رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

#پارت_70 

از جاش بلند شد و گفت :
_ ممنونم بخاطر پذیرایی گرمتون ؛ من دیگه باید برم...
از خداخواسته قبل از این که عمه خانوم دهن باز کنه از جام بلند شدمو با یه لبخند کاملا ساختگی رو به کریستین گفتم:
+ پس توی دانشکده میبینمت دیگه...
کریستین خواست چیزی بگه که عمه از جاش بلند شد و چند قدمی به من و کریستین که روبه روی هم وایساده بودیم نزدیک شد و گفت :
+ کجا با این عجله؟ شام آماده ست کریستین ! ما خوشحال میشیم کنار ما سر میز باشی...
کریستین با اخم کمرنگی به جان و دنیل که مثل دوتا برج زهرمار وایساده بودن نگاهی انداخت و در جواب عمه گفت :
_ ممنونم ولی باید برم...بمونه واسه یه وقت دیگه...
برای جلوگیری از ادامه دار شدن تعارف های مسخره عمه خانوم سریع بچه رو از توی بغلش درآوردمو گفتم:
+ تا دم در همراهیت میکنم کریستین !
کریستین سرشو تکون داد و بعد از خدافظی کوتاهی راهی بیرون خونه شد...
از در خونه که بیرون رفت ، به همراهش وارد محوطه شدمو در خونه رو پشت سرم بستم...
نفسمو با صدا به بیرون فرستادمو با لحن معترضی گفتم:
+ داشتم سکته میکردم !
کریستین برگشت طرف من و با تک خنده ی آرومی گفت :
_از قیافه ت مشخصه !
چشم غره پر از حرصی رفتمو گفتم:
+ سر در نمیارم چرا باید میومدی توی خونه ما و قهوه میخوردی؟؟؟
دستشو برد لای موهای مشکی و درهمش و به طور نا محسوسی به خونه اشاره کرد و گفت :
_ شاید واسه این که یجورایی نجاتت بدم از دست اون دوتا غول بی شاخ و دم !
با اخمای در هم رفته در حالی که آروم با دستم به تخت سینه ش کوبیدم گفتم:
+ حواست باشه داری در مورد چه کسایی حرف میزنی ! اونا خانواده ی منن ...
پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی پرسید :
_ میدونن جونت وصله به من؟ یجوری نگاهم میکنن انگار میخوان به بدترین وضع ممکن بکشنم ! بهتره بهشون بفهمونی هر آسیبی به من مساوی از دست دادن خودته !
با نفرت در حالی که به چشماش زل زده بودم از لای دندونای به هم قفل شده م غریدم:
+ از این جا برو !
با شرارت ابروهاشو انداخت بالا و گفت :
_ هرچی تو بگی آیریس عزیز ! 
بچه رو انداختم تو بغلشو جواب دادم:
+ مواظب این بچه هم باش تا وقتی یه خانواده درست و حسابی براش پیدا کنیم !
کریستین در حالی که دست کوچیک بچه رو توی دستش میگرفت و سرش پایین بود جواب داد:
_ این بچه اسم داره و خانواده شم به وقتش پیدا میشه...بهتره به فکر خودت و خانواده ی به خون تشنه ت بکنی آیریس دنیرا !
و بدون این که منتظر جواب من باشه مثل سایه ازم دور شد و سوار بر ماشینش محوطه دنیراهارو ترک کرد...
چند ثانیه به راه رفته ش نگاه کردمو بعدش برگشتم به سمت خونه که نگاهم افتاد به قیافه های عصبانی دنیل و جان که پشت پنجره وایساده بودن...
نفس عمیقی کشیدمو خودمو آماده ی یه جر و بحث ناعادلانه کردمو رفتم داخل...

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_71

خدای من ! فردا افتتاحیه جشنواره ست ولی من هیچ کاری نکردم!
اونقدر اعصابم به هم ریخته ست که هیچ فکری به ذهنم نمیاد ... گیج و.سردرگمم و ناامید شدم از این که بتونم توی چشنواره شرکت کنم...
مثل چند روز جهنمی گذشته کنار پنچره ی اتاقم نشسته بودمو توی دستم یه مداد و جلوم یه برگه خالی بود...
از اتاق دلم نمیخواست بیرون برم ... بعد از اون شب دنیل و جان باهام حرف نمیزنن و یجوری رفتار میکنن انگار من تو این خونه نیستم !
آه پر از ناراحتی ای کشیدمو مداد رو توی دستم چرخوندم...
کلافه شده بودم دیگه...چرا باید همه چی تا این حد درهمو برهم بشه؟ یا چرا باید من اینقدر گیج شده باشم؟ نمیدونم چم شده ولی همش احساس میکنم گم شدمو باید دنبال یه چیزی بگردم...ولی اون چیزی که دنبالش بودم رو نمیدونستم چیه ...
نگاهم افتاد به کاغذ مچاله های گوشه اتاقم که از سطل زباله م سرازیر شده بودن و روی زمین ریخته بودن...
با حرص نفسمو به بیرون فوت کردمو سرمو گذاشتم رو برگه روبه روم و چشمامو بستم...
چند دقیقه توی این حالت موندم تا حس کردم یه چیزی داره به پنجره میکوبه...
سریع سرمو بلند کردمو به پنجره نگاه کردم اما هیچ چیزی پشتش نبود...
از جام بلند شدمو رفتم پشت پنجره و بازش کردم...داخل محوطه ی پایین هم هیشکی نبود ... حتما خیالاتی شده بودم !
پنجره رو بستمو برگشتم تا دوباره پشت میز بشینم اما نگاهم افتاد به کاغذی که روی میز کنار مدادم بود...
روی صندلی نشستم و کاغذ رو برداشتم...
"باید امشب ببینمت ؛ هرجا که میتونی بیای رو بنویس تو همین برگه و از پنجره بنداز پایین...کریستین  "
به اطرافم نگاه کردم...چجوری تونسته بود آخه اینو بذاره اینجا؟ 
سریع مداد رو برداشتم و زیر نوشته های خودش نوشتم 
"جنگل بلوط ، ساعت 7 "
کاغذ رو تا کردمو رفتم پشت پنجره و بازش کردم...هیچ کس اون اطراف نبود...پس چجوری نوشته بود که بندازمش پایین پنجره؟ اگه جان یا دنیل پیداش میکردن چی؟ 
کنار پنجره با یه برگه توی دست وایسادن کار عاقلانه ای نبود...ممکن بود یکیشون ببینه و دردسر بشه...از طرفی میخواستم ببینم چیکارم داره...اون که نمیتونست آسیبی بزنه پس حتما کار مهمیه که نامه فرستاده...
برگه رو لول کردمو انداختمش بین بوته های گل رز پایین پنجره و سریع رفتم کنار ... 
باید یه بهونه ای جور میکردم واسه بیرون رفتن از خونه...
...

#پارت_72 

ساعت قدیمی روی دیوار با صدای بلندش سکوت توی خونه رو شکست...
این درحالی بود که با دقت تمام در حال کشیدن تابلوی جدیدم بودم که خودمم هیچی ازش نمیفهمیدم...
بچه که بودم عاشق نقاشی بودم ولی نتونستم هیچ وقت دنبالش برم چون که هرگز کسی نبود تا بذاره من از کارایی که انجام میدم لذت ببرم...
هرگز فراموش نمیکنم اولین نقاشی ای که کشیدم چجوری شکست و صدای خنده ی یه مشت آدم بی مصرف که اسم خودشونو گذاشته بودن خانواده از ذهنم پاک نمیشه...
با این وجود حالا که تموم این قصر بزرگ مال من مونده دوست دارم تک تک دیواراش رو پر کنم از تابلوهایی که خودم میکشم...
شاید این کار یه کار لذت بخش تر از کشتن آدم ها باشه برای من... 
با رضایت به نقاشی روبه روم نگاه کردمو قلموی آغشته به رنگمو توی آب فرو کردم...
نمیدونم چرا برای چند لحظه بغض بدی گلومو گرفت...اما سریع قورتش دادمو اخمامو کردم توی هم و با پارچه مشکی رنگی که کنار دستم بود روی نقاشی رو پوشوندمو رو برگردوندم...
گاهی چیزایی که توی ذهنم میساختمو میکشیدم شبیه به خاطرات تلخی میشن که حالا فقط یه خاطره ن...
میخواستم دستای رنگیمو تمیز کنم که زنگ خونه به صدا در اومد...
در کسری از ثانیه رفتم به سمت در و بازش کردم...
کسی پشت در نبود...به اطراف نگاهی انداختم اما هیچ کسی اون اطراف نبود...
اخمامو توی هم کردمو میخواستم درو ببندم که نگاهم افتاد به یه کاغذ که جلوی در افتاده بود...
برداشتمشو بازم به اطرافم نگاه کردم...اولین بار بود چنین چیزی میدیدم...کسی واسه من یادداشت نمیفرستاد هیچ وقت...در تموم عمرم !
کاغذ رو باز کردم ... با خط درهمی نوشته بود که 
" ساعت 7 توی جنگل بلوط منتظرتم ؛ یه مسئله ی مهمی پیش اومده که حتما باید بهت بگم ... آیریس "
پوزخندی زدمو کاغذ رو توی دستم مچاله کردم...
واقعا که کارای این دختره احمقانه بود...واقعا که !
برگشتمو نگاه گذرایی به خونه انداختم...کوچولوی جیغ جیغوی خونه خوابیده بود و اونجور که ساعت نشون میداد من فقط نیم ساعت وقت داشتم تا خودمو به بلوطای پیر جنگل برسونمو ببینم آیریس چی میگه...
فک نمیکردم که کارم زیاد طول بکشه پس درو بستمو به سرعت از خونه دور شدمو به سمت جنگل بلوط پشت حصار شهر حرکت کردم...
...

#پارت_73 

نیم بوت های مشکی رنگمو پام کردمو یواشکی از خونه بیرون رفتم...
امیدوار بودم عمه سوزی از خواب بیدار نشه تا خبر منو به جان و دنیل بده...هرچند اون نمیدونست دعوا سر همون کسیه که بعد از اون شب مدام داره میگه دیدمش یا نه؟
دنیل و جان خونه نبودن و این یه فرصت عالی بود...
آروم آروم رفتم به سمت بوته های گل رز و خم شدمو دنبال کاغذی که انداخته بودم گشتم...
یه کاغذ از لای برفا پیدا کردم...اما نامه ای نبود که چند ساعت پیش بهم رسیده بود بلکه یه تیکه کاغذ کوچیک بود با مضمون این که " منتظرم "
این یعنی من باید هرچی زودتر خودمو به جنگل بلوط میرسوندم چون فقط یک ساعت وقت داشتمو با پای پیاده راه زیادی رو باید طی میکردم...
کلاهمو پایین تر کشیدمو با قدمای تندی از محوطه خونه خارج شدم و امیدوار بودم تا قبل از اومدن دنیل و جان از ردپاهای من روی برف اثری نمونده باشه چون اصلا حوصله جر و بحث نداشتم...
...
هوا گرگ و میش بود و باد سردی که بین بلوطای بلند جنگل زوزه میکشید باعث شده بود منظره ی روبه روم دراماتیک تر و ترسناک تر از منظره های عادی بشه...مخصوصا وقتی که به ملاقات یه خون آشام میرفتم !
دنبال ردی از حضورش میگشتم که از پشت سرم صدایی شنیدم...برگشتمو انتظار داشتم کریستین باشه ... اینجور اومدن های ناگهانی فقط مخصوص اون بود اما کسی که روبه روم قرار داشت کریستین نبود ؛ دنیل بود !
اخمام رفت توی هم...با شک پرسیدم:
+ دنیل؟!
صدای جان رو از پشت سرم شنیدم که گفت :
_ راه درازی رو پیاده روی کردی نوه ی عزیزم ؛ بیا بشین...
برگشت به سمت جان و بدون توجه به حرفش گفتم:
+ شماها اینجا چیکار میکنین؟
دنیل چند قدم اومد نزدیک تر و در حالی که توی دستش یه خنجر بزرگ بود گفت :
_ اومدیم واسه مهمونی !
نگاهم بین جفتشون میچرخید ... در همون حال پرسیدم:
+ چه مهمونی ای؟
جان با اون گلای شاهپسند توی دستش و اخمای درهمش گفت :
_ مهمونی کشتن یه خون آشام !
نمیدونم چرا ولی بلافاصله با عصبانیت گفتم :
+ به اون کاری نداشته باشید !
دنیل پوزخندی زد و روی تخته سنگی نشست و گفت:
_ ولی ما این همه نقشه نکشیدیم که بیکار بشینیمو اون آدم بکشه !
+ اون دیگه آدم نکشته...نباید اینکارو کنید...من بهش قول دادم ...
جان از توی کوله پشتیش یه طناب بزرگ بیرون کشید و گفت:
_ متاسفم عزیزم ولی باید تو چند دقیقه ای نقش طعمه رو بازی کنی...
با ناباوری سرمو تکون دادمو عقب عقب رفتم اما پشتم خورد به یه چیز سفت ... دنیل بود که از پشت محکم نگهم داشته بود و هرچی تقلا میکردم دستش از دور بازوهام باز نمیشد...
جان با اخمای وحشتناکش نزدیک و نزدیک تر میشد و نمیتونستم خودمو خلاص کنم...و این خیلی بد بود...خیلی بد...

  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_74 

قدمای بی صدای من بودن که هر لحظه به سمت نقطه ی نامعلومی بین درختای جنگل برداشته میشدن ... 
عقربه های ساعت مچیم عدد 7 رو نشون میدادن ولی نمیدونستم کجای این جنگل بزرگ دنبال ردی از آیریس باشم...
نه صدایی ازش بود نه هیچ نشونه ای برای پیدا کردنش تا این که ...

