رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 30

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی همان لحظه ای که از در خارج می شوم می فهمم چقدر احمقانه عمل کرده ام . گیریم که مثل شخصیت های اصلی هم بیرون آمده باشم . بعدش چی ؟ بعدا که قرار است پرهام را ببینم  . به او چه جوابی بدهم ؟ احساساتم ناگهان از این رو به آن رو می شود و احساس دختر احمقی را دارم که برای لحظه ای توسط افراد دیگری برایش تصمیم گرفته شده . نباید مثل دیوانه ها حرف های او انقدر رویم تاثیر می گذاشت . خدای من ! حالم از خود احمق جو گیرم بهم می خورد . جلوی راننده تاکسی ای دست تکان می دهم و وارد می شوم . با ناراحتی آدرس را به او می دهم و منتظر می شوم تا دربست مرا به خانه ام ببرد تا کمی گریه کنم . خدای من ! باورم نمی شود همچین کاری کرده ام . تلفن ام زنگ می خورد . پرهام است . برای لحظه ای دلم شور می زند . جواب بدهم یا ندهم ؟ مگر راه دیگری هم دارم ؟ بهتر است بیش از این حماقت نکنم .

_ الو ؟

_ سلام دختر تو خوبی ؟ وایستا بیام دنبالت .

_ تو تاکسی نشستم .

_ اوکی پس ! مطمئنی دیگه ؟

_ آره چطور ؟

_ هیچی فقط ... خیلی بد رفتار کردی . اتفاقی افتاده ؟ تو محل کار یا هرچی ؟

جوابی نمی دهم . اتفاق ها همیشه پیش او می افتند . در کنار پهلویم احساس درد و فشار می کنم . این گن لعنتی را پوشیدم و در نهایت همه چیز را خودم خراب کرده ام .

_ می خوای جواب ندی جواب نده ولی نباید اونجوری باهام رفتار می کردی . اونم بعد از این که خودم ازت عذر خواهی کردم . اگه می خوای تموم کنی فقط بگو .

و ناگهان اشک هایم سرازیر می شود و نگاهم به آیینه ی ماشین می افتد در حالی که مرد راننده دارد نگاهم می کند . چرا ناگهان انقدر عصبانی شد ؟ به صدای بوق ممتد این تلفن لعنتی بار ها گوش می دهم تا اینکه صدا تبدیل به جیغ بلندی می شود و آنگاه به یادم می آید که این یعنی او دقیقه هاست که تلفن اش را روی من قطع کرده .

_ همین کوچه بپیچید لطفا .

راننده جوابی نمی دهد . فقط می پیچد و من بدون هیچ فکری وقتی در سیاه خانه مان را می بینم طبق عادت و قرارداد می گویم :

_ چقدر میشه ؟

و او جوابی می دهد و من بدون فکری نسبت به جوابش فقط پول ها را می شمرم و به دستش می دهم . حتی به یاد نمی آورم چقدر پول داده ام . چه اهمیتی دارد ؟ زنگ در را با گیجی می زنم و بدون اینکه به حرف های مادرم توجه کنم وارد اتاقم می شوم و اولین کاری که می کنم در آوردن آن گن لعنتی است و نگاه کردن به کبودی کمرم از تنگی اش .

_ روی تختم دراز می کشم و شروع می کنم به گریه . می دانم مادرم وارد نمی شود . هیچوقت وقتی من حالم بد است وارد نمی شود . شاید به خاطر اخلاق خودش است . شاید به خاطر اعتقاداتی است که دارد . شاید چون فکر می کند با هر کس باید همانطور رفتار کرد که می خواهی با خودت رفتار کند . ولی نمی داند چقدر این حرف مسخره است . من دوست دارم وقتی گریه می کنم در آغوش کسی فشرده شوم و او دوست دارد تنها باشد . من در تنهایی گریه می کنم و او هم در تنهایی . او همیشه با وجود منی که بیشتر از خودم به دیگران توجه دارم به خواسته اش می رسد و من در تنهایی فشرده می شوم .

دفتر خاطراتم را بر می دارم و با اولین چیز نوشتنی ای که دستم می آید شروع می کنم به نوشتن . نوشتن هرچیزی که به ذهنم می آید :

آهای آدم سه نقطه !

اینو بدون که مردم اسباب بازی نیستن . زندگی مهدکودک نیست . نمی تونی با چند نفر توش بازی کنی و با خیال راحت بیرون بری  . توی عوضی فقط اون گل لعنتی رو نداری که مسئولش باشی ._ گریه ام شدت می گیرد_ هر کلمه حرفی که می زنی دلیلیه برای مسئولیتت روی هزار تا آدم دیگه . من حالم از کسایی که نمی فهمن باید تو این زندگی لعنتی یه جبهه رو پیدا کنن و توش بمونن بهم می خوره . آدمایی مثل تو فقط زندگی رو نابود می کنن و در نهایت از تنهایی خودشون می ... _ حرفم را خط می زنم و دوباره همان حرف را می نویسم _ می نالن . باورم نمیشه حالم به خاطر همچین آدم بی ارزشی اینجوری خراب شده . تو یه خیانتکاری . هیچ نظری در مورد زندگی من و احساسات من نداری و به خودت اجازه می دی باهاش بازی کنی . به خودت اجازه می دی..._ دیگر توان نوشتن ندارم . نمی دانم برای چه او را خیانت کار نامیدم ولی این احساسی است که در این لحظه دارم _ فقط اینو بدون که حالم ازت بهم می خوره .

به صفحه ی بدخطی که با کلمات بزرگ پر کرده ام نگاه می کنم . سالهاست که من دیگر عشق او نیستم و این کارهایمان فقط دارد زندگی ام را نابود می کند . این را می دانم ولی به چه قیمیتی ؟ من باید او را دوست داشته باشم . اگر الان از او جدا شوم فقط یک احمق به تمام معنایم . یک بازنده ی ترسو . ولی فقط فکرش را بکن اگر این داستان جور دیگری تغییر می کرد . فکرش را بکن اگر لاغر می شدم و زیبا و آن وقت از او جدا می شدم . آن موقع بود که می توانستم در صورتش بکوبم و به او بگویم که حالم از اویی که فقط به ظاهر نگاه می کند بهم می خورد .

