رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

**********************

سر جایم توی تخت غلط می زنم. از شدت ضعف و گرسنگی نمی دانم که اصلا قدرت بلند شدن و به سمت یخچال رفتن را دارم یا نه؟ معده ام تیر می کشد. به ناچار از جایم بلند می شوم و می روم سمت یخچال. درش را باز می کنم و درونش را نگاه می کنم. یک سیب که اشکالی ندارد دارد؟ 

در حال گاز زدنم که احساس می کنم چیزی درون معده ام تکان می خورد. به شکمم که گویا با دوگاز بزرگتر از قبل شده زل می زنم. دوباره دل پیچه می گیرم. به سمت دستشویی می دوم و همان دوگاز را بالا می آورم. مایعی سبز و ترش هم از دهانم بیرون می آید. نمی دانم چیست. لابد همان اسید معده ای چیزی باشد دیگر!

دوباره به سمت تختم می روم و آنقدر رویش غلت می زنم که به خواب می روم. 

*********************

روز دوم، روز دوم افتضاح بود! بیشترش را خواب بودم ولی بقیه اش پر از عذاب و بیچارگی بود. گریه می کردم و فیلم می دیدم و کلا در حال خودم بودم. تنها خوراکی مورد قبول آب بود که آن را هم وقتی می خوردم باز احساس می کردم شکمم دارد برای خودش همینجوری جلو می آید. قرارم با پرهام را به بهانه ی بی حالی ام کنسل کردم. ولی اگر حواسم بود، یادم می آمد که این ملت علاقه ی خاصی به عیادت آنهایی که حالشان بد است دارند! با کلی قسم و التماس شازده کوچولو را راضی کردم که با همان تلفن راضی شود و لشکر جمع نکند بیاید اینجا. 

در نهایت هم ساعت هفت گرفتم خوابیدم. نمی دانم چرا هیچ اتفاقی نیافتاده بود. گویا مغزم توان کار کردن هم نداشت. 

و روز سوم بالاخره رسید! از اول صبح دم آینه ایستاده بودم و سانت سانت بدنم را نگاه می کردم. معده ام حسابی رفته بود تو و شکمم هم کمی کوچکتر شده بود. عشق می کردم از این همه تغییر! مادرم هم که گویا حال خوبم را می دید هی قربان صدقه می رفت که آفرین و واقعا این چند وقته مراعات کردی در خوردن و لاغر شدی. حالا بیچاره نمی دانست که این چند وقته مراعات که هیچ، روزه گرفته ام برای این چند سانت لعنتی. 

کمی هم به پرهام فکر کردم. به هر دو پرهام! به آن لعنتی فکر کردم وقتی که بالاخره یک روز با اندام زیبا جلویش بایستم و تماشا کنم که چطور دوباره عاشقم می شود و من دست رد به سینه اش می زنم. به آن یکی پرهام هم فکر کردم که مرا می بیند و می فهمد که چقدر باعرضه ام و بالاخره قرار است به چشمش بیایم و غیره! تا سر ظهرش هم تحمل کردم. بالاخره نزدیک ظهر که شد، کمی احساس سرگیجه می کردم. لایه ی سومم که از همان اول سه روز ساکت بود به حرف آمد که :

_ بی خیال شو دیگه! الان میافتی یه بلایی سرمون میاری! برو یه چیزی بخور سه روز شد! 

ولی من قبول نمی کردم. سرم گیج...

سر گیجه...

سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر سر گیجه.

سرم گیج می رفــــ....

و همان موقع بود که غش کردم! 

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*************************

معمولا در فیلم ها و رمان ها وقتی کسی غش می کند همه چیز در سیاهی فرو می رود و بعدش با شنیدن صدایی فرد بیدار می شود. ولی حداقل برای من که این اتفاق نیافتاد. چشمانم بسته بود و نای حرکت نداشتم ولی صدای جیغ مادرم و زنگ زدنش را به آمبولانس و بعد به پدرم را شنیدم. هی دانه دانه ی پیامبران را قسم می داد و هی هق هق می کرد و بعد هق هقش قطع می شد. آمبولانس زودتر از پدرم به خانه مان رسید. گویا یک مرد بود. وقتی شنید غش کرده ام می خواست یک سرم بهم وصل کند ولی هی میگفت که رگم را پیدا نمی کند. بعد صورتش را جلوی دهانم آورد و بعد فهمید! 

