رفتن به مطلب

شب زده | Hadiseh


پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : شب زده

نام نویسنده : Hadiseh  کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: ماوراطبیعی، عاشقانه

 خلاصه:

سال 1853 میلادی، نیویورک...

کریستین که به خاطر پیشگویی یک پیرزن در بدو تولدش شوم خوانده شده، در کنار خانواده ی سلطنتی خودش با کمال نارضایتی بزرگ میشه و به خاطر عقده های زیادی که داشته از آدم های اطرافش متنفره...سرنوشت جوری رقم میخوره که اون با کسی آشنا بشه که زندگیش رو محکوم به تاریکی مطلق میکنه و داستان از جایی شروع میشه که اون 163 سال بعد، درحالی که یک هیولا شمرده میشه، برای انتقام برگرده...آیا اون موفق میشه با وجود دشمنی که میخواد دربرابرش از شهرش محافظت کنه انتقامشو بگیره؟...چی در انتظاره؟...

 

 

امیدوارم منو همراهی کنید دوستان!

 

image.png.3ca56fbbca7b3a8ab7f958d80111dbbb.png

  • تشکر 22
  • عالی 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 79
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

نام کتاب : شب زده نام نویسنده : Hadiseh  کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: ماوراطبیعی، عاشقانه  خلاصه: سال 1853 میلادی، نیویورک... کریستین که به خاطر پیشگویی یک پیرزن در بدو تولدش شو

مقدمه: من اين سكوت را مي شناسم آري... من اين تنفس آشفته ي شب را مي شناسم اگر وصل شويم به آفتاب شايد ماندگاري تقديرمان شود و عشق نجات مان دهد من نداي بعضي چيزها را مي فهمم من از رنگ شب

پارت_پنجم فندک طلایی رنگمو توی دستم گرفته بودمو باز و بسته ش میکردم...هدیه ای بود که توی وریتاس بهم داده بودن...با وجود این که هیچ وقت علاقه ای به سیگار نداشتم، اما علاقه ی زیادی داشتم که وقتی فک

Posted Images

مقدمه:
من اين سكوت را مي شناسم
آري...
من اين تنفس آشفته ي شب را مي شناسم
اگر وصل شويم به آفتاب
شايد ماندگاري تقديرمان شود و
عشق نجات مان دهد
من نداي بعضي چيزها را مي فهمم
من از رنگ شب
به طلوع صبح مي رسم
چند ساعتي دوام بياور
به گمانم يكي از همين روزها،
آشفتگي تمام خواهد شد

 

پارت_اول

دسته ی چمدونم رو محکم توی دستم فشار دادمو از سالن اصلی فرودگاه خارج شدم...
با اولین قدمی که روی زمین نمناک نیویورک گذاشتم،نگاهم ناخودآگاه به سمت قرص ماهی که توی آسمون تیره ی شب میدرخشید کشیده شد...
نفس عمیقی کشیدم...بوی خون تازه !...این بو از تک تک آدمای اطرافم که با وجود تاریکی هوا و دیروقتی شب باز هم مشغول کار بودن استشمام میشد و عطشمو بیشتر میکرد...
با قدمای بلند ولی بی صدایی رفتم به سمت جایی که تاکسی هارو پارک کرده بودن و مسافرهای فرودگاه رو توی شهر جا به جا میکردن...
اولین راننده ای که متوجه من شد ، پیرمرد نسبتا خوش پوشی بود که موهای سفیدشو که همرنگ دندوناش بود ، خیلی مرتب بسته بود و به تاکسیش تکیه داده بود...
با دیدن من لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد و در همون حال گفت:
: گمونم پروازت  تازه نشسته پسرجون!
چمدونمو از دستم گرفت و بدون هیچ حرفی گذاشتش صندوق عقب ماشین و سوار شد...
با شک به ماشین و پیرمرد که با نگاهش داشت میگفت که سوار بشم نگاه کردمو بی حرف سوار شدم...
از محوطه ی فرودگاه که خارج شدیم، وارد دنیای تازه ای شدم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم متعلق به اونجایی باشه که من تموم بچگی و جوونیمو توش گذروندم!
از پشت شیشه ی براق و تمیز پنجره تاکسی به ساختمونای بلند و پر از نور شهری خیره شده بودم که آخرین بار توی تاریکی خودش غرق شده بود و هیچکدوم از این زرق و برق هارو نداشت...
با صدای راننده چشم از منظره ی غریب پشت پنجره گرفتمو به آینه ای که نقش نگاهش به  سمت من توش نقش بسته بود نگاه کردم...
راننده: نمیخوام فکر کنی فضولم ولی اولین باره میای به نیویورک؟
تک ابرویی بالا انداختمو با صدای آرومی گفتم:
: فکر کنم یه مدتی از بچگیم رو اینجا گذرونده باشم...!
پیرمرد سرشو تکون داد و در حالی که صدای موسیقی  کلاسیک ضبطش رو کم میکرد گفت:
: پس اهل اینجایی...یه جوری به ساختمونا و خیابونا نگاه میکنی انگار اولین باره دیدیش... بهت هم نمیخوره خیلی سن داشته باشی ...
پوزخندی زدمو چیزی نگفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره...فکر نمیکردم که اگر میفهمید دقیقا کی توی ماشینش نشسته اینقدر خونسرد بخواد حرف بزنه و با خیال راحت برای خودش سیگار روشن کنه ...!
از اونجایی که علاقه ای نداشتم که با کسایی که احتمالا از نسل همون آدمایی هستن که منو ترد کردن صحبتی داشته باشم و فقط به خونشون تشنه بودم، بقیه ی راه رو با سکوت گذروندمو فقط به منظره ی بیرون از ماشین نگاه میکردم... مخصوصا وقتی طرفم یه پیرمرد زنگ زده بود!
مقصد من مرکز شهر بود...همون جایی که آخرین جاییه که دوست داشتم توش پا بذارمو حالا به خاطر این نیمه شب مه گرفته که ماه کامله مجبورم بهش پناه ببرم...
باید امشب رو توی جایی به صبح میرسوندم که آدمای دورش زیاد باشن تا خطری پیش نیاد...هرچند که بیشتر وقت ها این من بودم که خود خطر بودم...!
عقربه های ساعت مچیم روی عدد 1 وایساده بودن که ماشین از حرکت ایستاد و من جلوی یکی از بزرگترین  ساختمون های شهر بودم...از نمای شیک و قدیمی ساختمون که رو به دریاچه ی کوچیکی بود میشد به راحتی فهمید که اونجا یه هتل آنتیک و قدیمیه که فقط واسه پولداراست...!
زمزمه وار نوشته ی روی سر در  رو خوندم..." هتل پلازا " ... با اخمای درهم رفته از تاکسی پیاده شدمو بعد از گرفتن چمدون و  دادن خرده دلارای ته جیبم به عنوان کرایه به اون پیرمرد ، مستقیم رفتم سمت در ورودی هتل و بی اعتنا به اون همه آدمی که در رفت و آمد بودن و نگهبان قرمز پوشی که به محض ورودم تاکمر خم شد و گفت: خوش اومدید قربان!
رفتم به سمت پیشخوان های بزرگ با روکش طلا که پشتش آدمایی زیادی واسه راه انداختن مسافر ها وایساده بودن و با انرژی زیادی داشتن کارشون رو انجام میدادن...
خلوت ترین پیشخوان متعلق به دختر جوونی بود که صورت گرد و سفیدش با موهای مشکی و براقش قاب گرفته شده بود و قرمزی لباش  من رو یاد شراب های صدساله ی سرخی که توی وریتاس میخوردمو با دخترای خون آشام و ساحره ورق بازی میکردم انداخت...
لبخند کجی زدمو با چشمای پر از برقی آروم نزدیک پیشخوان شدمو گفتم:
: سلام!
سرشو بلند کرد و نگام کرد...مطمئن بودم که با دیدنم رنگ نگاهش عوض میشه و گل از گلش میشکفه! و مثل همیشه حدسم درست بود!
با لبخندی که دندونای سفید و بی نقصش رو نشونم میداد گفت:
: میتونم کاری براتون انجام بدم؟
سرمو تکون دادمو با انرژی ای کاملا مصنوعی گفتم:
: معلومه که میتونی! من تازه رسیدم به این شهر...به من گفتن اینجا بهترین هتل توی نیویورکه...با اولین نگاهم کم کم دارم به یقین میرسم...
با صدای آهسته تری ادامه دادم:
: دخترای قشنگی اینجا داره!
خندید و تیکه از موهای مشکی رنگش رو زد پشت گوشش و گفت:
: یه اتاق میخواین درسته؟
: اوهوم! یه اتاق ...
دفتری رو باز کرد و یه برگه از توش کشید بیرون و گرفتش به سمتمو گفت:
: پس اینو پر کن لطفا!
برگه رو گرفتمو گذاشتم جلومو نگاهی به اطرافم انداخت آروم خم شدم خودکاری رو که گذاشته بودش توی جیب سمت چپ سینه ی لباسش برداشتمو بعد از یه چشمک پر از شرارت به نگاه متعجبش ، شروع کردم به پر کردن برگه...
بعد از چند دقیقه برگه رو گرفتم جلوش و چمدونم رو برداشتمو گفتم:
: خب...شماره اتاق من چنده؟
برگه رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت و تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: کریستین پرروا !
سرمو کج کردمو با با اطمینان نگاهش کردم...برگه رو گذاشت یه گوشه ی میزش و یه کلید طلایی برداشت و گرفت طرفمو گفت:
: تو واقعا آدم جالبی به نظر میای ...کریستین!
کلید رو ازش گرفتمو گفتم:
: توام همین طور به نظر میای...
به اسمش که روی لباسش سنجاق شده بود نگاهی انداختمو ادامه دادم:
: رزیتا !
سرشو تکون داد و جواب داد:
: شب خوبی داشته باشی ... چمدونتو برات میارن...!
تشکر کوتاهی کردمو بدون حرف دیگه ای رفتم سمت آسانسور ها ...
به کلید توی دستم نگاه کردم...شماره ی  261 روش حک شده بود... این یعنی باید خیلی میرفتم بالا...
طبقه ی چهارم!...توی راهو هیچکس نبود...نگاهی به اطرافمو در اتاق ها انداختمو با دیدن شماره 261 رفتم سر در چوبی و صیقل خورده ی اتاقو با کلید بازش کردمو رفتم داخلش...
در اتاق رو که بستم، نفس عمیقی کشیدمو دوباره اخمامو کشیدم توی هم...
اتاق فوق العاده بود ولی هیچ کدوم از قشنگی هاش برام جذاب دیده نمیشد...
مستقیم رفتم سمت پنجره و با یه حرکت پرده های نازک و ابریشمی رو کنار زدم...
شهر جلوی چشمام نمایان شد...به تمام وجودم ازش نفرت داشتم...صدای خنده هایی که اطرافم رو پر کرده بود داشت عذابم میداد...از این آرامش بدون وحشت راضی نبودم!
ولی حالا من اینجا بودم...بعد این همه دوری برگشتمو قراره وحشت رو برگردونم...قراره دوباره مردم به فکر فرار از خونه هاشون باشن!
با لبخند خبیثی از پنجره فاصله گرفتمو خودمو انداختم روی تخت گرم و نرم اتاق و دستامو گذاشتم زیر سرمو با همون لبخند به سقف مینیاتوری اتاق خیره شدم...
...

پارت_دوم

به ساعت دیواری اتاقم نگاهی انداختمو از جام بلند شدم...رفتم جلوی آینه و با عجله مشغول مرتب کردن موهای به هم ریخته م شدمو همون طور که لباسامو با عجله میپوشیدم، کیف مدرسه رو هم حاضر میکردم...
با عجله دست و صورتمو آبی زدمو از اتاق رفتم بیرون و تند تند از پله ها پایین رفتم...
با دیدن پدربزرگم که توی آشپزخونه نشسته بود و با دقت به رادیویی که روی سنگ آشپزخونه گذاشته شده بود گوش میداد و آروم قهوه شو میخورد لبخند پر از نشاطی زدمو رفتم توی آشپزخونه و با عجله گونه ش رو بوسیدمو گفتم:
: میرم مدرسه...خدافظ جان!...بعد از ظهر میبینمت!
جان با اخمای درهم رفته گفت:
: صبحونه آیریس!
با حالت دویدن رفتم سمت در ورودی و همون طور که با حواسپرتی کفشامو میپوشیدمو بندشون رو گره میزدم گفتم:
: دیرم شده...بیخیالش!
و در برابر نگاه سرزنش گر جان از خونه خارج شدمو بدو بدو راه مدرسه رو در پیش گرفتم...
بعد از ده دقیقه به محض این که وارد حیاط مدرسه شدم، زنگ به صدا دراومد و من مجبور بودم مستقیم برم سر کلاس آقای اسمیت و درس مزخرف تاریخش!
وارد کلاس که شدم، بیشتر بچه ها اومده بودن و سر و صداشون تا آخر سالن اصلی هم میرفت...
با نگاهم دنبال رولند گشتمو با دیدنش که کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد و کسی هم دور و برش نبود لبخندی زدمو رفتم سمتش...
کیفمو انداختم روی میز که باعث شد برگرده سمتمو نگام کنه...
: صبح بخیر رولند!
سرشو تکون داد و با اخم کمرنگی گفت:
: دیر کردی آیریس...
نشستم سرجام و کیفمو گذاشتم پایین پام و همون طور که موهامو مرتب میکردم با خونسردی جواب دادم:
: خواب موندم! خب...میدونی ؟ گمونم صدای ساعت زنگدار رو نشنیدم! ... تو که خوب میدونی دیشب که ماه کامل بود سرم گرم چی بوده...
سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت...درست همین موقع بود که همه ی بچه ها همزمان از جاشون بلند شدن و فهمیدم که معلم اومده سر کلاس...
کلاس تاریخ کسل کننده ترین کلاسی بود که امروز داشتم... فکر کردن در مورد جنگ های مؤتلفه و نبرد گتیزبرگ و عق نشینی هایی که به ریچموند ویرجینیا با اون همه خرابی و سرنوشت های وحشتناکی که سرباز های بیچاره داشتن و قتل عامشون واقعا مسخره بود...
 با این حال آقای اسمیت با لذتی که هیچ وقت درکش نمیکردم شروع کرد به تعریف از اوضاع اون سال های نسبتا دور و بدبختی هایی که از سال 1861 شروع شد و چهار سال متوالی مردم ایالت های شمالی و جنوبی رو بیچاره کرد...!
خیلی دلم میخواست یکی از اون آدمایی رو که اون موقع زندگی کردن رو ببینمو ازش بپرسم واقعا حسش نسبت به ما چیه که مجبوریم به زور این اراجیف رو گوش کنیم و امتحانش رو بدیم؟!
اون ساعت تلخ و مزخرف با هر زجری که بود تموم شد و بعد از این که آقای سمیت کلاس رو ترک کرد، مثل پرنده ای که از قفس پریده باشه از کلاس رفتم بیرون...
برعکس من رولند عاشق این بود که تاریخ قبل از خودش رو بخونه و از خوندش لذت میبرد...درسته که از بچگی باهم دوست بودیمو بزرگترین رازهامون رو هم میدونستیم ولی بازم  نقطه های تفاوتی هم داشتیم...
من آیریس دنیرام...تا چند ماه دیگه میتونم برای تولد 18 سالگیم جشن بگیرمو به سن قانونی برسم...هرچند من مثل بیشتر جوونایی که دور و برم هستن نمیخوام مستقل بشمو یه خونه ی مجردی کوچیک توی اون طرف منهتن و یا حتی مرکز شهر داشته باشم...!
پدر و مادرم رو هیچ وقت ندیدم...ظاهرا اونارو باهم توی تصادف از دست دادمو حالا با پدربزرگم جان و برادرم دنیل زندگی میکنم...زندگی خیلی بدی نیست و خوشحالم که میتونم خانواده م رو داشته باشم...!
اون روز مثل همیشه تا ساعت 3 بعد از ظهر توی مدرسه بودم...رولند بهم پیشنهاد داد که بریم خونه ی اونا اما از قبل برنامه داشتم که برم به باری که دنیل توش کار میکرد و با هم برگردیم خونه و امشب رو با پدربزرگ بگذرونیم...
ساعت 3 بود که از رولند خدافظی کردمو رفتم به سمت بار...به نظرم واقعا شب  خوبی میشد... هرچند که وقتی به بار میرسیدم، فکر نمیکردم راه جدید زندگیم رو شروع کرده باشم!...
...


پارت_سوم

داغی نور خورشید که بهم میخورد حالم خیلی بد میشد...انتظاری نداشتم که برای روز اولی که دارم توی شهر قدم میزنم خیلی شاد باشم ؛ مخصوصا با صبحانه ای که خوردم اصلا دلم نمیخواست فکر کنم امروز میتونه روز خوبی باشه...! خون تلخ اون دختره ی توی هتل واقعا کسلم کرده بود!
با این وجود توی خیابون های شلوغ نیویورک چرخ میزدمو حس میکردم که هر آن ممکنه آب بشم!
با صدای زنگ گوشیم، رفتم سمت سایه های کمی که کنار دیوار نقش بسته بود و جواب دادم...
: کجایی جنیفر؟
صدای پر از شور و هیجان جنیفر پیچید توی گوشم...
جنیفر: کجا میخواستی باشم؟ پاریس دیگه!
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: فکر کنم به من گفته بودی امروز پرواز داری به این جهنم دره!
جنیفر خندید و جواب داد:
: چیه؟ خوش نمیگذره بهت؟
با لحن پر از حرصی گفتم:
: چقدر حاضری بهم بدی تا بذارم زنده بمونی جنی؟
جنیفر: چه خشن! اوه گربه کوچولوی خسته! نکنه دیشب باز نخوابیدی ؟
:بهت پیشنهاد میکنم با اولین پرواز خودتو برسونی اینجا...من وقتی واسه انتظار کشیدن ندارم!
جنیفر آهی کشید و جواب داد:
: درموردش فکر میکنم!
: درموردش عجله کنی بیشتر به نفعته!
خندید و گفت:
: خب توی این هوای گرم مثل این که اصلا حال و حوصله نداری بداخلاق! اخماشو ببین! یکم مهربون تر کن خودتو بچه جون...! این شکلی دخترا نمیان سمتت ها! از من گفتن بود!
اخمامو بیشتر توی هم کشیدمو گفتم:
: تو کجایی جنیفر؟
خنده ی بلند تری کرد و گفت:
: نگاه خوشگلتو بچرخون ببینی کجام!
گوشی رو آوردم پایین و برگشتم و بین جمعیت نگاهم بهش افتاد که با لبخند دندون نمایی داشت برام دست تکون میداد و میومد سمتم...
نفس عمیقی کشیدمو گوشی رو قطع کردمو آروم رفتم توی کوچه ی باریک و تاریکی که نزدیکم بود...
جنیفر با همون لبخندش دنبالم اومد... کوچه به بن بست میخورد و تاریکی لذت بخش ترین چیزی بود که تمام اون جارو در بر گرفته بود...
با حس بهتری که داشتم برگشتم به طرف جنیفر و با طعنه گفتم:
: ها ها جنیفر! خیلی بانمک بود!
جنیفر ابرویی بالا انداخت و درحالی که آروم آروم نزدیکم میشد گفت:
: چی تو سرته کریستین؟ بدخلقی هات غیر منطقیه!
پوزخندی زدمو  جواب دادم:
: غیرمنطقی؟
رفتم سمت و دستامو گذاشتم رو گونه های داغش و خم شدمو خیره شدم توی چشماشو ادامه دادم:
: حس میکنی؟ این اطراف پره از بوی خون!این بدخلقی واسه عطشه!
ازم فاصله گرفت و با اخمای درهم رفته گفت:
: همش 15 ساعته که اومدی این جا...راستشو بهم بگو...چند نفرو فرستادی برن اون دنیا؟!
تک خنده ی پر از شرارتی کردمو گفتم:
: بهم برخورد جنی! باهام مهربون تر باش!
در آخر پوزخندی نثارش کردمو از کنارش رد شدمو دوباره وارد اون خیابون شلوغ و پر از نور شدم...
صدای قدم هاشو پشت سرم میشنیدم...نمیدونم  باید ازش ممنون باشم که اومده این جا تا کمکم کنه چیزی رو که میخوام پیدا کنم یا نه ... درموردش هیچ نظری ندارم!
بی صدا کنارم راه میومد و با دقت به اطرافش نگاه میکرد...در سکوتی که داشتیم، تا جایی پیش رفتیم که دیگه خبری از خیابونای شلوغ نبود و به جای نور خیره کننده ی خورشید، سایه ی ساختمونای بلند خیابونای کوچیک تر و خلوت تر بود که میذاشت آزادانه و از ته دل نفس بکشم...!
حس تلخ عطشی که داشتم داشت کلافه م میکرد...وقتی توی وریتاس بودم، هر روز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا این میلی که نسبت به اون مایه ی حیات بخش داشتم رشد میکرد و حالا که پامو گذاشتم توی جایی که برام مثل جهنمه، بیشتر از اون زمان نیاز دارم که از این آدمای احمق دور و برم انتقام بگیرمو توی خونشون غرق بشم!
نگاهم افتاد به یه بار که اون طرف خیابون بود ... چشمام مثل ستاره ی قطبی توی آسمون سرد جنوب برق زد و در حالی که به سمتش قدم برمیداشتم گفتم:
: جنیفر، چطوره قبل از آماده شدن ناهار یه ذره استراحت کنیم؟!
رد نگاهمو گرفت و فهمید کجا دارم میرم...با رضایت سرشو تکون داد و گفت:
: ازش استقبال میکنم!
وارد بار که شدیم، بوی دود سیگار و صدای مشروب هایی که ریخته شدنشون توی گیلاس های کمرباریک رو هم میتونستم حس کنم باعث شد اخمامو بکشم توی هم...صدای خنده های آدمایی که ورق بازی میکردن، صدای خوردن لیوانا به هم ، موسیقی راک مزخرفی که پخش میشد و مه دودآلودی که همه جارو گرفته بود، همش به نظر سرسام آور میومد...
با این حال ، روی یکی از میزای چوبی صیقل نخورده ی گوشه بار نشستیم و به محض نشستنمون، زن نسبتا میانسالی اومد سراغمون...
درمورد سلیقه ی جنیفر توی انتخاب چیزی که میتونستیم کنار ورق بازی بخوریم هیچ شک و تردیدی نداشتم...مطمئن بودم اون میدونه من عاشق هرچیزی ام که رنگش برای من مثل خون توی رگ ها باشه...
بعد از رفتن اون پیش خدمتکار ، سرشو  سرشو آورد جلوتر و گفت:
: تو مطمئنی میخوای برای اولین روزت که اومدی اینجا ببازی؟
با شک پرسیدم:
: درمورد چی حرف میزنی؟
خندید و تکیه زد به صندلیش و گفت:
: درمورد ورقایی که قراره کاری کنه از حرص جوش بیاری حرف میزنم!
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
: اوه!
از توی سینی همون پیش خدمتکار که داشت از کنارمون رد میشد و برای جنیفر تکیلاشو میذاشت روی میز ، گیلاس خودمو برداشتمو ادامه دادم:
: قبلنا کمتر خیالبافی میکردی جنی...بگو ببینم دو سه روزی که نبودم چی به سرت اومده؟
چشماشو ریز کرد و گفت:
: تو از باختن میترسی...
پوزخندی زدمو آروم دستی روی لبه ی گلاسم کشیدمو گفتم:
: درمورد این که ازش میترسم فکر نکردم چون...
تموم محتویات توی گیلاس رو سر کشیدمو گیلاس رو برعکس گذاشتم رو میز و ادامه دادم:
: تاحالا تجربه ش نکردم!
سرشو تکون داد و گفت:
: اون قدر تمرین کردم که بتونم تورو شکست بدم...حداقل توی پوکر!
: شرط میبندم که میبازی...
جنیفر: اگه نباختم؟
ورق هارو از توی جای چوبیشون که گوشه میز بود برداشتمو گفتم:
: اگه نباختی میتونیم روی فرزند خونده ی دوست داشتنیت، دنیس فکر کنیم!
با نفرت پوزخندی زد و گفت:
: اون گربه ی احمق سیاه! باشه...اگه من بردم دیگه نباید بدیش به من تا مواظبش باشم !
چشمکی زدمو گفتم:
: باشه!
سرشو تکون داد و ورق هارو از توی دستم کشید بیرون...با لبخند شروری تکیه دادم به صندلیم و خیره شدم بهش...
...

پارت_چهارم

بالاخره رسیدم به بار...جلوی در سم ، دوست دنیل که خیلی وقت پیش بهم معرفیش کرده بود وایساده بود...
رفتم جلوتر ... با دیدن من ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: ببین کی اینجاست! از دیدنت خوشحالم آیریس...
سرمو تکون دادمو گفتم:
: منم همین طور سم...
سم: گمونم اومدی دنبال دنیل درسته؟
: آره...من که نمیتونم بیام توی بار ولی خب...میشه بری صداش کنی؟
سرشو تکون داد و گفت:
: البته...
و بدون معطلی رفت داخل بار...نفس عمیقی کشیدمو به دور و برم نگاهی انداختم...
صدای موزیک و خنده های بلند رو به وضوح میشنیدم...تاحالا تجربه ی رفتن به همچین جایی رو نداشتم...دنیل با این که خودش بیشتر وقتش رو اینجور جاها بود نمیذاشت من برم  به هیچ باری...
رولند هم زیاد خوشش نمیومد و از اونجایی که تنها دوستم بود و نمیتونستم با کسای دیگه برم ، ترجیح میدادم بی خیال بشم...
توی افکار خودم غرق بودم که یهو ضربه ای به پشتم خورد و محکم خوردم زمین...چشمام از تعجب گرد شد و با همون تعجب برگشتمو دیدم که یه دختره وایساده بالای سرمو داره بلند بلند میخنده...
اخمامو کشیدم توی هم و بهش خیره شدم تا ببینم کی میخواد دست از خنده برداره و اصلا چطوری تونسته منو بندازه...! ولی اون هی داشت بیشتر میخندید...
...: خفه شو جنیفر!
این صدای محکم و رسایی بود که صاحبش کسی بود که از پشت اون دختر از بار اومد بیرون...
با دیدن من اخماشو کشید توی هم و چشم غره ای به اون دختره که ظاهرا اسمش جنیفر بود رفت ...با این کارش دحختره سریع ساکت شد و با اخم به من نگاه کرد و بعدم از من و اون پسره که ظاهرا همراهش بود فاصله گرفت و کمی اونور تر وایساد...پسره پوزخندی زد و  اومد سمتم...
دستشو به سمتم دراز کرد و با ملایمتی که اصلا وقتی داشت به دختره میگفت ساکت شه توی صداش نبود گفت:
: بابت بی ادبی دوستم متاسفم ...بذارید کمکتون کنم!
توی چشماش خیره موندم...انگار که توی یه فصل غریب مثل زمستون بارون ستاره و یا یه چیزی مثل یخ بباره ! این حس رو از چشمای آبی رنگش داشتم...ناخودآگاه پشتم لرزید...خیلی غیر عادی بود چشماش...تصور اون سیاهی بی انتهایی که رگه هاش توی اون آبی سرد و خاکستری گمشده بودن فقط توی کتاب ها ممکن بود...
در یک کلام، حس خوبی نداشتم نسبت به اون چشمای عجیب و درشت که ازشون برق نفرت میبارید...
اخمامو بیشتر کشیدم توی هم و بدون این که دستاشو بگیرم از جام بلند شدمو همون طور که لباسمو مرتب میکردم گفتم:
: عاقلانه تر نیست  به جای این که خودتون متاسف باشید به دوستتون ادب یاد بدید؟!
اخماشو توی هم کشید و دستشو عقب کشید و میخواست چیزی بگه که صدای دنیل از پشت سرش بلند شد...
: چیزی شده آیریس؟
نگاهم چرخید روی دنیل که با شک به اون پسره نگاه میکرد...رفتم سمتش و بازوشو گرفتم توی دستمو گفتم:
: نه چیزی نشد فقط یه بی حواسی ساده بود که امیدوارم تکرار نشه!
آخرین نگاه رو به اون پسره و دختره انداختمو با لبخندی دنیل رو تشویق کردم که از اونجا فاصله بگیریم...
توی راه دنیل چند تا سوال الکی پرسید و بعدشم بیخیال ماجرا شد...
وقتی رسیدیم به خونه، اصلا اون انرژی چند ساعت قبل رو نداشتمو درگیر چیزی که دیده بودم شده بودم...
چطور میتونست یه آدم عادی منو بندازه زمین؟ اونم توی اولین شبی که از ماه کامل میگذره...
به بهانه ی عوض کردن لباسام رفتم توی اتاقم و بدون معطلی گوشم رو برداشتمو برای رولند نوشتم:
" باید درمورد یه چیزی باهم حرف بزنیم؛ من احساس خوبی به اون حفاظی که دور شهر ساختی ندارم!"
و براش فرستادمو گوشی انداختم روی تخت...ندونستن  دلیلی واسه حس خطری که گریبان گیرم شده بود واقعا کلافه کننده بود...
اون شب، امیدوار بودم که اشتباهی از سوی من شکل گرفته باشه و هیچ وقت فکر نمیکردم که صاحب اون چشمایی که دیدم، بشه کابوس تموم زندگیم!... هیچوقت فکرشو نمیکردم...
...

  • تشکر 15
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_پنجم

فندک طلایی رنگمو توی دستم گرفته بودمو باز و بسته ش میکردم...هدیه ای بود که توی وریتاس بهم داده بودن...با وجود این که هیچ وقت علاقه ای به سیگار نداشتم، اما علاقه ی زیادی داشتم که وقتی فکرم مشغوله و عصبیم بگیرمش توی دستمو باز و بسته ش کنم؛ از صدای تیک و تاکش خوشم میومد...هرچند که به نظر جنیفر خیلی رو مخ بود...
آره...فکرم مشغول بود... درک این که دقیقا چی میخواستم ببینم هم برام عذاب آور بود و هم نفرت انگیز...
داشتم چی کار میکردم؟... هه ! رفتن به اون عمارت بزرگ قدیمی که وسط جنگل داشت خاک میخورد واقعا کار عاقلانه ایه؟...یعنی خاطرات برام زنده نمیشه؟....نمیدونم...!
جنیفر یه ماشین جور کرده بود...یه مرسدس بنز سیاه رنگ و نو...دونستن این که چطوری گیرش آورده برام اصلا مهم نبود...هرچی که بود، داده بودش به من و حالا واسه ی من بود...
راستش، نمیخواستم فکر کنم جنیفر بازم از اون جادوهای احمقانه ش واسه حقه زدن به صاحب قبلی این ماشین استفاده کرده...ترجیح میدم طرف یه بهره ای داشته باشه و یه وعده ی غذایی رو پر کنه ...!
جنیفر اعصابش زیاد سرجاش نبود...اون شرط رو باخت...این تقصیر من نبود...تمام عمر صد ساله م رو توی کلوپ های مختلف گذروندمو پوکر بازی کردم...حالا که باخته ناراحته که دنیس رو نگه داره...
دنیس گربه ایه که وقتی داشت توی سرمای یخبندون پاریس یخ میزد پیداش کردمو با من بزرگ شده...سیاه با چشمای آبی خیره کننده!...نمیتونستم درک کنم که جنیفر چرا ازش خوشش نمیاد...
چه اهمیتی داشت؟ اون به هرحال مجبور بود ازش مواظبت کنه...!
لبخند کمرنگی نشست روی لبم...برای چند صدم ثانیه فکر دیدن اون خونه از ذهنم پاک شد...اما با دیدن ساختمون قدیمی که ظاهرش مثل خونه های جن زده ی قرن های گذشته ش بازم یادم اومد کجام...
توی محوطه ی جلوی عمارت بودیم...جنیفر جلوی دروازه ی بزرگ و آهنی محوطه نگه داشت و برگشت طرفم...
جنیفر: رسیدی خونه کریستین پرروا !
نگاهم خورد به سردر دروازه ی آهنی...پرروا...از لای آهن هایی که پرروا رو روی سردر نوشته بودن پیچک های جنگلی رد شده بودن و صحنه ای کاملا غیر رویایی درست کرده بودن...
با تردید از ماشین پیاده شدم... بعد از سالهای زیادی که گذشت، برای بار دیگه پام زمین این جارو لمس کرد...
بوی خاک همه جارو گرفته بود...آروم آروم به سمت دروازه قدم برداشتم...
بازش کردم...صدای قژ قژ بلندی داد و با سر و صدا باز شد...خونه ی بزرگی که جلوی من بود، اون چیزی نبود که بچگیای منو توی خودش جای داده...
راه خاکی منتهی به پله های سنگی که مجسمه های فرشته های بالدار کنارش هنوزم مثل قبل داشتن آسمون رو با تیرهاشون هدف میگرفتن رو درپیش گرفتم...
قدم به قدم از پله ها بالا رفتمو رسیدم پشت در... تموم خاطراتم اومدن جلوی چشمم... در چند ثانیه ی کوتاه !
نمیخواستم اون خاطرات لعنتی رو داشته باشم...نمیخواستم به یادم بیان ... سرمو با انزجار تکون دادمو درو با یه حرکت باز کردم...
بوی خاک و کهنگی پیچید توی دماغم...وارد سالن تاریک خونه شدم...
خالی بود و قدیمی...وسط سالن از حرکت وایسادمو اطرافمو نگاه کردم...چقدر عوض شده بود...جایی که آخرین بار ازش ترد شدم خیلی باشکوه تر از این بود...خیلی باشکوه تر...
...: اینجا خیلی کار داره!
برگشتم به سمت صدا...جنیفر دستاشو به کمر زده بود و به اطرافش نگاه میکرد...
چند قدم بهم نزدیک تر شد و گفت:
: فکر کنم یک هفته ای طول بکشه تا این قبرستون رو تبدیلش کنیم به خونه...یه خونه ی واقعی!
سرمو تکون دادمو زمزمه وار گفتم:
: همین طوره...
بشکنی زد و گفت:
: خب پس از همین الآن شروع میکنیم! یالا پسر! وقتشه این کاخ ترسناک رو خونه کنیم!
و خودش از سالن خارج شد و رفت بیرون...نفس عمیقی کشیدمو به دنبالش از خونه رفتم بیرون...
...
پارت_ششم

دست کشیدم روی نقشه ای که روی میز بود و گفتم:
: داری میگی همه چی عالیه؟
خنده ای عصبی کردمو ادامه دادم:
: اون دختره چطور تونست منو بندازه روی زمین...؟
رولند: خب...از کجا میدونی که شاید اون یه ذات خبیث باشه؟
نفسمو با کلافگی به بیرون فرستادمو دستامو بردم لای موهامو جواب دادم:
: رولند...من یه آدم معمولی نیستم...من یه گرگینه م! دو شب پیش تبدیل شدم...من هنوزم با ماه کامل فاصله ی زیادی ندارم که حداقل بتونم بگم شاید اشتباه کردم... یه آدم معمولی نمیتونه منو بندازه زمین...
رولند مدادش رو گذاشت روی میز و گفت:
: داری زیاد سخت میگیری...
پوزخندی زدمو گفتم:
: دارم زیادی سخت میگیرم؟ اگه شهر در خطر باشه چی؟ تو که یادت نرفته پیشگویی الکس رو...قبل از مرگش گفت یکی میاد توی این شهر که تا تک تک خون هایی که جریان دارن رو نریزه روی زمین آروم نمیشه...
رولند: داری میگی به این زودی اون موجود اومده به شهر؟الکس فقط 2 ساله که مرده...
: بس کن! این حس بد تمام فکر و ذهنمو گرفته و من، یه قولی بهش دادم...قول دادم مواظب شهرم باشم...!
رولند نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد و اومد سمتمو  گفت:
: آیریس...نگران چی هستی؟ هیچ چیزی هنوز نشده...همه چیز عادیه...
سرمو تکون دادمو گفتم:
: گفتی حلقه ای که دور شهر کشیده بودی تا هیچ موجود غیر طبیعی نتونه بیاد به شهر شکسته شده...رولند این یعنی چی؟ یعنی خطر !
رولند: میدونم...ولی قرار نیست این همه دلهره داشته باشی...کافیه یکم صبر کنی تا بتونم رد انرژی غیر طبیعی ای رو بگیرم تا بتونیم یه کاری کنیم...
با امیدواری نگاهش کردمو پرسیدم:
: میتونی این کارو بکنی؟
تک خنده ای کرد و گفت:
:منو دست کم گرفتی؟ من 12 سال تمام پیش الکس کتابای جادوگری رو زیر و رو کردم!
لبخندی زدمو گفتم:
: بهت اعتماد دارم!
سرشو تکون داد و به ساعت نگاه کرد...
رولند: باید برم آیریس...درمورد این قضیه نگران نباش و تا میتونی به کسی هم سعی کن نگی...
: حتی به دنیل و جان؟
سرشو تکون داد و گفت:
: حتی به اونا...بذار مطمئن بشیم...
باشه ای گفتمو بعد از این که از هم خدافظی کردیم، تا دم در بدرقه ش کردم...
وقتی رولند رفت، رفتم توی آشپزخونه و برای خودم قهوه درست کردم...
فنجون قهوه رو برداشتمو نشستم روی کاناپه ای که وسط سالن بود و تلویزیون رو روشن کردم...
...
پارت_هفتم

