رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

پارت_43


این که یه تصمیم نبود!
یک اجبار بود...اجبار برای من؟ یا اجبار برای یه خائن؟
تو میگی اشتباه میکنم؟ خیلی خب باشه ؛ به خاطر 14 سال زندگی بی وقفه ای که نزدیک به هم داشتیم من بیخیال میشم...!
میخوای بازم بگی نه؟ هه! نکنه که شوخیت گرفته؟ زندگی کنم با ترس از مرگ؟
این کاریه که همیشه میکنی کریستین! اوه نه! من از مرگ نمیترسم...من از جهنمی میترسم که بعد از مرگ توش گرفتار میشم!تو که نمیخوای با من این کارو کنی؟ میخوای منو بفرستی به اون جهنم؟
شاید! شاید؟ بس کن! داری بهم میگی صبر کنم که اون نقشه بکشه؟
میخواست بکشتت تا حالا کشته بود! ... حق با توئه یا من؟ نگو که تو !
اتفاقا تصمیم دارم همینو بگم! ...اما...خودت میدونی تقاصشو باید پس بده...
خب میده...! چطوری؟ اول صبر کن! ...یادته که، من صبر کردن بلد نیستم...
پس از چهار پنج بار دانشگاه رفتن چی یاد گرفتی؟!
هندسه و ریاضیات و...
بسه بسه! فلسفه و منطق واسه تو  یکی کارساز نیست که!
هست! طبق منطق اون باید بمیره...!
ها ها! چه جالب! خب بمیره! بعدش چی؟
به نقشه ش نرسید دیگه...! اونوقت نمیخوای بدونی پشت اون تلفن کی بوده؟!
میخوام بدونم ! ... عالیه! پس چشماتو باز کن و کمتر اخماتو بکن توی هم!
...
اوه کریستین داری دیوونه میشی! با خودت حرف میزنی جواب خودتم خودت میدی! این دیگه چجورشه؟!
نفس عمیقی کشیدمو چشمامو باز کردم...عالیه! یه قاتل بغل گوشم دارمو باید لبخند بزنم!
تک ابرویی بالا انداختمو با حرص از روی تخت بلند شدمو رفتم سمت پنجره و بازش کردمو رفتم توی بالکن...
خورشید توی آسمون محو بود و همینش برام عالی بود! قرار بود امروز چیکار کنم؟ آممم...
دستامو زدم به سینه و به نرده ها تکیه دادمو رفتم توی فکر...
قرار بود چیکار کنم امروز؟ بشینم توی خونه یا ول بچرخم توی خیابونا؟ خب نه این یکی تکراریه!
آمممم! خب چطور میشه فهمید کی پشت اون تلفن داشته نقشه ی قتل منو میکشیده؟ چه افتضاحی! فکر کردن با یه احمق طرفن...!
لبخند خبیثی زدمو تکیه مو از روی نرده ها برداشتمو زمزمه وار گفتم:
: چه فکر بدی!
و به سرعت  رفتم داخل اتاق و از اتاق رفتم بیرون...با صدای بلندی صدا زدم:
: جنیفر؟ جنی؟ جنی؟
در همون حال با سر و صدا در اتاقش رو باز کردمو رفتم داخل...جنیفر در حالی که روی چند تا تیکه کاغذ چنبره زده بود با باز شدن در از جاش پرید و برگشت به طرفم...اون قدر هول بود و با عجله کاغذا رو گرفت توی دستش که صندلیش تلوتلوخوران افتاد روی زمین و خودش و کاغذاش بخش زمین شدن...
با حرص موهای بلند قهوه ای رنگش رو از روی صورتش کنار زد و بالا نگهشون داشت و در همون حال گفت:
: کریستین! منو ترسوندی!
شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی گفتم:
: تو هنوز عادت نکردی ؟ ببینم چند ساله توی وریتاس با ماها میگردی؟ هنوز میترسی؟ نوچ نوچ نوچ!
رفتم جلو و چند تا کاغذش رو از روی زمین برداشتمو گرفتم توی دستمو نگاهشون کردم...ستاره های بزرگ و کوچیک و نوشته هایی که خوندشون کار من یکی نبود  تموم اون چیزی بودن که به طور تکراری روی اون کاغذ ها کشیده شده بود...
برگه هارو انداختم توی بغلش و گفتم:
: داشتی چیکار میکردی؟
جنیفر: خب...من توی این خونه ی بزرگ و بی سر و ته خانوادگی تو حوصله م سر رفته و ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
: خلاصه ش کن!
نفسشو با حرص به بیرون فرستاد و از جاش بلند شد و در حالی که برگه هاش رو مرتب میکرد و برمیداشت جواب داد:
: کریستین فکر کنم بهتره برگردم به پاریس!
تک ابرویی بالا  انداختمو نشستم روی تختش و در حالی که با نگاه کنجکاوی به در و دیوار اتاقش نگاه میکردم گفتم:
: جدی؟ این تصمیمیه که گرفتی؟ جالبه!
برگه هارو گذاشت روی میزش و صندلیش رو که برعکس افتاده بود روی زمین رو بلند کرد و گذاشتش جلوی من و خودش روش نشست... با اطمینان پلکی زد و گفت:
: تو میخوای اینجا بمونی ... خودم اینو میدونم! میدونم که دوست نداری برگردی به پاریس چون دوست نداری کسی بهت دستور بده...
پوزخندی زدمو گفتم:
: مگه کسی اونجا به من دستور میداد؟
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: میدونم مستقل بودن رو بیشتر دوست داری...
دستامو توی هم قفل کردمو به طرفش خم شدمو گفتم:
: یه جوری داری حرف میزنی که انگار من تازه 18 سالم شده!
خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد:
: کریستین ! قبول کن که نمیخوای بری به پاریس!
با لحن بیخیالی گفتم:
: شاید به خاطر اسکار برگردم!
جنیفر چشماشو انگار که چیز مسخره ای شنیده باشه چرخوند و دستاشو توی هوا تکون داد و گفت:
: اسکار...اسکار...اسکار ! بیخیال کریس!
دستامو گذاشتم روی تخت و تکیه دادم بهشون و با جدیت گفتم:
: کریستین! من اسممو کامل دوست دارم!
جنیفر نفس عمیقی کشید و گفت:
: باشه کریستین! گمونم دیگه با من کاری نداری؛ میتونم برگردم...اینجا چیزی واسه ی من وجود نداره...تو میتونی از وریتاس دوری کنی چون به هرحال بچه ی همین شهری و خب سرگرمی هم داری...اون دختر دبیرستانیه سرگرمت میکنه و دیگه هم لازم نیست از قوانین صلح خون آشام ها و  ساحره ها اطاعت کنی!
با شرارت گفتم:
: جدی؟ پس میتونم همین الآن تورو بکشم دیگه!
نفسشو با کلافگی به بیرون فرستاد و گفت:
: دارم جدی حرف میزنم...میخوام برم!
پوزخندی زدمو با طعنه پرسیدم:
: تو مطمئنی یه کار نیمه تموم نداری؟
چشماشو ریز کرد و  با شک پرسید:
: مثلا چه کاری؟
شونه هامو انداختم بالا و از جام بلند شدمو در حالی که به سمت در اتاق میرفتم گفتم:
: نمیدونم!
بلند شدنشو از روی صندلی حس کردم...با صدای پر از شکی گفت:
: تو الکی حرف نمیزنی...چی شده؟
لبخند کجی نشست روی لبم...بدون این که برگردم طرفش گفتم:
: درمورد خوردن یه شام با حساب من حرف میزنم! امشب چطوره؟
صدای شگفت زده ش رو شنیدم که گفت:
: امشب؟؟؟ فوق العاده ست!!!
سرمو تکون دادمو بدون حرف از اتاقش رفتم بیرون...چقدر عالی بود اگر میتونستم همین الآن با دندونام تیکه تیکه ش کنم!!!...
...

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_44

خندیدمو با همون لبخند روی لبم در حالی که نگاهم به چشمای سبز رنگ رولند بود ، قهوه ی داغم رو مزه مزه کردم...
رولند با لبخند پر از آرامشی پلکی زد و گفت:
: کریسمس نزدیکه آیریس! مامان گفت که به همراه بابا به تگزاس میرن...فکر کردم که خیلی خوب میشه اگه تو و جان هم با ما باشین و...
پریدم وسط حرفشو با لحن قدردانی گفتم:
: ازت ممنونم رولند اما فکر کنم بهتر باشه توی نیویورک بمونیم...
رولند با ناراحتی پرسید:
: یعنی کل تعطیلات رو نمیخواید جایی برید؟
پلکی زدمو جواب دادم:
: اگه جان برنامه ی رفتن به جایی رو داشت حتما بهم میگفت؛ امروز دهم دسامبره ؛ درسته؟
رولند سرشو به نشونه ی آره تکون داد...شونه هامو انداختم بالا و در ادامه ی حرفم گفتم:
: خب  تا حالا که چیزی بهم نگفته!
رولند: خوشحال میشدم اگه باهام میومدی...
خندیدمو گفتم:
: فکر کنم دفعه ی بعدی باشه برای این که ما با هم به تعطیلات بریم...!
آهی کشید و چیزی نگفت...فنجون خالی قهوه م رو گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم...به ساعت مچیم نگاه کردمو گفتم:
: فکر کنم بهتره برگردم خونه؛ بابت قهوه ممنونم رولند...
سرشو تکون داد و گفت:
: هرچند زمان کوتاهی بود اما به من خیلی چسبید!
لبخندی زدمو زمزمه وار گفتم:
: خدافظ!
و بدون معطلی ازش فاصله گرفتمو از کافی شاپ کنار ساحل بیرون رفتم...ماشین گوشه ی خیابون پارک شده بود...از توی کیفم سوییچش رو برداشتمو رفتم به سمتش...
...
حوالی ساعت 8 عصر بود که در خونه رو با کلید باز کردمو رفتم داخل...نیم بوت هامو کنار جا کفشی گذاشتمو پالتوم رو از جالباسی کنار در آویزون کردمو رفتم توی سالن...
جام نشسته بود روی کاناپه و قهوه میخورد و روزنامه میخوند...سلام آرومی کردمو رفتم سمتش...روزنامه رو بست و انداختش روی میز و گفت:
: خسته نباشی عزیزم! قهوه میخوری؟
لبخند تشکر آمیزی بهش زدمو گفتم:
: نه...با رولند حدود نیم ساعت پیش خوردم!
ابروهاشو انداخت بالا و زمزمه وار یه چیزی گفت که متوجه نشدم...خم شدمو گونه ش رو بوسیدمو گفتم:
: من میرم بخوابم پدر بزرگ...
اخماشو کرد توی هم و گفت:
: اما من شام درست کردم...
نفس عمقی کشیدمو با لذت گفتم:
: آره...بوش همه جارو گرفته اما خیلی خسته م! برام ازش نگه میداری دیگه نه؟!
چشمکی زدمو قبل از این که بتونه اعتراضی بکنه از پله ها رفتم بالا و راه اتاقم رو در پیش گرفتم...
رفتم توی اتاق  و درو از پشت قفل کردم و لباسام رو عوض کردمو لب تاپ رو روشن کردم...ایمیل هایی که از طرف دنیل برام اومده بود رو چک کردمو بعد از این که جوابش رو دادم، لب تاپ رو بستمو روی تخت ولو شدم... به ثانیه نکشید که خوابم برد...اون روز خیلی خسته شده بودم...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_45

