاه برایان می درخشد:« میدونی آرشام... شاید تو بهتر از هرکسی حرفی که الان قراره بزنم رو درک کنی...»
برایان شیشه ی نوشیدنی را در لیوان او خم می کند و یک ابرویش را بالا می اندازد:« دزد حتما نباید دزد باشه تا کسی که اونو دستگیر می کنه پاداش بگیره.»
چشمان آرشام برای تمرکز ریز می شوند.
برایان دستانش را در هم گره می زند و ساعد هایش را روی میز شیشه ای می فشارد. دیگر اثری از لبخندش باقی نمانده بود. تنها هشدار جدی بود که عسلی نگاهش را تیره می کرد.
پوشه ی زرد رنگی را که کنارش روی میز قرار داده بود به سمت آرشام سر می دهد. 
لبانش از هم باز می شوند و صدای هشدار آمیزی از میانشان شنیده می شود:« دزد اون کسیه که مدرکی علیه اش پیدا شه.»
دستش بلند می شود و روی شانه ی آرشام می نشیند. نگاه آرشام به پوشه خیره بود و لبخند موذیانه ی برایان روی لبش برگشته بود.
- من این اجازه رو به تو میدم که تصمیم بگیری کی دزد واقعی باشه.
برایان دور می شود و میان راه برای آخرین بار به نیم رخ جدی و متفکر آرشام خیره می شود. او می دانست که آرشام تصمیم به "دزد شناختن" چه کسی می گرفت.
انگشتانش روی نرده ها چوبی فشرده می شوند و لبانش خطاب به تصویر درون ذهنش زمزمه می کنند:« این چیزی بود که خودت باعثش شدی.»


***
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رایکا:

شانه ی مشکی رنگ را آرام روی موهایم می کشم و در آینه به صورتی کمرنگ لب هایم خیره می شوم. صدایش را از پشت سر می شنوم که مانند تمام این یک ساعت غرولند کنان بلند می شود:« ولی باید به من می گفتی.»
نیم رخم را به سمتش می چرخانم و نفسم را با خستگی به بیرون فوت می کنم.
- اسکارلت... من از قبل برنامه رفتن نریخته بودم. کاملا یهویی بود.
دستانش را به سینه می چسباند و از حالت گرفته ی چهره اش می خوانم که قرار نبود بی خیال ادامه دادن این بحث بشود.
- می تونستی یک یادداشت بذاری.
دو دستم را به کمر می زنم و مقابلش می ایستم:« معذرت بخوام تمومش می کنی؟»
یک دستش را در هوا تکان می دهد و عقب می رود:« من برای خودم نمیگم. رئیس باید خبر می داشت. تو که نمی خوای به اعتماد اون با این نافرمانی خدشه ای وارد کنی؟»
سری به نشانه ی تایید تکان می دهم:« تو راست میگی. دفعه ی بعد حواسمو جمع می کنم.»
در حالی که کش موهایم را می بندم به سمت در اتاق می روم که صدایش متوقفم می کند.
- و لارا...
به سمتش سر می چرخانم. حالت چهره اش جدی تر از همیشه به نظر می رسید.
- لطفا مراقب اطرافت باش.
ابرویی بالا می اندازم و دوباره سر تکان می دهم. از اتاق که خارج می شوم سعی می کنم رفتار عجیب و غیرطبیعی اسکارلت را از ذهنم بیرون کنم و از پله ها پایین می روم.
با دیدن رئیس، برایان و دافنه که دور میز نشسته بودند و بنگرزی[1]را که به عنوان شام سرو شده بود می خوردند، سرعت قدم هایم کند می شوند. زمانی که نگاهم به آرشام ایستاده پشت صندلی دافنه می افتد که نیشخند پلید و معنا داری تحویلم می داد، سعی می کنم سرعتم را برای زودتر گذشتن از آن میزی که عذاب دهنده هایم، مطمئنا به جز رئیس، اشغالش کرده بودند افزایش دهم.
- هی تازه وارد؟
پلک هایم را روی هم می فشارم و به اجبار در نزدیکی در خروجی می ایستم. لعنت به او و صدای کوفتی عذاب آورش.
- جایی میری با این سرعت؟
مانند همیشه سعی می کنم نقاب لبخند دارم را روی لب بنشانم و به سمتشان می چرخم. سری به نشانه ی احترام برای رئیس خم می کنم و به برایانی که با نگاه آزار دهنده اش مستقیما به من خیره شده بود چشم می دوزم.
- چرا به ما ملحق نمیشی لارا؟
دوست داشتم که کاش می توانستم لحن به ظاهر دوستانه ی مودبش را نادیده بگیرم. اما تنها رد لبخندم را پررنگ تر می کنم:« احساس گرسنگی نمی کنم. شما ادامه بدین.»
می خواهم به سمت در برگردم که باز صدایش بلند می شود:« تعارف نکن هانی. می دونم که از دیروزه چیز زیادی نخوردی؟»
او نگران تغذیه من بود؟ باید باور می کردم؟
لبخند کج روی لبش را دوست نداشتم. می خواهم به راهم ادامه بدم که این بار صدای رئیس را می شنوم:« بشین لارا.»
می دانستم که دیگر توان رد کردن ندارم. با قدم هایی آرام به میز نزدیک می شوم و نرسیده به میز می ایستم. باید میان صندلی خالی کنار دافنه و یا برایان یکی را انتخاب می کردم و مطمئنا نشستن در کنار دافنه را با آن چشم غره های نفرت آلودش به برایان ترجیح می دادم.
هنگامی که روی صندلی خالی جا می گیرم می توانم نفس عصبی دافنه را بشنوم که رها می شد. دختر جوان خدمتکار به سرعت ظرف مقابلم را پر می کند و عقب می رود.
نمی دانستم زیر نگاه های سنگین و معذب کننده ی برایان می توانستم لقمه ای هم از گلویم پایین بفرستم یا نه اما می خواهم شانسم را با برداشتن چنگال امتحان کنم که صدای برایان دوباره بلند می شود:« اوه راستی دیشب کجا بودی؟»
برای یک لحظه انگار که زمان متوقف می شوند. همه دست از خوردن می کشند و نگاه هایشان را به برایان می دوزند. مانند انسان های گیج و منگ به لبخند کج برایان خیره می شوم.
آرنج های چسبیده به میزش را پایین می آورد و چنگالش را در ظرفش می گذارد:« نیمه های شب اومدم اتاقت اما توی تختت نبودی.»
آب دهانم را قورت می دهم. نمی توانستم کلماتش را درک کنم. تا جایی که به یاد داشتم آن تخت خالی که برایان حرفش را می زد متعلق به خود او بود.
- من متوجه نمیشم... دیشب... جایی نبودم.
ابرویی بالا می اندازد و سر تکان می دهد:« پس ممکنه اشتباه من بوده باشه.»
لیوان پایه بلند حاوی محتویات قرمز رنگ را بلند می کند و همان طور که میان لبانش می گذارد می توانم کش آمدن لبخندش را ببینم.
بار دیگر برای برداشتن چنگال تلاش می کنم که این بار صدای آرشام را می شنوم:« اما تا جایی که من فهمیدم دیشب چیز با ارزشی از ویلایی که نزدیک ویلای شما بود دزدیده شده...»
دافنه دیگر دست از خوردن کشیده بود و رئیس همچنان نگاهش پایین و به ظرف نیمه پر غذایش خیره بود.
به سمت آرشام سر می چرخانم تا در دفاع از خود چیزی بگویم اما او فرصتی نمی دهد:« چطوره که همون شبی که تو توی تختت نیستی از ویلایی که نزدیکی همون منطقه است و از قضا متعلق به گروه دامیزه چیزی دزدیده میشه؟»
حالا حتی می توانم نیشخند دافنه را نیز ببینم. انگار فرصتی که مدت ها دنبالش می گشت ناگهانی و غیر منتظره نصیبش شده بود.
- همیشه می دونستم... سگی که زیاد شکمش سیر بشه آخرش دستی که بهش غذا میده رو گاز می گیره.
نفس هایم عمق می گیرند. بالا و پایین رفتن ها ی سینه ام از شدت حیرت، واضح می شوند. نگاهم به رئیس دوخته می شود. همچنان با آرامش غذا می خورد و انگار که هیچ حرفی تا چند ثانیه ی پیش رد و بدل نشده بود.
اما آرشام به نظر نمی خواست به این آسانی دست بکشد:« اون شب کجا بودی؟»
این بار مستقیما به او چشم می دوزم:« من... واقعا نمی فهمم درباره ی چی صحبت می کنین... من توی رخت خوابم بودم. اتفاقا اون کسی که توی اتاقش نبود بـ....»
- پس انکار می کنی؟
ابروهایم با گیجی در هم می رود. این بار دافنه ادامه ی بحث را می گیرد:« اگر که احتمال غیبت دیشبت رو در نظر بگیریم پس تو می تونی مظنون باشی.»
لبه ی میز به قدری میان انگشتانم فشرده شده بود که هر ثانیه انتظار شکستنش را داشتم.
- من کاری نکردم... من اون شب...
- من به لارا اعتماد دارم.
صدای محکم رئیس جلوی هر مخالفتی را می گرفت اما دافنه نمی خواست به این زودی فرصتی که به چنگش آمده بود از میان انگشتانش بلغزد.
- اگر بهش اعتماد داری دستور بده اتاقشو بگردن.
لحن دافنه به محکمی صدای رئیس بود. اولین بار بود که می دیدم درباره ی چیزی اینطور مقابل رئیس می ایستاد.
سکوت برای چند ثانیه کل سالن را در بر می گیرد. صدای موذیانه ی برایان بلند می شود:« تو درست میگی جوزف. لارا ثابت کرده که لیاقت اعتماد رو داره. من ممکنه اشتباه کرده باشم.»
نگاهش می کنم. هنوز گره ی انگشتان کشیده اش به دور لیوان پایه بلند محکم بود و نیشخند همیشگی را روی لب داشت.
چشمانم را ریز می کنم. نمی دانستم این بار چه بازی جدیدی راه انداخته بود.
صدای آرشام نرم اما با همان رگه های موذی آشنایش بلند می شود:« اما به نظر من بهتره اتاقش تفتیش بشه. نه به خاطر مظنون بودنش به خاطر تردیدی که الان توی ذهن هممون هست.»
تیز نگاهش می کنم. از جنس لبخند های برایان روی لبان باریکش بود. رئیس همچنان سکوت کرده بود اما من نمی توانستم تحمل گذر حتی یک ثانیه شک را در نگاهش داشته باشم.
- من مشکلی ندارم. رئیس... بهشون اجازه بدین.
نگاهش بالا می آید و برای اولین بار از شروع این مکالمه ی تنش وار در چشمانم دوخته می شود. نمی توانستم از نگاهش چیزی بخوانم اما می توانستم مطمئن باشم که هیچ شکی درونش نبود.
احساس آرامش می کنم. صندلی را عقب می دهم و بلند می شوم. رو به روی آرشام می ایستم و در چشمان ریز شده ی مطمئنش خیره می شوم:« می تونی این کارو بکنی.»
سرش به سمت رئیس می چرخد و منتظر دستور می ماند. با اشاره ی دست رئیس سری خم می کند و به سمت پله ها می رود. دو محافظی که جدیدا نام هایشان را یاد گرفته بودم از محل پستشان خارج می شوند و آرشام را دنبال می کنند.
برایان ته مانده ی نوشیدنی اش را تمام می کند و دوباره نگاهش را به من که همچنان در نزدیکی میز ایستاده بودم می دوزم. دافنه با اشتهای بیشتری مشغول خوردن محتویات بشقابش بود و لبخندش به نظر می رسید که پاک نشدنی باشد.
- برو دنبالش.
با صدای رئیس سری به نشانه ی اطاعت خم می کنم و پله ها را بالا می روم. 

