رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

#پارت_۹۸ 

"کریستین"

مشتمو محکم کوبیدم روی در و فریاد زدم :

- این لعنتی رو یکی باز کنه !

بعد از چند ثانیه در باز شد و دنیل و جان با چهره هایی وحشت زده روبه روم قرار گرفتن ؛ کم کم رنگ نگاهشون به نفرت تغییر کرد و دنیل از چهارچوب در بیرون اومد و یقه لباسمو توی دستاش گرفت و گفت :

+ اینجا چه غلطی میکنی کثافت؟! بس نبود خواهرمو جادو کردی کشوندی طرف خودت؟؟

دستاشو پس زدمو غرغر کنان قدمی به عقب برداشتمو گفتم :

- نیومدم اینجا دعوا کنم باهات لعنتی ! آیریس کجاست؟؟

اینبار جان اومد بیرون و دنیل رو کمی عقب کشید و با لحن تلخی گفت :

+ از ما میپرسی؟ تو اونو طلسم کرده بودی...

پریدم وسط حرفشو با کلافگی گفتم :

- حتی الانم حرف خودتو میزنی پیرمرد؟ چرا نمیفهمی منو بکشی اونم میمیره؟؟؟

فرصت نداشتم به چهره مات و مبهوت اون دوتا خیره بشمو منتظر بمونم که واکنشی نشون بدن بخاطر همین در ادامه حرفم خیلی کوتاه و مختصر گفتم :

- جنیفر قبل مرگش با یه نفرین اینکارو کرد اما الان وقت این حرفا نیست ؛ اون توی دردسر افتاده...

دنیل غرید :

+ از چی حرف میزنی عوضی؟

نفس عمیقی کشیدمو با لحن آروم  و شمرده شمرده جواب دادم :

- من حدس میزنم که اون الان با یه خون آشام تنها باشه اما مشکل اینجاست که اون خون آشام حتما اونو میکشه ! برام مهم نیست بمیره اما الان نمیخوام این اتفاق بیفته ؛ شما حتما میتونید بگید کدوم گوریه نه؟!

با تموم شدن حرفم دنیل به سمتم حمله ور شد و که جان جلوشو گرفت و رو به من گفت :

+ تو دوستای لعنتیتو هم کشوندی به نیویورک و حالا اومدی گندی که زدی رو جمع کنی؟؟؟

دستی به موهام کشیدمو گفتم :

- نمیخواین جون آیریسو نجات بدین؟

دنیل + از کجا اینقدر مطمئنی اون خون آشام احمق میتونه آسیبی بزنه به آیریس؟ شماها خیلی خودتونو دست بالا گرفتید...

قدمی به سمتش برداشتمو محکم کوبیدم تخت سینش و با عصبانیت گفتم :

- بهتره دهنتو قبل از اینکه گلوتو پاره پاره کنم ببندی عوضی ! اینجا جای زوزه کشیدن نیست!

رو کردم به جان که با اخمای تو هم رفته درحالی که بازوی دنیل رو نگه داشته بود نگام میکرد...دستمو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادمو از لای دندونای نیش تیز و بلندم که حالا از لبم بیرون زده بودگفتم :

+ به نوه ت یاد بده یه خون آشام نیازی به ماه کامل نداره تا خرخره شو بجوه! 

و بدون اینکه منتظر جوابی باشم به سرعت مثل سایه از جلوی چشمای پر از خشم اون دوتا احمق دور شدم ... از همون اولم باید میدونستم صلح کردن با اینا اشتباهه! واقعا آیریس یکی از بدبخت ترین های این دنیاست با وجود این خانواده ! فکر کردم شاید دست از کینه بردارن وقتی پای جون آیریس وسط باشه اما انگار زدم به کاهدون!

آخرین هدفم رولند بود ! اون پسره ی روانی ! مطمئنم اونقدر آیریس براش اهمیت داره که حداقلش یه کاری کنه بفهمم اسکارلت و آیریس کجای این شهرن...