جنیفر با ذوق خاصی به بشقاب غذای روبه روش نگاه میکرد و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بسته بود...
نقاب بی تفاوتی من جلوی نفرتی که داشتم رو گرفته بود و مثل همیشه با بی تفاوتی داشتم با غذایی که جلوم بود بازی میکردم...من که با این جور چیزا درست و حسابی سیر نمیشدم!
جنیفر با همون شوق و ذوقش شروع کرد به غذا خوردن و من فقط داشتم نگاهش میکردم...حدس میزدم اونم یه خائن باشه...هرکی که اطراف منو گرفته یه خائن بوده و بس! به خاطر همون هیچ وقت به جنیفر هم اعتماد کامل نداشتم...مخصوصا وقتی که میدونستم یه جادوگره! اگه اون سنگ سیاه مسخره ش دست من نبود عمرا تا الان زنده م میذاشت...خوب میدونم که الآن چی میخواد بگه...خب...یک...دو...سه...!
جنیفر: کریستین؟!
منتظر بهش خیره شدم...طبق انتظارم دست از غذا خوردن کشید و بی مقدمه گفت:
: نمیخوای امانتیم رو بهم پس بدی؟
اخمامو کشیدم توی هم و پرسیدم:
: کدوم امانتی؟
شونه هاشو انداخت بالا و همون طور که یه تیکه گوشت رو با چنگالش میذاشت توی دهنش گفت:
: من خوب میدونم تو حافظه ی فوق العاده ای داری پس خودتو نزن به اون راه! من سنگمو میخوام!
پوزخندی زدمو خودمو عقب کشیدمو جواب دادم:
: خب بعدش؟
با کلافگی کارد و چنگالشو انداخت روی میز و گفت:
: قرار بود کمکت کنم که کردم! فهمیدن این که یه دفتر برای نجاتت هست  کار من بود ؛ پیدا کردنش و ...
پریدم وسط حرفشو با طعنه گفتم:
: خراب کردنش و مجبور کردن من برای گرفتن کمک از یه گرگینه!
اخماشو کشید توی هم و گفت:
: نکنه میخوای بهم ندیش؟
چشمکی زدمو با شرارت گفتم:
: از کی اینقدر باهوش شدی؟!
نفس عمیقی کشید و انگار که میخواست آرامشش رو حفظ کنه و شمرده شمرده و آروم گفت:
: گوش کن کریستین...اگه بهم ندیش...کشتنت...برای من کاری نداره!
تک خنده ی مغرورانه ای کردمو با بی تفاوتی کارد توی دستم رو جلوی صورتش تکون دادمو گفتم:
: بکش ! اون دنیا شاید همو دیدیم تا سنگتو بهت پس بدم!
با نگاه خبیثی به صورت بهت زده و عصبیش نگاه آخرمو انداختم بعد از این که دلارای تا نخورده و نو توی جیبم رو برای صورت حساب شام  دادم به پسر جوونی که نقش گارسون رو داشت ، از جاکم بلند شدمو در حالی ک از جنیفر فاصله میگرفتم گفتم:
: شام خوبی بود!
و از رستوران بیرون رفتم...چند دقیقه بعد جنیفر درحالی که پشت سرم می دوید از رستوران اومد بیرون و جلوم رو گرفت و روبه روم وایساد و نفس نفس زنان گفت:
: کریستین! تو ... بهم گفتی سنگم رو...پس میدی...
سرمو تکون دادمو گفتم:
: البته که گفتم! به موقعش بهت میدمش...قول میدم!
با شک به چشمام خیره شد و گفت:
: موقعش کی هست؟
پوزخند تلخی زدمو با نفرت و خباثت توی چشماش خیره شدم...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_46

دفتر خاطرات عزیز...
امروز به طرز شگفت آوری داره برف میباره...آخرین روز سیزده و نحسیه که امسال تجربه میکنیم...
هوای بیرون سرد و مه گرفته ست و بیرون رفتن از خونه یه جورایی دیوونگیه! اما خب برنامه ی منم بیرون رفتنه و همین الآنشم توی ماشین نشستمو از پشت شیشه های بخار گرفته هیچ جایی رو نمیبینم!
امروز حس عجیبی دارم...دیشب یه خواب عجیب تر دیدم...فکر کنم به خاطر اتفاقات اخیر خیلی حساسیت به خرج میدم...
شب ماه کامل نزدیکه و خب...حس میکنم ناراحتی ها و گوش نشینی های منم به خاطر همین باشه...دوست ندارم تبدیل بشم به یه هیولای وحشتناک...
از 16 سالگی به بعد این ترس با منه که نکنه ماهیت واقعیم کسی رو توی دردسر بندازه ... راستش خسته شدم از اون شبایی که  خودمو زندانی میکنم توی اون جای سرد و وحشتناک...خسته شدم...
نمیتونم بگم عادت کردم؛ تو که خوب میشناسی من رو...مگه نه؟

( 13 دسامبر ، پنجشنبه )

دفترمو بستمو گذاشتمش روی صندلی کناری خودم و بخار شیشه ی ماشین رو با دستم پاک کردم...همه جارو برف پوشونده بود و لابه لای درختای بلند جنگل  مه غلیظی به چشم میخورد...
قبرستون درست شبیه قبرستون های فیلم های ترسناک دهه 70 شده بود !
من باید میومدم این جا؟ این سوالی بود که مدام از خودم میپرسیدم و جوابشم یک کلمه بود؛ آره !  مامان و بابا منتظر بودن...
از ماشین پیاده شدم و  چترم رو باز کردمو آروم آروم رفتم سمت سایه های صلیب هایی که بین مه گرفتار شده بودن...
سنگفرش های برف گرفته لیز و یخ زده بودن و باید آروم آروم میرفتم تا زمین نخورم ...
حالا بین دوتا سنگ سرد و یخ زده نشسته بودمو نگاهم به اسم های  نوشته شده روی سنگ ها بود...
نفهمیدم کی اشک روی گونه هام سرازیر شد...
نداشتن خانواده ای که عاشقشون بودی خیلی وحشتناکه و هیچ کسی نمیتونه جای خالیشون رو پر بکنه؛ تا حالا که کسی نتونسته...
هوا سرد بود و بخار نفس هام تنها امید گرم شدنم بود...اما من با حرف زدنم با اونا گرم میشدم...
از همه چی میشد براشون گفت...میدونستم همیشه منو میبینن و هوامو دارن...
حرف زدنم و گفتن تموم اتفاقات اخیر و رفتن دنیل ، نمیذاشت که گذشتن زمان رو بفهمم...تا حواسمو جمع کردم دیدم که دیگه نه برفی میباره و نه هوا  اونقدر مه گرفته ست...
به ساعتم نگاه کردم...چقدر آسون گذشت 3 ساعت از یه روز نحس!
از جام بلند شدمو بعد از خدافظی از مامان و بابا و گذاشتن شاخه گلای سرخی که همراهم بود ازشون جدا شدمو رفتم سمت ماشینم...
فاصله ی قبرستون تا مرکز شهر فقط 5 دقیقه بود...هنوزم خیابون ها شلوغ و پر از ترافیک هستن...
پشت چراغ قرمز وایساده بودم و منتظر بودم سبز بشه که نگاهم خورد به  تابلویی که روش با خط درشتی نوشته شده بود " استِیتِن آیلند"
در چند صدم ثانیه تصمیمم رو گرفتم و  فرمون رو چرخوندمو پیچیدم توی خیابونی که به پل بزرگ و در آخر به منطقه فراموش شده ختم میشد...
...
...
...
صدای قژ قژ دروازه باعث میشد که سر و صدای زیادی سکوت خونه ی قدیمی و بزرگ روبه روم بشکنه...
رد پای خودم روی برف ها که تا پله های سنگ خونه کشیده شده بودن  غریبانه و دلگیر بودن...
این خونه رو دوست داشتم اما وقتی تا این حد شبیه خونه ارواح میشد دوست نداشتم پامو بذارم اینجا...
نمیدونم چرا اومدم...شاید به خاطر یه تصمیم ناگهانی و یهویی پشت چراغ قرمز بود و خب...دلیلی نداشتم که حتی خودم رو هم قانع کنه...
با ای وجود در زدم و مثل همیشه جنیفر در رو باز کرد...
اما این دفعه نگاهش نه پر از نفرت بود و نه عصبانی...
تا من رو دید لبخند کجی زد و گفت:
: سلام!
با این که متعجب بودم سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدمو آروم گفتم:
: سلام!
از جلوی در کنار رفت و  گفت:
: اون بیرون خیلی سرده...بیا داخل...زودباش آیریس !
با شک توی چشماش نگاه کردم...اخمی کرد و گفت:
: زودباش دیگه...
سرمو تکون دادمو با تردید رفتم داخل... درو پشت سرم بست و دستمو گرفت و محکم کشید به سمت سالنی که درش همیشه ی خدا بسته بود...!
با باز شدن در یه لحظه چشمام از تعجب گرد شد...
جنیفر دستمو ول کرد و رفت وسط سالن و گفت:
: خوب شد اومدی من نیاز به کمک داشتم!
همه جا شده بود شبیه مهدکودک های زامبی ها ! عمرا اگه اونجارو کسی میدید و غش نمیکرد ! حس میکردم وسط یه فیلم ترسناکم !
از در و دیوار داشت خون میچکید ! حالم داشت بد میشد واقعا...
جنیفر که قیافه م رو دید خندید و گفت:
: نترس اینا همش الکیه ! نگو که ترسیدی؟!
با انزجار گفتم:
: این ریخت و پاش ها واسه چیه؟
اومد نزدیکمو انگار که میخواست کسی چیزی نفهمه دستشو گذاشت روی بینیش و آروم و بی سر و صدا گفت:
: هیس! اون گوشاش تیزه ها !
با گیجی گفتم:
: ها؟
جنیفر نفسشو با کلافگی به بیرون فوت کرد و گفت:
: اگه بخاطر اون سنگ خوشگلم نبود ، این کارارو نمیکردمممم!
با گیجی پرسیدم:
: از چی حرف میزنی جنیفر؟
با ذوق به اطرافش نگاه کرد و گفت:
: واقعا درک نمیکنی؟ کریستین راست میگه، تو واقعا بچه و خنگی!
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: اون اینو به من گفته؟
همون طور که به اطراف نگاه میکرد سرشو تکون داد و گفت:
: یه جورایی!
قبل از این که دهن باز کنمو بتونم چیزی بگم رفت سمت پنجره و پرده ها رو کشید کنار و گفت:
: خوبه هنوز نیومده! میشه کمکم کنی کارمو زودتر تموم کنم؟ باید سنگمو پس ...
یهو جیغی کشید و محکم خورد زمین...تا خوردش زمین شروع کرد به جیغ و داد کردن...
جنیفر: گربه ی احمق !!! گمشووووو برو اونور بیشعور...برووو!
نگاهم افتاد به گربه ی سیاهی که با بیخیالی داشت از روی پاهاش این طرف و اون طرف میرفت و دمشو تکون میداد...
خنده م گرفته بود...رفتم سمتش و گربه رو از روش برداشتمو گرفتم توی بغلم ... اما اون سریع از دستم پرید و به سرعت از سالن بیرون رفت...
نگاهمو چرخوندمو به جنیفر نگاه کردم که داشت غر میزد...از جاش بلند شد و لباساش رو مرتب کرد و با حرص گفت:
: اون روزی که سنگمو پس بگیرم ، یک دقیقه هم دیگه اینجا نمیمونم!
ابروهامو انداختم بالا و پرسیدم:
: از گربه ها بدت میاد؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
: جور دیگه ای به نظر میاد؟ اون دنیس لعنتی درست مثل صاحب بیشعورشه ! مثل روح ظاهر میشه...کریستین سلیقه ی حیوون خونگی نداره که...میتونست یه سگ داشته باشه و شایدم یه خرگوش...! خفاش و جغد هم بهتر از گربه بودن...مار ، عنکبوت ، عقاب ، اسب...
همین طور که داشت غر میزد ، سالن رو آماده میکرد و وسایل اضافه مثل قیچی و چسب و کاغذای خورد شده وکلی خرت و پرت دیگه رو از روی زمین برمیداشت...
 پریدم وسط غر غراش و پرسیدم:
: چرا حالا اینجارو این شکلی کردی؟
شمع هارو دونه دونه با چند تا ورد مسخره روشن کرد و جعبه ای که وسایلاش توش بود رو برداشت و در حالی که از سالن بیرون میرفت گفت:
: ما توی وریتاس برای خون آشام ها و جادوگر ها وقتی تولدشون میشه یه جشن کوچولو میگیریمو فانوس روشن میکنیم ! کریستین از این بچه بازیا خوشش نمیاد به خاطر همین هیچ وقت تولدش رو کسی براش جشن نگرفته چون همه میدونن اگه بفهمه توی جشن شرکت نمیکنه...امروز چون خبر نداره خونه این ریختی شده ؛ مطمئنم از دیدنش غافلگیر میشه و منم میتونم به سنگم برسم !
رفتم دنبالشو با کنجکاوی پرسیدم:
: امروز...امروز تولدشه؟
جعبه رو پرت کرد یه گوشه و دستاشو به هم زد و گفت:
: اصلا براش مهم نیست ! الآنم رفته نشسته سر قبرش ! پوووف !
رفت توی آشپزخونه و پشتش به من بود... غر غر کنان گفت:
: من واقعا نمیدونم چه مرگشه ! میدونی چیه؟ عقده ای شده ! هیچ کس براش کاری نکرده و همیشه تنها بوده و به خاطر همین براش مهم نیست دیگه هیچی...فکر کنم قبل از این که از دره پرت شه پایین و واسه اولین بار بمیره سادیسمی چیزی داشته ! خب...
آروم آروم عقب عقب رفتمو سالن رو ترک کردم...چقدر غر میزد ! خودشم نمیفهمید چی میگه !
برگشتم به همون جایی که جنیفر انگار ساعت ها واسش وقت صرف کرده بود...رفتم کنار پنجره و پرده رو کنار زدم...
نگاهم افتاد به یه سر در گنبندی شکل و سنگی که بین درختا حبس شده بود...
هنوز پالتوم رو هم در نیاورده بودم ؛ جنیفر خیلی غر میزد !
دفعه ی پیش از دری که گوشه ی سالن بود راه دریاچه رو پیدا کرده بودم ؛ فکر میکنم اون در ، به اون سر در راز آلود راه داشته باشه...
...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_47