 

[1] . Bangers: نوعی غذای مخلوط که با سیب زمینی و سوسیس مخصوص سرخ شده در پیاز درست می شود.

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام نزدیک به در اتاقم ایستاده بود و تنها نظاره گر دنیل و جرالد بود تا کارشان را به پایان برسانند.
به آرامی پشت او می ایستم. با احساس حضورم لبخندش رنگ می گیرد و صدایش در گوشم می پیچد:« اومدی چون نگران بودی؟»
بی تفاوت ترین نگاهم را تحویلش می دهم و می گویم:« اومدم تا مطمئن بشم کارت رو درست انجام بدی.»
لبخندش محو می شود اما می توانم رگه های تمسخر را در چشمان تیره ی سیاهش ببینم. 
- درسته... پس خوب تماشا کن.
نگاهش را به سمت دو محافظ می دوزد و کف دست تیکه زده اش به دیوار را درون جیب شلوارش فرو می برد.
دنیل به نظر از گشتن اتاق من که رئیسش به حساب می آمدم چندان راضی به نظر نمی رسید. درحالی که کشوهای میز آرایش کوچک سفید رنگم را بیرون می کشید، نفسی از سر کلافگی می کشد. وسایلم را با دست جا به جا می کند و دوباره کشو را به داخل می فشارد.
وقتی دو محافظ سر گردان در وسط اتاق می ایستند. آرشام تکیه اش را از چارچوب در می گیرد و قدم به داخل اتاق می گذارد. نگاه سردرگمم به سمت او کشیده می شود. حالت مشتاقانه ای در چهره اش بود که سعی داشت پنهانش کند.
به سمت میز تحریر گوشه ی دیوار می رود و قالیچه ی یک در یک را سر راه خودش کنار می زند. تلاش می کند کشو را بیرون بکشد و زمانی که متوجه قفل شدنش می شود با حرکت چشم اشاره ای به من می کند.
با همان ابروهای در هم به سمتش می روم و کلید را از زیر چراغ خوابم بیرون می کشم. قبل از آنکه بتوانم حرکتی برای باز کردن قفل بزنم، کلید را از میان انگشتانم بیرون می کشد و در قفل می چرخاند.
با باز کردن کشو، نگاه تیره اش برق می زند و چشمان من روی پوشه ی زردی که در کف کشو قرار داشت ثابت می ماند.
با دست آرام پوشه را خارج می کند و درحالی که لبخند می زد رو به من در هوا تکانش می دهد:« شاید باید روی مهارت های مخفی کردنت کار کنی.»
می توانم سنگینی نگاه مبهوت دو محافظ را احساس کنم. اما مطمئن بودم شدت شوکی که به خود من وارد شده بود ده برابر بیشتر از هر کس دیگری در اتاق بود.
آب دهانم را قورت می دهم. آرشام برای رساندن پوشه به دست رئیس با نهایت سرعت از در می گذرد و پله ها را پایین می رود.
نوک انگشتانم به لباس مشکی کرپم می چسبند و لرزششان در اثر فشاری که وارد می کنند بیشتر می شود. هنگامی که دنیل و جرالد اتاق را در سکوت ترک می کنند انگار که تمام نیروی پاهایم به یک باره از میان رفته باشند روی زمین می افتم.
صدای نفس زدن هایم در اتاق خالی می پیچد. 
" نمی توانست درست باشد. امکان نداشت. من چنین کاری نکرده بودم. این تمامش یک توطئه بود... تمامش یک... نقشه ی پلید بود."
وحشت نگاهم را می پوشاند. "اگر که رئیس باور نمی کرد... اگر که اعتمادش را... از دست می دادم... اگر..."
دستم را به لبه ی میز می گیرم و تلاش می کنم نیرو را به پاهایم بر گردانم. به سرعت از اتاق خارج می شوم و پله ها را به پایین می دوم.
همه ی افراد دور میز غذا خوری جمع شده بودند. این بار نه تنها دستانم، بلکه تمام بدنم به لرزش می افتد. اولین نگاهی که توجهم را جلب می کند، متعلق به دافنه است. انگار که می توانستم صدای شادی تک تک سلول های بدنش را بشنوم. برایان با ابروهایی که در اثر تمرکز در هم فرو رفته بودند و دستانی که به نظر قصد جدا نشدن از سینه اش را داشتند به منی که هنوز پاهایم می لرزیدند نگاه می کند.
صدای آرشام که در فاصله ی نزدیکی با صندلی رئیس ایستاده بود بلند می شود:« این به نظر میاد غیر قابل اجتناب باشه.»
آب دهانم را قورت می دهم و با قدم هایی نا مطمئن به میز نزدیک می شوم. حرکت لبانم را حس می کنم که کلماتی مانند "مال من نیست" را زمزمه می کند اما صدایی از گلویم خارج نمی شود. ترس فلجم کرده بود.
- توضیحی داری لارا؟
صدای رئیس مانند ناقوس مرگ زنگ می زند و در گوشم می پیچد. در آن نمی توانستم هیچ ردی از اعتماد ببینم.
- من... این... درست نیس... من... این کارو... نکردم.
دافنه به نرمی جواب می دهد:« اما وجود پوشه توی اتاق تو چیز دیگه ای رو ثابت می کنه.»
نگاهم می چرخد و روی برایان سر می خورد. بند بند وجودم از او تقاضای کمک داشت و مطمئنم که چشمانم مانند اشعه ای قدرتمند این را برایش خوانا می کرد اما او هیچ واکنشی نشان نمی دهد و تنها ابرویی برایم بالا می اندازد.
باور نمی کردم. بعد از تمام آن حرف هایی که زده بود، کارهایی که کرده بود، چیزهایی که برایم خریده بود فکر می کردم بیش تر از این ها طرفم را بگیرد. بعد از تمام آن احساسات نامفهومی که نسبت به او داشتم. بعد از تمام آن روزهایی که در کنارش خندیدم؛ حالا اینطور بی اهمیت، مانند رباتی که ذره ای احساس درونش موج نمی زد، تنها خیره ام شده بود.
دستم را مشت می کنم. چه انتظاری داشتم؟ واقعا توقع کمکش را داشتم آن هم بعد از حرف هایی که به او زده بودم؟
کسی مچ دستم را می فشارد. انگار که گرما به تمام تنم سرازیر می شود. سر می چرخانم. آیدل با نگاهی که رنگ اعتماد داشت و لبانی که روی هم فشرده می شد، فشار خفیف دیگری به مچم وارد می کند.
- درستش می کنیم. نگران نباش.
برای اولین بار از لحظه ی پیدا شدن آن پوشه در کشوی میزم، می توانم آرام شدن روند نفس کشیدنم را احساس کنم.
متقابلا به دستش چنگ می زنم و این بار با صدایی بلند تر می گویم:« کار من نبود. من نمی دونم اون پوشه چطور سر از اتاقم در آورده. اما کار من نبود.»
بی اراده به سمت برایان چشم می دوزم. نگاهش روی گره ی انگشتان در هم قفل شده ی من و آیدل خیره بود و نا رضایتی از تمام صورتش پیدا بود.
رئیس در حالی که پشت به من روی صندلی اش نشسته بود، به آرامی از جایش بلند می شود. با قدم هایی محکم نزدیکم می شود تا جایی که عطر تلخش را در ریه هایم احساس می کنم. وقتی مستقیم مقابلم می ایستد سرم را پایین می اندازم چون تحمل خیره شدن در نگاه تیز و برنده اش را نداشتم.
کفش های گران قیمت چرمش، در دو قدمی ام متوقف می شود. پوشه کنار پایم روی زمین می افتد و از صدای برخوردش با زمین شانه هایم بالا می پرند.
سکوت سنگینی سالن بزرگ پذیرایی را در بر گرفته بود.
- توضیح بده.
لحن یخ زده اش با سرمای بزرگ ترین کوه های یخی دنیا برابری می کرد.
- من... کاری... نکـ....
- به چشمام نگاه کن.
لرزشم از شوک صدای برنده اش متوقف می شود. دست آیدل رها می شود و سرم آرام بالا می آید. چشمان تیره اش وحشت را به درونم سرازیر می کنند. مانند شمشیر برنده ای که هر لحظه بیشتر به گلویم فشرده می شد.
لبانم برای بیرون ریختن کلمات حرکت می کنند اما تنها صدای خفه ی نامفهومی از دهانم خارج می شود. دیگر تحمل نگاهش غیر ممکن شده بود. 
- همین امشب وسایلتو جمع کن. 
دهانم نیمه باز می ماند اما او بدون توجه ادامه می دهد:« میری به پاد[1]
این بار حتی نگاه دافنه هم حیرت زده می شود. سنگینی سکوت سالن انگار که بیشتر عمیق می گیرد. به نظر می رسید هیچکس انتظار چنین چیزی را نداشت. حسی به من می گفت این قرار بود بدتر از هر تنبیه مرگی برایم باشد.
- آیدل همراهیش کن.
زانوهایم سست می شوند و آیدل دستش را بند بازویم می کند. رئیس بی توجه با همان قدم های بلند مسلط دور می شود. می خواهم دست آیدل را پس بزنم و به سمت رئیس بدوم تا دوباره برای اثبات بی گناهی ام تلاش کنم که آیدل کمرم را محکم می گیرد تا متوقفم کند.
صدایش در گوشم می پیچد:« نه لارا... فقط بدترش می کنی.»
دیگر حتی آیدل هم نمی تواند سر پا نگه ام دارد. روی زمین می افتم و درد در تمام تنم می پیچد. من نمی دانستم پاد کجا بود و اهمیتی هم نمی دادم. تنها چیزی که باعث این حالت رقت انگیزم شده بود از دست دادن اعتماد رئیس بود. اعتماد کسی که حاضر بودم جانم را برای محافظت از او بدهم.
صدای کوبیده شدن پاشنه های کفش دافنه روی زمین هم نمی تواند باعث شود نگاه از کف پوش های سرامیکی بگیرم.
عطر شیرین گران قیمتش در بینی ام می پیچد و بعد صدای نرم زنانه اش بلند می شود:« بهت گفته بودم روزی مثل سگ از این خونه پرت میشی بیرون. خوش حالم که دارم اون روزو به چشم می بینم... داری جایی میری که هر روزش آروزی مرگ کنی... این هم بیشتر خوش حالم می کنه.»
او که دور می شود آیدل دوباره برای بلند کردنم تلاش می کند. تیر کشیدن قلبم بیشتر می شود. انگار که یک کوه از اندوه رویش سنگینی می کرد. 
- بلند شو لارا.
بازویم را می فشارد و مجبورم می کند دوباره روی پاهایم بایستم. با دست دیگرش شانه ام را می فشارد. نگاه از کف پوش ها می گیرم و سرم بالا می آید.
برایان گیلاس نیمه پرش را مقابلش روی میز رها کرده بود و مانند تمام این مدت، نگاه خیره اش یک لحظه هم از من گرفته نمی شد.
آرام صندلی اش را عقب می دهد و از جایش بلند می شود. با قدم هایی سنگین از میز فاصله می گیرد و به سمتم می آید. از کنارم که می گذرد نیم رخم را به سمتش می چرخانم تا دور شدنش را تماشا کنم.