بدون اینکه بفهمم چه کار می کنم کیفم را برمی دارم و شماره ی آن دختر را بر می دارم . می دانم که بعدا از این کارم پشیمان می شوم . می دانم که گریه مثل الکل می ماند . کاری می کند که بی پروا شوی و کارهایی را بکنی که بعدش از یاد آوری شان دوباره گریه ات بگیرد ولی این کار را می کنم . آدم مست می داند که دارد اشتباه می کند . ولی در آن لحظه به هیچ چیز اهمیت نمی دهد . گوشی ام را بر می دارم و شماره اش را سیو می کنم و وارد تلگرام می شوم .

  • تشکر 49

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بین مخاطبانم آن "آدم فضایی دیوانه " را پیدا می کنم بلافاصله وارد عکس هایش می شوم . نمی خواهم با عکس هایش بدانم که چه کسی است . نه ! هنوز آنقدر ها هم عقلم را از دست نداده ام . بلکه می خواهم بدانم در آرزوهایش چگونه است ؟ عکس اول را که باز می کنم با دختری خندان در باغی سرسبز روبرو می شوم که کیفش را به هوا انداخته و به آن نگاه می کند . صورتش معلوم نیست ولی با همان عکس اول می فهمم که یا خودش به عکاسی علاقه دارد یا یکی از دوستانش . در عکس دوم صورتش معلوم است . آرایشی ندارد و روبروی برج ایفل ایستاده و دو انگشت دست چپش را به نشانه ی پیروزی بالا گرفته . هرچند ، شاید در اصل فقط خواسته شکلکی در بیاورد که عکسش را زیبا کند . نتیجه گیری ام از این عکس ؟ چپ دست است ، سفر های خارجی رفته و در کمال تعجب من ، در پاریس همچنان حجاب دارد . و نتیجه گیری بعدی ؟ همانطور که مطمئن بودم اختلاف طبقاتی اش با منی که تابحال فقط یک ترکیه رفته ام تا عرش زیاد است . وارد عکس بعدی که می شوم او را می بینم که دارد مردی پنجاه و خورده ای ساله می بوسد و مرد با خجالت دارد او را پس می زند . شاید پدرش باشد و شاید هم عمو یا دایی اش . ولی به نظر نمی آید برادرش باشد و فکر شوهرش را هم حتی به مغزم راه نمی دهم !

نتیجه گیری بعدی : در خانواده ای با حجب و حیا بزرگ شده است .

عکس های بعدی هم عکسهای خودش در دانشگاه و پارک و کنار چند زن و دختر اند که دیگر چیزی را اثبات نمی کنند . یکی دوتا عکس هم از کمیک های معروفی که مطالب خنده دار دارند در پروفایلش پیدا می شود و دیگر هیچ ! به آخرین عکس رسیده ام و نمی دانم این آدم فضایی را دوست داشته باشم یا نه ؟ در نهایت از عکسش بیرون می آیم و موبایل را روی میز می گذارم و دوباره به سقفی که روی آن کاغذی با دایره ای سیاه روی آن است نگاه می کنم . قرار بود تمرین تمرکز باشد ولی هر وقت نگاهش می کنم از اشک تا سوزش چشم را دارم ولی دریغ از کمی تمرکز !

با صدای آیفون به خودم می آیم و روی تختم می نشینم . چه کسی می تواند باشد ؟ خوب معلوم است دیگر ! وقتی پدرم ماموریت کاری است و من قرار است در رستوران باشم چه کسی جز آتنا به اینجا می آید ؟ خواهری که تقریبا پنج سالی می شود که از او نه خبری دارم و نه می خواهم خبری داشته باشم . ناخود آگاه ذهنم به آخرین دیدار بیش از یک دقیقه مان می رود :

***************

با پرهام مشغول پیامک بازی ام که آتنا از توی آشپز خونه سرشو میاره بیرون و به من که لبخندی شیطنت آمیز روی لبم نشسته نگاه می کنه .

_ باز داری با اون پسره حرف می زنی ؟

دوباره شروع کرد . با بی حوصلگی چشمامو چپ می کنم و می گم :

_ گیریم که بله ! تو چی کاره ای این وسط ؟

چشم غره ای میره و میگه:

_ آخه بچه ی خوب . تو به جای اینکه بشینی درس بخونی که خودتو از این وضعیت نجات بدی نشستی با این مردک حرف می زنی . آخه کدوم آدمی میاد با یه پسره ای که معلوم نیست کیه و چیه و در آینده قراره چی بشه دوست میشه ؟

جوش آوردم . این آتنا و دلایل مسخرش .

_ مثل تو بشم خوبه ؟ یه دختر خرخون بدبخت که یه خرخون تر از خودش قراره بیاد خواستگاریش . تازه اگه بیاد .

با عصبانیت جواب می دهد :

_ من هرچی باشم به تو مربوط نیست . آخه احمق ...

بین حرفش می پرم و با صدایی که مطمئنم حتی تو کوچه هم شنیده میشه داد می زنم :

_ به توی خرخون بدبخت هیچ ربطی نداه من دارم چی کار می کنم . من زندگی خودمو دارم . قرار نیست به خاطر تو زندگی کنم . بسمه دیگه هرچی که با تو مقایسه شدم . _صدامو نازک می کنم _ وااااای ! آتنا رفته تیزهوشان اونم فرزانگان 1 ! آمیتا هم باید بره وگرنه همه میگن آرمیتا اله آرمیتا بله . واااااای ! آرمیتای بدبخت یه سال نشده رفته فرزانگان که آتنا میره دبیرستان تیزهوشان ! واااای ! آتنا یه خرخون بدبخته اونجا که آرمیتا هم مجبوره مثل اون باشه . وای چقد بد که آرمیتا شده شاخ مدرسه ! وای چقد بد که به این درسای مسخره هیچ اهمیتی نمیده ! نکنه مثل آتنا نشه ؟! واااای ! آتنا المپیاد مدال طلا گرفته رفته پزشکی بخونه . چرا آرمیتا این کارو نمی کنه ؟ _ دوباره صدایم را بلند می کنم _ خسته شدم از بس یا خودت واسم انتخاب کردی یا دیگران به خاطر تو . از مقایسه شدن باهات متنفرم ! می فهمی ؟ متنفرم ! زندگیمو خودم می سازم به تو هم هیچ ربطی نداره .