پاشنه ی پامو کوبیدم به سنگی که کنار راهروی کوتاه و تاریک روبه روم بود تا برف و یخ هایی که زیرش گیر کرده بودن بریزه و بازم سر نخورم...
به نظرم خیلی آدم میتونه افسرده باشه که روز تولدش رو توی همچین گودال کهنه ای که بوی خاک و کهنگی میده سر کنه !
راه رفتن توی اون تاریکی حسی رو بهم میداد که قانعم میکرد انگار وسط فیلمای ماورا طبیعی گیر افتادم و دارم مستقیم میرم به طرف مرگ !
خب خیلی منطقی بود من همچین تصوراتی داشته باشم چون از 11 سالگی به بعد با دنیل بعضی شب ها فیلمای وحشتناک این شکلی نگاه میکردم...
جای شکرش باقیه که انسان نیستمو هر 5 سال یک بار یه سال پیرتر میشم و درتموم این سال ها میتونم هرشب یه فیلم ترسناک ببینم! البته این پسره خودش یه فیلم ترسناک به تمام عیاره!
همون طور که داشتم با خودم خیالبافی میکردم ، راهروی سرد و تاریک رو پشت سر گذاشتمو رسیدم به یه جای نسبتا بزرگ که سقفش سوراخ بود و گرد و خاک توی هوای داخلش پر شده بود...
شاید در نگاه اول شبیه یه گورستان متروک بود اما وقتی شعله ی آتیش رو که از گوشه ی اون دهلیز کوچیکبه چشم میخورد نمیتونستی با اطمینان کامل بگی کسی اینجا نیست...
قدم به قدم رفتم به سمت اون شعله ای که اسیر تاریکی و غبار شده بود و با دست سرد نسیم داخل گورستان تکون میخورد و یجورایی میرقصید...
بالاخره چشمم افتاد به کریستینی که نشسته بود کنار یه سنگ کهنه و قدیمی و خیره شده بود به اسمی که روی سنگ نوشته شده بود...
بدون هیچ حرفی رفتم طرف دیگه ی سنگ قبر و نشستم...حتی سرشو بلند نکرد که منو ببینه...
چشم ازش برداشتمو زمزمه وار اسم روی سنگ رو خوندم ... " کریستین آلوارو پرروا "
بهم نگفته بود که اسم دیگه ای جز کریستین هم داره...باید میگفت آیریس؟ اون ازت خوشش نمیاد به هیچ عنوان ! خب مشخصا منم ازش بدم میاد...اگه به خاطر بدبختیایی که باعثش میشد نبود تا حالا کشته بودمش و خلاص !
امروز روز تولدش بود و نامردی بود اگه بهش تبریک نگم؛ ضمن این که اون واسه تولدم برام کادو هم آورده بود...هرچند که برای حرصی کردن من بود ولی خب...
صدامو صاف کردمو برای مقدمه با لبخند و انرژی ازش پرسیدم:
: بهم نگفته بودی اسم دیگه ای هم داری کریستین!
پوزخندی زد و گفت:
: مگه مهم بود؟
متفکرانه دستمو گذاشتم روی گونه م  و با کمی مکث جواب دادم:
: شاید آره !
چیزی نگفت ... اصلا انگار براش مهم نبود یه نفر نشسته داره باهاش حرف میزنه...چقدر بیشعور میتونه باشه یه آدم که نه خون آشام؟!
با حرص نفس عمیقی کشیدمو دستامو توی هم قلاب کردمو گفتم:
: بداخلاق!
از جاش بلند شد و با بی تفاوتی  مشعل آتیش رو برداشت و همون طور که داشت میرفت پرسید:
: باز چرا اومدی اینجا؟ نکنه میخوای کمکم کنی دوباره؟ اما محض اطلاعت خانوم من دیگه نیازی به کمک تو ندارم...هرچند اصلا تاحالا کمکت رو هم به چشم ندیدم!
از جام بلند شدمو رفتم دنبالش و با حرص تقریبا جیغ جیغ کنان جواب دادم:
: من کمکت نکردم؟؟؟ پس اون دفتره چی بود هان؟؟؟ تو واقعا خیلی بی چشم و رویی! واقعا که ...
بی توجه به غرغرای من گفت:
: نگفتی چرا اومدی این جا...
دستامو بردم توی جیب پالتوم و با پام ضربه ای به سنگی که لای برفای ورودی اون قبرستون راحت به چشم میخورد ، زدمو پرتش کردم اون طرف و با لحن آرومی گفتم:
: فقط اومده بودم ببینم داری چیکار میکنی؛ منظورم اینه که میخواستم ببینم قصد برگشتن نداری؟
از حرکت وایساد و برگشت طرفم و گفت:
: چرا باید برگردم؟  
شونه هامو انداختم بالا و گفت:
: همینجوری پرسیدم!
اخماشو بیشتر توی هم کرد و مشعل توی دستش رو فرو کرد توی برفا و بعدشم بدون توجه به من راه ورودی خونه رو در پیش گرفت...
نگاهم افتاد به پنجره ی خونه که جنیفر پشتش وایساده بود و داشت واسه من چشم و ابرو بالا مینداخت و بال بال میزد...یکم که نگاش کردم تازه فهمیدم منظورش اینه که نذارم کریستین بره توی خونه...واقعا که مسخره بازی بود!
نفسمو با حرص به بیرون فوت کردم و چند قدم به طرف کریستین برداشتمو صدا زدم:
: کریستین؟!
برگشت طرفمو با تک ابروی بالا رفته ای انگار که خیلی کلافه شده گفت:
: باز چیه؟
از قصد مکث کردمو یکم با دستام بازی کردمو بعد از چند دقیقه علاف کردنش گفتم:
: فقط میخواستم...خب میدونی؟ تو هرچند از روی بدجنسی برام کادو گرفتی...همون گردنبنده رو میگم یادته؟ میدونم امروز تولدته و خب میخواستم بهت بگم که امیدوارم امروز رو شاد سپری کنی! و...
پرید وسط حرفمو گفت:
: شرت کم!
و راهشو کشید و با سرعتی که به چشم قابل دیدن نبود رفت داخل خونه...
با عصبانیت پامو به زمین  کوبیدمو رفتم داخل خونه...