نرسیده به پله ها متوقف می شود. دستش را روی نرده های چوبی می فشارد و صدایش در گوشم می پیچد:« بهت هشدار داده بودم.»
مکثی می کند و پله ها را بالا می رود. حجمی از کلمات آشنا در گوشم زنگ می زنند.
- خیانت کار واقعی اون کسی نیست که واقعا خیانت میکنه... اون کسیه که خیانت کار نشون داده میشه...
نفسم بند می آید. 
- تنها یک ثانیه زمان میبره که از جایگاهت به پایین سقوط کنی...  
دستم را به یقه ی لباسم بند می کنم تا با کشیدنش راه ورود اکسیژن را باز کنم.
- لارا؟ چه ات شده؟ لـــارا؟
صدای آیدل انگار که از کیلومتر ها دور تر شنیده می شد. به صندلی که جلوی دستم بود چنگ می زنم. لبانم زمزمه می کنند:« اون گفته بود سقوط می کنم... اون... اون... باعثشه... کار... خودشه.»
جای خالی اش را در شب گذشته به یاد می آورم.
به لباس آیدل چنگ می زنم:« اون... اون دیشب یک کاری کرد... اون نبود... اون تو اتاقش نبود... اون این پوشه رو دزدیده.»
آیدل به نظر می رسید که گیج شده باشد. مچ هایم را میان دستانش می فشارد و سعی می کند آرامم کند:« لارا... نفس بکش... آروم باش و حرف بزن.»
حالا دیگر تکیه به صندلی هم نمی تواند نگه ام دارد. صدای آشنای تهدید آمیز دوباره در سرم می پیچد.
- اگر به بازی هایی که پشت پرده ی اون عمارت شکل می گرفت توجه می کردی می تونستی بفهمی اونی که بارها از سقوط نجاتت داد کیه... من... یا رئیست...
دست مشت شده ام را به پشتی صندلی می کوبم و صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم اما هیچ دردی احساس نمی کنم.
- کار اونه... اون این نقشه رو کشید... دافنه و آرشام کمکش کردن... کار خودشه...
آیدل با هراس دست مجروحم را از صندلی دور می کند و از پشت تنم را میان بازوهایش قفل می کند.
- لارا... نکن... آروم باش دختر.
با آرنج به شکمش می کوبم. اما او هنوز مصرانه نگه ام داشته بود.
- می دونستم... اون این کارو کرده.
- آروم باش لارا... بذار درباره اش حرف بزنیم.
تلاش می کنم با تمام نیروی باقی مانده ام بازوهای قفل شده ی آیدل را پس بزنم و به سمت پله ها بروم:« من باید رئیس رو ببینم. باید براش توضیح بدم...»
آیدل تکانی شدید به بدنم وارد می کند و مرا به سمت خودش می چرخاند. مستقیم نگاهش را در چشمان وحشت زده ام می دوزد و مچ هایم را می فشارد:« عقلتو از دست دادی؟ می خوای به رئیس چی بگی؟ می دونی اوضاع بدتر میشه؟»
با ضربه ای مچ هایم را رها می کند و من به عقب تلو می خورم.
- می دونی رئیس با خیانت کارا چیکار می کنه؟
تنها نگاهش می کنم.
- بعضی ها محکوم به مرگ میشن و بعضی ها محکوم به دیدن مرگ کسایی که دوستشون دارن...
میان موهایش دست می کشد. کلافگی از تک تک اعضای صورتش مشخص بود.
- اما تو... رئیس مرگتو نخواست... 
- مــــن کـــاری نکردم.
- مهم نیست تو کاری کردی یا نه. مهم اینه که در نظر رئیس کاری کرده باشی یا نه. و الان به نظرش کاری کردی.
کف دستم را به پیشانی ام می فشارم. اشک هایم هر لحظه ممکن بود روی گونه هایم سرازیر شوند.
- لارا... رئیس مرگ تو رو نخواست. با اینکه پاد بدترین جاییه که برای تو میشناسم اما این نشون میده رئیس زنده می خوادت. این خودش یک فرصته برای تو... الان با توضیح دادن نمی تونی چیزی رو حل کنی. همه ی کسایی که اینجان علیه توان... بعدا... می تونی این اتهامو برطرف کنی. اما الان... فقط اطاعت کن.
پلک هایم را روی هم می فشارم. 
- چرا... تو... طرف منی؟
نگاهش می کنم و او مکث می کند.
- تو... چرا بهم اعتماد می کنی؟
سکوتش که طولانی می شود می فهمم قصد جواب دادن ندارد. تکیه ام را از میز می گیرم و به سمت پله ها می روم.
- کجا میری؟
یک دستم را به نرده ها و دست دیگرم را به دیوار می فشارم و با خستگی جواب می دهم:« نگران نباش. قرار نیست برم پیش رئیس. باید... وسایلمو جمع کنم.»
به در بسته ی اتاق برایان که میرسم مکثی می کنم. با وجود شخصیتی که او در ظاهر نشان می داد هیچوقت تصور نمی کردم چنین بازی کثیفی راه بیندازد.
صدای قدم های تندی را از پشت سر می شنوم. می چرخم و با دیدن اسکارلت که نفس نفس می زد می ایستم.
- لارا؟ چه خبر شده؟ دنیل و جرالد چی دارن میگن؟
تنها نگاهش می کنم. چه جوابی داشتم؟ نمی توانستم از او هم انتظار اعتماد داشته باشم وقتی تمام محافظین و افراد عمارت به من به چشم یک خیانت کار سارق نگاه می کردند.
نزدیکم می شود و می خواهد مچم را لمس کند که عقب می کشم.
با لبان نیمه باز و نگاه متحیر خیره ام می ماند. نفس عمیقی می کشم و دوباره راهم را به سمت اتاقم ادامه می دهم.
ساکم را از داخل کمد بیرون می کشم و لباس هایم را درونش پرت می کنم. کشوهایم را خالی می کنم و با همه ی توان حضور اسکارلت را در اتاق نادیده می گیرم.
- لارا... من باور نمی کنم که تو این کارو کرده باشی.
به سمتش می چرخم. در نگاهش می توانستم بخوانم که تا حدودی حقیقت را می گفت.
بی تفاوت می پرسم:« چرا؟»
لبانش را روی هم می فشارد:« تو هیچوقت... بعد از اون همه ت**** که برای به دست آوردن اعتماد رئیس کردی... امکان نداره کاری کنی که تلاشت هدر بره.»
پوزخند روی لبم می نشیند. این بار کفش هایم را از پایین کمد خارج می کنم و بی اهمیت به اینکه ممکن است لباس هایم را کثیف کند، آن ها را رویشان می اندازم.
- و من... دیدم... آرشام از اتاقت بیرون اومد.
دست از بستن ساک می کشم. با ابروهایی در هم به سمتش بر می گردم و نگاهش می کنم.
- تو چی گفتی؟
کمی عقب می رود. انگار که از رنگ نگاهم می ترسید.
- من... فقط... فکر نمی کردم چیز مهمی باشه... برای همین بهت نگفتم.
مقابلش می ایستم و فریاد می زنم:« تو اشتـــــباه کردی لعنتی.»
مردمک چشمانش لغزان می شود. لبانش را با نوک زبان تر می کند و سعی می کند مچم را بگیرد:« من... فکر نمی کردم تو... توی دردسر بیفتی.»
با حرکتی سریع مچش را پس می زنم. می توانستم شعله های خشم را حس کنم که درونم زبانه می کشید. کسی پیدا شده بود تا تمام عقده هایم را سرش خالی کنم.
- جدی؟ یا اینکه تو هم شریک اونا توی بیرون انداختن منی؟
چشمانش گرد می شوند. دستانش در هوا خشک می شوند. لبانش را باز می کند تا چیزی بگوید اما هیچ کلمه ای بیرون نمی آید.
- همینه نه؟ تو هم با اونا نقشه کشیدی...
سرش را به سرعت تکان می دهد. دوباره سعی می کند دستانم را بگیرد:« لارا من هیچوقت به تو خیانت نمی کنم. نمیفهمم درباره ی چی حرف می زنی. کدوم نقشه؟ کی برات نقشه کشیده؟»
عقب می روم. کش را از روی موهایم می کشم و از شدت عصبانیت نفس نفس می زنم.
- پس تو هم فکر می کنی دزدین اون پوشه کار من بوده؟
نگاهش با آشفتگی اطراف اتاق می گردد:« یعنی... تو میگی برات نقشه کشیده بودن؟ کی برات نقشه کشیده بود؟»
حرف آیدل را به یاد می آورم. درست بود که نمی توانستم برادرزاده ی رئیس را متهم کنم. هر چقدر هم که سزاوارش باشد.
دوباره به سمت ساکم افتاده روی زمین می روم. یک مشت وسایل دیگری که باقی مانده بود درونش می چپانم و زیپش را می کشم.
- لارا... این... درسته که... داری میری به پاد ؟
جوابش را نمی دهم اما او از سکوتم تاییدم را می فهمد. دسته ی ساک را روی شانه ام می اندازم و از اتاق خارج می شوم.
- لارا...
به سرعت به سمتش می چرخم. به نظر هنوز قصد دنبال کردنم را داشت.
- دنبالم نیا اسکارلت.
در جایش می ایستد. چشمان سبزش از همیشه غمگین تر بودند. اما دردی که امروز به من وارد شده بود احساس دلسوزی ام را برای او در هم کوبیده بود.
زمزمه ی لبانش را می شنوم:« چقدر شبیه قبلت شدی.»
توجهی به حرفش نمی کنم و این بار نگاهم را به در بسته ی اتاق رئیس می دوزم. چیزی شبیه سنگ راه گلویم را بسته بود. دستم را مشت می کنم و انگار تازه می توانم درد استخوان های ضرب دیده را احساس کنم. من تلاشم را می کردم. من دوباره اعتماد رئیس را به دست می آوردم.
دندان هایم را روی هم می فشارم. انتقام این بازی کثیف را از آرشام و برایان هم می گرفتم. همچنین اهمیتی نداشت که دافنه چه نظری درباره ی من داشت یا کدام رفتارم باعث چنین دشمنی میانمان شده بود اما باید به او ثابت می کردم که هیچوقت نمی تواند من را از این عمارت بیرون بیندازد. اینجا خانه ی من بود و رئیس خانواده ی من. نمی توانستم هیچ کدامشان را از دست بدهم.
با دست سالمم، بندهای بلند ساک را می فشارم و به سمت پله ها می روم. آیدل به نظر می رسید که منتظر من جلوی در ایستاده باشد.
به سمتش می روم و او بی حرف ساک را از دستم خارج می کند. وقتی کنارش در ماشین جا می گیرم صدای بلند رعد و برق بلند می شود.
نگاهم را به بیرون می دوزم و ساختمان بزرگ عمارت و باغ بزرگ تر اطرافش از میان پنجره ی پوشیده در قطرات باران، هر لحظه بیشتر محو می شدند. 
آیدل را مخاطب قرار می دهم:«  پاد [2]کجاست؟»
مکثی می کند و بعد صدایش موجی از سرما درونم سرازیر می کند:« سازمان روسپی گری دامیز.»
بند بند انگشتانم از فشرده شدن به دستگیره ی در به درد می افتند. دافنه حق داشت. مردن بهتر از زندگی بود که رئیس مرا محکوم به آن کرده بود.