دیگه خسته شدم . از بس داد زدم صدام گرفته و آتنا هم از شنیدن یه دفعه ی حرفایی که تو تمام زندگیم تو گلوم گیر کرده بود شوک زده همونجا وایستاده . کیفمو می قاپمو یه شالی سرم می کنم و مانتومم بر می دارم . مامان که از این همه سر و صدا از خواب بیدار شده دنبالم می دوئه ولی من سریع ترم و وسط کوچه لباسامو می پوشم و بی توجه به مردمی که خیره نگام می کنن به سمت خونه ی مامان بزرگم میرم . حالم از این آتنای خرخون بهم می خوره .

****************

خوب یادم هست که آنروز روز خواستگاری آتنا بود و منی که خواهر سه سال کوچکتر از او بودم در این مراسم حضور نداشتم و بعد از آن هم به زور و عشق مادربزرگم بود که می رفتم . از همان زمان بذر کینه در دل آتنا درست مثل من جوانه زد و او دیگر هیچگاه با من و پدری که طرف مرا گرفت حرفی نزد . من هم مشکلی نداشتم . در آن زندگی تمام شروع های تازه ی من با وجود آتنا خراب می شد . وارد کلاس که می شدم ، مرا با خودم مقایسه نمی کردند بلکه با خواهری مقایسه می کردند که جزوه هایش دقیق تر از کتاب های کمک آموزشی بود و من حتی به خودم زحمت نمی دادم تمرین هایم را حل کنم .

  • تشکر 48

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

می پرسید بعد از آن پشیمان شدم یا نه ؟ بله ! گاهی وقت ها می شد که پشیمان شوم . وقت هایی که مادرم تلاش می کرد حرف آن یکی دخترش را به پیش بکشد یا وقت هایی که با پرهام دعوا می کردم ولی همیشه مطمئن بودم که برای عذر خواهی دیگر خیلی دیر است . من حرف هایی را به او زده بودم که از کینه ای بیست و خورده ای ساله شروع می شدند و هیچوقت آن حرف ها را پس نگرفتم . نمی دانم الان باید چه کار کنم ؟ نمی توانم بیرون بروم ، می توانم ؟ نه ! ترجیح می دهم همین جا بنشینم و در اتاقم به حرف هایشان گوش دهم .

_ چه خبر ؟ همه چی مرتبه ؟

صدای آتنا نامفهوم است ولی او آدمی است که حتی قرارداد های دنیا هم برایش کافی نیستند و خودش باز قرارداد می سازد . بنابراین چه بشنوم چه نشنوم می دانم که دارد همین جمله ای را می گوید که همیشه در اول دیدارهایش می گوید .

صدای مادرم پر از اضطراب بلند می شود . حتما دعا دعا می کند من خوابیده باشم یا از اتاقم بیرون نیایم :

_ آره . خبری نیست جز سلامتی .

این دفعه ابراهیم حرف می زند :

_ جلوی درتونو رنگ زدید ؟ قبلا سفید نبود ؟

این ابراهیم و حافظه ی تصویری اش ! گاهی فکر می کنم آتنا و او فقط می توانستند با هم باشند و نه کسی دیگر . دختری نابغه که حتی در بهترین دانشگاه هم نمره هایش بالای نوزده بود و مردی که با حافظه ی تصویری اش مدرکش را دو سال زود تر گرفته بود و هر دو عاشق حل مسئله بودند . چه بچگانه ! این افراد زندگی را در تحصیل می بینند ولی اعتقاد ندارند که باید از چیز های دیگر زندگی هم درس بگیرند  این دو شاید روی آناتومی بدن زنبور تحقیق کنند ولی هیچگاه زیبایی پروازش را یاد نخواهند گرفت . این دو با بی رحمی زنبور را متهم می کنند که نباید پرواز کند ولی من ، من دلم می خواست در این بین زنبور باشم تا آنها ! دلم می خواست باور خودم را جلو ببرم و بی توجه به این آدم ها در آسمان اوج بگیرم .

_ آره ! عباس قبل از رفتنش رنگش کرد .

_ بابا تا کی قراره بره ؟

ماردم دوباره جواب می دهد و این بار ، انگار که مطمئن شده من از اتاقم بیرون نمی روم صدایش صاف صاف است :

_ تا پنجشنبه ی هفته ی دیگه . یه سری دستگاه هستن که باید درستشون کنه و طول می کشن .

ابراهیم دوباره نظر می دهد :

_ ولی هنوزم میگم اگه با مدرک الکترونیک یه کار دفتری ساده رو انتخاب می کرد به نفعش بود .

_ چی بگم ؟ آخه اون زمانی که رفت سر کار ما دوتا بچه ی قد و نیم قد داشتیم که باید خورد و خوراکشونو تامین می کردیم . کم خرجی که نبود .

و دیگر کسی حرفی نمی زند . من اینجا نشسته ام ولی می دانم صحبت راجعب من و پدرم در این جمع چه تنشی را در این سکوت بعد از صحبت پخش کرده است . چشمانم را می بندم و به دورانی فکر می کنم که پدرم برای تامین هزینه ی زندگی ما ماهی دوبار به ماموریت می رفت و به شب هایی که من کابوس نبودنش را می دیدم . نمی توانم بگویم کارش درست است یا غلط . فقط می توانم بگویم او به فکر آباد کردن آینده ی من بود و من در حال حاضر مشغول زجر کشیدن . به یاد چیز های زیادی می افتم و اجازه می دهم سنگینی پلک هایم مرا از وجود همه چیز بی خبر کند .

