رفتن به مطلب

فابرکستل | ati_heureux


پست های پیشنهاد شده

با بهت در چشمانم خیره می شود و آهسته لب می زند : بالا چه خبر بود ؟

لبخند تمسخر آمیزی می زنم و می گویم : خبری نبود ! فقط کامرانو روشن کردم که بدونه  با تمام برادریش خبر نداره خواهرش درگیر یه عشق یه طرفه است . البته اینم گفتم که نامزدشم از این موضوع خبر داره .

از شدت تعجب ابرو بالا می اندازد و می گوید : همه چیو به کامران گفتی ؟

در چشمانش خیره می شوم و می گویم : به نظرت کیهانه اینقدر احمق هست که بگه اون آدم منم ؟

لب هایش را بر هم می فشارد و با حرص می گوید : به عنوان تنبیه کردن من ، منو پیش کامران خراب کردی آره ؟

عقب عقب می روم و با خنده ی عصبی می گویم : به نظرم که مجازاتت کاملا عادلانه بود .

می چرخم و با ابروانی گره خورده وارد حیاط می شوم . با دیدن مهرانی که بادبزن به دست مشغول کباب کردن جوجه ها است دم عمیقی می گیرم . فقط دلم می خواهد امروز زودتر تمام شود . دستی میان موهایم می کشم و به سمت جمعیت به راه می افتم .

گلشید

روی تخت می نشینم و دستی بر روی ، روی تختی طوسی رنگش می کشم . نگاهم را دور تا دور اتاق می چرخانم . دلم از دیوارهای خالی اش می گیرد . اتاق خودم با آن دیوارهای رنگارنگ روحم طراوات می بخشید ولی این دیوارهای سفید و خالی دلم را آزرده می کرد . اگر بنا باشد که سه ماهی را در اینجا بگذرانم باید فکری به حال این دیوار ها بکنم . نگاهم از دیوار به سمت آباژوری که روی میز عسلی کنار تخت است کش می آید . تنها روشنایی اتاق به یمن وجود یک آباژور کوچک است . طپش های قلبم را که یکی در میان اعلام می کنند از امشب صفحه ی جدیدی در زندگی ام باز می شود گاهی لبخند و گاهی گزش های پی در پی لبم را همراه می شوند . نمیدانم پدر چگونه رضا داد که از امشب پیش آرتام بمانم . وقتی این قضیه را به مادر گفتم مادرم حق داد . گفت دیگر همسر رسمی اش هستم ولی عقیده داشت که پدرم چنین تفکری ندارد و اعتقادش بر این است که این سه ماه را باید در خانه ی خودش باشم . نمیدانم مادر بنده خدایم چگونه در آن جمعیت پدرم را راضی کرد . هر چه هست مهم این است که امشب در این خانه ، همراه با آرتام شبم را صبح می کنم . کلافه روی تخت جا به جا می شوم و منتظر آرتام می نشینم . کاش به او نمی گفتم که عادت دارم شب ها موقع خواب یک لیوان آب بالای سرم باشد . صدای دینگ اس ام اس گوشی ام باعث می شود کمی کش بیایم و گوشی ام را از روی میز عسلی قاپ بزنم . با دیدن اس ام اسی که از طرف شایان آمده است قلبم دیگر نمی تپد . چرا فکر می کردم بیخیال من شده است ؟ برای خواندن اس ام اسش دو دل می شوم . بخوانم ؟ نخوانم ؟ دستم روی صفحه می لغزد و اس ام اسش را باز می کند . بازشدن اس ام اس همراه می شود با باز شدن در توسط آرتام. نمیدانم چرا ولی از شدت اضطراب گوشی از دستم می افتد و روی پارکت سر می خورد و جایی نزدیکی پای آرتام زحمت توقف را به خودش می دهد . آرتام لبخندی به رویم می زند و همان طور که خم می شود رو به من می گوید : اگه سلاخ خونه می بردنت حاضرم قسم بخورم اینقدر استرس نداشتی .

دوست دارم بگویم این وحشت به خاطر یمن وجود او نیست ولی نمی گذارد دهان باز کنم . نگاه برنده اش بر روی صفحه ی گوشی ام همه چیز را خراب می کند . چشم بر هم می فشارم تا قیافه ی برزخی اش را نبینم . با کوبش لیوان آب بر روی میز عسلی چشم می گشایم و قیافه ی سرخ از خشم اش را برانداز می کنم. با جدیت نگاهم می کند و با لحنی که به زعم خودش سعی دارد آرام باشد می گوید : این مرتیکه ی کره خر چرا هنوز به تو اس ام اس میده ؟

کلافه لب می زنم : نمیدونم آرتام ! اصلا نخوندم اس ام اسشو .

دستی به ته ریش اش می کشد و با لحن برنده ای می گوید : چرا این عوضی توی بلاک لیست تو نیست ؟

می خواهم لب باز کنم که از کوره در می رود و با صدای بلندی می گوید : منتظر بودی شب عقدت برات پیام تبریک بفرسته و آروزی خوشبختی برات بکنه ؟

آرام می نالم : آرتام ...

دسش را در هوا تکان می دهد و محکم می گوید : نمی خوام چیزی بشنوم گلشید . فقط میدونم این خط وامونده فردا عوض میشه .

منتظر عکس العملی از جانب من نمی ماند و گوشی را روی عسلی پرت می کند که به لیوان آب برخورد کرده و نیمی از آب درون لیوان را بر روی عسلی سرازیر می کند . نگاهم از لیوان آب به سمت آرتامی که مشغول تعویض لباس هایش است کش پیدا می کند . به جای شلوار مشکی و کتانش یک شلوار ورزشی می پوشد و بی آنکه لباس دیگری به تن کند با بالا تنه ای لخت روی تخت می خزد . از اینکه شب اولمان به خاطر یک اس ام اس ناچیز به این وضعیت افتاده است تمام اعصابم دچار تنش می شود . چه فکر می کردم چه شد . دست ام میان موهایم می لغزد . با چین و چروک رو تختی مشغول بازی می شوم و به این فکر می کنم که حالا چگونه باید این وضعیت را سر و سامان دهم . نگاهم را به آرتام کوک می زنم . چون پشت من خوابیده است نمی توانم بفهمم قصد خوابیدن دارد یا صرفا برای تنبیه من پشت کرده است . دستم را به سمت شانه اش می برم ولی صدای خشن اش میان راه متوقفم می کند .

- پاشو برو لباساتو عوض کن می خوام بخوابم .

دلم از این همه بی رحمی اش می شکند . چرا من باید تقاص خبط و خطای شایان را پس میدادم . چشمان پر شده ام را به سقف میدوزم که مبادا اشک هایم سرازیر شوند . از جایم بر می خیزم و از میان سه چهار دست لباسی که در کمد است یکی را که راحت تر به نظر می آید به تن می کنم . به سمت دست شویی به راه می افتم و صورت آرایش شده ام را با صابون می شویم . نگاهم را از آینه به چشمان دلخورم میدوزم . بی شک چشم هایم ابری هستند . دستم را دو طرف سینک می گذارم و چشم از قیافه ی درهمم می گیرم . از دست شویی خارج می شوم و آرام روی تخت می خزم . آباژور را که نمیدانم از کجا خاموش می شود را با زحمت خاموش می کنم و به پهلو می چرخم . کاش بفهمم خواب است یا بیدار . واقعا می خواست اولین شب زندگی مشترکمان را این گونه برایم زهر کند ؟ به آرامی لب می زنم : آرتام ؟

سکوت تلخش خرده های دلم را بیشتر از پیش له می کند ولی از رو نمی روم . اجازه نداشت شبی را که من برایش رویا پردازی ها کرده بودم را این گونه به آتش بکشد . دستم را به سمت بازویش می برم و می گویم : قهر کردی ؟

دم عمیقی که می گیرد روزنه ی امیدی را در دلم روشن می کند . در جایم نیم خیز می شوم . در این ارتفاع می توانستم چشمان بازش را تشخیص دهم . دستم را به سمت موهایش می برم و شقیقه اش را نوازش می کنم و آرام لب می زنم : نکن اینطوری . یه امشبو اینکارو نکن .

با صدای غیر قابل انعطافی دم می زند : مطمئنی اونی که داره کاری می کنه منم ؟

شانه اش را می بوسم و می گویم : مگه من چیکار می کنم ؟

سکوت آزار دهنده اش را با گرفتن یک دم عمیق آزار دهنده تر می کند . چشمانش را می بندد و با لحنی که ملایمت سرش نمی شود لب می زند : حوصلمو سر نبر گلشید . خوابم میاد .

