رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

* پارت بیست و چهارم *

هول کردم و زبانم در دهانم نچرخید تا بگویم « میشه در رو باز کنید ؟ » 
- بفرمایید ... بفرمایید
درست زمانی به پاسخی از جانب من نا امید شده بود گفت : آخه من نمی دونم این مردم وقتی کاری ندارن چرا زنگ آیفونو می زنن و ما رو از کار و زندگی می اندازن .
و همراه با صدای « تقی » آیفون را سر جایش گذاشت .
سعی کردم نفسی عمیق بکشم تا از اضطراب و التهاب درونی ام کاسته شود . کیفم را روی شانه ام جابه جا کرده و سر انگشتان سر شده ام را روی چشمان سوزانم قرار دادم ؛ بار دیگر زنگ را فشردم و جلویش قرار گرفتم تا مخاطبم صورت سرخ شده ام را ببیند .
- چرا زنگ رو می زنید و ...
- سلام خانم !
متعجب پرسید : بفرمایید .
- من راستش من ... با خانم ... خانم ... می ... می تونید بیاید دم در ؟
- برای چی ؟
کمی آرام تر شدم و لبخند گرمی زدم : شما بیاید  ... تا من بگم .
- الان میام ...
و بدون انتظار برای حرفی از طرف من گوشی آیفون را سر جایش نهاد . 
در خانه باز شد و زنی با کت و دامن زرشکی و پیشبندی که روی دامن بلندش قرار داشت ، روبه روی آن ظاهر شد ... مردمان این محله اما اینجا را با اروپا اشتباه گرفته بودند . 
- چطور می تونم کمکتون کنم خانم ؟
لبخند زدم و نگاهی معنا دار به لباس ها و موهای افشان و مشکی رنگش انداختم ، گفتم : من با آقای کیانمهر کار دارم .
- ببخشید ؟
مضطرب گفتم : با آقای کیانمهر ... جهاندار کیانمهر .
- خانم مطمئن هستید درست اومدید ؟ 
صورتم در هم شد ؛ پرسیدم : چطور ؟
- اینجا منزل آقای کیانمهر نیست .
نا امیدی سراسر قلبم را در چنگ خود می فشرد ؛ پس از این همه سال معلوم است که این شهر و دیار را ترک کرده و رفته اند .
سری تکان دادم « ممنون » زیر لبی گفتم . رو از او گرفتم و چند قدم را با بی حالی طی کردم که ...
- خانم جان صبر کنید !
با یک خیز به سمتش برگشتم : بله ؟
مردد نگاهم کرد و گفت : می خواید با خانم صحبت کنید ؟
- خانم ؟ اون دیگه کیه ؟ 
- صاحب این خونه .
در قلبم اینبار جوشش شادی را حس می کردم ، شاید او خبری از جهاندار خان داشته باشد اما چیز دیگری در کنار شادی به قلب و نفس هایم پیوند خورده بود ، چیزی مانند تردیدی بزرگ . من آن خانواده را نمی شناختم و امکان داشت خطراتی مرا تحدید کند من حتی این زن با موهای پرکلاغی را نمی شناختم .
سرم را به نشانه ی نه تکان دادم و تا خواستم به او پشت کنم دستم را گرفت . با تشویش و ترس نگاهش کردم که گفت : نگران نباشید ، ایشون فرد قابل اعتمادی هستند .
در دل خنده ای به آن چشمان مطمئن کردم . حیف که نمی دانست من به او هم اعتماد ندارم چه رسد به خانم این خانه اگر می دانس با این دست به جای بازو گردنم را نرم نرمک می فشرد .
سری تکان دادم . بر خلاف مغزم که دائم در حال ارائه ی راه حل های فرار بود قلبم می گفت رفتن به دنبال او ضرری ندارد . بالاخره دلم تنگ بود و برای دیدن آنها لحظه شماری می کرد چه بهتر از این که با این دیدار یک قدم به خواسته اش نزدیک می شد .
به دنبالش وارد خانه شدم ؛ خانه ای که حال تغییرات بسیاری را پذیرا بود . در آن باغ بزرگ که سال ها پیش من و دوستان خیالی ام به دور چهار درخت سبزش گرگم به هوا بازی می کردیم و قهقه زنان به این طرف و آن طرف آزادانه می دویدیم ، حال گل های لیلیوم و محمدی و رز در خاک ریشه دوانده بودند و باغ را با پشت زمینه ی چمن های سبز رنگ زده بودند .
 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پارت بیست و پنجم *