سه هفته ی بعد...
با لذت موهای طلایی رنگ دختری رو که توی بغلم نیمه جون بود گرفتمو کشیدم عقب...با دیدن گردن سفیدش لبخندی نشست روی لبم و دندونای تیزم توی نور کم سالن نمایان شد...
با یه حرکت گلوشو پاره کردمو با لذت قطره قطره خونی رو که توی وجودش بود رو مکیدم...
...: کرــ...
جنیفر با دیدنم حرفش تو دهنش موند و با اخمای درهم رفته نگام کرد...درو بست و کیفش رو انداخت روی زمین و اومد نزدیک تر...
سرمو بلند کردمو با دندون ها و لبایی که ازش خون میچکید بهش خیره شدمو با لحن خماری گفتم:
: به خونه خوش اومدی جنی!
نفس عمیقی کشید و روی کاناپه ی کناریم نشست و نگاه پر از حقارتی به جنازه ی توی دستم که خون از گلوش فواره میزد انداخت و گفت:
: کریستین! یه چیزی رو باید بهت بگم...
از جام بلند شدمو با این کارم جنازه ی اون دختره ی دورگه ی فرانسوی_آمریکایی که واقعا خیلی خوشمزه بود ، افتاد روی زمین...
با لذت گوشه ی لبمو با انگشت پاک کردمو رو به جنیفر گفتم:
: خب؟
جنیفر: نمیخوای یکم خودتو مرتب کنی؟ حتی موهاتم خونی شده دیوونه!
ابرویی بالا انداختمو دستی به موهام کشیدم...حق با اون بود...همه جا خون بود و خون! عالی بود!
انگشتمو گذاشتم توی دهنمو خونشو با لذت چشیدمو جواب دادم:
: ظاهرا حق با توئه...خب تو میتونی اون چیزی که میخواستی بگی رو بعدا بهم بگی...بای بای جادوگر کوچولو!
دستمو براش تکون دادمو با سرعت فوق العاده سریعی رفتم به طبقه ی بالا...
خونه رو به سریع ترین شکل ممکن درست کردیم...حالا واقعا عمارت پرروا یه جایی بود که میشد توش واقعا زندگی کرد...حتی محوطه رو هم مرتب تر کرده بودمو دیگه خبری از پیچک های زد و گلای خشک شده مسخره ای که همه جارو گرفتن نبود...
تنها جایی که هیچ وقت دوست نداشتم برم ببینم قبرستون خانوادگیمون بود...جایی که کسایی که مثلا خانواده م بودن توش دفن شدن...هه! اصلا مهم نبود...!
رفتم توی اتاق خودم...تاریکی ملایمش، شمع های کوچیک و بزرگش، صدای قطرات خونی که از ساعت شنیم که به جای شن خون توش بود، گل های رز خشک شده و عطر مورد علاقه ی خودم، همه ش بهم حس خوبی میداد و باعث میشد اکثر مواقع توی اتاق خودم از زندگیم لذت ببرم!
حتی داغی آبی که وقتی خوابیدم توی وان حموم  کل وجودم رو در برگرفت هم خوب بود...
چشمامو بستمو سعی کردم به هیچ چیز زجرآوری فکر نکنم...به گذشته...به این که چرا اینقدر تو دلم پر از نفرته...به این که چرا هیچ وقت کسی رو نداشتم...به تنهاییم...
عقربه های ساعت 10 شب رو نشون میدادن که وارد سالن شدم...درحالی که موهامو خشک میکردم از پله ها پایین اومدمو رفتم به سمت میز پر از نوشیدنیم که وسط سالن بود...
یه پیک ویسکی و حس مزه ی خنکش بعد از یه حموم داغ ... این حتی برای آدمای عادی هم خیلی لذت بخش بود...
نشستم روی کاناپه و با لذت مشغول خوردن ویسکیمو بازی با دنیس که کنارم روی کاناپه لم داده بود و دست کشیدن روی موهای سیاه و براقش شدم...
صدای تق تق کفشای پاشنه بلند جنیفر رو از پشت سرم شنیدم...بدون این که برگردمو نگاهش کنم گفتم:
: امشب به نظر عصبی میرسی جنی...
اومد و نشست رو به روم و پاشو انداخت روی پاش و با ابروهای درهم رفته نگام کرد...
با شک بهش نگاه کردمو گفتم:
: چیشده؟
نفس عمیقی کشید و بی مقدمه رسید:
: نمیخوای دست از کشتن آدمای این شهر برداری؟
ابروهامو به نشونه ی نه انداختم بالا و پیک ویسکی گذاشتم روی میز و گفتم:
: چیشده به فکر حقوق بشر افتادی جنیفر؟ نکنه دلت واسشون میسوزه؟
جنیفر: من دلم واسشون نمیسوزه...من نگران خودمونم...اون قدر آدم طی این سه هفته کشتی که شمارش از دستم در رفته...این عطش انتقام تو داره کار دستمون میده...
با جدیت پرسیدم:
: چطور؟
جنیفر: خب...خب... ناپدید شدن این همه آدم  و این همه قتل بدون سرنخ خیلی غیر عادیه...شهر داره از حالت عادیش خارج میشه...
لبخند کجی زدمو گفتم:
: این همونیه که من میخوام...
نفسشو با صدا بیرون داد و گفت:
: تو یه دیوونه ای...یه دیوونه!
چشمکی زدمو گفتم:
: میدونم!
از جام بلند شدمو رفتم سمت در ورودی ... برگشت به طرفمو گفت:
: کجا؟
بدون توجه به حرفش، کاپشن چرم مشکی رنگمو از روی رخت آویز کنار در برداشتمو از خونه رفتم بیرون...
وقت یکم تفریح توی نیویورک بزرگ بود!!!!
...

پارت_هشتم

مرگ ، قتل ، جسد !
تیتر تموم روزنامه ها و اخبار بود...میگفتن کار یه سری حیوونه که از جنگل به طور مخفیانه به شهر یورش آوردن و شبانه آدمارو میکشن...
سه هفته ی پیش حس کردم که خطری داره جونمون رو تهدید میکنه... اینو رولند هم تایید کرد...
تلویزیون داشت خبر از پیدا شدن جسد یکی دیگه خبر میداد...با کلافگی خاموشش کردمو از جام بلند شدمو رفتم به سمت تخته ی سفید رنگم که به دیوار اتاق آویزونش کرده بودمو با ماژیک روش نوشتم " 78 نفر " ...
در طی  این سه هفته این همه آدم از بین رفتن...دیگه داشتم گیج میشدم...هیچ سرنخی وجود نداشت جز دوتا سوراخ روی گردن هر مقتول...
بعضیاشون توی دریاچه افتاده بودن ، بعضیاشون از درخت های توی جنگل به دار آویخته شده بودن، بعضیاشون در ملع عام به قتل میرسیدن و با این حال هیچ خبری از قاتل نبود...
تمام وقتمو توی جنگل میچرخیدمو به دنبال ردی از یه چیز غیر عادی بودم...میدونستم که همه ی اینا کار یه موجود غیر انسانه...رولند میگفت یه خون آشام میتونه این شکلی قتل عام کنه و دوتا سوراخ روی گلوی هر نفری که مرده هم برای دندونای نیش خون خوارشه...
تا به حال یه خون آشام رو از نزدیک ندیده بودم...جان شکارچی اوناست و اونم دنبال ردی از این موجود ناشناخته میگرده...
اونا دشمن ما گرگینه هان...میدونم که اگه اون خون آشام زنده بمونه منو برادرمو تمام شهر در خطریم...اون جنازه های متحرک بدون هیچ قلبی راحت زندگی رو از هر آدمی میگیرن و این ناعادلانه ست...
تمام مدت تو اینترنت میگشتم تا ببینم یه خون آشام دقیقا چیه...تا این که رولند واسم یه کتاب آورد که الکس ، دوست قدیمیمون نوشته بودتش...
کتاب رو بارها و بارها خونده بودم تا قشنگ بتونم تجزیه و تحلیل کنم با چی طرفم...واقعا با چی طرف بودم؟
....

ساعت تقرییا 11 شب بود و داشتم توی جنگل پرسه میزدم...
هوا مه آلود بود و سرد ؛ با این حال شوق مبارزه با یک موجود پلید گرمم کرده بود...
دنیل داشت توی شهر رو میگشت...هیچ وقت علاقه ای به جنگل نداشت و ترجیح میداد ببینه توی شهر چه اتفاقاتی میفته ...
عکس العمل ها و حواس من از یه آدم عادی بیشتر بود...اما پدربزرگ گفت که مال اون خونخوار ها از ما هم بیشتره...
جان درمورد موجوداتی که عامه مردم فکر میکردن فقط تو قصه ها میشه پیداشون کرد، خیلی چیزا میدونست...
وقتی مادربزرگم مرد ، اونم دنبال شکار همین جور موجودات رفت؛ میگفت که مادربزرگمو هم یکی از اون تابوت خواب ها کشته...
زندگی ما شاید با تظاهراتمون عادی به نظر میرسید ولی ما عادی نبودیم...به خاطر همون هم هیچ دوستی غیر از هم نداشتیم...
با تموم این ها من دلم میخواست همه چی درست باشه و هیچ آدمی اذیت نشه...قضیه چیزی بیشتر از قتل های سریالی یه قاتل روانی بود و خوب میدونستم پیش بینی الکس داره به وقوع میپیونده...
 تعداد زیادی چوب توی کوله پشتیم بود که واسه ی کشتن یه خون آشام به نظر کافی میومد...
توی جنگل قدم میزدم که صدای خش خش چیزی باعث شد بچرخم به سمت درختای سرو سمت چپم و با چشمای ریز شده به دنبال یه سایه یا هرچیزی که بجنبه بگردم...
...: ما قبلا همدیگه رو دیدیم!
به سرعت برگشتم سمت صدا...چند ثانیه طول کشیذ تا تصویر سایه وار کسی رو که توی تاریکی مقابلم وایساده بود رو به خاطر بیارم...
اون چشمارو میشناختم...اون حالت خمار و ترسناک رو قبلا دیده بودم...
ناخودآگاه با حالت دفاعی عقب عقب رفتم...
با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود پرسیدم:
: تو...اینجا چیکار داری میکنی؟
بی معطلی جواب داد:
: این سوال رو من ازت باید بپرسم...من اخبار رو دنبال میکنم...به نظرت توی این قتل و غارت عجیب درسته که این وقت شب توی جنگل ، اونم تنها باشی؟
با شک به سرتاپاش نگاه کردمو جواب دادم:
: اگه اخبارو دنبال میکنی پس چرا خودت تنها توی جنگل پرسه میزنی؟
شونه هاشو انداخت بالا و با بیخیالی گفت:
: من از یه قاتل نمیترسم...تازه به این شهر اومدم، ولی میدونم نیویورک اونقدر بزرگ هست که پر از قاتل و تبهکار باشه...
ابرویی بالا انداختمو چیزی نگفتم...افکار پر از شک و تردیدم به سرعت کنار رفتن..وبه نظر نمیومد که اون یه دشمن باشه... نمیدونم چرا این شکلی فکر کردم...
کوله مو روی شونه م جابه جا کردمو گفتم:
: جنگل گردی واسه یه تازه وارد اونم توی شب یکم غیر منطقیه...فکر نمیکنی برگردی خونه بهتر باشه؟ مطمئنم اون دوست بی ادبت هم منتظرته!
جمله ی آخرمو با طعنه گفتم که باعث شد شروع کنه به خندیدن...
تا به حال خنده ای سرد تر از اون ندیده بودم...حتی خنده هاشم بوی نفرت میداد...
این حس رو میتونستم به هر سیاه پوش دیگه ای که جلوی روم سبز میشد هم داشته باشم؟... نه نمیتونستم...من واقعا نسبت به اون غریبه حس خوبی نداشتمو نفرتشو حس میکردم...
دست از خنده ش برداشت و قدمی بهم نزدیک شد...
: تو واقعا بچه ی جالبی هستی...
اخماشو کشید توی هم و ادامه داد:
: حتی با وجود چیزایی که توی کیفت داری...!
رنگ از صورتم پرید...کوله م رو محکم کشیدم تو بغلمو قدمی به عقب رفتمو گفنم:
: اما من برعکس تو فکر میکنم تو یه شرور به تمام معنایی!
پوزخندی زد و جواب داد:
: اینو بیشتر آدما میگن...
متفکرانه توی چشمام خیره شد و شمرده شمرده ادامه داد:
: اگه اشتباه نکنم...آیریس! اسمت این بود دیگه نه؟
در حالی که ازش فاصله میگرفتم ، آروم کوله م رو بردم پشت سرمو بازش کردم...در همون حال گفتم:
: تو حافظه ی خوبی داری...
سرشو تکون داد و میخواست چیری بگه که سریع تیر چوبی رو که برداشته بودم رو با آخرین سرعتم به سمت قلبش نشونه رفتم...
تصور میکردم از بین بردمش ولی وقتی خوب دقت کردم دیدم که نوک تیز چوب فرو رفته توی تنه ی درخت و هیچ خبری از خونی که قرار بود از قلبش جاری بشه نیست...
حضورشو پشت سرم حس کردم...دستشو گذاشت روی دستم که سر چوب رو گرفته بود و محکم از تنه درخت کشیدش بیرون...
لرزه ای به بدنم افتاد...اون یه خون آشام بود و حسش میکردم...
سر چوب رو برگردوند طرف خودمو زمزمه وار گفت:
: فکر میکردم توی توی نیویورک خبری از گرگای ظاهرا باهوش نباشه...!
و با یه حرکت محکم چوب رو فرو کرد توی شکمم و با خنده ازم فاصله گرفت...
افتادم روی زمین و با نفرت بهش نگاه کردم...بریده بریده گفتم:
: چی ... از جون این...شهر میخوای...لعنتی؟
روبه روم روی زانوش خم شد و چونه مو محکم توی دستش گرفت و با چشمایی که توی تاریکی میدرخشیدن خیره شد بهم و گفت:
: گرگ خوبی باش کوچولو...دنیای ما خیلی دوستانه نیست !
و قبل از این که بذاره چیزی بگم مثل برقی تو دل شب از جلوی چشمم محو شد و رفت...
چوب رو با درد از توی شکمم کشیدم بیرون و به درخت تکیه دادم...
بریده بریده نفس میکشیدمو خون داشت از زخمم فواره میزد...طول میکشید تا خوب بشه اما خوب میشد...
...

ویرایش شده توسط Hadiseh
  • تشکر 12
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_نهم

آب رودخونه با هر بادی که می وزید جابه جا میشد و هوا مثل خود رودخونه طوفانی بود...
روی پل بزرگ بروکلین وایساده بودمو به آب های بی انتهای نیویورک نگاه میکردم...
امروز علاقه ای به کشتن کسی نداشتم...شاید عجیب بود اما حوصله م سر رفته بود از قتل عام آدما...دلم یه هیجان تازه میخواست...خیلی حوصله بر بود که قدرت مطلق شرارت باشی و هیچ کسی وجود نداشته باشه که سرگرمت کنه...
اون دختره...یه گرگینه س...اینو وقتی دستم به دستش خورد فهمیدم...اون انرژی داشت...ولی جوون بود...خیلی زیاد...
از کاری که دیشب میخواست بکنه خنده م گرفته... قهرمان بازی یه دختر کوچولو توی جنگل! میشد ازش داستان خنده داری ساخت...
شاید میتونست سرگرمم کنه...مطمئن بودم که اون مثل یه کارکتر خوب توی فیلما میخواد شهرشو نجات بده...شاید یکم خوب بود بازی کردن باهاش...شاید...
لبخند خبیثانه ای نشست روی لبم...تکیه مو از میله های آهنی پل گرفتمو بروکلین رو ترک کردم...
...
به سر در بار نگاهی انداختمو رفتم داخلش...دنبال اون پسره میگشتم که اون روز با اون گرگ کوچولو رفت...
دیدمش...پشت پیشخوان بار وایساده بود و شیشه های مشروب رو دیوانه وار تکون میداد...
اخماش چنان توی هم بود که کسی جرئت نمیکرد بره سمتش...میدونستم شاید اون دختره بهش گفته باشه دیشب باهاش چیکار کردم پس اگه میرفتم جلو دردسر میشد و من اصلا امروز حوصله دعوا نداشتم...
روی صندلی یکی از گوشه ترین میزها نشستمو حرکاتش رو زیر نظر گرفتم...
سعی کردم برم توی افکارش اما نتونستم...اونم یه گرگینه بود...حس خطر بهم دست داد...آیا میتونستن اونقدر زیاد باشن که دخلمو بیارن؟ اوه! فکر نکنم !
حوالی عصر بود که از بار رفت بیرون...رفتم دنبالش...بی سر و صدا پشت سرش راه میرفتمو فقط هدفک این بود که ببینم کجا داره میره تا شاید بتونم بقیه شونو پیدا کنم...
دیگه سرگرمی نمیخواستم؛هدف از بین بردن اون گرگها برای حفظ جون خودم بود...اون احمق ها با یه گاز تو شب کامل میتونستن منو بفرستن اون دنیا و منم این همه سال زندگی نکرده بودم تا این شکلی بمیرم...
هرچند تا حالا ندیده بودم گاز گرگینه ها چه شکلی یکی از مارو میکشه اما مسلما احتیاط همیشه شرط عقل بود...
کم کم رسید به محوطه ی جنگلی شهر که توش کمتر رفت و آمد میشد...تا رسیدنش به یک کلبه ی جنگلی دنبالش رفتم...
وقتی رفت داخل کلبه ، همون دختره رو دیدمو ناخودآگاه لبخند شروری نشست روی لبم...
این عالی بود !
...
جشن فارغ التحصیلی...اون دختر امسال از مدرسه کاملا خارج میشد...حدس میزدم زیاد سن و سال نداشته باشه...
توی کلبه شون جز اون پسره و خودش یه پیرمردم بود...اما پیرمرده انسان بود...اینو به طور یقبن از انرژی هایی که حس میکردم فهمیدم...
یکشنبه جشن فارغ التحصیلی داشت...به نظر خیلی جالب میومد...
با همون لبخند روی لبم وارد خونه شدم...جنیفر نشسته بود روی کاناپه و تلویزیون نگاه میکرد...
با دیدنم نیم نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
: تنهایی...
از کنارش رد شدمو در حالی که میرفتم سمت پله ها گفتم:
: منتظر کس دیگه ای بودی؟
صداشو از پشت سرم شنیدم که گفت:
: آره...یه کسی که در حد شامت باشه...
در برابر حرفش پوزخندی زدمو بی حرف از پله ها رفتم بالا و توی اتاقم پناه گرفتم...
کاپشنمو درآوردمو پرتش کردم روی تخت و نشستم پشت میز تحریرم...
برگه و خودکاری برداشتمو شروع کردم به نوشتن...
...
پارت_دهم

" دفتر خاطرات عزیزم...
ظاهرا همه چیز به هم ریخته...از این که چه نقشه ای برای درست کردن این دردسر دارم نپرس؛هنوز خودم نمیدونم باید با اون غریبه چیکار کنم...
شهر توی تلاطم عظیمی هستش و مردم دیگه کم کم دارن هجوم میبرن به سمت خرافاتی که توی کتاب های گذشته نوشته شده...میگن شیاطین شهر رو تسخیر کردن!
راستشو بهم بگو؛ اگه اون چشمای درشت و یخی مطعلق به شیطان نباشه، پس مال کیه؟
میدونم که نمیتونم به تنهایی باهاش مقابله کنم...دیشب میتونست منو بکشه ولی نکشت؛همون جا بود که فهمیدم کشتن آدما واسش یه جور سرگرمیه...! راحت خلاصشون نمیکنه!
با وجود این به رولند ، دنیل و حتی جان چیزی از قضیه ی دیشب نگفتم...دلم نمیخواد وقتی جشن فارغ التحصیلیم تا این حد نزدیکه یه اتفاقی بیفته...
فقط امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش بره و این قاعده ی مسخره تموم بشه...همین! جمعه، 11اکتبر "
دفترمو بستمو گذاشتمش تو کمد و از اتاق رفتم بیرون...به محض این که وارد سالن نسبتا کوچیک کلبه ی جنگلیمون شدم ، صدای تق تق در بلند شد...
رفتم سمت در و بازش کردم...دنیل بود ... از جلوی در کنار رفتمو اونم بی معطلی اومد توی خونه و نشست روی یکی از کاناپه ها...
درو بستمو رفتم کنارش نشستم...پاشو انداخت روی پاش و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
: پدربزرگ کجاست آیریس؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:
: فقط دیدم که با وانتش رفت به سمت شهر...نمیدونم دقیقا کجا رفت...
سرشو تکون داد و چیزی نگفت... با ذوق برگشتم طرفشو پرسیدم:
: دنی، توام برای جشن فارغ التحصیلیم میای دیگه نه؟
دنیل: جشن چی چی؟
چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
: توام باید بیای...دوست دارم وقتی اون کلاه منگوله دارمو میندازم روی هوا اونجا باشی...
سرشو تکون داد و از جاش بلند شد و درحالی که میرفت سمت پله های چوبی که به طبقه ی بالا منتهی میشدن گفت:
: حالا کی هست؟
: یکشنبه...میای مگه نه؟
دنیل از پله ها بالا رفت و آخر سر با صدای بلندی کهبشنوم گفت:
: معلومه!
کمی بعد صدای بسته شدن در اتاقش رو شنیدم...هیجان زیادی برای یکشنبه داشتم...
روی کاناپه دراز کشیدمو کتابی رو که تازگی ها از کتابخونه ی مدرسه گرفته بودم رو از زیر کاناپه بیرون کشیدمو  بازش کردمو شروع کردم به خوندن...
یه چند دقیقه ای که گذشت،خمیازه ای کشیدمو نفهمیدم که کی پلکام سنگین شدن و خوابم برد...
...
یکشنبه ! واقعا هیجان داشتم...مخصوصا به خاطر سخنرانی کوتاهی که باید تا چند دقیقه ی بعد انجامش بدم...
دنیل و جان بین اولیای دیگه ی بچه های فارغ التحصیل شده که همه جا پراکنده بودن  نشسته بودن و با لبخند بهم نگاه میکردن...
رولند کنارم وایساده بود و یه نگاهش به مادر و پدرش بود و یه نگاهش به متنی که واسه ی سخنرانی آماده کرده بود...
خانوم و آقای رابینسون واقعا والدین خوبی بودن...هنوزم مزه ی کلوچه های کانالی خانوم رابینسون زیر زبونمه...بچه که ودیم همیشه من و رولند توی خونه ی اونا بازی میکردیمو معمولا برای عصرونه، مادرش برامون از اون کلوچه ها درست میکرد و چقدرم کیف میداد...
غرق در افکار خودم بودم که آقای چارلز از پشت میکروفون روی سن صدام کرد که برای سخنرانی برم...
نگاه پر از استرسی به رولند انداختمو آروم آروم رفتم روی سن...
روی لبای رولند یه لبخند خیلی خاص نقش بسته بود و چشماش میگفت که حتما میتونم از پسش بربیام...
سعی کردم به اون چشما اعتماد کنمو شروع کردم به حرف زدن...
توی متن سخرانی از تمامی معلم ها و مادر و پدرم که از دستشون داده بودم و رولند که بهترین دوستم بود و دنیل و جان که بهترین حامی من بودن تشکر ویژه ای کردمو در آخر از خدا به خاطر این که اونارو به من داده بود سپاسگذاری کردم...
متن سخنرانی خیلی کوتاه و عامیانه بود ولی در همون چند دقیقه ای که مجبور بودم جلوی اون همه چشم حرف بزنم ، چند کیلو آب کردم!
حرفم که تموم شد آقای چارلز مدیر مدرسه بهم یه لوح یادبود داد و یه عکس یادگاری انداختیمو بعد از این که تشویقم کردن ، من دوباره برگشتم پیش رولند...
تا بهش رسیدم با استرس پرسیدم:
: چطور بود؟
سرشو تکون داد و با چشمای خندونی گفت:
: عالی بودی آیریس دنیرا!
و بعد رفت که سخرانیشو بکنه...نگاهم چرخید روی  دنیل و جان که با همون لبای خندونشون نگاهم میکردن...
دنیل چشمکی بهم زد و روشو برگردوند سمت  رولند تا سخنرانیشو گوش کنه...
بعد از رولند چند نفر دیگه هم رفتن و بعد از اون همه جمع شدیم روی سن و کلی عکس انداختیمو در آخر، آرزوی همیشگی من...کلاهامونو انداختم بالا و صدای جیغ و دست و هورا بلند شد...
حدود نیم ساعت بعد همه متفرق شدن و دنیل و جان رفتن خونه...میخواستم با رولند یه چرخی توی خیابونا بزنم...
منتظر بودم که صحبتش با مادر و پدرش تموم بشه تا بتونیم بریم...
داشتم بهش نگاه میکردم که صدایی از پشت سرم باعث شد برگردمو چشم از رولند بردارم...
...: فکر کنم دیر رسیدم!
با دیدنش چشمام چهارتا شد...اون اینجا چیکار میکرد؟...سریع به اطرافم نگاهی انداختمو وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست با صدای آرومی گفتم:
: تو اینجا چیکار میکنی؟
سرشو کج کرد و با چشمای خندونش که هنوزم توش نفرت موج میزد گفت:
: به عنوان یه همشهری و یا...
مکث کوتاهی کرد و بعد از چند ثانیه با صدای آروم تری ادامه داد:
: یه دشمن...دوست داشتم توی این روز بهت تبریک بگم...
اخمامو کردم توی هم و با بدخلقی جواب دادم:
: نیازی به تبریک یه قاتل ندارم!
تک خنده ای کرد و دستاشو که تاحالا پشت سرش نگه داشته بود رو گرفت سمتمو گفت:
: این مال توئه!
نگاهم خورد به جعبه ی مشکی رنگی که با روبان سرخ تزئین شده بود...نیم نگاهی بهش کردمو گفتم:
: چی تو فکرت داری؟ تو که دو شب پیش داشتی منو میکشتی...حالا چیشده بهم کادو میدی؟
چشمکی زد و گفت:
: بگیرش خانوم کوچولو...من خوشم نمیاد دستمو رد کنن...بگیرش!
: تو دنیای شما خونخوارها مجازات کسی که دستتون رو رد میکنه چیه؟
بهم نزدیک تر شد و به پشت سرم نگاه کرد و زمزمه وار گفت:
: مجازاتش گرفتن جون کسیه که واسش مهمه!
رد نگاهشو گرفتم...داشت به رولند نگاه میکرد...ناخودآگاه سریع جعبه رو از دستش گرفتمو ازش فاصله گرفتم...
خنده ی پر از لذتی کرد و گفت:
: دیدی ؟ دنیامون زیادم بد نیست...حالا بازش کن...زودباش!
با نفرت نگاهمو ازش گرفتمو جعبه رو با احتیاط باز کردم...
یه خنجر توش بود...یه خنجر خیلی قشنگ...
آروم گرفتمش توی دستمو از توی قلاف کشیدمش بیرون...با دیدن خونی که روی خنجر بود سریع گذاشتمش توی جعبه و بستمش و با انزجار بهش نگاه کردم...
با همون لبخندی که روی لبش نقش بسته بود چشمکی زد و گفت:
: این شروع ماست کوچولو...شروع!
خندید و در کسری از ثانیه از جلوی چشمم محو شد و رفت...
هاج و واج به جعبه ی توی دستم نگاه میکردم...این یعنی اعلام جنگ؟...نمیدونم!

ویرایش شده توسط Hadiseh
  • تشکر 8
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_یازدهم

: تو درموردش چی فکر میکنی جنی؟ ما واقعا محاصره شدیم؟
جنیفر :  تو یه خنجر خونین بهش دادی دیوونه! این یعنی چی به نظرت؟
خندیدمو با لذت قطره های خوش طعم خون رو یک نفس سر کشیدمو گفتم:
: به نظرم یعنی یه بازی بزرگ!
جنیفر: مثل این که زده به سرت! تو با گرگینه ها درافتادی...اونم تنهایی؟ فقط یه گازشون برات کافیه تا بفرستنت به دنیایی که توش تاریکی مطلقه!
از جام بلند شدمو رفتم طرفش...با چشمای ریز شده و لحن پر از نفرتی جواب دادم:
: تاریکی مطلق! بهم بگو جنیفر...پس توی این مدت کجا بودم؟!
نفس عمیقی کشید و آروم توی جاش جابه جا شد و گفت:
: ببین...تو نیومدی بجنگی...ا...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
: اتفاقا اومدم که بجنگم! تمام زندگی من جنگه...
جنیفر: تو هنوز خودتم نمیدونی چی میخوای...
زمزمه وار جواب دادم:
: میدونم...میدونم که چی میخوام...من زندگیمو میخوام...همون چیزی که ازم گرفتنش...
جنیفر از جاش بلند و سینه به سینه م وایساد و با صدایی که هیچ اثری از لطافت توش نبود گفت:
: کریستین پرروا ! زندگی تو توی گذشته مونده...آینده رو با اون لعنتی خراب نکن!
و قبل از این که بذاره چیزی بگم از خونه رفت بیرون و درو محکم پشت سرش بست...
نفسمو با صدا به بیرون فرستادمو خودمو انداختم روی کاناپه...سرمو تکیه دادم به پشتی کاناپه و چشمامو بستم...
نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم...سردرگم بودمو دلخور از هرچیزی که دور و برم بود...
اومده بودم به این شهر که چیکار کنم؟ اومده بودم تا خاطرات تلخمو توی این خونه  مرور کنم؟ من که تمام عمر تاریکمو به این کار اختصاص داده بودم...کجای کارم داشتم اشتباه میکردم که هیچ وقت نمیتونستم به آرامش برسم؟
اوه! چه لحظه های احمقانه ای! تموم شهر با من دشمنه...همه چی داره مثل یه وهم میگذره ... نمیدونم...من باید با این جاودانگی لعنتی چیکار کنم؟
چرا هرچی زندگیمو ورق میزنم به تهش نمیرسم؟ خسته شدم دیگه...خسته...
...

( نیویورک، 1853 میلادی)

بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی سال با بارونی که به شدت از آسمون ابری شهر میبارید هارمونی زیبایی رو ایجاد کرده بودند...
خیابون های همیشه شلوغ نیویورک به خاطر بارونی که شدتش بی سابقه بود خالی از جمعیت شده بودند و فقط تعداد کمی از مردم با چتر های خیس از آب بارون سعی میکردند خودشون رو به خونه یا جای گرم تری برسونند...
آخرین روزهای پاییزی سپری میشدند و سرمای زمستون هر لحظه نزدیک تر میشد...
تقریبا یک ماه بیشتر به کریسمس نمونده بود و تمام خانواده های شهر در حال تدارک دیدن برای جشن آخر سال بودند اما با باریدن این بارون، کارها عقب افتاده بود...
با این حال از شادی مردم چیزی کم نشده بود...همه انتظار یک سال عالی رو داشتند و منتظر جشن بزرگی بودند که هر سال خانواده های بزرگ شهر در کلیسای شهر برگزار میکردند و همه میتونستند در اون شرکت داشته باشند...
با توجه به ابری بودن هوا ، عصر نسبتا تاریکی بود ... بیشترین صدایی که در خیابون خانواده های سرشناس شهر شنیده میشد صدای قژ قژ و کوبیده شدن درهای بزرگ و فلزی عمارت های بزرگ بود که در صدای رعد و برق گم شده بود...

عمارت بزرگ پرروا ...
با باغ پر از درختان بلوط و سروی که داشت شبیه خونه های متروکه ی قرون وسطی بود...به نظر نمیرسید که هیچ اثری از حیات و زندگی توی این عمارت باشه اما مطمئنا امروز یک روز تازه برای ساکنان این عمارت میشد...
همه ی اهالی خونه در هیاهوی تولد جدیدترین عضو خانواده در سالن اصلی جمع شده بودند...
تنها صدایی که شنیده میشد صدای تیک تاک ساعت بزرگ توی سالن و خوردن قطرات بارون به شیشه های خونه و هر از گاهی صدای رعد و برق بود...
روز قشنگی به نظر میرسید اما ...
ناگهان صدای گریه های دلخراش بچه ای تمام  عمارت را در بر گرفت...
بالاخره انتظار ها به پایان رسید...
نیکلاس ، بزرگترین عضو خانواده با چهره ای کاملا جدی ، منتظر به در بزرگ سالن دوخت...
با باز شدن در و ظاهر شدن امیلی ، سرخدمتکار و ندیمه ی همسرش انتظارش پایان یافت ...
در دست های امیلی بچه ای پوشیده شده با پارچه های سفید و قرمز  بود که صدای گریه اش تا آسمان هم میرفت...
نگاه امیلی شاد بود...به نیکلاس نزدیک شد و در حالی که بچه رو در دست های پدرش میگذاشت گفت:
: تبریک من رو بپذیرید قربان !
نیکلاس فقط سرش رو تکون داد و نگاه کوتاهی به چهره ی کوچک پسری که مثل عروسکی پیچیده شده بود و دیگر گریه نمی کرد انداخت و بدون این که چیزی بگوید دوباره  در بغل امیلی گذاشتش و از جا بلند شد و در حالی که از سالن خارج میشد گفت:
بهتره پیشگوی بزرگ رو منتظر نذاریم!
و اندک کسایی که در سالن حضور داشتن رو تنها گذاشت...
همه به خشکی و سردی نیکلاس عادت کرده بودند و این رفتار اصلا غیر عادی نبود...
امیلی رو به دوتا از دخترها که پرستار کوین و کارن ، بچه های بزرگ تر خانواده ی پرروا ، گفت:
: هی بجنبین! اینجا چرا وایسادین ؟ بچه هارو ببرین...
و بعد خودش از سالن خارج شد ...رز، منتظر بود که فرزندش رو ببینه ... دلشوره ی عجیبی داشت...
انتظارش با ورود امیلی به پایان رسید...واقعا خوشحال بود...برای سومین بار طعم مادر بودن رو می چشید اما هنوزم هیجان داشت...
بچه رو از امیلی گرفت با هیجانی که سعی میکرد بروزش ندهد به صورتش زل زد...زمزمه وار با خودش گفت :
:چه کوچولوی شیطونی به نظر میاد!
و لبخند کمرنگی زد ... امیلی با جدیت و لحن خشکی که داشت گفت:
: بانو ، برای مراسم پیشگویی باید آماده بشیم...
رز خوب میدونست که باید پایبند به رسم های گذشته باشه اما اصلا نسبت به اون پیرزن پیشگو حس خوبی نداشت ...
عقربه های ساعت قدیمی روی عدد 7 متمرکز شده بودند ...
رز به همراه کودکش و امیلی به سالن مهمان آمده بود و در کنار همسر سرد و مطیع قوانینش جا خوش کرده بود...
پیرانا ، بزرگترین پیشگوی شهر بود که سرنوشت بچه های متولد شده رو بر اساس یک رسم قدیمی پیشگویی میکرد...احترامی که اون بین مردم داشت هم تراز با یک کشیش کلیسا بود...
پیرانا با چهره ی عبوسش پرروای کوچک را از مادرش جدا کرد و در دست های پیر و چروکیده ی خودش گرفت...
سکوت همه جا رو فرا گرفته بود...پیرانا سرفه ای کرد و در حالی که خیره شده بود به چشم های بچه شروع به حرف زدن کرد:
: چه زیبایی خیره کننده ای! انگار که خدا بارها و بارها این کودک رو نقاشی کرده و قلم زیبایی رو به پاش نوشته!...نگاهش رنگ و بوی عشق رو داره...اما...
و مکث کرد... رز دیگر تقریبا نگران نبود و ریتم تند قلبش به سوی آرامی سوق پیدا میکرد  ولی...اون گفت اما؟ اما چی؟ ... با بلند شدن دوباره ی صدای پیرزن و جملاتی که از دهانش خارج میشد نفسش در سینه حبس شد...
پیرانا با صدایی که هر لحظه بم تر میشد ادامه داد:
: تا به حال این سیاهی رو در هیچ قلبی حس نکردم !
چه سرنوشت تاریکی...! انگار که سایه ی شیطان روی سرش افتاده... اون مثل خود شیطانه...!!!شوم ، تاریک ، مغرور !
سرنوشت پر تلاطمش در نابودی تک تک شما دست خواهد داشت و با وجودش مرگ رو به این شهر دعوت خواهد کرد ...
در همین لحظه رعد و برق شدیدی آسمون رو شکافت... صدای گریه ی کودک بلند شد ... پیرانا با نفرت فریاد زد:
: این بچه شوم و تاریکه ...تاریکه !
ناگهان رز از جایش بلند شد و به سمت پیرزن دوید و کودکش را گرفت و در حالی که محکم گرفته بودش گفت:
: کافیه ! برو بیرون ! برو...
پیرزن پوزخندی زد و گفت:
: اون باید بمیره...باید بمیره...!
و در کسری از ثانیه تالار رو ترک کرد و رفت...رز نگاه پر از ترسی به بچه ی توی دستش انداخت ... حلقه ی اشک توی چشمای کوچیکش جمع شده بود و بغضش هویدا بود...
...