  • تشکر 46

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی بچه بودم فکر می کردم رویا باید یک نوع رهایی باشد . فکر می کردم در آن به دنیایی می روم که فقط ظاهرش شبیه دنیای خودم است . وقتی بچه بودم ، رویا هایم رنگی بودند و هر لحظه ممکن بود پیتر پن را ببینم که دستم را می گیرد و مرا به آسمان می برد. بزرگتر که شدم ، هنوز هم رهایی بود . ولی رهایی از قید و بند . در آن زمان رویا پر از کارهایی بود که هیچ وقت نمی توانستم انجام دهم . رویا های من در آن زمان پر از راه فرار بود . کمی بعد باز هم رهایی بود . ولی رهایی از ... نمی دانم ! عجیب بودند.  رویاهایم رهایی از زمان بودند . فقط یک ثانیه رویایی می دیدم و آن رویا روز بعد در واقعیت برایم پیش می آمد و من می ماندم و حیرت ! حالا ... دیگر رویا نمی بینم ! حالا دیگر رویا مرا از زنده بودن رها می کند .

صدای آهنگ ، صدای مردی که با خوش حالی حرف می زند . انگار مامان رادیو را روشن کرده است . صدای پرنده ها را هم می شنوم . نه هر پرنده ای ، صدای کلاغ های دوست داشتنی را می شنوم . در این زمستان سخت ، پرنده های آوازه خوان ما همین عروس های سیاه پوش هستند . می خواهم چشمانم را باز کنم ولی خواب گویا مرا در آغوش گرفته و در گوشم نجوا می کند : بیشتر ! و من  مثل معشوقه ای حرف گوش کن خودم را بیشتر در آغوشش جا می کنم و با عذاب وجدان چشمانم را محکم تر فشار می دهم . باید به مدرسه بروم . ولی امروز که پنجشنبه است ! لبخندی می زنم و خواب را آرام و بلند می بوسم . لبخند شیطنت آمیزی می زند و مثل معشوقی بازیگوش و بی وفا مرا ترک می کند و من باید منتظر بمانم تا شب بعد دوباره به آغوشم بیاید .

چشمانم را باز می کنم و از تخت پایین می آیم . صدای رادیو حالا بلند تر شده است . نمی دانم چرا ولی لبخندی روی لبم می آید . آهای تویی که هر روز صبح صدایت بلند می شود که" زندگی سلام !" چه از زندگی می دانی ؟ آن کسی که برایت متنی پر از شادی ناب نوشته است از زندگی چه می داند ؟ وقتی من نمی دانم ، وقتی هیچ کس نمی داند زندگی چست ، تو چگونه به او سلام می دهی ؟

بعد از کمی مرتب کردن سر و صورتم به آشپزخانه می روم و به مادرم نگاه می کنم که موهای سیاه بلندش را مثل موج های دریا پریشان کرده . ولی شاید آسمان پر از ستاره ی دنباله دار بهتر باشد . گاهی دلم می خواهد تار تار موهای سفیدش را ببوسم .

مــوی ســرم چـــو برف زمستان سپیــد شــد
نامــد بهــار و قامت مــن خــم چــو بید شد


گفتــم کــه ســر زنم به زمیـن دلـت ولی
ایـن دانــه از جوانــه زدن نـا امیـد شــد

لبخندی می زنم و بی پروا از پشت بقلش می کنم . موهای مواجش صورتم را غلغلک می دهند و من انگار که خودآزاری دارم صورتم را بیشتر در موهایش فرو می کنم . با لبخند صورتش را به من می گیرد و من مثل کودکی لجباز همچنان از اتمسفر موهایش نفس می کشم .

_ بچه شدی ؟

سرم را آرام تکان می دهم و او می خندد .

_ مامان قربونت بره ! نون در بیار صبحانه بخویم .

ولی من همچنان خودم را به او چسبانده ام و هیچ کجا نمی روم . گاهی دلم معشوق و خواب و خنده ، نه ! فقط مادرم را می خواهد . دست آخر کوتاه می آیم و نان را از فریزر بر می دارم و جلوی گاز می ایستم تا یخش را آب کنم .

_ سلام به روی ماهت عزیزم !

_ سلام به روی خورشید تو عشقم !

خنده ی مستانه ای می کند و من هم فقط لبخند می زنم . من را چه به این حرف ها !

_ راستی دیروز آتنا اینا اومده بودن ؟

نگاهش نگران می شود .

_ آره . چرا از اتاقت نیومدی بیرون ؟

می دانم که خودش دعا دعا می کرد من بیرون نیایم ولی به روی خودم نمی آورم و حرفی نسبتا راست می زنم :

_ خوابم برد .

خوابم برد ! ولی خیلی بعد از وقتی که آن ها آمدند . از این مدل دروغ ها خوشم نمی آید . در اصل دروغ نمی گویی ولی همان عذاب وجدان دروغ را داری .

دیگر حرفی نمی زنیم و صبحانه می خوریم .

  • تشکر 44

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این بین ، گویا خون به مغزم رسیده باشد یاد دیشب می افتم . یاد این که چطور می خواستم به آن دختر پیام دهم ولی ندادم . نمی دانم چرا ولی نمی توانستم . با چند دقیقه دیدار که آدم اینگونه با کسی دوست نمی شود ، می شود ؟ به چهره ی مادرم که در آرامش مشغول غذا خوردن است نگاه می کنم و می گویم :

_ دیشب با پرهام دوباره دعوام شد .

غذا در دهانش می ماند و با تعجب به صورت ناراحتم نگاه می کند .

_ چرا ؟

_ چون خیلی داره زور میگه . دیشب با بی تربیتی تمام وقتی غذا سفارش دادم سفارشمو عوض کرد .

چند دقیقه با تفکر به صورتم زل می زند .

_ خواست خودته . اگه نخوای باهاش باشی انتخاب خودته .