چشمانم را به آن سوی باغ کشاندم ، درست به سمت آلاچیغ زیبایی که اکنون جایگزین آن تخت های چوبی دل انگیز شده بود . زیر آلاچیغ میز نهارخوری چهار نفره و سفید رنگ مجللی قرار گرفته بود که رویش گلدان هایی مملو از رز قرمز  گذاشته بودند . قرمزی گل های در میان آن همه رنگ سفید دیدگان آدمی را به بازی می گرفت .
- خانم ؟ خانم ؟ باشما هستم 
با صدای زن زرشکی پوش نسبتا مهربان به خود آمدم و فهمیدم همانجا میان سنگ فرش ها ایستاده ام با کنجکاوی باغ خانه را می کاوم .
- ب ... بله ؟ 
- از این طرف لطفا .
و دستش را پشت کمرم گذاشت و به جلو هدایت کرد انگار میترسید باز هم در راه توقف کنم .
به در عمارت که رسیدیم فهمیدم بر خلاف تصورم آنجا هم دستخوش تغییراتی شده است . از سه پله ی ورودی گذر کرده و به در امارت رسیدیم . همانگونه که با استرس پوست لبم را می کندم در جواب « بفرمایید » زن قدمی به جلو برداشتم و دستگیره ی طلایی و اشرافی در را گرفته و در را باز کردم . 
نگاهم را با دهان باز به آن زیبایی مطلق دوختم . خیلی زیبا بود . در وصف آن مبلمان ساده ی سرمه ای رنگ و دم و دستگاه دیگر که در سالن وجود داشت هیچ جمله ی مناسبی جز « بسیار زیبا و خارق العاده است » نمی توانستم بگویم . آن وسایل در کنار سادگی ، زیبایی مطلق را به بیننده القا می کرد و بزرگی خانه را به رخ می کشید . به جای آن مجسمه های عتیقه ، گلدان های بلوری بلندی که پر بودند از گل در جای جای خانه به چشم می خورد . صاحبان این خانه علاقه ی فراوانی به گل ها و گیاهان داشتند .
 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت بیست و ششم *
- شما اینجا وایستید تا من برگردم .
سری تکان دادم و او به سمت پله های پرخاطره ی روزهای کودکی ام رفت . آرام آرام پله ها را یکی پس از دیگری بالا میرفت و گاه دستش را روی نرده ها میکشید . خدا می داند در آن لحظه چقدر دست کشیدن روی کنده کاری آن نرده های پرزرق و برق قهوه ای را طلب می کردم اما ... آن روز من مهمان بودم و حسرت روز های صاحب خانه بودن جز اشک هیچ به جانم نمی داد .
صد و هشتاد درجه چرخیدم ؛ روی مبل ها زنی لاغر اندام نشسته بود و به اصطلاح تلوزیون نگاه می کرد اما در اصل تمام توانش را به کار گرفته بود تا ببیند دخترک کنار دستی اش به چه چیز آن گوشی چشم دوخته و با این همه دقت چه چیری می نویسد . زن که لباس مشکی رنگ به تن داشت از جایش بلند شد و به ظاهر دستی به دامنش کشید وقتی فهمید دختر ملوس کناری اش با آن مو های دم اسبی حتی متوجه بلند شدن او نشده عصبانی شد و با خشم و پرخاش تلفن همراه را از میان دستان دختر ۱۴-۱۵ ساله بیرون کشید . جیغ دخترک همراه شد با نگاه کردن زن به صفحه ی بزرگ گوشی .
- اسرا ؟ با کی داشتی چت می کردی ؟
- بدش به من ... گفتم بدش بهم !
- my love ?!
- ...
- این دیگه کیه ؟ حالا آبجی کوچیکه دم درآورده ؟
زن با فرو رفتن پنجه های دختر نوجوان در موهای بلند و بلوندش جیغ جیغ کنان گفت :
- اگه به مامان نگفتم داری چه غلطی می کنی !
- حتی اگه یه کلمه به زبون بیاری میدم آقاتون زبونتو کوتاه کنه ؛ دامادمونم همچین که می بینی چغندر نیست
همانطور که به دخترک اسرا نام قدم به قدم نزدیک می شد گفت :
- من تو رو نکشم اسمم ...
آمد حرفش را به اتمام برساند اما مرا دید که مانند نهالی نو رسیده ، خجل و سر به زیر به مکالمه شان گوش سپرده ام . برای دخترک خط و نشانی کشید و مثلا نا محسوس به من اشاره کرد تا خواهر گرامش نیز از حظورم آگاه شود .
جلو آمد و نگاهی به سر و وضعم انداخت ، گفت : برای کار اومدید اینجا ؟
سری به نشانه ی « خیر » تکان دادم . تا آماده ی دهان باز کردن شدم صدای گرفته ی زنی گوش هایم را به بازی گرفت .
- اسما جان ... با مهمونمون درست صحبت کن .
به سمت پله ها برگشتم و زنی را دیدم که با شکوه و عظمت فراوان پایین می آید .
سلامی زیر لب کردم که او گفت : بشینین لطفا .
همه که نشستند زرشکی پوش مشهور ، به سمت آشپزخانه رفت تا مثلا برایم لیوانی آب بیاورد .
زن اسما نام ناز خندید و رو به من گفت : چرا زود تر نگفتید که مهمونید ؟
تمام ساکنان این خانه دو رنگ بودن را به خوبی از برند ؛ چه در گذشته و چه در حال . یادم می آید مامان رعنا و متینه هم این خصلت را در مواقعی به کار می بستند . یادش بخیر 
 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت بیست و هفتم *