پارت_48

پرده ای که جلوی در شیشه ای بود رو کنار زدمو دیدم که کریستین دستش روی دستگیره ی همون دری هستش که رو به سالنی که جنیفر داغونش کرده باز میشه...واقعا دلم میخواست ببینم عکس العملش چیه...
درو باز کرد و منم به تندی خودمو رسوندم پشت سرش و یجورایی باهم وارد سالن شدیم...
تا کامل رفت داخل سالن جنیفر با شادی جیغ زد:
: تولدت مبارک کریستین!!! مبااااااارک!!!
منی که کنار کریستین وایساده بودم خنده م گرفته بود از قیافه ی جنیفر با اون موهای سیخ شده ش!
زیر چشمی به صورت کریستین نگاه کردم که دیدم با نگاه بی تفاوتی داره به در و دیوار و نوشته هایی که روش نوشته شده بود و اون همه بند و بساطی که جنیفر پهن زمین کرده بود ، نگاه میکنه...
اصلا انگار یه ذره هم ذوق زده و هیجان زده نشده بود! خیلی سریع اخماشو کشید توی هم و انگار که جنیفر و زحمات خنده دارش براش مهم نبودن رفت به سمت در خروجی و در همون حال رو به جنیفر گفت:
: نیم ساعت فرصت داری خونم رو مرتب کنی مثل روز اولش!
قبل از این که درو باز کنه و بره توی جاش وایساد و به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:
: از همین حالا شروع شد!
و درو باز کرد و رفت...واقعا خنده م گرفته بود...خیلی باحال شده بود قیافه ی عصبانی جنیفر...
فکر کن اگه چند ثانیه دیگه میموندم اونجا میزدم زیر خنده و جنیفر منو میکشت!
در حالی که سعی میکردم خنده م رو پنهان کنم رو به جنیفر گفتم:
: من برم دیگه...خدافظ!
و بی معطلی از خونه زدم بیرون و چند قدم که دور شدم زدم زیر خنده...اما بعد که یکم فکر کردم خنده م محو شد و اخمام رفت توی هم...چرا این شکلی زد توی ذوق دختر بیچاره؟ درسته از جنیفر زیاد خوشم نمیاد اما بیچاره با اون بی ادبیش کلی زحمت کشیده بود واسه داغون کردن خونه! درست نبود که اون شکلی حتی بدون یه تشکر بذاره و بره...
نگاهم افتاد بهش که  داشت با گوشی حرف میزد و لابه لای درختا قدم میزد...
تا من رفتم نزدیکش گوشی رو قطع کرد و گذاشت توی جیبش و برگشت طرف من...تا من رو دید سرشو کج کرد و گفت:
: باز دیگه چیه؟
خیلی رک و بدون مقدمه گفتم:
: کار بدی کردی!
پوزخندی زد و گفت:
: ممنون از یادآوریتون خانوم معلم!
بی توجه به تیکه ای که بهم انداخت خیلی آروم و با آرامش گفتم:
: جنیفر حقش نبود که ازش تشکر نکنی...بهم گفت از جشن و این جور چیزا خوشت نمیاد اما...خب باید تشکر میکردی که تولدت رو یادش بوده و بخاطرش از وقتش زده و...
پرید وسط حرفمو گفت:
: ببین آیرا ، تو هنوز خیلی بچه تر از اونی که بخوای برای من درس اخلاق بگی...جنیفر فقط از من یه چیز میخواد و همه ی این کاراش به خاطر همونه!
سرمو تکون دادمو گفتم:
: یه چیزایی درمورد ...
انگار که دقیقا میدونست جمله ای که میخوام بگم چیه  تند تند بدون هیچ مکثی گفت:
: میخواد سنگشو رو ازم پس بگیره واگرنه تا الآن صدبار مرده بودم!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
: درباره ی تو و اون چیز زیادی نمیدونم اما خب میشه بپرسم اگه سنگ اونه چرا دست توئه؟!
گوشه ی لبش رو به دندون گرفت و با شک پرسید:
: تو  چرا منو نکشتی تا حالا؟
اخم کمرنگی کردم و جواب دادم:
: خب... چون...فکر میکنم که تو...اونقدراهم بد نیستی و... میشه آدم باشی و قاتل نباشی! ضمن این که قولت رو نشکستی و از این موضوع خیلی خوشحالم!
چشماشو ریز کرد و خیره شد توی چشمام...انگار که میخواست بفهمه من راست میگم یا دروغ...خودمو عقب کشیدمو ازش فاصله گرفتمو گفتم:
: چیه چرا اون شکلی نگاه میکنی؟ انگار یه گربه داره به  غذاش نگاه میکنه!
پوزخندی زد و سرشو تکون داد  و میخواست چیزی بگه که با پررویی گفتم:
: تو بلد نیستی مثل آدم بخندی؟ خب بخند مگه ایرادی داره؟ همش هه ! کشتی خودتو با این غرور مزخرفت!
مثل خودم با پررویی جواب داد:
: د آخه اگه بخندم کل دخترای شهرتون پیش مرگم میشن!!!
چشمامو گرد کردمو با لحن معترضی گفتم:
: چه پررو ! از تو قشنگ تراش این دور و بر هستن!
با مسخرگی گفت:
: مثلا اون رفیق مزخرفت رولند؟!
اخمامو کشیدم توی هم و گفتم:
: رولند خیلی از تو بهتره!
سرشو کج کرد و گفت:
: شاید ! ولی فکر نکنم!
با حرص گفتم:
: مگه تو فکرم میکنی؟ تو فقط کارت زدن توی ذوق بقیه ست!
دوباره مثل قبل با بداخلاقی از کنارم رد شد و گفت:
: اونش به تو مربوط نیست...برو!
برگشتم طرفش و گفتم:
: واقعا که ! حداقل به اون بدبخت چیزی که میخواد رو بده...
نفسشو با کلافگی به بیرون فرستادو دستشو برد لای موهاش و برگشت طرفمو با لحن کلافه ای گفت:
: چرا اینقدر ادای قهرمان هارو درمیاری؟؟؟
سریع جواب دادم:
: چرا توام  اینقدر خودخواهی؟؟؟ حرصمو درمیاری با این اخلاقای مسخره ت! خب بهش بده دیگه مگه مرض داری اذیت میکنی یقیه رو ؟!
کریستین: اگه قرار بود طرز فکر تورو داشته باشم تا الآن زیر خروار ها خاک فسیل شده بودم!
پوزخندی زدمو گفتم:
: نه که الآن فسیل نیستی؟!
با نفرت اخماشو توی هم کرد و به سمتم خیز برداشت که سریع خودمو عقب کشیدمو گفتم:
: خیلی خب وحشی نشو من که دروغ نگفتم! الآن چند سالت شد؟ متولد چه سالی هستی؟ آممم...وایسا وایسا الان میگم...آناستازیا گفته بودا...ا وایسا الآن میگم...1878؟ اوه نه یه 3 داشت توش... الآن میگم وایسا...
دستاشو روی سینه ش قفل کرده بود و با انزجار داشت نگام میکرد... بی هوا گفتم:
: خودت خنگی!
چشماش یجوری شد ...انگار که ازش آتیش میبارید... الآن خرخره م رو میگیره داغونم میکنه!
قدمی به عقب برداشتمو گفتم:
: فقط میخواستم بهت گوشزد کنم که حق نداری بهم بگی خنگ حتی توی دلت...خب من چمیدونم تو کی به دنیا اومدی؟ من که وکیل وصی تو نیستم... به هرحال این که تو یه فسیلی دروغ نیستا فقط یکم خوب موندی شبیه 20 ساله هایی ! خیلی سنت کم باشه 190 سالته ! مگه نه؟
دیگه واقعا میخواست خفه م کنه چون حس میکردم رنگ چشماش داره مثل همون موقع که اون  مرده رو کشت میشه...
یجوری نگاهم میکرد انگار داره به غذاش نگاه میکنه...یعنی اینقدر گشنشه؟ خب مگه جنیفر غذا بلد نیست درست کنه؟ واقعا که! من از 10 سالگی توی آشپزخونه بودم پیش مامانم...اوه مامانم...
با آوردن اسمش ناخودآگاه اشک توی چشمام جمع شد و دلم یجوری شد...میدونستم شبیه بچه های 3 _4 ساله که توی مهد کودک مامانشون رو میخوان شده بودم...
نمیدونم توی قیافه م چی دید که خودشو عقب کشید و رنگ نگاهش عوض شد...
با کنجکاوی و شک خم شد و به چشمام نگاه کرد و زمزمه وار گفت:
: فکر نمیکردم لوس باشی و بزنی زیر گریه !
تازه فهمیدم دارم به پهنای صورتم گریه میکنم! سریع اشکامو پاک کردمو بدون این که خودمو ببازم گفتم:
: نخیرم لوس نیستم!
با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
: پس من بودم داشتم گریه میکردم؟!
با بی پروایی گفتم:
: آره !
و بی معطلی راهمو کشیدمو رفتم سمت ماشینم و سوارش شدمو بدون هیچ مکثی روشنش کردمو از اون خونه ی بزرگ و وحشتناک دور شدم...
آخه خدا انصاف بود من الآن یاد مامانم بیفتم؟ الآن حتما دفعه ی دیگه هرجا باشم منو ببینه بهم تیکه میندازه ! اه...لعنتی!

....