_آیریس_

بغضم گرفته بود و هنوز باورم نمیشد که دنیل و جان منو بسته بودن به درخت ؛ اونم فقط بخاطر کشتن کریستین !
نه ! اگه اون بمیره منم میمیرم باید اینو به جان و دنیل حالی میکردم اما...دهنم بسته بود و تنها کاری که میتونستم بکنم گریه کردن های بی صدا بود...
دنیل در حالی که با اخم نگاهی به سرتاپام میکرد با لحن تمسخرآمیزی گفت :
_ ببین چجوری اون عوضی مسخش کرده که داره بخاطرش گریه هم میکنه !
سرمو تند تند به چپ و راست تکون دادمو خواستم حرف بزنم اما نتیجه ی تقلاهام یه ناله ی آروم بود که تفاوتی با سکوت نداشت...
حتی جیغ زدنم فایده نداشت...تنها چیزی که میدونستم این بود که این دوتا هیولا برادر و پدربزرگ من نیستن...همین !
جان درحالی که برگای روی تله ای که جلوی پای من پهن کرده بود رو مرتب میکرد در جواب دنیل گفت :
_ باید بعد از کشتن اون هیولا آیریس رو از طلسمی که داره نجات بدیم !
از جاش بلند شد و نزدیک من اومد و در ادامه ی حرفش گفت:
_ زود تموم میشه دخترم...نگران نباش !
پلکی زدمو ناله ی کوتاهی کردمو بازم تقلا کردم که دستامو باز کنم اما فایده نداشت...نمیدونم چرا زورم نمیرسید به هیچ کدوم از غل و زنجیر هاشون...
دنیل بدون توجه به تقلاهای من گفت :
_ باید بریم ؛ الآناست که بیاد !
جان سرشو تکون داد و نگاه نادمی بهم انداخت و سریع پشت سر دنیل بین درختای جنگل گم شد...
حالا من مونده بودمو تله ای که اگه کریستین پاشو توش میذاشت ، کار جفتمون تموم بود...
چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به درخت...کاشکی نیاد ... نیا کریستین ! نباید بیای و زندگی رو از من بگیری...نیا...
_ آیریس؟!
با شنیدن صداش فهمیدم التماسای بی صدام فایده ای نداشته و حالا اون اینجاست ؛ وسط تله ای که نمیدونستم میتونه ازش خلاص شه یا نه...مخصوصا وقتی که میدونستم خیلی وقته خوردن خون آدمارو ترک کرده و خون آدم یعنی انرژی بهتر که اون ندارتش...
باید از تمام چیزایی که داشتم خدافظی میکردم اما قبلش چشمامو باز کردمو به کریستینی نگاه کردم که در چند قدمی من ایستاده بود و با تعجب نگام میکرد...
یک قدم به سمت جلو برداشت که من مثل پرنده هایی که اسسر شدن شروع کردن به تقلا کردن و میخواستم بهش بفهمونم که جلو نیاد...
از جیغایی که میکشیدمو صداش میزدم بخاطر بسته بودن دهنم فقط یه جملات ناقص و درهم واسه کریستین میموند و این کارام ثمره ای جز نزدیک تر اومدن کریستین و پرسیدن :
_ چیشده آیریس؟ کی اینجا ولت کرده؟
نداشت...حالا فقط یک قدم فاصله داشت با تله زیر برگ ها و جیغ زدنای من شدید تر شده بود...سرمو به چپ و راست تکون میدادمو سعی میکردم که بهش بگم جلو نیاد...
کریستین از حرکات و رفتارای من کلافه شده بود ... 
تا میخواست بیاد نزدیکم چنان جیغی میکشیدم که توی جاش میموند و تکون نمیخورد...اگه لازم بود برای نجات جون خودم تا شب اینکارو بکنم لحظه ای غفلت نمیکردم...
کریستین با لحن عصبی و کلافه ای گفت :
_ منو خواستی بیام اینجا این شکلی جیغ و دادای مسخره تو نگاه کنم؟ 
پوزخندی زد و دستاشو روی سینه ش به هم قفل کرد و ادامه داد:
_ شایدم یه دام مزخرف دیگه واسه کشتن منه هان؟
با این حرفش سریع سرمو به علامت آره تکون دادم که باعث شد اخماش بره توهم و چشماش پر از نفرت بشه...
تا خواست چیزی بگه صدای فریاد جان رو شنیدم که از پشت درخت به همراه یه اسلحه بزرگ وارد صحنه شد و گفت:
_ حالا وقتشه واسه همیشه بمیری هیولای پلید !
کریستین درکسری از ثانیه به من نگاه کرد و درحالی که میگفت :
_ لعنت بهت آیریس !
مثل سایه به سمت بیرون میدون جنگی که جان ساخته بود حرکت کرد اما تا خواست از بین درختا رد بشه و بره ، انگار به یه دیوار نامرئی خورد و محکم افتاد زمین...

سریع از جاش بلند شد و خواست دوباره از یه نقطه دیگه بره اما نمیتونست...
دنیل که پشت سر جان وارد صحنه شده بود بلند شروع کرد به خندیدن و با لحن تمسخر آمیزی گفت :
_ آخی ! نمیتونی دیگه فرار کنی؟ هه! چقدر این خفت و بدبختی بهت میاد پرووا !
کریستین برگشت و با نفرت تمام به جان و دنیل خیره شد...
از پشت حلقه اشک دیدم که جان اسلحه شو مسلح کرد و تیر چوبی بلندی رو به سمت کریستین شلیک کرد...
کریستین درست در چند سانتی فرو رفتن تیر به قلبش اونو رو هوا نگهش داشت اما انگار که تیر به چیز زهرآلودی آغشته باشه دستاش شروع کرد به سوختن و با ناله ی پر از سوزی تیر رو محکم پرت کرد روی زمین و دستش رو گرفت...
حس داغی چیزی رو روی دستم حس میکردم...این یعنی کار جفتمون امشب تمومه...
کریستین که محکم دستشو گرفته بود سر بلند کرد به جان نگاه کرد...اما خبری از اون چشمای شفاف آبی نبود بلکه تمام چشمش رو سیاهی مطلق گرفته بود و دندونای بلندش بودن که روی لبای قرمزش خودنمایی میکردن...
امیدوار بودم که این جنگ بدون هیچ آسیبی تموم بشه اما وقتی دیدم دنیل با یه سطل پر از مایعی که بوی شاهپسندش جنگل رو پر کرده بود به سمت کریستین رفت ، تمام امیدهام به باد رفت...
دنیل تمام شاهپسند هارو جوری که همش روی کریستین بریزه به سمت بالا ریخت و شروع کرد به خندیدن...
با این که کریستین زود عکس العمل نشون داد و مثل سایه به یه طرف دیگه رفت اما بخشی از شاهپسندا روش ریختن و فریادی که از درد کشید با صدای جیغ بلند من یکی شد...
جان بدون توجه به صدای من تیر بلندی برداشت و مثل نیزه به سمت کریستین پرت کرد ... پشت بند اون ، دنیل چندتا تیر چوبی شلیک کرد و من هجوم تیرهارو به سمت کریستین میدیدم...
دعا میکردم که کریستین بازم بگیرتشون...یکی از تیرهارو گرفت و متقابلا پرت کرد به سمت دنیل ... دنیل اون قدر سرعت نداشت تا بتونه جا خالی بده و همین سرعت کم باعث شد بازوش با اون تیر زخمی بشه و خون به سرعت از جای تیر فواره بزنه... با نگرانی به دنیل نگاه میکردم که حس کردم گرمای خون رو روی شکمم حس میکنم...اینبار از پشت حلقه ی اشکم دیدم کریستینی که رو زانو روی زمین افتاد و سرش پایین بود...
نگاهم افتاد به تیری که به شکمش فرو رفته بود و دستای خونیشو میدیدم که روی تیر جا خوش کردن...
داشتم از پا میفتادم...پر از درد بودم و حس میکردم هرلحظه ممکنه چشمام بسته بشه...
فکر میکنم کریستین هم همین حس رو داشت چون وقتی سرشو بلند کرد ، توی چشماش دیدم که اونم مثل من حالش خوب نیست...
جان با خوشحالی گفت :
_ حالا وقتشه که سرت رو به عنوان غنیمت ببرم واسه اجدادم تا بدونن چه موجود شروری رو کشتم...
با این حرفش کریستین لبخند پر از دردی زد...جوری که دندونای خونیش نمایان شدن...با لحن تمسخرآمیزی درحالی که صداش از ضعف آروم شده بود گفت:
_ سر من؟ چطوره...سر نوه ی عزیزت رو هم...باخودت ببری؟!
و از درد زیاد روی زمین افتاد و با بسته شدن چشماش منتظر بودم تا منم بیفتم...
از حرفش جان با اخمای درهم رفته ش برگشت و با دیدن من که غرق خون بودم اسلحه شو انداخت و یه سمتم دوید...
در حالی که به صورتم دست میکشید با نگرانی گفت :
_ آیریس ؟ آیریس چیشده آیریس...
بلافاصله دنیل اومد به سمتمو با وحشت و نگرانی موهامو از روی صورتم کنار زد و شروع کرد به باز کردنای طنابای دورم و دهنم...
به محض باز شدنم با بی حالی افتادم تو بغل دنیل و با چشمای نیمه بازم فقط و فقط به کریستین نگاه میکردم...
با بی حالی و سستی تمام از بغل دنیل خودمو بیرون کشیدم و کشون کشون خودمو رسوندم به کریستین...
اما همین که رسیدم بالا سرش ، چشمام سیاهی رفت و افتادم...
...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_75 

با چشمای بسته توی جام غلت زدم ولی با دردی که تمام بدنمو گرفت چشمامو تا آخر باز کردمو میخواستم بشینم که تیزی یه چیزی رو زیر گلوم حس کردم...
نگاه کردمو دیدم جان با یه خنجر وایساده بالا سرمو داره نگام میکنه...
با اخمای درهم رفته و نفرت عمیقی که از لحنش پیدا بود گفت :
_ کجا با این عجله؟ بگیر بخواب ببینم !
گیج و سردرگم شده بودمو زبونم نمیچرخید تا حتی حرف بزنم...
بی صدا دوباره خوابیدم رو تختی که نمیدونم واسه کدوم جهنم دره ای بود و سعی کردم بدون مقاومت اضافه ای به جان نگاه کنم...
وقتی دید ساکت و آروم نگاهش میکنمو به حرفش گوش دادم ، خنجر رو از زیر گلوم برداشت و کمی عقب تر رفت...
با نگاهم تمام حرکاتشو دنبال میکردم...آروم بود و انگار قصد نداشت بزنه داغونم کنه! این فکرو میکردم تا این که در طی یک حرکت ناگهانی یقه پیراهن مشکیمو گرفت با عصبانیت داد زد :
_ چه بلایی سر آیریس آوردی؟
نمیدونم چرا تا با دستش تکونم داد حس کردم دور مچ جفت دستامو داغ شد ...
چشمامو از درد بستمو گوشه لبمو گاز گرفتم تا مبادا صدایی در بیاد و بفهمن چقدر درد میکشم...
اونا در هر حال دشمن من بودن و چه دشمنایی بدتر از این دنیراهای لعنتی که حتی به خودشونم رحم نمیکنن؟
لای چشمامو باز کردمو به دستای بسته شده با طنابم نگاه کردم که غرق خون بودن و داشتن میسوختن...
با لحن پر از دردی که داشتم از لای دندونای به هم قفل شده م گفتم:
_ لعنتی ! حداقل به فکر نوه ت باش !
با این حرفم بیشتر عصبانی شد و یقه مو توی دستش محکم تر گرفت و فریاد زد :
_ بگو چیکارش کردی؟ واگرنه خونتو همین جا میریزم !
چشمامو باز و بسته کردمو بدون این که بهش توجهی بکنم با پوزخند بی حالی گفتم:
_ وقتی اومدی سراغم که هیچ نیرویی واسه جنگیدن نداشتم ؛ یه روزی میبینی چطور جای ما عوض میشه پیرمرد !
اینبار با نفرت و کینه ای که از رفتارش موج میزد ، طناب دور دستامو محکم کشید و من نتونستم از برخورد اون طنابای آغشته به شاهپسند با دستم از درد فریاد نزنم...
حس میکردم وسط جهنم گیر افتادمو دارم میسوزم...
با شنیدن صدایی که مثل خودم بی حال بود لای چشممو باز کردم تا ببینم صاحب این صدای لرزون کیه؟
و اون کسی نبود جز آیریس که لنگ زنان داشت به سمت ما میومد و اخماش به طرز وحشتناکی توی هم بود...
آیریس + بسه دیگه جان ! کافی نیست هرچی درد کشیدم؟
اومد سمت من و شروع کرد به باز کردن طنابای دستم...میدیدم که مثل دستای خودم ، دست های آیریس هم سوخته و کبود بود...
جان دستشو گذاشت روی دستای آیریس و گفت :
_ نباید اینکارو کنی ؛ اون خطرناکه !
آیریس به محض شنیدن این حرف با صدای بلندی فریاد زد :
+خطرناک شمایید که از من به عنوان یه طعمه برای رسیدن به هدف خودتون استفاده کردید ؛ خطرناک شمایید که الکی دارید زجرمون میدید ؛ خطرناک شمایید !
اونقدر جدی و عصبانی بود که جان با چهره ی متعجبی دستشو عقب کشید و سکوت کرد...
وقتی طنابا از دستم باز شد ، آیریس برخلاف چند دقیقه پیشش با لحن آرومی پرسید:
+حالت خوبه کریستین؟
از جام به سرعت بلند شدمو با این که تمام وجودم پر از درد بود با جدیت سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...
آیریس هم متقابلا سرشو تکون داد و بدون این که به نگاه عصبی جان نگاهی بکنه گفت :
_ میتونی بری ... 
با این که مقصر همه این اتفاقات اون بود و دلم میخواست تیکه تیکه ش کنم اما به خاطر این که فهمیدم اون رو هم گول زدن و حالا ازم دفاع کرد ، با نگاه قدردانی بدون به زبون آوردن هیچ کلمه ای خدافظی کردمو به سرعت از کلبه جهنمی دنیراها بیرون رفتم...
...