لب هایم را کمی جمع کردم و گفتم : نمی دونم .
واقعا هم نمی دانستم چرا . من که در چند ساله گذشته فکرم را هر طور شده از این خانه و ساکنان قبلی اش منحرف می کردم و حتی از خاطرات گذشته احوالی نمی گرفتم ، حال دم به دقیقه دفتر خاطرات می گشایم و به دنبال جمشید خان شهر را زیر پا می گذارم ، شاید دلم پذیرای باور مهمان بودن در این خانه نیست . یادم می آید زمانی که درست پنج ساله بودم ، به قول رعنا جان از پشت پنجره های بلند و شفاف امارت منتظر می نشستم تا شاهزاده ی سوار بر تک شاخ سفید از راه برسد تا با هم تا آخر عمر در این عمارت زندگی کنیم .  
در جایش جا به جا شد و به سمت دختر کوچک تر که کنارش نشسته بود برگشت و گفت : اسرا جان عزیزم شما درس نداری !؟
این جمله را با حرص و خشم پرسیده بود . به نظر می آمد می خواهد دخترک را به اتاق بفرستد و جواب سوالاتش را از من بی زبان بخواهد . دختر اسرا نام از جای برخاست و پس از نجوای " ببخشید " در پیچ راهرو ناپدید شد .
کمرم زیر بار نگاه سنگین و کاوشگر زن بزرگتر که به نظر می آمد مادر دو دختر است در حال خم شدن بود که باز هم زرشکی پوش وارد سالن شد . جالب است نه ؟ رفته بود تا لیوانی آب برایمان بیاورد اما آشپزخانه را بر روی دوش دو مستخدم دیگر گذاشته بود و به آنجا آورده بود . 
زن زرشکی پوش عسلی نسبتا کوچکی که کنار پاهایم بود را تا جلوی زانوان خم شده ام کشید . موذب بودم و شراره های آتش را روی گونه هایم حس می کردم . لبخند شرمساری به رویش زدم و باز سر به زیر انداختم . 
سه مستخدم ، پس از چیدن تمامی خوراکی ها به آشپزختنه برگشتند ، آن زمان بود نگاه زن دوباره رویم سنگینی کرد .
زن : بفرمایید ، تعارف نکنید ناقابله .
 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پارت بیست و هشتم *
کمی جا به جا شده و گفتم : متشکرم .
سری تکان داد و گفت : سلیمه گفت با جهاندار خان کار داری .
- بله  اما متاسفانه دیگه اینجا زندگی نمی کنند . خبری ازشون دارید ؟
چایش را از روی عسلی برداشت و به من هم اشاره کرد تا از خود پذیرایی کنم . بالاجبار شروع به پوست کندن پرتقال خوش عطر و نارنجی رنگی شدم که او گفت : خبر که چه عرض کنم . می تونم بپرسم شما چه نسبتی باهاشون دارید ؟
لبخند محزون و کمرنگی زدم . هیچگاه فکر نمی کردم پاسخ دادن به این سوال این چنین دشوار باشد . احساس می کردم دستم که چاغو را در خود می فشارد ذوق ذوق می کند . قلبم آهسته تر از همیشه می تپید و حالم از همیشه دگرگون تر بود . 
- من ... راستش ... یه فامیل دور !
- که اینطور . چهرت خیلی آشناست می تونم بپرسم باهاشون چه کاری داری ؟ 
دستم را روی گونه ام گذاشته و گفتم : اما متاسفانه من آشنایی قبلی با شما ندارم . راستش رو بخواید کارم کمی خصوصیه .
دوباره کمی از چای نوشید و گفت : متوجه ام . 
- میشه بگید خبری ازشون دارید یا نه ؟ راستش من خیلی استرس دارم .
سرش را تکانی داد و گفت : میتونم آدرس محل کار جمشید خان رو بهت بدم .
***
 از تاکسی زرد رنگ خارج شده و هزینه را تقبل کردم . نگاهی به نمای کرم رنگ ساختمان 10 طبقه انداختم . دارندگی و برازندگی ! مسخره است که تا به حال فکر می کردم جمشید خان از مال دنیا دست برداشته  و در حال راز و نیاز با خدا برای بخشایش گناهانش است .