سری تکان می دهم . دیگر به این دخالت نکردن های مادرم عادت کرده ام . زندگی مادرم آسوده ترین زندگی ممکن است . حتی در کار دخترانش هم دخالت نمی کند . فقط می نشیند و کار را به خودمان وا می گذارد . استراتژی ای که در تمام طول زندگی اش به کار برده این بوده که اگر به کار مردم کار نداشته باشی با تو  کاری ندارند . نمی دانم حرفش درست است یا نه ؟ من و آتنا همیشه برعکس بوده ایم . گاهی فکر می کنم معنی ضرب المثل مادر را ببین دختر را ببر به خاطر این است که دختران و مادران همیشه برعکس هم هستند . من و خواهرم همیشه در تلاش بودیم به مردم کمک کنیم . همیشه در کار مردم دخالت می کردیم و تلاش می کردیم مفید باشیم . نمی دانم کدام زندگی بهتر است ؟ زندگی من یا زندگی مادرم ؟

_ تو بودی چی کار می کردی ؟

با این که جواب را می دانم ولی تلاش می کنم واقع بین باشم . من بیش از حد همه چیز را دراماتیک می بینم . نمی دانم دیشب چطور به این نتیجه رسیده ام که می خواهم از پرهام جدا باشم ؟ من از بعضی رفتار هایش خوشم نمی آید ولی هنوز او را دوست دارم نه ؟ 

با آرامش لقمه ی دیگری درست می کند و جواب می دهد :

_ من تو نیستم ! تو هم من نیستی . ببین چی واسه زندگیت خوبه .

سری تکان می دهم . مطمئن بودم همین را خواهد گفت . همیشه اینطور است . ولی خب ، اگر من جواب را می دانستم از او می پرسیدم ؟ من افسردگی دارم . چیزی که دیگر برایم کاملا معلوم است . یک سالی می شود که معلوم است . یک سالی می شود که امروز حرفی می زنم و فردا حرفی دیگر . یک سالی هست که رفتارم دو قطبی شده . حتی فکرهایم هم دو قطبی شده . و من نمی توانم تصمیم بگیرم . نمی دانم باید چه کار کنم . واقعا نمی دانم و از این ندانستن متنفرم .

***********************

خدای من ! دوباره شروع شد ! آتنا خانوم دوباره تو خونه راه می ره و به من غر می زنه .

_ آخه دختر احمق ! این چه انتخاب مسخره ایه که تو داری می کنی ؟ آخه با رشته ی انسانی قراره دقیقا چه کوفتی بشی هان ؟

_ بس کن دیگه تروخدا ! تو که می دونی من مرغم یه پا داره ، چرا خودتو اذیت می کنی ؟ وقتی میگم نمی خوام برم تجربی یعنی نمی خوام برم تجربی . حالا تو هر حرفی که می خوای بزنی بزن .

_ آخه دختره ی الاغ ! می خوای انسانی بخونی چی ؟ که دو قرون پول بذارن کف دستت ؟ اصلا اگه کار پیدا کنی !

واقعا داره میره رو اعصابم . همین که تو رفتی تجربی برای صد سالمون بسه . معلوم نیست از جون من چی می خواد ؟

_ نمی خوام بابا ! نمی خوام . صد سال سیاه نمی رم تجربی . همین که خودت رفتی بسه . بابا من حال خرخونی ندارم !

_ آخه احمق...

خدای من ! داره هرچ لایق خودشه به من نسبت میده .

_ خودتی و جد و آبادت !

بازم خدای من ! حتی وقتی دارم بهش فحش میدم دارم به خودمم فحش میدم . عجب غلطی کردیم به دنیا اومدیما !

_ حرف دهنتو بفهم . من نمی فهمم . تو فکر می کنی بری انسانی چی میشه ؟ بدبخت ! کلی عربی دارید ! کلی درس حفظ کردنی دارید . فکر کردی به همین آسونیه ؟

_ بعد مثلا برم تجربی حفظ کردنی ندارم ؟

_ داری ! ولی به جاش همونقدر که اندازه ی انسانی حفظ می کنی اونجا هم حفظ می کنی و تا آخر عمرت تو رفاه زندگی می کنی .

_ اصلا به تو چه ؟ مامان دخالت نمی کنه تو دخالت می کنی ؟

_ آرمیتا ! من...

چشم هامو می چرخونم و هدفونو تو گوشم محکم تر می کنم . بذار هرچقدر که دلش می خواد حرف بزنه من قصد ندارم بذارم کسی واسه زندگیم تصمیم بگیره ...

***********************

  • تشکر 46

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردم واقعا با پنجشنبه هایشان چه کار می کنند ؟ قبل ها که خودم به مدرسه می رفتم و جمعه تعطیل بود ، یک کارهایی می کردم . الان که پنجشنبه ها هم به لطف نظام جدید تعطیل هستیم ، باز هم پنجشنبه ها می خوابم و جمعه یک کاری می کنم . یعنی خواب که نه ! ولی بی حوصله می نشینم جلوی لب تاب و می خوانم و می بینم و وقت تلف می کنم تا شب . شب هم که شد ، می خوابم تا شاید جمعه برسد . اصلا پنجشنبه همیشه ی خدا روز بلاتکلیفی بوده ! امروز هم یک پنجشنبه ی دیگر و باز هم بلاتکلیفی .

نشسته ام روی تختم و دارم از بین این همه کانال شعری که در تلگرامم ردیف کرده ام شعر می خوانم که ناگهان می بینم کسی پیام داده . دقت که می کنم قلبم تا دهانم پیش می آید و باز سر جای اولش بر می گردد . آدم فضایی چگونه مرا پیدا کرده ؟

با تعجب و ترس وارد می شوم و می خوانم :

_ سلام ! تو همون دختره ای که تو دستشویی گریه می کرد ؟

با تعجب دوباره پیامش را می خوانم : "دختره ای که تو دستشویی گریه می کرد"  ؟ از پشیمانی و خجالت لبم را گاز می گیرم . چرا من باید انقدر کار های ... بچه ها در مدرسه چه می گفتند ؟ خز ؟ هر چه که هست ! چرا من باید همچین کار های مسخره ای بکنم . پشیمان از سین کردنش جواب می دهم :

_ بله خودمم . شما چطوری منو پیدا کردید ؟

بلا فاصله آنلاین می شود و جواب می دهد :

_ عکس پروفایلمو نگاه کردی .