#پارت_76 

بعد از رفتن کریستین ، بی توجه به جان از کنارش رد شدمو از خونه بیرون رفتم...
به دنبالم جان از کلبه بیرون اومد و در حالی که پشت سرم تند تند قدم برمیداشت تا بهم برسه گفت :
_ آیریس؟ آیریس عزیزم کجا میری؟ آیریس؟
توی جام وایسادمو برگشتم طرفش و با جیغ بلندی گفتم:
_ دنبالم نیا ! 
و بدون این که توجهی به چشمای متعجبش بکنم راهمو کشیدمو از محوطه بیرون رفتم...
نمیدونستم کجا برم یا چیکار کنم...فقط میدونستم که از خانواده ای که اینجوری ازم سوء استفاده کردن متنفرم...
گیج بودمو بی حال...حس بی وزنی میکردم و فکر میکردم هر لحظه ممکنه از پا بیفتم...
دلم یه دوش آب گرم میخواست ؛ شایدم یه نوشیدنی خنک و موسیقی ملایم...
هرچیزی که بتونه افکارمو منظم بکنه و از یادم ببره که کسایی که دوستشون داشتم چه زجری بهم دادن...
بی هدف بین درختای بلند جنگل قدم میزدمو نمیدونستم مقصدم کجاست...دلم از شلوغی شهر زده شده بود و فقط میخواستم توی آرامش باشم...
هوا داشت تاریک میشد و هوا خیلی سرد بود ... اصلا حس راه رفتنم نداشتم چه برسه به موندن تمام شب لابه لای این برفای سرد ...
با صدای فریاد بلندی که از نزدیکی های خودم شنیدم توی جام وایسادمو به اطرافم نگاه کردم...
حس کردم رد صدا از روبه رومه...به قدمام سرعت بخشیدمو از لابه لای درختا برای پیدا کردن منشا صدا رد شدم...
بعد از چند دقیقه با صحنه ای مواجه شدم که باعث شد ناخودآگاه اخمام بره توی هم...
به دستام که خونی و کبود بود نگاه کردم...کبودی دستام داشت به سرعت خوب میشد و بعد از چند دقیقه دیگه اثری ازشون روی دستم نمونده بود...
سر بلند کردمو با صدای آرومی صدا زدم:
+ کریستین؟
با این که سخت مشغول خوردن خون مردی که توی بغلش افتاده بود و به نظر شبیه مرده ها میرسید بود ، به محض شنیدن صدای من سر بلند کرد و با اون چشمای براق و کاملا سیاهش که خیلی ترسناک بودن نگام کرد...
از دندوناش خون چکه میکرد و لبش از خون رنگین شده بود...
هرکسی به جای من بود از دیدن چنین موجودی به وحشت میفتاد اما کریستین با ماهیتی که داشت برای من مثل اون اوایل ترسناک و دشمن نبود...
وقتی دیدم منتظر داره نگام میکنه ، نمیدونستم چی باید بگم...با این وجود مثل احمقایی که هیچی حالیشون نیست دستمو آروم بالا آوردمو تکون دادمو با شک گفتم:
+سلام !
چند ثانیه همون طور نگاهم کرد و بعد بدون توجه به حضور من دوباره روی گلوی اون مرد خم شد و شروع کرد به خوردن خونش...
دلم میخواست مانعش بشم اما...تمام وجودمو یه حسی گرفته بود که نمیذاشت افکار قهرمانانه ای داشته باشمو برام مهم باشه چی دارم میبینم؛بلعکس داشتم به این فکر میکردم که کریستین باید خون تازه بخوره تا جفتمون بتونیم سرپا بمونیم...
با همین افکار متضاد با گذشته م نشستم روی تخته سنگی که نزدیک پام بود و خودمو بغل کردم تا سرمارو حس نکنم...
تنها لباس گرمی که تنم بود ، یه سویی شرت خونی و داغون بود که دیگه نمیتونست گرمم کنه...
باورم نمیشد...جان چطور تونست منو طعمه بکنه؟ یا حتی دنیل...برادری که فکر میکردم همیشه پشتمه و هوامو داره اما...نداشت...
بغضم گرفته بود...احساس تنهایی و بی کسی میکردم...حس میکردم توی یه جای تاریک گم شدمو تک و تنهام...
این احساسات تلخ باعث شد اشکم ناخودآگاه از روی گونه م سر بخوره و بیاد پایین...
سرمو پایین انداخته بودمو از سرما و ناراحتی به خودم میلرزیدم ... غرق تو افکار تلخ خودم بودم که صدای کریستین رو از کنار گوشم شنیدم...
_ فک میکردم گرگا به این راحتی گریه نمیکنن...
سر بلند کردمو نگاهش کردم...رو به روم نشسته بود و با چند لحظه قبلش خیلی فرق داشت...
چشمای آبی و یخ زده ش برگشته بودن و حالا شده بود یه نقاشی بی نظیر از یه موجود غیرترسناک برای من...
سریع با پشت دست اشکامو پاک کردمو با صدای لرزونی گفتم:
+ خب...گاهی لازم میشه...
تک ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ مثل همون روز کنار دریاچه که گریه کنان رفتی؟
یاد روز تولدش افتادم که چطور به طرز بچگانه ای یاد مامان افتادمو گریه کردم...
دماغمو بالا کشیدمو با سرسختی جواب دادم:
+ نمیدونم ، شاید !
سرشو تکون داد و چیزی نگفت...در عوض دستامو که روی پام گذاشته بودمو گرفت توی دستشو گفت :
+ میدونم چه حسی داری !
بدون این که فکر بکنم جواب دادم:
+ نه نمیدونی...نمیتونی درک کنی 
خندید...آروم و کوتاه...سرشو انداخت پایین و نذاشت خندیدنش رو ببینم...
بعد از چند ثانیه سرشو بلند کرد و با لحن آرومی گفت :
_ من تموم عمرم مثل الآن تو بودم...بدون حمایت خانواده و دوست داشته شدن از طرف کسی...پس چطور نمیتونم بفهمم چه حسی داری؟
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم...اونم انگار منتظر جوابی از طرف من نبود ؛ از جاش بلند شد و چون دستامو محکم توی دستلی سردش گرفته بود به دنبالش منم از جا بلند کرد...
نگاهم افتاد به مردی که تکیه ش داده بود به درخت...
بدون این که چشم از اون مرد بردارم پرسیدم:
+اون مرده؟

بدون هیچ مکثی در جوابم گفت:
_ معلومه که نه ! تا قبل از اومدن تو تصمیم داشتم تا آخرین قطره ای خونشو بخورم ولی خب...حالا که زنده ست...
نگاهی به ساعت مچیش که ظاهرا توی درگیری ها صفحه ش شکسته بود انداخت و ادامه داد:
_ تا چند ساعت دیگه بیدار میشه و بدون این که چیزی یادش بیاد راهشو میگیره میره!
سرمو تکون دادمو آروم گفتم:
+ خوبه ...
دستامو ول کرد و در حالی که با چشمای درشت و شفافش بهم زل زده بود گفت :
_ میخوای بیای به خونه ما؟ فکر میکنم کاتسیا بیشتر از من به تو احتیاج داشته باشه...
با شک پرسیدم:
+ کاتسیا؟
پلکی زد و گفت :
_ آره دیگه ... کتی ! جیغ جیغوی خونه پروواها !
فهمیدم منظورش همون بچه سرراهیه ... لبخندی زدمو گفتم:
+ پس براش اسم انتخاب کردی...
شونه هاشو بالا انداخت و جواب داد:
_ بخاطر عمه شما !
چیزی نگفتم که باعث شد دوباره بگه :
_ فک نکنم بخوای شب تو خیابونا پرسه بزنی...این کار منه رقیب جدید نمیخوام آیریس دنیرا !
با تردید گفتم:
+ ولی...
منتظر نشد حرفمو بزنم...پرید وسط حرفمو در حالی که ازم دور میشد و راه خونه ش رو در پیش میگرفت گفت :
_ بهتره زودتر راه بیفتی گرگ کوچولو...وقت نداریم !
با شک و دودلی به کریستینی که داشت میرفت نگاه کردمو بعد از چند ثانیه مکث ، دنبالش راه افتادمو رفتم...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_77 

پله های سنگی جلوی در ورودی بدجوری یخ بسته بودن...
تمام حواسمو جمع کرده بودم تا از روی پله ها سر نخورم اما تا پامو روی اولین پله گذاشتم لیز خوردمو پخش زمین شدم...
کریستین با بی تفاوتی از کنارم رد شد و بدون هیچ مشکلی از پله ها به سرعت بالا رفت ...
نفسمو با حرص به بیرون فرستادمو از جام بلند شدم...
در حالی که برفای روی لباسامو تکون میدادم به کریستین نگاه کردم که در خونه رو باز کرد و بی توجه به من رفت داخل خونه...
خب از اون نمیشد انتظار چیزی غیر از این داشت...همیشه نسبت به همه چی بی تفاوت بوده و هست...
نفس عمیقی کشیدمو دستمو محکم به نرده های سنگی گرفتمو آروم آروم از پله ها بالا رفتم...
بعد از چند دقیقه بالاخره رسیدم جلوی در و رفتم داخل خونه...
به محض وارد شدنم ، صدای گریه کاتسیا رو شنیدم که از طبقه بالا میومد...
اما کریستین بی توجه به صداش روی کاناپه دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود...
معترضانه گفتم:
+ کریستین ؟! صدای گریه اون بچه رو نمیشنوی ؟؟؟
بدون این که چشماشو باز کنه با صدای آرومی جواب داد:
_ نه فقط خودتی که میشنوی !
با حرص رفتم بالا سرشو گفتم :
+ میتونی یکم توجه بیشتری نشون بدی به دور و برت ؟
کریستین_ توام میتونی به جای غر زدن بالای سر من کار مفید تری بکنی؟ نیومدی اینجا واسه غر زدن !
اخمامو توی هم کردمو با جدیت گفتم:
+ من مشتاق اومدن به اینجا نبودم !
چشماشو باز کرد و نگام کرد و گفت:
_ پس میتونی بری ! کسی مجبورت نکرده که...
با عصبانیت گفتم:
+ معلومه که میرم ؛ تحمل تو واسه یک ثانیه هم سخته !
عقب گرد کردمو برگشتم تا از خونه برم بیرون که صداشو از پشت سرم شنیدم:
_ اگه واقعا میخوای بری و مثل آواره ها بچرخی ، درم پشت سرت ببند ! 
از حرکت وایسادمو سعی کردم تا خودمو قانع کنم تا وسوسه نشم برای خفه کردنش !
دستامو مشت کردمو چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم که اینبار صداشو از کنار گوشم شنیدم که گفت :
_ خیلی خوبه که سعی میکنی خودتو آروم کنی !
از زیر سایه ش خودمو کنار کشیدمو در حالی که اخمام توی هم بود و به سمت پله ها میرفتم گفتم:
+ بهتره خفه شی کریستین !
پوزخندی که پشت سرم زد رو حس کردم اما توجهی نکردمو رفتم تا کاتسیا رو آروم کنم ... 
کاتسیا برعکس همیشه بعد از این که شیرشو خورد خوابید و تونستم بالاخره یه نفس راحت بکشم...
نشسته بودم کنار تختش و سرمو تکیه داده بودم به دیوار و چشمامو بسته بودم...
خیلی خسته بودم و سرم درد میکرد...امروز اصلا روز خوبی نبود...نمیدونستم چیکار کنم که از این گیجی و حال بد خلاص بشم ...
با حس این که در باز شد چشمامو باز کردمو دیدم کریستین وارد اتاق شد...
دوباره چشمامو بستمو نسبت به حضورش واکنشی نشون ندادم...نزدیک شدنش به تخت رو حس میکردم...حالا تموم اتاق رو عطر تلخ و سردش پر کرده بود...
بالاخره اون سکوت رو شکست و گفت:
_ از کمد جنیفر چندتا لباس برات گذاشتم ؛ فکر کنم دوست داشته باشی حموم کنی...
چشمامو باز کردمو خواستم چیزی بگم که دیدم داره میره...
آروم صداش زدم که باعث شد توی جاش وایسه اما برنگرده به سمتم...
بعد از مکث کوتاهی گفتم:
_ ممنونم !
بدون این که چیزی بگه یا برگرده به سمتم از اتاق بیرون رفت و درو پشت سر خودش بست...
با نفس عمیقم عطرشو با ولع بو کشیدمو از تلخی خوشایندش چشمامو بستم...
چجوری میشد این عطر سرد رو بو کشید و لبخند نزد؟ اونم وقتی صاحبش سرد تر و تلخ تر از خودشه...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_78 