وارد که شدم نگاهم به اتاقک کوچک نگهبانی افتاد که پنجره ای کوچک  داشت . سر را پایین انداخته و به سمت نگهبانی پا تند کردم . صدای آه و ناله ی موزاییک های کرم - قهوه ای ، زیر قدم های لرزانم در گوشم اکو می شد . کوتاه ، چند ضربه به شیشه ی اتاقک زده و گفتم : ببخشید آقا ؟
پیر فرتوتی سرش را از پشت دیوار بلوری بلند کرد و با اخمی کمرنگ پرسید : بفرمایید ؟
- با آقای  ... من
لعنت به من و این ببر زخمی که خود را برای دریافت آرامش به در و دیوار سینه  ام می کوباند . شش هایم را از هوا پر کرده و بر زبانم تسلط یافتم سپس گفتم : می تونم بپرسم شرکت آقای کیانمهر کدوم طبقه هستش ؟
- طبقه ی ششم دست راست 
- ممنونم
 نگاهی زیر چشمی کرد و لب زد : خواهش می کنم .
دسته ی کیف را روی شانه ام جابه جا کردم و به سمت آسانسور که دقیقا روبه روی نگهبانی بود رفتم . آسانسور طبقه ی دهم بود . دکمه ی نقره ای رنگ را که رویش یک پیکان رو به پایین حک شده بود را فشردم و پس از چند دقیقه انتظار وارد آسانسور شدم . 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پارت بیست و نهم * 
- طبقه ی شششم
باز هم استرس پنجه هایش را در قلبم فرو کرد و ناله ی جانسوز قلبم بلند شد . انگشت اشاره ام را میان دندان هایم قرار دادم و با دندان فشاری کم وارد کردم ،  در همان حالت با اصوات نا مفهومی زمزمه وار کلمات را بر زبان راندم : تبسم ، تو نه امروز دختر خاتونی نه خواهر پریماه ! امروز باید با هم خونت روبه رو بشی . امروز باید جزیی از خاندان کیانمهر باشی . امروز باید خواهر متین و متینه باشی . امروز قوی باش مثل خاتون ، سنگدل باش مثل جهاندار و ... مهربون باش مثلِ ... خودت ! 
در مشکی رنگ که به گفته ی پیر نگهبان در راهروی سمت راست قرار داشت در کنار سرامیک های سیاه و سفید ، منظره ای بس دلنشین ایجاد کرده بود . از در که داخل شدم میز خاکستری - سورمه ای منشی چشمک دلنشینی دیدگانم را نثار کرد و برای چند لحظه محو تماشای دیوار های آراسته با تابلو های کلاسیک شدم . روی تابلویی که دقیقا بالای میز منشی نصب شده بود اشکال نا مفهومی به شیوه ای زیبا و در هم وجود داشت که رنگ های آبی آسمانی و نقره ایش هارمونی خاص و عجیبی با محیط اطراف ساخته بود . به خود آمدم و در چشمان منشی زل زدم . انگار با تماشای تابلو ذره ای جسارت یافته بودم .
- سلام . آقای کیانمهر تشریف دارن ؟
منشی که زنی 30 - 35 ساله بود سری تکان داد و کاملا عادی پرسید : بله اما ایشون الان کسی رو ملاقات نمی کنند باید فردا تشریف بیارید .
پس از صحبت هایش باز سر به زیر انداخت و مشغول تایپ با کیبورد روی میزش شد که باز به حرف آمدم : یعنی اصلا راه نداره که امروز ببینمشون ؟
- خیر 
آه جانسوزی نثار " خیرش " کرده و فکر کردم که اگر امروز از این در خارج شوم هیچ گاه دوباره این جسارت را در نمیابم . با نگاه زیر چشمی سالن را از نظر گذرانده و فهمیدم اتاق " مدیریت " کمی دور تر است . نگاهی به منشی که حالا مشغول تماشای صفحه ی مانیتور بود کردم و قدم هایم را با کمترین صدای ممکن به سمت در اتاق هدایت کردم . تنها چند قدم  با در فاصله داشتم که منشی با قیافه ای خشن به سویم بازگشت و یک تای ابرویش را بالا انداخت . آب دهانم را قورت داده و به سمت در دویده و بدون آنکه منتظر فرمانی از طرف مغزم باشم ، در را گشودم .