 

[1] . POD

.[2]Prostitution Organization of Dummies :POD

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

دانای کل:

نگاهش را در نورهای کم طبقه ی دوم، به کاناپه ی کرم رنگی که به دیوار تکیه داده شده بود می دوزد. میز شیشه ای مقابل کاناپه بطری های مختلف نوشیدنی را در خودش جا داده بود.
جوزف سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود و لیوان نیمه پر ویسکی میان انگشتانش فشرده می شد. قدمی به جلو بر می دارد و روی راحتی تک نفره ی کنار کاناپه جا می گیرد.
نگاه بی رنگش را به پلک های بسته ی جوزف می دوزد. بوی ویسکی ترغیبش می کند تا لیوانی برای خودش پر کند.
- چرا این کارو کردی؟
نیشخند لبانش را کش می آورد. او می دانست که جوزف می فهمد.
چند تکه یخ در لیوان نوشیدنی اش می اندازد و پاهایش را روی هم می اندازد.
- تو چی فکر می کنی؟
جوزف تکیه ی سرش را می گیرد و چشمانش را باز می کند. مستقیم با همان نگاه بی تفاوت همیشگی اش به او خیره می شود.
- فکر کردم اما نفهمیدم. برای همین از تو می پرسم... چرا این کارو کردی؟
نیشخندش محو می شود. رگه های خشم در نگاهش نمایان می شود اما جوزف همچنان قصد گرفتن نگاه خونسردش را از او نداشت.
محتویات لیوانش را یک نفس می نوشد و تقریبا روی میز می کوبد.
- چون نمی خواستم بیشتر از این منو بی مصرف بدونی. می خواستم آتوهایی که دکتر ازت داشت رو گیر بیارم و بهت ثابت کنم من بیشتر از اون چیزیم که تو فکر می کنی.
جوزف دستش را به سمت شیشه ی دایره شکل دراز می کند. در برابر تمام خشم و نفرتی که در لحن برایان موج می زد نگاهی بی احساس تحویلش می دهد و لیوان او را پر می کند.
برایان دوباره محتویاتش را یک نفس سر می کشد. انگار که الکل می توانست به او کمک کند تا درد درونش را تسکین دهد. شکستش را فراموش کند. برنامه های نابود شده اش را درست کند.
- تو برادرزاده ی منی برایان. حتی خودت هم نمی تونی بفهمی که چقدر برای من مهمی. پس هیچوقت... هیچوقت... احساس بی مصرف بودن نکن.
لحن جدی جوزف، بهت را جایگزین خشمش می کند. او هیچوقت انتظار شنیدن این کلمات نرم را از دهان کسی که به سختی او را عمویش می دانست نداشت.
- دکتر آدم آسونی نیست. نمی تونی بدون برنامه حمله ای بهش بکنی. نباید این کارو بدون در اطلاع گذاشتن من می کردی.
پوزخند دوباره روی لب برایان می نشیند. این بار نوبت اوست که لیوان جوزف را پر کند. 
- چرا این کارو با اون کردی اگر می دونستی که بی گناهه؟
جوزف لیوانش را می گیرد و جرعه می نوشد:« تو چرا اونو متهم کردی؟»
لبخند موذیانه ی برایان روی لبش پررنگ تر می شود. همیشه می دانست که دور زدن جوزف کار آسانی نیست.
- و چرا فکر می کنی که من این کارو کردم؟ آرشام و دافنه بودن که اصرار می کردن.
جوزف سرش را به سمت او می چرخاند و نگاه سخت و نافذش را به چشمان او می دوزد:« چون بعد از من تو تنها کسی هستی که می تونی آدم های این عمارتو مثل عروسک خیمه شب بازی کنترل کنی.» 
عسلی نگاه برایان رنگ می گیرد. با ملایمت به جلو خم می شود و گوشه ی لبش بیشتر کش می آید:« یعنی داریم رقابت می کنیم؟»
جوزف نگاهی عاقل اندر سهیفه حواله اش می کند:« نمی فهمی برایان؟ من با تو هیچ رقابتی ندارم چون بعد از من این تو هستی که صاحب همه چیزم میشی.»
نگاه برایان رنگ بی خیالی می گیرد. خودش را به عقب پرت می کند و لیوان نوشیدنی اش بالا می گیرد:« حالا حالا ها دو دستی دنیا رو چسبیدی.»
به شوخی خودش که به فارسی ادا شده بود می خندد و جرعه ی دیگری از لیوانش را می نوشد.
جوزف که به لودگی هایش عادت داشت حتی لبخند هم به شوخی صریح برایان نمی زند. با همان نگاه خونسرد و جدیت سابقش به نقطه ای نا معلوم چشم می دوزد:« شاید بر خلاف چیزی که فکر می کنی زودتر از همیشه مرگ پیدام کنه.»
برایان بی اهمیت، تکه ای شکلات تلخ از ظرف مخصوص اسنک ها بر می دارد و شانه ای بالا می اندازد:« به هر حال... امشب متوجه شدم که تو چقدر به لارا اعتماد داری.»
جوزف در سکوت دوباره لیوانش را پر می کند. 
- هر کسی جای اون بود با یک لحظه تردید تو جونشو از دست می داد اما درباره ی لارا... تو تنها اونو فرستادی به پاد. و مطمئنم نقشه داری که اداره ی اونجا رو بهش بدی نه اینکه مثل یکی از اون دخترا باهاش رفتار بشه. پس... خیلی بهش اعتماد داری و... براش ارزش قائلی.
از جایش بلند می شود. در حالی که قصد رها کردن لیوان را نداشت به سمت پنجره ی نیمه باز سالن کوچک می رود و پشت به برایان می ایستد.
- اون کاری نکرده بود جز بازیچه ی تو شدن.
برایان چشمانش را ریز می کند و به سمت او می چرخد:« پس... چرا فرستادیش؟»
قامت جوزف در آباژور های کم سوی سالن مانند شبح سیاهی دیده می شد.
- احساس کردم که این روزها مثل قبل نیست. اون ضعیف شده. گیج شده. هدفشو گم کرده. این تنها راه برگردوندنش به خود قبلیش بود. باید مدتی فاصله بگیره و به جایی تبعید بشه که بیشترین سختی رو بکشه. باید روی پای خودش بایسته. باید دوباره قوی شه. فقط پاد می تونه اونو به خود قبلیش برگردونه.
لبخند برایان محو می شود. آب دهانش را قورت می دهد به جای مزه ی تلخ شکلات، تلخی نا خوشایند دیگری حس می کند.
- منظورت... تبدیل شدنش به یک ربات بی احساس و وفاداره؟ همونطوری که قبلا بود؟
جوزف با حرکتی سریع به سمت او می چرخد. نگاهش را در چشمانش او قفل می کند و ابروهایش در هم می روند:« مگر وفاداری از احساس سرچشمه نمی گیره؟ تو اشتباه می کنی برایان. اون به من وفاداره و روزی به تو وفادار خواهد بود. اگر می خوای قدرتت رو حفظ کنی همیشه زیر دستاتو به خودت مطمئن نگه دارد. همیشه حمایتشون کن نه اینکه به خیانت متهمشون کنی. تنها اینطوریه که حاضر میشن بدون هیچ اجباری جونشون رو فدای تو کنن. اهمیتی نداره که چقدر هدف تو درست باشه؛ اونا برای رسوندن تو به هدفت با همه ی وجود تلاش می کنن چون اونا بهت وفادارن. این ربات بودن نیست. این وفاداری از حس عشق و احترام و اعتماد منشاء می گیره. تو جانشین من هستی برایان. سعی کن خانواده اتو کنار خودت نگه داری. خانواده ی تو همین آدم هایی هستن که توی این عمارت با یک اشاره ی تو جونشون رو می بازن. این آدم ها مال توان. بعضی موقع ها می تونی اونا رو قربانی اهداف بلندت کنی اما باید دقت داشته باشی که نمی ارزه بعضی هاشون قربانی تو بشن چون خیلی با ارزشن. برای من لارا... یکی از همون هاست.»
سینه ی جوزف عمیقا بالا و پایین می رود. دیگر لبخندی روی لب های برایان نمی نشیند. تنها حجمی بی اندازه از بهت و گیجی به خاطر لحن سرزنش وار جوزف احاطه اش کرده بود.
جوزف به او نزدیک می شود و دستش روی شانه اش می نشیند:« لارا روزی وفادار ترین سرباز تو میشه برایان... بازیش نده... اعتمادشو جلب کن.»
موج سردرگمی برایان با دور شدن جوزف محو می شود. پوزخند دوباره روی لبش می نشیند. اگر که عموی او ذره ای از نقشه های برایان خبر داشت شاید هیچوقت برای پس زدنش تردید نمی کرد. شاید جوزف آنقدری هم که نشان می داد زیرک نبود. و شاید هم... می دانست ولی می خواست نادیده بگیرد.
این بار ته مانده ی شیشه را سر می کشد و پلک هایش را روی هم می فشارد. باید دوباره تلاش می کرد اما این بار... نباید گندی به برنامه هایش می خورد.

***

رایکا:

نگاهم را از شیشه ی بخار گرفته به خیابان باریک و تاریک می دوزم. ظاهر خانه های فرسوده و قدیمی می توانست توضیحی برای تاریکی و نبودن اثری از چراغ های گران قیمت باشد. شهردار مطمئنا ترجیح می داد بودجه اش را برای جایی با ارزش تر صرف کند. آسمان این منطقه هم به نظر می رسید سیاه تر از هر جای دیگر لندن باشد. تپش های قلبم کند می شوند انگار که در یک ثانیه به آن حجمی سنگین وصل کرده باشند تا پمپاژ هایش را متوقف کنند. درد را نادیده می گیرم و عمیق نفس می کشم. می توانم پشت پنجره ی بسته ی ماشین هم بوی خاک نمناک را حس کنم. 
ماشین که متوقف می شود؛ نوک یخ زده ی انگشتان در هم گره شده ام را بند بارانی نازک مشکی رنگ و بلندم می کنم تا جایی که میتوانم پارچه اش را مچاله می کنم. نگاهم با ابهام کوچه ی خلوت را رصد می کند. چیزی در وجودم نمی گذاشت پایم را از ماشین بیرون بگذارم. انگار که در امن ترین نقطه ی دنیا قرار گرفته باشم و خروج از آن احمقانه ترین عمل ممکن باشد.
گرمایی آشنا را که پشت دستان در هم فرو برده ام احساس می کنم نگاهم را از کوچه و تاریکی معذب کننده اش می گیرم و به سمت آیدل سر می چرخانم. با نگاه دوستانه ی همیشگی اش سعی داشت بگوید تا نگران نباشم. فشار خفیف دستش، برای یک ثانیه آن حس آشفته ی درونم را محو می کند. لبان خوش فرمش شکل لبخند می گیرند و بعد صدایش را می شنوم:« از پسش بر میای.»
"بر می آمدم؟ چطور می توانستم در برابر تمام اعتمادی که در چشم هایش موج می زد بگویم من به توانایی هایی که او درونم می دید، اطمینان نداشتم؟"
سر پایین می اندازم. گفتنش هیچ فایده ای نداشت. او در حال حاضر نمی توانست کاری جز همین اعتماد دادن ها و لمس های آرامش بخش دوستانه برایم کند؛ حتی با وجود دانستن تفکرات آزار دهنده ی ذهنی ام. پس در جوابش لبخند می زنم و متقابلا دستش را می فشارم. 
از ماشین پیاده می شود تا ساکم را از صندلی عقب بردارد. در نبودش پلک هایم را روی هم می فشارم و نفس هایم را منظم می کنم. قسمت بزرگی از وجودم تصویر تاریکی از روزهایی که قرار بود در آینده بگذرانم برایم ترسیم می کرد و قسمت دیگری که بزرگ هم نبود اما به اندازه ی کافی و یا حتی بیشتر از حد لازم نیرومند، راه های ممکن برای گرفتن انتقام را طرح می زد و نام های اول لیست سیاهش هم برایان و آرشام بودند. با به یاد آوردن تمسخر نگاه برایان، درد یکباره نا پدید می شود. چیزی درونم نهیب می زند و موجی از عصبانیت به خروش در می آید. مهم نبود چقدر سخت یا غیرممکن به نظر می رسید اما من تمام تلاشم را برای برگشتن می کردم. به خاطر تمام دردی که کشیدم و تمام تحقیری که تحمل کردم، باید موفق بر می گشتم.
انگشتانم به دور دستگیره ی در گره می شوند. محکم بازش می کنم و از امن ترین نقطه ای که ذهنم در دنیا ساخته بود، خارج می شوم. قطرات باران شدت گرفته بودند. بی اهمیت به سرمایشان که مانند تکه های یخ مایع روی موهایم می ریختند با پشت پا به در ماشین می کوبم تا بسته شود.
آیدل با ساک مشکی رنگم که در دستش گرفته بود مقابلم می ایستد. باران موهای روشن زیتونی رنگش را به هم چسبانده بود و قطراتی را روی پوست صورتش به جا گذاشته بود. دستم را برای گرفتن ساک دراز می کنم اما او کنارم می ایستد و یک دستش را حائل کمرم می کند:« با هم میریم تو. یک سری توضیحاتی هست که باید بشنون.»
ابروهایم با استفهام در هم می روند:« کیا؟»
با فشار خفیفی که به کمرم وارد می کند می فهماند که برای گرفتن جوابم باید تا داخل همراهی اش کنم. مصرانه بند ساک را میان انگشتانش می فشارد و من که زیر قطرات سرد باران کم کم به لرزه افتاده بودم بارانی خیسم را به بیشتر به دور خود می پیچم و قدم هایم را با او هماهنگ می کنم.
کوچه ی باریک بر خلاف خیابان های دیگر لندن در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود که حتی در این ساعت از شب برایم غیرقابل درک بود. در های زنگ زده و کوچک ساختمان های آجری و کهنه، نوید یکی از فقیر ترین محله های لندن را می داد که مشخصا آمار بالای جرم و جنایت را شامل می شد و این خودش ثابت می کرد دلیل انتخاب اینجا برای ساخت مرکز روسپی گری دامیز عاقلانه بود. منطقه ی فقیر و مردم بی اهمیتش برای دستگاه قضایی و پلیس مسئولیتی ایجاد نمی کردند یا حداقل اینطور احساس می شد که آن ها مسئولیتی نداشته باشند برای تلاش جهت پاک کردن جنایاتی که می توانست امنیت ساکنین فقیر لندن را تامین کند. در همه جای دنیا این فاصله ی طبقاتی باعث نادیده گرفتن ارزش های انسانی می شد.
آیدل مقابل در کوچک سیاه رنگی می ایستد. ساختمان دو طبقه را که با تابلوی رنگ رفته ای به نام بار خرس سفید[1]مزین شده بود بررسی می کنم. حداقل وضعیتش بهتر از سایر ساختمان های اطرافش به نظر می رسید. 
آیدل در ترک خورده ی شیشه ای را به داخل می فشارد و به من اشاره می کند تا به دنبالش وارد شوم. سالن خفه و نیمه روشن با کف پوش های شکسته ی زرد و قهوه ای و دیوار های زخمی و کثیف کرم رنگ می توانست توضیحی برای عدم وجود حتی یک مشتری باشد.
میز بلند بار در فاصله ی معقولی از در ورودی قرار گرفته بود و قفسه های پشت میز نیمه خالی بودند. تنها چند شیشه مشروب بی کیفیت با فاصله از هم یک طبقه اش را پوشانده بودند.