با لبخندی که از رضایت روی لبم نقش بسته بود مشغول خشک کردن موهای بلند قهوه ای رنگم بودم...
لباسی که کریستین از کمد جنیفر گذاشته بود واسم انگار برای خودم بود ! کاملا اندازه ... بالاخره جنیفر به یه دردی خورد !
زیاد مشکی پوش نبودم اما حالا سرتا پا مشکی تنم بود و شبیه دخترایی بودم که توی فیلما عضو گروه مافیایی هستن ! شایدم از نظر کریستین شبیه یه خون آشام مثل خودش شده باشم ...
دست از نگاه کردن به خودم توی آینه قدی داخل حموم برداشتمو بیرون اومدم...
حوله ی توی دستمو انداختم روی شونه م و از پله ها پایین رفتم تا به سالن اصلی رسیدم...
صدای سوختن چوب های داخل شومینه و قژقژ تابی که توی حیاط بزرگ خونه بود رو به خوبی میشنیدم...
این بخاطر این بود که کریستین با سکوت کامل نشسته بود روی صندلی راحتی کنار پنجره و بدون این که تاب بخوره به تاریکی بیرون نگاه میکرد...
از موهای مشکی رنگش آب میچکید و توی دستش یه گیلاس نصفه و نیمه از مایعی سرخ رنگ بود که از سرخی زیاد به سیاهی میزد...
ازش ممنون بودم بخاطر این که حالا اینجام و برعکس خانواده م نقشه ای برام نداشت...اون اگه میخواست منو بکشه خیلی زودتر از این ها این کارو میکرد ؛ شاید میخواست تظاهر کنه خوب نیست ولی از وقتی ذات حقیقیشو دیدم حس میکنم چقدر میتونه دوست خوبی باشه...
بحث کردن باهاش چیزی جز جنگ اعصاب نیست اما حالا به طور ناخودآگاه خیلی ازش خوشم میاد و خودمم نمیدونم چرا نمیتونم لبخندمو کنار بذارم...
انگار متوجه حضورم شد چون برگشت سمتمو نگاهی به سرتاپام انداخت ... بعد از چند ثانیه در حالی که بازم روشو برمیگردوند سمت پنجره گفت :
_ مشکی بهت میاد ! بیشتر بپوشش !
اصلا حواسم نبود که توی دلم گفتم:
+ اگه تو میگی واسه همیشه همین رنگو میپوشم !
از حرفی که خودم زدم شوکه شدم...خیلی خوب بود نمیتونست توی ذهنم بره واگرنه آبروم میرفت !
سرمو تکون دادمو سعی کردم فراموش کنم چرت و پرتی که گفتمو با صدای بلند تری در حالی که میرفتمو روبه روش روی صندلی میشستم گفتم:
+ممنونم به خاطر تعریفی که ازم کردی !
نگاهشو از تاریکی پشت پنجره گرفت و بهم نگاه کرد و جواب داد :
_ تعریف کردن نبود ، فقط چیزی که یه لحظه به نظرم رسید رو گفتم ! 
ابرویی بالاانداختمو جواب دادم:
+ امیدوارم روزی رو ببینم که تو کور کردن ذوق دیگران رو از یاد برده باشی!
پوزخند تمسخر آمیری زد و درحالی که جرعه ای از نوشیدنیشو میخورد بازم روشو برگردوند سمت پنجره...
متقابلا برگشتم سمت پنجره و به تاریکی نگاه کردم...هیچ چیزی مشخص نبود...
نیم نگاهی به کریستین انداختم...جوری به تاریکی خیره شده بود که انگار توش چیز جالبی میدید اما من از دیدن اون چیز جالب بی نصیب بودم...
کریستین _ به چی فکر میکنی؟
توی جام جابه جا شدمو گفتم:
+ به این که توی تاریکی چی هست که تو اینجوری بهش زل زدی!
تک ابرویی بالا انداخت و گیلاس توی دستشو تکون داد و گفت :
_ تو یه گرگینه ای...چیزی که من میبینمو توام باید ببینی !
+ اما نمیبینم...شاید بخاطر اینه که من تموم عمرمو مثل انسان ها زندگی کردمو از این بابت ناراحتم نیستم...
چشماشو ریز کرد و کمی به جلو متمایل شد و پرسید:
_ شبایی که ماه کامله کجا میری؟
اخم کمرنگی کردمو پرسیدم:
+ چطور مگه؟
کریستین _ همینجوری پرسیدم...
مکثی کردمو بعد از چند ثانیه گفتم:
+ یه گاراژ قدیمی هست توی چند کیلومتری خارج شهر...میرم اونجا...
کریستین در حالی که سرگرم پرکردن گیلاسش بود پرسید:
_ میری اونجا تا مثلا وقتی تبدیل میشی به کسی آسیب نزنی؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
+ اوهوم ؛ از 12 سالگی همین کارو میکنم...
گیلاسشو گرفت به سمتمو گفت:
_ میخوری؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم که باعث شد عقب بکشه و دوباره بپرسه:
_ توی 12 سالگی فهمیدی چی هستی؟
شونه هامو انداختم بالا و در جوابش گفتم:
+ خب...اون موقع توی مدرسه یادمه که خوردم زمین و دهنم پر خون شد...تا قبل از اون تا حالا هیچ خونی از گلوم پایین نرفته بود...بعد از اون روز همه چیز عوض شد...چیزایی رو میشنیدم که بقیه نمیشنیدن و انگار زورم بیشتر شده بود...
بین حرفم آروم خندیدمو ادامه دادم:
+ حتی دست همکلاسیمو هم شکوندم ! نمیدونستم چه اتفاقی برام افتاده بود...تا این که جان بهم همه چیز رو گفت و فهمیدم این یه ژن خفته توی خانواده ی ماست ... پدر و مادرمم گرگینه کامل بودن...
کریستین انگار که داشت یه مصاحبه تلویزیونی میکرد بلافاصله بعد از ساکت شدنم پرسید:
_ پدر و مادرت کجان؟
سرمو انداختم پایین و با انگشتای دستم بازی کردم... بعد از این که تونستم بغضمو قورت بدم ، سرمو بلند کردمو گفتم:
+ جان میگفت اونارو توی یه تصادف از دست دادیم...توی پاریس وقتی از دره پرت شدن پایین ماشین منفجر شد و منو دنیل رو تنها گذاشتن...اون موقع فقط 4 سالم بود...
نفس عمیقی کشید و گیلاس نوشیدنیشو گذاشت روی میز و از جاش بلند شد...
پشت پنجره وایساد و یه دستشو توی جیب شلوارش برد و دست دیگه ش رو تکیه داد به دیوار...
بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره به حرف اومد و گفت :
_ من ، طعم دوست داشتن خانواده رو تا به حال نشنیدم...همیشه با نفرتشون رو به رو بودم ... بخاطر همین نمیتونم درکت کنم اما میتونم بگم که بخاطر پدر و مادرت ، متاسفم !
برگشت طرفمو نگاهم کرد...از جام بلند شدمو با لبخند کمرنگی گفتم:
+ تو خیلی بهتر از اون چیزی هستی که نشون میدی کریستین ! از همدردیت ممنونم ...
پلکی زد و چیزی نگفت...توی چشمای شفاف آبی رنگش زل زدمو پرسیدم:
+ مادرت چی؟ آنا توی دفترت نوشته بود که خیلی دوسش داری...
اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست... از کنارم رد شد و رفت کنار یه بوم نقاشی که وسط سالن بود و روش رو پوشونده بود...با لحن آرومی جواب داد:
_ عاشقش بودم...
رفتم سمتش و کنارش از حرکت وایسادم...نگاهش به بوم نقاشی پوشیده شده بود...
آروم دستشو بلند کرد و گوشه پارچه روی بوم رو گرفت و کشید...
روبه روم یه تصویر مبهم از زنی رو دیدم که یه بچه توی بغلش بود ... با لباسای بلند سفید و حریر روی سرش روی یه صندلی نشسته بود و نگاهش به بچه توی بغلش بود...
فضای نقاشی رو تنها رنگ های تیره پر کرده بود و تصویری که میدیدم ناخودآگاه منو یاد قرون وسطی مینداخت...
با لبخندی که میدونستم از دیدن نقاشی بی نظیر روبه روم نشأت گرفته دستی روی بوم کشیدمو موهای بلند زیر حریر نقاشی رو لمس کردم..زمزمه وار گفتم :
+ این...خیلی قشنگه ...
بدون این که چشم از نقاشی برداره مثل خودم با صدای آرومی گفت :
_ مادرم از نقاشیش قشنگ تر بود...
برگشتمو نگاهش کردم...یه حالت ناراحت و پر از غمی داشت...
خواستم چیزی بگم که چشماشو بست و سریع بازش کرد ... دیگه اثری از اون غم نبود و چشماش داشت برق میزد...
به وجد اومدم از این که تا این حد سریع تونست خودشو جمع و جورکنه...
برگشت به طرفمو گفت :
_ فردا جشنواره ست؟ 
اصلا یادم نبود که فردا روز جشنواره ست...هین بلندی کشیدمو با چشمای گرد شده ای گفتم:
+ وای نه ! 
و زدم به پیشونیم...کریستین از این حرکتم آروم خندید و گفت :
_ حالا میخوای چیکار کنی؟
با ناراحتی نشستن روی کاناپه و با لب و لوچه ی آویزون نگاش کردمو گفتم:
+ نمیدونم...
اومد کنارم نشست و در حالی که به نقاشیش اشاره میکرد گفت:
_ میتونی اونو ببری !
با شک نگاش کردمو گقتم:
+ نه...اون نقاشی مادرته...خودت کشیدیش...ا...
پرید وسط حرفمو گفت :
_ مهم نیست ؛میتونی اونو ببری و توی جشنواره باشی...شایدم برنده شدی...
خواستم بازم مخالفت کنم که اینبار گفت :
_ فرض کن به جای من توی جشنواره شرکت میکنی ؛ بعدش بهم برمیگردونیش هوم؟ 
سرمو تکون دادمو با تردید گفتم :
+ یه امانت ...
پلکی زد و جواب داد :
_ یه امانت ...
لبخندی زدمو با نگاه قدردانی گفتم:
+ ممنونم کریستین !
...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_79 

از دور آیریسی رو میدیدم که با ذوق کنار تابلوی نقاشی وایساده بود و از دور برام دست تکون میداد...
از صبح که اومده بودیم به محل برگزاری جشنواره ، لبخند از روی لبش پاک نمیشد...
حس غریبی بود از این که میدونستم باعث این خوشحالی منم...تاحالا کسی رو تا این حد خوشحال نکرده بودم...
نگاهی به ساعت مچیم و بعدم به خورشید توی آسمون انداختم...
امروز هوا ابری و گرفته نبود و افتاب بیرون اومده بود...نمیترسیدم برفا آب بشه چون اونقدر همه جا پر از برف بود که این خورشید کم نور نمیتونست همشونو آب بکنه و این سرمای دلنشین رو از ما بگیره...
دوباره نگاهمو به آیریس دوختم که حالا داشت با یه زن نسبتا میانسال حرف میزد و اخماش توی هم بود...حرفاشونو به وضوح میشنیدم ... 
_ رنگ روغن ؟ ولی این بیشتر شبیه به آب رنگه آیریس !
+ خانوم کلوین ، آب رنگ پخش میشه و کاغذ رو خیس میکنه میبینید که کار کاملا مرتب و تمیزه...
_ اما این آب رنگه...من مطمئنم...اینو خودت نکشیدی؟
آیریس با کلافگی سرشو تکون داد و خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد...
رفتم به سمتشون و در حالی که کنار آیریس وایمیستادم رو به اون خانوم گفتم :
_ وقت بخیر خانوم عزیز !
و سرمو تکون دادمو با نگاه پر از شرارتی توی چشماش خیره شدم...
لبخندی زد و در جوابم گفت :
_ وقت شماهم بخیر آقای جوان !
به آیریس نگاه کردم که گوشیشو میذاشت توی جیبش و اخم غلیظی روی پیشونیش بود...
سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد...کمتر از چند ثانیه اخمش تبدیل به لبخند شد و گفت :
+ معرفی میکنم ؛ خانوم کلوین استاد هنرم ...
رو به اون زنه کرد و در حالی که بهم اشاره میکرد ادامه داد :
+ آممم...کریستین از دوستای منه استاد ...
استاد آیریس سرشو تکون داد و گفت :
+ از آشنایی باهاتون خوشحالم ...
با لحن ملایمی جواب دادم:
_ منم همین طور استاد...
رو کردم به آیریس و ادامه دادم:
_ مشکلی پیش اومده؟
آیریس موهاشو که روی چشمش ریخته بود کنار زد و گفت:
+ خب ... این نقاشی رنگ روغنه ولی استاد میگه که با آب رنگ کشیده شده...
به طور کاملا مصنوعی خندید و ادامه داد :
+ فکر میکنن خودم اینو نکشیدم...
ابروهامو انداختم بالا و به اون زن عینکی نگاه کردم...
با چشمای بی حالتش در ادامه حرف آیریس گفت :
+ به هرحال این کار آب رنگه...هر متخصصی اینو متوجه میشه...
سرمو تکون دادمو خواستم چیزی بگم که آیریس با بی پروایی گفت :
_ کریستین یکی از اساتید همین رشته توی فرانسه ست... 
اخمامو کردم توی هم و به آیریس نگاه کردم...برگشت سمتمو با نگاه ملتمسانه ای گفت :
_ تو بگو کریستین...مگه خودت نبودی وقتی میکشیدمش؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم :
_ درسته...
خانوم کلوین عینکشو برداشت و با تحکم گفت :
+ شما یک استاد هنر هستید؟ پس باید بفهمید که این نقاشی کار آب رنگه نه رنگ روغن...
توی چشماش زل زدمو در حالی که تا اعماق ذهنش پیش میرفتم گفتم :
_ ماهم همینو میگیم استاد عزیز...آیریس اینو با آب رنگ کشیده و هیچ مشکلیم نداره...
تا حرفم تموم شد ، مثل یه ربات با چشمای کاملا باز تکرار کرد :
+ هیچ مشکلی نداره...
سرمو تکون دادمو گفتم :
_ خوبه !
انگار که از یه دنیای دیگه به طور ناگهانی وارد این دنیا شده باشه از جاش پرید و با گیجی گفت:
+ بچه ها ؟ من باید برم...موفق باشی آیریس عزیز...نقاشی بی نظیریه...
و قبل از این که حرفی بزنیم رفت و بین جمعیت گم و گور شد ...
برگشتم طرف آیریس و خواستم چیزی بگم که گفت :
+ مرسی کریس مرسی واقعا !
با بی تفاوتی گفتم:
_ کریستین !
سرشو تکون داد و گفت :
+ مرسی کریستین ! اگه نیومده بودی آبروم میرفت...
نگاه پر از تاسفی بهش انداختمو گفتم:
_ هنوز فرق آب رنگ و رنگ روغنو نمیدونی...واقعا که !
سرشو انداخت پایین و گوشه لبشو گاز گرفت تا جلوی خنده ش رو بگیره...چپ چپ نگاش کردمو در حالی که ازش فاصله میگرفتم گفتم :
_ بهتره حواستو جمع بکنی...
و از جایگاه تابلو ها دور شدم ...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_80 