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

* پارت سیم *

با دیدن مرد جوانی که پشت میز مدیریت نشسته بود قلبم از کار افتاد . چندین بار پلک زدم و نیمه هشیار به سمت منشی که مشغول توضیح کار بی فکرم بود برگشتم . زن که نگاه منتظر مردک را روی من دید " با اجازه " گویان خارج شد و در را پشت سرم بست . قیافه خشمگین مرد از ابروی بالا رفته ی زن ترسناک تر بود .

ناخودآگاه پرسیدم : شما ؟

مرد برای حفظ ظاهر اخمویش " اهمی " کرد و گفت : شما با بنده کار دارید . شما باید بدونید من کیم نه ؟

- من که با شما کار نداشتم من می خواستم جهاندار خان رو ببینم .

شکاک چشمانش را ریز کرد و پرسید : میشه خودتون رو معرفی کنید ؟ به جا نمیارم 

کلافه آهی کشیدم و گفتم : جناب لازمه بدونید بنده یکی از فامیل های جهاندار خان هستم و متقابلا از شناسایی شما منصرف شدم . میشه بگید ایشون کجا هستند ؟

- لطفا بشینید . راستش ایشون در بستر بیماری هستند و تا زمان بهبودی بنده اینجا کار می کنم . 

نشستم و او از جای برخاست و به سمت قهوه جوش که روی میز بلندی نزدیک به پنجره قرار داشت رفت . قطره ای اشک ناخودآگاه از گوشه ی چشمم ، بی جان و بی حال راه خود را تا گونه ام در پیش گرفت که با دست زدودمش . مرد که اشکم را دید متعجب گفت : چطور خبر نداشتید ؟ ایشون سال هاست بیمارند اما این اواخر ...

- من چند وقتی میشه که از این خاندان دورم . راستی می تونم یک سوال بپرسم ؟

- البته 

اگر رک باشم مشکلی پیش خواهد آمد ؟ اگر ذهنیتم از جهاندار را آشکار گردانم کسی چیزی خواهد گفت ؟

- چطور جهاندار خان بزرگ با اونهمه دبدبه و کب کبه اجازه دادند که یک غریبه صندلی ریاست رو به دست بگیره ؟

ابروهایش را بالا انداخت و لحنش را کمی شوخ کرد : کم لطفی می کنید . شما که از آشنایان هستید چطور متین مشهور رو نشناختید ؟ مثل اینکه مدت زمان زیادی دور بودید .

مشت هایم از هم باز شدند ، لب هایم بر روی هم فشرده و پاهایم که از زور غم بالا پایین می پریدند ، از حرکت باز ایستادند . امروز آخرین روز عمر این قلب نیمه جان است .

با اشک و لبخند ، دل تنگ پرسیدم : متین ؟

 میدانید حسادت چیست ؟ حسادت همان دانه ایست که جهاندار در زندگی ام کاشت تا لحظه به لحظه عمرم را نظاره گر باشد . من این دانه را با اشک هایم ابیاری کرده و به رشد و نمو وا داشتم . حسادت بخشی از وجود من است که گاه زبانه می کشد ؛ خدا آنروز را نیاورد که آتش این حسادت تند شود و قلبم را بسوزاند .

- خانم حالا می تونم درخواست کنم خودتون رو معرفی کنید ؟ 

 
 
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سی و یکم *

این مرد خندان ، همان برادر مغرور و اخمویی بود که روزگاری مرا می رنجاند ؟ انگار همه عوض شده اند جز من ! محل سکونت ، افکار ، رفتار ، همه را تغییر داده اند . پس چرا من هنوز هم همان تبسم هستم ؟ همان تبسم افسرده و بی کس ...

با لبخند نیم بندی لب زدم : تبسم !

با حیرت در جایش نشست . چشمان قهوه ای رنگش که حال گشاد شده بود در کنار ابرو های بهم پیوسته ی بالا رفته اش منظره جالبی را ایجاد کرده بود ؛ حیف که دلم هوای خنده نداشت .  این مرد با آن بوی عطر مارک دارش که تا چند کیلومتر ان طرف تر پخش می شد ، این مرد با تمام لبخند هایی که روی لب های نازکش می نشاند ، این مرد با صورت گندم گون و اراسته اش همان متین ، همان برادر گذشته است برایم و من این مرد را ، این متین را دوست دارم .