نفس می کشم و بوی ناخوشایند الکل و پوسیدگی را احساس می کنم. ابروهایم با نارضایتی در هم می روند:« مطمئنی اینجا پاده؟»
با فشار دست به سمت دری در گوشه ی سالن هدایتم می کند:« اینجا فقط یکی از شعبه های پاده.»
قدم هایم متوقف می شوند و نگاه حیرت زده ام را به آیدل می دوزم. شعبه؟ پاد تا این حد گسترده بود که شعبه داشته باشد؟
دوباره به اطراف سالن نمور چشم می دوزم. ظاهرا رئیس من را به بدترین شعبه فرستاده بود.
- به من گوش بده لارا.
به سمت آیدل می چرخم. دستش روی دستگیره ی در قرار گرفته بود ولی ت**** برای چرخاندنش نمی کرد و جدیت در نگاهش موج می زد:« دلیلی که رئیس به اینجا فرستادت دقیقا نمی تونه تنبیه باشه.»
لبانم نیمه باز می شوند. تکان کجی به سرش می دهد تا حرفش را اصلاح کند:« حداقل همه اش نمی تونه به این خاطر باشه.»
دستم از روی بازویش سر می خورد:« منظورت چیه؟»
- طبق توضیحاتی که رئیس به من درباره ی موقعیت جدید تو داده، از امروز به عنوان دستیار استفانی دیپ  مشغول به کار میشی.
ابروهایم در هم گره می خورند:« کی؟ بیشتر توضیح بده.»
دستش از دستگیره ی در جدا می شود:« لارا رئیس هیچوقت مستقیما به چیزی اشاره نمی کنه اون همیشه توی لفافه حرف هاشو می زنه وقتی تو رو به عنوان دستیار مدیر این شعبه به اینجا فرستاده نه به عنوان یکی از اون دخترایی که زیر دستش کار می کنن خواسته بهت یک فرصت داده باشه.»
چشمان گرد شده ام هم نمی توانست بیانگیر میزان شگفت زدگی ام باشد.
- لارا این فرصتی برای تویه تا بتونی هم خودت رو بین تمام افراد وابسته به دامیز مطرح کنی و هم دوباره اعتماد رئیس رو به دست بیاری. اگر به جای تو بودم از این موقعیت ناخوشایند به نفع خودم استفاده می کردم. توی دنیای بی رحم ما اونی میتونه زندگی کنه که اشتباهات رو تبدیل به فرصتی برای صعود کنه و من میدونم که تو ظرفیتش رو داری. رئیس هم میدونه.
نگاهم با گیجی اطراف سالن می چرخد:« توقع داری... اینجا رو به بهترین شعبه ی پاد تبدیل کنم؟»
- برای همین گفتم که سخته. و مطمئن باش با توجه به اطلاعاتی که از استفانی دیپ به دست اوردم اون آدمی نیست که چنین اجازه ای رو به راحتی به تو بده. یعنی برای رسیدن به اون هدف اول باید اونو کنار بزنی.
آیدل شانه هایم را می فشارد و در چشمانم خیره می شود:« اما تو از پسش برمیای. مطمئنم که تواناییشو داری. بهت هیچ شکی ندارم.»
موج اعتماد واریز شده ی آیدل به سمتم هم نمی توانست حالم را خوب کند. هنوز می توانستم بوی نامطبوع را زیر بینی ام احساس کنم.
به تندی سر تکان می دهم:« امکان نداره. من نمی تونم.»
دوست داشتم تا می توانستم از این مکان خفه و گرفته به داخل ماشین فرار کنم. اما شانه های گیر افتاده ام میان دستان آیدل فرصت هر حرکتی را می گرفت. او که انگار می توانست آشفتگی درونم را ببیند محکم تر از قبل شانه هایم را می فشارد و با نگاهش تلاش می کند آرامم کند:« لارا. بهم اعتماد کن. وقتی میگم تو میتونی پس مطمئن باش که میتونی. به روزی که با موفقیت برمی گردی و توی چشم تمام اون کسایی که با تهمت هاشون نشونه ات گرفته بودن زل میزنی فکر کن.»
تصویر برایان دوباره مقابل چشمانم ظاهر می شود. نفس عمیقی می کشم و چشمانم را می بندم. اگر الان جا میزدم هیچ تضمینی برای برگشتن به آن عمارت نداشتم. 
- من... تمام تلاشمو می کنم تا خواسته ی رئیس رو انجام بدم.
لبخند رضایت امیزی می زند و نگاهش را به اطراف می چرخاند:« این بار تنها سرپوشی برای سالنیه که طبقه ی پایینه. باید انتظار دیدن بدتر از این هم داشته باشی.»

دستگیره را که می چرخاند، صدای خفه ای از آهنگی تند می شنوم. نگاهم به پله های سیمانی دوخته می شود که به پایین پیچ خورده بود. نورهای مخفی که در سقف کوتاه بالای پله ها تعبیه شده بود خاموش بودند و به همین دلیل برای جلوگیری از زمین خوردن باید دستم را بند لباس آیدل می کردم.
کم کم نگاهم به تاریکی عادت می کند. با هر قدمی که به پایین بر می داشتیم صدای آهنگ واضح تر می شد. دست دیگرم که به دیوار گرفته بودم حرکت می دهم و می گویم:« دلیل مخفی کردن اینجا به عنوان یک بار معمولی چیه؟»
صدایش با جدیت در کنار گوشم می پیچد:« قانون جرایم جنسی مصوب پارلمان انگلستان سال 2003؛ ماده ی 55: عمل شخصی که مسئول نگه داری، مدیریت، همکاری در جهت ایجاد یک سازمان روسپی گری است، جرم به شمار می آید.»
دهان نیمه باز مانده و قدم های متوقفم را که می بیند لبخند می زند.
- دکتری یا وکیل؟
شانه ای بالا می اندازد و به راهش ادامه می دهد:« کسی که عنوان دست راست رئیس کل دامیز رو داره باید تواناییش هم داشته باشه که این شامل داشتن هر نوع اطلاعات حقوقی و پزشکی و مدیریتی و تجاری و خیلی چیزای دیگه میشه.»
به در فلزی که در تاریکی اتاقک، رنگش مشخص نبود می رسیم. آب دهانم را قورت می دهم و آیدل با چرخاندن دستگیره جلو تر از من وارد می شود. صدای آهنگ به اوج خودش رسیده بود. راهروی باریکی را که در انتها به یک سالن بزرگ روشن با نورهای رنگی می رسید، ادامه می دهم و با دیدن چیزی که مقابل چشمانم بود برای یک ثانیه متوقف می شوم. 