با نگاهم رفتنش رو زیر نظر داشتم ... کمکی که بهم کرد برام خیلی ارزشمند بود و نمیدونستم که چطور باید ازش قدردانی کنم...چه برای تابلو و چه برای جمع کردن سوتی ضایع من جلوی خانوم کلوین...
لبخندی زدمو از جایگاه تابلوی خودم که البته بهتره بگم تابلوی کریستین دور شدمو مشغول دیدن تابلوهای دیگه جشنواره شدم...
به اندازه تموم آدمایی که اونجا بودن، یه نقاشی متفاوت بود...یعنی میشد که از بین اون همه نقاشی ، تابلوی ما برنده بشه؟ خیلی بعید نبود داشتن همچین آرزویی تا وقتی که خانوم کلوین به بالای سکوی اهدای جوایز رفت تا برنده هارو که هیئت داوران کالج انتخاب کرده بود ، اعلام کنه...
خانوم کلوین پشت تریبون قرار گرفت و شروع کرد به سخنرانی...
دل تو دلم نبود تا ببینم چی میشه ؛ از شوق زیاد حتی توجهی به مقدمه چینی های خانوم کلوین نمیکردم ...
تمرکزم وقتی به هم ریخت که صندلی خالی کنار من پر شد و کسی که کنارم نشسته بود کسی نبود جز دارن !
نمیدونم چرا یک لحظه اخمام توی هم رفت ؛ انتظارم این بود که کریستین باشه اما اون مثل همیشه غیبش زده بود...
با صدای دارن ، سعی کردم اخمامو از هم باز کنم و لبخند بزنم...
دارن _ از دیدنت خوشحالم ایریس !
+ مثل همیشه سرحالی دارن !
اروم خندید و سرشو تکون داد...از نظر دخترای کالج دارن ، واقعا جذاب و بی نقص بود ، اونم وقتی که این طور میخندید...
اما ناخودآگاه ذهنم کشیده شد به سمت کریستین...حتی نمیشه مقایسه شون کرد...کریستین اونقدر کم میخنده که وقتی هم یه لبخند کوتاه میزنه هیچ خندیدنی نمیتونه به جذابیت اون لبخند کوچیک برسه...
از تصور اون خنده های کمیاب و دوست داشتنی ، لبخند عمیقی روی لبم جا خوش کرد...
دارن که حالا داشت به خانوم کلوین نگاه میکرد با صدای آرومی گفت:
_ چقدر حرف میزنه !
چیزی نگفتمو نگاهمو به خانوم کلوین دوختم تا اونجایی که کاغذ تا خورده ای از روی میز برداشت و گفت :
+ نفر سوم مسابقه کریسمس امسال...
مکثی کرد و پس از این که نگاهی به جمعیت انداخت ادامه داد :
+ آنتونی برندا با تابلوی جنگل سرخ !
صدای تشویق جمعیت بلند شد و بعد از چند دقیقه پسر قد کوتاهی با موهای طلایی رنگ و شال گردن قرمز رنگش از سکو بالا رفت و کنار خانوم کلوین ایستاد...
خانوم کلوین تندیس شیشه ای نفر سوم رو به آنتونی داد و خیلی صمیمی بغلش کرد...
چهره ی آنتونی پر از شور و شعف بود و با ذوق کودکانه ای به جمعیت که یک صدا اسمشو میگفتن و دست میزدن نگاه میکرد...
با اشاره خانوم کلوین سر و صدا ها کم و کمتر شدن تا اونجایی که هیچ صدایی باقی نموند و محوطه در سکوت غرق شد...
خانوم کلوین دستی به موهاش کشید و برای خوندن اسم نفر دوم لحظه ای مکث کرد و بعد از اون گفت :
+ جایزه نفر دوم میرسه به... فلیشیا مک دونالد با تابلوی آن سوی رودخانه!
درست مثل نفر سوم ، فلیشیا هم جایزه شو گرفت و تشویق شد و حالا نوبت نفر اول بود...
 خانوم کلوین لبخندی زد و گفت :
+ و نفر اول کسی نیست جز...
به اینجای حرفش که رسید ، آقای لورنزو که عضو هیئت مدیره بود از سکو بالا رفت و به سمت خانوم کلوین رفت و در گوشش پچ پچ کرد ... اینجا بود که دوست داشتم یکی باشم مثل کریستین که اگه انتهای محوطه هم بود میتونست حرفاشونو بشنوه ... هیچکس متوجه حرفای اون دوتا نشد چون خانوم کلوین فقط سرشو تکون داد و آقای لورنزو از سکو پایین اومد ...
چشم چرخوندم که کریستین رو پیدا کنم چون مطمئن بودم اون شنیده حرفاشونو ...
دیدمش ! درست کنار دروازه چوبی جشنواره وایساده بود و با همون اخم همیشگیش به خانوم کلوین زل زده بود...
خیره شده بودم بهش که چشم چرخوند و نگاهش افتاد به من...اخمش غلیظ تر شد و روشو ازم برگردوند...خودمم نفهمیدم چرا تا این حد ناراحت شدم که بغضم بگیره...
خیره شده بودم بهش...به اون نگاه خاکستریش که برق میزد...ولی نه از شادی ... از ناراحتی بود انگار...
با حس سوختن پهلوم از جام پریدمو به دارن نگاه کردم ... تازه متوجه شدم که همه نگاهشون به منه...
به خانوم کلوین نگاه کردم که منتظر بهم زل زده بود...
با صدای دارن که گفت:
_ بلند شو برو دیگه دختر!
از جام بلند شدمو با تردید رفتم بالای سکو و کنار خانوم کلوین و دوتا برنده دیگه ایستادم...
صدای جیغ و دست زدن بچه ها مانع نمیشد تا صدای خانوم کلوین رو نشنوم...
+ حالت خوبه آیریس؟ 
درحالی که با چشمم دنبال کریستین میگشتم گفتم :
_ خوبم خانوم کلوین...خوبم...
هرچی نگاه کردم پیداش نکردم...از بغل کردن خانوم کلوین تا وقتی که با جایزه از سکو بیام پایین هیچی نفهمیدم...
تا به وسط جمعیت رسیدم بچه ها دورم حلقه زدن ... هرکسی یه چیزی میگفت اما من فقط دنبال اون بودم...میخواستم این جایزه رو به خودش بدم...
نگاهم خورد به دارن که با نگرانی نگام میکرد...دستشو گذاشت روی شونم و گفت :
_ خوبی؟
سرمو تکون دادم و تندیس شیشه ای رو انداختم توی بغلش و خودمو از لا به لای جمعیت فراری دادم...

جمعیت کم کم داشت متفرق میشد و من بعد از کلی تقلا تونستم خودمو خلاص کنم...سرجام وایسادم تا نفسی تازه کنم...همون طور که نفسای عمیق میکشیدم چشم میچرخوندم که پیداش کنم...

موهامو از روی چشمم کنار زدمو خواستم برگردم که خوردم بهش...
نمیدونم از کی اون طوری ساکت و بی صدا دقیقا پشت سرم وایساده بود که نفهمیدم...
ناخودآگاه قدم بزرگی به عقب برداشتمو گفتم :
+ اینجایی کریستین ؟!
بدون توجه به حرفم گفت :
_ تبریک میگم نفر اول !
انگار که تازه فهمیده باشم چه اتفاقی افتاده جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدمو خندیدم...اما بعدش سیخ سرجام وایسادمو با لحن ارومی گفتم :
+ آممم خب ... کریستین ... در واقع تو برنده ی اصلی هستی و...من ازت خیلی ممنونم !
با بی تفاوتی جواب داد :
_ نیازی به تشکر نیست !
خواستم چیزی بگم که صدای دارن که از دور داشت به سمتمون میومد توجه جفتمون رو جلب کرد...
دارن _ آیریس؟ جایزتو جا گذاشتی !
وقتی بهمون رسید تندیس رو داد دستمو با لبخند گفت :
_ دیدم اینجایی؛ برات آوردمش...
+ ازت ممنونم دارن !
دارن سرشو تکون داد و سر برگردوند و به کریستین که با اخم به من نگاه میکرد خیره شد...
با لحن معذبی گفت :
_ آممم خب...من...برم دیگه...
پریدم وسط حرفشو گفتم :
+ دارن ! معرفی میکنم کریستین ، یکی از دوستای منه...
دارن با شنیدن اسمش لبخندی به پهنای صورتش زد و با شوق گفت :
_ آ یادم اومد ! یک بار از ایشون برام گفته بودی...
دستشو به سمت کریستین دراز کرد و ادامه داد :
_ از آشنایی باهات خوشحالم کریستین ! خونه ی خیلی قشنگی داری ...
اما کریستین با نگاه سردی سرتاپای دارن رو از نظر گذروند و به آرومی گفت :
_ ممنون !
و رو به من ادامه داد :
_ میبینمت ...
بی توجه به دارن که دستشو دراز کرده بود عقب گرد و رفتش...من موندمو دارن بیچاره که حالا اخماش تو هم بود و دستشو انداخته بود پایین...
خنده ی مصنوعی ای کردمو با لحنی که سعی داشتم مهربون باشه گفتم :
+ میبخشی دارن ؛ گفته بودم که کریستین این اواخر یکم همچین بگی نگی اعصاب نداره ... 
بدون این که چشم از راه رفته ی کریستین برداره گفت :
_ انگار از غریبه ها خوشش نمیاد...
بدون این که منتظر جوابی از سمت من باشه ، شونه هاشو انداخت بالا و با لبخند کمرنگی گفت :
_ بعدا میبینمت آیریس ؛ واسه ی برنده شدنتم تبریک میگم !
سرمو تکون دادمو ازش تشکر کردم ... بعد از رفتن دارن ، راهمو گرفتمو رفتم به سمت خارج محوطه...فک نمیکنم پیاده راهی باشه تا ایستگاه اتوبوس...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_81 

کاتسیا رو توی بغلم گرفته بودمو درحالی که داشتم روی صندلی تاب میخوردم ، باهاش بازی میکردم...
این جونور کوچولو خیلی بامزه بود ؛ تازگیا فهمیده بودم که این وروجک چقدر بهم روحیه میده...اونقدر که یادم رفته بود میخواستم ببرمش به یه یتیم خونه...
شاید واسه این بود که فکر میکردم اونم مثل من بی کس و کاره...
بهش نمیخورد بیشتر از سه چهارماهش باشه ، شایدم کمتر ... خب من که سردرنمیارم هیچ وقت ! ولی مهم اینه اسباب بازی سرگرم کننده ایه و ازش خوشم میاد ؛ البته اگه یه سره گریه نکنه !
همون طور مشغول ور رفتن با بچه بودم که صدای زنگ خونه بلند شد...
کاتسیا رو گذاشتم روی کاناپه و خودم رفتم سمت در...وقتی بازش کردم آیریس رو در حالی که پشت تابلوی نقاشیم از سرما میلرزید دیدم ... 
بدون هیچ حرفی از جلوی در کنار رفتمو بدون توجه به آیریس نشستم جلوی تلویزیون...
چه معنی داشت که این دختره هوا بردارتش که من کمکش میکنم؟ من فقط نگران جون خودمم واگرنه آیریس خوراک آویزون شدن از تیر چراغ برقه !
تو ذهنم داشتم هزارتا نقشه میکشیدم براش که با جسم سردی که انداخت تو بغلم رشته افکارم پاره شد...
_ این چیه؟
درحالی که دستکشای چرمشو در میاورد جواب داد :
+ جایزته دیگه...
تندیس قلمو و بوم شیشه ای رو انداختم تو بغل خودشو گفتم :
_ مال خودت !
چشم غره ای بهم رفت و انگار که داغ دلش تازه شده باشه با عصبانیت گفت :
+ اون چه وضع رفتار با دارن بود هان؟!
پوزخندی زدمو مشغول عوض کردن کانالای تلویزیون شدم...با حرص پاشو کوبید روی زمین و گفت :
+ خیلی بی نزاکت رفتار کردی کریستین !
بدون این که چشم از صفحه تلویزیون بردارم جواب دادم :
_ با هرکسی در حد خودش رفتار میکنم ...
دستاشو روی سینش به هم قفل کرد و گفت :
+تاحالا ندیدم که با کسی رفتار خوبی داشته باشی!
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
_ حتما طرف در حدش نبوده خوش رفتاری کنم !
اینبار با صدای بلند تری داد زد :
+ به من نگاه کن کریستین !
اخمامو کشیدم تو همو از جام بلند شدم و در حالی که از کنارش رد میشدم گفتم :
_ چقدر حرف میزنی آیریس !
با بی تفاوتی از پله ها بالا رفتم و تنهاش گذاشتم...
...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_82 

دلم میخواست با همین دستام خفه ش کنم ولی مگه میشد؟ چطور میتونست اینقدر با خونسردی کفر یکی رو در بیاره؟ پوووف !
تابلوی کنار پام رو برداشتم و گذاشتمش رو میز و میخواستم بشینم روی کاناپه که متوجه مهمون کوچولوی کرستین شدم که روی کاناپه در حالی که دستاشو مشت کرده بود ، خوابیده بود...
از دیدنش لبخندی روی لبم نشست و آروم زانو زدم کنارش...لمس کردن صورت نرمش خیلی لذت بخش بود...کریستین حق داره که به این کوچولو بیشتر از هرکسی محل بده چون واقعا دوست داشتنیه...
آروم از جام بلند شدمو رفتم سمت شومینه که آتیشش داشت خاموش میشد...از کنار شومینه چندتا هیزم شکسته برداشتمو انداختم توی آتیش...در یک چشم به هم زدن آتیش شومینه شعله ور شد و لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست...
حالا دیگه هیچ مشکلی نبود جز این که بشه توی این هوای سرد با گرمای لذت بخش داخل خونه استراحت کرد...
رفتم سمت کاناپه و کاتسیا رو آروم بغل کردمو راهی طبقه بالا شدم...وقتی روی تخت خواب کوچیکش گذاشتمش ، اونقدر شیرین و قشنگ بود که دوست نداشتم چشم ازش بردارم...
این طور شد که حتی خودمم نفهمیدم کی کنار تخت کاتسیا خوابم برد...

...