- تبسم ؟ یعنی چی ؟ من باورم نمی شه ... بعد این همه سال ؟ 

نگاه خیره اش که روی اجزای صورتم چرخ می خورد دلم را آشوب می کرد ، حسم درست مانند زمانی بود که بوی آبگوشت های بد مزه ی خاتون در مشامم می پیچید .  

- خوشحال نشدین نه ؟

- چـ...چرا . چقدر لاغر شدی 

قدمی به سمت مبل چرمی زرشکی رنگی که رویش جا خشک کرده بودم آمد . دستم را روی دسته ی پهن مبل فشار دادم و گفتم : قرار نبود همیشه گوریل بمونم نه ؟

کمی تکه انداختن که اشکالی ندارد ؟ قصد من فقط زنده کردن خاطرات گذشته است ؛ هرچند این خاطرات با قند هایی که غروب ها خاتون در کنار چایی های خوش بویش می خورد هم شیرین نخواد شد .

- بزرگ شدی ؛ خانوم شدی

- قرار نبود همیشه نی نی کوچولو ی فضول بمونم نه ؟  

- خوبم تیکه می اندازی

- قرار نبود همیشه بی زبون بمونم نه ؟

- خوب و مهربونم شدی

دست هایم را در هم قفل کردم و گفتم : خوبی رو از اونایی یاد گرفتم که بهم خوبی نکردن 

- چرا بعد از این همه مدت برگشتی ؟

- سهمم از ارث جهاندار رو می خوام

- فکر نمی کنم بابا بهت بده

- این پول حق منه

روی صندلی ، پشت میز مطالعه ی بزرگ اتاق نشست . طرح چوبی میز چشمانم را بازی میداد . دسته چکش را از داخل کشوی کناری اش خارج کرد و گفت : چقدر می خوای ؟

- 30 تا بنویس

لبخندی زد و با رضایت چک را نوشت و روی میز ، جلویم قرار داد . فکر می کنم این مقدار برای برگزاری عروسی پری کافی باشد . از جایم برخاستم و تکه ای کاغذ روی میزش گذاشتم . 

- می خوام برگردم ؛ جمعه ساعت 6 آمادم اومدی دم خونه زنگ بزن 

ترس ، خشم ، شادی و غم در اوج قهوه ای چشمانش دیدنی بود . گفت : چرا ؟

- فکر کن میام تا بهبودی جهاندارو ببینم

مانند جهاندار رفتار کردن شیرین است نه ؟

***

 
  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

-تبسم جان ، دخترم واقعا نیازی نیست که بری . بمون همینجا زندگیمونو بکنیم

- مادر من نگران نباش ، مطمین باش برای عروسی پریماه میام . جای دوری نمیرم که منم هوای همین شهرو نفس می کشم

دست هایش را بوسه  زدم و چند تکه ی باقی مانده ی لباس هایم را درون ساک دستی کوچک قرار دادم . دیگر نه خبری از ترس بود و نه عرق کردن دست هایم ؛ انگار ملاقات با پسرخوانده ی جهاندار خان اثرش را کرده بود . بالا و پایین شدن های قلبم خبر از دلتنگی کورکورانه ای می داد که سال ها پیش ، در صندوقچه ای قدیمی مخفی اش کردم و در اعماق اشک هایم غرق !

با افتادن شماره ای غریبه روی صفحه ی سه در چهار گوشی ، باز هم صورت خاتون و پریماه را بوسیده و در برار اصرار هایشان مبنی بر ماندن ، دستی تکان دادم و خود را از در حیاط بیرن انداختم . با دیدن متین نشسته در زانتیای سفید به سمت ماشین قدم برداشتم  .

- سلام

- سلام خوبی ؟

- ممنونم

ماشین را روشن کرده و به راه افتاد . لبخندم خسته و اندکی شاد بود . قلبم با هیجان خود را به در و دیوار سینه ام می کوفت و سر انگشتانم سرد بود . نگاهم به پاندای ریز و تپل آویزان از آینه ی راننده بود که گفتم : میدونن که من می خوام برگردم ؟

- نه 

لعنت به او . چرا جواب درستی نمی داد ؟ زبانش مشکل داشت یا خود را در حد هم صحبتی با من نمی دانست ؟ ابرویم را بالا انداختم و گفتم : برای صحبت کردن استخاره می کنی پسر ؟