پارت_49

جنیفر نشسته بود روی کاناپه و طبق معمول همیشه داشت کانال های تلویزیون رو با حرص بالا و پایین میکرد...
خوب میدونستم اگه خواسته ش رو بهش بدم قبل از این که بره به پاریس منو همین جا میکشه و زورشم با اون سحر و جادوهای مسخره ش میرسه...ترجیح میدادم همین شکلی آس و پاس کنارم بمونه و حرص بخوره !
 روی موهای سیاه و نرم دنیس با لبخند خبیثانه ای دست میکشیدمو زیر چشمی  جنیفر رو نگاه میکردمو توی دلم بهش میخندیدم...
ساعت برگ خونه راس ساعت 12 شروع کرد به سر و صدا و همون موقع جنیفر از جاش پا شد و بعد از گفتن میرم بخوابم از پله ها بالا رفت و چند دقیقه بعد در اتاقش محکم کوبیده شد !
دنیس رو گذاشتم روی کاناپه و از جام بلند شدمو رفتم سمت پنجره...من که خواب برام معنی خاصی نداشت ... بیرون هوای سردی بود و مطمئن بودم بهترین کار اینه که یه دوری این اطراف بزنم تا شاید روز تولدم یکم بهتر بشه...
هه! تولد ! مسخره ست! اگه به من بود مثل بابا میگفتم لعنت به روزی که کریستین به دنیا اومد !
کت سیاهم رو برداشتمو از خونه رفتم بیرون... داشت برف میبارید...توی آسمون خبری از ماه نبود... لابه لای درختا یه مه غلیظ بود که میتونست هر آدمی رو این وقت شب بترسونه ! در این که آدم ها ترسو و احمقن شکی نیست!
سوار ماشینم شدمو بعد از 10 مایل رانندگی تند و سریع رسیدم به پل بزرگی که منهتن رو به بروکلین وصل میکرد و چراغای بزرگش کل آب های بروکلین رو روشن کرده بودن...
نزدیکی رودخونه و زیر پل بود که ماشین رو پارک کردمو پیاده شدم...فکرشو کن از این پایین میشه دنیای روشن بالا رو خیلی بهتر و قشنگ تر زیر نظر داشت...شاید به راحتی نشه با آسمون سرد و خاکستری شهر ارتباط برقرار کرد اما وقتی زیبایی خیره کننده امواج آب رو میبینی و توانایی حس کردنش رو داری ، غم ندیدن آسمون زیاد هم وحشتناک نیست!
کنار رودخونه و روی سنگ ریزه های سردش نشستمو دستمو بردم توی آب...یخ تر از خود یخ بود ! خیلی لذت بخش بود حس کردن آب ... ناخودآگاه چشمامو بستم و لبخند زدم...
وقتی که بچه بودم همیشه همین حس لذت بخش بین من و آب رودخونه باعث میشد که هیچ وقت ازش دل نکنم و عاشق آب باشم...برعکس آتیش و گرمای مسخره ش !
صدای خندیدن خودم رو میشنیدم...شاید توی گذشته گیر کرده بود و حالا من یه بچه نبودم اما راحت میشنیدمشون...بلند بودن و پر از شادی و لذت...سال های سال بود که اون شکلی نخندیده بودم...همیشه گریه بود و...گریه !
چشمامو سریع باز کردمو به طرف صدا چرخیدم...صدای گریه بود...از جام بلند شدمو با شک و تردید رفتم به سمت صدا...
مثل گریه ی بچه ها بود...گوشام درست میشنید...صدا از لابه لای بوته های برف گرفته زیر پل میومد...
به سرعت خودمو رسوندم به همون جا...ردپاهام روی برف اصلا نمونده بود ! اما وقت لذت بردن از سرعت نبود...اونم وقتی که اون چوبای خشک و برف گرفته رو کنار زدمو با یه بچه روبه رو شدم...یه بچه...داشت گریه میکرد...
لای برفا سردش شده بود...اینو از دستای قرمز شده ش که توی هوا تکون میداد راحت میشد فهمید...
اخمام رفت توی هم... نمیدونم چرا یاد خودم افتادم که توی برف مونده بودمو یخ کرده بودم...اون موقع بچه تر بودم...اما این بچه از من وقتی توی اون حال وحشتناک بودم خیلی بچه تر بود ...
بدون هیچ فکر و مکثی سریع از روی برفا برداشتمش و توی بغلم گرفتمش...
صدای جیغاش وحشتناک بود...تقریبا میشد گفت داشت گوشمو پاره میکرد!
همون طور که تکونش میدادم تا ساکت بشه به اطراف نگاه کردم...کدوم احمقی بچه رو توی همچین جایی ول میکنه؟
یه صدایی از درونم جواب داد: یه کسی مثل پدر خودت !
آتیش نفرت و عصبانیت توی وجودم شعله ور شد...این بچه ی بیچاره اگه شبیه من میشد خیلی بد بود...اگه همین جا تک و تنها باشه بدترم میشه اما...چیکار باید کنم؟
به صورتش که اشک ازش سرازیر بود نگاه کردمو زمزمه وار پرسیدم:
: چیکارت کنم ؟
...
...
...

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_50

جنیفر درحالی که اون منبع سر و صدا رو توی بغلش تکون میداد تا آروم بگیره با اخمای درهم رفته رو به من گفت:
: کریستین یه کاری کن!
با انزجار گفتم:
: چه کاری میتونم بکنم این وقت شب؟
جنیفر: اصلا چرا آوردیش خونه؟
با کلافگی بالش روی کاناپه رو توی بغلم گرفتمو گفتم:
: زیر پل جز من کسی نبود و این وقت شب توی برفا حتما میمرد از سرما !
چپ چپ نگاهم کرد و با شک پرسید:
: از کی تاحالا تو دلت واسه بچه ها میسوزه؟!
اخمامو توی هم کشیدمو گفتم:
: فقط همین یه امشب رو آرومش کن! فردا زمان مناسبیه برای پیدا کردن یه خانواده ی جدید !!!
و بالشو پرت کردم روی کاناپه...
جنیفر ابروهاشو انداخت بالا و نگاه کنجکاوی به صورت قرمز شده از گریه ی بچه انداخت و گفت:
: کریستین؟
: هوم؟
با ذوق خاصی پتوی سفید دور بچه رو از روی صورتش کنار زد و گفت:
: به نظرت خوشگل نیست؟ خیلی دختر نازیه نگاش کن...
با نفرت نگاهی به سرتاپاش انداختمو معترضانه گفتم:
: هیچ بچه ای قشنگ نیست! اونم این بچه که فقط داره جیغ میزنه! اه!
جنیفر : خب گشنشه !
: خب یه کوفتی بهش بده!
جنیفر: خب بچه ها شیر میخورن...
با حرص گفتم:
: خب بهش بده دیگه چرا وایسادی؟!
جنیفر: اگه شیر سرد بخورن دل درد میگیرن!
با نگاه ملتمسانه ای خیره شدم توی چشماش و گفتم:
: خب داغش کن دیگه !
جنیفر : با یه بچه توی بغلم که نمیشه!
نفسمو با حرص به بیرون فوت کردمو گفتم:
: خب که چی؟
جنیفر: یه ذره بغل تو باشه؟! خیل نازه نگاش کن...
و بدون این که بخوام بچه رو گذاشت توی بغلمو تند تند رفت توی آشپزخونه...
با انزجار به موجود جیغ جیغوی توی دستم نگاه کردم...چرا خفه نمیشد راحت شم از صداش؟!
گریه ش توی بغل من بیشتر شد و صداش کل خونه رو گرفت...
جنیفر از توی آشپزخونه غر غر کنان گفت:
: د چرا نشستی؟ پاشو یکم تکونش بده آروم بگیره...انتظار داری با نشستن گریه هم نکنه؟
چپ چپ به جنیفر نگاه کردمو برخلاف میلم از جام بلند شدمو شروع کردم به راه رفتن دورتا دور سالن...اما بچه ی بیشعور اصلا خفه نمیشد! واقعا وحشتناک بود صداش...
جنیفر بعد از چند دقیقه ی وحشتناک که واسه ی من اندازه ی یه عمر گذشت شیشه ی شیری که بخار ازش بلند میشد اومد و بچه رو از دستم گرفت و گفت:
: تو تاحالا با بچه ها سر و کار نداشتی نه؟
ابروهامو انداختم بالا و صادقانه گفتم:
: نع!
نشست روی کاناپه و شیشه رو گرفت طرفم و گفت:
: اینو نگه دار تا من قاشق قاشق بهش بدم...یهویی نمیتونه همه رو بخوره!
دستامو زدم به سینه و گفتم:
: به من چه؟!
جنیفر سرشو بلند کرد و  با نگاهی که انگار میگفت حرف اضافه نزن و بیا  بهم خیره شد ...
با بی میلی رفتم نزدیک و جلوی پای جنیفر و اون بچه ی توی بغلش روی زانو خم شدمو شیشه رو گرفتم توی دستم...
جنیفر با شوق و علاقه داشت به اون کوچولوی پر سر و صدا غذا میداد و مدام میگفت " ببین چقدر قشنگه؟!"
اما تمام خواسته ی من این بود که آفتاب طلوع کنه و من بتونم از شر اون همه جیغ و داد که پیچیده توی گوشم خلاص بشم...
خیلی خوب بود اگه کمتر صداش توی ذهنم اکو میشد...خیلی خوب...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_51

در اتاق رو محکم کوبیدم و کیفم رو پرت کردم یه گوشه ... خیلی خب آیریس یه نفس عمیق بکش!
حاضرم قسم بخورم که امروز یه روز واقعا حوصله بر و مزخرف بود و آهان! دلیلش؟ خب معلومه امروز یه سیزده نحس بود!
تقه ای به در زده و مجبور شدم برخلاف میلم اخمام رو باز کنمو برگردم به سمت در...
در باز شد و جان رو به روم قرار گرفت... اون همیشه یه لبخند کمرنگ رو لبش داشت ؛ البته وقتی که با من یا دنیل حرف میزد!
خب ، من میدونستم اولین پرسشش چی میتونه باشه " چیزی شده آیریس؟"
دلم میخواد فریاد بزنم :
: آررررره! حالا برید و تنهام بذارید !
ولی خب من میدونستم که هرچی آشفته تر به نظر بیام، جان بیشتر میمونه تا از موضوع سر در بیاره و اما  موضوع! قضیه چیه آیریس که اینقدر به هم ریخته ای؟!
حالا کدوم سال رو باید جواب بدم؟ سوال جان یا سوال خودم رو؟
وقتی دیدم جان با کنجکاوی بهم نگاه میکنه و لبخند کمرنگش کم کم داره محو میشه، نفس عمیقی کشیدمو با صدای آرومی جواب دادم:
: نه من فقط یکم خسته م!
جان سرشو تکون داد و گفت:
: فکر میکردم امشب میخوای به پدربزرگ پیرت توی مرتب کردن خونه کمک کنی خب میدونی؟ سال نو نزدیکه و کم کم باید آماده بشیم!
با کلافگی موهامو از جلوی صورتم کنار زدمو گفتم:
: درسته پدربزرگ ولی...امشب واقعا خسته م!
جان بدون این که گله ای بکنه لبخندش رو پررنگ تر کرد و گفت:
: یه دوش آب گرم حتما سرحالت میاره ! برای شام صدات میکنم...
و بدون این که بذاره حرفی بزنم، از اتاق رفت بیرون...
نفسمو با سر و صدا به بیرون فوت کردمو خودمو انداختم روی تخت...خب...حق با جان بود؛ توی این هوای سرد یه حموم آب داغ میتونست خستگی رو از بین ببره و... به ذهنم استراحت بده...
دوست داشتم همون شکلی چشمامو ببندم و بخوابم با این حال از تخت پایین اومدمو رفتم به سمت کمدم... تا کلید رو توی قفل چرخوندم، حجم لباس هایی که توی کمد تحت فشار بود، به بیرون ریخته شد و خودم همراه لباسا افتادم روی زمین...
پووووف! فراموش کرده بودم که میخواستم اینجارو مرتب کنم...شاید بهتر باشه این کار رو اول انجام بدم و بعد دوش بگیرم...
لباس هارو کنار زدم و میخواستم از جام بلند بشم که دستم خورد به یه چیز سخت...
لباس هارو کنار زدم و با جعبه ی سیاهی روبه رو شدم که روبان سرخ رنگی روش خودنمایی میکرد...
برداشتمش و جلوی چشمام گرفتمش...
(: این مال توئه!
: چی تو فکرت داری؟ تو که دو شب پیش داشتی منو میکشتی...حالا چیشده بهم کادو میدی؟
: بگیرش خانوم کوچولو...من خوشم نمیاد دستمو رد کنن...بگیرش!)
این همون جعبه بود...روز فارغ التحصیلی...
با تردید بازش کردم... یه خنجر با نگین سرخی که روی دسته ش بود، توی جعبه جا خوش کرده بود...
برداشتمش و توی دستم گرفتمش...ناخودآگاه صدایی توی گوشم پیچید که میگفت:
:: این شروع ماست کوچولو...شروع!...