_ چند وقته هیچی نخورده؟

لحن مادرم متعجب بود. 

_ یکی دو ساعت پیش براش میوه بردم اتاقش. 

مرد با شک پرسید:

_ خوردشون؟ 

مکث شد. گویا مادرم به اتاقم رفته بود تا ببیند. 

_ نه. 

_ یادتون میاد که امروز دیده باشیدش که چیزی بخوره؟

_والا...نه! غذاشو بردم اتاقش. 

مرد نمی دانم از کجا با کسی شروع به حرف زدن کرد. حرف هایی را که می زد نمی فهمیدم. فقط چند دقیقه بعد دستانی مرا بلند کردند و بعد صدای همان مرد اول را شنیدم که زمزمه می کرد:

_ ایتینگ دیس اوردر. (eating disorder) 

و بعد واقعا چیزی نمی شنیدم. بهش فکر هم نکردم. همه چیز در سکوت و تاریکی فرو رفت تا وقتی که دوباره صدای ناله های مادرم بلند شد. می خواستم به صدایش جواب دهم ولی لب هایم حرکت نمی کرد. بعد از کلی تلاش ناله ای از لبانم بلند شد:

_مـ...ا...

مادرم جیغ زد و شروع به قربان صدقه رفتنم کرد و بعد صدای دویدنش را شنیدم.تلاش کردم چشمانم را باز کنم ولی نا نداشتم. کم کم حس سوزش در دست راستم را حس می کردم و بعد از مدتی صدای پاهای بیشتر. کسی بدون لطافت چشمانم را باز می کرد و نوری قبل از آنکه بتوانم ببینمش در چشمانم می تابید. تلاش می کردم چشمانم  را ببندم ولی دستش نمی گذاشت. چشم بعد را هم آزار داد و بعد ولم کرد. 

صدای زنی میان سال پرسید:

_ آرمیتا؟ آرمیتا؟ صدای منو می شنوی؟

بله می شنیدم. 

_ اگه صدامو می شنوی تلاش کن یه چیزی بگی.

دوباره لبانم باز شد ولی صدایی در نیامد. گویا زن هم به دنبال همین علامت کوچک بود. گفت:

_ اجازه بدید استراحت کنه و کامل به هوش بیاد. تا اون موقع باید باهاتون راجب موضوعی حرف بزنم. 

نه! مادرم را کجا می برند؟ نبریدش! و مسلما که این التماس های درون دلم به گوش کسی نرسید. مدتی همانجا ماندم تا به قول آن دکتر کاملا به هوش آمدم. کمی در عالم خلسه و کمی در عالم واقعیت پرسه می زدم تا اینکه چشمانم را باز کردم و دور و بر را به خوبی نگاه کردم. در بیمارستان بودم. تا اینجایش را هم که وقتی بی هوش بودم متوجه شده بودم. بقیه اش چه؟

اتاقم کوچک و یک نفره بود. ساعت...تلاش کردم تا معنی مکان عقربه ها را به یاد بیاورم. حدودا سه و نیم. سوزش دستانم به خاطر سرمی بود که در دستانم بسته شده بود و...وای! سرم! 

سرم را به عقب بردم و آه کشیدم. 

در هر کدام از این سرم های کوفتی معلوم نبود چقدر کالری و قند مستقیم به بدنم تزریق می شد. یک لحظه هوس کردم سرم را از دستم بیرون بیاورم ولی دستانم هنوز انرژی نداشتند. آهی کشیدم. همانجا ماندم و فکر قطره قطره ی آن کالری های کوفتی آزارم داد تا وقتیکه بالاخره پرستاری آمد و شروع کرد به چک کردن حالم. 

  • تشکر 5
  • عالی 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام به نویسنده خلاق رمان به طرز عجیبی چاق عزیزم بی صبرانه منتظر ادامه داستان خوب و جذابت هستم... 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×