پارت_دوازدهم

تیک تاک ... تیک تاک !
گوی شیشه ای روی میز رو برداشتمو محکم پرتش کردم سمت ساعت روی دیوار...
هم گوی و هم ساعت با صدای خیلی بدی افتادن زمین و شکستن...
دیگه خبری از صدای تیک تاک روی اعصابش نبود...نفس راحتی کشیدمو دوباره بالشمو بغل کردمو میخواستم بخوابم که یهو صدای آهنگ از طبقه ی پایین بلند شد...
با لحن معترضی با صدای بلندی گفتم:
: اون لعنتی رو خفه ش کن جنیفرررررر!!!
اما نه تنها صداش قطع نشد، بلکه بلندترم شد...با کلافگی از جام بلند شدمو پیرهنمو از پایین تخت برداشتمو درحالی که میپوشیدمش از اتاق رفتم بیرون...
وقتی از پله ها پایین رفتم، دیدم که جنیفر با انرژی زیاد داره بالا پایین میپره و یه بطری شامپاینم توی دستشه...
تا منو دید با انرژی چشمکی زد و گفت:
: آفرین پسر خووووب! وقتشه دیگه ادای خفاشارو در نیاری...
رفت کنار پنجره ی بزرگ سالن و پرده هاشو با یه حرکت کنار زد...با این کارش نور خورشید تمام سالن رو در برگرفت...
ناخودآگاه عقب رفتمو توی سایه پناه گرفتم...
جنیفر برگشت به طرفمو در ادامه ی حرفش گفت:
: وقتی خورشید به این قشنگی توی آسمون میدرخشه تو چرا خوابی هان؟
بی توجه به حرفش با کلافگی جواب دادم:
:اون لعنتی رو خاموش کن و پرده رو بکش!
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: نه نه نه! یادت میاد وقتی شبا میخوام بخوابم نمیذاری؟ حالا نوبت منه!
چشمکی زد و دوباره شروع کرد به بالا و پایین پریدن...با حالتی عصبی مثل برق رفتم سمت ضبط و خاموشش کردمو با همون سرعت پرده هارو کشیدم...از نور متنفر بودم!
 در عکس العمل حرکت فوق العاده سریعم ، جنیفر دستاشو زد به کمر و با لحن معترضی گفت:
: هی بچه خون آشام! واسه چی مزاحم تفریح من میشی؟
از کنارش رد شدمو شیشه ی شامپاینشو از دستش کشیدم بیرون و در حالی که خودمو مینداختم رو کاناپه گفتم:
: هروقت من بگم تفریح میکنی...
و سر شیشه رو گذاشتم روی لبمو با یه حرکت همشو سر کشیدم...
جنیفر نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:
: آهای دیوونه! اون مال من بود اینو میفهمی؟
شیشه ی خالی رو آوردم پایین و بهش اشاره کردم که بیاد نزدیک تر...با اخمای درهم  نزدیکم شد...شیشه رو پرت کردم سمتش و گفتم:
: حالا مال توئه!
رو هوا گرفتشو با حرص نگاهی به من انداخت و گفت:
: تا کی میخوای اینقدر خودخواه باشی...صبح تا شب یا خوابی یا داری با یه بدبختی لاس میزنی یا آدم میکشی! تفریحتم حرصی کردن منه... مثل حیوون خونگیت باهام رفتار میکنی...
پوزخندی زدمو گفتم:
: فکر نکنم دنیس زیاد ناراضی باشه!
جنیفر: واقعا گاهی به خونت تشنه میشم کریس...!
با بیخیالی گفتم:
: کریستین! اسممو باید کامل بگی...
با حرص بالشی از روی کاناپه برداشت و میخواست بزنه توی سرم که دستشو روی هوا گرفتمو بالشو پرت کردم روی سر خودش و ازجام بلند شدمو رفتم به سمت در ورودی سالن...
صداشو از پشت سرم شنیدم که داشت با خودش غر غر میکرد...
: فکر کرده نمیتونم حالشو بگیرم...کافیه یه ورد بخونم از درد مثل مار به خودت بپیچی بدبخت!
نفس عمیقی کشیدمو برگشتم طرفشو گفتم:
: شنیدم چی گفتی ! خب...اینو بدون کافیه دندونای منم هوس پاره کردن گردن یه جادوگرو بکنه... بدبخت!
چشمکی زدمو گفتم:
: حواست باشه!
و در مقابل چهره ی پراز حرصش، با بی تفاوتی راهمو کج کردمو از خونه رفتم بیرون...
...

  • تشکر 9
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_سیزدهم

دخترای تشویق کننده با لباسای پر زرق و برقشون از جلومون رد میشدن...
آخر هفته یه نمایش خیابونی توی منطقه ی بروکلین داشتیمو  بیشتر مردم داشتن برای اجرای نمایش آماده میشدن...
رولند خیلی بهم اصرار کرد که عضو تیم تشویق کننده های فوتبال بشم اما من واقعا علاقه ای به بالا و پایین پریدن بین اون همه آدم رو نداشتم!
برعکس من رولند توی تیم فوتبال شرکت میکرد...هرچند که میگفت دوست داره توی بازیکن های ذخیره باشه و وسط زمین بازی نکنه! اون واقعا دیوونه ست!
توی جایگاه تماشاگرها نشسته بودیمو تمرین بچه هارو میدیدیم...البته ظاهرا این بود؛ چون من تمام فکر و ذکرم به سمت اون پسره ی قاتل و خنجرش بود...
رولند هم فهمید اصلا حواسم به تمرین نیست...اینو وقتی ازم پرسید "چیزی شده؟" فهمیدم...
در جوابش نفس عمیقی کشیدمو خیره به چشمای سبزش گفتم:
: رولند ؟ اگه یه خنجر خونی از کسی بگیری ، یعنی چی؟
رولند: خنجر خونی؟ چرا اینو میپرسی؟
نگاهمو ازش گرفتمو سرمو گرفتم بین دستام...نفس عمیقی کشیدمو با کمی مکث گفتم:
: بریم خونه ی ما رولند...یه چیزیو باید ببینی...
...
جان و رولند منتظر بهم خیره شده بودن و چیزی نمیگفتن...
جعبه ی سیاه رنگ توی دستامو گذاشتم جلوشون و بازش کردم...
با دیدن خنجر که به خون آغشته بود اخماشون رفت توی هم...نشستم روبه روشون نشستمو گفتم:
: خب؟
جان خنجر رو برداشت و گرفتش جلوی صورتش و کامل از قلاف در آوردش...
جان: اینو از کجا پیدا کردی؟
رولند همون طور که چشم از خنجر برنمیداشت گفت:
: این واقعا خوشگله ! انگار یه عتیقه ست...
خنجر رو از دستشو گرفتمو دوباره گذاشتمش توی جعبه و گفتم:
: این قشنگه ولی خونش قشنگ نیست...
جان: اینو کی بهت داده عزیزم؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
: یه خون آشام !
رولند با چشمای گرد شده پرسید:
: چی؟ یه خون آشام؟
جان با اخمای درهمش گفت:
: پیداش کردی؟
جعبه رو گرفتم توی بغلمو گفتم:
: آره !
جان: چطوری؟
مکثی کردمو بعد از چند ثانیه جواب دادم:
: توی جنگل...این خنجر رو توی جشن بهم داد...
رولند: اون توی جشن بود؟
: آره...من خودمم غافلگیر شدم...
جان: چیزی نگفت بهت؟ اذیتت که نکرد؟
اینو با نگرانی گفت...اگه بهش میگفتم همون شب اول زد ناکارم کرد خیلی بد میشد پس به دروغ گفتم:
: نه اذیت نکرد فقط اینو که بهم داد گفت این شروع ماست !
رولند: خب این یعنی چی؟
جان با قیافه ی عبوسی زمزمه وار گفت:
: گمونم توی دردسر افتادیم !
و با نگرانی بهم خیره شد...
...
تاریکی مطلق! این یه نقشه بود...حدس میزدم شاید دوباره بیاد به جنگل...میخواستم کارشو بسازمو برای همیشه با زندگی غریبه و بیگانه ش پایان بدم...
روی تنه ی درختی که بر اثر طوفان شکسته بود نشسته بودمو به هلال ماه توی آسمون نگاه میکردم...
میدونستم تنها نیستمو این خیالمو راحت میکرد...من از اون هیولا با اون ظاهر قشنگش نمیترسیدم...با این حال وقتی میدونستم جان و رولند و دنیل پشتم هستن و هوامو دارن خیالم راحت تر بود و راحت تر میتونستم دوباره با اون چشمای جادویی که مال خود شیطان بودن خیره بشمو کاری کنم که بمیره...
اگر اون میمیرد ، شهر آروم میشد و اگر شهر آروم میشد، منم آروم میشدمو میتونستم خیلی راحت توی نمایش آخر هفته شرکت کنمو همه چی مثل قبل خوب میشد...
توی افکارم داشتم به آینده ای فکر میکردم که توش هیچ غریبه ای نبود ... به نظر آینده ی خوبی بود...
...: من ماه رو این شکلی بیشتر دوست دارم!
با شنیدن صدای ناگهانی زیر گوشم از جام پریدمو چند قدمی از جای قبلیم فاصله گرفتم...
خودش بود...با این کارم خندید و سر جای من نشست و پاشو انداخت روی پاش و بهم خیره شد...بازم همون نگاه پر از برق و شرارتش...!
نفس عمیقی کشیدمو دستامو مشت کردمو با اخم گفتم:
: همیشه اینقدر یهویی ظاهر میشی؟
سرشو مثل پسر بچه ها تکون داد و گفت:
: این طوری بیشتر آدما زهره شون میترکه و میفتن میمیرن و خوردنشون آسون تره! هرچند من زنده شون رو بیشتر دوست دارم!
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: تو هرشب میای این جا؟
شونه هاشو انداخت بالا و با بیخیالی گفت:
: یه سری میزنم ببینم گرگ کوچولوی قهرمان نگهبانیشو شروع کرده یا نه؟!
مکثی کرد و بعد با طعنه گفت:
: خب...حالا بگو ببینم حالت چطوره؟
با شک پرسیدم:
: تو واقعا یه خون آشامی؟!
پوزخندی زد و گفت:
: چرا اینو میپرسی؟
با کنجکاوی ساختگی گفتم:
: تاحالا یکی از شمارو از نزدیک ندیده بودم...
ابرویی بالا انداخت و از جاش بلند شد و آروم آروم اومد سمتم...شمرده شمرده گفت:
: این خیلی به نفعت بوده...
تاریکی مطلق! این یه نقشه بود...حدس میزدم شاید دوباره بیاد به جنگل...میخواستم کارشو بسازمو برای همیشه با زندگی غریبه و بیگانه ش پایان بدم...
روی تنه ی درختی که بر اثر طوفان شکسته بود نشسته بودمو به هلال ماه توی آسمون نگاه میکردم...
میدونستم تنها نیستمو این خیالمو راحت میکرد...من از اون هیولا با اون ظاهر قشنگش نمیترسیدم...با این حال وقتی میدونستم جان و رولند و دنیل پشتم هستن و هوامو دارن خیالم راحت تر بود و راحت تر میتونستم دوباره با اون چشمای جادویی که مال خود شیطان بودن خیره بشمو کاری کنم که بمیره...
اگر اون میمیرد ، شهر آروم میشد و اگر شهر آروم میشد، منم آروم میشدمو میتونستم خیلی راحت توی نمایش آخر هفته شرکت کنمو همه چی مثل قبل خوب میشد...
توی افکارم داشتم به آینده ای فکر میکردم که توش هیچ غریبه ای نبود ... به نظر آینده ی خوبی بود...
...: من ماه رو این شکلی بیشتر دوست دارم!
با شنیدن صدای ناگهانی زیر گوشم از جام پریدمو چند قدمی از جای قبلیم فاصله گرفتم...
خودش بود...با این کارم خندید و سر جای من نشست و پاشو انداخت روی پاش و بهم خیره شد...بازم همون نگاه پر از برق و شرارتش...!
نفس عمیقی کشیدمو دستامو مشت کردمو با اخم گفتم:
: همیشه اینقدر یهویی ظاهر میشی؟
سرشو مثل پسر بچه ها تکون داد و گفت:
: این طوری بیشتر آدما زهره شون میترکه و میفتن میمیرن و خوردنشون آسون تره! هرچند من زنده شون رو بیشتر دوست دارم!
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: تو هرشب میای این جا؟
شونه هاشو انداخت بالا و با بیخیالی گفت:
: یه سری میزنم ببینم گرگ کوچولوی قهرمان نگهبانیشو شروع کرده یا نه؟!
مکثی کرد و بعد با طعنه گفت:
: خب...حالا بگو ببینم حالت چطوره؟
با شک پرسیدم:
: تو واقعا یه خون آشامی؟!
پوزخندی زد و گفت:
: چرا اینو میپرسی؟
با کنجکاوی ساختگی گفتم:
: تاحالا یکی از شمارو از نزدیک ندیده بودم...
ابرویی بالا انداخت و از جاش بلند شد و آروم آروم اومد سمتم...شمرده شمرده گفت:
: این خیلی به نفعت بوده...
سرمو تکون دادمو جواب دادم:
: اون دوست بی ادبتم خون آشامه؟ همه ی شما اون شکلی هستین؟
سینه به سینه م وایساد و با صدای پر از غروری جواب داد:
: جتیفر فقط یکم سربه هواست و درضمن مثل ما نیست...گمونم اگه اون وردای مسخره ش نبودن اونم یه آدم عادی بود ...
سرمو بالا گرفتمو درحالی که سعی میکردم وانمود کنم اصلا برام مهم نیست که این همه نزدیکمه گفتم:
: هنوز اسمتو نمیدونم غریبه...
پوزخند تلخی زد و جواب داد:
: تو همیشه اینقدر نسبت به دشمنات بی تفاوتی؟
بی پروا جواب دادم:
: نع...به نظرم تو دشمن زیاد بدی نیستی...واگرنه همون روز اول از دستم خلاص میشدی...
خم شد و زل زد توی چشمامو پرسید:
: از کجا میدونی الآن خلاص نمیشم؟
: تو واقعا میخوای از دست کسی که بهش اون خنجر قشنگ رو دادی خلاص بشی؟!
چشماشو ریز کرد و با دقت به تک تک اجزای صورتم خیره شد...
از روی شونه هاش دنیل رو دیدم که با تکه چوبی نزدیک میشد...دیگه داشتم کم کم باورم میشد که نقشه م گرفته که خیلی یهویی گفت :
: جالبه !
و با یه حرکت دست دنیل رو که میخواست چوب رو از پشت تو قلبش فرو کنه رو گرفت و با سرعتی که دیدنش غیرممکن بود چوب رو گرفت و پرتش کرد روی زمین و از پشت گردن دنیل رو گرفت و نمیذاشت تکون بخوره...
با نفرت نگاه تمسخرآمیزی بهم انداخت و بلند تر گفت:
: جالبه! واقعا جالبه!
در کسری از ثانیه سفیدی چشماش محو شد و لبای کبودش از روی دندونای تیزش که توی تاریکی برق میزدن کنار رفتن...
با صدای دورگه ای گفت:
: فکر میکنی باهوشی نه؟
سر دنیل رو عقب کشید که باعث شد گردنش مشخص بشه...
دنیل با صدای بلندی گفت:
: برو آیریس..واز اینحا برو...
میدونستم که میخواد چیکار کنه...ناخودآگاه دندونامو نشون دادمو غریدم:
: ولش کن !
خندید و میخواست دندوناشو توی گردن دنیل فرو کنه که یهو دنیل رو ول کرد و عقب عقب رفت و با آه و ناله روی زمین افتاد...
دنیل سریع اومد سمتم...رولند رو دیدم که با پدربزرگ کناری وایساده بود و دست از نگاه کردن به اون برنمیداشت...
سرشو گرفته بود و آه و ناله ش سکوت جنگل رو شکسته بود...
جان با تیکه ی سرتیز چوبی رفت سمتش...چوب رو بالا برد و میخواست توی قلبش فرو کنه که یهو یه چیز محکم خورد به تیکه چوب و چوب از دستش افتاد...
نگاهم چرخید به سمتی که اون جسم نامعلوم پرت شده بود...
همون دختره بود...جنیفر...به سرعت رفت کنار اون پسره و جان رو عقب زد و پرتش کرد به نقطه ی دورتری نسبت به خودشون ...
دنیل به سرعت خودشو رسوند به جان و کمکش کرد که بلند بشه...
نگاهمو دوختم به دختره که سعی داشت قدرت رولند رو دفع کنه و موفق هم شد...رولند با ناله ی خفیفی روی زمین افتاد ...
رفتم طرفشو با نگرانی درحالی که کمکش میکردم بلند بشه گفتم:
: حالت خوبه؟
سرشو تکون داد و از جاش بلند شد...دوباره برگشتم سمت اون دوتا...جنیفر دستشو انداخته بود دور بازوی اون غریبه که اسمشم هنوز نمیدونستم و داشت بلندش میکرد...
با صدای آرومی که شنیدنش زیاد راحت نبود گفت:
: کریستین ! باید بریم...یالا پسر! بلند شو...
چشمام برق زد...کریستین! پس اسمش این بود...کریستین...خیلی جالبه...اسمش بهش واقعا  میخوره...
با صدای جان از افکارم بیرون اومدمو نگاش کردم...با حالت تهاجمی رو به اون دختره گفت:
: شما دوتا غریبه باید بمیرید...مخصوصا اون پسره!
جمله ی آخرشو با نفرت گفت...نفرتی که تا به حال توی لحنش ازش نشنیده بودم...
جنیفر اخماشو توی هم کشید و کمک کرد تا کریستین بلند بشه...
نگاه سرخ پر از نفرت کریستین به سمت من بود و دندونای نیشش هنوزم مشخص بودن...تبدیل شده بود به یه هیولای ترسناک!
روی موهای به رنگ شبش خاک نشسته بود و چهره ش درهم و گرفته بود...
با صدای گرفته و خش داری زمزمه وار رو به من گفت:
: منتظرم باش کوچولو...منتظرم باش!
و با اون دختره توی سایه ها محو شد...
...

ویرایش شده توسط Hadiseh
  • تشکر 8
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_چهاردهم

( نیویورک ، 1853 میلادی )

 Ay lo lo le voo lee
Nalley celley vuu  lee
Nalley celley vuu  lee
Taysi inni vuu lee
Stali dumma tikara
Cemdi catgo gaa to vaa
Crivu vacga cimeto gaa
Crinet vot guu malocka
Goli hacka vuu cire
Adi tiba spittivaa
Koli sacka helestila
Ali dila sacka

جان من آرامیده
ﮐﻮدک همچو ﻗﻨﺪ ، ﺷﯿﺮﯾﻨﻢ
همچو ژله ، دلرباست
کودک بی نهایت دوست داشتنی ام
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ، ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﮐﻮدک
دسته ای ﮐﺒﻮﺗﺮ ﻣﯽآﯾﻨﺪ و روی علفزار ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﻨﺪ
در  ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮر کودک ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮑﯽ رﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﻨﻨﺪ
ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ؟ ﻋﺴﻞ ؟ ﯾﺎ ﺷﯿﺮ ﺧﺸﮏ؟
...
صدای لالایی رز سکوت عمارت رو در دل شب میشکست...
نسیم سرد شب پرده های حریر اتاق رو می رقصوند و عطر گل های شب بوی پایین پنجره رو به درون اتاق هدایت میکرد...
رز با لبخند تلخی به چهره ی در خواب رفته ی پسرش نگاه میکرد و زمزمه وار لالایی میخوند...
میدونست همه میخوان پسر کوچک و دوست داشتنیش رو بکشن...قسم خورده بود تا وقتی زنده س نذاره پسر عزیزش ناراحتی رو حس کنه...
نوازش گونه های سفید و کوچیکش لذت بی نهایتی داشت که هیچکدوم از آدم های اون عمارت بزرگ نمیتونستن درکش کنن...
قلبش به درد میومد وقتی به یادش میومد که حتی پسرش رو لایق اسم گذاری هم نمیدونستن و شوم صداش میزنن...
خم شد و آروم دست مشت شده ی پسرش رو که دور انگشتش قفل شده بود ، بوسید و محکم در آغوشش گرفت ...
زمزمه وار گفت:
: اسمتو میذارم...کریستین...کریستین آلوارو پرووا...عزیزک نازنینم...مطمئنم پدربزرگت هم عاشق هم اسم کوچولوشه!
...
...
...
جنیفر درحالی که توی دستش لیوان سفید رنگی بود و داشت مدام غر میزد اومد نشست کنارمو لیوان رو گرفت سمتم...
بدون حرف لیوان رو ازش گرفتمو یک نفس همه ی خونی که توش بود رو سر کشیدم...
جنیفر لیوان رو از دستم گرفت و گذاشتش روی میز و پرسید:
: هنوزم درد میکنه نه؟
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...غرغرکنان گفت:
: به قصد کشتن روت طلسم گذاشتن...اگه دیر میرسیدم میکشتنت...میفهمی اینو؟
با صدای آرومی جواب دادم:
: تو که فکر نمیکردی یه جادوگر احمق با اوناست؟!
جنیفر: نه فکر نمیکردم...
: خب حالا فهمیدیم که هست...اون پسره که اول از پشت اومد یه گرگ بود...اون پیرمرده انسان بود...توی خونش شاه پسند بود...بوش رو حس میکردم ...اون میدونه که چی مارو اذیت میکنه...
جنیفر: این اطلاعات رو جور دیگه هم میتونستی به دست بیاری...
: فعلا که این شکلی به دست اومد...فکر میکنی بازم هستن؟
جنیفر: نه...با تمام قوا کار میکردن...حداقل اون پسره که این شکلیت کرده این طور بود...در نتیجه  همه باهم اومده بودن بکشنت...
پوزخندی زدمو گفتم:
: اومدم نیویورک دشمن نداشته باشم مثلا !
جنیفر از جاش بلند شد و کاناپه رو دور زد و پشت سرم وایساد و گفت:
: جونتو مدیونمی کریستین پرووا !
سرمو گذاشتم روی پشتی کاناپه و زمزمه وار گفتم:
: توام هرروزت رو مدیون منی!
نفس عمیقی کشید و سرمو گرفت بین دستاش و گفت:
: همیشه خودخواهی!
چیزی نگفتمو چشمامو بستم...سنگینی ناخونای لاک زده و بلندش رو هم مینونستم حس کنم...به قول خودش داشت کاری میکرد آروم بشم...نمیدونم اگه این طلسمای مسخره نبود چطور میتونستن از خودشون دفاع کنن؟ ...
چطور میتونستن؟...
...


پارت_پانزدهم

جمعیت با هیجان منتظر شروع بازی بودن...با لبخندی روی لبم به رولند نگاه میکردم که با اون لباس گشاد فونبال و کلاهش چقدر خنده دار اما دوست داشتنی شده بود...
سوت بازی رو که زدن ، جمعیت جیغی از شادی کشیدن و تشویق کننده ها شروع کردن به بالا و پایین پریدن...
شور و هیجان بی نظیری توی محوطه مسابقه بود ...
بازی اونقدر فراز و نشیب داشت که تماشاگر های اطرافم مثل موج های دریا هی بالا و پایین میرفتن و با هر موقعیت خطرناکی که پیش میومد داد میکشیدن و تیمشون رو تشویق میکردن...
اون هیجان به محض سوت داور به اوجش رسید...آدام مک آلیستن ، یکی از بازیکنای تیم مدرسه مون گل زد...
همه ی پسرای هم تیمیش و حتی رولند از خوشحالی پریدن روی سر و کولش و فریاد شادی سر دادن...
لبخندی زدمو شروع کردم به تشویق کردنشون...
نیمه ی بعدی بازی...بازم گل هایی که آدام میزد و خوشحالی بچه های مدرسه ما و ناراحتی بچه های تیم مقابل که از منتهن برای بازی اومده بودن...
ساعت 9 شب بود که سوت پایان بازی به صدا دراومد و کل بچه های تماشگر رفتن وسط زمین و تشویق کننده ها دور آدام حلقه زدن...
بعد پیروزی جشن داشتیم...رولند بعد از عوض کردن لباساش اومد پیش من...صادقانه بهش گفتم که خوب بازی میکرد و اون در جوابم سرشو تکون داد و تشکر کوتاهی کرد...
یکم که گذشت ، از جام بلند شدمو گفتم:
: نظرت راجع به خوردن بستنی چیه؟
رولند: عالیه !
و میخواست از جاش بلند بشه که دستمو گذاشتم رو شونه ش و گفتم:
: خودم میرم میگیرم...زودبرمیگردم...
چشمکی زدمو به سرعت از جایگاه تماشاگرها دور شدمو رفتم سمت کافه تریایی که کمی دور تر ار زمین بازی بود...
اونجا خیلی شلوغ بود و مجبور بودم توی صف وایسم...
اون قدر این پا و اون پا کردمو منتظر موندم که بالاخره همه ی کسایی که جلوم وایساده بودن رفتن و فقط یه نفر مونده بود و بعد از اون نوبت خودم میشد...
منتظر بودم که دختر مو بلوند جلوییم بره که نگاهم خورد به رد مایع ای که از گوشه ی در کافه ریخته شده بود و به پشت ساختمونش میرفت...
اخمامو کشیدم توی هم و از صف بیرون اومدمو ردشو گرفتمو رفتم به پشت محوطه ی بازی...
دیگه از جمعیت دور شده بودمو رسیده بودم به رخت کن بازیکن ها...کسی اون دور و بر نبود...
رد اون چیزی که روی زمین آسفالت محوطه ریخته بود تا در ورودی رخت کن هم میرفت...
آروم درو هل دادمو بازش کردمو رد قرمز رنگ رو روی سرامیکای سفید سالن رخت کن رو گرفتم که نگاهم افتاد به دستی که آویزون شده بود از سقف و ازش خون میچکید...
نگاهمو کشیدم بالاتر و بدن بی جون آدام رو دیدم که به دار آویخته شده بود و از گلوش خون چکه میکرد...
ناخودآگاه جیغی کشیدمو عفب رفتم...
...
...
دور محوطه ی رخت کن رو نوار زرد رنگ کشیده بودن و همه جا پر بود از ماشینای پلیس و آمبولانس و ماشین های شخصی مامورین منطقه ای شهر...
افسرای پلیس و سفیدپوش های بیمارستان همه جا بودن و حالا به جای شوق برنده شدن مسابقه ، ترس مرگ آدام 19 ساله توی فکر و ذهن همه ی کسایی که اونجا حضور داشتن، بود...
صدای گریه ی خانوم مک آلیستن رو میشنیدمو بیشتر ناراحت میشدم...من و رولند خوب میدونستیم مقصر این فاجعه کیه...
رولند داشت با یکی از افسرای پلیس حرف میزد و منم که خیلی قبل تر به عنوان کسی که جسد رو پیدا کرده بازجویی شده بودم ، یه گوشه روی پله های سنگی نشسته بودمو به اطرافم نگاه میکردم...
چهره ی خونین آدام از ذهنم پاک نمیشد...ما با هم زیاد برخورد آنچنانی نداشتیم ولی به عنوان یک هم مدرسه ای ، پسر فوق العاده ای بود...بود و دیگه نیست و همش هم تقصیر اون قاتل عوضیه ! کریستین !
دلم میخواست داد بزنم...سر هرکس که میشد...دلم میخواست گریه کنمو حرصمو خالی کنم...سر هرچیزی که میشد...
نگاهم افتاد به کسی که به دیوار تکیه زده بود و با لبخند نگام میکرد...از دیدنش حس نفرت تمام وجودمو گرفت و اشک توی چشمام حلقه زد...چرا همیشه همه جا حضور داشت؟...دستامو مشت کردمو با نفرت بهش خیره شدم...
روی لباش لبخندی بود که از صدتا خنجر و تیر زهرآلود هم بدتر بود...
مثل همیشه توی نگاهش غرور و شرارت موج میزد...خوب میتونستم درک کنم الآن چقدر داره لذت میبره...چقدر خوشحاله و چقدر ته دلش بهم میخنده...
نگاهمو ازش برنمیداشتمو اونم نگاهشو ازم نمیگرفت...
اگر رولند نمیومد مطمئن بودم تا خود صبح فقط نگاش میکردم...
رولند اومد و کنارم نشست و دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت:
: میخوای بریم خونه؟
بدون این که نگاهمو از اون لعنتی بردارم سرمو به طرف چپ و راست تکون دادمو زمزمه وار گفتم:
: نه...
رولند رد نگاهمو گرفت و وقتی دید به کی نگاه میکنم با نفرت از جاش بلند شد و میخواست بره به سمتش که دستشو گرفتمو مانع از رفتنش شدم...
با این کارم ، اون قاتل دیوونه پوزخندی زد و تکیه شو از دیوار برداشت و آروم آروم اومد به سمتمون...
در دو یا سه قدمی ما وایساد و با تمسخر گفت:
: ولش کن گرگ کوچولو! میخواد انتقام خون رفیقشو بگیره؟بیاد جلو...
و با حقارت به سرتا پای رولند نگاهی انداخت...
رولند با نفرت گفت:
: از اینجا گمشو...گمشو لعنتی!
کریستین در جوابش پوزخندی زد و به من نگاه کرد...
تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: به خاطر دوستتون متاسف نمیتونم باشم...من تاحالا دوستی نداشنم پس نمیتونم درکتون کنم...ولی اینم بگم که ...
تک خنده ای کرد و ادامه داد:
: خونش زیادم خوشمزه نبود!
با این حرفش رولند با عصبانیت دستشو از توی دستم بیرون کشید و رفت به سمتش و یقه ش رو گرفت...
از جام بلند شدمو رفتم سمتشون و درحالی که دست رولند رو کنار میزدم سرزنش گرانه گفتم:
: رولند ! اینجا جاش نیست!
رولند نگاهی به اطرافمون انداخت و با حرص یقه ی کت چرم کریستین رو ول کرد و عقب رفت...
کریستین یقه ش رو با وسواس مرتب کرد و گفت:
: آفرین آیریس...تو باهوشی! اینجا جاش نیست ! این همه آدم اینجاست...واقعا که !
رولند با عصبانیت از لای دندوناش غرید:
: اسمشو به زبون نحست نیار !
بی توجه به حرف رولند چشمکی به من زد و گفت:
: آیریس ! اسم بامزه ای داری...
متفکرانه بشکنی زد و ادامه داد:
: کتاب دوم  داستان نویسی سال 1911...آیریس...الهه رنگین کمان ! من حافظه م خیلی بی نقصه ... این طور نیست؟
ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: توی گرفتن جون آدما هم بی نقصی!
تک خنده ای کرد و گفت:
: نگفتم باهوشی؟ لیاقت تو یه جادوگر احمق و عصبانی نیس...!
و به رولند اشاره کرد...رولند میخواست چیزی بگه که خودم با اخمای درهم رفته جواب دادم:
: اما لیاقت تو مرگه !
اخماشو کشید توی هم و با جدیت گفت:
: به خاطر همین افکارته که دوستت مرد آیرا !
سرشو آورد نزدیک گوشمو ادامه داد:
: باور کن میتونم کاری کنم مدام از این صحنه ها واست پیش بیاد !
با ترس این که حرفش چه معنای بد و غیر قابل تحملی داره قدمی عقب رفتمو گفتم:
: باید چیکار کنم دست برداری ؛ هان؟
شونه هاشو با بیخیالی انداخت بالا و گفت:
: برای کریستین خیلی وحشتناکه که از یه گرگ کوچولوی ناراحت و نگهبان بی ادبش چیزی بخواد...
خندید و درحالی که ازمون دور میشد ادامه داد:
: بعدا میبینمت آیرا!
و برگشت و آروم آروم بین جمعیت گم شد...