عکس پروفایل ؟ با تعجب یک صورت بدون دهان می گذارم و کنارش دو تا علامت سوال و منتظر می مانم تا خودش بفهمد منظورم چیست .

 _ از این نرم افزارا دارم که میگن کیا عکسای پروفایلتو نگاه کردن .

آهی می کشم و تایپ می کنم :  

_ آهان ! ببخشید که مزاحم شدم در کل . خدافظ

ولی قبل از آن که حتی دستم به دکمه ی ارسال بخورد جواب می دهد :

_ من سارائم . و شما ؟

ناراحت از این که نمی توانم چیزی را که با این همه زحمت نوشته ام بفرستم نوشته ام را پاک می کنم و می نویسم :

_ آرمیتا هستم .

_ به پسره گفتی بره ؟

پسره ؟ کدام پسر را ... خدای من ! همان پسر چشم آبی دیشب را می گوید .

_ بله .

_ خوبه ! میشه بلاکم نکنی ؟ بخدا فقط یه ذره زود گرم می گیرم وگرنه بچه ی خوبیم !

لبخندی از این رک گویی می زنم و از آنجایی که من بچه های بی تربیت مدرسه نیستم می نویسم :

_ باشه .

و او با یک استیکر قلب جوابم را می دهد .

  • تشکر 42

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 *********************

_نــــــــــــــــــه ! می خوام بازم بخوابم ! ولم کن بابا ! دیشب ساعت سه خوابیدم !

_ تقصیر خودته ! من نمی دونم ! همین حالا حاضر میشی باید بریم کوه .

همون لحظه ای که حرف کوهو می زنه چشمام باز میشه .

_ با پرهام ؟

و پرهام گفتنم همان و کوبیده شدن یه بالش گنده روی سرم توسط این آتنای بی جنبه هم همان !

_ آهای ! مشکل داری با پرهام چرا منو می زنی ؟

چشماشو لوچ می کنه و میگه :

_ می خوایم بریم کوه ، پرهام ، می خوایم غذا بخوریم ، پرهام ، می خوایم درس بخونیم ، پرهام ، می خوایم بریم کپه ی مرگمونو بذاریم پرهام! این پرهام شما رو باید قاب کنن بزنن به دیوار که دیگه لااقل خودمون در روز ببینیمش و صدای جناب عالی رو نشنویم هی !

_ دلتم بخواد ! اصلا برو بیرون من الان میام .

_ آرمیتا ! تا پنج دقیقه ی دیگه بلند نشی با پارچ آب میاما !

_ برو حله دیگه ! الان میام !

و به محض این که آتنا میره با خیال راحت بالشی رو که پرت کوبیده سرم در آغوش گرمم می فشارم و دوباره میرم لالا . ولی مگه این خانواده می ذارن من یه خواب راحت بکنم ؟! همون لحظه مامان میاد تو .

_ اوا ! تو که هنوز حاضر نشدی بچه ! بجنب دیگه . ساعت چهاره ! الان باید کوهپایه بودید !

نهههههههههههه ! من نمی خوام برم کوهپایه ! نمی خوام برم هیچ جایی ! نمی خوام ! صدای فریاد آتنا گوشمو کر می کنه .

_ وایسا که با آب یخ اومدم دنبالت ! تنوریه . از یخچال درش آوردم مخصوص تو !

و اینجوری میشه که من با جیغ و داد از دست آتنایی که داره با پارچ آب دنبالم می کنه فرار می کنم .

_ مگه دستم به تو بچه ی خوابالو نرسه ! خودش برنامه ی کوه می ریزه ما رو صبح جمعه ای علاف می کنه خودشم شب ساعت سه می خوابه !

در همون حینی که دارم فریاد می زنم میگم :

_ خوب من از کجا باید می دونستم سریاله ساعت دو نصف شب میاد !

و این حرفم باعث میشه آتنا با جیغ بلند تری دنبالم کنه !

************************************

انشاها را بخوانم .

لباس ها را در ماشین بیاندازم .

با مادرم آشپزی کنم .

خانه را گردگیری کنم .

برای امتحان انشا موضوعی انتخاب کنم .

به لیستی که برای خودم آماده کرده ام نگاه می کنم . همه چیز همان طور که باید باشد . فقط حوصله ی من است که نمی کشد . چه کنم ؟ هیچ ! فقط می نشینم آنجا و شعر می خوانم و شعر می خوانم تا شاید حالم سر جایش بیاید . ولی کار دارم ! انشاها وقت زیادی می گیرند . در حال فکر کردن هستم که با مزه ی آهن در دهانم می فهمم دوباره پوست لبم را آنقدر خورده ام زخم شده . آهی می کشم و به سمت سرویس بهداشتی می روم تا لبم را بشورم .

جلوی آینه که می ایستم ، نگاهی به صورتم می کنم و نگاهم دوباره برای چندمین بار در روز به اندام بزرگم می خورد که معلوم نیست چرا انقدر باد دارد . اگر قدم کوتاه بود که بدتر هم بود ولی حداقل قدی بلند دارم و صورتی تقریبا متناسب . چه کار با صورتم دارم ؟ مثل خیلی های دیگر در این دنیا موهایم سیاه اند و چشم هایم قهوه ای روشن . پوستم هم روشن است که چال و چوله های بدنم را بهتر به نمایش بگذارد .

خودم را که گول نمی زنم . دلم برای پرهام تنگ شده . ولی شاید از این نبودش بتوانم استفاده کنم . فکرش را بکن ! یک هفته یا دو هفته ی دیگر به دیدنش بروم و وقتی سوار ماشینش شوم با تعجب نگاهم کند و نشناسد . بعد بهتر نگاه کند و ببیند که این آرمیتا است که کنارش نشسته است . چشمانش درشت شود و بگوید :

_آرمیتا خودتی ؟

و من با لبخندی شیطنت آمیز بگویم :

_ آره ! انتظار داشتی کی باشم ؟

و همه چیز ختم بخیر بشود و من با خوش حالی تمام دوباره بت او بشوم و او با خوش حالی تمام دوباره مرا پرستش کند .