کلافه نگاهش می کنم . جدی جدی قصدش این است که از همین شب اول بساط قهر کردنش را پهن کند . روی تخت جا به جا می شوم و مظلومانه می گویم : امشب اولین شبیه که پیشتم . واقعا می خوای با قهر کردن و پشتتو به من کردن بخوابی ؟

دستش را به زیر بالش هدایت می کند و طعنه وار می گوید : اولین شب و آخرین شب نداره گلشید . هر شبی که حس کنم به مردی غیر از من حسی داری همین اش و همین کاسه است .

با دهانی باز نگاهش می کنم و معترض می نالم : نگو که همچین حرفیو باور داری .

سکوت مایوس کننده اش مهر تایید را به حرف هایش می زند . با بغض سر جایم دراز می کشم . دلم می خواهد من هم به او پشت کنم و به حال خودم بگریم ولی قهر کردن او آن هم در اولین شب ازدواجمان به اندازه ی کافی بد بود . رو به او به پهلو می چرخم . قطره ی اشکی از چشمم سر می خورد و تیغه ی بینی ام را پشت سر می گذارد و روی بالش می چکد . خدایا بگو این کارش شوخی است ! بگو قصد ندارد با این تفکرات وحشتناک کل شب را پشت سر بگذارد . لبانم را بر هم می فشارم . من چگونه باید به این فاصله راضی می شدم ؟ آن هم در شرایطی که میدانستم مال من است . روردبایستی را کنار می گذارم و از پشت در آغوشش می کشم . قطره های بی امان اشک صورتم را خیس می کنند . از این همه بی تفاوتی اش لجم می گیرد . اشک هایم را با دست آزادم پاک می کنم و سرم را به تنش می چسبانم . گونه ی ترم وادارش می کند که دست از قهر کردنش بکشد و با تعجب به سمتم بچرخد . نگاه متعجب اش را به صورتم میدوزد و می گوید : داری گریه می کنی ؟

از سوال بی جایش حرصی می شوم . دلم می خواهد بر سرش فریاد بکشم ولی مگر می توانستم این توجه اش را ندید بگیرم ؟ با اشک هایی که به یمن وجودش قوت گرفته اند در آغوشش می خزم . طول می کشد ولی بالاخره دستش دور کمرم حلقه می شود ولی لحنش همچنان بی ملایمت باقی می ماند .

  • تشکر 8
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...
  • پاسخ 156
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

گلشید :کلاه بارانی محبوبم را تا جایی که می شود روی سرم می کشم . درست مثل گربه ای که از آب می گریزد؛ از این سیل وحشیانه ی باران به کلاه بارانی نه چندان گرمم پناه می برم . دستهایم را تا جایی که جیب بارا

نام کتاب: فابر کستل نویسنده:ati_heureux کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه، غمگین     خلاصه: نمیدانم کجا خوانده ام ؟ از کجا معلوم شاید هم شنیده ام ! هر چه هست فقط م

سلام من با پست دومم اومدم ! امیدوارم مورد پسند واقع بشه !  لبخند که نه ،همان پوزخند های منفورش را به لب می نشاند و می گوید : آفرین کوچولو . از لحن حرف زدنش خوشم نمی آید .کلا از این صمیم

سلام عشقای دله من

وااای این چه مصیبتی بود ؟ اخه دلشون میاد سایت به این خوبی رو فیلتر کنن ؟ به خدا که من غمم گرفته بود چه طوری هزار صفحه ی ورد البته با فونت درشت رو دوباره پست کنم . این ها به کنار چه جوری دوستای خوبمو پیدا کنم البته بماند که پرنیان گوگولی منو یافت و من یکم قوت قلب گرفتم . خب امشب این پستو داشته باشید قول نمیدم امشب دوباره پست بذارم شایدم گذاشتم نمیدونم ولی فردا کلی پست خواهم گذاشت . دوستتون دارم هوارتا 

 

 

- برای چی گریه می کنی ؟

سوال هم می پرسید ؟ با گریه هق می زنم : از دست بی اعتمادیات خسته شدم .

بی تفاوت لب می زند : خسته ترم میشی ولی بالاخره خود کرده را تدبیر نیست . می خواستی زنم نشی .

سرم را از سینه اش جدا می کنم و با چشمان پر از اشکم به چشمانش زل می زنم . آشکارا می بینم که میان لب هایش فاصله می افتد . چه می خواهد بگوید را نمیدانم ولی به راحتی می توانم حدس بزنم که جز نیش زدن کار دیگری ندارد . لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : امشبو فقط به خاطر اینکه اولین شبیه که پیشمی می گذرم ولی گلشید دفعه ی بعدی نمی تونی با گریه هات خرم کنی . دفعه ی بعد به دو تا داد و فریاد راضی نمیشم .

با اشک هق می زنم : چیه ؟ دفعه ی بعد می زنی توی گوشم ؟

موهای خیس شده از اشک را از روی صورتم کنار می زند و همان طور که میان موهایم دست می کشد لب می زند : بیخیال خوشگلم من طرفدار حقوق زنام . اونی که دفعه ی بعد کتک می خوره تو نیستی .

چشم بر هم می فشارم و می گویم : دوست داشتن من کافی نیست آرتام ؟ هوم ؟ به درک بذار یه نفر دیگه هم دوستم داشته باشه . من که فقط توی بد اخلاقو دوست دارم .

به چشمانم زل می زند و می گوید : از کجا معلوم اخلاق خوب اون تو رو از من نگیره ؟

با حرص از آغوشش بیرون می آیم و می گویم : اونی که باید حرص بخوره منم نه تو . دختری که دوستت داره چپ و راست داره جلوی من راه میره. یه بار بهت گفتم اگه بازم مثل مجنونا نگات کنه چشاشو از کاسه در میارم ؟

لاقید لب می زند : الان گفتی دیگه .

چپ چپ نگاهش می کنم و با حرص می گویم : من فردا میرم خونه ی خودمون .

لاقید تر از قبل می گوید : تو غلط می کنی .

عصبی چهره ی بی تفاوتش را از نظر می گذرانم و رو به بالا دراز می کشم و پتو را تا روی سرم بالا می برم . از فضای گرم و خفقان آوری که ایجاد کرده ام دلم می خواهد خودم را بکشم . احتمالا پشت کردن به او بهترین گزینه ی ممکن بود ولی دلم نمی خواست همین شب اول بنای قهر کردن را بگذارم . حداقل این گونه می توانستم خودم را گول بزنم که من با او قهر نیستم . با کشیده شدن پتو از روی سرم با لجاجت به دنبال پتوی دلبندم می گردم . با اسیر شدن دستانم در دست او با حرص می گویم : ول کن دستمو . گند زدن به اولین شب زندگیم باهات بس نبود حالام نمیذاری بخوابم ؟

صورتش را نزدیک صورتم می آورد و آرام لب می زند : صبر منم اندازه داره گلشید . همین طور که میدونی اندازه ی صبرم خیلی کمه . یه عذرخواهی می کردی الان به اینجا نمی رسیدیم .

با بهت نگاهش می کنم و می گویم : من باید عذر خواهی کنم ؟

در چشمانم خیره می شود و می گوید : با توجه به اینکه معشوقه ی جنابعالی کاممو زهر کرده بد نیست یه عذرخواهی کنی .

از لفظ معشوقه حرصی می شوم و می گویم : واقعا باور داری اون معشوقه ی من بوده ؟

لب هایش را به لبانم نزدیک می کند و آهسته می گوید : من فقط به این باور دارم که اگه یه بار دیگه سمتت بیاد شکمشو پاره می کنم ؛ همین .

لبانش که بر لبانم می نشیند به جای آرامش کفری تر می شوم . صورتم را کنار می کشم و با حرص می گویم : نکن .

بازویم را محکم در دست می گیرد و می غرد : از اینکه پسم بزنی بدم میاد . از الان تمرین کن که برات عادت بشه تا تحت هیچ شرایطی منو پس نزنی .

با عصبانیت نگاهش می کنم و می غرم : زورگو .

پشتم را به او می کنم و گوشه ترین قسمت بالش را برای خفتن انتخاب می کنم . می فهمم که بیخیال بالش خودش می شود و سرش را روی بالش من می گذارد . دستش که دور کمرم حلقه می شود می خواهم لب به اعتراض بگشایم ولی دستان زندگی بخش اش زبان تلخش را از یادم می برد . تقلا می کنم تا واکنش نشان ندهم ولی کم می آورم در برابر از این احساس خوشایندی که بند بند وجودم را تسخیر کرده است . دستم را در دستی که دور کمرم پیچک شده است قفل می کنم و شاید این دست ها بتوانند دردی را که امشب بر قلبم نهاد را پاک کنند .