....

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_52

ساعات گرگ و میش هوا بود که بالاخره خونه رنگ سکوت و آرامش رو به خودش دید و اون بچه بالاخره خوابید...
جنیفر با چشمای سرخ شده از بی خوابی درحالی که نگاهش به اون بچه بود پچ پچ کنان گفت:
: فکر میکنی این سکوت مستدامه؟
شونه هامو انداختم بالا و ازجام بلند شدمو بدون توجه به سوالش گفتم:
: تا برسیم به شهر هوا کاملا روشن شده...به نظرم هرچی زودتر بدیمش به یه پرورشگاهی چیزی بهتره!
جنیفر اخماشو توی هم رد و گفت:
: کریستین؟ تو میخوای اونو بسپاری به پرورشگاه؟
طلبکارانه نگاش کردمو گفتم:
: پس چی فکر کردی؟ نکنه باید همین جا نگهش دارم؟ اون یه آدمه جنیفر!
جنیفر : کریستین، توام یه آدمی!
بلافاصله جواب دادم:
: هرگز اینو نگو!
جنیفر زمزمه وار گفت:
: یه روز باید اینو باور کنی...
برای فرار از اون بحث مسخره رفتم سمت بچه و بالا سرش وایسادمو گفتم:
: بهتره بریم دیگه جنیفر...فکر میکنم بهتر باشه خودت اونو برداریش...من حس خوبی به بچه ها ندارم!
جنیفر با همون اخمای درهمش بدون هیچ حرفی بچه رو برداشت و به سمت در خروجی خونه حرکت کرد... بعد از برداشتن کاپشنم، به دنبالش از خونه بیرون رفتم...
حوالی ساعت 8 بود که جلوی ساختمون یک موسسه ی نگهداری از بچه های بی سر پرست توی مرکز شهر بودیم...
اونجا ساکت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم...حداقلش توی ذهنم تصور میکردم باید با یه جای شلوغ و پر سر و صدا مواجه بشم که پر از بچه ست اما اونجا هیچی نبود!
وارد ساختمون که شدیم، زن نسبتا جوونی که سرش رو روی یه میز چوبی گذاشته بود ، با صدای تق تق پاشنه ی کفش جنیفر از جا پرید و با چشمای خواب آلودش بهمون خیره شد...
مثل روباتی که مجبور بود حرف بزنه با لحن سردی گفت:
: جودی داناوان هستم سر پرستار نگهداری از کودکان بی سرپرست موسسه نیویورک چاید ! چه کمکی میتونم بهتون بکنم ؟
به جنیفر نگاهی انداختمو متقابلا اون هم به من نگله کرد و شونه هاش رو بالا انداخت...
بعد از مکث کوتاهی چشم از جنیفر برداشتم و برگشتم به سمت همون پرستار و گفتم:
: ما دیشب این بچه رو از زیر پل پیدا کردیم و خب...فکر کردیم لازم باشه بیاریمش اینجا ...
پرستار سرشو تکون داد و گفت:
: اسم و نشونی ای ازش ندارید؟
جنیفر قدمی نزدیک تر شد و گفت:
: نه ...ما فقط اونو زیر پل لای برفا پیداش کردیم ...
پرستار با بی تفاوتی سرشو تکون داد و برگه ای از توی کمدش در آورد و با یه خودکار گذاشت جلوی من و گفت:
: این فرم رو پر کنید ؛ بچه رو بذارید و مطمئن باشید از اون خوب نگهداری خواهد شد...
با شک به چهره ی خواب آلود پرستار نگاه کردمو زمزمه وار گفتم:
: همین طوره...
خودکار روی برداشتم و مشغول نوشتن شدم که یهو در ورودی باز شد و دوتا جوون اومدن داخل...
خودمو از جلوی میز کنار کشیدم تا وقتی اون دوتا میان به من نخورن و لهم کنن!
همراهشون یه سطل زباله ی سبز رنگ بود که دنبال خودشون میکشیدنش...
وقتی به میزی که پرستار پشتش نشسته بود رسیدن، اونی که سیگاری رو گوشه ی لبش روشن کرده بود گفت:
: بیاریدش!
پرستار از جاش بلند شد و رفت سمت در اتاقی که پشت سرش بود و بعد از چند دقیقه با چندتا پرستار دیگه درحالی که یه بسته ی کوچیک سفید رنگ به اندازه ی یه عروسک توی دستشون بود، بیرون اومدن و بسته رو تحویل اون دو نفر دادن ... یکی از پرستارا سرشو با تاسف تکون داد و سریع از سالن خارج شد و بقیه شون هم برگشتن به همون اتاق...
با کنجکاوی به اون بسته خیره شدم که داشتن میذاشتنش توی همون سطل آشغال...
بعد از این که در سطل رو بستن، اون دونفر به همون سرعتی که اومده بودن، از سالن خارج شدن و رفتن...
بعد از رفتن اونا با شک به جنیفر که با تردید به سرپرستار خواب آلود پشت میز خیره شده بود نگاه کردمو خودکار رو روی میز گذاشتم...
به آرومی پرسیدم:
: میشه بپرسم اون چی بود؟
پرستار با تندرویی گفت:
: شما هنوز اینجایید؟ فکر کنم بهتر باشه عجله کنید ساعت صبحانه نزدیکه و من باید شیفتم رو تحویل بدم؛ اگر میخواید تا تعویض شیفت معطل کنید، وقت خودتون هدر میره...
سرمو تکون دادمو خیره شدم به چشمای سیاه رنگش و شمرده شمرده گفتم:
: میتونم یه نگاهی به اون اتاق بندازم؟
و به همون اتاقی که چند دقیقه ی پیش از توش بیرون اومده بود اشاره کردم...
بی اختیار سرش رو تکون داد و گفت:
: البته آقا !
لبخندی زدمو گفتم:
: ممنونم!
برگشتم سمت جنیفر و اشاره کردم که دنبالم بیاد...
وقتی در اتاق رو باز کردم، بوی ناخوشایند الکل به مشامم خورد...
اون اتاق شبیه بیمارستانی یا شایدم کشتارگاهی بود که بچه های کوچیک و بزرگ روی تخت هاش خوابیده بودن و مثل جوجه ای که از سرما یخ زده باشه، بی صدا توی خودشون جمع شده بودن...
جنیفر پشت سرم وارد اتاق شد و با اولین نگاه گفت:
: اوه خدای من!
قدمی به عقب برداشت و گفت:
: باید از اینجا بریم کریستین! هرچه زودتر!
و خودش بدون این که منتظر جوابی از طرف من باشه ، از اتاق خارج شد و رفت...

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_53

جنیفر: تو که نمیخوای بذاری یکی دیگه مثل خودت بدبخت بشه؟؟؟
با نگاه بی تفاوتی در جواب جنیفر که واقعا مضطرب بود و انسانیتش گل کرده بود گفتم:
: اون جاش همون جاست!
با ناباوری سرشو تکون داد و گفت:
: کریستین! تو دیدی اونجا چجوری بود...دیدییییی!
شونه هامو انداختم بالا و صادقانه جواب دادم:
: خب ... دیدم!  ا...
جنیفر پرید وسط حرفم و گفت:
: میخوای این بچه رو بذاری اونجا تا همون شکلی بزرگ بشه و اخرشم بندازنش توی سطل زباله؟! کریستین واقعا این کارو میخوای بکنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
: جنیفر؟ چت شده؟! معلوم هست چته؟ زودباش اون بچه رو ببر بذار اون جا و برگرد بیا بریم خونه...
برخلاف تصورم جنیفر سرکشانه خودشو عقب کشید و بچه رو بیشتر توی بغلش فشار داد و گفت:
: نه کریستین نه...خود منم توی همین جاها بزرگ شدم...نمیذارم این بیچاره مثل خودم عقده ای بشه!
اخمامو کردم توی هم با جدیت گفتم:
: هزارتا پرورشگاه دیگه توی این شهر هست...میتونیم ببریمش یه جای دیگه یا اصلا ولش کنم تا یکی دیگه پیداش کنه...من درقبال اون مسئول نیستم...
جنیفر : نه! مسئول نیستی اما من میخوام پیش ما بمونه !
با عصبانیت گفتم:
: میخوای پیش خودت نگهش داری که چی بشه؟ اون یه رها شده ست! میشنوی صدای منو؟ یه رها شده!!!
پوزخندی زد و نگاهی ب سرتاپام انداخت و پرسید:
:خودت چی هستی کریستین پرووا؟
چند ثانیه ای از سوالش حیرت زده شدم اما به روی خودم نیاوردم و فقط پرسیدم:
: منظورت چیه؟
جنیفر : فکر میکردم دلت براش بسوزه ؛ تو خودتم دست کمی از این بچه نداشتی یادته؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: قضیه ی من فرق داشت...
جنیفر : هیچ فرقی نداشت! کریستین تو فقط نگاش کن! من مطمئنم اون به دل تو میشینه اینو توی آینده ش میبینم!
چشمامو با بیخیالی چرخوندمو گفتم:
: چرت نگو جنی! باز خرافات مسخره ت رو شروع کردی؟
جنیفر: باشه گوش نکن اما من این بچه رو نگه میدارم ...حتی اگر لازم باشه ببرمش پاریس و مثل خودم یه وردخون بشه!
فکر میکردم داره شوخی میکنه بخاطر همین با خنده گفتم:
: شوخی جالبی بود ! خیلی خب حالا برو اونو تحویلش بده ؛ باید برگردیم خونه...
جنیفر سرشو به نشونه نه تکون داد و گفت:
: تا دیشب فکر میکردم که یه ذره تو قلبت جا هست برای رحم کردن!
پوزخندی زدمو گفتم:
: اشتباه فکر میکردی...تو قلب من جایی واسه رحم کردن به این جور جونور ها نیست!
و با دستم به بچه ی توی بغلش که هنوزم خواب بود اشاره کردم...
جنیفر  به عنوان آخرین تیری که رها میکرد تا قانعم کنه با لحن ملایم تری گفت:
: با خودم میبرمش پاریس، بزودی از این جا میرم...مزاحم تو نمیشیم!
با خشم و عصبانیت به چشماش زل زدمو از لای دندونام غریدم:
: یا تمومش میکنی یا...
جنیفر: یا منو میکشی؟ خب بکش! کریستین خودم میدونم توی افکارت نقشه قتل منو داری و نمیذاری پام به پاریس برسه اما گوش کن بهت چی میگم...کریستین هیچ چیز اتفاقی و اشتباهی پیش نمیاد...از بین این همه آدم چرا تو باید این دختره رو پیدا کنی؟ خب یکم فکر کن ... تا کی میخوای خودتو توی اون خونه حبس کنی و از آدما متنفر باشی؟ برگرد به اونی که بودی...به اونی که سال ها پیش خاکش کردن توی قلب همین شهر...
پریدم وسط چرت و پرتایی که داشت میگفت و گفتم:
: هیچ معلوم هست داری چی میگی؟ تو حالت خوب نیست! دیشب نخوابیدی زده به سرت...
جنیفر : فقط چند لحظه فکر کن...کریستین گناه داره خواهش میکنم!
تقریبا فریاد زدم:
: مگه بچه های دیگه گناه ندارن؟ چرا یه شبه متحول شدی؟ بسه دیگه جنیفر تو مریم مقدس نیستیییی!
توی چشمام خیره شد و زمزمه وار گفت:
: از تنهایی درت میاره...
مثل خودش جواب دادم:
: نمیخوام اینکارو بکنه...
و بدون معطلی از کنارش رد شدمو سوار ماشین شدم و بدون هیچ مکثی ، از اونجا دور شدم...