ویرایش شده توسط Hadiseh
  • تشکر 8
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_شانزدهم

همون طور که با دقت کتاب هارو نگاه میکردم روبه جنیفر که داشت کارتن های قدیمی رو میگشت گفتم:
: این کتابا همش قدیمی و خاک خورده ست...
جنیفر: خانواده ی کتاب دوستی داشتی...
پوزخندی زدمو گفتم:
: این طور به نظر میرسه...
جنیفر کتاب قطوری رو از توی جعبه درآورد و درحالی که روش دست میکشید و خاکش رو پاک میکرد گفت:
: لاساگرادا فامیلیا...بارسلون ! ...
کتاب رو باز کرد و ادامه داد:
: تو تاحالا بارسلون رفتی؟
سرمو تکون دادمو از کتابخونه فاصله گرفتمو رفتم سمت جنیفر و جلوش نشستمو گفتم:
: اوهوم...اسپانیا ارزش یک بار دیدن رو داره...
همون طور که داشت کتاب رو ورق میزد گفت:
: چه سالی؟
کتاب رو از دستش گرفتمو بستمش و گذاشتمش توی جعبه و گفتم:
: سال 1882...اون موقع آنتونیو تازه داشت لاساگرادا رو میساخت...
جنیفر: آنتونیو دیگه کیه؟
: اون پیرمرد بیچاره میخواست کلیساشو قبل از مرگ تموم کنه ولی سال 1926 بود که مرد...دلم براش میسوزه...هنوزم توی بارسلون کلیساش در حال ساخته و تموم نشده...این کتابم احتمالا مال برادرمه...اون عاشق معماری بود...
جنیفر : شوخی میکنی کریستین؟ 130 سال از مرگ اون پیرمردی که میگی گذشته...کلیساش هنوز درحال ساخته؟
از جام بلند شدمو گفتم:
: اون کتابو بخون میفهمی...
نفس عمیقی کشیدمو نگاه نا امیدی به اطرافم انداختمو ادامه دادم:
: ظاهرا اونی که میخوام اینجا نیست...
جنیفر کارتنی که روبه روش بود رو بست و گذاشتش زیر میز عسلی قدیمی و خاک گرفته ای که کنار کتابخونه بود و درحالی که از جاش بلند میشد و خاک لباسش رو می تکوند گفت:
: این زیر زمین مثل یه موزه ی باستانیه...وسایلش میلیاردها دلار می ارزه...کریستین ، به فکر یه مناقصه ی کوچولو برای فروششون نیستی؟
ابروهامو انداختم بالا و قاطعانه گفتم:
: نع !
و بدون هیچ مکثی از زیر زمین بیرون رفتم...
جنیفر هم دنبالم اومد و بعد از طی کردن راهروی مه گرفته ی زیرزمین رفتیم به طبقه ی بالا...
زیرزمین خونه درست همون طوری بود که 130 سال پیش موقع رفتنم بود...دوست نداشتم اونارو بندازم دور و یا حتی آتیششون بزنم! هرچند که این خونه یک بار گرفتار آتیش شده...
مستقیم رفتم سمت آشپزخونه و از توی یخچال ، یکی از اون پاکت های خونی که جنیفر از بیمارستان برام آورده بود رو برداشتمو مثل آب میوه شروع کردم به خوردنش...
جنیفر روی کاناپه ولو شد و تلویزیون رو روشن کرد و مشغول بالا پایین کردن کانال های تلویزیون شد...
هنوز درگیر پیدا کردن اون چیزی بودم که میخواستم...هرجارو گشتم نبود...
داشتم فکر میکردم که یه دفتر قدیمی کجا میشه مخفی شده باشه که ناخودآگاه فکرم رفت به سمت قبرستون خانوادگی...خودشه! باید همون جا باشه...
...
...
بوی خاک همه جا پیچیده بود...تارهای عنکبوت روی سر در سنگی رو کنار زدمو خم شدمو از در کوتاه سنگی رد شدم...
راهروی تاریک و سردی بود که روی دیواراش اثر نقاشی های سنگی و نوشته های قدیمی دیده میشد...
جای مشعل آهنی آویخته به دیوار که تارهای عنکبوت به دورش پیچیده شده بودن هنوزم بوی روغن میداد...
زمینش پر بود از خار و خاشاک قدیمی و خشک که با هر قدمی که برمیداشتم صدای شکسته شدنشون بلند میشد...
آروم آروم به سمت تاریکی مطلق انتهای راهرو قدم برداشتم...بعد از چند دقیقه رسیدم به سالن کوچیکی با سقف کوتاه که در وسط سقفش سوراخ بزرگی بود که پیچک های خشک شده ای ازش آویزون بودن و نور کمی ازش به سالن می تابید...
پنج تا قبر با صلیب های سنگی اونجا بودن...
نگاهم افتاد به صلیب تنهایی که گوشه ترین نقطه ی سالن به زمین دوخته شده بود...
ناخودآگاه رفتم سمتش و کنارش زانو زدم...زیرش پر بود از خاکستر و خار های ریز...
خاکسترها و خارها رو کنار زدم...سنگ سرد و ترک خورده ای به چشمم اومد...
محکم تر خاکستر های سیاه رو کنار زدم...با دیدن اسمی که روی سنگ هک شده بود دستم از حرکت افتاد...
"کریستین آلوارو پرروا...1878...!"
نمیدونم چرا بغض بدی گلومو گرفت...این زخم زیادی قدیمی بود... نشستم کنار سنگ قبر و سرمو گذاشتم روش...این زیر من بودم؟... این سوالو خیلی وقت پیشم از خودم پرسیده بودم...نه؟
ناخودآگاه خاطراتم مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شدن...
...
" صدای گریه...از پشت درخت های بلند سرو ... و مه غلیظی که توی هوا پیچیده بود...روشنایی مشعل رو از پشت اون غبار سیاه میدیدم...به نظز مثل یه سراب بود...یا شایدم یه خلسه ی عمیق و ترسناک...!
دوست نداشتم نزدیک اون جمعیت باشم اما انگار پاهام مال خودم نبود...خودشون میرفتن...
از سایه ها رد شدم...آروم و بی صدا...همه چی وهم انگیز بود تا این که رسیدم به گوشه ترین جایی که میشد اونارو زیر نظر گرفت...
پدرم رو دیدم که بالای سر جمعیت وایساده بود و  مثل همیشه اخماش توی هم بود...
من این جارو میشناختم...وقتی 5 سالم بود یه بار اومده بودم این جا...وقتی که مامان رفت...اونو هم اینجا آورده بودن...من خوب یادمه...
کنجکاو بودم ببینم در طی این مدتی که نبودم چه اتفاقی افتاده که  حالا همه رو توی قبرستون خانوادگی میبینم...ولی همه بودن...کوین کنار پای پدر نشسته بود و صلیب شکسته ای رو فرو میکرد توی خاک و خواهرامم مدام خودشون رو باد میزدن و اصرار میکردن که تموم بشه...ولی چی تموم بشه؟ سر در نمیاوردم...
یه کشیش سفید پوش هم بین اون جمعیت کوچیک چند نفره بود که داشت دعا میخوند...مطمئن شدم که یکی مرده...اما کدوم سیاه بختیه که شبانه دارن خاکش میکنن؟ دلم واسش میسوزه!
رفتن...بدون این که حتی هیچ تعلق خاطری به کسی که زیر اون صلیب خوابیده بود داشته باشن ...
سر و صدایی دیگه نبود...فکر میکردم که حتما باید سری به اون بیچاره بزنم...شاید اونم مثل من تنهاست...حتما تنهاست...!
آروم آروم نزدیک قبری که خیلی زودتر از تصورم روش سنگ گذاشته بودن شدم... تو دلم داشتم واسه اون بیچاره غصه میخوردم...
کنار صلیب که زانو زدمو نشستم، نگاهم خورد به نوشته ی بزرگی که روی سنگ نقش بسته بود...
فکر کنم یه چیزی درست همون جایی که قبلا اسمشو گذاشته بودم قلب تیر کشید...
به حلقه ی اشک توی چشمم اهمیتی ندادم...فقط دستم بود که می لرزید و روی اسمم دست میکشید...
نمیدونستم چه شکلی باید تصور کنم کسی که اون زیر خوابیده رو وقتی هنوزم اعتقاد داشتم نفس میکشمو زنده میکشم...
نمیدونستم چی به سرم اومده...راستی راستی مرده بودم؟ اوه! ولی پس چرا هیچ نوری رو حس نمیکنمو بدتر موندم توی تاریکی؟ نمیدونم...
اگه اینجا مال منه پس چرا اونا اصلا یه ذره هم ناراحت نبودن؟ یعنی جدی جدی من میخواستم کسی رو از تنهایی در بیارم که خیلی تنهاتر از این چیزای پوچ و احمقانه ست؟
من شوکه بودم...شوکه بودمو نمیدونستم باید چی بگم یا چه عکس العملی نشون بدم...تنها کاری که تونستم بکنم گذاشتم سرم روی سنگ سرد زیر دستام بود که حاصلش یه قطره اشک بود که چکید روی اسم بی جون خودم..."
چشمامو باز کردم...اندازه ی یه دایره ی کوچیک روی اسمم خیس بود...

  • تشکر 8
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_هفدهم

سردرگم بودمو نمیدونستم دقیقا چیکار باید بکنم...مدام تصویر اون چشمای شوم توی ذهنم میومد و تموم حواسم رو ازم میگرفت...هیچ جایی امن نبود...شهر توی تاریکی و سرمای کشنده ی مرگ فرو رفته بود و همش از این هراس داشتم که نکنه نتونم به قولم عمل کنم و یا حتی خانواده م رو از دست بدم...
هیچ فکری به ذهنم نمی رسید، چون اصلا نمیدونستم با چی طرفم...یا بهتره بگم ، با کی؟...تنها اسمی که مدام به ذهنم میومد اسم همونی بود که سیاهی نفرت قلبش رو پر کرده بود و تمام حرکات و رفتارش این نفرت رو نشون میداد...کریستین!
به تک تک کارها و حرفاش که تا به حال دیدمو شنیدم فکر کردم...از خودم این سوال رو میپرسم که چرا باید تا این حد از کشتن آدما لذت ببره ؟...اون یه قاتل روانی نبود...اینو خوب میتونستم از حرف های کوتاه ولی پر از معنی و مفهومش بفهمم...اون خودش دلش میخواست آدم بکشه...به هر نحوی که شده...ولی آخه چرا؟
حدس میزدم که شاید بشه با حرف زدن قانعش کرد ولی میترسیدم...میترسیدم از این که باز لج کنه و یکی دیگه جونشو از دست بده...با مرگ آدام خیلی خوب فهمیدم که  تلافی کردن رو خوب بلده...!
ولی چاره ی کارم چی بود؟ این که دست روی دست میذاشتم و با چشمای خودم میدیدم که شهر داره به تلاطم در میاد و از هم می پاشه؟ یا منتظر میموندم تا بالاخره بیاد سر وقت من یا یکی از اعضای خانواده م تا بکشتمون؟شایدم باید بازم تلاش کنم که بازم بکشمش...ولی اگه بازم با شکست مواجه بشم، نفر بعدی که واسه ی انتقام کشته میشه کیه؟ جان؟ دنیل؟ یا حتی رولند؟
آه سوزناکی کشیدم...هرچی بیشتر بهش فکر میکردم کلافه تر میشدم از این قصه ی دردناک و بی راه حل ... شاید هرکس دیگه ای جای من بود روانه ی تیمارستان میشد از این همه استرس و ترس از مرگ!
دنیل طبق معمول همیشه خونه نبود و جان هم یه چند وقتی بود که مدام بیرون خونه بود و شبا برمی گشت...تنها مونده بودم توی خونه و هی فکر و خیال مزخرف میکردم...!
حوصله ی بیرون رفتن و حتی رولند رو هم نداشتم...حس میکردم اگر پامو از خونه بیرون بذارم اتفاق بدی میفته...! حس بچگانه ای بود اما تمام هوش و حواسمو مال خودش کرده بود!
برای سرگرم کردن خودم دومینو بازی میکردم...هرچند با هربار ریختنش کلی اعصابم خورد میشد ولی خب برای گذروندن وقت خوب بود...
داشتم با دقت و وسواس زیادی یه قطعه از بازی رو میذاشتم روی میز که زنگ خونه به صدا در اومد و از صدای ناگهانیش دستم سر خورد و هرچی درست کرده بودم خراب شد...
با کلافگی نفسمو فوت کردمو از جام بلند شدمو رفتم تا درو باز کنم...زیر لبی از این که تمام زحماتم به خاطر یه زنگ در از بین رفت غر میزدمو اخمامو کشیده بودم توی هم...
درو که باز کردم، جان در حالی که یه جعبه ی کوچیک چوبی توی دستش بود وارد شد...زیر لبی سلامی داد و رفت به سمت میزی که داشتم روش بازی میکردم...
دومینو هارو کنار زد و جعبه رو گذاشت روی میز...درو بستمو با کنجکاوی رفتم پیشش و همین طور که به جعبه اشاره میکردم پرسیدم:
: اون چیه پدربزرگ؟
جان لبخند اطمینان بخشی زد و در جعبه رو باز کرد...یه دفتر کهنه و قدیمی با جلد چرمی توی جعبه بود...جلدش نخ نما شده بود و از برگه هاش مشخص بود خیلی قدیمیه...
دفترچه رو توی دستش گرفت و گفت:
: این همون چیزیه که اون پسره میخوادش! اون یه پروواست!
با تعجب گفتم:
: چی چیه؟
جان نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
: یه داستان قدیمیه که از پدربزرگم شنیدم؛ اونم از پدرش و همین طور ادامه داره تا برسه به جد اصلیمون که داستان رو نقل کرده...
: خب؟
جان: نقاشی اون پسره رو توی یه دفتر قدیمی دیدم...حداقل 150 سالشه!
با حیرت پرسیدم:
: جدی میگی؟
جان سرشو تکون داد و دفتر رو گرفت به سمتمو گفت:
: اون دنبال این دفتره...همون شب اولی که دیدمش فهمیدم که چرا اومده...پرووا ها همیشه دنبال انتقامن!
دفتر رو با احتیاط گرفتم توی دستمو زمزمه وار پرسیدم:
: مگه توی این دفتر چیه؟
جان از جاش بلند شد و با اطمینان خیره شد به چشمام و گفت:
: داستان اصلی!
و بی معطلی از کنارم رد شد و رفت به طبقه ی بالا...به دفتر توی دستم خیره شدم...چقدر قدیمی به نظر میرسید...چقدر کهنه بود! واقعا میتونست همون چیزی باشه که اون براش اومده و داره قتل عام میکنه؟ مگه توش چیه؟...
دفتر رو گذاشتم توی جعبه ش و بی معطلی از پله ها بالا رفتمو راه اتاقم رو درپیش گرفتم...شاید میشد با اون دفتر یه کاری کرد که دیگه هیچ آدمی نمیره ...شاید!


پارت_هجدهم 

با کلافگی دستمو بردم لای موهام و دور تا دورم رو نگاه کردمو رو به جنیفر که تکیه داده بود به دیوار سیاه و خاک آلود قبرستون خانوادگیم تکیه داده بود گفتم:
: نیست نیست نیست! هرجارو میگردم پیداش نمیکنم...هیچی نیست!
جنیفر با آرامش غیر قابل درکی واسه ی من در حالی که ناخونای لاک زده و صیقل خورده ش رو نگاه میکرد گفت:
: خب یه جای دیگه رو بگرد...اینجا نبود دیگه...
با عصبانیت چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
: میشه بگی دقیقا کجارو بگردم تا اون دفتر لعنتی رو پیدا کنم؟
جنیفر تکیه ش رو از دیوار برداشت و اومد سمتمو در همون حال جواب داد:
: زیاد سخت نگیر کریستین! سرنوشت هرچی بخواد همون میشه؛ تو که خوب میدونی من چی میگم ؟!
پوزخندی زدم و با قدمای تند از اون دخمه ی طویل و تاریک به سرعت خارج شدمو در همون حال بلند بلند جوری که بشنوه گفتم:
: آره میدونم چی میگی...این سرنوشتی که میگی به جز من واسه ی کی بد نوشته؟ میتونی اینو هم بگی؟!
جنیفر هم به دنبالم از قبرستون خارج شد و هردو باهم وارد محوطه ی اصلی عمارت شدیم که سایه ی درخت های بلند نمیذاشت هیچ نور خورشیدی به زمینش برسه...
جنیفر با چند قدم تند باهام همقدم شد و در همون حال گفت:
: کریستین! راه های دیگه ای هم وجود داره برای پیدا کردن مثلثی که تورو میرسونه به اون چیزی که میخوای...
توی جام وایسادمو برگشتم طرفشو با شک پرسیدم:
: کدوم راه های دیگه؟
جنیفر دستشو برد لای موهای بلندشو با تردید جواب داد:
:  چرا از اون دختر گرگینهه کمک نمیگیری؟ اون و رفیقاش که دیدیم بومی اینجان و حتما میدونن دفترت کجاست...
سرشو کج کرد و نگاهشو از چشمم گرفت و به آسمون دوخت و زمزمه وار ادامه داد:
: اگه داستان زندگیتو توی یکی از کتاب های قدیمی خونده باشن البته!
پوزخند تلخی زدمو گفتم:
: این بود اون راه های دیگه ت؟
اخمامو کشیدم توی هم و خیلی جدی زل زدم توی چشماشو گفتم:
: نع!
و به سرعت راهمو کشیدمو رفتم به سمت در ورودی عمارت...
جنیفر همون طور که با قدمای تند و بلندش دنبالم میومد گفت:
: اگه میخوای لجبازی کنی و تنها تنها کاراتو پیش ببری هیچی دستگیرت نمیشه...میشنوی چی میگم کریستین؟ هیچی گیرت نمیاد !
محکم در خونه رو باز کردمو درحالی که تند تند میرفتم به سمت پله هایی که از وسط سالن به طبقه ی بالا منتهی میشدن درجوابش گفتم:
: پس تو اینجا چیکاره ای جنی؟ من که تنهایی دنبال اون لعنتی پاره پاره نمیگردم !
صدای تق تق کفشای پاشنه بلند جنیفر رو کع داشت از پله ها بالا میومد از پشت سرم میشنیدم ...
بین همون صدای تق تق بلندی که راه انداخته بود گفت:
: کریستین تو که احمق نبودی قبلا ! چی به سرت اومده که حالا حرف منطق سرت نمیشه؟!
با شنیدن این حرفش توی جام وایسادمو با اخمای توی هم رفته مثل برق رفتم طرفشو کوبوندمش به دیوار و با لحن هشدار دهنده ای گفتم:
: احمق کسیه که نمیدونه داره با کی حرف میزنه...
گلوشو با یه دستم گرفتمو محکم سینه ی دیوار میخش کردمو از لای دندونام با عصبانیت ادامه دادم:
: انگاری یادت رفته جایگاهت کجاست؛ مواظب حرف زدنت باش واگرنه یه جور دیگه بهت یادآوریش میکنم!  گرفتی چی گفتم یا نه؟
آخرین کلمه رو که گفتم فشار محکمی به گلوش دادمو ولش کردم...تا ولش کردم دستاش حلقه شد دور گردنش و با نفرت سرشو تکون داد...پوزخند خودخواهانه ای به چهره ی درهم رفته ش انداختم و بی توجه بهش راهروی منتهی به زیر زمین خونه رو در پیش گرفتمو تنهاش گذاشتم...
...

  • تشکر 8
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_نوزدهم

یقه ی کاپشنم رو بالاتر کشیدمو با قدمای آهسته و بی صدا تر از همیشه ، وارد محوطه ی بزرگی شدم که پر بود از درختای بلند و سر به فلک کشیده ی جنگلی...پشت درختای بزرگ ، ساختمون سفید و قدیمی عمارتی که از توی دفتر راه و تاریخچه ش رو خونده بودم مشخص بود...
روی دیوار های سفید و سلطنتی عمارت پر بود از پیچک هایی که دیوار هارو پوشونده بودن و هارمونی قشنگی رو درست کرده بودن...در یک کلام انگار جلوی روم یه قصر به تمام عیار قد علم کرده بود...
از بین مجسمه های رنگ به رنگی که تا درگاه ورودی اصلی به طرز قشنگی چیده شده بودن ، رد شدمو از دله های مرمری جلوی در بالا رفتمو جلوی در ایستادم...
از ظاهر خونه مشخص نبود که کسی اینجا زندگی میکنه ؛ اون عمارت بزرگ انگار صدها ساله رها شده...
با تموم این ها با امیدواری نفس عمیقی کشیدمو در زدم...چند بار پشت سر هم...
بعد از چند دقیقه که هیچ خبری نشد ، میخواستم باز هم در بزنم که در کمال خوش شانسی من در با تقه ای باز شد و همون دختره که روز اول منو انداخته بود زمین و از حرفای کریستین فهمیده بودم اسمش جنیفره ، روبه روم قرار گرفت...
چشمش که بهم افتاد اخماشو کشید توی هم و با لحن کنجکاوی پرسید:
: تو اینجا چیکار میکنی؟
با لحنی که سعی کردن مؤدبانه و آروم باشه جواب دادم:
: خب...من اومدم که کریستین رو ببینم...یه چیز خیلی مهمی رو باید بهش بگم...البته اگه اینجا باشه و اجازه بدی بیام داخل...
: خود کریستین آدرس اینجا رو بهت داده؟
بدون این که چشم از دکوراسیون قشنگ خونه بگیرم جواب دادم:
: خب...آره یه جورایی!
جنیفر اومد کنارمو گفت:
: خب؟ چی میخوای بهش بگی؟
دست از نگاه کردن به اطرافم برداشتمو به جنیفر که با شک نگام میکرد خیره شدمو گفتم:
: باید به خودش بگم...میشه بهش بگی بیاد؟
جنیفر سرشو تکون داد و آروم گفت:
: دنبالم بیا...
و بی معطلی راه افتاد و رفت به سمت در بزرگی که انتهای سالن بود...بی حرف اضافه ای دنبالش رفتمو در همون حال هم با دقت به اطرافم نگاه میکردم...حس میکردم توی یه خونه متعلق به دوره رنسانس قدم میزنم...
جنیفر در بزرگ رو باز کرد و باهم وارد یه سالن بزرگ دیگه شدیم...اونجا همه ی وسایلاش مدرن و امروزی بود...اصلا انگار نه انگار که همین الآن از یه تالار کلاسیک اومده باشیم!
برام جالب بود که اون خونه چقدر قشنگ طراحی شده بود و نقاشی های روی دیوارش چقدر چشمگیر  و دوست داشتنی بودن!
جنیفر همون طور که داشت جلوتر از من راه میرفت گفت:
: میدونی؟ تو واقعا دل و جرئت داری که تنهایی اومدی اینجا...کریستین امروز اصلا اعصاب نداره!
به یه پنجره ی بزرگ قدی رسیدیم که پرده های سفید حریر پوشونده بودنش...جنیفر پشت پنجره وایساد و آروم پرده رو کنار زد...
پشت پنجره ، یه محوطه ی خیلی بزرگ تر از اونی که موقع ورودم به اینجا دیدم بود و از اون دوردست ها تلألو نور خورشید رو روی آب های دریاچه میتونستم ببینم...
جنیفر برگشت به سمتمو گفت:
: اونجاست! کنار دریاچه...
سرمو تکون دادمو  گفتم:
: ممنونم جنیفر!
سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی راهشو کشید و از سالن رفت بیرون...نفس عمیقی کشیدمو دستگیره ی در شیشه ای کنار پنجره رو پایین کشیدمو درو باز کردمو رفتم بیرون...
اونجا بی نظیر بود...رسما پا توی جنگل گذاشته بودم...! آسمون آبی رو میتونستم از لای شاخه های به هم پیوسته ی درختای اطرافم ببینم...اونجا معرکه بود...
بعد از طی کردن یه محوطه ی بزرگ وارد یه جاده ی خاکی شدم که مستقیم میخورد به دریاچه...با قدمای آهسته خودمو رسوندم به دریاچه...پشت یکی از درخت ها وایسادمو ساحل سنگ ریزه ای دریاچه رو نگاه کردم...دیدمش!
نشسته بود روی یه سنگ بزرگ و به حرص سنگای ریزی رو نوبت به نوبت مینداخت توی آب دریاچه و آب رو متلاطم میکرد...حق با جنیفر بود؛ انگاری واقعا اعصاب نداشت!
آروم از پشت درخت رد شدمو رفتم پشت سرش و توی دو سه قدمیش وایسادم...دهن باز کردم که چیزی بگم که یهو یه سنگ بزرگ رو انداخت توی آب و همزمان با بلند شدن آب دریاچه گفت:
: تو اینجا چیکار میکنی؟!
حتی برنگشت که نگام کنه...یه لحظه با خودم فکر کردم که بهترین موقعیته تا از پشت یه چوب فرو کنم توی قلبش تا واسه همیشه راحت بشیم از دستش! اما بعد با خودم گفتم کسی که بدون این که برگرده و نگاه کنه بفهمه کی پشت سرشه، واقعا نمیفهمه که از پشت میخوام بزنمش؟!
افکار پوچ و بی هدفم رو کنار زدمو در جوابش با صدای آرومی گفتم:
: اینو دوستت هم تا منو دید ازم پرسید!
از جاش بلند شد و سنگای توی دستش رو پرت کرد روی زمین و برگشت به طرفم...اخماش توی هم بود و موهای به هم ریخته ش روی صورت رنگ پریده ش ریخته بودن و خاکی بودن...
با همون اخمای درهم ، جواب داد:
: پس حالا من ازت میپرسم ، اینجارو از کجا پیدا کردی؟
بدون فکر گفتم:
: خب جنیفر گفت که تو اینجا کنار دریاچه ای و...
مکثی کردمو تازه گرفتم که منظورش از پیدا کردن اینجا ، پیدا کردن خونه ش بوده...
نفس عمیقی کشیدمو بدون این که توجهی به چرت و پرتایی که قبلش داشتم به هم میبافتم ، گفتم:
: سخت نیست پیدا کردن خونه به این بزرگی ...
تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: واسه چی اومدی که پیداش کنی؟ چی میخوای؟
موهامو از جلوی چشمم کنار زدمو گفتم:
: همیشه تو میای سر وقت من ، این دفعه من خواستم بیام...
پوزخندی زد و چیزی نگفت و بدون حرف میخواست از کنار رد بشه و بره که با تن صدای بیشتری گفتم:
: اومدم که باهات حرف بزنم !
نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و با طعنه گفت:
: از رفیق جادوگرت واسه این کار اجازه گرفتی؟!
در ادامه ی حرفش باز پوزخندی زد و گفت:
: واسم مهم نیست چی میخوای بگی...
و از کنارم رد شد و رفت به سمت جاده ی خاکی ای که ازش اومدم...
سریع از توی کیفم دفتر قدیمیش رو برداشتم و گرفتمش توی دستمو گفتم:
: حتی اگه درباره ی گمشده ت باشه؟
توی جاش وایساد اما برنگشت سمتم...دفترو توی دستم تکون دادمو در ادامه حرفم گفتم:
: دنبال این میگردی نه؟
برگشت طرفم و تا چشمش به دفتر افتاد ، اخماشو بیشتر توی هم کشید و چشماش برق زد...
با شک پرسید:
: اون دست تو چیکار میکنه؟
با خنده ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: مارو دست کم نگیر آقا !
چشماشو با بی حوصلگی چرخوند و گفت:
: خیلی خب خیلی خب...شما گرگا معرکه اید...حالا بدش به من...
نزدیک تر شد و دستشو به سمتم دراز کرد که دفترو بگیره که دفتر از زیر دستش قاپیدمو بردم پشت سرمو با بدجنسی گفتم:
: آ آ ! خیلی باهوشی کریستین پرووا ولی من اینو بهت نمیدممم!
با حالت عصبی به طرفم خیز برداشت و خواست دفترو بگیره که سریع خودمو عقب تر کشیدمو دفترو گرفتم بالای سرم...
با شیطنت چشمکی زدمو گفتم:
: نمیدم !
نفسشو با حرص به بیرون فوت کرد و با نگاه پر از حرصی بهم خیره شد و گفت:
: خیلی خب...چیکار کنم واست که بهم بدیش؟
ابروهامو انداختم بالا و با همون لحنی که اون شب کنار رخت کن به کار بردش مثل خودش گفتم:
: واسه ی آیریس خیلی وحشتناکه که از یه خون آشام جوون ناراحت چیزی بخواد !
نک خنده ای کردمو قبل از این که بذارم با اون نگاه پر از حرصش جوابمو بده پرسیدم:
: همین شکلی بود دیگه نه؟ همون شبی که آدام مرد...همینو گفتی دیگه؟!...میبینی؟ حافظه ی منم بی نقصه!
دفتر رو دوباره گرفتم جلوی چشمش و این دفعه با اخمای درهم رفته و لحن جدی ای گفتم:
: ولی من کریستین نیستم که اداشو در بیارم...این دفتر مال توئه...میدونم که چرا دنبالشی...توش همه چیو نوشته...کی نوشته؟ هه! آناستازیا دنیرا! هرکسی که بوده حتما یه نسبت فامیلی با ماها داشته...خب...این زیاد مهم نیست...حالا مهم اینه که تو اینو میخوای و منم بهت میدمش...اما...
مکثی کردمو با اطمینان و لحن محکمی گفتم:
: یه شرط داره!
با چشمای ریز شده نگاهم کرد و پرسید:
: چی میخوای؟
لبخند پیروزمندانه ای زدمو گفتم:
: باید دست از کشتن آدما برداری...اون وقت این دفتر مال تو میشه...قبوله؟
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: فکر کردی زورم بهت نمیرسه که بگیرمش؟
پوزخندی زدمو از توی کیفم فندک طلایی رنگی برداشتمو گرفتم زیر دفتر...
: اگه این بسوزه، چیو میخوای به زور بگیریش؟
فندک رو روشن کردمو یه ذره با دفتر فاصله ش دادم که باعث شد گوشه ی جلدش بسوزه...
در همون حال با بدجنسی گفتم:
: خب؟ قبوله؟
با تردید نگاهی به سرتا پام انداخت و بعد از چند دقیقه سکوت با صدایی که که انگار به زور داشت حرف میزد گفت:
: قبوله!
و نزدیک شد که دفترو بگیره که بازم دفترو عقب کشیدم...اخماشو کشید توی هم و گفت:
: باز دیگه چیه؟
خیره شدم به چشمای خاکستری و بی روحش و گفتم:
: باید قول بدی...قول بده و قسم بخور که زیرش نزنی...
نفس عمیقی کشید و با حرص گفت:
: قول میدم که به شرطت عمل کنم و هیچ وقت زیر قولم نزنم!
لبخند کمرنگی زدمو با جدیت تمام گفتم:
: مطمئنا نمیزنی...چون اگه فقط یک نفر دیگه رو بکشی، قسم میخورم که میکشمت!
اونقدر لحنم محکم و جدی بود که فقط در جوابم ابرویی بالا انداخت و با تردید سرشو تکون داد...دفترو پرت کردم  طرفش و گفتم:
: معامله ی خوبی بود!
دفترو توی هوا گرفت و همو طور که نگاهش میکرد و لبخند شروری روی لبش بود گفت:
: همین طوره!
با پوزخند مغروری از کنارش رد شدمو رفتم به طرف جاده ی خاکی و با سرعت هرچه تمام تر، اونجارو ترک کردم...


پارت_بیستم

نیویورک ، 1867 میلادی

صدای موسیقی والس همه جارو پر کرده بود و رقصنده های زن و مرد ، دست توی دست هم در وسط سالن اصلی میرقصیدن...
نگاه کریستین روی دختری بود که داشت با برادر بزرگترش ، کوین حرف میزد و میخندید...
کوین توی هر مهمونی ای که برگزار میشد همین قدر آزادانه میگشت و از نظر پدر بهترین بود...اما خودش...نه !
اون باید مثل یه اشراف زاده ی اصیل در کنار پدرش مینشست و حرف نمیزد...
با خودش میگفت مگه کوین بزرگتر نیست؟ اون نباید بشینه کنار پدر و به جاش کریستین آزادانه توی مهمونی بچرخه و راحت باشه؟
شاید هم باید خداروشکر میکرد که توی مهمونی حضور داشت...قبل از تولد بی سر و صدای 12 سالگیش حق دیده شدن توسط هیچ آدم غریبه ای رو نداشت...هنوزم وقتی میدیدنش پچ پچ ها شروع میشد و نگاه پر از حس منفی و تلخشون تنها جوابی بود که به لبخند های مصنوعی و یخ زده ش میدادن...
کوین رو دید که همراه با اون دختره اومد به سمتش...سمت اون یا پدر که داشت با دوست های قدیمیش خوش و بش میکرد چه فرقی داشت وقتی مجبور بود کنار اون بشینه و از جاش تکون نخوره؟
کوین اومد و چاپلوسانه به دست دوست پدر که حالا همون دختره بالای سرش وایساده بود بوسه ای زد و گفت:
: از دیدنتون خوشحالم آقای دنیرا !
جوابش لبخند های پر از افتخاری بود که بی وقفه نثارش میکردن و کریستین هیچ وقت از اونا بهره مند نشد...
با نفرت به کوین نگاهی انداخت و روشو برگردوند...دوست نداشت خوش و بش های مسخره شون رو بشنوه...
اما با صدای دختری که با کوین اومده بود مجبور شد باز هم نگاهشون کنه...
...: وای خدای من ! کوین ، اون برادرته؟
کوین نگاه بی تفاوتی به کریستین انداخت و گفت:
: همین طوره آناستازیا !
آناستازیا با هیجان میز رو دور زد و نزدیک کریستین شد و گفت:
: چقدر تو آرومی پسر جون...اسمت چیه؟
کریستین میدونست که پدر چقدر دلش میخواد سکوتش رو نشکنه اما به ناچار گفت:
: کریستین!
آناستازیا با هیجان رو به نیکلاس پیر که با اخم به پسر کوچیکش نگاه میکرد گفت:
: میشه من و کریستین بریم یه دوری بزنیم آقای پرروا؟ اون واقعا جاذبه داره!
با این حرفش کوین پوزخندی زد و میخواست چیزی بگه که پدر آناستازیا گفت:
: آنا عاشق بچه هاست ! نیک ، بذار برن...ماهم میتونیم با کوین یه دست پوکر بازی کنیم!
نیکلاس سرشو تکون داد و با لبخندی کاملا مصنوعی گفت:
: کریستین ! خانوم رو همراهی کن !
با اون لحن تند و محکم ناخودآگاه ازجا بلند شد...
به همراه آناستازیا از میز پدر دور شد و با فاصله ی چشمگیری کنار یکی از پنجره های بزرگ از حرکت وایساد...
آناستازیا قد بلندی داشت و موهای فر قهوه ای رنگش در تضاد با لباس پر از مروارید های به هم دوخته ی شیری رنگی که به تن داشت به چشم میومد...
کریستین عطر شیرین نارنج رو از طرف آناستازیا حس میکرد...فکر میکرد که کوین این بار واقعا سلیقه ی بهتری به خرج داده و با آناستازیا دوست شده...
درگیر با افکار خودش بود که آناستازیا با لبخند دلنشینی گفت:
: چند سالته کریستین؟ به نظر خیلی جوون و کم سن و سال میای...
کریستین مکثی کرد و با صدای آروم و پر از غروری، کوتاه و مختصر گفت:
: 14 سالمه!
آناستازیا سرشو تکون داد  و نگاه خریدارانه ای به کریستین انداخت و گفت:
: تو واقعا خیلی جالبی کریستین!
کریستین با بی تفاوتی لبخند محو و کاملا مصنوعی ای زد و گفت:
:ممنونم!
آناستازیا لبخند بزرگتری روی لباش نشوند و  به ماه پشت پنجره که توی آسمون میدرخشید اشاره کرد و گفت:
: فردا شب ماه کامله! تو درباره ی اونایی که توی این شبا تغییر میکنن شنیدی؟
لحنش یه جوری پر از هیجان بود که ناخودآگاه هرکسی به حرفاش گوش میسپرد...
کریستین با کنجکاوی سرشو تکون داد و با دقت به داستانی که آناستازیا میگفت گوش کرد...
...
...
...
تند تند ورقه های دفتر قدیمی رو که بوی نمناکیش رو با تمام وجود حس میکردم ، ورق میزدمو دنبال چیزی بودم که میخواستم...نبود...
کل دفترو خونده بودم...همه چی سر جاش بود به جز چیزی که بهم میگفت واسه مشکلی که داشتم چیکار باید بکنم...آناستازیا همه چیو نوشته بود...همه چی بود جز اونی که میخواستم!
با کلافگی دفتر رو بستمو سرمو بین دستام گرفتمو چشمامو مالیدم...
نبود...کجا میتونست باشه؟ قرار بود همین جا نوشته شده باشه...ولی هیچی نیست...
درگیر با فکر و خیالای خودم بودم که یهو جرقه ای توی ذهنم زده شد! آیریس!
به سرعت از جام بلند شدمو دفترو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون...
بی توجه به جنیفر تندی از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم...
چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیک های ماشین روی سنگ ریزه های جلوی در ورودی خونه سکوت جنگل رو شکست...
خوب میدونستم با اون متقلب چیکار کنم!درست مثل آناستازیا بود...تقلب توی خونشون بود!