***

با دستی که میان موهایم می رقصد چشمانم را می گشایم . گردن خشک شده ام اولین آلارم های دردناکش را در گردن بیچاره ام پخش می کند . با قیافه ای جمع شده به پهلو می چرخم و قیافه ی خواب آلود آرتام را نظاره می کنم . دلم برای چشمان پف کرده و موهای ژولیده اش می رود . این ورژن از او را کمتر دیده بودم . به رویش لبخند کمرنگی می زنم . من کینه به دل گرفتن از او را بلد نیستم . نگاهم روی ساعت دیواری اتاق می چرخد . عقربه هایی که روی عدد نه ساکن شده اند اعلام می کند که اولین شب مشترکم را با آرتام گذرانده ام . صدای بم شده اش در گوش هایم مثل یک ترنم خوش آهنگ پخش می شود .

- نمیدونستم اینقدر خوابت سبکه . نمی خواستم بیدارت کنم .

کش و قوسی به بدنم می دهم و می گویم : صبح بخیر .

پیشانی ام را می بوسد و می گوید : باید برم شرکت امروز کوچولو .

لب هایم را جمع می کنم و می گویم : نمیشه نری ؟

لبخند محوی به رویم می زند و با طعنه می گوید : بمونم اینجا تا دوباره مثل دیشب زیر و رو بکشی ؟

مشتی به سینه اش می زنم و می گویم : مطمئنی اونی که زیر و رو میکشه منم ؟

از تخت پایین می آید و می گوید : شک ندارم .

می خواهم اعتراض کنم که فرصت نمی دهد و دم می زند : تا من یه دوش بگیرم تو هم لباس بپوش بریم پایین صبحانه بخوریم .

سری تکان می دهم که ادامه می دهد : اصلا یه کاری کن . تو برو پایین منم یه دوش می گیرم لباس می پوشم میام پیشت .

به ناچار سری تکان می دهم و به نقطه ای خیره می شوم . صدای شرشر آب نگاهم را از نقطه ی نامعلومی که به آن زل زده ام منحرف می کند و باعث می شود از داخل آینه نگاهی به چهره ی ژولیده ام بیاندازم . چه کسی فکر می کرد من هم یک روز این گونه جلوی آرتام حضور بیابم ؟از تخت پایین می آیم و به سمت دست شویی می روم . از سرامیک های درخشان و وسایل نویی که در دست شویی است راحت می فهمم که این سرویس بهداشتی به تازگی در این اتاق ساخته شده است . شانه ای بالا می اندازم و صورتم را می شویم . آخرین لباسی که در کمد است را بیرون می کشم . با دیدن تیشرت قرمز رنگ و شلوارک جین کوتاه قیافه ام جمع می شود . در خوشگلی لباس شکی نیست ولی اینکه آرتام چه واکنشی با پوشیدن این لباس جلوی پدرش نشان می دهد بی شک جای بحث دارد . تیشرت را از روی رگال بر میدارم و با شلوار جینی که دیشب بر تن کرده بودم آن را می پوشم . موهایم را آزاد رها می کنم و از اتاق خارج می شوم . استرس را در بند بند وجودم حس می کنم . با هر پله ای که پایین می روم صدای آرش شایسته را که با مستخدم خانه هم صحبت است را بهتر می شنوم . با دیدن من لحظه ای مکث می کند . احتمالا دیدن من را بی آرتام نمی توانست تصور کند . نگاه خیره اش باعث می شود با استرس لب بزنم : سلام . صبح بخیر .

انتظار دوری نیست که مثل تمامی پدر شوهرانی که از عروسشان خوششان نمی آید جوابم را ندهد و مشغول خوردن حلیم تازه و داغش بشود . بر خلاف تمام انتظارات لبخند محوی که میدانم فرمالیته است بر لب می نشاند و می گوید : صبحت بخیر دخترم . بیا بشین صبحانه بخور .

لبخند پر استرسی می زنم و رو به رویش می نشینم . خدمتکار جوان خانه برایم حلیم در پیاله می ریزد . معذب رو به او دم می زنم : زحمت نکشید خودم می ریزم .

لبخند نمکینی به رویم می زند و پیاله ی سرخابی رنگ را جلویم می گذارد و می گوید : نوش جونتون .

با لبخند تشکر کرده و رفتنش به سمت آشپزخانه را تماشا می کنم . چشم از راهی که رفته است می گیرم و بر روی میز به دنبال شکر پاش می گردم . صدای بلند آرش شایسته از جا می پراندم .

-معصومه شکر بیار .

 با تعجب نگاهش می کنم که خودش لب می زند : چون من قند دارم معمولا کسی توی این خونه سر میز صبحانه شکر نمیاره .

ابرویی بالا می اندازم و می گویم : مامان منم قند داره . البته خیلی خفیف .

قاشقی از حلیمش را می خورد و می گوید : مرض بدیه . دائم باید مراقب بود .

با گذاشته شدن شکر پاش بر روی میز از معصومه تشکر می کنم و همان طور که کمی از آن را قاطی حلیمم می کنم لب می زنم : ایشالا زودتر خوب بشید .

 

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سری تکان می دهد که نمیدانم آن را چه معنا بکنم . زیر چشمی نگاهش می کنم . ظاهر جدی اش مرا به فکر فرو می برد . آرتام با داشتن چنین پدری چگونه زندگی کرده است ؟ قاشقی از حلیم را به سمت دهانم می برم که صدایش بلند می شود .

- میدونی گلشید ؟ گاهی اوقات سخته بخوام بگم دختر شیرینی نیستی . اگه یه روز دختر داشتم دلم می خواست شبیه تو باشه . درک می کنم که چرا پسرم عاشقت شده . می فهمم چرا تونسته به خاطرت از همه چیزای زندگیش بزنه . چیزی که نمی فهمم اینه که چه طوری میتونه بهت اعتماد کنه .

با شک ادامه می دهد : اصلا اعتماد کرده ؟

شانه ای بالا می اندازد و جرعه ای از چایش را می نوشد . از این بحث سنگین و بی مقدمه استرس در جانم می نشیند . لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : آرتام به خاطر اینکه تو بهش چیزیو میدی که هیچ وقت نداشته تا این حد دنبالته . تو برای چی دنبال آرتامی ؟ به خاطر پول ؟

لبخند گسی نا خوداگاه روی لبم می نشیند . چه کلیشه ی مزخرفی بود حرفش . یعنی هیچ دختری حق نداشت عاشق مردی که از نظر مالی از او بالاتر است بشود ؟ یعنی تمام این حرف های به خاطر پول است ؟ به چشمانش نگاه می کنم . بی اعتمادی و نفرت را در نی نی چشمم تشخیص می دهم . سر به زیر می اندازم . سکوت را ترجیح می دهم . هر چه نباشد او پدر آرتام است . با دستش روی میز ضرب می گیرد و می گوید : حرفتو نخور گلشید ! هر چی می خوای بگو .

سر بالا می گیرم و تیپ رسمی اش را برانداز می کنم . صورت گردش  با آن موهای کم پشت و جوگندمی با ابهت تر شده است . برای مردی به سن او زیادی خوش پوش است ولی منی که میدانم این مرد منشا تمام دردهای شوهر فعلی من است زیادی منفور به نظر می آید . لب می گشایم و همان طور که با قاشقم بازی می کنم ؛ می گویم : اینکه شما به من اعتماد ندارید برام قابل درکه ولی این ننگو دیگه به آرتام نچسبونید .

پوزخندی می زند و می گوید : جالبه . از تمام حرفام فقط اونجایی که گفتم آرتام ممکنه بهت اعتماد نداشته باشه ناراحتت کرده . برات مهم نیست بهت گفتم دنبال پول پسرمی ؟

لبخندی به رویش می زنم و می گویم : قبل از اینکه عروستون بشم حرفاتونو زدید . اون موقع در لفافه گفتید الان دارید واضح میگید . کاریشم نمیشه کرد . من ترجیح میدم به خوده آرتام ثابت کنم که دنبال پولش نیستم نه به پدرش .

ریشخندی به رویم می زند و می گوید : اگه واقعا اینطوره امروز قبول نمی کنی اون سندو امضا کنی .

آب دهانم را قورت می دهم و دم می زنم : اون سند رو امضا می کنم چون دلم نمی خواد حرف آرتام پیشه خانواده ی من دوتا بشه ولی اینم توی محضر قید می کنم که اگه یه روزی خدای نکرده دیگه نخوام با آرتام زندگی کنم اون سهام به خودش برگرده .