ساعت حدود 5 عصر بود که چشمامو باز کردمو نگاهی به ساعت انداختم...
گردنم درد میکرد و حس میکردم زیر وزنه ی سنگینی له شدم ...
از جام بلند شدمو کش و قوسی به بدنم دادم...توی اتاق کاتسیا بودم اما خودش اینجا نبود...
احتمال میدادم کریستین اومده باشه و بچه رو برده باشه ... خیلی نامرد بود که منو بیدار نکرده بود و حالا اینقدر بدنم درد میکرد...
 واقعا انتظار داشتم دلش برای من بسوزه؟ چه انتظار بی جا و مسخره ای ! 
مثل این بود که از کسی که کور مادرزاده بخوای خورشید رو توصیف کنه !
از این که کریستین رو به یه کور مادرزاد نسبت داده بودم خندم گرفت...مگه میشد با اون چشمای پر از شرارتش کور باشه؟ تصورشم غیر منطقیه...
درگیر با خودم بودم که آخرین پله رو رد کردمو حالا وسط سالن بزرگ عمارت پرووا بودم...
دیگه خبری از آتیش نبود ؛ خب مشخصه که اون از گرما متنفره و هیچ وقت نمیذاره آتیش خونه ش شعله ور باشه ؛ حتی اگه یه بچه ی کوچولو هم توی این خونه اقامت داشته باشه ، کریستین بازم حاضر نمیشه نذاره آتیش خاموش بشه...
این طور شد که راهمو به سمت شومینه کج کردم تا دوباره آتیش به پا کنم...
داشتم با رضایت به آتیش شعله ور شده ی خودم نگاه میکردم که صدای کریستین رو شنیدم :
_ نیازی به این گرمای نفرت آور نیست !
اینو در حالی میگفت که کاتسیا رو توی بغلم انداخت و خودش به سمت کتابخونه بزرگ گوشه سالن رفت...
کاتسیا که تاقبل از این آروم بود ، شروع کرد به گریه کردن ؛ طوری که یه لحظه فک کردم انداختنش توی جهنم !
در حالی که توی بغلم تکونش میدادم رو به کریستین که حالا با یه عینک روی چشمش نشسته بود و کتاب میخوند ، گفتم :
+ نکنه فک کردی این بچه مثل خودت تحمل این سرما رو داره؟
انتظار برای گرفتن جواب از طرف کریستین بی فایده بود...
از حرص نفسمو با عصبانیت به بیرون فوت کردمو رومو ازش برگردوندم تا برم که با بلند شدن صداش مجبور شدم سرجام وایسم...
_ باید حرف بزنیم !
بدون این که برگردم طرفش جواب دادم :
+ خب؟
صدای ورق زده شدن کتاب تنها جوابی بود که شنیدم...
برگشتمو خیره شدم بهش...با خونسردی تمام جوری خودشو مشغول کتاب خوندن نشون میداد که انگار هیچ حرفی قبل این نزده...
علاوه بر بی تفاوتی های کریستین، گریه های کاتسیا باعث کلافگیم میشد...
روبه روش روی یه صندلی راحتی نشستمو در حالی که سعی میکردم کاتسیا رو آروم کنم ، زیر چشمی به اون نگاه میکردم که در کمال غرور نشسته بود و قصد صحبت کردن نداشت...
بالاخره بعد از چند دقیقه ، کتاب رو بست و انگار که عصبانی باشه کتاب رو پرت کرد روی میز و بهم اشاره کرد که کاتسیا رو بدم بغلش...
باورم نمیشد اما به چشم خودم دیدم که تا کاتسیا رو توی بغلش گرفت ، سکوت برقرار شد و دیگه خبری از جیغ زدنای مکرر کاتسیا نبود...
دیدم که چقدر با احتیاط توی بغلش گرفته بود و با لبخند کمرنگی،  چشمای درشت کاتسیا رو که خیره به چشمای خودش بود ، نظاره میکرد...
تا حالا ندیده بودم کریستین تا این حد آروم باشه...انگار اون بچه خصلت انسان بودنش رو زنده میکرد چون هرگز فکر نمیکردم که یه خون آشام غریب الخلقی مثل کریستین بخواد با یه بچه ی سرراهی این طوری ارتباط داشته باشه که حالا اون بچه بدون توجه به گریه های چند دقیقه قبلش ، توی بغلش بخنده و لبخند کریستین عمیق تر بشه...
ناخودآگاه به زبونم اومد :
+ چقدر دوستت داره ؛ ببین دیگه گریه نمیکنه !
حرف ساده ای زدم اما کریستین مثل کسایی که برق بگیرتشون سرشو بلند کرد و با اخمای توی هم رفته نگام کرد...
طولی نکشید که کاتسیا رو گذاشت روی کاناپه کناریش و از جاش بلند شد و رفت سمت میز مورد علاقه ش ؛ یعنی میز نوشیدنی هاش !
همیشه اینقدر یهویی عوض میشد و این واسم عادی بود...چند دقیقه بعد با یه لیوان شیشه ای مربع شکل که پر بود از نوشیدنی زرد رنگ و یخ های شناور ، برگشت و نشست سرجای قبلیش...

خیلی بی مقدمه گفت :
_ میخوام برگردم پاریس !
پامو انداختم روی پام و در جوابش با پوزخندی گوشه لبم گفتم:
+ آرزوی منم تا قبل از این طلسم لعنتی همین بود !
محتوای لیوان توی دستش رو یه نفس خورد و بی توجه به حرفم گفت :
_ برادرت بدجوری دنبالت میگرده...به فکرشونم رسیده اینجا باشی ...
+ اونا اومده بودن اینجا؟ با بی تفاوتی شونه هاشو انداخت بالا و جواب داد :
_ بهشون گفتم اونقدر احمق نیستی پیش من پناه بگیری ...
چشماشو ریز کرد و خودشو کمی جلوتر کشید و با لحن موذی ای ادامه داد:
_ ولی هستی ؛ درست نمیگم ؟
از حرص دستامو مشت کرده بودمو زل زده بودم توی چشمای شیطونش...
وقتی واکنشمو دید ، چشمکی زد و با خنده تکیه داد به پشتی صندلیش و گفت :
_ کنترل کردن عصبانیتت بی فایده ست ؛ به هرحال تو یه احمق کوچولویی !
و پشت بند حرفش مغرورانه خندید ... با نفرت در حالی که چشمامو ریز کرده بودم گفتم:
+ روزی که از این طلسم خلاص بشم ، روز مرگ توئه!
 اصلا به حرفم توجهی نکرد...یه جوری رفتار میکرد که آدم حس میکرد مثل یه پول سیاه کف خیابونه و هیچ ارزشی نداره...
باوجود حس نفرتی که وجودمو گرفته بود ، اما بازم با خیره شدن توی چشمای براقش یادم میرفت همه چیز و دوست داشتم دستمو بذارم زیر چونه م و تا میتونم نگاش کنم...
من دیوونه نبودم ، بلکه اون خوب بلد بود تمام حواس طرف مقابلش رو معطوف خودش بکنه...
تا به خودم اومدم دیدم سرشو کج کرده و داره دستشو جلوم تکون میده...
پلکی زدمو دومرتبه اخمامو کشیدم توی هم...خندید...مغرور ، شیرین و جذاب!
تک ابرویی بالا انداختمو پرسیدم:
+ چیز خنده داری گفتم؟
به پشتی کاناپه تکیه داد و دستاشو روی سینش به هم قفل کرد...
بدون این که آثاری از خنده ی چند ثانیه پیشش توی چهره ش معلوم باشه ، با جدیت گفت :
_ آیریس توام باید با من بیای به وریتاس !
+ چی چی تاس؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بیشتر خون آشام های دنیا اونجان ؛ وقتی رفتیم پاریس خودت میبینی...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
+ ببخشید ولی کی گفته به شما که من میام پاریس؟
کریستین _ خب مسلمه ، من گفتم !
پوزخندی زدمو گفتم:
+ من از نیویورک تکون نمیخورم !
با عصبانیتی که تازه شکل گرفته بود تکیه شو از پشتی کاناپه برداشت و گفت :
_ تو تصمیم نمیگیری...
از جام بلند شدمو گفتم:
+ من نمیام ؛ موندن توی اینجا با یه موجودی مثل تو همینجوریش سخت هست چه برسه به اونجا که همه مثل تو غیرقابل تحملن !
 و قبل از این که بخواد چیزی بگه رفتم به سمت در و بعد از برداشتن کتم از کنار در خونه ی کریستین رو ترک کردم...انتظار داشتم دنبالم بیاد ولی بعد از رفتنم کریستین رو توی اون روز ندیدم...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_83

بی هدف خیابونای مملو از جمعیت مرکز شهر رو متر میکردم...
تنها چیزی که میدونستم این بود که به هیچ وجه نمیخواستم برگردم پیش جان یا دنیل...حتی نمیخواستم درموردشون فکر کنم...
عذاب آورتر از نداشتن جایی برای موندن ، نداشتن خانواده ای بود که پشتم باشن...
و در مورد کریستین...آه کوتاهی کشیدم و به پشت سرم نگاه کردم...مثل تموم ساعت های گذشته ناامیدانه رومو برگردوندم و سرمو پایین انداختم...
چه انتظاراتی داشتم...اونم از کسی مثل اون...که مطمئن بودم براش مهم نیست چی فکر میکنم درموردش...
فقط میتونستم خودمو سرزنش کنم بخاطر اینکه توی ذهنم اونقدر اسمش رو بزرگ کردم که نمیتونستم کنار بزنمش؛ نمیتونستم باخودم کنار بیام که تا این حد روم تاثیر گذاشته...نمیتونستم...
هیچ وقت متوجه نشدم که چطور سر از یه کافه قدیمی سرآوردم و به فنجون قهوه ی جلوم خیره شده بودم...
چشمامو بستمو میخواستم ذهنم رو از همه چیز پاک کنم اما برعکس تصوراتم ، تصویرها پشت سرهم جلوی چشمام رنگ گرفتن...
" _ بابت بی ادبی دوستم متاسفم... بذارید کمکتون کنم ! (دیدار اول ) "
"_گرگ کوچولوی خوبی باش ! دنیای ما خیلی دوستانه نیست...(جنگل، گشت شبانه )
"_این مال توئه ! (خنجر توی جعبه ، جشن فارغ التحصیلی )"
" کتاب دوم داستان نویسی سال 1911...آیریس ، الهه رنگین کمان ! من حافظه ی خوبی دارم اینطور نیست؟! ( مرگ آدام مک آلیستن ، مسابقه فوتبال )"
...
چشمامو باز کردم...دیگه بیشتر نمیخواستم یادم بیاد...دیگه نمیخواستم... حتی نمیخواستم
به اون چشماش فکر کنم ؛ به خنده های هرازگاهیش...به اخم کردنای همیشگیش...نمیخواستم بهش فکر کنم...
قطره اشکی سر خورد و افتاد توی فنجون قهوه م... با پشت دست پاکش کردم و میخواستم از جام بلند بشم که صدای جیغ بلندی که توی محوطه کافه پیچید ، برگشتم به طرف صدا...
به غیر از من ، همه ی کسایی که اونجا بودن از صدای جیغ وحشت کردن...
در یک چشم به هم زدن جمعیت زیادی جلوی در عقبی کافه جمع شدن...به سختی خودمو از لابه لای جمعیت رسوندم به اونجایی که همه دورش جمع شده بودن و با دیدن دختری که غرق در خون بود ، خشکم زد...
یه پیش خدمتکار غرق در خون که چشماش باز بود و.نگاهش رو نتونسته بود از سقف بگیره ، بی جون روی زمین افتاده بود و رد دوتا زخم کوچیک روی گلوش بود...اخمام رفت توی هم و دستامو مشت کردم...تنها کسی که میتونست همچین کاری کنه کسی نبود جز...کریستین !
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_84 

با خودم فکر میکردم که چطور ميشه اینقدر زود تصمیم بگیرم که برگردم به وریتاس... 
داشتم نیویورک رو رها میکردم ؛ بدون رسیدن به هدفی که داشتم... یعنی انتقام گرفتن از آدمها... 
ميخواستم برم ولی نميدونستم چطوری باید به ادامه راهی که در پیش گرفتم فکر کنم...
امشب از اون شباست که فکر مرگ بدجوری داره بازيم میده...فکر اینکه برده ای میشم برای پاتریشیا... برام مهم نبود که از جسم و روح من استفاده کنه برای نابودی زندگی تمام مردم ؛ برام مهم بود که بازیچه دستش نباشم...
باید برمیگشتم به وریتاس...همراه با آیریس... جنيفر يه دردسر جدید درست کرده بود واسم... فقط طلسم اون خل و چل رو کم داشتم!!!
داشتم چیکار میکردم؟ خب طبیعی بود که با چهره ی در هم رفته وسایل کاتسیا رو جمع کنم و ببرمش به جایی که واقعا باید میبود... مستقیم از همون جا ميرفتم سراغ آیریس و برمیگشتم به پاریس ؛ این طور بود که همه چیز به سمت درست شدن حرکت میکرد... این نقشه ای بود که داشتم...
ولی صدای بلند فریاد زدن آیریس از پشت در خونه، شروعی بود برای نقشه بر آب شدن افکارم... 
میدونستم وقتی در رو باز کنم،  با يه دختر بچه عصبانی رو به رو میشم...اينو از صدا زدن های مکرر و پر از خشمش ميشد فهمید...
با همه این اوصاف با بی توجهی به جیغ و داد کردن آیریس، با آرامش ساک کاتسیا رو جمع کردم و بعد از اون با قدم های کوتاه و سرعت لاکپشتی به طبقه پایین رفتم تا درو باز کنم... 
دست آخر در رو به روی گرگ عصبانیمون باز کردمو با چهره ی برافروخته ش مواجه شدم...
از خشم زیاد صورتش قرمز شده بود و بدجوری اخماشو توی هم کشیده بود...
اگه بگم وحشت کردم دروغ گفتم!  چون اصلا واسم مهم نبود چرا این ریختی اومده بود اینجا...
سعی کردم این بی تفاوتی رو نشونش بدم...برای همین درو بغل کردمو با حقارت به سرتاپاش نگاهی گذرا انداختم و گفتم :
_ باز چته؟  
مثل بمب اتم منفجر شد... با فریاد گفت:
+ تو عوضی ترین موجودی هستی که تا به حال توی عمرم دیدم! 
پوزخندی زدمو با مسخرگی گفتم:
_ خوش به حالت خب میگی حالا چیکار کنم؟!
آیریس دستشو که مشت کرده بود بالا آورد و ميخواست حواله ش کنه به سمت من که توی يه چشم به هم زدن مشتش رو توی هوا گرفتمو با لبخند خبیثی تکیه مو از در برداشتم...
مسلما زورش نميرسید دستش رو آزاد کنه ؛ ضمن اینکه صدای ترق توروق انگشتای جفتمون سکوت بینمون رو میشکست... 
فشار بیشتری به دستش دادمو گفتم :
_دفعه بعد از این حماقت ها نکن بچه جون... 
جوری ولش کردم که چند قدم به عقب رفت و پاش لیز خورد از پله ها و نزدیک بود که بيفته...اما به برکت نرده های یخ زده تونست تعادلش رو حفظ کنه و سرجاش وایسه...
وقتی سرشو بلند کرد،نفرت رو از توی نگاهش خوندم... برام عادی بود چنين نگاه هایی بخاطر همین اصلا تعجب نکردم و حالت بی خیال خودم رو حفظ کردم...
اينبار قدمی به عقب برداشت و درحالی که سعی داشت با نگاهش، نفرتی که داره رو نشون بده گفت :
+تو قول داده بودی لعنتی! قول دادی کسی رو الکی نکشی...
خواستم چیزی بگم که اينبار با فریاد گفت:
_ ازت متنفرم کریستین پرروا... ازت متنفرم لعنتی!
و به سرعت بهم پشت کرد و داشت ميرفت... دوست نداشتم حرفش رو بی جواب بذارم پس متقابلا داد زدم:
_ درست همون حسیه که همیشه بهت داشتم!!!
صبرنکردم ببینم چیکار میکنه... درو محکم بستمو رفتم داخل خونه...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_85 