پارت_21

غرق در داستان کتابی که توی دستم بود و مدت ها گوشه ی کمدم خاک میخورد و دیروز که اتاقم رو مرتب کرده بودم پیداش کردم بودم که صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینی رو نزدیکی خونه شنیدمو از جام پریدم...
سابقه نداشت کسی این شکلی این اطراف بخواد سر و صدا کنه...اخمامو کردم توی هم کتاب رو بستم...
از جام بلند شدم که برم سمت پنجره که در همین موقع در کلبه با صدای محکمی کوبیده شد...یکی داشت درو میشکوند!
رفتم سمت درو بازش کردم...کریستین بود و اخمای درهمش...تا درو باز کردم دفتری که بهش داده بودم رو پرت کرد توی بغلمو با عصبانیت گفت:
: بقیه ش کجاست؟!
با گیجی چند تا پلک زدمو گفتم:
: حالت خوب نیست نه؟
با عصبانیت گفت:
: خودتو به خنگی نزن! دفترمو کامل میخواستم! گفتی بهت قول بدم که آدم نکشمو نکشتم...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
: فقط یک روز گذشته...خیلی زحمت کشیدی یه روز هیشکی رو نکشتی!
با لحن پر از نفرتی جواب داد:
: مهم اینه که الآن یکیو میکشم!
و به طرفم خیز برداشت که قدمی به عقب برداشتمو آماده کتک کاری بودم که دیدم نمیتونه بیاد...انگار که یه مانع نامرئی جلوی روش بود و نمیذاشت که بیاد داخل...
خندیدمو تکیه دادم به در و گفتم:
: آخی...چه بد شد ! نمیتونی بیای داخل؟ شرمنده توی خونه هیچی واسه پذیرایی نیست واگرنه دعوتت میکردم بیای داخل !
توی نگاهش نفرت ، حرص و کینه موج میزد...از چهارچوب در فاصله گرفت و گفت:
: تلافیشو سرت در میارم...منتظر باش!
لبخندی زدمو براش دست تکون دادمو گفتم:
: یادت نره چه قولی دادی...اگه بقیه شو سالم میخوای پسر خوبی باش!
چشمکی زدمو درو بستم...صدای فریادشو شنیدم که گفت:
: تیکه تیکه ت میکنمممم!
چند دقیقه ی بعد صدای لاستیکای ماشینش رو شنیدم که دور میشد...
لبخند شادی زدمو دوباره رفتم سمت کاناپه ها و کتابمو برداشتمو با خیال راحت مشغول خوندن ادامه ش شدم...

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_22

با کلافگی جلوی جنیفر که خیلی ریلکس روی صندلیش نشسته بود و کتاب میخوند قدم میزدمو حرص میخوردم...
تمام افکارم به هم ریخته بود...هنوز توی شوک بودم...از یه بچه ی 17 ساله شکست خورده بودم؟!...آره! این یه شکست بود...واسه ی من...کریستین پرووا...نمیتونم این حقارت رو تحمل کنم...
چند روزه فکرمو ازم گرفته...حتی نمیتونم با آرامش چشم روی هم بذارم...باید هر طور شده کاری میکردم که خنده ی مسخره ش رو تلافی کنم...
به من میخندید؟ آره ! یه کاری میکنم اون قدر بشینه گریه کنه و زار بزنه که خندیدن یادش بره !
با صدای جنیفر دست از خط و نشون کشیدن واسه ی آیریس برداشتمو توی جام وایسادمو نگاش کردم...
عینکشو از چشمش در آورد و گرفتش توی دستش و رو به من گفت:
: فکر میکنی مثل پاندول ساعت هی اینور اونور بری همه چی حل میشه؟
جفت دستامو بردم توی جیب شلوار جین مشکی رنگم و با کلافگی گفتم:
: دارم فکر میکنم!
جنیفر کتابش رو بست و با بیخیالی پرتش کرد پشت سرش...کتاب توی هوا چرخی زد و محکم افتاد روی زمین...
جنیفر با همون بیخیالیش عینکشو گذاشت روی میز و پاشو انداخت روی پاش و خیره شد به من...
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: چیه چرا این شکلی نگام میکنی؟
شونه هاشو انداخت بالا و جواب داد:
: فقط داشتم یکم به همخونه م نگاه میکردم ببینم چه شکلیه !
با مسخرگی تک خنده ای کردمو گفتم:
: ها ها ! کار مفید تری جز دید زدن من بلد نیستی ؟
جنیفر با بی تفاوتی ابروهاشو انداخت بالا و جواب داد:
: تو چی فکر میکنی کریستین؟
چپ چپ نگاهش کردمو غر غر کنان باز شروع کردم به رژه رفتن جلوی روش ...
: دختره ی احمق واسه خودش چی فکر کرده؟ منو مسخره میکنه؟ حالیش میکنم...فکر کرده چون نمیتونم برم توی خونه ش نمیتونم گیر بیارمشو تیکه تیکه ش کنم...هه! زهی خیال با...
یهو یه چیزی به ذهنم رسید...با شوق و ذوق برگشتم طرف جنیفر که با نگاه عاقل اندر سفیهانه ای نگام میکرد و بی توجه به غرزدنای چند ثانیه قبلم گفتم:
: خودشه ! پیداش کردم !
ابرویی بالا انداخت و دستاشو به سینه زد و گفت:
: خب آقای باهوش بگو نقشه چیه؟
با خوشحالی جواب دادم:
: تو از روی دفتری که دستمه فهمیدی بقیه ی دفتر کجاست...نه؟
جنیفر: آره...توی اتاق خودشه...چطور؟
لبخند خبیثی زدمو گفتم:
: خوب میدونم باهاش چیکار کنم!
با قدمای تند و پشت سر هم رفتم به سمت در ورودی و در همون حال رو به جنیفر گفتم:
: دنبالم بیا جنی ... امشب نمایش داریم !
و به سرعت رفتم سمت ماشینم که جلوی دروازه ی اصلی پارک شده بود...
...


پارت_23

امشب قرار بود من و دنیل و جان بریم به رستوران ... به مناسبت تولدم !
روز خوبی رو پشت سر گذاشته بودمو حالا داشتم آماده میشدم تا بریم به یه رستوران خوب برای خوردن یه شام خیلی خوب...
ساعت 7 بود که خونه رو به مقصد رستوران ترک کردیم...حوالی ساعت 7:45 دقیقه بود که رسیدیم...
همراه با جان و دست توی دست دنیل وارد رستوران شدیم ...
با ورودمون صدای جیغ و دست و هورا بلند شد و کاغذای رنگی از هر طرف ریخته میشدن روی سرم...
همه جا تزئین شده بود و رولند به همراه مادرش وایساده بودن و دست میزدن...
جان و دنیل هم به اونا پیوستن و همگی با شادی شعر تولدت مبارک رو میخوندن...
فضای نسبتا کوچیک و دنج رستوران با صدای دست و موسیقی شادی که پخش میشد پر شده بود و بهم حس خوبی میداد...
ناخودآگاه با شادی رفتم سمت رولند و بغلش کردم...میدونستم که اون همچین کاری کرده...
با صدایی که سعی داشتم نهایت قدردانیمو برسونه گفتم:
: ازت ممنونم رولند ... تو بهترینی!
ازم جدا شد و با لبخند گفت:
: تولدت مبارک آیریس!
پشت بند اون خانوم رابینسون رو بغل کردمو ازش تشکر کردمو بعدم به خانواده ی خودم رسیدم...جان و دنیل عزیزم !
بعد از چند دقیقه به اصرار مادر رولند نشستیم روی تنها میزی که اونجا بود...
با دیدن کیکی که شمع 18 روش میدرخشید چشمام برق زد...باورم نمیشد همه چی اینقدر قشنگ و رویایی به نظر برسه...
با ذوق و شوق به کیکم خیره شده بودمو میخواستم شمعش رو فوت کنم که دنیل گفت:
: اول آرزو کن آیریس...
جان: حق با دنیله...آرزو خیلی مهمه !
سرمو تکون دادمو دستامو به هم قلاب کردمو گرفتم جلوم و چشمامو بستم...
آرزوی من این بود که همیشه در کنار خانواده م بهترین لحظات زندگی رو تجربه کنم و تمامی دردسر ها تنهامون بذارن...
آمین گفتمو چشمامو باز کردم...خانوم رابینسون با شوق و ذوق گفت:
: وقتشه عزیزم ... فوتش کن !
لبخندی زدمو نفسمو توی سینه حبس کردم...به چهره ی شاد تک تک اطرافیانم خیره شدمو با شادی شمعمو فوت کردم...
تا شمع ها خاموش شد ، صدای دست و شعر خوندشون رفت بالا...
با ذوق و شوق نگاشون میکردمو میخندیدم...بعد از باز کردن کادوهای قشنگشون ،شام رو در کنار دیوونه بازیای رولند و دنیل که هی تو سر هم میزدن خوردیم...
ساعت 1 شب بود که جشن تموم شد و رولند و مادرش ازمون خدافظی کردن و رفتن و من و دنیل و جان هم برگشتیم به خونه...
آخرین نفر از ماشین پیاده شدم...جان و دنیل زودتر از من رفتن داخل خونه...
پاشنه کفشم بلند بود و راه رفتنم سخت شده بود، از طرفی جعبه های کادو بزرگ بودن و با این که چندتاشون رو دنیل با خودش برد ، به سختی چندتای باقی مونده رو توی دستم گرفته بودمو داشتم لنگ لنگ کنان میرفتم سمت در خونه که صدایی از پشت سرم شنیدم که باعث شد بترسمو جعبه ها از دستم بیفته روی زمین...
...: کمک لازم نداری خانوم کوچولو؟
برگشتم طرف صدا و با نفرت خیره شدم به چشمای شاد و شیطون کریستین که به ماشین تکیه داده بود و نگام میکرد...
نگاهمو ازش گرفتمو خم شدم تا جعبه هارو از زمین بردارم که به سرعتی که با چشم دیده نمیشد خودشو بهم رسوند و همه ی جعبه هارو برداشت و روبه روم با لبخند شادی وایساد...
صاف روبه روش وایسادمو همون طور که دستامو میبردم سمت جعبه ها تا ازش پسشون بگیرم گفتم:
: چیه؟ باز اومدی خط و نشون بکشی؟
ابروهاشو انداخت بالا و بی توجه به من رفت به سمت در خونه و گفت:
: اومدم تولدت رو تبریک بگم... تولدت مباااارک!
با حرص رفتم دنبالش...جلوی در خونه منتظرم وایساده بود...از این که نمیتونست وارد خونه بشه خوشم میومد...این موضوع بیانگر این بود که اون قدرت مطلق نیست...
از کنارش رد شدمو رفتم داخل خونه و جعبه هارو از دستش گرفتمو گذاشتم پشت در و در همون حال رو بهش با طعنه گفتم:
: چیه؟ نکنه اومدی خودشیرینی تا دفترتو پس بگیری؟
سرشو مثل پسربچه ها کج کرد و با لحن متفکری گفت:
: از کدوم دفتر حرف میزنی؟
ابرویی انداختم بالا و گفتم:
: یعنی تو نمیدونی منظورم چیه و واسه دفترم اینجا نیومدی؟
سرشو انداخت بالا و گفت:
: نوچ !
با شک نگاهش کردمو گفتم:
: انتظار نداری که باور کنم؟
شونه هاشو انداخت بالا و از توی جیب کاپشنش جعبه ی سرخ کوچیکی رو درآورد و در حالی که خم میشد و میذاشتش جلوی در و زیر پام گفت:
: من که نمیتونم اینو خودم بهت بدم...این چهارچوبیای لعنتی نمیذارن...ولی خب میذارمش اینجا تا خودت برداری...تولدت مبارک !
از جا بلند شد و صاف وایسادمو بعد از تحویل دادن یه لبخند فوق العاده بدجنس و شیطون ازم فاصله گرفت و داشت ازم دور میشد...
نمیدونم چرا با کنجکاوی خم شدمو جعبه رو برداشتمو بازش کردم...یه گردنبند هلال ماه بود...این دفعه دیگه خونی نبود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست و میخواستم درو ببندم که دیدمش وایساده و داره نگام میکنه...
فکر میکردم رفته واگرنه عمرا جعبه ش رو برش میداشتم...
قبل از این که بذاره چیزی بگم گفت:
: انگاری از هدیه م خوشت اومده...
چشمکی زد و از توی کاپشنش برگه های قدیمی آشنایی رو بیرون کشید و ادامه داد:
: منم از هدیه ی تو خوشم اومده !
با بهت و حیرت گفتم:
: تو...تو...چطور...
خندید و گفت:
: جنیفر دزد خوبی میشد اگه جادوگر نبود !
چشمکی زد و با خنده در حالی که دستشو واسم تکون میداد ادامه داد:
؛ شبت بخیر آیرا ! خوش گذشت !
و منو با بهت و حیرت تنها گذاشت و رفت...
با حیرت به جعبه ی توی دستم خیره شدم...باورم نمیشد...اون...اون...خود شیطانه !
...:آیریس؟!
با صدای جان که صدام میکرد سریع جعبه ی قرمز رنگ گردنبند رو گذاشتم توی جیب پالتوم و درو بستمو رفتم داخل...
هنوز توی شوک بودم...!

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_24

خندیدمو گیلاس توی دستمو چرخوندمو رو به جنیفر که روی میز خم شده بود و گیلاسشو تکون میداد و بهش نگاه میکرد گفتم:
: جنی کاش بودی قیافه ی مات و مبهوتشو میدیدی ...
سرشو تکون داد و گفت:
: ترجیح میدم قیافه ی پر از شرارت و بدجنسی تورو تصور کنم !
در جوابش فقط خندیدمو چیزی نگفتم...گیلاس پر از خون قرمز رنگمو گذاشتم روی میز ، کنار ورقه هایی که با بیروزی از اون دختره ی دیوونه پس گرفتم ...
کش و قوسی به بدنم دادم که صدای جیغ جنیفر بلند شد...
با تعحب برگشتمو نگاهش کردم که دیدم دنیس از زیر پاش پرید روی میز و با عشوه دمش رو تکون داد و میویی کرد...
جنیفر با حرص کفشش رو درآورد و پرت کرد طرف دنیس که دنیس جاخالی داد و پرید توی بغل من و کفش جنیفر خورد به گیلاس خون من که روی میز بود و هرچی که توش بود ریخت روی ورقه ها ...
تا چند دقیقه مات و مبهوت به ورقه های خونی نگاه میکردم...
یه صدایی توی ذهنم گفت: همه چی از دست رفت !
حق با اون بود...همه چی به باد رفت...با نفرت و عصبانیت به جنیفر که مات و مبهوت به من نگاه میکرد خیره شدمو گفتم:
: دعا کن دستم بهت نرسه !
تا اینو گفتم جیغی کشید و بدو بدو رفت سمت در ورودی خونه و پا برهنه از خونه بیرون رفت...
دنیس رو با عصبانیت پرت کردم اون طرف و به سرعت رفتم دنبالش...
مستقیم رفت سمت دریاچه و خودشو انداخت توی دریاچه و اصرار داشت که از دستم در بره...
عقب عقب میرفت به سمت عقب دریاچه و دستاشو تکون میداد و میگفت:
: کریستین! کریستین بیخیال شاید درست بشه...
یا عصبانیت تقریبا فریاد زدم:
: اون نوشته ها در حالت عادیشونم اونقدر کمرنگ بودن که سخت میشد خوندشون ؛ حالا چطور میخوای بخونیشون؟ هان؟؟؟
با نگاه در از استرسی به پشت سرش نگاهی انداخت و باز بهم نگاه کرد که داشتم قدم به قدم نزدیکش میشدمو گفت:
: کریستین جلو نیا...برو عقب...خواهش میکنم !
چشمامو ریز کردمو دندونامو نشونش دادمو گفتم:
: عمرا !
...
...
...
هنوز گیج و منگ بودم...باورم نمیشد تنها راهی که میتونستم انتقام تموم بدبختیای عمرم رو بگیرم از بین رفت...باورم نمیشد...
حس بدی داشتم...احساس میکردم صدای خنده های اون لعنتی که به حال و روزم قاه قاه میخندید رو میشنوم...
اگه اون میومد به دنیا ، من از بین میرفتم...برای همیشه...چطور میتونم جلوشو بگیرم وقتی تنها چیزی که داشتم از بین رفت؟
حالا باید بشینم یه گوشه منتظر مرگ باشم...باید میرفتم به دنیایی تاریک تر از دنیایی که داشتم...به جهنم!
بغضم گرفته بود...بازم همون حس تلخ تنهایی...مثل همون سالهای اولی که توی دنیای تاریکم تنها بودمو بی کس...
سرمو به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم...دیگه تموم شد...جنگیدن بی فایده ست...اون که یه بار زندگی منو گرفت ، بازم میتونه بگیره...
با صدای تقه ای که به در خورد چشمامو باز کردمو نیم نگاهی به در بسته ی اتاق انداختم...
اخمامو کشیدم توی هم و با صدای آرومی گفتم:
: چی میخوای جنیفر؟
صداش با کمی تاخیر از پشت در بلند شد...
جنیفر: کریستین شاید یه راه حلی...
پریدم وسط حرفشو با نفرت گفتم:
: ساکت ! واسه تو چه فرقی داره ؟ این منم باید بشینم ببینم کی به بدبختی کامل میرسم...تو کارت تموم شده ، برگرد پاریس!
جنیفر: کریستین ما با هم دوستیم...
پوزخندی زدمو گفتم:
: دوستی یه خون آشام با یه جادوگر! هه ! باید ازش فیلم بسازن...
جنیفر: بابت اون اتفاق متاسفم ولی اینم یادت نره که من بودم اونارو واست آوردم...
با طعنه گفتم:
: من تشکرمو کردم؛ میتونی اینو از زخم گلوت کاملا متوجه بشی!
جنیفر: بعله کاملا متوجه شدم ...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: پس برو وسایلاتو جمع کن و برگرد پاریس تا بیشتر مورد تشکر قرار نگیری!
جنیفر: حداقل از اون دخمه ی تاریک بیا بیرون و کمتر زهرماری کوفت کن !
 اخمامو کشیدم توی هم و با بی تفاوتی جواب دادم:
: به تو هیچ ربطی نداره !
محکم کوبید به در و گفت:
: لجباز !
از صدای تق تق کفشش که دور میشد فهمیدم که رفته...
از جام بلند شدمو رفتم سمت میز کنار پنجره...کارم شده بود نشستن توی این اتاق و حرص خوردن...یک روز و دوشب از خراب شدن تموم نقشه هام میگذره و من دیگه امیدی ندارم...
لیوان ودکامو از روی میز برداشتمو با ناراحتی و ناامیدی به منظره سیاه پشت پنجره خیره شدم...
...


پارت_25

با ذوق و شوق روزنامه رو گرفتم توی دستمو با خنده و شادی شروع کردم به بالا و پایین پریدن...
: اون به قولش عمل کرد...به قولش عمل کرده...
دنیل با تعجب از آشپزخونه در حالی که دوتا لیوان قهوه دستش بود اومد بیرون و رو به جان که نگاه پر از کنجکاویش رو بهم دوخته بود گفت:
: اون دیوونه نشده؟
روزنامه رو پرت کردم طرفش و مستقیم رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم...
با ذوق روی کاناپه نشستمو منتظر بودم تا اخبار شروع بشه...
...: قتل های مشکوکی تصور میشد توسط حیوان یا حیواناتی وحشی صورت گرفته حدودا یک هفته به صورت کامل متوقف شده و هیچ موردی تا به حال به اداره ی پلیس گزارش نشده...برای اطلاعات بیشتر به همکارم....
با ذوق از جام پریدمو بی توجه به ادامه ی خبری که از تلویزیون پخش میشد به سرعت رفتم به طبقه ی بالا...
صدای جان رو از پایین میشنیدم که میگفت:
: حق با توئه دنیل...اون دیوونه شده!
خنده ی آرومی کردمو رفتم توی اتاقم... بی معطلی از توی کمدم لباس تیره ای برداشتمو پوشیدم...کوله مو برداشتمو به همراه سوییچ ماشین از اتاق بیرون رفتمو بعد از برداشتن پالتوی مشکی رنگم با دادن جواب های نامفهوم به جان و دنیل از خونه رفتم بیرون...
...
زنگ درو زدم و منتظر شدم که در باز بشه...برای قدردانی و تشکر ازش دسته گل رزهای سیاه رنگی رو گرفته بودمو اومده بودم تا ازش به خاطر این که یک هفته بعد از این که اون برگه ها رو ازم گرفته بود و دیگه بعد از اون نیازی نداشت پای قولش بمونه ، تشکر کنم...
یک هفته مدت زمان نسبتا زیادی بود واسه ی من که انتظار داشتم بعد اون شب قتل عام های شهر بیشتر بشه...
در با صدای تیک آرومی باز شد... تا قامت سیاه پوش خودش رو دیدم با شادی دسته گل رو گرفتم طرفش و گفتم:
: سلاااام !
با گیجی قدمی به عقب برداشت و خیره شد توی چشمام...حالت نگاهش یه جوری بود که انگار اصلا منو نمیشناسه... خیلی به هم ریخته بود...
یه جوری به هم ریخته و نامرتب بود که انگار همین الآن از خواب پاشده...اما سرخی چشماش نشون میداد که نخوابیده...
با تعجب دسته گل رو پایین آوردمو سرمو کج کردمو با شک پرسیدم:
: تو حالت خوبه؟
با گیجی سرشو تکون داد و گفت:
: تو اینجا چیکار میکنی؟
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: نمیخوای بذاری بیام داخل؟
اخماشو کشید توی هم و بعد از چند دقیقه مکث از جلوی در کنار رفت...
از کنارش رد شدمو رفتم داخل...درو که پشت سرم بست ، همون طور که به اطرافک نگاه میکردم گفتم:
: فکر نمیکردم خون آشام ها مریض بشن !
به سرعت از کنارم رد شد و رفت سمت مبل های سلطنتی وسط سالن و روی یکیشون نشست و با همون صدای گرفته ش گفت:
: مریض نمیشیم!
گلارو گذاشتم روی میزی که پر بود از نوشیدنی های مختلف و روی مبل روبه رویی ش نشستمو گفتم:
: ولی فکر میکنم حالت خوب نیس...
با غرور ابرویی بالا انداخت و گفت:
: چرا اومدی اینجا؟
گوشه ی لبمو به دندون گرفتمو گفتم:
: میخواستم ازت تشکر کنم که پای قول وایسادی...
پوزخندی زد و از جاش بلند و بی توجه به من رفت به سمت در بزرگی که میدونستم به همون سالن بزرگ و مدرن راه داره و در همون حال گفت:
: خب تشکرتو کردی حالا میتونی بری !
از جام بلند شدمو با طعنه گفتم:
: همیشه اینقدر سرد با مهمونات رفتار میکنی؟
توی جاش وایساد و برگشت طرفمو جواب داد:
: آره ! تو مشکلی داری باهاش؟
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: نه...من با دزدکی رفتن توی خونه ی مردم مشکل دارم!
چشماشو ریز کرد و خیره شد بهم...بعد از چند ثانیه در حالی که قدم به قدم نزدیکم میشد با لحن هشدار دهنده ای گفت:
: ببین بچه جون ، من واسه ی کارام به کسی جواب پس نمیدم...انتظار ازم نداشته باش واسه برداشتن چیزی که مال خودم بود ازت معذرت بخوام ! فهمیدی یا نه؟
با لجبازی جواب دادم:
: از یه قاتل دیوونه انتظاری نمیره !
پوزخندی زدمو با اخمای درهم رفته ادامه دادم:
: حالا که اونارو برشون داشتی به چه نتیجه ای رسیدی؟ تونستی اونی که بدبختت کرده رو پیدا کنی یا نه؟
انگار که از چیزی به وجد اومده باشه نزدیکم شد و گفت:
: تو...تو...خوندیش مگه نه؟
با گیجی گفتم:
: منظورت چیه؟
با نگاهی که حالا پر بود از امید و خواهش زل زد توی چشمام و گفت:
: تو برگه های آخرو خوندی نه؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
: آره خب من یکم فضولم !
لبش به خنده باز شد و گل از گلش شکفت...در کسری از ثانیه نگاه بی رنگ و روحش رنگ شادی به خودش گرفت و برق زد...
با لحنی که دیکه هیچ اثری از کینه و نفرت توش نبود گفت:
: باید کمکم کنی...
ازش فاصله گرفتمو گفتم:
: تو قبلا گفتی چیزی از ما نمیخوای...یادت رفته؟
سرشو تکون داد و گفت:
: اوه ! خب...یادمه ...! ولی...باید کمکم کنی...من پای قولم وایسادم...واسه تشکر اومدی مگه نه؟ خب...کمکم کن تا تشکری باشه واسه ی من !
چشمامو ریز کردمو با شک ازش پرسیدم:
: چی میخوای؟
لبخند شادی زد و با امیدواری توی چشمام خیره شد...
...

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_26

آیریس روبه روم نشسته بود و جنیفر با لبخند بزرگی کنارش وایساده بود و من با بدخلقی نشسته بودمو داشتم به حرفای آیریس که مدام قطع میشد تا یادش بیاد چی میخواد بگه گوش میدادم...
آیریس: خب...نوشته بود که...پووووف!...
با کلافگی پریدم وسط حرفش و گفتم:
: همه ی گرگینه ها اینقدر حافظه شون کمه یا فقط تو این شکلی هستی!
اخماشو کرد توی هم تهدید کنان انگشت اشاره ش رو گرفت به سمتمو گفت:
: یادت نره این تویی که به من احتیاج داری نه من!
میخواستم جوابشو بدم که جنیفر سرزنش گرانه گفت:
: کریستین!
با نفرت نگاش کردمو با لحن پر از حرصی گفتم:
: اگه تو اون بدبختی رو سرم در نیاورده بودی الآن نیازی نبود از یه بچه گرگ حرف بشنوم!
آیریس چشم غره ای بهم رفت و به جای جنیفر جواب داد:
: اولا بگو بببینم چرا همش تقصیر بقیه ست؟ تو این وسط هیچ کاره ای؟ دوما...اگه من بچه گرگ باشم توام بچه خفاشی!
با عصبانیت به طرفش خیز برداشتم که جنیفر این دفعه تقریبا داد زد:
: کریستین!
با چشمای ریز شده نگاهمو از آیریس گرفتمو به جنیفر نگاه کردم که جنیفر با صدای آروم تری در ادامه ی حرفش گفت:
: نکنه باز میخوای همه چی خراب بشه؟
نفسمو با حرص به بیرون فوت کردمو نشستم سر جام و با اخم به آیریس خیره شدمو گفتم:
: خیلی خب بگو!
تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: دیگه دعوایی نداری که احیانا؟
جنیفر به جای من جواب داد:
: آیریس لطفا رو مخش راه نرو...بگو چی خوندی توی اون دفتر و قال قضیه رو بکن!
آیریس سرشو تکون داد و دوباره شروع کرد به فکر کردن...کلافه شده بودم...من که میدونستم از قصد داره این کارارو میکنه...واگرنه کدوم آدم احمقی اینقدر حافظه ش ضعیفه؟
با کلافگی روی دسته ی مبل ضرب گرفته بودمو نگاش میکردم...  توی نگاهش شرارت موج میزد...از روی بدجنسیش بود که داشت لفتش میداد...
بالاخره دهن باز کرد و با خونسردی گفت:
: خلاصه ی اون همه داستان سرایی این بود که یه لوح سنگیه که توی همین شهره...گفته بود باید پیداش کنی تا بدونی نقشه ی برگشت چیه؟ ...  نوشته بود به طرف آفتاب قدم بردار و رد نور رو دنبال کن تا بهش برسی... من که نفهمیدم...
سریع از جام بلند شدمو بی توجه به بقیه ی چرت و پرتایی که داشت میگفت به سرعت از خونه رفتم بیرون...
از آنا ممنون بودم که اونقدر زیاد راهنماییم کرده بود تا بتونم جلوی یه شیطان واقعی رو بگیرم...
خوب میدونستم منظور آنا از از رد نور چیه...باورم نمیشد که اون چیزی که سال ها دنبالش بودم به این نزدیکی باشه...باورم نمیشد...هیچ وقت!


پارت_27

من و جنیفر نقش هویج رو ایفا میکردیم...گذاشت رفت پسره ی بی ادب!
برگشتم طرف جنیفر که خیره مونده بود به دری که کریستین به سرعت ازش بیرون رفته بود و گفتم:
: همیشه اینقدر عجله داره؟
نیم نگاهی به من انداخت و بدون حرف رفت به سمت همون در و رفت بیرون... کلا دیوونه خونه ست اینجا...شعور فرهنگی هم خوب چیزیه...حتی جواب آدمو نمیدن!
با وجود حس فضولی ای که داشتم اصلا دلم نمیخواست اونجارو ترک کنمو برم...پس از جام بلند شدمو دنبال جنیفر رفتم...بازم دریاچه! پوووف!  من زیاد از آب خوشم نمیومد...اینا هم تا چیزی میشد انگاری میرفتن اونجا...
من و جنیفر تقریبا همزمان رسیدیم کنار دریاچه...کریستین بی توجه به ماه دستشو گرفته بود جلوی نور خورشید و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود... مشخص بود عصبیه ها ولی باز وایساده بود زیر نور خورشید...کلا دیوونه بود...
ولی این چطور اینقدر جرئت داره بره زیر نور خورشید...مگه نباید الآن آب میشد ما راحت میشدیم از دستش؟
همین سوال رو آروم از جنیفر پرسیدم...با تعجب برگشت طرفمو چند ثانیه نگام کرد و چندتا پلک زد و روشو برگردوند و به دست کریستین که جلوی خورشید گرفته بود  اشاره کرد و گفت:
: به خاطر اونه...
با دقت به دستش نگاه کردم...نگین سیاه انگشتری که توی دستش بود توی نور خورشید میدرخشید...
با تعجب گفتم:
: به خاطر اون؟
جنیفر سرشو تکون داد و گفت:
: آره اون توش طلسم داره...توی پاریس وقتی تولدش بود بهش دادم...قبل از اون مثل خفاش فقط توی شبا بیرون میرفت...الآنم یکی دو ساعت بیشتر نمیشینه زیر آفتاب...کلا خوشش نمیاد...
با لحن پر از حرص و نفرتی جواب دادم:
: خیلی بهتر بود اون طوری !
جنیفر نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
: میشنوه ها...
شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی گفتم:
: خب بشنوه...اصلا میخوای بلندتر بگم آدمای اون طرف شهرم بشنون؟
تک ابرویی انداخت بالا و دستاشو روی سینش قفل کرد و چیزی نگفت...
کریستین با دقت داشت انعکاس نور خورشید توی آب رو دنبال میکرد...یهو  رفت سمت آب و پرید وسط آب...اصلا دیده نمیشد که چه شکلی داره حرکت میکنه...چشمای من گرد شده بود اما جنیفر بیخیال تر از این بود که  کنجکاو باشه اون داره چیکار میکنه...
بعد از چند ثانیه  یهو سرشو از آب بیرون آورد و  به سرعت از دریاچه اومد بیرون و دقیقا مثل موشک های جنگی ارتش که معلم تاریخمون همیشه ازشون حرف میزد از بغل گوشم رد شد...
اصلا نفهمیدم کی جنیفر هم قدم زنون از کنارم رفت ... تا به خودم اومدم دیدم یه طرفم خیس آبه و تک و تنها وایسادم کنار دریاچه...با حرص در حالی که محکم پاهامو میکوبیدم به زمین راه خاکی رو درپیش گرفتمو برگشتم توی خونه ی بزرگ و  به ظاهر آرومش!
تا رفتم توی خونه جنیفر  رو دیدم که مثل مار چنبره زده روی یه چیزی که روی میز بود...با تردید رفتم سمتش ...روی میز یه تخته ی سنگی تراش خورده و خیس بود که  از ریخت و قیافش مشخص بود که چقدر قدیمیه...
یه قسمت سنگ ترک برداشته بود و نوشته های ریز روش که حکاکی شده بود توی اون قسمت کاملا از بین رفته بودن...
جنیفر متفکرانه سنگ رو گرفت توی دستشو هی بالا پایین میکرد و زیر لب غر میزد...ظاهرا نمیدونست کدوم وری بگیرتش تا بخونه...
...: بدش به من!
این صدا دقیقا از پشت سر من بود...از ناگهانی صدا از جام پریدمو محکم پرت شدم روی کاناپه...جنیفر خیلی خونسرد سنگ رو داد دست کریستین که حالا فقط موهاش بودن که خیس بود و لباساش کاملا شبیه قبل خشک و تیره رنگ بودن...انگار اون به این ناگهانی های مسخره خیلی عادت داشت...
کریستین با اخمای توهم رفته سنگ رو گرفت جلوی صورتش و با دقت نوشته هاشو نگاه کرد...بعد از چند دقیقه رو به جنیفر گفت:
: این چه خط مزخرفیه؟ تو حالیت میشه اینجا چی نوشته؟
جنیفر سرشو به چپ و راست تکون داد و چیزی نگفت...کریستین با انزجار و نفرت نگاهش از جنیفر گرفت و گفت:
: همون فقط توی دزدی موثری!
نفسشو با صدا به بیرون فرستاد و موهای خیسش رو از روی صورتش کنار زد...بازم روی زمین با پاش ضرب گرفته بود...آخی...بچه ی بیچاره نمیتونه بخونتش!
وقتی موهاش اون شکلی خیس بودن و جلوی چشمش ریخته بودن خیلی بانمک تر میشد...انگار یه پسر بچه ی معصوم بود که با ناامیدی زل زده به عروسک خراب توی دستش...
گناه داره بذار ببینم میشه براش کاری کرد یا نه؟!...صدامو صاف کردمو دستمو گرفتم طرفشو گفتم:
: میشه ببینمش؟
سرشو بلند کرد و نگام کرد...اخماشو بیشتر توی هم کشید و گفت:
: چرا ؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
: خب شاید بتونم بخونمش!
با مسخرگی گفت:
: تو؟ هه!
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
: نمیدیش؟
با تردید توی چشمام نگاه کرد و با اکراه سنگ رو گذاشت توی دستم...با نیش باز سنگ رو گرفتم جلوی چشمم...به به! چقدر شبیه همون جورچیناییه که الکس واسمون درست میکرد!
خندیدمو گفتم:
: این که خیلی باحاله!
کریستین با کلافگی گفت:
: میتونی بخونیش؟
ابروهامو انداختم بالا و گفت:
: من نه ولی یکیو میشناسم که میتونی بخونه...
چشماشو ریز کرد و اومد نزدیک تر و با شک پرسید:
: کی؟
لبخند پر از شرارتی زدمو آروم پلک زدم...
...
...
...
زنگ در خونه رو که زدم، چند دقیقه بعد در باز شد و رولند با لبخند شادی اومد جلوی در...
تا خواستم چیزی بگم کریستین از پشت سرم گفت:
: این؟ عمرا !
رولند که نگاهش  افتاده بود به کریستین لبخندشو سریع جمع کرد و اخماشو کرد توی هم و رو به من گفت:
: چه خبره آیریس؟
جنیفر که طرف راست شونه م وایساده بود و دستاشو به سینه زده بود گفت:
: آیریس ما وقت نداریم!
سرمو تکون دادمو رو به رولند گفتم:
: باید کمکمون کنی...
رولند با انزجار گفت:
: از کی تو حالا با اون قاتل روانی شدی ما؟
کریستین به طرفش خیز برداشت که باعث شد رولند قدمی به عقب بره و پشت چهارچوب در وایسه و کریستین نتونه بهش برسه...اون دیوار نامرئی انگار یه معجزه بود !
وقتی دید نمیتونه کاری کنه با عصبانیت دوباره صاف وایساد و گفت:
: مواظب حرف زدنت باش !
رولند با نفرت گفت:
: مثلا اگه نباشم چی میشه؟ میری یکی دیگه رو میکشی؟ خب اگه مردی بیا روی سر خودم تلافیش کن...!
از این حرف رولند چشمام گرد شد...خوب میدونستم و فهمیده بودم که یه تلنگر کافیه واسه کریستین که سریع کینه به دل بگیره و تا زهرشو نریزه راحت نمیشه...
با صدای محکمی گفتم:
: رولند بسه!
کریستین بی توجه به حرف من تهدید کنان گفت:
: تو مرد نیستی که رفتی توی لونه موشت! جرئت داری بیا بیرون تا حالیت کنم کی مرده!
رولند: فکر کردی از پست برنمیام؟ کور خوندی بچه خفاش!
خنده م گرفت...این حرفو منم بهش زده بودم امروز...اما وسط جر و بحث اون دوتا خندیدن مساوی بود با کتک کاری...به خاطر همین قبل از این که کریستین چیزی بگه دست انداختم و یقه ی رولند رو گرفتمو از خونه کشیدمش بیرون و گفتم:
: وقتی میگم باید کمکمون کنی یعنی باید بکنی...رولند، ما مجبوریم!
با نفرت به کریستین اشاره کرد و گفت:
: واسه این مجبوریم؟ هه! اگه به من باشه همین جا میکشمش!
کریستین یقشو از دستم کشید بیرون و محکم کوبیدش سینه ی دیوار و گفت:
: بکش ببینم چطوری میکشی! جرئت داری یه کلمه دیگه حرف بزن تا همین جا در خونتون رو با خونت رنگ بزنم!
رولند دهن با کرد که چیزی بگه که رفتم جلو و با دستام از هم جداشون کردمو گفتم:
: بسه دیگه اه! رولند ساکت! توام بس کن دیگه کریستین...نیم ساعته دارن دعوا میکنن...اه!
جنیفر با خنده از پشت سرم گفت:
: میذاشتی دعوا کنن یکم میخندیدیم!
برگشتمو چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد لبخندش محو بشه...
کریستین رولند رو ول کرد و یک قدم عقب رفت...رولند با نفرت به چشمای کریستین خیره شد و بدون حرف یقه ش رو درست کرد...
نفس عمیقی کشیدمو رو به رولند گفتم:
: بهم اعتماد کن رولند...باید کمکشون کنیم!
سرشو تکون داد و نگاهشو از کریستین برداشت و به من نگاه کرد و گفت:
: میرم یه یادداشت واسه مامان اینا بذارم!
سرمو تکون دادمو از جلوی در کنار رفتم ...رولند رفت داخل خونه و چند دقیقه بعد اومد بیرون و درو بست...
لباسشو مرتب کرد و گفت:
: خب...چه کاری از دستم برمیاد آیریس؟
لبخند قدردانی زدمو با قدردانی نگاهش کردم...