لبخند کجی می زند و می گوید : منصفانه است .

با افسوس نگاهش می کنم . نمی فهمیدم چگونه می تواند اینقدر نسبت به خوشبختی پسرش بی اعتماد باشد . با بلند شدن صدای قدم های آرتام سرم می چرخانم و نگاهم را به راه پله میدوزم . با دیدن ظاهر آراسته اش در آن کت و شلوار سورمه ای رنگ لبخند بی جانی رو لبم نقش می بندد . شاید آرتام هم نفهمد که مرا به چه جهنمی برای زندگی دعوت کرده است . لبخند ملایمی تحویلم می دهد و کنار دستم می نشیند و می گوید : چرا بیکار نشستی ؟ بخور دیگه .

لبخندی به رویش می زنم و می گویم : میل ندارم .

ابرو در هم می کشد و می گوید : چرا ؟

شانه ای به معنای نمیدانم بالا می اندازم . می خواهد مخالفت کند که صدای پدرشوهر مهربانم بلند می شود .

- هفته ی بعد باید بری کیش .

آرتام جرعه ای از چایش را می نوشد و لاقید دم می زند : جمله اتو اصلاح می کنم باباجون . فکر کنم منظورت این بود " هفته ی بعد باید برم کیش پسرم "... آره ؟

ریشخندی به روی آرتام می زند و می گوید : این تو بودی که دوست داشتی بزرگترین سهام دار شرکت باشی . حالا هم وقتشه مسئولیت علایقت رو به عهده بگیری .

دست اش را بر روی دستم می گذارد و می گوید : منم دقیقا همینو میگم . من که نمی تونم از زیر مسئولیت گلشید شونه خالی کنم ؛ می تونم ؟ گذشته از اینا من و گلشید هفته ی بعد ایران نیستیم .

من و آرش شایسته همزمان با تعجب به چهره ی آرتام خیره می شویم . آرتام لبخندی به رویم می زند و می گوید : قرار بود سورپرایز باشه ولی از الان خودتو با اخلاقای بابام وقف بده . توی حال زدن آدما براش یه نوع سرگرمیه .

جمله هایش در ظاهر لباس شوخی به تن داشتند ولی برای منی که آرتام را می شناختم میدانستم حرف هایش تا چه حد نیش دار و کنایه دار است . هر چه نباشد آرتام من آدم شوخ طبعی نیست . لبخند تصنعی می زنم . فرصت حرف زدنم با صدای نه چندان دوستانه ی شایسته ی بزرگ نابود می شود .

- اگه اراده ی کنترل شرکتیو که من براش جوونیمو گذاشتم رو توی خودت نمی بینی بهتره بهم بگی تا یه فکر اساسی بکنم . دارم کم کم به این نتیجه می رسم که کامران مدیر عامل لایق تریه .

پوزخند نیش دار آرتام قلبم را به طپش وا میدارد . هر لحظه احتمال طوفان را می دهم .

- متاسفانه کامران صاحب چهل درصد سهام اون شرکت نیست .

سکوت وحشت انگیزی که میانشان برقرار می شود بیشتر از همه مرا می ترساند . من به خوبی از عصبانیت های طوفان وار آرتام خبر دارم . میدانم پای عصبانیت هیچ چیز و هیچکس حالی اش نمی شود . با بلند شدن آرش شایسته از پشت میز و نگاه معنا داری که نصیب جفتمان می کند قلبم در دهانم می تپد . بی شک پدر ترسناکی برای آرتام بوده است . صدای آرتام مرا به خودم می آورد .

- عادت می کنی عزیزم .

به پوزخندی که گوشه ی لبش جا خوش کرده است نگاه می کنم . تکه ای از کالباس برش داده شده را در دهانش می گذارد . صورتش را برانداز می کنم . جدا عادت می کنم ؟ من که نمی توانم اینگونه تصور کنم . لب هایم را بر هم می فشارم  و با شک می پرسم : تو عادت کردی ؟

برای یک لحظه دست از جویدن می کشد . نگاهش را به چشمانم میدوزد و لقمه اش را قورت می دهد و آهسته لب می زند : من ترجیح دادم فرار کنم. البته بعد از اینکه مطمئن شدم نمیشه عادت کرد .

نگاهم را به میز میدوزم . در شرایط عادی اشتهای عظیمی برای این سفره ی رنگارنگ داشتم ولی حالا ...! لبم را می گزم و می گویم : توی این خونه چه خبره آرتام ؟

با مکث جواب می دهد : خبری نیست کوچولو . یه پدر بی عاطفه و یه پسر ناخلف کلیشه ی هر خونه ایه .

ابرویی بالا می اندازم و می گویم : ولی توی خونه ی ما هیچ وقت از این خبرا نبود .

به سمتم متمایل می شود و هر دو دستم را می گیرد و بوسه ای بر آنها می زند و می گوید : گلشید اولین بار که دیدمت بهت گفتم نمی تونی منو راحت بشناسی ولی نگفتم اصلا جایی برای شناختن من نیست ولی حالا دارم بهت میگم برای شناختن پدر من هیچ انرژی ای خرج نکن . پدر من در عین شباهتی که به من داره زمین تا آسمون با من فرقشه . نمی تونی از پدر من انتظار یه پدرشوهر معمولی رو داشته باشی . میدونم اون چند دقیقه ای که باهاش تنها بودی بی نصیبت نذاشته . پدر من از زن جماعت متنفره حتی بیشتر از اون چیزی که نشون میده . تا یه سال پیش اینو نمی فهمیدم ولی حالا می فهمم زندگی با زنی که یه ذره دوستت نداره یعنی چی . خصوصا اگه از دستشم بدی . دلم نمی خواست دوران نامزدیمون توی این خونه بگذره . فقط به خاطره توئه که اینجام .

دستم را مجدد می بوسد و ادامه می دهد : دلم خواست حداقل یه چیز ازدواجت مثل بقیه دخترا باشه . همین که یه خانواده ی شوهری بد داری جای امیدواری داره.

لبخندی به رویم می زند و می گوید : من از این خونه متنفرم گلشید . همه ی مردم به خاطر خاطره هاشون از یه مکان متنفر میشن ولی من از این خونه متنفرم چون هیچ چیزی توش ندارم که منو به اینجا بند کنه . تو تنها چیزی هستی که منو به این خونه وصل میکنه . متاسفم که اینجا آوردمت . نمی تونم شرایطو تغییر بدم . نمی تونم به اینکه آخر هفته ها ببینمت راضی بشم . دیگه نمی تونم گلشید .

دستش را می بوسم و با عشق در چشمانش زل می زنم . ترجیح می دهم در جواب حرف هایش چیزی نگویم . لبخند پر ذوقی می زنم و می گویم : می خوای منو کجا ببری ؟

خنده ای می کند و می گوید : هر جا که تو دوست داشته باشی .

با مکث نگاهش می کنم و می گویم : هر جا که تو باشی سرای من است .

لبخند کجی برایم می زند و فشار خفیفی به نوک بینی ام می آورد و با مهربانی لب می زند : بیشتر نظرم روی استرالیا بود . البته اگه توام دوست داشته باشی .

از فرط تعجب ابرویی بالا می اندازم و می گویم : استرالیا ؟

لب هایش را جمع می کند و سریع لب می زند : فقط یه نظر بود . هر جا تو بخوای می ریم .

لبخندی می زنم و می گویم : نه منظورم این نبود . تو فکر یه مسافرت کوچیکتر بودم .

پیشانی ام را می بوسد و می گوید : دوست دارم برات خاطره بشه .

لب هایش را از پیشانی ام به سمت گونه ام هدایت می کند و آهسته لب می زند : می خوام هیچ وقت فراموشش نکنی .

لب هایش پایین تر می آیند و گردنم را لمس می کنند . با صدایی که هر لحظه آرام تر می شود ادامه می دهد : می خوام برای جفتمون خاطره بشه .

  • تشکر 6
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبم را از داخل می گزم که سرش را بالا می آورد و لب هایم را می بوسد و آرام لب می زند : استرالیا خوبه واسه خاطره ساختن ؟

نفس کش آمده ام را مهار می کنم و گردنش را می بوسم و آهسته می گویم : اهوم ...عالیه .

گونه ام را می بوسد و سرش را عقب می کشد و نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و می گوید : پس آماده شو که اول بریم محضر سهامو به نامت بزنم بعد بریم دنبال کارای مسافرتمون.