  • تشکر 43

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

حیف که تمام این حرف ها فقط تخیلات من بیچاره است .

غمگین ترین زن همه‌ی قصه ها منم

وقتی که آرزوی تمام تنم تویی ...

مردی که زخم میزند و میرود ولی ...

هرشب تویی، دوباره تویی، بازهم تویی

_اهورا فروزان _

دوباره وارد اتاق می شوم و از بین برنامه هایم آسان ترین را انتخاب می کنم . سبد رخت چرک را بر می دارم و وارد آشپزخانه می شوم و مادرم را نگاه می کنم که در حال خواندن دستوری از توی کتاب آشپزی است . بوسه ای بر گونه اش می زنم و لباس ها را در ماشین لباسشویی می ریزم .

_ چی می خوای بپزی ؟

نگاه دیگری می اندازد و می گوید :

_ نمی دونم .

_ بیام کمکت ؟

_ آره . بیا  .

و بنابر این دو تا از کارهای امروزم خط می خورند . و من همراه مادرم شروع می کنم به پختن غذایی که در نهایت شده لازانیا و دسر کارامل . متعجب از غذایی که انتخاب کرده به لیست نگاه می کنم و می پرسم :

_ چرا این غذاها حالا ؟ کم چاقم ؟

_ کم بخور خوب ! امروز بابات می خواد بیاد .

لبخندی به ذوق مادرم می زنم و بدون حرف شروع می کنم به آب کردن برگ ژلاتین در آب .پدرم مردی مهربان است . مهربان ترین مردی که به عمرم دیده ام . فراهم کردن زندگی برای سه زن در خانه موهایش را کم پشت کرده و شانه اش را کمی خمیده ولی هنوز هم زیباترین مردیست که دیده ام . پدرم از جنس خاک است و مادرم از جنس آب . من از جنس بادم و آتنا از جنس آتش . و در این بین ، خاک قوی ترین عنصری است که در عمرم دیده ام و باد بیچاره ترین . غذا را با مادرم می پزیم و خانه را همراه هم تمیز می کنیم و من داوطلبانه بیرون می روم تا تعدادی گل برای گلدان بگیرم . ولی نه از گل فروشی ! پیاده راه می روم تا به خیابان می رسم و از پسری گلفروش کنار خیابان ده شاخه گل می خرم . نگاهم می افتد به دوشاخه ای که در دستش مانده و نگاه خسته اش و ناگهان ده می شود دوازده .

لبخندی می زند و باقی پولم را می دهد . من هم لبخندی می زنم و گل به دست به سمت خانه راه می روم . در این بین ، من شاید دیوانه ترین دختری باشم که روزگار دیده است ولی کارم را دوست دارم . من گرفتن گل نرگس را از پسر بچه ای وسط خیابان دوست دارم . من فریب خوردن از آنها را دوست دارم حتی اگر یک درصد هم احتمال فریب خوردنم باشد . وارد خانه که می شوم نرگس ها را به دست مادرم می دهم و وارد اتاقم می شوم تا لباس هایم را عوض کنم . نمی دانم چرا ولی هروقت پدرم هست ، من و مادرم بیش از حد دلواپس می شویم . دلمان می خواهد زیباترین باشیم و مهربان ترین .

 نشستم انشاهای بچه ها را تصحیح کنم و به خاطرات و اعتقادات بچه گانه شان بخندم . در این روز ها این نوشته ها به نظرم طنز می آیند . مثل شعار هایی هستند که حتی کسی که آنها را می گوید هم بعد از گفتنشان لبخندی تلخ می زند . دلم می خواهد با خودکار قرمز روی همه ی نوشته هایشان را خط بزنم . دلم می خواهد تمام فعل های مثبتشان را منفی کنم و بهشان بگویم کمتر ساده لوح باشند ولی نمی شود . می خواهم بهشان بگویم هنوز خیلی مانده تا از این حرف های بزرگانه بزنند ولی هیچوقت حرفی نمی زنم . هیچوقت و تا ابد . فقط می توانم نگاه کنم و آه بکشم و بخندم . موضوع انشای امروز بیشتر به خنده ام می اندازد . زیبایی بهتر است یا مهربانی . انشایی است بچه گانه می دانم !ولی از این انشاهای قافیه دار خوشم می آید . از این انشا هایی که جوابشان چیز دیگری است و همه خجالت می کشند حقیقتشان را بنویسند . از این که بنویسند در ذهنشان حک شده که زیبایی بهتر است و روی زبانشان مهربانی زیباتر است خجالت می کشند . گناهی هم ندارند . به بزرگتر هایشان رفته اند .

در حال خواندنم که صدای در می آید و من با نگاهی دیگر در آینه و اخم کردن به خودم با شکمی تو رفته به استقبال پدرم می روم . گویا که مادرم با من مسابقه می دهد زودتر از من به بقل پدرم می رود و من با سلامی کوچک منتظر می مانم تا پدرم یک دل سیر موهای مادرم را بو کند و آرام نوازششان کند .

قسم به موج،

به پیچ و واپیچ جاده ی چالوس

به سیم تلفن

به مگنت باز یک "کاست"

به جای پاهای مردانِ مست، روی برف

که مستی ...

عین راستی ست.

قسم به پیچ و تاب

به پیچ و تاب

به پیچ و تاب

به موهای فرفری اَت ...

_حمید جدیدی_

گاهی حتی به مادرم هم حسودی ام می شود ! او پدرم چقدر عاشق اند و من چقدر متنفر .

  • تشکر 43

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پدرم بالاخره از حلقه ی دستان مادرم دل می کند و به سمت من می آید .

_ چه خبر از گل دختر من ؟

لبخندی می زنم و آرام گونه اش را می بوسم و به اخم های مادرم که انگار ناگهان هوو پیدا کرده هم اهمیتی نمی دهم .

_ سلامتی و دلتنگی شما !