خیلی زود رسیدم جلوی خونه ی رولند ؛ تردید داشتم اما همه این چیزا برای نجات جون خودم بود؛ همه وریتاس میدونه نفرین آخر یه جادوگر چقدر میتونه کشنده باشه ، اونم زمانی که پیوند صلح رو بشکنه!

میدونستم که برای تعطیلات از شهر رفته اما با شنیدن صداشون از توی خونه امیدوار شدم که میتونم پیداش کنم...

ازچندتا پله ی سنگی جلوی در ورودی بالا رفتم و روبه روی در چوبی و بزرگ خونه وایسادمو بعد از مکث کوتاهی که بخاطر تردید ته دلم بود، در زدم...

بلافاصله در باز شد و مرد میانسالی با موهای جوگندمی فوق العاده مرتبش و چشمای مشکی براقش درحالی که ژاکت قرمزی رو پوشیده بود و یه فنجون قهوه با بخار های داغی که ازش بلند میشد توی دستش جا خوش کرده بود ، روبه روم قرار گرفت... حدس زدم که پدر رولند باشه؛ هرچی باشه اون یه بچه دبیرستانیه دیگه !

لبخند کمرنگی زدمو در حالی که سعی میکردم خودمو درست مثل یه بچه دبیرستانی نشون بدم ، با لحن آروم و محترمانه ای گفتم :

- سلام آقا ، میتونم رولند رو ببینم ؟

با کنجکاوی به سرتاپام نگاهی انداخت و پرسید :

+ تاحالا این اطراف ندیده بودمت ؛ تو از دوستای رولندی؟

چیزی نگفتمو فقط با لبخند پلک زدم ؛ حتی نمیخواستم به زبون بیارم که من و اون باهم دوستیم !

وقتی جوابی از سمتم نشنید تک خنده ی کوتاهی کرد و گفت :

+ اوه ببخشید چرت گفتم! رولند زیاد از دوستاش حرف نمیزنه طبیعیه ندیده باشمت...

از جلوی در کنار رفت و خواست چیزی بگه که سر و کله رولند پیدا شد که میگفت :

- چیشده بابا ؟ مشکلی...

اما تا نگاهش به من افتاد حرفشو ادامه نداد و به جاش با شک گفت :

+ تو؟

پدرش اخماشو توی هم کشید و با شک به من و رولند که خیره بودیم به هم نگاهی انداخت و گفت :

+ تو مشکلی داری رولند؟

رولند انگار که به خودش اومده باشه چندتا پلک زد و چند قدم به سمتم برداشت و در کمال ناباوری بغلم کرد و گفت :

- خدای من کریستین! نمیتونستم حتی فکرشم بکنم بعد این همه سال تورو ببینم ...

نگاهم افتاد به پدرش که مشکوکانه نگاهم میکرد؛ لبخند مصنوعی ای زدمو برخلاف میلم بغلش کردم و کنار گوشش گفتم :

+ دلم برات تنگ شده بود پسر !

رولند کنار گوشم آروم گفت :

- اینجا چه غلطی میکنی؟

مثل خودش به آرومی جوری که پدرش نشنوه گفتم :

+ حالم از این وضعیت به هم میخوره اما آیریس مجبورم کرده!

رولند از بغلم در اومد و بلند گفت:

+ خیلی خوشحالم از دیدنت ؛ چطوره یکم گپ بزنیم؟

- دقیقا همون چیزیه که میخوام!

با این حرفم انگار پدرش خیالش راحت شد و لبخند کمرنگی زد و بعد از گفتن " من میرم به مادرت کمک کنم رولند! خوش بگذره پسرا " ازمون فاصله گرفت.