کنجکاو ابرو در هم می کشم و می گویم : آرتام ؟

جرعه ای از چای یخ کرده اش را می نوشد و می گویم : بله ؟

دلم می خواهد مثل تمام زن ها از اینکه جانم خطابم نکرده است خرده بگیرم ولی لبخند محوی به رویش می زنم و می گویم : این سهام داره از کی به من انتقال داده میشه ؟

لب هایش را با زبان تر می کند و می گوید : یکی از شرکام داره سهامشو میفروشه . ترجیح دادم سهام شرکتم بین خانواده بمونه . سهام مال اونه .

آهانی می گویم و از جایم بر می خیزم و می گویم : پس من برم آماده بشم .

سری برایم تکان می دهد و با نگاهش بدرقه ام می کند . از پله ها بالا می روم و در دلم نقشه می کشم این خوشبختی را چگونه صرف زندگی ام کنم .

آرتام

از شرکت هواپیمایی هم گام با گلشید بیرون می آیم . پروازمان برای هفته ی بعد بود . یک مسافرت یک هفته ای به سیدنی . در این که کارهای شرکت یکباره بر سرم خراب شده بودند حرفی نبود ولی دلم می خواست حتی اگر شده به فاصله ی یک هفته گلشید را از آن خانه دور کنم . دلم می خواست به او ثابت کنم که قدرت خوشبخت کردنش را دارم . با دستی که دور بازویم حلقه می شود از پشت عینک آفتابی ام چشمان خوش فرمش را نگاه می کنم و می گویم : خب کجا بریم ؟

لب هایش را جلو می دهد و با مهربانی لب می زند : میشه یه سر بریم خونه ی نهال؟

سری تکان می دهم و می گویم : برای چی ؟

لب هایش را بر هم می فشارد و می گوید : می خوام وسایلمو بردارم . اینجا هیچی دم دستم نیست .

باشه ای می گویم و سوار ماشین می شوم . طولی نمی کشد که کنار دستم جای می گیرد . کولر ماشین را روشن می کنم و در دلم لعنتی به این هوای جهنمی می فرستم . صدای گلشید ملودی وار در گوشم نجوا می شود .

- آرتام ؟

ماشین را از پارک خارج می کنم و دم می زنم : جانم ؟

لبخندی به رویم می زند و می گوید : از نظر تو که مشکل نداره من بعضی شبا پیش نهال بمونم ؟

میدان را می پیچم و می گویم : چرا اشکال داره ! از به بعد شبا پیشه من می مونی . جایی که باید باشی .

با خنده می گوید : رسما اسیر گرفتیا .

زیر چشمی نگاهش می کنم و می گوم : تا زمانی که من هستم دلیلی نداره شبا پیشه کسی دیگه ای بمونی.

دستم را می فشارد و آهسته لب می زند : ولی نهال فرق داره . نهال همیشه تنهاست . سه سال من پیشش زندگی کردم . برام کمتر از گلرو نیست . نامردیه الان تنهاش بذارم .

دستش را می بوسم و می گویم : نظرمو پرسیدی نظرمو گفتم . اگه داری صاف و مستقیم میگی که باید در هفته چند شبیو پیش نهال بمونی باید بهت بگم که شده درای خونه رو قفل کنم روی حرفم وایمیستم .

می بینم که از لحن جدی ام جا می خورد . من در این مورد با هیچکسی شوخی نداشتم . پشت چراغ قرمز می ایستم که صدای مغموم اش در گوشم می پیچد .

- چرا جبهه میگری خب ؟

با دست روی فرمان ضرب می گیرم و می گویم : جبهه نگرفتم . خواستم از الان بدونی که توی کل روز آزادی . هر جا میخوای برو ولی شب خونه ی کسی نمی مونی . جز خونه ی من حق نداری جای دیگه ای شبو صبح کنی . فکر نکنم خواسته ام نامعقول باشه .

پکر لب می زند : چرا نامعقوله !

با سبز شدن چراغ پایم را روی گاز می گذارم و ماشین را به حرکت وا میدارم . دلم نمی خواست امروز را هم همانند دیشب به کامش زهر کنم ولی نفهمیدن چنین چیزی برایم قابل درک نیست . لپش را می کشم و با لحنی که سعی دارم دوستانه باشد می گویم : مامانت آداب شوهر داری شبانه بهت یاد نداده ؟

ابرو در هم می کشد و نگاهش را به معنی چیستی در چشمانم میدوزد که با لبخند شیطنت باری می گویم : دیشب استثنا تونستی پشت کنی بخوابی . من که همه شب اینقدر زود نمی خوابم .

چشم بر هم می فشارد و با خنده ای که سعی دارد کنترلش کند ؛ معترض می گوید : خیلی بی ادبی .

زیر چشمی نگاهش می کنم و می گویم : چه انتظار دیگه ای داری ؟

دم عمیقی می گیرد و می گوید : یعنی به خاطر همچین چیزی واقعا نمی خوای بذاری من پیش نهال بمونم ؟

با دیدن ترافیک ترمز می زنم و کامل به سمتش می چرخم با جدیت می گویم : این یکی از هزاران دلیلمه .اصل ماجرا اینه گلشید  . وقتی زن منی حق نداری خونه ی کس دیگه ای بمونی. اگه قراره رسم و رسوم دوران مجردیو پیش بگیری به من بگو تا منم به سبک قدیمیم زندگی کنم .

بیخیال شالی که روی موهایش سر می خورد می شود و با ناراحتی لب می زند : داری منو تهدید می کنی که اگه یه کار خلاف میلت انجام بدم پای هر زن کثافتیو به زندگیم باز می کنی ؟

طره ای از مویش را به بازی می گیرم که سرش را عقب می کشد . چشم بر هم می فشارم و می گویم : اگه حس کنم جات خالیه چرا که نه . جاتو توی هر جای زندگیم خالی کنی گلشید یه طوری پرش می کنم . مثلا تخت خوابمو با دوست دخترای سابق ، اوقات فراغتمو با دوستایی که اصلا ازشون خوشت نمیاد ، تفریحامو با آدمایی که ازشون مسلما متنفر خواهی بود ...

میان حرفم می پرد و با بغض می گوید : منظورتو رسوندی . لازم نیست ادامه بدی .

نگاهم را به چشمانش که پر از اشک شده اند میدوزم . دلم برای تیله های گریانش می گیرد . از اشکی که بی وقفه روی گونه اش سر می خورند عصبی می شوم . قرار نبود امروز هم اشکش را در بیاورم . با باز شدن خیابان تمام حرصم را بر سر پدال گاز خالی می کنم . تا رسیدن به خانه ی نهال نه او حرف می زند نه من . با ترمز زدنم جلوی خانه ی نهال با صدایی گرفته می گوید : میای داخل یا همین جا منتظر می مونی ؟

به گربه ای که سعی دارد از دیوار بالا برود نگاهی می اندازم و می گویم : میام داخل .

بی هیچ حرفی از ماشین پیاده می شود . کلافه به دنبالش روان می شوم . زنگ در را می زند که صدای پر شور و حال نهال در فضا پخش می شود . با لحنی که انگار نه انگار چندی پیش صاحبش را رنجانده ام با نهال خوش و بش می کند و می خواهد که در را باز کند . صدای تقه ی در که در فضا می پیچد دستش را دور بازویم حلقه می کند و آهسته لب می زند : حرفات یادم نمیره ولی نمی خوام نهال چیزی بفهمه .

به سیاست اش لبخند محوی می زنم . فکر کردم موش کوچولو با دیدن نهال لحظه ای تاب نیاورد و همه چیز را کف دست رفیق شفیق اش بگذارد . با پدیدار شدن نهال گلشید لبخند غلیظی که تصنعی بودنش را فقط خودم درک می کنم به رویش می زند و خودش را در آغوشش رها می کند . به دعوت نهال وارد خانه می شوم . نهال برایم از تک تک لحظات خنده داری که در این خانه داشته اند می گوید ولی گوش های من فقط در این اندیشه فرو می روند که چرا صدای خنده های واقعی گلشید را شنوا نیستند ؟

  • تشکر 8
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

با لیوان شربتی که نهال به سمتم می گیرد تشکر زیر لبی می کنم و آن را از دست اش می گیرم . جرعه ای از محتویات خنک داغ لیوان را می نوشم و از همان جایی که نشسته ام گلشید را که مشغول چمدان بستن است را تماشا می کنم . نمیدانم چه قدر طول می کشد که گلشید چمدان به دست از اتاق خارج می شود و می گوید : من وسایلم جفت و جور شد . اگه می خوای بریم که توام به کارات برسی.