تکیه دادم به در و چشمامو بستم...به وضوح صدای قدمای آیریس رو که داشت دور و دورتر میشد میشنیدم...
حتی نفس هاشو که توی این هوای سرد مه درست میکرد رو هم حس میکردم...
منطقی وجود نداشت برای درک کردن حرفاش...من که هرگز زیر قولم نمیزدم...چه بد چه خوب من هرگز زیر حرفم نمیزدم...
چی باعث شده بود که بیاد و یکم داد و بیداد کنه و بعدم به همین سادگی بره؟ فکر میکنم که این دختره واقعا نیاز به بستری شدن توی تیمارستان داره !
برام مهم نیست چرا این کارو کرد...فقط نگران این بودم که طلسم از بین نره و من به عذاب تحمل کردن اون دختر دچار بشم...
چشمامو باز کردم...شنیدن صدای سر خوردن برف روی پله ها بر اثر له شدن زیر چکمه های یه نفر تنها دلیلی بود که برای این کار داشتم...
پوزخندی از ته دلم به بیچارگی این دختر زدم...چه زود برگشت...
اصلا توجه نکردم به ادامش و فقط تکیه مو از روی در برداشتم و بازش کردم...
حتی به خودم زحمت ندادم که ببینم روبه روم کیه ... چشم بسته بودم و میخواستم بگم :
_ چه زود پشیمون...
اما با باز شدن چشمم حرف توی دهنم موند و تعجب تموم وجودم رو در برگرفت...
اینو هرکسی میتونست از لبای نیمه بازم و چشمای گرد شده م بفهمه...ضمن این که حتی تصورشم نمیکردم کسی که دستش توی هوا مونده بود و موفق نشده بود در بزنه ، اسکارلت باشه...
_ اسکارلت !
+ کریستین !
همزمان بودن واکنش هامون از دیدن هم باعث شد اون حس تعجب از بین بره و جاشو به خنده ی کوتاهی از طرف جفتمون بده...
در همون حال گفتم :
_اینجا چیکار میکنی دختر ؟!
اسکارلت در حالی که کلاه بافت طوسی رنگش رو روی سرش جابه جا میکرد جواب داد :
+ نمیخوای دعوتم کنی داخل ؟
_اوه حتما بیا تو اسکار !
و از جلوی در رفتم کنار...اسکارلت با ناز و عشوه خاص خودش از جلوم رد شد و رفت داخل...پشت سرش درو بستمو بازم بهش تکیه دادم ؛ با این تفاوت که دستام پشتم و روی دستگیره جا مونده بود..‌.
اسکارلت چرخی وسط سالن زد و سوتی زد و گفت :
+ پس بگو چرا دلت برای وریتاس تنگ نمیشه ! تو خودت یه قصر بزرگ داری ...
شونه هامو بالا انداختمو جواب دادم :
_ اونقدراهم خوب نیست...
برگشت طرفمو با اخم کمرنگی در حالی که قدم قدم میومد سمتم جواب داد :
_ تو همیشه بدسلیقه ای کریستین !
خندیدمو چشمک زنان گفتم :
+ بخاطر همینه تو دوست منی !
درحالی که دستاشو دور گردنم حلقه میکرد و خودشو بهم میچسبوند گفت :
+ فکر میکردم دوستی نداشته باشی !
نگاهم بین چشمای قهوه ای رنگ و لبای سرخش در گردش بود...اونقدر نزدیکم شده بود که حالا پیشونیش رو چسبونده بود به پیشونی من...
لبخند پر از شرارتی زدمو گفتم :
_ دوست دختر که زیاد داشتم !
تک خنده ای کرد که باعث شد عطر ودکای فرانسوی ای که خورده بود به مشامم برسه و ناحوداگاه لبخندم پررنگ تر بشه...
در جوابم گفت :
+ اتفاقا آخریشون رو خوب یادمه ؛ شام خوشمزه ای بود !
دستامو از دستگیره در برداشتم و آروم بردمشون پشت کمر اسکارلت و همونجا توی هم قفلشون کردم...
موهای قهوه ای شکلاتی اسکارلت از زیر کلاهش زده بود بیرون و شال گردنش اونقدر شل شده بود که داشت میفتاد...
نوک بینیم رو به نوک بینی اون زدمو گفتم :
_ توی این ‌کاپشن چرم و جین مشکی عین یه خون آشام جیگری !
خیلی غیرمنتظره آروم لبشو گذاشت روی لبام و یه بوسه غیر منتظره روش نشوند و درحالی که نگاهش بازم به لبام بود گفت :
+ من که میدونم تو این شکلی دوست داری کریستین !
و بعد دوباره یه بوسه ی کوتاه دیگه...خودمو عقب تر کشیدمو گفتم :
_ دیدنت غیرمنتظره بود برام !
و اینبار خودم لبمو گذاشتم روی لباش...یکم ازم جدا شد و جواب داد :
+ ناراحتی اومدم ببینمت ؟!
اینبار دندونای نیشم بود که از زیر لبام بیرون اومدن و با لبخند شروری که زدم بیشتر نمایان شدن...
در همون حال گفتم :
_ اصلا و ابدا !
اسکارلت هم نیشخندی زد که جفت دندونای تیزش رو نشونم بده و بعد همزمان محکم لبامونو روی هم گذاشتیم و چشمامون بسته شد ‌.‌‌..
...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_86 

در کمد رو باز کردم و از توش یه پیراهن مشکی رنگ جدید برداشتم...
در حالی که جلوی آینه دکمه های پیراهنم رو میبستم از توی آینه رو به اسکارلت که داشت خمیازه میکشید گفتم :
_وقتشه یه تکونی به خودت بدی خانوم کالینتون !
ملافه ی سفید رنگ تخت رو تا زیر گردنش کشید و با چشمای نیمه باز و لحن خواب آلودی گفت :
+ اوم کریستین فک نمیکنی خیلی زوده واسه دل کندن از این جای گرم و نرم ؟
ساعت مچیمو بستم به دستمو برگشتم به سمتش و در حالی که تک ابرویی بالا مینداختم پرسیدم :
_ گرم و نرم ؟ 
توی جاش نشست و همون طور که داشت ملافه رو دور خودش میپیچید گفت :
_ مطمئن باش وقتی برگردی به وریتاس از این تختای گرم و نرم کم پیدا میشه !
چشمامو چرخوندمو نشستم کنار تخت و خم شدم سمتش و درحالی روی لبم لبخند خبیثی نقش بسته بود گفتم :
_ توام مطمئن باش که من واسه خودم یکی جور میکنم !
خندید و مشت آرومی به بازوم زد و با دست دیگه ش موهاشو زد پشت گوشش...
از جام بلند شدمو لباساش رو از روی زمین برداشتمو پرتش کردم توی بغلش و گفتم :
_ خودتو جمع و جور کن !
خواستم از اتاق برم بیرون که صداشو از پشت سرم شنیدم...
اسکارلت + راستی جنی کجاست؟ اونم دنبال تخت گرم و نرم بود ؟!
و پشت بند حرفش زد زیر خنده...
اما من اخمام رفت توی هم و دستگیره در زیر فشار دستم کج شد...
درجوابش به گفتن " نمیدونم " اکتفا کردمو به سرعت از اتاق بیرون اومدم...
همین موقع بود که صدای در ورودی سالن از طبقه پایین بلند شد و مجبور شدم برای باز کردن از پله ها پایین برم..‌.
...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_87 

موهامو جلوی آینه ی قدی اتاق کریستین شونه زدمو بافتم...
نگاهی به خودم توی آینه کردمو دستی به لباسام کشیدم...دستکشای انگشتی چرم مشکی رنگم رو دستم کردم و داشتم بند پوتینای ساق بلندم رو سفت میکردم که صدایی به گوشم خورد...مثل صدای گریه بچه بود...خیلی تعجب کردم...داشتم درست میشنیدم اون صدای گریه بچه بود...
چشمامو بستمو دقیق گوش دادم...صدا از اتاق ته راهرو میومد...فقط چند ثانیه کوتاه طول کشید که پشت در همون اتاق باشم..‌.
بی معطلی در اتاق رو باز کردمو با دیدن بچه ای که دست و پا میزد و گریه میکرد چشمام از تعجب گرد شد...
جلوی روم یه اتاق پر بود از عروسک های کوچیک و بزرگ ... اما اون عروسک ها یه فرق جالب داشتن...این که همشون یا جغد بودن یا خفاش و یا یه چیزی مربوط به موجودات شب...
اتاق بچه هایی که تا به حال دیده بودم خیلی متفاوت با این چیزی بود که میدیدم...
حتی رنگ پرده های حریری که با روبان قرمز رنگی جمع شده بودن هم مشکی بود...
چه شباهتی به اتاق کریستین داشت ! حتی روی دیوارهاشم پوسترای کمیک های ترسناک خودنمایی میکرد...
قدم به قدم نزدیک بچه ی روی تخت شدم...تا منو دید دست از گریه برداشت و با بغض خیره شد بهم‌‌‌...اما بعد از چندثانیه دوباره شروع کرد به گریه...
این دختربچه منو یاد ملیسا ، خواهرزاده م مینداخت...خیلی وقت بود ندیده بودمش؛ شاید بیشتر از ۱۵۰ سال...اون حتما مرده بود...
دست بردم و بغلش کردم...
+ هیششش کوچولو آروم باش آروم !
درحالی که توی بغلم تکونش میدادم به آویز بالای تختش نگاه میکردم...چندتا خفاش بودن و هلال ماهی که بالاتر از همشون به چشم میخورد...
دستی بهش زدم که صدای زنگوله هاش بلند شد و توجه بچه بهش جلب شد و دست از گریه کردن برداشت...
نشستم روی تخت و بچه رو توی بغلم نشوندم و دوباره آویز رو تکون دادم...
با تعجب داشت به زنگوله ها نگاه میکرد و انگشتش تو دهنش بود...ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبم نشست...آروم موهای کم پشت و نرمش رو نوازش کردمو گفتم :
+ تو پیش کریستین چیکار میکنی کوچولو؟
حالا کاملا دستشو کرده بود توی دهنش و صداهای بانمکی درمیاورد...
خنده م گرفته بود...حتی تصورشم نمیکردم که کریستین کنارش یه بچه ریزه میزه داشته باشه...
از اتاق معلوم بود که کریستین خودش اینجارو درست کرده...از نقاشی لب و نیش های خون آشامی بالای تخت بچه مشخص بود !
اما این بچه انسان بود‌‌‌...تا اونجایی که من میدونستم کریستین از انسان ها خیلی متنفره...اون یکی از بزرگترین قاتل های انسان وریتاس بود...خوب یادمه که جنازه ها زیر پاش میفتادن و اون مینشست روی صندلی و با غرور گیلاس پر از خونشون رو سر میکشید و عیش و نوش میکرد...
با این اوصاف خیلی متعجب بودم که این بچه اینجا چیکار میکنه...چطور دیشب متوجهش نشده بودم؟ 
خب معلومه اونقدر غرق خودش شده بودم که خودمم یادم رفته بود چه برسه به اطرافم...
از تصور دیشب خنده م گرفت...کریستین خوب بلد بود خستگی رو از تن یه مسافر در بیاره...
درحالی که آروم میخندیدم از جام بلند شدمو همراه با بچه از اتاق رفتم بیرون...
دوست داشتم هرچی زودتر بفهمم موضوع از چه قراره بخاطر همین از پله ها سرازیر شدم که صدایی توجهم رو جلب کرد: 
_ به حرف یه قاتل هیچ اعتباری نیست !
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#پارت_88 