ماشین را گوشه ای از خیابان طویلی که انتهایش متصل به آسمان بود نگه داشت و به سویم بازگشت . با داد پرسید : چرا می خوای برگردی ؟ می خوای قلب نیمه کاره ی مادر منو از کار بندازی یا بابات رو بکشی ؟

- من ... من فقط حقم رو می خوام 

- حقت ؟ کدوم حق ؟ تو حق نداری وارد زندگی بابا بشی

فریاد هایش دلم را می لرزاند ؛ امان از این قلب و تپش های نا به جایش . من هم فریاد بر آوردم : حقی که تو ، متینه و مادرت ازم گرفتید . تا حالا فکر کردی تو این همه سال که داشتی با محبت بابای من روزاتو به شب می رسوندی من چیکار کردم ؟ وقتی خاتون برای پری دوچرخه می خرید و یادش می داد چطور سوار بشه من با حسرتی که تو چشمام لونه کرده بود گوشه ی حیاط چمباتمه می زدم و با ترس و لرز به رعنا و جهانمهر به تو و متینه فکر می کردم . می دونی چرا با ترس ؟ چون اون پدر عزیز تر از جانت فکر کردن به زندگیش رو هم برام ممنوع کرده بود که چی ؟ که زندگی شاد و رویاییش رو چشم نزنم . اینه زندگی من . موندن تو اون خونه ، پولای اون جهانمهر پست حق منه . مهر و محبتشم ارزونی تو و مادر و خواهرت .

متین که کمی آروم شده بود گفت : یادته قبلا که ازت پرسیدم ، اگه روزگار دست بندازه رو شونت و بگه به میلت پیش نمی ره چی کار می کنی ؛ چی گفتی ؟

" متین - اگه روزگار دست بندازه رو شونت و بگه به میلت پیش نمی ره چی کار می کنی ؟

- دست می اندازم رو شونش و می گم که به میل خودم تغییرت میدم . "  

 
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سی و سوم *

 

یادم بود . آن زمان 13 - 14 ساله بودم و در تلاش برای رسیدن به رویاهای نوجوانی ام . زندگی  ام رنگ داشت و به تازگی متین تصمیم گرفته بود که حمایت از من و رویاهای کوچکم را آغاز کند . روزی چند ساعت وقت می گذاشت و نصیحت می کرد که فلان راه را بروی به بن بست می خوری و اگر بهمان راه را در پیش بگیری به خوشبختی و سعادت می  رسی .

- یادمه 

- چی شد ؟ دست ننداختی گردن روزگار ؟ ترسیدی از عکس العملش ؟

- خواستم دستمو بندازم گردنش اما ... روزگار اهلی نیست . مثل شیر درنده تیکه و پارت می کنه . من اونقدری خسته و آزرده بودم که ت**** برای اهلی کردنش نکردم .

- اهلی کردن روزگار کاری نداره . فقط کافیه تو زندگی تلاش کنی پشتکار داشته باشی .

- این صحبتا رو ولش کن اینو بهم بگو که چرا امروز انقدر عصبانی هستی ؟ 

- با متینه سر تو دعوام شد . وقتی بهشون گفتم که می خوای برگردی متینه عصبانی شد و گفت که هدف تو از برگشتن از هم پاشیدن خانواده ی ماست

- پس هنوز هم همون طوریه . همون قدر ...

با اندک پشیمانی که در اعماق قهوه ای چشمانش قل قل می کرد گفت : ببخش . اینایی که موقع عصبانیت گفتم حرفای من نیست . تحت تاثیر فشاری که متینه روم گذاشت اون حرفا رو زدم .

- قبل از اینکه طوطی وار حرفای خواهرت رو تکرار کنی فکر کن چی می خوای بگی .

- ببخش

پس از حدود نیم ساعت ، ماشین رو به روی در های بزرگ عمارتی اعجاب انگیز توقف کرد . متین شیشه ی راننده را پایین آورد و مشغول صحبت با نگهبان شد . درست نمی دانم چه گفت و چه شنید . تمامی حواسم معطوف عمارت وسیع رو به رویم بود که باغ اطرافش به زیبایی تمام با گل هایی از همه رنگ آراسته شده بود . عمارت ، مانند دُری گرانمایه در میان رنگ های شاد و زندگی بخش قرار داشت و ... یادم می آید رعنا عاشق گل ها و گیاهان بود .

- میتونی پیاده بشی 

سری تکان دادم و پیاده شدم . اندک راهی تا رسیدن به در شیشه ای عمارت پیمودیم . سنگ فرش های رو به روی عمارت آن را زیبا تر از پیش نشان می داد و جلوه ای فوق العاده ازآنش می کرد .