سری تکان می دهم و از جایم بر می خیزم که نهال معترض می گوید : کجا دارید میرید ؟ ناهار بمونید دیگه .

گلشید گونه ی نهال را می بوسد و می گوید : مرسی نهالی . فردا تو بیا اونجا کل روزو پیشم بمون .

نهال برایش چشمکی می زند و باشه ی پر ذوقی می گوید . چمدان گلشید را از دستش می گیرم و بعد از تشکر از نهال از خانه بیرون می زنم . به یک دقیقه نکشیده گلشید نیز از خانه بیرون می زند و کنار دستم می نشیند . کمی نیم رخ مغموم اش را بر انداز می کنم و سپس بی هیچ حرفی ماشین را روشن می کنم و  به سمت مقصدی که هنوز نمیدانم کجاست به راه می افتم . طاقتم حرف نزدن هایش را تاب نمی آورد  و خودش را به طاق می کوبد و زبانم را باز می کند .

- نمی خوای حرف بزنی ؟

پنجره را پایین می دهد . طره ی بازیگوش موهایش که ارادت خاصی به آن دارم در هوا برای خودش تاب می خورد . سرش را به زیر می اندازد و می گوید : تو به جای منم حرف زدی دیگه .

چشم بر هم می فشارم . از لحن سردش متنفرم . برای گلشیدی که در حالت معمول از سر و کول من بالا می رود این رفتارها زیادی سنگین است . آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : شوخی کردم باهات .

با افسوس نگاهم می کند و لب می زند : ولی اصلا شبیه شوخی نبود .

لب هایش را بر هم می فشارد و ادامه می دهد : تو جدی گفتی .

 با انگشتان دستم بر روی فرمان ضرب می گیرم و می گویم : تو دعوا حلوا خیرات نمی کنن . یه چیزی گفتم همین طوری .

نگاهش را به روبه رویش میدوزد و کفری لب می زند : دعوا ؟ من داشتم باهات حرف می زدم . دعوایی در کار نبود .

مکث می کند و با عجز می نالد : خوشت میاد هر روز اشکمو در میاری ؟ حداقل واسه یه چیز درست و حسابی باهم این طوری رفتار کن نه هر چیز مسخره ای که دستت میاد .

نگاهم را به صورت ملتهب اش میدوزم. صورت اش داد می زند که هر آن احتمال بارش را در خودش دارد . ابرو در هم می کشم و می گویم : پس به نظرت قضیه ی اس ام اس دادن اون مرتیکه ی کثافت یه چیز مسخره است ؛آره ؟ اینکه زنم از الان داره قید میکنه یه شبایی رو حاضر نیست توی خونه ی من بمونه برات خنده داره؛ آره گلشید ؟

با دهانی باز نگاهم می کند و آهسته لب می زند : قضیه ی شایانو دیشب حل کردیم .

با فریاد می گویم : اسم اون مرتیکه رو تو دهنت نیار . اون آدم هیچ وقت واسه من حل نمیشه .

می بینم که با فریادم چگونه به در می چسبد . در دلم لعنتی بر خودم که این گونه افسار صدایم از دستم در رفت می فرستم . فکر می کردم ادامه می دهد و برای راضی کردنم به هر چیزی متوصل می شود ولی تنها عکس العملی که نشان می دهد سکوت است . انگار هر چه برای ناراحت نکردن اش بیشتر تلاش می کنم کمتر موفق می شوم . ماشین را گوشه ی خیابان پارک می کنم و کمربندم را باز می کنم و به سمتش می چرخم . می بینم که در بیشتر فاصله از من نشسته است . حس می کنم تمام اعضای در ماشین در وجودش فرو رفته است . آهسته لب می زنم : گلشید .

انگار منتظر یک تلنگر بود چون بلافاصله قطره ی درشت اشکی روی گونه اش سر می خورد . دستش را می گیرم . از سرمای دستانش می ترسم . مگر من تا چه حد بلند فریاد زده بودم ؟ با دیدن حال و روزش از خودم بدم می آید . دستش را می فشارم و دم می زنم : گلم منو نگاه کن .

می بینم که بغضش می شکند . با گریه در آغوشم می خزد و دستش را دور گردنم حلقه می کند . مثل کودکی که اسباب بازی اش را از او گرفته اند در آغوشم زار می زند . موهای نمایان شده اش را می بوسم و آهسته زیر گوشش لب می زنم : ترسوندمت کوچولو ؟

سرش را روی شانه ام می گذارد و با هق هق می گوید : تو گفتی به من اعتماد داری .

موهایش را نوازش می کنم و می گویم : دروغ نگفتم .

سرش را از شانه ام جدا می کند و با گریه لب می زند : دروغ گفتی . هنوزم داری میگی . چرا با زنی که بهش اعتماد نداری ازدواج کردی ؟

صورت خیس اش را با دست قاب می گیرم و می گویم : من بهت اعتماد دارم فقط نمی خوام اون مرتیکه توی هیچ جای زندگیت باشه .

دست هایم را از صورتش کنار می زند و می نالد : نیست ....می فهمی نیست ؟

چشم هایم را بر هم می فشارم و آرام لب می زنم : باشه قبول ؛ نیست . تمومه . دیگه بحثشو پیش نمی کشم .

با اشک چشم از من می گیرد و به رو به رویش خیره می شود . از داشبورد ماشین جعبه ی دستمال کاغذی را بیرون می کشم و به سمتش می گیرم و می گویم : بسه دیگه گریه نکن .

با بی میلی یک عدد دستمال کاغذ بر میدارد و بر صورتش می کشد . نیم رخ گریان و ملتهب اش در دلم بلوا به پا می کند . با انگشت گونه اش را نوازش می کنم و با لحن ملایمی می گویم : قهری ؟

بینی اش را بالا می کشد و می گید : میشه بریم خونه ؟

بی توجه به حرفش دوباره لب می زنم : قهری کوچولو ؟

آهسته لب می زند : نیستم .

کلافه نگاهم را به خیابان میدوزم و می گویم : هستی دیگه .

زیر چشمی می بینم که چانه اش می لرزد . دستم را از شدت عصبانیتی که تنها منشاش خودم هستم مشت می کنم . صدای بغض دارش در گوش هایم زنگ می زند .

- میشه دیگه سرم داد نزنی ؟

نگاهم را به چشمانش میدوزم . حتی انقدر جرات ندارم که در حضورش ابراز پشیمانی کنم . حتی نمی توانم این پشیمانی را به چشمانم انتقال دهم .

ادامه می دهد : اگه ازم ناراحتی ...اگه تصمیمی گرفتم که ازش خوشت نمیاد یه لطفی بهم بکن و فقط باهام حرف بزن . وقتی داد میزنی من نمی تونم حرفاتو بفهمم .

سری تکان می دهم و می گویم : قبوله .

سرش را در گریبانش فرو می کند .استارت ماشین را می زنم و پر می شوم از احساسی که جز ندامت بویی نمی دهد .

گلشید

با لبخند به نهالی که دارد با نگاهش ریز به ریز اتاق را آنالیز می کند ؛ می نگرم . صندل های پاشنه بلندم را از پای در می آورم و رو تخت می نشینم . نهال با شوخی ابرویی بالا می اندازد و می گوید : قبول کن رنگه نارنجیه اتاق ما خیلی قشنگ تر بود .

  • تشکر 6
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به حرفش لبخندی می زنم . دلم برای نارنجی اتاقمان که هر وقت پا در آن می گذاشم خوشبختی را لمس می کردم تنگ است ولی عمرا حاضر نیستم آن را با آغوشی که سخاوتمندانه دیشب نثار وجودم کرد ؛تعویض کنم . عمرا بوسه هایش را به احدی بدهم . چشم به نهال منتظر میدوزم و می گویم : تو که آرتامو می شناسی . از رنگ روشن خوشش نمیاد .

ابرویی بالا می اندازد و روی پاف تخت می نشیند و با شیطنت می گوید : خب بگو ببینم مامان نشدی ؟

لبخند غلیظی می زنم و می گویم : کی وقت کردی این همه بی حیا بشی ؟

شانه ای بالا می اندازد و می گوید : یعنی نشدی ؟

کوسن گرد تخت را به سمتش پرت می کنم و می گویم : معلومه که نشدم .