بعد از رفتنش رولند اومد بیرون و درو پشت سرش بست و با حرص گفت:

+ آیریس چرا باید بخواد تو بیای اینجا؟ هوس دعوا کردی ؟

کلافه از حرفای مزخرفی که میشنیدم آهی کشیدمو گفتم:

- آیریس بهت راجب طلسم گفته؟

اخماشو توی هم کرد و گفت :

+ کدوم طلسم؟

چشمامو ریز کردمو با لحن مشکوکانه ای پرسیدم:

- یعنی میخوای بگی بهت چیزی نگفته؟

کم کم لحنش بوی نگرانی گرفت و اون نفرت و کینه ی توی چشماش کمرنگ تر شد...

رولند + من خیلی وقته ندیدمش ؛ تازه یک ساعته که رسیدم اینجا ؛ از چی حرف میزنی ؟؟؟

عصبی شدمو اولین کاری که تونستم برای تخلیه حرص و عصبانیتی که حاصل دروغی که آیریس راجب صحبت کردنش با رولند و بهونه نیومدنش به وریتاس بهم گفت ، بود ، لگدی به ستون سنگی کنارم زدم که باعث شد ترک عمیقی برداره و رولند با عصبانیت فریاد بزنه:

+ چیشده لعنتی چته؟؟؟

نگاهم برگشت به سمتش و با کلافگی گفتم:

- میدونی حالم ازت به هم میخوره آره؟ پس حتما میفهمی اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم اما مجبورم...من و آیریس به هم وصل شدیم ! یعنی اگه اون زخمی بشه یا اتفاقی براش بیفته منم آسیب میبینم...

ناباورانه و با چشمای گرد شده به چشمام خیره شد و گفت :

+ چی...چجوری این اتفاق افتاد؟

- اینش اونقدر مهم نیست؛ مشکل اینه که یکی از خون آشام های وریتاس اومده اینجا و مطمئنم میخواد آیریسو بکشه! فقط میخوام بگی آیریس کجاها میتونه رفته باشه...

رولند+ یه خون آشام دیگه؟ اینجا چه غلطی داری میکنی؟ لعنت بهت!

پوزخندی زدمو گفتم:

- فکر میکنی الان وقت این حرفاست سوپرقهرمان شهر؟!

با نفرت زل زد توی چشمام و گفت :

+ تمام وجودت دردسره ! یه چند جایی رو میشناسم...

و قبل از اینکه بذاره جوابشو بدم از کنارم رد و تنه ای بهم زد و در همون حال بازم گفت :

- بهتره بلایی سرش نیاد واگرنه...

در حالی که دنبالش میرفتم پریدم وسط حرفشو گفتم:

+ اون چیزیش بشه منم از بین میرم؛ یادت رفت؟

سرجاش وایساد و بدون اینکه برگرده سمتم گفت:

- فقط دهنتو ببند کریستین!

با شرارت لبخندی زدمو ازش سبقت گرفتمو با لحنی که خونشو به جوش میاورد گفتم:

- حیف شد! آخه خیلی چیزا بود که باید بهت میگفتم؛ مثل موندن آیریس تو خونه ی من وقتی که نبودی!

و بعد خندیدمو پر از انرژی مثبتی که دریافت کرده بودم رفتم به سمت ماشینی که کنار خیابون پارک شده بود و توی تاریکی شب میدرخشید...

...

 

 

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹۸

"آیریس"

داشتم خفه میشدم و تنها چیزی که میدیدم چشمای پرخون و نفرت اون دختر بود...دستاشو روی گلوم گذاشته بود و من صدای خورد شدن استخونامو میشنیدم؛ انگار قدم به قدم به مرگ نزدیک میشدم؛ از روی رد چنگی که به گلوم زده بود خون پاشید رو صورتش و این باعث شد بوی خون وحشی ترش کنه...

مچ دستاشو گرفتمو با تموم قدرتی که داشتم پرتش کردم اونور...من نمیخواستم بجنگم ولی انگار چاره ای نبود؛ اون عوضی قصد جونمو کرده بود و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که هلش بدم تا بتونم خودمو نجات بدم...