متین در چوبی تراش خورده ی عمارت را با دست چپ به سمت مخالف خود فشرد و کناری ایستاد تا نخست ، من وارد شوم . تشکری زیر لب نثار کارش کردم و جلو تر از او وارد شدم . سر چرخاندم تا شاید رعنا یا متینه را ببینم اما سکوت ، پرده ها را کشیده بود و تاریکی را مهمان دل این خانه ی سرار تیرگی کرده بود . قدم هایم را به سمت فرش زیبای وسط سالن هدایت کردم و پایم را روی تار و پود مشکی-سفیدش نهادم . با آنکه بیرون از این خانه تازه خورشید کول بارش را جمع می کرد و آسمان به سمت و سوی تاریکی می رفت ، با وجود پرده های ضخیم و سرمه ای ، تیرگی خود را به فضا تحمیل کرده بود و سکوت ... امان از این سکوت ! 

 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سی و چهارم *

 

به سمت پرده ها رفته و نور کم جان خورشید را به فضا بخشیدم . نور که بساطش را روی مبل های چرمی سرمه ای روبه روی پنجره ها پهن می کرد ، مبل ها را براق تر جلوه می داد . گوشه و کنار سالن میز هایی چوبی وجود داشت که رویشان مجسمه هایی دیده می شد . به کمک باریکه ی نور، دیوار ها هم قابل مشاهده شدند و تابلوی بزرگ خانواده ی جهاندار خان نمایان شد . در تصویر قاب گرفته ی روی دیوار جهاندار خان که کت و شلواری سفید رنگ به تن داشت پایش را روی پای دیگرش قرار داده بود و دو دستش را بر عصای قهوه ای رنگش قفل کرده بود . رعنا هم دست چپش را روی شانه های استوار شوهرش قرار داده بود و لبخندش را به رخ می کشید . سمت دیگر جهاندار ، متین ایستاده بود و بی حس به لنز دوربین زل زده بود . پشت سر جهاندار خان هم زنی که حدس می زدم متینه باشد در کنار مردی غریبه ایستاده و کودک تپل و سفیدی را در آغوش کشیده بود . 

 با صدای قدم های متین سر را به سویش چرخانده و منتظر ماندم تا دهان بگشاید و دلیل نبودشان در سالن را مطرح کند . متین که نگاهش را به تابلوی عکس آویخته بود گفت : تو اتاقاشونن ؛ طبقه ی بالا . برو بابا رو ببین منتظرته

- اتاقش کجاست ؟

- بری بالا خودت می فهمی . در اتاق با بقیه ی درا فرق می کنه

- مثل همیشه .

در میان صدای تق تق کفش هایم به طبقه ی دوم دسیدم . طبقه ی دوم متشکل از راهرویی طویل و باریک می شد که از یک سمت به سالن پایین دید داشت و از سوی دیگر در هایی قهوه ای رنگ در کنار هم ، به اتاق ها باز می شد . در ها را یکی یکی نگاه کردم تا در متفاوت را پیدا کنم . راهرو را تا انتها پیمودم و بالاخره در را دیدم . 

باز هم دست هایم سرد و سر شده بود ، با این وجود دسته ی فلزی در را پایین کشیدم و در را باز کردم .    

دیدمش . بالاخره پس از سال ها دیدمش و... چرا انقدر شکسته شده است ؟ چرا و

ویلچر نشین شده است ؟ چرا دست های چروکیده اش روی دسته های ویلچیر می رقصند ؟ یادم می آید خاتون همیشه می گفت " حرص نخور تبسم . بابا فردا پس فردا مو هات سفید بشه کی می خواد جواب شوهرتو بده ؟ " یعنی او هم حرص خورده بود که موهایش را سفیدی مطلق پوشانده بود ؟

- سلام

نگاهش را از پنجره ی سمت راستش گرفت و ویلچر را به سویم چرخاند . مو هایش سفید شده بود ، دستانش می لرزید ، شکسته بود ولی با گذر زمان تغییر نکرده بود . چشمانش هنوز هم ترس را در دل جریان می داد و اخم هایش نشان دهنده ی جذبه اش بود . چروک های روی پیشانی اش عمیق  بودند و بر اثر ابرو های گره خورده اش به وجود می آمد چون  خاتون می گفت " تبسم اخم نکن پیشونیت چروک می افته "

سرش را باز هم به سمت پنجره چرخاند و نگاهش را به خورشید در حال غروب دوخت . آرام و محکم گفت : خوش اومدی . فکر می کردم زود تر از اینها این دور و بر پیدات بشه

- ممنونم

 
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×