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_54

...: خسته نباشید!
این صدای خانوم کلوین ، استاد هنر جدیدم بود که بعد از یک ساعت و نیم کار بی وقفه ، حالا با خستگی زیادی از کلاس خارج میشد...
دفتر طراحیم رو به همراه وسایلم برداشتم و به سرعت از کلاس خارج شدم تا به خانوم کلوین برسم...
: استاد؟
خانوم کلوین از حرکت وایساد و برگشت به سمتم...لبخندی زد و پرسید:
: چیزی شده آیریس؟
متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
: گفته بودین برای ثبت نام توی جشنواره ی نقاشی کریسمس باید بیایم پیش خودتون...
با امیدواری پرسید:
: میخوای شرکت کنی؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
: به نظرم اول باید دانشجوهای هنر دانشگاه دست به کار بشن تا بچه های دیگه هم انگیزه ای پیدا کنن و داوطلب بشن واسه ی جشنواره ی سال نو !
لبخندش عمیق تر شد و چروک های روی صورتش بیشتر به چشم اومدن...با صدای ملایمی جواب داد:
: حق با توئه... اسمت رو مینویسم ؛ امیدوارم  یکی از برنده های جشنواره باشی...
تشکری کردم و بعد از خدافظی، از سالن خارج شدمو بعد از طی کردن محوطه ی برف گرفته ی داشنگاه، به پارکینگ رسیدم...
هوا خیلی سرد بود و دونه های برف آروم و آهسته می باریدن و ماشینم زیر برف ها یه جورایی مدفون شده بود!
دستگیره ی در رو کشیدمو بدون معطلی سوار ماشین شدم و درو بستم...چقدر یخ بود!
دستام رو به هم مالیدم و اولین کاری که کردم ، درآوردن دست کش های خیسم بود...
سوییچ رو از توی کیف بیرون آوردم و استارت ماشین رو زدم تا هرچی زودتر بتونم از بخاری ماشین استفاده بکنم و گرم بشم اما با وجود تلاش بی وقفه ی من برای روشن شدن ماشین ، موتور روشن نشد و چرخوندن سوییچ عملا یه کار بیهوده بود...
چند بار امتحان کردم تا شاید روشن بشه اما انگار این قراضه قصد روشن شدن نداشت...
با عصبانیت کوبیدم روی فرمون ماشین و گفتم:
: لعنتی!
سوییچ و کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم...الآن وقت مناسبی برای خراب شدن نبود!
با عصبانیت در رو محکم کوبیدم و لگد محکمی به چرخ ماشین زدم که باعث شد تکونی بخوره و برف هاش تا حدودی روی زمین بریزه...
داشتم با خودم کلنجار یرفتم که صدایی از پشت سرم گفت:
: به نظر خیلی عصبانی میای...میتونم کمکت کنم؟
برگشتم سمت صدا...دارن، همکلاسی کلاس عکاسیم بود و درحالی که دستاشو توی پالتوی بلند مشکی رنگش کرده بود، به سمتم میومد...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: فکر نکنم بتونی کاری بکنی ؛ اون یه قراضه ی به تمام عیاره!
با جذابیت تمام خندید و گفت:
: جدی؟ خب بذار ببینیم میتونم با این قراضه دوست بشیم یا نه؟
و به سمت کاپوت ماشین رفت...مانعش شدمو گفتم:
: نه نیازی نیست...نمیخوام خودت رو به زحمت بندازی...
با چشمای سیاه رنگش که پشت مژه های بلندش میدرخشیدن بهم خیره شد و با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:
: باید بذاری حداقل شانسم رو برای یک بار امتحان کنم؛ شاید تونستم کمکت کنم!
و بی توجه به من، کاپوت ماشین رو باز کرد و تا کمر خم شد روش...
در حالی که با چند تا سیم پوسیده ور میرفت گفت:
: وقتی داشتی به خانوم کلوین میگفتی که میخوای توی جشنواره شرکت کنی دیدمت!
سرمو تکون دادمو گفتم:
: خب آره...دوست دارم مثل تو شانسم رو برای یک بار هم که شده انتخاب کنم...
دارن: در چه مورد؟
: درمورد برنده شدن توی مسابقه!
با تعجب گفت:
: اوه! هدف خیلی بزرگیه برای یه سال اولی...
از ور رفتن با اون همه دم و دستگاه پیچیده که هرگز ازشون سر درنمیارم دست کشید و کمر صاف کرد و ادامه داد:
: میتونی بری و هروقت گفتم استارت بزنی؟
سرمو به نشونه ی آره بالا و پایین کردمو  بی معطلی باز هم سوار ماشین شدمو بعد از این که گفت استارت بزن،  سوییچ رو چرخوندم...ولی باز هم روشن نشد که نشد...
شیشه رو پایین کشیدمو سرمو بیرون بردمو گفتم:
: نشد؟
دارن کاپوت رو بست و درحالی که دستاشو به هم میزد گفت:
: نه...حسابی پوسیده...این ماشین مال خودته؟
پیاده شدم و در جوابش گفتم:
: نه...مال پدربزرگم بود که بعدش شد برای برادرم و حالا هم من...
سوتی زد و گفت:
: پس میراث خانوادگیه!
خندیدمو سرمو تکون دادمو گفتم:
: یه جورایی!
یقه ی کتش رو مرتب کرد و در حالی که از ماشین فاصله میگرفت و به من نزدیک میشد گفت:
: فکر نکنم این وقت روز بتونی تعمیر کاری گیر بیاری و خب...اگه بخوای میتونم برسونمت!
بلافاصله جواب دادم:
: اوه نه! به اندازه ی کافی معطل شدی...
سرشو تکون داد و گفت:
: لطفا قبول کن ... کمترین کاریه که به عنوان یه همکلاسی میتونم بکنم...
با تردید نگاهی به ماشین و بعد هم به هوا که داشت هر لحظه تاریک و تاریک تر میشد انداختم و آروم ، سرمو تکون دادم و گفتم:
: ممنونم !

  • تشکر 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_55

مثل صدای کشیده شدن ناخون روی دیوار یا شایدم شبیه صدای ناقوس کلیسا وقتی میخواستی بخوابی و نمیذاشت بود!
تمام این ها یک چیز رو توجیه میکرد و اون چیزی نبود جز صدای گوشخراش اون بچه!
دستامو از روی گوش هام برداشتمو به سرعت از اتاق خارج شدمو در کسری از ثانیه، روبه روی جنیفر که توی آشپزخونه با نیش باز داشت شعر میخوند قرار گرفتم!
با دیدن من جیغ خفیفی کشید و قدمی به عقب برداشت ...
با لحن معترضانه ای گفت:
: منو ترسوندی کریستین!
اخمامو بیشتر توی هم کشیدمو گفتم:
: مهم نیست!
برگشتم و به اون بچه ی جیغ جیغو که سکوت آرامش بخش خونه ی من رو گرفته بود و حالا هم داشت با یه دست توی دهن نگام میکرد خیره شدم...
اون بچه ی پررو چشم از چشم من برنمیداشت و دیگه گریه و زاری هم نمیکرد؛ فقط داشت نگاه میکرد...
نفس عمیقی کشیدمو رو به جنیفر گفتم:
: هم صدای تو و هم صدای این جونور موذی روی اعصابمه! میفهمی؟؟؟
جنیفر با لبخند احمقانه ای اسباب بازی مسخره ای رو که دیروز به همراه یه عالمه وسایل مزخرف دیگه برای اون جونور خریده بود ، گرفت سمتم و گفت:
: اوه کریس! سخت نگیر ! ما فقط داشتیم یکم کپ میزدیم منتها اون گریه کرد و آمممم...انگاری از شعرم خوشش نیومد! چرا تو امتحان نمیکنی؟
با عصبانیت جواب دادم:
:  میتونم براش یه شعر خوب بخونم! یه شعری که زندگیشو ازش بگیره!
جنیفر ابرویی بالا انداخت و گفت:
: بیخیال کریستین، نیازی نیست برای یه بچه این همه شاخ و شونه بکشی! اون فقط یه بچه ست!
با نفرت جواب دادم:
: از خونه ی من گم شه بره بیرون!
جنیفر از کنار من رد شد و رفت سمت اون جونور و بغلش کرد و گفت:
: ما از این جا میریم کریستین؛ منتها وقتی تو بذاری ...
با تردید پرسیدم:
:منظورت چیه؟
جنیفر بی معطلی جواب داد:
: اگه سنگمو بهم پس بدی برمیگردیم پاریس و توام از شر جفتمون راحت میشی...
پوزخندی زدمو با مسخرگی گفتم:
: و اگه ندم؟
جنیفر نگاهش رو از من گرفت و سرگرم بازی کردم با اون جونور موذی شد و جواب داد:
: من و او جایی رو توی این شهر به جز اینجا نداریم؛ پس همین جا میمونیم!
: این الآن یه تهدید بود؟
جنیفر: ابدا! تو میتونی جفتمون رو همین الآن بکشی ولی...
زل زد توی چشمام و ادامه داد:
: بهت اعتماد میکنیم!
حرفش اونقدر برام مسخره بود که نتونستم نخندم...واقعا که مسخره بود...
درحالی که با مسخرگی میخندیم گفتم:
: اعتماد؟ ... به یه خون آشام ؟ ... خنده داره!
جنیفر اخماشو توی هم کرد و گفت:
: آره اما چاره ای نداریم!
دست از خندیدن برداشتمو با جدیت جواب دادم:
: کسی به زور تورو اینجا نگه نداشتی میتونی بری...
به در خونه اشاره کردمو ادامه دادم:
: همین حالاشم دیر نشده جنیفر !
نفس عمیقی کشید و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
: میدونی که بدون اون سنگ نمیتونم برگردم؛ منو میکشن!
خواستم حرفی بزنم که جنیفر پیش دستی کرد و گفت:
: میدونم برات مهم نیست!
از کنارم رد شد و انگار نه انگار که تا چند ثانیه پیش لحن غمزده ای داشت با شور و هیجان خاصی شروع کرد به شعر خوندن و دعوتم کرد که بشینم و به مسخره بازیاشون نگاه کنم ... ولی ترجیح دادم برم و چرت و پرتای نفرت انگیزشون رو نشنوم... این طوری خیلی بهتر و باصرفه تر بود...خیلی بهتر!