در مقابل اون که یه خون آشام بود قدرت آنچنانی نداشتم مخصوصا اینکه با ماه کامل خیلی فاصله داشتم اما نمیخواستم فکر کنه که ازش میترسم...

به سرعت از جام بلند شدمو نفس نفس زنان ازش فاصله گرفتم.درست مثل کریستین چشماش به سیاهی مطلق میزد و جفت دندونای نیشش از لبش بیرون زده بود؛ صدای خرخر مانندی از گلوش بیرون میومد و انگار داشت بهم اعلان جنگ میداد...

در کسری از ثانیه بدون اینکه با چشم بشه دیدش از جلوی چشمم محو شد و قبل از اینکه بتونم برگردم ضربه محکمی از پشت خوردمو روی زمین افتادم...شوری خون رو توی دهنم حس کردم؛ زیر چشمی نگاهش میکردم که  اره ی بزرگی رو برداشت و لبخند دندون نمایی زد و به سمتم اومد...

لگدی به پهلوم زد که باعث شد پرت شم روی زمین و کنار آتیش بیفتم...

با صدای خشدار و کلفتی که خاص هیولایی مثل اون بود گفت:

+ نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!

و به طرفم حمله ورشد...نگاهم روی چوب آتیش متمرکز شد و بدون هیچ فکر و تصوری از داغ بودنش تیکه از چوبارو برداشتم و قبل از که بیفته روم، فرو رفتن چوب رو توی سینش حس کردم؛ صدای سوختن و بوی گوشت سوخته خبر از نجات پیدا کردنم میداد اما من فقط نگاهم به چشمای دختری بود که مات و مبهوت بهم نگاه میکرد و اره ای که توی دستش بود روی زمین افتاد...

...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹۹

" کریستین " 

پنجمین جایی بود که میرفتیم اما هیچ خبری از آیریس و اسکارلت نبود؛با وجود اینکه امیدوار بودم هنوز جایی از بدنم زخمی نشده و ممکن بود که فعلا اتفاقی نیفتاده باشه اما حس خوبی نداشتم و نگران بودم؛ نگران خودم !

تحمل کردن این پسره ی عاشق پیشه برام مشکل بود؛ زیادی تو فکر آیریس غرق شده بود و تابلو بود که یه چیزایی درمورد آیریس داره نگرانش میکنه؛ با حرفی که راجب بودن آیریس تو خونه من بهش زدم بدجوری رفت توی فکر و عصبی شد؛ تمام حرکاتش بوی حرص و کینه رو میده...خب این برام سرگرم کننده ست که از این طریق ذهنشو خراب کنم؛ جوری وانمود کنم که انگار دارم آیریسو ازش میدزدم! فکرشم خنده داره! این جماعت در موردم چه فکری میکنن؟ اینکه بیشتر از این جلوی دشمن کوتاه بیام؟احمقانه ترین جوک سال! اما نباید منکرش شد که بدجوری بوسیدنش کیف میداد! فقط بخاطر ساکت کردنش بود!

دست از فکر کردن به اینجور چیزا برداشتم چون کم کم داشت روی لبم یه لبخند شرور نقش میبست اما برای این شرایط لبخند زدن مفید نبود؛ الان باید خودمو از خطرات احتمالی دور میکردم...

روی صندلی ماشین خودمو جابه جا کردمو نیم نگاهی به رولند که با اخم به جاده روبه روش خیره شده بود انداختمو گفتم :

- اینجایی که داریم میریم هم مثل بقیه جاهایی که حدس زدی فقط وقتمونو تلف میکنه؟ 

پوزخندی زد و گفت :

+ اینقدر از جونت میترسی؟

دنده ی ماشین رو عوض کردم و در جوابش با بیخیالی گفتم:

- تو نگران دوستت نیستی؟ 

چیزی نگفت اما نگاهم افتاد به دستای مشت شده ی روی پاش...ناخودآگاه حس قدرت بیشتری بهم دست داد و لبخند کمرنگی زدم...چشمامو به جاده  تاریک روبه روم دوختم و با لحن آرومی گفتم:

- تو مثل جادوگرای توی وریتاس نیستی! اونا خیلی راحت تر پیدا میکنن گمشده هامون رو...