چشم هایش را ریز می کند و مرموزانه می پرسد : یعنی واقعا اتفاقی بینتون نیافتاده ؟

میدانستم برایش جای تعجب دارد . برای من هم داشت . اینکه سومین روزی بود که زنش بودم و او هیچ تمایلی برای گسترش رابطه امان نداشت برایم عجیب بود . برای آرتامی که در دوران دوستی امان با یک تلنگر مرز ها را رد می کرد این برخوردها زیادی عجیب بود . شانه ای بالا می اندازم و می گویم : با اینکه باور نمی کنی ولی نیافتاده .

با خنده روی پاف جا به جا می شود و می گوید : فکر کنم بعد از ازدواج با تو رسم عابدانه و زاهدانه رو پیش گرفته . اینم شانس توئه .

به حرفش می خندم که خواهرانه لب می زند : همه چی بینتون اوکیه ؟

به وقایع دلخراش دو روز قبل فکر می کنم . همه چیز که آنقدر ها هم اوکی نبود ولی حداقل خوبی اش این بود که هر دو شب را در آغوشش خفتم . به ریتم منظم و گاهی نا منظم قلبش گوش دادم و صدای نفس هایش را در سلول به سلول وجودم ضبط کردم . لبخند محوی می زنم و می گویم : همه چی بینمون اوکیه .

با خشنودی سری تکان می دهد و می گوید : زندگی توی این خونه چطوره ؟

با حرفش تک خنده ای می کنم و می گویم : حس می کنم دارم توی کاخ سلطنتی دیو و دلبر زندگی می کنم .

با حرفم خنده ای سر می دهد و می گوید : حالا دیو کیه ؟ آرتام یا باباش ؟

با خنده دم می زنم : صد در صد باباش .

کمی می خندد و همان طور که با دست چتری هایش را مرتب می کند لب می زند : خیلی بد خلقه ؟

شانه ای بالا می اندازم و می گویم : بد خلق هست ولی توی ظاهر سعی می کنه نشون نده . حداقل جلوی آرتام که اینطوریه . میدونی خودشم نمیدونه دلش میخواد با من چه طوری رفتار کنه . درک کردنش سخته نهال . انگار توی این خونه یه چی سر جاش نیست .

نهال متفکر نگاهم می کند و کمی در جایش جا به جا می شود و لب می زند : یعنی حس می کنی آرتام داره چیزیو ازت مخفی می کنه ؟

شانه ای بالا می اندازم و می گویم : نمیدونم فقط میدونم که آرتام یه چیزی توی زندگیش هست که اصلا دوست نداره من بدونم . البته که خودشم منکرش نمیشه .

در سکوت نگاهم می کند که با استرس لب می زنم : دیشب ...دیشب سر شام یه چیزی شنیدم . یکی از خدمتکارای خونه داشت به اون یکی می گفت خدا میدونه این یکی کی بچه اشو پس بندازه بره . پدر و پسر از زن گرفتن شانس ندارن .

نهال اخم ظریفی میان پیشانی اش می نشاند و می گوید : تو فکر کنی منظورش آرتام و باباش بوده ؟

دستی میان موهایم می کشم و می گویم : من نمیدونم دیگه باید به چی فکر کنم .

از جایش بر می خیزد و نزدیکم می نشیند و دستم را می گیرد و با مهربانی لب می زند  : گلشید جون اینا طبیعیه . استرس بعد از ازدواج واسه خیلیا پیش میاد . شکر خدا شوهرتم که با قلدری مفهوم نامزدیو نیست و نابود کرد . این که شب و روز پیششی توی استرست بی تاثیر نیست . من مطمئنم جز یه رابطه ی خراب پدر و پسری هیچ چیز دیگه ای نیست . خودتو اذیت نکن . نظر منو بخوای بشین واسه مسافرت چند روز دیگه ات برنامه بچین .

لبخندی به رویش می زنم و می گویم : واسه اونم استرس دارم .

معترض دم می زند : نباید داشته باشی .

به قیافه ی معترضش چشم میدوزم و می خندم . مسافرت چند روز دیگر گرچه قوت قلب خوبی برایم محسوب می شود ولی ندانسته های این خانه عمرا از گلوی دل بیچاره ام پایین نمی رود . دستی به موهایم می کشم و سعی می کنم بیخیال ولوله ای که در دلم به پاست بشوم . دست نهال را می کشم و از جایم بر می خیزم . شاید نشان دادن این کاخ وحشتناک به نهال کمی فکر مرا اسوده بگذارد .

 آرتام

نگاه خندانم را به چهره ی کلافه اش میدوزم . دستی روی بازوی برهنه که با آستین تیشرت سفید رنگش مزین گشته است می کشم . میدانم این پروازی که مرز های شانزده ساعت را نیز فتح کرده است طاقتش را به طاق رسانیده . با لمس بازویش به سمتم باز می گردد و خسته لب می زند : خیلی مونده تا برسیم ؟

لبخندی به رویش می زنم و موهای آزادش را نوازش می کنم و می گویم : الاناست دیگه بشینه .

ابرویی بالا می اندازد و سرش را روی شانه ام می گذارد . پیشانی اش را می بوسم و لب می زنم : خسته شدی کوچولو ؟

خودش را به کوچه علی چپ می زند و می گوید : نه اصلا .

ناخوداگاه خنده ی آرامی سر می دهم و می گویم : از چشات معلومه راست میگی .

عکس العملش را نمی بینم ولی صدای خندانش در گوشم می پیچد .

- مگه چشام چه شکلیه ؟

آهسته زیر گوشش لب می زنم : خمار ، خسته ، خوشگل.

 

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 months later...

سلام دوست جوووونیا 

من اومدم تا ادامه ی رمانم رو بذارم و به امید خدا تا اخر تابستون کلک این رمانو بکنم . البته اگه سایت دوباره فیلتر نشه 

دوستتون دارم بسی زیاد

 

سرش را بیشتر به شانه ام می فشارد و می گوید : من که این نظرو ندارم .

سرش را می بوسم و می گویم : چه نظری داری ؟

سرش را بالا می گیرد . در قهوه ای بی نقص چشمانش گم می شوم . چشمانش بی شک جادو دارند . این را از همان روز اولی که در آن کافه دیدم اش دریافتم . با لبخند دم می زند : چشمام زشتن .

تک خنده ای می کنم . نمیدانست همین چشمانی که ادعا داشت زشت هستند چه بلایی بر سر من آورده اند . دلم می خواهد منکر شوم ولی زبانم بند می آید . گفتم که ! چشمانش جادو دارند . با صدایی که فضای هواپیما را در بر می گیرد و تقاضا می کند که کمربند های خود را ببندیم فاصله اش را با من زیاد می کند و مشغول بستن کمربندش می شود . پس از فرود هواپیما دست در در دستش از فرودگاه بیرون می آیم . هوای سرد و یخ زده ی سیدنی تا عمق ریه های مادر مرده ام نفوذ می کند . سر می چرخانم و به گلشیدی که از زور سرما در خودش جمع شده است ؛ نگاه می کنم . بی تعلل کتم را در می آورم و به دستش می دهم و این اولین بار است که در زندگی ام من کسی را بیشتر از خودم دوست دارم . امتناع می کند . دلش رضا نمی دهد من یک تنه این سرما را به جان بخرم ولی لجاجت می کنم و دست آخر کتم را بر روی دوش اش می اندازم . شاید آمدن به استرالیا در این هوا تفکر چندان خوبی نبود . به خوبی اطلاع داشتم که تابستان های ایران مصادف با زمستان های سخت سیدنی است. این را هم میدانستم که سیدنی جزو دو ایالتی است که سالانه شاهد برف های دردسرساز می شود ولی با تمام این ها سیدنی برای من با کل دنیا فرق داشت . سیدنی یاد آور خوشی کوچکی بود که در پنج سال اول زندگی ام تجربه کردم . آن زمان ها آغوش مادر حتی می توانست جلوی بوران هم قد علم کند . خاطره ی چندان واضحی از مسافرتی که در چهار سالگی ام با خانواده ای که ظاهرا خوشبخت بود ندارم ولی همین که یادم می آید آن مسافرت عرج و قرب کلمه ای به اسم خانواده را در خود داشت قلبم را گرم می کرد . دستم را دور شانه ی گلشید می اندازم و زیر گوشش لب می زنم : خیلی سردته ؟

دانه ی برف را از روی پلکش پاک می کند و با ذوق می گوید : نه هواش خیلی قشنگه .