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_56

اه لعنتی !
این صدای مزخرف زنگ گوشیم بود که خواب رو از چشمام گرفت و  انگار قصد خفه شدنم نداره!
بدون این که چشمامو باز کنم  دست انداختم به کمد کنار تخت و با بدبختی گوشیم رو برداشتمو توی همون وضعیت با صدای خواب آلودی جواب دادم:
+ آیریس صحبت میکنه بفرمایید؟
چند ثانیه بعد صدای خنده ی دنیل رو شنیدم و ناخودآگاه از جا پریدم و نشستم سر جام !
دنیل با لحن شادی گفت:
_ ظهر بخیر خانوم دنیرا ! مزاحم که نشدم؟
خمیازه ای کشیدمو جواب دادم:
+ درمورد چی حرف میزنی دن؟ این که سوال نداره تو همیشه مزاحمی!
این بار دنیل با اشتیاق بیشتری شروع کرد به خندیدن به طوری که در طی مدت زمانی که داشت پشت تلفن از خنده غش میکرد تونستم برم دستشویی و یه آبی به صورتم بزنم!
نمیدونستم دلیل این خوشحال بودنش واسه ی چیه و خب حدس میزدم که اتفاق خوبی افتاده باشه که دنیل تا این حد سرخوشه...
در حالی که با شونه م گوشی رو دم گوشم نگه داشته بودم و دستامو با حوله خشک میکردم گفتم:
+ دنی؟ امروز صبح جایی رفتی؟
صدای خنده ش قطع شد و با لحن متعجبی پرسید:
_ نه چطور؟
تک خنده ای کردمو با طعنه جواب دادم:
+ هیچی فکر کردم شاید از آسمون یه سنگی چیزی خورده به سرت و عقلتو از دست دادی!
تا اینو گفتم، تقریبا با داد گفت:
_ آیریـــــــــــــــــــس!
در اتاق رو باز کردمو همون طور که از اتاق بیرون میرفتم جواب دادم:
+ مطمئنا یکی به تو زنگ بزنه و از خواب بیدارت بکنه و فقط هم بخنده همین حرفو بهش میزنی!
دنیل: مطمئنا من تا لنگ ظهر نمیخوابم !
وقتی رسیدم به اتاق نشیمن، جان رو دیدم که با دقت خیلی زیادی داشت توی فنجون های سفید رنگ مورد علاقه ش قهوه میریخت...
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشیت و رو به دنیل گفتم:
+ خوابیدن توی تعطیلات ایرادی نداره دنیل!
جان با شنیدن اسم دنیل سرشو بلند کرد و با هیجان خاصی لب زد:
_ دنیله؟
سرمو تکون دادمو در ادامه ی حرفم گفتم:
+  هوای اونجا خوب بهت ساخته که صبح زود بیدار میشی!
گوشی رو آوردم پایین و گذاشتم روی آیفون تا جان هم شاهد گفت و گوی دنیل و من باشه...
دنیل بعد از چند ثانیه مکث با لحن فوق العاده ناراحتی گفت:
_  ولی دلم هم برای تو و هم برای پدربزرگ تنگ شده...
نفس عمیقی کشیدمو با امیدواری در حالی که به چشمای جان خیره شده بودم پرسیدم:
+ برای کریسمس به خونه برمیگردی مگه نه دن؟
دوست داشتم جوابش فقط و فقط مثبت باشه و بدون هیچ اما و اگری بهم بگه " البته که میام " ! در جواب سوالم دنیل بلافاصله گفت:
_ البته که آره ! فکر کردی میذارم تنهایی شکلات های بابانوئل رو بخوری؟!
خندیدم و گفتم:
+ ولی اون کار همیشگی تو بود.
جان با همون لبخند روی لبش در حالی که با دوتا فنجون قهوه نزدیکم میشد گفت:
_ امیلی( مادربزرگ ) همیشه از دست تو عاصی بود که شکلات هارو یواشکی میخوری پسر!
دنیل با شادی گفت:
_ اوه پدربزرگ! فکر میکردم طرفدار پر و پا قرص منی!
جان خندید و فنجون قهوه رو گرفت طرفم و جواب داد:
_ درسته ولی دزد شکلات ها آیریس نبود!
دنیل معترضانه گفت:
_ پدربزرگ!
خندیدمو برای خاتمه دادن به این بحث پرسیدم:
+ کی میای دنیل؟ تا کریسمس چیزی نمونده...
دنیل : فکر میکنم روز سه شنبه روز مناسبی برای اومدن باشه!
+ این عالیه! پس میتونیم دوسه روز دیگه ببینیمت!
دنیل خواست چیزی بگه که صدایی از پشت خط گفت:
_ دنیــــــل؟؟؟؟
دنیل انگار که ترسیده باشه تند تند گفت:
_ اوه اوه عمه بیچارم میکنه! باید برم...دوستتون دارم؛ خدافظ!
و قبل از این که بذاره من یا حتی جان چیزی بگه قطع کرد ...
جان: فکر نمیکردم سوزی بتونه این شکلی جیغ بزنه...
شونه هامو انداختم بالا و گوشی رو گذاشتم توی جیبم و همزمان با جان نشستم روی کاناپه...
جان تلویزیون رو روشن کرد و درحالی که کانال هارو بالا و پایین میکرد گفت:
_ برای امروز برنامه ای نداری؟
کمی از قهوه م رو مزه مزه کردمو جواب دادم:
+نه...الـــ...
جان پرید وسط حرفمو گفت:
_ فکر میکنم روز خوبی باشه تا مثل قدیم با هم به جنگل بریم و قدم بزنیم! یه پیک نیک دونفره توی یه روز تعطیل زمستونی!
با تعجب گفتم:
+ پیک نیک؟ توی زمستون ؟ پدربزرگ خواهش میکنم از این شوخی ها نکن!
جان لبخندی زد و نیم نگاهی بهم انداخت و جواب داد:
_ میخوای دعوتم رو قبول نکنی؟
چند تا پلک پشت سر هم زدم و با لحن پر از شک و تردیدی گفتم:
+ خب...نه...فکر میکنم خوش بگذره!
سرشو تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد و از جاش بلند شد...
برگشت به طرفم و با لحن شادی گفت:
_ خوبه پس تا نیم ساعت دیگه راه میفتیم!
و بدون هیچ مکثی رفت به سمت در ورودی و از خونه بیرون رفت...
توی چشماش برق عجیبی بود ... نمیدونم دلیلش چی بود اما فکر میکردم اون لبخند مهربونش حالا بیشتر خبیثانه بود تا مهربون و دلنشین...خب...شاید من اشتباه میکردم...
شونه هامو انداختم بالا و از جام بلند شدم...مطمئنم دیوونگیه یه پیک نیک جنگلی اونم توی سرمای زمستون ولی خب...امیدوار بودم که خوش بگذره ...
یک ساعت بعد...توی جنگل بودیم...صدای له شدن برفای دست نخورده زیر پام لذت بخش تر از صدای هوهوی باد سوزناک و سرد جنگل بود... همه جارو مه گرفته بود و
واقعا نمیفهمیدم جان چرا تا این حد اصرار داره که به راه رفتنمون توی جنگل ادامه بدیم...
مه اون قدر غلیظ بود که به سختی میشد تا یک متری خودت رو ببینی اما جان مصمم بود که به راه رفتنش ادامه بده...فصل سرد و غریبی بود و از همه جای جنگل حس ترس و سردرگمی به آدم منتقل میشد...درخت هایی که هیچ برگی براشون نمونده بود با شاخه های بلندشون سرتاسر طبیعت اطراف مارو پوشونده بودن ؛ شاخه هایی بودن که چنان به هم پیچ و تاب داده خورده بودن که آسمون به سختی قابل دیدن بود ؛ اگه هوش و حواسم سر جاش نبود قطعا فکر میکردم وسط یه فیلم ترسناک دارم نقش بازی میکنمو الآن یه هیولا از پشت مه میپره و منو میکشه!
شال گردنم رو محکم تر کردمو از حرکت وایسادم... با لحن عاجزانه ای گفتم:
+ پدربزرگ ! بهتره برگردیم خونه هوا خیلی سرده...
جان مثل دفعات قبل فقط در جوابم گفت:
_  غر نزن بیا ...
با غرغر های زیر لبی دوباره دنبالش راه افتادم...این پیاده روی مسخره ادامه داشت تا این که یه لحظه حس کردم جلو روم سایه ی یه ساختمون بزرگ رو میبینم...
چشمامو ری&