پارت_28

رولند با اخم به لوح توی دستش نگاهی انداخت و گفت:
: خب این چی هست؟
کریستین قبل از این که من جوابی بدم گفت:
: تو فقط بخون روش چی نوشته لازم نکرده بدونی چی هست!
رولند انگار که اصلا حرفشو نشنیده سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد و گفت:
: این چیه؟
این دفعه قبل از این که بذارم کریستین یا جنیفر چیزی بگن سریع گفتم:
: یه لوحه که روش یه چیزایی نوشته شده که میتونه کمک کنه کریستین بفهمه اون کسی که خودمم نمیدونم دقیقا کیه واسه ی چی و چطوری میخواد بیاد به این زمان!
رولند با گیجی گفت:
: یعنی چی که بیاد به این زمان...
این دفعه جنیفر نزدیک تر اومد و گفت:
: اون یه آدم عادی نیست...یه خون آشام یا گرگینه هم نیست...اون یه روح خواره...میدونی روح خوار چیه؟
رولند سرشو تکون داد و گفت:
: فقط توی کتابا اسمشو شنیدم...
جنیفر سرشو تکون داد و زمزمه وار گفت:
: منم همین طور...
به کریستین اشاره کرد و  با صدای بلند تری ادامه داد:
: فقط کریستین دیدتش...
رولند نیم نگاهی به کریستین که تکیه داده بود به سنگ بزرگی و دستاشو به سینه زده بود و گفت:
: خب...
دوباره به لوح نگاه کرد و  ادامه داد:
: اینجا فقط نوشته که  برگشت به آینده ...آمممم...برای  حیات جاودانه...که دوتا قربانی داره...دونفر...یه علامتی هم هست که معنیشو نمیفهمم... اما کنار اون علامت نوشته باید جنگید...
کریستین پرید وسط حرفشو گفت:
: باچی؟ باچی باید جنگید؟
رولند: فقط نوشته بجنگ ... قلبته که تصمیم میگیره...
کریستین نفسشو با حرص به بیرون فوت کرد و محکم پاشو کوبید زمین و گفت:
: فقط یه مشت چرت و پرت! لعنتی!
جنیفر: خب...دیگه چی نوشته؟
رولند سنگ رو گرفت جلوی روش و گفت:
: بقیه ش نامفهومه...سنگ ترک خورده...هرچی نوشته بود رو خوندم...
کریستین با کلافگی از وسطمون رد شد و سنگ رو گرفت و بی توجه به من و رولند رو به جنیفر گفت:
: مهمونی خوش گذشت جنیفر! وقته رفتنه!
و داشت ازمون دور میشد که با صدای نسبتا بلندی گفت:
: هی تو ! تشکر بلد نیستی؟
انگار این یه تلنگر بود واسش...چون که سریع برگشت طرفمو تا به خودم اومدم دیدم جلوی روم وایساده و با نفرت زل زده به چشمام...با صدایی که هر لحظه بالاتر میرفت گفت:
: تشکر؟ تشکر واسه هیچی؟ من به اون چیزی که میخواستم رسیدم که تشکرم بکنم؟ خوندن و نخوندنش چه فرقی میکنه واسه ی من هان؟
با عصبانیت مثل خودش گفتم:
: میتونست همون یه ذره رو هم نخونه...
کریستین:  میخواست نخونه به من چه؟
با تاسف نگاهش کردمو گفتم:
: واقعا که!
با غرور سرشو بالا گرفت و انگار که داره به زیر دستش نگاه میکنه خیره شد بهم و با لحنی کاملا مغرورانه گفت:
: کارمون تموم شده آیریس دنیرا ! میتونی با دوست نفرت انگیزت بری...
خواستم چیزی بگم که انگشتشو گذاشت روی لبمو با اطمینان گفت:
: پای قولم هستم!
و بدون معطلی به سرعت بین درختای بلند جنگل محو شد و جنیفر هم دنبالش رفت...
به راه رفته ش خیره شده بودم که رولند اومد کنارم وایساد و گفت:
: انگار آسمون سوراخ شده آقا لطف کرده پرت شده پایین! مسخره!
نگاهی به من انداخت و گفت:
: بریم ...
و جلوتر از من رفت سمت ماشین...سرمو تکون دادمو زمزمه وار بدون این که چشم از اون راه رفته که توی تاریکی مشخص نبود بردارم گفتم:
: بریم...
چند قدم به عقب برداشتمو بدون هیچ حرف دیگه ای سوار ماشین شدمو با رولند به خونه برگشتیم...

  • تشکر 7
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_29

یک ...
دو...
سه...
چهار...
پنج...
شیش...
هفت...
هشت...
نه...
ده...!
...: کریستییییییییین!
درست به موقع! لبخند زنان از نرده ها آویزون شدمو با خنده گفتم:
: چیه جنیفر؟
جنیفر از پایین جیغ زد:
: من تورو میکشمت!!!!
براش شکلکی درآوردمو گفتم:
: بیا بکش عزیزممممم!
با سر و صدای زیادی از پله ها اومد بالا...با خنده از نرده ها فاصله گرفتمو به سرعت رفتم توی راهروی دراز طبقه ی دوم که روی دیواراش نقاشی های کشیده ی دست خودم به میخ آویزون شده بود...
جنیفر اومد بالا و  در حالی که توی دستش  لباس پاره پاره ای بود و تیکه های قیچی خورده ش ازش آویزون بود با عصبانیت قدم به قدم میومد نزدیکم...
لبخند پر از شرارتی روی لبم بود و دستامو که توش قیچی بود برده بودم پشتم و قدم به قدم میرفتم عقب...
جنیفر لباسشو پرت کرد طرفمو گفت:
: تو آزار داری روانی؟میخواستم امشب اینو بپوشممم!
جاخالی دادم  که لباسش افتاد روی زمین ...سرمو مثل پسربچه ها بالا و پایین کردمو گفتم:
: آره دیدمش اتوشم زده بودی!
انگار که خیلی از این حرفم عصبانی شده بود لنگه کفشش رو درآورد و نشونه رفت طرفمو در همون حال گفت:
: نیشت چرا اینقدر بازه؟  چیشده خواب نما شدی بیشعور؟
چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
: فکر نکن امروز بهت میخندم زورم بهت نمیرسه ها...مواظب باش چی میگی!
لنگه کفششو پرت کرد طرفم که تندی جاخالی دادمو به سرعت رفتم پشت سرش...برگشت طرفمو میخواست حرفی بزنی که گوشیم زنگ خورد...
اخمامو کشیدم توی هم و  قیچی رو دادم دست جنیفر و گوشیمو از جیبم درآوردمو به صفحه ش نگاه کردم...اسکارلت!
بی توجه به جنیفر  ازش فاصله گرفتمو رفتم توی تاقمو تماس رو وصل کردم...
به محض این که گوشی رو گذاشتم دم گوشم صدای جیغ شادی بلند شد:
: کریستییییییییین!
گوشی رو از گوشم فاصله دادمو قیافه م رفت توی هم...دختره دیوونه ست!
بعد از این که مطمئن شدم جیغش تموم شده باز گوشی رو گذاشتم کنار گوشمو آروم گفتم:
: اسکارلت!
اسکارلت با همون شور و هیجان همیشگیش جواب داد:
: چطوری دوست قدیمی؟
: راستشو بخوای باید بگم تا قبل از این که یکی دم گوشم جیغ بنفش بکشه حالم خوب بود...
اسکارلت بدون هیچ مکثی گفت:
: که چی الآن مثلا؟ یعنی من مزاحمتم؟ باز داری چیکار میکنی هان؟ واقعا که...سه ماهه گذاشتی رفتی انگار نه انگار چهارتا آدم میشناختی اینور...
صدایی ناشناس از اونور خط داد زد:
: بهش بگو خیلی بیشعوره!
اسکارلت: شنیدی که خودت؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: آره!
اسکارلت: من بهت زنگ نزنم زنگ نمیزنی نه؟ اون جنی احمقم که همیشه میگه کار دارم باید برم...راستی، کارت چیشد؟ تونستی دفترو پیدا کنی...
نشستم روی تخت و جواب دادم:
: آره...
یهو اسکارلت با خوشحالی گفت:
: پس به زودی برمیگردی؟؟؟؟ وای خدای من...باید به آلفا بگم! باید وریتاسو آماده کنم!...وای خدا چقدر کار...من باید برم کریستین ... باید به کارام برسم تا بیای ...خدافظ...میبینمت!
تا اومدم چیزی بگم گوشی رو قطع کرد...مات و مبهوت گوشی رو آوردم پایین و نگاش کردم...
فرصت نداد ابراز وجود کنم...دیوونه!... سریع شماره ش رو گرفتم اما برنداشت...دیوونه ...
از جام بلند شدمو نفسمو با حرص به بیرون فوت کردمو دوباره از اتاق رفتم بیرون...از پله ها رفتم پایین که جنیفر تا منو دید گفت:
: کریستین باید برای امشب لباس جور کنی واسم بیشعور!
با کلافگی سرمو تکون دادمو گفتم:
: امشب نمیریم!
جنیفر معترضانه گفت:
: کریستین تو گفتی امشب میریم بیرون چون یه کاری داری...قرار بود...
پریدم وسط حرفشو با جدیت گفتم:
: نمیریم!
ساکت شد و با چشمای گرد شده نگام کرد...
با بی تفاوتی از کنارش رد شدمو کاپشنم رو از روی کاناپه برداشتمو رفتم سمت در ...
بین راه از حرکت وایسادمو برگشتم طرفش و گفتم:
: دفعه ی بعد اسکارلت بهت زنگ زد بهش بگو ما برنمیگردیم پاریس!
و قبل از این که بخواد چیزی بگه یا سوال بپرسه سریع از خونه رفتم بیرون...


پارت_30

تکیه دادم به تخته سنگی که کنارش نشسته بودمو رو به رولند که نشسته بود جلوم و با چاقوی توی دستش یه نوک چوب کلفتی رو تیز میکرد گفتم:
: همه چی عالیه...دیگه کسی نمیمیره...
بدون این که سرشو بلند کنه و دست از کارش بکشه جواب داد:
: خوشحالم !
چشمامو ریز کردمو با شک پرسیدم :
: مشکل چیه رولند؟ ما که دیگه با اون پسره کاری نداریم...
نفس عمیقی کشید و گفت:
: مثل تو فکر نمیکنم...
با تعجب گفتم:
: چرا؟
چاقو رو محکم فرو کرد تو دل خاک نرم و خیس کنارش و گفت:
: اون خودشم بخواد خوب باشه نمیتونه...
نیم نگاهی به چاقوش که عمود روی خاک وایساده بود کردمو گفتم:
: تاحالا ثابت کرده که روی قولش بلده بمونه...
رولند پوزخندی زد و گفت:
: خیلی خوبه!
اخمامو کردم توی هم و با لحن معترضانه ای گفتم:
: چرا اینقدر بدخلقی میکنی؟ حتی توی اون تیکه سنگم ننوشته بود که میخواد اتفاق بدی واسه ی شهر بیفته...اونم انگار بیخیال ماجرا شده مگه ندیدی چه شکلی رفت؟ انگار نه انگار دربه در دنبال اون تیکه سنگ بود...
انگار که کلافه شده باشه چاقوشو محکم از دل خاک کشید بیرون و گفت:
: آیریس بسه ! کل افکارت به سمت اون پسره ی لعنتیه...
با اخم جواب دادم:
: چون اون دشمن بود...
رولند: بود؟ دیگه نیست؟ شایدم هست و تو دیگه دشمن حسابش نمیکنی!
: تو حالت خوب نیست رولند...زده به سرت...
از جاش بلند شد و مجبپر شدم برای دیدن صورتش سرمو بلند کنم...با صدای پر از نفرتی گفت:
: آره زده به سرم که تاحالا اونو نکشتم...اون لعنتی بخوادم نمیتونه بی دردسر باشه...
با شک گفتم:
: منظورت چیه؟
رولند با کلافگی دستشو برد لای موهاش و جواب داد:
: یه روح خوار دنبالشه...اگه بگیرتش و پاشو بذاره به این شهر علاوه بر شهر ما کل دنیا نابود میشه...جوری که خون همه جارو میگیره...
با بهت و ناباوری گفتم:
: تو...تو...لوح رو...کامل واسش نخوندی...
با حالت عصبی گفت:
: فکر کرده کیه پسره ی قاتل ! من زیر دستش نیستم که کاراشو انجام بدم...
از جام بلند شدمو گفتم:
: رولند ! تو چیکار کردی؟ الآن این یعنی چی؟ یعنی یه خطر بزرگ تهدیدش میکنه و تو دروغ گفتی؟ باورم نمیشه...
رولند ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: بذار تهدیدش کنه...
با عصبانیت بهش توپیدم:
: داری میگی همه چی از بین میره ...میفهمی؟؟؟
تقریبا داد زد:
: مهم نیست !
با بهت و ناباوری نگاش کردم...اون رولند نبود...رولند هبچ وقت سر من داد نمبکشید و هیچ وقت جون آدما واسش بی اررش نمیشد...هیچ وقت...
...: جالبه!
با صدای دست زدن کسی از پشت سرمون هردو برگشتیم به طرف صدا...بدتر از این نمیشد! کریستین!
تکیه داده بود به درخت و با نگاه خالی از هر احساسی نگامون میکرد...مطمئن بودم شنیده که رولند چه مخفی کاری احمقانه ای ازش کرده...
از رولند فاصله گرفتمو قدمی به طرف کریستین برداشتمو گفتم:
: با...
پرید وسط حرفمو همون طور که تکیه ش رو از درخت میگرفت و میومد به سمتمون گفت:
: این بود قهرمان بازیتون؟ هه!
با حقارت به رولند نگاه کرد و ادامه داد:
: فکر کردی نفهمیدم دروغ گفتی؟
با حالتی عصبی چشمامو باز و بسته کردمو رفتم جلوش تا نره به سمت رولند و برای توجیح کردنش گفتم:
: کریستین من واقعا متاسفم...
تک ابرویی انداخت بالا و با لحن پر از تمسخری گفت:
: متاسف؟ هه! ببینم کوچولو از چی متاسفی؟ از دروغ؟ اوه بیخیال!
خم شد به طرفمو زمزمه وار ادامه داد:
: دروغ واسه ی من مهم نیست...امیدوارم زدن زیر قول هم واسه ی تو مهم نباشه...
ازم فاصله گرفت و باز باهمون نگاه تحقیر آمیزش به رولند نگاه کرد...
رولند که تاحالا ساکت بود اومد کنارم وایساد و میخواست چیزی بگه که برگشتم طرفش و با عصبانیت داد کشیدم:
: از این جا برو...زودباش رولند برو...
میخواست چیزی بگه که با نگاه ناراحتم توی چشماش خیره شدمو دوباره گفتم:
: برو...
نفسشو با حرص به بیرون فوت کرد و نیم نگاهی به کریستین که انگار داشت فیلم سینمایی میدید انداخت و با عصبانیت رفت به سمت ماشینش که کنار درختای بلند جنگلی پارک شده بود و بعد از چند دقیقه رفت...
با رفتنش نگاهمو از راه رفتش گرفتمو برگشتم به سمت جایی که کریستین بود که دیدم نیست...
اخمامو کردم توی هم...لعنتی! همه چیز خراب شده بود...اگه بازم میزد زیر قولش چی؟...حقم داشت...رولند اشتباه کرده بود...نمیدونم چرا...رولند هیچ وقت خودخواهانه تصمیم نمیگرفت...اما حالا.... پووف!
دستامو بردم توی جیب پالتوم و قدم زنان راه جاده ی جنگلی رو در پیش گرفتمو اونجا رو ترک کردم...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_30

تکیه دادم به تخته سنگی که کنارش نشسته بودمو رو به رولند که نشسته بود جلوم و با چاقوی توی دستش یه نوک چوب کلفتی رو تیز میکرد گفتم:
: همه چی عالیه...دیگه کسی نمیمیره...
بدون این که سرشو بلند کنه و دست از کارش بکشه جواب داد:
: خوشحالم !
چشمامو ریز کردمو با شک پرسیدم :
: مشکل چیه رولند؟ ما که دیگه با اون پسره کاری نداریم...
نفس عمیقی کشید و گفت:
: مثل تو فکر نمیکنم...
با تعجب گفتم:
: چرا؟
چاقو رو محکم فرو کرد تو دل خاک نرم و خیس کنارش و گفت:
: اون خودشم بخواد خوب باشه نمیتونه...
نیم نگاهی به چاقوش که عمود روی خاک وایساده بود کردمو گفتم:
: تاحالا ثابت کرده که روی قولش بلده بمونه...
رولند پوزخندی زد و گفت:
: خیلی خوبه!
اخمامو کردم توی هم و با لحن معترضانه ای گفتم:
: چرا اینقدر بدخلقی میکنی؟ حتی توی اون تیکه سنگم ننوشته بود که میخواد اتفاق بدی واسه ی شهر بیفته...اونم انگار بیخیال ماجرا شده مگه ندیدی چه شکلی رفت؟ انگار نه انگار دربه در دنبال اون تیکه سنگ بود...
انگار که کلافه شده باشه چاقوشو محکم از دل خاک کشید بیرون و گفت:
: آیریس بسه ! کل افکارت به سمت اون پسره ی لعنتیه...
با اخم جواب دادم:
: چون اون دشمن بود...
رولند: بود؟ دیگه نیست؟ شایدم هست و تو دیگه دشمن حسابش نمیکنی!
: تو حالت خوب نیست رولند...زده به سرت...
از جاش بلند شد و مجبپر شدم برای دیدن صورتش سرمو بلند کنم...با صدای پر از نفرتی گفت:
: آره زده به سرم که تاحالا اونو نکشتم...اون لعنتی بخوادم نمیتونه بی دردسر باشه...
با شک گفتم:
: منظورت چیه؟
رولند با کلافگی دستشو برد لای موهاش و جواب داد:
: یه روح خوار دنبالشه...اگه بگیرتش و پاشو بذاره به این شهر علاوه بر شهر ما کل دنیا نابود میشه...جوری که خون همه جارو میگیره...
با بهت و ناباوری گفتم:
: تو...تو...لوح رو...کامل واسش نخوندی...
با حالت عصبی گفت:
: فکر کرده کیه پسره ی قاتل ! من زیر دستش نیستم که کاراشو انجام بدم...
از جام بلند شدمو گفتم:
: رولند ! تو چیکار کردی؟ الآن این یعنی چی؟ یعنی یه خطر بزرگ تهدیدش میکنه و تو دروغ گفتی؟ باورم نمیشه...
رولند ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: بذار تهدیدش کنه...
با عصبانیت بهش توپیدم:
: داری میگی همه چی از بین میره ...میفهمی؟؟؟
تقریبا داد زد:
: مهم نیست !
با بهت و ناباوری نگاش کردم...اون رولند نبود...رولند هبچ وقت سر من داد نمبکشید و هیچ وقت جون آدما واسش بی اررش نمیشد...هیچ وقت...
...: جالبه!
با صدای دست زدن کسی از پشت سرمون هردو برگشتیم به طرف صدا...بدتر از این نمیشد! کریستین!
تکیه داده بود به درخت و با نگاه خالی از هر احساسی نگامون میکرد...مطمئن بودم شنیده که رولند چه مخفی کاری احمقانه ای ازش کرده...
از رولند فاصله گرفتمو قدمی به طرف کریستین برداشتمو گفتم:
: با...
پرید وسط حرفمو همون طور که تکیه ش رو از درخت میگرفت و میومد به سمتمون گفت:
: این بود قهرمان بازیتون؟ هه!
با حقارت به رولند نگاه کرد و ادامه داد:
: فکر کردی نفهمیدم دروغ گفتی؟
با حالتی عصبی چشمامو باز و بسته کردمو رفتم جلوش تا نره به سمت رولند و برای توجیح کردنش گفتم:
: کریستین من واقعا متاسفم...
تک ابرویی انداخت بالا و با لحن پر از تمسخری گفت:
: متاسف؟ هه! ببینم کوچولو از چی متاسفی؟ از دروغ؟ اوه بیخیال!
خم شد به طرفمو زمزمه وار ادامه داد:
: دروغ واسه ی من مهم نیست...امیدوارم زدن زیر قول هم واسه ی تو مهم نباشه...
ازم فاصله گرفت و باز باهمون نگاه تحقیر آمیزش به رولند نگاه کرد...
رولند که تاحالا ساکت بود اومد کنارم وایساد و میخواست چیزی بگه که برگشتم طرفش و با عصبانیت داد کشیدم:
: از این جا برو...زودباش رولند برو...
میخواست چیزی بگه که با نگاه ناراحتم توی چشماش خیره شدمو دوباره گفتم:
: برو...
نفسشو با حرص به بیرون فوت کرد و نیم نگاهی به کریستین که انگار داشت فیلم سینمایی میدید انداخت و با عصبانیت رفت به سمت ماشینش که کنار درختای بلند جنگلی پارک شده بود و بعد از چند دقیقه رفت...
با رفتنش نگاهمو از راه رفتش گرفتمو برگشتم به سمت جایی که کریستین بود که دیدم نیست...
اخمامو کردم توی هم...لعنتی! همه چیز خراب شده بود...اگه بازم میزد زیر قولش چی؟...حقم داشت...رولند اشتباه کرده بود...نمیدونم چرا...رولند هیچ وقت خودخواهانه تصمیم نمیگرفت...اما حالا.... پووف!
دستامو بردم توی جیب پالتوم و قدم زنان راه جاده ی جنگلی رو در پیش گرفتمو اونجا رو ترک کردم...


پارت_31

دفتر خاطرات عزیز...
در نبود شادی به این باور رسیدم که آدم ها خیلی طمع کار تر از چیزی هستند که نقاب روی صورتشون نشون میده...خیانت...یکی از تلخ ترین واژه هاییه که من تا به حال بارها و بارها تجربه ش کردم...درواقع مورد خیانت واقع شدم...
اگرچه مرگ برای من یک بار اتفاق افتاده اما هنوز هم از مرگ هراس دارم؛ گم شدن توی خلاء تاریک و سردی که بعد از مرگ حتما بهش دچار میشم، برام دردناکه و گنگ...
دروغ های زیادی تا به حال به گوشم خورده...راستش رو بخوای دیگه عادت کردم به این که مدام و پشت سر هم دروغ بشنوم اما...چرا کسی نمیفهمه که من متوجه ی دروغشون میشم؟!
هرلحظه که میگذره زندگی برای من بی معنی تر میشه...سال های سال دور از نور خورشید در لابه لای دهلیزهای سرد و تاریک کاخ بزرگ وریتاس حبس بودم و بعد از سال ها متوجه شدم که قدیمی ترین دوستم نامه ای برای آینده ی من نوشته و باید پیداش کنم...
وقتی بعد از حدود 138 سال به شهری که توی یکی از روزهای سردش متولد شدم برگشتم،حس غربت تمام وجودم رو گرفت...اون حس هنوزم با منه...هرروز تکرار میشه و من هیچ راهی برای مقابله با اون ندارم...
این زندگی منه...با لحظاتی که با غم و ناراحتی و ترس انس گرفته...همیشه یک راه حلی وجود داشت...این دفعه چطور؟
سه شنبه ، 15 نوامبر

دفترمو بستمو گذاشتمش لای کتاب های قدیمی  و بزرگ توی کتابخونه و نشستم روی تخت و تکیه دادم به تاج بلندش...
نگاهم به ساعت به ظاهر شنی کوچیک روبه روم بود که ازش به جای شن ، خون میچکید...نیمه ی پایینش پر شده بود...
ناخودآگاه نگاهم رفت به سمت پنجره ی بزرگ اتاق که پرده های سیاه و کلفتش کنار کشیده شده بود و ماه کامل توی آسمون میدرخشید...
نمیتونستم برم بیرون و همین عصبیم کرده بود...دوست نداشتم به جای شب گردی های همیشگیم بشینم توی خونه ... حس میکردم توی قفسم...
از جام بلند شدمو رفتم سمت در شیشه ای تراس و آروم بازش کردم...با باز شدن در سوز سرمای شدیدی به صورتم خورد و برای چند ثانیه اخمامو توی هم برد...
رفتم کنار نرده ها و دستامو گذاشتم روش و تکیه دادم به دستام...همه چی توی تاریکی مطلق برام مشخص بود...درست مثل روز که برای آدم ها مشخصه...
چشمامو بستمو گوش دادم...به صدای جیرجیرک های شب...صدای  تکون خوردن شاخه های درخت ها و صدای بوق های بد صدایی که از دوردست ها به راحتی شنیده میشد...همه چی قابل شنیدن بود...حتی صدای نفس های منظم جنیفر  که توی اتاقش خوابیده بود رو میشنیدم...ولی...
گوشای من فقط منتظر شنیدن صدای یه چیز بودن...صدای خنده هایی که تلخ تر از زهر بودن...منتظر اومدن همونا بودم...پس کی میرسید بهم؟ کی منو میبرد به تاریکی محض؟
کلافه بودم اما وقتی هوای آزاد رو با تمام وجود نفس میکشیدم اخمام از هم باز میشد...
این هوا شاید خیلی سرد بود اما پشت این سرمای بزرگش، خاطرات زیادی رو برام به همراه داشت...خاطرات تلخ بچه ای که تنها بود...همیشه!
...
...
...
تمام شهر حال و هوای جشن کریسمس رو به خودش گرفته بود...همه چیز برای شروع یه سال جدید خوب بود...عمارت بزرگ پرووا با زرق و برق بیشتری بین درخت های بلند سرو جنگلی میدرخشید و هرروز درشکه هایی پر از وسایل مختلف برای جشن به عمارت فرستاده میشد و زیر درخت بزرگ کاجی که توی سالن اصلی بود، پر از هدیه بود...
در واقع، امشب وقت باز کردنشون بود...
پسر بچه ای که همیشه  از پشت شیشه ها به این حال و هوای زمستونی قشنگ نگاه میکرد ، دیگه بزرگ شده بود... مدت زیادی از تولد بی سر و صدای 18 سالگیش نگذشته بود و حالا دیگه میتونست دیگه توی جشن سال نو خودش رو توی اتاق حبس نکنه...ضمن این که اون آناستازیا رو داشت...هرچند که آناستازیا تمام وقتش رو با کوین میگذروند اما خوشحال بود که تنها کسیه که از راز بزرگ آناستازیا خبر داره...آناستازیا میگفت که لازمه بدونه آینده چه شکلیه...!
به تصویر خودش که توی آینه ی قدی بزرگ اتاقش نقش بسته بود نگاه کرد...مطمئن بود اگر مادرش زنده بود مجبور نبود تنهایی خودش رو برای جشن آماده کنه و موهای همیشه به هم ریخته ش رو مرتب تر کنه...! ولی...10 سال پیش توی یکی از همین روزای سرد تنها کسی که فکر میکرد واقعا باورش داره و به حرف های مسخره ی یه پیرزن که توی اولین روز تولدش همه ی زندگیش رو خراب کرده اهمیت نمیده رو از دست داد...برای هزارمین بار توی روز آرزو کرد کاش مادرش زنده بود...
آهی از غم و ناراحتی کشید و به چهره ی غمگین و ناراحتش توی آینه اخمی کرد و بعد از مکث کوتاهی از اتاق بیرون رفت...
آروم و بی سر و صدا بودن بخشی از زندگی 18 ساله ش شده بود...هیچ وقت دوست نداشت با کسی رو در رو بشه...حاضر بود شرط ببنده که بیشتر خدمتکارای خونه تا به حال ندیده بودنش...!
از پله ها بدون هیچ سر و صدایی پایین اومد...سالن پر بود از خدمتکارهایی که هرکدوم داشتن کاری واسه ی خودشون انجام میدادن و سرگرم بودن...هرکدومشون به یه طرفی میرفتن...
و کارای...خواهر بزرگترش که روی مبل بزرگ سلطنتی نشسته بود و با وجود سرمای بیرون از خونه خودش رو باد میزد و به خدمتکار ها امر و نهی میکرد...
صبح از پشت پنجره ی اتاق دیده بود که کوین و پدر از خونه رفتن بیرون و وقتی کارای تا این حد راحت امر و نهی میکرد یعنی هنوز هم برنگشتن...وقتای دیگه خواهر بزرگش بیشتر گوش میکرد تا حرف بزنه... این چیزی بود که پدر میذاشتش پای اشراف زادگی و وقار خانواده ...  هرچند کریستین خیلی به جا می آوردش اما باز هم به چشم هیچکس نمیومد و انگار که وظیفه شده بود براش...
بدون این که سر راه کسی قرار بگیره رفت به سمت در اصلی سالن که خدمتکارها مدام ازش رفت و آمد میکردن و میخواست سالن اصلی رو ترک کنه و به کتابخونه بره که صدای رسای خواهرش رو از پشت سرش شنید...
کارای: آهای تو ! بیا اینجا ببینم!
نفس عمیقی کشید و چشمامو باز و بسته کرد و با اخمای درهم رفته برگشت به طرف کارای...
کارای با دیدنش تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
: کریستین! کجا داشتی میرفتی؟
مکث کوتاهی کرد و با قدم های بلندی رفت نزدیک کارای و گفت:
: کتابخونه...
کارای پوزخندی زد و گفت:
: که چی بشه؟ مگه تو خوندن نوشتن بلدی؟
با چهره ی درهم رفته ای جواب داد:
: فکر کنم وقتی داشتی طرح حک شده ی روی ناخونات رو انتخاب میکردی و به همه امر و نهی میکردی، یه چیزایی یاد گرفته باشم...!
کارای میخواست چیزی بگه که صدایی از روی پله ها گفت:
: آره توی طویله با دام های بد بو مشق الف ب مینوشتن! یادت نیست خواهر؟
نیم نگاهی به کارن که داشت با غرور میومد به سمتشون انداخت و نفس عمیقی کشید تا آرامشش رو از دست نده...خوب میدونست بحث فایده ای نداره...همیشه پدر حق رو به اون ها میداد و دعوای الکی فقط باعث میشد که بیشتر  تحقیر بشه...
بی توجه به حرف کارن و نگاه های پر از نفرتش وقتی کنار کارای می نشست قدمی به عقب برداشت و گفت:
: به جای شما بودم به کارم میرسیدم ...
کارای با لحن نیش داری گفت:
: تو؟ به جای ما؟ اوه خدای من! همین حالاشم باید این خونه رو به کلی آتیش بزنیم تا نحسی و شومی تو بهمون آسیب نزنه...! به چه جرئتی به خودت اجازه میدی که بگی اگه جامون بودی چیکار میکردی؟
کارن در ادامه ی حرفش گفت:
: اگر ما به جای تو بودیم تاحالا صد هزار بار خودمون رو توی دریاچه غرق میکردیم یا از پل مینداختیم پایین...در تعجبم چطور هنوزم داری راحت توی خونه ی ما میگردی...!
کارای: شنیدی دردسر؟ خونه ی ما...تو هیچ سهمی اینجا نداری...اگر مادرمون طرفدار تو نبود، هرگز به این قد و قواره نمیرسیدی...
کارن: اوه مادر! اون همش فکر میکرد تو با این چشمای ترسناک و وحشیت خیلی معصومی...سخت در اشتباه بود...پیرزن بیچاره...!
کارای میخواست بازم چیزی بگه که این دفعه کریستین تقریبا با فریاد و صدایی پر از نفرت گفت:
: بسه! چی فکر کردین پیش خودتون که اینقدر راحت درباره ی مادر حرف میزنین؟ شما دوتا لوس بی ارزش چه فایده ای توی این زندگی رقت انگیزتون دارید...من، حتی اگر هیچ وقت محبوب نباشم، حد و حدودمو بلدم...شما دوتا یه جفت احمقید! احمق و بدجنس!
همین موقع بود که صدای مردونه ی کوین در حالی که پر از تمسخر بود گفت:
: کی حرف از بدجنسی میزنه؟! برادر نفرین شده ی من؟ هه!
برگشت سمت کوین...دیگه هیچ اثری از هیچ خدمتکاری نبود...ظاهرا کوین بی سر و صدا بیرونشون کرده بود...
رفت به سمتشو در حالی که داشت از  کنارش رد میشد با صدای آرومی گفت:
: به من هرچی میخواید بگید اما به مامان...نه!
و بدون هیچ حرف دیگه ای سالن رو ترک کرد و رفت به محوطه ی بیرون که یخ زده و سرد بود...
بعد از چند ساعت که کنار دریاچه ی یخ زده نشسته بود، میخواست برگرده به خونه که دید درهای اصلی هیچ کدوم باز نمیشن...هیچ راهی به خونه باز نمیشد...در زدن بی فایده بود... هیچکس انگار هیچ واکنشی به نبودن و یا صدای در نشون نمیداد...
شایدم کار اون سه تا بود که تا حد مرگ ازش نفرت داشتن...
هوای بیرون سرد بود و برف های یخ زده آروم آروم داشتن از آسمون سفید شده ی زمستونی پایین میومدن و روی سرش میشستن...
نگاهش افتاد به ساختمون چوبی  اصطبل...آروم آروم  رفت به سمتش...حلقه ی روی در رو محکم کشید اما اونم باز نشد...به بالای در نگاهی انداخت...قفل بزرگی روش زده بودن...غیر ممکن بود این در باز بشه...
نشست کنار در روی برف ها و ناامیدانه به پنجره ی برف گرفته ی اتاقش نگاه کرد...هیچ طنابی هم نبود تا بتونه حداقل خودش رو به پنجره ی اتاقش با اون ارتفاع زیادش برسونه...
دستاشو به هم مالید تا گرم بشه...اما بی فایده بود...هیچ چیز گرمی اون دور و بر وجود نداشت...حتی حصار دور عمارت هم بسته شده بود و انگار باز شدنی نبود...انگار امشب باید توی این سرما کریسمس رو به صبح میرسوند...
با ناراحتی آهی کشید و به بخار نفس های داغش که توی هوای سرد غوطه ور بودن خیره شد... سرد بود و سرد بود و سرد !
...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_32