پدرم آرام می خندد و او هم سر مرا می بوسد . بعدش هم می رسیم به این که سفر چگونه بود و سوغاتی های کوچکی را که به اندازه ی وقت و وسعش گرفته به ما می دهد . به شال محلی ای که به دستم داده می خندم و با این که خیلی وقت است دیگر به خاطر این جور چیز ها ذوق نمی کنم آن را به خنده ای تصنعی و ذوقی ساختگی بر سر می کنم .

مادرم هم گردنبندی را که گرفته به گردن می کند و پدر با  دیدن گردنبند مدل قدیمی با سنگ های سبز خنده اش می گیرد . بعد از آن ؛ برای آن که پدرم گشنه نماند سریع میز غذا را آماده می کنیم و من از قصد برای اینکه یادم نرود باید کم بخورم در دورترین نقطه ی ممکن از غذا و نزدیک ظرف سالاد می نشینم . پدر و مادرم از همین الان شروع به حرف زدن در مورد اتفاقات این چند وقته اند و اصلا به من توجهی نمی کنند . مادرم ظرفم را می گیرد و بدون آنکه حرفش را قطع کند تکه ای بزرگ از لازانیا را در بشقابم می گذارد . می خواهم رد کنم ولی بعد تصمیمم عوض می شود ؛ یک شب که هزار شب نیست ، هست ؟

و شروع به خوردن می کنم و با اشتها تمام لازانیای درون ظرف را بدون اینکه به هیچ چیز توجه کنم یا درواقع بخواهم توجه کنم می خورم و لیوانی دلستر و دسر را  را هم همراهش نوش می کنم . غذا تمام می شود و من و مادرم چمدان پدر را در حالی که او در حمام است باز می کنیم و چند تکه لباس و مسواکش را سر جایش می گذاریم . بعد هم مادر به آشپزخانه می رود تا ظرف ها را بشورد و من به اتاق خودم می روم تا با سرو صدا پدر را که در اتاقشان خوابیده بیدار نکنم . و همان لحظه ای که از در رد می شوم با احساس عذاب وجدان شدید احساس می کنم دارم آتش می گیرم . در یک مقاله ی علمی خوانده بودم که وقتی از یک در رد می شوید مغز شما فکر می کند شما در یک دنیای جدید هستید و مطالبی را که در پشت آن در به خاطر داشتید را کم اهمیت می بیند . من هم همین گونه شدم ، با این تفاوت که حالا تمام چیز هایی را که در مورد لاغر شدن و اتفاقات این چند وقته پشت در جا گذاشته بودم در خاطرم دوباره جا می گیرند و من می مانم و عذاب وجدانم و شکم باد کرده ای که این حرف ها سرش نمی شود . بدن من حتی اگر از هزار در باز و بسته هم رد شود غذایی را که الان خورده ام فراموش نخواهد کرد .

نمی دانم چرا ولی دلم می خواهد گریه کنم . احساس می کنم در این چند وقته تمام این نخوردن هایم و گن پوشیدن هایم وقت تلف کردن بوده . من روز ها از لذت خوردن غذا محروم ماندم و وقتی که گرسنه بودم شکمم را تو می دادم که کسی صدای قاروقور معده ام را نشنود و حالا ، من احمق با یک ناهار کوچک تمام آن را به باد دادم . توی دیوانه با خود چه فکر کرده ای ؟ خدای من ! تمام آن کارهایم بی نتیجه بودند . احساس می کنم عصبانیت در تمام وجودم موج می گیرد . عصبانیت از خودم و حتی از مادر و پدرم با این غذا و این از سفر آمدنشان . عذاب وجدان در همان حال حسابی یقه ام را می گیرد و من که کاملا خلع سلاح شده ام برای بیشتر تنبیه کردن خودم ترازو ی آبی دیجیتال را از زیر تخت در می آورم و روی آن می ایستم و با دیدن عدد رویش احساس سرگیجه پیدا می کنم . خدای من ! خودم را روی تخت می اندازم و در حالی که تمام زمین و زمان را نفرین می کنم شکمم را در دست می گیرم و محکم فشار می دهم . لایه ی لعنتی ای را که مثل ژله در بدنم بالا و پایین می افتد را می گیرم و با فشار زیاد تمام آن چربی های مزاحم را می چرخانم . جوری که احساس می کنم درد تمام شکمم را گرفته ولی همچنان ادامه می دهم و به خودم و این شکم لعنتی درسی دردناک می دهم . بالاخره ولش می کنم و لباسم را بالا می زنم و با دیدن پوست قرمزم لبخندی از روی رضایت روی لبم می نشیند .

_ حالا راضی شدی؟

دیگر کامل دیوانه شدم ! با شکمم صحبت کردن دیگر بیش از حد است ! ولی با عصبانیت حرفم را ادامه می دهم .

_ من چی کار کنم از دستت خلاص شم هان ؟ چرا خودت گم نمی شی بری ؟

دوباره عصبانیتم فوران می کند و دوباره شکمم را فشار می دهم . حالم از این که آنقدر بزرگ است که در دستم جا می شود بهم می خورد .

 _ بهت میگم راضی شدی لعنتی ؟

و بعد از تنبیهی دوباره خودم را روی تخت رها می کنم . 

  • تشکر 43

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بعد از تنبیهی دوباره خودم را روی تخت رها می کنم . اشک ها دانه دانه روی صورتم روان می شوند . حالم به طرز عجیبی بد است . احساس می کنم بدردنخور ترین آدم روی زمینم . نمی دانم چرا زندگی انقدر بی رحم است . زندگی تو را به بازی می گیرد در حالی که تو می خواهی فرار کنی . گاهی اوقات فکر می کنم در یک اتاق با هزاران در گیر افتاده ام و پیرزنی مخوف با لبخندی شیطانی در حال دنبال کردنم است . گاهی اوقات فکر می کنم دری که به سمتش می دوم باز است ولی نیست و پیرزن قدم به قدم و با آرامش به دنبالم است . گاهی اوقات حتی خوابش را می بینم در حالی که یک قدم با من فاصله دارد و هر دفعه ، در حالی که دیگر فرار به سمت دری دیگر را بی تاثیر می بی