نفرت تمام ذهن و فکرم رو گرفته بود...از طرفی میدونستم هیچ کاری نمیتونم بکنم...لعنت به این پیوند مسخره !
محکم به در خونه ش کوبیدم...میدونستم بازم دست به تحقیرم میزنه ولی باید میفهمیدم که چرا جون اون دختر بی گناه رو گرفت...
بعد چند دقیقه در باز شد و خود کریستین بود که روبه روم قد علم کرد...توی نگاهش چیزی جز بی تفاوتی نبود...مطمئن بودم از قبل میدونست من پشت درم...
قبل از این که چیزی بگم با صدای آرومی گفت :
_ سلام !
اخمامو توی هم کشیدمو جوابش رو ندادم...چشماشو به طرز بامزه ای چرخوند و گفت :
_ باز اومدی دعوا ؟
بلافاصله جواب دادم :
+ اومدم درمورد مرگ یه آدم بی گناه بپرسم ؟
دستاشو به سینه ش قفل کرد و از بغل تکیه داد به در و درحالی که تک ابرویی بالا مینداخت گفت :
_ من مسئول مرگ آدمام که اومدی اینجا ؟
چشمامو بستمو دستامو مشت کردم...سعی کردم به خودم مسلط باشم پس نفس عمیقی کشیدمو چشمامو باز کردم...با آروم ترین لحن ممکن گفتم :
+ ولی کریستین رد نیشای تو روی گلوش بود...تموم خون بدنش کشیده شده بود...
اخماش کم کم رفت توی هم و تکیه ش رو از در برداشت...دستاش رو برد توی جیب شلوار جینش و با کنجکاوی پرسید :
_ تو مطمئنی؟
+ آره چون خودم اونجا بودم...کریستین چرا اینکارو کردی؟ تو قول داده بودی...من بخاطر قول تو جلوی خانوادم وایسادم...اگه با من مشکل داشتی با خودم در نیفتادی هان؟
انگار که از تند تند حرف زدن من کلافه شده بود ... چون مدام نفسای کش دار و عمیق میکشید...تا دید سکوت کردم از فرصت استفاده کرد و گفت :
_ تموم شد ؟
چشمامو ریز کردمو دستامو زدم به کمرمو گفتم : 
+ چی؟
شونه هاشو با بیخیالی انداخت بالا و جواب داد :
_ سخنرانیت !
چند بار پشت سر هم پلک زدمو با چهره ی درهم رفته ای گفتم :
+ داری مسخره م میکنی؟
یه قدم اومد نزدیک تر و خم شد تا صورتش رو به روی صورتم قرار بگیره..‌.با اون چشمای درشت و یخ زده ش زل زد توی چشامو گفت :
_ باور کنی یا نکنی من چنین کاری نکردم !
هلش دادم عقب و با اخمای در هم رفته م گفتم :
+ مگه جز تو کس دیگه ای از اینکارا میکنه؟
خندید...از همون خنده هایی که سالی یه بار باید میدیدیش...چشماشو میبست و انگار از ته دل میخندید...اینجور وقتا نمیدونم چرا اصلا یادم میرفت همه چیز...فقط دوست داشتم خیره بشم بهش و نگاهش کنم...
ولی اون همیشه نامردی میکرد و تا میخواستم از خندیدنای نایابش لذت ببرم ، منو از دیدنش محروم میکرد...
مثل الان که سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت :
_ وقتی بردمت وریتاس میبینی بدتر از من هم وجود داره ...
ناخوداگاه با لجبازی گفتم :
+ با تو تا بهشتم نمیام!
با انگشت زد نوک دماغمو در حالی که میرفت داخل خونه گفت :
_ ما فرشته های شیطانیم آیریس...شیطان !
و درو باز گذاشت و رفت...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_۸۹

گاهی وقت ها واقعا دلم میخواست یه جوری بزنمش که هرگز نتونه از جاش بلند بشه اما وقتی نگاهم به هیکل و قد و بالاش میفتاد خیلی زود میفهمیدم که من به تنهایی حریفش نیستم!
همون طور که دنبالش میرفتم گفتم:
+ فرشته های شیطان؟ تو خود شیطانی !
برگشت به طرفمو چشمک زنان گفت :
_ خب پس توام فرشتمی !
با عصبانیت غریدم:
+کریستین تو انگار حالیت نیست واقعا ! تو با این کارت باعث شدی مردم دوباره بترسن!
کریستین_ خب ترس بخش مهمی از زندگیه!
خواستم بازم جیغ بکشم که دستشو گذاشت روی لبم و با جدیت بدون توجه به حرف قبلیش گفت:
_ من بهت این اطمینان رو میدم که این کارو من نکردم...
دستشو پس زدمو گفتم :
+ به حرف یه قاتل هیچ اعتباری نیست !
پوزخند تلخی روی لباش نشست و چیزی نگفت...ازم رو برگردوند و چند قدمی دور شد... 
نمیدونم چرا یه لحظه از خودم بدم اومد‌...انگاری از حرفی که زده بودم و داد و بیدادی که کرده بودم پشیمون شده بودم ولی چرا؟ این که بار اولی نبود که کریستین رو قاتل خطاب میکردم‌...
با صدای آرومی گفت :
_ برو بیرون آیریس!
چشمام به معنی واقعی کلمه گرد شد ... خواستم چیزی بگم که برگشت به طرفمو با لحن سردی ادامه داد :
_ تو از ترس جونت هم که شده هیچ کاری نمیتونی بکنی ؛ پس برو و الکی شلوغ نکن...من وقتی برای زدن حرفای بی اعتبار برای تو ندارم!
+کریستین...
سرشو تکون داد و با تحکم گفت:
_ بعدا میبینمت آیریس...
و خیلی آروم از کنارم رد شد که بره...نمیدونم چرا اون لحظه ذهنم به درستی کار نمیکرد...فقط فهمیدم که دستشو گرفتمو محکم انگشتامو قفل انگشتای سرد و یخ زده ش کردم...
با لمس دستش انگار بهم برق وصل کردن اما من به طور ناخودآگاه از کاری که کرده بودم دل نمیکندم!
سرمو انداختم پایین و گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم...نمیخواستم حتی به نگاه خیره ش فکر بکنم...با خودم کلنجار میرفتم که دلیلی برای اینکارم پیدا کنم اما قبلش ، دستشو از دستم آزاد کرد و برخلاف میل من تنهام گذاشت و رفت...
از خودم بدم اومد...مات و مبهوت به زمین چشم دوخته بودم...دیگه نمیخواستم اونجا بمونم...بخاطر همین قبل از این که اجازه بدم اشکی از چشمم بیاد ، خونه ی کریستین رو ترک کردم...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹۰

" اسکارلت "

حالم از خودم به هم میخورد که شاهد این همه صمیمیت بین کریستین و کسی بودم که تا به حال توی عمرم ندیده بودمش... حتی باورشم سخت بود که اون دختر میتونست اینقدر راحت حرف بزنه و کریستین امونش بده... حتی دلم نمیخواست اون لحظه به لرزش دستام توجهی بکنم...تنها کاری که تونستم بکنم این بودش که اون بچه رو برگردونم سرجاش و مستقیم به اتاق برگردم...من تصمیمم رو گرفته بودم...چیزی که اتفاق افتاده بود ، ماورای اعتقاد و ایمانی که نسبت به کریستین داشتم بود... ... ...

" کریستین "

جالب بود که همزمان با حضور اسکارلت توی خونه ، سروکله ی اون قهرمان قلابی شهر هم پیدا شد...هیچ دوست نداشتم اسکارلت و آیریس با هم روبه رو بشن...اگر اسکارلت میفهمید من به یه گرگینه پرچم صلح نشون دادم ، مطمئنا واکنش عاشقانه ای نشون نمیداد چون که علاوه بر من ، تموم وریتاس میدونه که برادر اسکارلت رو یه گرگینه کشت و اون نفرت عمیقی از گرگا داره...

گذشته از این هیچوقت دلم نمیخواست که توی وریتاس زمزمه ی دوستی من با یه دشمن بپیچه و از اعتبارم کم بشه...هرچند این طلسم لعنتی همه چی رو خراب میکنه...

صدای تق تق کفشای اسکارلت بود که باعث شد از فکر و خیال دربیامو نگاهش کنم...آماده بود ؛ آماده ی رفتن... با تعجب پرسیدم:

- جایی میری اسکار؟

اسکارلت - فقط اومده بودم ببینمت کریستین...باید زودتر برگردم به وریتاس...

با شک نگاهی به سرتاپاش انداختمو گفتم:

- چرا اینقدر یهویی ؟!

خندید و گفت :

+ اصلا دوست ندارم مزاحم تو و اون کوچولوی طبقه بالا بشم! ابروهامو انداختم بالا و با لحن سرزنش گرانه ای گفتم:

- مطمئنی فضولیات تموم شد و میخوای بری؟

اومد نزدیکمو سینه به سینه ی من وایساد و درحالی که لبخند محوی روی لبای سرخش نقش بسته بود جواب داد :

- سر از کارای تو نمیشه درآورد آقا !

هلش دادم به عقبوگفتم:

+ پس تصمیمت اینه که بری...

سرشو تکون داد و گفت:

- آره ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹۱

"اسکارلت"

با وجود اینکه ته دلم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم اما با اطمینان ساختگی در جواب کریستین گفتم :

- آره ...

انتظار نداشتم که براش مهم باشه اما بلافاصله پرسید:

+ با هواپیما میری یا...چمیدونم کشتی؟

ابروهامو بالا انداختمو در حالی که از کنارش رد میشدم تا بتونم زودتر از اون زندان قصر نما فرار کنم ، جواب دادم:

- با پای پیاده همش ۳ ماه راهه !

کریستین + البته اگه شنا کردن بلد باشی!

برگشتمو با حرص نگاهش کردم...لبخند شیطنت آمیزی که روی لباش نقش بسته بود جذابیت صورت رنگ پریده ش رو دوچندان کرده بود...خوب میدونستم منظورش از شنا بلد بودن یادآوری ترس از آب منه...

نمیخواستم متوجه بشه که چقدر دلخورم یا این که چه نقشه ای توی ذهنم دارم بخاطر همین لبخند کمرنگی مهمون لبام کردمو جواب دادم:

- دارم روش کار میکنم

چشمکی زد و گفت:

+ عالیه!

سرمو تکون دادمو بدون این که چیزی بگم در ورودی سالن رو باز کردم تا بیرون برم...به محض باز کردن در سرمای لذت بخشی به صورتم خورد که باعث شد لبخند بزنم... از طرفی این لذت با وجود گرمای حضور کریستین که درست پشت سرم بود ، بیشترم میشد...هرچند که این گرما و سرمای بیرون باهم در تضاد بودن... نفس عمیقی کشیدم تا حداقل برای آخرین بار عطر تلخی رو که همیشه باعث تند شدن ضربان قلبمه ، با تمام وجود حسش کنم... وقت خداحافظی بود...هرچند اگر بخت یار من باشه میتونه آخرین خداحافظیم از عشق مغرور زندگیم نباشه...

برگشتم به سمتش...مثل همیشه بی تفاوت به نظر میرسید اما نگاه من پر بود از حس خواستن... با این حال سعی میکردم عادی باشمو نذارم کریستین باز هم بویی از احساسی که بهش دارم ببره بخاطر همین با لبخندی که از نظر خودم خیلی تلخ بود به سمتش دست دراز کردمو گفتم :

- خوشحال شدم که دیدمت کریستین

دست لاغر و یخ زده م رو توی دست سردش گرفت و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو به سمت خودش کشید و من با خوشبختی کامل توی بغلش حبس شدم...اما این خوشبختی کوتاه تر از چیزی بود که آرزوشو داشتم... چون خیلی زود دستشو دور کمرم حلقه و منو از خودش دور کرد و گفت :

+ حواست باشه خوراک هیولاها نشی دخترجون !

دستامو دور گردنش حلقه کردمو زل زدم به چشمای براقش و گفتم:

-این یعنی مواظب خودم باشم؟

لبخند شیرینی زد و همون طور که نگاه هوس آلودش بین چشمام و لبام در گردش بود جواب داد :

- فقط نمیخوام به این زودیا فانوست توی وریتاس خاموش بشه !

و قبل از اینکه بذاره جوابی بهش بدم فاصله رو پر کرد...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹۲

" کریستین "

با حرص گوشی رو انداختم روی صندلی کنارم و گفتم :

- لعنت بهت آیریس !

در همین حین نگاهم از توی آینه افتاد به کاتسیا که روی صندلی پشت نشونده بودمش و با اون چشمای خوشرنگ و متعجبش نگام میکرد و انگشت شستشو میمکید...

ناخودآگاه خندم گرفت و عصبانیتم از بین رفت...لبخندی زدمو گفتم :

- چیه چرا این طوری نگام میکنی؟

دستشو از توی دهنش دراورد و شروع کرد به دست زدن های ناهماهنگ و خندیدن...فکر میکرد دارم باهاش بازی میکنم !

برگشتم به پشت و دستمو دراز کردمو بعد از اینکه کمربندمو باز کردم برداشتمو روی پام نشوندمش‌...بلافاصله توجهش به فرمون ماشین جمع شد و دو دستی گرفتش...نگاهم روی حرکات بامزه و بچگانه و صداهای نامفهومی بود که درمیاورد ولی وقتی صدای زنگ گوشیم بلند شد ، هم اون و هم من نگاهمون رفت به طرف گوشیم که روی صندلی کمک راننده میلرزید...

با دیدن اسم آیریس اخمامو کشیدم توی هم و گوشی رو برداشتمو تماس رو وصل کردم...

- کدوم قبرستونی بودی آیریس؟

صداش بعد از کمی خش خش به گوشم رسید :

+ حرفتو بزن...

پوزخندی زدمو گفتم :

- این یعنی اعلام دشمنی؟

آیریس+ مگه ما باهم دوست بودیم؟

- معلومه که نه ولی انگار یادت رفته از بدشانسی زیاد جلوم سبز شدی !

آیریس+ باشه

- یعنی چی که باشه؟ کجایی ؟ باید باهم حرف بزنیم

آیریس+ درمورد چی اونوقت ؟

- درمورد رفتنمون به ...

+ همون اول گفتم که نمیام

- آهان اونوقت من چی جوابتو دادم؟

آیریس+ رولند راه حلشو پیدا کرده ...

باصدای بلندی داد زدم :

+ تو به اون پسره ی احمق همه چی رو گفتی؟

از صدای بلندم ، کاتسیا ترسید و شروع کرد به گریه کردن...تازه یادم افتاد که بچه ی بیچاره تو بغلمه و نباید یهو قاطی میکردم...

آیریس بدون توجه به چیزی که گفته بودم از پشت خط گفت :

+ چیکارش کردی بچه رو ؟

با حرص کاتسیارو تکون میدادم تا آروم باشه و در همین حال جواب دادم :

- کارای بیخود تو این بچه رو هم میترسونه !

آیریس+ کارای بیخود من یا فریاد کشیدنای جنابعالی؟

- چرا همچین موضوعی رو به اون احمق گفتی؟

آیریس+ درست حرف بزن آقای پرووا ! رولند دوست منه درضمن میتونه مشکل رو زودتر از اینکه به فرانسه بریم حل کنه

- من هیج اعتمادی به اون روانی دروغگو ندارم

آیریس+ مجبوری اعتماد کنی کریستین

- هیچ اجباری وجود نداره آیریس

آیریس+ پوووف...کلیسای قدیمی خارج از شهر میبینمت! لازمه که بحث کنیم...

بدون این که جوابی بدم تماس رو قطع کردمو کاتسیارو که هنوز گریه میکرد روی صندلی کنارم نشوندمو کمربندشو بستمو همون طور که استارت ماشینو میزدم گفتم :

- اول باید از شر تو خلاص بشم کوچولو !

چند ثانیه بعد صدای جیغ لاستیکای ماشین سکوت جنگل کاج نیویورک رو شکوند...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×