به رویش لبخندی می زنم و به سمت تاکسی هدایت اش می کنم . تا رسیدن به هتل مورد نظر چهل دقیقه ای طول می کشد . آسمان تاریک سیدنی تلخی ها و تاریکی های قلبم را پنهان می کند . سعی می کند به یادم نیاورد که روزی در این شهر چه خوشبختی عظیمی را صاحب بودم . این آسمان فقط یاد آور می شود که الان خوشبختی دلنشینی را دارم که تنها و تنها مال من است . با توقف تاکسی از ماشین پیاده می شویم و به سمت هتلی که در انتخابش وسواس زیادی به خرج داده بودم ؛ می رویم . لابی گرم و مجلل هتل سرمای سیدنی را کمرنگ می کند . به سمت پذیرش هتل می روم و به انگلیسی از مردی که با آن چشمان نافذ آبی رنگ براندازم می کند می گویم که کلید اتاق را بدهد . بعد از طی کردن تمام مراحل تکراری همه ی هتل ها کارت کلید مانند اتاق را می گیرم و با آسانسور به سمت طبقه ی چهارم هتل می رویم . صدای گلشید مرا به خودم می آورد .

- تا حالا سیدنی اومده بودی ؟

کمی سرم را می چرخانم و نگاهش می کنم . دوست دارم آه بکشم ولی با لبخندی که تلخی اش را فقط خودم درک می کنم لب می زنم : آره ...خیلی سال پیش . خیلی کوچیک بودم زیاد ازش خاطره ندارم .

دستش را دور بازویم می اندازد . در آسانسور که باز می شود دست در دست هم از آن خارج می شویم . اتاق چهارصد و هجده بلافاصله چشمک می زند و ما را به سمت خودش می کشد . با کارتی که در دستم است در اتاق را باز می کنم . کنار می روم تا اول گلشید وارد شود .با لبخند عمیقی که به صورت دارد پا در اتاق می گذارد . صدای بوت های پاشنه دارش با روشن شدن چراغ اتاق توسط من همزمان می شود و ست سفید و کرم اتاق را جلوه گر می شود . نگاه جفتمان در جای جای اتاق بزرگ و مجللی که درش هستیم می چرخد . صدای گلشید مثل مثل منور در هوا می ترکد .

- آرتام اینجا خیلی خوشگله .

چمدان را کناری می گذارم و همان طور که کتم را در می آورم لب می زنم : دوستش داری ؟

به سمتم می آید و دستش را دور گردنم حلقه می کند و بوسه ای بر گونه ام می نشاند و می گوید : دوستش دارم ولی تو رو بیشتر دوست دارم .

سر شانه ی سمت چپش را که به لطف گشادی یقه اش بیرون افتاده است را می بوسم و آهسته لب می زنم : غیر از اینم نباید باشه .

به چشمان مست از خوابش زل می زنم و پیشانی اش را می بوسم و دم می زنم : برو لباساتو عوض کن بخوابیم . فردا قراره حسابی خسته بشی . می خوام کل سیدنی رو بهت نشون بدم .

خنده ای می کند و می گوید : خستگی با تو می ارزد.

لبخندی به رویش می زنم و روی تخت دراز می کشم و در همان حال تمام فکر و ذکرم می شود مسافرتی که بیست و شش سال پیش رقم خورد و حالا گریبانم را گرفته بود .

گلشید

جرعه ای از نسکافه ام را می نوشم و از داخل کافه ای که در آن پناه گرفته ایم ؛ هوای بارانی و سیل گونه ی سیدنی را از نظر می گذارنم . لباس های خیسی که به تنم چسبیده اند سرما را بیشتر در خاطرم یاد آور می شوند . برای پنجمین روزی که مهمان سیدنی هستیم به جرات می توانم بگویم همه چیز عالی است . زندگی خوب است . آرتام برایم بیش از هر زمانی معنای خوشبختی می دهد . اینکه مرد دلخواهم شب و روز کنارم هست و برایم حرف می زند ، میگوید ، می خندد، برای لباس گرم نپوشیدن هایم اخم می کند، همه و همه برایم بوی ناب خوشبختی را می دهند . اگر از هوای نامطلوب سیدنی با برف های استخوان سوزش بگذرم باید اقرار کنم که باران های ظاهر خراب کنش واقعا جای گریه دارد . نگاهم بر روی شلوار مام استایلی که به تن دارم و هیچ نقطه ی خشکی روی آن نمی بینم کش می آید . از همه این ها بگذرم لامینگتون های جذاب و خوش طعم استرالیا واقعا جای تحسین دارد . مگر می شود کسی در دنیا ترکیب خامه و مربای توت فرنگی را به همرا دو لایه ی کیک اسفنجی دوست نداشته باشد ؟فکر کنم به لطف لامینگتون هایی که در این چند روز خورده ام چند کیلویی به وزنم اضافه گردیده است.  صدای آرتام در گوشم زنگ می زند و مرا از یاد خوش لامینگتون منحرف می کند .

- پاشو بریم هتل شلوارت خیسه آبه .

نگاهم مجددا شلوار روشن و خیس شده ام را هدف می گیرد و از آن جا روی ساعتم می نشیند . عقربه ها ساعت یازده شب را به نمایش می گذارند . دلم نمی خواهد این وقت شب به هتل باز گردم . آرتام در این چند روز مرا سخت به بازگشت های اول صبح عادت داده است . لبم را جلو می دهم و می گویم : نه الان زوده .

دستم را می گیرد و می گوید : خوشگلم هم لباست خیسه آبه هم خسته شدی . کل روزو توی بندر داشتی منو از اینور به اونور می بردی .

سرم را نزدیک سرش می برم با خنده می گویم : بگو من خسته شدم .

لبخند کجی می زند و می گوید : لباسات خیسه آبه کوچولو .

نگاهم را به چشمان خسته اش میدوزم . بیشتر از خستگی به کلافگی شباهت داشت . میدانستم از پاساژ گردی و خرید دل خوشی ندارد . چال لپش را می بوسم و می گویم : باشه قبول بریم هتل .

دستم را می فشارد و از جایش بر می خیزد و بعد از حساب کردن پول میز به سمتم می اید و می گوید : بریم ؟

از جایم بر می خیزم و کت لی نه چندان گرمم را روی شانه ام می اندازم . باران سیل اسای سیدنی به محض خروج از کافه بر تمام وجودمان سرازیر می شود . موهای تازه خشک شده دوباره تر می شود و به گردنم می چسبد . با اولین تاکسی که گیرمان می اید راهی هتل می شویم . دندان هایی که از فرط سرما بهم می خورند جفتمان را به خنده وا می دارد . سوار بر آسانسور راهی اتاقمان می شویم . گرمای مطبوع اتاق مجبورم می کند نفس راحتی از دست سرمای خانه خراب کن سیدنی بکشم . بی شک امشب سرما می خورم . کت چسبیده به تنم را در می آورم . چه قدر زود گول هوای به ظاهر خوبش را خوردم و خودم را مهمان یک تیپ بهاری کردم . آستین بلند نازکی که به تن دارم وضعیت بهتری نسبت به باقی لباس هایم ندارد . صدای آرتام مرا از ورطه ی خیال دور می اندازد .

- درار لباستو داره ازش آب میچکه . همین طوریشم به احتمال زیاد سرما می خوری .

لباس آستین بلندم را از شلوار بیرون می کشم و از تن خارج می کنم . سرما از زیر در اتاق نفوذ می کند و بر پیکر برهنه ام می نشیند . ناخوداگاه از شدت سرما در خودم جمع می شوم . دست نه چندان گرمی که بر شانه ام می نشیند باعث می شود بازگردم و صورت مردی را که بی شک برایش جان می دهم را رصد کنم . قلبم با ریتمی که هرگز نتپیده ؛می تپد . دست هایم بی اختیار دور گردنش حلقه می شود . نگاه نگرانش که می خواست گوشزد کند هر چه سریع تر لباس به تن کنم رنگ عوض می کند. سرم را جلوتر می برم تا حل شوم در آغوشش . تا حل شوم در عشقی که یک روز در یک کافه به من هدیه داد . سرش را بالا می گیرد و نمی گذارد به خواسته ام برسم . پیشانی ام را می بوسد و با لحنی که آشنا نیست لب می زند : لباس بپوش سردت نشه .

می خواهد فاصله بگیرد . ساعد سرد دستش را می گیرم . نگاهم می کند . در چشمانش تردید می بینم . آرتامی که در دوران دوستی مرا با کارهایش لای منگنه می گذاشت چگونه الان که زن شرعی اش بودم مرا پس می زد ؟ این پس زدنش هایش بغض طلب می کند . آرتامی که می شناختم ابدا مرد تو داری نبود . ابدا از خواسته ی دلش نمی گذشت . یعنی باب دلش نیستم ؟

  • تشکر 8
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...