 

 

[1]. White bear bar

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین چیزی که توجهم را جلب می کند سکوی بزرگ و نیم دایره شکلی است که در وسط سالن تاریک با نورهای کم سوی رنگی قرار گرفته بود. میله ای در وسط نیم دایره تا سقف تعبیه شده بود و مرا به یاد کلوپ های معمولی و دختران رقاص مشغول به کار در آن ها می انداخت. در پایین سکوی مرتفع میز مخصوص سرو مشروبات الکلی به آن چسبیده بود که پشت آن  چندین صندلی پایه دار قرار داشت. متعجب از سالن خالی از جمعیت به سمت آیدل می چرخم. 
سرش را نزدیک گوشم می آورد:« روز تعطیلی دختراست.»
نگاهم را این بار به پشت سکو می دوزم. کانتری شبیه به همان طبقه ی بالا، مقابل قفسه های پر قرار گرفته بود با این تفاوت که طبقات آن برخلاف طبقه ی بالا پر از انواع مختلف مشروبات و نوشابه های الکلی بود. چند قدم به سمت سکو می روم. پشت کانتر کسی نایستاده بود.
نگاهم را به راهروی باریکی که بعد از سالن قرار گرفته بود می دوزم. تابلوی بزرگ نقاشی شده ای کل عرض و طول دیوار را پوشانده بود. در سمت چپ تابلو دری قرار داشت.
آیدل مستقیما به سمت کانتر می رود و آرنجش را به آن تکیه می دهد. نگاهش را به عقربه های ساعت گران قیمت مشکی رنگش می دوزد. در حالی که او به نظر می رسد منتظر ایستاده باشد؛ من به سمت اتاق می روم و دستگیره اش را می چرخانم. 
از میان در نیمه باز نگاهم را به داخل می دوزم. راحتی چرم مشکی رنگی در گوشه ی دیوار تعبیه شده بود و میزی خالی در کنارش قرار داشت. روی کف چوبی زمین، قالیچه ی قرمز رنگی با طرح گل های شیپوری پهن شده بود که هماهنگی خاصی با کاغذ دیواری هم رنگش داشت.
آب دهانم را قورت می دهم و همزمان که عقب می روم در را دوباره می بندم.
با شنیدن نزدیک شدن صدای پاهایی، بی اراده نزدیک به آیدل می ایستم. انگار که او می توانست امنیت لازم را برایم تامین کند. لبخند دوستانه اش با باز شدن در محو می شود. زن لاغر اندامی که به نظر می رسید سی سال یا بیشتر داشته باشد، وارد اتاق می شود. لباس کوتاه زرد رنگش به نظر می رسید از مراکز دست دوم فروشی خریداری شده باشد. پوست رنگ پریده اش در قاب موهای فر خورده ی سیاهش، جلوه پیدا کرده بود. نزدیک تر که می شود می توانم بوی ادکلن ارزان قیمتش را احساس کنم. نگاهش را به آیدل می دوزد و در یک ثانیه حالت مغرور چهره اش محو می شود.
به سرعت مقابل آیدل می ایستد و چشمان قهوه ای رنگ ریزش برق می زنند:« قربان... شنیده بودم قراره بیاین اما نمی تونستم باور کنم.»
احترام آمیخته با اضطراب در لحنش موج می زند. انگار حالا می توانستم جایگاه آیدل را در میان تمام زیردستان گروه دامیز احساس کنم. آن ها با او مانند زمان هایی که من در مقابل رئیس می ایستادم رفتار می کردند.
البته که رفتار متفاوت آیدل چنین وضعیتی را ایجاد می کرد. دیگر هیچ اثری از آن حالت دوستانه در چهره اش دیده نمی شد. نگاهش جدی بود و ابروهای در هم گره خورده اش هر مخالفتی را در نطفه خفه می کردند.
- اگر شنیده بودی دارم میام پس دلیلشم به خوبی می دونی.
لبانم را با نوک زبان تر می کنم. نگاه زن برای اولین بار روی من می لغزد. به نظر می رسید تازه متوجه حضور شخص دیگری هم شده باشد.
وقتی به خوبی بر اندازم می کند دوباره به آیدل چشم می دوزد:« این همون دختره؟»
سکوت آیدل تاییدی بر سوالش است. می فهمم که نوبت من رسیده بود. کمی از حالت دفاعی که پشت آیدل گرفته بودم بیرون می آیم و سری تکان می دهم:« من لارام.»
نگاهش به من کاملا متفاوت با آیدل بود. می توانستم رگه های تحقیر را در چشمان تیره اش ببینم.
زن بالا تنه اش را به لبه ی پیشخوان تکیه می دهد:« همون محافظی که تنزل پیدا کرده.»
نیشخندش با دیدن تنگ تر شدن گره ی ابروهای آیدل محو می شود. آیدل قدمی به جلو بر می دارد تا مستقیما نگاه هشدار آمیزش را در چشمان زن بدوزد:« اگر حتی یک ذره باهوش باشی می فهمی که این وضعیت نمی تونه برای اون دائمی باشه. جای تو بودم بیشتر مراقب حرف هام می بودم.»
سیب گلوی زن را می بینم که از ترس حرکت می کند. لبانم را روی هم می فشارم. آیدل سعی داشت با تهدید او کمک کند تا مدتی را که قرار بود اینجا سپری کنم سخت نگذرانم اما من مطمئن نبودم که این واکنش نتیجه ی عکس نداشته باشد.
- البته.
این بار با احتیاط بیشتری به من چشم می دوزد:« با من بیا. اتاقت طبقه ی دومه. اینجا محل کارمونه.»
از نگاهم می فهمد که قبلا متوجه این موضوع شده بودم. حالت چهره اش جوری بود که انگار تلاش می کرد نیشخند تمسخر آمیزش نمایان نشود. 
آیدل به سمتم می چرخد. دستش روی بازویم می نشیند و دوباره همان لبخند دوستانه ی آشنا را می بینم.
- حرف هام رو فراموش نکن لارا. 
سر تکان می دهم. نگاهم را به کفش هایش می دوزم. این لحظه را دوست نداشتم. رها شدنم در مکانی ناآشنا و ناخوشایند. آن هم بدون آیدلی که بتواند در لحظات سخت راهنمایی ام کند.
انگشتانم بی اراده بند مچش می شوند:« من... می تونم بهت زنگ بزنم... درسته؟»
این بار هر دو بازوهایم را میان دستانش می فشارد:« معلومه لارا. هر وقت که خواستی من برای کمک کردن به تو حاضرم.»
لبانم را روی هم می فشارم:« ممنونم... به خاطر... تمام کارهایی که کردی برام... واقعا ممنونم.»
دستانش که از روی بازوهایم کنده می شوند سر پایین می اندازم.
- می بینمت لارا. مهم نیست چقدر طول بکشه... می بینمت.
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم طرحی شبیه به لبخند روی لبانم ترسیم کنم:« مطمئنم که همینطوره.»
باید همینطور می بود. من باید بر می گشتم. با تصویری کاملا متفاوت با چیزی که در ذهن تک تک آدم های آن عمارت بود. 
آیدل می چرخد تا از در خارج می شود. زن با لبخندی عمیق همراهی اش می کند. با ساکی که کنار پایم رها شده بود در وسط اتاق می ایستم و نگاهم را به دیوار های لختی که اطرافم را احاطه کرده بودند می دوزم. این تنها یک شروع بود. یک شروع برای چیزی که می خواستم به آن تبدیل شوم. مهم نبود چقدر سخت باشد یا زمان ببرد، در نهایت من به آن عمارت بر می گشتم و به چشمان برادرزاده ی رئیس خیره می شدم تا او بفهمد که نقشه ی کثیفش برای بیرون انداختن من از عمارت، هیچوقت کارساز نبوده است.
دندان هایم را روی هم می فشارم. او تاوان تمام این روزها را می داد.


***


دانای کل:

تصاویر گرفته شده را میان انگشتانش می فشارد. نخ قهوه ای نصفه در ظرف شیشه ای کنار دستش می سوخت. سمت دیگر در سینی فلزی شیرینی های گردویی کنار فنجان قهوه ای که رایحه اش در عطر تلخ لباس او گم شده بود قرار گرفته بودند.
- چیزی فهمیدی؟
مرد درشت هیکل عذرخواهانه سر تکان می دهد.
نفس عمقش را رها می کند و گره ی ابروهایش در هم می رود:« بیشتر از این صبر کردن برای لارا جایز نیست. اینطور پیش بره سازمان اطلاعات متوجه مشکوک بودن قضیه میشه.»
مرد دستان در هم گره شده اش را که با احترام مقابل برآمدگی شکمش نگه داشته بود، از هم باز می کند و قدمی به جلو بر می دارد:« چه دستوری میدین؟»
مکثی طولانی می کند. لبان باریکش در اثر انقباض فکش از همیشه باریک تر دیده می شدند.
- لارا رکن اصلی نقشه ی ماست. اگر اون کسی نباشه که آریان رو نابود می کنه؛ تمام تلاش من در طی این سال ها هدر میره.
- ولی ما هنوز کس دیگه ای رو برای پیش بردن نقشه داریم.
مرد مسن با نا رضایتی سر تکان می دهد:« نه. اون شخص باید لارا باشه. باید حتما اون باشه.»
نخ نیم سوز را بر میدارد و میان انگشتانش به بازی می گیرد:« متاسفانه باید ریسک کنیم.»
انگشتانش به دور بدنه ی قهوه ای رنگ سیگار فشرده می شوند:« دو نفر از بهترین هامونو بفرست دنبالش و قبل از اون به جاسوسمون توی لندن اطلاع بده تا محلشو پیدا کنه.»
مرد درشت هیکل با نگاهی حیرت زده به او چشم می دوزد:« اما این خیلی خطرناکه. اگر مثل سازمان اطلاعات ما هم این احتمالو در نظر بگیریم که اون ممکنه متحد آریان شده باشه ممکنه نه تنها اون دونفر بلکه کل نقشه و عملیات رو به خطر بندازیم.»
نگاه مرد مسن بالا می آید.
- من لارا رو تعلیم دادم. اون بمیره هم متحد آریان نمیشه. یک چیزی اتفاق افتاده و من باید ازش سر در بیارم. اما...
لبانش روی هم فشرده می شوند:« علی سمایی نباید چیزی رو متوجه بشه. می فهمی؟ اون و سازمان اطلاعات نباید این رو بفهمن.»
مرد دیگر مخالفتی نمی کند. با تکان سر تاییدش را نشان می دهد و از اتاق بیرون می رود.
خاکستر های سیگار در اثر فشار ها مداوم روی سطح میز را پوشانده بودند. صندلی را می چرخاند و به بیرون چشم می دوزد. همزمان که انگشتانش به دور دسته ی فنجان قهوه گره می زند فکر می کند" قرار نبود اینقدر طول بکشد."