از ماشین که پیاده شدیم، رولند با حرص نگاهی بهم انداخت و گفت:
: آیریس! واقعا معنی کارتو درک نمیکنم...
پریدم وسط حرفش و در ماشین رو محکم بستم و در حالی که میرفتم به سمت دروازه ی آهنی روبه روم گفتم:
: کاری که تو کردی بی ادبانه و شرورانه بود...باید ازش عذر بخوای.
رولند با اخمای در هم رفته اومد کنارمو همون طور که با نفرت به ساختمون بزرگ و قدیمی روبه روش که هرکسی رو یاد موزه ی های وحشت مینداخت نگاه میکرد گفت:
: با یه قاتل شرور باید همین طوری شرورانه رفتار کرد...
دروازه رو باز کردمو گفتم:
: اون قاتل شرور اون قدر معرفت داشته که تا الآن پای قولشه...
و راه افتادم به سمت  پله هایی که مجسمه های سفید احاطه ش کرده بودن و منتهی میشد به در اصلی و بزرگ خونه...
رولند دنبالم اومد و با نارضایتی گفت:
: چه قولی آیریس؟ از کجا معلوم کسی رو نکشته باشه و جنازه ش رو گم و گور نکرده باشه تا تو فکر کنی روی قولش مونده؟ هان؟
نفس عمیقی کشیدمو توی جام بی حرکت وایسادمو برگشتم سمتش و گفتم:
: اگر کسی میمرد، به عنوان یه مفقود شده توی اخبار و روزنامه ها اسمش میومد...اون کسی رو تا به الان نکشته پس...باید کمکش کنیم!
رولند میخواست چیزی بگه که بدون توجه بهش برگشتمو راهم رو تا در ورودی اصلی که بوی کهنگی چوب رو با خودش به همراه داشت ادامه دادمو نذاشتم  حرفی بزنه...
دستمو بلند کردمو محکم کوبیدم به در...اما کسی باز نکرد...
دوباره در زدم...اما بازم خبری از باز شدن در نبود...
به ساعت مچیم نگاهی انداختم؛ 12 ظهر...
نیم نگاهی به آسمون تقریبا ابری و  مه گرفته ی بالای سرم انداختمو سرمو تکون دادمو برگشتم به سمت رولند که با اخم به دور و برش نگاه میکرد و گفتم:
: به نظرم نیستن...
رولند: بهتر!
و بدون معطلی راهشو کشید و از پله ها پایین رفت تا محوطه رو ترک کنه و سوار ماشین بشه که صدای باز شدن در رو از پشت سرم شنیدم...
سریع برگشتم و توی چهارچوب در ، جنیفر رو دیدم که داشت چشماشو میمالید و با خوابالودگی سرشو تکیه داده بود به چهارچوب و  ظاهرا اصلا منو ندیده بود...
با صدای خماری گفت:
: چی میخوای اول صبحی مزاحم شدی؟ این شهر لعنتی فقط دردسر داره...یه خواب راحت نمیشه داشته باشم...اه...
سرفه ای کردمو گفتم:
: ببخشید مزاحم شدم!
دست از مالیدن چشمش برداشت و بهم نگاه کرد و گفت:
: بازم تو؟  پووووف! چی میخوای دیگه؟
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: من با شما کاری ندارم، با کریستین کار دارم...مزاحم خوابتون نمیشم اگه لطف کنی بهش بگی بیاد  ...
پرید وسط حرفمو گفت:
: خونه نیست؛ خدافظ!
و قبل از این که چیزی بگم درو محکم بست و من مات و مبهوت به در بسته ی روبه روم خیره شدم... واقعا انتظار داشتن یک اخلاق مناسب از اون دختره ی بی نزاکت کار احمقانه ایه!
نفسمو با حرص به بیرون فوت کردمو برگشتم که برم ... رولند توی ماشین نشسته بود و اخمشو از این فاصله هم میتونستم به راحتی تشخیص بدم...
رسیدم به ماشین و درشو باز کردمو میخواستم سوار بشم که نگاهم افتاد به انتهای جاده ی خاکی ... انگار طوفان گرد و خاک بلند شده بود...
...
...
...
چشمامو ریز کردم تا بتونم از اون فاصله تشخیص بدم اون چیه که این طوری گرد و خاک کرده...خوب که دقت کردم دیدم که یه ماشین مشکی رنگه که داره با سرعت فوق العاده میاد به سمتمون...
تا به خودم اومدم صدای جیغ لاستیکای ماشینی که هیچ اثری ازش بین اون همه گرد و خاک نبود رو از جلوی روم شنیدم...
صدای باز شدن در ماشین رو هم شنیدم ، یکم که گرد و خاک ها خوابید ،تازه دیدم که کی داشت با اون سرعت نجومی گرد و خاک بلند میکرد...کریستین !
تا منو دید ، اخمای درهمشو بیشتر توی هم کشید و با نگاه پر از سوالش بهم خیره شد...
همین موقع رولند با کلافگی گفت:
: آیریس زودباش دیگه اه !
کریستین انگار که صدای وحشتناکی شنیده باشه چند قدمی عقب رفت و با یه دستش گوششو گرفت و سرشو تکون داد...هرکی نمیدونست فکر میکرد صدای مهیبی به گوشش خورده...یعنی اینقدر از رولند بدش میومد؟
رولند که دید چیزی نمیگم با غر غر در ماشینو باز کرد و پیاده شد و رد نگاهمو دنبال کرد و تا دید کریستین اینجاست سرشو گذاشت روی سقف ماشین و گفت:
: ای خدا !
کریستین که حالا داشت آروم آروم میومد جلوتر نیم نگاهی به رولند کرد و بعدش به من نگاه کرد و میخواست چیری بگه که سریع گفتم:
: رولند میخواد یه چیزی رو بهت بگه...
و به رولند نگاه کردمو پرسیدم:
: مگه نه رولند؟
رولند با حرص سرشو از روی سقف ماشین برداشت و نگام کرد...لبخندی زدمو سرمو تکون دادم...
چشم غره ای بهم رفت و برگشت به سمت کریستین که دست به سینه تکیه داده بود به کاپوت ماشینش و داشت منو نگاه میکرد...
رولند در چند قدمی کریستین از حرکت ایستاد و نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستشو دراز کرد به سمت کریستین و گفت:
: متاسفم به خاطر کار اشتباهم...میتونیم باهم دوست باشیم...
کریستین به تمسخر نگاهی به دست دراز شده ی رولند انداخت و چیزی نگفت...
بعد از چند دقیقه ی طولانی ، کریستین تکیه ش رو از ماشینش برداشت و بدون توجه به دست رولند از کنارش رد شد و اومد به سمت من...در همون حال گفت:
: به تاسفت ادامه بده ...
جلوی من از حرکت وایساد...خم شد و صورتش رو توی چند سانتی از صورت من نگه داشت و با نگاه پر از شرارتی ادامه داد:
: امشب بازم تیتر روزنامه ها خوندنی میشه !
خندید و ازم فاصله گرفت و از کنارم رد شد و رفت...
با اخمای در هم رفته برگشتم طرفشو گفتم:
: من میخوام کمکت کنم...
بدون این که وایسه یا حتی برگرده طرفم دستشو توی هوا تکون داد و گفت:
: برو یکی دیگه رو پیدا کن خانوم قهرمان !
رولند اومد کنارم وایساد و با صدای بلندی گفت:
: پس از خودخواهی خودت بمیر !
دستمو گرفت و کشید به سمت ماشین و خودش زودتر از من سوار شد...
آخرین نگاه رو به کریستین که داشت میرفت توی خونه انداختم که میخواستم سوار بشم که یهو صدایی از پشت سرم شنیدم...
...: شاید بتونیم همکار باشیم!
دستمو گذاشتم روی قلبم و برگشتم طرفش...سرشو کج کرده بود و داشت نگام میکرد...سرمو تکون دادمو آروم گفتم:
: شاید !
...

ویرایش شده توسط Hadiseh
  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_33

جنیفر فنجون های قهوه رو گذاشت روی میز و خودش نشست کنار من و پاشو انداخت روی پاش...
آیریس خم شد و از روی میز فنجون قهوه ش رو برداشت و تشکر آرومی کرد و فنجون رو گرفت توی دستاش...سکوت کل خونه گرفته بود و هیچ کس هیچ حرفی نمیزد...
امروز اولین بار بود که داشتم با دقت به آیریس نگاه میکردم...هیچ وقت دقتی به خرج نمیدادم برای دیدنش...
امروز موهای قهوه ای رنگش رو مثل همیشه پشت سرش نبسته بود و بازشون گذاشته بود و روی یه طرف شونه هاش انداخته بود...یه شلوار جین و پیرهن ساده پوشیده بود و رنگ جینش دقیقا شبیه رنگ چشماش بود...آبی و طوسی!
به عنوان یه بچه مدرسه ای خیلی خوب و خوشگل بود ولی یه دشمن چه زیبایی ای میتونست داشته باشه واسه ی من؟ ترجیح میدم اصلا به چال گونه هاش نگاه نکنم تا وسوسه نشم با ناخونای تیزم داغونشون کنم!
با این افکار شیطانی با نفرت چشم ازش گرفتمو به رولند نگاه کردم...این یکی خیلی بدتر بود...بهتره بگم اگه چند دقیقه ی دیگه نگاهش میکردم  عاقبتش میشد شبیه یکی از همون آدمایی که از تیر چراغ برق آویزون کردم...!
چشم ازش برداشتمو توی جام جابه جا شدم...جنیفر از جاش بلند شد و رو به من گفت:
: کریستین من میرم یکمی این اطراف بگردم...
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...برگشت سمت آیریس و رولند و گفت:
: شماها نمیخواید بیاید؟ فکر نکنید این سکوت شکسته میشه ها...حوصلتون سر نره یه وقت!
آیریس سرشو تکون داد و گفت:
: من حوصله م سر نمیره اما رولند حتما خوشحال میشه که باهات بیاد...مگه نه رولند؟
رولند انگار که نمیخواست یک ثانیه ی دیگه اون جا بشینه از جاش بلند شد و گفت:
: فکر کنم همین طور باشه...
جنیفر تک خنده ی کوتاهی کرد و راه افتاد به سمت در خروجی و اون پسره ی نفرت انگیزم باهاش رفت...
با اخم نگاهمو از دری که چند ثانیه ی قبل رولند پشت سرش بسته بود گرفتمو به آیریس نگاه کردم...
داشت با اخم نگام میکرد...اخمامو بیشتر کشیدم توی هم و گفتم:
: چیه چرا اون شکلی نگام میکنی؟
آیریس فنجون قهوه ش رو برد نزدیک لبش و قبل از این که قهوه ش رو سر بکشه جواب داد:
: قبول میکنی که خیلی زیادی مغروری؟
تک ابرویی بالا انداختمو پرسیدم:
: چطور ؟
فنجون قهوه ش رو سر کشید و بعد از این که فنجون خالی رو گذاشت روی میز گفت:
: رولند هیچ میلی برای عذر خواهی از تورو نداشت؛ با این حا...
پریدم وسط حرفش و با بی تفاوتی محض گفتم:
: منم میلی برای بخشیدنش نداشتم و ندارم !
آیریس: خب...میخوای حالا چیکار کنی؟ تو که از کسی هیچ کمکی نمیخوای پس برمیگردی همون جایی که بودی؟
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
: من توی خونه ی خودمم...جای دیگه ای نمیرم...
پوزخندی زد و گفت:
: تو از این خونه متنفری...این خیلی مشخصه...
: من از آدمای این خونه متنفر بودم ؛ این خیلی مشخص نیست؟
سرشو تکون داد و جواب داد:
: رولند گفت یه روح خوار دنبالته...اومدم این جا تا کمکت کنم...
چشمامو ریز کردمو با شک گفتم:
: چرا میخوای به من کمک کنی؟ روز اولی که دیدمت ، بی تفاوت تر از الآنت بودی...
پلکی زد و گفت:
: میدونم...اون موقع نمیدونستم کی هستی ، چی هستی و یا از کجا اومدی...
: حالا که از فضولی زیادت و خوندن دفترم همه چی نصیبت شده ، میخوای قهرمان بازی در بیاری و کمکم کنی؟ هه! این خیلی مسخره ست...
آیریس: مسخره نیست...شاید اگر هرکسی به جای تو بود کینه و نفرت تموم قلبش رو پر میکرد ، حتی بیشتر از قلب تو...
با تمسخر خندیدمو گفتم:
: نمره ی فلسفه ت رو چند میگرفتی آیرا؟
بی توجه به لحن تمسخرآمیز من گفت:
: میخوام کمکت کنم چون حس میکنم تو مقصر تموم این ماجراها نیستی؛ تو با آناستازیا دوست بودی و اونم از خانواده ی ما بوده و ما هم از اونیم ، اگر حتی خودتم نخوای کمکت کنیم ، واسه ی نجات کل دنیا و آناستازیا ، کمکت میکنیم ...
اخمامو کردم توی هم با لحنی کاملا جدی گفتم:
: این یه سناریوی قشنگ با پایان خوش نیست گرگ کوچولو...تو و اون دوست احمقت نمیتونین به من کمک کنید ؛ همون طور که هیچ کسی توی کل زندگیم نتونست!
آیریس نفس عمیقی کشید و گفت:
: تو چرا بلد نیستی یکم اعتماد کنی؟
بدون معطلی با صدایی که پر از نفرت و حرص بود جواب دادم:
: چون اعتماد یعنی حقارت ، یعنی حسرت ، یعنی دروغ ، یعنی خیانت...اعتماد نمیکنم چون هربار به کسی اعتماد کردم ، پایانی جز حسرت نمونده برام و در نتیجه کلمه ی اعتماپ توی ذهن من فقط یه معنی داره ؛ مرگ !
آیریس: همه مثل هم نیستن ...
از جام بلند شدمو گفتم:
: تاحالا که بودن...از این به بعدم هستن!
اونم از جاش بلند شد رو به روم وایساد و متقابلا مثل خودم گفت:
: اگه همشون مثل هم بودن ، تاحالا زنده نبودی...به کسایی که باهات بودن و هستن فکر کن...مادرت ، آناستازیا ، جنیفر و کلی آدم دیگه من نمیشناسم...همشون بد بودن؟
توی چشماش خیره نگاه کردم...زبونم نمیچرخید تا بازم مخالفت کنه...اون واقعا داشت حقیقت رو میگفت؟ اما حقیقت دست نیافتنی تر از چیزی بود
که بخواد از دهن یه دختر 17 ساله بیرون بیاد...من که این رو خیلی وقته باور دارم ؛ همه دروغ میگن...
همه؟ حتی خانواده ای که توی وریتاس کمکم کردن زندگی رو یاد بگیرم؟ وریتاسی که خودش به معنای حقیقت بود ، حالا چطور میتونستم بگم آدماش غیر حقیقی و دروغین هستن؟
به دور از اخلاق و شخصیت من بود که با یه بچه ی 17 ساله برای بقای زندگی همدست بشم و بجنگم... اما اگه این تنها راه نجاتم بود چی؟ باید چیکار میکردم اونوقت؟ اوه! چقدر سخته واسم ... خیلی سخت...
...
...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_34

دستمو بردم سمت ضبط ماشین و روشنش کردم...رولند رو رسونده بودم خونه و داشتم میرفتم به خونه...
باورم نمیشد که دستشو به سمتم دراز کرد و بهم گفت بهم اعتماد میکنه... هنوز توی شوک بودم...یه حسی بهم میگفت که توی صدا و نگاه پر از برقش شرارت بود و این یعنی فقط منو دست انداخته و یه حسی از اون گوشه های قلبم میگفت صادقانه حرف زده...
گیج بودمو واقعا غافلگیر شده بودم...تنها چیزی که میدونستم اینه که تا حالا توی عمرم از کارای هیچ آدمی اینقدر پشت سر هم غافلگیر نمیشدم...اون واقعا حیرت انگیز بود...حتی رولند که همیشه راحت آدمای اطرافش رو با یه نگاه میشناخت و  کاراشون رو پیش بینی میکرد نمیتونست حدس بزنه اون غریبه ی آشنا چه کاری میخواد انجام بده و به خاطر همین بود که ازش متنفر بود...نمیتونست به ذهنش بره و بفهمه چی توی فکرشه و این عصبیش میکرد؛ از بخت بدش، کریستین جولان دادن توی ذهن بقیه رو مثل آب خوردن انجام میده ...تاحالا از نزدیک ندیده بودم این کارشو اما میدونستم حتما این کارو انجام میده...
به هر حال فردا قرار بود که جست و جو رو برای اون شیئی که توی لوح ازش حرف زده شده بود و رولند میگفت که احتمالا یه وسیله برای کشتن اون روحی که کریستین هیچ وقت ازش حرف نمیزنه تا حداقل بدونیم چه شکلیه ، هستش شروع کنیم و فکر میکردم که بهترن کاریه که هم شهر رو نجات میده هم ...
 شاید خیلی زود شده تمام افکار شبانه روزم و میدونم که این همش به خاطر خانواده و آدمای اطرافمه...نمیتونستم بی تفاوت باشم نسبت به این همه نفسی که کریستین اصلا براش مهم نیست متعلق به یه کسیه که جون داره و حق زندگی کردن ، حق مسلمیه براش...نمیتونستم بی تفاوت باشم...
جلوی در خونه زدم روی ترمز و بعد از برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم...جان داشت با دقت گل های خشک شده ای که از سرمای هوا خراب شده بودن رو از خاک بیرون میکشید و پرتشون میکرد یه گوشه...رفتم سمتش و با لبخند شادی گفتم:
: سلام جان!
سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:
: سلام دخترم...گردش با رولند خوش گذشت؟
بهش نگفته بودم کجا دارم میرم...جان از کریستین به شدت متنفره...انگار همه از اون متنفرن...جان میگه اون اگه واقعا شوم و پلید نبود موقع بچگیش یه جور دیگه واسش اسم انتخاب میکردن! منظورش قصه ی غیر منطقیه همون پیشگوییه که همون اوایل کل زندگی یه بچه ی کوچیک وبی گناه که حالا شده یه گناهکار  رو داغون کرده... جان مثل قدیمی ها فکر میکنه و به این خرافات مسخره اعتقاد داره؛ من ندارم!
سرمو تکون دادمو به ناچار دروغکی گفتم:
: آره خیلی خوب بود...
سرشو تکون داد و گفت:
: خیلی خب...برو توی خونه بیرون هوا سرده...اگر سرما بخوری ، مسلما برای هفته ی آینده نمیتونی همراهم به لوئیزیانا بیای...
با تعجب پرسیدم:
: لوئیزیانا چرا؟
جان دوباره مشغول کارش شد و در همون حال گفت:
: میخوایم یه سر به خواهر پیرم بزنیم! اونجا تنهاست...
ابروهامو انداختم بالا و چیزی نگفتم... عمه سوزی...این اسمی بود توی ذهن من و دنیل متعلق به پیرزن مهربون و سفید رویی بود که سالهاست تنها زندگی میکنه و هر ازگاهی جان برای دیدنش تنهایی به خونه ش میره...خیلی وقته ندیدمش ... اما...جان همیشه تنها میرفت ، حالا چرا من و دنیل رو هم میبره؟
سوالم رو بلند ازش پرسیدم...بدون این که دست از کارش بکشه جواب داد:
: دنیل میخواد بره با عمه زندگی کنه...خب میدونی؟ اون تنهاست و خیلی پیر...نیاز به یه کمک داره...
با تعجب و حیرت گفتم:
: این رو دنیل میدونه؟
جان : آره...پیشنهاد خودش بود...میتونی از خودش بپرسی...فکر کنم توی اتاقشه...
سرمو تکون دادمو بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم سمت خونه...بدون هیچ مکثی راه اتاق دنیل رو در پیش گرفتم...بعد از در زدن بدون این که منتظر جوابش باشم در اتاقش رو باز کردمو رفتم داخل...اتاقش مثل همیشه به هم ریخته بود...روی تمام دیوار ها پوستر های بازیکن های فوتبال چسبونده بود و یتور لب تاپش خیره شده بود...
با حضور من سرشو بلند کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
: آیریس؟!
بدون مقدمه پرسیدم:
: دنیل، تو میخوای بری لوئیزیانا و همون جا بمونی؟
دنیل سرشو تکون داد و با لحن پر از اطمینانی جواب داد:
: آره؛ چطور مگه؟
در اتاقش رو با پشت پا بستمو رفتم نزدیکشو با لحن معترضی گفتم:
: پس من چی؟ جان چی؟ مارو تنها میذاری؟
دوباره به صفحه ی لب تاپش خیره شد و در حالی که تند تند یه چیزایی رو تایپ میکرد گفت:
: برای جان ، تو هستی و برای تو رولند هست؛ و همین طور جان...من دارم میرم پی زندگی خودم...این همون چیزیه که از بچگی میخواستم...
با ناراحتی گفتم:
: رفتن به لوئیزیانا همون چیزیه که از بچگی میخواستی؟
سرشو تکون داد و گفت:
: آره...یه شهر جدید به همراه عمه سوزی...این خیلی واسم جالب و هیجان انگیزه...
حق با اون بود...همیشه عاشق چیزای تازه بود و از طرفی عمه سوزی اون رو خیلی بیشتر از  من دوست داشت و این رو خودش بارها به هممون گفته بود...
لحنش یه جوری بود که انگار اصلا قصد منصرف شدن نداره...بی فایده بود هرچی که تلاش میکردم و بهتر بود توی تصمیمش هیچ دخالتی نکنم...
قدمی به عقب برداشتمو خیلی آروم گفتم:
: ظاهرا تو تصمیمت رو گرفتی...خب...من...فقط میتونم برات...آرزوی موفقیت کنم!
سرشو تکون کرد و گفت:
: ممنونم آیریس...هرچند میتونی توی بستن چمدون هام برای هفته ی بعد کمکم کنی!
و چشمکی زد و خندید...بغضم گرفته بود...دلم نمیخواست بره...ولی میدونستم اگه جلوش بزنم زیر گریه خیلی ناراحت میشه...به همین خاطر با صدای آرومی که شنیدنش واسه ی خودمم سخت بود گفتم:
: حتما !
و اتاقش رو به مقصد اتاق خودم ترک کردم...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_35

نفس عمیقی کشیدمو دستمو بردم بالا و قبل از این که در بزنم ، نگاه پر از تردیدی به جنیفر که توی ماشین نشسته بود انداختم...
توی چشماش اطمینان موج میزد ؛ اما من مثل اون مطمئن نبودم...شاید این حس از روی عادت بود و نباید بهش توجه میکردم...
چشم از جنیفر گرفتمو آروم تقه ای به در زدمو قدم کوتاهی به عقب برداشتم...
بعد از چند ثانیه در باز شد و پسر جوونی که خوب میدونستم کیه روبه روم قرار گرفت...دنیل بود؛ برادر آیریس...
بارها از دیشب تا به الآن با خودم تمرین کرده بودم درست مثل گذشته های خیلی دورم ، سر به زیر و متین رفتار کنم...اما مگه میشد چیزی باشم که ازش متنفرم؟ یه پسر بچه ی ساکت و تو سری خور که حرفی برای نگاه های نفرت انگیز اطرافش نداشت...من سالهای زیادیه از اون پسر بچه فاصله گرفتم و هرگز خود واقعیم رو ترک نمیکنم تا به اون لعنتی برسم...!
با این حال نیومده بودم برای دعوا و رفتار خوب و درست من نشونه ی همین موضوع بود...
بنابراین در برابر نگاه متعجب دنیل که هر لحظه آتیش نفرت توش شعله ور تر میشد قبل از این که چیزی بگه آروم سرمو به نشونه ی سلام تکون دادمو تا جایی که میتونستم با لحن آروم و بدون هیچ کینه ای گفتم:
: صبح بخیر ؛ من با خواهرت کار دارم ، میشه واسم یه کاری کنی ؟ میخوام بری بهش بگی بیاد جلوی در...خودش میدونه چرا اومدم...
میخواست حرفی بزنه که صدایی از پشت سرش گفت:
: کیه پسر؟
و کمی بعد قامت همون پیرمردی رو جلوی در دیدم که اون شب با تیر بزرگ چوبی بالای سرم وایساده بود و حالا که نگاهش بهم افتاده بود ، جوری نگام میکرد انگار به خونم تشنه ست...
با اخمای در هم رفته گفت:
: تو این جا چی میخوای؟
دنیل قبل از من جواب داد:
: میگه آیریس رو میخواد ببینه...فکر کرده همین جوری الکیه سرشو بندازه بیاد اینجا...
با لحن آرومی گفتم:
: من دنبال دردسر نیستم ... فکر کنم آیریس از بعضی چیزا براتون حرفی نزده ؛ امیدوارم کوتاهیش رو ببخشین اما من الآن میخوام ببینمش...
پیرمرده میخواست با عصبانیت یه داد بلند روی سرم بکشه که این دفعه صدای آیریس از پشتشون به گوشم خورد که میگفت:
: این جا چه خبره؟ چرا اول صبحی جلوی در وایسادین؟
اون دوتا رو کنار زد و خودش اومد جلوتر...با دیدنم لبخندی زد و گفت:
: کریستین !
یه لحظه چهره ی آناستازیا اومد جلوی چشمم...چقدر شبیه اون اسممو میگفت و لبخند میزد...
پلکی زدمو با صدایی که فکر کنم اصلا قابل شنیدن نبود گفتم:
: صبح بخیر ...
دنیل و اون پیرمرد رو کشید عقب تر و گفت:
: منو بگو فکر کردم پلیس اومده جلوی در که جفتتون پاشدین اومدین اینجا...جان ، کریستین مهمون منه...میشه بیاد داخل؟
اون پیرمرده با ناباوری به سرتا پای من نگاهی انداخت و گفت:
: هیچ معلوم هست چی میگی دختر؟ یادت رفته این چیه؟
و یه اشاره به من کرد...خیلی جلوی خودمو نگه داشته بودم همون طور آروم وایسم و هیچی نگم...
دستامو مشت شده م رو بردم پشتم و با بی تفاوتی برگشتم و یه نگاه به جنیفر کردم...
چشمکی زد و با خنده دست زد... چشم غره ای بهش رفتمو دوباره سرمو برگردوندمو به آیریس و خانواده ی غیر نرمالش نگاه کردم...
آیریس با کلافگی به همون پیرمرده که انگاری اسمش جان بود گفت:
: مطمئن باش پدربزرگ میدونم کیه و چیه ... بهم اعتماد کن...
نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و از کنارم رد شد و در همون حال گفت:
: مثل مادرت کله شقی!
و با قدمایی محکم و پر سر و صدا رفت سمت وانتی که گوشه ی حیاط بود و درشو باز کرد و از توش با یه عالمه خنجر چوبی که بوی مزخرف شاهپسند میدادن برگشت و رو به من گفت:
: حواست به خودت باشه ، غریبه !
تک ابرویی بالا انداختمو تا وقتی که بره توی خونه و از دیدم خارج بشه با نگاهم دنبالش کردم...
دنیل هم نگاه پر از نفرتی بهم کرد و یکی از اون تیرهای چوبی رو گرفت سمتمو چسبوندش به سینه م و گفت:
: خودم میکشمت !
پوزخندی زدمو چیزی نگفتم... اونم دیگه حرفی نزد و رفت داخل خونه ... حالا من بود و نگاه پر از ناراحتی آیریس...
نگاه بی تفاوتم رو به چشماش دوختمو گفتم:
: این یه بخش کوچیک از نتیجه ی اعتمادم به توئه !
از جلوی در کنار رفت و گفت:
: هنوز بهشون ار تو هیچی نگفتم پس حق بده تورو دشمن فرض کنن...
برگشتم سمت جنیفر و با دست بهش اشاره کردم که بیاد و در جواب آیریس گفتم:
: من هنوزم واست دشمنم...
آیریس : اما من فرض میکنم ما با هم دوستیم...
به داخل خونه اشاره کرد و ادامه داد:
: مطمئنم تا چند روز پیش به هیچ وجه دلم نمیخواست این حرفو بزنم اما...بیا داخل !
پوزخند بی صدایی زدمو قدم کوتاهی به سمت اون طرف چهار چوب برداشتم ... دیگه مانعی نبود و این یعنی دیگه هیچ حفاظی برای اونا نبود...
ناخودآگاه لبخندی خبیثی روی لبم نشست...جنیفر پشت سر من وارد خونه شد و به آیریس سلام کرد...
آیریس در خونه رو بست و رو به کاناپه های وسط سالن اشاره کرد که دنیل روی یکیشون نشسته بود و درست مثل اون بیچاره های اسپانیایی که جلوشون پارچه قرمز میگرفتن تا رم کنن نگام میکرد...انگار که من واسش پارچه ی قرمز بودم!
آیریس: بشینید بچه ها...چند دقیقه صبر کنید من لباسامو پوشیدمو اومدم...
و قبل از این که منتظر جوابی از سمت من یا جنیفر باشه بدو بدو از پله ها رفت بالا ...
جنیفر زودتر از من رفت و دقیقا روبه روی دنیل نشست و با لبخند گفت:
: سلام!
اما دنیل حتی زحمت نکشید نگاهش کنه...با اون چشمای سیاهش داشت درسته قورتم میداد...هیچ شکی نداشتم اگه جلوی چشمش بمونم میپره کلمو میکنه!
ولی خب...مسلما منم نمینشستم که بپره یه وقت کلمو بکنه!
نشستم کنار جنیفر و نگاهی به ساعت مچیم انداختم...حتما باید منتظر اون بچه گرگ میموندم؟ پوووووف! مسخره ست!
...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_36

: نیویورک شهر قشنگیه و میتونی کلی توش خوش بگذرونی...
در بزرگ چوبی رو هل دادمو بازش کردمو ادامه دادم:
: البته اگر دردسر نباشی!
و برگشتمو دستامو به سینه زدمو به کریستین نگاه کردم...پوزخندی زد و در حالی که رد میشد و میرفت داخل خونه ی قدیمی و تاریکی که جلوی درش وایساده بودم گفت:
: چه جالب!
جنیفرم بدون حرف با بی تفاوتی از کنارم رد شد و به دنبالش منم رفتم داخل...
از پشت جعبه هایی که اونجا پر بود با بدبختی کلید برق رو پیدا کردم اما انگار چراغ ها همشون سوخته بودن...
نفسمو با کلافگی به بیرون فوت کردمو دستمو بردم لای موهام و میخواستم چیزی بگم که جنیفر لگدی به تخته های مبلی که اونجا ولو شده بودن زد و گفت:
: اینجا خیلی داغونه!
نیم نگاهی بهش کردمو گفتم:
: خب اینجا بعد از مرگ دوستمون متروکه شده...
کریستین: الآن چرا مارو آوردی اینجا؟ اینجا توی روشنایی روزم تاریک و مسخره ست و ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
: فکر میکردم از اینجور جاها خوشت میاد؛ تو بزرگ شده ی همین جاهایی!
نگاهشو دوخت بهم و سرشو کج کرد... توی نگاهش بی تفاوتی موج میزد...اصلا انگار هیچ بویی از عشق و محبت و علاقه نسبت به هیچ چیزی نبرده بود...هیچ!
انگار که داره با بی میلی حرف میزنه چشمای خمارشو چرخوند و با لحن آرومی گفت:
: از این یکی خوشم نیومد!
جنیفر اومد کنارش وایساد و دستاشو به سینه زد و طلبکارانه گفت:
: به نظرتون بحث کافی نیست؟ ساعت 12 شد! کریستین امشب ماه کامله مثلا باید زود برگردی خونه!
لبخند پر از شرارتی به چهره ی کریستین که داشت با شک بهم نگاه میکرد زدمو دستامو کوبیدم به هم.و گفتم:
: خب خب ! توی این خرت و پرتا حتما شمع پیدا میشه ... پنچره های رنگ سیاه اینجا نمیذاره نور بیاد پس شمع میخوایم !
و خم شدمو کارتن زیر پام رو باز کردمو مشغول گشتن شدم...جنیفر هم بعد از چند ثانیه خم شد چند تا کارتن رو جلوش باز کرد...
کریستین قدم زنان دور تا دور خونه رو گشت زد و انگار که دنبال چیز عجیبیه توی تاریکی مدام میچرخید و با دقت به در و دیوار نگاه میکرد...اون توی تاریکی مثل روز روشن همه چیو میدید!
مشغول گشتن بودم که دستم خورد به یه چیز نرم مثل پارافین و ماده ی نرمش رفت زیر ناخونای بلندم و باعث شد دستمو سریع بکشم... سریع دستمالمو از جیبم برداشتم مشغول تمیز کردن ناخونام شدم ؛ تنها شاهد این صحنه کریستین بود و تنها جوابش همون طور که انتظار میرفت ، پوزخندی پر از غرور و نفرت بود...این پوزخند تلخ از پشت تلألو تاریکی اون اتاق هم خیلی راحت حس میشد.
بی توجه بهش دستمالمو مرتب تا کردمو گذاشتم توی جیبمو شمعدونی کوچیک زیر دستم رو با شمع هاش از جعبه درآوردمو گذاشتم روی زمین ...
جنیفر با صدای کشیده شدن پایه های شمعدونی طلایی رنگ الکس که همیشه میذاشتش روی میز کنار پنجره و خیلی به نظر قشنگ و عتیقه میومد سرشو بلند کرد و گفت:
: پیدا کردی چیزی؟
قبل از این که بتونم چیزی بگم کریستین مثل شبح از کنارم رد شد و گفت:
: روشنش کن جنی!
جنیفر اومد کنار شمع ها و دستشو قاب کرد دور یکی از شمع ها و چشماشو بست...صدای زمزمه هاشو میشنیدم اما نمیفهمیدم چی میگه..بعد چند ثانیه شعله ی خیره کننده آتیش تاریکی رو از بین برد و پشت سر شمع اولی که روشن شده بود ، شمع های کنارشم روشن شدن...
جنیفر از جا بلند شد و گفت:
: خوبه !
دستمو دور کمر طلایی جا شمعی حلقه کردمو بلندش کردمو خودمم از جام پاشدم...
جا شمعی رو بردم نزدیک کتاب خونه ی بزرگی که به کل دیوار سمت راست خونه رو گرفته بود و در حالی که به کتاب های کلفت و قدیمی توی کتابخونه که بوی نم میدادن نگاه میکردم گفتم:
: الکس حتما اینجا یه چیزی واسمون داره...
: دقیقا کجا؟
این صدا دقیقا از کنار گوشم بود...ناگهانی بودنش باعث شد جیغ خفیفب بکشمو عقب برم...کریستین انگار که اصلا واسش مهم نبود عکس العمل من بدون توجه به من یکی از کتاب هارو برداشت و بازش کرد و چند صفحه ورق زد و بعد از چند ثانیه یهو کتاب رو بست و پرتش کرد به پشت سرش و گفت:
: بخونش شاید یه چیزی باشه توش جنی...
جنیفر کتاب رو روی هوا قاپید و گرفتش جلوی چشمشو با انزجار گفت:
: این یکم زیادی زیاد نیست کریستین؟
کریستین که یه کتاب دیگه رو برداشته بود ، صفحه ای رو ورق زد و گفت :
: نیم ساعت وقت داری...
کتاب رو پرت کرد یه طرف و به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:
: از الان شروع شد !
جنیفر نگاه پر از نفرتی بهش انداخت و نشست یه گوشه و گفت:
: لعنت بهت کریستین !
کریستین که داشت با دقت کتابارو جابه جا میکرد و ورق میزد ، بی توجه به جنیفر و غر غرای زیر لبیش رو به من گفت:
: میخوای همون شکلی مثل تیر چراغ برق وایسی اونجا یا بیای کمک کنی ببینم رفیق مرده ت چی داشته؟
با گیجی گفتم:
: مثل چی؟؟؟
برگشت سمتمو یه کتاب رو کوبوند تخت سینه م گفت:
: بخونش ! داستان گرگ کوچولوییه که فکر میکرد قهرمانه و آخرشم ...
اومد کنارم و تنه ی آرومی بهم زد و با انگشت اشاره و انگشت وسطش یه چیزی مثل تفنگ درست کرد و گذاشتش روی شقیقه م و ادامه داد:
: مرد !
و انگار که تفنگ ساختگیش شلیک کرده فشاری به سرم وارد کرد و باعث شد تعادلم کم بشه و چند قدمی جابه جا شم و با نگاه خبیثی ازم دور شد...
کتاب رو که توی بغل گرفته بودم گذاشتم توی کتاب خونه و برگشتم طرفش و گفتم:
: حیف اینجا یه کتاب نیست که توش از خون آشام خودخواه و یه دنده ای که تشنه ی انتقام بود نوشته باشه !
برگشت طرفمو با مسخرگی دستاشو به هم زد و گفت:
: نیست؟
تک خنده ی نفرت انگیزی کرد و ادامه داد:
: چه بد ! پس باید بگم کتابخونه تون به درد آتیش گرفتن میخوره!
میخواستم جوابشو بدم که جنیفر یهو با عجله.رفت سمتشو انگار که میخواست از توی کتاب چیزی رو نشونش بده ، کتاب رو گرفت جلوی صورت کریستین و گفت:
: ساحره های سِلِم ! کریستین اونا همونین که میخوای...
کریستین کتاب رو از دست جنیفر گرفت و با دقت به صفحه ای که باز شده بود جلوش نگاه کرد و گفت:
: خب...اونا کجان؟
جنیفر روی پاشنه ی پاش بلند شد و شونه به شونه کریستین کتاب رو زیر نگاه خودش گرفت و گفت:
:ببین ، اینجا نوشته اونا نگهبان های کائناتن! کریستین میتونن کمکت کنن...
کریستین : خب این...
یهو کتاب رو بست و خرفش رو ناتموم گذاشت...انگار که داره چیز ناخوشایندی رو حس میکنه اخماشو توی هم کرد و گفت:
: مهمون داریم !
چند ثانیه بعد در کلبه محکم کوبیده شد و همگی برگشتیم به طرف در...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_37

تا قبل از این که  به خودمون بیایم در باز شد و دو نفر با قیافه های وحشتناکی که  پر از زخم چاقو و بریدگی بود اومدن تو و تا مارو دیدن فریاد کنان گفتن:
: اینجان! شیاطین اینجان!
و قدم به قدم با اون شمشیرای بزرگشون اومدن نزدیکتر...شبیه دزدای دریایی بودن اما... در این مقطع زمانی اونم توی شهری به این بزرگی چه دزد دریایی اونم بدون چشم بند میتونست وجود داشته باشه؟
وقتی دیدم لبه ی تیز شمشیر یکشیشون زیر گلومه ، به خودم اومدمو تازه فهمیدم کجام و چی داره پیش میاد...اما فقط جنیفر رو میدیدم که  داشت با اون یکی مرد بدقواره دست و پنجه نرم میکرد و میخواست از در خونه پرتش کنه بیرون...و فقط من بودم که یه شمشیر زیر گلوم بود...
مردی که رد زخم تا گونه های سیاه و  چرکش جا مونده بود لبخند خبیثی بهم زد و شمشیرشو بیشتر  به گلوم فشار داد...
دستامو آوردم بالا و میخواستم پرتش کنم کنار که دیدم دستامو یکی گرفته و نمیذاره تکون بخورم...
زیر چشمی به دستام نگاه کردم...یه کوتوله ی مسخره با طناب محکم دستمو گرفته بود و  انگار اون طناب آغشته شده بود به یه چیز مسخره تر که واسه ی من خوشایند نبود و دستمو میسوزوند...
اون مرد قد کوتاه و بی ریخت و قیافه خنده ی کریهی سر داد و  گفت:
: این یکی واقعا یه شیطانه!
نگاهمو چرخوندمو دیدم جنیفرم پرت شده یه گوشه و آه و ناله میکنه...
اونی که جنیفر رو انگاری انداخته بود گفت:
: روزهاست دنبال دلیل همه ی این مسخره بازیاییم! فکر کردین ما احمقیم که فکر کنیم یه حیوونه حمله میکنه به شهر؟ شما جونور های نفرین شده باید بمیرید!
خنجر بزرگی از توی جیبش در آورد و اومد نزدیک من و با لبخند پیروزمندانه ای ادامه داد:
: اول نوبت توئه کوچولو!
خنجرشو بالا آورد و میخواست بیارتش پایین...با همون لبخند خنجر رو آورد پایین و منتظر بودم که قلبم سوراخ بشه و خون ازش فواره بزنه اما...
نگاهم افتاد به خنجری که فرو رفته بود توی شکم خود همون مرد عوضی!
نگاه مات و مبهوت من و اون دونفر دیگه چرخید روی اون خنجر...
در عرض چند ثانیه اون مرد افتاد روی زمین و همونی که شمشیر زیر گلوم گرفته بود ازم فاصله گرفت و رفت سمت دوستش که غرق خون بود...
یهو دیدم که یه سایه ی سیاه شبح وار از جلوم رد شد و توی همون موقع طناب های دور دستم پاره شدن و اون کوتوله ی مات و مبهوت پرت شد به سمت پنجره و افتاد بیرون...
اون بیچاره ی شمشیر به دست که حالا از ترس می لرزید چهار دست و پا عقب عقب رفت و چسبید به دیوار و گفت:
:ت...تورو...خدا...خواهش....میکنم...منو...نکشید...لط...فا!
اما اون سایه حالا دقیقا مابین من و اون مرد ترسیده از حرکت وایساد و خم شد و یقه ش رو به یه دست گرفت و بلندش کرد...جوری که پاهاش روی هوا معلق شد...
رفتم به سمتشون و گفتم:
: کریستین! لطفا ولش کن...