رولند+ ازشون به عنوان برده استفاده میکنید؟ که گمشده هاتونو پیدا کنن و براتون طلسم حفاظت از نور خورشید بسازن؟!

و نگاهی به انگشتر توی دستم که روی فرمون ماشین بود انداخت...

انگشتی که توش انگشتر داشتم رو تکون دادمو در جوابش گفتم:

- فوق العاده ست مگه نه؟ دیگه توی وریتاس نور خورشید ترسناک به نظر نمیاد...

رولند + پس تکلیف بقیه تون چی میشه؟ اونایی که توی وریتاس نیستن...

شونه هامو بالا انداختمو گفتم:

- اونا جزو ما نیستن؛ اگر دیدی توی روز یه خون آشام گلوتو پاره کرد بدون که بی شک از وریتاس بوده و احتمالا هم خودم بودم!

نفس عمیقی کشید و هنوز چند ثانیه از حرفم نگذشته بود که درد نه چندان خفیفی رو توی سرم احساس کردمو بی اراده پامو گذاشتم روی ترمز و دو دستی سرمو گرفتم...با ناراحتی نالیدم:

- لعنتی! بسه آخ...

بعد از چندثانیه دیگه اثری از درد نبود اما به جاش تمام وجودم از عصبانیت داغ شده بود...رولند نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

+ من مثل جنیفر و بقیه ی آدمای توی وریتاس نیستم که به پات سجده کنن ؛ امیدوارم بفهمیش از این به بعد...

دستمو مشت کردم که باعث شد دوباره لب باز کنه و به حرف بیاد:

+ تو که نمیخوای وقت تلف کنی؟

با نفرت نگاهش کردمو غریدم:

- منتظر جوابش باش!

و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پامو گذاشتم رو گاز و ماشین از جاش کنده شد...دیگه با سرعت نجومی تو دل جاده ی تاریک حرکت میکردم؛ دلم نمیخواست اصلا فکری کنم فقط میدونستم بدجوری جواب قدرتنماییشو میدم!

با شنیدن صداش که میگفت " وایسا " زدم روی ترمز که باعث شد صدای جیغ لاستیکا بلند بشه...از شیشه ی پنجره نگاه کردمو دیدم جلوی یه ساختمون داغون لب جاده وایسادیم...

رولند + این یه گاراژه ؟

- اینجور به نظر میاد عقل کل!

نفسشو با فوت به بیرون فرستاد و پیاده شد؛ پشت سرش از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم...

- اینجارو میشناسی؟

رولند+ نه فقط یه لحظه حس کردم بهتره یه نگاهی بهش بندازیم!

با تمسخر نگاهش کردمو گفتم:

- حس کردی؟ مگه اینجا صحنه فیلم عاشقانه ست که احساساتت یهویی فوران میکنن آقای احساسی؟!

چشم غره ای بهم رفت و به سمت در قدیمی و زتگ زده بزرگ گاراژ که روی بعضی قسمت هاش رنگ زرد داشت ، قدم برداشت...

خواستم دنبالش برم که خیلی غیر منتظره حس کردم یه چیزی دور گلوم پیچیده شده و از فشار زیادی که به گردنم وارد میشد هرآن ممکنه بود سرم جدا بشه!

به تقلا افتادمو خیلی زود روی زمین نشستمو دستمو به گلوم گرفتم...رولند برگشت و با دیدنم وحشت زده به سمتم اومد و گفت :

+ چیشده؟ 

نگاهش به گلوم افتاد و ناباورانه ادامه داد :

+ خدای من آیریس! 