***

 

دوستان خیلی خوشحال میشدم اگر می تونستم در صفحه ی نقد نظراتتون رو ببینم درباره ی روند داستان و اینکه آیا رمان به اندازه ی کافی جذاب هست یا باید تغییراتی درش ایجاد کنم.

نقد و بررسی رمان دختری از جنس شب


 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رایکا:


موهای خیسم را به بالا جمع می کنم و در حوله ی سفید می پیچم. نفس عمیقی می کشم و در آینه به برآمدگی سینه ام در تیشرت چسب مشکی خیره می شوم. دیشب به طرز احمقانه ای برایم غیرواقعی به نظر می رسید. دستور رئیس و تهمت برایان و آن طور جدا شدن از آیدل. اما وقتی امروز صبح پلک هایم را باز کردم و نگاهی به فضای ناآشنای اطرافم دوختم فهمیدم که بدبختانه ثانیه به ثانیه ی دیروز کاملا واقعی بود.
لبه ی تخت یک نفره جا می گیرم و برای اولین بار از لحظه ورودم به اتاق، اطراف را از نظر می گذرانم. دو تخت تک نفره ای که یکی از آن ها متعلق به من بود دو گوشه ی اتاق قرار داشتند و در فضای خالی میانشان قالیچه ای رنگ و رو رفته پهن شده بود. کمد دو دری رو به روی تخت ها قرار گرفته داشت که یک دسته اش کنده شده بود و شرط می بستم هر بار برای بازکردنش باید دردسر می کشیدم. تنها چیزی که می تواست باعث جلوه ی اتاق بی روح و دیوار های سفید ترک خورده اش باشد، گلدانی بود که روی میز دراور کوچک قدیمی قرار داشت. می توانستم رایحه ی پخش شده ی گل های یاس درونش را در هوای اتاق احساس کنم. 
 ساکم را از کنار تخت بالا می کشم و لباس های در همم را بیرون می ریزم. صدای برخورد جسمی سخت به کف پارکت شده ی اتاق، نگاهم را به اسلحه ی افتاده روی زمین خیره می کند. هم زمان با دراز کردن دستم برای برداشتن اسلحه، فکم منقبض می شود. 
تمام حواسم به قدری جمعش می شوند که دیگر چیزی نمی شنوم و جز آن نمی بینم. حس عجیبی درونم به حرکت در می آید. بدنه ی سردش که میان انگشتانم فشرده می شود، بی اراده پلک هایم را می بندم. در تک تک سلول های بدنم کشش غریبی از تمایلاتی نا آشنا احساس می کنم. چیزی در گوشه و کنار مغزم مرا به فشردن بدنه ی اسلحه ترغیب می کند. بغضی غیر منتظره به گلویم چنگ می اندازد. دلم برای احساس اسلحه در کمر شلوارم تنگ شده بود. برای از دست رفتن هدفی که لزوم وجود اسلحه را از بین می برد. من دوست نداشتم قرار گرفتن در جمع این دخترانی را که برای رسیدن به هدفشان از سلاحی جز سلاحی که من داشتم استفاده می کردند و غیرقابل تحمل تر موقعیت من در اینجا بود که برخلاف همیشه مرا از  همراهی دوست صمیمی ام بی نیاز می کرد. دوست صمیمی که با وجود محبوس بودن خاطراتم، احساستم فریاد می زدند تمام زندگی ام را در کنارش گذرانده ام. بند انگشتانم از شدت فشار سفید می شوند. بدنه ی اسلحه را رها می کنم و می گذارم دوباره روی زمین بیفتد. با دو دست سرم را می پوشانم. تنها باید تحمل می کردم. مهم نبود که چقدر طول بکشد در نهایت دوباره باز می گشتم. به همان وظیفه ی قبلی ام و در کنار رئیسی که قسم به محافظتش را خورده بودم. قبل از آن تنها کاری که باید می کردم ثابت کردن خودم به او بود. او باید می فهمید که می تواند به من اعتماد کند.
دوست صمیمی ام را دوباره به درون ساک بر می گردانم با این تفاوت که این بار در تهش، زیر انبوهی از لباس هایی که کمتر استفاده می کردم، جا سازی می شود.
صدای تقه هایی بر در اتاق، به دستانم برای بستن زیپ ساک و پرت کردنش در کنار تخت سرعت می بخشد.
با باز شدن در، شخص پشت آن بدون آنکه از من انتظاری برای دعوت داشته باشد، نیمه بدنش از بین چارچوب پدیدار می شود.
شورت لی زغال سنگی و تاپ سفیدش با هوای نسبتا سردی که خبر از نزدیک بودن کریسمس می داد هماهنگی نداشت. موهای لخت طلایی رنگش را با کشی از پشت بسته بود و پوست سفیدش بدون هیچ آرایشی صاف و بی نقص به نظر می رسید.
- لارا؟
لحن مرددش را با تکان سر پاسخ می دهم.
دستش را بالا می آورد تا با انگشت شصت به پشت سرش اشاره کند و دسبتند چرمش در اثر حرکت سریع تکان می خورد.
- استفانی طبقه ی پایین منتظرته.
بدنش را عقب می کشد و بدون آنکه فرصتی برای جواب دادن بدهد در دوباره بسته می شود.
حوله را از سرم می کشم و موهای نم دارم اطراف گردنم را می پوشانند. می دانم که فرصتی برای خشک کردنشان ندارم. با برداشتی که در اولین برخورد با استفانی داشتم حدس می زدم که از من خوشش نیاید. مخصوصا به خاطر آیدلی که طرف من را گرفته بود و او را تهدید کرده بود. پس نباید در مدت اقامتم در اینجا بهانه ای به دستش می دادم.
می بینمش که پشت کانتر ایستاده بود و دفتری مقابلش قرار داشت. موهای فرفری سیاهش را با گیره ای نارنجی هم رنگ تاپ نایلونی به بالا بسته بود.
با دیدنم، نگاه بی تفاوتی حواله ام می کند و طعنه می زند:« منتظر کارت دعوتی؟»
آب دهانم را قورت می دهم و با قدم های محکم به سمتش می روم.
نگاهش با دقت بیشتری در چهره ام دوخته می شود. دفتر جلد مشکی اش را به سمتم سر می دهد و به سرعت مشغول توضیح می شود:« ساعت کاریمون از شیش با تاریک شدن هوا شروع میشه و گاهی تا سه صبح ادامه پیدا می کنه. به دخترا بر اساس مهارت و چهره اشون وظایف مختلفی از سرو مشروب تا رقص روی استیج داده میشه. عده ای هم بیرون از اینجا مشغول به کار میشن.»
با گیجی نگاهش می کنم:« بیرون؟»
گوشه ی لبش کش می آید. می توانم نگاه تمسخر آمیزش را پشت چشمان تیره اش ببینم.
- تو خیابون کار میکنن.
نگاهش را می گیرد و با رضایت می گوید:« البته این بیشتر به عنوان مجازات براشون به حساب میاد و همچنین برای اون دسته از زنای بالای سی ساله که دیگه کسی حاضر نیست پول زیادی براشون اینجا خرج کنه.»
لبانم را می گزم و سعی می کنم حرف نامربوطی از دهانم خارج نشود. او جوری درباره ی آن ها حرف می زد که انگار کالای معیوبی بودند که دیگر استفاده ای برایش نداشتند. غیرقابل تحمل تر قبول این واقعیت بود که این حرف ها از دهان کسی بیرون می آید که خودش هم از جنس آن ها بود. یک زن.
- وظیفه ی تو به عنوان دستیار من، پیروی کامل از دستورات منه.
لحن سنگین و خشکش را با مکثی طولانی می آمیزد تا مطمئن شود جایگاهش را به من ثابت کرده باشد. نگاه خیره و تیزش به دنبال تایید من می گردد.
تجربه ی من ثابت کرده بود جنگ رو در رو در چنین شرایطی که حریفت در جایگاه بالاتری قرار دارد و به مراتب تسلط بیشتری بر همه چیز دارد نتیجه ای نخواهد داشت پس باید صبر می کردم تا در موقعیتی مناسب تر کنترل اوضاع را در دست بگیرم. امروز تنها کاری که  از من بر می آمد تایید او پیروی از دستوراتش بود همان طور که خودش می گفت ولی من می دانستم که این جنگ به همین جا ختم نمی شد. ابدا ختم نمی شد.
- متوجه شدم.
رنگ تهدیدآمیز نگاهش از خود راضی می شود و من می توانم رگه های خوشنودی را به وضوح ببینم.
- خوبه. امشب پشت این میز کار می کنی. باید خودتو خیلی زود با شرایط وفق بدی.
اولین تیرهای پرتاپ شده به سمتم را می بینم. حداقلش این است که از من نخواسته بود در وسط آن سکوی نیم دایره شکل با چسبیدن به میله ی فلزی وسطش، نمایش اجرا کنم.
پلک هایم را روی هم می فشارم. همه چیز درست می شد. فقط باید صبر می داشتم. وقتی همه چیز به حالت اول برگشت اولین کسی که پشیمان می شد استفانی بود. و من باید مطمئن می شدم کسی که پشیمانش می کرد خود من باشم.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×