اما اون بی توجه به التماس های مکرر اون بیچاره ی توی دستش و خواهش من، کوبوندش به دیوار و گلوشو با یه دستش محکم گرفت...
تازه دیدم صورتش رو...این همون پسر بی تفاوت و مغرور نبود که تنها جوابش پوزخند های تلخش بود؛ با چشمای خودم داشتم یه موجود وحشتناک رو میدیدم که چشمای سیاهش سفیدی چشماشو پوشونده بودن و از دندوناش خون چکه میکرد...یه هیولای ترسناک!
ناخود آگاه قدمی به عقب برداشتمو ازش فاصله گرفتم...
اون بیچاره با وحشت به صورت کریستین خیره شده بود و مثل بید میلرزید...
یه نگاه به جنیفر کردم که بلند شده بود و خاک لباساش رو پاک میکرد و اصلا واسش مهم نبود اون بدبخت زیر دستای کریستین داشت جون میداد از ترس...
نه این درست نبود...نباید اون بیچاره زهره ترک میشد...رفتم دوباره نزدیک تر و با لحن جدی ای گفتم:
: ولش کن کریستین کشتیش دیوونه!
دندوناشو با نفرت نشون اون بیچاره داد و قبل از این که بتونم کاری کنم گلوش رو خیلی راحت پاره کرد و پرتش کرد یه طرف دیگه...
مات و مبهوت به جنازه ی کسی که تا چند لحظه ی پیش شمشیر زیر گلوم گرفته بود...چقدر سریع اتفاق افتاد...
نگاهم چرخید روی کریستین که با وسواس داشت کتش رو مرتب میکرد و از خون گلوی کسی که کشت هیچی روی لب و دهنش نمونده بود و نگاهش درست مثل قبل شفاف و آبی شده بود...
با ناباوری گفتم:
: اونو...کشتی...
خندید و در حالی که کتابی رو که قبلا به جنیفر داده بود رو از روی زمین برمیداشت گفت:
: انتظار داشتی زنده نگهش میذاشتم؟ اه! چقدرم خونش بد مزه بود!
شوکه شده بودم از خونسردیش...باورم نمیشد اینقدر راحت باشه با مردن کسی...
با همون لحن شوکه م گفتم:
: تو...قول داده بودی...کسیو...نکشی!
شونه هاشو انداخت بالا و کتاب رو داد دست جنیفر و در حالی که با قدمای مغرورش از کنارم رد میشد و از خونه میرفت بیرون گفت:
: آره حق با توئه اما قول دادم که کسی رو که میخواد دردسر درست کنه رو هم نمیکشم؟ نع!
و رفت...به جنی نگاه کردم...چشمکی زد و از کنارم رد شد و رفت و من موندمو نگاه خیره م به جنازه ی روبه روم...

  • تشکر 7
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_38

دستمو روی کلید های پیانو کشیدم؛ صدای شیرینی ازش بلند شد و باعث شد ناخودآگاه روی لبام لبخند بشینه ؛ هرچند تلخ بود اما یه لبخند بود و اندازه ی یه دنیای متفاوت تر از دنیایی که توش بودم برام ارزش داشت...
داشت بارون می بارید...شیشه ها خیس بودن و بوی بارون همه جارو گرفته بود...
دو شبی رو که ماه کامل بود ، توی خونه گذروندمو تازه فهمیدم چه کارهایی وجود داره که میتونستم انجام بدمو ندادم... خیلی وقت بود تنها فکر و ذکرم نمردن شده بود و از کارایی که خیلی قشنگ تر از کشتن آدم ها بود فاصله گرفته بودم...
میتونست این وضعیت ادامه پیدا کنه تا این که صدای زنگ موبایلم که روی میز میلرزید به گوشم خورد...
گوشی رو برداشتمو به صفحه ش نگاه کردم...تصویر دونفره ای بود از من و و دختری که روی موهای مشکیش برف نشسته بود و با لبخند گونه شو چسبونده بود به گونه های سرد و یخ زده ی من...توی چشماش انگار جشن فانوس گرفته بودن ... اون خودش بود ؛ اسکارلت !
هاله ی محو سبز رنگ روی گوشی رو لمس کردمو جواب دادم:
: سلام اسکار !
این اسمی بود که فقط من صداش میکردم ؛ همیشه همه ی اسم.ها نیاز به مخفف شدن داشتن...این یکی از قوانین مهم من بود ؛ اگرچه خودم متنفر بودم اسم خودم شکسته بشه...
صدای آرومش که برعکس دفعه ی قبل هیچ انرژی و شادی ای نداشت توی گوشم پیچید...
اسکارلت: سلام کریستین !
اخمام رفت توی هم...حس میکردم اونم مثل خودم اخم کرده و ناراحته...
با همون اخمای در هم رفته پرسیدم:
: چیزی شده ؟
بعد از مکث کوتاهی گفت:
: نه... زنگ زدم که یه خبر خوش رو بهت بدم...
ناخودآگاه ابروهامو انداختم بالا و با تعجب گفتم:
: خبر خوب رو اینقدر بی انرژی میدن؟
اسکارلت تک خنده ی تلخی کرد و جواب داد:
: شاید !
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
: دیگه لازم نیست نگران باشی و دنبال سِلِم ها بگردی...
: تو از کجا میدونی دنبال اونام؟
اسکارلت: از جنیفر شنیدم...نیمه شب امروز یه پیام از اونا برای وریتاس اومد...اون جادوگر ها خوندنشو گفتن به کریستین بگین لازم نیست فعلا نگران مرگ باشه و فقط دنبال نیمه دوم بگرده...
با گیجی پرسیدم:
: نیمه ی دوم چی؟
اسکارلت: فقط همینو گفته بودن ...
نفس عمیقی کشیدمو موهامو از روی چشمم کنار زدمو گفتم:
: چرا اینقدر گنگ ؟
اسکارلت: منم مثل تو نمیدونم ؛ فقط...گفتن که تنهایی دنبالش بگرد...
: منظورت چیه؟
اسکارلت: فکر کنم منظورش اینه که از هیچ کس هیچ کمکی نگیری ؛ حتی جنیفر...
پوزخندی زدمو گفتم:
: اون که فقط یه مفت خور اضافیه !
مکثی کرد و بعد از چند دقیقه بی مقدمه پرسید:
: نمیخوای برگردی؟
ساکت موندم...نمیدونم چرا یه چیزی منو اینجا میخ کرده بود و نمیذاشت این شهر لعنتی رو ترک کنمو برم...نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم...به ناچار با لحن دروغین و ساختگی ای گفتم:
: اسکار ، تو گفتی باید دنبال نیمه ی دوم باشم ؛ اول از اینجا شروع میکنم ، موقع برگشت ، حتما بهت میگم !
صدای آهی که کشید رو شنیدم...میخواستم دوباره چیزی بگم که صدای آرومشو شنیدم که گفت:
: باید برم ... خداحافظ!
و بعد صدای بوق ممتدد گوشی توی گوش پیچید...گوشی رو آوردم پایین و بهش نگاه کردم...نفس عمیقی کشیدمو گذاشتمش روی میز و از سالن کتابخونه بیرون رفتم...
...

  • تشکر 9
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_39

همه جا تاریک بود...حس کردن سرمای بی حس کننده ای که وجودمو در برگرفته بود برام عذاب آور بود...
تا چشم کار میکرد تاریکی و مه غلیظی که اطرافمو پر کرده بود دیده میشد...
حسم بهم میگفت توی یه جایی مثل جنگلم...صدای خش خش برگ ها رو از پشت سرم میشنیدم...
شروع کردم به دویدن...با تمام وجودم می دویدمو نفس نفس میزدم...توی اون تاریکی بی انتها برق تیز و برنده ی چیزی رو دیدم که معلق در هوا بود ...
ناخودآگاه دویدم به سمتش...اما با رو به رو شدن با جسدی که اون چیز تیز و براق توی دستش بود و گلوش پاره پاره بود جیغی کشیدمو برگشتم به عقب...
چشمای تاریکی که برق میزدن حتی از اون برق شمشیر بهم نزدیک تر بودن...
جیغ بلندی کشیدمو رفتم عقب عقب تر...اما اون چشمای تاریک نزدیک و نزدیک تر میشدن...
وقتی پشتم خورد به یه چیز سفت ، فهمیدم که دیگه راه فراری ندارم...با وحشت به اون چشم ها خیره شدم...نزدیک اومد...خیلی نزدیک...اون قدر نزدیک که برق یک جفت دندون تیز خونی رو هم توی اون تاریکی دیدم...با وحشت جیغی کشیدم که اون جیغ باعث شد صاحب اون چشمای وحشتناک کاری کنه که داغی خون جاری از گلوم رو قبل از جیغ زدن دوباره م حس کنم... با آخرین قدرتم جیغ زدم...
...
با صدای جیغی که توی گوشم پیچید از خواب پریدمو توی جام نشستم...قطره های عرق بی مهابا از روی پیشونیم جاری بود...نفس نفس میزدم...گلوم خشک شده بود و تنم داشت آروم میلرزید...
به سختی خم شدمو لیوان آبی رو که روی میز کنار تخت گذاشته بودم رو برداشتم و با بدبختی جرعه از آبش رو خوردم...یکم که گذشت ، ریتم قلبم عادی شد و تونستم پتوی تخت رو کنار بزنمو از جام پاشم...
از جلوی آینه رد شدمو رفتم کنار پنجره...قفلش رو باز کردمو با بالا کشیدمش...هوای سوزناک بیرون سریع صورت گر گرفته و داغم رو سرد تر از یخ کرد...
ماه توی آسمون نبود؛ هوا حسابی ابری و مه گرفته بود...مشخص بود صبح فردا حتما بارون میباره...
توی اون مه ، چشمام فقط سایه ی درخت هارو میدید؛ حتی نور چراغ های شهر هم دیده نمیشد...
از سرمای زیاد بیرون تنم به لرزه افتاد...پنجره رو بستمو پرده های حریر سفید رنگ اتاق رو هم کشیدمو عقب عقب رفتم تا رسیدم به تخت...نشستم روش و یه گوشه ش کز کردمو زانوهامو توی بغل گرفتم...
خونه ساکت و آروم بود؛ گوش های کریستین رو نداشتم تا بفهمم واقعا این سکوته یا فریادی هم در کار هست ؟!
حتی اسمشم به تنم لرزه مینداخت...چند شبه یک لحظه هم اون چشمای شفاف سیاهش که رگه های خون توش موج میزد و دیگه توشون از دریای آبی و یخ زده ی قبلی خبری نبود ، از جلوی چشمام کنار نمیره...
صدای التماس های اون مردی که حالا مرده هنوز توی گوشم بود...به جنون رسیده بودم...
سرمو گذاشتم روی زانوهامو موهامو کنار زدم و اشکامو با پشت دستم پاک کردم...اونقدر قوی نبودم که بتونم با بعضی فاجعه ها کنار بیام...
نمیتونستم به خودم دروغ بگم؛ ازش ترسیده بودمو نمیخواستم حتی یک لحظه ی دیگه کنارش باشم... اما...پس آینده ی شهر چی؟ آینده ی خودمو خانواده م...حالا که حتی مردمم میدونن چی داره میگذره توی شهر و چه موجوداتی دارن توی پیاده روهای شهرشون قدم میزنن ، درست بود که ترسید و عقب کشید؟
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت مچ دستم...کبود شده بود...نمیدونم اون طناب چی داشت که نمیتونستم پاره ش کنمو خودم خودمو نجات بدم...خودم...
باورم نمیشد ؛ از کسی که زندگیم رو نجات داده بود میترسیدم...اهل ترس نبودم واگرنه خیلی وقت پیش ها کم می آوردم...پس چی بود که.تا این حد منو میترسوند ؟
آه ! این قصه ی نا متعادل همه چی رو به هم زده... کاش همه چی برمیگشت به اون روزای خوبی که هیچ کریستینی توی زندگیم نبود ؛ هیچ دنیلی قرار نبود تنهامون بذاره و کاش مامان و بابا پیشم بودن ؛ کاش هیچ روح خواری نبود تا بخواد تهدید بزرگی باشه واسه شهر و دنیایی که توش بودم...ای کاش!
همیشه از این کلمه متنفر بودم...دوست نداشتم حسرت گذشته رو بخورم اما حالا به آیریسی که توی گذشته جا مونده بود حسودی میکنم!
اون شاده و خوشحال ؛ هنوزم به امید کادوهای کریسمس سرش رو روی بالش میذاره و هنوزم مادرش براش قصه میگه !
آیریس گذشته خودشو با زنجیر حبس نمیکرد تا شبایی که ماه کامله به کسی آسیبی نزنه ؛ آیریس گذشته خیلی چیزا داشت که من ندارم...خیلی چیزا...
...


پارت_40

 موهامو از روی پیشونیم کنار زدمو از پشت شیشه ی ماشین به چراغ قرمز بالای سرم نگاه کردم...
هوا بوی بارون میداد...عاشق این جور هواها بودم...
 چشمامو ریز کردمو همزمان با عوض شدن عدد های قرمز چراغ زمزمه کردم:3 ... 2 ... 1
پامو محکم گذاشتم روی پدال گاز و به محض سبز شدن چراغ  به سرعت  چهار راه رو رد کردم...
نمیدونستم از کجا شروع کنم؛ از قدم زدن توی پارک مرکزی یا رفتن بالای امپایر استیت و تماشای شهر بزرگی که زیر پام بود؟ شایدم دیدن یه تئاتر یا حتی رفتن به باغ وحش !
تا 20 سال گذشته من و اسکارلت مدام پاریس گردی میکردیمو بیشتر شب رو باهم توی رستوران های پاریس با غذاهای فرانسوی مشغول خنده و حرف زدن میشدیم ...
نامرد بودم اگه میگفتم با اسکارلت بهم خوش نمیگذشت ! اون با اون چشمای درشت مشکیش و لهجه ی فرانسویش خیلی شیرین و دوست داشتنی بود ؛ این رو از زبون بیشتر خون آشام های وریتاس شنیده بودم...
قبل از رفتنم به وریتاس ، شاید اگر به خیلی قبل تر از اون برمیگشتم ، ردپایی از آناستازیا رو میدیدم که بهترین کسی بود که میتونست منو از حصاری که دورم بود خارج کنه و یا شایدم کمکم کنه که اون حصار رو محکم تر و مقاوم تر کنم؛ خوب میدونم اگر اون نبود بعد از پرت شدنم از دره و ورودم به دنیای جدید تاریک و سیاهم قطعا و حتما توی یکی از همین پس کوچه های شهر میمردم و تبدیل میشدم به یه مومیایی خشک و بی حس و حرکت...
مدیون آنا بودم و این یعنی باید برای آخرین بازمانده ش جبران محبتاشو میکردم...آیریس !
خنده دار بود که اون از نسل آنا باشه ... اون با اون چال گونه هایی بامزه ش و چهره ی بچگانه ش وقتی جلوم وایمیسته منو یاد آنا میندازه...نمیتونم به چشم دشمن نگاش کنم وقتی میدونم توی رگ هاش یادگاری ناجی زندگیم هستش...
اگر قبل از پیدا کردن دفتر و فهمیدن این که یه دنیراست جلوم قد علم کرده بود مسلما تنها هدیه م براش مرگ بود ؛ اینو از خنجری که بهش دادم هم باید میفهمید...اما...نشد که بشه خنجرمو توی قلبش فرو کنم!
کنار خیابون ماشین رو پارک کردمو پیاده شدم...مثل آدم ها بودن شاید برای من مسخره بود اما ضروری بود ! وقتی بین آدما راه میرفتم ، مدام باید خودمو به فراموشی میزدم که همین آدمای احمق بودن که باعث ترد شدنم شدن؛ هرچند که من همیشه یه ترد شده بودم !
حالا جلوی ورودی بزرگ بزرگترین پارک نیویورک وایساده بودمو صداهای اطرافم بیشتر و بیشتر شده بود...
صدای شاخه های اون درختای بزرگ و تلاطم آب دریاچه ی وسط پارک رو راحت از بین هیاهوی جمعیت تشخیص میدادم...آخ که چقدر خوب بود این صداها بدون هیاهوی سرسام آور یه مشت خوراک خوشمزه !
خوراک هایی که بعضیاشون خیلی جالب و خوشمزه تر از بقیه شون به نظر میرسیدن...!
نگاهم روی دختری بود که توی دستاش یه بستنی بود و وارد پارک میشد...چه دیوونه ایه که توی این هوا با این که خودشو با لباس و شال گردن خفه کرده بستنی میخوره !
موهای طلایی رنگش توی باد پیچ و تاب میخوردن و برام جالب بود با چه ذوقی توی ذهنش از بستنیش و خوشمزگیش تعریف میکرد !
ناخودآگاه لبخند کمرنگی روی لبم نشست... گوشیمو از توی جیبم در آوردمو گذاشتمش دم گوشم و قدم از قدم برداشتمو رفتم به سمتش...
بی توجه بهش از کنارش رد شدمو درحالی که تظاهر میکردم دارم با تلفن حرف میزنم ، تنه ای بهش زدمو رد شدم...
رد شدن من درست همزمان شد با افتادن بستنیش از توی دستش و بلند شدن صداش ...
انگار که از شنیدن صداش متعجب شده باشم برگشتم طرفشو با نگاه گیجی بهش نگاه کردم...
با عصبانیت داشت به بستنی آش و لاشش که روی سنگ فرش های پیاده رو پخش شده بود نگاه میکرد و غر میزد ...
با بی حواسی ساختگی رو به شخص خیالی پشت خط گفتم:
: بعدا بهت زنگ میزنم !
گوشی رو مثلا قطع کردمو گذاشتمش توی جیبمو با نگرانی ساختگی رفتم سمتش و گفتم:
: شما چیزیتون نشد خانوم؟ من واقعا ...
بدون این که نگاهشو از بستنی برداره پرید وسط نطق دروغی من و گفت:
: نمیخواد متاسف باشید فقط حواستونو جمع کنید!
لحنش پر حرص بود...لجوجانه گفتم:
: اما من واقعا متاسفم !
سرشو آورد بالا و توی چشمام خیره شد...چشمامو با انرژی کمی درشت کردمو با شیطنت گفتم:
: میتونم واستون جبران کنم؟
مثل کسایی که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و هیچی دست خودشون نیست سرشو مثل ربات تکون داد و گفت:
: بله...
با لبخند شیطونی دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:
: اسم من کریستینه!
مثل مسخ شده ها دستشو آورد جلو و گذاشت توی دستمو گفت:
: منم کلارام !
خنده ی پر از فریبی سر دادمو گفتم:
: کلارا واقعا بهت میاد ، کلارا !
کلارا چند بار پلک زد و گفت:
: مرسی...کریستین !
چشمکی بهش زدمو گفتم:
: فکر کنم بهت یه بستنی بدهکار باشم توی این هوای سرد !
خندید و با ختدیدنش دندونای سفیدش رو نشونم داد...با همون خنده جواب داد:
: شاید دیوونگی باشه اما لذتش به بدمزگی سوپ های مامانم که وقتی مریضم باید بخورم می ارزه !
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
: پس لازمه منم یه امتحانی کنم! امیدوارم بخوای باهام توی پارک یه بستنی بخوری و قدم بزنی !
بی معطلی سرشو تکون داد وگفت:
: البته !
سرمو تکون دادمو قدم زنان وارد پارک شدیم...
گوش دادن به حرفاش و همزمان با اون خوندن اون چیزی که توی ذهتش درباره ی من فکر میکرد برام سرگرم کننده بود ....خیلی زیاد!

  • تشکر 8
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_41

دنیل چمدونش رو گذاشت پشت وانت و برای خدافظی برگشت به سمت من...
با بهونه های الکی از رفتن باهاشون پرهیز کردم ؛ راستش نمیخواستم تصور کنم که باهم میریم و بی هم برمیگردیم...این شکلی فکر میکردم رفته سفر و امکان برگشتش هست...
دنیل بی مقدمه بغلم کرد و در همون حال گفت:
: بهم سر بزن خواهر کوچیکه !
در حالی که سرم روی شونه ی مردونه ش بود و تقلا میکردم که اشکام در نیاد جواب دادم:
: توام رفتی اونجا فراموشم نکن !
خندید و منو از خودش جدا کرد و گفت:
: مگه میشه آخه خواهر کوچیکه رو فراموش کرد؟
لپمو کشید و با لبخند گفت:
: نمیشه !
دستشو که روی گونه م مونده بود توی دست گرفتمو گفتم:
: مواظب خودت باش !
سرشو تکون داد و گفت:
: توام همین طور !
جان در حالی که سوار وانتش میشد گفت:
: دنی زودباش !
دنیل سرشو تکون داد و آخرین نگاهش رو بهم انداخت و با صدای آرومی گفت:
: خدافظ !
و رفت و سوار وانت شد...جان ماشین رو روشن کرد و بعد از چند دقیقه ، فقط من بودمو برادری که هر لحظه ازم دورتر میشد...
آروم دستمو بالا آوردمو زمزمه وار گفتم:
: خدافظ داداشی!
دور شده بودن...اون قدر که دیگه توی دیدرس من نبودن... اما من هنوزم نگاهم به راه رفته شون بود... دنیل ، رفته بود !
آهی کشیدمو برگشتم که برم توی خونه که صدایی از پشت سرم شنیدم...
: چه قدر غم انگیز!
نفس عمیقی کشیدمو دستامو مشت کردم...کریستین !
روی پاشنه ی پام چرخیدمو برگشتم طرفش...نگاهم که بهش افتاد اخمام توی هم رفت...قاتل ! این تنها کلمه ای بود که توی ذهنم فریاد زده میشد...
با نقابی که ترس بچگانه م رو مخفی میکرد روبه روش قد علم کردمو بی پروا گفتم:
: چی میخوای ؟!
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: مگه قرار نبود کمکم کنی ؟
با نفرت جواب دادم:
: من به یه قاتل کمک نمیکنم !
خنده ی تلخی کرد و گفت:
: پس بگو چی باعث شده چند روز سراغ مارو نگیری !
با لحن ناامیدی گفتم:
: بهم قول داده بودی ؛ فکر کردم پای قولت میمونی !
خیلی جدی و محکم گفت:
: اگه نمیکشتمشون ، کشته بودنت !
چیزی نگفتمو برگشتم که برم خونه اما قبل از این که پام برسه به خونه دوباره گفت:
: متاسفم که ترسوندمت !
از حرکت وایسادمو حیرت زده منتظر بودم تا حرف بیشتری بزنه...اون گفت متاسفه؟ انگار عین یه معجزه بود !
تا خواستم برگردمو حیرتم رو نشونش بدم در ادامه ی حرفش گفت:
: اما بایدم بترسی ؛ تو مگه جز یه بچه ی دبیرستانی چیز بیشتری هستی؟!
برگشتمو میخواستم دقیقا مثل خودش با حقارت جوابشو بدم که دیدم نیست...
نبود...انگار که از اولم نیومده بود...همیشه همین شکلی بود ؛ حرفشو میزد و میرفت...
با نفرت رفتم توی خونه و درو محکم پشت سرم بستم...
باید به طعنه هاش عادت میکردم؟ نه ! اون نمیتونست خودخواه بمونه ؛ اون هنوزم به کمکم نیاز داره اما...پس چرا دیگه مضطرب نبود؟ نکنه تونسته خودشو خلاص کنه؟ چطور؟ ...
با سردرگمی رفتم توی اتاقم و روی تختم دراز کشیدم...اون قدر فکر و خیال کردم که متوجه نشدم کی خوابیدمو کی وارد یه کابوس دیگه شدم...

  • تشکر 8
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_42

یکی از آخرین برف های امسال  قبل از کریسمس آروم و بی سر و صدا روی زمین می نشست...
هوا سرد بود و بیشتر آدم ها ترجیح میدادن توی خونه کنار شومینه ی داغشون قهوه ی داغشون رو توی دست بگیرن و از پشت شیشه به دونه های سرد و قشنگ برف نگاه کنن ... این طور بود که حوالی ساعت 6 عصر ، خیابون های شهر خلوت تر از همیشه بودن...خیابون هایی که  حومه ی شهر رو در برمیگرفتن و به مرکز پر جنب و جوش شهر راهی نداشتن...
دلم یه فنجون قهوه ی داغ میخواست...دلم میخواست اون قهوه اون قدر خوشمزه باشه که از لذت زیاد چشمامو ببندمو دیگه بازشون نکنم!
اما هیچ وقت توی این هوای سرد کسی به من همچین فنجون قهوه ای تعارف نکرد...همیشه من بودمو پسر بچه ای که روی موهای سیاهش دونه های سرد برف جا خوش کرده بودن و دستای کوچیکش میلرزیدن...همیشه تنهایی باهم توی برف قدم میزدیم...بدون چتر!
شاید تنها فرقش این باشه که اون موقع آه میکشیدمو دستامو به بخار نفسم که گرم تر از شراره های آتیش خونه های اطرافم که دراشون به روی من بسته بودن نبود ، دلخوش میکردم...
حالا بعد از گذشت این همه سال دیگه آهی ندارم که بکشم؛ راستش رو بخوام بگم، دیگه سردم نمیشه که بلرزم...
دیگه خبری از اون پسر بچه ای نیست که چشمای اشکیش به در بزرگ خونه خشک بشه ؛ خونه ای که انگاری متعلق به اون بود و ...نبود!
اون در همیشه به روش بسته بود...چه وقتی که شکوفه های سیب روی درخت ها به باغ ها جلوه ی قشنگ تری میدادن و چه وقتی که بالای سرش کلاغ های سیاه و شوم در عصر های پاییزی قار قار میکردن و چه وقتی که هم سن و سال هاش چشماشون رو میبستن و توی اتاق گرم و نرمشون در اون زمستون های سرد میخوابیدن...
حالا داره برف میاد و من اینجام...اینجا...
مثل همیشه تنها...
این روزا داره بی اعتبار تر از همیشه میگذره...منمو من ؛ تنها!
برگشتن به وریتاس شاید یه تصمیم قشنگ و عاقلانه باشه اما من همین تنهایی هارو بیشتر میخوام...چهارماه پیش هم همین شکلی بود و الآنم همینه...من به تنهاییام عادت کردم...شاید بهتر باشه جنیفر برگرده و بره دنبال زندگیش؛ خودخواه بودم اما اون که به درد من نمیخوره...بودنش فقط یه خوبی داشته تا الآن و اونم آوردن دفتری بود که آیریس ازم قایم کرده بود ؛ که البته اونم خراب کرد !
جنیفر که پا به پای من نمیتونی زندگی کنه ؛ تنهام بذاره واسه ی خودشم.سنگین تره...
تصمیممو گرفته بودم ، میخواستم بهش.بگم آزاده و میتونه بره...
قدم زدن کنار مجسمه های بی چهره ای که ازشون متنفر بودم کافی بود ؛ باید برمیگشتم به سرمای گرمتر از این بیرون که کل خونه رو تصاحب کرده بود...
چکمه هام خیس از برفای آب شده بودن اما مهم نبود...
نگاهم افتاد به شومینه که توش آتیش شعله ور بود ؛ اخمام رفت توی هم...اون حق نداشت بی اجازه ی من یه چیز نفرت انگیز مثل آتیش توی خونه ی من راه بندازه...!
با همون اخمای در هم رفته و چکمه های خیس سیاه رنگ از پله ها رفتم بالا و رسیدم به راهروی پر نقاشی و تاریک طبقه بالا که نور از پشت پرده ی ضخیم تنها ترین پنجره ی انتهای راهرو ، نسبتا روشنش کرده بود و یه جورایی مه گرفته نشونش میداد...
صدای زمزمه ای به گوشم خورد...ناخودآگاه گوشام تیز شدن و نگاهم چرخید روی در سفید رنگ اتاق جنیفر...
به وضوح شنیدم که میگفت:
: یکم وقت لازمه ... نکنه باید همین امشب منتظر بشم بخوابه و بعد یه خنجر چوبی فرو کنم توی قلبش؟... داری درمورد یکی حرف میزنی که تو خوابم چشم و گوشش میجنبه!... خیلی خب خیلی خب اون تقاص پس میده اما اونجور که من میخوام !... باید برم دیگه ، توی محوطه نمیبینمش حتما اومده توی خونه ... خدافظ !
حس کردم لبم داره سوراخ میشه...دستمو کشیدم روش و تیزی دندون هامو حس کردمو وقتی دستمو آوردم پایین، رنگ قرمز خون رو به وضوح دیدم...
حس بدی داشتم...یه چیزی مثل خیانت! حالم از این حس به هم میخورد...با صدای تیک قفل در چشم از خون روی دستم برداشتمو قبل از بازشدن در ، به سرعت هرچه تمام تر رفتم به طبقه پایین و نشستم روی کاناپه نزدیک آتیش و توی گیلاس روی میز نوشیدنی سرخ مورد علاقه م رو ریختمو تظاهر کردم اصلا هیچی نشنیدم...
چند دقیقه بعد جنیفر اومد پایین و با لبخند نفرت آوری که روی لباش بود نشست رو به روم و تلویزیون رو روشن کرد...
چشم ازش برداشتمو با نفرت به مایع سرخ رنگ توی دستام نگاه کردم...
...


پارت_42

تصمیم گرفته بودم برم به کالج و درسمو ادامه بدم... از این تصمیمم جان که یک هفته ی پیش از لوئیزیانا برگشته بود خیلی استقبال کرد و امروزم اولین روز کالج بود...
سعی کردم به ساده ترین شکل ممکن توی اولین کلاس درس حضور پیدا کنم...
روی صندلی تک نفره ی کلاس نشسته بودم و بچه ها دونه دونه و گاهی چند نفره وارد کلاس میشدن...
ساعت 8 صبح بود که در کلاس باز شد و خانوم جوونی اومد داخل...
انگار که استادمون بود؛ حرکات و حالت حرف زدنش همه رو جذب خودش میکرد...
بعد از این که خودشو معرفی کرد و ازمون خواست دونه به دونه خودمون رو معرفی کنیم ...
حوالی عصر راهی خونه شدم ؛ یه روز کاملا عادی و بدون هیچ دغدغه داشتمو این مسئله باعث دلگرمیم بود...
نمیخوام بگم چون کریستین رو چند هفته ندیدم اینقدر خوبم ، میخوام بگم چون ندیدمش اینقدر حالم عالیه !
روزای خوبی بود ؛ البته اگر دنیل ماشینش رو بهم نمیداد اوضاع فرق میکرد و مجبور بودم برای رفتن به دانشگاه از مترو یا اتوبوس استفاده کنم که خالی از دردسر نبود...
پشت چراغ قرمز وایساده بودم که گوشیم زنگ خورد...
از روی صندلی کنار دستم برداشتمش و با دیدن چهره ی رولند لبخندی زدمو جواب دادم:
: عصر برفیت بخیر رولند !
رولند پر انرژی تر از همیشه جواب داد:
: سلام آیریس ! حالت چطوره؟
: فکر نکنم بهتر از حال تو باشه...
خندید و جواب داد:
: آره خب...شنیدم رفتی کالج ؟!
: آره ؛ همین الآنشم دارم از همونجا برمیگردم به خونه...
رولند: جدی؟ بیرونی؟ عالیه !
با شک پرسیدم:
: چی عالیه؟
رولند: نزدیک ساحل میبینمت ! یه قهوه رو حاضری باهام بخوری دیگه مگه نه؟
سرمو تکون دادمو دنده رو جابه جا کردمو با سبز شدن چراغ راه افتادمو در همون حال گفتم:
: میبینمت رولند!
گوشی رو قطع کردمو راهمو به سمت ساحل کج کردم...
...

  • تشکر 8
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...