حس کردم به پهلوم ضربه محکمی وارد شد و حالا مزه خون رو توی دهنم حس میکردم...طعم شوری خون باعث شد چشمام تغییر رنگ بده و سوزش دندونای نیشم روی لبم رو حس کنم...

در همون وضعیت صدایی به گوشم خورد که عجیب آشنا بود؛ صدایی که میگفت " نمیذارم عشق کریستین رو داشته باشی...انتقاممو از قاتلای برادرم میگیرم ؛ برو به جهنم عوضی!"

نگاهم روی در گاراژ ثابت موند...خوبیش اینه حداقلش پیداش کردم...از جام بلند شدم‌و بی توجه به رولند رفتم به سمت در بزرگشو با یه لگد محکم عین یه کاغذ باطله مچاله و پرتش کردم یه طرف و رفتم داخل گاراژ که به یه دیوار و در کوچیک تر برخوردم ؛ فرصتو از دست ندادمو سریع درو باز کردم...

صحنه ای که روبه روم چشمام رنگ گرفت اون چیزی نبود که توی فکرم تصورش کرده بودم...اسکارلتی رو دیدم که افتاده بود روی زمین و آیریس یه گوشه دیگه کنار آتیش نشسته بود و صورت و دستاش خونی بود...

با تنه ای که رولند بهم زد و از کنارم رد شد تا به آیریس برسه از شوک دراومدمو سایه وار خودمو رسوندم به اسکارلت...زانو زدم کنارش و سرشو توی بغلم گرفتم...

پوست بدنش درست مثل تنه ی درخت چروکیده و خشک شده بود و چشماش باز مونده بود و رد نگاهش به سقف بود...گوشه ی لبش خونی و سرمای بدنش از همیشه بیشتر بود؛ نگاهم چرخید روی تیکه چوب سوخته ای که روی قلبش جا خوش کرده بود...

حتی باورشم برام غیر ممکن بود...نمیتونستم درکش کنم...ناباورانه سرمو تکون دادمو مچ دستمو بردم سمت لبم و بریدمش و بعد از فواره زدن خون از زخم دستم جلوی لبای خشکیده اسکارلت گرفتمش و با زحمت خون رو میریختم توی دهنش...

با حالت التماس ناله کردم :

- اسکار...اسکار پاشو این چه ریختیه ساختی واسه خودت؟ منو نگاه کن لعنتی! بیدار شو اسکار‌...

اما هیچ فایده ای نداشت...اون رفته بود...واقعا رفته بود...دیگه حتی خون هم براش کاری نمیکرد...و این درد بود، یه درد سنگین که انگار باعثش من بودم...من باعثش شدم...

محکم توی بغلم گرفتمش و خم شدمو پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش...سنگینی نگاه آیریس و رولند رو حس میکردم اما فقط ناراحت بودم که اسکار دیگه نیست...دیگه هیچ فانوسی رو توی وریتاس نداره...

نوازش وار دستمو لای موهایی که هنوزم نرم بودن میکشیدمو آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

+ متاسفم...متاسفم اسکار...نمیخواستم...نمیخواستم با خودت اینکارو کنی...نمیخواستم ‌...

نمیدونستم حتی چی باید بگم فقط میدونستم که دیگه اسکارلتی وجود نداره که عشقی برای من داشته باشه...سرمو بلند کردمو به چشماش نگاهی انداختم...دستمو آروم کشیدم روی چشماش که واسه همیشه بسته شدن و نفس عمیقی کشیدمو با دست دیگه م چوب توی قلبشو با یه حرکت در اوردم...دستمو زدم زیر زانو و دور شونه ش حلقه کردمو جنازه آشنای قدیمی چندصد ساله مو بلند کردم...

...

 

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×